PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : ๑۩۞۩๑ 【 اشعار و متون ادبی زیبا 】 ๑۩۞۩๑



صفحه ها : 1 2 [3] 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13

LIDA
07-05-2012, 22:12
به شب می سپارم تو را تا نسوزد

به دل می سپارم تو را تا نمیرد

اگر چشمه واژه از غم نخشکد

اگر روزگار این صدا را نگیرد

خــداحافــظ ای بـرگ بار دل مـن

خداحافظ ای سایه سار همیشه

اگر سبز رفتی اگر زرد مـــاندم

خداحافظ ای نوبهار همیشه







نامه هایم را برای پاره کردن نوشته ام

می توانی بسوزی شان

حرف هایم را بی دلیل گفته ام

می توانی فراموششان کنی

ولی عشقم را از صمیم قلب بخشیده ام

نمی توانی دوستم نداشته باشی !!!




شاید روزی بیاید
که حالِ من هم خوب شود ...
هوا خوب شود
باران خوب شود ،
عشق خوب شود ،
و تو ... خوبِ من شوی
و من ... ؛
خوب شوم ...

LIDA
07-05-2012, 22:12
به شب می سپارم تو را تا نسوزد

به دل می سپارم تو را تا نمیرد

اگر چشمه واژه از غم نخشکد

اگر روزگار این صدا را نگیرد

خــداحافــظ ای بـرگ بار دل مـن

خداحافظ ای سایه سار همیشه

اگر سبز رفتی اگر زرد مـــاندم

خداحافظ ای نوبهار همیشه







نامه هایم را برای پاره کردن نوشته ام

می توانی بسوزی شان

حرف هایم را بی دلیل گفته ام

می توانی فراموششان کنی

ولی عشقم را از صمیم قلب بخشیده ام

نمی توانی دوستم نداشته باشی !!!




شاید روزی بیاید
که حالِ من هم خوب شود ...
هوا خوب شود
باران خوب شود ،
عشق خوب شود ،
و تو ... خوبِ من شوی
و من ... ؛
خوب شوم ...

LIDA
07-05-2012, 22:20
مرغ آمین درد آلودی است کاواره بمانده
رفته تا آنسوی این بیداد خانه
باز گشته رغبتش دیگر ز رنجوری نه سوی آب و دانه.
نوبت روز گشایش را
در پی چاره بمانده.



چه فریبی اما،
چه فریبی!
كه آنكه از پس پرده نیمرنگ ظلمت به تماشا نشسته
از تمامی فاجعه
آگاه است
وغمنامه مرا
پیشاپیش
حرف به حرف
باز می شناسد




دلم ز صومعه بگرفت و خرقه سالوس

کجاست دیر مغان و شراب ناب کجا

چه نسبت است به رندی صلاح و تقوا را

سماع وعظ کجا نغمه رباب کجا


ز روی دوست دل دشمنان چه دریابد

چراغ مرده کجا شمع آفتاب کجا


چو کحل بینش ما خاک آستان شماست

کجا رویم بفرما از این جناب کجا


مبین به سیب زنخدان که چاه در راه است

کجا همی‌روی ای دل بدین شتاب کجا


بشد که یاد خوشش باد روزگار وصال

خود آن کرشمه کجا رفت و آن عتاب کجا


قرار و خواب ز حافظ طمع مدار ای دوست

قرار چیست صبوری کدام و خواب کجا

LIDA
07-05-2012, 22:20
مرغ آمین درد آلودی است کاواره بمانده
رفته تا آنسوی این بیداد خانه
باز گشته رغبتش دیگر ز رنجوری نه سوی آب و دانه.
نوبت روز گشایش را
در پی چاره بمانده.



چه فریبی اما،
چه فریبی!
كه آنكه از پس پرده نیمرنگ ظلمت به تماشا نشسته
از تمامی فاجعه
آگاه است
وغمنامه مرا
پیشاپیش
حرف به حرف
باز می شناسد




دلم ز صومعه بگرفت و خرقه سالوس

کجاست دیر مغان و شراب ناب کجا

چه نسبت است به رندی صلاح و تقوا را

سماع وعظ کجا نغمه رباب کجا


ز روی دوست دل دشمنان چه دریابد

چراغ مرده کجا شمع آفتاب کجا


چو کحل بینش ما خاک آستان شماست

کجا رویم بفرما از این جناب کجا


مبین به سیب زنخدان که چاه در راه است

کجا همی‌روی ای دل بدین شتاب کجا


بشد که یاد خوشش باد روزگار وصال

خود آن کرشمه کجا رفت و آن عتاب کجا


قرار و خواب ز حافظ طمع مدار ای دوست

قرار چیست صبوری کدام و خواب کجا

LIDA
07-05-2012, 22:22
لاله‌ای با نرگس پژمرده گفت

بین که ما رخساره چون افروختیم

گفت ما نیز آن متاع بی بدل

شب خریدیم و سحر بفروختیم


آسمان، روزی بیاموزد ترا

نکته‌هائی را که ما آموختیم


خرمی کردیم وقت خرمی

چون زمان سوختن شد سوختیم


تا سفر کردیم بر ملک وجود

توشهٔ پژمردگی اندوختیم


درزی ایام زان ره میشکافت

آنچه را زین راه، ما میدوختیم




خدای را
نا خدای من!
مسجد من كجاست؟
در كدامین دریا
كدامین جزیره؟-
آن جا كه من از خویش برفتم تا در پای تو سجده كنم
و مذهبی عتیق را
- چونان مومیائی شده ئی از فراسوهای قرون -
به ورود گونه ئی
جان بخشم.






وقتي كه خاكم ميكنن بهش بگين پيشم نيا

بگين كه رفت مسافرت بگين شماره نداد

يه جور بگين كه آ خرش از حر فتون هول نكنه

طاقت ندارم ببينم به قبر من نگاه كنه...

برو آتيش به قلب من نزن بذار نگاهت از ياد من بره

بذار واسه هميشه قلب من چال بشه با من كلي خاطره

ميخواهم رو سنگ قبرم اين باشه طلوعي كه خيلي غم انگيز بود

قشنگترين خاطره عمرم غروبي كه خيلي دل انگيزشد

رو سنگ قبرم بنويس روزي امد با اميد آخر

ولي حالا بدرقه راهش اون داغي كه موندش رو دل مادر

LIDA
07-05-2012, 22:22
لاله‌ای با نرگس پژمرده گفت

بین که ما رخساره چون افروختیم

گفت ما نیز آن متاع بی بدل

شب خریدیم و سحر بفروختیم


آسمان، روزی بیاموزد ترا

نکته‌هائی را که ما آموختیم


خرمی کردیم وقت خرمی

چون زمان سوختن شد سوختیم


تا سفر کردیم بر ملک وجود

توشهٔ پژمردگی اندوختیم


درزی ایام زان ره میشکافت

آنچه را زین راه، ما میدوختیم




خدای را
نا خدای من!
مسجد من كجاست؟
در كدامین دریا
كدامین جزیره؟-
آن جا كه من از خویش برفتم تا در پای تو سجده كنم
و مذهبی عتیق را
- چونان مومیائی شده ئی از فراسوهای قرون -
به ورود گونه ئی
جان بخشم.






وقتي كه خاكم ميكنن بهش بگين پيشم نيا

بگين كه رفت مسافرت بگين شماره نداد

يه جور بگين كه آ خرش از حر فتون هول نكنه

طاقت ندارم ببينم به قبر من نگاه كنه...

برو آتيش به قلب من نزن بذار نگاهت از ياد من بره

بذار واسه هميشه قلب من چال بشه با من كلي خاطره

ميخواهم رو سنگ قبرم اين باشه طلوعي كه خيلي غم انگيز بود

قشنگترين خاطره عمرم غروبي كه خيلي دل انگيزشد

رو سنگ قبرم بنويس روزي امد با اميد آخر

ولي حالا بدرقه راهش اون داغي كه موندش رو دل مادر

LIDA
08-05-2012, 12:11
راستش نمیدانم اقرار به پشیمانی خودش پشیمانی میاورد یا نه...
اما بگذار آیینه وار اغرار کنم...
پشیمانم...
از تمام حس هایی که نثار این یخ بسته های سنگی کردم...
از تمام لبخند هایی که با تایید اهل دل به روترشی اهل عقل زدم
از تمام سادگی های بی جواب مانده ام...
از تمام نیمه های پر لیوان ها که دیدم...
سخت...
پشیمانم...!
پشیمان میشوم شاید...
از اینکه ماندم و رفتی...
پشیمان میشوی روزی...
از اینکه رفتم و ماندی...





من بودم و ماه


و ستاره ای که هرگز مال من نبود



و حجم بزرگی از سکوت


که روی قلبم سایه انداخته بود


نقل مجلس ما


اشک بود و اه سرد


و لرزش سبکی در پلکهایم بازی میکرد


من ...فکر میکردم هنوز قلبم میتپد!؟





با این همه
از آن زمان كه حقیقت
چون روح ِ سرگردان ِ بی آرامی بر من آشكاره شد
و گندِِِ جهان
چون دود مشعلی در صحنه دروغین
منخرین مرا آزرد،
بحثی نه
كه وسوسه ئی است این:
بودن
یا
نبودن

شاملو

LIDA
08-05-2012, 12:11
راستش نمیدانم اقرار به پشیمانی خودش پشیمانی میاورد یا نه...
اما بگذار آیینه وار اغرار کنم...
پشیمانم...
از تمام حس هایی که نثار این یخ بسته های سنگی کردم...
از تمام لبخند هایی که با تایید اهل دل به روترشی اهل عقل زدم
از تمام سادگی های بی جواب مانده ام...
از تمام نیمه های پر لیوان ها که دیدم...
سخت...
پشیمانم...!
پشیمان میشوم شاید...
از اینکه ماندم و رفتی...
پشیمان میشوی روزی...
از اینکه رفتم و ماندی...





من بودم و ماه


و ستاره ای که هرگز مال من نبود



و حجم بزرگی از سکوت


که روی قلبم سایه انداخته بود


نقل مجلس ما


اشک بود و اه سرد


و لرزش سبکی در پلکهایم بازی میکرد


من ...فکر میکردم هنوز قلبم میتپد!؟





با این همه
از آن زمان كه حقیقت
چون روح ِ سرگردان ِ بی آرامی بر من آشكاره شد
و گندِِِ جهان
چون دود مشعلی در صحنه دروغین
منخرین مرا آزرد،
بحثی نه
كه وسوسه ئی است این:
بودن
یا
نبودن

شاملو

LIDA
08-05-2012, 12:11
کاش وقتي زندگي فرصت دهد گاهي از پروانه ها يادي کنيم


کاش بخشي از زمان خويش را وقت قسمت کردن شادي کنيم


کاش وقتي آسمان باراني ست از زلال چشمهايش تر شويم


وقت پائيز از هجوم دست باد کاش مثل پونه ها پرپر شويم








حرف سرخی است رفتن

که با ماندن سبز

با بوسه آبی

و با تــــــو رنگین کمان می شود ....

حرف سرخی است رفتن

حرفش را نزن ...




اين شبــــهاي بــــارانــــي
غــــــم انگيز است تنـــــــهايــــــي
بـــــــه امـــــــيد نگـــــــاهي تلــخ که مي آيـــــي
به احســــاست قســــــم يــــک شب
دلم مي ميرد از حسرت و من آهسته مي گويم :
تــــــو هــــــــم ديـــــگر نمـي آيــــي .....

LIDA
08-05-2012, 12:11
کاش وقتي زندگي فرصت دهد گاهي از پروانه ها يادي کنيم


کاش بخشي از زمان خويش را وقت قسمت کردن شادي کنيم


کاش وقتي آسمان باراني ست از زلال چشمهايش تر شويم


وقت پائيز از هجوم دست باد کاش مثل پونه ها پرپر شويم








حرف سرخی است رفتن

که با ماندن سبز

با بوسه آبی

و با تــــــو رنگین کمان می شود ....

حرف سرخی است رفتن

حرفش را نزن ...




اين شبــــهاي بــــارانــــي
غــــــم انگيز است تنـــــــهايــــــي
بـــــــه امـــــــيد نگـــــــاهي تلــخ که مي آيـــــي
به احســــاست قســــــم يــــک شب
دلم مي ميرد از حسرت و من آهسته مي گويم :
تــــــو هــــــــم ديـــــگر نمـي آيــــي .....

LIDA
08-05-2012, 12:13
يادمان باشد اگر شاخه گلي را چيديم

وقت پرپر شدنش، سوزو نوايي نکنيم

پر پروانه شکستن،هنر انسان نيست

گر شکستيم ز غفلت،من و مايي نکنيم

يادمان باشد ، سر سجاده عشق

جز براي دل محبوب، دعايي نکنيم

يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند

طلب عشق ز هر بي سرو پايي نکنیم







تن تو مثل یه پیچک
تن من مثل یه دیوار
تن من خواهش موندن
تن تو خسته ز پیکار
تن عاشقم نمی خواد لحظه ای از تو جدا شه
توی طوفان حوادث نمی خواد بی تو رها شه
برای تنی که خستس تو همیشه جون پناهی
من می خوام با تو بمونم تو رفیق نیمه راهی
من همیشه مهربونم
شونهء من همه خواهش
برای اون تن نازو دست من پر از نوازش
سر بزار به روی سینم
تا بری به خواب سنگین
من برات قصه می خونم
از گذشته های شیرین
برای تنی که خستس تو همیشه جون پناهی
من می خوام با تو بمونم تو رفیق نیمه راهی







پیش از آنکه به تنهایی خود پناه برم


از دیگران شکوه آغاز میکنم


فریاد میکشم که : « ترکم گفته اند !»


چرا از خود نمیپرسم


کسی را دارم


که احساسم را


اندیشه و رویایم را


زندگی ام را


با او قسمت کنم ؟


آغاز جدا سری شاید از دیگران نبود ...

LIDA
08-05-2012, 12:16
وهم افروخته
چیستم من غم عریان ... غزل نا سامان
عشق ... اولاد - اداره - زن ـ تنهایی ـ نان
وهم افروخته دهلیز زمستان دیده
دیده دوخته بر پنجره تلخ خزان
خواهش خشک صدا در نفس یک گیتار
هوس تشنه یک باغ برای باران
چیستم من دل لرزیده یک حیرانی
چیستم من شب تندر زده بی پایان
دستهای پر از امید حس دستانی
گام های پس یک (همنفسی) سرگردان








برگهای پائیزی مثل ارزوهای نا تمام میمانند
ارزوهایی که با عبور یک عابر خسته و بی توجه زیر
پاهای ادمی له میشوند
و صدای خش خششان طنین دلنواز عصر های جمعه است
منهم آن برگ افتاده ام مسافر
با قدمی بگذر و تمامم کن








« شب چنان تیره که شب پیدا نیست



روز اما پیداست



سایه آمدنت در راه است



روز باید باشد



تا بگویم هستم »

LIDA
08-05-2012, 12:24
شب فرو می افتاد
به درون آمدم و پنجره ها را بستم
باد با شاخه درآویخته بود

من در این خانه تنها تنها

غم عالم به دلم ریخته بود

ناگهان حس کردم

که کسی

آنجا بیرون در باغ

در پس پنجره ام میگرید

صبحگاهان شبنم

میچکید از گل سیب


هوشنگ ابتهاج






تو بارها و بارها
با زندگیت شر مساری
از مردگان كشیده ای،
این را من
همچون تبی كه خون به رگم خشك می كند
احساس كرده ام

شاملو






ره نمی جویم به سوی شهر روز

بیگمان در قعر گوری خفته ام

گوهر ی دارم ولی آن را زبیم

در دل مردابها بنهفته ام

میروم ....اما نمی پرسم ز خویش

ره كجا....؟منزل ....كجا؟مقصود چیست؟

بوسه می بخشم ولی خود غافلم

كاین دل دیوانه را معبود كیست

LIDA
08-05-2012, 12:26
بیا دستت را به من بسپار


این دل زیر این چترها خواهد مرد


بس است شیطنت ها و زیر چترها قایم شدن


دل من دل تو دل ما برای باران پر میزند


در این روزهای بارانی خودت را به باران برسان


دیر نرسی


باران گرفت





مدت هاست سکوت پیشه کردم


تا لحظه های دور دلم درد بی تابی را نشناسد


مدت هاست از همه چیز گریخته ام


به امید یک راه نجات


یک نفس برای رهایی


یک فریاد برای تمام لحظه ها






پنجره را ببند
گل های پریشان این پرده را
هیچ نسیمی آرام نمی کند دیگر .
پروازهای پیراهنم
پرپرند
و پرنده ای در من است که هر روز ،
به بزرگی آسمان شک می کند .
پنجره را ببند
بارانی که در من آغاز شده است
زیر هیچ چتری بند نمی آید.
در من ،
بهاری است که برای آمدنش
به هیچ تقویمی اعتماد نخواهد کرد .
پنجره را نبند !
طوفان همیشه از درون تو آغاز می شود.

LIDA
08-05-2012, 12:27
بوی رفتن می‌دهی
در را باز می‌گذارم
وقتی برو که گنجشک‌ها و ستاره‌ها
خوابند…
پنجره دلش ریخت
سنگ فرش، پر زخم شد
در کوچه‌های زخم‌های روشنش
قلب پاره پاره مورچه‌ای
راه می‌جست.
سراغ تو را گرفتم
خندیدند.
نمی‌دانند
روی تمام دندان‌هایشان
نام تو حک شده است
که می‌خندم.







در خودم ماندم فراموشم کنید

خسته ام از خود نمی دانم چرا؟

شایدم این گونه بودن بهتر است

مانده ام در این دل ماتم سرا

باز هم یک عالم دلواپسی

متهم_مظنون نمیدانم که هست

از چه کس شاکی شوم جز این دلم

این دلی که بارها درهم شکست






نفس ، كز گرمگاه سینه می آید برون ، ابری شود تاریك
چو دیدار ایستد در پیش چشمانت
نفس كاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیك ؟
مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چركین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آی
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم

LIDA
08-05-2012, 12:29
قلب زخم خورده ام را نه دیگر
خیالِ عشقِ تو، تسلی می دهد
نه زهر نیشِ روزگار، نا کارترش می کند
مانده ام میانِ راه
مبهوت و پر هراس
روی پلی شکسته و لغزان
نه شهامتی هست برای بازگشت
نه راهی برای رسیدن
صدایی در گوشم،یکریز زمزمه می کند:
شاید اینجا آخر دنیا باشد . . .





غروبا قشنگن
وقتی خورشید میره تا چشماشو رو هم بذاره
رنگ خورشید غروب چشماتو یادم میاره
همیشه غروب برام عزیز و دوست داشتنیه
واسه اینکه رنگ خوب چشمای تو رو داره
غروبا قشنگن ، با چشات یه رنگن
قشنگ ترین غروبو تو چشای تو می بینم
تموم عالمو پر از صدای تو می بینم
تو چه پاکی ، تو چه خوبی
تو شکوه یه غروبی
مث دریای پر آواز جنوبی
تو برام دیدنی هستی مث دریای جنوب
که پر از رازی و آوازی و قصه های خوب
دیدنت برای من همیشه تازگی داره
مث جنگل مث ساحل ، مث دریا تو غروب





بگذار راه بروم
بگذار تنها بروم
بگذار تنها در گذر این زمان خودم را پیدا کنم
بگذار بدون هیچ کس باشم و نترسم
بگذار تکیه ام حتی به سایه ای نباشد
............بگذار زلالی اب را در اب.......
و پاکی هوا را بدون تو حس کنم
بگذار در گذرگاه عمر تنهایی را بفهمم
بگذار خودم ببینم....بگذار خودم ببویم
بگذار دستهایم تنها باشد
بگذار فکرم.. حسم..جسمم..مال خودم باشد!

LIDA
08-05-2012, 20:11
تو هجوم لحظه های بی کسی
اونجا که به آخر خط می رسی
اونجا که دلت گرفته از همه
فکر نکن تنها شدی،
اینو بدون
یکی اون بالا بازم به یادته
یکی هست همیشه با تو می مونه
دنبال ستاره ی نگاهته
یکی اون بالا بازم به یادته
دنبال ستاره ی نگاهته





دلم تنگ است ؛ آنقدر كه با واژه ها مجاب نمي شوم

دانه دانه ي غرورم را غبار حقارت دنيايي پوشانده است و اگر چه متن

درد دلهايم بلند است ولي من سكوت مي كنم.
احساس كسي را دارم كه دستهاي خاك تسخيرش كرده است.........





چه دردناک بود لحظه ای که میگفتی خدانگهدار تا ابد

آخر این چه رسمی است...

نازنین هر جا باشی

با هر که باشی

به یادت زمزمه میکنم

زمزمه های تلخ جدایی

LIDA
08-05-2012, 20:11
پروانه




رنگ بالهایش را از یاد برده است




پرنده




آوازش را به یاد نمی آورد




دعا كنید




سطرهای عاشقانه




از یادمان نرود








حافظ .....





خوش به حال درختان که دست کم زمستان را می خوابند
مرا از کمر به دو نیم کن دایره های درونم را بشمار
ببین چند سال است خوابم نمی برد ؟!؟






تمام مزرعه
از خوشه های گندم پر
و هیچ دست تمنا،
دریــــــغ ؛
سنبله ها را درو نخواهند کرد
دروگران همه پیش از درو، درو شده اند!

LIDA
08-05-2012, 20:12
عشق
کودکی ست سیاه پوست
در اتیوپی
که رنج می برد از سوء تغذیه
و پیش از آنکه بمیرد
خوراک کرکس ها می شود
همیشه کودکان و زنان قربانی می شوند
کودکانی که ریش دارند
و رشد نمی کنند

رضا مرتضوی








دلم گرفته آسمون - نميتونم گريه کنم
شکنجه ميشم از خودم - نميتونم شکوه کنم
انگاري کوه غصه ها رو سينه ي ما اومده
آخ داره باورم ميشه خنده با ما نيومده

دلم گرفته آسمون از خودتم خسته ترم
تو روزگار بي کسي يه عمره که در به درم
حتي صداي نفسم ميگه که توي قفسم
من واسه آتيش زدنه يه کوله بار شب بسم
دلم گرفته آسمون يه کم منو حوصله کن
نگو که از اين روزگار يه خورده کمتر گله کن
منو به باري ميگرن عقربه هاي ساعتم
برگه ي تقويم ميکنه لحظه به لحظه لعنتم
آهاي زمين يه لحظه تو نفس نزن
نچرخ تا آروم بگيره يه آدم شکسته تن







سکوت میان آنان
چون برف در دل کوهساران
شناور بود .
تن آرام مرد
در کنار پری دریایی
لبانش فنجان چای را میبوسید
به روی دیدگانش
چشمان مهربان او می لغزید.
نترس،
نترس ای عشق ویرانگر
با تمام اشک هایت صدایم کن
تو تنها عاشق
در کلبه عشق هستی
لیلی شکسته دل
مجنون تو را، تا اوج ماه و آب
خواهد برد.
بانوی دوست داشتنی شعر من
زیباترین گلها را
با کوله بار خاطرات
و طراوت نسیم سحر
بدرقه راهت خواهم کرد.

LIDA
08-05-2012, 20:21
آسمان دلم آنچنان ابری و غم زده است که می خواهم طوفان شود تا شاید خانه دلم ویران شود ...
می دانم ..
خوب می دانم ..
تا که من هستم و تو , تا که دنیا دنیاست باید پی ذره ای هم دلی دوید ......
خانه ام بی تو سرد و تاریک است ..
شاید قرار است طوفان شود ..







... اين بغض عصيانگر خفه خواهد ساخت مرا ...
پرواز را از همان كودكي آموخته بودم
اما فرصتش پيش نيامد كه پرواز را تجربه كنم و ترس دارم كه
اين بغض عصيانگر خفه خواهد ساخت مرا ...
چرا دروغ ؟ چرا ريا ؟ مگر دروغ ،‌عشق هم مي آفريند ؟ هميشه پنداشت من اين بوده است كه عشق زائيده سادگيست و ميوده درخت شيطاني دروغ ، نفرت است و بس ، ‌فاصله است و دوري ،‌ فرار است ،‌فرار از خود ،‌فرار از او ،‌فرار از همه و زنداني كردن خويش درون غار تاريك تنهايي روح !





وقتي ستاره نيز
سوسوي روزني به رهايي نيست
آن چشم شب نخفته ، چرا پاي پنجره
با آن نگاه غمگين
تا ژرف آسمان را
مي كاويد ؟
آنگاه ،
باز مي گشت ،
نوميد
و مي گريست !

LIDA
08-05-2012, 20:34
خنجر برام بیارید من از تبار دردم
عمریه بی طلوعم مثل غروبی سردم
آیینه دار غربت با آدما غریبه
هوای چشمای من در حسرته یه سیبه
تاریکه سرنوشتم فانوسه من شکسته
عمریه بغض سنگین راه گلومو بسته
از شب به شب رسیدم از کوچه ها به بن بست
آی آدمای سر خوش جایی برای من هست؟
شب گرد قصه عشق تنها و بی پناهم
اشکم رو گونه هاتو ....من سردیه یه آهم






هنوز حضورت را در چشمهايم احساس می كنم.
هنوز حرفهايت در گوشهايم نجوا می كند.
هنوز در تنهايی ،
احساسی عجيبی به سراغم می آيد
ومرا با خود می برد .
تو را می بينم ،
ودستت را كه به آرامی در دست ديگری فرو رفته ،
ولبخندت را - كه بر تمام وجودم لرزه می اندازد - به رايگان به او می دهی .





لحظه ای مي خواهم بر گردم
و نگاهت كنم.
و به دوست داشتنهای دروغينت،
به لبخندهای ساختگيت،
به صورتت-كه درزير لايه های دروغ مخفيش كرده ای ـ
به تمام آنچه كه می توانستی بسازی وخراب كردی
بخندم،

روزها ...

سالها ...

LIDA
08-05-2012, 20:35
زندگی زد،آدم رقصید
آدم رقصید،زندگی عرق کرد.
زندگی عرق کرد،آدم چایید.
آدم چایید،زندگی تب کرد.
زندگی تب کرد،آدم لرزید.
آدم لرزید،زندگی ترک برداشت.
زندگی ترک برداشت،هیچ کس درد آدم را نفهمید...




شايد اين تنهای اين سکوت کاری کند

شايد اين قلب دردمند کاری کند

شايد اين آه شبانه

يا که شايد ورد سحرکاری کند

شايد آن آه مادر

يا که شايد ناله درويش بی خانمان کاری کند






راه رفته ام ...

بار ها در كوچه هاي بي سر انجام تو ! شايد اگر آن شب ميدويدم امشب گردي از زلال خاك بي رنگ پايت بر چشم من مينشست . شايد امشب هم ميتوان دويد . بگذار تا دنبالت بيايم .

توشورلحظه هاي سر انجامي ، تو شكوه بيكران وجودي ، تو خورشيد سرخ سپيده عشقي ، من اشك مشتاق ديده گريان شبم ، بگذار تا برايت چون جوانه پيچك بهار تا بادمهرگان بر قامت صبر بالا روم .

GORJI
09-05-2012, 10:35
«پناه من کیست …؟»
من زاده شدم به عشق مادر
پرورده شدم به عشق مادر
در دامن او شدم چنین نور
پیوسته شدم به عشق مادر
بوی تن او بهار هر فصل
بشکفته شدم به عشق مادر
تعلیم نمودیم بیاموز
وارسته شدم به عشق مادر
از رنج زمان عبور دادی
نی خسته شدم به عشق مادر
آموخت مرا صبور باشم
دل بسته شدم به عشق مادر
هر ملک به زیر پای مادر
گل دسته شدم به عشق مادر
چون داد مرا ز شیره جان
لب بسته شدم به عشق مادر
در ساحل قلب بی کرانش
وابسته شدم به عشق مادر
او رفت و سکوت من فرو ریخت
شاعر: امید ارجمندی
.

.
آسمان را گفتم :
می توانی آیا
بهر یک لحظه ی خیلی کوتاه
روح مادر گردی ؟
صاحب رفعت دیگر گردی ؟
گفت نی نی هرگز !!!
من برای این کار
کهکشان کم دارم
نوریان کم دارم
مه و خورشید به پهنای زمان کم دارم !

خاک را پرسیدم :
می توانی آیا
دل مادر گردی ؟
آسمانی شوی و خرمن اختر گردی ؟
گفت نی نی هرگز !
من برای این کار
بوستان کم دارم
در دلم گنج نهان کم دارم !

GORJI
09-05-2012, 10:35
این جهان را گفتم :
هستی ... و مکان را گفتم :
می توانی آیا
لفظ مادر گردی ؟
همه ی رفعت را
همه ی عزت را
همه ی شوکت را
بهر یک ثانیه بستر گردی ؟
گفت نی نی هرگز !
من برای این کار
آسمان کم دارم
اختران کم دارم
رفعت و شوکت و شان کم دارم !
عزت و نام و نشان کم دارم !

آن جهان را گفتم :
می توانی آیا
لحظه ای دامن مادر باشی ؟
مهد رحمت شوی و سخت معطر باشی ؟
گفت نی نی هرگز !
من برای این کار
باغ رنگین جنان کم دارم !
آنچه در سینه ی مادر بوُد آن کم دارم !

روی کردم با بحر :
گفتم او را آیا
می شود اینکه به یک لحظه ی خیلی کوتاه
پای تا سر ، همه مادر گردی ؟
عشق را موج شوی
مهر را مهر درخشان شده در اوج شوی ؟
گفت نی نی هرگز !
من برای این کار
بیکران بودن را
بیکران کم دارم
ناقص و محدودم
بهر این کار بزرگ
قطره ای بیش نیم
طاقت و تاب و توان کم دارم !

GORJI
09-05-2012, 10:35
صبحدم را گفتم :
می توانی آیا
لب مادر گردی
عسل و قند بریزد از تو ؟
لحظه ی حرف زدن
جان شوی عشق شوی مهر شوی زر گردی ؟
گفت نی نی هرگز !
گل لبخند که روید ز لبان مادر
به بهار دگری نتوان یافت !
در بهشت دگری نتوان جست !
من از آن آب حیات
من از آن لذت جان
که بود خنده ی او چشمه ی آن
من از آن محرومم
خنده ی من خالیست
زان سپیده که دمد از افق خنده ی او
خنده ی او روح است
خنده ی او جان است
جان روزم من اگر ، لذت جان کم دارم
روح نورم من اگر ، روح و روان کم دارم

کردم از علم سوال
می توانی آیا
معنی مادر را
بهر من شرح دهی ؟
گفت نی نی هرگز
من برای این کار
منطق و فلسفه و عقل و زبان کم دارم !
قدرت شرح و بیان کم دارم !

در پی عشق شدم
تا در آیینه ی او چهره ی مادر بینم
دیدم او مادر بود
دیدم او در دل عطر
دیدم او در تن گل
دیدم او در دم جان پرور مشکین نسیم
دیدم او در پرش نبض سحر
دیدم او در تپش قلب چمن
دیدم او لحظه ی روئیدن باغ
از دل سبزترین فصل بهار
لحظه ی پر زدن پروانه
در چمنزار دل انگیزترین زیبایی
بلکه او درهمه ی زیبایی
بلکه او درهمه ی عالم خوبی ، همه ی رعنایی
همه جا پیدا بود
همه جا پیدا بود

saeedfarzi
09-05-2012, 10:55
مرو ای روح از جانم
خداحافظ مگو با من
مرو ای روح از جانم
در این دنیای عاشق کش
تو هستی جان و جانانم
نهال خاطراتم را
به دیده آب می دادم
گل یاد تو می‌روئید
در رویای گلدانم
و گاهی بغض می‌کرد
ز چشمم ژاله می‌روئید
زمان آبستن غم بود
از پائیز مژگانم
پس از تو آسمان بر دوش
من آواره می‌گردم
و می‌گیرم در آن دست
سرم را در گریبانم.

-------------------------------------------------------------------

شكنجه
شکنجه بیشتر از این‌؟
که پیش چشم خودت‌
کسی که سهم تو باشد
به دیگران برسد
چه می‌کنی‌
اگر او را که
خواستی یک عمر
به راحتی
کسی
از راه ناگهان برسد...
رها کنی‌
برود
از دلت جدا باشد
به آن‌که دوست‌تَرَش داشته‌
به آن برسد
رها کنی‌
بروند و
دو تا پرنده شوند
خبر
به دورترین نقطه جهان برسد

------------------------------------------------------------------------

آیینه چون شکست

قابی سیاه و خالی از او به جای ماند

با یاد دل که آینه بود

در خود گریستم

بی آینه چگونه در این قاب زیستم؟؟؟؟



این آخری از مشیری هست

saeedfarzi
09-05-2012, 10:59
اگر نمی توانی بلوطی بر فراز تپه ای باشی،بوته ای در دامنه ای باش،


ولی بهترین بوته‌ای باش كه در كناره راه می‌روید.


اگر نمی‌توانی بوته‌ای باشی،علف كوچكی باش و چشم‌انداز كنار شاه راهی


را شادمانه‌تر كن.......


اگر نمی‌توانی نهنگ باشی، فقط یك ماهی كوچك باش،


ولی بازیگوش‌ترین ماهی دریاچه!


همه ما را كه ناخدا نمی‌كنند، ملوان هم می‌توان بود.


در این دنیا برای همه ما كاری هست كارهای بزرگ،


كارهای كمی كوچكتر و آنچه كه وظیفه ماست،


چندان دور از دسترس نیست.


اگرنمی‌توانی شاه راه باشی،كوره راه باش،


اگر نمی‌توانی خورشید باشی، ستاره باش،


با بردن و باختن اندازه ات نمی گیرند.


هر آنچه كه هستی، بهترینش باش..........



---------------------------------------------------------------------------------





بدترین درد این نیست كه عشقت بمیره


بدترین درد این نیست كه به اونی كه دوستش داری نرسی


بدترین درد این نیست كه عشقت بهت نارو بزنه


بدترین درد اینم نیست كه عاشق یكی باشی و اون ندونه


بدترین درد این است یكی بمیره . بعد از مرگش بفهمی كه دوستت داشته......!!!



----------------------------------------------------------------------------------------------------





من نشانی از تو ندارم،اما نشانی‌ام را برای تو می‌نویسم:

در عصرهای انتظار،به حوالی بی كسی قدم بگذار! خیابان غربت

را پیدا كن،وارد كوچه پس كوچه‌های تنهایی شو! كلبه‌ی غریبی‌ام را

پیدا كن، كنار بید مجنون خزان زده و كنار مرداب آرزوهای رنگی‌‌ام، در كلبه

را باز كن و به سراغ بغض خیس پنجره برو! حریر غمش ‌را كنار بزن! مرا خواهی

دید با بغضی كویری كه غرق انتظار است، پشت دیوار دردهایم نشسته‌ام..........

LIDA
09-05-2012, 11:54
کاش بودی و می دیدی که چشمانم زیر این همه نامهربانی چگونه چمباتمه زده
و آرزوهایم
آتش گرفته
از من نخواه که احساسم را نابود کنم
و صدای
ترک خوردن
درونم را پشت دیوار های روزگار مخفی کنم
تو به دلتنگی من نظر نداری
و به اوج انتظارم اعتنا نمیکنی
اما من مطمئنم
روزی میرسد که حرف هایم را
از چشمان بارانیم میخوانی
آن وقت آن روز
روز رنگین کمان احساس است
روزیكه
من دیگر پلکهایم را بر روی جاده های بی سوار
باز نخواهم کرد




بهارسوزان است ،

به خدا ، به خدا بهار است ،

بهار است ، دوستش دارم ، در پس كوچه هاي مه گرفته اش غبار شب ميبارد، شب از لاي پرده حجابش مينگرد ،

اين غريبه كيست ؟

كه اين چنين گريزان است

مگر او هم از تاريكي مي هراسد؟

اين غريبه كيست ؟

چه پريشان است .






من درد ها كشيدم ام از درازناي اين شب بلند
با اين همه
جهان و هرچه در اوست
به كام كلمه ي باز بي چراغي چون من است
من چكيده ي نور و
عطر عيش و
آواز ملائكم
وطنم همين هواي نوشتن از شرحه ي ني است
همين است كه اين سكوت بي باده
بر بادم داده است
ورنه علفزار اردي بهشت را
كي بي وزيدن از سرمست بابونه ديده ايد

LIDA
09-05-2012, 11:55
نشسته ام در تاریکی و سکوت و
غربتم را در گوش ستاره نجوا می کنم ...
تنها مانده ام ...
تنها با خاطراتی کهنه و
قلمی که دیگر نای نوشتن و تاب اشک ندارد ...
قلمی که برای دلخوشی من می نویسد :
غربت من هرچی که هست از با تو بودن بهتره ...!
نمی دانم !
تک تک لحظه هایم را غم دوری از تو فرا گرفته و
با هر نفسی که بی تو می کشم !
مگر بی تو هم می شود نفس کشید !
این ها نفس نیست ، قفس است !








بيتوته اي زير پلک چشمانت بنا کرده ام
و با مردمان چشمت
به زندگي نشسته ام
پس هيچگاه چشمانت را به گريه وا مدار
زيرا در يک چشم بر هم زدن
سقف آرزوها بر سرم آوار خواهد شد







نگاه كن به زاينده رود
كه عشق مرا گريه مي كند
به كاشي هاي آبي
كه صداقت مرا تحسين مي كند
و به دستان سرد كوير
كه روزي مرا در خود
دفن مي كند

آه،
هنوز
خسته ام
از نگاه هايی كه
سرنوشت مرا آه مي كشند

LIDA
09-05-2012, 11:56
خواستم که بگویم .....
بی تو در دامنه بی کسی گم و بی معنی میشوم
اما نمیدانستم که چندی است در این دایره حیرانم و.......
تو
بی
من
فارغ از خویش و منی
ننگ به این احساس که بر من دریغ کردی.........برو بر سادگی ام بگذار که شاید ز عذاب بگریزی







زندگی غمکده ای بیش نبود



سهم ما جز غم و تشویش نبود



به کدام خاطره اش خوش باشم



که کدام خاطره اش نیش نبود

LIDA
09-05-2012, 11:57
اینجا زندگی روان تر از آب در جریان است

و سادگی سخت تر از مروارید در صدف پیدا می شود

اگر به دنبال دوستی رفتی بدان که در شب

در پی سایه ای سرگردانی

گاهی گرفتن ستاره ای از آسمان

از گرفتن دست صداقت آسان تر است ...






دنبال کلاغی می گردم


تا قار قارش را


به فال نیک بگیرم


وقتی قاصدکها همه لال اند...




سكوت بلندی در

امتداد اين جاده ناامن نشسته است و ياد تو

همچون هراسی سرد

وجودم را

در بر گرفته

حال

من هستم و شكوه نگاه تو

نگاهت بر نگاه خسته ام

چه قدر زيبا و دل انگيز است

نگاهت را از من نگير!

LIDA
09-05-2012, 12:00
مرا به ياد خواهي آورد
آنچنان كه باران
غبار را از سنگ قبر كهنه مي شويد
تا نام فراموش گشته اي بدرخشد

پس از سالها
مرا به ياد خواهي آورد
... : من هنوزم گرفتارم ومنتظر ...




از آن لحظه كه از كنارم رخت بربستى

دوست دارم برگى شوم زرد و رنگ پريده

و از دستان بلند درخت زندگيم رها شوم

و در اسمان بچرخم و بچرخم و بر كوى تو فرود ايم

تا باشد كه قدم بر سر من نهى

و صداى شكستنم را از دوريت خوب بشنوى





دوست دارم که یک شبه شصت سال را سپری کنم،

بعد بیایم و با عصایی در دست،

کنار خیابانی شلوغ منتظرت شوم،

تا تو بیایی،

مرا نشناسی،

ولی دستم را بگیری و از ازدحام ِ خیابان عبورم دهی

LIDA
09-05-2012, 12:02
سالها بعد
در گذر از کوچه پس کوچه های شلوغ
از کنار هم می گذریم
انگار نه انگار
آن غریبه شبیه خاطراتم بود(خسته ام خیلی به یه خواب طولانی احتیاج دارم خوابی شبیه مرگ)








چه بی تابانه می خواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری
چه بی تابانه تو را طلب می کنم بر پشت سمندی گویی نو زین، که قرارش نیست
و فاصله تجربه ای بیهوده است
بوی پیرهنت
اینجا و اکنون
کوه ها در فاصله سردند
دست،در کوچه و بستر، حضور مانوس دست تورا می جوید
و به راه اندیشیدن یاس را رج می زند
بی نجوای انگشتانت فقط
و جهان از هر سلامی خالی است





بيا از رفتن تو بگويم

آنگاه كه چشمانم غوغاى نهان داشت

و به لب لبخندى تصنعى تا تو را دلنگران نسازم

باور كن


رفتنت ، روزگار مرا آشفت

هرچند كه به سامانى رسيده ام در اين آشفتگى

و خيال آمدنت ، شده سامانم

LIDA
09-05-2012, 12:03
گاهی غم ها به یکباره و ناگهانی هجوم می آورند با فاصله ای کم
و ناگهان آدم را در اندوهی عظیم فرو می برند
و قبلا هم گفتم که چقدر فاصله اشک ها و لبخند ها به هم نزدیک است
و شاید امتحانی باشد بار دیگر
ولی آیا توان صبوری هست بر این فراق ...






گلدان ياس پنجره مان



چشم به دستان من دوخته است



نمی داند انگار



روزی که رفتی



دست نوازشم را حتی



با خود بردی





من هنوز فکر می کنم
که اگر پدرم سواد خواندن و نوشتن داشت
جنگی در جهان رخ نمی داد !
من هنوز نفهمیده ام
چرا چیزهایی را که با عقلم جور در نمی آید
راحت تر باور می کنم
مثل همین که کسی می آید
که مثل هیچ کس نیست
یا همین که
تو دوستم داری ...

LIDA
09-05-2012, 12:05
جنازه ی قلبم را سالهاست سرد نگه داشته ام



از همان خوابهای کودکی



اگر مسیرت به تعبیر رویاهای ما افتاد



نوازشی بر دستانم کن



آخر می گویند تو همان مسیح هستی



که مرده زنده می کرد


***



سیاه بپوشی یا صورتی



توفیری به حال کسی که نصفه نیمه مرده ندارد



خودم را مرده فرض کن



تو را در من هنوز زنده


***


چه دیوانه و لایعقل



دو دستی بچسبمت و



چه فرزانه و دانا



راه از تو جدا کنم



بیراهه بیراهه است

LIDA
09-05-2012, 18:13
درخت كوچك تنها به باد عاشق بود

و باد

بی سرو سامان

و باد

سر گردان *

تمام قصه همین بود، راست می گفتی !





من از هزار سال خستگي
از کنج زندون اومدم
دلم کوير غربته به عشق بارون اومدم
غرور تيکه تيکمو ميخوام که مرهم بذارم
غصه هاي يه عمرمو رو دوش عالم بذارم
من پي دست پاک ميام
غبار قلب پيرمو پاک کنو رها کنه روياهاي اسيرمو
ميخوام که از ياد ببرم هر چي ازم گرفته شد
ميخوام فراموش بکنم هرچي رشتم پنبه شد
خنده تلخ آدما هميشه از دلخوشي نيست
گاهي شکستن دلي کمتر از آدمکشي نيست
گاهي دلم اينقدر تنگ ميشه که گريه هم کم مياره



کي مي شود نچيد

از شاخهء دلم

غمي نوبرانه را ؟


ميوه هاي فصل من ،

تمامش غم است ..

LIDA
09-05-2012, 18:15
تکه هاي پازل کودکي ام را کنار هم مي چينم ...

دلي کوچک ...
پر از رويا ...
پر از آرزو ...
پر از خنده ...

شايد اين همان چيزي ست
که تو در نگاهم مي جويي
و من در روزگارم گم کرده ام




شاید اینبار
نامه ای پر از باران
برایت بنویسم
وقتی به هوای دیدنت
قلب ابرها هم
تند تند می تپد
یاد تو
مثل چیزی شبیه یک قطره باران
بر لب های خشک و ترک خورده ام
لیز می خورد




امشب میخوام که بشینم از آرزوهام بنویسم
امشب میخواد قصه ی مارو تا صبح بنویسه دل بی صبر
باور کن گریه هامو
شادی کن که نمیبینی خنده هامو
گریه هاموبذار اول
خنده هاتو بذار آخر
آرزوهامو تماشا کن که بی تو در چه حالم

LIDA
09-05-2012, 18:17
نبسته ام به کس دل
نبسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج
رها رها رها من

ز من هر آن که او دور
چو دل به سينه نزديک
به من هر آنکه نزديک
از او جدا جدا من

نه چشم دل به سويي
نه باده در سبويي
که تر کنم گلويي
به ياد آشنا من

ستاره ها نهفته
در آسمان ابري
دلم گرفته اي دوست
هواي گريه با من





رفت و حتی يکبار بر نگشت پشت سرش رو نگاه کنه

ببينه که برگهای زرد پائيزی چه جوری روی زمين می ريزند

هرکی اومد رفت خيلی زود و من همچنان در تنهايی خود سر می کنم

ولی روزی می رسه که اونايی که من رو زير پا گذاشتن و رفتن برگردن

و اون موقع ديگه همه چی تموم شده و برای هرکاری خيلی ديره

خيلی دير




بگذار باران شانه هایت را تر کند
چتر را بهانه ندیدن آسمان نکن
من نیز سر به روی شانه های خدا گاه گاه می بارم!
بگذار خدا هم اگر دلگرفته بود
روی شانه های تو حساب کند....!

LIDA
09-05-2012, 18:19
اول آبى بود این دل، آخر اما زرد شد
آفتابى بود، ابرى شد، سیاه و سرد شد
آفتابى بود، ابرى شد، ولى باران نداشت
رعد و برقى زد ولى رگبار برگ زد شد
صاف بود و ساده و شفاف، عین آینه
آه، این آیینه کى غرق غبار و گرد شد؟
هر چه با مقصود خود نزدیک تر مى شد، نشد
هر چه از هر چیز و هر ناچیز دورى کرد، شد
هر چه روزى آرمان پنداشت، حرمان شد همه
هر چه مى پنداشت درمان است، عین درد شد
درد اگر مرد است با دل راست رویارو شود
پس چرا از پشت سر خنجر زد و نامرد شد؟
سر به زیر و ساکت و بى دست و پا مى رفت دل
یک نظر روى تو را دید و حواسش پرت شد
بر زمین افتاد چون اشکى ز چشم آسمان
ناگهان این اتفاق افتاد؛ زوجى فرد شد
کودک دل شیطنت کرده است یک دم در ازل
تا ابد از دامن پرمهر مادر طرد شد






پر شدم از غروبی دلگیر،چه پریشانم و چه تاریک!انقدر که
آینه ها با من قهرندو خورشید از من رو بر نمی گرداند.من از تو دورشدم
از رازقی و رازیانه و کلبه سپید آرزو ها یم میان انبو هی از شب بوسه هاست.
دلگیر تر از همیشه ام و فانوس های آویزان پشت
در را دستمال نمی کشم.حال دیگر صنو بر های این طرف خیابان
سبز نیستند و به پاییز سلام گفته اند. حرفهایم را از یاد می برم شاید
هنوز دیر نشده اشک هایم را پنهان می کنم،صنو بر ها با ید سبز باشند!






مي خواهم تنهائيم را با تو قست کنم
بگو کجا بگردم
تا بيدايت کنم
در دفتر خاطرات باره شده ام
درآينه ي شکسته ي اتاقم
در عکس هاي يادگاري باره شده ات...
يا در سجاده ي مادربزرگ؟

LIDA
09-05-2012, 18:24
گریستم

اشکهایم رودخانه ای شد

ومن نومید از زیست عادتناکم بر لب پلی ایستادم

برای پرش بسوی خاتمه و پریدم

خنکای اب بر صورتم لطافتی بود دیباگون

گرمی افتاب بدنم را می سایید

و من چشمها را بستم و بر نیلگونیش خفتم

ایمان به برکت گریه وایمان به زیبایی زندگی

تولدی دیگر







با سکوت تلخت درگیرم و می دانم اگر نیایی در غروبی
سرد و غمبار و پراز تردید می میرم . امید بازگشت تو مرا
زنده نگه می دارد و اری تو می ایی! تو می ایی ای بهانه ی
من و دوباره شاخه های خشک احساسم جوانه می زنند
لبریز از عشق و شکوه و زندگی .... و با تو تمام خاطرات
سرد و بی روح نبودنت را شبیه قاصدک در دست های باد
می اندازم و دیگر به ان فصل پراز دلتنگیو سرما نمی اندیشم .







