توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : تاپيك جامع پرسش و پاسخهاي مذهبي
صفحه ها :
1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
[
12]
13
moeinm37
11-03-2008, 16:36
با توجه به آية 261 سورة بقره که ميفرمايد: "کساني که اموال خود را در راه خدا انفاق ميکنند، همانند بذري هستند که هفت خوشه بروياند، که در هر خوشه يک صد دانه باشد; و خداوند آن را براي هر کس بخواهد ]و شايستگي داشته باشد[، دو ]يا چند[ برابر ميکند"، آيا بخشندگي خداوند، حساب و کتاب دارد؟
آري، بخشندگي خداوند، همانند ديگر افعال او; چون بر اساس علم و حکمت است، حساب و کتاب دارد و با قابليت افراد متفاوت است و در آية بالا، پاداشي هفت صد برابر، تنها گوشهاي از فضل و بخشش او را به نمايش گذاشته; چون در ادامه ميفرمايد: "وَاللَّهُ يُضَـَعِفُ لِمَن يَشَآء;(بقره،261) خداوند ]آن پاداش هفت صد برابر را[ براي هر کس بخواهد چند برابر ميکند."و براي اين که اين همه بخشندگي از جانب او تعجبانگيز نباشد، در ادامه ميفرمايد: "وَاللَّهُ وَ َسِعٌ عَلِيمٌ ; چرا که او ]از نظر رحمت و قدرت[ وسيع و ] به همه چيز[ آگاه است."(1)البته در صورتي که "انفاق"، در راه خدا و به طلب خشنودي او باشد افزايش يافتن پاداش از لوازم تخلفناپذير آن خواهد بود و در قرآن کريم به شرايطي در انفاق اشاره شده که در واقع بيان گر شرايط آن پاداشهاي عظيم خداوندي است، پارهاي از اين شرايط که خود حکايت از حساب و کتاب پاداشها نيز دارد، عبارت است از: اخلاص (بقره، 265); بدون منت و آزار (بقره، 264); پنهاني (بقره، 279); بهترينها و دوست داشتنيها (آل عمران، 92); پاک و حلال (بقره، 267 و مائده، 27) و... .
(1) ر.ک: تفسير نمونه، آيت الله مکارم شيرازي و ديگران، ج 2، ص 313، دار الکتب الاسلامية / ترجمه تفسير الميزان، علامه طباطبايي، ترجمه محمدتقي مصباح يزدي، ج 2، ص 544، بنياد علمي و فکري علامه طباطبايي.
moeinm37
11-03-2008, 16:49
چرا "رحمة للعالمين" بودن خداوند در اين دنيا، همة افراد با تقوا و نيکوکار در بعضي مسائل شخصي و زندگي را شامل نميشود؟
رحمت خدا دو گونه است: 1. رحمت عام که شامل همة موجودات اعم از مؤمن، کافر، بد و خوب ميشود: "وَرَحْمَتِي وَسِعَتْ کُلَّ شَيْءٍ;(اعراف،156) رحمتم همه چيز را فرا گرفته"; "رَبَّنَا وَسِعْتَ کُلَّ شَيْءٍ رَّحْمَةً وَ عِلْمًا;(غافر،7) پروردگارا! رحمت و علم تو همه چيز را فرا گرفته است." 2. رحمت خاص که مخصوص اهل ايمان و نيکوکاران است که شامل کافران و منافقان نميشود: "إِنَّ رَحْمَتَ اللَّهِ قَرِيبٌ مِّنَ الْمُحْسِنِينَ;(اعراف،56 ) رحمت خدا به نيکوکاران نزديک است."; "وَ کَانَ بِالْمُؤْمِنِينَ رَحِيمًا ;(احزاب،43) او نسبت به مؤمنان همواره مهربان بوده است."(1) انسان در دنيا هر چه قدر هم بد باشد، باز هم مورد لطف و رحمت خدا مانند رزق و روزي و کمکهاي ديگر است: "کُلاًّ نُّمِدُّ هَـََّؤُلاَ َّءِ وَ هَـََّؤُلاَ َّءِ مِنْ عَطَـآءِ رَبِّکَ وَ مَا کَانَ عَطَـآءُ رَبِّکَ مَحْظُورًا ;(اسرأ،20) هر يک از اين دو گروه را از اعطاي پروردگارت، بهره و کمک ميدهيم، و عطاي پروردگارت هرگز از کسي منع نشده است." در عين حال، رحمتهاي خاص براي افراد نيکوکار و باتقوا وجود دارد: "وَرَحْمَتِي وَسِعَتْ کُلَّ شَيْءٍ فَسَأَکْتُبُهَا لِلَّذِينَ يَتَّقُونَ وَيُؤْتُونَ الزَّکَوَةَ وَالَّذِينَ هُم باياَِتِنَا يُؤْمِنُونَ ;(اعراف،156) و رحمتم همه چيز را فرا گرفته و آن را براي آنها که پرهيزکارند و زکات را ميپردازند و آنها که به آيات ما ايمان ميآورند، مقرر خواهم داشت."; "فَأَمَّا الَّذِينَ ءَامَنُواْ وَ عَمِلُواْ الصَّـَـلِحَـَتِ فَيُدْخِلُهُمْ رَبُّهُمْ فِي رَحْمَتِه...;(جاثيه،30) اما کساني که ايمان آوردند و عمل صالح انجام دادند، پروردگارشان آنها را در رحمت خود وارد ميکند." اما اين که چرا گاهي رحمت خاص در بعضي کارها، شامل بعضي افراد باتقوا و نيکوکار نميشود، ممکن است به علت جهتهايي مانند: 1. گناه فرد; 2. امتحان الهي; 3. تنبيه با هدف تربيت و... باشد، ولي درهر حال، شامل نشدن رحمتها به طور موقت، در برخي موارد براي نيکوکاران، خود بر مبناي رحمت و حکمت است.(2)
(1) ر.ک: قاموس قرآن، سيد علي اکبر قرشي، ج 3، ص 72، دارالکتب الاسلامية. (2) ر.ک: تفسير نمونه، آيت اللّه مکارم شيرازي و ديگران، ج 6، ص 391ـ393، دارالکتب الاسلامية.
moeinm37
11-03-2008, 16:50
با توجه به آن که براساس آيات قرآن، خداوند شديد العقاب است و هر ذره از کار خير و شر را بدون اجر و جزا نميگذارد، برخي از مداحان و سخنرانان براي نشان دادن رحمت خدا در جريان غرق شدن فرعون ميگويند: براساس روايات اگر فرعون در آن هنگام از خود خداوند کمک ميخواست، خداوند مهربان او را ميبخشيد! آيا شخصي مانند فرعون با آن همه گناه و ظلم و ستم به مردم، به اين راحتي ممکن است بخشيده شود؟! آيا در اين زمينه چنين روايتي صحيح است؟
پرسشگر محترم! در پاسخ به چند نکته توجه فرماييد: 1. در اين که خداوند نسبت به بندگانش مهربان، بخشنده و رئوف است، شکي نيست و آيات و روايات فراواني بر اين حقيقت وجود دارد. مانند: سورهها و آيات: حمد، 3; بقره، 37، 54، 143، 192 و... . 2. بر اساس تصريح آيات قرآن کريم، "براي کساني که کارهاي زشت انجام ميدهند و به هنگام فرا رسيدن مرگ توبه ميکنند، توبهاي نيست."(نسأ،18.) چون توبة چنين افرادي که به هنگام نزول بلا و گرفتار شدن در چنگال مرگ، در واقع نوعي ايمان اضطراري است که هر جاني و مجرم و گناهکاري از آن دم ميزند و چنين ايماني که از روي ناچاري است ارزش ندارد. 3. بر اساس آيات قرآن، که ميفرمايد: "بني اسرائيل را از دريا ]رود نيل[ عبور داديم، و فرعون و لشکرش از سر ظلم و تجاوز به دنبال آنها رفتند، تا هنگامي که غرقاب دامن او را گرفت، گفت ايمان آوردم که هيچ معبودي جز کسي که بني اسرائيل به او ايمان آوردهاند وجود ندارد و من از مسلمين هستم!".(يونس، 90.) فرعون اظهار ايمان کرد و بحث کمک جستن از حضرت موسي(ع) مطرح نبوده، بلکه بحث اعتراف و اظهار ايمان و تسليم شدن فرعون بوده است; گر چه ايمان آوردن و تسليم شدن فرعون براي نجات از غرق شدن بوده است و چنين روايتي که اگر فرعون از خود خداوند کمک ميخواست، نجات پيدا ميکرد، يافت نشد. ظاهراً چنين روايتي درباره ماجراي حضرت موسيغ با قارون بوده است.براي آگاهي بيشتر، ر.ک: 1ـ قصص الانبيأ، سيد نعمت الله جزايري، ص 279، کتابخانة آية الله مرعشي نجفي، قم .2ـ الميزان، علامه طباطبائي، ج 10، ص 117ـ118، انتشارات اسلامي، قم
moeinm37
11-03-2008, 16:50
فرق رحمت خدا و عذاب و بلا چيست ؟
آنچه که در عالم اصل است رحمت خداوند است آفرينش و برنامههاي آن جملگي جلوهاي از رحمت خداوند هستند حتي با ديد دقيق برخي مصائب نيز جلوهاي از رحمت او هستند زيرا که موجب تنبيه و بيداري ميگردد. البته زمينه اين مصائب را بايد در عمل خود انسان جستجو نمود ولي خداوند به جهت تنبيه آدمي را به عواقب آن دچارميسازد. در هر صورت يک معيار تقريبي براي تشخيص اينکه مصائب از کدام نوع است ميتوان ارائه نمود و آن اينکه اگر در گرفتاري توجه به خدا و تنبيه حاصل ميشود و دل انسان را نرم ميکند رحمت است و اگر چنين نيست نعمت است و بايد با استغفار و دعا و ديگر اعمال خير حال را دگرگون نمود
moeinm37
11-03-2008, 16:51
آيا خلود در جهنم با رحمت و شفقت خدا منافات ندارد
گناهکاراني که در قيامت به عذاب الهي گرفتار ميشوند، پس از مدت زماني معين عذاب آنها پايان يافته و يا ازطريق شفاعت بخشيده ميشوند. اما عدهاي هستند که هيچ زمينهاي براي بخشش و پاک شدنشان وجود ندارد؛ مانندکافران و معاندين که اين افراد به تصريح قرآن کريم هميشه در عذاب جهنم گرفتار خواهند بود و اين امر منافاتي بارحمت بيکران خداوند متعال ندارد؛ زيرا : اولاً ، رحمت الهي قابل مقايسه با عواطف انساني نيست. انسان گاه بر اثر عواطف خود حکمي برخلاف حکمت و مصلحت صادر ميکند، در حالي که رحمت خداوند عين حکمتش است و اگر عدل و حکمت اقتضاي خلود در جهنم را داشته باشد، رحمتش برخلاف آن حکم نميکند.ثانيا ، کيفر اخروي مانند عقوبتهاي دنيايي، جنبه قراردادي و اعتباري ندارد؛ بلکه تجسم عيني عمل است وانسان - که موجودي جاودان است - اعمالش نيز جاودانگي دارد و کساني که نفس خود را پليد و شيطاني ميپرورنددر قيامت، خود عذاب خويشند و سرمايه حيات ابدي آنان همان کنشها و خصلتهايي است که خود کسب کردهاند.
براي آگاهي بيشتر در اين زمينه ر . ک : عدل الهي ، شهيد مطهري.
moeinm37
11-03-2008, 16:51
رحمت و لطف خداوند بر گناهکاران چگونه است؟
(يکي از دو جواب انتخاب شود)درباره رحمت خدا، دو ويژگي «بيش تر»ي و «پيش تر»ي بسيار نمايان و مشهود است «يا من سبقت رحمته غضبه» و جلوه هاي رحمت خدا را در نظام تکوين، نظام تشريع و نظام آخرت به خوبي مي توان مشاهده کرد که اصل در آفرينش فراواني نعمت ها و گستردگي بهره مندي هاست و ويراني ها و آسيب از عوارض بعدي به شمار مي آيد.و اصل در راهنمائيهاي الهي و فرستادن پيامبران، هدايت و رشد و تعالي انسان هاست و اجراي حدود و محدوديت ها به منظور کنترل و پيشگيري مي باشد.و همچنين اصل در نظام آخرت؛ بهره مندي از لطف و بخشش و شفاعت الهي است مگر کسي که قابليت نداشته باشد. به همين جهت خداوند متعال پاداش نيکان را ده برابر و مجازات زشت خويان را برابر مي دهد. «من جاء بالحسنه فله عشر امثالها و من جاء بالسيئه فلا يجزي الا مثلها و هم لا يظلمون» (سوره انعام (6)، آيه 16)در پايان به يک نکته معرفتي نيز توجه شما را جلب مي کنيم:رحمت حق تعالي دوگونه قابل نگرش و بررسي ميباشد: گونه نخست ملاحظه عنايت باريتعالي از جهت فاعلي صرف و بدون لحاظ جهت قابلي است. در اين مرتبه رحمت و فياضيت حق تعالي نسبت به همه ممکنات مساوي است زيرا او «تامالفاعليه» است و هيچ بخل و کمبودي در افاضه ندارد. نگرش دوم ملاحظه رحمت حق تعالي با توجه به شرايط قابلي و پذيرش فيض است. در اين مرحله قطعاً قابليتها متفاوتند و عنايت حق تعالي نيز نسبت به هر موجودي متناسب باپذيرش و قابليت قابل ميباشد.
پاسخ دوم
لذا مي توان گفت: گردش شب و روز و نزول برکات آسماني و روزي و رشد و پرورش موجودات همگي از مظاهر رحمت خداست. «فانظر الي آثار رحمه الله کيف يحي الارض بعد موتها ...» (سوره روم، آيه 50)البته رحمت خدا علاوه بر نظام تکوين در نظام تشريع و در آخرت داراي جلوه هاي متعدد و فراوان است.چنان که درباره قرآن گفته شده است: «و ننزل من القرآن ما هو شفاء و رحمه للمؤمنين» (سوره اسراء(17)، آيه 82) و درباره آمرزش گناهان داريم: «و ربک الغفور ذوالرحمه ...» ؛ (سوره کهف، (18)، آيه 58)========در آيات فراواني از قرآن کريم، سخن از رحمت خداوند به ميان آمده است: فبما رحمة من الله لنت لهم و لو کنت فظا غليط القلب لأنفضوا من حولک فاعف عنهم واستغفرلهم و شاورهم في الأمر فاذا عزمت فتوکل علي الله ان الله يحب المتوکلين اي پيامبر! از پرتو رحمت الهي با آنان نرم ومهربان شدي و اگر خشن و سنگدل بودي، از اطراف تو پراکنده ميشدند. بنابراين آنها را ببخش و برايشان آمرزش بخواه و در کارها با ايشان مشورتکن. اما هنگامي که تصميمت را گرفتي، بر خدا توکل کن؛ زيرا خدا توکل کنندگان را دوست دارد{m، (آل عمران، آيه 159).در ديگر آيات قرآن و نيز سيره پيامبر(ص) و امامان معصوم(ع) آنچه نمايان است، تجلي «رحمت» است؛ چنان که در قرآن بيش از هزار بار از «ربوبيت» و پرورش دهندگي خداوند ياد شده است و تنها يک بار از «جباريت» خداوند نام سخن به ميان آمدهاست.علاوه بر کتاب تشريع (قرآن) در کتاب گسترده تکوين (جهان هستي) نيز آنچه فراگير است، «گرمي خورشيد»، «لطافت باران»، «سبزي گياهان» در هم کوبيدن «سيل» و «زلزله» و «آتشفشان» در خبرهاي کوتاه و به طور مقطعي مطرح گشته است.و در هنگام حسابرسي به اعمال بندگان نيز، خداوند در برابر نيکي حداقل «ده برابر» پاداش ميدهد و در برابر خطا و زشتي، به همان مقدار کيفر ميکند. اين همه نشان از سبقت رحمت خداوند بر غضب او در «نظام تکوين»، «نظام تشريع» و «صحنه قيامت»دارد.اولياي خدا يکتا پرستان نيز گوي سبقت را در «رحمت»، «مدارا» و «لطف» به ديگران از همه ربودهاند و نزد آنان تمام انسانها محترماند و مستضعفان - که پشتوانه و پناهگاهي ندارند - از احترام ويژهاي برخوردارند، چنان که پيامبر(ص) در طول زندگاني خود، به پيامبررحمت مشهور بود. آن حضرت به اندازهاي گذشت داشت که «وحشي» قاتل بيرحم حمزه سيدالشهدا را بخشيد. اما تمام اين لطف و رحمتها، براي عموم مردم و دشمنان ناآگاه است؛ ولي در برابر عده کمي - که سردمدار کفر و شرک و توطئه هستند - با قهر و خشونت برخورد ميشدتا آلودگي آنها به جامعه سرايت نکند. و اگر جنگي اتفاق ميافتاد، تا هنگام رفع فتنه ادامه مييافت. در اين باره قرآن مجيد ميفرمايد: و قاتلوهم حتي لا تکون فتنه آنها را بکشيد تا فتنه و آشوبي ازبين برود{m، (بقره، آيه 193).
moeinm37
11-03-2008, 16:52
خداوند با اين همه لطف و رحمت چگونه به پيامبرش فرمود: "اگر هفتاد بار هم براي اين بندگان استغفار کني، من آنها را نميبخشم"; در اين جا رحمت خدا چه ميشود؟ صفتي که .... تمام صفتهاي پاک خداست.
رحمت خدا دو گونه است: 1. رحمت عام که شامل همة موجودات اعم از مؤمن، کافر، بد و خوب ميشود: "وَرَحْمَتِي وَسِعَتْ کُلَّ شَيْءٍ;(اعراف،156) رحمتم همه چيز را فرا گرفته"; "رَبَّنَا وَسِعْتَ کُلَّ شَيْءٍ رَّحْمَةً وَ عِلْمًا;(غافر،7) پروردگارا! رحمت و علم تو همه چيز را فرا گرفته است." 2. رحمت خاص که مخصوص اهل ايمان و نيکوکاران است که شامل کافران و منافقان نميشود: "إِنَّ رَحْمَتَ اللَّهِ قَرِيبٌ مِّنَ الْمُحْسِنِينَ;(اعراف،56 ) رحمت خدا به نيکوکاران نزديک است."; "وَ کَانَ بِالْمُؤْمِنِينَ رَحِيمًا ;(احزاب،43) او نسبت به مؤمنان همواره مهربان بوده است."(ر.ک: قاموس قرآن، سيد علي اکبر قرشي، ج 3، ص 72، دارالکتب الاسلامية.) انسان در دنيا هر چه قدر هم بد باشد، باز هم مورد لطف و رحمت خدا مانند رزق و روزي و کمکهاي ديگر است: "کُلاًّ نُّمِدُّ هَـََّؤُلاَ َّءِ وَ هَـََّؤُلاَ َّءِ مِنْ عَطَـآءِ رَبِّکَ وَ مَا کَانَ عَطَـآءُ رَبِّکَ مَحْظُورًا ;(اسرأ،20) هر يک از اين دو گروه را از اعطاي پروردگارت، بهره و کمک ميدهيم، و عطاي پروردگارت هرگز از کسي منع نشده است." اگر انسان از اين عطا و رحمت الهي به خوبي استفاده نمود و خود را شايسته دريافت رحمتهاي خاص الهي کرد، در اين صورت رحمت خاص الهي نيز به اندازة لياقتش، شامل حالش خواهد شد. ولي اگر خودش نخواست و با وارد شدن در کفر، نفاق و انجام کارهاي زشت، خود را از آن دور نمود، مقصر خودش خواهد بود که نخواسته از رحمت خاص الهي استفاده نمايد. افرادي که در آيه 80 سورة توبه به آنها اشاره شد; يعني منافقان، از اين گونه افرادند; لذا مغفرت و آمرزش که از رحمتهاي خاص الهي است شامل حال آنها نميشود. چنان که قرآن کريم دراين آيه به علت آن نيز اشاره نموده، ميفرمايد: "فَلَن يَغْفِرَ اللَّهُ لَهُمْ ذَ َلِکَ بِأَنَّهُمْ کَفَرُواْ بِاللَّهِ وَرَسُولِه;(توبه،80) هرگز خدا آنها را نميآمرزد! چرا که خدا و پيامبرش را انکار کردند." بنابراين منافقان نيز مورد لطف و رحمت عام خدا هستند; ولي اگر بخواهند که خداوند لطف خاصش را شامل حال آنان کند، بايد در دنيا از کفر و نفاق دست بردارند و توبه کنند، تا لايق آمرزش و لطف خاص الهي قرار گيرند; اما اگر با حال کفر و نفاق از دنيا رفتند، آمرزش و وارد شدن در نعمتهاي بهشتي که از رحمتهاي خاص الهي است، شامل حال آنان نخواهد شد.
moeinm37
11-03-2008, 16:52
گويند خداوند مهربانترازمادراست در حالي که اگرفرزندي درآتش بسوزدمادر براي نجات او خود را به خطر مي اندازد درحالي که خداوندآدمي رابه جهنم مي برد؟
اين که خداوند از مادر مهربانتر است امري قطعي و مسلم است. بلکه مهربانيهاي پدر مادر و ... همه جلوههايي ازرحمت و عنايت الهي است. چه اوست که اين همه عشق و محبت را در ضمير والدين به صورت غريزي نهاده است تاآنان با ميل و علاقه تمام تلاش خود را در جهت رشد فرزندان خود به کار گيرند. ليکن بايد متوجه اين نکته بود که بين محبتهاي الهي و غير الهي تفاوتي عمده وجود دارد و آن اين است که: محبت والدين و ديگر انسانها غالبا احساسي بيش نيست و در برخي از موارد برخلاف حکم عقل ،حق و عدالت عمل ميکند. در حالي که لطف و رحمت الهي هرگز جدا از عدل ،حکمت و سنتهاي حکيمانه پروردگار در نظام خلقت نيست. بنابراين در اجراي عدالت نبايد احساسات و عواطف را به قضاوت کشاند چه آن خود موجب ظلمي بزرگتر ميشود و فرياد مجرمين را در بسياري از موارد بايدتنها با شمشير عدالت پاسخ گفت وگرنه : ترحم بر پلنگ تيز دندان ستمکاري بود بر گوسپندان به علاوه خداوند افرادي را که لايق باشند از طريق شفاعت توبه و ... مورد لطف و رحمت خويش قرار ميدهد. در مورد «ابديت عذاب» نيز بايد گفت: اولا همه گناهان عذاب ابدي ندارند و در قيامت بسياري از گناهکاران پس از مدتي عذاب نجات يافته و واردبهشت ميگردند. در رابطه با عذابهاي ابدي نيز بايد ماهيت عذابهاي اخروي را شناخت تا سر ابديت آنها روشن شود ومعلوم گردد که تضادي با عدالت الهي ندارد. به طور خلاصه ميتوان گفت: کيفر سه گونه است:1- تنبيه و عبرت که جنبه اعتباري و وضعي دارد و بايد در آن رابطه بين جرم و کيفر ملاحظه شود.2- مکافات که اثر وضعي عمل انسان در دنياست. اين گونه کيفرها تکويني است نه اعتباري و قراردادي و از همينروتفاوتهايي با نوع اول دارد. ازجمله اين که اثريک گناه يک لحظهاي ممکن است عمري انسان را گرفتار سازد. مانندمريضي که غذاي نامناسبي بخورد و چه بسا همواره گرفتار شود.3- تجسم عمل عذاب اخروي از اين نوع است؛ يعني چيزي جز خود عمل نيست که چهره ملکوتياش در قيامت ظاهر ميشود و انسان با همان اعمالي که انجام داده و سرمايهاي که اندوخته زندگي ميکند.در اين جا اگر خوب دقت شود ديگر جايي براي اين سوءال نميماند که «چرا عذاب ابدي» است؛ زيرا انسان خود موجودي جاودانه است وعملش نيز به تبع او جاودانگي مييابد. همان طور که اگر انسان لحظهاي براي کسب دانش صرف کرد و چيزي يادگرفت عمري با آن دانش زندگي ميکند. بلکه حقيقت او با آن علم تغيير يافته و فرد جاهل ديروز با يک لحظه يادگيرينسبت به آنچه آموخته عالم است. همين اعمال ملکات و روحيات فرد را ميسازند و خود چهره غيبي و ملکوتي ابديدارند که در قيامت ظاهر ميشوند و از انسان انفکاک و جدايي ندارند.براي اطلاع بيشتر ر . ک : عدل الهي.
moeinm37
11-03-2008, 16:53
رحمان و غفور بودن خداوند با عذاب ابدي دائمي برخي چگونه قابل جمع است ؟
در آيات متعددي از قرآن کريم موضوع فوق مطرح شده است که به اختصار به بررسي يکي از آنها ميپردازيم. در سوره هود آيه 105، 106 و 107 آمده است: يوم يأت لا تکلم نفس الا باذنه، فمنهم شقي وسعيد * فامّا الذين شقوا ففي النار لهم فيها زفير و شهيق * خالدين فيها ما دامت السموات و الارض الاّ ما شاء ربک انّ ربک فعال لما يريد آن روز که (قيامت و زمان مجازات) فرا رسد، هيچ کس جز به اجازه او سخن نميگويد؛ گروهي بدبختند و گروهي خوشبخت. اما آنها که بدبخت شدند، در آتشند و براي آنان در آنجا زفر و شهيق [= نالههاي طولاني دم و بازدم ]است، جاودانه در آن خواهندماند، تا آسمانها و زمين برپاست، مگر آنچه پروردگارت بخواهد. پروردگارت هر چه را بخواهد انجام ميدهد. درباره آيه شريفه مذکور، نکاتي قابل توجه است که با دقت در آنها، پاسخ سؤال هم واضح ميگردد.1) خلود در زبان عربي يعني بقاء شيئي بر حالتي که بوده است. به طوري که در معرض تغيير و تحوّل قرار نگيرد.2) نعمتها و عذابهائي که پس از مرگ بر نفس عارض ميشوند چيزي جز ملکات فاضله يا پستي نيست که در نفس، رسوخ کرده است به طوري که همين حالاتي که نفس در زندگي دنيائي در خود رسوخ داده بوده، براي او مکشوف و ظاهر ميگردد. البته اگر اخلاق رذيله وحالات زشت در نفس رسوخ نکرده و به اصطلاح جزء ذات نفس نشده باشد، بلکه حالات و هيئتهاي شقاوت مندانهاي را به صورت بالعرض به خود گرفته باشد، مانند نفوس مؤمنان گنهکار، چنين نفسي در رديف شقيّ ذاتي نيست که نتواند آن صورت را رها کند بلکه بالاخره آن صورت از او زائل ميگردد زيرا يک حالت غير طبيعي براي آن جلوه ميکند. اما هيئات پستي که به شکل يک صورت، [صورت، در مقابل ماده، هويّت هر موجودي را تشکيل ميدهد] در نفس رسوخ کرده است، نفس را به يک نوع جديدي تبديل کرده است. اين نوع جديد به همين حالت به عالم برزخ و سپس قيامت منتقل شده است و به همين شکل جاودانه خواهد بود. مثلاً نفسي که به بيماري ماليخوليا يا يک کابوس مستمر مبتلي گرديده باشد، هميشه تخيّلات هولناکي آن را محاصره کرده است و نميتواند از آن رهائي يابد.عذاب دائم هم مانند مثال مذکور (هر چند با تفاوت بسيار)، از آثار و خواص صورت شقاوت است که لازمه نفس شقي است. پس از اين که ذات انسان صورت شقاوت به خود گرفت و در اثر رفتارهاي اختياري و استعداد شديد نفس براي حالت پذيري، به صورت شقاوت درآمد، ديگرجاي اين سئوال باقي نميماند که چرا آثار و لوازم شقاوت دامنگير او ميشود زيرا در اين صورت، استعداد تامي که نفس دارد باعث صدور صورتهاي متناسب با آن استعداد ميشود و نفس در اين فرض استعداد صدور صورتهاي شقاوتمندانه را پيدا کرده است. همان طور که در موارد ديگر، چنين سئوالي صحيح نيست مثلاً کسي نميپرسد، چرا مادّه انساني پس از قبول صورت انساني، منشأ افعال انساني است.3) وقتي گفته ميشود خداوند داراي رحمت است، منظور اين نيست که رقت قلب و تأثّر باطني دارد، زيرا اينها از لوازم ماده است و خدا از آن منزّه و مبرّاست. بلکه منظور اين است که خداوند به تناسب استعدادهاي تامّه و کاملي که در شخص قابل، حاصل ميشود بر او افاضه ميکند. زيرا مستعدّ تامّ الاستعداد، زمينه افاضه صُوَري که مستعد آن است را دارد و لذا از طرف خداوند به او اعطاء ميگردد. اين از مصاديق رحمت عامّه خداوند است که عبارت است از اعطاء آنچه که اشياء، در طريق وجود و استکمال ذاتي بدان متکياند. اما رحمت خاصه، که عبارتاست از اعطاء آنچه که اشياء در طريق توصيه و سعادت قرب به ساحت قدس الهي، مستعد آن ميباشند، شامل حال کساني که از صراط عبوديّت او خارجند نميشود.4) تعبير آيه شريفه مبني بر الا ما شاء ربّک ، استثنائي است بر اين که همه شقاوتمندان ، جاودانه در جهنم باقي نخواهند ماند بلکه کساني را که خدا بخواهد از اين مهلکه نجات خواهند يافت. حتي با عبارت انربک فعال لما يريد دليلي براي ادعاي فوق ذکر ميکند. از امام صادق(ع) نقل شده است که مقصود از جهنمياني که نجات مييابند، طائفه خاصي از ايشان است که همان گنهکاران از اهل توحيدند و به وسيله شفاعت از آتش بيرون ميآيند. در تفسيربرهان از عمر بن ابان روايت کرده که گفت من از امام موسي بن جعفر شنيدم که ميفرمود جهنمين به کيفر گناهانشان داخل آتش ميشوند و به عفو خدا بيرون ميآيند. بنابراين، خلود در جهنم براي همه اشخاص که مشمول عذاب الهي شدهاند نيست بلکه به تصريح همين آيه شريفه باعبارت الا ما شاء ربک برخي استثناء شدهاند. با توجه به مطالب بند دوّم، شايد بتوان گفت: اشخاص مشمول اين استثناء گرچه گناهکار بودند اما کساني نيستند که مخالفتها و گناهان مکرر، صورت شقاوت براي نفس آنها ايجاد کرده باشد، مثلاً شرک ازجمله گناهاني است که مشمول شفاعت قرار نميگيرد و بنابراين در حوزه اين استثناء نميگنجد. از سوي ديگر، عذاب يک تهديد الهي است براي گناهکاران و در واقع حقي است که خداوند براي خود آنها قرار داده است در نتيجه ميتواند حق مذکور را درباره آنان اعمال نکند. البتهروايات فراواني داريم که اين عدم اعمال حق شامل دسته خاصي از گناهکاران است و شامل همه نميشود و به چند نمونه از اين روايات اشاره گرديد.براي مطالعه بيشتر ر.ک: تفسير الميزان، ج 1، ص 412 به بعد
moeinm37
11-03-2008, 16:53
با توجه به مطالبي که در مورد روز قيامت و حسابرسي شنيدم و از سوي يکي از اساتيد متون اسلامي در کلاس گفته که خدا اين قدر هم سختگير نيست که شنيدهايد، دچار تناقض شدهام و نميدانم بالاخره خدا خيلي مهربان است و ميبخشد يا نه.
هر دو سخن درستي گفتهاند، منتهي هر کلامي در جاي خويش نيکوست، هم حسابرسي روز قيامت بسيار دقيق و ظريف است و مواقف آن بسيار هولناک و وحشتزا است و هم لطف و رحمت الهي گسترده و بيپايان است که هر گناه و خطايي در "يم" رحمت و کرم بي نهايتش قطرهاي به نظر نايد. از امام صادق(ع) نقل شده: "هيچ بنده مؤمني نيست جز آن که در دلش همواره دو نور وجود دارد: نور ترس و نور اميد".نيز فرمود: "مؤمن بايد همواره خود را ميان دو ترس ببيند: يکي ترس از گناهاني که انجام داده [ ترس ازعدم انجام مسئوليتهاي فردي و اجتماعي يا ناسپاس و غفلت از شکر گزاري نعمتهاي بيشمار مادي و معنوي] که نميداند خدا درباره او چه حکم ميکند؛ دوم ترس از آينده خويش، از عمري که باقي مانده و نميداند [مخصوصاًبا توجه به اوضاع آلوده جامعه امروز که تار و پود آن با هزاران گناه و فريب و فتنه بافته شده] چه آينده و سرنوشتي خواهد داشت. در کدام گناه گرفتار ميشود و اسير کدامين شيطان ميگردد آيا عاقبت به خير ميشود و اهل نجات و رستگاري ميگردد يا فرجامي شوم و شرارت بار خواهد داشت. پس جا دارد که مؤمن هر آن ترسناک و خوفناک باشد و در هر کاري انديشه کند و پيش از هر اقدامي، آثار و نتايج آن را مورد بررسي قرار دهد تا گرفتار دامهاي پيدا و ناپيداي شيطان و شيطان صفتان نگردد. مؤمن بايد اين آگاهي را داشته باشد که "ترس" عامل اصلاحي و تربيتي بسيار مهمي ميباشد زيرا ترس موجب ميشود که از گناهان گذشته توبه کند ودر آينده با مراقبت و مواظبت بيشتر، در جاده هدايت و صراط مستقيم قرار گيرد.(1)در اين نگاه، ترس، نوعي رحمت است که موجب ميشود انسان در مسير پاکي و درستي و صداقت و پارسايي حرکت نمايد مراقب احوال خويش باشد. از طرف ديگر همان گونه که در مورد خوف و ترس، و آيات و روايات بسيار است، در مورد رحمت و مغفرت و آمرزش الهي نيز آيات و روايات بسيار است. وجود دو نور "خوف و رجا" يا ترس و اميدواري در درون انسان، و توازن آن دو نه تنها تأمين کننده تکامل و ترقي انسان در طريق قرب الهي است، بلکه رشد و پيشروي به سوي آينده روشن و تابناک را در همه عرصههاي علمي و عملي، مادي و معنوي، دنيوي و اخروي رانيز تضمين مينمايد. نکتهاي که به طوري جدي لازم است در آن دقت و تعمق کرد، حفظ "توازن" آن دو نور است، زيرا غلبه ترس بر اميد، انسان را به يأس و سستي ميکشاند، چنان که غلبه رجا و طمع به رحمت خدا، ادمي را به غرور و غفلت و افتادن در مکر شيطان وا ميدارد، و اين هر دو، دشمن حرکت تکاملي انسان در مسيرش به سوي خداست و باعث نخوت و سستي يا غرور و سرمستي ميگردد. از اين رو در بسياري از روايات توصيه به حفظ توازن آن دو شده است. در روايتي از امام صادق(ع) نقل شده: "از خدا چنان بترس که اگر نيکي و عمل صالح جن و انس را انجام داد، باشي، ممکن است دليل عدم قبولي آن و فقدان شرايط لازم و اخلاص تو را عذاب کند. و به لطف و رحمت خدا چنان اميدوار باش که اگر گناهي به اندازه گناه همه جن و انس انجام داده باشي، باز به تو ترحم ميکند و تو را ميبخشد".(2) در سخناني که از امام سجاد با يکي از يارانش نقل شده، آمده که آن شخص با نگاه به گناهان انسانها و اعمال ناپسندي که ميان مردم رواج دارد و ميزان عدل الهي تعجب ميکند که چگونه انسانها با اين اوضاع و ويژگيها به بهشت راه مييابند، امام در پاسخ ميگويد که من تعجب ميکنم با آن همه رحمت گسترده الهي، چگونه بعضي از انسانها از رحمت الهي آن قدر دور شدهاند که رحمت گسترده الهي، شامل حالشان نشود.