ببخش اگه تو قصه مون دو رنگ و نامرد نبودم

ببخش که عاشقت بودم خسته و دل سرد نبودم

ببخش که مثل تو نشد خیانتو یاد بگیرم

اگر که گفتم به چشات بزار واسه تو بمیرم

ببخش اگه تو گریه هام دو رنگی و ریا نبود

اگر که دستام مثه تو با کسی آشنا نبود

ببخش اگه تو عشقمون کم نمی زاشتم چیزی رو

ببخش که یادم نمی ره اون روزای پاییزی رو

لیاقت دستای تو بیشتر از این نبود عزیز

نه نمی خوام گریه کنیِ،برای من اشکی نریز

لیاقت چشمای تو،نگاه ِ پاک ِ من نبود

LIDA
09-05-2012, 18:33
اینجا شب است
ایستگاه تمام رؤیاهایی
که هنوز به مقصد نرسیده ند
و خواب
آن مهاجم همیشه که چشم ها را تصاحب می کند
و من
که چونان پلی خمیده هنوز
آرزوهایم را برپشت می کشم
نقابي كه داشتم
برداشتم
پشتِ نقاب
كسي مانده‌است
نمي‌بيند
نمي‌گويد
نمي‌داند
نمي‌پرسد
نمي‌خواهد
پشتِ نقاب
كسي مانده‌است
نمي‌ماند


شهاب مقربين






این شهر

شهر قصه های مادر بزرگ نیست

که زیبا و آرام باشد



آسمانش را

هرگز آبی ندیده ام

من از اینجا خواهم رفت
و فرقی هم نمی کند

که فانوسی داشته باشم یا نه

کسی که می گریزد

از گم شدن نمی ترسد.









قوم و خویش من همه از قبیله غمند



عشق خواهر من است،درد هم برادرم!


سالها دویده ام از پی خودم،ولی


تا به خود رسیده ام، دیده ام که دیگرم


در به در به هر طرف، بی نشان و بی هدف


گم شده چو کودکی در هوای مادرم...

LIDA
09-05-2012, 18:35
چرا تو جلوه ساز این بهار من نمیشوی
چه بوده آن گناه من که یار من نمیشوی
بهار من گذشته شاید.....
شکوفه ی جمال تو
شکفته در خیال من
چرا نمیکنی نظر به زردی جمال من
تورا چه حاجت
نشانه ی من
تویی که پا نمی نهی به خانه ی من
چه بهتر آنکه نشنوی ترانه ی من
نه قاصدی که از من آرد گهی به سوی تو سلامی
نه رهگذاری که از تو آردگهی برای من پیامی
غمت چو کوهی به شانه ی من
ولی تو بی غم از غم شبانه ی من
تو نشنوی فغان عاشقانه ی من
بهار من گذشته شاید......






چرا تو جلوه ساز این بهار من نمیشوی
چه بوده آن گناه من که یار من نمیشوی
بهار من گذشته شاید.....
شکوفه ی جمال تو
شکفته در خیال من
چرا نمیکنی نظر به زردی جمال من
تورا چه حاجت
نشانه ی من
تویی که پا نمی نهی به خانه ی من
چه بهتر آنکه نشنوی ترانه ی من
نه قاصدی که از من آرد گهی به سوی تو سلامی
نه رهگذاری که از تو آردگهی برای من پیامی
غمت چو کوهی به شانه ی من
ولی تو بی غم از غم شبانه ی من
تو نشنوی فغان عاشقانه ی من
بهار من گذشته شاید......




گرفتاري

به شاخه ي گل ،نشسته

نشنيد

گوشه اي با حال خسته

گرفتم از قفس

در را گشودند

چه سازد بلبل و بال شكسته ؟

LIDA
10-05-2012, 11:10
تیر

کاغذها
با دهان باز نگاهم می‌کنند
لنگان لنگان
می‌روم زیر میز تحریر
دامنم را کنار می‌زنم
زبان می‌کشم
روی زخمم





این کشتی
جایی نمی‌رود
حس رفتن دارد
کندنِ مدام
همین طور که هست, نیست
یک خداحافظیِ دوار و بی‌بنیان

در کندنِ آب از آب
آب از آب تکان نمی‌خورد






نفس عمیق

در چشم‌های تو
مردانی بی‌توجه
تابوتی را
در شبی مه گرفته
از تپه‌ای بالا می‌برند
تنی که به چپ و راست می‌غلتد

در چشم‌های تو
گورکنانی که
مزدشان را قبلن گرفته‌اند
پنهانی گوری عمیق می‌کنند

در چشم‌های تو
رهگذران
بر سینه‌ی زنی ناشناس سکه می‌اندازند

چشم‌هایت را ببند
می‌خواهم به سمت خودم
بازگردم

LIDA
10-05-2012, 11:12
قطعه‌ی آخر


داریم دسته جمعی
آن سوی خاک
پانتومیم بازی می‌کنیم
راهت نمی‌دهیم
گمان هم نمی‌کنم
میان مردگان قدیم کسی را پیدا کنی

این خاک
تو را بالا می‌آورد
بس که عادت کرده
به جسدهای من و زهرا و سعید و لیلا
که از ته دل می‌خندیم

چرا داری گور خودت را می‌کنی





درگاه

در اتاق کناری خواب رفته‌ای
در‌ها و پنجره‌ها باز است
پرندگان به هوای دانه به این خانه می‌آیند

من
در قاب در
دست به سینه
لبخند می‌زنم

تو
قلب مرا خورده‌ای




خیلی‌ها آن سال
کرکره‌ها را کشیدند پایین
بی آن که پشت در چیزی بنویسند
درگذشت نابهنگام کی
با نهایت تاسف که چی

حسش نبود حتا بگویند
تا اطلاع ثانوی

LIDA
10-05-2012, 11:13
یک مدل خوب

پرده کنار می‌رود
پشت پنجره
دفترچه‌ات را در می‌آوری
چانه‌ام را بالا می‌بری
گردنم را می‌گردانی سمت ماه
اِتود می‌زنی
از هر سمتی که می‌شود مرا باز و باز می‌کشی

پرده رها می‌شود
مهمان‌ها می‌پرسند
" به چه خشکت زده
این باد است که از هر سو می‌وزد سمت هر کس "

من اما می‌دانم
یک مدل خوب لب از لب باز نمی‌کند





تن‌ها

نان تازه بگیر
به خانه‌ام بیا
دریانورد خسته

می‌خواهم لباس‌های خیست را
از تنت در بیاورم
شیر گرم کنم برایت

بگویی
شانه‌هایم
سکان زندگی توست

و من
پنجره‌های این شهر طوفان‌زده را محکم ببندم










خواب استخوان‌ها

عضلات عزادار
رگی که در ساق پا می‌گیرد
قلبی که در هاون آب می‌کوبد

تو خوابیده‌ای
میان گرگ و میش
مه پایین می‌رود
خیال تو
خمیده خمیده
از شهر تن
دور می‌‌شود

LIDA
10-05-2012, 11:15
مسافران این شب مه گرفته
به هر قیمتی
می‌خواهند زودتر به مقصد برسند

کسی
با دیدن ما
زنگ خطر این قطار را
به صدا در نخواهد آورد

میان دو ایستگاهی که
تنها تو
می‌توانی از آن‌ گذر کنی
خوابید‌ه‌ام
روی این ریل‌ها
با خاطره‌ای
در استخوان‌هایم








دوستت دارم
و هیچ نیازی نیست
که کسی شمعی روشن کند
در این کوچه‌
که بگوید
این‌جا بارگاهی هست

دوستت دارم
میان هوس‌هایم
به مردی که عاشقم است
و زنی را دوست دارد
که عاشقش است

دوستت دارم
میان این کوچه‌های فرعی
بن بست

دوستت دارم
سرخوشانه
تهی‌دست
ثانیه به ثانیه
لرزان
اصل









فارغ از این ماجرا

صدای ساییده‌ شدن به کلیدهای دیگر
دیوانه‌ام می‌کند
در این جیب تنگ و تاریک
کلید خانه‌ی مادر بزرگ شده‌ام
خانه را کوبیده‌اند
مادر بزرگ مرده

چرا مرا از این حلقه در نمی‌آوری ؟

LIDA
10-05-2012, 11:16
شب‌های ما

دوستی ما دارد عمیق و عمیق‌تر می‌شود

تنها نگران او بودم
وقتی چمدان را ‌می‌بستم

سا‌لهاست
شب‌ها
روشنش می‌کنم
خاموشش می‌کنم

خو‌ گرفته‌ایم ما
من و آباژور کوچک
به شب‌هایمان

روشن می‌شود
خاموش می‌شود




عصر جمعه





دلم می‌خواهد
یک میس‌کال باشم برایت
شماره‌ای که سیوش نکرده‌ای
زیر لب تکرارم کنی
به یادم نیاوری

دلم می‌خواهد
بی‌اجازه‌ی تو
پادشاهی کنم
در ناخودآگاهت







باستانی پاریزی

توتِ رسیده
پیش پایم می‌افتد
بر می‌دارمش
سر میز می‌گذارم

پیرمرد بلند می‌شود
سمتش می‌روم
چند جمله می‌گوید
سر تکان می‌دهد
و
به مهمان‌ها در باغ می‌پیوندد

LIDA
10-05-2012, 11:19
باران، زنان سیاه پوش، پیرمرد سنگک به دست




باید پنجره‌ها را بست
مردم رنج‌هایشان را
مانند بادکنک‌های رنگی ِ یک جشن بی‌هوده
در هوا رها کرده‌اند






اکنون که برایت تایپ می‌کنم
نشسته‌ام
مثل یک پیانیست
پشت این میز
برایت پیانو می‌زنم

صبح پس از چای
مانند پیانیستی کهنه کار گفتم
" باید امروز پیش از رفتن
کمی پیانو بزنم"

انگشتانم نبایند خشک شوند
حتا وقتی وجود نداری

آرام
بی آن که نگاه کنم به صفحه کلید
پیانو می‌زنم

این قطعه را هیچ وقت نزده بودم
این قطعه را هیچ کس نشنیده است

امروز باید
پیش از رفتن
پس از خوردن چای
همه‌ی قطعات نیمه کاره‌ی تنم را فراموش می‌کردم








شمعدانی شمعدانی است

روي آينه‌ي اتاق خواب
نوشته بودي
من اگر نبودم شمعداني را آب بدهيد

فریاد می‌کشید
شمعدانی اسم رمز کیست
شمعدانی به کجا وابسته است

می‌گفتی
شمعدانی آب می‌خواهد
هیچ رمزی نیست
گیاهی که در سرما گل می‌دهد
شمعدانی شمعدانی است

LIDA
10-05-2012, 11:20
چه آتشی




خورشید خانم ِ فلات قاره‌ی من
کجایی

من تنها لب مدیترانه‌ام
غرب ِ شرق

خم شو به سمت من
بپيچ
به طول من
به عرض من

کلمه‌ها نم کشیده‌اند
با چوب‌های خیس
چه آتشی روشن کنم







به هم ریخته و آشفته

با دمپایی‌ راحتی
راه می‌افتد
کتاب‌های نیمه‌باز زیر تخت را بر می‌دارد
لباس‌های پراکنده را تا می‌کند
مداد‌ها و فنجان‌ها را جمع می‌کند
می‌آید پشت‌سرت
دل دل می‌کند
نزدیک نرمه‌ی گوشت می‌آورد لبش را
صدای نفسش را حس می‌کنی

برمی‌گردی

اتاق خالی است
به هم ریخته و آشفته




کافی نت

هزار پنجره باز است
انگشت‌ها می‌دوند روی دکمه‌ها
سمت عکس‌های منتظر
صدای قدم‌ها قطع نمی‌شود

به صفحه کلید نگاه می کنم
هیچ حرفی ندارم
پنجره‌ی تو بسته است

LIDA
10-05-2012, 11:24
دعوت

رنگش پریده بود
موهایش مشکی‌تر
لب‌هایش می‌لرزید از سرخی
کوزه‌ی خالی شراب را گذاشت لب حوض
بشوید

به سمت باختر
که نبینم صورتش را
می‌گریست

موهایش سیاه و براق
به غروب
می‌خندید






گرگ و میش


تلفن
ایستگاه متروکی شده
گاهی قدم می‌زنم
کنارش می‌ایستم
صدای زنگی اگر بیاید
یک قطار باری است
کمی می‌ایستد
می‌رود







پاییز کارش را بلد است
پس از این همه پاییز
من هم
چیزی در چنته دارم
پس باز هم بازی در آور
برو سینما
برو سفر
با شعرهای نگفته‌ی من

قبول
تو ما را زدی
به همه هم بگو زدی*

ما هم برای خودمان اردی‌بهشتی داریم

LIDA
10-05-2012, 11:26
تشییع ‬

‫قویی سپید‬
‫با چشمان ریمل زده‬
‫بر دریاچه‌ای متروک


‫کودکان برایم خرده نان می‌ریزند‬


سرم پایین است‬
‫تشییع هنوز تمام نشده‬
‫من‬
‫بیوه‌ی فرمانده‌ي دلاور جنگی نابرابرم






ژاکت‌های بافتنی

ژاکت‌هایمان را در آوردیم
نشستیم پشت میز

زن و مردی بودیم
چشم به راه ِ
زن و مردی دیگر

حرف زدیم
بی آن که به حرف‌های هم گوش دهیم

سپیده ‌دم
ژاکت‌هایمان را پوشیدیم

ما تنها
زن و مردی بودیم که
شب هنگام
اندکی
گرم شده بودیم




مهتاب لب‌پَر


می‌شکند
همه چیزی
در آشپزخانه‌ی من

مدام التهاب
التهاب ِ دست‌ها و پاهای بریده
شیرهای سر رفته
روباه‌های زخمی

LIDA
10-05-2012, 11:32
معراج

پنجره ی بسته را به مشت شکستم
در نفس تند آفتاب نشستم
تیغه ی پولادی گداخته ای را
محکم ، بر سینه ی برهنه نهادم
روزنی از سینه
سوی قلب گشادم
شاهرگش را به یک نهیب گسستم
فریادم از گلوی خشک گذر کرد
فریادم کوه را برید و تراشید
قلبم را چون تفی به خاک فکندم
خونم فواره زد به صورت خورشید





عابران رابنگر در شب شهر
کودک و پیر و جوان را بنگر
از کمر تا سرشان
نیمه ی پیکرشان از سنگ است
نیمه ی دیگر آن ، از رگ و پوست
پایشان باز نمی ایستد اما لنگ است
چشم هاشان همه کور است و زبان ها همه لال
شهر این موزه ی تاریک بزرگ
پر ازین پیکره هاست
سرشان مرده و پاشان زنده
نیمه ای از تنشان بی جنبش
نیمه ای جنبنده
شهر ، از آمدن و رفتنشان پر جنجال






نگاه عاشقانه ای به درخت

عطر تن درخت
اندام نازنین بلندش
گرمای عاشقانه ی خونش
پستان غنچه اش
ساق خوش کشیده ی موزونش
در من ، بهار سبز نوازش را
بیدار می کند
گویی در انحنای کمرگاهش
در تنگنای جامه ی کوتاهش
یک چشم یا دهان
یا زین دو مهربانتر : یک دل
یک آشیان کوچک پنهان
سرچشمه ی طلوع و تولد
لبریز از محبت خورشید
با من حدیث شیفتگی را
تکرار می کند
من ، عاشق جمال درختم
دردش بهجان عاشق
من باد
اندیشه اش موافق من باد

LIDA
10-05-2012, 11:33
سرگذشت

مرغ سیاه بر سر تخم سپید خفت
با نطفه ای که در دل او می تپید گفت
زهدان آهکین من ای تخم چشم من
زندان تیره نیست
سرشار از فروغ زلال سپیده
است
پوشیده تر ز مردمک چشم خفتگان
خورشید در سپیده ی آن آرمیده است
شب ، غرق در فروغ زلال سپیده شد
بانگ خروس ، تا افق صبحگاه رفت
زان پیشتر مه زرده ی خورشید بردمد
دستی در آشیانه ی تاریک دیده شد
تخم سپید از بر مرغ سیاه رفت






سفری در سحر

و نسیم به آرامی از غروب گذشتیم
خزان برهنه تر از اسب ، در بیابان تاخت
پرندگان هراسان به آشیان رفتند
درخت شیفته در بازوی نسیم آویخت
من از درخت ، شکایت به روستا بردم
به روستا گفتم
چرا درخت که با خاک و دوستی دارد
دل از نسیم ربوده ست و همنفس با اوست ؟
به خنده گفت : رفیق
درخت ، بوی بهار از نسیم می شنود
ولی نسیم ، نسیم
همیشه بوی غریب هزار کس با اوست
کلام دلشکن روستا جواب نداشت
من و
نسیم به آسانی از جواب گذشتیم
سحر در آینه ی شسته ی چمن تابید
من و درخت نگاهی به یکدیگر کردیم
پرندگان به سلام ستاره ها رفتند
من و نسیم به سوی افق سفر کردیم
من و نسیم ، سرافکنده از درخت گذشتیم






شکار

روز شکار است
می روم امروز ، سوی دامنه ی کوه
می روم آنجا که زیر خنده ی خورشید
ابرو در هم کشیده جنگل انبوه
می روم آنجا که چون صفیر زند
تیر
ماده پلنگی چو شعله بر جهد از سنگ
دندان را در گلوی من بفشارد
پیرهنم را به خون تازه کند رنگ
مغزم چون زرده تخم ریخته بر خاک
جوشد در زیر شاخه های تر تاک

LIDA
10-05-2012, 11:35
صبحانه

تمام زندگی صبحگاه من اینست
پس از گشودن چشم
در آب چشمه ی آیینه دست و رو شستن
پس از نیایش نور
سپیده دم را در زرده تخم خام زدن
نسیم تر را
با شیر تازه نوشیدن
پس از رهایی تن
خیال را به صعود پرندگان بستن
گسستن از همه
رفتن
به خویش پیوستن







قصه ای کوتاه

هنوز کوچه جوان بود
هنوز در تن او شهوت بهار ، روان بود
هنوز در دل او بانگ گام ها ضربان داشت
هنوز نغمه گر او خروس نیمه شبان بود
کسی ز
پنجره بیرون پرید
کسی ز خانه به دنبال او شتافت
کسی ز کوچه بر او بانگ زد : بایست ! بایست
دونده رفت
دونده تیزتر از باد رفت
دونده ، گوش به فرمان نداد
صفیر تیر ، طنین افکند
تن دونده به خاک افتاد
چراغ ، سرخی خجلت را
به روی گونه ی خود حس کرد
عرق ز
گونه ی آزرمگین او جوشید
دو برگ سبز جوان
دو دست بود ه روی چراغ را پوشید





ماه و آینه

تو با جوانی من آمدی ، جوان باشی
بهار عمر منی ، کاش بی خزان باشی
بان دل به دعایت گشوده ام شب و روز
که ماهروی بمانی و ، مهربان باشی
تو در
سیاهی شب ، شعله ی سپیده دمی
ز باد فتنه ی ایام در امان باشی
و ابر ، گریه کنان رفتم از برابر تو
که خواستم به صفا ، رشک آسمان باشی
و خود زلال تر از اشک چشمه ای ، ای ماه
چرا نه آینه ی دلشکستگان باشی
در آسیای جهان ، گرد پیری ام به سر است
و ، ای عزیز سیه موی من ! جوان
باشی
گذشت روز و شبم غم فزود و شادی کاست
تو کاش بی خبر از گردش زمان باشی
دعای نادر ت از چشم بد نگه دارد
بیا که نوگل این مرغ صبح خوان باشی

LIDA
12-05-2012, 13:53
نامه ای در جیبم



وگلی در مشتم پنهان است



غصه ای دارم با نی لبکی . . .



سر کوهی گر نیست



ته چاهی بدهید



تا برای دل خود بنوازم . . .



عشقـــــــــ ٫ جایشـــــــــــ تنگـــــــــ استــــــــ




حکایتم کن



برای دستهایی که مرا جستند



و برای چشمانی که مرا قطره قطره...



برای لبهایی که ترانه ام کردند



و بعد شاید مرثیه ای



حکایتم کن به غروب رسیده ام ...








یک نفر نیست که غمهای مرا بشناسد

یک نفر نیست که دنیای مرا بشناسد

یک نفر نیست که رویای مرا بشناسد

یک نفر نیست که در نیمه شب دلتنگی

غم پنهان ، غم پیدای مرا بشناسد

یک نفر نیست که از شعله سوزنده اشک

طلب عشق و تمنای مرا بشناسد

یک نفر نیست که در نیمه شب دلتنگی

غم پنهان ، غم پیدای مرا بشناسد

LIDA
12-05-2012, 13:54
باز در کلبه ی تنهایی خویش
عکس روی تو
مرا ابری کرد
عکس تو خنده به لب داشت
ولی
اشک چشمان مرا جاری کرد

دلت وقتی که تنها شد
سرود مهربانی با کدامین خسته خواهی خواند
ولب هایت کدامین تشنه را سیراب خواهد کرد
نگاهت را به چشمان چه کس از شوق
خواهی دوخت؟









کشتي نساز اي نوح! طوفان نخواهد آمد

بر شوره زار دلها ، باران نخواهد آمد

شايد خدا به شعرم لبخند زند اما

جايي که سفره خاليست باران نخواهد آمد

رفتي کلاس اول اين جمله را عوض کن:

تا آن مرد نيايد باران نخواهد آمد








ساعتها را به روزها گره مي زنم و روزها را به شبها مي بافم

همه لحظات تنهائي ام را در ميان صندوقچه خاطرات مي گذارم و آن را

مي بندم...

مي خواهم خاطراتم را هديه کنم به آينده، آينده را هديه کنم به زندگي،

زندگي را هديه کنم به عشق و عشق را هديه کنم به تو...!

LIDA
12-05-2012, 13:55
زمستان



به بهار سرایت کرده



و باد



خاکستر دریا را پراکنده می کند



از ما



آیا کسی



عطر شکوفه ها ی نارنج را



به خاطر می آورد؟ ...







سهم من
آسمانیست كه آویختن پرده ای آن را از من می گیرد
سهم من پایین رفتن از یك پله متروكست
و به چیزی در پوسیدگی و غربت واصل گشتن
سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست

فروغ فرخزاد






شبها
باران چشمان من
در بالين من
مي بارد
باران اشكهاي تنهايي من
كس نمي داند درد اين تنهاي تنها را
پس ببار
اي چشمان خسته و تنهاي من

LIDA
12-05-2012, 13:56
آنها که از دور نگاه ميکنند مي گويند:

تو چه کم داري؟ هيچ!!!

و من باران اشکهايم را در ابرچشمانم پنهان ميکنم


و با لبخند پوچي به نشانه تاييد سر تکان مي دهم

اما خودم ميدانم که هر گاه درون خود را ميکاوم

به يک غم بزرگ ميرسم...

و آن غم نبودن توست







چقدر
اینجا را شلوغ کرده ایم
من و تو!
همیشه همینطور است
خانه
سکوت
فنجانی چای
خسته شدم از این همه شلوغی
سرسام گرفته ام از بس
شعر خواندم
خندیدم
رقصیدم
با قاب عکس و صندلی خالی ات






آن زمانها کز نگاه خسته مرغان دريايي
وز سکوت ظلمت شبهاي تنهايي
و هنگامي که بي او جان من چون موجي از اندوه ميشد
قطره اشکي دواي درد من بود
اين زمان آن اشک هم پايان گرفته
وان دواي درد بي درمان هم
ماتمي ديگر گرفته
آسمان ميگريد امشب
ساز من مينالد امشب
او خبر دارد که ديگر اشک من ماتم گرفته
او خبر دارد که ديگر ناله ام پايان گرفته
او خبر دارد که ديگر ناله ام پايان گرفته

LIDA
12-05-2012, 14:03
از این جهان، تنها خدا داده مرا رنجی دگر، تو
پس کی شود قلبم رها از دام این غمهای دنیا
آخر چرا با درد و غم دل آشنا شد

دیوانه بود این دل، چرا دیوانه تر شد
چون مرغکی بی بال و پر تنهای تنها
در سینه ی سرد فراموشی رها شد
آخر دلم، پژمرده شد، افسرده شد
چون شاخه ای افتاده در دامان آتش
در شعله سوزنده ی غمها فنا شد
آخر دلم، پژمرده شد، افسرده شد
چون شاخه ای افتاده در دامان آتش
در شعله سوزنده ی غمها فنا شد
دیوانه بود این دل، چرا دیوانه تر شد
دیوانه بود این دل، چرا دیوانه تر شد




دستانم سرد است
تنهایم؟ نه من تنها نیستم.
تو هستی مثل همیشه با نگاهت. با لبخندهایت و با دستان گرمت.
اما این بار دستانم سردتر است. از همیشه سردتر...
انگار خود را گم کرده ام. نمی دانم شاید من خود را و شاید دیگران مرا...
اما می دانم گم شده ام و در میان خرابه های ناپیدا
باز هم فقط تو هستی که مرا و دستان سردم را می پذیری
گرمای وجودت را با تمام وجودم حس می کنم.
اما ایکاش تو بودی تا دیگر باره می دیدم خود را
پیدا شده
در میان چشمانت.







از حرف دل نگو که دلم پر است!

حرف دلم زیاد است!

سخت است اگر دلت پر باشد و نتوانی به زبان بیاوری!

فقط میتوانم بگویم:خــــــــــــدایا مرا ناامید مکن!

من بنده ی تو هستم!

پس بگیر این دست را!

LIDA
12-05-2012, 14:05
مرز را تو ساختی تا
خط* بلند احتیاط
مدار فرضی پرهیز
و دیوار شک
ما را از هم بگیرند.
سیم خاردار
گیسوی بید و
گونه*های مرا
زخمی کرد.
حالا من نه
در انتهای جهان
که پیش چشمانت
گم می*شوم.






برای بازی روزگار خود را آماده کرده بودم
اما نمی دانستم روزگار دست مرا خواهند خواند
روزگار چه بازیگریست
دلم را به امید برد و پیروزی خوش کرده بودم
اما هیچ گاه فکر نمی کردم بازنده مطلق این بازی من باشم
از این بازی تنها غم و اندوه
تنهایی و غربت
سیاهی و اشک نصیبم گشت
حال به امید بازی آخر زندگیم
تا شاید کابوس و وحشت بازی روزگار را از من بگیرد







برایم هنوز پنجره می گشایی

روبه باغ

روبه افق

و رو به دریا ...

تا کنون چشمهایت در آیینه چشم هایم ننشسته اند

و تو نمی دانی که یک روزن به چشمهایت

مرا از هزار پنجره به دنیا خوشتر است

LIDA
12-05-2012, 14:11
گناه دوری ات
من وقتی با تو بودم نیز
دلم
برایت تنگ می شد
بگذار هر چه نمی خواهیم بگویند
بگذار
هرچه نمی خواهند بگو یی
باران که بیاید
از دست چترها کاری ساخته نیست
ما اتفاقی هستیم که افتا ده ایم
تو کوچک شدی؟
یا قلب من بزرگ شد؟
فرقی نمی کند عاشق شدم!







اینبار که به دنیا آمدی
وارونه زندگی کن

هرچه فکر می کنم
روزهای کودکی
برای پایانی خوش
ساخته شده بودند...





نا امید و فارغ از هر دو جهانم؛ مده آزار مرا راه و بیراه دگر بار ندانم؛مده آزار مرا
فرصتی کوته اگر هست بگو!می مانم من که بیچاره و رسوای زمانم؛مده آزار مرا
مدتی هست که مستانه غزلخوان شده ام نشعه از باده نوشین دهنانم؛مده آزار مرا
زده ام فال به گیسوی کمندت امشب تا سحر در بر تو رقص کنانم؛مده آزار مرا
من که بی جا و مکان شب یلدا شده ام از در خانه محبوب مرانم؛مده آزار مرا
کرده ام توبه به درگاه خداوند ولی! کاش می شد که دمی بیش بمانم؛مده آزار مرا
همچو دیوانه ندارم خبر از حال خودم چونکه دیدی که چنانم؛مده آزار مرا
«ساقی‌» از حال خودت آگهی یانه؛بس کن چه بگویم که به تنگ آمده جانم؛مده آزار مرا

saeedfarzi
12-05-2012, 14:23
ز چشمت اگر چه دورم هنوز....پر از اوج و عشق و غرورم هنوز

اگر غصه بارید از ماه و سال....به یاد گذشته صبورم هنوز

شکستند اگر قاب یاد مرا.....دل شیشه دارم بلورم هنوز

سفر چاره دردهایم نشد..... پر از فکر راه عبورم هنوز

ستاره شدن کار سختی نیست.... گرشتم ولی غرق نورم هنوز

پر از خاطرات قشنگ توام.....پر از یاد و شوق و مرورم هنوز

ترا گم نکردم خودت گم شدی......من شیفته با تو جورم هنوز

اگر جنگ با زندگی ساده نیست.....در این عرصه مردی جسورم هنوز

اگر کوک ماهور با ما نساخت.....پر از نغمه پک و شورم هنوز

قبول است عمر خوشی ها کم است.....ولی با توام پس صبورم هنوز

-------------------------------------------------------------------------------------------------

من از یک شکست عاشقانه می آیم. بگذار همه برای این اعتراف تلخ

سرزنشم کنند.سرزنش هایشان را خواهم پذیرفت به بهانه تولد حقایق

غم انگیزی که درد را به درد می آورد و آتش را می سوزاند .شکست ن

ه برای پنهان کردن است و نه بهانه پنهان شدن.

آری من شکست خویش را از بلندای بلندترین قله ها و با صدایی هر چه

محزون تر به محزونی آواز نی لبک چوپان پهن دشت بی انتهای تنهایی

فریاد خواهم زد.

میگویند از طلوع صبح بنویس و نیز از آفتاب. ومن چگونه از خورشید

بنویسم زمانی که باران غم هجران تو پی در پی بر پنجره چشمانم

میزند .

پس از آن روز جدایی و فراق به دل بیقرارو بیچاره ی خود گفتم که باید

نفش شکستی تلخ و تیره را در خاطرات سپید خود با رنجی تیره تر

آذین کند.

آه ای مریم من ، ای مریم شبهای تارم ، ای تمامت هم خوبی و ای

وجودت همه یاس ، بی تو همچون فاخته ای در زمستانی سرد،

بنشسته بر شاخه درختی فرد چشم به راه آشنایی از دیار

غریبستانم.
--------------------------------------------------------------------------------------



کاش می شد خالی از تشویش بود

برگ سبزی تحفه ی درویش بود

کاش تا دل می گرفت و می شکست

عشق می آمد کنارش می نشست

کاش با هر دل , دلی پیوند داشت

هر نگاهی یک سبد لبخند داشت

کاش لبخندها پایان نداشت

سفره ها تشویش آب ونان نداشت

کاش می شد ناز را دزدید و برد

بوسه رابا غنچه هایش چید و برد

کاش دیواری میان ما نبود

بلکه می شد آن طرف تر را سرود

کاش من هم یک قناری می شدم

درتب آواز جاری می شدم

آی مردم من غریبستانی ام

امتداد لحظه ای بارانیم

شهر من آن سو تر از پروازهاست

در حریم آبی افسانه هاست

شهر من بوی تغزل می دهد

هرکه می آید به او گل می دهد

دشتهای سبز , وسعتهای ناب

نسترن , نسرین , شقایق , آفتاب

باز این اطراف حالم را گرفت

لحظه ی پرواز بالم را گرفت

می روم آن سو تو را پیدا کنم

در دل آینه جایی باز کنم .

saeedfarzi
12-05-2012, 14:25
سال تحویل شد و من

تمام دلتنگی هایم رابه جای تو

در آغوش می کشم...

و چقدر جایت در میان بازوانم خالیست...


نوشته شده در شنبه 5 فروردین1391ساعت 4:26 بعد از ظهر توسط بهامین | 80 نظر

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .



دوست داشتن،

صدای چرخاندن کلید است در قفل.

عشق،

باز نشدن آن.

کاری که ما بلدیم اما...

باز کردن در است

با لگد...

----------------------------------------------------------------


دل خوشم با غزلی تازه همینم کافی ست

تو مرا باز رساندی به یقینم کافی ست

قانعم،بیشتر از این چه بخواهم از تو

گاه گاهی که کنارت بنشینم کافی ست

گله ای نیست من و فاصله ها همزادیم

گاهی از دور تو را خوب ببینم کافی ست

آسمانی! تو در آن گستره خورشیدی کن

من همین قدر که گرم است زمینم کافی ست

من همین قدر که با حال و هوایت گهگاه

برگی از باغچه ی شعر بچینم کافی ست

فکر کردن به تو یعنی غزلی شور انگیز

که همین شوق مرا، خوب ترینم! کافی ست ...

saeedfarzi
12-05-2012, 14:32
Celine dion lyrics




از زندگی از این همه تکرار خسته ام

از های و هوی کوچه و بازار خسته ام

دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه

امشب دگر ز هر که و هر کار خسته ام

دل خسته سوی خانه ، تن خسته می کشم

آوخ ... کزین حصار دل آزار خسته ام

بیزارم از خموشی تقویم روی میز

وز دنگ دنگ ساعت دیوار خسته ام

از او که گفت یار تو هستم ولی نبود

تنها و دل گرفته و بیزار و بی امید

از حال من مپرس که بسیار خسته ام...

-----------------------------------------------------------------------------------


حلقه

دخترک خنده کنان گفت که چیست
راز این حلقه ی زر
راز این حلقه که انگشت مرا
این چنین تنگ گرفته است به بر

راز این حلقه که در چهره ی او
این همه تابش و رخشندگی است
مرد حیران شد و گفت :
حلقه ی خوشبختی است ، حلقه زندگی است

همه گفتند : مبارک باشد
دخترک گفت : دریغا که مرا
باز در معنی آن شک باشد
سال ها رفت و شبی

زنی افسرده نظر کرد بر آن حلقه ی زر
دید در نقش فروزنده ی او
روزهایی که به امید وفای شوهر
به هدر رفته ، هدر

زن پریشان شد و نالید که وای
وای ، این حلقه که در چهره ی او
باز هم تابش و رخشندگی است
حلقه ی بردگی و بندگی است

saeedfarzi
12-05-2012, 14:34
به نام نامی مادر

تو ای مادر که یک عمره دلت با غصه دم سازه
صبوری های تو مادر منو به گریه میندازه


مثل یک طفل خواب آلوده من محتاج آغوشم
از اون لالاییات مادر بخون بازم توی گوشم


برای سرنوشت من تو دلواپس ترین بودی
برای اشکهای من همیشه آستین بودی


تو ای همیشه غم خوارم تو ای مطرح ترین یارم
به نام نامی ♥ مادر♥ همیشه دوستت دارم



-----------------------------------------------------------------------


مادر

هیچ کس جزتو نخواهد آمد

هیچ کس بردراین خانه نخواهد کوبید

شعله ی روشن این خانه تو باید باشی

هیچ کس جزتونخواهدتابید

چشمه جاری این دشت تو باید باشی

هیچ کس چون تونخواهد جوشید

سرو آزاده این دشت تو باید باشی

هیچ کس چون تو نخواهد روئید



----------------------------------------------------------------------------------------------





اگه چشمات نبودن ، دنیا این رنگی نبود

رو لب پرنده ها ، دیگه آهنگی نبود



اگه چشمات نبودن ، آسمون آبی نبود

ُگلای یاس ِ سفید ، توی ِ هیچ خوابی نبود



اگه چشمات نبودن ، شب ِ مهتابی نبود

پشت ِِ اَبرای ِ دلم دیگه آفتابی نبود



اگه چشمات نبودن ، کی واسم گریه می کرد

دل ِ من وقتی شکست ، به کجا تکیه می کرد



اگه چشمات نبودن ، کی با من سفر می کرد

واسه جشن ِ ماهیا کی ماهُ خبر می کرد



اگه چشمات نبودن ، کی ُگلا رو آب می داد

واسه گنجشک دلم کی یه جای خواب می داد



حالا چشمات با َمَنن که هنوز نفس دارم

جُرأت پر کشیدن از توی قفس دارم



دیگه چشماتُ نگیر ، که من آزرده بشم

مثل گل تو فصل یخ ، زردُ پژمرده بشم



تا که چشماتُ دارم شعرای تازه میگم

همش از پنجره ای ، که به روم بازه می گم

LIDA
13-05-2012, 11:47
تا بالهایت را باز کردی
حواست پرت رسیده های گندیده شد
پرت یه قل دو قل
پرت انحناهای سرخ و سیاه
پرت آه و اوه ِ نسل جوان
پرت آبستنی زهره از بهرام
پرت گیر و گرفت حلقوم هوس
اما ... رفتی و فقط ریشخند بستند به نافت!
... و چشم باز کردی و دیدی که زمستان
پنجه زد و سفیدی اَت را با برفش برد
و روسیاهی اش ماند به توی ذغال!
حالا
تا دنیا دنیاست
با این پاهای نصفه و تن مثله
بنشین و حسرت آبی آسمان را بخور...
راستی !
درآمد این ماهت چند خروار کودکی بود ؟!
«هی تو خوش اشتهای چشم چران
هی تو مجنون قصه هر کس
چند تا دل زدی به سیخ کباب
چند تا لیلی آخرش شد بس ؟!»*





پاره میکنم
هر چیزیو که دلم به یاد تو
خط خطی کردو
تو حتی
بهشون نگاه هم نکردی
چقدر ساده گذشتی
از اینهمه احساس
از این همه مهربونی





من از كجا می آیم ؟
كه این چنین به بوی شب آغشته ام ؟
هنوز خاك مزارش تازه است
مزار آن دو دست سبز جوان را میگویم ...
چه مهربان بودی ای یار ای یگانه ترین یار
چه مهربان بودی وقتی دروغ میگفتی
چه مهربان بودی وقتی كه پلك های آینه ها را می بستی
و چلچراغها را
از ساقه های سیمی می چیدی

فروغ فرخزاد

LIDA
13-05-2012, 11:49
مــن


ســال های سـال مُـــردم



تا ایـــنکه یــــک دم زنــــدگی کـــــردم



تــــــو مــی تـــوانـی



یــک ذره



یـــک مثــــقال



مـــــثل مــــن بمـــــیری ؟!








تمام نقشه ها را سوار کرد تا باتو بی مرز شود

مثل استکانی که

لبهایت را هر روز صبح می سوزانْد

***

چشم به در میکوبیدو

دل به آمدنت میدوخت.

تمام بن بستها به تو ختم میشد!

و آنقدر منتظر ماند که دندانهایش هم

مثل موهایش

ریخت!!!






زندگی یعنی بخند هرچند که غمگینی

ببخش هرچند که مسکینی

فراموش کن هرچند که دلگیری

عشق بورز حتی با دیدن بی مهری

مایوس نشو حتی در اوج ناامیدی

زندگی یعنی همین تضادهایی که بارها به چشم دیدی.....

LIDA
13-05-2012, 11:50
دانی که چيست د-و-ل-ت؟ ديدار يار ديدن

در کوی او گدايی بر خسروی گزيدن

از جان طمع بريدن آسان بود وليکن

از دوستان جانی مشکل توان بريدن

بوسيدن لب يار اول ز دست مگذار

کاخر ملول گردی از دست و لب گزيدن

فرصت شمار صحبت کز اين دو راهه منزل

چون بگذريم ديگر مشکل بهم رسيدن

گويی برفت حافظ از ياد ش-ا-ه خوبان

يارب بيادش آور درويش پروريدن





بعد از تو سرد و خسته و ساکت تمام روز...
با صد بهانه*ی متفاوت تمام روز...

هی فکر می*کنم به تو و خیره می*شود
چشمم به چند نقطه*ی ثابت تمام روز

زردند گونه*های من و خاک می*خورد
آیینه روی میز توالت تمام روز

در این اتاق، بعدِ تو تکرار می*شود
یک سینمای مبهم و صامت تمام روز

گهگاه می*زند به سرم درد دل کنم
با یک نوار خالیِ کاست تمام روز

«من» بی «تو» مرده*ای متحرّک تمام شب...
«من» بی «تو» سرد و خسته و ساکت تمام روز...





زندگی در گذر است
شب تار است ومن
مثل یک پروانه
پی نور افتاده ام
سخنی می گویم
تا بر این شب ...شب تار
بزنم رنگ سحر
از کجا آمده ام؟؟
به کجا خواهم رفت؟؟
متولد شده از خاکم من
ما از اوییم وهمه
سوی او خواهیم رفت.
سوی آن تنها دوست
من برای این دوست
می کنم سجده به خاک
می کنم سجده به خاک

LIDA
13-05-2012, 11:54
دهن کجی هایِ زمانه

باعث شد تو را به مسخره بگیرند

و تو شکننده تر از آن بودی که مقاومت کنی

گردن را کج کردی و ایستادی

اکنون همان آدم ها بر تو سوارن

دیگر دیده نمی شوی حتی اگر خوش تراش باشی..

پیر شدی و هنوز هم رویِ یک پا ایستادی

باورم نمی شد به مسخره گرفتنِ تو

از تو عصایی آرام و سرخورده بسازد ..!!








ساز تو دهد روح مرا قوت پرواز

از حنجره ات

پنجره ای سوی خدا باز

احساس من و ساز تو

جانهای هم آهنگ

حال من و آوای تو ياران هم آواز

گلبانگ تو روشنگر جان است

بيفروز

قول و غزلت, پرچم شادي است

برافراز








کاش وقتی چای در ليوان ميريزی

به روی ميز نگاهی بياندازی

آن وقت صفحه ی سفيد ساعتم

تو را مجذوب خواهد کرد

و عقربه های سياهش

حجم تلخ زمان مرا نشانت ميدهد

M.O.S.T.A.F.A
13-05-2012, 15:47
عاشقت بودم اما نموندی
رفتی و با رفتنت دلو سوزوندی
ولی باز هنوزم به یادت هستم
بدون به جز تو من به هیچکی دل نبستم

برگرد بیا کنارم آروم ندارم
نباشی توی دنیام کم میارم
آخه تو مرهم این دل تنهامی
تو عزیزم همه جونم همیشه باهامی

دنیام چقد سیاهه جلوم یه کوره راهه
منو نسپار به غم ها عمرم تباهه
جز تو کسی رو ندارم به جونت کم میارم
بیا برگرد عزیزم تو روزگارم

برگرد بیا کنارم آروم ندارم
نباشی توی دنیام کم میارم
آخه تو مرهم این دل تنهامی
تو عزیزم همه جونم همیشه باهامی

تموم دلخوشیم اینه نگاهتو ازم نگیر
تویی بهار زندگیم این نعمتو ازم نگیر
تموم آرزوم اینه باشی کنارم همیشه
تو می دونی با رفتنت عمر منم تموم میشه
بمون عزیزم سرو نازم
نذار توی نبود تو گلم ببازم
باشی کنارم خوشبخت ترین مرد زمینم
نباشی مثل قایقی به گل نشینم

تموم دلخوشیم اینه نگاهتو ازم نگیر
تویی بهار زندگیم این نعمتو ازم نگیر
تموم آرزوم اینه باشی کنارم همیشه
تو می دونی با رفتنت عمر منم تموم میشه
بمون عزیزم سرو نازم
نذار توی نبود تو گلم ببازم
باشی کنارم خوشبخت ترین مرد زمینم
نباشی مثل قایقی به گل نشینم

خودت می دونی دل من واسه ت هلاکه
خدا گواهه عشق من یه عشق پاکه
خودت می دونی دلم واست هلاکه
خدا گواهه عشق من یه عشق پاکه

قَسَمت میدم پشت من گریه نکن
تا ابد به یادتم اینو بدون
راهی جز این ندارم برو کنار از سر رام
نمی خوام بسوزی به پای دردام

شاید نشد بمونم پیش تو عزیزم
زمونه نمی خواست به پات بسوزم
دیگه نکن گلایه حرفی نزن با کنایه
یه روزی بر می گردم پیش تو دوباره

M.O.S.T.A.F.A
13-05-2012, 15:50
قلب منو نشکنی یه وقتی
تو رو به دست آوردم من به سختی
نری تنها بی تو آخه می میرم
بیا بمون تا آخرش عزیزم

بمون بمون بمون نرو که بی کسم
بمون بمون این خوشی رو نگیر ازم
بمون بمون تو عشقمی تو عمرمی
بمون بمون دلخوشی هر روزمی

تو تار و پودمی همه وجودمی
بمون نرو بری بی تو می میرم
تویی درمون دردم بیا دورت بگردم
جز تو کسی رو روبروم نگیرم

شاپری قصه ی من چرا دلت هوایی شد
دست کدوم غریبه ای باعث این جدایی شد
اینطوری بی تابی نکن گریه به چشمات نمیاد
عاشق تو پر زد و رفت دیگه سراغت نمیاد

عیبی نداره گل من اگه دلت رنگی شده
اگه سهم هر شبم گریه و دلتنگی شده
عیبی نداره گل من اگه دلت رنگی شده
اگه سهم هر شبم گریه و دلتنگی شده

بگو که عاشق تو رو کی توی غم تنها گذاشت
خودت می دونی که دلم طاقت اشکاتو نداشت
آخ اینو بدون ای نازنین دیدنت آرزوم شده
عمر روزای عاشقیم بدون تو تموم شده

عیبی نداره گل من اگه دلت رنگی شده
اگه سهم هر شبم گریه و دلتنگی شده
عیبی نداره گل من اگه دلت رنگی شده
اگه سهم هر شبم گریه و دلتنگی شده

حالا که تنهام حالا که خستم
حالا که نیستی و دلشکستم
به کی تکیه کنم ؟ کسی رو ندارم
تو بگو سر رو شونه های کی بذارم

گریه نکن دل من می دونم کار دنیا همینه
هر کی عاشق میشه یه روزی به غم می شینه
غصه نخور دل من می دونم کار عاشقی اینه
آخرش جز به غم چیز دیگه ای نمی بینه
چیز دیگه ای نمی بینه

M.O.S.T.A.F.A
13-05-2012, 15:52
کشتی عشقمو ببین چطور به گل نشسته
تو پیش اون می خندی اونم به من می خنده
باشه .... بگو من که بدی نکردم
خدا خودش شاهده که خیانتی نکردم ، خیانتی نکردم

چرا گدایی می کنی محبتو از این و اون
آبرومو می بری ظالم هر دفه پیش این و اون
من که یه تار موتو هیچوقت به کل دنیا نفروختم
چطور آخه راضی شدی حیف من ، پای تو سوختم
من که یه تار موتو هیچوقت به کل دنیا نفروختم
چطور آخه راضی شدی حیف من ، پای تو سوختم

من اینجا تو اونجا عجب رسمیه دنیا
تو از حال دلم بی خبر و منم یه تنها
شکستی غرورم پای عهدت نموندی
می خوندم به خاطر تو ولی تو یادم نبودی

آخه نامهربونی تو که بلای جونی
تو که قدر دلم رو نمی دونی نمی دونی

دوس دارم خنده هاتو ناز کردناتو و حتی گریه هاتو
تو دنیا کسی رو نمی خوام آرزومه بمونم با تو
دوس دارم خنده هاتو ناز کردناتو و حتی گریه هاتو
تو دنیا کسی رو نمی خوام آرزومه بمونم با تو

آخه نامهربونی تو که بلای جونی
تو که قدر دلم رو نمی دونی نمی دونی

نمی دونی چه حالی َم یه تیکه استخوون شدم
انگار یه مرده با منه خودم می ترسم از خودم
این گریه ها بی اثره چشام هنوزم به دره
تقصیر من نیست که دلم تو رو از یاد نمی بره

در به درم کردی گلم خبر نداری از دلم
جلوی راهمو بگیر نذار برم
چرا دعام بی اثره دلت ازم بی خبره
شبا که بی خواب توام چطوری خوابت می بره

رفتی نکردی باورم همین مونده تو خاطرم
برای تو فرقی نداشت گفتی از عشقت می گذرم

در به درم کردی گلم خبر نداری از دلم
جلوی راهمو بگیر نذار برم
چرا دعام بی اثره دلت ازم بی خبره
شبا که بی خواب توام چطوری خوابت می بره

M.O.S.T.A.F.A
13-05-2012, 15:58
برو سراغ من نیا ما دیگه مردیم واسه هم
حتی ازم خبر نپرس شدم اسیر دست غم
نپرس چی اومد به سرم تو که واسه ت مهم نبود
دست خیانتت یه روز آتیش کشید به هرچی بود

برو شاید تو نبودت یه لحظه آروم بگیرم
ببین چه کردی با دلم نمیشه آسون بمیرم
حالا که تو نفهمیدی چرا چشام تر بوده
الهی آواره نشی مثه منه درمونده
الهی آواره نشی مثه منه درمونده

فراری دادی دلمو دیگه تو دستای تو نیست
هزار بارم توبه کنی تو زندگیم جای تو نیست
تو زندگیم جای تو نیست

تا کی تو این خالیه عشق یه نیمه ی پر ببینم
تو بری با هرکی می خوای به انتظارت بشینم
به انتظارت بشینم

بذار برم و راحت شم
منم مثه خودت بد شم
دلت دیگه جای من نیست
بذار از عشق تو رد شم


عاشق دیدن چشماتم تا آخر دنیا باهاتم
دیوونه ی تو شدم انگار منو تو قلبت نگه دار
دل به تو بستم این روزا
این احساس دست خودم نیست
دوس داشتنمو باور کن
علاقه م به تو که کم نیست

من دیگه اونقده عاشقت شدم
دوس دارم که بشی مال خودم
عشقمی از پیش تو نه نمیرم
یا تو بیا یا بیا یا می میرم

تویی که تنها آرزومی
خوشحالم وقتی رو به رومی
غصه ها دور میشن از ما
نمی خوام باشم از تو جدا
بین ما فاصله نمیاد
مثل من تو رو هیچکس نمی خواد
جز تو نمیاد هیشکی به چشمم
تو شدی عشقم ، تو شدی عشقم

من دیگه اونقده عاشقت شدم
دوس دارم که بشی مال خودم
عشقمی از پیش تو نه نمیرم
یا تو بیا یا بیا یا می میرم

M.O.S.T.A.F.A
13-05-2012, 16:04
تو که از اولشم جای من یکی دیگه توی قلبت بود
نگو به من که تو هر کاری کردی درسته نگو حقت بود
تو که از اسمم و عشقم و حسم و قلبم دلتو کندی
به چشای من ساده ی بی کس ِ تنها داری می خندی

همیشه دروغ می گفتی واسه من می میری
بگو عاشقم نبودی تو که داری میری
بخدا همش دروغه که منو دوس داری ، بگو دوسم داری
تو که روی قلب من اینجوری پا می ذاری ، بگو بگو بگو
بگو این دروغ دوس داشتنیو این بارم
باز بگو بی تو می میرم بگو دوسِت دارم
من که این همه دروغ تو رو باور کردم ، بگو دوسم داری
یه دفه دیگه بگو ، بگو که بر می گردم

تو که از اون همه حرفایی که به تو گفتم چیزی یادت نیست
تو که می ذاری میری و من اینجا می مونم با چشای خیس
تویی که ازم گذشتن آسونه واسه ت ، واسه ت بازیچه م (!)
چه جوری بهم می گفتی که مثل قدیما عاشقت میشم

همیشه دروغ می گفتی واسه من می میری
بگو عاشقم نبودی تو که داری میری
بخدا همش دروغه که منو دوس داری ، بگو دوسم داری
تو که روی قلب من اینجوری پا می ذاری ، بگو بگو بگو
بگو این دروغ دوس داشتنیو این بارم
باز بگو بی تو می میرم بگو دوسِت دارم
من که این همه دروغ تو رو باور کردم ، بگو دوسم داری
یه دفه دیگه بگو ، بگو که بر می گردم

بی وفایی کار هر دقیقته چی داری از من پنهون می کنی
من که دونم منو دوس نداری چرا دوس داری باهام بازی کنی
چرا دوس داری باهام بازی کنی
چرا دوس داری باهام بازی کنی

اشکامو پنهونی دارم می ریزم دنیا به کام تو برو عزیزم
شاید بفهمی مثه من نمیشه فدای خنده های تو عزیزم
یه عمری حرفات رو دلم لونه کرد دوسم نداشتی برو بی معرفت
یادم نمیره با دلم چه کردی تنهام گذاشتی برو بی معرفت

بی وفایی کار هر دقیقته تو نمی دونی فقط من می دونم
تو بهم می خندی و من می شینم پای سجاده و نفرین می کنم
پای سجاده و نفرین می کنم
پای سجاده و نفرین می کنم

اشکامو پنهونی دارم می ریزم دنیا به کام تو برو عزیزم
شاید بفهمی مثه من نمیشه فدای خنده های تو عزیزم
یه عمری حرفات رو دلم لونه کرد دوسم نداشتی برو بی معرفت
یادم نمیره با دلم چه کردی تنهام گذاشتی برو بی معرفت

مگه تو نگفته بودی منو دوس داری همیشه
ولی رفتی و نگفتی حال و روزم چی میشه
مگه تو نگفته بودی واسه تو عزیزترینم
پس چرا رفتی ندیدی دارم بی تو می میرم

تو بدون ثابت نکردی عشقتو رفتی عزیزم
حالا من موندم و خاطراتی که باید دور بریزم
حالا هر شب توی خوابم دستای تو رو می گیرم
آرزومه تو رو یک بار توی بیداری ببینم

تو رو بیشتر از خودم می خواستم ولی افسوس که نمی فهمیدی
بهت میگم دوست دارم به حرفام باز می خندی
مگه تو نگفته بودی عشق و عاشقی همینه
توی دریای فریب تو عشق من به گل می شینه

مگه تو نگفته بودی منو دوس داری همیشه
ولی رفتی و نگفتی حال و روزم چی میشه
مگه تو نگفته بودی واسه تو عزیزترینم
پس چرا رفتی ندیدی دارم بی تو می میرم

LIDA
14-05-2012, 10:57
تقصیر تو بود
خودت پنهان کاری را یادم دادی
وگرنه
من ساده تر از این بودم
که بغض سنگین "دوستت دارم" را در گلو نگه دارم
کلاغ آخر قصه هایمان شاهد است
که هیچگاه
نمی خواستم آخرین صفحه داستانمان
علامت سئوال باشد!