1 - اصول کافي ، کتاب الايمان و الکفر، باب خوف و رجاء، حديث 12 و 13.2 - همان، حديث اوّل.
moeinm37
11-03-2008, 16:54
آيا از رحمت خداوند به دور نيست شيطان (که چندين هزار سال عبادت کرد) با يک اشتباه دشمن ابدي خدا شد؟
شيطان به فرموده امام علي(ع) شش هزار سال عبادت کرد، که معلوم نيست سالهاي دنيايي است يااخروي، که مساوي با پنجاه هزار سال است،(1) ولي تمام کارهاي او عبادت بود، نه عبوديت؛ قالب بود، نه قلب؛ و روح او تسليم خدا نبود. يک ساعت تکبر کرد و آن همه عبادت را به باد داد که رساترين نمونه بدعاقبت بودن است که در قرآن بيان شده است. رحمت خداوند عام است و شامل تمام بندگان ميشود، ولي به شرط اين که ايشان نيز بخواهند از رحمت الهي استفاده کنند، اما شيطان با اراده خود از فرمان الهي سرپيچي کرده و از درگاه الهي رانده شد. از جهت ديگر به کميّت نافرماني و گناه نبايد نگاه کرد، بلکه بايد ديد نافرماني در چه زماني و محيطي صورت گرفته است؟خداوند آدم را خلق کرد و براي اين که برتري او بر تمام فرشتگان را به اثبات برساند، به تمام فرشتگان دستور سجده به آدم را داد. همه جز ابليس فرمان الهي را اطاعت کردند. با اين نافرماني چنان پست و مطرود شد که به وي خطاب شد فاخرج فإنّک رجيم؛(2) برو بيرون، تو رانده شدهاي. آن چه در عالم اصل است، رحمت خداوند است و آفرينش و برنامههاي آن جملگي جلوهاي از رحمت او است. شيطان با تکبر و نافرمانياش بااراده و اختيار خود اين راه خلاف راشروع کرد، که منافاتي با رحمت الهي ندارد. شيطان با آن که به ظاهر در صف موحدان بود و شش هزار سال عبادت کرد، ولي از ابتدا موحد ناب و مخلص نبود، بلکه کفر دروني و مستور داشت. گر چه به ظاهر در صف بندگان بود، ليکن در باطن و سيرت در زمره کافران قرار داشت. جريان ابليس نشان ميدهد که تکبر و استکبار در برابر خداوند بزرگترين گناه است، زيرا کفر را در پي دارد. ترک يک سجده يا يک نماز گر چه معصيت کبيره است، ولي کفر آور نيست. آن چه کافر بودن کسي را به خوبي نشان ميدهد اين است که وقتي از او سؤال شد چرا اطاعت نکردي؟ بگويد گر چه خداوند دستور داد اما به نظر من نبايد اطاعت کرد. استکبار ابليس موجب رانده شدن دائمي وي از درگاه الهي شد.(3) شيطان از عملي که انجام داد، هيچ گاه توبه نکرد، بلکه بر کفر و عصيان خود افزود و از خداوند مهلت خواست که بر عصيان و کفر خود ادامه دهد و انسانها را از راه خدا باز دارد. پس اگر چه در ظاهر يک گناه کرد، اما هم بر گناه اصرار ورزيد و هم خود را از خدا دور کرد و هيچ گاه با توبه به خداوند بازنگشت. گناه او با آگاهي و علم به عصيانگري در مقابل خداوند و دور شدن از رحمت او صورت گرفت، نه از روي جهل، پس با اين عمل، خود را از رحمت خداوند دور کرد، به علم و آگاهي که از خدا دور ميشود، آن را پسنديد! پي نوشت 1 - نهج البلاغه، خطبه 192، (قامعه). 2 - حجر (15) آيه 34. 3 - جوادي آملي، تسنيم، ج 3، ص 5 - 302.
moeinm37
11-03-2008, 16:56
رحمت خداوند چگونه است آيا اين رحمت حدود و ثغور دارد؟
درباره رحمت خدا، دو ويژگي «بيش تر»ي و «پيش تر»ي بسيار نمايان و مشهود است «يا من سبقت رحمته غضبه» و جلوه هاي رحمت خدا را در نظام تکوين، نظام تشريع و نظام آخرت به خوبي مي توان مشاهده کرد که اصل در آفرينش فراواني نعمت ها و گستردگي بهره مندي هاست و ويراني ها و آسيب از عوارض بعدي به شمار مي آيد.و اصل در راهنمائيهاي الهي و فرستادن پيامبران، هدايت و رشد و تعالي انسان هاست و اجراي حدود و محدوديت ها به منظور کنترل و پيشگيري مي باشد.و همچنين اصل در نظام آخرت؛ بهره مندي از لطف و بخشش و شفاعت الهي است مگر کسي که قابليت نداشته باشد. به همين جهت خداوند متعال پاداش نيکان را ده برابر و مجازات زشت خويان را يک برابر مي دهد. «من جاء بالحسنه فله عشر امثالها و من جاء بالسيئه فلا يجزي الا مثلها و هم لا يظلمون» (سوره انعام (6)، آيه 16)در پايان به يک نکته معرفتي نيز توجه شما را جلب مي کنيم:رحمت حق تعالي دوگونه قابل نگرش و بررسي ميباشد: گونه نخست ملاحظه عنايت باريتعالي از جهت فاعلي صرف و بدون لحاظ جهت قابلي است. در اين مرتبه رحمت و فياضيت حق تعالي نسبت به همه ممکنات مساوي است زيرا او «تامالفاعليه» است و هيچ بخل و کمبودي در افاضه ندارد. نگرش دوم ملاحظه رحمت حق تعالي با توجه به شرايط قابلي و پذيرش فيض است. در اين مرحله قطعاً قابليتها متفاوتند و عنايت حق تعالي نيز نسبت به هر موجودي متناسب باپذيرش و قابليت قابل ميباشد.پاسخ ديگري که مي توان گفت اين که: گردش شب و روز و نزول برکات آسماني و روزي و رشد و پرورش موجودات همگي از مظاهر رحمت خداست. «فانظر الي آثار رحمه الله کيف يحي الارض بعد موتها ...» (سوره روم، آيه 50)البته رحمت خدا علاوه بر نظام تکوين در نظام تشريع و در آخرت داراي جلوه هاي متعدد و فراوان است.چنان که درباره قرآن گفته شده است: «و ننزل من القرآن ما هو شفاء و رحمه للمؤمنين» (سوره اسراء(17)، آيه 82) و درباره آمرزش گناهان داريم: «و ربک الغفور ذوالرحمه ...» ؛ (سوره کهف، (18)، آيه 58)در آيات فراواني از قرآن کريم، سخن از رحمت خداوند به ميان آمده است: فبما رحمة من الله لنت لهم و لو کنت فظا غليط القلب لأنفضوا من حولک فاعف عنهم واستغفرلهم و شاورهم في الأمر فاذا عزمت فتوکل علي الله ان الله يحب المتوکلين؛ اي پيامبر! از پرتو رحمت الهي با آنان نرم ومهربان شدي و اگر خشن و سنگدل بودي، از اطراف تو پراکنده ميشدند. بنابراين آنها را ببخش و برايشان آمرزش بخواه و در کارها با ايشان مشورت کن. اما هنگامي که تصميمت را گرفتي، بر خدا توکل کن؛ زيرا خدا توکل کنندگان را دوست دارد» (آل عمران، آيه 159).در ديگر آيات قرآن و نيز سيره پيامبر(ص) و امامان معصوم(ع) آنچه نمايان است، تجلي «رحمت» است؛ چنان که در قرآن بيش از هزار بار از «ربوبيت» و پرورش دهندگي خداوند ياد شده است و تنها يک بار از «جباريت» خداوند نام سخن به ميان آمدهاست.علاوه بر کتاب تشريع (قرآن) در کتاب گسترده تکوين (جهان هستي) نيز آنچه فراگير است، «گرمي خورشيد»، «لطافت باران»، «سبزي گياهان» در هم کوبيدن «سيل» و «زلزله» و «آتشفشان» در خبرهاي کوتاه و به طور مقطعي مطرح گشته است.و در هنگام حسابرسي به اعمال بندگان نيز، خداوند در برابر نيکي حداقل «ده برابر» پاداش ميدهد و در برابر خطا و زشتي، به همان مقدار کيفر ميکند. اين همه نشان از سبقت رحمت خداوند بر غضب او در «نظام تکوين»، «نظام تشريع» و «صحنه قيامت»دارد.اولياي خدا يکتا پرستان نيز گوي سبقت را در «رحمت»، «مدارا» و «لطف» به ديگران از همه ربودهاند و نزد آنان تمام انسانها محترماند و مستضعفان - که پشتوانه و پناهگاهي ندارند - از احترام ويژهاي برخوردارند، چنان که پيامبر(ص) در طول زندگاني خود، به پيامبررحمت مشهور بود. آن حضرت به اندازهاي گذشت داشت که «وحشي» قاتل بيرحم حمزه سيدالشهدا را بخشيد. اما تمام اين لطف و رحمتها، براي عموم مردم و دشمنان ناآگاه است؛ ولي در برابر عده کمي - که سردمدار کفر و شرک و توطئه هستند - با قهر و خشونت برخورد ميشدتا آلودگي آنها به جامعه سرايت نکند. و اگر جنگي اتفاق ميافتاد، تا هنگام رفع فتنه ادامه مييافت. در اين باره قرآن مجيد ميفرمايد: «و قاتلوهم حتي لا تکون فتنه؛ آنها را بکشيد تا فتنه و آشوبي از بين برود» (بقره، آيه 193).
moeinm37
11-03-2008, 16:56
چرا گويند خداوند رحم و غضب دارد، در حالي که حالاتي مانند غضب و رحم درباره خدا معني ندارد؟
رحم و رحمت در اصل (لغت) به معني حالت نفساني خاصي است که موقع مشاهده منظره نيازمندان و بيچارگان به انسان دست ميدهد و او را وادار ميکند که براي رفع نواقص و تأمين احتياجات آنان بکوشد. اين معني بعد از تحليل به "بخشش و عطا براي رفع نيازمنديها" بازميگردد. (يعني جوهره معناي رحم و حقيقت آن، اين است) و هرگاه در مورد خداوند به کار رود، منظور همين معني است، نه آن حالت نفساني،چون تغيير حالت براي خداوند محال است. غضب حالتي است که براي رفع ناملايمات و انتقام عارض انسان ميگردد و در مورد خداوند عبارت است از کيفر عذاب. يکي از ياران امام باقرعليهالسلام گويد: از آن حضرت سئوال شد: چه ميفرماييد در آيه "و من يحلّل عليه غضبي فقد هوي(2)، و هر کس غضبم بر او وارد شود، سقوط ميکند". مراد از غضب در اين جا چيست؟ حضرت فرمود: "همان عذاب است، چه اگر کسي بپندارد خداوند از حالتي به حالتي ديگر متحول ميشود، او را به صفتي از صفات مخلوقات توصيف (تشبيه) نموده است، زيرا خداوند را هيچ چيزي تحريک نکند تا او را دگرگون سازد". (3)بنابراين رحمت خدا به معني نعمت بخشي و غضب خدا به معني مجازات و عذاب کردن است، نه تغيير حالت نفساني که معناي لغوي بوده و در مورد انسانها صادق است.
(1)ترجمه تفسيرالميزان ، ج 1، ص 19.(2)طه، آيه 81.(3)اصول کافي، ج 1، ص 110.
moeinm37
11-03-2008, 16:57
آيا خدا فقط اهل بيت را دوست دارد يا ما را دوست دارد؟
همه ما مخلوق خدا هستيم و معلوم است که خلق خود را دوست دارد. همان گونه که هر فردي اثر خود را دوست دارد. مگر ميشود خداوند آفريده خود را دوست نداشته باشد. پس خداوند همه را دوست دارد، مگر اين که خود فرد باعث شود مورد غضب خدا بشود، همان گونه که شيطان به خاطر اطاعت نکردن از فرمان الهي، رانده درگاه حق شد. انسان موجودي است که براي رسيدن به کمال آفريده شده است، ولي کمال را بايد با اختيار خودش کسب کند خداوند راه کمال را به وسيله دادن عقل به بشر و فرستادن پيامبران نشان داده است که هر کس خواست، به راه بهشت و کمال برود و هر کس خواست، به دلخواه خود راه جهنم را پيمايد. قرآن ميفرمايد: "انا هديناه السبيل اما شاکرا و امّا کفورا، ما به حقيقت راه (حق و باطل) را به انسان نشان داديم، حال خواهد هدايت پذيرد و شاکر باشد، خواه کفران کند و راه حق را نپذيرد).(1) نيز فرمود: "و نفسٍ و ما سويها، فألهمها فجورها و تقوايها، قسم به نفس (انسان) و آن که او را نيکو آفريد، و به او شر و خيرش را الهام کرد. رستگار شد کسي که آن (نفس) را پاک کرد (و راه تقوا را پيش گرفت) و نا اميد (و بدبخت) شد کسي که او را دفن کرد (و راه فجور را رفت)".(2) پس انسان راه کمال را بايد خود انتخاب نمايد و هر کس اين راه را برگزيد، خدا را دوست دارد، هر کس به بيراهه رفت، خدا وي را دوست ندارد. قرآن ميفرمايد: "خدا نيکوکاران را دوست دارد."(3) "خدا توبه کنندگان را دوست دارد"(4)، "خدا پاکان را دوست دارد".(5) "خدا با تقوايان را دوست دارد".(6) "خدا صبر کنندگان را دوست دارد".(7) "خدا عادلها را دوست دارد".(8) "خدا متجاوزان را دوست ندارد".(9) "خدا فاسدان را دوست ندارد".(10) "خدا کافران را دوست ندارد"(11) "خدا ظالمها را دوست ندارد" (12)، "خدا خائنان را دوست ندارد"(13)، "خدا اسراف کاران را دوست ندارد"(14) "خدا مستکبران را دوست ندارد"(15). اين آيات به خوبي نشان ميدهد که دوستي خدا اختصاص به پيامبران و اهل بيت (ع) ندارد، بلکه خداوند بندگاني را که در مسير حق و صراط مستقيم باشند و معيار محبت و دوستي الهي در آنها باشد، دوست دارد. با اين تفاوت که هر کس به اندازه معرفت و اخلاص و بندگيش محبوب خداوند قرار ميگيرد. پاورقي: 1 - انسان (76)، آيه 3. 2 - شمس (91)، آيه 7 تا 10. 3 - بقره (2) آيه 195. 4 و 5 - همان، آيه 222. 6 - آل عمران (3)، آيه 76. 7 - همان، آيه 146. 8 - مائده (5)، آيه 42. 9 - بقره (2) آيه 190. 10 - مائده (5)، آيه 64. 11 - آل عمران (3)، آيه 32. 12 - همان، آيه 57. 13 - نساء (4)، آيه 107. 14 - اعراف (7)، آيه 31. 15 - نحل (16)، آيه 23.
moeinm37
12-03-2008, 12:28
چگونه خداوند به کار همهی انسان ها رسیدگی می کند؟
آیات بسیاری بر سریع الحساب بودن خداوند دلالت دارد و با تأکید فراوان می فرماید: .() برای تشبیه و مجسم کردن کوتاهی زمان حساب , امام علی می فرماید: عباده علی مقدار حلب شاة;(1) خداوند تمام بندگانش را در زمان کوتاهی به اندازهء زمان دوشیدن یک گوسفند رسیدگی می کند!. دلیل این سرعت روشن است , زیرا حساب منوط به علم و آگاهی کامل و قدرت فوق العاده و رعایت عدالت است و چون خداوند همهء این صفات را در حد اکمل دارا است , می تواند در یک چشم به هم زدن حساب همگان را برسد. هرگز نباید حساب رسی خداوند را با آن چه در میان انسان ها رایج است , قیاس کرد. اگر بخواهیم در دنیا برای چگونگی حساب رسی خداوند مثالی یادآور شویم , باید بگوییم همان گونه که خداوند در یک لحظه دعای همهء دعا کنندگان و راز و نیاز گویان به درگاه ربوبی را اجابت می کند و همان طور که همهء بندگان را روزی می دهد, به همین کیفیت به حساب همگان رسیدگی می کند.فردی از امیرمؤمنان پرسید: چگونه خداوند حساب انسان های بی شمار را یک جا رسیدگی می کند؟ امام فرمود:همان گونه که آنان را یک جا روزی می دهد. بار دیگر سؤال کرد: چگونه آنان را مورد محاسبه قرار می دهد, با آن که اورا نمی بینند؟ امام فرمود: همان گونه که به آنان روزی می دهد, ولی او را نمی بینند.(2)از طرف دیگر تمام امور و از جملهء آن ها اعمال انسان , از حساب انفکاک و جدایی ندارد و به مجرد تحقق آن امور, آثارشان بر آن ها مترتب می گردد; پس حساب ملازم و مقارن و به دنبال عمل است .(3)(پـاورقی 1.مجمع البیان , ج 3 ص 313(پـاورقی 2.نهج البلاغه , قصار 300(پـاورقی 3.حسین تهرانی , معادشناسی , ج 8 ص 216
moeinm37
12-03-2008, 12:29
علم فعلی خداوند به چه معناست و آیا کسی می توند علمش از لحاظ فعل مساوی با علم خدا باشد؟ چگونه به درجه ای برسد که عملش علم خداست؟ علم ذاتی خداوند چیست؟
علم باری تعالی اقسامی دارد که به علم ذاتی حق و غیر آن که شامل علم اسماء و صفات و علم فعلی می شود تقسیم می گردد و جان کلام در این است که علم در مرتبه ذات باریتعالی که به آن علم ما قبل الخلقه نیز اطلاق می شود چنین خصوصیتی دارد که جامع جهات اجمالی و تفصلی است و نقصانی در آن راه ندارد و تعبیر جامع آن علم اجمالی در عین کشف تفصیلی است. اما از آنجا که ارادة الهی در خلق و ایجاد و آفرینش موجودات بر مبنای علم او صورت می پذیرد و اساساً ارادة حق را حکمای الهی " علم به نظام احسن تعریف می کنند هر آنچه خلق و ایجاد می شود، علم ذاتی باریتعالی است که جامة خلقت به خود پوشیده و به صورت مخلوقی از مخلوقات در آمده و همه مخلوقات چنین اند و می توان به آنها از این جهت که مخلوقات فعل حضرت حق محسوب می شوند. علم فعلی باریتعالی اطلاق نمود. اما در پاسخ به این سئوال که "کسی می تواند علمش مساوی علم فعلی باریتعالی باشد؟" باید گفت اگر کسی بتواند معرفت به وجود خود را کامل گرداند توانسته است به علم فعلی باریتعالی که همان موجودات و مخلوقات او هستند دست یابد "من عرف نفسه فقد انتهی الی غایة کل علم و معرفة" در این رابطه برای تحقیق بیشتر به تقریرات مبحث علم باریتعالی از کتاب شریف نهایة الحکمه اثر مرحوم علامه طباطبایی مراجعه فرمایید.
moeinm37
12-03-2008, 12:30
آیا علم غیب منحصر به خدا و پیامبر است؟ توضیح دهید.
در این جهت تردید نیست که خداوند متعال به تمام جهان هستی احاطه دارد. غیب و شهود نسبت به او یکسان است. این زمان و آن زمان، این مکان و آن مکان ندارد، چون وجودش غیر محدود و برتر از زمان و مکان است و چیزی از او غایب نیست. همان طور که به جهان شهود احاطه دارد، به جهان غیب نیز احاطه دارد. امّا باید دید آیا غیر از خدا کسی می تواند علم به غیب پیدا کند؟ آیا تنها خدا است که به جهان غیب احاطه دارد یا بشر هم می تواند با آن جهان نادیدنی تماس بگیرد؟بعضی گفتهاند: علم به غیب مخصوص خدا است و از دیگری حتی پیامبران ساخته نیست و دلیل آنان آیه "و عنده مفاتح الغیب لا یعلمها الاّ هو".(1) و نظائر آن است.این مطلب را قبول می کنیم که غیب مطلق و بالذات از مختصّات خدا است. او است که وجودش غیر محدود است و چیزی از او غایب نیست و بالذات بر جهان غیب احاطه دارد و در علومش احتیاجی به غیر ندارد. پیامبران گرچه از دیگران کامل ترند، لیکن به هر حال وجودشان محدود به زمان و مکان است.بنابراین پیامبران به غیب مطلق دسترسی ندارند، لیکن چنان نیست که ارتباط با جهان غیب به طور کلّی برای بشر محال باشد، بلکه خدایی که مالک غیب و شهود است، می تواند بعض افراد لایق را با آن جهان ارتباط دهد و دری از غیب را برایشان بگشاید و حقایقی را بر آینه صاف وجودشان افاضه و اشراق کند. قرآن کریم نه تنها این گونه علم غیب را از پیغمبران نفی نکرده، بلکه اثبات کرده است: "عالم الغیب فلا یظهر علی غیبه أحداً إلاّ من ارتضی من رسول فانّه یسلک من بین یدیه و من خلفه رصداً؛(2) دانای غیب خدا است. پس هیچ کس را از غیب خویش مطلع نخواهد کرد مگر فرد برگزیده را مانند پمیر در جلو رو و پشت سرش نگهبانها می آورد".چنان که ملاحظه می فرمایید در آیه مذکور می فرماید خدا عالم به غیب است و هیچ کس را بر غیبش مطلع نمیکند مگر افراد برگزیده مانند رسول را، معلوم می شود رسول استثنا شده است. او می تواند با تأییدات الهی با جهان غیب مرتبط گردد.در بعضی از آیات می فرماید: ما اخبار غیب را در اختیار پیغمبر قرار می دهیم، مثلاً فرموده: "ذلک من انباء الغیب نوحیه الیک؛(3) این اخبار غیبی است که به تو وحی میکنیم".از این قبیل آیات استفاده می شود خداوند متعال پارهای از حقایق و مطالب غیبی را به وسیله وحی بر پیغمبران نازل می کند. به طور کلّی باید گفت: در این جهت تردید نیست که بر پیغمبران وحی می شود. وحی عبارت است از یک نوع ارتباط مخصوص و تماس مرموز و خارق العاده به واسطه افاضات پروردگار حکیم. دری از غیب به روی پیغمبر باز می شود و پرتوی از عالم نورانی بر گوهر تابناک قلب او می تابد و به وسیله چشم باطن گوشهای از جهان را مشاهده می کند. ناگفته نماند که گرچه پیغمبران می توانند با جهان غیب تماس بگیرند، ولی به غیب مطلق و نامحدود دسترسی ندارند و بیش از ظرفیت محدودی وجودی خودشان نمیتوانند از آن عالم نامحدود استفاده کنند. به علاوه در این مقدار از علم غیب هم استقلال ندارند و علومشان بالذات نیست، بلکه به تأییدات و افاضات پروردگار جهان نیازمندند.غیر از انبیاءو امامان ؛ اولیای خدا نیز به وسیله الهامات الهی از غیب بهرهمند می شوند و لیکن الهام آنان از سنخ وحی نیست. حقایقی ازجهان غیب در قلبش القا می شود و روز به روز بلکه ساعت به ساعت بر علمش اضافه می شود. امام باقر(ع) می فرماید: "مقدار علم پیامبر(ص) را از حضرت علی(ع) سؤال کردند. فرمود: پیامبر(ص) علم جمیع پیامبران را می دانست واز حوادث گذشته و آینده اطلاع داشت. به خدایی که جانم در دست او است سوگند! من همه علوم پیامبر را می دانم و از گذشته و آینده تا قیامت اطلاع دارم".(4)امام صادق(ع) فرمود: "به خدا سوگند! من از موجودات آسمان و زمین و بهشت و دوزخ اطلاع دارم. حوادث گذشته و آینده را می دانم و همه اینها را از کتاب خدا فهمیدهام".(5)ابوبکر حضرمی می گوید: حضرت صادق(ع) فرمود: ای ابابکر! چیزی از شهر شما بر من مخفی نیست.(6)نمونه هایی از اخبار غیبی امیرالمؤمنین(ع) و دیگر ائمه(ع) در کتابهای معتبر و در زیارات آمده است که ذکر یک یک آنها از حوصله این مقاله بیرون است.(7)پی نوشتها: 1. انعام (6) آیه 59.2. جن (72) آیه .3. آل عمران (3) آیه 44.4. بحارالانوار، ج 26، ص 110.5. همان، ص 111.6. همان، ص 136.7. ابراهیم امینی، بررسی مسائل کلّی امامت، ص 284، با تلخیص
moeinm37
12-03-2008, 12:30
اینجانب از شما سوالاتی داشتم که شرح آن را در زیر خواهید خواند مگر این نیست که علم خدا جبرآور نیست ؟ درست است علم خدا جبر آور نیست و نه در جبر زمانی و نه در جبر مکانی قرار دارد و خدا از ازل بر اعمال خویش مطلع بوده است و خدا از ازل میدانسته که انسان را در چه زمانی میآفریند پس من و هر انسان عاقل چنین نتیجه میگیرد که خدا از ازل خود را در جبر زمانی قرار داده و من سر این موضوع دچار دگرگونی فکری شدهام و میخواهم مرا از این دگرگونی دربیاورید .
سؤال شما در واقع یک تناقص است یعنی شما قبول دارید خداوند ازلی است و بعد می گویید نتیجه اینکه در جبر زمانی قرار گرفته ( با توجه به اینکه علم به خویش دارد ) چون زمان و مکان از صفات جسم است نه امور مجرد بنابراین خداوند که مجردتام است بی زمان و مکان است یعنی خداوند فوق زمان و در واقع بدون زمان است و تعبیر ازلی و ابدی بدون خداوند ، یک تعبیر مسامحی است و مراد از آن این است که چون خداوند بی زمان و فوق زمان است پس همه زمانها نزد او حاضرند . پس هم زمان ازل و هم زمان ابد نزد او حاضر است و اگر بگوئیم خداوند در جبر زمانی است یعنی زمانی بود ، که خدا در آن زمان نباشد و این محال است . ولی به نظر من عمده سؤال شما درباره این است که جهان آفرینش و تمام افعال و کارهایی که در آن انجام میشود مثل اینکه انسان در فلان زمان متولد میشود و یا سنگی ا زکوه میافتد و . . . را خداوند از ازل میدانسته و حالا این کارها مجبور است که اتفاق بیفتد چون که خداوند به همه چیز آگاه است و علم او تخلف ناپذیر است و تغییر نمیکند . حال علم خداوند به مخلوقات چگونه است؟ در این زمینه حکمای اسلام پاسخهای گوناگون دادهاند اما جوابی که ملاصدرا میدهد به طور خلاصه این است: خداوند متعال علم حضوری به همه مخلوقات اعم از مجرد و مادی دارد یعنی علمی که عین ذات مقدسش است یعنی این طور نیست که علم خدا یک چیز باشد و خود خداوند چیز دیگری باشد و بعد خداوند عالم شود این فرض در مورد خداوند جائز نیست بم نظر من شاید شما چنین فکر کردیدکه خداوند تبارک و تعالی علمش از او جداست مثل انسانها که از ابتدا هیچ چیز نمیدانستند و بعداً علم به آنها اضافه میشود . در حالی که اگر بدانیدکه علم خداوند عین ذات اوست یعنی اینکه در ساحت قدس الهی به هیچ وجه زمان و مکان راه ندارد و او بر همه زمانها و مکانها احاطه دارد و گذشته و حال و آینده نسبت به او یکسان است . پس همچنانکه تقدیم وجود او بر مخلوقات نمیتوان از قبیل تقدم زمانی دانست همچنین تقدم علم او بر وجود مخلوقات نمی توان تقدم زمانی شمرد بلکه منظور از تقدم علم او تقدم سرمدی است . بنابراین علم او موجب مجبور بودن خداوند نمیشود . در صورتی که قانع نشدید ابتدا کتابهای زیر را مطالعه کرده و در صورت لزوم با ما مکاتبه کنید .
منابع و مآخذ :1 ـ آموزش عقاید ، اشعار مصباح یزدی 2 ـ جبر و اختیار ، استاد سبحانی
moeinm37
12-03-2008, 12:30
چرا خدا انسانها را مورد آزمایش قرار میدهد؟
امتحان با توجه به امتحان کننده، امتحان شونده و مورد امتحان تقسیماتی دارد که چون پرسش از امتحان خداوند است، مختصری در این باره توضیح میدهیم. تفاوت امتحانات الهی با امتحانات بشری در این است که در امتحانات بشری، مقصود از انجام دادن امتحان، استعلام باطن اشیا و پی بردن به مجهولات است; در حالیکه این امر در مورد خداوند، محال است; چون هیچ چیزی بر خداوند نامعلوم نیست تا با امتحان، آن را دریابد: "وَعِندَهُ مَفَاتِحُ الْغَیْبِ لاَ یَعْلَمُهَآ إِلآ هُوَ..." (انعام، 59)برخی از فواید امتحانات الهی عبارتند از: 1. زمینه سازی برای بازگشت به خداوند و توفیق توبه کردن; چنانکه خداوند میفرماید: "... وَ بَلَوْنَـَهُم بِالْحَسَنَـَتِ وَالسَّیِّ ئ‹?اتِ لَعَلَّهُمْ یَرْجِعُونَ; (اعراف، 168) ... و آنها را به خوبیها و بدیها آزمودیم; باشد که ]به حکم حق[ برگردند". 2. مقاوم شدن انسان در برابر سختیها و مشکلات; چنانکه خداوند میفرماید: "وَلَنَبْلُوَنَّکُم بِشَیْءٍ مِّنَ الْخَوْفِ وَ الْجُوعِ وَ نَقْصٍ مِّنَ الاْ ئَمْوَ َلِ وَ الاْ ئَنفُسِ وَ الثَّمَرَ َتِ وَبَشِّرِ الصَّـَبِرِینَ; (بقره، 155) و شما را به چیزی از ]قبیل[ ترس و گرسنگی و کاهشی در اموال و جانها و محصولات میآزماییم و صابران را مژده بده". 3. روشن شدن وضعیت راستگویان و دروغ گویان; چنانکه میفرماید: "أَحَسِبَ النَّاسُ أَن یُتْرَکُوَّاْ أَن یَقُولُوَّاْ ءَامَنَّا وَ هُمْ لاَ یُفْتَنُون # وَ لَقَدْ فَتَنَّا الَّذِینَ مِن قَبْلِهِمْ فَلَیَعْلَمَنَّ اللَّهُ الَّذِینَ صَدَقُواْ وَ لَیَعْلَمَنَّ الْکَـَذِبِینَ; (عنکبوت، 2 و 3) آیا مردم گمان کردند به صرف اینکه بگویند: ایمان آوردهایم، رها میشوند و آزمایش نمیشوند؟! و به یقین کسانی که پیش از اینان بودند را آزمودیم تا خداوند آنان که راست گفتهاند را معلوم کند و دورغگویان را نیز معلوم دارد". و ... خدا انسانها را با موارد گوناگونی امتحان میکند که برخی از آنها عبارتند از: 1. آسایش و راحتی; 2. سختی و ناراحتی; 3. امنیت; 4. فرزندان; 5. پیروزی; 6. تکلیف; 7. جان و مال; 8. بلایا و معایب; 9. فقر و تنگدستی; 10. قدرت; و ...(برای آگاهی بیشتر ر.ک: تفسیر المیزان، علامه طباطبایی;، ج 4، ص 34; ج 7، ص 104; ج 8، ص 199، نشر اسماعیلیان / تفسیر راهنما، علی اکبر هاشمی ........ و محققان مرکز فرهنگ و معارف قرآن، ذیل آیاتی که در متن آمده / برنامه رایانهای تبیان 103.)
moeinm37
12-03-2008, 12:31
با توجه به آیة مبارکة "کراماً کاتبین، یعلمون ماتفعلون" که دربارة فرشتگان است، اگر خداوند ناظر بر اعمال است چه نیازی به "کاتبان" اعمال است؟
1. در این که خداوند متعال حاضر و ناظر بر همه چیز از جمله اعمال انسان است، شکی نیست; زیرا او از رگ گردن به انسان نزدیکتر است; "نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِید;(ق،16)، ما از رگ گردن به شما نزدیکتریم."; "أَلَمْ یَعْلَم بِأَنَّ اللَّهَ یَرَیَ;(علق،14)، آیا نمیداند به این که خدا میبیند؟!"... و شکی نیست که خداوند بدون نظارت، گواهی و ثبت فرشتگان بر اعمال انسان، خود میتواند ناظر باشد; اما عالم آفرینش، عالم اسباب است; خداوند میتوانسته بدون آفریدن آب انسان را سیراب کند و...; ولی سنّت الهی این نیست. فرشتگان که مأمور گواهی و ثبت اعمال انسان شدهاند نیز بر مبنای سنّت الهی; خود سببی هستند برای تحقّق ارادة خداوند. 2. قرار دادن چنین سنّتی از سوی خداوند، به خاطر فوائد و مصالحی است که متوجه انسان است; مثلاً: اگر شخصی باور داشته باشد که به هنگام معصیت، همان گونه که خداوند میبیند، فرشتگان خدا نیز میبیند، و اعمال را ثبت میکنند، و روزی همین فرشتگان شهادت خواهند داد، و اعمال ثبت شده را به محضر خداوند ارائه خواهند کرد، هرگز حاضر نمیشود گناهی را مرتکب شود. و این باور، اهرمی را برای گناه نکردن میشود; و در نتیجه، انسان از آتش جهنم نجات پیدا میکند; و این کم فائدهای نیست. شخصی همین پرسش را از امام صادقپرسید; آن حضرت در پاسخ فرمود: خداوند این فرشتگان را به عبادت خود دعوت و آنها را شهود بر بندگانش قرار داد، تا بندگان به خاطر مراقبت آنان، بیشتر مراقب اطاعت الهی باشند، و از عصیان او بیشتر ناراحت شوند، و چه بسیار بندهای که تصمیم به گناه میگیرد، سپس به یاد این فرشته میافتد و خودداری میکند، میگوید: پروردگارم من را میبیند، و فرشتگان حافظ اعمال نیز گواهی میدهند، علاوه بر این، خداوند به رحمت و لطفش اینها را مأمور بندگان کرده، تا به فرمان خدا شیاطین سرکش را از آنها دور کند، و هم چنین جانوران زمین و آفات بسیار را که آنها نمیبینند، تا آن زمان که فرمان خدا و مرگ آنها فرا رسد."(نورالثقلین، العروسی الحویزی، ج 8، ص 132، مؤسسه التاریخ العربی / ر.ک: تفسیر المیزان، علامه طباطبائی ـ رحمة الله علیه ـ، ج 20، ص 545ـ547، بنیاد علمی و فرهنگی علامه; تفسیر نمونه، آیت الله مکارم شیرازی و دیگران، ج 26، ص 224-230، دارالکتب الاسلامیة.)
moeinm37
12-03-2008, 12:31
علومی که دانستن آنها مختصّ خداست و پیامبران هم نمیدانند، چیست؟
از قرآن کریم استفاده میشود که علم چند چیز مختص خداست: 1. علم به زمان وقوع قیامت; "یَساْلُونَکَ عَنِ السَّاعَةِ أَیَّانَ مُرْسَغهَا قُلْ إِنَّمَا عِلْمُهَا عِندَ رَبِّی لاَ یُجَلِّیهَا لِوَقْتِهَآ إِلآ هو ...;(اعراف،187) از تو دربارة قیامت میپرسند ]که[ وقوع آن چه وقت است؟ بگو: علم آن تنها نزد پروردگار من است. جز او ]هیچ کس[ آن را به موقع خود آشکار نمیگرداند... ." 2. علم به حقیقت روح آدمی; "وَ یَسْالُونَکَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّی وَ مَآ أُوتِیتُم مِّنَ الْعِلْمِ إِلآ قَلِیلاً ;(اسرأ،85) و دربارة روح از تو میپرسند، بگو: روح از ]سنخ[ فرمان پروردگار من است و به شما از دانش جز اندکی داده نشده است." 3. علم به تمام مشخصات جسمی و روحی جنین در رحم; 4. علم به آنچه که در آینده آدمی انجام میدهد; 5. علم به سرزمینی که محل مرگ انسان است و زمان مرگ آدمی; 6. علم به زمان نزول باران و تمام جزئیات نزول آن. دراین چهار مورداخیر، خداوند میفرماید: "إِنَّ اللَّهَ عِندَهُو عِلْمُ السَّاعَةِ وَ یُنَزِّلُ الْغَیْثَ وَ یَعْلَمُ مَا فِی الاْ ??رْحَامِ وَ مَا تَدْرِی نَفْسٌ مَّاذَا تَکْسِبُ غَدًا وَ مَا تَدْرِی نَفْسُ بِأَیِّ أَرْضٍ تَمُوتُ إِنَّ اللَّهَ عَلِیمٌ خَبِیرُ ;(لقمان،34) در حقیقت، خداست که علم ]به[ قیامت نزد اوست، و باران را فرو میفرستد. و آنچه را که در رحمهاست میداند و کسی نمیداند فردا چه به دست میآورد و کسی نمیداند در کدامین سرزمین میمیرد. در حقیقت خداست ]که[ دانای آگاه است." میان آیات ذکر شده و آنچه که در تاریخ و روایات میخوانیم که امامان: و حتی برخی از اولیای الهی، از مرگ خود یا محل دفنشان خبر دادند، منافات نیست; زیرا علم آنان از طریق تعلیم الهی است. علم ذاتی و استقلالی مخصوص خداست و علم آنان جنبة عرضی و تعلیمی دارد و به مقداری است که خدا میخواهد و صلاح میداند. در حدیثی از امام صادقمیخوانیم که یکی از یارانش سؤال کرد: آیا امام علم غیب میداند؟ فرمود: نه، امام علم غیب را ]ذاتاً[ نمیداند، ولی هنگامی که اراده کند چیزی را بداند خدا به او تعلیم میدهد.بعلاوه در روایات بسیاری از طرق شیعه و اهل سنت از پیغمبر اکرم (ص) و ائمه معصومین (ع) تصریح شده که این علوم پنجگانه مخصوص ذات خدا است، به عنوان نمونه حدیثی از تفسیر «درالمنثور» را در اینجا میآوریم :1 ـ در «در المنثور» آمده است که رسول خدا (ص) فرمود «مَفاتِیحُ الْغَیْبِ خَمّسٌ لا یَعْلَمُهُنَّ اِلاّ اللهُ، لا یَعْلَمُ ما فی غَدٍ اِلاّ اللهُ، وَ لا مَتی تَقُومُ السَّاعَةُ اِلاّ اللهُ، وَ لا یَعْلَمُ ما فی الْأَرْحامِ اِلاّ اللهُ، وَ لا مَتی یَنزِلُ الْغَیْثُ اِلاّ اللهُ، وَ ما تَدْری نَفْسٌ بِاَیِّ اَرْضٍ تَمُوتُ اِلاّ اللهُ» (درالمنثور 5/ 169)[کلیدهای غیب پنج است که هیچکس جز خدا آنها را نمیداند هیچکس جز خدا حوادث فردا را نمیداند، و هیچکس جز خدا زمان قیام رستاخیز را نمیداند، و هیچکس جز خدا آنچه را در رحم مادران است نمیداند، و هیچکس جز خدا زمان نزول باران را نمیداند، و هیچکس نمیداند انسان در کدام زمین میمیرد جز خدا]
(ر.ک: اصول کافی، ثقة الاسلام کلینی، ج 1، ص 201، دارالکتب الاسلامیة / تفسیر نمونه، آیت اللّه مکارم شیرازی و دیگران، ج 17، ص 97ـ100، دارالکتب الاسلامیة / المیزان، علامه طباطبایی، ج 16، ص 238ـ240، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، بیروت.)
moeinm37
12-03-2008, 12:31
چرا خداوند به آنچه در قلب انسان هاست , آگاه می باشد؟
این مسأله ادله متعددی دارد از جمله:1- خداوند واجب بالذات است و واجب الوجود بالذات واجب من جمیع الجهات است. یعنی لزوما همه کلماترا به نحو اطلاق دارد. از جمله کمالات علم است و چون علم واجب مطلق است و محدودیت آن منافی وجوبوجود است بنابر این هیچ چیزی برای او مجهول نیست حتی افکار قلبی ما حتی پیش از آن که آن افکار در اندیشههایما خطور کند.2- ماهیت علم از نظر فلسفی حضور مجرد نزد مجرد است. از طرف دیگر خداوند احاطه قیومی به کل هستی داردو همه چیز نزد او حاضر است. بنابراین صور علمیهای که در اذهان ماست همه نزد او حاضر است و لذا محال است کهبر آنها علم نداشته باشد. قرآن مجید این حقیقت فلسفی را در نهایت دقت و زیبایی طرح نموده و میفرماید: «و هواقرب الیه من حبل الورید» و «ان الله یحول بین المرء و قلبه». بنابراین همین طور که بر صور ذهنی خود عالم هستیمخدا که از ما به خود ما نزدیکتر است و حتی میتواند بین انسان قلب و نیات و خواطر او فاصله ایجاد کند به طریقاولی بر آن خواطر و صور ذهنی آگاه است.3- علم عالم ذی شعور به معلول خود علم حضوری است و لذا صور ادراکی و هر آنچه در هستی است - چه ازسنخ علم (وجود ذهنی) باشند و چه وجودات عینی - همه مخلوقات الهیاند. از این رو خداوند به همه آنها علمحضوری دارد
moeinm37
12-03-2008, 12:31
خدای سبحان چگونه به اشیای مادی علم شهودی و حضوری دارد در حالی که می دانیم علم ،حضور شیء است نزد عالم؟
1. خداوند متعال علت تامه و علت قریب هر چیزی است. اعم از این که آن چیز مادی باشد یا مجرد.2. خداوند به ذات خویش علم دارد و این علم حضوری و تام است.3. خداوند به علت بودن خود نیز علم تام دارد. زیرا وقتی به ذات خویش علم تام داشت، به این که علت تامه و علت قریب است نیز علم تام دارد.4. خداوند؛ به معلول خود نیز علم تام دارد. زیرا علت به معلول علم دارد وگرنه نمی تواند آن را ایجاد کند.پس خداوند متعال به همه موجودات علم تام و حضوری دارد. به عبارت دیگر علم حق تعالی به ذات خویش عین علم او به همه موجودات اعم از مجرد و مادی است. بنابراین اشیاء مادی با صفت مادی بودن، معلول خداوند متعال هستند و وجود و هستی و ویژگی های هستی خود را از خداوند متعال می گیرند و با همین ویژگیهای مادی معلوم خداوند متعال هستند و این موجب هیچ گونه تغییر و تحولی در خداوند متعال نیست. زیرا علم حق تعالی از ذات او منفصل نیست و ذات حق تعالی مبدء همه اشیاء است. پس به همه اشیاء در مرتبه ذات - پیش از صدور وجود آنها - علم دارد.در این عبارت دقت کنید که خداوند متعال به اشیاء پیش از صدور و وجود آنها علم دارد، زیرا او علت قریب همه اشیاء است و چون به ذات خود علم دارد، به همه اشیاء نیز که معلول اویند علم دارد.به عبارت دیگر خداوند متعال به ذات خودش علم دارد، زیرا:1. حق تعالی مجرد تام است.2. هر مجردی خودش نزد خودش حضور دارد.3. علم همان حضور مجرد نزد مجرد است.پس حق تعالی به ذات خویش علم حضوری تام دارد.اما به موجودات و اشیاء نیز علمی حضوری و تام دارد و این علم در دو مرتبه است:1. در مرتبه ذات خویش. علم حق تعالی به اشیاء در مرتبه ذات خویش به بیانی که در پیش گذشت روشن می شود که خداوند متعال پیش از آفرینش موجودات به آنها علم ذاتی و ازلی دارد.2. در مرتبه خود اشیاء. در این مرتبه علم حق تعالی عین وجود خارجی آنهاست. زیرا:الف. همه موجودات معلول حق تعالی هستند و حق تعالی علت تامه و قریب همه اشیاء است.ب. معلول یعنی ربط به علت است و جود مستقل از علت ندارد.ج. وجود رابط به وجود مستقل موجود است و بنابراین نزد وجود مستقل حضور دارد.د. علم همان حضور مجردی نزد مجرد است. این علم در مرتبه فعل است که به موجودات در مرتبه فعل علم دارد.اما اشکال این است که وجود مادی عین پراکندگی و تغییر و تحول است، آیا موجب پراکندگی و تغییر و تحول در ذات حق نمی شود؟پاسخ این است خداوند متعال به موجودات مادی به طور مستقیم و بدون واسطه علم حضوری دارد و این پراکندگی و تغییر و تحول با احاطه وجودی حق تعالی و حضور موجودات مادی در نزد خداوند متعال، منافاتی ندارد. زیرا این پراکندگی و تغییر در ذات اشیاء مادی؛ همراه با نوعی اتصال و وحدت است و اگر این اتصال و وحدت نباشد، سخن از اشیاء مادی بی مورد است. پس اشیاء مادی به هر میزانی که از وجود و هستی برخوردار باشند، دارای نور و ظهور هستند و علم نیز چیزی جز کشف ظهور و نور در نزد عالم نیست. پس خداوند متعال به همه اشیاء - اعم از مادی و مجرد - علم تام حضوری دارد؛ چه پیش از وجود آنها در مرتبه ذات خود و چه در عین وجود آنها در مرتبه فعل خود، زیرا همه موجودات فعل حقند و حق تعالی به فعل خود، علم حضوری دارد و عناصر جسمانی نیز یکی از مراتب فعل حق تعالی هستند و حق تعالی به آنها نیز علم و ادراک حضوری دارد.پس نتیجه می شود که خداوند متعال به همه اشیاء - اعم از مادی و مجرد - علم تام حضوری دارد؛ هم در مرتبه ذات و پیش از وجود و ظهور آنها که علم حق تعالی به ذاتش، همان علم حق تعالی به ما سوی الله است و این علم مقدم بر وجود ما سوی الله است و هم در مرتبه فعل که علم حق تعالی به موجودات همان ایجاد آنهاست و خداوند متعال در این مرتبه به همه جزئیات علم دارد، بدون این که چیزی در ذات خداوند متعال تجدید شود.
moeinm37
12-03-2008, 12:31
آیا کاری که هنوز انجام ندادهایم خدا از آن خبر دارد یا نه؟
علم خداوند غیر محدود است و همانگونه که خداوند از گذشته و حال اطلاع دارد از آینده هم اطّلاع دارد و اساساً خدا برایش زمان مطرح نیست او آفریدگار زمان و محیط بر آن است دلیل اینکه خداوند حوادث آینده مطلع است این است که علم به وقایع آینده کامل است و اگر خدا این علم را نداشته باشد ذات او ناقص خواهد بود و خداوند از نقص مبرّی و منزه میباشد
moeinm37
12-03-2008, 12:32
چگونه خداوند همزمان از همه چیز در همه جای عالم آگاه است؟
بعد از توحید، یکی از مهمترین اوصاف پروردگار، علم و دانایی او است که تمام عالم هستی را شامل میشود ، و ذره ای در عالم پهناور از علم نامحدود او پوشیده و پنهان نیست. هر قطره بارانی که فرو میافتد، هر غنچه ای که می شکفد، هر دانهای که در دل زمین نهفته است، هر موجود زندهای که حرکت میکند، هر نطفه ای که در رَحِم منعقد میشود و سرانجام هر اندیشهای که خطور میکند، همه در دانش خدا آشکار است:"بدانید خداوند از هر چیزی آگاه است".[1] و میفرماید:"اگر آن چه در سینههای شما است، پنهان دارید یا آشکار کنید، خداوند آن را میداند".[2]"ما انسان را آفریدیم و وسوسه های نفس او را می دانیم، و ما به او از رگ گردن نزدیک تریم".[3]آیة دیگر میفرماید:"خدای سبحان از همه چیز آگاه است، زیرا او خالق همة هستی است و آفریننده اسرار مخلوق آگاه است". باید توجه داشت آفرینش الهی مستمر است و همة موجودات همان گونه که اصل هستی را از خالق گرفته اند، ادامة هستی را نیز از او میگیرند. از این جا روشن میشود علم و آگاهی خداوند به تمامی موجودات، همیشگی و در هر زمان و مکان است:"ألا یعلم مَن خلق؛ آیا آن که موجودات عالَم را آفریده از حال آنها با خبر نیست؟".[4] پس از آن جا که خدا خالق همه چیز است، آگاه بر همه چیز است.از طرف دیگر خدا وجودی است غیر متناهی و غیر محدود و محیط بر همه جا و همة زمانها. هیچ مکانی و زمانی خالی از وجود او نیست و برای وجودی اینچنین زمان آینده و گذشته و دوری و نزدیکی مطرح نیست.چیزی که محدود است، در یک جا هست و در یک جا نیست، یا در یک زمان هست و در زمان دیگر نیست. زمان و مکان فقط در مادیات است، ولی برای وجود نامتناهی این مسایل مطرح نمیباشد.فرض کنید کسی در اتاقی زندانی است که فقط روزنة کوچکی به خارج دارد، در حالی که کاروان شتر از مقابل این روزنه می گذرد، او نخست ناظر سر و گردن یک شتر، سپس کوهان، بعد پا و دم او است. هم چنین سایر شترهایی که در این قطارند. کوچک بودن روزنة دید سبب میشود او برای خود گذشته و آینده درست کند، اما کسی که بیرون اتاق و بر پشتبام است، به تمام بیابان نگاه میکند و قطار شتران را یک جا میبیند که در حال حرکتند. از این جا روشن میشودمفاهیم گذشته و حال و آینده نتیجة محدودیت دید انسان است. آن چه برای ما زمان ماضی محسوب می شود، برای اقوام پیشین زمان مستقبل بود، و آن چه برای ما مستقبل است، برای آینده گان ماضی است. اما برای ذاتی که همه جا حضور دارد و ازل و ابد را فرا گرفته، ماضی و مضارع و حال بیمعنی است و همة حوادث در تمام طول زمان نزد او حاضرند و او به همة حوادث و موجودات عالم، در گذشته و حال و آینده احاطه دارد.1[5] همان گونه که خدا بر زمان چیره است، بر مکان هم چیره است و دور و نزدیک و این جا و آن جا برای او که وجود نامحدود است، مطرح نیست و بر همه جا به طور یکسان حضور دارد و عالِم بر همه چیز در همة زمانها و مکانها است و به اسرار و نهان سراسر هستی آگاه است. امیر مؤمنان علی علیهالسلام میفرماید:"خداوند به تمام اسرار آگاه است و از همة ضمائر و نهان ها با خبر میباشد. به همه چیز احاطه دارد و بر همه چیز غالب است".[6][1] بقره (2) آیة 231.[2] آل عمران (3) آیة 29.[3] ق (50) آیة 16.[4] ملک (67) آیة 14.[5] ناصر مکارم شیرازی، پیام قرآن، ج 4، ص 96.[6] نهج البلاغة فیص الاسلام، خطبه 85، ص 196
moeinm37
12-03-2008, 12:32
اگر خداوند از همة اعمال انسان آگاه است، وجود کرام الکاتبین برای چیست؟
فرشتگان بیانگر عظمت و جلالت حق تعالی هستند، چنان که در روایات آمده است. علاوه بر آن نظام طولی هستی اقتضا دارد بین خدا و مخلوقات از جمله انسان واسطه هایی قدسی وجود داشته باشند. به بیان دیگر: نظام جهان دو قسم است: نظام طولی و نظام عرضی.نظام عرضی شرایط مادی بهوجود آمدن یک پدیده را تعیین مینماید. به موجب این نظام تاریخ جهان، وضع قطعی و مشخص مییابد و هر حادثه در مکان و زمان خاص پدید میآید و هر زمان و مکان خاص، ظرف حوادث معینی میشود .مقصود از نظام طولی عِلّت و معلول، ترتیب در آفرینش اشیا و به اصطلاح ترتیب در فاعلیت خدا در مورد اشیا و صدور اشیا از ناحیة او است.حکمت پروردگار و قدّوسیت او اقتضا دارد که موجودات رتبه به رتبه و پشت سر یکدیگر نسبت به او قرار داشته باشند. از این رو باید گفت عظمت و جلالت الهی اقتضا میکند بین او و انسان، موجوداتی قدسی و با ظرفیت باشند تا امکان ارتباط با خدا برای انسان وجود داشته باشد.بعضی از فلاسفه گفتهاند: فرشتگان نفوس زمینی و مدبّر عالم مُلک هستند.[1] ابنسینا گفته: فرشته جوهری است میان کردگار و اجسام زمینی، که میانجی است.فرشتگان از جمله کاتبان اعمال انسان و کارگزاران الهی هستند. به تعبیر قرآن رسولان الهی هستند."و جاعل الملائکه رسلاً"[2.]الله یصطفی من الملائکه رسلاً"[3]؛خداوند فرشتگان را فرستاده های خود قرار داد".پس فرشتگان، رسولان و مأموران خداوند در امور تکوینی و تشریعی هستند، چون امور جهان بر اساس اسباب و علل و تدبیر عالم به واسطة آنان صورت میگیرد.همانطور که یک مملکت، رئیس و کارگزارانی دارد، مملکت الهی نیز اینگونه تمشیت شده است.بنای خدا این نیست که تمامی کار را خودش انجام دهد و وسائطی فرار داده که آنان کارها را انجام دهند.[1] علیرضا رجالی تهرانی، فرشتگان، ص 20.[2] فاطر (35) آیة 1.[3] حج (22) آیة 75.
moeinm37
12-03-2008, 12:33
آیا تغییر قضا و قدر بر اثر دعا و صدقه موجب تغییر در علم خدا نیست ؟
این موضوع تنها به دعا مربوط نمیشود؛ بلکه در بسیاری از موضوعات دیگر هم صادق است؛ مثلاً در روایات آمده است که: «صله رحم موجب فزونی عمر میگردد» (میزان الحکمه، ج 4، ص 84، ح 7049). موضوع، چگونگی رابطه و سازگاری عمل اختیاری ایشان، با علم قطعی و نافذ خداوند است. کلید حل این معمادر توجه به این نکته است که علم الهی نقشی در صدور فعل از ما ندارد؛ چنان که علم ما به حادثهای که وقوع آن قطعی است، نقشی در حدوت آن فعل ندارد. اگر قضای حتمی به وسیله دعا مرتفع میگردد، هر دو یکسان معلوم علم الهی است؛ نه این که یکی اصل باشد و دیگری فرع.برای توضیح بیشتر به این مثال توجه کنید: فرض کنید خداوند میداند که عمر آقای «الف» پنجاه سال است مشروط برآن که قطع رحم کند و هفتاد سال است مشروط بر آن که صله رحم نماید. همچنین میداند که آقای «ب» صله رحم خواهد کرد یا نه (علم به فعل اختیاری انسان).در مورد دعا نیز مطلب چنین است؛ مثلاً مقدّر است که «الف» بنا برسلسله عللی که محقق خواهد شد، به بیماری «ب» مبتلا شود؛ ولی اگر دعا کند، به آن بیماری دچار نخواهد شد و خداوند نیز علم دارد که او دعا خواهد کرد. پس خود دعا نیز یک مورد از قضای الهی است. بنابراین علم الهی هیچ تغییری نمیکند و آنچه تغییر میکند، ما هستیم و اسباب و عللی که در کار است و دست ما بدان میرسدبرای مطالعه بیشتر ر.ک:- تفسیر نمونه، ج 1، ص 639- انسان و سرنوشت، شهید مطهری، ص 405 (عوامل معنوی)
moeinm37
12-03-2008, 12:33
با توجه به علم نامحدود خداوند و این که بر هر کاری آگاه است، چرا ثبت کارهای نیک و بد مردم را به فرشتگان سپرده است و خودش انجام نمیدهد؟
بی تردید خداوند بر هر چیز احاطة علمی دارد: "...وَ أَنَّ اللَّهَ قَدْ أَحَاطَ بِکُلِّ شَیْءٍ عِلْمَا ;(طلاق،12.)...و به راستی دانش خدا هر چیزی را در بر گرفته است." و بر آن چه مردم انجام میدهند احاطه دارد. "...وَاللَّهُ بِمَا یَعْمَلُونَ مُحِیطٌ "(انفال، 47.) با این حال، فرشتگانی را برای نوشتن کارهای نیک و بد بندگان گماشته است. "...وَ رُسُلُنَا لَدَیْهِمْ یَکْتُبُونَ ;(زخرف، 80.) و فرشتگان ما پیش آنان [حاضرند و] و ثبت میکنند."; "وَ إِنَّ عَلَیْکُمْ لَحَـَفِظِینَ ; # کِرَامًا کَـَتِبِینَ ;(انفطار، 10 و 11.) و قطعاً بر شما نگهبانانی گماشته شدهاند، [فرشتگان] بزرگواری که نویسندگان [اعمال شما] هستند...". گماشتن فرشتگان برای ثبت کارهای بندگان چند جهت دارد: 1. یکی از سنتهای الهی این است که خداوند کارها را بر اساس اسباب آنها انجام میدهد; یعنی ارادة الهی بر این تعلق گرفته که کارهای جهان از مجاری خاص خودش پدید آید. امام صادقمیفرماید: خداوند اشیا را تنها به وسیلة اسباب خودش اجرا مینماید.(کافی، ثقة الاسلام کلینی، ج 1، ص 183، دار الکتب الاسلامیه.) فرشتگان مأموران خداوند هستند که هر یک از آنان به کار ویژهای گمارده شدهاند و یک دسته از آنان گماشتگان ثبت اعمال مردمند. این، نه با قدرت خداوند تنافی دارد و نه با علم او. ولی اراده خداوند بر انجام کارهای جهان از طریق واسطهها تعلق گرفته است و همة واسطه در طول خداوند قرار دارند. 2. ثبت اعمال و بیان گسترده و شرح نامة اعمال در آیههای قرآن و روایات، آثار تربیتی فراوانی دارد و در تهذیب نفوس، تکامل انسانها و تقویت اخلاق و تقوا بسیار اثربخش است و هشدار به انسانها است که مراقب گفتار و رفتار خویش باشند، زیرا همه چیز در برنامة اعمال ثبت میشود و در قیامت بی کم و کاست ارائه خواهد شد. ایمان به مسألة نامه عمل که فرشتگانی شب و روز با انسان هستند و اعمال او را ثبت میکنند و ایمان به این حقیقت که در صحنة محشر نامة اعمال در برابر دیدة همگان گشوده میشود و تمام گناهان مستور در آن نمایان میگردد، عامل بازدارندة عجیبی از گناهان است. مردی از امام صادق پرسید: علت وجود فرشتگان مأمور ثبت اعمال نیک و بد چیست؟ با این که میدانیم خداوند به همه چیز عالم است و هر چیزی را که مخفیتر از آن وجود ندارد میداند؟ امام در پاسخ فرمود: خداوند این فرشتگان را گواه بر بندگان قرار داده، تا بندگان به خاطر ملازمت آنان بیشتر مواظب اطاعت خداوند باشند و از معصیت او بیشتر خودداری کنند. و چه بسیار بندگانی که تصمیم بر گناه میگیرند سپس به یاد این دو فرشته میافتند و خودداری میکنند و میگویند: پروردگار ما را میبیند و فرشتگان حافظ اعمال نیز گواهی میدهند.(الاحتجاج، احمد طبرسی، ج 2، ص 348، نشر مرتضی، مشهد / پیام قرآن، آیت الله مکارم شیرازی و دیگران، ج 6، ص 107 ـ 109، دار الکتب الاسلامیه.)
moeinm37
12-03-2008, 12:34
از نظر علمی باران از بخار آب دریاها و رودخانهها است آیا علم خداوند در به وجود آمدن باران نقشی دارد؟
هیچ پدیدهای از علم خداوند بیرون نیست و تمام پدیدههای جهان به مشیّت و ارادهی خداوند متعال است ولی باید توجه داشت اینکه گفته میشود خداوند متعال تمام پدیدهها را ایجاد میکند معنایش این نیست که عوامل و اسباب طبیعی دخالتی ندارند خداوند چنین خواسته است که پدیدههای جهان از رهگذر علل و عوامل طبیعی به وجود آیند بنابراین با اینکه باران از بخار دریاها تشکیل میشود ولی مشیت الهی است که از این طریق باران را نازل میسازد.
moeinm37
12-03-2008, 12:34
العلم عند الله یعنی چه؟ و مراتب علم خداوند چیست؟
این پرسش میتواند 2 حالت داشته باشد؛ یکی پرسش از عنوان کلی علم خداوند و معنای آن؛ و دوم پرسش از معنای اصطلاح و عبارت (العلم عند الله).و از آنجا که احتمال دوم قویتر به نظر میرسد، پاسخ احتمال نخست را فشرده بیان میکنیم و بعد احتمال دوم را مورد بررسی قرار خواهیم داد.
کلمهی «علم» در قرآن کریم در موارد متعددی آمده است و مجموع کلماتی که مادهی (ع ـ ل ـ م) در آنها به کار رفته به 145 مورد میرسد.1«علم» در لغت به معنای شناخت، درک یا دانستن چیزی است.2علم یکی از صفات ذاتی خداوند متعال به شمار میآید؛ بدین معنا که خداوند به همه چیز و همه کس و احوال و اتفاقات پیشین و آینده و ... عالم و آگاه است، اما نه آنگونه علمی که بشر به دیگر چیزها دارد زیرا بشر، ذاتی دارد که میتواند دارای صفت علم یا جهل (دانایی یا نادانی) باشد. چرا که عقل و خرد هر انسانی در ابتدای خلقت، خالی از هر گونه بینش و دانشی است و باید آموزش ببیند و کاملاً محتاج به لطف خداوند است تا از علم او بهره گیرد. و به عبارت بهتر، یعنی علم انسان «حصولی» است.اما خداوند، عالمی است که علمش متصف به زمان یا محدود به چیزی نمیباشد و کسب کردنی و «حصولی» نیست. و علم خداوند عین وجود و ذات او میباشد:(... خدا آنچه را در آسمانها و آنچه را در زمین است، میداند؛ و خدا به هر چیزی داناست.)3علم خداوند را میتوان از راههای متعددی اثبات کرد که تفصیل آن در کتابهای عقائد آمده است.4
نکتهی دیگر اینکه علم از صفات ذاتی خداوند است؛ پس خداوند عالم حقیقی است و علم حقیقی فقط از آن اوست؛ مرحوم علامه طباطبایی(ره) در تفسیر المیزان میفرماید: «اگر منظور از علم را [در ذیل آیهی: ولا یحیطون بشیء من علمه] معنای مصدری یا اسم مصدری بدانیم دلالت بر این دارد که علم تمامش برای خداوند است و هیچ علمی نزد هیچ عالمی نیست مگر آنکه جزئی از علم خداست... و میتوان برای اثبات این معنا آیهی: (... که تنها او دانا [و] فرزانه است)5 و آیهی: (و خدا میداند و شما نمیدانید)6 و آیههای دیگری را شاهد آورد.»7
بنابراین آنجایی که در مورد مراتب علم خداوند پرسیده بودید باید بگوییم که خداوند عالم به همه چیز و همهی اتفاقات و حوادث واقع شده و واقع نشده میباشد؛ و به گفتهی خود قرآن کریم حتی: (خدا) چشمهای خیانتکار و آنچه را در سینهها پنهان میدارند، میداند)8
اما در مورد احتمال دوم پرسش، یعنی بررسی ترکیب «العلم عند الله»، باید گفت: این عبارت 2 بار و عبارت «علمها عند ربّی» و «علمها عند الله» نیز هر کدام 2 بار در قرآن کریم آمده است.مورد اول «العلم عند الله» مربوط به داستان حضرت هود(ع) با قوم عاد است، آنجا که قوم سرکش و گنهکار او برای مسخره و انکار نمودن وعدههای الهیاش به او گفتند:(قوم عاد) گفتند: «آیا نزد ما آمدی تا ما را از معبودانمان بازگردانی؟! پس اگر از راستگویانی، آنچه را (از عذاب) به ما وعده میدهی برای ما بیاور!)9 و حضرت هود(ع) به آنها پاسخ داد: «(هود) گفت: علم (به زمان عذاب) فقط نزد خداست...»10معنای عبارت مذکور اینگونه میشود که «علم به زمان وقوع عذاب نزد خداوند است»11 و الف و لام «العلم» بدل از مضاف الیه محذوف است یعنی به جای «علم العذاب»، «العلم» آورده شده است.
مورد دوم آیهی 26 سورهی ملک است که آنجا نیز در پاسخ منکران روز جزاء میگوید: (بگو: علم (آن) تنها نزد خداست؛ و من فقط هشدارگری روشنگرم.)12بنابراین معنای (العلم عند الله) در اینجا علم به زمان وقوع روز قیامت است که فقط نزد خداوند است؛ البته علامه طباطبایی(ره) در تفسیر این آیه میفرماید: «اگر الف و لام (العلم) را ال «عهد» بدانیم به معنای «العلمُ بوقت الحشر» معنا همان است که گفته شد، ولی اگر الف و لام «جنس» بدانیم معنا این گونه میشود: حقیقت علم تنها نزد خداوند است و احاطه به هیچ جزئی از آن نمیتوان پیدا کرد مگر با اذن خداوند.»13با توجه به این احتمال معنای (العلم عند الله) این است که همهی علم از آن خداست و هیچ علمی از ذات خدا دور نیست. اما در چهار مورد دیگر که عبارت (علمها عند ربّی) یا (عند الله) آمده باید گفت: در آیهی آن همان معنای «علم به روز قیامت» میباشد یعنی ضمیر «ها» در «علمها» به کلمهی «الساعة» باز میگردد که در آیههای قبلش به کار رفته است.و آیهی 52 سورهی طه که مربوط به داستان موسی و فرعون است؛ در آیهی قبلش فرعون از حضرت موسی(ع) میپرسد: (فرعون) گفت: پس حال گروهها (و نسلها)ی نخستین چیست؟!)14 و حضرت موسی(ع) پاسخ میدهد: ((موسی) گفت: علم آن در کتابی، نزد پروردگارم است؛ پروردگارم گمراه نمیشود و فراموش نمیکند.)15 بنابراین منظور از (علمها عند ربّی) در این آیه، علم خداوند به سرنوشت و عاقبت نسلها و اقوام مختلف است.