میروم افسرده و زار سوی منزلگه خویش

به خدا میبرم از شهر شما دل شوریده و دیوانه خویش

میروم تا که در آن نقطه دور شستو شویش دهم از زنگ گناه

شستو شویش دهم از کلمه عشق

می روم تا ز تو دورش سازم ز تو ای جلوه امید محال

میروم زنده به گورش سازم تا ز پس این نکند یاد وصال







باران میبارد
هم دل من گرفته
هم دل آسمان
دل آسمان همیشه میگیرد و تکراریست
ولی دل من هم از آسمان گرفته
هم از تو
کی در باران ما به هم میرسیم
نه ابری از آسمان
نه خبری از تو
کی...

LIDA
14-05-2012, 10:59
هنوز هم هی سَرَت را بالای ستاره می‌گيری؟

پُشت اين آسمان،‌ آسمانی ديگر است!

باز هم پر از ستاره

پشت آن آسمان، باز آسمانی ديگر، پر از واژه و پری!

زبانِ بی‌نهايت، همين اختلاطِ اشاره و لبخند است.

تو بی‌خود از خواب ديشبت، هی برای آينه سخن می‌گويی.

آينه، تعبير همين معانی آسان ماست،

باور کن!





آری
هنوز هم در پس ستاره ها بدنبالت هستم
همان ستاره ای که گفتی نگاهش کن
من هم نگاهش کردم
خیلی ساده
خیلی ساده
و وقتی برگشتم ترا ندیدم
در کجای آن ستاره جا گرفتی
منهم میخواهم بیایم
دلم خیلی برایت تنگ شده است
خیلی
هنوز در پس آن ستاره بدنبالت هستم





در کویر خشک قلبم
در شب سوزناک زندگی
در سر و صدای سکوت
و در ضیافت تنهایی
به یاد می آورم ...
تو را
که با عطر حضورت
ابر های بهاری را به کویر قلبم آوردی
و حاصله اش گلستانی از احساسی شیرین
به یاد می آورم ...
تو را
که با زیبایی وجودت
ستاره های آسمان را مجبور به حضور در شب هایمان کردی ...
و به یاد می آورم لحظه ای را که با گرمای دستانت
یخ دیرینه ی وجودم را آب کردی
و به یاد می آورم لحظه ای را ...
که با رفتنت ... تمام داشته هایم را نیست کردی !!!

LIDA
14-05-2012, 11:01
شب فرا می رسد با سكوتی سرد

باز فكرم به سوی تو است ای مرد

كی به سوی من می آیی نمی دانم

این شده است برای من غصه و یك درد






به قاصـــ ـــدك گفتم:
آيا پيامم را به او مي رســ ـــاني؟
اما بادی كه عاشـــ ـــق تر از من بود ...
او را با خود برد...
به ســـ ـــتاره ها گفتم:
يادم را در دلــ ـــش زنده كنيد!!!...
آنها يك صـــ ـــدا گفتند:
او ديگر به آســـ ــمان هم نــ ــگاه نمي كند...!!!!!!







لحظه ها ميگذرد

و در اين تنهايي

اندکي بيش نبايد خنديد

خنده تلخ من از گريه غم انگيز تر است!!!!!

پشت اين خنده سرد وبي روح

گريه اي مستتر است...

LIDA
14-05-2012, 11:03
با چشاي بي تفاوت روبروي من ميشيني
ميگي هرچي بود تموم شد نميخواي منو ببيني
روزاي خوبمون انگار همه از ياد تو رفته
روبروت گريه نکردن نميدوني که چه سخته
تو که جاي من نبودي وقتي خنده هاتو ديدم
وقتي آخرين کلامو از صداي تو شنيدم
نه تو اوني که ميگفتي من برات يه عشق تازم
فکرشم نکرده بودم اينجوري به تو ميبازم







در امتدا روزهای بهارعاشقی را از یاد می برم
و فراموش می کنم
نامت را که مقدس ترین کلام بود
در سبزه هفت سین کاشتم
تا شاید
شاید در خانه ام سبز شوی
ولی به آب دادمش
تا از خاطرم برود
چقدر دلم عشق می خواست
چقدر دلم
.
.
.
.
آسمان چشمانم بارانیست
چتر بیاورید




رار بر بی قراری بودهفت سینی زیر یک سقف
دو ماهی
تنگ بلور
قرار بر خانه تکانی بود
نه این که از دل برانی
قرار لباس سپید بود
یک جشن
قایقی روی آب
حالا این روزها منم
دلی بی قرار
آرزویی بر آب

saeedfarzi
14-05-2012, 12:39
تو را نگاه می کنم
خورشید چند برابر می شود و روز را روشن می کند!
بیدار شو
با قلب و سر رنگین خود
بد شگونی شب را بگیر
تو را نگاه می کنم و همه چیز عریان می شود
زورق ها در آب های کم عمقند...
خلاصه کنم:دریا بی عشق سرد است!
جهان این گونه آغاز می شود:
موج ها گهواره ی آسمان را می جنبانند
(تو در میان ملافه ها جا به جا می شوی
وخواب را فرا می خوانی)
بیدار شو تا از پی ات روان شوم
تنم بی تاب تعقیب توست!
می خواهم عمرم را با عشق تو سر کنم
از دروازه ی سپیده تا دریچه ی شب
می خواهم با بیداریِ تو رویا ببینم!

" پلالوار"

----------------------------------------------------------------------

باز یک غزل حکایت کسی که عاشق است

باز ما و کشف خلوت کسی که عاشق است

در سکوت چشم دوختن به جاده های دور

باز انتظار عادت کسی که عاشق است

دستهای التماس ما گشوده پس کجاست؟

دستهای با محبّت کسی که عاشق است

باز هم سخن بگو سخن بگو شنیدنی ست

از زبان تو حکایت کسی که عاشق است

من اگر بخواهمت نخواهمت تو خوب باش

مثل حسن بی نهایت کسی که عاشق است

بغض های شب همیشه سهم نا امید هاست

خنده های صبح قسمت کسی که عاشق است

شاخه ها خدا کند به دست باد نشکند

عشق یعنی استقامت کسی که عاشق است

منتظر نایستید٬نوبت شما که نیست

نوبت من است٬نوبت کسی که عاشق است

--------------------------------------------------------------------------------------------



خدا می داند،ولی........................
آن روز که آخرین زنگ دنیا می خورد دیگر نه
می شود تقلب کرد ونه می شود سرکسی
را کلاه گذاشت.
آن روز تازه می فهمیم دنیا با همه بزرگی اش
از جلسه امتحان هم کوچکتر بود.

آنروز تازه می فهمیم که زندگی عجب سوال
سختی بود ،سوالی که بیش از یک بار
نمی توان به آن پاسخ داد.

خدا کند آنروز که آخرین زنگ دنیا می خورد،
روی تخته سیاه قیامت اسم ما را جزء خوبها
بنویسند.

خدا کند حواسمان بوده باشد وزنگهای تفریح
آنقدر در حیاط نمانده باشیم که حیات
یادمان رفته باشد.

خدا کند که دفتر زندگیمان را جلد کرده باشیم
وبدانیم دنیا چرک نویسی بیش نیست.

saeedfarzi
14-05-2012, 12:41
بادهاي سهمگيني مي‌وزد.

موجهاي خشمگين مي خيزد از دريا

در گذرگاه حيات و زندگاني

« كوه » خواهي بود، يا چون كاه؟

كوه اگر باشي، تواني ماند

روي در روي هزاران موج

سينه اندر سينه هر باد ... هر طوفان

كاه، اگر باشي چه مي‌داني

خرمني را در مسير بادها بنگر

آنچه مانده گندم است

و آنچه باد، آن را ربايد كاه!


-----------------------------------------------------------------------------------



نمیدانم

در کوچه های سرد و نمناک شهر

گام هایم را مغرورانه بر پوسته ی تاریک شب می نهادم .

صدای جغد های شوم و ناله های بی کسی گوش هایم را می خراشید.

حضور اشباهی را در لابه لای سنگ فرش ها و

انتهای تاریک و غمبار هر کوچه مرا سخت آزرده می ساخت.

نفس هایم سخت شده بود .

قلبم به آرامیِ قدم هایم ناقوسش را به صدا وا می داشت .

نمی دانستم در این نا کجا آباد تنهایی به کدامین امید چنگ زنم.

به عقل و منطق و فلسفه؟!!

در زمانه ای که شیری خردمند اسیر هوس های خرگوشِ بازیگوشی خواهد شد و

منطق سلطانیِ خود را در بازیهای کودکانه ی ایام به حراج می گذارد!!

یا به عشق و عاشقی؟!!

لفظی که در کوچه های چشمک و عشوه و ناز به قرانی بیش نمی ارزد

و خروار خروارش را فریب بر دوش می کشد.

نمی دانم

نمی دانم ...

اما به امید شکوفه ی کوچک لب قرمزی که فردا صبح به خورشید سلام می کند

دستور تپیدن را برای قلبم صادر خواهم کرد.


-----------------------------------------------------------------------------------------------


مرگ تدريجی ما آغاز خواهد شد

اگر سفر نكنيم

اگر مطالعه نكنيم

اگر به صدای زندگی گوش فرا ندهيم

اگر به خودمان بها ندهيم

مرگ تدريجی ما آغاز خواهد شد

هنگامی كه عزت نفس را در خود بكشيم

هنگامی كه دست ياری ديگران را رد بكنيم

مرگ تدريجی ما آغاز خواهد شد

اگر بنده‌ی عادتهای خويش بشويم

و هر روز يك مسير را بپيماييم

اگر دچار روزمرگی شويم

اگر تغييری در رنگ لباس خويش ندهيم

يا با كسانی كه نمی شناسيم سر صحبت را باز نكنيم

مرگ تدريجی ما آغاز خواهد شد

اگر احساسات خود را ابراز نكنيم

همان احساسات سركشی كه

موجب درخشش چشمان ما می شود

و دل را به تپش در می آورد

مرگ تدريجی ما آغاز خواهد شد

اگر تحولی در زندگی خويش ايجاد نكنيم هنگامی كه از حرفه يا عشق خود ناراضی هستيم

اگر به دنبال آرزوهايمان نباشيم

اگر به خودمان اجازه ندهيم

براي يكبار هم كه شده

از نصيحتی عاقلانه بگريزيم

بياييد زندگی را

امروز آغاز كنيم!

بياييد امروز خطر كنيم! اجازه ندهيم كه دچار مرگ تدريجی بشويم!

شاد بودن را فراموش نكنيم!

saeedfarzi
14-05-2012, 12:46
چرا ز هم بگريزيم ، راهمان که يکي است
سکوتمان،غممان ، اشک وآهمان که یکی است
چرا ز هم بگریزیم؟ دست کم یک عمر
مسير ميکده و خانقاهمان که يکی است
تو گر سپيدی روزی و من سياهی شب
هنوز گردش خورشيد و ماهمان که يکی است
تو از سلاله ليلی من از تبار جنون
اگر نه مثل هميم اشتباهمان که يکی است
من وتو هردو به ديوار و مرز معترضيم
چرا دو تودهء آتش ؟ گناهمان که يکی است
اگر چه رابطه هامان کمی کدر شده است
چه باک؟ حرف وحدیث نگاهمان که یکی است

----------------------------------------------------------------------------------


شبي در شب ترين شبها، تو ماهم مي شوي آيا؟

تو تسليم تماشاي نگاهم مي شوي آيا؟

شبيه يك پرنده، خيس از باران كه مي آيم؟

تو با دستان پر مهرت، پناهم مي شوي آيا؟

پس از طي كردن فرسنگها راهي كه مي داني

كنار خستگيها، تكيه گاهم مي شوي آيا؟

شناكردن ميان خاك را بد من بلد هستم

تو اقيانوس موج آماج را هم مي شوي آيا؟

نگاه ناشيانه من به هستي داشتم عمري

تو تصحيح تمام اشتباهاتم مي شوي آيا ؟

ا گر بي روز و بي تقويم ماندم من

به و صل فصلهايت، سال و ماهم مي شوي آيا؟

براي دوستم داري گواهت بوده ام عمري

براي دوستت دارم گواهم مي شوي آيا؟

شب افسانه اي با تو طلوع تازه اي دارد

تو در صبح اساطيري پگا هم مي شوي آيا؟

صبور و ساده اي اما ،عميق و ژرف،عشق من

براي حرف نجوا، نعره چاهم مي شوي آيا؟

پس از صد سال ا گر بد ترجمه كردي نگاهم را

به پاس اشكهايم عذر خواهم مي شوي آيا؟

تو شيرين تر از آن هستي كه شادابيت كم گردد

و از خود تلخ مي پرسم تباهم مي شوي آيا؟!!!


------------------------------------------------------------------------------------------


شبي در شب ترين شبها، تو ماهم مي شوي آيا؟

تو تسليم تماشاي نگاهم مي شوي آيا؟

شبيه يك پرنده، خيس از باران كه مي آيم؟

تو با دستان پر مهرت، پناهم مي شوي آيا؟

پس از طي كردن فرسنگها راهي كه مي داني

كنار خستگيها، تكيه گاهم مي شوي آيا؟

شناكردن ميان خاك را بد من بلد هستم

تو اقيانوس موج آماج را هم مي شوي آيا؟

نگاه ناشيانه من به هستي داشتم عمري

تو تصحيح تمام اشتباهاتم مي شوي آيا ؟

ا گر بي روز و بي تقويم ماندم من

به و صل فصلهايت، سال و ماهم مي شوي آيا؟

براي دوستم داري گواهت بوده ام عمري

براي دوستت دارم گواهم مي شوي آيا؟

شب افسانه اي با تو طلوع تازه اي دارد

تو در صبح اساطيري پگا هم مي شوي آيا؟

صبور و ساده اي اما ،عميق و ژرف،عشق من

براي حرف نجوا، نعره چاهم مي شوي آيا؟

پس از صد سال ا گر بد ترجمه كردي نگاهم را

به پاس اشكهايم عذر خواهم مي شوي آيا؟

تو شيرين تر از آن هستي كه شادابيت كم گردد

و از خود تلخ مي پرسم تباهم مي شوي آيا؟!!!

saeedfarzi
14-05-2012, 12:48
شبي در شب ترين شبها، تو ماهم مي شوي آيا؟

تو تسليم تماشاي نگاهم مي شوي آيا؟

شبيه يك پرنده، خيس از باران كه مي آيم؟

تو با دستان پر مهرت، پناهم مي شوي آيا؟

پس از طي كردن فرسنگها راهي كه مي داني

كنار خستگيها، تكيه گاهم مي شوي آيا؟

شناكردن ميان خاك را بد من بلد هستم

تو اقيانوس موج آماج را هم مي شوي آيا؟

نگاه ناشيانه من به هستي داشتم عمري

تو تصحيح تمام اشتباهاتم مي شوي آيا ؟

ا گر بي روز و بي تقويم ماندم من

به و صل فصلهايت، سال و ماهم مي شوي آيا؟

براي دوستم داري گواهت بوده ام عمري

براي دوستت دارم گواهم مي شوي آيا؟

شب افسانه اي با تو طلوع تازه اي دارد

تو در صبح اساطيري پگا هم مي شوي آيا؟

صبور و ساده اي اما ،عميق و ژرف،عشق من

براي حرف نجوا، نعره چاهم مي شوي آيا؟

پس از صد سال ا گر بد ترجمه كردي نگاهم را

به پاس اشكهايم عذر خواهم مي شوي آيا؟

تو شيرين تر از آن هستي كه شادابيت كم گردد

و از خود تلخ مي پرسم تباهم مي شوي آيا؟!!!


----------------------------------------------------------------------------------


شبي در شب ترين شبها، تو ماهم مي شوي آيا؟

تو تسليم تماشاي نگاهم مي شوي آيا؟

شبيه يك پرنده، خيس از باران كه مي آيم؟

تو با دستان پر مهرت، پناهم مي شوي آيا؟

پس از طي كردن فرسنگها راهي كه مي داني

كنار خستگيها، تكيه گاهم مي شوي آيا؟

شناكردن ميان خاك را بد من بلد هستم

تو اقيانوس موج آماج را هم مي شوي آيا؟

نگاه ناشيانه من به هستي داشتم عمري

تو تصحيح تمام اشتباهاتم مي شوي آيا ؟

ا گر بي روز و بي تقويم ماندم من

به و صل فصلهايت، سال و ماهم مي شوي آيا؟

براي دوستم داري گواهت بوده ام عمري

براي دوستت دارم گواهم مي شوي آيا؟

شب افسانه اي با تو طلوع تازه اي دارد

تو در صبح اساطيري پگا هم مي شوي آيا؟

صبور و ساده اي اما ،عميق و ژرف،عشق من

براي حرف نجوا، نعره چاهم مي شوي آيا؟

پس از صد سال ا گر بد ترجمه كردي نگاهم را

به پاس اشكهايم عذر خواهم مي شوي آيا؟

تو شيرين تر از آن هستي كه شادابيت كم گردد

و از خود تلخ مي پرسم تباهم مي شوي آيا؟!!!


---------------------------------------------------------------------------------------


شبي در شب ترين شبها، تو ماهم مي شوي آيا؟

تو تسليم تماشاي نگاهم مي شوي آيا؟

شبيه يك پرنده، خيس از باران كه مي آيم؟

تو با دستان پر مهرت، پناهم مي شوي آيا؟

پس از طي كردن فرسنگها راهي كه مي داني

كنار خستگيها، تكيه گاهم مي شوي آيا؟

شناكردن ميان خاك را بد من بلد هستم

تو اقيانوس موج آماج را هم مي شوي آيا؟

نگاه ناشيانه من به هستي داشتم عمري

تو تصحيح تمام اشتباهاتم مي شوي آيا ؟

ا گر بي روز و بي تقويم ماندم من

به و صل فصلهايت، سال و ماهم مي شوي آيا؟

براي دوستم داري گواهت بوده ام عمري

براي دوستت دارم گواهم مي شوي آيا؟

شب افسانه اي با تو طلوع تازه اي دارد

تو در صبح اساطيري پگا هم مي شوي آيا؟

صبور و ساده اي اما ،عميق و ژرف،عشق من

براي حرف نجوا، نعره چاهم مي شوي آيا؟

پس از صد سال ا گر بد ترجمه كردي نگاهم را

به پاس اشكهايم عذر خواهم مي شوي آيا؟

تو شيرين تر از آن هستي كه شادابيت كم گردد

و از خود تلخ مي پرسم تباهم مي شوي آيا؟!!!

saeedfarzi
14-05-2012, 12:54
الهه باران

قبیله من بودی

الهه باران قبیله من بودی

در خشکسالی لبهایم

وقتی تشنگی به لبانم رسید

در ریگزارهای ترک خورده زمانه ام

سراغ آب بودم

چشمم سیاهی رفت

کوزه ات را ندیدم

آنرا شکستم

تو از آسمان دیدی ...!

باران باریدن گرفت.

************************************************** ****

وقتی که با لبخن تو مأنوس می شوم

لبخند های عاری از افسوس می شوم

شبهای بی ستاره من با حضور تو؛

من خود برای چشم تو فانوس می شوم

بیداری شگرف مرا رنج می دهد

امشب اسیر خواب تو – کابوس – می شوم!

بین هزار بغض گلو، بارها سکوت

آهنگ غم گرفته ی ناقوس می شوم

یک جاده حرف پشت سرت بود و این میان

من در غبار راه تو پابوس می شوم

خود را کنار می کشی از چشم های من

چون اشک در نگاه تو ملموس می شوم

***********************************************

فردا طلوع یک نفر از دست می رود

فردا غروب از همه مایوس می شوم!

*************************************************

بیز کی الیمیزی قوخلامامیشدیق

بیز کی دنیانی یوخلامامیشدیق

یاشادیق

یازلار وورولوب

پاییزلار آیریلدیق.

وحید طلعت

saeedfarzi
14-05-2012, 13:39
موسا و پیروانش می‌گذرند
از باریکه نوری که بر سقف است
پس من به فرعون می‌مانم
که قرن‌هاست در تاریکی‌اش غرق شده
همراه با ارتشی
از واژه‌هایی کودن و گستاخ و شکست‌خورده

------------------------------------------------------------------------------------

این شعرها
یتیم‌اند و بی‌ سرپناه
هنوز هم نفهمیده‌ام
پدرشان که بوده است
مادرشان؟ من حتا مادرشان هم نیستم

چون تولد عیسا شک‌برانگیزند
چون موسا بی‌پناهی و تیماری
به آب سپرده‌ شده بودند
به گراکوس شکارچی می‌مانند
که میان دو دنیا
میان هستی و نیستی معلق بود
مثل جمله‌ای رازگونه در شیشه‌ای سبز
که موج‌ها واژه‌هایش را در هم می‌ریزند

من آن ماهیگیر تنهایم
که عصرهنگام زیر بیدمجنون کنار دریاچه‌ای
سیگاری دود می‌کند
و مروارید
یا چکمه
و گاه جنازه‌ای صید می‌کند

به شکل آن پسربچه‌ی داستان‌های آمریکای شمالی در‌می‌آیم
که با قزل‌آلایی بی‌همتا در آغوشش
با پاچه‌هایی خیس آب
دوان دوان به خانه برمی‌گردد
وقتی که شعری می‌سرایم.


-------------------------------------------------------------------------------------------


کوهی در جانم دمیده است.

کورمال رگه‌های تاریک را آن چنان سودم
که نزدیک بود خاکه‌ی پوستم بوته‌زار عقرب و پولک را برافروزد.

آن گاه به یاد آوردم
با تفریق‌های شرم‌آورم سرراست کناره می‌گزیدم از گنج‌های زنده‌ی دره
حنای گیسوانی که در زیر گلو به هم گره می‌خورند
دودی که بوی موهای سوخته‌ی پلنگ می‌دهد.

می‌خواهم تا صبح صورت فلکی سگی بی‌رمق باشم بر چکادی نه چندان دور از سایه‌ی شیرهایی سنگی
که در جلبک‌های شعله‌ور با گنجشکان دم سحر بازیگوشی می‌کنند
لب برگ بیدی‌ات را در میان هزار برگ می‌جویم
و زادبوم خود را فراموش می‌کنم.

و شبانه در دهکده‌ای از سنگ‌های آتشین و داروبرگ و سایه‌های درشت چشمه‌ها
در شبی از هزاران شب سرگردان غنودم.

LIDA
14-05-2012, 18:51
درآ که در دل خسته توان درآید باز
بیا که در تن مرده روان درآید باز
بیا که فرقت تو چشم من چنان در بست

که فتح باب وصالت مگر گشاید باز
غمی که چون سپه زنگ ملک دل بگرفت

ز خیل شادی روم رخت زداید باز
به پیش آینه دل هر آن چه می‌دارم

بجز خیال جمالت نمی‌نماید باز
بدان مثل که شب آبستن است روز از تو

ستاره می‌شمرم تا که شب چه زاید باز






وقتی پرنده ای را معتاد می کنند




تا فالی از قفس بدر آرد و اهدا نماید آن فال را به



جویندگان خوشبختی تا شاهدانه ای به هدیه بگیرد




پرواز ...


قصه ای بس ابلهانه است از معبر قفس!




نصرت رحمانی










عاشقانه تر از این نیست
که در میان حادثه و تشویش
در جهنم نبود تو
دستان مظطربم
گل سرخی بکارد
عاشقانه تر از این نیست
که در واپسین لحظات باورم
از بودن تو
باور نکنم
که رفته ای...... ...

LIDA
14-05-2012, 18:52
مواد لازم...!!!




يک ديوان حافظ ...

چند شعر نيمايی ...

کمی بی حوصلگی و دلتنگی ...

کاغذ و خوکار ...

يک غروب نارنجی و يک جاده بی انتها ...

... ويک دستمال يادگاری برای پاک کردن اشک احتمالی ...






انگشتهای من !

امضا نکنید این عهدنامه را

هیچ فکر کرده اید

جهان چه تلخ می شود بی او؟


تاریخ

لعنت می کند شما را

انگشتهای من

امضا نکنید

امضا نکنید این عهدنامه را!





تـــــو كه رفتي همه ثانيه هـــا سايه شدنـــد
سايه در سايه آن ثانيه ها خـــواهم مــــــرد

شعله هــا بي تو زبـــي رنگي دريــــا گفـتند
موج در موج در اين خاطره ها خواهم مرد

گـــــم شدم در قـــدم دوري چشمان بهــــــار
بي تو يك روز در اين فاصله ها خواهم مرد!

LIDA
14-05-2012, 19:12
بهار گفت به نجوا:
كه برگ سبز و شكوفاست
خزان به خشم درآمد كه :
زرد و سرد و غم افزاست
به خنده گفت زمستان كه:
برگ چيست ؟
سبز و زرد كجاست؟
در اين ميان كسي پاسخ از درخت نخواست !








نیرنگ جلوه‌ای‌که به دل نقش بسته‌ام
طاووس می‌پرد به هوا رنگ جسته‌ام
با موج‌ گوهرم‌ گرو تاختن بجاست

من هم به سعی آبله دامن شکسته‌ام
افسون الفت دل جمعم مآثر است

چون بوی‌ گل به ‌غنچه توان بست دسته‌ام
موج‌گهر خمار تپیدن نمی‌کشد

برخاسته‌ست دل ز غبار نشسته‌ام
وضع سحر مطالعهٔ عبرت‌ست و بس

عالم‌ بهار دارد و من سینه خسته‌ام
در ضبط عیش جرأت خمیازه‌ات رساست

میدان کشیدن رگ ساز گسسته‌ام
بیدل به طوف دامن نازش چسان رسم

سعی غبار نم زدهٔ پر شکسته‌ام








چه حس قشنگیه وقتی میشی محرم دل یکی
یکی که بهش اعتماد داری
بهت اعتماد داره
از دلتنگی هاش برات میگه
از دلتنگی هات براش میگی
اروم میشه
اروم میشی
این حس رو بهت دارم...
حسی که هیچ وقت به تنفر تبدیل نمیشه...
به خدا قسم مثل آیه های قران پاکه...

LIDA
14-05-2012, 19:15
گلی را که دیروز
به دیدار من هدیه آوردی ای دوست
دور از رخ نازنین تو
امروز پژمرد
همه لطف و زیبایی اش را
که حسرت به روی تو می خورد و
هوش از سر ما به تاراج می برد
گرمای شب برد
صفای تو اما گلی پایدار است
بهشتی همیشه بهار است
گل مهر تو در دل و جان
گل بی خزان
گل تا که من زنده ام ماندگار است





قـلـــب عاشــــــقم…
لحظه ها ی خوش عاشقانه ات را لحظه شماری میکند
پس عاشقانه فریاد میزنم بیا که دوریت برای من عاشق
مثل دوری یه پرستوی عاشقست……..
به صداقت چشمانم قسم عاشقانه می گویم
به پاکی قلبم قسم عاشقانه می گویم
به طراوت باران قسم عاشقانه می گویم
که عاشـــــــــقانـــــه تا ابــــــــد دوستت دارم




ماهک زیبا
ماهک تنها توی دنیا
زندگی پر از قشنگیست به خدا
دور دنیا پر ماهیست به خدا
دنیا اونقدر که میگن بزرگ و سخت نیست
زندگی بدون اون هم دیگه تلخ نیست
ماهک من
ماهک قشنگ و زیبا
دیگه دنیا همینه حرف فریبا
تو نخور غصه این دوری و هجران
بار دیگه میرسه بهار دیدار

LIDA
14-05-2012, 19:20
خیلی وقت است که دارم دنبالش می گردم .

دنبال یک کاغذ . یک برگه بی حاشیه .
چرا همه کاغذها محدود می شود به یک حاشیه؟
می خواهم بنویسم . می خواهم تا آخر دنیا بنویسم .
ولی همه کاغذها حاشیه دارند. حاشیه ای که نوشتن را محدود می کند.
چهار چوب هایی که باید در آن زندگی را نمایش داد .







مثل آسمان شهرم شده ام...
تکلیفم با خودم معلوم نیست
بی هوا آفتابی ام و بی هدف میبارم
هوایم سرد میشود و استخوان سوز و شاید هم گرم و دل سوز!
اما همه ی مردم این شهر فقط زندگی شان را میکنند
بی توجه به آسمان شهر ...


کلاف زندگی ام که گم شد
در جایی نامعلوم کسی پیدایش کرد
و به جایی دور برد
نمی دانم چگونه می بافدش
که مرا این جا بی سرنوشت می نامند ..

M.O.S.T.A.F.A
15-05-2012, 06:02
گریه نکن بذا سر روی شونه هات بذارم
گریه نکن من که طاقت دیدن اشکو ندارم
حرفای تو می مونه توی قلب من همیشه
تقدیر ما بود بین ما دوتا جدایی باشه
گریه نکن گریه نکن

می میرم یه روزی اگه چشمای من دیگه تو رو نبینه
اشکاتو پاک کن ببین حال منو داره گریه م می گیره
گریه نکن می دونم برم از غم و غصه می میری
اشکاتو پاک کن می دونم توام از عشق خیری ندیدی

بیا عزیزم سرتو بالا نگه دار
راهی نمونده خدانگهدار
آخه عزیزم قسمت همینه
چشمای خیسم تو رو نبینه

می میرم یه روزی اگه چشمای من دیگه تو رو نبینه
اشکاتو پاک کن ببین حال منو داره گریه م می گیره
گریه نکن می دونم برم از غم و غصه می میری
اشکاتو پاک کن می دونم توام از عشق خیری ندیدی

نمی دونی چقدر خوبه یه وقتایی پشیمونی
تموم درد من اینه که تو اینو نمی دونی
به من فرصت بده بازم تو چشمای تو پیدا شم
یه بار دیگه بیام پیشت دوباره عاشقت باشم

کدوم مردی به تو میگه تموم عشق و رویاشی
ببین تا آخرش هستم به شرطی که توام باشی
کدوم مردی میگه بی تو توی تنهایی می پوسم
اگه اون مرد پیدا شد خودم دستاشو می بوسم
تو چشمام زل بزن می خوام با چشمای تو جادو شم
بگو بازم دوسم داری تا از این رو به اون رو شم
بدون تو نتونستم بدون تو نمی تونم
من از رفتار دیروزم پشیمونم پشیمونم
پشیمونم پشیمونم

دوباره باورت کردم مثه خون تو رگام بودی
می دونستم یه روز میری ولی نه به همین زودی
همین مدت کوتاهم یه آرامش خوبی داشت
دروغات مثل اون وقتا بازم رو من اثر می ذاشت

تو دیگه رفتی از اینجا اگرچه زود اگرچه دیر
خوشم با عطر یاد تو تو این اتاقک دلگیر
منم میرم از این خونه می خوام از خاطرت دور شم
ولی انگار نمی تونم یه کاری کن که مجبور شم

تو می تونی یه کاری کن نذار دل از تو بیزار شه
یه کاری کن که عاقل شه دیگه از خواب بیدار شه
نذار این احساس من به غمت عادت کنه
هرجا عاشق می بینه به اون حسادت کنه

تو دیگه رفتی از اینجا اگرچه زود اگرچه دیر
خوشم با عطر یاد تو تو این اتاقک دلگیر
منم میرم از این خونه می خوام از خاطرت دور شم
ولی انگار نمی تونم یه کاری کن که مجبور شم

M.O.S.T.A.F.A
15-05-2012, 06:04
چه بی اندازه می خوامت چقد زود عاشقم کردی
تو از تو خلوت شب هام یه دنیا بغضو کم کردی
چه بی اندازه درگیره نگاه آسمونیتم
چه تو خواب و چه بیداری به دنبال نشونیتم
یه دنیا از تو ممنونم برای این همه شادی
چه سرشارم از عطر تو تو به من زندگی دادی
چه بی اندازه خوشحالم جهان مال منه امشب
کسی خوشبختی ما رو بهم نمی زنه امشب

چه بی اندازه آرومم چشات از عشق لبریزه
ببین امشب برای ما چقد خاطره انگیزه
واسه این عشق رویایی یه دنیا از تو ممنونم
تو هم حس منو داری تو چشمات اینو می خونم

چه بی اندازه می خوامت چقد زود عاشقم کردی
تو از تو خلوت شب هام یه دنیا بغضو کم کردی
چه بی اندازه درگیره نگاه آسمونیتم
چه تو خواب و چه بیداری به دنبال نشونیتم
یه دنیا از تو ممنونم برای این همه شادی
چه سرشارم از عطر تو تو به من زندگی دادی
چه بی اندازه خوشحالم جهان مال منه امشب
کسی خوشبختی ما رو بهم نمی زنه امشب

من دیگه غربت نمی خوام عشقو با حسرت نمی خوام
صدای هق هق و گریه کنج این خلوت نمی خوام
هر جایی که درد زیاده قلبم اونجا خونه کرده
غمو مهمون کرده و زود خوشی رو روونه کرده
دیگه طاقتی نمونده که بخوام جدا بمونم
شعرای پر از من و تو با خودم تنها بخونم
کاش ببینمت دوباره خیلی کم حتی یه لحظه
مثه اون روزای اول همه ی جونم بلرزه

کاش خدا منو ببینه ببینه چه گیج و خسته م
دستمو محکم بگیره بگه که نترس من هستم
کاش فقط یه بار دیگه با چشام تو رو ببینم
حاضرم تا ته عمرم پای این حسرت بشینم

مثه انتظار کشیدن همه آرزوم همینه
پس بذار یه بار دیگه این چشام تو رو ببینه
کاش خدا بگه تو گوشم که نترس از این زمونه
این زمونه ای که خیلی با دلم نامهربونه

کاش خدا منو ببینه ببینه چه گیج و خسته م
دستمو محکم بگیره بگه که نترس من هستم
کاش فقط یه بار دیگه با چشام تو رو ببینم
حاضرم تا ته عمرم پای این حسرت بشینم

چشماتو وقتی نمی بینم
تنها می شینم و غمگینم
دوس دارم عطر نفس هاتو
آروم می گیره دلم با تو
هر شب به عشق بیدارم
قده یه دنیا دوست دارم
هیچ موقع نذار که تنها شم
می میرم از تو جدا باشم

تو که باشی کنار من دیگه هیچ چیزی کم نیست
نگو کمتر نگات کنم آخه دست خودم نیست
تو که باشی کنار من دیگه هیچ چیزی کم نیست
نگو کمتر نگات کنم آخه دست خودم نیست

عشقت بسته س به دل و جونم
باور کن بی تو نمی تونم
حتی با فکر توام شادم
هیچ موقع نمیری از یادم
با عشق تو زیر و رو میشم
تا آخر عمر بمون پیشم
هر جا میرم جلو چشمامی
می دونم همون که می خوامی


تو که باشی کنار من دیگه هیچ چیزی کم نیست
نگو کمتر نگات کنم آخه دست خودم نیست
تو که باشی کنار من دیگه هیچ چیزی کم نیست
نگو کمتر نگات کنم آخه دست خودم نیست

می خوام بام همیشه تو قلب تو
می دونم هیچ وقت نمیدم حتی به دنیا یه تار موتو

تو که باشی کنار من دیگه هیچ چیزی کم نیست
نگو کمتر نگات کنم آخه دست خودم نیست
تو که باشی کنار من دیگه هیچ چیزی کم نیست
نگو کمتر نگات کنم آخه دست خودم نیست

M.O.S.T.A.F.A
15-05-2012, 06:08
با اینکه تو از من دل بریدی
زود رفتی و اشکامو ندیدی
با اینکه هیچ وقت درکم نکردی
هیچ موقع از دردم کم نکردی
اما برام سخته این جدایی
دل تنگتم این روزا کجایی

نمی دونی همه کس منی تو نفس منی برگرد کنارم
بیا و حرف دلتو بزن اما نگو به من دوست ندارم
به خدا بی تو اینجا دیوونه میشم
دیگه برگردی و بمونی پیشم

شاید منم بی تقصیر نبودم
توی قهر تو بی تاثیر نبودم
غیر از خودت هیشکی رو نداشتم
شاید یکم واست کم گذاشتم
اما هنوز عشقت رو به رومه
بی عشق تو کار من تمومه

نمی دونی همه کس منی تو نفس منی برگرد کنارم
بیا و حرف دلتو بزن اما نگو به من دوست ندارم
به خدا بی تو اینجا دیوونه میشم
دیگه برگردی و بمونی پیشم

لابه لای خاطراتم که پر از گریه و خنده س
هنوزم جای تو خالی هنوزم تلخ و کشنده س
مثه یک عکس قدیمی که همیشه روبرومه
مثه یک بغض که انگار تا ابد توی گلومه

شونه به شونه ی هم تو خلوت این شهر با هم قدم می زدیم
با این ترانه می خوام دوباره زنده بشه خاطره های قدیم
خاطره های قدیم

کسی جاتو نگرفته کسی جاتو نمی گیره
که دل خونه خرابم پیش چشمای تو گیره
شبا چشمامو می بندم خواب چشماتو ببینم
تو خیابونای این شهر خودمو با تو ببینم

شونه به شونه ی هم تو خلوت این شهر با هم قدم می زدیم
با این ترانه می خوام دوباره زنده بشه خاطره های قدیم
خاطره های قدیم


از این لحظه اینجا یکی غرق درده
می خواد برنگرده اونی که شبامو پره غصه کرده
واسم درک دوریش محاله تو ذهنم هزار تا سواله
تموم وجودم تموم حضورم .... شد به پای غرورم

اینجا بدون تو آواره رو سرم
هر شب به یاد تو از خواب می پرم
از خواب می پرم با ترس و دلهره
حجم اتاق من از سم تو پره

می پرسم حالتو از هر کسی هنوز
با حس تیرگی شک می کنم به روز
لمس تنت هنوز تو یاد دستمه
این حال و روز من بعد از شکستمه

اینجا بدون تو آواره رو سرم
هر شب به یاد تو از خواب می پرم
از خواب می پرم با ترس و دلهره
حجم اتاق من از سم تو پره

M.O.S.T.A.F.A
15-05-2012, 06:09
به من فک کن شاید امشب یکم دلتنگ من باشی
نمی ارزید به این رفتن نمی ارزید که تنها شی
نفهمیدی بدون تو چه روزاییو سر کردم
فراموشم نکن شاید به آغوش تو برگردم

فراموشم نکن حتی اگه از من گریزونی
می خوای ترکم کنی اما می دونم که نمی تونی
تو می دونی بدون تو شاید این حرف آخر شه
فراموشم نکن شاید هنوزم فرصتی باشه

می خوام دیوار تردیدو که بینمونه بردارم
می خوام باور کنی عشقم چقد دستاتو کم دارم
رو دیوار اتاق من پر از تقویم خط خورده س
هنوز عطر تنت توی فضای خونه پیچیده س

فراموشم نکن حتی اگه از من گریزونی
می خوای ترکم کنی اما می دونم که نمی تونی
تو می دونی بدون تو شاید این حرف آخر شه
فراموشم نکن شاید هنوزم فرصتی باشه

هوس کردم تن بارونو امشب که رو آتیش غربتم بباره
نگو گریه نکن دست خودم نیست تموم گریه هام بی اختیاره

تموم عکساتو بغل گرفتم تموم خاطراتت رو نوشتم
نمی دونم باید از کی بپرسم گمت کردم کجای سرنوشتم
بلن شو مهربون آروم جونم هنوز زوده بخوای تنهام بذاری
هنوز چیزی از این دنیا ندیدی یه عالم آرزوی کهنه نداری
دعا کن که فراموشی بگیرم مگه میشه که دنیام بی تو باشه
دارم می بینم اون روزای تلخو تموم زندگیم از هم بپاشه


تو آتیشم تو می دونی ولی چشماتو می بندی
می خوای باور کنم دیگه کنارم برنمی گردی
کی گفته آخر راه من و تو می رسه جایی
که چیزی نیست جز حس شکستن توی تنهایی
بگو حرفامو می فهمی بگو تنهام نمی ذاری
که من سر در گمم از این سکوت تلخ و تکراری
که من سر در گمم از این سکوت تلخ و تکراری
خیال رفتنت داره یه دنیا درد می سازه
نذار من باشم اونی که همه دنیاشو می بازه
نذار من باشم اونی که همه دنیاشو می بازه

M.O.S.T.A.F.A
15-05-2012, 06:10
یه روزی از همین روزا میرم یجای بی نشون
یه جا که پیدام نکنی بشی واسم بلای جون
تو می دونی دستای تو سرده بدون دست من
باید که از اینجا برم تا نبینی شکست من
چشمای تو مونده به در با تنهایی سر می کنی
گاهی به یاد خنده هام گونه هاتو تر می کنی

باید برم باید برم اینجا وفا نداره
خاطره هام حتی واسه م دیگه صفا نداره
باید برم تنها بشی ابر چشات بباره
فک نکنم که اون دلت بی من دووم بیاره
من که دیگه حوصله ی گذشته هامم ندارم
تو این شبا که بی کسم بازم تو رو کم ندارم


تو اون روزا که ذهن ما فقط فکر تلافی بود
بازم تو فکر هم بودیم اگرچه اختلافی بود
همون روزا که تو قلبم فقط جای تو خالی بود
یه عکس از ما کنار هم یه تصویر خیالی بود

این فاصله داره از نبودن تو جون می گیره برگرد
روحم از شعله ی این فاصله می سوزه برگرد
فردای من بی حضور تو معنایی نداره
امروز و فردای من بی تو مثه دیروزه برگرد

تموم نقطه چین هایی که تو حرفای من بوده
یجور پیغام سربسته س که واسه تنها شدن زوده
چه دوران عجیبی بود که رفت از یادمون کم کم
مگه سرگرم چی بودیم که غافل می شدیم از هم

این فاصله داره از نبودن تو جون می گیره برگرد
روحم از شعله ی این فاصله می سوزه برگرد
فردای من بی حضور تو معنایی نداره
امروز و فردای من بی تو مثه دیروزه برگرد


خاطره هام مال تو نیست می برم اونجا که دیگه جای تو نیست
ازین به بعد دیگه تو چشم من خاطره ای به هوای (!) تو نیست
گفته بودم که یه روز میاد تو قلب من دیگه جای تو نیست
قصه ی ما دیگه تموم شده جایی واسه رویای تو نیست

بخوای و نخوای من از اینجا میرم که جای من اینجا کنار تو نیست
یه چیزی هست که می خوام بدونی دلم دیگه بی قرار تو نیست

M.O.S.T.A.F.A
15-05-2012, 06:11
لحظه های خوبمون هیچ موقع تکرار نمیشه
ما داریم جدا میشیم دیگه برای همیشه
بعد تو تکیه گاه من این دل بی پناهمه
مثل همیشه چشم به رات چشمای بی گناهمه
چشمای بی گناهمه ، چشمای بی گناهمه

برا چی بی تفاوتی ؟ دلم رو دلداری بده
دلی که دیوونه ت شده با تو همش راه اومده
حالا من موندم و عمری خاطره
خوب می دونم محاله از یادم بره
حالا من موندم و عمری خاطره
خوب می دونم محاله از یادم بره

چه لحظه های سختیه خدا کنه زود بگذره
من سد راهت نمیشم اینجوری خیلی بهتره
برو ولی یادت نره که عشقمون قصه نبود
من عاشقت شدم ولی بریدی با همه وجود

عزیزم حق دارم که رو تو حساسم
آخه دوست دارم با همه احساسم
با تموم قلبم من به تو وابسته م
نیاد اون روزی که ما بشیم دور از هم

دست خودم نیست اگه با تو خوبه
این دلی که تو هر نفس به عشق تو می کوبه
تپش تپش نفس نفس تو جونم
عزیزمی تا آخرش به پای تو می مونم

نباشی دلتنگم از همه بیزارم
زندگی رو با تو من فقط دوس دارم
عشق تو تو قلبم شده تنها رازم
من به احساس تو فردا رو می سازم

دست خودم نیست اگه با تو خوبه
این دلی که تو هر نفس به عشق تو می کوبه
تپش تپش نفس نفس تو جونم
عزیزمی تا آخرش به پای تو می مونم


عاشق تو بودن واسم افتخاره
اگه تو نباشی دلم بی قراره
دلم بی قراره واسه با تو بودن
می خوام که دستاتو بگیرم دوباره
ستاره ی من شو تو شبای سردم
نیستی که ببینی چقد پره دردم
کجایی عزیزم دنبالت می گردم
بی تو تک و تنها چاره ای ندارم
از غم نبودت همیشه بیمارم
تو خاطراتم باش تو منو باور کن
حیف که دیگه نیستی اینجا با من سر کن

عاشق تو بودن واسم افتخاره
خاطرات خوبت از تو یادگاره
خیلی بی قرارم واسه با تو بودن
آرزومه باشی دوباره تو با من
ستاره ی من شو تو شبای سردم
نیستی که ببینی چقد پره دردم
کجایی عزیزم دنبالت می گردم
بی تو تک و تنها چاره ای ندارم
از غم نبودت همیشه بیمارم
تو خاطراتم باش تو منو باور کن
حیف که دیگه نیستی اینجا با من سر کن

LIDA
15-05-2012, 12:21
بدهكار هیچكس نیستم
جز همین ماه
كه از پشت میله ها می گذرد
كه می توانست
از اینجا نگذرد و
جایی دیگر
مثلا در وسط دریایی خیال انگیز
بچسبد به شیشه ی كابین یك تاجر پولدار
بدهكار هیچكس نیستم
جز همین ماه كه تو را به یادم می آورد







می روم خسته و افسرده و زار

سوی منزلگه ویرانه ی خویش

بخدا می برم از شهر شما

دل شوریده دیوانه ی خویش

می برم تا که در آن نقطه ی دور

شستشویش دهم از رنگ گناه

شست و شویش دهم از لکه ی عشق

زین همه خواهش بیجا و تباه

می برم تا ز تو دورش سازم

ز تو ای جلوه ی امید محال

می برم زنده به گورش سازم

تا ازین پس نکند یاد وصال...