نتیجهگیری:البته میتوان با قرینه گرفتن معنای آن سه آیهی دیگر و اینکه در آنها کلمهی (إنما) که مفید حصر است آمده، اینگونه نتیجه گرفت که همگی درصدد بیان این نکته است که: علم و آگاهی به روز جزاء و سرنوشت انسانها و افراد مختلف بدون هیچ کم و کاستی فقط نزد خداست.در پایان و با توجه به آنچه گذشت این نکتهها را میتوان دستهبندی کرد که:1. علم خداوند از صفات ذاتی اوست و زمان، حد یا کیفیتی ندارد.2. تمام علم فقط از آن خداست و علم انسان جزئی از علم اوست.3. علم به زمان روز قیامت و سرنوشت این دنیا و مردم آن تنها نزد خداوند محفوظ و معلوم است.4. عبارت العلم عند الله بسته به جایگاهی که در آن واقع شده معانیِ مختلفی میتواند داشته باشد ولی میتوان معنای جامعی از همهی آنها بدست آورد که بیان شد.
1 . یعنی کلمات و افعالی که در برگیرندهی معنای علم هستند. ر.ک: المعجم المفهرس لالفاظ القرآن الکریم، محمد فؤاد عبدالباقی، موسسة الاعلمی للمطبوعات، بیروت، لبنان، چاپ اول، 1420 هـ . ق.2 . مفردات راغب، راغب اصفهانی (م. 425 هـ . ق) تحقیق صفوان عدنان داوودی، دارالقلم دمشق، مادهی (علم) و پژوهشی در اعجاز علمی قرآن، دکتر محمدعلی رضاییاصفهانی، انتشارات کتاب مبین، تهران، چاپ دوم، 1381.3 . «وَاللَّهُ یَعْلَمُ مَا فِی السَّماوَاتِ وَمَا فِی الأَرْضِ...» حجرات / 16.4 . ر.ک: آموزش عقاید، استاد محمدتقی مصباح یزدی، شرکت چاپ و نشر بین الملل سازمان تبلیغات.5 . «إِنَّهُ هُوَ الْعَلِیمُ الْحَکِیمُ»، یوسف / 83.6 . «وَاللّهُ یَعْلَمُ وَأَنْتُمْ لاَ تَعْلَمُونَ»، آل عمران / 66.7 . المیزان فی تفسیر القرآن، علامه سید محمدحسین طباطبایی، جلد 2، ص 334. موسسة الاعلمی للمطبوعات، بیروت، چاپ سوم، 1393 هـ . ق.8 . «یَعْلَمُ خَائِنَةَ الْأَعْیُنِ وَمَا تُخْفِی الصُّدُورُ» غافر / 19.9 . «قَالُوا أَجِئْتَنَا لِتَأْفِکَنَا عَنْ آلِهَتِنَا فَأْتِنَا بِمَا تَعِدُنَا إِن کُنتَ مِنَ الصَّادِقِینَ» احقاف / 22.10 . «قَالَ إِنَّمَا الْعِلْمُ عِندَ اللَّهِ...» احقاف / 23.11 . المیزان فی تفسیر القرآن، ج 18، ص 211.12 . «قُلْ إِنَّمَا الْعِلْمُعِندَ اللَّهِ وَإِنَّمَا أَنَا نَذِیرٌ مُبِینٌ» ملک / 26.13 . المیزان فی تفسیر القرآن، ج 19، ص 364.14 . «قَالَ فَمَا بَالُ الْقُرُونِ الْأُولَی» طه / 51.15 . «قَالَ عِلْمُهَا عِندَ رَبِّی فِی کِتَابٍ لاَّ یَضِلُّ رَبِّی وَلاَ یَنسَی» طه / 52.
moeinm37
12-03-2008, 12:34
خداوند به اینکه چه کسی مطیع و چه کسی نافرمان خواهد شد علم دارد. در این صورت چه نیازی به فرستادن پیامبران وجود دارد؟
علم خداوند به امور، از جمله هدایت یا ضلالت انسانها، موجب نمیشود که سنّتهای حاکم بر امور از میان برداشته شوند. بنابراین علم خداوند به هدایت یا ضلالت انسان در فرض وجود سبب و زمینههای هدایت یعنی دعوت انبیای الهی است.چیزی که هست خداوند میداند که چه کسی به دعوت رسولان پاسخ مثبت میدهد و چه کسی از آن برمیتابد و سبب ضلالت و شقاوت خود را فراهم میکند.به عبارت دیگر یکی از اسباب و علل هدایت و اطاعت انسانها، دعوت رسولان الهی است و همچنان که در نظام حاکم بر هستی امور با علل و اسباب تحقق پیدا میکند در انسان و جامعه انسانی نیز این مطلب جاری و حاکم است
moeinm37
12-03-2008, 12:36
اگر خدا سرنوشت هر کسی را میداند پس آیا سرنوشت هر کس از قبل معلوم نشده است که چگونه انسانی باشد ؟
همه زمانها نزد خداوند یکسان است یعنی علم الاهی به گذشته و حال و آینده یکی است و همانگونه که خداوند به رفتار اختیاری انسان در گذشته آگاه است، نسبت به رفتار اختیاری انسان در آینده نیز آگاهی دارد.{1}در پاسخ به این پرسش که آیا علم پیشین خدا در چگونه بودن انسان به معنای جبر و سلب اراده و اختیار از وی نیست؟ میتوان چنین گفت: علم الاهی با آزادی و اختیار آدمی منافات ندارد، و همانطور که آگاهی خدا به گذشته با اختیار انسان منافات ندارد، آگاهی نسبت به آینده نیز با اختیار آدمی منافات ندارد. خداوند از ازل علم داشته که انسان از روی اختیارش چه میکند و چنین علم پیشینی به معنای جبر نیست؛ بلکه در استواری اختیار انسان میکوشد. به عبارتی دیگر علم الاهی بر هر حادثه و کاری آن چنان که واقع میشود، تعلق گرفته است و افعال اختیاری انسان هم بدان وصف که اختیاری است، برای خدا معلوم است. مثلا خدای متعال میداند که فلان شخص در فلان شرایط تصمیم بر انجام کاری خواهد گرفت و آن را انجام خواهد داد.{2}مرحوم مطهری مینویسد :«خداوند از ازل میداند که چه کسی به موجب اختیار و آزادی خود طاعت میکند و چه کسی معصیت. و آنچه که آن علم ایجاب میکند این است که آن که اطاعت میکند به اراده و اختیار خود اطاعت کند و آن که معصیت میکند به اراده و اختیار خود معصیت کند.»شما فرض کنید معلمی با شناختی که از دانشآموز خود دارد، میداند که او با حفظ ویژگیهای مثبت خود در امتحان موفق خواهد شد، این علم معلم هرگز به معنای سلب اختیار آن دانشآموز نخواهد بود و یا آنکه معلم با شناختی که از وضعیت تحصیلی شاگردی دیگر، میداند که آن دانشآموز تنبل با عنایت به اختیار و ارادهای که دارد پایان سال در امتحان مردود است و نمیتوان گفت که این علم معلم به نوعی اجبار در مردود شدن آن دانشآموز است. به این سروده خیام دقت کنید :میخوردن من حق ز ازل میدانست گر مینخورم علم خدا جهل بودشهید مطهری در پاسخ به این شبهه منظوم که «میخوردن من حق ز ازل میدانست» چنین معتقد است :«آیا آنچه حق ز ازل میدانست، میخورن اختیاری و از روی میل و اراده و انتخاب شخصی بدون اکراه و اجبار بود، یا میخوردن جبری و تحمیلی به وسیله یک قوهای خارج از وجود انسان، و یا میخوردن مطلق بدون توجه به علل و اسباب؟ آنچه «حق ز ازل میدانست» نه آن می خورن اجباری بود و نه میخوردن مطلق ؛ میخوردن اختیاری بود، و چون علم ازلی چنین است. علیهذا نتیجه علم ازلی به افعال و اعمال موجودات صاحب اراده و اختیار، جبر نیست، نقطه مقابل جبر است.»{3}علم ازلی علت عصیان کردن نزد عقلا ز غایت جهل بودبنابراین علم پیشین خدا در چگونه بودن انسان ، دخالتی در سلب آزادی و اختیار انسان ندارد به اینکه او را به معصیت یا اطاعت وادار کند.
[1].جبر و اختیار، جعفر سبحانی، ص 50/[2].آموزش عقاید، مصباح یزدی، ص 148/[3].مجموعه آثار، ج 1، ص 435 و 436/
moeinm37
12-03-2008, 12:37
اگر خدا می داند فلان کس در فلان زمان می میرد, ولی شخصی زودتر او را کشت پس علم خدا چه می شود؟
آگاهی خداوند نسبت به آینده انسانها مطلبی قطعی و مبرهن است زیرا گذشته، حال و آینده برای ما که محاط به زمان هستیم مطرح است، در هر مرحله از زمان اجزای پسین و پیشین آن از ما غایب است لیکن برای خداوند که موجودی غیر زمانی بلکه خالق زمان و مکان است گذشته و آیندهای نیست و تمام هستی با همه ابعاد و امتداد زمانی مکانیاش نزد او حاضراست. بنابراین حوادث آینده برای ما آینده است و حوادث گذشته از نظرما گذشته است ولی در مورد ذات اقدس الهی این مطالب راه ندارد.علم پیشین الهی نسبت به اعمال ما مستلزم جبر نیست؛ زیرا زمانی جبر است که علت اعمال ما باشد، در حالی که خدا از افعال ما آگاه است؛ چون ما آنها را انجام میدهیم، نه اینکه چون او میداند ما انجام میدهیم. به عبارت دیگرخداوند موجودی است غیر زمانی و برای او قبل و بعدی نیست و همه زمانها نزد او یکسان است و گذشته و آینده وحال نزد او مساوی است. پس همین طور که علم دیگران به اعمال ما در حال انجام یا بعد از آن یا قبل از آن رافع اختیار از ما نیست، علم قبلی خداوند به اعمال ما رافع اختیار نیست و علم خدا به افعال انسان قبل از خلقت به این معنانیست که او تقدیر کرده انسان چنین اعمالی را انجام دهد؛ بلکه تقدیر و مشیّت الهی بر این قرار گرفته است که انسان اعمالش را از روی اراده و اختیار خودش انجام دهد و خدا نیز علم دارد که هر کسی با اراده و اختیار خودش چهکارهایی را انجام خواهد داد و این مساوی با اراده و اختیار انسان است.بنابراین در مثالی که ذکر کردهاید خداوند میداند که شخص مفروض در چه زمان، چه مکان و چگونه جان میسپارد، ولی آگاهی او تبرئه کننده قاتل نیست، زیرا قاتل با اراده آزاد خود دست به چنین کاری میزند و علم خدا هم تعلق به همین فعل اختیاری گرفته است و اگر او به میل خویش به کار دیگری دست میزد، علم الهی نیز به آن کار دیگر تعلق میگرفت. بنابراین علم خدا باعث انجام قتل نیست بلکه چون قاتل دست به این جنایت میزند و این عمل درحضور خداست [مربوط به هر زمان که باشد] لاجرم خداوند به آن عالم است
moeinm37
12-03-2008, 12:37
خداوند در آیة 147 سورة صافات میفرماید: "وَ أَرْسَلْنَـَهُ إِلَیَ مِاْئَةِ أَلْفٍ أَوْ یَزِیدُون; و او را به سوی یک صد هزار [نفر از ساکنان نینوا] یا بیشتر روانه کردیم." با این که علم خداوند مطلق است و از همه چیز آگاه است، چرا در این جا عدد را به طور دقیق مشخص نکرده است؟
بی تردید علم خداوند بی نهایت است واو از همه چیز آگاه است. قرآن کریم میفرماید: "...قَدْ أَحَاطَ بِکُلِّ شَیْءٍ عِلْمَا;(طلاق،12)... و به راستی دانش خدا هر چیزی را در بر گرفته است." و نیز میفرماید: "...هم وزن ذرهای، نه در زمین و نه در آسمان از پروردگار تو پنهان نیست، و نه کوچکتر و نه بزرگتر از آن چیزی نیست، مگر این که در کتابی روشن درج شده است." خداوند در ضمن نقل داستان حضرت یونس، پس از بیان این که آن حضرت به کشتی سوار شد و طبق قرعه به دریا افکنده، ماهی او را بلعید و با تسبیحی که گفت، پس از سه روز از شکم ماهی به بیرون افکنده شد، میفرماید: او را به سوی یک صد هزار نفر یا بیشتر روانه کردیم. بی شک خداوند تعداد افرادی که حضرت یونس به سوی آنان ارسال شد، میدانست; ولی در این آیه به طور دقیق بیان نفرموده است. مفسران در تفسیر این آیه به سه نکته پرداختهاند: الف ـ معنی واژة "اَوْ"; این واژه چند گونه معنا شده است: 1. به معنای "واو"; یعنی صد هزار نفر و بیشتر; 2. به معنای "بل"; یعنی صد هزار نفر بلکه بیشتر; 3. ابهام; یعنی صد هزار نفر یا بیشتر; 4. تخییر; یعنی صد هزار نفر یا بیشتر; ب) تعداد "یزیدون"; در تعداد یزیدون چند نظر مطرح شده است: 1. بیست هزار نفر; 2. سی هزار نفر; 3. هفتاد هزار نفر. در روایتی از امام صادقآمده است که تعداد سی هزار نفر بوده است.(اصول کافی، ثقة الاسلام کلینی;، ج 1، ص 175، دارالکتب الاسلامیة.) ج) علت این که خداوند تعداد افرادی که یونس به سوی آنان ارسال شد، به طور دقیق بیان نفرمود; در این مورد، چند دیدگاه مطرح است: 1. خداوند در این آیه از زبان بینندگان سخن گفته است; یعنی اگر شخصی به قومی که یونس به سوی آنان ارسال شد، بنگرد، میگوید صد هزار یا صد و سی هزار نفر هستند. 2. حضرت یونس به شهر نینوا و اطراف آن ارسال شد شهر نینوا صد هزار جمعیت داشت و اطراف آن سی هزار. خداوند تعداد جمعیت اطراف شهر را مبهم گذاشته است. 3. حضرت یونس به صد و سی هزار نفر ارسال شد. صد هزار نفر آنان در هنگام ارسال، وجود داشتند و سی هزار نفر بعداً متولّد شدند. از آن جا که آنان هنوز متولد نشده بودند، خداوند به صورت مبهم فرمود: "أَوْ یَزِیدُون" در روایتی که از امام صادقنقل شده، به این دیدگاه سوم اشاره شده است.( اصول کافی، ثقة الاسلام کلینی;، ج 1، ص 175، دارالکتب الاسلامیة / المیزان، علامه طباطبایی;، ج 17، ص 164، دفتر انتشارات اسلامی / مجمع البیان، فضل بن حسن طبرسی;، ج 4، ص 459، داراحیأ التراث العربی، بیروت / منهج الصادقین، ملا فتح اللّه کاشانی، ج 8، ص 23، کتابفروشی اسلامیة. )
moeinm37
12-03-2008, 12:37
منظور از لوح محفوظ که اعمال ما در آن به شکل تقدیر غیر حتمی ثبت شده چیست؟
الف) منظور از لوح محفوظ مرتبهای از علم الهی است پس خداوند به اعمال آینده ما علم دارد و این علم موجب جبر هم نیست همانگونه که علم ما انسانها به این که طبق قاعده روانشناسی این شخص در آینده آدم خوبی میشود تأثیری در خارج بر آن شخص نمیگذارد و سرّ آن این است که علم سببیت و علیت ندارد. هر معلولی تابع علت خود است. مثلاً گرمای آب معلول آتش است و این که من علم دارم این آب در اثر آتش جوش خواهد آمد نقش و اثری بر گرمای آب ندارد پس این مسأله ربطی به پیشگویی یا جبر و معقولاتی از این قبیل ندارد.ب ) آگاهی از عمل دو مرحله دارد، اول در رتبه قبل از انجام اعمال ما است که خداوند و اولیاء الله از آینده خبر دارند و دوم در رتبه بعد یا همزمان انجام کار انسانها است. به طوری که با وجودی که عمل محض انجام میشود و دیگران از آن آگاهی پیدا نمیکنند ولی آن بزرگواران نسبت به آن اطلاع حاصل مینمایند و میزان علم اهلبیت(ع) نسبت به انسانها طبق روایات محدود به خداوند است یعنی؛ اگر خداوند بخواهد آنها از هر امری اطلاع پیدا میکنند حتی امور شخصی انسانها و اگر خواست خداوند نباشد مسائل شخصی افراد مخفی میماند. البته از آن جا که یکی از شاهدهای روز قیامت معصومین هستند و شاهد باید علم و آگاهی کامل نسبت به آن چه میخواهد راجع به او شهادت دهد داشته باشد طبق قاعده باید اهل بیت از همه امور و مسائل انسانها اطلاع داشته باشند
moeinm37
12-03-2008, 12:37
دربارة آیه آخر سوره لقمان (یعلم ما فی الارحام)، چند امر از مختصات ذات باری تعالی است. یکی علم به قیامت و دیگر انزال باران و سومی علم به رحمها و ... که در نورالثقلین آمده ... با توجه به تشخیص به وسیله سونوگرافی این مطلب چگونه از صفات خدا میشود که فقط او میداند؟ با توجه به آیة فوق که میفرماید: آدمی از فردای خود خبر ندارد، پس جایگاه پیشبینی و برنامهریزی چه میشود؟
اولاً، روایاتی داریم که امامان از برخی از جزئیات فرزند داخل رحم، و حتی از فرزندی که باید صدها سال بعد متولد شود، و یا از زمان و مکان موت خود خبر دادهاند و...; بنابراین، علم خداوند به این امور، هیچ منافاتی با علم انسان ندارد; زیرا علم خداوند متعال ذاتی و استقلالی است، و غیر او، به طور مستقل هیچ گونه آگاهی از این امور ندارند و هر چه دارند از ناحیه خدا و با الطاف و عنایت او است;(ر.ک: المیزان، علامه طباطبایی، ج 16، بحث روایی ذیل آیه مورد بحث.) به عبارت دیگر، علم دیگران در عرض علم خدا نیست; بلکه در طول او و به تعلیم او و به مقداری است که او صلاح بداند; ثانیاً، ممکن است مقصود از عدم آگاهی مردم از این امور پنجگانه (که در روایت آمده) تمام خصوصیات و جزئیات این امور باشد; بنابراین اگر پزشکان از پسر یا دختر بودن جنین آگاه شوند; هیچ منافاتی با این روایت (و آیه) ندارد; زیرا آگاهی از جنین به آن است که تمام خصوصیات جسمانی، زشتی و زیبایی، سلامت و بیماری، استعدادهای درونی، ذوق علمی و فلسفی و ادبیو سایر صفات و کیفیات روحی را بدانیم و این امر برای غیر خدا امکان پذیر نیست; چنان که در خطبه 128 نهجالبلاغه به این مطلب اشاره شده است. در مورد باران نیز، این که باران در چه موقع نازل میشود و کدام منطقه را زیر پوشش قرار میدهد و دقیقاً چه مقدار در دریا و چه مقدار در صحرا و دره و کوه و بیابان میبارد را جز خدا کسی نمیداند.(ر.ک: تفسیر نمونه، آیت الله مکارم شیرازی و دیگران، ج 17، ص 97ـ100 و ج 25، ص 142ـ153، دارالکتب الاسلامیه ـ الفرقان فی تفسیر القرآن، محمدالصادقی، ج 20 و 21، ص 255ـ261، انتشارات فرهنگ اسلامی.) در آیة فوق، به تناسب بحثی که در آیة قبل راجع به روز رستاخیز سخن به میان آورده بود، سخن از علوم پنج گانهای است که آگاهی از آنها مخصوص خداوند است: آگاهی از قیامت، نزول باران، چگونگی جنین در رحم مادر، اموری را که انسان آینده انجام میدهد، محل مرگ او، بدون شک پیشبینی و برنامهریزی برای آینده و با خبر شدن از آینده و حوادث آن که بدون آن که به یک رشته قرائن مستند باشد، تفاوت دارد، آیه شریفه، علم غیب و خبر از آیندهای که مستند به قرائن نیست را اشاره کرده، امّا اگر انسان بر اساس یک رشته اطلاعات و قرائن از وضع آیندة جهان از نظر درگیری و جنگ و یا صلح و مسالمت و... پیشبینی نماید و اخباری را منتشر سازد و برای آینده برنامهریزی نماید، این خبر، گزارش از غیب نیست، کارشناسان امور اقتصادی ودارایی و کشاورزی و... بر اثر سوابق طولانی که در رشتههای اختصاصی خود دارند، به ضمیمة کسب اطلاعات دقیق، آینده را پیشبینی میکنند و مرور زمان صدق نظر آنان را ثابت میکند و این مطالب هیچ منافاتی با علم غیبی که آگاهی از آن مخصوص خداوند است و افرادی چون معصومین:، اگر مشیت و اذن او باشد، ندارد. آگاهی از علم غیب باید از تمام قرائن و مبادی پیراسته باشد و از طریق اسباب عادی و مجاری علمی به دست نیاید (علم حضوری) در روایتی میخوانیم که در این باره میفرماید: "کلیدهای غیب، پنج است که هیچ کس، جز خدا نمیداند، سپس آیة فوق را تلاوت نمود."(مجمع البیان، شیخ طبرسی;، ج 5، ص 70، دار مکتبة الحیاة.) در روایتی میخوانیم که در اینباره میفرماید: "کلیدهای غیب، پنج است که هیچ کس، جز خدا نمیداند، سپس آیة فوق را تلاوت نمود.(مجمع البیان، شیخ طبرسی;، ج 5، ص 70، دارمکتبة الحیاة.) در روایتی از امیرالمؤمنین علیمیخوانیم: هنگامی که امام، از بعضی حوادث آینده خبر میداد، یکی از یاران عرض کرد: این امیرمؤمنان! از غیب سخن میگویی؟ و به علم غیب آشنایی؟ امام خندید و به آن مرد فرمود: ای برادر کلبی! این علم غیب نیست، این فرا گرفتهای است، از عالمی ]پیامبر6[ علم غیب تنها علم قیامت است و آن چه خداوند سبحان در این آیه برشمرده..."(نهج البلاغه، خطبة 128.) بنابراین فرق علم غیب و آگاهی از حوادث آینده توسط قرائن نیز در این است که "علم غیب"، آگاهی به تمامی خصوصیات و جزئیات امور است، هم چنان که امام در ادامة این خطبه میفرماید: "خداوند سبحان از آن چه دررحمها قرار دارد آگاه است، پسر است یا دختر؟ زشت است یا زیبا؟ سخاوتمند است یا بخیل؟ سعادتمند است یا شقی؟ چه کسی آتش گیرة دوزخ است و چه کسی در بهشت دوست پیامبران؟..."، در حالی که با علوم حسی فقط در نهایت میتوان، پسر یا دختر بودن رحم مادر را تشخیص داد اما به جزئیات دیگر، هرگز نمیتوان به سبب آن دسترسی پیدا کرد.( ر.ک: تفسیر نمونه، آیت اللّه مکارم شیرازی و دیگران، ج 17، ص 93ـ100، دارالکتب الاسلامیة / تفسیر المیزان ،علامه طباطبایی;، ترجمة سید محمد باقر ..... همدانی، ج 16، ص 374، نشر بنیاد علمی و فکری علامه طباطبایی / منشور جاوید، آیت اللّه سبحانی، ج 8، ص 288، دارالقرآن الکریم. )
moeinm37
12-03-2008, 12:37
آیا علم خدا به افعال بندگان با مختار بودن آنها سازش دارد؟
البته خداوند بر همه کارهای بندگان آگاه است حتی قبل از آنکه آن کار وجود خارجی پیدا کند و انسان در فکر آن باشد باز خدا آنرا میداند.
«یلعم خائنْ الاعین وما تخفی الصّدور»{1} خدا حرکت خیانتآمیز دیدگانرا و آنچه در سینهها نهان است میداند.
این مطلب صحیح است ولکن اینکه پس کارهای خوب و بد به دست ما نیست صحیح نیست چون آگاهی و علم خدا نسبت به کارهای جزئی و کلی ما منافاتی با اراده و اختیار ما ندارد اعمال خوب و بد ما به اراده خود ما انجام میگیرد و خدا هم همانطور آنها را از پیش میداند یعنی آگاه است که ما در دنیا میآییم و به اختیار و اراده خود کارهای خوب یا بد را انجام میدهیم بدیهی است که این علم و آگاهی به هیچ وجه اراده و اختیار را از ما نمیگیرد.
انسان وقتی در برابر عمل و کاری قرار میگیرد خودش را فاعل مختار و با اراده میبیند یعنی هم میتواند انجام دهد و هم میتواند ترک کند و همچنین ارادهایکه در خود احساس میکنیم دلیل روشنی است که افعال ما منسوب به خود ماست.بنابراین، علم خدا از ما سلب اراده نمیکند و ما را به صورت جمادی که فاقد اراده است در نمیآورد پس هر چه بر سر ما میآید، از خود ماست.
[1].سوره غافر، آیه 19.
moeinm37
12-03-2008, 12:41
چه تفاوتی بین امتحان بشری والهی وجود دارد؟ و آزمایش الهی از چه ویژگیهایی برخورداراست؟
تفاوت آزمایش های ما با آزمایش های الهی در این است که آزمایش های ما برای شناخت بیشتر و رفع ابهام وجهل است ولی آزمایش های الهی درواقع همان (پرورش و تربیت) میباشد، واین همان مطلب مهم وویژگی اساسی آزمایش های الهی است، این نکته یک قانون و قاعده کلی وسنت دائمی خداوند متعال است که برای شکوفا کردن استعدادهای نهفتة انسان ها (ازقوه به فعل رساندن آنها) ودرنتیجه، تربیت انسانها، آنها را آزمایش می کند، همانطور که فولاد را درکوره می گیرند تا آن را مستحکم وآبدیده کنند، خدای متعال نیز ما را درکورة حوادث سخت پرورش می دهد تا مستحکم ومقاوم گردیم.درقرآن کریم متجاوز از بیست مورد امتحان، به خدای متعال نسبت داده شده که بیانگر همین مطلب وقانون کلی می باشد مانند این آیه شریفه که می فرماید : " ولیبتلی الله ما فی صدورکم ولیمحص ما فی قلوبکم والله علیم بذات الصدور" "1" (آنچه را شما درسینه دارید می آزماید تا دلهای شما کاملاً خالص گردد واو به همة اسرار درون شما آگاه است)حضرت امیرمؤمنان علی"ع" درزمینه فلسفه امتحانات و آزمایشات الهی می فرمایند : "وإن کان سبحانه اعلم بهن من انفسکم ولکن لتظهر الافعال التی بها یستحق الثواب والعقاب" "2" (گرچه خداوند به روحیات بندگانش از خودشان آگاه تر است ولی آنها را امتحان می کند تا کارهای خوب وبد که معیارپاداش و کیفر است ازآنها ظاهر گردد). یعنی صفات درونی انسان نمی تواند به تنهائی معیار ثواب وعقاب باشد وخداوند متعال به وسیلة آن ما را عقاب کند یا به ما ثواب دهد. مگر زمانی که این صفات درونی درلابه لای اعمال ما ظاهر شود، فلذا ماراآزمایش می کند تا آنچه را که در درون داریم آشکار کنیم ومستحق پاداش یا کیفر گردیم.پس اگر آزمایش های الهی نبود هیچ استعدادی شکوفا نمی شد، وهر ثواب وعقابی بی دلیل بود واصلاً خلقت انسان بدون فایده به نظر می رسید."3"
(1) سوره آل عمران/154(2) نهج البلاغه، کلمات قصار،جمله93تفیسر نمونه،ج1،ص526،با استفاده ازکتاب صدوهشتادپرسش وپاسخ تفسیر نمونه،ص543و544
moeinm37
12-03-2008, 12:42
چرا خداوند که از همه اعمال بندگان کاملا آگاه است و نیازی به حضور فرشتگان ندارد از کرام الکاتبین یعنی فرشتگانی که ثبت اعمال بندگان بر عهده آنهاست بهره میگیرد؟
1. به کارگیری ابزارهایی به عنوان واسطه در تدبیر امور جهان از سوی خداوند، رویکردی پذیرفته شده در آموزه های دینی می باشد. ملائکه از جمله واسطه های یادشده بوده و در قرآن کریم نیز از آن سخن به میان آمده است: «و النزعات غرقا والنشطت نشطا والسبحت سبحا فالسبقت سبقا فالمدبرات امرا؛ سوگند به فرشتگانی که (جان مجرمان را به شدت از بدن هایشان) بر می کشند و فرشتگانی که (روح مؤمنان را) با مدارا و نشاط جدا می سازند و سوگند به فرشتگانی که (در اجرای فرمان الهی) با سرعت حرکت کرده و سپس بر یکدیگر پیشی می گیرند و آنها که امور را تدبیر می کنند» (نازعات، آیات1 - 5).واسطه گری در فرو فرستادن وحی، یاری پیامبر(ص) و جلوگیری از رویدادهای ناگوار درباره آن حضرت، تأیید مؤمنین و پالایش آنان از راه استغفار و... از جمله موارد دیگری نقش واسطه گری ملائکه می باشد. نگهبانی از آدمیان و ثبت و ضبط رفتارهای نیک آنان نیز از جمله واسطه گری های یاد شده است: «و ان علیکم لحفظین کراما کتبین؛ بی تردید نگاهبانی بر شما گمارده شده، والامقام و نویسنده (اعمال نیک و بدتان) » (انفطار، آیات 11 - 10).به گواهی عبارت «یعلمون ماتفعلون؛ می دانند شما چه می کنید».در ادامه آیه مراد از کتابت، نوشتن اعمال می باشد (المیزان، ج 20، ص 226، مؤسسه الاعلمی). 2. پیداست که واسطه گری مزبور، هیچ گاه بدان معنا نمی باشد که خداوند از رفتارهای بندگان خود آگاه نبوده و این آگاهی از راه مزبور به دست می آید زیرا:الف) ملائکه در زنجیره علل طولی قرار داشته و این زنجیره به علت نخستین؛ یعنی خداوند پایان می یابد از این رو آنها علت مستقلی نبوده و درعلیت خود به خداوند وابسته می باشد؛ نه علتی عرضی و به عنوان سببی مستقل در کنار او. بنابراین ملائکه در این میان تنها یک وسیله انجام کار می باشند و خداوند از راه آنها، تدبیر امر ثبت و ضبط رفتارهای آدمیان را انجام می دهد. این فرآیند به آگاه نبودن خداوند از رفتار انسان ها پیوندی ندارد. خداوند با احاطه وجودی خود به عالم، ناظر همه رویدادهای عالم بوده و هیچ یک از آنها از دید او پنهان نیست، همان که در قرآن آمده است: «عالم الغیب لا یعزب عنه مثقال ذره فی السموات ولا فی الارض؛ خداوندی که از غیب آگاه بوده و به اندازه سنگینی ذره ای در آسمان ها و زمین از علم او دور نخواهد ماند» (سبأ، آیه 3).سخن در این است که گردآوری اعمال انسان ها در مجموعه ای به نام لوح محفوظ از سوی ملائکه انجام می گیرد این امر به عدم آگاهی خداوند به اعمال انسان ها چه ربطی دارد.ب ) چون ملائکه از پدیده های خداوند بوده و نیز همه کارهای خود را به اذن و دستور او انجام می دهند، گویی این کار در واقع به وسیله خود خداوند انجام گرفته است. درست همانند علل طبیعی که در عالم مادی نتایجی چون باران، آفتاب، خوردنی ها، پوشیدنی ها و سایر نعمت های دنیایی را در پی دارند. آیا درباره آنها می توان گفت علت مستقل بوده و خداوند نقشی ندارد یا هم چنان نقش اصلی و علت حقیقی خداوند بوده و آنها تنها نقش واسطه گری را بر عهده دارند. تعابیری در قرآن کریم وجود دارد که رویکرد مزبور را درباره همه کارهای ملائکه و از جمله نگارش و ثبت و ضبط اعمال را نشان می دهد از جمله: «و یفعلون ما یؤمرون؛ (ملائکه) آن چه را که مأموریت دارند انجام می دهند» (نحل، آیه 50). نیز از آیه 29 سوره مبارک جاثیه که درباره موضوع مورد پرسش؛ یعنی نوشتن اعمال انسان ها به وسیله ملائکه می باشد، به گونه ای سخن گفته است که موضوع لوح محفوظ و مجموعه ای که اعمال بندگان در آن ثبت می باشد را در روز قیامت به خود نسبت داده است: «هذا کتبنا ینطق علیکم بالحق انا کنا نستنسخ ما کنتم تعملون؛ این کتاب ما است که به حق با شما سخن می گوید (و رفتارهای شما را بازگو می کند) ما آنچه را انجام می دادید می نوشتیم» در حقیقت چون لوح مزبور به امر و دستور الهی انجام گرفته بود، به خود او نسبت داده شده است نه به ملائکه» (المیزان، ج 18، ص 178، مؤسسه الاعلمی)
moeinm37
12-03-2008, 12:42
مگر نه این است که خداوند همه جا است، پس چرا در قرآن کریم میخوانیم، که خداوند به آنچه در ظاهر و باطن، و مشهد و مغیب اطلاع دارد; آیا برای خداوند مغیب و غیبی وجود دارد؟
از بررسی موارد استعمال لفظ "غیب" این حقیقت به دست میآید که مقصود از "غیب" همان امور پنهان از حسّ بشر است; یعنی اموری که از قلمرو ابزار و آگاهی عادی او بیرون میباشد. قرآن کریم در آیات متعددی، خدا را با صفت "عالم الغیب و الشهادة" توصیف میکند. مقصود این است که علم او بر آن چه که از قلمرو حواسّ بشر خارج است، یا در قلمرو حواسّ او قرار گیرد، محیط و مسلط بوده و از آنچه که از شما غائب یا برای شما محسوس است آگاه میباشید. از این بیان میتوان نتیجه گرفت: ملاک در تقسیم اشیأ به غائب و حاضر، پنهان و آشکار، علم محدود انسان است، از آن جا که برخی از اشیأ در محیط حس و علم او قرار دارند، و برخی دیگر از قلمرو احساس و ابزار ارتباط او با خارج، بیرون میباشند، اشیا و حوادث در نظر او به دو نوع تقسیم شدهاند، برخی حاضر و برخی دیگر غائبند و پیرو همین تقسیم، آگاهی او نیز بر دو نوع منقسم گردیده است. آگاهی از غیب و شهادت، و محور تمام این تقسیمها، علومِ محدود و ابزار نارسای ادراکی انسان است.(منشور جاوید، استاد جعفر سبحانی، ج 8، ص 284، نشر دارالقرآن الکریم.) غیب و شهود، دو مفهوم نسبی است، که در مورد موجودی که علمش محدود است، به کار میرود; و از آن جا که همه چیز غیر از ذات پاک خداوند، محدود است، برای همة آنها غیب و شهود وجود دارد; ولی ذات خدا چون نامحدود است، و همه جا حضور دارد; بنابراین همه چیز برای او، شهود است، و غیب دربارة ذات پاکش مفهوم ندارد، و اگر میگوییم خداوند "عالم الغیب و الشهادة" است، معنایش این است که آنچه برای ما غیب یا شهادت محسوب میشود، برای او یکسان است.(تفسیر نمونه، آیت اللّه مکارم شیرازی، ج 10، ص 139، نشر دارالکتب الاسلامیة.) ضمناً به این نکته هم باید توجه نمود، که اگر در مورد خداوند به "غیب" تعبیر شده است: "عالم الغیب و الشهادة..."; همان طوری که گفته شد، غیب دربارة ذات پاک خداوند، مفهوم ندارد، و از این گونه تعبیرات، در آیات قرآن فراوان است، که به نمونههایی از آنها اشاره میکنیم: "وَقَالَتِ الْیَهُودُ یَدُ اللَّهِ مَغْلُولَةٌ غُلَّتْ أَیْدِیهِمْ وَلُعِنُواْ بِمَا قَالُواْ بَلْ یَدَاهُ مَبْسُوطَتَانِ یُنفِقُ کَیْفَ یَشَآء...;(مائده،64) و یهود گفتند: "دست خدا ]با زنجیر[ بسته است." دستهایشان بسته باد! و به خاطر این سخن از رحمت الهی دور شوند، بلکه هر دو دستِ ]قدرت[ او، گشاده است; هر گونه بخواهد، میبخشد!..." در این جا کلمه "یداه" در مورد خداوند مفهوم ندارد، بلکه منظور قدرت خدا است. یا در آیه 75 سوره ص آمده است: "أَن تَسْجُدَ لِمَا خَلَقْتُ بِیَدَیَّ; ]گفت ای ابلیس! چه چیز مانع تو شد که[ بر مخلوقی که با قدرت خود، او را آفریدیم سجده کنی؟!." یا در سوره آل عمران، آیة 26 میخوانیم: "بِیَدِکَ الْخَیْر; به دست تو است خیر." یا در سوره حجرات، آیه 1، چنین میفرماید: "لاَ تُقَدِّمُواْ بَیْنَ یَدَیِ اللَّهِ وَ رَسُولِه; چیزی را بر خدا و رسولش مقدم نشمرید ]و پیشی مگیرید[." که کنایه از حضور و مانند آن است. و از این قبیل موارد در قرآن کریم بسیار است; نتیجه این که تعبیر به "غیب" نیز از همین موارد است و الاّ غیب در مورد خداوند معنا و مفهومی ندارد پس همان طوری که برای خداوند، داشتن "دست" بی معنا و بی مفهوم است، در مورد غیب نیز مطلب چنین است، و استفاده قرآن از این گونه تعبیرات، فقط صِرف آسان شدن صورت مسئله و برای تقریب به ذهن است.