و
سر انجام قلب ها تلو تلو خوران از زیر نگاهت با شرم در میروند
از تیز بینی نگاهت سوهانها رنگ باخته و
ساطور های زمانه بقچه بر دوش عازم دیار باقی میشوند
تا نباشد ازبرایت همتایی
تا نباشد هم چون صدایت مرهمی
کلامت مکتوبی...

LIDA
15-05-2012, 12:23
نه وصلت دیده بودم کاشکی ای گل نه هجرانت
که جانم در جوانی سوخت ای جانم به قربانت

تحمل گفتی و من هم کردم سالها اما
چقدر آخر تحمل بلکه یادت رفته پیمانت

تمنای وصالم نیست عشق من مگیر از من
بدردت خو گرفتم نیستم در بند درمانت


دل تنگم حریف درد واندوه فراوان نیست
امان ای سنگدل از درد و اندوه فراوانت






دو نیمه می کنی وجودم را

میان این بودن و نبودنت

یک نیمه در لحظه های نبودنت می سوزد

دیگری هم سرمست لحظه های خوش بودنت

وای که حتی دلت به حال تن دو پاره ام نمی سوزد...





می*گویند یك روزی هست ..


كه خدا چرتكـه دستش می*گیرد !


و حساب و كتاب می*كند !..


و آن روز تـــو باید تــــاوان آن*چه* با من كردی را بدهی !


فقط نمی*دانم ..


تاوان دادن آن موقع تـــو ..


به چه درد من می*خورد؟

LIDA
15-05-2012, 12:25
رنج هایم را به که گویم؟

دردهایم را کجا فریاد زنم؟

منی که از تنهاترین تنهای شهر تنهاترم

منی که حتی سایه به دنبالم نیست

وسعت تنهایی ام از حد گذشت

و دیگر هیچ کس

راه به دنیای من نخواهد داشت....






دلم گریه می خواد


آری دلم گرفته٬ از این روزگاران بی فروغ ! از این تکرارهای ناپایان !


دلم گرفته از این همه کینه .... این همه دروغ !


از این مردمان نا مهربان و بی وفا دلم گرفته .......


دلم برای کوچه پس کوچه های مهربانی ها تنگ است ...




در غمش هر شب به گردون پیک آهم می‌رسد
صبرکن، ای دل! شبی آخر به ما هم می‌رسد
شام تاریک غمش را گر سحر کردم چه سود؟
کز پس آن نوبت روز سیاهم می‌رسد
صبر کن گر سوختی ای دل! ز آزار رقیب
کاین حدیث جانگداز آخر به شاهم می‌رسد
گر گنه کردم، عطا از شاه خوبان دور نیست
روزی آخر مژدهٔ عفو گناهم می‌رسد

LIDA
15-05-2012, 12:31
ساده دلم
دنیا را نیک می بینم
همچون کودکی که تاکنون بدی ندیده...
نمی شناسد زشتی را
می بخشم تاکه دلی بدست آرم که گویند
"دل شکستن هنر نمی باشد"
رها می شوم اما
با دلی شکسته...
و نفهمیدم عاقبت دلیل را
که من آن گونه... آنها این گونه هنر دارند... !
شکسته دلم
آزرده خاطری رنجور
و هنوز هم
ساده دلم



غم عشق تو ای حور پریزاد
ز غم‌های جهانم کرد آزاد
چه غم از خاطرت رفتم و لیکن
غمت ما را نخواهد رفت از یاد
به اهل درد، خوبان را سری نیست
به هرزه عمر ضایع کرد فرهاد
شکیبم رفت و دین و دانشم شد
ز دست این دل دیوانه فریاد
رضی گویا ز هجران مرده باشد
که نامش از زبان خلق افتاد




باید هم دلم از آسمان بگیرد
آسمان خسیسی که حتی یک قطره نمیبارد
تا مبادا روز های با تو بودن را به یادم بیاورد
ولی کور خوانده است
من بدون باران هم به یادت هستم

LIDA
15-05-2012, 12:35
لیلی زیر درخت انار نشست.



درخت انار عاشق شد گل داد سرخ سرخ.


گلها انار شد داغ داغ. هر اناری هزار تا دانه داشت.


دانه ها عاشق بودند. دانه ها توی انار جا نمی شدند.


انار کوچک بود. دانه ها ترکیدند.انار ترک برداشت.


خون انار روی دست لیلی چکید.


لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید.مجنون به لیلی اش رسید.


خدا گفت:راز رسیدن فقط همین بود.


کافی است انار دلت ترک بخورد.






شرم دار ایدل از این دهر رهائی تا چند
بیخودی تا به کی و بیهده رائی تا چند
نیست کار تو به سامان و کیائی به نوا
غره گشتن به چنین کار و کیائی تا چند
با چنین مال و بقائی و متاعی که تراست
لاف قارونی و دعوی خدائی تا چند
تن مقیم حرم و دل به خرابات مغان
کرده زنهار نهان زیر عبائی تا چند
دنیی و آخرتت هر دو هوس میدارد
یک جهت باش چو مردان دو هوائی تا چند
ضامن نفس گر اینست بدین راضی شو
غم درویشی و بی‌برگ و نوائی تا چند
از در رحمت حق جوی گشایش چو عبید
بر در بستهٔ مخلوق گدائی تا چند





قصهٔ درد دل و غصهٔ شبهای دراز
صورتی نیست که جائی بتوان گفتن باز
محرمی نیست که با او به کنار آرم روز
مونسی نیست که با وی به میان آرم راز
در غم و خواری از آنم که ندارم غمخوار
دم فرو بسته از آنم که ندارم دمساز
خود چه شامیست شقاوت که ندارد انجام
یا چه صبحست سعادت که ندارد آغاز
بی‌نیازی ندهد دهر خدایا تو بده
سازگاری نکند خلق خدایا تو بساز
از سر لطف دل خستهٔ بیچاره عبید
بنواز ای کرم عام تو بیچاره نواز

LIDA
15-05-2012, 12:36
رنگ آرزوهایم این روزها خیلی پریده


تو اگر دستت به آسمانش رسید


چند تکه ابر نقاشی کن


تا دل ما به ابرها خوش باشد





ندهم دل به دست تو ندهم
گر به تو دل دهم ز تو نرهم
کوی تو جایگاه فتنه شده‌ست
بر سر کوی تو قدم ننهم
دوستان از فراق تو شکهند
من همی از وصال تو شکهم
گر من لابه ساز چرب سخن
چه بسی لابه‌ها به دل ندهم
سخت بسیار حیله باید کرد
تا ز دست تو سنگدل بجهم






بسوختیم به برق طلب سراپا را
کسی نداند از آن بی‌نشان نشان ما را
مگر صبا ز سر زلف او گره بگشود
که بوی مشک گرفت است کوه و صحرا را

LIDA
15-05-2012, 12:44
کجا بــودي وقتي برات شکستـم يخ زده بود شـاخه گُلم تو دستـــم

کجــا بـودي وقتــي غريبــي و درد داشت مـن تنها رو ديوونه ميـــکـرد

کجــا بودي وقتي کنـار عکســـات شبا نشستم به هواي چشمـــات

کجا بــودي ببيني مــن ميســـوزم عيــن چشــات سيـاهه رنـگ روزم

ســـرزنشــــاي مردمـــو شنيـــدم هــر چــي که باورت نميشه ديـدم

کنـــايه هــاشونــو به جون خريدم نبــود ستــاره ام شبـا گريه چيـدم

کجا بودي وقتي اشکــام ميريخت خون جاي گريه از چشام ميـريخت

کجـــا بودي وقتـــي آبـــروم مـــرد امــا به خـاطر چشات قسم خورد






راه فرار تو تنگ تر می کنی

دلتو از اینی که هست سنگ تر میکنی !

وقتی تمام تلاشت اینه مال هم نشیم

طعم شیرین شکست خوردن و بچشیم

وقتی می خوای عاشقت یه نامرد شه

وقتی می خوای جدایی بی برو برگرد شه

کاری ازم بر نمیاد ... عزیز دلم

دلم یه مدت تنهایی می خواد







امــــــروز غــــروب است ،


فــــــــــردا هـــــــــم شــــــــــاید ....


چه روزهایی است که سپیده را در آغوش نگرفته


با خورشید وداع می کند


به دلم گفته بودم در چارچوبه ی این در به انتظار بنشیند ،


غروب چشمانم را می شکند


چشمـــانـــم از دلــــــم نازک ترند

LIDA
15-05-2012, 12:44
کجا بــودي وقتي برات شکستـم يخ زده بود شـاخه گُلم تو دستـــم

کجــا بـودي وقتــي غريبــي و درد داشت مـن تنها رو ديوونه ميـــکـرد

کجــا بودي وقتي کنـار عکســـات شبا نشستم به هواي چشمـــات

کجا بــودي ببيني مــن ميســـوزم عيــن چشــات سيـاهه رنـگ روزم

ســـرزنشــــاي مردمـــو شنيـــدم هــر چــي که باورت نميشه ديـدم

کنـــايه هــاشونــو به جون خريدم نبــود ستــاره ام شبـا گريه چيـدم

کجا بودي وقتي اشکــام ميريخت خون جاي گريه از چشام ميـريخت

کجـــا بودي وقتـــي آبـــروم مـــرد امــا به خـاطر چشات قسم خورد






راه فرار تو تنگ تر می کنی

دلتو از اینی که هست سنگ تر میکنی !

وقتی تمام تلاشت اینه مال هم نشیم

طعم شیرین شکست خوردن و بچشیم

وقتی می خوای عاشقت یه نامرد شه

وقتی می خوای جدایی بی برو برگرد شه

کاری ازم بر نمیاد ... عزیز دلم

دلم یه مدت تنهایی می خواد







امــــــروز غــــروب است ،


فــــــــــردا هـــــــــم شــــــــــاید ....


چه روزهایی است که سپیده را در آغوش نگرفته


با خورشید وداع می کند


به دلم گفته بودم در چارچوبه ی این در به انتظار بنشیند ،


غروب چشمانم را می شکند


چشمـــانـــم از دلــــــم نازک ترند

LIDA
15-05-2012, 12:46
اکنون کجايی ای خود ديگر من؟
ايا در اين سکوت شب بيداری؟
بگذار نسيم پاک
تپش و مهربانی جاودانه ی قلبم را به تو برساند.
کجايی ای ستاره زيبای من؟
تيرگی زندگی مرا در اغوش کشيده
و اندوه بر من چيره گشته است.
لبخندی در فضا بزن؛ که خواهد رسيد و مرا جانی دوباره خواهد داد!
از انفاس خود عطری در فضا بپراکن که حمايتم خواهد کرد!
کجايی ای محبوب من؟
اه ؛ چه بزرگ است عشق!
و چه بی مقدارم من!







عشــق را چگونــه می شـود نوشــت ؟



در گـــذر این لحظـــات پــر شتـــاب شبــانه کـه به غفلــت آن ســوال بی جواب گذشـت



دیگــر حتی فرصــت دروغ هــم برایــم باقی نمانــده است



وگرنـــه چشمانــم را می بستـــم و به آوازی گـوش می دادم کــه در آن



دلی می خوانــد من تو را او را کســی را دوســت می دارم ...




حسيــن پنـاهـی





کاش یادت نرود ...روی آن نقطه ی پررنگ بزرگ....

بین بی باوری انسانها...

یک نفر میخواهد با تو تنها باشد...

نکند کنج هیاهو بروم از یادت؟

M.O.S.T.A.F.A
15-05-2012, 15:43
هوا اینجا نفسگیره صدام از بغض می گیره
غم کی مثل من اینجا به این اندازه دلگیره
هنوز حس می کنم گاهی کنار من همینجایی
ولی تقدیر من میگه که اینجا نیست تنهایی

چه آسون آرزوهاتو تو دست غصه جا دادی
حقیقت اینه که تو با این خاک همزادی

دارم میرم بدون تو بدون انتظار تو
فقط با خاطرات تو فقط با یادگار تو
دارم میرم لدون تو بدون انتظار تو
فقط با خاطرات تو فقط با یادگار تو

چه جوری رو به رو شم با نگاه پر سوالی که
تو رو می خواد و کم داری تو این روزا که تاریکه
چه جور پنهون کنم رفتی چقدر این درد سنگینه
تظاهر کردنش سخته چقدر این قصه غمگینه

دارم میرم بدون تو بدون انتظار تو
فقط با خاطرات تو فقط با یادگار تو
دارم میرم لدون تو بدون انتظار تو
فقط با خاطرات تو فقط با یادگار تو
هر جا هستی بدون که حال و روز خوشی ندارم
همه ی هستیمو میدم یه لحظه باشی کنارم
همه دنیا رو گشتم ندیدم از تو نشونی
شدم بازیچه ی مردم کاش خودتو برسونی

کجا دنبالت بگردم کاش بدونی پره دردم
نمی کشم نمی تونم رسیده لحظه ی مرگم
به تو عادت کرده بودم که منو گذاشتی رفتی
کاشکی بودی و می دیدی می گذرن روزا به سختی
خدا کنه که بارون بباره بباره بباره
آخه تو رو به یاد من میاره میاره میاره
به یاد اون شبی که واسه آخرین بار دیدمت
چطور دلت اومد بری من که تو رو می پرستیدمت

اون شب یه جور دیگه منو نگاه می کردی
یادمه اون شب با بغض منو صدا می کردی
اون شب برای آخرین بار دست منو گرفتی
گفتی خدانگهدار تنهام گذاشتی رفتی
تنهام گذاشتی رفتی

خدا کنه که بارون بباره بباره بباره
آخه تو رو به یاد من میاره میاره میاره
به یاد اون شبی که واسه آخرین بار دیدمت
چطور دلت اومد بری من که تو رو می پرستیدمت

M.O.S.T.A.F.A
15-05-2012, 15:44
باور کن واسه توئه که بی تابم من
باور کن واسه چشماته بی خوابم من
باور کن که به داشتنت می بالم من
باور کن باور کن

جونمی عمرمی قلبمی نفسی
بمون و تنهان نذار تو این بی کسی
می دونم می دونی عاشق چشماتم
باور کن بدجوری غرق نگاتم
از عشقت دیوونه م قدرتو می دونم
پیش تو می مونم حستو می خونم
از اینکه پیشمو از خدا ممنونم
باور کن عشق من با تو می مونم

باور کن تپش تند تند قلبمو
باور کن سردی دستای خسته مو
باور کن تا آخرش من پات هستمو
باور کن باور کن

جونمی عمرمی قلبمی نفسی
بمون و تنهان نذار تو این بی کسی
می دونم می دونی عاشق چشماتم
باور کن بدجوری غرق نگاتم
از عشقت دیوونه م قدرتو می دونم
پیش تو می مونم حستو می خونم
از اینکه پیشمو از خدا ممنونم
باور کن عشق من با تو می مونم

دوباره یادت افتادم بازم دلواپسی اومد
هوای تو به همراه هوای بی کسی اومد
دوباره یادت افتادم نمی دونم چه حالی تو
دوباره عکس تو پر کرد ، عزیزم جای خالیتو

همه دردای دنیا رو رو شونه م میشه دید امشب
چه آسون یاد تو من رو به سمت غم کشید امشب
دوباره اشکای چشمام دارن می بوسن عکساتو
نمیشه باورم از من یه دنیا فاصله ست با تو

زیر بارون تک و تنها به یادت می زنم پرسه
یه چن وقته کسی حال تو رو از من نمی پرسه
دوباره بی قراری هام داره از نو شرو میشه
بهونه های من امشب با اسم تو شرو میشه

همه دردای دنیا رو رو شونه م میشه دید امشب
چه آسون یاد تو من رو به سمت غم کشید امشب
دوباره اشکای چشمام دارن می بوسن عکساتو
نمیشه باورم از من یه دنیا فاصله ست با تو

بس که احساسمو کشتی قلبم از غصه می سوزه
من یه عمریه که تنهام فک نکن همین دو روزه
بس که درد و رنج کشیدم قامتم خمیده از پشت
سردیه توی نگاهت همه ی امیدمو کشت

هرگز اون روزو ندیدم که واسم قفس بسازی
من و اون خاطره ها رو تو به یک هوس ببازی
اشتباهی عاشقت شد قلب زود باور و ساده م
من پشیمونم از اینکه یه روزی دل به تو دادم

پا گذاشتی روی قلبم رو دل بی کس و ساده م
من پشیمونم از اینکه دل به چشمای تو دادم
واسه داشتنت گذشتم از همه بود و نبودم
هنوزم واسم سواله مگه لایقت نبودم ؟

هرگز اون روزو ندیدم که واسم قفس بسازی
من و اون خاطره ها رو تو به یک هوس ببازی
اشتباهی عاشقت شد قلب زود باور و ساده م
من پشیمونم از اینکه یه روزی دل به تو دادم

M.O.S.T.A.F.A
15-05-2012, 15:45
چه ساده آرومم کرد رفتنت از کنارم
منی که فک می کردم نباشی بی قرارم
منی که بت می گفتم اگه بری می میرم
اما حالا که رفتی حرفمو پس می گیرم

دیگه فضای خونه خالیه از دروغات
دیگه نمیشه آشوب دلم برای فردا
می خواستی پیش چشمام با یکی دیگه باشی
اینجوری دق می کردم بهتره که نباشی

حالا فضای خونه آروم و بی غباره
کسی دیگه رو زخمم نیس که نمک بذاره
دیگه کسی نمی خواد بشکنه این غرورم
تا اینجاشم که موندم بدون چقد صبورم

دیگه فضای خونه خالیه از دروغات
دیگه نمیشه آشوب دلم برای فردا
می خواستی پیش چشمام با یکی دیگه باشی
اینجوری دق می کردم بهتره که نباشی

چه ساده آرومم کرد رفتنت از کنارم
منی که فک می کردم نباشی بی قرارم
منی که بت می گفتم اگه بری می میرم
اما حالا که رفتی حرفمو پس می گیرم

با تو که حرف می زنم صدامو صاف می کنم
دارم به زیبایی تو باز اعتراف می کنم
با تو که حرف می زنم آینده ی من روشنه
دنیام دستای توئه که تو دستای منه

ثانیه ها کنار تو به مردن عادت می کنن
حتی به راه رفتن ما همه حسادت می کنن

وقتی بهم زل می زنی دیگه نفس نمی کشم
اونقد آرومم پیش تو می ترسم از آرامشم

ثانیه ها کنار تو به مردن عادت می کنن
حتی به راه رفتن ما همه حسادت می کنن

اگر چه جای دل دریای خون در سینه دارم
ولی در عشق تو دریایی از دل کم میارم
اگرچه رو به رویی مثه آیینه با من
ولی چشمام بسم نیست برای سیر دیدن
نه یک دل نه هزار دل همه دل های عالم
همه دل ها رو می خوام که عاشق تو باشم

تویی عاشقتر از عشق تویی شعر مجسم
تو باغ قصه از تو سحر گل کرده شبنم
تو چشمات خوابه مخمل شراب ناب شیراز
هزار می خونه آواز هزار و یک شب ِ راز

می خوام تو رو ببینم نه یک بار نه صد بار به تعداد نفس هام
برای دیدن تو نه یک چشم نه صد چشم همه چشما رو می خوام

تو رو باید مثه گل نوازش کرد و بویید
با هر چه چشم تو دنیاس فقط باید تو رو دید
تو رو باید مثه ماه رو قله ها نگاه کرد
با هر چی لب تو دنیاست تو رو باید صدا کرد

می خوام تو رو ببینم نه یک بار نه صد بار به تعداد نفس هام
برای دیدن تو نه یک چشم نه صد چشم همه چشما رو می خوام

M.O.S.T.A.F.A
15-05-2012, 15:47
وقتی قسمتم نمیشه عاشقونه با تو باشم
روی گونه های خیسم دونه دونه اشک می پاشم
وقتی قسمتم نمیشه دست گرمتو بگیرم
غیر این چاره نمونده که یه گوشه ای بمیرم

دست تقدیر دست قسمت منو از دلم جدا کرد
این جدایی بی بهونه همه هستیمو فدا کرد
دل بریدم که نبندم دل به تکرار جدایی

قسمتم نمیشه انگار با تو همصدا بخونم
شب تاریک نگامو تا سحر با تو بمونم
قسمتم نمیشه انگار با تو همصدا بخونم
شب تاریک نگامو تا سحر با تو بمونم

دست تقدیر دست قسمت منو از دلم جدا کرد
این جدایی بی بهونه همه هستیمو فدا کرد
دل بریدم که نبندم دل به تکرار جدایی

غروب است و از درد پنهان پرم به گیسوی باران گره می خورم
به مهر تو ای قبله ی آرزو دگرباره با جان گره می خورم
دلم شهله ور از غم روزگار مشامم پر از عطر دیدار یار
در این کوچه های سراسر غبار کجا یابمت تا بگیرم قرار
کجا یابمت تا بگیرم قرار

از این من که از سایه تنهاترم
بیا سایه ی مهر خود را مگیر
رهایم کن از غصه ( یا قصه ؟ ) ای ناگزیر
که در بند مهرت اسیرم اسیر

چه خواهد شد ای هستی بی زبان نگاه مرا آسمانی کنی
چراغی برافروزم از نور عشق اگر با دلم مهربانی کنی
اگر با دلم مهربانی کنی
واسه اینکه با تو باشم من همه جونمو میدم
واسهبودن کنارت حتی از خودم بریدم
حتی از خودم بریدم

نیستی ببینی بی تو
حالم خرابه بی تو
نیستی ببینی بی تو
حالم خرابه بی تو
عشقم ببین که بی تو
روزم سیاهه بی تو
عشقم ببین که بی تو
روزم سیاهه بی تو

واسه لحظه های دلگیر تو پناه خستگیمی
با تو چیزی کم ندارم تو تموم زندگیمی
تو تموم زندگیمی

LIDA
15-05-2012, 20:18
عشق مردمخوار است،
بي عشق مردم، خوار است.

عشق نه نام دارد نه ننگ،
نه صلح دارد، نه جنگ

عشق قصه ي بي پايان است و
عقل، در ادراك آن، حيران است

اگر بسته عشقي خلاص مجوي،
اگر كشته عشقي قصاص مجوي

كه عشق آتش سوزان و
بحري بي پايان است







تلخ مثل درد

تلخ مثل دوری

تلخ مثل دستان سردم

تلخ مثل حرفهایت

تلخ مثل بی اعتنایی ات

تلخ مثل من بی یاد روی ماهت






می توان با یک گلیم کهنه هم روز را شب کرد و شب را روز کرد


میتوان با هیچ ساخت


میتوان صد بار هم مهربانی را خدا را عشق را با لبی خندان تر از یک شاخه گل تفسیر کرد


میتوان بیرنگ بود همچو آب چشمه ای پاک و زلال


میتوان در فکر باغ و دشت بود


عاشق گلگشت بود


میتوان این جمله را در دفتر فردا نوشت:


خوبی از هر چیز دیگر بهتر است

LIDA
15-05-2012, 20:20
پاهایم جلبک بسته

و در دلم هزار پرنده بی نام و نشان آشیانه کرده

باز هم نیستی

نهایت شب

و کسی ناشناس واژه های علاقه را سر می برد

و کنج آواز مردگان می اندازد

نمی دانم

شاید آخر دنیاست

که عقربه ها به بن بست رسیده اند

کاش بیایی

سر بر شانه ات بگذارم

و عریان*ترین حرف*هایم را

شبیه هق هق پرنده های پر شکسته

یادت بیاورم





روز اول پيش خود گفتم
دگرش هرگز نخواهم ديد
روز دوم باز مي گفتم
ليك با اندوه و با ترديد
روز سوم هم گذشت اما
برسر پيمان خود بودم
ظلمت زندان مرا مي كشت
باز زندانبان خود بودم ....





او شراب بوسه مي خواهد ز من
من چه گويم قلب پر اميد را
او به فكر لذت و غافل كه من
طالبم آن لذت جاويد را
من صفاي عشق مي خواهم از او
تا فدا سازم وجود خويش را
او تني مي خواهد از من آتشين
تا بسوزاند در او تشويش را

LIDA
15-05-2012, 20:21
باز هم قلبي به پايم اوفتاد
باز هم چشمي به رويم خيره شد
باز هم در گير و دار يك نبرد
عشق من بر قلب سردي چيره شد
باز هم از چشمه لبهاي من
تشنه يي سيراب شد ‚ سيراب شد
----------------------
عشقي كه ترا نثار ره كردم
در سينه ديگري نخواهي يافت
زان بوسه كه بر لبانت افشاندم
سوزنده تر آذري نخواهي يافت
در جستجوي تو و نگاه تو
ديگر ندود نگاه بي تابم
انديشه آن دو چشم رويايي
هرگز نبرد ز ديدگان خوابم
ديگر به هواي لحظه اي ديدار
دنبال تو در بدر نميگردم
دنبال تو اي اميد بي حاصل
ديوانه و بي خبر نمي گردم

---------------------------
مي روم خسته و افسرده و زار
سوي منزلگه ويرانه خويش
به خدا مي برم از شهر شما
دل شوريده و ديوانه خويش
مي برم تا كه در آن نقطه دور
شستشويش دهم از رنگ نگاه
شستشويش دهم از لكه عشق
زين همه خواهش بيجا و تباه

LIDA
15-05-2012, 20:22
ترا افسون چشمانم ز ره برده ست و ميدانم
چرا بيهوده مي گويي دل چون آهني دارم
نميداني نميداني كه من جز چشم افسونگر
در اين جام لبانم باده مرد افكني دارم
چرا بيهوده ميكوشي كه بگريزي ز آغوشم
از اين سوزنده تر هرگز نخواهي يافت آغوشي





سرت روبالا بگير

سينه ات را سپركن

صدايت را بيانداز ته حلقت و فريادبزن:
......

"من فراموششكردم"

بعد راست بيني ات را بگيرو

تاته بي نهايتبرو

پينوكيوي بيچاره.





هرکسی عاشق نشد دیوانه نیست

هرکه دیوانه نشد پروانه نیست

در پی عــــشق تو دل دیوانه شد

شمع گشتی ودلـــم پروانه شد

ازلهیب عشـــــــق تو افروختم

عــــشق را به سادگی نفروختم

ناگهان در بی کسی ها گم شدم

رفتی وافســـانه ی مردم شدم

تا به کی چشم انتظاری سوختم

بس که چشمم را به راهت دوختم

تا به کی دیدار چشمت در خیــــال

زندگــــی با آروزهای محــــــال

M.O.S.T.A.F.A
16-05-2012, 05:15
غروب است و از درد پنهان پرم به گیسوی باران گره می خورم
به مهر تو ای قبله ی آرزو دگرباره با جان گره می خورم
دلم شهله ور از غم روزگار مشامم پر از عطر دیدار یار
در این کوچه های سراسر غبار کجا یابمت تا بگیرم قرار
کجا یابمت تا بگیرم قرار

از این من که از سایه تنهاترم
بیا سایه ی مهر خود را مگیر
رهایم کن از غصه ( یا قصه ؟ ) ای ناگزیر
که در بند مهرت اسیرم اسیر

چه خواهد شد ای هستی بی زبان نگاه مرا آسمانی کنی
چراغی برافروزم از نور عشق اگر با دلم مهربانی کنی
اگر با دلم مهربانی کنی

منو ببخش اگه هنوز به یادتم عزیزم
منو ببخش اگه هنوز به یاد تو اشک می ریزم
منو ببخش اگه هنوز از رفتنت می سوزم
منو ببخش که عاشقم دوست دارم هنوزم
از لحظه ی خدافظیمون یه لحظه آروم ندارم
هر شب من به یاد چشمات آروم و نم نم می بارم
من قصه ی این عاشقی رو همیشه یادم میارم
هر شب واسه نوازش تو دست روی عکسات می ذارم

منو ببخش که عاشقی برای من مقدسه
منو ببخش برای تو عاشقی انگار هوسه
منو ببخش که عشق من تو قلب تو جایی نداش
منو ببخش که عشق من تو عاشقی کم نمی ذاش
هر شب ذهن خسته ی من تو فکر دنیای تو بود
اما قلب خسته ی من اسیر دستای تو بود
دل کندن و از اینجا رفتن همیشه رویای تو بود
من عاشق چشات شدم تقصیر چشمای تو بود

همه خندیدن و رفتن ، تنهایی خیلی بده
هوای گذشته ها دوباره به سرم زده
دو سه ساعت بی خیالی گاهی می چسبه بهت
وقتی مهمونا میرن می رسی جای اولت

کسی جاتو پر نکرده نمی خوام بگم بیا
باید عادت بکنم بعد تو به خاطره ها
باید عادت بکنم به در و دیوار خونه
کاری که من می تونم اما دلم نمی تونه

آخرین شمع روی کیک تولدت منم
آرزو کن و حالا بیا خاموشم کن
دیگه هیچ حرفی از عشقمون واست نمی زنم
خیلی بی سر و صدا توام فراموشم کن

آخرین شمع روی کیک تولدت منم
آرزو کن و حالا بیا خاموشم کن
دیگه هیچ حرفی از عشقمون واست نمی زنم
مثه تموم آدما تو هم فراموشم کن

M.O.S.T.A.F.A
16-05-2012, 05:17
پشت ابر تیره پنهون شد و رفت ماه بی معجزه ماه بی فروغ
از شبای پر ستاره قصه موند قصه هایی نه حقیقت نه دروغ

یکی نیست پرنده های خسته رو از تو آشیونه ها رها کنه
تار و پود قصه های کهنه رو نخ تسبیح ستاره ها کنه
بیا و پیرهن ابرو بپوشون به درختایی که عریون افتادن
پای صحبت شکوفه ها بشین دست سرمای زمستون افتادن

به پرنده ها بگو پر بکشن دنیا برزخ گناه و کیفره
اینجا تا خدا یه دنیا فاصله ست بگو این فاصله یادشون نره

یکی نیست پرنده های خسته رو از تو آشیونه ها رها کنه
تار و پود قصه های کهنه رو نخ تسبیح ستاره ها کنه
بیا و پیرهن ابرو بپوشون به درختایی که عریون افتادن
پای صحبت شکوفه ها بشین دست سرمای زمستون افتادن

نمی دونم به چه جرمی پر و بالمو شکستن
رو به من که ناامیدم همه ی درا رو بستن
نمی دونم به چه جرمی باید از عشق تو رد شم
وقتی میشه عاشقت بود واسه چی این همه بد شم

روی تقویم خیالم همیشه عشق تو کم بود
تو رو از دلم گرفتن اینم از بخت بدم بود
همه دست روزگاره ، اگه حال و روزم اینه
می خوام عاشقت بمونم آخه دلخوشیم همینه
دارم از نفس میفتم تو هوای تلخ حسرت
انگاری دیگه حضورم واسه تو نداره حرمت

تو حس عاشق شدنی حس رسیدن به اوج
مثه رهایی از قفس یا ساحل امن یه موج
آرامش نگاه تو منو به بند می کشه
بذار دل تنهای من دوباره عاشقت بشه
دوباره عاشقت بشه

تا لحظه ی طلوع تو چیزی نمونده ماه من
بیا و این شب بدو از تو ترانه خط بزن
دوباره مهتابو بیار تو این شب بی انتها
صدای قلب من تویی تو این شکست بی صدا

نذار که خاطرات بد رو خنده هات خط بکشن
بی ! روزگار من به تو من از تو می رسم به من

تو حس عاشق شدنی حس رسیدن به اوج
مثه رهایی از قفس یا ساحل امن یه موج
آرامش نگاه تو منو به بند می کشه
بذار دل تنهای من دوباره عاشقت بشه
دوباره عاشقت بشه

M.O.S.T.A.F.A
16-05-2012, 05:20
میگی عشق من واست یه افتخاره
هیشکی توی دنیا عشقمونو نداره
میگی بودنت با من یه حس خوبه
قلب من با یک نگاه داره می کوبه

فوق العاده س عشق تو خیلی خوشحالم
به خودم به داشتنت دارم می بالم
از خدا می خوام همیشه زنده باشی
ممنونم از اینکه هوامو داشتی

می خوام سایه ت رو سر من همیشه باشه
می میرم اگه دلت با من نباشه
می خوام تا ابد واسم بمونی
قصه ی عشقو واسم بخونی

فوق العاده س عشق تو خیلی خوشحالم
به خودم به داشتنت دارم می بالم
از خدا می خوام همیشه زنده باشی
ممنونم از اینکه هوامو داشتی

با من بمون اسم تو پر از ترانه ست
برای گم شدن تو خواب بهترین بهانه ست
با من بمون بغض من مثه همیشه
با یه نگاهت می شکنه مثل شیشه

قصه ی ما رنگین کمون بود
شوق رهایی تو آسمون بود
میلاد ما با یک نگاه بود
طلوع این شعر آغاز راه بود
با من بمون قصه ی میلاد دوباره
بمون که خاموش نشه باز بی تو ستاره


دل تنگم هنوزم وقت خوابم جای حس تو رو یادم میاره
در گوشم میگه لالاییامو ولی اشک چشامو در میاره
چقد دلتنگ و داغونم تو خوابم زیر بارونم
تک و تنها رو دیوارا نوشتم یعنی تو یاد تو می مونم

تو که از حال و روز من خبر داری
چرا میری میری تنهام می ذاری
دلم میگه دیگه دوسم نداری
شبش میای تو خوابم پا می ذاری

تو که می خوای جدا باشی نمی خواد نگرون باشی
شبا گم میشی تو خوابم نمی خوای دیگه پیدا شی
تو عشقی (!) بعده لالایی تو فقط خواب و رویایی
یه حسی بعده بیداری تو فقط خواب و رویایی

تو که از حال و روز من خبر داری
چرا میری میری تنهام می ذاری
دلم میگه دیگه دوسم نداری
شبش میای تو خوابم پا می ذاری

M.O.S.T.A.F.A
16-05-2012, 05:23
بخند تو معجزه س معجزه کن دوباره
بذار دوباره مهتاب رو خاک شب بباره
بذار که خاک تشنه نگاهتو بنوشه
شب با طلوع چشمات رخت سحر بپوشه

معجزه کن دوباره وقتی که بی قرارم
وقتی که بی حضورت آرامشی ندارم
تو لحظه های تردید اسم منو صدا کن
از این سکوت دلگیر قلب منو رها کن

با من بمون که فردا سهم من و تو باشه
اندوه لحظه هامون با بودنت فنا شه
لبخند تو صدامو می بره تا ستاره
دوباره شعله ور شو معجزه کن دوباره

تا انتهای قصه همراه باش و هم پا
ای هم صدای دیروز با من بیا به فردا
یک لحظه یک ترانه با من بمون و سر کن
این لحظه های تلخو با خنده بی اثر کن

با من بمون که فردا سهم من و تو باشه
اندوه لحظه هامون با بودنت فنا شه
لبخند تو صدامو می بره تا ستاره
دوباره شعله ور شو معجزه کن دوباره


این روزا هر کی که میاد قلبم و اتیش میزنه
از عشق پاک قلب من به راحتی دل می کنه
این روزا هر کی که میاد از رویاهام عقب تره
از شهر غمگین دلم ستاره هام و میبره
دلم می خواد از این قفس از این زمین جدا بشم
یا همدم یه بغض یک گریه ی بی صدا بشم
تنهایی بهتره این و یادت نره
دل من دیگه تو رو نمی خواد
جاده یی بی عبور از همین راه دور
دل من دیگه تو رو نمی خواد
این روزا هر کی که میاد می شه دلیله غصه هام
قصه ی من غم داره و این لحظه هاش درد داره برام
این روزا هر کی که میاد از رویاهام عقب تره
از شهر غمگین دلم ستاره هام و میبره
تنهایی بهتره این و یادت نره
دل من دیگه تو رو نمی خواد
جاده یی بی عبور از همین راه دور
دل من دیگه تو رو نمی خواد



از روزی که رفتی منو ندیدی یهو بریدی ازم پریدی
گفتی غریبه دلت و برده منو فروختی دل اونو خردی
یادته گفتی باهام می مونی یادم گفتم باهات می مونم
یادت رفتی بدون گریه منو نخواستی خودم می دونم
تو با یه خنده دلم و بردی حالا شکستش و واسم اوردی
ابرو بردی منو نبردی اّبـــــــــــــــرو بردی
حتی لحظه ای تو با من نموندی
حتی لحظه ای تو با من نموندی
حتی لحظه ای تو با من نموندی
از روزی که رفتی منو ندیدی یهو بریدی ازم پریدی
گفتی غریبه دلت و برده منو فروختی دل اونو خردی
یادته گفتی باهام می مونی یادم گفتم باهات می مونم
یادت رفتی بدون گریه منو نخواستی خودم می دونم
تو با یه خنده دلم و بردی حالا شکستش و واسم اوردی
ابرو بردی منو نبردی اّبـــــــــــــــرو بردی
حتی لحظه ای تو با من نموندی
حتی لحظه ای تو با من نموندی
حتی لحظه ای تو با من نموندی

M.O.S.T.A.F.A
16-05-2012, 05:25
ازت بیزارم و بازم دوست دارم
ازت دلگیرم و باز بی تو میرم
باهات در جنگم و باز بی تو دلتنگم
باهات درگیرم و باز از خودم سیرم
از این عادت که هر ساعت
من و راحت بهم میریزه بیزارم
از این که تو باهام سردی
رهام کردی ولی بازم دوست دارم
حواست نیست
یه چیزیم هست
دلم خسته است
از هرچی عشقه بیزارم
تو این حس و نمی فهمی
تو بی رحمی باید دست از تو بردارم
از این عادت که هر ساعت
من و راحت بهم میریزه بیزارم
از این که تو باهام سردی
رهام کردی ولی بازم دوست دارم



اگه صدات نكردم كاری برات نكردم
حتی نگات نكردم به خاطر خودت بود
اگه چشامو بستم با روح و جون خستم
قلب تو رو شكستم به خاطر خودت بود
اگه گلاتو چیدم اشك تو رو ندیدم
اگه ازت بریدم به خاطر خودت بود
اگه خزون آوردم بهار عشقو بردم
اگه برات نمردم به خاطر خودت بود
باید یه روز میرفتم باید یه روز میرفتی
این همه عاشق اما تو دنبال كی رفتی
دنبال من كه اسمم پیش تو خیلی كم بود
هر چند كه سرنوشتم تو مشت پوچ غم بود
راهی نبود بمونی راز منو بدونی
لعنت به این جوونی به این بی هم زبونی



از روزی كه رفتی رفتی غم زده رنگ پاییزم
میشكنم روزی هزار بار از دلتنگی لبریزم
وقتی كه رفتی بهار بود اما حالا برگ ریزونه
از روزی كه تو نیستی همه ی فصلام خزونه
قصه ی من و تو مثل دو ماهی سرخ توو تنگه
اگه یكیشون نباشه اون یكی ساكت و گنگه
من اون ماهی اسیرم بدون تو میمیرم
هر شب با خیال تو زنده میشه جون میگیرم
عشق واسه تو یه قفس بود رفتی برسه به دریا
بین اون همه غریبه موندی تنهای تنها
یادم نیس رنگ اون چشمات رنگ بهار بود یا پاییز
هرگز از یادم نمیره عطر تن تو دل انگیز
بگو به سرت چی اومد كدوم دریا به دلت زد
كدوم ماهیگیر بی رحم به زمین ساحلت زد
گریه ی ماهی همیشه پنهونه دیده نمیشه
شاید از اشكای اونه كه دریا دریا میشه

saeedfarzi
19-05-2012, 10:10
آنجارا نمیدانم اما،اینــــجا تا پیراهنت راســـیاه نبینندباورنمـــی کنندچیزی ازدســــت داده باشـی ...
خدا مرا از بهشت راند، از زمین ترساند
شما مرا از زمین راندید، از خدا ترساندید
من اینک در کنار شیطان آرام گرفته ام که نه مرا از خویش می راند و نه از هیچ می ترساند...
سخت است فهماندن چیزی به کسی که برای نفهمیدن آن پول می گیرد.

شاملو

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------

ای کـــاش دلـــم اســیـــر و بــیـمار نبود
در بـــنـــد نــــگاه او گــــرفــتــار نــبـود
من عاشق واو زعشق من بی خـبر است
ای کــاش دل و دلــبــــر و دلـــدار نـبود

---------------------------------------------------------------------------------------

یک قلب و یکی نیزه و یک کاسه ی خون
کــنــدم بـــه روی درخــتِ بـیـد مـجـنون
آن قــلـب ز مــن بــود و نــگاهــت نــیــزه
آن کاسۀ خون ، خون ِ دلِ این مجنون
******************
بـــا آمـــــدنــــــت بــهـــشــــت را آوردی
طــعـــم خـــوشِ ســرنــوشـت را آوردی
گلــشن شــده از وجــود تــو خــانـۀ دل
تــو نــیــکی ِ یـــک ســرشـت را آوردی
******************
گلچين زمان بَرَد گل خوشبوتر
قیچی اَجَل بُرَد گل خوشروتر
اين جبرزمان را نَبُوَد راه ِگريز
آماج بلا آنكه بُوَد نيكوتر

LIDA
19-05-2012, 13:58
شايد روزي دوباره در گذر زمان به يكديگر برسيم

انگاه من اشتباه

گذشته را تكرار نخواهم كرد

تو را از دست ميدهم

اما غرور را نه!




اگر کسی مرا خواست
بگویید رفته باران را تماشا کند
و اگر باز اصرار کرد
بگویید برای دیدن طوفان ها رفته است
و اگر باز هم سماجت کرد
بگویید:
رفته است تا دیگر باز نگردد.







حرفی از الفبا گم شده است

تهی ام

از « ت » بیزارم !!!

از هرچه تکرار و تکرار شدنیست !

حرف من گم شده است

میان این همه واژه ، نمی دانم حرف من با

« سین » شروع می شد ؟

با « عین » ؟؟؟؟

« طا » ... « ب » .... ؟!!!

حرف من بینواست ، هجایی خاموش

سطر سطر کتابم را گشتم

کتاب زندگی من حرف دل نداشت

حرف من گم شده است

نمی دانم کجا ؟ از کی ؟

از « ت » بیزارم ، از تردید

LIDA
19-05-2012, 14:01
گیرم که در باورتان به خاک نشسته ام
و ساقه های جوانم از ضربه های تبرهاتان زخم دار است
با ریشه چه می کنید؟
گیرم که بر سر این بام بنشسته در کمین پرنده اید
پرواز را علامت ممنوع می زنید
با جوجه های نشسته در آشیانه چه می کنید؟
گیرم که می زنید
گیرم که می برید
گیرم که می کشید
با رویش ناگزیر جوانه چه می کنید..؟







من سراپای دلت را دوست دارم
ای سراپا خوب بودن...بهترینم
روزهای بی تو بودن رنگ درد است
بوسه را تكرار كن...زیباترینم
رنگ كن از نو دل و دنیا و دینم
با تو ...اینم ‌.سبز و زنده
با تو من زیباترین عشق زمینم









آسمان را ديدی؟

آسمان هم ديشب مثل چشمان گل خاطره‌ام قرمز بود.

آسمان سرخ ولی بی‌احساس.

آسمان! درد مرا می‌فهمی؟

آسمان! اشک مرا می‌بينی؟

آسمان دل من غرق دررنگ غم است.

آسمان دل من رنگ يک خاطره‌است.

آسمان دل من ، رنگ اشک دل تنهای من است.

آسمان! درد مرا می‌فهمی؟

کاش باز هم امشب اين دل خاکی من از زمين پر بکشد.

و مرا تا پرواز و مرا تا تنها و مرا تا اوج خيال تک و تنها ببرد

آسمان را ديدی؟

آسمان زيبا بود.

آسمان درد مرا می‌فهميد. آسمان اشک مرا هم می‌ديد

آسمان سرخ از درد و غم است

آسمان ! درد تو‌را می‌فهمم

آسمان ! اشک ترا می‌بينم

LIDA
19-05-2012, 14:07
اشتباه کردم
که نشستم به بافتن خودم به تو
بس که بافتمت
بس که شکافتی
بس که کور شدند این گره ها
به کوری چشم تو،
دیوانه هم که نشوم،
دیوانه ات خواهم شد.....!




قاصدک غم دارم...
غم آوارگی و دربه دری...
غم تنهایی وخونین جگری...
قاصدک وای به من...
همه از خویش مرا میرانند...
همه دیوانه ودیوانه ترم میخوانند...








چقدر دوست داشتم يک نفر از من مي پرسيد، چرا چشم هايت هميشه باراني


است!!!؟؟؟


چرا لبخندهايت انقدر بي رنگ است ؟


اما افسوس ... هيچ کس نبود هميشه من بودم و من و تنهايي پر از خاطره آري


با تو هستم ..


با تويي که از کنارم گذشتي... و حتي يک بار هم نپرسيدي،


چرا نگاه هايت هميشه آنقدر غمگين است ؟

LIDA
19-05-2012, 14:18
کمبود آرامش

با یک شب گریه کردن و پکی سیگار حل می شود!

کمبود خدا...!

با دلی دست به دعا

سایر کمبود ها نیز علاجی دارند

...

با کمبود عشقت چه کنم؟!!







کسی در من
انگار هر لحظه صدبار
صدا میزند ،نام تورا
برای رهایی از قالب تن
بر در و دیوار میزند ، خود را
کسی در من انگار
جای آرامَش نیست
ارزویَش جز پریدن تا نگاهت نیست
کسی در من
میکند غوغا
شور و اشتیاق را در دل، میکند برپا
کسی در من
جز احساس تو نیست
حسی عاشقانه است ،غیر از این نیست





وقتی به خانه برگشتی !
لبخندت را
کنار گلدان
پشت پنجره بگذار،
خورشيد ...
دلتنگ يك لحظه نگاه توست !
در اين روزهای بارانی ...

LIDA
19-05-2012, 14:22
از مسیر چشمان تو


باید گذشت


برای رسیدن به بهشت


توکه هوای چشمانت همیشه ابری و مه گرفته است


نکند بازهم پایم بلغزد و زمینی شوم؟





به یمن آشتی عشق با دلم
غبار روبی میکنم معبد تن را
به عبادتگاه حریم حضورعشق
متبرک قدم میگذارم
اینجا

آیین من قبله ی آسمانی دارد

وچشمان تو .....



امشب که شعله می زندم ماجرای تو

بر این سرم که سر بگذارم به پای تو

بی تاب و بی قرارم و بی واهمه ولی

جز حرف عاشقانه ندارم برای تو

امشب هزار مرتبه بی تو دلم شکست

یعنی هزار مرتبه مردم برای تو

من راضی ام به این همه دوری ولی عزیز

راضی ترم به اینکه ببینم رضای تو

حالا درخت و جاده به راهت نشسته اند

حالا سکوت و سایه پر است از صدای تو

LIDA
20-05-2012, 12:36
یادش به خیر


چه خوب بود
تابستانهای کودکی
وقتی
کرم های ابریشم را
به مهمانی برگ های توت می بردیم
و در
ولنگاری روزهای بلندش
هر روز کمی قد می کشیدیم
یادش به خیر
پاهای خاکی و پاشویه های حوض
یادش به خیر
حرفهای همسایه و آفتاب و فراقت





پری دریایی


در تنهایی شبهای دراز
در میان خیمه های خوشرنگ خیال
گشتم پی راز قصه ها
تا رسیدم
به مردان ماهیگیر قرون
که با تنهایی و فقر فزون
اسطوره ی پری دریایی را ساخته اند







چرخه ی خیال


نقش ماه
که پیچ و تاب می خورد
بر پهنه ی دریا
چرخه ی سیال خیال را
به نسیم می سپارم
و ترانه ی خزه آلودم را
با ته نشین یادی
برای خواب مرغان دریایی
زمزمه می کنم

LIDA
20-05-2012, 12:37
ناگاه


در لحظه های گمگشتگی
ناگاه نشانه ای
بر دری
گذرگاهی
نگاهی
می رساندم
به مکرر از یاد رفته ای
چیزی آشنا پشت
هر در
می خواندم
به تماشای دوباره ای
و همواره
در تلاطم حضوری
متروکه های روحم
به شبگردی پس کوچه های راز می رود





نقاشی


پسرک
با دستانی نحیف
جهان را نقاشی می کند
بر صفحه ای کوچک
و آن را با گلی
می گذارد کنار عکس پدر
که در متن جنگ
بر پایان خویش
مردانه خم شده بود







نقش ها


بناها
معمار خاطراتند
درها ، پنجره ها
بسته ، باز
نیمه باز
عکس های جوانی
آویخته بر دیوارها
پله ها
این
پیچ های پر راز
طرح یک خانه ی متروکه و پرت
نقش یک بام بلند
میزند رنگ خیال
لحظه ها را هر دم

LIDA
20-05-2012, 12:41
نیلوفر


قناری نیزار
در انتظار شکفتن نیلوفر
همواره
آینه ی مرداب را می نگرد
و نیلوفر
در خواب خیس خویش
بوسه های گرم آفتاب را
به یاد می آورد






در میان راه
از

پنهان در مویی و ریشی بلند

با دستانی به شکل شاخه

نشان تو را گرفتم

گفت:

آن جا که شعر از رفتن می ایستد

او آغاز می شود







آویخته ام

از جایی که نمی دانم چیست

آویخته ام

از جایی تا بیداری

یا خواب

یا آب

تنها فریادی، فاصله است.