moeinm37
12-03-2008, 12:42
با توجه به این که علم خداوند ازلی است، این علم چگونه در زمان و مکان تقسیم شده؟ علاوه بر این که در افعال انسان اختیار و انتخاب او شرط است، یعنی اگر قائل به پیدایش علم در محدوده اعمال انسانی باشیم که این گونه نیست چگونه خداوند به حوادث متغیر زمانی و مکانی علم دارد و این علم چگونه تحقق خارجی مییابد؟
یکی از صفات پروردگار عالم و مهمترین صفت او بعد از توحید، عالم و آگاه بودن از تمامی هستی و تغییراتی است که در آن پیدا میشود. علمی که سبب پیدایش هر معلومی خواهد شد. آیات بسیاری از قرآن گواهی و دلالت بر علم نامحدود خداوند دارند:1 - بدانید خداوند از هر چیزی آگاه است؛(1)2 - بگو: اگر آن چه در سینههای شما است، پنهان دارید یا آشکار کنید، خداوند آن را میداند، و نیز از آن چه در آسمان و زمین است، آگاه است و خداوند بر هر چیزی توانا است.(2)3 - کلیدهای غیب تنها نزد او است و جز او کسی آن را نمیداند. آنچه را در خشکی و دریا است میداند. هیچ برگی (از درختی) نمیافتد، مگر این که در کتاب آشکار (در کتاب علم خدا) ثبت است.(3) بسیاری دیگر از آیات الهی نشان دهنده علم بی پایان و نامحدود حضرت حق است. علم خدا موجب شده است موجود مکانی و زمانی و محدودی چون انسان به تشکیک پرداخته چون از عقل و شعور و دانایی در حد کمی برخوردار است، به کنج کاوی و احیاناً اعتراض جسورانه بپردازد که اگر خداوند به من اختیار داده، آیا اختیار من که هر لحظه قابل تغییر و تبدیل است، با علم خدا که از قبل بر حرکات و سکنات تمام موجودات در حال و آینده خبر دارد، منافات ندارد، اگر علم خدا ثابت است، با فعل و انفعال من که هر لحظه در حال دگرگونی است، چگونه تلفیق میشود؟ علم خدا به موجودات با علمما که از طریق کسب و انعکاس است، تفاوت ماهوی دارد. تا اشیا را به صورت مستقیم نبینیم. نمیتوانیم از جزئیاتش آگاه شویم، گرچه نقش بستن صورتی خیالی از چیزی که تصورش را میکنیم، غیر قابل اجتناب است، اما این علم نیست. علم، حضور صورت معلوم در نزد عالم است. علمما به اشیا این گونه است، مثلاً فرض کنیم انسانی از ابتدا کور مادرزاد بوده و یا بینا بوده است ولی او را در اتاق بسیار تاریکی قرار دادهاند، که هیچ روزنهای در آن وجود ندارد تا بتواند معلوم باشد. آیا میتوان از چنین شخصی انتظار داشت که از موجودات و اشیای اطراف خود تصویر روشنی ارائه دهد؟ او حتی نمیتواند خیالی را که مطابق با واقع باشد، از دنیای خارج ارائه دهد. اگر آن شخص کور بینا شود و یا شخصی که در اتاق تاریک قرار گرفته است به وسیله برق اطراف خود را روشن و واضح ببیند، دنیای جدیدی را پیش روی خود میبیند که فرق بسیاری با لحظات پیش که در آن حالت بوده است، دارد.ما دو نوع علم نسبت به خود داریم: 1 - علم حضوری که خودمان را باور داریم و میدانیم هستیم و احساس بودن درما واقعی است.2 - علم حصولی کهما نسبت به اشیا عالم میشویم، و این از انعکاس آن شی در ذهن صورت میگیرد، مثل علومی که کسب میکنیم و یا نسبت به مجهولات که عالم میشویم. پس این علم با گذر زمان کم یا زیاد می شود و زمان نقش تعیین کنندهای در تصویر آن دارد.اشتباه ما از علم خدا از همین جا شروع میشود که فکر میکنیم علم خدا نسبت به حال و آینده علم حصولی است و تا آن حوادث ایجاد نشوند، خدا عالم نخواهد شد. پس با اختیاری که داریم، میتوانیم در علم خدا تأثیر بگذاریم، در حالی که این گونه نیست و علم خداوند به موجودات از طریق انتقال عکس و صورت ذهنی نیست، بلکه تمامی موجودات به ذاتشان نزد خدا حاضرند و او به همه آنها احاطه دارد، بی آن که احتیاج به عکس و نقش باشد. علم خداوند بر زمان و مکان احاطه دارد. زمان و مکان مقهور اراده او هستند. او هستی را آفرید و آن را به زمان مقید کرد تا حضور موجود ثابت و قرارمند نشود وگرنه یا باید ازلی شود که جز خدا مصداقی ندارد و یا باید به همین صورت بماند و بدون آن که ازلی باشد، ثابت شود، که محال است، زیرا موجود امکانی نمیتواند در حال ثبات و قرار بماند، زیرا او زمانی است و هر موجود زمانی محکوم به انصرام است.پس علم خدا نسبت به تمام موجودات حضور است، مثلاً انسانی را فرض کنیم که در اتاقی حبس شده است و فقط روزنهای کوچک به بیرون دارد. او از این روزنه قدرت دید محدودی نسبت به بیرون دارد. اگر در این هنگام صف شتری از کنار آن روزنه بگذرد، شخصی که در اتاق قرار گرفته است، هر لحظه قسمتی از آن صف را خواهد دید، ول یاگر این شخص خارج شود و بر بالای بام برود، بدون هیچ گونه محدودیتی تمام صف شتران را از ابتدا تا انتها با یک نظر و دید میتواند ببیند. پس فرق بسیاری است بین دو گونه دیدن که یکی بسیار محدود و دیگری بسیار وسیع است. حالا هر چقدر این فاصله زیاد شود، انسان دیدش نسبت به دنیا بیشتر میشود. اگر بالای کوه برود، بیشتر از بالای بام منزل نسبت به محیط اطراف احاطه دید دارد و اگر به کره ماه برود، زمین را با تمام عظمتش چون توپی کوچک که در فرض معلق است میبیند.حالا اگر خالق هستی که خود همه چیز را خلق کرده، بخواهد به موجود خودش احاطه داشته باشد، آیا میتوان آن دیدن را با دیدن بشر مقایسه کرد؟ بشر میبیند و انعکاس دیدن در ذهنش نقش میبندد، ولی در نزد خدا همه چیز حاضر و عیان است. او اگر به انسان که بهترین موجودش است، اختیار داد، میداند که او با اختیار خودش چه کاری انجام میدهد و چه کاری انجام نمیدهد. او به تمام جزئیات عالم هستی عالم است. هر ذرهای هر چند از نظرما نادیدنی باشد، در نظر او حاضر و فعال است و در پیکره هستی به انجام وظیفه خویش مشغول است. وقتی قرآن میفرماید: "او است خداوند در آسمانها و در زمین. پنهان و آشکار شما را میداند و از آن چه انجام میدهید، با خبر است".(4) دیگر به شک و تردید نخواهیم افتاد که چگونه خداوندما را مختار کرده است اختیار یعنی آن که من شاید بخواهم یا نخواهم و همین مسئله موجب تغییر در علم خدا میشود، چون شاید او بخواهد و من نخواهم، چون مختار هستم و اگر او بخواهد و من مجبور به خواستن بشوم، پس مختار نیستم! خداوند علم سابق به فعلما دارد که افعالما تحت اراده و اختیارما، به سمت ثواب خواهد رفت یا راه عذاب را در پیش خواهد گرفت.امام رضا(ع) فرمود: "خداوند همیشه به موجودات، عالم بوده، قبل از آن که آنها را بیافریند، همانند علم او به اشیاء بعد از خلقت آنها". (5)پس وقتی خداوند قبل از خلقت اشیا به آنها عالم است و میداند در فلان زمان موجودی را که اکنون وجود ندارد، خلق میکند، میداند که بعد از خلقت چه کاری انجام خواهد داد. حضرت در بخش دوم روایت میفرماید: "همانند علم او به اشیا بعد از خلقت آنها" پس علم خدا به اشیا بعد از خلقت، امری ثابت شده و معلوم است.علم خدا حضوری استهمان گونه که حقیقت علم از بدیهیات است، این معنی نیز جزو واضحات است کهما دو گونه علم در خود مییابیم که با هم کاملاً متفاوت است: گونه اول،ما به وجود خود به اراده و تصمیم و علاقه و عشق و تنفر و افکار خودمان علم داریم. و بدون نیاز به هیچ واسطهای این معنی برایما حاصل است؛ یعنیما نزد خودمان حضور داریم و افکار و پدیدههای روحیما هم نزدما حاضرند و حجابی میانما و آنها نیست. اینها را علم حضوری مینامند. گونه دوم،ما به موجوداتی که بیرون از وجودما است، نیز علم داریم، ولی مسلماً آسمان و زمین و ستارگان در درون روحما جای ندارند، بلکه عکس و نقش از آنها از طریق آثارشان به درون روحما راه مییابد و در حقیقت معلوم واقعیما همان مفاهیمی است که از آنها در روحما جای گرفته است. این را علم حصولی مینامند.علم خداوند به تمامی موجودات جهان از قبیل قسم اول است چرا که او همه جا حاضر است و بر همه چیز احاطه وجودی دارد چیزی از او دور نیست. او هرگز نیاز به حواس و انعکاس صورت موجودات در ذهن و مفاهیم ذهنی ندارد. اصلاً او ذهن ندارد و علم او بر همه چیز علم حضوری است.(6)در هر حال بحث درباره علم خدا بسیار گسترده و عمیق است و به همین جهت موجب پدید آمدن اقوال و آرای گوناگونی شده است. علامه طباطبایی میفرمایند: برای خداوند متعال علمی است به ذاتش در مرتبه ذاتش یعنی علم به دیگر که علم به آنها در مرتبه و مرحله ذات خود آنها است (که ظاهراً مقصود علم به تقرر اصلی و اولیه آنها است) و این علم به علم قبل از ایجاد معروف است که این علم اجمالی در عین کشف تفصیلی است و این که برای خدای متعال علم تفصیلی خارج از ذاتش است و آن علم به موجودات در مرتبه ذاتشان که خارج از ذات متعال است و آن علم بعد از ایجاد است و به هر حال علم خداوند حضوری است، هرگونه که فرض شود.(7)نتیجه: علم خدا حضوری است و در این مرتبه اشیا چه قبل و چه بعد از خلقت چون متعلق علم خدایند، معلومند، چون غایب و حاضر نزد او حاضر است. ممکن است موجودی از نظر ما غایب باشد و شاید هنوز به وجود نیامده باشد، چون زمان موجودیتش به ظاهر فرا رسیده، ولی همان موجودی که بعداً در نظر ما ظاهر میشود نزد او ظاهر است و این جریان همیشه ادامه دارد.او به ما اراده میدهد، اما میداند که با اراده خویش چه میکنیم. او به ما اختیار میدهد، ولی میداند با اختیار خویش چه راهی را انتخاب میکنیم. پس هر گونه تغییر و تبدیل در رأی و اراده و اختیار ما از دیده او به دور نیست، چون خداوند عالم است و عالم به معلوم خویش علم حضوری داشته و نوعی اتحاد میان عالم و معلوم وجود دارد، زیرا علم حضوری موجب چنین اتحادی شده و عاقل و معقول به هم پیوند میخورند، نه که چون علم حصولی اول عاقل و عالمی ایجاد شده و بعد معقول و معلومی به وجود میآید که این معقول و معلوم، معلول و مخلوق زمان است. علم حصولی تابع زمان و انعکاس ذهن و دریافت دیدن و یا شنیدنها است.در هر حال بحث از علم خدا پیچیده است که اذهان و افهام را در هم میپیچد و گویا ضرورتی برای کنج کاوی نیست، جز آن که برای یادگیران رجوع به کتابهای فلسفی و عرفانی سودمند است. در عین حال روایتهای متعددی از معصومان (ع) نقل شده است که انسان را از تفکر در ذات خدا بر حذر داشتهاند. امام باقر(ع) فرمود:"برحذر میدارم شما را از اندیشیدن در ذات خدا، ولی آن گاه که خواستید به عظمت و بزرگیاش بنگرید، به آفریدههای بزرگ او نگاه کنید".(8)پی نوشتها:1 - بقره (2) آیه 231.2 - آل عمران(3) آیه 29.3 - انعام (6) آیه 59.4 - انعام (6) آیه 3.5 - پیام قرآن، ج4، ص 99.6 - پیام قرآن، ج4، ص 91.7 - نهایةالحکمة، ص 254.8 - صادق احسان بخش، آثارالصادقین علیهم السلام، ج1، ص 28
moeinm37
12-03-2008, 12:42
به چه جهت به خداوند "علیم" اطلاق میگردد، اما به عنوان "عارف" توصیف نمیشود؟
پاسخ به این سئوال را راغب اصفهانی در کتاب مفردات خود ذیل کلمه "عرف" آورده است. ایشان میگوید: عرفان ادراک شیء است به وسیله تفکر و تدبر در آثار آن شیء. عرفان اخص ازعلم است و متضاد آن انکار است. به همین خاطر گفته میشود: فلانی معرفت به خدا دارد، نه علم به خدا، زیرا معرفت بشر به خداوند از راه تدبر و تفکر در آثار او امکان میپذیرد، نه از راه شناخت و درک ذاتش. به همین قیاس در مورد خداوند هم گفته نمیشود خداوند عارف به فلان مطلب است بلکه میگویند: "الله یعلم کذا" زیرا علم به اشیا و امور برای خداوند علمی بی واسطه است و پروردگار عالم از تفکر و تدبر در آثار شی و برای شناخت آن مبرّاست. از این رو به خداوند عارف گفته نمیشود و فعل عرف به او منسوب نمیگردد، بلکه او را عالم و علم خواندهاند.(1)هم چنین باید توجه داشته باشیم که اسما و صفات الهی، توقیفی است و خداوند را به اسما و صفاتی توصیف میکنیم که مأثور باشد، یعنی در آیات و یا روایات صحیح وارد شده باشد. پینوشتها:1 - مفردات راغب، باب العین، ص 331.
moeinm37
12-03-2008, 12:43
علوم جدید، ریاضی، فیزیک، شیمی و ... چند درصد علم نزد خدایی است؟
این پرسش میتواند دو مقصود داشته باشد یعنی به چند پرسش تحلیل میشود:1. آیا علوم جدید، جزئی از علم خدا نیز هست یا نه؟2. علوم جدید (غیر از علوم اسلامی) آیا صرفاً بشری است یا بخشی از آن به وسیله الهامات الهی است؟3. آیا برخی از علوم بشری ریشه در وحی و ادیان الهی دارد؟
پاسخ پرسش اول روشن است چرا که علم الهی بیکران است و او به هر چیزی احاطه علمی دارد.1 و اوست که قوانین و نظم هستی را به وجود آورده است پس علوم الهی و بشری همه در اصل نزد خداست و اصولاً علم او ذاتی و اصیل است.
اما پاسخ پرسش دوم آن است که علوم بشری (مثل فیزیک و شیمی و...) علوم تجربی هستند و راه کسب آنها نیز تحصیل و تجربه و آزمایش است اما همین علوم در مراتب عالی آن یعنی در نظریهپردازیها و حل معضلات علمی به کمکها و الهامات الهی نیازمندند. به عبارت دیگر تجربیات بشری، گزارههای جدا از هم است که در مجموع گزارههای انباشته را به وجود میآورد و از دل آنها نظریه و حدس علمی بیرون نمیآید، این فکر و روح بشری است که میتواند نظریهپردازی کند و حدس علمی بزند و به دنبال کشف تازه برود. و این مطلب نعمتی الهی است که خدا فقط در اختیار بشر قرار داده است همانطور که مخترعان و دانشمندان این الهامات را به خوبی در مییابند و بدان اعتراف دارند.
اما پاسخ پرسش سوم نیاز به بررسی تاریخی دارد و آنچه که از تاریخ پیامبران الهی بدست میآید این است که برخی صنایع مثل ذوب آهن و زرهسازی و کشتیسازی با وحی الهی و بدست پیامبران الهی پایهگذاری شده و یا متحول گشته و وارد مرحله جدیدی شده است.همانطور که در مورد حضرت داود نقل شده که آهن برای او نرم گشت و صنعت ذوب آهن شکل گرفت.2 و زرهسازی را به دستور الهی شروع کرد.3 - 4و نیز حضرت نوح(ع) ساختن کشتی را با وحی الهی آغاز کرد.5تذکر: تعیین درصد دقیق برای علوم جدید که چند درصد الهی و چند درصد بشری است مشکل بلکه بعید است.
1 . طلاق / 12؛ «وَأَنَّ اللَّهَ قَدْ أَحَاطَ بِکُلِّ شَیءٍ عِلْمَاً»؛ و اینکه بیقین، علم خدا به هر چیزی احاطه دارد.2 . سبأ / 10.3 . سبأ / 11.4 . نک: برهان، ج 3، ص 343 و نمونه، ج 18، ص 30 ـ 29.5 . مومنون / 27.
moeinm37
12-03-2008, 12:43
آیا علم خدا به افعال اختیاری انسان، برای انسان جبر به دنبال نمیآورد؟
علم خدا به افعال اختیاری انسان موجب جبر نیست، زیرا: علم خدا بر این تعلق گرفته است که هر علتی با ویژگی خاص خود کار کند و یا هر حادثه و رویدادی از سبب ویژه خود سر بزند، مثلاً علت فاقد شعور به طور جبر کار صورت دهد، و فاعل مختار، با کمال اختیار و آزادی انجام وظیفه کند. در این صورت باید قبلاً از واقعیت این علت آگاه شویم، آن گاه درباره مجبور و مختار بودن آنها داوری کنیم. از این جهت میگویم علل بر دو نوعند:1 - علل طبیعی ناآگاه مانند خورشید و ماه و آتش. 2 - علل طبیعی آگاه و آزاد مانند انسان. علم خدا در قسم نخست بر این تعلق گرفته است که این گونه از علل بدون آگاهی و آزادی، مبدأ آثار ویژه خود گردند. آفتاب بدون آگاهی بیفروزد دو ماه بدرخشد، در حالی که علم خدا در بخش دوم بر این تعلق گرفته است که با کمال آگاهی و در عین اختیار و آزادی مبدأ یک رشته کارها باشد. این گونه علل به حکم تخلفناپذیری علم خدا، حتماً یک رشته کارهای خوب و بد را انجام میدهند. اما با قید آگاهی و با ویژگی آزادی. چنین علم پیشین، نه تنها مایه جبر نیست، بلکه تأکیید کننده اختیار است و به حکم تخلف ناپذیری علم خدا باید فعالیت این نوع علل با این دو ویژگی انجام گیرد و به قید علم و اختیار کاری را صورت دهند. اگر به غیر این نحو تحقیق پذیرد، علم خدا تخلف میپذیرد. بنابراین خداوند در ازل عالم است که انسان با اختیار و آزادی خود کاری را انجام میدهد یا آن را ترک میکند. پس در این جا هم علم الهی حفظ شده و هم اختیار و آزادی انسان و این دو با هم منافات ندارد. به عبارت دیگر: خداوند در ازل آگاهی دارد که یک کار با علل و شرایط خاص خود در یک زمان و مکان خاصی صورت میگیرد که از جمله آن علل و شرایط، اختیار و آزادی انسان است، پس خداوند آگاهی دارد که آن کار با اختیار انسان و با شرایط دیگر انجام میشود و این مسئله هیچ ضرری به اختیار و آزادی انسان نمیزند.افزون بر این وجدان آدمی میگوید که انسان مختار است. همه ما وجداناً درمییابیم که در کارها مانند ماشین خودکار نیستم، که بدون اختیار و تصمیم و اراده یک سلسله کارها از ما صادر گرد، بلکه کاملاً محسوس است که کارها با اختیار و آزادی خودمان انجام میگیرد، نیز مکلف بودن دلیل آزادی انسان است. تکلیف که اساس هر مکتب دینی و اخلاقی بر آن استوار است، با جبر نمیسازد. اگر مردم در کارها مجبور باشند، دیگر امر و نهی، پاداش و کیفر، بهشت و دوزخ مفهومی نخواهد داشت. صحیح نیست به کسی که نمیتواند از کاری خودداری کنند، بگویند خودداری کن. این گونه تکلیف از انسان عاقل صادر نمیشود، چه رسد به خداوند حکیم. پس مسئله تکلیف بهترین شاهد است که اسلام و سایر مذاهب آسمانی هیچ کدام آیین جبری نیستند.
جعفر سبحانی، منشورجاوید، ج 4، ص 338.
moeinm37
12-03-2008, 12:45
آیا با توجه به آیات قرآن کریم میتوان گفت که حوادثی مانند اشغال فلسطین، حمله آمریکا به عراق و.. خواست خداست، و خداوند به خاطر عقوبت مردم این حوادث را به وجود آورده است؟
حوادث ناگواری که در جهان روی میدهد، چند گونه و به خاطر چند امر است: الف) مصایب خود ساخته: برخی بلاها به دست خود انسان ساخته میشود; به عبارت دیگر، این حوادثِ دردناک از نوع طبیعی است که پروردة دست خود انسانهاست. اگر در شهری زلزله میآید و از بخشهای مستضعفنشین، هزاران قربانی میگیرد، اگر یک بیماری فراگیرد یا قحط سالی همه گیر، تنها از افراد بینوا و از پا افتاده قربانی میگیرد، بر اثر عملکرد خود انسان، تحث تأثیر عوامل اجتماعی از جمله زورگویی ستمگران یا عمل نکردن به دستورات دینی مبنی بر بهرهگیری صحیح از طبیعت، نظم، تعهد و... است. اگر افراد محروم همچون ثروتمندان از خانههای مقاوم در برابر حوادث برخوردار بودند و خانهها را طوری نمیساختند که با مختصر حرکتی در هم فرو ریزد، این چنین نمیشد در اینگونه بلایا کافر و مؤمن یکسان تلقی میشود; بنابراین، طبق نظام علت و معلول که بر عالم حاکم است، هر کس زمینههای لازم برای رویارویی با حوادث طبیعی (مثلاً زلزله برای کسانی که روی خط زلزله زندگی میکنند) را فراهم نکند، آسیبپذیر خواهد بود. قرآن کریم میفرماید: "إِنَّ اللَّهَ لاَ یَظْـلِمُ النَّاسَ شَیْ ?‹ًا وَ لَـَکِنَّ النَّاسَ أَنفُسَهُمْ یَظْـلِمُون;(یونس،44) خداوند هیچ بر مردم ستم نمیکند; ولی این مردمند که بر خویشتن ستم میکنند." ب) عاملی برای بازگشت: گاهی حوادث ناخوشایند و ناگوار در زندگی انسانها رخ میدهد تا عاملی برای بازگشت و سازندة روح آنان باشد. غرور و غفلت و خوابزدگی، مسلماً از موانع تکامل معنوی و سعادت انسان است و برای دگرگون ساختن این وضعِ نابسامان و جایگزین کردن یاد خدا به جای فراموشیها، وجود حوادث غیرمترقبه که با فراز و نشیب خویش، زندگی آرام را از انسان سلب میکند، بسیار راهگشاست. قرآن کریم میفرماید: "فَأَخَذْنَـَهُم بِالْبَأْسَآءِ وَالضَّرَّآءِ لَعَلَّهُمْ یَتَضَرَّعُونَ; (انعام، 42) و ما آنها را به حوادث غمانگیز و رنجها گرفتار ساختیم، شاید به درگاه خدا روی آورند." ج) کفارة گناهان: گاهی خدای متعال برای از بین بردن آثار گناهان، برخی بلاها و مصیبتها را متوجه انسانها میکند تا به لطف و کرمش بخشی از گناهان برخی گنهکاران را در دنیا بشوید تا پس از مرگ، گرفتار عذابهای دردناک نشوند. د) امتحان: برخی بلاها برای آزمایش کردن مردم رخ میدهد; چرا که یکی از سنتهای الهی است و به هیچ وجه تعطیل بردار نیست. در قرآن چنین آمده است: "وَلَنَبْلُوَنَّکُم بِشَیْءٍ مِّنَ الْخَوْفِ وَ الْجُوعِ وَ نَقْصٍ مِّنَ الاْ ?َمْوَ َلِ وَ الاْ ?َنفُسِ وَ الثَّمَرَ َتِ وَبَشِّرِ الصَّـَبِرِینَ; (بقره، 155) و قطعاً شما را به چیزی ]از قبیل[ ترس و گرسنگی و کاهشی در اموال و جانها و محصولات میآزماییم و مژده باد شکیبایان را". 'û) برخی بلاها بر اثر گناه و خلافکاری پیش میآید و آثار وضعی عمل انسان است. این نوع بلاها نیز زاییدة اندیشه و عمل خود انسان است. قرآن کریم میفرماید: "وَلَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُرَیََّ ءَامَنُواْ وَاتَّقَوْاْ لَفَتَحْنَا عَلَیْهِم بَرَکَـَتٍ مِّنَ السَّمَآءِ وَالأَْ رْضِ وَلَـَکِن کَذَّبُواْ فَأَخَذْنَـَهُم بِمَا کَانُواْ یَکْسِبُون;(اعراف، 96) اگر مردمی که در شهرها و آبادیها زندگی میکنند، ایمان آورند و تقوا پیشه کنند، درهای برکات آسمان و زمین را به روی آنها میگشاییم ولی آنها آیات ما را تکذیب کردند ما هم آنها را به مجازات اعمالشان گرفتیم." و. زیاده خواهیهای انسانها برخی حوادث و بیعدالتیهای دنیای کنونی به خاطر زیاده خواهیهای کشورهای استعمارگر است. این کشورها با فرصتطلبی از ضعف و اختلاف مسلمانان به هر کشور اسلامی که خواسته باشند حمله کرده هر مسلمانان را میکشند و اموال و سرمایههای آنان را به غارت میبرند. حاصل آن که مصیبتها و تلخیها انواع و اقسام گوناگونی دارد و هر یک دارای علل و حکمتی است و به حوادث از زوایای گوناگونی میتوان نگریست. ممکن است زاییده عمل کرد خود انسان باشد یا قدرتطلبی انسانهای ظالم. آنچه مسلم است تعیین مورد در برخی موارد بسیار کار مشکلی است و جز اولیای الهی ـ که واقف بر اسرارند، کسی قادر بر تشخیص علت قطعی حکمت و علت مصیبتها نیست. وظیفه ما انسانها آن است که از جبرگرایی و جمود بپرهیزیم و با موضعگیری و برنامه ریزی صحیح خود در مقابل بلایا از پیش باخته نپنداریم.
moeinm37
12-03-2008, 12:46
این که می گویند کار خدا حساب و کتاب ندارد تا چه اندازه درست است ؟
افعال خداوند دارای غایت و غرض است و فعلی که فاقد غایت و غرض باشد لغو و عبث است و انجام فعل عبث عقلاً قبیح است و از آنجا که ارتکاب کار قبیح از سوی خداوند حکیم محال است ممکن نیست افعال او عبث و بدون حساب و کتاب باشد در نتیجه تمام افعالالهی غایتمند دارای غرض و بر اساس حساب میباشد. قرآن کریم در آیات متعددی بر حکیمانه بودن افعال الهی و عبث نبودن آن تأکید میکند برای نمونه به یک مورد از آیات اشاره میشود. و ما خلقنا السماوات و الارض وما بینهما لاعبین وآسمانها و زمین و آنجه را که میان آن دو است به بازی نیافریدهایم{m، (دخان، آیه 38).در اینجا سخن از حکیمانه بودن آفرینش آسمانها و زمین و موجودات میان آنها است چطور میتوان قبول کرد که حسابی در افعال الهی منظور نیست. محدویت علم و معلومات انسان در مقایسه با مجهولات او که همچون قطرهای در کنار اقیانوس بیکران است و نارسایی عقل بشری از طرف دیگر گاهی موجب میشود که افعال الهی بی حساب و کتاب تلقی گردد اما در واقع چنین نیست. بد نیست اشارهای کرده باشیم بهداستان حضرت موسی و خضر که موسی(ع) کارهایی که حضرت خضر انجام میداد بی حساب و بی هدف تلقی کرده لذا اعتراض میکرد ؛ اما واقع امر چیزی دیگری بود که حضرت موسی بر آن آگاهی نداشت. (در این مورد آیات 64 تا 78 سوره کهف مطالعه شود) بنابراین جهان هستی بر محور حساب میگردد و هیچ یک از نظامهای این عالم بدون حساب نیست در انسان نیز این قضیه صادق است انسانی که جزئی از این مجموعه است نمیتواند بی حساب و کتاب زندگی کند و به همین دلیل در آیات مختلف قران یکی از نعمتهای خداوجود ماه و خورشید و یا شب و روز به عنوان یک عامل ایجاد نظم و حساب در زندگی انسانها شمرده شده است چرا که هرج و مرج و نبود حساب و کتاب در زندگی عامل فنا ونابودی است. و خدایی که خالق هستی و انسان است و تدبیر عالم بدست اوست اگر بدون نظام بود وحسابی در کارش نبود بودن هستی و انسان معنی نداشت چون که عالم محصول نظم و حساب است لذا بر سراسر هستی به گسترده خودش حسابی باز است و هیچ چیز از این قاعده مستثنی نیست. بنابراین انسان به دلیل ناتوانی در درک حقایق افعال الهی گاه تعبیر میکند که کار خدا حساب و کتاب ندارد معنای درست برای این تعبیر نیست مگر این که «ما حساب و کتاب و حکمت کار خداوند را درک نمیکنیم» و این حاکی از ناتوانی ما است نه بیحکمتی افعال خداوندتبارک و تعالی
moeinm37
12-03-2008, 12:46
بدا چیست؟
بدا واقع نشدن چیزی است که به حسب ظاهر باید واقع میشد. بسیار میشود که طبق ظواهر علل و اسباب، احساس میکنیم که حادثهای به وجود خواهد آمد، و یا وقوع چنین حادثهای را یکی از پیامبران الهی خبر میدهد، در حالی که بعداً میبینیم آن حادثه واقع نشد. در این هنگام میگوییم "بداء" حاصل شد، یعنی آن چه را به حسب ظاهر واقع شدنی میدیدیم و تحقق آن را قطعی میپنداشتیم، خلاف آن ظاهر شد. توضیح: نزد خداوند دو لوح قرار دارد: لوح محو و اثبات و دیگری لوح محفوظ. آنچه که "بداء" و تغییر آن واقع میشود که "اجل معلق" نیز از آن جمله است، در لوح محو و اثبات است، اما در لوح محفوظ هیچ گاه بداء واقع نمیشود.هم چنین گاه پیامبر یا امام از "لوح محو و اثبات" آگاهی مییابد که طبعاً قابل تغییر و دگرگونی است، و بعداً با برخورد به موانع و فطرت شرایط تحقق نمیپذیرد. در تواریخ اسلامی آمده، که حضرت مسیح (ع) درباره عروسی خبر داد که در شب زفاف میمیرد، ولی عروس برخلاف پیش بینی مسیح (ع) سالم ماند. هنگامی که از وی جریان را پرسیدند فرمود: آیا صدقهای در این راه دادهاید؟ گفتند: آری، فرمود: صدقه بلای صبرم را دفع میکند. در این جا روح پاک مسیح (ع) بر اثر ارتباط با لوح محو و اثبات از حدوث چنین حادثهای خبر داد، در حالی که این واقعه مشروط بود (مشروط به این که مانعی همچون صدقه، بر سر راه آن حاصل نشود) و چون به مانع برخورد کرد، نتیجه چیزی دیگری شد. در چنین مواردی گفته میشود "بداء" حاصل شد، یعنی حادثهایتفسیر نمونه، ج 10، ص 247 تا 248. که به حسب ظاهر میبایست واقع میشد، واقع نشد
moeinm37
12-03-2008, 12:48
در کتاب اصول کافی، جلد اول صفحة 115 آمده است: "اگر مردم میدانستند اجر حرف زدن به "بدا" چقدر است، به طور حتم به آن گونه صحبت میکردند"; لطفاً توضیح دهید که بدا چیست که این اندازه ثواب دارد؟
"بدا" یکی از صفات الهی، بلکه یکی از مهمترین آنها است، به گونهای که در روایات آمده است: "خداوند به چیزی مانند بدأ، پرستش نشده است.";(شرح اصول کافی، محمد صالح مازندرانی، ج 4، ص 236.) یعنی بالاترین عبادت، آن است که بنده اعتراف کند صفت "بدأ" برای خداوند وجود دارد; و نیز در روایت دیگری وارد شده است که: "آنکس که خدا را با "بدأ" نشناسد، اورا درست نشناخته است."(تفسیر نمونه، آیت اللّه مکارم شیرازی و دیگران، ج 10، ص 245ـ246، نشر دارالکتب الاسلامیة.) هم چنین این روایت میفرماید: "خداوند متعال به هیچ صفتی مانند صفت "بدأ" تعظیم نشده است."(شرح اصول کافی، ج 4، ص 236.) مقصود از "بدأ" آن است که خداوند، هر روز مشغول کاری است; یکی را میمیراند، یکی را زنده میکند، یکی را مریض کرده، یکی را شفا میدهد و آنچه در لوح محو و اثبات مقرر فرموده را، طبق مشیت خود تغییر میدهد و بر حوادثی که در هر شب و روز رخ میدهد، قادر است و هر چه بخواهد انجام میدهد و هر گونه که بخواهد در خلق خود تصرف مینماید: "یَمْحُواْ اللَّهُ مَا یَشَآءُ وَ یُثْبِت;(رعد،39) خداوند هر چه را بخواهد "محو" و هر چه را بخواهد اثبات میکند." به همین جهت، بسیار میشود که ما بر اساس ظواهر علل و اسباب، احساس میکنیم که حادثهای به وقوع میپیوندند و یا حتّی پیامبری از وقوع حادثهای خبر میدهد، ولی آن حادثه واقع نمیشود; در اینجا میگویند "بدأ" حاصل شده است; یعنی چیزی را که ما در ظاهر، قطعی میپنداشتیم، ثابت شد که یقینی نبوده است، و یا آن چیزی که پیامبر وقوع آن را از "لوح محو و اثبات" خبر داده، ولی ـ چون آنچه در آن لوح است به طور طبیعی قابل دگرگون شدن است ـ به طور اتفاق، تحقق آن حادثه از آن لوح، محو شده، چیز دیگری ثبت گردیده است. داستان معروف حضرت عیسیغ را شنیدهاید که خبر داد، عروس خانمی در شب زفاف میمیرد; امّا شب زفاف او پایان گرفت و نمرد، وقتی به عیسیغ خبر دادند که عروس، سالم است فرمود: آیا صدقهای در راه خدا داده است؟ گفتند: آری! فرمود: صدقه، بلاهای حتمی را دفع میکند."(تفسیرنمونه، آیت اللّه مکارم شیرازی و دیگران، ج 10، ص 246، نشر دارالکتب الاسلامیة.) البته برخی به جهت بیاطلاعی و یا از روی غرض، بدأ را با معانی دیگری به شیعه نسبت میدهند، مانند آن که میگویند: بدأ به معنای پشیمانی و جهل است و شیعه معتقد است که گاهی خداوندـ العیاذبالله ـ از احکام خود پشیمان میشود و یا آن که پس از صادر شدن حکمی میفهمد که صدور آن اشتباه بوده، از آن بر میگردد. این معانی باطل را نه شیعه و نه هیچ مسلمانی، اعتقاد ندارد امام صادقدر ردّ این معانی باطل میفرماید: "کسی که گمان میکند برای خدا چیزی امروز آشکار میشود که دیروز نمیدانست، از او تنفر و بیزاری بجویید."(مستدرک سفینة البحار، شیخ علی نمازی، ج 1، ص 291، نشر جامعه مدرسین حوزة علمیة قم.)
moeinm37
12-03-2008, 12:49
آیا اگر همة عوامل پیدایش "بدا" نباشد، باز هم "بدا" صورت میگیرد; به تعبیر دیگر، آیا بدا در صورت صدقه دادن، صله رحم و... برداشته میشود؟
بحث "بدا" دربارة علم الهی است; امام صادقدر این باره میفرماید: "کسی که گمان میکند برای خداوند بدا حاصل میشود دربارة چیزی که دیروز نمیدانسته، از چنین شخصی بیزاری بجویید".(بحارالانوار، علامه مجلسی;، ج 4، ص 111، مؤسسة الوفأ.) شیعه معتقد است که خداوند متعال، به همه چیز آگاه است، حتی پیش از این که بیافریند و بدا دربارة خداوند به معنای ظاهر شدن چیزی که پیش از آن که مخفی بوده، منتفی است: " إِنَّ اللَّهَ لاَ یَخْفَیَ عَلَیْهِ شَیْءٌ فِی الاْ ئَرْضِ وَلاَ فِی السَّمَآءِ ;(آل عمران،5)هیچ چیز در آسمان و زمین، بر خدا مخفی نمیماند." بلکه بدا، به این معنا است که خداوند، از اول میداند که چه کسی با کارهای خوب یا بدِ خود، سرنوشت خود را عوض میکند; برای مثال، تقدیر این است که اگر شخصی صله رحم نکرد، شصت سال عمر کند و اگر صله رحم انجام داد، عمرش هفتادسال باشد و خداوند از پیش میداند که چه کسی با اختیار خود این کار را میکند و چه کسی نمیکند; به همین علت میفرماید: ".. إِنَّ اللَّهَ لاَ یُغَیِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّیَ یُغَیِّرُواْ مَا بِأَنفُسِهِمْ...;(رعد،11) خداوند سرنوشت هیچ قوم ]و ملتی[ را تغییر نمیدهد، مگر آن که آن چه را در خودشان است، تغییر دهند." از این رو، افراد میتوانند با انجام کارهایی مانند صدقه دادن، صله رحم و... سرنوشت خود را تغییر دهند و به هر شکلی که تغییر دهند، قضا و قدر آنها همان است و چنین قضا و قدری را خداوند مقدر فرموده است و در هر صورت، خود خداوند از پیش به این که انسان چه خواهد کرد، آگاه است.(ر.ک: الالهیات، آیت الله جعفر سبحانی، ج 1، ص 221 ـ 242، المرکز العالمی للدراسات الاسلامیه.)
moeinm37
12-03-2008, 12:52
اگر نزد علم ازلی الهی سرنوشت اختیاری بشر معلوم است , بدا و تغییر سرنوشت انسانِ درزمان حیات , چگونه با علم ازلی خداوند سازگاری دارد؟ آیا علم ازلی خداوند تغییر می کند؟
ما دو گونه , سرنوشت و قضا داریم : یکی سرنوشت و قضا حتمی و دیگر غیر حتیم . به تعبیردیگر: خداوند متعال در لوح دارد: یکی لوح محفوظ که آن چه در آن است , تغییرناپذیر است و دیگری لوح محو و اثبات که مقدرات اشخاص و اشیا و جوامع و ملل در آن ثبت است . در لوح محو و اثبات , چیزی ثبت (محکم ) می گردد یا محو و نابود می شود, مثلاً نوشته می شود: عمر فلان شخص پنجاه سال است ; بدین معنا که مقتضای حکمت آن است که عمر او این مقدار باشد (اگر کاری نکند که موجب درازی یا کوتاهی عمو او شود,مثلاً اگر صلهء رحم کند عمرش طولانی تر و اگر قطع رحم کند, عمرش کوتاه تر می شود).در لوح محو و اثبات یا قضای غیر حتمی صورت می گیرد, نه در لوح محفوظ که قابل تغییر و تبدیل نیست . تغییر سرنوشت بر اساس سنّت های الهی و تغییر و تبدل مقدّرات بر طرق قوانین و سنّت ها است ,مثلاً دعا و آثار آن , صلهء رحم و آثار آن , قطع رحم و آثار آن , صدقه و آثار آن , که همه از سنّت های الهی است ,باعث تغییر سرنوشت می شود. تغییر سرنوشت بر اساس این سنّت ها, یک قضا و سنّت الهی است , تا انسان هابه کار خیر روی آورند و از کارهای بد اجتناب کنند. باید دانست تغییر و تبدل ها در عالم محو و اثبات (لوح محوو اثبات ) منافاتی با علم ازلی الهی ندارد. خداوند می داند فلان شخص در اثر صلهء رحم که انجام خواهد داد,عمرش طولانی خواهد بود و یا می داند در اثر صدقه یا دعا گرفتاری او بر طرف خواهد شد, یا در اثر بی احتیاطی و مراعات نکردن قوانین و سنت الهی , پیش از موعد خواهد مرد.در ازل مقدرات افراد و محو و اثبات ها را می دانسته , پس در عالم محو و اثبات است و تغییرسرنوشت , منافاتی با علم ازلی الهی ندارد. از امیرالمؤمنین 7نقل شده است : .(1)از امام صادق 7نقل شده : .(2)در این مورد خدا در علم ازلی اش می دانست بلا و مرگ زودرس از این شخص , به جهت دادن صدقه دفع خواهد شد و این تغییر و تبدل در علم ازلی و لایتغیر الهی دخالتی ندارد و باعث تغییر و تبدل علم ازلی الهی نمی شود, بکله در عالم محو و اثبات و سرنوشت غیر حتمی صورت می گیرد و در لوح محفوظ و علم ازلی الهی و محو و اثبات صورت نمی گیرد.(3)(پـاورقی 1.سید مصطفی حسینی دشتی , معارف و معاریف , ج 3 ص 79 آیهء 39سورهء رعد (13 است .(پـاورقی 2.همان , به نقل از بحارالانوار, ج 4 ص 95(پـاورقی 3.با استفاده از معارف و معاریف و تفسیر المیزان , ج 11 ص 578
moeinm37
12-03-2008, 12:54
لطفاً در مورد جبر و اختیار توضیحات کافی را ارائه نمایید.
مسأله »جبر و اختیار« یا »قضا و قدر« از غامضترین و مهمترین مسائل فلسفی و کلامی به شمار میآید. راز اهمیتش{p - بحث جبر و اختیار در بر دارنده بحث قضا و قدر نیز هست، زیرا از آن جهت که به انسان و سرنوشت او مربوط میشود، »جبر و اختیار« نامیده میشود. و از آن جهت که به علم و اراده الهی - به بیانی که در کتب کلامی و فلسفی مطرح شده است - بر میگردد »قضا و قدر الهی« نامگذاری میشود.و ریشه هر دوی اینها به مسأله »عدل« منتهی میشود؛ زیرا میان جبر و ظلم از یک سو و میان اختیار و عدل از سوی دیگر رابطه تنگاتنگ وجود دارد. (ر.ک: آشنایی با علوم اسلامی، مبحث علم کلام، شهید مطهری، ص 13، انتشارات صدرا، قم. P}در این است که با سرنوشت انسانها در ارتباط تنگاتنگ و مستقیم است. برای همین، نزد همه اهل دنیا با هر مرام و کیشی مطرح بوده و میباشد و در جهان اسلام نیز جزو نخستین مسائل مورد بحث و معرکه آرای مسلمانان بوده است. به دلیل{p - انسان و سرنوشت، شهید مطهری، ص 5، انتشارات صدرا؛ آشنایی با علوم اسلامی، مبحث کلام، ص 12 - 13. P}اهمیت آن است که در قرآن کریم و روایات اسلامی نیز به طور گسترده و مبسوط به آن پرداخته شده که این، خود زمینه توجه و پرداختن بیشتر به آن را در جوامع علمی - اسلامی فراهم کرده است.{p - آشنایی با علوم اسلامی، مبحث علم کلام، ص 12 - 13. P}در اینجا بدون این که وارد مباحث سنگین فلسفی و کلامی مربوط به مسأله جبر و اختیار یا قضا و قدر بشویم و از طرفی، برای این که برای سؤال کننده محترم ابهامی نماند و پاسخ لازم را دریافت کرده باشد، ناگزیریم ابتدا مسأله جبر و اختیار و سپس مسأله قضا و قدر را به اجمال توضیح دهیم؛ و آگاهی بیشتر ایشان را در این زمینه به مطالعه کتب مربوطه موکول کنیم.{p - از جمله کتب عبارتند از: انسان و سرنوشت، استاد شهید مطهری؛ عدل الهی، شهید مطهری؛ جبر و اختیار، جعفر سبحانی، نگارش علی ربانی گلپایگانی؛ قضا و قدر، عزیزالله سالاری، مؤسسه نشر جهاد. P}جبر و اختیار:در اینجا پرسش اصلی این است که آیا انسان در کارها مجبور است یا اختیار دارد؟ به بیان دیگر، آیا سرنوشت آدمیان از پیش رقم میخورد و آنان در کارها مجبورند، یا آزادی و اختیار مطلق دارند و هیچ گونه اجبار و الزامی در کار نیست و همه کارها به انسان تفویض شده و او از هر جهت آزاد و رها است؟ و یا حقیقت طور دیگری بوده و بر خلاف این دو دیدگاه میباشد.بنا بر این توضیحات، درباره جبر و اختیار میان مسلمانان، سه نظر عمده وجود دارد:یک نظر قائل به جبر مطلق است و میگوید هر کردار و گفتاری که از انسانها سر میزند، دربست به قدرت و اراده خداوند است و انساندر ایجاد کردار و افعال خودش نقشی ندارد، بلکه او مانند ابزار دست کارگر است و آدمیان نیز مانند سایر موجودات و پدیدهها محکوم به سرنوشت غیر اختیاری و مجبور به انجام افعال غیر ارادی میباشند. از این رو، میان انسان، حیوان و درختان از این جهت فرقی نیست. این عقیده متکلمان اشعری مسلک از اهل سنّت، یعنی ابوالحسن اشعری (260 - 324 ه') و پیروان اوست که اکثریت علمای سنّی مذهب و مسلمانان اهل سنت را در بر میگیرد.نظر دوم، که این نیز به برخی دیگر از علما و متکلمان اهل سنت اختصاص دارد، مدعی است که به عکس نظریه اشاعره، انسانها از آزادی مطلق و اختیار تام و تمام در کردار و گفتار برخوردارند؛ یعنی خداوند پس از آفرینش انسانها، همه کارهای مربوط به خودشان را به آنها تفویض و واگذار کرده و خود بر تخت پادشاهی عالم تکیه زده و تنها نظارهگر اعمال و کردار آدمیان است و آنها هر طور که بخواهند میتوانند عمل کنند و خداوند هیچ گونه نقشی در افعال و کردار آنان ندارد.{p - ر.ک: شرح اصول کافی، سید جواد مصطفوی، ج 1، ص 215، نشر بنیاد رسالت. P}این نظر که به »عقیده تفویض« شهرت دارد، از مکتب اعتزال سرچشمه گرفته و از پیشتازان این مکتب در قرن دوم هجری قمری »واصل بن عطاء« (80 - 131 ه') میباشد. پیروان این عقیده را به لحاظ کنارهگیری (=اعتزال و عزلت) واصل از جلسه درس حسن بصری، اعتزالی و معتزله گویند.{p - برای آگاهی بیشتر از پیشینه و آراء و عقاید اشاعره و معتزله، از جمله ر.ک: جبر و اختیار، جعفر سبحانی، نگارش علی ربانی گلپایگانی، ص 5 - 27؛ قضا و قدر، عزیزالله سالاری، ص 27 - 67؛ فرهنگ عقاید و مذاهب اسلامی، جعفر سبحانی، ج 2، ص 12 - 13 و 18 - 19، انتشارات توحید، قم. P}عقیده به تفویض مورد قبول اکثر اهل سنت نیز واقع نشده و به حدی با توحید ناسازگار بوده و بطلان آن آشکار است که هر مسلمان واقع بینی (چه شیعه و چه سنی) نمیتواند آن را بپذیرد. از این رو، نفی و بطلان آن نیازمند ارائه دلیل و برهان نیست.{p - ر.ک: شرح اصول کافی، مصطفوی، ج 1، ص 215 - 224؛ جبر و اختیار، سبحانی، ص 23 - 27. P}اما دیدگاه اشاعره و جبری دانستن کارهای انسان، نیز بنا به دلایل و شواهدی که وجود دارد از اساس باطل بوده، قابل قبول نیست. برخی از این دلایل و شواهد عبارتند از:1- قویترین دلیل و گواه بر اختیار و آزادی عمل انسان، وجدان و فطرت پاک آدمی است که به گونهای روشن و آشکار حکم میکند که انسان در کارها آزاد است نه مجبور. چنان که شاعر در این شعر به آن تصریح کرده و میگوید:این که گویی این کنم یا آن کنمخود دلیل اختیار است ای صنمبرخی از آثار و علائم فطری بودن اختیار و آزادی انسان، عبارت است از: الف) گاه انسان به خاطر انجام یا ترک برخی از اعمال مخالف یا موافق عقیده و طبع خودش احساس پشیمانی و نگرانی میکند و تصمیم میگیرد که در آینده از تجربه گذشته استفاده کند و دیگر نسبت به آن امور بیاعتنا نباشد و به موقع آنها را انجام دهد و یا ترک کند. این حالت روحی و عکسالعمل روانی (ندامت و پشیمانی)، نشانگر این است که اختیار و آزادی عمل انسان به اقتضای طبیعت و فطرت او وجود دارد. ب) همه افراد، بدکاران را مورد ملامت و سرزنش و نیکوکاران را مورد تمجید و ستایش قرار میدهند و همین امر نشان از اختیار آنهاست. ج) همه انسانها - چه خوب و چه بد - به لحاظ وجدان پاک و عقل سلیم انسانی از کارهای خوب لذت برده و خوششان میآید و از کارهای زشت متنفرند. اینها علائمی است که گواهی میدهد انسان در مقام عمل دارای اختیار است.2- تلاش همگانی برای تعلیم و تربیت فرزندان و دور نگه داشتنشان از تربیت ناصحیح و ارتباط با نااهلان، دلیل دیگری بر اختیاریبودن اعمال آدمی و تربیت انسانی است.3- وجود اصل توبه در اسلام و تأکید آیات فراوان قرآن بر توبه کردن مؤمن گنهکار، نشان میدهد که انسان در اعمالش آزاد است نه مجبور و بدون اختیار.بنابراین هم نظریه مربوط به آزادی و اختیار مطلق باطل است و هم عقیده به جبر مطلق. نظریه صحیح در این بحث، نظریه سومی است که شیعیان و پیروان مکتب اهلبیت(ع) به آن معتقدند. این عقیده که به »عقیده به اختیار« یا »امر بین الامرین« شهرت دارد، برگرفته از سخنان ائمه معصومین(ع) در روایاتشان میباشد. در تمام این روایات، ائمه(ع) از یک سو، جبر و تفویض را رد کرده و از سوی دیگر »اختیار« و »امر بین الامرین« را اثبات کردهاند.{p - ر.ک: اصول کافی، ج 1، باب »الجبر و القدر و الامر بین الامرین«؛ بحار الانوار، ج 5، باب القضاء و القدر.« P}معنای اجمالی »امر بین الامرین« این است که انسان در کارهای خود نه چنان مستقل بوده و آزادی و استقلال عمل دارد که خداوند هیچ نقشی در افعال او نداشته باشد و انسان تأثیرگذار مطلق در کارهایش بوده و او از هر جهت آزاد و رها باشد و نه چنان مجبور و بیاختیار است که مانند ابزار دست کارگر باشد و از خود نیروی امتناع و دفاع نداشته باشد. بلکه افعال آدمی چیزی میان جبر و تفویض است و به هر دو طرف (خدا و انسان) ربط و بستگی دارد؛ به این بیان که انسان با عزم و اراده خود اقدام به کار نیک یا بد خود میکند و انتخاب نوع فعل و انجام آن به دست خودش است. اما از آنجا که بدون اذن و اجازه و اراده مطلقه الهی هیچ برگی از درخت پایین نمیافتد و همه کارهای جهان آفرینش به اذن و اراده ازلیه خداوند میباشد، درباره انسان هم به عنوان جزئی از مجموعه کل آفرینش، همین امر جاری است، یعنی بدون اراده و قدرت الهی انسانها قادر به هیچ کاری نیستند. اعتقاد به توحید خالص و حقایقی چون »لا مؤثّر فی الوجود الا الله« و یا »لا حول و لا قوة الا بالله« نیز چنین اقتضایی دارد.بنابراین، اراده انسانی نه صددرصد مقهور اراده الهی است تا سر از جبر درآورد و نه صددرصد آزاد و رها، تا به تفویض و واگذاری مطلق کارها به انسان منجر شود، بلکه اراده انسان در طول اراده الهی است. به این بیان که فعل انسان بیواسطه مخلوق انسان است ولی با واسطه مخلوق خداوند متعال. پس انسان علت قریب فعل خویش است و خداوند علت بعید آن (به همان بیانی که گذشت).به بیان سادهتر، گرچه ما دارای حرکت ارادی، قدرت عملی و توانایی بر انجام کارها هستیم، ولی این سرمایه وجودی »حرکت و قدرت« صرفاً برخاسته از ذات انسانی ما نیست بلکه همه آن از آن خدا و از افاضات و عنایات اوست. چون انسان از پیش خود چیزی ندارد و فقیر محض است.{p - »اَنْتُمُ الْفُقَراءُ اِلَی اللَّهِ وَ اللَّهُ هُوَ الْغَنِیُّ الْحَمیدُ«؛ (فاطر، آیه 15) P}{p - برای آگاهی بیشتر در زمینه جبر و اختیار، »امر بین الامرین« و مطالب دیگر در این رابطه، از جمله ر.ک: اصول کافی، ج 1، ترجمه و شرح مصطفوی، ص 215 - 224؛ جبر و اختیار، جعفر سبحانی، نگارش علی ربانی گلپایگانی، قضا و قدر، عزیز الله سالاری، به ویژه ص 68 - 95؛ ی..د و هشتاد پرسش و پاسخ، ناصر مکارم شیرازی، ص 575 - 580. P}قضا و قدربرای تکمیل بحث جبر و اختیار، ناگزیر باید به مبحث »قضا و قدر« نیز اشارهای کوتاه بشود. چنان که پیشتر گذشت بحث قضا و قدر با جبر و اختیار در ارتباط مستقیم است و به عبارتی هر دو یکی میباشند، به این بیان که قضا و قدر مربوط به سرنوشت همه موجودات جهان آفرینش است ولی جبر و اختیار اختصاص به سرنوشت انسانها دارد. پس قضا و قدر عام و جبر و اختیار خاص است. بنابراین، به کار بردن قضا و قدر درباره انسانها دور از واقعیت نیست.
تصور عموم مردم از قضا و قدر - متأثر از تفکر اشعری مسلکی و جبرگرایی - این است که سرنوشت انسان از پیش رقم خورده و هرآنچه بر انسان واقع میشود از پیش طراحی و تعیین شده است و انسان در تغییر آن نقشی نمیتواند داشته باشد. اما حقیقت چنین نیست و هرگز قضا و قدر به معنای جبر و سرنوشت محتوم نیست. برای توضیح بیشتر، ابتدا باید قضا و قدر معنا شود.قضا در لغت به معانی قطعی، فیصله دادن، حتم، محکم کردن شیء و... آمده است.{p - مفردات راغب، ذیل ماده قضا، قاموس قرآن، سید علیاکبر قرشی، ج 6، ص 17، دارالکتب الاسلامیة، تهران. P}قدر نیز به معنای بیان کمیت و مقدار هرچیز و اندازهگیری آن است.{p - مفردات راغب، ذیل ماده قدر. برای آگاهی بیشتر در این زمینه، ر.ک: قاموس قرآن، ج 6، ص 17 - 18 و ج 5، 246 - 250؛ جبر و اختیار، سبحانی، ص 97 - 117. P}مراد از این دو در اسلام و قرآن، این است که خداوند پیش از آفرینش انسان و موجودات و اساساً همه حوادث و رخدادهای عالم، صورت علمی آنها را اندازهگیری کرده و در کتابی به نام »لوح محفوظ« قرار داده است و بر اساس آن قضا و قدر پیشینی و یا علمی و مکتوب، صورت عینی و خارجی آنها را به منصّه ظهور و بروز آورده و واقع میکند. چنان که قرآن کریم میفرماید:»ما اَصابَ مِنْ مُصیبَةٍ فِی الاَرْضِ وَ لا فِی اَنْفُسِکُمْ اِلاَّ فِی کِتابٍ مِنْ قَبْلِ اَنْ نَبْرَأَها اِنَّ ذلِکَ عَلَی اللَّهِ یِسِیرٌ« (حدید/ 22)هیچ رخداد غمانگیزی روی زمین و یا در زندگی شما رخ نمیدهد، مگر پیش از آن که آن را بیافرینیم، در کتابی ثبت گردیده است و این کار برای خدا آسان است.این آیه و نظایر آن که زیاد هم هست، هرچند پیرامون حوادث غمانگیز (مصیبتها) سخن میگوید ولی از آن، میتوان یک اصل کلی برداشت کرد و آن این که مجموع آنچه که در جهان رخ میدهد اعم از غم و شادی، بهبودی و بیماری، بینیازی و نیازمندی، جنگ و آرامش، همه و همه پیش از پیدایش، در کتابی به نام لوح فشرده محفوظ ثبت گردیده است و این مسألهای است که علم گسترده خداوند آن را ایجاب میکند.{p - جبر و اختیار، سبحانی، ص 108. P}توضیح آن که این لوح یا کتاب نیز در آیات قرآن و از جمله آیات زیر، دو گونه آمده است:»... لِکُلِّ اَجَلٍ کِتابٌ، یَمْحُواللَّهُ ما یَشاءُ وَ یُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ اُمُّ الْکِتابِ« (رعد/ 39 - 40)هر زمانی کتابی دارد (برای هر کاری موعدی مقرر است). خداوند هرچه را بخواهد »محو« و هرچه را بخواهد »اثبات« میکند و »امالکتاب« نزد اوست.این دو لوح عبارتند از: 1- لوح محو و اثبات؛ 2- لوح محفوظ یا امالکتاب. مراد از لوح محو و اثبات، آن قضا و قدر مشروط و غیر حتمی موجودات را گویند که تغییرپذیر است و مراد از لوح محفوظ یا امالکتاب، آن قضا و قدر حتمی و تغییرناپذیر پدیدهها را گویند:به تعبیر دیگر، لوح محو و اثبات آن است که علم و اراده پیشین خداوند علت تامه تحققش نباشد ولی لوح محفوظ آن اموری را شامل میشود که علم و اراده پیشین خداوند علت تامه تحققش در عالم خارج باشد.آنچه مسلم است سرنوشت انسان از نوع اول است نه از نوع دوم. از این رو، اختیار و اراده انسانی در تحقق افعال خودش نقش اصلی را دارد. به این بیان که خداوند راههای خوشبختی و بدبختی و یا سرنوشت انتخابی انسان را فرا راه او نهاده و او{p - ر.ک: انسان، آیه 3؛ بلد، آیه 10. P}را به انتخاب یکی از آنها مخیّر ساخته است. به این صورت که اگر نیکوکار باشد خوشبخت میشود و اگر بدکار باشد، دچار بدشومی میگردد. و برای هر یک نیز
مراتبی - به تناسب اعمال بندگان - قرار داده است. حتی در اموری چون مرگ و میر، انسان میتواند آن اجل حتمی یا اجل{p - از جمله آیات دال بر آن، آیه آخر سوره عنکبوت است که از این مراتب و راههای خوشبختی به »سُبُل« تعبیر کرده است. P}مسمّای پیشین را با اعمال نیک یا بد خود به اجر قریب (زودرس) تبدیل کند و یا به عکس، تأخیر بیاندازد.{p - ر.ک: تفسیر المیزان، ترجمه ..... همدانی، ج 11، ص 512 - 521؛ تفسیر نمونه، ناصر مکارم شیرازی، ج 10، ص 240 - 244. P}اعمالی چون دعا، صدقه، صله رحم، عاق والدین، ظلم کردن و سایر اعمال نیک و بد به عنوان عوامل معنوی در سرنوشت آدمی و مرگ و میر او تأثیر گذار بوده و موجب خوشبختی، رفع بلا و گرفتاری و نیز تأخیر یا تقدیم در مردن او میشوند. به عنوان نمونه، چند حدیث زیر نقل میشود:{p - ر.ک: جبر و اختیار، ص 112 - 117؛ قضا و قدر، عزیزالله سالاری، ص 149 - 156. P}امام باقر(ع): »دعا، قضای حتمی و شدیدی را که به سختی محکم شده، بر میگرداند.«{p - اصول کافی، ج 1، کتاب الدعا، باب »انّ الدعاء یرد البلاء و القضاء«، ص 469. P}امام کاظم(ع): »دعا بلایی را که نازل شده و نشده، دفع میکند.«{p - همان. P}امام باقر(ع): »نیکی و صدقه فقر را میزداید و عمر را میافزاید و هفتاد مرگ بد را دفع میکند.«{p - میزان الحکم، ریشهری، ج 5، ص 332؛ بحارالانوار، ج 4، ص 121 - 122، چاپ بیروت. P}از آنچه گذشت به دست آمد که گرچه سرنوشت انسان در قضا و قدر الهی و یا به تعبیر سادهتر، در علم و اراده پیشین خداوند، رقم خورده است، ولی اولاً این سرنوشت پیشینی هرگز به صورت قطعی و غیر قابل تغییر نیست تا به جبر منجر شود، بلکه معلّق و مشروط بوده و بر اراده و انتخاب آدمی مبتنی گردیده است.ثانیاً بر فرض قطعی بودن سرنوشت انسان و تعیین شدن در علم و اراده پیشینی الهی، (همان گونه که گذشت) آن سرنوشت انتخابی انسانها (اعم از نیک و بد) را که باید با اختیار خودشان رقم بزنند، خداوند میداند و آن را در لوح محو و اثبات (و حتی لوح محفوظ) ثبت و درج کرده است؛ و چه بسا که آن را به آگاهی برخی از فرشتگان مقرب، پیامبران و امامان(ع) رسانده و میرساند و در نتیجه، آنان نیز از این سرنوشت منتخب انسانها از پیش اطلاع و آگاهی دارند
moeinm37
12-03-2008, 12:54
در دعا عرض میکنیم: "یا مبتدئاً بالنعم قبل استحقاقها" اول خدا نیکی و خیر را شروع کرده است. چطور میگوییم انسان اختیاراً سعادت یا شفاوت را انتخاب کرده است؟ باز بالاخره برمیگردیم به این معنا که خدا خواسته و بعضی سعید یا شقی شدهاند. چطور با اختیار سازگار است؟
دعای مذکور در پی بیان نعمتهای خداوند است. خداوند بزرگ یک سری نعمتها را به بشر ارزانی داشته است، بدون آن که استحقاقی درمیان باشد، مثلاً به ما عقل، بدن سالم، قدرت انتخاب، اراده، تصمیمگیری و... عنایت نموده است. همه اینها نعمتهای الهی است. آیا ما اینها را از خدا طلبکار بودیم؟ قطعاً چنین نیست، بلکه اینها را خداوند با فضل و کرمش به ما عنایت فرموده است. محتوا و مضمون دعای فوق، این است و ربطی به بحث جبر و اختیار ندارد که بشر با بهرهگیری از نعمتهای بی شمار خداوندی به سوی خوبیها حرکت میکند، یا به سوی بدیها.خداوند بشر را آفرید، یک سری نعمتها به او ارزانی داشت که یکی از آنها اختیار و قدرت بر تصمیمگیری است. در مورد جبر و اختیار مطالبی را به پیوست ارسال میداریم. اگر با مطالعه آن باز شبههای باقی ماند، به صورت روشن بنویسید تا پاسخ آن را دریافت نمایید.
moeinm37
12-03-2008, 12:55
آیا این که خداوند پیامبران و امامان«علیهم السلام» و صالحان را از طینت پاک و کافران را از طینت ناپاک آفریده است، به معنای جبری بودن اعمال انسان نمیشود و آیا با این حال میتوان کافران را سرزنش کرد و کیفر داد؟
این اشکال در روایات سعادت و شقاوت نیز به چشم میآید؛ زیرا در آنها نیز آمده که خداوند اراده کرده است برخی خوشبخت شوند و برخی بدبخت.مرحوم علاّمه طباطبائی در توضیح این روایات مینویسد:قضای خداوند درباره یک انسان که طینتی پاک یا ناپاک داشته باشد[یا فردی سعادتمند یا شقیّ بشود] به صادر شدن اعمال از انسان از روی اختیار تعلّق میگیرد.اعمال در عین اینکه اختیاری هستند وقوع آنها حتمی نیز هست. [امّا توضیح اینکه چگونه اختیاری هستند با وجود اینکه قضای الهی به آن تعلّق گرفته و وقوع آن حتمی است این است که خداوند با علم نامحدود و محیط خود که به همه موجودات و همه زمانها احاطه دارد میداند که انسان با اختیار خود در چه راهی قدم خواهد گذاشت؛ از این رو قضای الهی با توجّه به اعمال انسان که از روی اختیار از او سر میزند تعلّق گرفته است] نه اینکه قضای الهی به خود اعمال چه انسان آن را از روی اختیار انجام دهد و چه آن را اختیار نکرده باشد تعلق بگیرد(1).بنابراین، خداوند میداند که هر کس از روی اختیار و انتخاب قدم در چه راهی خواهد گذاشت؛ و از این رو قضای الهی بر این قرار میگیرد طینت او پاک یا ناپاک باشد قضای الهی بر این تعلّق میگیرد که سعادتمند یا شقی باشد.البته این امر به معنای این نیست که انسان در اعمال خود به طور کامل مختار و آزاد است و قضای الهی صرفاً به انتخاب انسان تعلّق میگیرد، بل به این معناست که خداوند در انسان اندازهها و حدود و ضوابط تکوینی و تشریعی قرار داده است که اگر انسان با انتخاب خود از این حدود ضوابط تخطی کند دچار شقاوت و بدبختی و عذاب خواهد شد و در مقابل اگر این حدود و ضوابط را رعایت کند به سعادت و ثواب الهی خواهد رسید.بنابراین، قضای الهی درباره طینت پاک یا ناپاک انسان و نیز سعادت یا شقاوت انسان دارای دو وجهه است: اول وجهه اختیاری انسان، دوم وجهه حتمی و لازم بودن تبعیت از حدود و ضوابط تشریعی مثالی که تنهای برای روشن شدن مطلب مفید است اینکه: فرض کنید شما میدانید که اگر پول هنگفتی در اختیار شخصی قرار دهید آن شخص در آن امانت خیانت نخواهد کرد. آیا علم شما به خیانت نکردن او، اختیار را از وی سلب میکند؟ به طور حتم خیر. خداوند نیز با علم بیمنتها و با احاطه بیحد و حصر خود میداند که با ودایعی که نزد انسانها گذارده، چگونه رفتار خواهد شد. اگر انسان این ودیعهها را قدر بداند و آن را به زیادی و رشد برساند قضا و مشیّت الهی بر این قرار گرفته که سعادتمند شود وگرنه موجودی بدبخت و شقی شود که هم رنج و عذاب را در این دنیا و هم در آخرت خواهد چشید که این امر نیز خارج از قضای الهی نیست.