در آغاز ِ عشق

شاید

ایستاده ام!

بانو!

LIDA
20-05-2012, 12:44
مرا ببخش

که پنداشتم

شادی پرواز پرستو‌ها

از شوق ِ حضور ِ تو‌ست

آن‌ها بهار را

با تو اشتباه گرفته می‌گیرند

آخر کوچک‌اند.

کوچکم.






تمام ِ پروانه‌ها قاصدک بودند.

به هر قاصدکی

راز ِ چشمان ِ تو را گفتم

پروانه شد.

تمام ِ پروانه‌ها

ادای چشمان ِ تو را

در می‌آورند

چون، بغض مرا دوست دارند.







هی سعی می کنی نگذاری ببینمت
پیداست هیچ دوست نداری ببینمت

ای انعکاس کاشی یکدست اصفهان-
در چشم های شرجی ساری! ببینمت!

تا کی به شوق، هرچه تو را خیره می شوم،
از پیش چشم های فراری ببینمت

آخر چه کرده ام که...؟ چه می خواستم مگر؟
غیر از همین که گاه گداری ببینمت

گفتم که من بدون تو هرگز، به هیچ کس...
گفتی به نیشخند که: "آری! ببینمت!"

حالا ببین چقدر تو را صبر می کنم
تا اینکه در کنار مزاری ببینمت

که دور آن، تمام کسانم سیاهپوش...
آن روز اگر... اگر بگذاری ببینمت

LIDA
20-05-2012, 12:45
سیاهی می رود چشم شب از هر پیچش مویش
چه عطری می وزد از سمت گندمزار گیسویش

چه کشتی ها که یک عمر است می خواهند یک ساعت
بیندازند لنگر را و بنشینند پهلویش

و دریا چارده سال است هر شب خواب می بیند
که سر هشته ست روی بندر آرام زانویش

خیال ببرهای ساحل دریاچه آشفته ست
که روزی رو به جنگل کرده با چشمان آهویش

سپیدار بلند خسته! این نیلوفر بوداست
که می خواهد بپیچد دور اندام تو بازویش

خدا شش روز در هفت آسمان دنبال او می گشت؛
زنی که سجده کرد ابلیس در محراب ابرویش

نه "شیطان رجیم"* این شاخه ی بکری ست از طوبی
که خم کرده ست سر را تا بچینی آلبالویش...




کسی از عمق دریا زد صدایت ماهی قرمز!
و دریا پهن شد در زیر پایت ماهی قرمز!

شبی قلاب ماهی گیر، دست از دامنت بر داشت
و کرد آن ترس بی مورد رهایت ماهی قرمز!

پریدی توی آب و کوسه ها با طعنه پرسیدند:
"تو؟! با این کفش های تا به تایت ماهی قرمز!؟"

تصور هم نمی کردند جاشوها که اقیانوس
نهنگی زیر سر دارد برایت ماهی قرمز!

تو را می خواست قایقران که هر شب تور می انداخت...
وگرنه داشت دریا بی نهایت ماهی قرمز







باد هوهو می کند موسقی پاییز را
یا نکیسا می نوازد مردن شبدیز را؟

تلخ یا شیرین؛ خبرهایی که پشت پرده است،
سخت می لرزاند امشب شانه ی پرویز را

سخت می لرزد دلت اما نه آن طوری که من
در خودم بیدار کردم هول رستاخیز را

دفن کردی در هوس هایت مرا؛ انگار در
زیر یک خروار گندم، ارزنی ناچیز را

من ولی هرگز فراموشت نخواهم کرد مرد!
برده از خاطر مگر چین، لشکر چنگیز را؟

در خیابان های کاشان، شعر می رقصم تو را
مثل مولانا که روج شمس در تبریز را

هیچ کس بعد از تو حل نخواهد کرد من
- این به قول تو معمای شگفت انگیز- را

LIDA
20-05-2012, 12:47
این بادها که اشک مرا در می آورند،
دارند تکه تکه کبوتر می آورند

از زیر سقف ریخته ی آشیانه ها
گنجشک های زخمی پرپر می آورند

هر شب نسیم حادثه در شهر می وزد
هر روز، یک مصیبت دیگر می آورند

از ماهیان بپرس چرا رودخانه ها-
هی لنگه کفش های شناور می آورند

اینجا همیشه داروی سهراب را درست
وقتی زمان رسید به آخر می آورند

اما عقاب زخمی تنها! صبور باش
یک روز جوجه های تو پر در می آورند









تا آمدی- شیرین ترین تعبیر رویاهایم!-
با شوکت شاهان ساسانی به دنیایم

شب های من را نغمه های باربد پر کرد
افتاد شوری تازه در چنگ نکیسایم

تا شیهه شبدیز تو پیچی در گوشم
رم کرد اسبی سرخ مو در مویرگ هایم

حالا تویی و اصفهانی تازه، اما من
خالی ست بر دیواره های بیستون جایم

هرکس که آمد واکند زنجیری از دستم
انداخت بند تازه ای از عشق در پایم

*

از من گذشته مثل دختربچه ها باشم
با برگ گل ها ناخن خود را بیارایم

بگذار یک شب سیندرلای تو باشم بعد
تا آخر قصه با یک لنگه کفش می آیم





نظری داشته خیاط به الماس تنت
که زری دوخته بر حاشیه ی پیرهنت

دامنت سبز تر از سبزترین دامنه هاست
و دل انگیزترین صبح بهشت است تنت

تو و این پیکر آغشته به عطر گل سرخ
که خدا ریخته کندوی عسل در دهنت

آه ای مرغ خوش آواز من! انصاف نبود
در قفس ماندن و دق کردن و پر ریختنت،

که نشسته ست جهانی به تماشای تو و
پاک در آتش تهمت شدن و سوختنت

"صوفیان جمله حریفند و نظر باز، ولی ..." *
این هم از فال تو و حافظ شیرین سخنت

ای بهاری که به دنبال، خزانی داری
کاش مرغی نشود نغمه سرا در چمنت **







درخت های تهی دست، شاخه های فقیر
و تازیانه های بی رحم بادهای کویر

غروب یخ زده ی بیست و پنجم دی ماه
و چترهای سنگین سیاحتگران که با تاخیر-

رسیده اند به کاشان و برف می آید
و ردپای تو در برف، گم شده ست امیر!

و شهر گم شده در پشت برف پاک کن ها
و شهر له شده با چرخ های در زنجیر

و شهر پُر شده از موش کور و مُد شده است
تمام روز دویدن برای نان و پنیر

به باغ فین که می آیم، کلاغ پشت کلاغ...
چقدر جای تو خالی ست! آه امیر کبیر!...

*

هنوز یک قزل آلای بی رمق در آب
به سمت چشمه شنا می کند... خلاف مسیر...

LIDA
20-05-2012, 12:48
باز اگر این قوم بگذارند جبریل مرا
کوچ خواهد داد از این سرزمین ایل مرا

کیست این موسی که تا از مصر چشمم می رود
رفتنش دریاچه خون می کند نیل مرا

آمد و رقصید و عطر دارچین پاشید و رفت
یاد هند انداخت جادوهای او فیل مرا

با .... فیل نه، با تیر شیطان، با نگاه
دانه دانه می کُشد آخر ابابیل مرا

*

می گریزم دورتر می ایستم تا از نگا-
- هم نخواند این پلنگ تشنه تعجیل مرا







درخت ها به نماز ایستاده اند تنت را
و بادهای مسافر، شمیم پیرهنت را

به انتظار نشسته ند کاسبان تهی دست
عزیزوار به بازار مصر آمدنت را

چنان سبک شده ای بی پلاک و نام و نشانی
که روی دست گرفته ست آسمان بدنت را

به روی دست می آیی و بی نشانه، من اما
- اگر به خانه می آیی - صدای در زدنت را،

نمی شود نشناسم، نمی شود نشناسد
تمام یاخته هایم به عطر و بو کفنت را

تو می شود پس از این سال ها به یاد نیاری
میان این همه خرزهره عطر یاسمنت را؟!

*

به پیشباز می آیم ... هزار منقل اسپند
گرفته اند در آغوش مادرانه تنت را






نگاه های تو پاسخ به تشنه کامی صحراست
و در صدای تو چیزی شکوهمند و گواراست

چه انقلاب عظیمی! خوشا به حال تو ای رود!
که از کویر می آیی و سرنوشت تو دریاست

چه حکمتی ست که مرداب ماندنی ست و هرکس
که مثل چشمه زلال است، فکر رفتن از اینحاست؟

برای من که به گنجشک های کوچه شبیهم،
شکوه خلوت سیمرغ ها همیشه معماست

و تو عجیب تر از آن پرنده های شگفتی
که آشیانه های آن ها ستیغ روشن رویاست

LIDA
20-05-2012, 12:49
هنوز اگر تو بخواهی به آن اتاق دری هست
که پشت پنجره اش آسمان تازه تری هست

هنوز رگم اروندرود کوچک سرخی ست
که شاه ماهی خون تو را در آن گذری هست

قفس نشین شده ام, پایبند دانه, نه انگار
که روی شانه ی این مرغ خسته بال و پری هست

شباهتم به تو هر روز کمتر است ولی شيکر
که از نگاه تو در چشم من هنوز اثری هست

ستون تسلیتی هست و صفحه های حوادث
و گاه از تو در این روزنامه ها خبری هست ...

هنوز هر شب جمعه سر مزار تو بابا!
زن جوان و دل نوحه خوان دربدری هست

سه شنبه روز پدر بود, بد به حالی اتاقی
که روی طاقچه اش قاب عکسی از پدری هست







عبور می کند از قعر دره سنگین رود
نشسته بین دو کوه بلند غمگین، رود

به موج موج لباسش هزار چشمه حسود
و ژیچ و تاب تنش آرزوی چندین رود

فرار کرده از آغوش قله های بلند
به رقص آمده از کوهپایه پایین رود

برای آنکه که به دریای بی کران برسد،
بُریده از همه ی آب های شیرین رود

و بعد از آن همه سر را به سنگ و صخره زدن،
چه کرده فاجعه ی سرنوشت، با این رود؟

رسیده است به مرداب و ته نشین شده است
رسیده است به آسودگی و تسکین رود

*

به شوربختی دریاچه ی ارومیه است
چه تلخ می گذرد روزهای "زرین رود"







کی می رسم به لذت در خواب دیدنت
سخت است سخت از لب مردم شنیدت

هرکس که این ستاره ی دنباله دار را
یک قرن ژیش دیده، زمان دمیدنت-

از مثل سیل آمدنت حرف می زند
از قطره قطره بر دل خارا چکیدنت

پروانه ها به سوختنت فکر می کنند
تک شاخ ها به در دل توفان دویدنت

من... من ولی به سادگی ات، مهربانی ات
گه گاه هم به عادت ناخن جویدنت!

آخر، انار کوچک هم بازی نسیم!
دیگر رسیده است زمان رسیدنت

پایین بیا که کاسه ی دریوزگی شده ست
زنبیل من به خاطر از شاخه چیدنت

یا زودتر به این زن تنها سری بزن
یا دست کم اجازه بده من به دیدنت...

LIDA
20-05-2012, 12:50
همین که اسم زیبای شما را می برد باران،
کبوتر در کبوتر، بال در می آورد باران

چه خونی در انارستان رگ های تو می جوشد!
چه عطر بکری از باغ تنت می آورد باران!

چرا بعد از تو هر جایی که اسم آب می آید،
بساط گریه را روی زمین می گسترد باران؟

چه رازی در غرور ماسه ها خوابیده در این دشت؟
که با الماس تر، ناز زمین می خرد باران

به یادت روی این شن های بایر چارده قرن است
چه گل هایی که با خون جگر می پرورد باران

*

تو را دیدم... هوای شعرهایم باز ابری شد
کمی بنشین کنار دفترم تا بگذرد باران







بیابان تا بیابان چشمه ی آبند چشمانت
چه شب هایی! که مثل ماه می تابند چشمانت

تو با نادرترین افسانه ها از هند می آیی
و چون الماس "کوه نور" نایابند چشمانت

ثریا اشک های توست، شب یک دختر شرقی ست
که روی گیسوانش قند می سابند چشمانت

تو اعجاز هزار و چندمین پیغمبر شرقی؟
که هریک نیمه ای از سیب مهتابند چشمانت؟

همایی، قاب قوسین است جولانگاه پروازت
کجا در دام دنیا می شود پابند چشمانت؟

پُر از گل های سرخ تشنه است این باغ، بارانی!
تو که از سلسبیل عشق سیرابند چشمانت

من از دنیای بعد از تو نمی ترسم خودت گفتی
نمی خوابد دلت وقتی که می خوابند چشمانت







بگذار مصداق غزل های خودش باشد
آیینه ی امروز و فردای خودش باشد

تا کی نصیحت می کنی؟ آیا مقدر نیست-
هرکس گناهی می کند پای خودش باشد؟

بگذار هاجر- ان کنیز رنج و تنهایی-
یک شب، فقط یک شب زلیخای خودش باشد

یا دختر نارنج های خواب بعدازظهر
یا ماه پیشانی شب های خودش باشد

دنیای زشت و کوچکی داریم... پس بگذار-
او غرق در رویای زیبای خودش باشد

از اول این داستان، حوای آدم بود
بگذار حالا سیندرلای خودش باشد

LIDA
20-05-2012, 12:56
نگاه ها همه دریاچه های هامون است
و دست بر دل هرکس گذاشتی، خون است

خدا به خلوت سینا پناه برده باز
عصای معجزه در دست های قارون است

و چشم من پی بیت المقدسی که تویی،
به دور دست ترین تپه های صیهون است

هنوز مردم دنیا تو را نمی فهمند
هنوز عشق، همان "پوستین وارونه" است

ببین! به خشک ترین جای نقشه افتاده ست
زنی که مادر زاینده رود و کارون است

تو آسمان منی، من کبوتری شده ام
که شعر روی لبش شاخه های زیتون است

*

به عاشقانه ترین شیوه دوستت دارد
کسی که هرچه ندارد به عشق مدیون است









من دختر افسانه ها، من ماه پیشانی
در دور دست قلعه ای متروک، زندانی

تو مرد رویاهای من؛ تنهاسواری که
راهی به این "نه توی مرگ اندود" می دانی

می ترسم از شب های تاریکی که در راه است
اما تو خورشیدی؛ بزرگ و گرم و نورانی

سر می گذارم روی زانویت و می پرسم
" دیگر برایم شعرهایت را نمی خوانی؟"

مازندران چشم هایت سبز می خندد
پر می شوم از لحظه هایی "باز باران" ی

*

بادام کوهی بودم و گرمای لب هایت
رویاند روی شاخه هایم سیب لبنانی










تو را که مایه ی آرامش و قرار منی،
مگر به خواب بینم که در کنار منی

غزال چشم من آهوی سر به راه تو بود
پلنگ هم بشوی، غاقبت شکار منی

*

تو را کنار من ای مهربان! نمی خواهند
و تو که شب، همه شب در انتظار منی

مگر به خواب ببینی که من از آن تو ام!
مگر به خواب ببینم که در کنار منی

LIDA
20-05-2012, 13:00
گل داده است از تو زمستان دامنم
از یاد برده ام درختی سترونم

من؛ تاک خشک خم شده بر داربست پیر
پیچیده باز، لذت انگور در تنم

انگار بعد از آن همه تمرین عاشقی
این بار اول است که حس می کنم زنم

انگار برای جنینی که در من است
از حس مادرانه ی خود حرف می زنم

نیلوفر شبانه! نسیم چه خواهشی-
انداخته ست دست تو را دور گردنم

تب کرده ام... تمام تنم گُر گرفته است
باور نمی کنم که به این حال، این منم

گیلاس چشم های که را چیده ام که باز
افتاده است لکه ی سرخی به دامنم؟!









افتاده سیب و دایره زد سطح آب را
بیدار کرد برکه ی چشمان خواب را

خورسید چشم های تو در لحظه ی طلوع
تاریک کرد سابقه ی آفتاب را

ای خوشنویس عشق که سرمشق های تو
شرمنده کرده است عمادالکتاب را!

شاید فرشته ها به تو الهام می کنند
این بیت های نغز و غزل های ناب را

یا وحی می کند به تو آیات شعر را
آن کس که بر مسیح و محمد (ص) کتاب را

از بین هرچه عشق، تو را برگزیده ام
شاید از آب های جهان یک سراب را...

تا کی کدام شعر، مرا زیر و رو کند
تا کی کدام زلزله شهر خراب را

من طاقتم زیاد و دلم ... هیچ دیده ای
پرواز چند ساعته ی یک عقاب را؟

نه.. شعر، پاسخی به سوالت نمی دهد
برخیز تا به رقص بگویم جواب را!









شکارچی

فرازِ سَروستان.

چهار کبوتر پر میزنند به آسمان.

چهار کبوتر میروندُ بازمیگردند،

با چهار زخم

بر سایههایشان.

فرودِ سَروستان.

چهار کبوتر بر خاک.

LIDA
20-05-2012, 13:01
پشتِ هر آینه ستاره ی مرده و
رنگینْ کمانِ کوچکی پنهان است!
پُشتِ هَر آینه نامتناهیِ جاودنه است
وَ بیتوتهْگاهِ سکوتهایی که هنوز،
پَریدن نمیدانند!
آیینه به جوبارهیی مومیایی شُده میمانَدُ
هَر غروب،
چونان صدفی بسته میشَوَد!
آیینه درخششِ یک شبنم است!
کتابِ سَحَرهای بایرُ
انعکاسهای مجسّم!






در بیشه،
سپیدارها شاخه به شاخه ی هم می رقصند ،
نهالِ کوچکی
با چهار برگْ چه همْ پاشان!
ایرن!
آبستنُ برفُ باران است آسمان!
بر سبزی برقص!
بر آن سبز که سبز می کند!
من با تو می آیم!





سالْ گردِ نخست
می چرخد بر جبینِ من!
آه! افسوسِ گُذشته!
بگو شعرُ دفترُ مرکب به چه کارَم میآید؟
اندامت در نظرگاهِ من،
جگنی تازه وُ زنبقی سُرخ است!
با تمنّای من چه میکنی؟
ماهِ موخُرمایی!

LIDA
21-05-2012, 09:32
خاطره

آیینه ها دچار فراموشی اند
و نام تو
ورد زبانِ کوچه ی خاموشی
امشب
تکلیف پنجره
بی چشم های باز تو روشن نیست!



از ماه...

وقتی که بال های سراسیمه
باد را
غربال میکنند
و رد کفش های کتانی را
از خاک تا ستاره
تا آفتاب
دنبال می کنند
از ماه...
بوی کتان سوخته میآید




احوالپرسی (1)

اینجا همه هر لحظه میپرسند:
«حالت چطور است؟»
اما کسی یک بار
از من نپرسید
«بالت»...

LIDA
21-05-2012, 09:32
سلامی چو بوی خوش آشنایی

گل های خانه تو را میشناسند
و با طنین خوش گام تو آشنایند
وقتی به سر وقتشان می روی
وقتی که با ناز
دستی به روی سر و گوش شان می کشی
یا آب شان میدهی
هم ساقه های بنفشه
با احترام و تواضع
سر در گریبان فرو میبرند
هم حُسنیوسف،
تمام جمال خودش را نشان می دهد
هم شمعدانی،
با مهربانی،
دستی برایت تکان میدهد
حتا گل کاغذی هم
با گام موسیقی خندههایت
در دفتر شعر من میشکوفد







گلبو!
باران
با بوی بوسه های تو می بارد
با بوی خیس یاس
با بوی بوته های شب بو،
بابونه و بنفشه و مریم،
محبوبه های شب...

گلبو!
گلخانه ی جهان
خالی است
لبریز بوی نام تو بادا
باد!






باران
بهاران را
جدي نمي گيرد.
چشمان من
خيل غباران را.
هرچند
از جاده هاي شسته رفته،
از اين خيابان هاي قيراندود
ديگر غباري برنخواهد خاست؛
هرچند
با آفتاب رنگ و رو رفته
از روي اين درياي سرب و دود،
هرگز بخاري برنخواهد خاست؛
امّا،
حتّي سواد هر غباري نيز
در چشم من ديگر
معناي ديدار سواري نيست؛
اين چشم ها
از من دليل تازه مي خواهند!

LIDA
21-05-2012, 09:33
گشایش

تو را به راستي،
تو را به رستخيز
مرا خراب کن!
به رستگاري و درستکاري دلم
به دستکاري همين غم شبانه بسته است
که فتح آشکار من
به اين شکست هاي بي بهانه بسته است

***

شعر بی دروغ

ما که این همه برای عشق
آه و ناله ی دروغ می کنیم
راستی چرا
در رثای بی شمار عاشقان
- که بی دریغ -
خون خویش را نثار عشق می کنند
از نثار یک دریغ هم
دریغ می کنیم؟

***

غزل در پردهی دیرسال

چرا تا شکفتم
چرا تا تو را داغ بودم،
نگفتم چرا بی هوا سرد شد باد
چرا از دهن
حرف های من
افتاد...

LIDA
21-05-2012, 09:34
حرف آخر

هزار خواهش و آیا
هزار پرسش و اما
هزار چون و هزاران چرای بی زیرا
هزار بود و نبود
هزار شاید و باید
هزار باد و مباد
هزار کار نکرده
هزار کاش و اگر
هزار بار نبرده
هزار پوک و مگر
هزار بار همیشه
هزار بار هنوز...
مگر تو ای همه هرگز
مگر تو ای همه هیچ
مگر تو نقطهی پایان
بر این هزار خط ناتمام بگذاری
مگر تو ای دم آخر
در این میانه تو
سنگ تمام بگذاری




خاطره

با گریههای یکریز
یکریز
مثل ثانیه های گریز
با روزهای ریخته
در پای باد
با هفتههای رفته
با فصلهای سوخته
با سالهای سخت
رفتیم و
سوختیم و
فروریختیم
با اعتماد خاطرهای در یاد
اما
آن اتفاق ساده نیفتاد





این همانی

اگر سنگ، سنگ...
اگر آدمی، آدمی است
اگر هر کسی جز خودش نیست
اگر این همه آشکارا بدیهی است
چرا هر شب و روز، هر بار
به ناچار
هزاران دلیل و سند لازم است،
که ثابت کند:
تو، تویی؟
هزاران دلیل و سند،
که ثابت کند...

LIDA
21-05-2012, 09:35
بیرنگی


اگر نه رنگ،
اگر نه چشموارههای تنگ بود
کدام خارهسنگ بود
که تاب آبگینه دیدنش نبود؟
کدام کرم پیله بود
که بال ِ در هوای گل پریدنش نبود؟
کدام خار و سبزه و گیاه زرد بود
که آفتاب گردان نبود؟
کدام شبنم و حباب
کدام سایه و سراب
که آفتاب سرمدی نبود؟
کدام گل
گل محمدی نبود؟





تکلیف

باری چه سنگین است
با سایه های تار
با سایه های پیش پا افتاده بسیار
با سایه های ساده سطحی
از عمق اقیانوس٬ از ارتفاع آفتاب و آسمان گفتن
تکلیف من با من٬
تکلیف من
با سایه های خویشتن
این است...






اما همیشه

هرگز
دلم نخواست بگویم:
هرگز
مرگ از طنین هرگز
می زاید
اما همیشه
از ریشه ی همیشه می آید
رفتن
همیشه رفتن
حتی همیشه در نرسیدن
رفتن!

LIDA
21-05-2012, 09:36
اتفاق دیگر


سیبی که از درخت میافتد
از نو به شاخه بر میگردد
اما
دیگر نمیشناسند
همدیگر را

***

خیال کمال

- گذشتن از چهل سال
رسیدن و کمال
- چه فکر کال کودکانه ای!

زهی خیال خام!
تمام!

***


بهترين لحظهها
روزها
سالها را
با تمام جواني
روي اين پله هاي بلند و قديمي
زير پا مي گذارم
بين بيداري و خواب
روبه روي تو در لحظهاي بيكران مينشينم...
راستي باز هم ميتوانم
بار ديگر از اينپله ها
خسته
بالا بيايم
تا تو را لحظهاي بي تعارف
روي آن صندلي هاي چوبي
با همان خندهی بي تكلف ببينم؟
بهترين لحظه ها...
لحظه هايي كه در حلقهی كوچك ما
قصه از هر كه و هر كجاي زمين و زمان بود،
قصه ی عاشقان بود
راستي
روزهاي سه شنبه
پايتخت جهان بود!

LIDA
21-05-2012, 09:36
سفر

خروار خروار خواندیم
بار گران اسفار
بر پشت ما قطار قطار آوار
اما تمام عمر
در انتظار یک دم عیسی وار
ماندیم

***
مدینه ی فاضله

خدا روستا را
بشر شهر را...
ولی شاعران
آرمان شهر را آفریدند
که در خواب هم
خواب آن را ندیدند

***
فعل بی فاعل

باری من و تو بی گناهیم
او نیز تقصیری ندارد
پس بی گمان این کار
کار چهارم شخص مجهول است!!

LIDA
21-05-2012, 09:38
خداحافظی

باور نمی کنم
که ناگهان به سادگی آب
از ساحل سلام
دل بر کنم

تا لحظه لحظه در دل دریای دور
امواج بی کران دقایق را
پارو بزنم!

***

آرمانی

وقتی که غنچه های شکوفا
با خارهای سبز طبیعی
در باغ ما عزیز نماندند

گلهای کاغذی نیز
با سیم خاردار
در چشم ما عزیز نمی مانند


***

دنیای راه راه

جامه راه راه
پای جامه راه راه
میله های روبهرو
راه راه
پشت سایه روشن مژه، نگاه
راه راه
روی شانه ها
راه راه تازیانه ها
آشیانه ها
لانه های کوچک سیاه
بی پر و پرنده راه راه
گریه های شور و خنده های تلخ گاه گاه
راه راه
در میان این جهان راه راه
این هزار راه
راه
راه
کو؟
کجاست راه؟

LIDA
21-05-2012, 09:39
با این همه

اما
با این همه
تقصیر من نبود
که با این همه...
با این همه امید قبولی
در امتحان سادهی تو رد شدم
اصلاً نه تو نه من!
تقصیر هیچکس نیست
از خوبی تو بود
که من
بد شدم!







خمیازه ی پرواز


نمي دانم آيا
اگر لحظه اي بال خوابيدهي اين پرنده
به پرواز هم نه،
به خميازه اي باز باشد،
به هفت آسمان تو
يک ذره برميخورد؟






شنبه

خدا ابتدا آب را
سپس زندگی را از آب آفرید

جهان نفش بر آب
و آن را بر باد...

saeedfarzi
21-05-2012, 10:11
بهشت وعده ی پوچی تا جهنم است
اگر چه سیب نباشد، هنوز آدم هست


به آیه آیه قرآن مرا مجاب مکن
که در صراحت تو نکته های مبهم است


چرا قبول کنم ماجرای یوسف را

که شعله شعله عصیان درون من هم هست


مسیح نطفه ی سربسته ای ز خون خداست
مگر نه عشق و هوس در خدا و مریم هست


به تکه ای ز بهشت مرا فریب مده
بهشت وعده ی پوچی است تا جهنم است...

------------------------------------------------------------------------------

و درد
که این بار پیش از زخم آمده بود
آنقدر در خانه ماند
که خواهرم شد

با چرک پرده ها
با چروک پیشانی دیوار کنار آمدیم
و تن دادیم
به تیک تاک عقربه هایی
که تکه تکه مان کردند
پس زندگی همین قدر بود ؟
انگشت اشاره ای به دوردست ؟
برفی که سال ها
بیاید و ننشیند ؟

و عمر
که هر شب از دری مخفی می آید
با چاقویی کند
...
ماه
شاهد این تاریکی ست
و ماه
دهان زنی زیباست
که در چهارده شب
حرفش را کامل می کند

و ماهی سیاه کوچولو
که روزی از مویرگ های انگشتانم راه افتاده بود
حالا در شقیقه هایم می چرخد

در من صدای تبر می آید.
آه ، انارهای سیاه نخوردنی بر شاخه های کاج
وقتی که چارفصل به دورم می رقصیدند
رفتارتان چقدر شبیهم بود

در من فریادهای درختی ست
خسته از میوه های تکراری

من ماهی خسته از آبم
تن می دهم به تور
تور عروسی غمگین
تن می دهم
با علامت سوال بزرگی
که در دهانم گیر کرده است.


پس روزهایمان همین قدر بود؟
و زندگی آنقدر کوچک شد
تا در چاله ای که بارها از آن پریده بودیم
افتادیم.

---------------------------------------------------------------------------------------------



تلنگر می زند بر شیشه قلبم
صدای چک چک باران
همان باران که می بارد
گهی غم یا گهی هم
نغمه شیدای بی یاران

صدای چک چک باران
دلم را سخت می کوبد
نمی دانم که برخیزم
ویا یک پرده غفلت ،به روی دیده آویزم

ولی نه ....
او که مهمان است
و مهمان را قدم بر دیده جان است
دلم را بر تو بگشایم
خبر از یار من گو و قدم بر دیده ام بگذار
که من مشتاق دیدارم

اگر از آسمان چشمهایش ،تو
برای من خبرآری
غبار غم فروشویی
زرو دیده ام ،آری

saeedfarzi
21-05-2012, 10:18
مرا ببر از این دیار به شهر خالی از گناه

به کوچه های بی کسی از آشیانه سیاه

مرا ببر به راه دور به سرزمین سوت و کور

به دشت تشنه غروب به خاک پاک بی غرور

مرا به خانه ای ببر که یاس در آن نفس زده

یه باغ پرستاره ای که ماه در آن قدم زده

مرا ببر به قصر عشق جدا شو از غریبگی

سکوت را بهانه کن در این سراب خستگی

در این سکوت دلپذیر هوا پر از ترانه شد

نوای دل نشین یار صدای بی بهانه شد

نفس بزن نگاه را در آستانه صبا

شمیم عشق را بکش به زیر سایه خدا

مرا ببر مجال نیست برای دل قرار نیست

جز این نگاه عاشقت شفای درد ما چیست ؟

-----------------------------------------------------------------------------------

شهر دلها اینجاست
عشق در کوچه و برزن پیداست
کودکان خنده کنان می رقصند
دل و دلدار و می ناب به راست
قاصدکها همه سرزنده ز عشق
بوی نرگس نفس باد صباست
دل و دین همه یک رنگ شده
اشک گل خرقه خوبان خداست
همه را گفتم از این وادی عشق
خواب من خود گذر خاطره هاست

-----------------------------------------------------------------------------------

بی تو من بلبل بی بال و پرم

بی صدا و خسته و دربه درم

بی تو من شب زده ای بی یارم

طعم سرد نفس مردابم

بی تو من تشنه زبوی عشقم

در پی عطر تن معشوقم

بی تو من دیر نشینی تنهام

بدنم خشک و گلی گریانم

بی تو گیجم بی تو من حیرانم

در پی ملتمسی نالانم

بی تو من خسته در این دشت کویر

مویه کن جامه دران خاک به تن می رانم

----------------------------------------------------------------------------------

خاطراتم را ورق خواهم زد

خاطراتی گنگ و ناپیدا را

عشق تو آمد به یاد این دلم

آن کلاس ، آن تخته و آن میز را

آن زمانی را به یاد می آورم

که ربودی قلب را از سینه ام

بی صدا گفتی ز قلب خسته ات

در دل شب با نگاه تشنه ام

در خیالم یاد آن شب زنده شد

یاد تو با آن نگاه نافذت

در میان ذهن من بیدار شد

آن نگاه و خاطرات کهنه ات

LIDA
21-05-2012, 20:24
فردا دوباره...

صف
انتظار
صف
امضا
شماره
امضا
فردا دوباره...
صف
انتظار
امضا
شماره
ای کاش باد...
ای کاش باد این همه کاغذ را
می برد!
ای کاش باد...
یا
یک ذره اعتماد...






عهد آدم

من از عهد آدم تو را دوست دارم
از آغاز عالم تو را دوست دارم
چه شب ها من و آسمان تا دم صبح
سرودیم نم نم: تو را دوست دارم
نه خطی، نه خالی، نه خواب و خیالی
من ای حس مبهم تو را دوست دارم
سلامی صمیمی تر از غم ندیدم
به اندازه ی غم تو را دوست دارم
بیا تا صدا از دل سنگ خیزد
بگوییم با هم: تو را دوست دارم
جهان یک دهان شد هم آواز با ما
تو را دوست دارم، تو را دوست دارم




عهد آدم

من از عهد آدم تو را دوست دارم
از آغاز عالم تو را دوست دارم
چه شب ها من و آسمان تا دم صبح
سرودیم نم نم: تو را دوست دارم
نه خطی، نه خالی، نه خواب و خیالی
من ای حس مبهم تو را دوست دارم
سلامی صمیمی تر از غم ندیدم
به اندازه ی غم تو را دوست دارم
بیا تا صدا از دل سنگ خیزد
بگوییم با هم: تو را دوست دارم
جهان یک دهان شد هم آواز با ما
تو را دوست دارم، تو را دوست دارم

LIDA
21-05-2012, 20:24
بهانه ها

زنده بودن، سرودن، بهانه
هرچه جز با تو بودن، بهانه
کر نام تو یعنی تنفس
عاشقانه سرودن، بهانه
خواب یعنی تو را خوب دیدن
پلک بستن – گشودن، بهانه
گریه هم مثل باران ضروری است
غصه از دل زدودن، بهانه
دم به دم فال حافظ گرفتن
بخت را آزمودن، بهانه
شعر دعوی، سرودن دروغین
زندگی عذر، بودن، بهانه






یادگاری

از نو شکفت نرگس چشم انتظاري ام
گل کرد خارخار شب بيقراري ام

تا شد هزار پاره دل از يک نگاه تو
ديدم هزار چشم در آيينه کاري ام

گر من به شوق ديدنت از خويش مي روم
از خويش مي روم که تو با خود بياري ام

بود و نبود من همه از دست رفته است
باري مگر تو دست بر آري به ياري ام

کاري به کار غير ندارم که عاقبت
مرهم نهاد نام تو بر زخم کاري ام

تا ساحل قرار تو چون موج بي قرار
با رود رو به سوي تو دارم که جاري ام

با ناخنم به سنگ نوشتم: بيا؛ بيا
زان پيشتر که پاک شود يادگاري ام





الهی

الهی به زیبایی سادگی!
به والایی اوج افتادگی!

رهایم مکن جز به بند غمت،
اسیرم مکن جز به آزادگی!

***

طرح مه آلود

با همهمه ی مبهم باغی در باد
با طرح مه آلود کلاغی در باد
از دور صدای پای *پائیز* آمد
چون پچ پچ خاموش چراغی در باد

LIDA
21-05-2012, 20:25
نشانی

دلتنگ غنچه ایم ، بگو راه باغ کو؟
خاموش مانده ایم ، خدا را چراغ کو؟
کو کوچه ای ز خواب خدا سبز تر ، بگو
آن خانه کو ، نشانی آن کوچه باغ کو ؟
چشم و چراغ خانه ی ما داغ عشق بود
چشمی که از چراغ بگیرد سراغ کو؟
دلهای خویش را به گواهی گرفته ایم
اما در این زمانه خریدار داغ کو ؟
شب در رسید و قصه ی ما هم به سر رسید
کو خانه ای برای رسیدن ، کلاغ کو ؟




سرمست رسیدن

رفت تا دامنش از گرد زمين پاک بماند
آسماني تر از آن بود که در خاک بماند

از آن دل برکه شب سرزد و تابيد به خورشيد
تا دل روشن نيلوفري اش پاک بماند

دل و دامان شب آن گونه ز سوز دم او سوخت
که گريبان سحر تا به ابد چاک بماند

خوشه سرمست رسيدن شد و از شاخه فرو ريخت
تا که در خاک رگ و ريشهی اين تاک بماند

هر چه ديديم از اين چشم، همه نقش بر آب است
نيست نقشي که در آيينهی ادراک بماند

جز صداي سخن عشق صدايي نشنيدم
که در اين هم همهی گنبد افلاک بماند







حقيقت بود يا دور و تسلسل؛ حلقهی زلفت؟
هزار و يک شب اين افسانه ميخوانم؛ نميدانم

سراسر صرف شد عمرم همه محو نگاه تو
ولي از نحوه ي چشمت چه ميدانم؟ نميدانم

چو اشکي سرزده، يک لحظه از چشم تو افتادم
چرا در خانه ي خود عين مهمانم؟ نميدانم

ستاره مي شمارم سالهاي انتظارم را:
هزار و سيصد و چندين و چندانم؟ نميدانم

نميدانم؛ بگو عشق تو از جانم چه مي خواهد؟
چه ميخواهد بگو عشق تو از جانم؟ نمي دانم

نمي دانم به غير از اين نميدانم؛ چه ميدانم
نميدانم؛ نميدانم؛ نميدانم؛ نميدانم

LIDA
21-05-2012, 20:26
غمخواری

این دردها به درد دل من نمیخورند
این حرف ها به درد سرودن نمیخورند
شیواست واژه های رخ و زلف و خط و خال
اما به شیوهی غزل من نمیخورند
غم میخورند شاعرکان مثل آب و نان
اما دریغ، جز غم خوردن نمیخورند!

***

آرزوی هر روزه

اي کاش مرا چشم تماشا بادا!
يک لحظه زمانه با دل ما بادا!

هر روز که ميرود به خود ميگويم:
امروز نبود کاش فردا بادا!

***

برای گل روی تو

چنان داغ دل، داغ دل دیده ام
که حال خود از لاله پرسیده ام
به هر جا چمن در چمن، گل به گل
همان مهر داغ تو را دیده ام
کدامین چمن را گل از گل شکفت
کز آن بوی نام تو نشنیده ام ؟
به بوی تو، تنها به بوی تو بود
که هر جا گلی دیدهام، چیده ام
دلم را به هر آب و آتش زدم
که چون شمع در گریه خندیده ام
همه هفتبندم همن یک نواست
چو نی در هوای تو نالیده ام
ز راز دل باد بویی نبرد
که چون غنچه سربسته خندیده ام
ز باغ دلم یک بغل پر غزل
برای گل روی تو چیده ام

LIDA
21-05-2012, 20:27
لحظه های کاغذی

خسته ام از آرزوها، آرزوهاي شعاری
شوق پرواز مجازی، بالهای استعاری
لحظه های كاغذی را روز و شب تكرار كردن
خاطرات بايگانی، زندگيهای اداری
آفتاب زرد و غمگين، پلههاي رو به پايين
سقف هاي سرد و سنگين، آسمانهاي اجاري
با نگاهي سرشكسته، چشمهايي پينه بسته
خسته از درهای بسته، خسته از چشم انتظاری
صندلي های خميده، ميزهای صف كشيده
خنده های لب پريده، گريههای اختياری
عصر جدولهای خالی، پاركهای اين حوالی
پرسه های بی خيالی، صندليهای خماری
سرنوشت روزها را روی هم سنجاق كردم
شنبه های بی پناهی، جمعه های بی قراری
عاقبت پروندهام را با غبار آرزوها
خاك خواهد بست روزی، باد خواهد برد باری
روی ميز خالی من، صفحه ی باز حوادث:
در ستون تسليت ها نامی از ما يادگاری





بر آستان بهار

خورشید خم شد تا نگاهت را ببوسد
گل غنچه شد تا قرص ماهت را ببوسد

هفت آسمان افتاد در آیینه ی آب
تا لحظه ای رد نگاهت را ببوسد

افتاده حتی سایه خورشید برخاک
تا ذره ای از گرد راهت را ببوسد

شب خیمه زد در سایه روشنهای نیزار
تا تار مژگان سیاهت را ببوسد

در برکه خم شد روی عکس ماه در آب
نیلوفری تا روی ماهت را ببوسد

با سوز سینه بر لب تفتیده ی عشق
آتش زدی تا دودِ آهت را ببوسد

دل آستین افشاند بر وهم دو عالم
تا آستان بارگاهت را ببوسد






الفباي درد

الفباي درد ازلبم مي تراود
نه شبنم، كه خون از شبم مي تراود

سه حرف است مضمون سي پارهی دل
الف . لام . ميم . از لبم مي تراود

چنان گرم هذيان عشقم كه آتش
به جاي عرق از تبم مي تراود

ز دل بر لبم تا دعايي برآيد
اجابت ز هر ياربام مي تراود

ز دين ريا بي نيازم، بنازم
به كفري كه از مذهبم ميتراود

LIDA
21-05-2012, 20:29
به بالای تو

به سرسبزی خویش کاجی ندیدم
به سر گر چه جز برف تاجی ندیدم
تو از من تمام دلم را گرفتی
از این بیش باج و خراجی ندیدم
که جز سکه های سیاه دورویی
به بازار یاران رواجی ندیدم
به یک سکهی قلب، دل می فروشند
مناسبتر از این حراجی ندیدم
تو را با تپشهای قلبم سرودم
به این واژه ها احتیاجی ندیدم




به آیین دل

برای رسیدن، چه راهی بریدم
در آغاز رفتن، به پایان رسیدم
به آیین دل سر سرسپردم دمادم
که یک عمر بی وقفه در خون تپیدم
به هر کس که دل باختم، داغ دیدم
به هر جا که گل کاشتم، خار چیدم
من از خیر این ناخدایان گذشتم
خدایی برای خودم آفریدم
به چشمم بد ِ مردمان عین خوبی است
که من هر چه دیدم، ز چشم تو دیدم
دهانم شد از بوی نام تو لبریز
به هر کس که گل گفتم و گل شنیدم





از چشم تو

دل ما هرچه كشيد از تو كشيد
هر چه از هر كه شنيد از تو شنيد
غنچه از راز تو بو برد شكفت
گل گريبان به هواي تو دريد
موج اگر دعوي دريا دارد
گردن ناز به نام تو كشيد
روشن از روي تو چشم و دل روز
صبح از نام تو دم زد كه دميد

LIDA
21-05-2012, 20:32
غزل محال


تو قله ی خیالی و تسخیر تو محال
بخت منی که خوابی و تعبیر تو محال

ای همچو شعر حافظ و تفسیر مثنوی
شرح تو غیرممکن و تفسیر تو محال

عنقای بی نشانی و سیمرغ کوه قاف
تفسیر رمز و راز اساطیر تو محال

بیچارهی دچار تو را چاره جز تو چیست؟
چون مرگ، ناگزیری و تدبیر تو محال

ای عشق، ای سرشت من، ای سرنوشت من!
تقدیر من غم تو و تغییر تو محال





قصه کوتاه

اي دل همه رفتند و تو ماندي در راه
كارت همه ناله بود و بارت همه آه
كوتاه كنم قصه كه اين راه دراز
از چاه به چاله بود و از چاله به چاه

****

غزل دلتنگی

هر چند که دلتنگتر از تنگ بلورم
با کوه غمت سنگتر از سنگ صبورم

اندوه من انبوهتر از دامن الوند
بشکوهتر از کوه دماوند غرورم

یک عمر پریشانی دل، بسته به مویی است
تنها سر مویی ز سر موی تو دورم

ای عشق به شوق تو گذر میکنم از خویش
تو قاف قرار من و من عین عبورم

بگذار به بالای بلند تو ببالم
کز تیرهی نیلوفرم و تشنهی نورم

LIDA
21-05-2012, 20:39
تو را دگر چه شدست؟!
چنین که می گزی مگر چه شدست؟!
دوباره تیغ حرف راست بر دُمت زده اند؟
بگو به من تو مختصر،چه شدست؟!
درین سفر چه شدست؟!






ای دل که «منم» مینوشی!
بـر مـن تـو دروغکی قـسم مینـوشـی
دیــری نشود کــه سنـگ بیـصدا تـو را هم کـوبـد
دیری نشود تو هم درین عرصه ی حق تیغ دو دم مینوشی
زیـرا کــه حقیـقت ز تـو هر لحظه شکایت دارد
زیــرا کــه بسی خـون قـلم مینوشی
بـدبـخت! عـدم مینـوشی!





ستاره شو!
بـه شعرم استعاره شو!
کمی ز پرده ی کنایه دور باش!
به یادم ای دل ِ شکسته،چون هزار پاره شو!
گــذار غبطه هــا خــورد بــــــه زیـــر ابـروانت آبـشارهــا
لبـالـب عـاشقانـه بـاش ازیـن خیــال واژگـون بـه اوج هـا سواره شو!
غـــریبتر بـجـوش تــا مُـذاب سنـگ ِ درد را روانــه کـن!
غـریبتر بسـوز تــا شب ِ بشــر شراره شو!
و بـاز کـن دهـان سـرد بـاغ را
برای لاله چاره شو
بهـاره شو

LIDA
21-05-2012, 20:39
ای ما،همه مات چشمانت
پایین بکش آهسته جهات چشمانت
آمــــوز بـدیـن فتــاده زیـــر پـات سقّـایـــی را
سیـــراب نـما کـویـر تشنـه از کــرامت قنـات چـشمانت
هم سینه پُر از سوزش دردست و زمان آتـشبـار
هم تشنه ترم بر حرکات چشمانت
قــربـان فـرات چـشمانت





زمان نمی گذرد
وَ لحظه ، بی امان نمی گذرد
قدم قدم شکسته، این تویی که می گذری
خدا ز مردگان نمی گذرد
روان نمی گذرد

تویی که دور شدی
ز یار، غـافل ِ حضور شدی
تویی کــه بـر زمـانـه بس غـریب می نگری
و گم در امتـداد نـور شدی
هـزار جــور شـدی




وقتی که تو را دیدم
دل از هوس غیر تو ببریدم
دیوانه ترین عاشق سرمست زمین گشتم
جز عشق تو و وَصل تو و دردِ غمت هیچ نفهمیدم
اوراق جمالت که به انگشت خیالم قلم شوق روان می کرد
گه قصّه شدم گه شعر، از حسّّ تو در هیچ دم ای ماه من آسوده نگردیدم
امّا تـو مــرا زیر نگاه عطشت سیـــر نخواندی و ننوشیدی
این برگ خزان را که به شوقت ز گل مهر و وفا چیدم
بر قاب دل غم زده از هجــر تو آویزم
امّا کـه سـر قـولم و تأکیـدم
پاک از غـم تردیـدم

LIDA
21-05-2012, 20:40
غنچه دهنی باید
در بستر گلها چمنی باید
با این همه طنازی و سرمستی و فرهادی
در نزد شقایق سمنی باید
شیرین سخنی باید







ای گل که به گلدانی!
وَز جملــه ی گلهـای بهــــارانی
دانم تو هم از غربت خود در قفسی نالی
دلتشنــه ترین عــاشق بارانــی
در داخـــل زنــدانـــی

آن ریشه کـه پیچانـدی
وان تـار غمی کــه بر گلو رانـدی
از جملـه نشانـه هـای فرط دلتنگـی ست
از فکـرت آدمی چـه هـا خواندی
اینگونه گل افشاندی!!؟

بــر لــذّتـــم افــزودی
وجدان خود از این جهت آسودی
امّـا مـن دنیــا زده بیــرون تــــو را دیـدم
غــافـل ز درونتـم کــه می بودی
چون کوکب و داوودی



آفـتـاب غـمگیــن اسـت
بـــاز روز حساب غـمگیــن اسـت
ابــر بـُخل بـا حیلت، شبهـه می بـارد لیک
هــم سئوال جناب غمگین است
هم جواب غمگین است

باز ایمانـها مُرد
بـاز احسـاس در انسانـها مُرد
باز مَردیّ و خدا ترسی و شرم و خجلت
کوچه ی عدّه ای از جانها مُرد
باز وجدانها مُرد

پا شو تا بر گردیم
سائـل کـوی دادگــر گردیم
ما نـه آنیم که از گمشده ها باج کشیم
پا شو تا وارد محشر گردیم
پـای کـوثر گردیم

LIDA
21-05-2012, 20:41
صدای نـــور می آید
و عطــر نرگسی از دور می آیــد
برایش فاش خـواهم کرد ظلم سایـه نوشان را
که دانم بر همین منظور می آید
کمی مقهور می آید

و خواهم گفت یک اختــر
بــــه جُـرم زرد بـودن از گل احمــر
جُـــدا با تیـغ کبــر باغبـانی کــــور دل گـردیــد
اگرچه سخت می باشد چنین باور
حقیقت روشن است آخر






جهان ِ مرد کجاست؟!
و اصل ِ درد ِ درد ِ درد کجاست؟!
خــروسکی، دل ِ خونین، بـه کـرکسـان بـخشیــد
سبب شناس ِ زخم ِ زرد کجاست؟!
و ضدّ سرد کجاست؟!

خوشست مرد شدن
به عمق ِ درد، زرد ِ زرد شدن
خـوشسـت در تب ِ غـیـرت ، جـویـدن ِ آتـش
بجای «سرد ِ سـرد ِ سـرد شدن
ز حقّ طرد شدن»






چرا به شب سلام نمیکنی
ماه مهربان منم
سینه سوز درد بی کران آسمان منم
منم که از نگاه تو ترم
مثل همیشه آواره خسته منم
وتو هنوز قاب پنجره تنهائی را
بی درنگ رنگ مهتاب میرنی

LIDA
22-05-2012, 10:59
چشم به راه خواهم ماند –

تا اشكهایم چون قطره‌های رسیده
از درختها بیاویزند

چشم به راه تو می‌مانم
زیر ماه سفید

غازها می‌كوچند
بر شولای شب مانده

زنان ریزنقش پیر و فرتوت به كوهها
می‌روند تا بمیرند-----

من هم خواهم رفت
و باز خواهم گشت

كاجی صد ساله بر سر راهت
شبح زنی كه دوستش می‌داشته‌ای.







زمان

حالا دیگر زنجیره‌های كهربا
آنقدرها بزرگ نیستند

پیوسته كوچكتر می‌شوند
خانه‌های ان كوچه‌ها كه
زمانی از آنها به سمت دریا می‌دویدیم

و زنان
دیگر آنقدرها پیر نیستند
در كنار ساحل ...





از همه‌ی زندگی‌ام –
در یادم
فقط پاییزی است –
دمی‌كه از میان پنجره‌ی خیس از باران
نگاه می‌كنم و می‌بینم –
راهی روان به دوردست
بر راه –
می‌یابم جاپایی عمیق
در این جاپا –
خانه‌ای می‌سازم
در این خانه-
می‌كارم سرخس كودكی ام را
بر این سرخس-
رؤیای شكوفه‌ای رخشان می‌بینم
بر این شكوفه –
قطره‌ای می‌بینم
در قطره-
دوباره چهره‌ی قدیمی ‌را باز می‌شناسم
در این چهره –
می‌شنوم صدای خودم را...

LIDA
22-05-2012, 11:04
غریب

مادربزرگ
گم کرده ام در هیاهوی شهر
آن نظر بند سبز را
که در کودکی بسته بودی به بازوی من
در اوین حمله ناگهانی تاتار عشق
خمره دلم
بر ایوان سنگ و سنگ شکست
دستم به دست دوست ماند
پایم به پای راه رفت
من چشم خورده ام
من چشم خورده ام
من تکه تکه از دست رفته ام
در روز روز زندگانیم





بی تو
نه بوی خک نجاتم داد
نه شمارش ستاره ها تسکینم
چرا صدایم کردی
چرا ؟
سراسیمه و مشتاق
سی سال بیهوده در انتظار تو ماندم و نیامدی
نشان به آن نشان
که دو هزار سال از میلاد مسیح می گذشت
و عصر
عصر والیوم بود
و فلسفه بود
و ساندویچ دل وجگر






ده دقیقه سکوت به احترام دوستان و نیکانم
غژ و غژ گهواره های کهنه و جرینگ جرینگ زنگوله ها
دوست خوب من
وقتی مادری بمیرد قسمتی از فرزندانش را با خود زیر گل خواهد برد
ما باید مادرانمان را دوست بداریم
وقتی اخم می کنند و بی دلیل وسایل خانه را به هم می ریزند
ما باید بدویم دستشان را بگیریم
تا مبادا که خدای نکرده تب کرده باشند
ماباید پدرانمان را دوست بداریم
برایشان دمپایی مرغوب بخریم
و وقتی دیدیم به نقطه ای خیره مانده اند برایشان یک استکان چای بریزیم
پدران ‚ پدران ‚ پدرانمان را
ما باید دوست بداریم

LIDA
22-05-2012, 11:04
اولین و آخرین


خورشید جاودانه می درخشد در مدار خویش
مانیم که یا جای پای خود می نهیم و غروب می کنیم
هر پسین
این روشنای خاطر آشوب در افق های تاریک دوردست
نگاه ساده فریب کیست که همراه با زمین
مرا به طلوعی دوباره می کشاند ؟
ای راز
ای رمز
ای همه روزهای عمر مرا اولین و آخرین









کاج ها در بکر اند

نیمکت کهنه باغ
خاطرات دورش را
در اولین بارش زمستانی
از ذهن پک کرده است
خاطره شعرهایی را که هرگز نسروده بودم
خاطره آوازهایی را که هرگز نخوانده بودی

LIDA
22-05-2012, 11:10
با تو
بی تو
همسفر سایه خویشم وبه سوی بی سوی تو می ایم
معلومی چون ریگ
مجهولی چون راز
معلوم دلی و مجهول چشم
من رنگ پیراهن دخترم را به گلهای یاد تو سپرده ام
و کفشهای زنم را در راه تو از یاد برده ام
ای همه من
ککل زرتشت
سایه بان مسیح
به سردترین ها
مرا به سردترین ها برسان





شبی بارانی

و رسالت من این خواهد بود
تا دو استکان چای داغ را
از میان دویست جنگ خونین
به سلامت بگذرانم
تا در شبی بارانی
آن ها را
با خدای خویش
چشم در چشم هم نوش کنیم




پس این ها همه اسمش زندگی است
دلتنگی ها دل خموشی ها ثانیه ها دقیقه ها
حتی اگر تعدادشان به دو برابر آن رقمی که برایت نوشته ام برسد
ما زنده ایم چون بیداریم
ما زنده ایم چون می خوابیم
و رستگار و سعادتمندیم
زیرا هنوز بر گستره ویرانه های وجودمان پانشینی
برای گنجشک عشق باقی گذاشته ایم
خوشبختیم زیرا هنوز صبح هامان آذین ملکوتی بانگ خروس هاست
سرو ها مبلغین بی منت سر سبزی اند
و شقایق ها پیام آوران ایه های سرخ عطر و آتش
برگچه های پیاز ترانه های طراوتند
و فکر من
واقعا فکر کن که چه هولنک می شد اگر از میان آواها
بانگ خروس رابر می داشتند
و همین طور ریگ ها
و ماه
و منظومه ها
ما نیز باید دوست بداریم ... آری باید
زیرا دوست داشتن خال با روح ماست

LIDA
22-05-2012, 11:11
بارون

همه اینو می دونن
که بارون
همه چیز و کسمه
آدمی و بختشه
حالا دیگه وقتشه
که جوجه ها را بشمارم
چی دارم چی ندارم
بقاله برادرم
می رسونه به سرم
آخر پاییزه
حسابا لبریزه
یک و دو !‌ هوشم پرید
یه سیاه و یه سفید
جا جا جا
شکر خدا
شب و روزم بسمه








در گهواره از گریه تاسه می رود
کودک کر و لالی که منم
هراسان از حقایقی که چون باریکه ای از نور
از سطح پهن پیشانیم می گذرد
خواهران و برادران
نعمت اندوه و رنج را شکر گذار باشید
همیشه فاصله تان را با خوشبختی حفظ کنید
پنج یا شش ماه
خوشبختی جز رضایت نیست
به آشیانه با دست پر بر می گردد پرستوی مادر
گمشده در قندیل های ایوان خانه ای که سالهاست
از یاد رفته است
خوشا به حالتان که می توانید گریه کنید بخندید
همین است
برای زندگی بیهوده دنبال معنای دیگری نگردید
برای حفظ رضایت
نعمت انتظار و تلاش را شکرگزار باشید
پرستوهای مادر قادر به شکارش بچه هاشان نیستند








گُل

گُل را توگُل گفتی
وگل،
گل شد...
ورنه
گل نباتی بیش نبود،
روئیده بر کناره ی جاده ی قول و قرارها
مشتاق نورُ
رزقُ روزیِ خویش!

LIDA
22-05-2012, 11:24
چشمان من

شب در چشمان من است، به سياهي چشم هايم نگاه کن!
روز در چشمان من است،
به سفيدي چشمان من نگاه کن!
شب و روز در چشمان است،
به چشم هايم نگاه کن!
***
پلک اگر فرو بندم
جهان در ظلمت فرو خواهد رفت!




زبانِ گُل ها

پدرم مي گويد:کتاب!
ومادرم مي گويد:دعا!
ومن خوب مي دانم
که زيباترين تعريف خدارا
فقط مي توان از زبانِ گُل ها شنيد.....





به شهر خویش بازگشتم، آشنا برایم چون اشك،
چون رگ و غده‌های متورم كودكی.

بازگشته‌ای این جا، پس به یك‌باره سركش
روغن چراغ‌های رودخانه‌ی لنینگراد را.

دریاب بی‌درنگ روز كوتاه دسامبر را
كه قطران شوم با زرده می‌آمیزد.

پترزبورگ! هنوز پذیرای مرگ نیستم
مهلت ده، شماره تلفن‌های مرا داری.
پترزبورگ! آدرس مكانی را
كه بتوانم سراغ از صدای مردگان گیرم، دارم.

من بر پلكان سیاه می‌زیم، در این معبد
ناقوسی انگار از بن كنده به من می‌كوبد.

سراسر شب، حلقه‌های زنجیر در مدام می‌لرزند
بس كه چشم به راه میهمانان عزیزی‌ام.

LIDA
22-05-2012, 11:29
زمانـــی بیشــــــــتر
می شود این روزها با مـن بمـــــانی بیشتر.؟

همنفس باشــم به احساسـت زمــــــانی بیشتر

سهم پـروازم اگر می شد به قــــدر عشــق تو

می کشــــید م پـر به اوج آسمـــــــــانی بیشتر

سبز خواهم شد، تــناور می شوم در باغ، اگر

در کنـار لحظـــــــه های مــن بــمــانی بیشتر

در غزل ها با ردیف چشــــــم تو،از سوختن

شعله شعله می کشــــــیــدم با زبـــــانی بیشتر

بار ها بـــهر تومـــیمــــُردم به شـــوق بودنت

قسمت من بود اگر ازعــشــق، جـــــانی بیشتر






به تــــــــوان هم
این چه دردیست که هرلحظه زهم کم بشویم
پس بیـا تا من وتـو ضـــربِ درِ هـــم بشویم
کوله باری که تـو در چشــــم غریبــت داری
مشکلی نیــست اگـــر همســـفر غــــــم بشویم
می شود با تو وبا عشـق،در این فصل سفــــر
با همــــه فاصـــــله ها ،زود فـــــراهم بشویم
به تــــوان تو، اگر من نـــرسم، ممکن نیست
حـــل هــــرمسالـه ی مشــکل ودرهـــم بشویم
می توان با غــــزل ماه در اندیشـــــه ی شب
چلچــــــراغ شـــب تنهــــایی عالــــــم بشویم
قدرت جاذبـــــه از ذهــن زمین خواهد رفت
دورتــــــر از هـــم اگر قـــــدر مســلم بشویم





زمین در بستر شب خواب می رفت
شب از تشویش وبی مهتاب میرفت
ومن افتــاده برگ از شاخــه ای که
پس از عمــــری به روی آب می رفت

LIDA
22-05-2012, 11:31
برو ای دل که دیگر نــا ندارم
برای گــــریه هایت جـــا ندارم

در این خط عبور بی سر انجام

تومی خواهی برو من پـا ندارم







تنها گنـــاه شاعــــــــــری ام
لبــریــزِ درد ؛ در رگ شعـرم شــناورم
صف می کشند حـــــادثـه ها در برابرم
این روزها کـه بغض زمین شعله می کشد
باید به زخـــــــم های خود ایمان بیاورم
در خلوت غــــــــریب دلم لانه کرده اند
گنجشک ها یزخمـی بی بال و بی پـرم
با این همه زمیـنه, بـگو، ای زمین که من
بایـد کجـــای خــاک تـو سـر در بیاورم ؟
بغـض مـرا مجـــــــال شکفتن نمی دهند
شایـد به جـــرم اینکه زمانـی ست شاعـرم
تنهـا گنـــــــاه شاعـریَم یک غـزل ، سپید
بـا یـک ردیــف تــا زه ی داغ کبــوتــرم







باخلوت سوت وکـورعادت کـردیم

با کوچه ی بی عـبـورعادت کردیم

مانند کسی که عکس ازاومی گیرند

لبخنـد زدن بـه زور،عادت کـردیم

LIDA
22-05-2012, 11:33
باید بــــرای ایـــن دل بیچـاره فـــکری کـــرد آخر
می ریــــزد این ویــرانــه از بــارگــران درد آخر
من مـی روم تــا روشــــنای آخـــر این جـاده، امـا
شب می دود دنبــال من،هــی رهگـذربـرگــرد آخر
یکی دوتا که نیست،صدها داغ جانسوزاست امروز
تاکـی تحمــــــل می کند این درد ها را مــــــرد آخر





آنجــــــائی که تو...


خانه ام در پشت دریـاهـاست،آنجا یی که تـو...

می خروشی از عطش درهُـرم دنیایی که تو...

لیـــلی مــن قــسمـت داغ جـنـــونــم را بــــده

تا شوم مجنون ترازمجنون به صحرایی که تو...

در زمســـتان سبـــزخواهـد شد کـویـرسیـنه ها

می شکوفــد ســـرخ تـر لبخــند گلهـایی که تو...

می کشــد تصویـــر صـدهــا آقیــانـوس کبـــیـر

مـــوج مـــوج بیقـــرار نقش دریـــایی کـه تو...

سیـــب ســرخـم را به روی دستــهایم می بـرم

تـا بهشـــت آرزوهـــایم همـانجــایی کــه تـــو ...






در کوچه باغ خاطــــــره ها
پایـــی نمانــــده تا بـه خیابـان بیاورم
دستی زدرد،تـا به گــــــریبـان بیاورم
در کوچه باغ خاطره ها در عبور باد
یک مشـت خاطـرات پــریشـان بیاورم
درسوت وکور خلوت تـــردیـد باغــچه
پائیـــــز را بــرای تــو مهـمـان بیاورم
در قحط سال عاطفه حتـی کسی نگفت
برسفــره هـای خالی تان نـــان بیاورم
آئیـــنه ای وآه.. که دیـــگر نمانده است
یک ذره عشق تا به تو ایمــــان بیاورم
در انتهـــای کوچه ی شعــــــرم نیامدی
تا این غــــــــزل بنام تـــو یایان بیاورم

saeedfarzi
23-05-2012, 07:33
غروب پاییز



به هنگامی که این خونریز
غروب تیره پاییز ،قدم در شهر من می زد
ستاره روزنی می جست ،شب گیسو پریشان را
.
شب تنها ،شب یغما
شب پاییز جان فرسا
به تاراج همه دلها،فرود آمد بروی بستر دنیا
.
سکوت مرگبار شب
نفس در سینه ها می کشت
گل سرخ دلم آن شب، درون سینه ام پژمرد
.
همه ظلمت ،همه حیرانی و وحشت
زابر تیره ای آن شب
به روی شهر می بارید
.
گهی شلاق طوفانی
گهی بادی ،نسیمی سرد
ز بی رحمی زتن برکند ،تمام پوشش باغم
.
یکی قامت شکن رعدی
شرر انداخت بر جانم
شکست آن سرو دیرین را ،به باغ آرزو هایم
.
ردا پوش،آن سیاهین جامه بر تن
قدمهایش چه سنگین و نفسهایش خزان آهنگ
زدستان درختان می گرفت آن برگهای بی نفس ،زرد و طلایی رنگ
.
بر اینها هم دریغی نیست
ولی اما ،ولی اما
چرا یاس امیدم را زکنج سینه ام دزدید

------------------------------------------------------------------------------------

" مثل قديما "


بازم دارم بچه میشم مثل قدیمای قدیم
مثل همون روزی که ما به این محله اومدیم

دوره ی هف سنگ سه قاپ دوره ی شوت یه ضرب و گل
رقص عزیز تیله ها طلوع هف رنگ یه پل

آخ ! اگه تو مونده بودی دنیا یه جور دیگه بود
کوچه به اون قشنگی که همین ترانه میگه بود

تنهاتر از همیشه ام به تو نمیشه راس نگفت
نمیشه این حقیقت رو راحت و بی هراس نگفت

تنها تر از همیشه ام از نفس افتاده ترین
بچه ی بچه ام هنوز ساده ترین ساده ترین

آخ ! اگه تو مونده بودی دنیا یه جور دیگه بود
کوچه به اون قشنگی که همین ترانه میگه بود

رفتی و بی تو کوچه اون کوچه ی آشنا نشد
بی تو محلمون پر از صدای بچه ها نشد

نها منم که کوچه رو مثل قدیما دوس دارم
منم که چارشنبه سوری فشفشه بیرون میارم

آخ ! اگه تو مونده بودی دنیا یه جور دیگه بود
کوچه به اون قشنگی که همین ترانه میگه بود

----------------------------------------------------------------------------------------------

مثل پرستو
همچو سرو
که از خاك بر میخیزد
من از لبخند تو
آغاز شدم

و تا خورشید
و تا آغوش آسمان
و چشمانم ستاره

پرستوك کوچک من
بر سطح کاغذي دفترم
چگونه پر میگیري؟
که خواستنت
در واژه
می درخشد

saeedfarzi
23-05-2012, 07:36
" به تو مي انديشم "

اما نه
این کلمات معنا را مادرم نیز میگفت ،
وقتی من کوچک بودم
او هم از بی وفائی آن روزها و مردمانش میگفت

او نیز چون تو با نگاه زیبایش با من سخن میگفت ، نه با زبان قاصر

به تو می اندیشم
که خواسته ام را خواستی بی آنکه تردید کنی
با من بودی بی آنکه با من باشی
با من ماندی بی آنکه با من بمانی

به تو می اندیشم
که امواج عشق از قلب پاک و زلالت ساطع است

به تو می اندیشم
که کم از غم من نداری
کوههای غم چون سنگی سخت و خارا بر شانه های کوچک و مهربانت سنگینی میکنند
ای سراپا احساس ، ای سراپا ایمان

به تو می اندیشم

به تو می اندیشم

------------------------------------------------------------------------------

" روح آزاد"


و كسي را ديدم
نه كه در خواب
نه در غوطه گرداب
نه در جنگل و مرداب
نه در دشت پر از مه
نه در خاك ونه در باد
نه در تابش مهتاب
در آن سوي پر از نور
در آن پنجره دور
در آن خانه اميد
در آن سرو و در آن بيد
در آن گوشه پنهان
در آن چشم پر از اشك
در آن روح پر از عرش
كه بوداست نمايان
همان كودك خندان


-----------------------------------------------------------------------------------------

"با اين همه"


دیری نکشید رفت و تنها ماندم
کنجی زده زانوی غم و جا ماندم

با قایق خویش رفت و شد از من دور
من هم نگران به سوی دریا ماندم

دستم نگرفت و رفت و من هم یک عمر
مجنون شده در حسرت لیلا ماندم

از کوچه گذشت و نزد از خانه دری
من با همه امید تنها ماندم

هر وعده که داد رفت و از یاد ببرد
با این همه پای عشق امّا ماندم

LIDA
23-05-2012, 13:48
همین......... حتــــی



زمـــــان دارد ســـــرِ نـاساز گاری با زمین حتی

از این بازی خودش هم خسته شد نقش آفرین حتی

منـم از شاخه ای افتاده برگی خشک وسر گردان

مرا با خود ببـر، ای چشمه جـاری همـــین، حتـی

ندادی سهــــم چشما نم به جـــز شبهـــــای بارانی

که بنویسم تورا من خیس،هرشب بیش ازاین حتی

به شعر من نمی گنجی که توشیـرین ترین شـوری

برایت تا بگویم صد غـــــــزل دریـــــــا ترین حتی

در این بی تکیه گاهـــی ها چه تنهــــا مانده ام حالا

ســــراغم را نمی گیــــری، تو هم ای نازنــین حتی






غربت بـــــــا را ن


هرسال سهــــم نعمت بـــارانمان کم است

لبخنـدهـــای ســــــبز بیابانمـــــان کم است

در اسـتوای این همــــــه دلهــــای منجمـد

آتش برای فصـل زمســــتا نمــا ن کم است

شیــرین نشــد به کــــام دل مــا زمانـه هـم

این روزها که شـــور فـراوانمـان کم است

لیلی کجـاست؟ تاکه ببـــــــیـند به روزگـار

مجنـون شـعـــرهای پـریشانمــــان کم است

بایـد برای غـــــــــربــت باران دعــــا کنیم

سـوز و گداز نـــای نــیســـــتانمان کم است







اتفـــــاق تازه


خـط می خــورند قــد درخــتان جنـگلی

یک قتل عـام تازه بدین سادگــی . ولی..

فــصلی بــرای کوچ پرســتو نمانده است

وقتی که نیست،سقـف همان خانه ی گـلی

آشــفـتـه شـــد ز غــرش امـواج سهمـگین

آرامـــش صــمیمی مــــرغـــان ســـاحلی

تنــها به رسم زنــدگی و زنده ماندن است

این طرحــهای مضـحک و طرح مسایلی

این جــمع ها کــه حل مــسایل نـمی شود

تنــها هـدف نشــستن مـــا روی صــندلی

هــرگـــز دلـی به قلب غـریبم گره نخورد

بــرگـــرد تــا به خـلـوت خود بی معطلی

LIDA
23-05-2012, 13:49
در هــــوای تـــــو


در غربـتی بـدون تــو از دست می روم

با این وجود عشق تــو تا هست می روم

چشم تــو را نشانــه گرفته ست چشم من

با یـاد تـو همیـشه از ایـن دست می روم

گـاهی بـدون ایـنــکه بدانــم چـه می کنـم

بی آدرس به کوچـه ی بن بست می روم

زخـمی تـریــن ِ عـقـده ی آتـشفــشـانی ام

بغـض مـرا که داغ تـو بشکست می روم

با ایـن همـــه کبـوتــــر دلهـــای نــامـه بر

عاشق تـر از همیشه به پیـوسـت می روم






پشــــت ابـــــــر....



می شود تا دردل شب مـاه، پنـهان پشت ابر

گریه را ســرمی دهد چشمان باران پشت ابر

عقده ی باران گره خورده ست دربغض زمین

می شـکوفـد نیــنوایی از نیســــتان پشت ابر

از عطش پرمی کِشــــــد تا ماورای آسمــــان

وسعـت جغـــــرافیای صـد بیـــــابان پشت ابر

تا زمین با هُــــــــرم تابســــتانیش گل میکند

آسمان هـم می کِشـد طـرح زمسـتان پشت ابر

جـز قفـس سهـم کبــوتر نیست ازدامان خاک

آسمــــان در آسمـان آبــــی فـراوان پشت ابر







داغ عشــق

عشـقــی کـه قلب منـجـــمدم را مذاب کرد

ما را به جــرم با تــو نشستن کبــاب کـرد

یک شعله عشق در شب چشمم نفس کشید

یک آیه از نــــگاه تو را مـستـــجــاب کرد

چشمت همیــشه منتـــظر چــیـز تازه ایست

چیــزی شبـیـــه آنـچه دلـــم را مـجـاب کرد

مانند مرغ گــــم شده آرام و ســـر بـــه زیر

پـســـکوچه های ذهـــن مـــرا انتخاب کرد

لعنت به چشم خستــــه ی بـــارانـــی خودم

یک شب تــمـام نقشــه ی ما را بر آب کرد

امشــب تــو نیـســـتی و ، بـرای گـــریستـن

بایـد تمـــــام غـربـت مــــا را کــتــاب کـرد

LIDA
23-05-2012, 13:49
در هــــوای تـــــو


در غربـتی بـدون تــو از دست می روم

با این وجود عشق تــو تا هست می روم

چشم تــو را نشانــه گرفته ست چشم من

با یـاد تـو همیـشه از ایـن دست می روم

گـاهی بـدون ایـنــکه بدانــم چـه می کنـم

بی آدرس به کوچـه ی بن بست می روم

زخـمی تـریــن ِ عـقـده ی آتـشفــشـانی ام

بغـض مـرا که داغ تـو بشکست می روم

با ایـن همـــه کبـوتــــر دلهـــای نــامـه بر

عاشق تـر از همیشه به پیـوسـت می روم






پشــــت ابـــــــر....



می شود تا دردل شب مـاه، پنـهان پشت ابر

گریه را ســرمی دهد چشمان باران پشت ابر

عقده ی باران گره خورده ست دربغض زمین

می شـکوفـد نیــنوایی از نیســــتان پشت ابر

از عطش پرمی کِشــــــد تا ماورای آسمــــان

وسعـت جغـــــرافیای صـد بیـــــابان پشت ابر

تا زمین با هُــــــــرم تابســــتانیش گل میکند

آسمان هـم می کِشـد طـرح زمسـتان پشت ابر

جـز قفـس سهـم کبــوتر نیست ازدامان خاک

آسمــــان در آسمـان آبــــی فـراوان پشت ابر







داغ عشــق

عشـقــی کـه قلب منـجـــمدم را مذاب کرد

ما را به جــرم با تــو نشستن کبــاب کـرد

یک شعله عشق در شب چشمم نفس کشید

یک آیه از نــــگاه تو را مـستـــجــاب کرد

چشمت همیــشه منتـــظر چــیـز تازه ایست

چیــزی شبـیـــه آنـچه دلـــم را مـجـاب کرد

مانند مرغ گــــم شده آرام و ســـر بـــه زیر

پـســـکوچه های ذهـــن مـــرا انتخاب کرد

لعنت به چشم خستــــه ی بـــارانـــی خودم

یک شب تــمـام نقشــه ی ما را بر آب کرد

امشــب تــو نیـســـتی و ، بـرای گـــریستـن

بایـد تمـــــام غـربـت مــــا را کــتــاب کـرد

LIDA
23-05-2012, 13:56
ای یاد تو شورافکن و پیغام تو پر جوش
آوای تو نجوایهزاران لب خاموش

آنجا که تو رخساره نمایی همه چشمند
وانجا که سخن سازکنی جمله جهان گوش

در سینه ترا گر نه غم خلق جهانست
از نای تو شکوایقرون از چه زند جوش

فریاد تو ویران‌گر بنیان نفاق است
ای پرچم توحیدترا زیب بر و دوش

بانک تو خروشی است ملامت‌گر تاریخ
برخاسته از نایهزاران لب خاموش

بد خواه تو حشر سرافکنده خویش است
همراه تو با عزت واکرام هم‌آغوش

تا بر ورق دهر نشیند سخن عشق
هرگز نکند یاد ترا خلقفراموش

پاس تو نگهدارد و جاه تو شناسد
هر با خبر از دانش و هر بهره‌وراز هوش







نه شکوفه ای نه برگی ثمر درخت جان شد
که بجز فسوس حسرت به سرای باغبان شد
زتطاول زمستان و ز پایکوب مستان
عجب است گر به بستان اثری ز گل عیان شد
نه ز چشم ابر آبی نه به دیده ای گلابی
غم و سردی و خرابی به سراغ گلستان شد
چه بلا رسید بر گل که ز گلستان جدا شد
که شکست بال بلبل که نهان در آشیان شد
به لبی ترانه ای نه ز گلی نشانه ای نه
به دلی بهانه ای نه که به بوستان توان شد
نه امید جان شکیبی نه نوید دل فریبی
نه گلی نه عندلیبی که به شاخه نغمه خوان شد

سرود درد





بیهوده قفس را مگشایید پری نیست
بشکسته پرم قدرت سیرو سفری نیست
از صاعقه ی عشق چه گویم که به سویم
یک شعله در افتاد و به خویشم اثری نیست
جز آه روان سوز نخیزد ز دل من
شب نیست که در مجمر جانم شرری نیست
ای مرغ چمن بانگ غم انگیز برانگیز
اکنون که ز بیداد خزان برگ و بری نیست

LIDA
23-05-2012, 13:59
شب تاریک و سخت بی نوایی
نوای نی رسد از نی نوایی
حزین گشته به این ملکان نوا را
شکسته بال و پر مرغ هما را
شکسته بال و دلها پر ز
فریاد
دل خونش کند پرواز را یاد
نی و بال شکسته چاره سازند
گرش فریادها را وصله سازند
نی بشکسته را بتوان قلم ساخت
قلم گر راست گوید ، کی بود باخت






تا باد هست خواهم لرزید
و تا عشق هست خواهم ورزید
تا نگاه هست خواهم دید
تا پگاه هست خواهم رویید
تا راز است ، خواهم جست
تا ریا هست خواهم شست
تا هستی
است ،خواهم زیست
و تا مرگ هست ، خواهم گریست





ای آنکه پس از من به سر کار آیی
و از سر شوق دگر ، بر سر گرداب آیی
تا توانایی من در جان بود
شوق خدمت به سرم درمان بود
چون نبودش نیازش به غنی
ترک این ملک
نمودم به خفا
چو نباشی تو ز حرغم نگران
ما بقی گوش کن ، از رمز بقای دگران

LIDA
23-05-2012, 13:59
دانه ای می کاری از بهر ثمر
آرزویت باشد از آن یک گوهر
گر گوهر آید نصیبت در مراد
خواستت افزون شود از روزگار
گفتمت یکباره با تو این سخن
تا
گرفتارت نسازد اهرمن
گوهر ذاتت بود در اصل خویش
سیقلش می باید این گوهر ز خویش







به این دیار عرق جبین به انحصار نیست
گل لاله ونسترن به این بهار نیست
چون بنگری به جانب خویش در فراغ بهار
اشک چشم آشیانه ها روان ، و دیده خمار نیست
به این دیار غم انگیز وغبار آلود
دیده ها به در ، در انتظار یار نیست
یا رب چه کرده ام من اسیر
گناه ناکرده به جهنم و راه فرار نیست

LIDA
23-05-2012, 14:17
تو چون رود روانی
تو چون باد وزانی
تو چون ابر بهاران
بباری هر دم و آن
تو خود ذات وجودی
به از گیتی ، تو بودی
تو چون نور امیدی
توجان بر شب دمیدی
تو خود اندیشه بودی
جهان را ، ریشه بودی






به عمق دریا ، به وسعت صحرا
بلندی کوههای راستینی
و ایستایی را در تو می بینم
گام های استوار را در تو می جویم
من تو
را می شناسم ، از دور دست رویا
عشق پناه گرفته در وجودت
آسان می کند ، شناخت دریا را
مهر درمان ناپذیرت
آسان می کند شناخت صحرا را
صداقت و ایمانت
آسان می کند باور کوهها را
من تو را می شناسم







چشمانت
را بستی
گوش هایت
کر نما
زبانت
ساز خود
مشامت
در مسیر باد
دستانت را باز کردی
که داشته
باشی
لعنت بر این اعتیاد

LIDA
23-05-2012, 19:16
افق مرا می خواند
من می خواندم
هیبت هستی را
اگر چه شعرم کلمه ای بیش نبود
زندگی را
عبور از وهم وحیرت می خواستم
به سادگی
نه
نمی توانستم بیان کنم
یقینا ، ساده نبود عبور من







کاش من هم
در کوچه و بازار روان بودم
و روزنه نگاهم
مانند همه ، در پی رزق روزانه ام بود
بیا با سکوت آشتی کنیم
و لرزان
بیندیشیم به فردای خویش
و ندای وهم و عدم را ، در سرودی نو
بخوانیم و عبور کنیم از من و ما
و در نگاهی نو در آمیزیم
و از کوه بیاموزیم
ایستاده لرزیدن را
از دریا ،تلاطم را
و از سحر ، سکوت را
و از خود بپرسیم





در بی کران آسمان ، زیر یک بام
زیر برف و باران
در نقطه ای مبهم از هستی
در پی یک پناه
از هراس باد و بوران
نظر گاه ژرفی است
از ورای پنجره ها
نگاهمان در هم آلوده
پگاهمان در پی دانه

LIDA
23-05-2012, 19:17
درها در زمانی که باید
باز می شدند
باز شدند
اگر چه ، من ، می خواستم
ولی به حساب خود نمی گذاردم
او را فراموش نکردم
اگر
درها باز نمی شدند نیز
فرقی نمی کرد
او
باز با من بود




شاید آمدی که تصویر کنی ، مرگ روز را
یا آنکه نبرد سخت ، ظلمت و نور را
شاید که نظاره گر باشی
مرگ شقایق بهدامان کوه را
شاید که
در راه بی انتها
آمدی جستجو کنی ، گمگشته ذات خویش را
شاید آمدی که در سیاهی سکوت
ره بگشایی و قصه فراموش کنی




این منم که در وجود خود تو را می بینم
تو هم می بینی
و در دالان شب ، گهی کنار من می نشینی
آرزو ، گم کرده در خیال تو
تکیه گاهی
نیست در مدار روشنایی
و از تو می پرسم
کدامین ره به رویای تو می پیوندد
و از نگاه تو می یابم
رنگ بی تو ، در شب سرودن را

LIDA
23-05-2012, 19:20
عبوری نا مطمئن بود به تو پیوستن
برق چشمانت را در ورای انتظار خواهم دید
تو را جستجو می کنم
گر چه نیست نشانی
و از خود می
پرسم
کیست که این چنین رویای مرا رنگین کرده است
طنین صوت
ذره ذره می شکافد وهم را
عبوری نامطمئن بود
به تو پیوستن








ا ی عاشق

ا ی عاشق در انتظار چه نشستی

در انتظار بادها ی پائیزی ?

باران های بهاری ?

برگها ی زرد

و یا شکوفه های ارغوانی

در انتظار کدامی ?

انتظار بیهوده ست ، پنجره را باز کن

جدار را بشکن

غبار را بشوی

و خاطره ها را به خاطره ها بسپار

تا پایان ، پایانها مانده است

این است زندگی

این است روزگار

LIDA
23-05-2012, 19:22
عین خزون

بهار دارم عین خزون
چه این زمون ، چه اون زمون
*

در حسرت مال و منال
دارم میرم رو به زوال
هر روز یه پله پس میرم
همین روزا ز نفس میرم
**

از بس نشستم انتظار
رفته ز یادم لاله زار
چراغ خونه م روشنه
روشن نه !
سوسو می زنه
***
"
چرخم نمی چرخه ولی چرخش می دم با یا علی






ما ز فردا نگرانیم

ما ز فردا نگرانیم
که فردا چه کنیم
زیر این بار گرانیم
که جان را چه کنیم
تو ز من ثانیه هایی
که نه از آن من است میخواهی
آتشی را که
نه در جان من است میخواهی
*

روزگار ، روز مرا پیش فروشی کرده
دل بیدار مرا پیر خموشی کرده
هیچ در دست ندارم که به تو عرضه کنم
چه کنم نیست هوایی که دلی تازه کنم
**

قصد من نیت آزار نبود
جنس من در خور بازار نبود
جنسم از خاک و دلم خاکی تر
روح من از تو ز من شاکی تر
جنسم از رنگ طلا بود و نه از جنس طلا دل گرفتار بلا بود و سزاوار بلا






پرواز با تو باید

پرواز با تو باید

گر پر شکسته در باد

آغاز هر کجا شد

پایان هر کجا باد

گر تابش از تو باشد

خورشید بی فروغ ست

از چشم من چنین ست

گر پوچ ، یا دروغ ست

LIDA
23-05-2012, 19:36
آن سبزه‌
كز ضخامت سيمان گذشت‌
و قشر سنگي را
در كوچه‌ي شبانه‌ي بابُل‌
تا منتهاي پرده‌ي بودن‌
شكافت‌
آن سبزه زندگاني بود



آن سبزه زندگاني بود
و پاي باطل تو
آن پاي بويناك‌
با چكمه‌هاي كور
آن سبزه را شكست‌
آن سبزه‌
رويش آزادي‌
آن سبزه‌
آزادي بود






مرگ آمده است‌
صداي آمدن دندان بر لقمه‌
همراه با صداي گلوله‌ست‌
كه پشت همين ميدان‌
در ابتداي همين كوچه‌
بر سينه‌ي جوان تو مي‌تازد
و باز مي‌كند آنرا همچون سفره‌
و لقمه بغض مي‌شود
گلوله مي‌شود
گلوي مرا مي‌بندد
گلوي من بسته‌ست‌
گلوي من بسته‌ست‌
در سفره‌
مرگ آمده است‌







در عصر ما
خرد
به رهروي تنها مي‌ماند
مبهوت همهمه‌ي ماشين‌ها
خياباني از شب‌
رانندگاني از تبار شتاب‌
در مسابقه‌اي پوچ‌
به سوي مقصد هيچ‌
چنان به سرعت مي‌رانند
كه جان خرد را
در معرض خطر نمي‌بينند
آنها به دامگاه تصادف مي‌افتند
در بودن و نبودنشان‌
حرفي نيست‌
خرد
اسير تصادف نمي‌شود
آنها كه از كنار خرد
رد شدند
بي‌ملاحظه‌ي آن‌
با بوق و با شتاب‌
بهم رسيدند
امّا در مرگ غير لازم‌
آنها بهم رسيدند
امّا در نابودي‌

LIDA
23-05-2012, 19:38
از شب نهراسید که شب آرام است

در شب دل هر طالب خلوت رام است

در صبح به جز نور کدامین لطف است

در روز که بر نوع بشر چون دام است

گر در شب تاریک یکی سرقت کرد

در روز دو صد دزد به هر یک بام است

گر روز به دنبال گهر می کردی

رو مسلک نو گیر که فکرت خام است








شاعری بنشسته تنها با هزاران فکر ناب

گاه گاهی لب به فنجان می زند ، فنجان تلخ

نیمه شب را می کند طی، فارغ از چنگال خواب

در کنار چشم هایش اشک و خون خشکیده است

در سکوتش موجی از غم در کلامش اضطراب

روی میزش ضبط صوتی کهنه اما نغمه خوان

با زبانی دور از ما دلنشین چون بانگ آب

مهلتی اندک برایش مانده تا فریاد صبح

تا سراید شعری از شب ، آسمانی پر شهاب

عاقبت شعرش به پایان می رسد با مرگ شب

با سکوتی از رضایت می سپارد تن به خواب






امشب ز نور ماه پر از درد می شوم

غمگین و دلشکسته و رخ زرد می شوم

امشب ز بغض و ناله ی این ماه نیمه جان

با اشک نا چکیده هم آورد می شوم

ای آسمان بر آتش جانم ببار باز

گویا فقط ز اشک تو من سرد می شوم

با این چنین سرودنم امشب ز حال ماه

از جمع صاحبان خرد طرد می شوم

امشب ز ابر های پر از اشک آسمان

آواز خوان چو عاشق شب گرد می شوم

LIDA
23-05-2012, 19:40
باز نامت پشت بغضم گير كرد

لحظه هايم را غمت دل گير كرد

باز چشمت خاطراتم را ربود

همچو هر شب مو به مو تقرير كرد

حالِ اينك ترس تلخ خواب بود

زندگي كابوس را تعبير كرد

گرمگاه بوسه ات را اشك شست

شاعرت را داغ دوران پير كرد

باز من ماندم ،( تفال) ، ((غم مخور ))

آي حافظ پس چرا او دير كرد ؟!...






غروب و نم نم باران ، دوباره تنهايي !

دوباره نقش هميشه : نگاه دريايي

شرنگ شعر سياهي دوباره ام در كام

غزل، قصيده ، رباعي، سپيد ، نيمايي

شكوه بغض گلوگير ، همچو هر اين وقت

ملال و غربت بي حد : تمام دارايي

غروب، خانه ، اسارت، پرنده وار اي واي!

دوباره آتش بر جان ، دوباره گيرايي

نمي رسي شب زيبا غروب جانكاه است؟ !

تويي اميد من اي شب ، بيا و بر پايي !






اي لبانت طعنه بر عناب ها !

رنگي از روياي چشمت خواب ها !

اي شمايت نقش بر اشكم ، چه خوب

ماهوار افتاده اي در آب ها

نيستي ! عكس توام اي كاش بود

لاله روييد از غمش در قاب ها

ياد باد آن شب كه زلفت بود و باد

تب كه آتش مي زدم زان تاب ها

ياد باد آوارگي ها ، كوچه ها

هرزه گردي با چو خود بي خواب ها

ياد باد اشكت كه نم نم مي چكيد

شهر خوشبو مي شد از گل آب ها

حيف از آن شب ها كه من شعرم نبود

گر چه امشب هست ، از آن ناب ها !

LIDA
24-05-2012, 18:26
شنیده ام

که به آب های رفته

خبر از خوابهای بدی داده ای

و بعد

رد تو را گرفته اند که سراسیمه دویده ای

به

سمت موزه ی برزخ

درست

موقعی که

عاشق ترین پلنگ حفاظت شده

در خواب صخره ای بلند

خال کوبی ماه کرده بود زیر دو پلکش

درست

موقعی که

نقاره ارتکاب معجزه ای را

حنجره می دراند








من آمده ام که

خوب

بگویم که

خوب

می ترسم از اینکه

خوب

از اینکه پشت چهچه زنگی

صدای کبودی

به لرزه در آید که : بله ... فلانی هم

من آمده ام که بگویم که از زمین بی تو می ترسم







گاه گاهی

شبیه شوقی بزرگ شوقی که پنهان نمی شودش کرد

بر در می کوبی و میخ کوب تماشات

مات می شوم

خلاصه کنم

این خانه کوچک است

و سقف کوتاه آرامش

آوار دم به دمی ست

LIDA
24-05-2012, 18:27
دختر که نمی خندد

دوچرخه ؟ نه جانم

دختر کنار مادرش شبیه درس ش بنشیند

و آش رشته هم بزند

و خیره شود آن قدر

به رد گرگر و خاکستر

که صورتش از فرط غصه

گل بیاندازد

ش ش ش

دختر که گریه نمی کند





گریز می زنی به کوچه ی تاریک

گریه نمی کنم

ماه می دود پا به پای تو

غبطه نمی خورم

غرق می شوی

در تراوش مهتاب

هنوز نمرده ام از رشک

من

گیج - گیج

پرت می شوم روی دو پایم واین راه

که گشوده می شود به هزاران عقوبت تاریک

من شوکه می شوم

و طعم بی نظیر رهایی

چه تلخ می دود انتهای زبانم






زنان

با لبخندهای فصیح شان می گذرند

با زنبیل هایشان

که انباشته از بوی زندگی ست

و دست کودکانی که هروله می روند

در دست های بزرگشان

آرام و خسته می گذرند

تا خیس شان کند آواز بارانی

که از گوشه ی مهربانی ابری

چکیدن گرفته است

تا رؤیاهای گمشده شان را

مخفیانه بگریند

LIDA
24-05-2012, 18:27
منسوخ باد

بی تو

ننگ و عشق و ضیافت

رو به رویم بنشین

اگر نه بی تو

رو به روی کدام قبله ؟

چه نغمه ای ؟

از

گلوی کدام بریده ؟

رو به رویم بنشین

اگر چه مرا جسارت نیست






می خواهم عشق بماند و

اشک بماند و

لبخندی که هدیه ی لبهای توست

می خواهم تو باشی و

من باشم و

زندگی

و سیارگان

سرشاری

از انعکاس ما






شباهتمان

راز آشکاری است

در ارتفاع پیشانی و لحن چشم ها

در آمیخته با صدای نبض هایمان

شباهتمان

در خواب هایی

ست که دیده ایم

با این همه خویشی مان را

شناسنامه انکار می کند

LIDA
24-05-2012, 18:29
تو را کشان کشان بردند

عریان

از تمام نقش هایی

که با تو روی صحنه می رفتند

حالا برای زمین و زمان

چه فرق می کند

که

خون و استخوان بوده ای

یا سنگ








آغاز می شوی

در انتظاری که گاه به درازا می کشد و

پرتاب می شوی

سر سطر سفری پر مخاطره

و بعد ها به ارث می بری

بر آیند صفر کلماتی را که

دورمان می کنند

نزدیک مان می کنند

تا زمینی که تو روی آن راه می روی

در تعادل بی نظیر خویش بگردد

به دور خورشیدی که

من می پرستم



فصل سوم سالی صبور

باران می آید

در ماه آب ها و ابرها

و چترهای بیب خورده چرت می زنند

با مفاصل دردناکشان کنار

بخاری

باران می آید

و کسی روی بخار شیشه

با کلمات خیس

کلمات ممنوع

طوری نوشته که انگار

تمام راههای جهان به تو می رسند

LIDA
24-05-2012, 18:30
لبریزم می کنی از ترانه

سرشارت می کنم از غرور

دو دل دست می گشایی و

یک دل

می فشرم دست هایت را

می رویم

تا نشانی

ارغوانی ابری و

آبی

بر می گردیم




دمی

می دمی

انسانی می شوم

با ریه هایی کوچک

انباشته از نفس هایت

من بعد

هر واژه ای که می پرد از دهانم

تحریر شکوهمند نتی است

از سمفونی سیال قلبت



رویای تصرف سبزینه ی کلمه ای است

در ذهنت

و لذت تحریرش

از گلویت

کلمه ای که درخت می شود

و آواز آوند هایش را

پرنده در منقار کوچکش

تقطیع می کند

LIDA
24-05-2012, 18:31
همین چند لحظه

پیش

لابد

پروانه ای که باید

از پیله درنیامده است و

جایی ، دستی ، گلوی کسی را فشرده است و

کسی ، کنار سرنگش به خواب رفته است و

همین چند لحظه پیش

که برایت نوشتم

عزیزترینم

زمین به اوراد عاشقانه محتاج است






به خانه می دوم

می دوم و تمام راه

پر از طنین ناقوس صدای زنی فال قهوه فروش از محله ی جلفاست

می دوم و می دوم تا به یاد بیاورم

شعر کودکانه ای را : دویدم و دویدم

سر کوهی رسیدم

دو تا خاتونو دیدم

یکی به من نون داد

یکی به من شراب داد

حالا هروله می روم

سرمست

و خانه دور می شود







بنویس

خاطرات آینده را

و مقدر کن احتمال دیدارمان را

در قیامتی نزدیک

طوری که هیچ یادم نیامده باشد

طوری که هیچ یادت نیامده باشد بنویس

نام کوچکم را بزرگ

درست کنار نام خودت

و در خاطرات آینده

مصور کن

آفتاب بمانی

LIDA
24-05-2012, 18:32
سلام یگانه ترینم

سپاسگزارم

به خاطر تمام نامه های ناتمام و مچاله ات در باد

لابد نامه را که باز می کنی

سیگار سرد سفیدی

کذاشته ای ما بین حرکت لبهات

و چند سرفه می کنی که دوباره کبود می شوم از اختناق مجاری وحشت

بگذر

چه بهتر

از خبرهای خوب و تازه بگویم

دی شب دوباره خواب دیده ام

تمام راه های جهان

به خیال تو ختم می شوند






نمی دانم از تو

من اما

کلافه از تهی

از تنهایی

تصمیم های عاقلانه در آیینه سنگ می شوند

و من هزار تکه

تا

بتابانند خورشیدهای علاقه را

در زوایای بسته ی شب های بی چراغ

در شب های سرگردانی

شب های رهگذرانی با پای تاول آجین شان

به دنبال کفش هایی کرخت مانده بر دست هاشان

نمی دانم از تو

من اما

کلافه در تهی

در تنهایی








مرا ببخش

ناگزیرم از نوشتن این همه نامه های سربسته ای که

امروز اواخر اردی بهشت سالی از این همه سالهای صبوری ست

تا چند ساعت

آینده

چه نازادگانی که منتظرند

تا ریه از هوای خرداد پر کنند

تا چند ساعت آینده

چه نوزادگانی که رها می شوند

بر بستر سنگلاخ رودخانه های فصلی بی فرجام

چشم های من که آب نمی خورند

نه عزیزم

این راه پیچ پیچ

به ترکستان هیچ ضرب المثلی هم

نمی رسد

به قول خواهرم

باید برای روزنامه تسلیتی بفرستم

LIDA
24-05-2012, 18:40
من راضيم به اين همه دوری!
امشب‌ كه‌ شعله‌ مي‌زندم‌ ماجراي‌ تو
بر اين‌ سرم‌ كه‌ سر بگذارم‌ به‌ پاي‌ تو
بي‌تاب‌ و بيقرارم‌ و بي‌واهمه ولي‌؛
جز حرف‌ عاشقانه‌ ندارم‌ براي‌ تو
امشب‌ هزار مرتبه‌ بي‌ تو دلم‌ شكست‌
يعني‌ هزار مرتبه‌ مردم‌ براي‌ تو
من‌ راضي‌ام‌ به‌ اين‌ همه‌ دوري‌ ، ولي‌ عزيز!
راضي‌ترم‌ به‌ اينكه‌ ببينم‌ رضاي‌ تو
حالا درخت‌ و جاده‌ به‌ راهت‌ نشسته‌اند
حالا سكوت‌ و سايه‌ پر است‌ از صداي‌ تو







آفتاب نگاه تو زيباست
با صفا دلفريب و روح افزاست
گفته ام بارها به چشمانت :
مثل گل خنده ها ي تو زيباست!
دلت از جنس آب و آيينه ست
يعني از دوستان خوب خداست
نام نوراني تو چون خورشيد
بي شك از پشت ابرها پيداست
چشمه تفسير مهرباني توست
ابتداي تو آخر غمهاست
گرمي واژه ها ي تو خوب است
از شكوه تو اين زبان گوياست
ما پر از سيب سرخ احساسيم
شرمي از عشق همچنان با ماست
شعر و يك جرعه عشق و فقر و غرور
هر چه داريم از همين اينهاست
كاش مي ديدي از خداي بزرگ
دلم امشب فقط تو را مي خواست!