1) اصول کافى، ج 2، پاورقى ص 3.
moeinm37
12-03-2008, 12:55
اینکه در احادیث میگویند مثلاً هنگام ولادت پیامبر و یاائمه اطهار فرشتگان حاضر میشدند و نامش را میگذاشتند یعنی موجودی است پاک که قدم به زمین میگذارد آیا این جبر را نمیرساند؟
گرچه پیامبر یا امام از آغاز زندگی معصوم ازگناه است ولی این بدان معنی نیست که قدرت بر گناه ندارد بلکه باین معنی است که از بینشی برخوردار است که زشتی گناه را بطور کامل درک میکند و همواره از گناه باختیار کناره میگیرد مانند اینکه یک انسان عادی هیچگاه به اختیار اقدام بخوردن قاذورات نمیکند ونزول فرشتگان و دیگر امتیازهای ویژه نیز باعث سلب اختیار نمیشود.
moeinm37
12-03-2008, 12:55
نظر اسلام درباره جبر و اختیار چیست؟
فعل انسان مانند دیگر پدیدههای جهان بستگی کامل به علّت دارد، و نظر به این که انسان جز جهان آفرینش است و با اجزای دیگر جهان ارتباط وجودی دارد، اجزای دیگر را نمی توان در فعل وی بیتأثیر دانست؛ مثلاً لقمه نانی که انسان میخورد ، برای انجام دادن آن، همچنان که وجود دست، پا، دهان، علم، قدرت و اراده انسانی ، وجود نان در خارج و در دسترس بودن و عدم وجود مانع و شرایط دیگر زمانی و مکانی لازم است، با فقدان یکی از آنها انجام دادن فعل ناممکن میشود و با تحقق همه شرایط یاد شده ، تحقق فعل ضرورت پیدا میکند . البته وجود اراده و اختیار ، یکی از شرایط تحقق فعل است که از بحثانگیزترین مباحث فکری میان متفکران جهان بوده است . این مسئله که با عنوان جبر و اختیار معروف است ، یکی از اساسیترین مباحثی است که تقریباً در همه مکاتب و ادیان جهان مورد گفتگو است. درک ساده و بیآلایش انسان ، وجود اراده و اختیار را در افعال انسانی اجمالاً تأیید میکند؛ به قول مولانا : این که گویی اینکنم یا آن کنمخود دلیل اختیار است ای صنمهمه انسانها با فطرت خدادادی خود، میان اموری چون خوردن، نوشیدن و آمدن و رفتن، و میان امور دیگری چون صحت و مرض ، بزرگی و کوچکی و بلندی قامت فرق میگذارند و قسم نخست را که با خواست و اراده انسان ارتباط مستقیم دارد ، در اختیار خود میدانند و مورد امر و نهی و ستایش و نکوهش قرار میدهند، و این مطلب مبنای تمامی الزامهایی است که در قوانین دنیایی وجود دارد و در صورت تخلّف ، کیفر و مجازات برای آن قرار داده شده است؛ بر خلاف قسم دوم که در آنها انسان تکلیفی ندارد. دیدگاه متکلمان پیرامون جبر و اختیار در میان مذاهب اسلامی، درباره مسئله جبر و اختیار میتوان سه نظریه را برشمرد: 1. اشاعره{1}همه افعال و کردار انسان را مخلوق خداوند دانسته، و نقش انسان تنها کسب میباشد/ابوالحسن اشعری ، پیشوای مکتب کلامی اشاعره در این زمینه میگوید: «و امروا ، ای اهل السنه و اهل الحدیث ،انه لا خالق الا الله وان سیئات العباد یخلقها الله وان اعمال العباد یخلقها الله عزوجل و عن العباد لا یقدرون ان یخلقوا منها شیئا»؛ «خالقی جز خدا نیست و گناهان بندگان را خداوند به وجود میآورد و اعمال بندگان مخلوق خداست و آنان توانایی بر انجام هیچ یک از افعال خود را ندارند».{2}آنگاه ادله عقلی و نقلی برای عقیده خود اقامه میکند. البته اشعری، میان حرکات اضطراریه (غیر ارادی ) و حرکات اکتسابیه فرق میگذارد و مواردی را که ممکن است تفسیر به اختیاری بودن انسان شود ، اکتسابی مینامد و معتقد است که انسان در این گونه اعمال تنها آن را «کسب» میکند و کسب نیز به این معناست که همزمان با تحقق فعل ا زسوی انسان، بیآنکه در فعل، تأثیری از جانب انسان به وجود آورد، یک نوع اراده در انسان به وجود میآید که نام آن کسب است، و تنها نقش آن، محل قرار گرفتن برای وجود فعل است.{3} چنین است که میگویند: «ان الله تعالی خالق و العبد کاسب»؛ «خداوند خالق افعال و بنده کاسب آن است».{4} به نظر میرسد موضوع کسب حتی برای خود قایلان آن نیز به طور دقیق روشن نیست به همین جهت بسیاری از سران اشاعره کوشیدهاند با تفسیر و شرح بیشتر به اصطلاح آن را روشن کنند گرچه بر ابهامات افزودهاند/این نظریه با همه تعدیلهایی که از سوی برخی علمای اشعری در آن داده شده است، مستلزم جبرو عدم اختیار انسان است. 2. دیدگاه معتزله؛ نظریه دوم مربوط به معتزله است که قائل به آزادی مطلق انسان در کارهای خود هستند.{5} این نظریه را تفوض مینامند/3. دیدگاه امامیه؛به حسب تعالیم اهل بیت عصمت و طهارت(علیهم السلام) که با ظاهر قرآن نیز مطابقت دارد ، انسان با این که در فعل خود مختار است ، اما مستفل نیست؛ بلکه خدای متعال از راه اختیار و با اراده انسان تحقق فعل را خواسته است . هر فعلی که با دخالت انسان، جامه تحقق به خود میپوشد ، خدای متعال تحقق آن را از راه مجموع اجزای علت تامه که یک جز آن اراده و اخیتار انسان است ، اراده کرده است . در نتیجه اینگونه خواستن خداوند ، در عین این که انسان در انجام فعل مختار است، تحقق فعل بسته به وجود شرایطی دیگر نیز میباشد که بسیاری از آنها در حیطه اراده و اختیار انسان نیست . افزون بر این که هیچ موجودی و از جمله انسان در عالم هستی وجود استقلالی ندارد و همه موجودات محتاج و نیازمند به وجود خداوند میباشند. امام صادق(ع) فرمود :«نه جبر است و نه تفویض ، بلکه امری است میان این دو امر».{6} مضمون همین حدیث شریف از دیر باز به شعار شیعه تبدیل شده است/در روایتی دیگر از امام صادق(ع) نقل شده است که فرمود :«خدا کریم تر از آن است که مردم رابه چیزی که قدرت بر آن ندارند ، تکلیف کند و عزیزتر از آن است که در ملک او امری تحقق یابد که وی نمی خواهد».{7} این حدیث شریف بر بطلان دو نظریه سابق (جبر وتفویض) دلالت دارد/
[1].اشاعره: بنیانگذار این مسلک شخصی به نام ابوالحسن بصری میباشد طرفداران این اندیشه بر این باورند که صفات خداوند متعال، ازلی و قائم بالذات هستند. در مقابل این گروه، معتزله: بر این باورند که بر خدا واجب است که شایستهترین انسان را امام قرار دهد، اوامر و نواهی خداوند تابع مصالح و مفاسد میباشد/[2].مقالات الاسلامیین و اختلاف المصلین، اشعری، ج 1، ص 321، به نقل از ملل و نحلل، نوشته استاد جعفر سبحانی، ج 2، ص 116، مرکز مدیریت حوزه علمیه قم/[3].شرح عقائد نسفیه، ص 115 به نقل از ملل و نحل، ص 132/[4].شرح تجرید، فاضل قوشجی، ص 445 به نقل از ملل و نحل ص 133/[5].ملل و نحل شهرستانی7 ج 1، ص 46/[6].بحارالانوار، ج 3، ص 5/[7].همان، ج 3، ص 15/
moeinm37
12-03-2008, 12:55
قرآن می فرماید: "شما جز آن نمیخواهید که خدا خواسته باشد" آیا این مطلب در مورد گناه گناهکاران و کفر کافران صادق است؟ اگر پاسخ مثبت است، پس مجازات ایشان چه معنایی دارد؟
خداوند در سوره انسان بعد از آن که یک برنامه جامع سعادت را ارائه می دهد می فرماید: "این یک تذکر و یادآوری است و هر کس بخواهد، با استفاده از آن راهی به سوی پروردگارش انتخاب می کند".(1) وظیفه خدا نشان دادن راه است، نه اجبار بر انتخاب. انسانها باید با عقل و درک خود، حق را از باطل تشخیص دهند و با اراده و اختیار خویش تصمیم بگیرند.از آن جا که ممکن است برخی از این نوع تغییر، برداشت تفویض و واگذاری مطلق به بندگان کرده و نقش خداوند و اراده الهی را به طور کلی نفی کنند، در آیه بعد برای ردّ این توهّم می افزاید: "شما چیزی را نمیخواهید مگر این که خدا بخواهد"،(2) که اثبات اصل معروف "امر بین الامرین" است. از یک سو می فرماید: "خدا راه را نشان داده و انتخاب با شما است. و از سوی دیگر می افزاید: انتخاب شما به معنای نفس مشیت و اراده الهی نیست و اراده خداوند در همه جا حضور دارد؛ یعنی شما استقلال کامل ندارید، بلکه قدرت و توان و آزادی اراده شما به خواست خدا و از ناحیه او است. هر زمان اراده کند، می تواند قدرت و آزادی را سلب کند.به این ترتیب نه تفویض و واگذاری کامل است و نه اجبار و سلب اختیار، بلکه حقیقتی است دقیق و ظریف میان این دو. به تعبیر دیگر: نوعی آزادی و ابسته به مشیت الهی است که هر لحظه بخواهد می تواند آنرا پس بگیرد تا هم بندگان بتوانند بار تکلیف و مسئولیت را (که رمز تکامل آنها است) بر دوش گیرند و هم خودر ا بی نیاز از خداوند تصور نکنند.(2)آیا این مطلب در مورد کفر کافران و گناه گناهکاران صادق است؟خداوند به اراده تشریعی هیچ قبیحی را اراده نمیکند و به آن امر نمینماید، یعنی کفر از کافر و معصیت از فاسق را هیچ گاه اراده نمیکند و به فحشا و منکرات و کارهای زشت امر نمینماید، بلکه جمیع اوامر تشریعی امر به کارهای خوب و نیک است: "إنّ اللَّه یأمر بالعدْل و الإحسان و ابتاء ذی القربی و ینهی عن الفحشاء و المنکر و البقی؛(3) به درستی که خداوند به عدل و نیکوکاری و ادای حقوق خویشاوندی امر میکند و از فحشا و کارهای زشت و ستم و ظلم نهی می نماید".اما از جهت دیگر خداوند به اراده تکوینی، انسانها را دارای اختیار آفریده است. انسانها با اختیار خود گناهان و معاصی را انتخاب می کنند، پس انتخاب آنها به اراده تکوینی الهی است. به این معنا که در این صورت مجازات ایشان توجیه منطقی دارد، زیرا کفر و گناه را با اختیار خود انتخاب کردهاند، گرچه اراده تشریعی و فرمان قانون الهی آن است که این کارها را انجام ندهند. در ذیل نظر علامه طباطبایی راجع به این آیه را بیان می کنیم:مشیت خدا در خواست و عمل بنده اثر دارد، به این معنا که اگر خدا بخواهد عملی از بنده سر بزند. نخست در او خواست ایجاد می کند، سپس مشیت خدا به خواست بنده تعلّق می گیرد، نه به فعل او، یعنی مستقلاً و بدون واسطه به مشیت عبد تعلق می گیرد و با واسطه به فعل او تعلق می گیرد. پس تأثیر مشیت خدا طوری نیست که مستلزم جبر در بنده باشد؛ چنان هم نیست که بنده در اراده خود مستقل باشدو هر کاری خواست بکند، هر چند خدا نخواسته باشد. پس فعل بنده اختیاری است، چون مستند به اراده او است، اما اختیار بنده، دیگر مستند به اختیار دیگری نیست، بلکه خداوند اراده کرده که بنده با اختیار خودش کارهایش را انجام دهد،(5) یعنی این که انسان موجود اختیاری آفریده شده، به اراده و اختیار خود او نیست.خداوند اراده نموده که انسان موجود اختیاری باشد و او را چنین آفریده است. شأن اختیار داشتن آن است که گاهی نیک و گاهی بد را انتخاب نماید. پس نیک و بد انجام دادن توسط انسان به اراده خدا است، چون او را موجود دارای اختیار آفریده است.پی نوشتها: 1. انسان (76) آیه 29.2. همان، آیه 30.3. تفسیر نمونه، ج 25، ص 385.4. نحل (16) آیه 93.5. تفسیر المیزان، ج 20، ص 382.
moeinm37
12-03-2008, 12:56
مذهب جبر را چه کسی بنیاد کرد؟
بحث جبر و اختیار در همان آغاز پیدایش علم کلام و مباحث عقیدتی در بین مسلمانان مطرح بود؛ در جریان حادثة کربلا، شهادت امام حسین(ع) و یارانش و به اسارت بردن بازماندگان آن حضرت به کوفه و شام، آمده است که عُمال (کارگزاران) بنی امیه، ابن زیاد و یزید بارها برای توجیه کارهای خلافشان به جبر، تفدیر، قضا و قدر الهی تمسک نمودند و بزرگان خاندان پیامبر(ص) همانند امام سجاد(ع) و حضرت زینب کبرا(س) به آنان پاسخ گفتند.[1]از این نکته استفاده میشود که گرایش به جبر در همان قرن اوّل هجری و در عهد بنی امیه آن هم به منظور توجیه کارهای زشت آنان رواج یافت. و بنی امیه از این عقیده برای اهداف سیاسی خود بهره گرفته و آن را تبلیغ می کردند، لیکن دراین زمان گرایش به جبر به صورت یک مکتب و مذهب فکری خاص بروز پیدا نکرد. اینامر در قرن دوم هجری صورت گرفت و مؤسس و سردستة آن را "جهم بن صفوان سمر قندی" متوفای 128 هـ.ق معرفی کرده اند.[2]علمای علم کلام جبریون را به دو دسته تقسیم کرده اند: جبری خالص و جبری متوسط. سر دستة جبری خالص را "جهم بن صفوان" و سردستة جبری متوسط را "ابوالحسن اشعری" مؤسس مذهب اشاعره معرفی کرده اند.[3]
[1]ر.ک: مقتل الحسین، عبدالرزاق مقرم، ص 324.[2]شریف مرتضی، تنزیه الانبیا، ص 109؛ شیخ کاظم ارزی تمیمی، دیوان الازریالکبیر، ص 113؛ جعفر سبحانی، المحاضرات فی الالهیات، ص 192.[3]معارف و معاریف، ج 4، ص 79.
moeinm37
12-03-2008, 12:56
آیات قرآنی بوی جبر میدهد، مثل "یضل من یشاء، یهدی من یشاء، یرزق من یشاء" چگونه با اختیار انسان سازگار است؟ خداوند از طرفی به انسان عقل و اختیار داده و از طرفی چنین گفته است.
هدایت و اظلال الهی بر دو قسم است: ابتدایی و جزایی (پاداش و کیفری).هدایت ابتدایی از اوصاف حضرت حق میباشد، همان طور که میفرماید: "ما راه را به او (انسان) نشان دادیم، خواه شاکر باشد (و پذیرا گردد) یا ناسپاس!" خدا راه راست و مسیر صحیح را به انسان نشان میدهد و انسان (76) آیه 3. به اصطلاح "ارائه طریق" میکند. اضلال ابتدایی (گمراه کردن بندگان) نمیتواند در حق خداوند صحیح باشد. بدین معنا که خدا با وضع قوانین بد و باطل و عدم بیان حقیقت و رها کردن آدمی به حال خود، زمینه گمراهی انسان در طول حیاتش را فراهم سازد. اضلال ابتدایی از خدا نفی میگردد و خدا انسان را در مسیر سعادت راهنمایی کرده و راه خوشبختی و کمال را به او نشان داده است (هدایت ابتدایی). اما قسم دوم از هدایت و ضلالت که آیات مورد سؤال از آن جمله میباشد، هدایت جزایی (پاداش و کیفری) است. هدایت پاداشی آن است که بنده بعد از هدایت ابتدایی که از خداوند دریافت کرد، خود با حُسن اختیار، حق را پذیرفته و به آن عمل کرده و ضمن ایمان به خدا، در مسیر بندگی قدم بردارد. در مورد این شخص خدا هدایتی ویژه با نام "هدایت پاداشی" دارد که به معنای رساندن به هدف و مقصد نهایی میباشد، و این همان هدایتی است که شما آیاتش را ذکر نمودهاید "یهدی من یشاء" پس در حقیقت بنده با ایمان خود زمینه این نوع هدایت را با اعمال صالح فراهم میسازد. با این توضیح منافاتی بین این نحوه از هدایت الهی و اختیار انسان یافت نمیشود. خدا میفرماید: "کسی که اهل تقوا و پرهیزگاری باشد و جزای نیک (الهی) را تصدیق کند، ما او را در مسیر آسانی قرار میدهیم". لیل، (92) 5 و 7. اضلال کیفری آن است که انسان بعد از هدایت ابتدایی الهی و فرستادن کتب آسمانی و پیامبران و امامان، باز کفر ورزیده و در راه الهی قدم برندارد و به حق رهنمون نشود. در این صورت با اضلال کیفری الهی از این شخص سلب توفیق شده و رحمت خاص الهی که ویژه صالحان است، از او منع میشود و این دقیقاً معنای "یضلّ من یشاء" میباشد. خدا میفرماید: "اما آن کس که بخل ورزد و بی نیازی طلبد و پاداش (نیک) الهی را انکار کند، به زودی او را در مسیر دشواری قرار میدهیم".لیل ،8 و 10. در حقیقت این اشخاص با اختیار خود زمینه شقاوت را فراهم ساختهاند.آیت الله جوادی آملی، تفسیر تسنیم، ج 2، ص 520. بعضی از مفسران در توضیح این موضوع گفتهاند: همیشه اعمال و کردار انسان، نتایج و ثمرات و بازتاب خاصی دارد، از جمله این که اگر عمل نیک باشد، نتیجه آن، روشنبینی و توفیق و هدایت بیشتر به سوی خدا و انجام اعمال بهتر است. اگر دنبال زشتیها برود، تاریکی و تیرگی قلبش افزون میگردد و به سوی گناه بیشتر سوق داده میشود و گاه بر سرحدء انکار خدا میرسد. خدا میفرماید: "و ما یضلُّ به الا الفاسقین؛ خداوند گمراه نمیکند جز افراد فاسق و بد کردار را". بنابراین انتخاب راه خوب یا بد از اول در اختیار ما است. به عبارت دیگر، هدایت الهی در این آیات، قراردادن راه سعادت و خوشبختی و کمال در مسیر کسانی است که به دنبال هدایتاند و ضلالت، آماده کردن راه گمراهی و باز بودن آن از طرف خداوند، برای کسانی که به دنبال ضلالت اند و چون هر آنچه در مُلک الیه جریان دارد، به اراده خداوند است، پس ضلالت و هدایت کسانی که راه هدایت و ضلالت را انتخاب نمودهاند، به اراده خداوند تحقق مییابد.
moeinm37
12-03-2008, 12:56
حدود کلی جبر و اختیار را تشریح نمایید؟
در رابطه با اعمال و کنشهای انسان سه دیدگاه وجود دارد:
1)دیدگاه اشعریها (جبریون): طبق این نظر انسان ارادهای از خود ندارد و تمام افعال او مستقیما به اراده حق تعالی است بدون آن که خود اندک نقشی در بود و نبود عمل داشته باشد. طبق این دیدگاه هر عملی از انسان سر بزنددر واقع عمل او نیست. بلکه خداوند است که از مجرای او آن عمل را انجام داده است. به عبارت دیگر بنابر این نگرش انسان شبیه یک دستگاه مکانیکی است که تمام حرکات و سکناتشاز خارج کنترل میشود. بر این نظر اشکالات چندی وارد است از جمله: الف) هر انسانی در درون خود مییابد که میتواند در برابر راههای گوناگون یکی را برگزیند و دیگری را کنار گذارد و همین بهترین دلیل براختیار است؛ زیرا تکیه بر تجربه درونی انسان دارد و همگان در این درک باطنی و وجدانی شریک و مساویند. این مسأله زمانی واضحترمیشود که انسان بر سر دو راهی دچار حیرت شده و نداند کدام یک را برگزیند. یعنی همین که متحیر میشویم که چه راهی را انتخاب کنیم خود بهترین دلیل بر وجود اختیار است. به قول مولوی:این که گویی این کنم یا آن کنم خود دلیل اختیار است ای صنم
ب ) در متون دینی هر انسانی مسؤول اعمال و کنشهای خویش معرفی شده است: «کل امریء بما کسب رهین» و بر همین اساس است که خداوند کیفر و پاداش را برای مجرمان و صالحان قرار داده است. در حالی که اگر اعمال انسان جبری و بدون اختیار بود دیگر پاداش وکیفر معنا نداشت و خلاف عدالت بود.
2)- دیدگاه مکتب اعتزال: معتزله در برابر اشاعره معتقد به وجود اختیار در انسان میباشند ولی در این مسیر چنان راه افراط پیمودهاند که دیگر هیچ جایگاهی برای اراده حق تعالی در افعال انسانی قائل نگردیده و قلمرو کنشهای بشری را برای پروردگار منطقه ممنوعه اعلام نمودهاند به گونهای که گویی نعوذ بالله خداوند را هرگز توان دخالت درافعال آدمی و حتی بازداشتن کسی از چیزی نیست. اشکال این دیدگاه نیز روشن است. چه مخالف قدرت مطلقه پروردگار و توحید افعالی است. خداوند منان ضمن آن که ما را مختار آفریده است اما همچنانقدرت دارد که در افعال ما دخالت بنماید و بر اراده ما اثر گذارد.
3)- مکتب اهل بیت(ع): در برابر دو نقطه نظر تفریطی و افراطی فوق، ائمه اطهار علیهم السلام مساله «امر بین الامرین» را طرح و روشن نمودند که در آن هم اختیار آدمی محفوظ است و هم توحید افعالی و قدرت مطلقه الهی. براساس این دیدگاه همان طور که وجدان حکم مینماید آدمی مختار آفریده شدهو از این رو مسؤول اعمال خویش است و از طرف دیگر چنان نیست که کاملاً رها شده باشد و خدا را توان تأثیر در اعمال و ارادات او نباشد. در واقع ازجمع بین ادله اختیار وتوحید افعالی بهترین نتیجهای که به دست میآید همین راه است.برای آگاهی بیشتر ر . ک : «انسان و سرنوشت» مرتضی مطهری
moeinm37
12-03-2008, 12:56
آیا قول یهود که دست خدا بسته است و تفویض چه اشکالی دارد؟
موجود بر دو قسم است 1 - موجود مستقل که به چیزی .... نیست و هستی خویش را از دیگری نگرفته است و هستی خداوند متعال چنین است بنابراین او در هستی و تمام - کمالات هستی بینیاز است و هیچگونه نیازی در ذاتش راه ندارد.2 - موجود غیر مستقل که از او به وجود امکانی تعبیر میشود که در هستی استقلال ندارد و .... و مربوط به دیگری است و تمام موجودات آفرینش هستیشان چنین است یعنی ذاتشان هستی نیست و در هستی و تمام کمالات هستی به خداوند نیازمند میباشند.چنانکه قرآن مجید فرموده است : «یا ایها الناس انتم الفقراء الی الله و هو الغنی الحمید ؛ ای مردمان شما نیازمند بخدایید و خداست که بینیاز و ستوده است.» با این مقدمه روشن شد که تفویض باطل است زیرا تفویض به این معنی است که خداوند دست از کار بکشد و از سلطنت کناره گیرد و افاضهی هستی نکند و روشن است که در این صورت یا موجودات به هستی ادامه میدهند یا نه اگر ادامه دهند لازم میآید مستقل در وجود باشند با اینکه ذاتاً نیازمندند.بر این اساس معلوم شد که تفویض محال و مستلزم انقلاب در وجود مخلوقات است.
moeinm37
12-03-2008, 12:57
قرآن، چه دیدگاهی دربارة "اجبار" دارد؟
در پرسش، ابهام وجود دارد و در آن دو احتمال داده میشود. یکی مفهوم "جبر و اختیار کلامی" و دیگری "اجبار و آزادی در اجتماع" ما در این جا به بررسی اجبار و اختیار در مفاهیم اجتماعی میپردازیم. در قرآن و اصطلاحات فقهی از "اجبار" به "اکراه" تعبیر شده و به معنای وادار کردن انسان به کاری است که از آن ناخرسند است، ولی از ترس ضرر مالی یا جانی یا عرضی بر خود یا بستگانش به آن اقدام میکند. برخی در تکمیل معنای آن اضافه کردهاند که اکراه عبارت است از وادار کردن انسان به چیزی که طبع او یا شرع آن را ناخوش دارد. پس از تعریف واژة اجبار به بیان نظر اسلام در مورد اجبار در اعتقادات، امور اخلاقی و تکالیف میپردازیم: اعتقادات و امور قلبیالف) اجبار و اکراه به معنای وادار نمودن به کاری که با طبع و اراده و خواست یک چیز ناسازگار است، در نظام عالم که براساس حکمت است راه ندارد "ثُمَّ اسْتَوَیََّ إِلَی السَّمَآءِ وَ هِیَ دُخَانٌ فَقَالَ لَهَا وَ لِلاْ ?َرْضِ ائْتِیَا طَوْعًا أَوْ کَرْهًا قَالَتَآ أَتَیْنَا طَـآغعِین;(فصلت،11) سپس آهنگ ]آفرینش[ آسمان کرد، و آن را بخاری بود. پس به آن و به زمین فرمود: "خواه یا ناخواه بیایید." آنان گفتند: "فرمانپذیر میآییم." ب) اجبار، را در دو مقام تکوین و تشریع باید بررسی کرد. تکوین مقام هستها و واقعیتهاست و تشریع، مقام بایدها و تکالیف. خداوند انسان را "به طور تکوینی" مختار آفریده و او را در انتخاب هیچ عقیده و دینی مجبور نکرده است; "لاَ َّإِکْرَاهَ فِی الدِّین"(بقره،256)، زیرا اساس دین بر ایمان و اعتقاد قلبی استوار است و اجبار در امور قلبی، مانند ایمان، محبت و عشق، راه ندارد. اجبار، تنها در اعمال و حرکات جسمانی مؤثر است و افکار و اعتقادات، امور تکوینیاند و راهی جز منطق و استدلال ندارد. از این رو، خداوند با قرار دادن انسان بر سر دو راهی خیر و شر "فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَ تَقْوَغهَا "(شمس،8)، از او خواسته تا خود راه را برگزیند و با ارادة خود پیش برود; "إِنَّا هَدَیْنَـَهُ السَّبِیلَ إِمَّا شَاکِرًا وَ إِمَّا کَفُورًا;(انسان،3). ج) پیامبران از سویی راه رشد، کمال و هدایت را از بیراهه، گمراهی و ضلالت، بازشناساندهاند: "قَد تَّبَیَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَیِّ"(بقره،256)، و از سوی دیگر، انتخاب انسان پیامدهای خود را دارد. برگزیدن کفر برخلاف انتخاب توحید به منزلة سم کشندة روح انسان و در واقع انتخابی خارج از انسانیت و عقلانیت است. از این رو انسان در مقام تشریع (= تکلیف) موظّف است که دین توحید را بپذیرد و حق ندارد با نپذیرفتن دین خداوند که مطابق با فطرت انسانی اوست. از انسانیت و عقلگرایی خارج شود: "وَمَن یَبْتَغِ غَیْرَ الاْ ?ًِسْلَـَمِ دِینًا فَلَن یُقْبَلَ مِنْهُ وَهُوَ فِی الاْ ?َخِرَةِ مِنَ الْخَـَسِرِین"(آلعمران،85)، دراین مرحله اگر کسی از سر لجاجت، دین را نپذیرد و بگوید پیآمدهای آن را به عهده میگیرم، او اختیار خودش را دارد و بیتردید عذاب خواهد شد; ولی حق جوّسازی بر ضد دین را که مطابق با فطرت انسانی است ندارد. د) مردم پس از پذیرش دین، در برابر قوانین دینی مسؤول و متعهد هستند; ازاین رو، میبینیم که پیامبران با کسانی که از اجرای قوانین سرباز میزدند و به مبارزة با دین و نظام الهی میپرداختند به شدت برخورد مینمودند; "وَ مَا کَانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لاَ مُؤْمِنَةٍ إِذَا قَضَی اللَّهُ وَ رَسُولُهُوَّ أَمْرًا أَن یَکُونَ لَهُمُ الْخِیَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ وَ مَن یَعْصِ اللَّهَ وَ رَسُولَهُو فَقَدْ ضَلَّ ضَلَـَلاً مُّبِینًا;(احزاب،36) و هیچ مرد و زن مؤمنی را نرسد که چون خدا و فرستادهاش به کاری فرمان دهند، برای آنان در کارشان اختیاری باشد، و هر کس خدا و فرستادهاش را نافرمانی کند قطعاً دچار گمراهی آشکاری گردیده است." امور اجتماعیاز نکات گذشته، معلوم شد که اجبار در امور اعتقادی ممکن نیست; اما در امور اجتماعی، اگر چه اجبار ممکن است و فردی را میتوان با اجبار و زور به راستگویی و مراعات قوانین وادار کرد، ولی از نظر اسلام، این اجبار ارزش ندارد و کمالی برای کسی که با اجبار کار انجام میدهد محسوب نمیشود. تکالیفالف) اجبار در فروع و تکالیف، یکی از عناوینی است که تکلیف را بر میدارد; همان گونه که ضرر و حرج تکلیف را بر میدارد، کسی که بر حرام یا ترک واجب اجبار شود حرمت آن برداشته میشود; در قرآن کریم آمده است که اکراه به دوستی با کافران در حالت تقیه و ترس از نظر اسلام بلامانع است;(آلعمران،28). ب) اجبار در احکام وضعیه (عقود، ایقاعات) باعث بطلان آنها شده و اثر صحت بر آن مترتب نخواهد شد;(نسأ،4)(ر.ک: ولایت فقیه، ولایت فقاهت و عدالت، آیة الله جوادی آملی، ص 25ـ66، نشر اسرأ / دایرة المعارف تشیع، مقالة اکراه / پیرامون جمهوری اسلامی، شهید مطهری، ص 119، انتشارات صدرا / تفسیر المیزان، ذیل آیه 256 بقره.)