سرشار از انتظار...
من همچنان به ياد تو هستم، غريب وار...
ای ابر نيمه سوخته! ‌برقی بزن ببار!...
برقی بزن! بچرخ و سماعی دوباره کن!
اما ببار تيغ به چشمان روزگـــــــــار....
من همچنان که تو هستی هنوز هم
سيراب از غرورم و سرشار از انتظار
ای باغبان عشق! بيا مثل قبل از اين
در زخم های سينه من خنده ای بکار!
تا بنگريم خلوت صبحی دوباره را
دستی بيار و پرده شب را بزن کنار!

LIDA
24-05-2012, 18:41
چهره ی ماه
زین راه اگر شب گذری داشته باشد
امید ندارم سحری داشته باشد!
بازیچه تقدیر نخواهم شد از این پس
شاید که به دستش تبری داشته باشد
خوش می گذرد باد از این دشت کویری
خوش باد که از تو خبری داشته باشد
خورشید - ولی- آمده تا یک نفس از دور
بر چهره ماهت نظری داشته باشد
گفتند که عاشق مشو! اما شدم اکنون
هر چند برایم خطری داشته باشد
آنقدر که من متنظرم هیچ کسی نیست
چشمان به در منتظری داشته باشد
هرگز مطلب آخر این قصه جانسوز
پایان غم انگیزتری داشته باشد






ياد ايامي كه با هم آشنا بوديم ما
هم خيال و هم صفير و هم نوا بوديم ما
معني يك بيت بوديم از طريق اتحاد
چون دو مصرع گر چه در ظاهر جدا بوديم ما
بود دايم چون زبان خامه حرف ما يكي
گر چه پيش چشم صورت بين دو تا بوديم ما
چون دو برگ سبز كز يك دانه سر بيرون كند
يك دل و يك روي در نشو و نما بوديم ما
اختر ما سعد بود و روزگار ما سعيد
از سعادت زير بال يك هما بوديم ما
دوري منزل حجاب اتحاد ما نبود
داشتيم از هم خبر در هر كجا بوديم ما
چاره‌جويان را نمي‌داديم صائب دردسر
دردهاي كهنه هم را دوا بوديم ما

صائب تبريزي






از پختگی است گر نشد آواز ما بلند
کی از سپند سوخته گردد صدا بلند ؟

سنگین نمی شد این همه خواب ستمگران
می شد گر از شکستن دل ها صدا بلند

هموار می شود به نظر باز کردنی
قصری که چون حباب شود از هوا بلند

رحمی به خاکساری ما هیچ کس نکرد
تا همچو گرد باد نشد گرد ما بلند

فریاد می کند سخنان بلند ما
آواز ما اگر نشود از حیا بلند

بلبل به زیر بال خموشی کشید سر
صائب به گلشنی که شد آواز ما بلند
صائب تبریزی

LIDA
24-05-2012, 18:43
آنچنان کز رفتن گل خار می ماند به جا
از جوانی حسرت بسیار می ماند به جا
آه افسوس و سرشک گرم و داغ حسرت است
آنچه از عمر سبکرفتار می ماند به جا
کامجویی غیر ناکامی ندارد حاصلی
در کف گلچین ز گلشن، خار می ماند به جا
جسم خاکی مانع عمر سبکرفتار نیست
پیش این سیلاب، کی دیوار می ماند به جا؟
هیچ کار از سعی ما چون کوهکن صورت نبست
وقت آن کس خوش کزو آثار می ماند به جا
زنگ افسوسی به دست خواجه هنگام رحیل
از شمار درهم و دینار می ماند به جا
نیست از کردار ما بی حاصلان را بهره ای
چون قلم از ما همین گفتار می ماند به جا
عیش شیرین را بود در چاشنی صد چشم شور
برگ، صائب! بیشتر از بار می ماند به جا

صائب تبریزی




نداد عشق گریبان به دست کس ما را

گرفت این می پرزور، چون عسس ما را

به گرد خاطر ما آرزو نمی‌گردید

لب تو ریخت به دل، رنگ صد هوس ما را

خراب حالی ما لشکری نمی‌خواهد

بس است آمدن و رفتن نفس ما را

تمام روز ازان همچو شمع خاموشیم

که خرج آه سحر می‌شود نفس ما را

غریب گشت چنان فکرهای ما صائب

که نیست چشم به تحسین هیچ کس ما را





اگر به بندگی ارشاد می‌کنیم ترا

اشاره‌ای است که آزاد می‌کنیم ترا

تو با شکستگی پا قدم به راه گذار

که ما به جاذبه امداد می‌کنیم ترا

درین محیط، چو قصر حباب اگر صد بار

خراب می‌شوی، آباد می‌کنیم ترا

ز مرگ تلخ به ما بدگمان مشو زنهار

که از طلسم غم آزاد می‌کنیم ترا

فرامشی ز فراموشی تو می‌خیزد

اگر تو یاد کنی، یاد می‌کنیم ترا

اگر تو برگ علایق ز خود بیفشانی

بهار عالم ایجاد می‌کنیم ترا

مساز رو ترش از گوشمال ما صائب

که ما به تربیت استاد می‌کنیم ترا

LIDA
25-05-2012, 15:01
شاه رسل و شفیع مرسل

خورشید پسین و نور اول


جاروب زنان بارگاهش

ازپر فرشتهٔ رفته راهش


شمشیر سیاستش سرانداز

شمشیر زبانش گوهر انداز


خورشید به نیلگون عماری

دربان درش به پرده داری






سفر خوش است اگر از سفر بیایی باز
"سفر که سر به جدایی نهد چه دشوار است"
برای من که جدایی کشیده ام همه عمر
ز نو جدایی یاران غمی گرانبار است

ندانم این چه گرفتاری دل آزاری است
به هر که دل بسپارم جدا شوم از او
" همیشه در دل من آرزوی دیدار است..."

شود که مرز نماند دگر به روی زمین؟
پرنده وار به هر سو سفر کند انسان؟
سفر نشانه ی دیدارهای نو باشد؟
که مژده های خوش آرد برای منتظران؟

ژاله اصفهانی





در قطار

می‌دود آسمان
می‌دود ابر
می‌دود دره و می‌دود كوه
می‌دود جنگل سبز انبوه

می‌دود رود
می‌دود نهر
می‌دود دهكده، می‌دود شهر

می‌دود، می‌دود دشت و صحرا
می‌دود موج بی‌تاب دريا
می‌دود خون گلرنگ رگها

می‌دود فكر
می‌دود عمر
می‌دود می‌دود می‌دود راه
می‌دود موج و مهواره و ماه
می‌دود زندگی خواه و ناخواه
من چرا گوشه‌ای می‌نشینم؟
ژاله اصفهانی

LIDA
25-05-2012, 15:02
درخت آمده از پشت در به دیدن من
که بشنود خبر جان به لب رسیدن من
ولی درخت نداند که من چه جان‌سختم
هزار ساله درختم
که هر چه باد خزانی کند پریشانم
ز نو شکوفه دهم
ز نو جوانه کنم
و هر جوانه‌ی نو را پر از ترانه کنم.
ژاله اصفهانی






گیاه وحشی کوهم، نه لاله ی گلدان
مرا به بزم خوشی های خودسرانه مبر
به سردی خشن سنگ، خو گرفته دلم
مرا به خانه مبر ...
زادگاه من کوه است ...

ز زیر سنگی ، یک روز سر زدم بیرون
به زیر سنگی ، یک روز می شوم مدفون
سرشت سنگی من ، آشیان اندوه است
جدا ز یار و دیارم ، دلم نمی خندد
ز من طراوات و شادی و رنگ و بوی مخواه
گیاه وحشی کوهم در انتظار بهار
مرا نوازش و گرمی به گریه می آرد
مرا به گریه میار ...

ژاله اصفهانی







گفتی بهار تازه مرا یاد کن ز مهر

یاد از کسی کنند که از یاد رفته است

ای گلشن شکفته ...

مگر می روی ز یاد ؟


ژاله اصفهانی

LIDA
25-05-2012, 15:03
بشکفد بار دگر لاله رنگین مراد
غنچه سرخ فرو بسته دل باز شود
من نگویم که بهاری که گذشت آید باز
روزگاری که به سرآمده آغاز شود
روزگار دگری هست و بهاران دگر






کاشکی آینه ای بود درون بین که در آن
خویش را می دیدیم
آنچه پنهان بود از آینه ها می دیدیم
می شدیم آگه از آن نیروی پاکیزه نهاد
که به ما زیستن آموزد و جاوید شدن
پیک پیروزی و امید شدن




اگر پرنده نخواند
اگر که آب نرقصد
اگر که سبزه نروید
زمین چه خواهد کرد؟
چه یکنواخت و بیروح می شود هستی
اگر که عشق نخندد
امید اگر نباشد
اگر نباشد شادی
و گاهگاهی درد...
از آن کسی گله دارم که آیه یاس است
و همچو برف زمستان
به هرکجا که نشیند
کند هوا را سرد
چه پرشکوه بود دست عشق بوسیدن
ولی چه ننگین است
که دست قدرت یک مرد را ببوسد مرد
و آفتاب و زمین عاشقان یکدگرند
چو دستهای من و تو که شاخه های ترند
چو می خورند به گرمی به یکدگر پیوند
هزاران گل سرخ آورند و میوه زرد

ژاله اصفهانی






شمعیم و دلی مشعله*افروز و دگر هیچ
شب تا به سحر گریه*ی جانسوز و دگر هیچ
افسانه بود معنی دیدار، که دادند
درپرده یکی وعده*ی مرموز و دگر هیچ
خواهی که شوی باخبر از کشف و کرامات
مردانگی و عشق بیاموز و دگر هیچ
زین قوم چه خواهی؟ که بهین پیشه*ورانش
گهواره*تراش*اند و کفن*دوز و دگر هیچ
زین مدرسه هرگز مطلب علم که اینجاست
لوحی سیه و چند بدآموز و دگر هیچ
خواهد بدل عمر، بهار از همه گیتی
دیدار رخ یار دل*افروز و دگر هیچ

LIDA
25-05-2012, 15:05
رخ تو دخلی به مه ندارد
که مه دو زلف سیه ندارد
به هیچ وجهت قمر نخوانم
که هیچ وجه شبه ندارد
بیا و بنشین به کنج چشمم
که کس در این گوشه ره ندارد
نکو ستاند دل از حریفان
ولی چه حاصل؟ نگه ندارد
بیا به ملک دل ار توانی
که ملک دل پادشه ندارد
عداوتی نیست، قضاوتی نیست
عسس نخواهد، سپه ندارد
یکی بگوید به آن ستمگر :
« بهار مسکین گنه ندارد؟»






جوانی دلیر و گشاده*زبان
سخنگوی و دانشور و مهربان
به بالا به سان یکی زاد سرو
خرامنده مانند زیبا تذرو
گشاده*دل و برگشاده جبین
وطنخواه و آزاد و نغز و گزین



یا که به راه آرم اين صيد ز دل رميده را
يا به رهت سپارم اين جان به لب رسيده را
يا ز لبت کنم طلب قيمت خون خويشتن
يا به تو واگذارم اين جسم به خون تپيده را
کودک اشک من شود خاک نشين ز ناز تو
خاک نشين چرا کني کودک نازديده را؟
چهره به زر کشيده ام، بهر تو زر خريده ام
خواجه! به هيچکس مده بنده ی زر خريده را
گر ز نظر نهان شوم چون تو به ره گذر کني
کي ز نظر نهان کنم، اشک به ره چکيده را؟
گر دو جهان هوس بود، بي تو چه دسترس بود؟
باغ ارم قفس بود، طاير پر بريده را
جز دل و جان چه آورم بر سر ره؟ چو بنگرم
ترک کمين گشاده و شوخ کمان کشيده را
خیز، بهار خون جگر! جانب بوستان گذر
تا ز هزار بشنوی قصه ناشنیده را


ملک الشعرای بهار

LIDA
25-05-2012, 15:05
دیدم به بصره دخترکی اعجمی نسب
روشن نموده شهر به نور جمال خویش

می خواند درس قرآن در پیش شیخ شهر
وز شیخ دل ربوده به غنج و دلال خویش

می داد شیخ درس ضلال مبین به او
وآهنگ ضاد رفته به اوج کمال خویش

دختر نداشت طاقت گفتار حرف ضاد
با آن دهان کوچک غنچه مثال خویش

می داد شیخ را به دلال مبین جواب
وان شیخ می نمود مکرر مقال خویش

گفتم به شیخ راه ضلال اینقدر مپوی
کان شوخ منصرف نشود از خیال خویش

بهتر همان بود که بمانید هر دوان
او در دلال خویش و تو اندر ضلال خویش
ملک الشعرای بهار




در طــواف شمع میگفت این سخـــــن پـــروانــه ای
سوختم زین آشنایـــــــان ای خــــــــوشا بیگـانـه ای
بلبل از شوق گــــل و پـــروانـــه از ســوادی شمــع
هـــر کسی سوزد بنـــوعی در غـــم جــانــــانــه ای
گـــر اسیر خط و خـــــالـــی شد د لــــــم عیبم مکـن
مـــر غ جائــی میـــرود کانجاست آب و دانــــــه ای
تا نفـــرمائی کــه بی پـــروانـــــه ای در راه عشــق
شمع وش پیش تــــو سوزم گــــردهــی پروانــه ای
پادشه را غــرفــه آبادان و دل خــرم چــه بــــــــاک
گــــر گــدائــی جـــان دهــد در گوشه ویــــــرانه ای
کـــی غـــم بنیاد ویــــران دارد آنکس خـــــانه نیست
رو خبــــر گیر این معانـــی را ز صاحب خـــانـه ای
عاقلانش باز زنجیری دگـــــر بر پــــــــا نهنـــــــــد
روزی ار زنجیر از هــــم بگسلــــد دیــــوانــــــه ای
این جنـــون تنها نــه مجنــون را مسلم شد بهـــــار
باش کـــز ما هم فتـــــد انـــدر جهـــان افسانــه ای

ملک الشعرای بهار






رسيد موکب نوروز و چشم فتنه غنود
درود باد بر اين موکب خجسته، درود
به کتف دشت يکي جوشني است مينا رنگ
به فرق کوه يکي مغفري است سيم اندرود
سپهر گوهر بارد همي به مينا درع
سحاب لؤلؤ پاشد همي به سيمين خود
شکسته تاج مرصع به شاخک بادام
گسسته عقد گهر بر ستاک شفتالود
به طرف مرز بر آن لاله‌هاي نشکفته
چنان بود که سر نيزه‌هاي خون‌آلود
به روي آب نگه کن که از تطاول باد
چنان بود که گه مسکنت جبين يهود
صنيع آزر بيني و حجت زردشت
گواه موسي يابي و معجز داوود
به هرکه درنگري، شاديي پزد در دل
به هرچه برگذري، اندهي کند بدرود
يکي است شاد به سيم و يکي است شاد به زر
يکي است شاد به چنگ و يکي است شاد به رود
همه به چيزي شادند و خرم‌اند و ليک
مرا به خرمي ملک شاد بايد بود
ملک الشعراء بهار

LIDA
25-05-2012, 15:07
بيايي و خانه بوي تو بردارد
بيايي و اينه روي تو بردارد
بيايي و نماني و بماند بو
بيايي و نماني و بماند رو
بيايي و نماني و من آبيار درختي ناپيدا شوم به گلدان نام ي
هر روز کاسه ي غزلي بريزم پاش
هر عصر قيچي بيتي بردارم و هرس بکنم حواشي آفتابي اش را
بيايي و باراني شود خانه از وزش تو
بيايي و خانه توفاني شود از تپش من
بيايي و مرز فصل ها بشکند وچار فصل يگانه شود
در يک تبسم دندان نما و يک کرشمه گيسويت
بياي و نماني ، نماني و بگريزي و انکار کني همه چيز را به واژه ي يک نه
با معني معطر هزار آري
بيايي و خانه بوي تو بردارد
بيايي و اينه روي تو بردارد
بيايي و پاي نازکت آب بدهد
آهوي نخ نماي قالي را تا از پس پنجاه سال تشنگي
سيراب ، موي نو برآورد و
چالک خيز بزند فراز چکاد و بايستد آن بالا
شاخ در شاخ آفاق بامداد





اي دوست
اي همسفر
كه ماديان سفيد رويا را
به سوي صخره هاي مشتعل مشرق
سوي سپيده سحري مي راني
من
يابوي پير و اخته بيداري را
در زير ران گرفته ام اي دوست
با كولبار سنگين از كابوس ها و خورجين هاي بذر
اي همسفر
لختي دهانه را
در فك راهوارت بنواز
و آرامتر بتاز
اي همسفر
تا هر كجاي مرتع سبز فكر
تا هر كجاي بيشه مهتابي خيال
تا هر كجاي شط تماشا
كه شادمانه مي گذري مي روي
لختي درنگ كن
و صخره هاي ساكن پاياب را
به من نشان بده
اي يار
اي ماديان سوار سبكتاز
در اين خلنگ زار هلاك آور
تنها مرا ميان بيابان مگذار







در آب ها كه مي نگريم
از آن كرانه ساكت
پسين جمعه پاييز
كه عاشقانه مي گذريم
در آبهاي زلالي كه طرح نيمرخ ما
دو ماهي همراه
سبكخرام شنا مي كنند سوي بوته نور
در آبها كه صدف ها
به سوي جنگل شيلاب
گرفته كوله تقدير خود به پشت
روانند
در آبگير زلالي
كه ماهيان و وزغ ها را
مظفرانه نشان مي دهي و مي گويي
نگا
نگاه كن آب آينه ست
به آبها كه مي نگرم
از آن كرانه كه تنها و بي بهانه مي گذرم
از آبهاي زلالي كه طرح نيم رخ من
رمنده ماهي بي همخرام آبنورديست
بر آن كرانه كه دست تو زير بازوي من نيست
بر آن كرانه كه آب آينه ي زمانه ست
به سوي غار شناور
به گريخ واري گويم بغار
آب زمانه ست
نگا نگاه كن آب آينه ست
صدف نشانه ست

LIDA
25-05-2012, 15:08
اي روي آبسالي
اي روشناي بيشه تارك خواب
يك شب مرا صدا كن در باغ هاي باد
يك شب مرا صدا كن از آب
ره بر گريوه افتادست
اين كاروان بي سالار
يابوي پير دكه روغن كشي
با چشم هاي بسته
گر مدار گمشدگي مي چرخد
اي روح غار
اي شعله تلاوت ياري كن
تا قوچ تشنه را كه از آبشخوار
از حس كيد كچه رميده
از پشته هاي سوخته خستگي
و تشنگان قافله هاي كوير را
به چشمه سار عافيتي راهبر شوم
اي آفتاب! گفتارم را
بلاغتي الهام كن
و شيوه فريفتني از سراب
تا خستگان نوميد را
گامي دگر به پيش برانم
اي خوابناك بيشه تاريك
اي روح آب
يك شب مرا صدا كن از بيشه هاي باد
يك شب مرا صدا كن از قعر باغ خواب







گل سفيد بزرگي در آب شب لرزيد
گوزن زرد شهابي ز آبخور رم كرد
كبوتران سفيد از قنات برگشتند
بهار كاشي گنبد دوباره شبنم كرد
درخت زندگي از دود شب برون آمد
كه بارور شود از خوشه هاي روشن چشم
كه ساقه ها بگشايد بر آشيانه مهر
كه ريشه ها بدواند به سنگپاره خشم
درخت مدرسه پر بار و برگ و كودك شد
درخت كوچه كه ناگاه برگ و باد آشفت
پلنگ خوفي در كوچه ها رها گرديد
گل سياه بزرگي در آفتاب شكفت






مرا به سحال سرود غروب ويران كرد
پرنده اي
كه از آونگ نرم ساقه گسيخت
اجاق قافله با دشت سايه بازي كرد
زمين در انحناي افق پر زد و به دريا ريخت


پرندگان شبند اختران بي آواز
فراز آمده با خوشه هاي خرمن روز
نسيم هاي غروب آهوان دربدرند
كه مي دوند به سرچشمه هاي روشن روز

LIDA
25-05-2012, 15:12
باد سگ ها را وحشت زده كرد
وزش بوي غريبي را از اقصاي تاريكي
در مشام سگ ها ريخت
حس آغاز زمين لرزه خوف انگيزي
چارپايان را
به خروش انگيخت
باد سگ ها را وحشت زده كرد
گويي از سقف سياه ظلمت ماه
سرخ و خونين و هراس آور در چاه افتاد
خوف اين حادثه گويي
به سوي صبحدمي زود آغاز
قريه را رم داد







اندهت را با من قسمت كن
شاديت را با خاك
و غرورت را با جوي نحيفي كه ميان سنگستان
مثل گنجشكي پر مي زند و مي گذرد
اسب لخت غفلت در مرتع انديشه ما بسيار است
با شترهاي سفيد صبر در واحه تنهايي
مي توانيم به ساحل برسيم
و از آنجا ناگهان
با هزاران قايق
به جزيره هاي تازه برون جسته مرجان
حمله ور گرديم
تو غمت را با من قسمت كن
علف سبز چشمانت را با خاك
تا مداد من
در سبخ زار كوير كاغذ
باغي از شعر برانگيزد
تا از اين ورطه بي ايماني
بيشه اي انبوه از خنجر برخيزد






معلوم نيست
باد از كدام سو مي آيد
خورشيد را غبار دهشت پوشانده است
و ابرها به ابر نمي مانند
مثل هزار گله حيران
بي آبخور و مرتع بي چوپان
مثل هزار اسب يله
با زين و برگ كج شده در ميدان يال افشان
مثل هزار برده محكوم عريان در كوچه هاي زنجير سرگردان
گهگاه
از اوج هاي نزديكي
با قطره هاي تلخ و گل آلودش مي افتد باران
معلوم نيست
باد از كدام سو مي آيد پيداست
اما
كه اضطراب حادثه قريه را
در دام سبز

GORJI
25-05-2012, 17:17
می خوردن و شاد بودن آيين منست

فارغ بودن ز کفر و دین؛ دین منست

گفتم به عروس دهر کابین تو چیست

گفتــا دل خـرم تـو کابین مـن است

***

امشب می جام یـک منی خواهم کرد

خود را به دو جام می غنی خواهم کرد

اول سه طلاق عقل و دین خواهم کرد

پس دختر رز را به زنـی خواهم کرد



***



چندان بخورم شراب کاین بوی شراب

آید ز تراب چون روم زیر تراب

گر بر سر خـاک من رسد مخموری

از بوی شراب من شود مست و خراب

GORJI
25-05-2012, 17:17
در پای اجل چو من سرافکنده شوم

وز بیخ امید عمر بـرکنده شوم

زینهار گلم بجز صراحی نـکنید

باشد که ز بوی می دمی زنده شوم

***

آنان که اسیر عقل و تمییز شدند

در حسرت هست و نیست ناچیز شدند

رو باخبرا تو آب انــگور گـُـزین

کان بـی خـبران بغوره میویز شدند

***

ای صاحب فتوا ز تو پر کارتریم

با این همه مستی ز تو هُشیار تریم

تو خون کسان خوری و ما خون رزان

انصاف بـده کـدام خونخوار تریم؟

***

GORJI
25-05-2012, 17:17
شیخی به زنی فاحشه گفتا مستی

هر لحظه به دام دگری پــا بستی

گفتا شیخا هر آن چه گویی هستم

آیا تو چنان که می نمایی هستی ؟

***

گویند که دوزخی بود عاشق و مست

قولی است خلاف، دل در آن نتوان بست

گر عاشق و مست ، دوزخی خواهد بود

فردا باشد بهشـت همچون کف دست !

***

گویند بهشت و و حور عین خواهد بود

و آنجا می ناب و انگبین خواهد بود

گر ما می و معشوقه گزیدیم چه باک

آخر نه به عاقبت همین خواهد بود ؟



***

GORJI
25-05-2012, 17:18
گویند بهشت و حور و کوثر باشد

جوی می و شير و شهد و شکر باشد

پر کــن قـدح بـاده و بـر دستم نِه

نـقدی ز هزار نـسیه بـهتـر باشد

***

گویند بهشت عدن با حور خوش است

من می گویم که آب انگور خوش است

اين نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار

که آواز دهل برادر از دور خوش است

***

مـن هیچ ندانم که مرا آن که سرشت

از اهل بهشت کرد یا دوزخ زشت

جامی و بتی و بربطی بر لب کشت

اين هر سه مرا نقد و تو را نسیه بهشت

***

GORJI
25-05-2012, 17:18
چون آمدنم به من نبد روز نخست

وین رفتن بی مراد عزمی ست درست

بر خیز و میان ببند ای ساقی چست

کاندوه جهان به می فرو خواهم شست

***

جــز راه قـلـنـدران مـیخـانه مـپوی

جز باده و جز سماع و جز یار مجوی

بر کف قدح باده و بر دوش سبوی

می نوش کن ای نگار و بیهوده مگوی

***

ساقـی غـم مـن بلند آوازه شده است

سرمستی مـن برون ز اندازه شده است

با مـوی سپید سـر خوشم کـز می تو

پيرانه سرم بهار دل تازه شده است

***

LIDA
25-05-2012, 21:38
ای آنکه از دیار من آخر گریختی
چون شد که از تو باز نیامد نشانه ای
از بعد رفتنت نشناسم جز این دو حال
رنج زمانه ای و گذشت زمانه ای
در کوره راه زندگیم جای پای تست
پایی که بی گمان نتوانم بدو رسید
پایی که نقش هر قدمش نقش آرزوست
کی می توانم اینکه به هر آرزو رسید
افسوس ! ای که عشق من از خاطرت گریخت
چون شد که یک نظر نفکندی به سوی من
می خواستم که دوست بدارم ترا هنوز
زیرا به غیر عشق نبود آرزوی من
بیچاره من ، بلازده من ، بی پناه من
کز ماجرای عشق توام جز بلا نماند
از من گریختی و دلم سخت ناله کرد
کان آشنا برفت و مرا آشنا نماند




در خواب های تیره ی افیونی ام ، شبی
او را شناختم
او ، شعله ی پریده ی یک آفتاب بود
چشمی به رنگ آبی سیر غروب داشت
در چشم او هزار نوازش به خواب بود
او را شناختم
از نسل ماه بود
اندامش از نوازش مهتابهای دور
رنگی به رنگ صبح بلورین ، سپید داشت
زلفش چو دود مشکی شب ها ، سیاه بود
او را در آن نگاه نخستین شناختم
اما نگاه منتظرم بی جواب ماند
بر من نگاه کرد و نگاهش ز من گذشت
این آخرین امید ، چه نکامیاب ماند
او را شناختم
همزاد جاودانی من بود و ، نام او
چون نام من به گوش خدا آشنا نبود
می خواستم که بانگ برآرم : بمان بمان
اما در آن سکوت خدایی ، صدا نبود








کافی نبود و نیست هزاران هزار سال
تا بازگو کند
آن لحظه ی گریخته ی جاودانه را
آن لحظه را که تنتگ در آغوشم آمدی
آن لحظه را که تنگ در آغوشت آمدم
در باغ شهر ما
در نور بامداد زمستان شهر ما
شهری که زادگاه من و زادگاه توست
شهری به روی خاک
خاکی که در میان کوکب ستاره ایست

LIDA
25-05-2012, 21:41
من چگونه ستایش کنم
آن چشمه را که نیست ؟
من چگونه نوازش کنم این تشنه را که هست ؟
من چگونه بگویم که این خزان زیباترین بهار ؟
من چگونه بخوانم سرود فتح
من چگونه بخواهم که مهر باشد ای مرگ مهربان
زیباترین بهار در این شهر
زیباترین خزانست
من چگونه بر این سنگفرش سخت
با چه گونه گیاهی نظر کنم
با چگونه رفیقی سفر کنم
من چگونه ستایش کنم این زنده را که مرد ؟
من چگونه نوازش کنم آن مرده را که زیست ؟
پرنده ها به تماشای بادها رفتند
شکوفه ها به تماشای آبهای سپید
زمین عریان مانده ست و باغهای گمان
و یاد مهر تو ای مهربانتر از خورشید



من گیاهی ریشه در خویشم
من سکون آبشاران بلورین زمستانم
من شکوه پرنیان روشن دریای خاموشم
من سرود تشنه ی بیمار خیزان بهارانم
مهر دوزختاب
افسونسوز شبکوشم
مرغ زرین بال دریا راز مهتابم
چشمه سار نیلی خوابم
چنگ خشم آهنگ پاییزم
بانگ پنهان خیز توفانم
بام بیدار گل انگیزم
سایه سروم که می بالد
نای چوپانم که می نالد
آهوی دشتم که می پوید
من گیاهی ریشه در خویشم که در
خورشید می روید







قلب تو پناه
مهر پاک منست
وین سینه پناه مهربانی تو
ای شاخه ی سبز مهر خسته مباد
گلهای سپید شدمانی تو
از بوی بنفشگان گیسوی تو
پرواز
پرستوان سرکش یاد
پروای شکیب آهوان گریز
سرشاری تاک و میگساری باد
تو آینه ی سپید بخت منی
مهر تو گواه بختیاری من
ای بی تو یگانه غمگساری من
با یاد منی و یادگار منی
افسانه مهری ای به یاد تو یاد
ای سینه پناه جاودان تو باد

LIDA
25-05-2012, 21:42
گل انگیز شب بین و شبزاد گل
درون سایه پرورد و آذر برون
نتابیده تابیده اش خشم مهر
به گیسوی بیتاب شب بازگون
برانگیخته برقش از چشم سرخ
شهابست و
تاراب و نازنده باد
فروبیخته عطر و سایه بهم
فسون دد و جادوی شبنهاد
ره آورد سحرست و مهر آفرین
گل باد ریزنده بر رودها
پری وار رودست و پیچنده ابر
به بازوی یا زنده ی عود ها



چنین یگانه که
خواهد زیست ؟
چنین یگانه که باید بود
چنین یگانه که من بودم
ای مهربان
که خواهد زیست ؟
چنین یگانه و ناخرسند
و این
چنین خشنود
به شادمانی دوست
اینچنین مهربان که منم
که می تواند زیست؟






در کویر کبود آتشها
خار هر شعله خیره مانده براه
اختران کورمانده در پس ابر
بردگان قوز کرده در بن چاه
می چکد از گلوی محکومان
قطره قطره سرود دهشت و درد
می رمد آهویی
به دامن دشت
تا برانگیزد از سیاهی گرد
لیک اینجا سرد گویانند
دل به دریا سپرده موج آسا
می خزند از کرانه های ظلام
تا دم صبح تا دل دریا

LIDA
25-05-2012, 21:43
مه پرواز کنان آمده ام
نرم زی بام جهان آمده ام
باده در جام سحر ریخته ام
مست آن رصل گران آمده ام
پای بر فرق شبان کوفته ام
تا ز خورشید نشان آمده ام
موج
آتشکده سبز نیاز
موج رقص کنان آمده ام
دشت خنیاگر خورشید سرود
دشت را چنگ و چغان آمده ام
بوسه بر آتش عصیان زده ام
دیده را شعله فشان آمده ام
یک جهان خشم کنان آمده است ؟
صد جهان خشم کنان آمده ام


ای دیر سفر پنجره بگشای و تماشا کن
این شب زده مهتاب گل آسا را
این راه غبار آلود
این زنگی شب فرسود
وین شام هراس آور یلدا را
این پنجره بگشای که مرغ شب
می خواند شادمانه دریا را





خفته بر بستر مینویی آتشکده
اردیسور آناهیتا
ساقه اندامش
می سوزد
طرح بارانی گیسویش در سایه فرو می ریزد
و در آیینه ی تاریک فصول
به زمین می
نگرد
آی آناهیتا
کولی گمشده و سرگردان
کولیانی که در آغاز فصول
ازفصولی دیگر
به تماشای زمین در گذرند
رود را می خوانند
دشتها می خوانند
آی آناهیتا
کولی گمشده ی سرگردان
ترک این بی ره سرگردان کن
باران کن
آناهیتا باران کن

LIDA
25-05-2012, 22:08
بالاتر از سکوت

از کرانه ی دور سحر گذشت
و چهره ی جوانی اش اندوه را پریشان کرد
بالاتر از سکوت
پرواز کرد
- با بال های شکفته روح -
و از گور همیشه ی دنیا گذشت
آنک!
هیاهوی عاشقانه ی طبل ها !
که موسیقی ِ بهار ِ شکسته ی جوانی ِ او را
خاموش فریاد می کنند





دیدار

مجلات قدیمی
آوار کهنه ی ایام
مجلات قدیمی
پریشانی عصر هیاهوی شکسته ی ما
مجلات قدیمی
شب میخانه های شهر
گپ و لبخند و
تنهایی
مجلات قدیمی
رهگذری در بادهای تیره ی مأنوس
مجلات قدیمی
عشق
که آرام
در کوچه
می خرامد






شکفته از دریا

در گلدان تنهایی ام
گلی ست
رویشی
از
شعله های عطر گمشده ی عشق
در گلدان تنهایی ام
گلی ست
تقیوم های بهاری
با لبخند سرخ تو ورق می خورد
شکفته تر از دریاست
در نسیمی
که ماه را
به زمزمه می آرد
آه
ای عطر گمشده !
برخیز ! و در نسیم بی کرانه ی آواز
با حریق
بیامیز

LIDA
25-05-2012, 22:22
رهروان خسته را احساس خواهم داد
ماه های دیگری در آسمان کهنه خواهم کاشت
نورهای تازه ای در چشم های مات خواهم ریخت
لحظه ها را در دو دستم جای خواهم داد
سهره ها را از قفس پرواز خواهم داد
چشم ها را باز خواهم کرد
خواب ها را در حقیقت روح خواهم داد
دیده ها را از پس ظلمت به سوی ماه خواهم خواند
نغمه ها را در زبان چشم خواهم کاشت
گوش ها را باز خواهم کرد
آفتاب دیگری در آسمان لحظه خواهم کاشت
لحظه ها را در دو دستم جای خواهم داد
سوی خورشیدی دگر پرواز خواهم کرد







قسم مي خورم كه اشتباه به باورت كاشته اند
كه من دوزخم.
هنوز دست ها و لب ها و گونه هايم
بويِ خوشِ خرد سالگي را خراب نكرده اند
جيب هاي پيراهنم
پر از ترانه و تبسم است .
هنوز داغِ آن پروانه كه پرپر شد
به سينه سبز دارم .
قسم مي خورم
آن دو ماهي هفت سين كودكيم را سوگوارم
گناهم به گمانم همين هاست .
باور نمي كني ؟

دوزخِ تو ارزاني من !...

بهمن قره داغی




ديروز بود يا فردا ؟
شعري كه مي نوشتم يا مي خواستم بنويسم
ديروز بود يا فردا
درحنجره هنوز
نبض آن بغضي وانشده مانده
در حنجره هنوز
پژواك اعتراف ناشده
گلي ميان حنجره مانده است
گلي بي تاريخ بي مخاطب مثل غروب گريه ي من ...

منوچهر آتشی

LIDA
25-05-2012, 22:22
رهروان خسته را احساس خواهم داد
ماه های دیگری در آسمان کهنه خواهم کاشت
نورهای تازه ای در چشم های مات خواهم ریخت
لحظه ها را در دو دستم جای خواهم داد
سهره ها را از قفس پرواز خواهم داد
چشم ها را باز خواهم کرد
خواب ها را در حقیقت روح خواهم داد
دیده ها را از پس ظلمت به سوی ماه خواهم خواند
نغمه ها را در زبان چشم خواهم کاشت
گوش ها را باز خواهم کرد
آفتاب دیگری در آسمان لحظه خواهم کاشت
لحظه ها را در دو دستم جای خواهم داد
سوی خورشیدی دگر پرواز خواهم کرد







قسم مي خورم كه اشتباه به باورت كاشته اند
كه من دوزخم.
هنوز دست ها و لب ها و گونه هايم
بويِ خوشِ خرد سالگي را خراب نكرده اند
جيب هاي پيراهنم
پر از ترانه و تبسم است .
هنوز داغِ آن پروانه كه پرپر شد
به سينه سبز دارم .
قسم مي خورم
آن دو ماهي هفت سين كودكيم را سوگوارم
گناهم به گمانم همين هاست .
باور نمي كني ؟

دوزخِ تو ارزاني من !...

بهمن قره داغی




ديروز بود يا فردا ؟
شعري كه مي نوشتم يا مي خواستم بنويسم
ديروز بود يا فردا
درحنجره هنوز
نبض آن بغضي وانشده مانده
در حنجره هنوز
پژواك اعتراف ناشده
گلي ميان حنجره مانده است
گلي بي تاريخ بي مخاطب مثل غروب گريه ي من ...

منوچهر آتشی

LIDA
26-05-2012, 09:57
برای کسی که هست ولی نیست !

برای تو می نویسم که بودنت بهار و نبودنت خزانی سرد است

تویی که تصور حضورت سینه بی رنگ کاغذم را نقش سرخ عشق می زند

در کویر قلبم از تو برای تو می نویسم

ای کاش در طلوع چشمان تو زندگی می کردم

تا مثل باران هر صبح برایت شعری می سرودم
آن گاه زمان را در گوشه ای جا می گذاشتم و به شوق تو اشک می شدم

و بر صورت مه آلودت می لغزیدم







شده ام پرتاب
مثل سنگی که بلغزد بر آب

خطر غرق شدن
مثل یک دایره دور سر من می چرخد

می روم لغزان - لغزان ، تا دور
لب آب
وزغی می خندد





یادمه كناره تو لب ساحل قدم قدم میزدم زیر بارون دست به دست هم

یه عالمه قسم خوردیم باشیم ما با هم اما تو رفتیو من موندمو غم

حالا كه رفتی از دنیا دیگه دنیا رو نمی خوام دیگه ساحل دریا رو نمی خوام
...
بی تو من بی كسو تنها دیگه دنیا رو نمی خوام دیگه بارونه ابرارو نمی خوام

از حالم بی خبری سخته در به دری بی همسفری

حرفای خوبتو چه عاشقانه بود واسم ترانه بود

ولی ای كاش اون روزا چه زود نمی گذشتو بود نزدیك اینجا

حالا زندگیم شده ترانه سكوت!!

LIDA
26-05-2012, 09:59
رفیق من سنگ صبور غمهام
به دیدنم بیا که خیلی تنهام
هیشکی نمیفهمه چه حالی دارم
چه دنیای رو به زوالی دارم
مجنونمو دل زده از لیلیا
خیلی دلم گرفته از خیلیا
نمونده از جونیهام نشونی
پیر شدم پیر تو ای جوونی
تنها یکی سنگ صبور
خونه سرد وسوت کور
توی شبات ستاره نیست
موندی و راه چاره نیست
اگر که هیچ کس نیومد
سری به تنهاییت نزد
اما تو کوه درد باش
طاقت بیارو مرد باش
اگر بیای همون جوری که بودی
کم میارن حسودا از حسودی
صدای سازم همه جا پر شده
هرکی شنیده از خودش بیخودشده
اما خودم پر شدم از گلایه
هی چی ازم نمونده جز یه سایه
سایه ای که خالی از عشق امید
همیشه محتاج به نور خورشید





آي اسمان چقدر ازخساست تو دلگيرم
بيا و ببار
بگذار اين رهگذر
كه دلم را به تاراج برد
گمان برد خيسي صورتم از بارش توست
و اين اشكها را كه به پهناي صورتم ميدوند را نبيند
حس نكند
آبرو داري كن
فقط ببار و ببار




چه قدر فاصله اینجاست بین آدمها

چه قدر عاطفه تنهاست بین آدمها

کسی به حال شقایق دلش نمی سوزد

و او هنوز شکوفاست بین آدمها

کسی به نیت دل ها دعا نمی خواند

غروب زمزمه پیداست بین آدمها

چه می شود همه از جنس آسمان باشیم

طلوع عشق چه زیباست بین آدمها

تمام پنجره ها بی قرار بارانند

چه قدر خشکی و صحراست بین آدمها

به خاطر تو سرودم چرا که تنها تو

دلت به وسعت دریاست بین آدمها

LIDA
26-05-2012, 10:04
تو كه در باور "مهتابي عشق"
رنگ "دريا" داري

فكر امروزت باش ! !
به كجا مي نگري ! ؟

"زندگي" ثانيه اي ست ...!
وسعت ثانيه را مي فهمي ؟

مي شود مثل نسيم بال در بال چكاوك
بوسه بر قلب شقايق بزنيم ...

بودنت تنها نيست !
تو "خدا" را داري و من آرامش چشمانت را ...








شاعر از کوچه ی مهتاب گذشت
لیک شعری نسرود
نه که معشوقه نداشت
نه که سرگشته نبود
سال ها بود دگر کوچه ی مهتاب خیابان شده بود...





به چه می خندی تو؟

به مفهوم غم انگیز جدایی؟

به چه چیز؟

به شکست دل من یا به پیروزی خویش؟

به چه می خندی تو؟

به نگاهم که چه مستانه تورا باور کرد؟

یا به افسونگری چشمانت که مرا سوخت و خاکستر کرد؟

به چه می خندی تو؟

به دل ساده من می خندی؟

LIDA
26-05-2012, 10:06
واسه پر کشیدن من

خواستی آسمون نباشی

حالا پر پر میزنم تا همیشه آسوده باشی

دیگه نه غروب پاییز رو تن لخت خیابون

نه به یادتو نشستم زیر قطره های بارون

واسه من فرقی نداره

وقتی آخرش همینه

وقتی دلتنگی این خاک

روی لحظه هام میشینه

تو میری شاید که فردا

رنگ بهتری بیاره

ابر دلگیر گذشته

آخرش یه روز بباره

ولی من می مونم اینجا

با دلی که دیگه تنگه

میدونم هرجا که باشم اسمون همین یه رنگه.......





عشق

شكل هاي بسيار دل انگيزي دارد

مثل گل سرخ

در دست دختري زيبا

مثل ماه

بالاي كلبه اي برفي

اما من



گوش بريده ونسان ونگوگم



شكل تلخي از عشق.







بايد


بيشتر به آسمان ها فكر كنم


همين طور به آب ها.


در روياهايم


موجي آبي جلو مي آيد و


بعد به اعماق برمي گردد


بايد اين دريا


شكل بگيرد و


من به آرامش برسم

بايد بيشتر به آبي ها فكر كنم

LIDA
26-05-2012, 10:12
میان آفتاب های همیشه

زیبایی تو

لنگری ست

نگاه ات شکست ستمگری ست

و چشمانت با من گفتند

که فردا

روز دیگریست.








منتظر نباش که شبی بشنوی
از این دلبستگی های ساده دل بریده ام
یا در آسمان
....به ستاره ی دیگری سلام کرده ام
...توقعی از تو ندارم
...!!!اگر دوست نداری
در همان دامنه دور ِ دریا بمان
هر جور تو راحتی!
همین سوسوی تو
از آنسوی پرده دوری
برای روشن کردن ِ اتاق تنهائیم کافی ست!
من که اینجا کاری نمی کنم!
فقط, گهکاه
گمان آمدن ِ تو را در دفترم ثبت می کنم!
همین!







تقصیری هم نداشتی ،

ایراد از بند ِ دل ِ من بود

که با دیدن ِ تو خواست گره بخورد ،

اتفاقا "گره خورد ، از همان گره های ِ کوری که با چنگ و دندان هم باز نمی شود ،

اما نه به دلت ،

به پايت....

GORJI
26-05-2012, 15:45
گر می نخوری طعنه مزن مستان را
بنیاد مکن تو حیله و دستان را
تو غره بدان مشو که می نخوری
صد لقمه خوری که می غلامست آن را
------------------------------------
غم عشقت بیابون پرورم کرد
هوای بخت بی بالو پرم کرد
بمو گفتی صبوری کن صبوری
صبوری طرفه خاکی بر سرم کرد
------------------------------------
تا خاک مرا به قالب آمیخته اند
بس فتنه که از خاک بر انگیخته اند
من بهتر از این نمی توانم بودن
کز بوته مرا چنین برون ریخته اند
------------------------------------

GORJI
26-05-2012, 15:46
ای دل تو به ادراک معنا نرسی
در نکته زیرکان دانا نرسی
امروز ز می و جام بهشتی می ساز
کانجا که بهشت است رسی یا نرسی
------------------------------------
امشب ز غمت میان خون خواهم خفت
وزبسترِ عافیت برون خواهم خفت
باور نکنی خیال خود را بفرست
تا در نگرد که بی تو چون خواهم خفت
-----------------------------------
نه یادم می کنی نه می روی یاد
به نیکی باد یادت ای پریزاد
عجب نبود کنی فایز فراموش
فراموشی است رسم آدمیزاد
------------------------------------

GORJI
26-05-2012, 15:46
سحرگه برگ گل تر شد ز شبنم
نسیم آهسته زلفش ریخت بر هم
بیاور عطر زلفش سوی فایز
مرا فارغ کن از غم های عالم
-----------------------------------
به سیر باغ رفتم باختم من
نظر بر نو گلی انداختم من
الهی دیده فایز شود کور
که دلبر آمد و نشناختم من
------------------------------------
شب آمد تا شب وصلم دهد یاد
دهد خاک وجودم جمله بر باد
یقین می سوخت فایز ز آتش دل
نمی کردش گر آب دیده امداد
------------------------------------

GORJI
26-05-2012, 15:47
بیا که از حد گذشت ایام دوری
کنم تا کی زمهجوری صبوری
اگرچه دوری از چشمان فایز
ولی با دل تو دایم در حضوری
------------------------------------
خیالت آورد بــر من شــبیـخون
مرا بر خوان احـــسانت شـبیخون
شبیخون زد به فایــــز لشـکرغم
شبی آب آید از چشمم..شبی ..خون
------------------------------------
دل من حالت پروانه دارد
به آتش سوختن پروا ندارد
به دل فایز چو مرغ پر شکسته
به هرجا کو فتد پروا ندارد
------------------------------------

GORJI
26-05-2012, 15:47
بیا تا برگ گل نا رفته بر باد
گلی چینیم و نشینیم دلشاد
بت فایز مکن تاخیر چندان
که تعجیل است عمر آدمیزاد
------------------------------------
پیراهن خیس ابر تن پوش من است
صد باغ تبر خورده در آغوش من است
این زندگی کبود این تلخ بنفش
زخمی است که سالهاست بر دوش من است
------------------------------------
از شهر تو رفت خواهم ای شهرآرای
جان را به وداع کوتهی روی بنمای
از جور تو در سفر بیفشردم پای
دل را به تو و تو را سپردم به خدای
-----------------------------------

GORJI
26-05-2012, 15:47
نه اینکه بی تو نخندم...نه!
اما به نیامدن همیشه ی نگاهت قسم,
تمام خطوط این خنده های خواب آلود,
با های های گریه های شبانه,
از رخساره ی خسته و خیسم پاک می شوند!
------------------------------------
غمم بی حد و دردم بی شماره
فغان کاین درد من درمان نداره
خداوندا نداند ناصح من
که فریاد دلم بی اختیاره
------------------------------------
اندر دل بی وفا غم و ماتم باد
آن را که وفا نیست ز عالم کم باد
دیدی که مرا هیچ کسی یاد نکرد
جز غم که هزار آفرین بر غم باد
------------------------------------

GORJI
26-05-2012, 15:47
این کـوزه چو مـن عاشـق زاری بودست
در بنــــد ســر زلــــف نـــــگاری بودست
این دســـته که بـــــر گردن او می بینی
دستی اســت که بر گردن یاری بودست
------------------------------------
یارب! نه دلم بسته‌ی غمهای تو بود؟
چشمم شب و روز غرق نماهای توبود؟
بر جرم و خطای من چه میگیری خشم؟
چون جمله به امید کرمهای تو بود
-----------------------------------
نا کرده گنه در این جهان کیست بگو
وانکس که گنه نکرد چون زیست بگو
من بد کنم و تو بد مکافات کنی
پس فرق میان من و تو چیست بگو
------------------------------------

GORJI
26-05-2012, 15:48
نی هفت بند صدائی داره آخر
که هر یاری خدائی داره آخر
همه میگن که عاشق کشتنی بی
که عاشق هم خدائی داره آخر
-----------------------------------
ای مثل غرور ساده ی آیینه فاش
کاری نکنی شکستگی آید و کاش
دیدار تو با آیینه حرفی دارد
هم با همه باش و هم جدا از همه باش
------------------------------------
برخیز و بیا بتا برای دل ما
حل کن به جمال خویشتن مشکل ما
یک کوزه شراب تا بهم نوش کنیم
زان پیش که کوزه ها کنند از گل ما
------------------------------------

saeedfarzi
26-05-2012, 16:19
کودک که بودیم چه دلهای بزرگی داشتیم،اکنون که بزرگیم چه دلتنگیم

کاش همان کودکی بودیم که حرفهایش رااز نگاهش میشد خواند،اما اکنون اگر

فریاد هم بزنیم کسی نمی فهمد ودلخوش کرده ایم که سکوت کرده ایم.

سکوت ((پر))بهتر از فریاد ((توخالی)) نیست؟

فکر میکنیم کسی هست که سکوت ما را بشکند اما افسوس که انتظار بی فایده است.

آنقدر از گذشته ات سر افکنده ای که نمی توانی به آینده بیندیشی و آنقدر صهبای

نفس سر کشیدی که جایی برای خدا نگذاشتی.

آنقدر در زندگی دویدی که آخر هم بدهکار شدی. چه شد که دلپاک آمدی و روی

سیاه خواهی رفت،حال تویی و روزنه امید بخشش پروردگارت.اویی که سالهاست

که فراموشش کرده ای اما باز هم تو را میخواند.
-----------------------------------------------------------------------------------------------

درکوچه پس کوچه های دیار دل ایستاده ام

به تماشا ، به نظاره

درجستجوی مسافری غریب

که در خاطره ها جا مانده

سراغش را از یادها وخاطره ها گرفتم

نسیمی گفت:

که در دیروز آرمیده است

اگر نشانی از او می خواهی

فردا در غروب خورشید

بر خلوت تنهایی خویش نهیب زن

شاید که بیدار شود ، شاید . . .
---------------------------------------------------------------------------------------------------

خانه دل تنگ غروبی خفه بود
مثل امروز که تنگ است دلم
پدرم گفت چراغ
و شب از شب پر شد
من به خود گفتم یک روز گذشت
مادرم آه کشید
زود بر خواهد گشت
ابری آهسته به چشمم لغزید
و سپس خوابم برد
که گمان داشت که هست این همه درد
در کمین دل آن کودک خرد ؟
آری آن روز چو می رفت کسی
داشتم آمدنش را باور
من نمی دانستم
معنی هرگز را
تو چرا بازنگشتی دیگر ؟
آه ای واژه شوم
خو نکرده ست دلم با تو هنوز
من پس از این همه سال
چشم دارم در راه
که بیایند عزیزانم آه
-------------------------------------------------------------------------------------------------

saeedfarzi
26-05-2012, 16:21
پر معنی ترین کلمه" ما" است...آن را بکار ببند
عمیق ترین کلمه "عشق" است... به آن ارج بنه
بی رحم ترین کلمه" تنفر" است...از بین ببرش

سرکش ترین کلمه" هوس" است...بآ آن بازی نکن
خود خواهانه ترین کلمه" من" است...از ان حذر کن
ناپایدارترین کلمه "خشم" است...ان را فرو ببر

بازدارترین کلمه "ترس"است...با آن مقابله کن

با نشاط ترین کلمه "کار"است... به آن بپرداز.

پوچ ترین کلمه "طمع"است... آن را بکش.
سازنده ترین کلمه "صبر"است... برای داشتنش دعا کن.
روشن ترین کلمه "امید" است... به آن امیدوار باش.

ضعیف ترین کلمه "حسرت"است... آن را نخور.

تواناترین کلمه "دانش"است... آن را فراگیر.
محکم ترین کلمه "پشتکار"است...آن را داشته باش.

سمی ترین کلمه "غرور"است... بشکنش.
سست ترین کلمه "شانس"است... به امید آن نباش.
شایع ترین کلمه "شهرت"است... دنبالش نرو.
لطیف ترین کلمه "لبخند"است...آن را حفظ کن.
حسرت انگیز ترین کلمه "حسادت"است... از آن فاصله بگیر.
ضروری ترین کلمه "تفاهم"است... آن را ایجاد کن.
سالم ترین کلمه "سلامتی"است... به آن اهمیت بده.
اصلی ترین کلمه "اطمینان"است... به آن اعتماد کن.
بی احساس ترین کلمه "بی تفاوتی"است... مراقب آن باش.
دوستانه ترین کلمه "رفاقت"است... از آن سوءاستفاده نکن.
زیباترین کلمه "راستی"است... با ان روراست باش.
زشت ترین کلمه "دورویی"است... یک رنگ باش.

ویرانگرترین کلمه "تمسخر"است... دوست داری با تو چنین کنند؟

موقرترین کلمه "احترام"است... برایش ارزش قایل شو.
آرام ترین کلمه "آرامش"است... به آن برس.
عاقلانه ترین کلمه "احتیاط"است... حواست را جمع کن.
دست و پاگیرترین کلمه "محدودیت"است... اجازه نده مانع پیشرفتت بشود.
سخت ترین کلمه "غیرممکن"است... وجود ندارد.
مخرب ترین کلمه "شتابزدگی"است...مواظب پلهای پشت سرت باش.
تاریک ترین کلمه "نادانی"است...آن را با نور علم روشن کن.
کشنده ترین کلمه "اضطراب"است...آن را نادیده بگیر.
صبورترین کلمه "انتظار"است... منتظرش باش.
بی ارزش ترین کلمه "انتقام"است... بگذاروبگذر.
ارزشمندترین کلمه "بخشش"است... سعی خود را بکن
.
قشنگ ترین کلمه "خوشروئی"آست... راز زیبائی در آن نهفته است.

تمیزترین کلمه "پاکیزگی"است... اصلا سخت نیست.

رساترین کلمه "وفاداری"است... سر عهدت بمان.
تنهاترین کلمه "گوشه گیری"است...بدان که همیشه جمع بهتر از فرد بوده.
محرک ترین کلمه "هدفمندی"است... زندگی بدون هدف روی آب است.

.... و هدفمندترین کلمه "موفقیت"است... پس پیش به سوی آن.
---------------------------------------------------------------------------------------------
آدم هاي بزرگ در باره ايده ها سخن مي گويند
آدم هاي متوسط در باره چيزها سخن مي گويند
آدم هاي كوچك پشت سر ديگران سخن مي گويند

آدم هاي بزرگ درد ديگران را دارند
آدم هاي متوسط درد خودشان را دارند
آدم هاي كوچك بي دردند

آدم هاي بزرگ عظمت ديگران را مي بينند
آدم هاي متوسط به دنبال عظمت خود هستند
آدم هاي كوچك عظمت خود را در تحقير ديگران مي بينند

آدم هاي بزرگ به دنبال كسب حكمت هستند
آدم هاي متوسط به دنبال كسب دانش هستند
آدم هاي كوچك به دنبال كسب سواد هستند

آدم هاي بزرگ به دنبال طرح پرسش هاي بي پاسخ هستند
آدم هاي متوسط پرسش هائي مي پرسند كه پاسخ دارد
آدم هاي كوچك مي پندارند پاسخ همه پرسش ها را مي دانند

آدم هاي بزرگ به دنبال خلق مسئله هستند
آدم هاي متوسط به دنبال حل مسئله هستند
آدم هاي كوچك مسئله ندارند

آدم هاي بزرگ سكوت را براي سخن گفتن برمي گزينند
آدم هاي متوسط گاه سكوت را بر سخن گفتن ترجيح مي دهند
آدم هاي كوچك با سخن گفتن بسيار، فرصت سكوت را از خود مي گيرند
از مرگ نترسید از این بترسید که وقتی زنده اید چیزی درون شما بمیرد
------------------------------------------------------------------------------------------------
روزي از روزها ، شبي از شب ها خواهم افتاد و خواهم مرد
اما مي خواهم هر چه بيشتر بروم تا هرچه دورتر بيفتم
تا هرچه ديرتر بيفتم ، هر چه ديرتر و دورتر بميرم ،
نمي خواهم حتي يگ گام يا يك لحظه
پيش از آنكه مي توانسته ام بروم و بمانم ،
افتاده باشم و جان داده باشم

saeedfarzi
26-05-2012, 16:24
اگر دروغ رنگ داشت؛

هر روز شاید،

ده ها رنگین کمان، در دهان ما نطفه می بست،

و بیرنگی، کمیاب ترین چیزها بود.



اگر شکستن قلب و غرور، صدا داشت؛

عاشقان، سکوت شب را ویران میکردند.



اگر به راستی، خواستن، توانستن بود؛

محال نبود وصال!

و عاشقان که همیشه خواهانند،

همیشه می توانستند تنها نباشند.



اگر گناه وزن داشت؛

هیچ کس را توان آن نبود که قدمی بردارد،

خیلی ها از کوله بار سنگین خویش ناله میکردند،

و من شاید؛ کمر شکسته ترین بودم.



اگر غرور نبود؛

چشمهایمان به جای لبهایمان سخن نمیگفتند،

و ما کلام محبت را در میان نگاه‌های گهگاهمان،

جستجو نمی کردیم.



اگر دیوار نبود، نزدیک تر بودیم؛

با اولین خمیازه به خواب می رفتیم،

و هر عادت مکرر را در میان ۲۴ زندان،

حبس نمی کردیم.



اگر خواب حقیقت داشت؛

همیشه خواب بودیم.

هیچ رنجی، بدون گنج نبود؛

ولی گنج ها شاید،

بدون رنج بودند.



اگر همه ثروت داشتند؛

دل ها، سکه ها را بیش از خدا نمی پرستیدند.

و یک نفر در کنار خیابان خواب گندم نمی دید؛

تا دیگران از سر جوانمردی،

بی ارزش ترین سکه هاشان را نثار او کنند.

اما بی گمان، صفا و سادگی می مرد،

اگر همه ثروت داشتند.



اگر مرگ نبود؛

همه کافر بودند،

و زندگی، بی ارزشترین کالا بود.

ترس نبود؛ زیبایی نبود؛ و خوبی هم شاید.



اگر عشق نبود؛

به کدامین بهانه می گریستیم و می خندیدیم؟

کدام لحظه ی نایاب را اندیشه میکردیم؟

و چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟

آری... بی گمان، پیش از اینها مرده بودیم ...

اگر عشق نبود؛



اگر کینه نبود؛

قلبها تمامی حجم خود را در اختیار عشق میگذاشتند.

اگر خداوند؛ یک روز آرزوی انسان را برآورده میکرد،

من بی گمان،

دوباره دیدن تو را آرزو میکردم و تو نیز

هرگز ندیدن مرا.


آنگاه نمیدانم ،

به راستی خداوند، کدامیک را می پذیرفت؟
--------------------------------------------------------------------------
دنیا کوچکتر از آن است

که گم شده ای را در آن یافته باشی

هیچ کس اینجاگم نمی شود

آدم ها به همان خونسردی که آمده اند

چمدانشان را می بندند

و ناپدید می شوند

یکی درمه

یکی در غبار

یکی در باران

یکی در باد

و بی رحم ترینشان در برف

آنچه به جا می ماند

رد پائی است

و خاطره ای که هر از گاه پس میزند

مثل نسیم سحر

پرده های اتاقت را
-------------------------------------------------------------------------------
از باغ می برند تا چراغانیت کنند
تا کاج جشنهای زمستانیت کنند
پوشانده اند صبح تورا ابر بهار
با این بهانه که بارانیت کنند
یوسف به این رها شدن از چاه دل مبند
این بار می برند که زندانیت کنند
ای گل گمان نکن به شب جشن میروی
شاید به خاک مرده ای ارزانیت کنند
آب طلب نکرده همیشه مراد نیست
شاید بهانه ای است که قربانیت کنند
یک نقطه بیش فرق بین رحیم و رجیم نیست
از نقطه ای بترس که شیطانیت کنند

LIDA
27-05-2012, 10:52
من از خدا خواستم،
نغمه های عشق مرا به گوشت
برساند تا لبخند مرا
هرگز فراموش نكنی و
ببینی كه سایه ام به
دنبالت است تا هرگز
نپنداری تنهایی.
ولی اكنون تو رفته ای ،
من هم خواهم رفت
فرق رفتن تو با من این
است كه من شاهد رفتن تو هستم...





من چه در وهم وجودم چه عدم دلتنگم
از عدم تا به وجود آمده ام دلتنگم

روح از افلاک و تن از خاک، در این ساغر پاک
از در آمیختن شادی و غم دلتنگم

خوشه ای از ملکوت تو مرا دور انداخت
من هنوز ازسفر باغ ارم دلتنگم

ای نبخشوده گناه پدرم آدم را
به گناهان نبخشوده قسم دلتنگم

حال در خوف و رجا رو به تو بر میگردم
دو قدم دلهره دارم دو قدم دلتنگم

نشد از یاد برم خاطره دوری را
بازهرچند رسیدیم به هم !دلتنگم
فاضل نظری






بهار رفته از اینجا عجیب دلتنگم
برای خاطره و عطر سیب دلتنگم
چو یاس رو به زوالی در این خزان امید
برای نغمه و یك عندلیب دلتنگم
از آن شبی كه گل مریم آه پرپر شد
در آرزوی نگاهی نجیب دلتنگم
اگر چه دست دعایم شكسته، باور كن
برای آیه ی "امن یجیب" ، دلتنگم
در این كویر محبت نشسته ام ، تنها
بهار رفته از این جا عجیب دلتنگم
جمیله كراماتی

LIDA
27-05-2012, 10:52
من از خدا خواستم،
نغمه های عشق مرا به گوشت
برساند تا لبخند مرا
هرگز فراموش نكنی و
ببینی كه سایه ام به
دنبالت است تا هرگز
نپنداری تنهایی.
ولی اكنون تو رفته ای ،
من هم خواهم رفت
فرق رفتن تو با من این
است كه من شاهد رفتن تو هستم...





من چه در وهم وجودم چه عدم دلتنگم
از عدم تا به وجود آمده ام دلتنگم

روح از افلاک و تن از خاک، در این ساغر پاک
از در آمیختن شادی و غم دلتنگم

خوشه ای از ملکوت تو مرا دور انداخت
من هنوز ازسفر باغ ارم دلتنگم

ای نبخشوده گناه پدرم آدم را
به گناهان نبخشوده قسم دلتنگم

حال در خوف و رجا رو به تو بر میگردم
دو قدم دلهره دارم دو قدم دلتنگم

نشد از یاد برم خاطره دوری را
بازهرچند رسیدیم به هم !دلتنگم
فاضل نظری






بهار رفته از اینجا عجیب دلتنگم
برای خاطره و عطر سیب دلتنگم
چو یاس رو به زوالی در این خزان امید
برای نغمه و یك عندلیب دلتنگم
از آن شبی كه گل مریم آه پرپر شد
در آرزوی نگاهی نجیب دلتنگم
اگر چه دست دعایم شكسته، باور كن
برای آیه ی "امن یجیب" ، دلتنگم
در این كویر محبت نشسته ام ، تنها
بهار رفته از این جا عجیب دلتنگم
جمیله كراماتی

LIDA
27-05-2012, 10:53
شاهد مرگ غم انگیز بهارم چه کنم
ابر دلتنگم اگر زار نبارم چه کنم

نیست از هیچ طرف راه برون شد ز شبم
زلف افشان تو گردیده حصارم چه کنم

از ازل ایل و تبارم همه عاشق بودند
سخت دلبسته ی این ایل و تبارم چه کنم

من کزین فاصله غارت شده ی چشم تو ام
چون به دیدار تو افتد سرو کارم چه کنم

یک به یک با مژه هایت دل من مشغول است
میله های قفسم را نشمارم چه کنم






زندگی ادامه داره
حتی وقتی ما نباشیم
اگه آشنا بمونیم
یا مث غریبه ها شیم
زندگی همینه جونم
گاهی همرنگ خزونه
با حقیقت جون می گیره
گاهی هم رنگین کمونه
گاهی هم مثل یه ماهی
توی یک تنگ طلایی
آره رسم دنیا اینه
چه بخواهی چه نخواهی...




گذار شهر سرخوش زیبائیت شود

تنها به وصف آینه ها اکتفا نکن


امشب برای ماندنمان استخاره کن

اما به آیه های بدش اعتنا نکن

LIDA
27-05-2012, 10:55
سردمه.....

اینقدر بی تو یخ زدم

که پناه آوردم به اجاق زمستون,

این روزا که خورشیدُ مثل خنده هام بستن به رژیم.

آی....مونده پشت پرچین فاصله ها!

این دل شیشه ای

لک زده واسه مرداد دستات....!

یا دستتُ بنداز اینور,یا سنگتُ....






از وسعت این بیابان
به حضورِ متداومِ پر از ابهامِ یک ستاره پناه میبرم
کاروان به شن نشسته ندیده ای
اگرنه
شاید که می‌دانستی
... در دور دست
دستِ " دوست "
چه معنا یِ قشنگی‌ داشت

ستاره !!!
تو می فهمی
تو ..... می فهمی


نیکی‌ فیروزکوهی







گاهی از غصّه ی یک فاجعه دلگیر ترم

گاهی از گریه ی پاییز سرازیر ترم

خسته ام خسته تر از دغدغه های شب و روز

از سفید عبث موی دلم پیر ترم

کارم از غصه ی بی پایه و ناچیز گذشت

گاهی از آه فلک نیز فرا گیرترم

دزد دوران نفس تازه ی دل برده کنون

از صدای بم یک بغض نهان زیر ترم

بخت از زودترین لحظه به من پشت نمود

من به اجبار قضا از همگان دیر ترم

خاک خشکیده شده قلب من اما در چشم

دائم از سیلی و بی مهری تقدیر، ترم


یزدان صلاحی

LIDA
27-05-2012, 13:02
پیرمردی لطیف در بغداد/دخترک را به کفشدوزی داد
مردکِ سنگدل چنان بگزید/لبِ دختر که خون از او بچکید
بامدادان پدر چنان دیدش/پیشِ داماد رفت و پُرسیدش
کای فرومایه،این چه دندان است؟/چند خایی لبش،نه انبان است
بمزاحت نگفتم این گفتار/هَزل بگذار و جِدّ از او بردار
خویِ بد در طبیعتی که نشست/ندهد جز بوقتِ مرگ از دست
سعدی





تابلوی مرگ عشق
زمینی باید داشت که در ان زمین نهالی باید کاشت
که ان نهال به درختی باید رست
از درخت میوه ها بیاد جست
وزان میوه ها لذتی باید برد
ان درخت بر زمین سایه خواهد زد
از این گرما به سایه پناه باید یرد
از چوب ان درخت قلم خواهم ساخت
همی نویسم که درعالم خوشی حاصل نیست
برروی کاغذی همی خواهم نوشت
که زمینی باید داشت و نهالی به کشت
از چوب ان کلبه ای باید ساخت
که سر درش را باید گذاشت
تابلوی مرگ عشق
شعر از :ایمان




گذر کوچه تنهایی
من از این حادثه دورم وبدان خرم اوست
فاصله راه چنین است وبکامش نکوست
سنگ بر مشت گرفتم زدم برغول سفید
بت اصلی کمین است وچه حاصل از لرزش بید
سرم از بازی دنیا به لاکی رفته
گذر کوچه تنها به یغما رفته
سفره مااگراز باده تهی هست چنان
نقل مجلس شراب است بنام فلان
ساقیامی بریز دمی از باده بگو
سخن خویش کم کن وبی پروا بگو
لذت مال دنیا به حب قندی شیرین است
ظرف قندان تهی وخلق از این سهیم است
شعر از :ایمان

LIDA
27-05-2012, 13:04
چون چرخ بکام يک خردمند نگشت


خواهی تو فلک هفت شمُر خواهی هشت


چون بايد مُرد و آرزوها همه هشت


چو مور خورد به گور و چه گرگ به دشت


....



می خوردن و شاد بودن آيين منست


فارغ بودن ز کفر و دين؛ دین منست


گفتم به عروس دهر کابين تو چیست


گفتــا دل خـرم تـو کابين مـن است


.............


دوری که در (او) آمدن و رفتن ماست


او را نه نهایت نه بدایت پیداست



کس می نزند دمی درین معنی راست


کاین آمدن از کجا و رفتن به کجاست


حکیم عمر خیام

LIDA
27-05-2012, 13:05
ساقی امشب درد دل راهی شده
اشک چشم از گونه ها جاری شده
درد هجری مانده است بر سینه ام
غربت دل روز به روز افزون شده
صحبت دل با که گویم روز و شب
صاحب دل از دلم مایوس شده
در تب وتاب دلم بر وصف او
صحبت یارباکه گویم شعرمن موزون شده
ساقیا جامه به تن کن بت میخانه شکن
طبع شاعرخوش نمود ومصرعش اخرشده






پیمانه فروش
یادم اید لحظه شیرین را
بوسه بر جام شراب و مزه شیرین را
چشم رو بستم مست مستم
جام می در هر دو دستم
سفره درویشی رو بستم
جام می در هم شکستم
بر سر جویی نشستم
بر سرم کوفتم هر دو دستم
ماکه مست بودیم و ظرف پیمانه فروختیم
لیک این پند بر تو ماهرگز خود نفروختیم




ساقی باده فروش
بده ای باده فروش می که جامم تهیست
لذت مستی به کامم تلخ و این هوشیاری نیست
مستی از کف برفته است شده ام عین خمار
ساقی می کجا رفته همه را کرده خمار
من خمار گیسوان یارم نییم ازبهر می
می ومستی بهانه است کجاست ان ساغر می

LIDA
27-05-2012, 13:06
چرادنیا اینگونه است
نمی دانم چرا خدا دنیارا اینگونه افرید
چرا ستاره ها صبح ها از دیده مخفیند
چرا سکه دو رو دارد
چرا خورشید هوو دارد
چراقلب ها از سنگ خارا شد
چرا خارهاسفره نشین محبت شد
چرامجنون نداشت لیلی
چرا رسوا شده عشقی
چرا زلف پریشانی منو مست وخرابم کرد
چرا پایان اینهمه عشقبازی طعم تلخ تنهایست






.
.
زبانم را نمی فهمی، نگاهم را نمی بینی
ز اشکم بی خبر ماندی و آهــم را نمی بینی
سخن ها خفته در چشمم، نگاهم صد زبان دارد
سیه چشما!
مگر طرز نگاهم را نمی بینی؟
سیه مژگان من!
موی سپیدم را نگاهی کن
سپید اندام من!
روز سیاهم را نمی بینی
پریشانم، دل مرگ آشیانم را نمی جویی
پشیمانم، نگاه عذر خواهم را نمی بینی
گناهم چیست، جز عشق تو؟
روی از من چه می پوشی؟
مگر ای ماه!
چشم بی گناهم را نمی بینی؟





آنگونه بپر، که پر نریزی

در دامن روزگار، سنگ است

بسیار مکن بلند خیزی

کافتادن نیک نام، ننگ است

گر صلح کنی و گر ستیزی

این نقش و نگار، ریو و رنگ است

گر سر بنهی و گر گریزی

شاهین سپهر، تیز چنگ است

LIDA
27-05-2012, 13:10
گذر مرد تنها
لحظه ای خواهد بود
که در ان لحظه تورا خواهم دید
چشم به راه شب و فردایی دگر
منتظربر سر کوچه هر کوی گذر
دل را به فردایی دگر خواهم داد
گذر از ثانیه ها به تمنای وصال
شوق بودن و چشیدن لحظه لذت را
شب هجران و فراغ و قصه فاصله ها
گذر از کوچه تنهایی به کامش تلخ بود
مردتنها و غریبی که در غربت بود





بی حاصل
مردی از غبار خاکم نیم از اتش وباد
تن رو با وضو شستم فارغ از اینهمه داد
زحمت از عالم تهی شد از بهر خاک وجود
سجده برادم چنین زد انکه از اتش بود
حاصل این عمر تهی شد از بهر این فاضله ها
رخت ماراکفن کن فارغ از این حادثه ها
عمر بی حاصل خود را به چه چیز اغشتی
کمی از سفره خلق و سخن به این درشتی
رخت عافیت به تن کن مشو غافل غیر
فرصت ما این دو روز است مکن با قافله سیر






فاصله
من از این حادثه دورم وبدان خرم اوست
فاصله راه چنین است وبکامش نکوست
سنگ بر مشت گرفتم زدم برغول سفید
بت اصلی کمین است وچه حاصل از لرزش بید
سرم از بازی دنیا به لاکی رفته
گذر کوچه تنها به یغما رفته
سفره مااگراز باده تهی هست چنان
نقل مجلس شراب است بنام فلان
ساقیامی بریز دمی از باده بگو
سخن خویش کم کن وبی پروا بگو
لذت مال دنیا به حب قندی شیرین است
ظرف قندان تهی وخلق از این سهیم است

LIDA
27-05-2012, 13:17
می خواهد پولک های رنگی باشد

یا سوسوی شمع هایی که بچه ها روشن کرده اند

فرقی نمی کند

ستاره ها

زمانی ستاره بودند

که من عاشق بودم

به آسمان بگویید

دست از سرم بدارد...







می نشینم
در چهارچوب محدود یک بی پنجره
با ضرب آهنگی خاکستری
و محو می شوم
در ملکوتی از خیال

شانه به شانه درد
زاییده می شوم
و بزرگ
آفتاب
از بی جهت ترین طلوع می کند
و سایه ای از ناگهان
شکل می گیرد
چقدر شبیه
چقدر زلال
آه... این سایه تمام من است






همسفر تنها نرو بزار تا با هم بريم

سرنوشتمون يكي هر دومون مسافريم

تازه از راه رسيدم هنوزم خسته راه

همسفر تنها نرو بزار تا منم بيام

سخت دل كندن از اين شهر و دلبستگي ها

موندن از خونه جدا با همه خستگي ها

جون به لبهام رسيده تا به كي در به دري

درد غربت رو تنم كه بازم بايد بري

بزار تا خستگي از اين تنه خسته بره

زخم دلبستگي از شهر دلبسته بره

اگه دلداري بياد من مي شم سنگ صبور

گوش به قصه هات مي دم شهر غربت راه دور

همسفر تنها نرو بزار تا با هم بريم

سرنوشتمون يكي هر دومون مسافريم

LIDA
27-05-2012, 21:27
بر کف دستم
دانه ای که نباشد
تو هم پر می کشی
گنجشکک
===
تو نیستی... اما من برایت چای می ریزم
دیروز هم نبودی که برایت بلیط سینما گرفتم
دوست داری بخند
دوست داری گریه کن
و یا دوست داری مثل آینه مبهوت باش
مبهوت من و دنیای کوچکم
دیگر چه فرق می کند
باشی یا نباشی
من با تو زندگی می کنم
===
هرشب خواب می بینم... سقوط می کنم از یک آسمانخراش...
و تو از لبه آن خم می شوی و دستم را می گیری
سقوط می کنم هرشب، از بام شب
و اگر تو نباشی که دستم را بگیری
بدون شک صبحگاه جنازه ام را
در اعماق دره ها پیدا می کنند...

LIDA
27-05-2012, 21:33
برای زیستن ، پوششی یگانه
و برای مردن کفی خاک
مرا بس بود .

اینک خیال تو چنان در برم می گیرد
که برهنگی ام را
جمله جامه های جهان
کفاف نمی دهد .
و چون بر این حال بمیرم
چنان می گسترم در جهان
که تمامت خاک هم
کفایت نمی کندم .

از تمام آسمان
ماه نقره گون
مرا بس بود
در حیرتم چگونه گرد نقره گون گیسویت
ماه را برده از خاطرم .

جهان بس فراخ بود و من
پروانه ئی بهت خورده
شگفتا
در تنگنای عشق تو
چه بی کرانه می یابم خود را...


باز آمدم به خانه، چه حالی! نگفتنی
دیدم نشسته مثل همیشه کنار حوض
پیراهن پلید مرا باز شسته بود
انگار خنده کرد ولی دل شکسته بود:
بردی مرا به خاک سپردی و آمدی؟
تنها نمی گذارمت ای بینوا پسر
می خواستم به خنده درآیم به اشتباه
اما خیال بود
ای وای مادرم...






محمد عیادزاده:

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
خوشا بر حال خوشبختش، بدست آورد دنیا را

نه جان و روح می بخشم نه املاک بخارا را
مگر بنگاه املاکم؟ چه معنی دارد این کارا؟

و خال هندویش دیگر، ندارد ارزشی اصلاً
که با جراحی صورت عمل کردند خال ها را

نه حافظ داد املاکی، نه صائب دست و پا ها را
فقط می خواستند این ها، بگیرند وقت ما ها را...

LIDA
27-05-2012, 21:34
برای زیستن ، پوششی یگانه
و برای مردن کفی خاک
مرا بس بود .

اینک خیال تو چنان در برم می گیرد
که برهنگی ام را
جمله جامه های جهان
کفاف نمی دهد .
و چون بر این حال بمیرم
چنان می گسترم در جهان
که تمامت خاک هم
کفایت نمی کندم .

از تمام آسمان
ماه نقره گون
مرا بس بود
در حیرتم چگونه گرد نقره گون گیسویت
ماه را برده از خاطرم .

جهان بس فراخ بود و من
پروانه ئی بهت خورده
شگفتا
در تنگنای عشق تو
چه بی کرانه می یابم خود را...


باز آمدم به خانه، چه حالی! نگفتنی
دیدم نشسته مثل همیشه کنار حوض
پیراهن پلید مرا باز شسته بود
انگار خنده کرد ولی دل شکسته بود:
بردی مرا به خاک سپردی و آمدی؟
تنها نمی گذارمت ای بینوا پسر
می خواستم به خنده درآیم به اشتباه
اما خیال بود
ای وای مادرم...






محمد عیادزاده:

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
خوشا بر حال خوشبختش، بدست آورد دنیا را

نه جان و روح می بخشم نه املاک بخارا را
مگر بنگاه املاکم؟ چه معنی دارد این کارا؟

و خال هندویش دیگر، ندارد ارزشی اصلاً
که با جراحی صورت عمل کردند خال ها را

نه حافظ داد املاکی، نه صائب دست و پا ها را
فقط می خواستند این ها، بگیرند وقت ما ها را...

LIDA
27-05-2012, 21:42
لحظه دیدارنزدیک‌ست .
بازمن دیوانه ام ، مستم .
باز میلرزد، دلم، دستم .
باز گوئی در جهان دیگری هستم .


های! نخراشی بغفلت گونه‌ام را ، تیغ !
های، نپریشی صفای زلفکم را ، دست !
وآبرویم را نریزی ، دل !
- ای نخورده مست -
لحظۀ دیدار نزدیکست .
اخوان ثالث





ناودانها شر شر باران بی‌صبری است
آسمان بی‌حوصله ، حجم هوا ابری است

کفشهایی منتظر در چارچوب در
کوله باری مختصر لبریز بی‌صبری است
.........
پشت شیشه می تپد پیشانی یک مرد
در تب دردی که مثل زندگی جبری است

و سرانگشتی به روی شیشه‌های مات
بار دیگر می نویسد : خانه‌ام ابری است

................
قیصر امین پور







اشک روی صورتم هست دونه دونه
تو دنیا کسی قدر دل منو نمیدونه
این دل نمیتونه که بی تو بمونه
دوست داره که تا صبح واسه تو بخونه
آخه این دل من بی تو شده دیونه
بری ازش میمونه فقط یه ویرونه
اشک روی صورتم هست دونه دونه
تو دنیا کسی قدر دل منو نمیدونه
این دل نمیتونه که بی تو بمونه
دوست داره که تا صبح واسه تو بخونه
آخه این دل من بی تو شده دیونه

LIDA
27-05-2012, 21:57
گناهت را نميبخشم! تو را با دیگری ديدم که گرم گفتگو بودی
با او آهسته ميرفتی سراپا محو او بودی
صدايت کردمو بر من چو بيگانه نگه کردی
شکستی عهد ديرينه گنه کردی گنه کردی
گناهت را نميبخشم! چه شبها را که من تنها به ياد تو سحر کردم
چه عمری را که بيهوده به پای تو هدر کردم
گناهت را نميبخشم! همين بود آن وفايی را که ميگفتی
همين بود آن صفايی را که ميگفتی
تو که خود اين چنين بودی چرا روزم سيه کردی
سيه کردی سيه کردی.....
گنه کردی گنه کردی.......




مدتی هست که حیرانم و تدبیری نیست
عاشق بی سر و سامانم و تدبیری نیست
از غمت سر به گریبانم وتدبیرینیست
خون دل رفته به دامانم و تدبیری نیست
از جفای تو بدین سانم و تدبیری نیست
چون توان کرد؟پشیمانم و تدبیری نیست
شرح درماندگی خود به که تقریر کنم؟
عاجزم؛ چاره ی من چیست؟ چه تدبیر کنم؟






روز مرگم، هر که شيون کند از دور و برم دور کنيد
همه را مســــت و خراب از مــــي انــــگور کنيـــــد

مزد غـسـال مرا سيــــر شــــرابــــــش بدهيد
مست مست از همه جا حـــال خرابش بدهيد

بر مزارم مــگــذاريــد بـيـــايد واعــــــظ
پـيــر ميخانه بخواند غــزلــي از حــــافـــظ

جاي تلقــيـن به بالاي سرم دف بـــزنيـــد
شاهدي رقص کند جمله شما کـــف بزنيد

روز مرگــم وسط سينه من چـــاک زنيـد
اندرون دل مــن يک قـلمه تـاک زنـيـــــــد

روي قــبـــرم بنويـسيــد وفــــادار برفـــت
آن جگر سوخته خسته از اين دار برفــــت

LIDA
27-05-2012, 21:58
فرشته

فرشته، اومدی از دور، چطوره حال و احوالت؟

یکم تن خسته ی راهی، غباره رو پر و بالت!

فرشته ،اومدی از دور، ببین از شوق تابیدم !

می دونستم می آی حالا، تو رو من خواب می دیدم!

چه خوبه اومدی پیشم، تو هستی این یه تسکینه !

چقدر آرامشت خوبه ، چقدر حرفات شیرینه !

فرشته ، آسمون انګار، خلاصه س تو دو تا بالت!

تو می ګی آخرش یک شب ، میان از ماه دنبالت !

میان، می ری ، نمی مونی ، تو مال آسمونایی !

زمین جای قشنګی نیست ، برای تو که زیبایی !

تو می ری...آره می دونم ! نمی ګم که بمون پیشم!

ولی تا لحظه رفتن، یه عالم عاشقت می شم !






تبسمهای نمناك تو را وقتی كه میبینم
دلم میگیرد و تر می شود احساس شیرینم
نشستی آن طرف ساكت ولی یكپارچه ابری
و بوی اشك می آید، خدای من ! چه می بینم
تو وقتی نرم میباری – بدون شكوه ای از من –
بدست باد میافتد طلایی های پرچینم
نگاهم نرم می لغزد ، خیالم اوج میگیرد
ترك خوردست احساسم و می خواهم كه بنشینم
كنارت می نشینم ، بی تعارف ، با سلامی گرم
به سردی پاسخم را می دهی یعنی كه : غمگینم
به آبی ها می اندیشی و حق باتوست میدانم
كمی تغییر كرده رنگ گلهایی كه می چینم
ندارم قابلیتهای سرخی را كه می خواهی
از این بهتر بگویم ؟ ظاهر و باطن و فقط اینم







زندگی باور میخواهد
آنـهـم از جـنـس امــیـد
کـه اگــــر ســـخــتـــی راه
بـه تـــــو یـک ســـــیـــلـــی زد
یـک امـیـد قـلـبـی به تــو گـویـد که
خـــــــــدا هــــــســــــت هــــــنــــــوز

LIDA
28-05-2012, 11:17
که من پروين فروغ شهر ايرانم
نه پوراندخت - نه آذر دخت - نه آتوسا - نه پانته آ
بلکه آرتميس سپهسالار ايران در نبرد پارس و يونانم
مرا گر در مقام همسري بيني نه يک همخواب و همبستر
که يک همراه و يک يار وفادارم
نه يک برده - مکن اينگونه پندارم که جوشد خون آزادي به
شريانم
بدون زن کجا ميداشت تاريخ تو ؟
آرش با کمانش ؟
کاوه آهنگر با گرز و سندانش ؟
بدون زن کجا ميداشتي آن شاعر طوسي ؟
نگهبان زبان پارسي ؟
استاد فردوسي ؟
مرا گر در مقام مادري بيني
“مگو با من که هست فرشي از بهشت زير پايم "
نگاهم کن که زير پاي من دنيا به جريان است
ز نور عشق من رخشنده کيهان است
که با دستان من گردون بجريان است
که جاي پاي من بر چهره سرخ و سپيد و سبز ايران است
برو اي مرد دگر مبر آسان به لب نامم,
که من آزاده زن - فرزند ايرانم.

زنده ياد پروين اعتصامي





مگذار كه عشق ، به عادتِ دوست داشتن تبديل شود !
مگذار كه حتي آب دادنِ گلهاي باغچه ، به عادتِ آب دادنِ گلهاي باغچه بدل شود !
عشق ، عادت به دوست داشتن و سخت دوست داشتنِ ديگري نيست ، پيوسته نو كردنِ خواستني ست كه خود پيوسته ، خواهانِ نو شدن است و ديگرگون شدن.
تازگي ، ذاتِ عشق است و طراوت ، بافتِ عشق . چگونه مي شود تازگي و طراوت را از عشق گرفت و عشق همچنان عشق بماند ؟
عشق، تن به فراموشي نمي سپارد ، مگر يك بار براي هميشه .
جامِ بلور ، تنها يك بار مي شكند . ميتوان شكسته اش را ، تكه هايش را ، نگه داشت . اما شكسته هاي جام ،آن تكه هاي تيزِ برَنده ، ديگر جام نيست .
احتياط بايد كرد . همه چيز كهنه ميشود و اگر كمي كوتاهي كنيم ، عشق نيز .
بهانه ها جاي حسِ عاشقانه را خوب مي گيرند......................




به کجا بردی
آن همه احساس را
که ذره ذره پس انداز کردم
تا برایت عشق بخرم
ذره ذره جمع می کردم
5شنبه ها را
از هر گلبرگ خشکیده ای
رنگی را
برای نقاشی قلب تو
که ای کاش رنگ گلبرگ ها
تیره نبود ...

LIDA
28-05-2012, 11:19
خیلی ممنون انقد آسون منو داغون کردی
واسه احساسی که داشتم دلمو خون کردی
تو که هیچ حسی به این قصه نداشتی واسه چی
منو به محبت دو روزه مهمون کردی
همه عالم می دونستن که بری میمیرم
اما رفتی و همه عالمو حیرون کردی
خیلی ممنون واسه هرچی که آوردی به سرم
خیلی ممنون ولی من هیچ وقت ازت نمی گذرم
من حواسم به تو بود و تو دلت سر به هوا
با همین سر به هواییت منو ویرون کردی
من که با نگاه شیرین تو فرهاد شدم
مگه این کافی نبود که منو مجنون کردی







غربت من هرچی که هست از با تو بودن بهتره
اخر خط زندگی این نفس های آخره
وقتی دارم با هر نفس از این زمونه سیر می شم
وقتی با یه زخم زبون از این و اون دلگیر می شم
این آخر راهه دیگه باید که تنها بمیرم
تنها تو اوج بی کسی تو غربت آروم بگیرم
باید برم باید برم باید که بی تو بپرم
آخ که چه سنگین می زنه این نفس های آخرم
سکوت من نشونه رضایتم نیست می دونی
گلایه هامو می تونی از توی چشام بخونی
بگو آخه جرمم چیه که باید اینجور بسوزم
هیچی نگم داد نزنم لبهامو رو هم بدوزم
دربه در غزل فروش منم که گیتار می زنم
با هر نگاه به عکست انگار خودمو دار می زنم
نفرین به عشق به عاشقی نفرین به بخت و سرنوشت
به اون نگاه که عشقتو تو سرنوشت من نوشت
نفرین به من نفرین به تو نفرین به عشق من و تو
به ساده بودن منو به اون دل سیاه تو







کنارم هستی و اما دلم تنگ میشه هر لحظه
خودت میدونی عادت نیست فقط دوست داشتنه محضه
کنارم هستی و باز هم بهونه هامو میگیرم
میگم: وای چقدر سرده میام دستاتو میگیرم
یه وقت تنها نری جایی که از تنهایی میمیرم
از اینجا تا دم در هم بری دلشوره میگیرم
فقط تو فکر این عشقم تو فکر بودن با هم
محاله پیش من باشی برم سرگرم کاری شم
میدونم که یه وقت هایی دلت میگیره از کارم
روزایی که حواسم نیست بگم خیلی دوست دارم
تو هم مثل منی انگار از این دلتنگی ها داری
تو هم از بس منو میخوای یه جورایی خودآزاری
کنارم هستی و انگار همین نزدیکیاست دریا
مگه موهاتو وا کردی که موجش اومده اینجا
قشنگه ردپای عشق بیا بی چتر زیر برف
اگه حاله منو داری می فهمی یعنی چی این حرف

LIDA
28-05-2012, 11:20
نام تو

نمی خواستم نام چنگیز را بدانم
نمی خواستم نام نادر را بدانم
نام شاهان را
محمد خواجه و تیمور لنگ .
نام خفت دهنده گان را نمی خواستم و
خفت چشنده گان را .
می خواستم نام تو را بدانم .
و تنها نامی را که می خواستم
ندانستم .

احمد شاملو





خاطرات قطاری که سوار نشدم ولی پیاده می شوم
هو هو چی چی / / / / هو هو چی چی
شهر من قطار ندارد
ولی تا دلت بخواهد بچه دارد
که مثل ترن قطار دود می کنند
و برای هواپیما دست تکان می دهند
و آخر
تنها به مقصد می رسند
/ مثل قطاری که چپ کند
خودشان را راست می کنند
تا راستگو به نظر برسند
/ مثل دیوانه ها
کودکیم را سوت می زنم تا به ایستگاه برسم
/ می رسم
/ به چرخ یخ دربهشت
/ پیاده نمی شوم
برای بهشت رفتن هنوز جوانم
آقا تا ایستگاه آخر چقدر راه مانده ....








یاد ایامی از رهی معیری


یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتم
در میان لاله و گل آشیانی داشتم
گرد آن شمع طرب می سوختم پروانه وار
پای آن سرو روان اشک روانی داشتم
آتشم بر جان ولی از شکوه لب خاموش بود
عشق را از اشک حسرت ترجمانی داشتم
چون سرشک از شوق بودم خاکبوس در گهی
چون غبار از شکر سر بر آستانی داشتم
در خزان با سرو و نسرینم بهاری تازه بود
در زمین با ماه و پروین آسمانی داشتم
درد بی عشقي زجانم برده طاقت ورنه من
داشتم آرام تا آرام جانی داشتم
بلبل طبعم «رهی» باشد زتنهایی خموش
نغمه‌ها بودی مرا تا هم زبانی داشتم

LIDA
28-05-2012, 11:20
نام تو

نمی خواستم نام چنگیز را بدانم
نمی خواستم نام نادر را بدانم
نام شاهان را
محمد خواجه و تیمور لنگ .
نام خفت دهنده گان را نمی خواستم و
خفت چشنده گان را .
می خواستم نام تو را بدانم .
و تنها نامی را که می خواستم
ندانستم .

احمد شاملو





خاطرات قطاری که سوار نشدم ولی پیاده می شوم
هو هو چی چی / / / / هو هو چی چی
شهر من قطار ندارد
ولی تا دلت بخواهد بچه دارد
که مثل ترن قطار دود می کنند
و برای هواپیما دست تکان می دهند
و آخر
تنها به مقصد می رسند
/ مثل قطاری که چپ کند
خودشان را راست می کنند
تا راستگو به نظر برسند
/ مثل دیوانه ها
کودکیم را سوت می زنم تا به ایستگاه برسم
/ می رسم
/ به چرخ یخ دربهشت
/ پیاده نمی شوم
برای بهشت رفتن هنوز جوانم
آقا تا ایستگاه آخر چقدر راه مانده ....








یاد ایامی از رهی معیری


یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتم
در میان لاله و گل آشیانی داشتم
گرد آن شمع طرب می سوختم پروانه وار
پای آن سرو روان اشک روانی داشتم
آتشم بر جان ولی از شکوه لب خاموش بود
عشق را از اشک حسرت ترجمانی داشتم
چون سرشک از شوق بودم خاکبوس در گهی
چون غبار از شکر سر بر آستانی داشتم
در خزان با سرو و نسرینم بهاری تازه بود
در زمین با ماه و پروین آسمانی داشتم
درد بی عشقي زجانم برده طاقت ورنه من
داشتم آرام تا آرام جانی داشتم
بلبل طبعم «رهی» باشد زتنهایی خموش
نغمه‌ها بودی مرا تا هم زبانی داشتم

LIDA
28-05-2012, 11:27
ببین ای بانوی شرقی ای مثل گریه صمیمی
همه هر چی دارم اینجاست، تو این خورجین قدیمی
خورجینی که حتی تو خواب ، از تنم جدا نمی شه
مثل اسم و سرنوشتم دنبالم بوده همیشه
بانوی شرقی من ، ای غنی تر از شقایق
مال تو ارزونی تو ، خورجین قلب این عاشق

توی این خورجین کهنه شعر عاشقانه دارم
برای تو و به اسمت یک کتاب ترانه دارم
یه سبد گل دارم اما ، گل شرم و گل خواهش
تنی از عاطفه سیراب ، تنی تشنه ی نوازش
بانوی شرقی من ، ای غنی تر از شقایق
مال تو ارزونی تو ، خورجین قلب این عاشق

این بوی غریب راه نیست ، بوی آشنای عشقه
تپش قلب زمین نیست ، این صدا صدای عشقه
اسم تو داغی شرمه ، تو فضای سرد خورجین
خواستن تو یه ستاره ست پشت این ابرای سنگین
خورجینم اگه قدیمی ، اگه بی رنگه و پاره
برای تو اگه حتی ارزش بردن نداره
واسه من بود و نبوده ، هر چی که دارم همینه
خورجینی که قلب این عاشقترین مرد زمینه
بانوی شرقی من ، ای غنی تر از شقایق
مال تو ارزونی تو ، خورجین قلب این عاشق





زندگی...
زندگی یک ارزوی دور نیست
زندگی یک جست و جوی کور نیست
زیستن در پیله ی پروانه چیست؟!
زندگی کن زندگی افسانه نیست.
...گوش کن...!!
دریا صدایت میزند!
هر چه نا پیدا صدایت می زند!
جنگل خاموش میداند تورا.
با صدایی سبز می خواند تورا.
اتشی در جان توست.
قمری تنها پی دستان توست.
پیله ی پروانه از دنیا جداست.
زندگی یک مقصد بی انتهاست.
هیچ جایی انتهای راه نیست!
این تمامش ماجرای زندگیست...!!!







و امروز
با کوله باری از غم و خاطراتی که از تو دارم
برای تمام آرزوهای
از دست رفته ام حیرانم
زمستان چه زود آمد
حتی دربهار !!!

LIDA
28-05-2012, 11:28
ببار اي نم نم باران زمين خشك را تر كن
سرود زندگي سر كن دلم تنگه ... دلم تنگه
بخواب ، اي دختر نازم بروي سينه ي بازم
كه همچون سينه ي سازم همه ش سنگه...همه ش سنگه
نشسته برف بر مويم شكسته صفحه ي رويم
...خدايا ! با چه كس گويم كه سر تا پاي اين دنيا
همه ش ننگه ... همه ش رنگه






شعر از یغما گلرویی
.
.
.
دستم نه،
اما دلم به هنگام نوشتن ِ نام ِ تو می لرزد!

نمی دانم چرا
وقتی به عکس ِ سیاه و سفید این قاب ِ طاقچه نشین
نگاه می کنم،
پرده ی لرزانی از باران و نمک
چهره ی تو را هاشور می زند!
همخانه ها می پرسند:
این عکس کوچک ِ کدام کبوتر است،
که در بام تمام ترانه های تو
رد ِ پای پریدنش پیداست؟
من نگاهشان می کنم،
لبخند می زنم
و می بارم!

حالا از خودت می پرسم! عسلبانو!
آیا به یادت مانده آنچه خاک ِ پُشت ِ پای تو را
در درگاه ِ بازنگشتن گِل کرد،
آب ِ سرد ِ کاسه ی سفال بود،
یا شورآبه ی گرم ِ نگاهی نگران؟
پاسخ ِ این سؤال ِ ساده،
بعد از عبور ِ این همه حادثه در یاد مانده است؟
کبوتر ِ باز برده ی من!









فقط فرض کن !!! یغما گلرویی
.
.
.
فرض کن پاک کنی برداشتم
و نام تو را
از سر نویس ِ تمام نامه ها
و از تارک ِ تمام ترانه ها پاک کردم!
........
فرض کن با قلمم جناق شکستم!
به پرسش و پروانه پشت کردم
و چشمهایم را به روی رویش ِ رؤیا و روشنی بستم!
فرض کن دیگر آوازی از آسمان ِ بی ستاره نخواندم،
حجره ی حنجره ام از تکلم ترانه تهی شد
و دیگر شبگرد ِ کوچه ی شما،
صدای آواز های مرا نشنید!

بگو آنوقت،
با عطر ِ آشنای این همه آرزو چه کنم؟
با التماس این دل ِ در به در!
با بی قراری ابرهای بارانی...
باور کن به دیدار ِ آینه هم که می روم،
خیال ِ تو از انتهای سیاهی ِ چشمهایم سوسو می زند!
موضوع دوری ِ دستها و دیدارها مطرح نیست!
همنشین ِ نفسهای من شده ای!
با دلتنگی ِ دیدگانم یکی شده ای!