moeinm37
12-03-2008, 12:59
در کتاب طالع بینی , خصوصیات فردی خود را خواندم که مطالب آن عیناً با شخصیت من دربرخی جهات مطابقت داشت . این جا بود که فکر کردم اختیار بشر یعنی چه و چرا باید سرنوشت هر کسی از قبل معلوم شده باشد؟! لطفاً توضیح دهید تفکر در ذات خدا چگونه است ؟
.پس علم خدا به این که مثلاً صد سال بعد بنده ای خلق شده و مستحق بهشت یا جهنم می شود, نقشی در سرنوشت ندارد. چون خداوند می داند من با اختیار و ارادهء خودم فلان کار را انجام میدهم و اگر قضا و قدری هست , باز عمل من جزئی از آن خواهد بود. به هر حال فلان حادثه ایجاد می شود یا نمی شود. اگر ایجاد بشود, قضا همان بوده و اگرایجاد نشود, نیز قضا همان است و این مسائل دخالتی در تغییر سرنوشت و خوب و بد بودن بنده ای ندارد. هیچ بنده ای بدجنس و شقی به وجود نمی آید. البته عواملی چون وراثت و محیط و تربیت می تواند در زندگی انسان تأثیربگذارتد, ولی آن چه که تمام مسئولیت ها متوجه آن است و ایفا کنندهء نقش اصلی است . اختیار می باشد.افرادبشر وقتی مربوط به یک نسل و ریشه باشند, معمولاً خصوصیات ایشان رابا خود خواهد آورد. بعضی ازاقوام و قبیله ها غرور خاصی دارند و بعضی تعصب و بعضی اخلاق و بعضی ایمان و بالاخره هر کسی دارای خصوصیات خاص خود است که در مجموع و هنگام حضور در اجتماع آن را تعدیل می کند تا به همسویی سازنده ای تبدیل شود, ولی در بعضی از اصول و ارکان چون دین و اخلاق و حجاب و حیا باید محکم و مستحکم باشد واشاره ای به این موضوع داشتید که انسان در حصار زمان اسیر است یا قبل از آن که به وجود آید, در عالم ذرّ بود. ماکاری به این حرف ها که قبلاً کجا بود و چه می کرد و اصولاً عالم ذر چیست نداریم و یا این که چون مخلوقات زمانی هستیم , پس زمان بر ما اثر می گذارد و به نوعی بر ما حاکم است , ولی در حصار زمان بودن دلیل و عذر و توجیه مانسبت به مسائل زندگی مان نیست . زمان مقوله ای است که با حیات انسان ارتباط دارد و جزئی از حیات است که اگرمتوقف شود, حیات و زندگی متوقف خواهد شد. حیاتِ زمان , تکوینی است . اگر بُعد تکوینی انسان زمانی است , چه بخواهد و چه نخواهد, اسیر آن است , ولی حیات اجتماعی و علمی و دینی و عرفانی اش اسیر زمان نیست , بلکه این انسان است که در جزئی از زمان که محکوم به زیستن در آن است , تأثیر می گذاردو آن را مانا و جاودان می کند.تاریخ این گونه تکوین می یابد. مطالعهء زندگی و آثار بزرگان نشان می دهد اگر چه آنان محکوم به جبر زمان بودند,ولی در اعمال و رفتار خود مجبور نبوده و طریقهء احسن را انتخاب کردند.عدالت خداوندیخداوند عادل است و ما در مقام قضاوت ظالم . حیات مادی انسان ها وسیلهء نیاز آن ها در مدتی کوتاه است ومقصد انسان ها حیات علوی و معنوی است . دنیا یک بازیچه بیش نیست و وسیله ای برای لهو و لعب و فخر فروشی .(2)انسان که از حد نیاز بگذرد, حریص و طمعکار می شود. در این صورت ادا و اطوار دنیا شروع شده و گرفتاری آغازمی شود.فکر کردن به عظمت خدا و آفرینش او خوب است : .(3) اما اگر این فکر به طرف ذات خدا سوق داده شود, به گمراهی و ضلالت می انجامد, چون عقل بشر آن اندازه توان ندارد که بتواند در ذات خدا فکر کند, چون فهم ذات خدا دست نیافتنی است .در روایات بسیاری می خوانیم معصومان علیهم السلام انسان ها را از تفکر در ذات خدا باز می داشتند.پیامبراکرم 6فرمود: .(4)امام صادق 7فرمود: .(5)(پـاورقی 1.مدثر (74 آیهء 38(پـاورقی 2.ر.ک : حدید (57 آیهء 20(پـاورقی 3.آل عمران ( ) آیهء 191(پـاورقی 4.آثار الصادقین , ج 4 ص 16ـ 564 به نقل از احیاء العلوم , ج 4 ص 2793(پـاورقی 5له .بحارالانوار, ج 3 ص 259 حدیث 4
moeinm37
12-03-2008, 13:00
روزانه هزاران کودک در دنیا همزمان متولد می شوند؛ یکی در قم دیگری در میان معتادین و افراد فاسد و ... خداوند با چه اصول و ضوابطی هر یک از نوزادها را در خانواده های متفاوت به دنیا می آورد؟ اگر پدر و مادر در به دنیا آوردن فرزند دخالت نداشته باشد، پس پدر و مادر آفریننده هستند و به فرزند روح داده اند. پس یا در بدو خوب شدن افراد، خداوند دخالتی ندارد یا افراد مجبور بر بد شدن یا خوب شدن هستند.
برای توضیح مطلب چند تذکر لازم است:1- خداوند برای ادارة جهان، قوانین و سنّت هایی قرار داده که بر اساس آن ها کارها صورت می گیرد. در اصطلاح فلسفه به آن قونین و سنّت ها "نظام جهان" و "قانون اسباب" می گویند و در زبان دین "سنّت الهی" نامیده می شود. قرآن در مواردی گفته است: "هرگز در سنّت خدا تغییر نخواهی یافت".[1] (لن تجد لسنة الله تبدیلاً و لن تجد لسنّة الله تحویلاً).پس کار خدا شیوة مخصوص و فرمول ثابتی دارد و تغییر پذیر نیست. همان طور که شما در علوم فیزیک و شیمی و ... با فرمول هایی آشنایی دارید که این ها همه سنّت ها و قوانین الهی است، قوانین بسیاری در علوم اجتماعی و جامعه شناسی وجود دارد که آن ها نیز از سنّت ها و قوانین الهی است. مثلاً یک قانون الهی این است خداوند وضع هیچ ملّتی را عوض نمی کند تا که خودشان تغییری در خود ایجاد کنند؛ یعنی طرز فکر و اندیشه که سازندة عمل است، تغییر کند. رمز جلو یا عقب افتادن ملّتها و بدبختی و سعادت جامعه به دست خودشان قرار داده شده است. اگر ما می گوییم که چرا خدا یک مشت یهودی را بر میلیون ها بلکه متجاوز از یک میلیارد مسلمان جهان مسلط می کند و چرا قوانین طبیعت را به نفع مسلمانان نمی چرخاند، به خاطر این است که تغییر وضعیت جهان به دست انسان ها قرار داده شده است. هر فعل و انفعالی در جهان صورت می گیرد، تحت یک یا چند قانون و سنّت الهی صورت می گیرد. بنابراین جهان پُر از قانون است. اگر غذا شور می شود، قانونی دارد و اگر ترش می شود یا می سوزد یا نمی پزد، همین طور. قانون الهی در به وجود آمدن فرزند این است که وقتی سلول نر و ماده در جای مناسبی تلقیح شود، فرزند متولد می شود، خواه این واقعه در روستا باشد یا شهر؛ در خانوادة فقیر باشد یا ثروتمند و ... .2- هیچ انسانی مجبور نیست که بد باشد، گرچه محیط و خانوادة فاسد در بد شدن افراد نقش دارد امّا عامل مهمّ بازدارنده در وجود انسان، عقل و پیامبران و کتاب های آسمانی و تبلیغ مبلغان، همه هدایت کننده است. نوزادی که در خانه ای متولد می شود، می تواند راه هدایت را پیش بگیرد، همان طور که می تواند راه ظلالت را بپیماید: "انا هدیناه السبیل امّا شاکراً و امّا کفوراً".همان طور که یوسف در دستگاه عزیز مصر راه صلاح را پیش گرفت و آسیه زن فرعون از پاکان روزگار بود اما پسر نوح از بدان و اشرار شد.3- نقش پدر و مادر در آفرینش فرزند، نقش کارگزار و زمینه ساز است. امّا ایجاد کنندة روح در فرزند و سایر امکانات لازم برای به وجود آمدن فرزند به دست خدا است. حتی پدر و مادر که نقش کارگزار دارند، مخلوق خدا و تحت عوامل و تأثیرات خدا قرار دارند و از قدرت او خارج نیستند.4- نوزاد در هر خانواده ای که به دنیا بیآید، زمینة هدایت و ضلالت در او وجود دارد و با اختیار خود می تواند راه صحیح یا فساد را انتخاب کند.5- تولد یافتن دراین و آن خانه، در این روستا و آن شهر، این کشور و آن کشور اثری در انسانیت یا عدم آن ندارد. انسان می تواند در خانواده ای فقیر متولد شود ولی انسانی کامل شود یا در خانواده ای ثروتمند یا پیامبری متولد شود، ولی بی دین و بی تقوا باشد.
[1] احزاب ( 33) آیة 62 و فتح (48) آیة 23.
moeinm37
12-03-2008, 13:00
آیا اختیار و قدرت انتخاب برایانسان وجود دارد؟ مثلاً خداوند میدانست که "ابن ملجم" حضرت علی را به شهادت میرساند؟ پس ابن ملجم قدرت انتخاب ندارد؟
مسئله جبر و اختیار انسان یکی از قدیمیترین مسائلی است که همیشه در حوزه اندیشه بشری و در دین اسلام مطرح بوده و مسلمانان را به سه فرقه تقسیم نموده است. سؤال شما پرسش کسانی است که قائل به جبر بودهاند. آنها میگفتند: خداوند از ازل از آنچه واقع میشود و آنچه واقع نمیشود، آگاه است و هیچ حادثهای از علم الهی پنهان نیست و خداوند از ازل میدانست که ابن ملجم (لعنت الله علیه) حضرت علی را میکشد، پس اگر "ابن ملجم" امام علی را نکشد، باعث میشود که خدا جاهل باشد و علمش صحیح نباشد و چون جهل خدا بی معنا است، پس حتماً "ابن ملجم" حضرت علی را میکشد، پس ابن ملجم اختیاری ندارد.می خوردن من حق از ازل میدانست گر می نخورم علم خدا جهل بوداما این سخن به هیچ عنوان صحیح نیست چرا که: ما نیز قبول داریم که خداوند عالم به همه چیز و همه کس هست، ولی مطلب مهم این است که علم خدا در مورد انسان به این نحو است که "ابن ملجم" با اختیار خود و بدون هیچ گونه جبری اقدام به این کار میکند، یعنی علم ازلی خداوند به انجام کارها با اختیار انسانها تعلق گرفته است؛ خداوند در ازل میداند که هر انسانی با علم و اختیار خود، عمل خیر یا شری انجام میدهد. شاهد مطلب این که انسان گاهی که عزم میکند کاری را انجام دهد و به دنبال آن میرود، ولی ناگهان آن را رها میکند. این خود دلیل محکمی بر اختیار است. این که گویی این کنم یا آن کنم خود دلیل اختیار است ای صنم آن وقتی به خود نگاه میکند، مییابد که مختار است. عابدهایی بودهاند که عمری را در عبادت خدا سپری کردهاند، ولی عاقبت به دامان اهریمن نقش گرفتار شدهاند و بالعکس کافران و یا ناپاکانی بودهاند که ناگهان از منجلاب گناه بر عرش طاعت الهی و بندگی گام نهادهاند. اینها همه دلیل بر اختیار است. آیا اگر اراده کنید سر گوسفندی را از بدن جدا کنید، در درون خود مییابید که میتوانید این کار را رها کنید؟ یقیناً جواب مثبت است و این خود دلیلی بر اختیار است. برای اطلاع بیشتر میتوانید به کتب زیر مراجعه نمایید: 1 - عدل الهی، استاد مرتضی مطهری.2 - انسان و سرنوشت، استاد شهید مطهری.
moeinm37
12-03-2008, 13:01
آیا اراده انسان، توسط خداوند متعال، قابل تغییر است، یعنی فردی که خود از پروردگار میخواهد که ارادة او را در زمینة عبادت و نزدیکی به او زیاد کند، با فرض بر اینکه، شخص بر اثر گناه بی اراده شده است، خداوند متعال، چگونه او را کمک میکند و به راه راست هدایت مینماید؟
با توجه به مفهوم "امر بین الامرین" که پیشوایان شیعه، حکما و متکلمان معتقد به این بینش هستند، "انسان" بر خلاف، نباتات و حیوانات، که در چنگال قوای طبیعی و غرایز حیوانی اسیر هستند، محکوم و گرفتار چنگال نیروهای طبیعی و خواستههای درونی و شرایط زندگی نبوده، در افعال و کارهای خود، دخالت دارد و کارهای او از حوزة علم و مشیت و قدرت خداوند بیرون نیست، بلکه یک لحظه از خدایی که به وجود او قائم و وابسته است، بی نیاز نمیباشد. انسان، یک موجود تصمیمگر و انتخابگر است و در جهت تحقق بخشیدن به خواستههای خود، میتواند از نیروی تشخیص و تمیز بهره بگیرد، نیروهای مشترک الهی و خدادادی را با کمال آگاهی در مسیر خاصی قرار دهد و از نیروی جوان و قدرت خود در طریق بهبود خود و جامعه بهره گیرد. کسی که با فرض مطرح شده در پرسش، تصمیم میگیرد، کار خوب کند و از خدا میخواهد به او در این امر کمک نماید، چنین شخصی، مشمول عنایات خاص الهی، قرار گرفته و توفیق الهی در انجام کار خوب، شاملش میگردد. قرآن کریم، در اینباره میفرماید: "إِنَّ اللَّهَ یُضِلُّ مَن یَشَآءُ وَ یَهْدِیَّ إِلَیْهِ مَنْ أَنَاب;(رعد،27) خداوند! هر کسی را بخواهد، گمراه میکند و آن کس به او توجه کند، هدایت مینماید". چنین شخصی با ارادة بر انجام کار خوب، لیاقت و شایستگی، قرب و نزدیکی به خداوند را پیدا میکند.( ر. ک: منشور جاوید، آیتالله جعفر سبحانی، ج 4، ص 370ـ385، انتشارات توحید / معارف قرآن، استاد محمدتقی مصباح یزدی، ص 374ـ387، نشر مؤسسه در راه حق. )
moeinm37
12-03-2008, 13:01
عنای لا جبر و لا تفویض بل امر بین امرین چیست؟
از روزی که بشر به فکر شناخت طبیعت وجود خود، افتاده مسأله جبر و اختیار برای او مطرح بوده است. از این جهت باید گفت در تمام تمدنها، مسأله آزادی انسان در حوزه اعمال خود، مطرح بوده است. در تمدن اسلامی مسأله "جبر و اختیار" انسان پیش از همه وقت مورد بحث قرار گرفته است. برخی به سوی جبر کشیده شدهاند و جلوههای اختیار را در کارهای انسان بی اهمیت تلقی کردهاند، در حالی که برخی دیگر به اختیار کامل که سر از "وانهادگی" انسان به خویش درآورده قائل شدهاند. در حالی که در این مورد راه سومی نیز وجود دارد که میتواند به نزاع دو طرف خاتمه بخشد و این راه سوم همان میانه جبر و تفویض است که در قرآن و روایات اهلبیت به آن تصریح شده است و شیعه به آن معتقد است. با توضیح دیدگاه قرآن که منبع اصلی معارف اسلام است امیدواریم پاسخ مناسب را در رابطه با عقیده شیعه به دست آورید. در قرآنکریم، آیاتی وجود دارد که موجب توهّم جبر است; یک دسته از این آیات میفرماید که مشیت و ارادة شما، محکوم مشیّت خداست و مشیت خدا بر شما غلبه دارد: "وَ مَا تَشَآءُونَ إِلآ َّأَن یَشَآءَ اللَّهُ رَبُّ الْعَـَـلَمِین;(تکویر،29) و شما اراده نمیکنید مگر اینکه خداوند اراده کند و بخواهد"، آیه فوق ایهام دارد که اگر خدا بخواهد، در ما مشیتی پیدا میشود و اگر نخواهد، ما نیز نخواهیم خواست و کاری انجام نمیدهیم، پس آنچه مؤثر است، خواست خداست و ما ابزاری اردهای بیش نیستیم. دسته دیگر: آیاتی است که میفرماید آنچه انسان انجام میدهد، باید به اذن خدا باشد: "وَ مَا کَانَ لِنَفْسٍ أَن تُؤْمِنَ إِلآ بِإِذْنِ اللَّه; (یونس، 100) ]امّا[ هیچ کس نمیتواند ایمان بیاورد، جز به فرمان خدا ]و توفیق و یاری و هدایت او[!"; یعنی حتی ایمان و کفر انسان محکوم اذن الهی است. همچنین، آیاتی در مورد قضا و قدر وجود دارد که دلالت میکند بر اینکه آن چه انجام میدهید، در کتابی نوشته شده است و هیچ چیز خارج از حوزههای قضا و قدر الهی تحقق نمییابد. در همة این موارد، قاهریّت مشیت و اراده و اذن و قضا و قدر خداوند در مورد انسان، به معنی نفی اختیار نیست; بلکه زمانی چنین است که اینها جانشین اختیار شوند; یعنی یک کار، یا باید به ارادة ما انجام شود، یا به ارادة خدا، که در صورت اخیر، ارادة خدا، ارادة ما را نفی میکند، ولی ارادة خدا و انسان، در عرض هم نیستند و ارادة خدا جانشین ارادة انسان نمیگردد; بلکه در طول یکدیگرند; کاری که با ارادة انسان صورت میگیرد، این کار با مبادی و آثارش; مثلاً وجود قلم به وجود دست وابسته است و وجود دست هم به ارادة انسان وابسته است، نوشتن، یک عمل اختیاری است; ولی باید از مجاری خاص تحقق یابد که اگر اینها را خدا نداده بود، ما همین نوشتن اختیاری را نمیتوانستیم انجام دهیم; کار ما، با ارادة خود ما، رابطة علل و معلولی دارد، ما باید اراده کنیم تا کاری انجام گیرد; تا اراده نکنیم، کار تحقق نمییابد امّا همین علت و معلول و نیز مبادی دیگر، همه، متعلق ارادة الهی است. علت قریب و مباشر این کار، ارادة انسان است، پس ارادة الهی در طول ارادة انسان است. بنابراین تأثیر ارادة انسان به عنوان "جزء اخیر از علت تامّه" در کار خودش (اختیار) با استناد وجود همة اجزأ علت تامّه، به خدای متعال منافاتی ندارد و این خدای متعال است که وجود جهان و انسان و همة شئون وجودی او را در ید قدرت خود دارد و همواره به آنها وجود میبخشد و نو به نو آنها را میآفریند و هیچ موجودی در هیچ حالی و در هیچ زمانی بینیاز از او نیست و استقلالی از او ندارد; به همین خاطر گفته میشود کارهای اختیاری انسان، از خدای متعال و خارج از قلمرو ارادة او بینیاز نخواهد بود و همة صفات و ویژگیها و حدود مشخصات آنها نیز به تقدیر و قضأ الهی وابسته است. وانگهی در صورتی که انسان، اختیاری در انجام دادن کارهایش نداشته باشد، دیگر جایی برای وظیفه و تکلیف و امر و نهی و پاداش و کیفر، باقی نخواهد ماند و هدف آفرینش در این صورت، نقض خواهد شد; زیرا هدف از آفرینش جهان و طبیعت، فراهم شدن زمینة آفرینش انسان است تا با فعالیت اختیاری و عبادت و بندگی خدای متعال، به والاترین کمالات امکانی و مقام قرب الهی نایل گردد و شایستة دریافت رحمتهای ویژه پروردگار شود. قدرت تصمیمگیری و انتخاب، یکی از یقینیترین اموری است که مورد شناسایی انسان، واقع میشود.( ر.ک: معارف قرآن، استاد محمدتقی مصباحیزدی، ص 374 ـ 393، انتشارات در راه حق / آموزش عقاید، آیتاللّه مصباح یزدی، ص 139 ـ 154، شرکت چاپ و نشر بینالملل سازمان تبلیغات اسلامی / مجموعه آثار، شهیدمطهری;، ج 1، ص 366 ـ 395، نشر صدرا. ) در همین مثال که ذکر شد انسان در نوشتن و سخن گفتن تنها در حد یک قلم و یا بلندگو نیست بلکه قلم و بلندگویی است که خودش نیز انتخاب میکند و با ارادة خود تصمیم میگیرد که: حق بگویم یا باطل بنویسم و در مثالی بسیار ساده: انسان در نیاز به خوردن و آشامیدن مقهور ارادة خداست و نمیتواند نخورد یا نیاشامد امّا اینکه لیوان آب حلال را برای خوردن بر دارد یا لیوان آب حرام را، در اینجا اختیار دارد و خود باید برگزیند. پس برای خوردن مجبور است امّا برای حرامخوری مجبور نیست.
moeinm37
12-03-2008, 13:01
نظر اسلام درباره جبر و اختیار چیست؟
فعل انسان مانند دیگر پدیدههای جهان بستگی کامل به علّت دارد، و نظر به این که انسان جز جهان آفرینش است و با اجزای دیگر جهان ارتباط وجودی دارد، اجزای دیگر را نمی توان در فعل وی بیتأثیر دانست؛ مثلاً لقمه نانی که انسان میخورد ، برای انجام دادن آن، همچنان که وجود دست، پا، دهان، علم، قدرت و اراده انسانی ، وجود نان در خارج و در دسترس بودن و عدم وجود مانع و شرایط دیگر زمانی و مکانی لازم است، با فقدان یکی از آنها انجام دادن فعل ناممکن میشود و با تحقق همه شرایط یاد شده ، تحقق فعل ضرورت پیدا میکند . البته وجود اراده و اختیار ، یکی از شرایط تحقق فعل است که از بحثانگیزترین مباحث فکری میان متفکران جهان بوده است . این مسئله که با عنوان جبر و اختیار معروف است ، یکی از اساسیترین مباحثی است که تقریباً در همه مکاتب و ادیان جهان مورد گفتگو است.
درک ساده و بیآلایش انسان ، وجود اراده و اختیار را در افعال انسانی اجمالاً تأیید میکند؛ به قول مولانا :
این که گویی اینکنم یا آن کنمخود دلیل اختیار است ای صنم
همه انسانها با فطرت خدادادی خود، میان اموری چون خوردن، نوشیدن و آمدن و رفتن، و میان امور دیگری چون صحت و مرض ، بزرگی و کوچکی و بلندی قامت فرق میگذارند و قسم نخست را که با خواست و اراده انسان ارتباط مستقیم دارد ، در اختیار خود میدانند و مورد امر و نهی و ستایش و نکوهش قرار میدهند، و این مطلب مبنای تمامی الزامهایی است که در قوانین دنیایی وجود دارد و در صورت تخلّف ، کیفر و مجازات برای آن قرار داده شده است؛ بر خلاف قسم دوم که در آنها انسان تکلیفی ندارد.
دیدگاه متکلمان پیرامون جبر و اختیار
در میان مذاهب اسلامی، درباره مسئله جبر و اختیار میتوان سه نظریه را برشمرد:
1. اشاعره{1}
همه افعال و کردار انسان را مخلوق خداوند دانسته، و نقش انسان تنها کسب میباشد/
ابوالحسن اشعری ، پیشوای مکتب کلامی اشاعره در این زمینه میگوید: «و امروا ، ای اهل السنه و اهل الحدیث ،انه لا خالق الا الله وان سیئات العباد یخلقها الله وان اعمال العباد یخلقها الله عزوجل و عن العباد لا یقدرون ان یخلقوا منها شیئا»؛ «خالقی جز خدا نیست و گناهان بندگان را خداوند به وجود میآورد و اعمال بندگان مخلوق خداست و آنان توانایی بر انجام هیچ یک از افعال خود را ندارند».{2}
آنگاه ادله عقلی و نقلی برای عقیده خود اقامه میکند. البته اشعری، میان حرکات اضطراریه (غیر ارادی ) و حرکات اکتسابیه فرق میگذارد و مواردی را که ممکن است تفسیر به اختیاری بودن انسان شود ، اکتسابی مینامد و معتقد است که انسان در این گونه اعمال تنها آن را «کسب» میکند و کسب نیز به این معناست که همزمان با تحقق فعل ا زسوی انسان، بیآنکه در فعل، تأثیری از جانب انسان به وجود آورد، یک نوع اراده در انسان به وجود میآید که نام آن کسب است، و تنها نقش آن، محل قرار گرفتن برای وجود فعل است.{3} چنین است که میگویند: «ان الله تعالی خالق و العبد کاسب»؛ «خداوند خالق افعال و بنده کاسب آن است».{4} به نظر میرسد موضوع کسب حتی برای خود قایلان آن نیز به طور دقیق روشن نیست به همین جهت بسیاری از سران اشاعره کوشیدهاند با تفسیر و شرح بیشتر به اصطلاح آن را روشن کنند گرچه بر ابهامات افزودهاند/
این نظریه با همه تعدیلهایی که از سوی برخی علمای اشعری در آن داده شده است، مستلزم جبرو عدم اختیار انسان است.
2. دیدگاه معتزله؛
نظریه دوم مربوط به معتزله است که قائل به آزادی مطلق انسان در کارهای خود هستند.{5} این نظریه را تفوض مینامند/
3. دیدگاه امامیه؛
به حسب تعالیم اهل بیت عصمت و طهارت(علیهم السلام) که با ظاهر قرآن نیز مطابقت دارد ، انسان با این که در فعل خود مختار است ، اما مستفل نیست؛ بلکه خدای متعال از راه اختیار و با اراده انسان تحقق فعل را خواسته است . هر فعلی که با دخالت انسان، جامه تحقق به خود میپوشد ، خدای متعال تحقق آن را از راه مجموع اجزای علت تامه که یک جز آن اراده و اخیتار انسان است ، اراده کرده است . در نتیجه اینگونه خواستن خداوند ، در عین این که انسان در انجام فعل مختار است، تحقق فعل بسته به وجود شرایطی دیگر نیز میباشد که بسیاری از آنها در حیطه اراده و اختیار انسان نیست . افزون بر این که هیچ موجودی و از جمله انسان در عالم هستی وجود استقلالی ندارد و همه موجودات محتاج و نیازمند به وجود خداوند میباشند.
امام صادق(ع) فرمود :«نه جبر است و نه تفویض ، بلکه امری است میان این دو امر».{6} مضمون همین حدیث شریف از دیر باز به شعار شیعه تبدیل شده است/
در روایتی دیگر از امام صادق(ع) نقل شده است که فرمود :«خدا کریم تر از آن است که مردم رابه چیزی که قدرت بر آن ندارند ، تکلیف کند و عزیزتر از آن است که در ملک او امری تحقق یابد که وی نمی خواهد».{7} این حدیث شریف بر بطلان دو نظریه سابق (جبر وتفویض) دلالت دارد/
[1].اشاعره: بنیانگذار این مسلک شخصی به نام ابوالحسن بصری میباشد طرفداران این اندیشه بر این باورند که صفات خداوند متعال، ازلی و قائم بالذات هستند. در مقابل این گروه، معتزله: بر این باورند که بر خدا واجب است که شایستهترین انسان را امام قرار دهد، اوامر و نواهی خداوند تابع مصالح و مفاسد میباشد/
[2].مقالات الاسلامیین و اختلاف المصلین، اشعری، ج 1، ص 321، به نقل از ملل و نحلل، نوشته استاد جعفر سبحانی، ج 2، ص 116، مرکز مدیریت حوزه علمیه قم/
[3].شرح عقائد نسفیه، ص 115 به نقل از ملل و نحل، ص 132/
[4].شرح تجرید، فاضل قوشجی، ص 445 به نقل از ملل و نحل ص 133/
[5].ملل و نحل شهرستانی7 ج 1، ص 46/
[6].بحارالانوار، ج 3، ص 5/
[7].همان، ج 3، ص 15/
moeinm37
12-03-2008, 13:02
با توجه به نزول دفعی و تدریجی قرآن کریم، معلوم میشود کارها و اتفاقاتی که برای افراد در آینده، میافتد از قبل پیش بینی شده است; آیا این مسئله با آزادی فرد نسبت به افعال خود جور در میآید؟
خداوند متعال، بشر را با یک سلسله مواهب و نعمتهای طبیعی آفریده و به او عقل، خرد، اراده، اختیار، حریّت و آزادی داده و راه سعادت و بدبختی را به او نشان داده است و هر فردی را در انتخاب سرنوشت خود آزاد گذارده است; این ما هستیم که بر اساس اراده و اختیار، سرنوشت خود را تعیین کنیم و جز ما کسی طراح و سازندة سرنوشت ما نیست و علم و اطلاع خداوند از آیندة ما، کوچکترین لطمهای به اختیار و آزادی ما نمیزند; زیرا بشر در طول زندگی خود مبدأ دو نوع کار است: یک دسته از کارها را از روی اراده و اختیار انجام میدهد و دسته دیگر از کارهای او "افعال غیر ارادی" و به اصطلاح "اضطراری" او میباشد; مانند گردش خون در رگها و ضربان قلب و فعالیت دستگاه گوارش و.... بدین ترتیب، هر یک از افعال ما به آن رنگ و خصوصیتی که در خارج دارد، برای خداوند از "ازل" معلوم بوده است; یعنی خداوند از نخست میدانست که فعل معیّنی در لحظة خاصی با کمال اختیار و آزادی از ما سر میزند و همچنین قسمت دوم از افعال ما، خداوند از "ازل" میدانست که فعل خاصی در یک ساعت معیّن اضطراراً از ما صادر میگردد. قهراً خداوند از ازل میدانست که فلان جانی در ساعت معینی از فلان روز، با کمال آزادی و اختیار با ضربة چاقویی کسی را از پای درمیآورد، ولی یک چنین علم پیشین اگر منظور شما این است که موجب "جبر" و سلب آزادی از انسان میشود، پاسخش منفی است; زیرا درست است که خداوند از ازل میدانست که جانی دست به جنایت میزند، ولی او علاوه بر اینکه از اصل عمل آگاه بود، از این هم آگاه بود که آن شخص، این جنایت را از روی اختیار و با کمال آزادی انجام میدهد. چنین علمی نه تنها موجب جبر در انسان نیست، بلکه مؤیّد و روشنگر آزاد بودن اوست.(ر.ک: پاسخ به پرسشهای مذهبی، آیة الله مکارم شیرازی و آیة الله جعفر سبحانی، ص 51، نشر مطبوعاتی هدف / اصول و فلسفه و روش رئالیسم، شهید مطهری ج 3، ص 169، نشر صدرا / انسان و سرنوشت، شهید مطهری، ص 124ـ130، نشر صدرا.) آن چه در قرآن کریم آمده است، ترکیبی از معارف، اعتقادات، اخلاقیات، احکام عملی (خداشناسی، انسانشناسی، پیامبر و امامشناسی، معادشناسی، راه و راهنماشناسی و...) است، که در واقع هدایت و جهت دادن به انسان است، با امکاناتی که خداوند متعال ]مانند: عقل، فطرت، اراده، آزادی و اختیار و...[ به او داده است، خود را به کمالات مورد نظر برساند، تا به این وسیله بقأ و جاودانگی خود را تضمین نماید. بنابراین، علم ازلی خداوند، بااراه و آزادی و اختیار انسان، تناقضی ندارد. زیرا سراسر قرآن نشانگر آن است که خداوند اراده کرده است انسان، مختار و با اراده باشد. "إِنَّا هَدَیْنَـَهُ السَّبِیلَ إِمَّا شَاکِرًا وَ إِمَّا کَفُورًا ;(انسان،3) ما راه را به او نشان دادیم، خواه شاکر باشد (و پذیرا گردد) یا ناسپاس." ; "وَ هَدَیْنَـَهُ النَّجْدَیْن;(بلد،10) و او را به خاطر خیر و شر هدایت کردیم." علاوه، قرآن کریم، غالباً، معیارها، ملاکها، ضوابط، ارزشها، ضدارزشها و... را بیان فرموده است، که هر کس به دنبال ارزشها باشد، سعادتمند است، و هر کسی دنبال ضدارزشها باشد، به هلاکت میرسد و... در نتیجه، از نظر قرآن کریم، پیمودن راه خیر و شر در اختیار خود انسان است.
moeinm37
12-03-2008, 19:47
با توجه به این که جبرئیل در آسمان چهارم از حرکت باز ماند، نیز در این آسمان کعبه ای همانند کعبة روی زمین بنا شد، چه رازهای دیگری در آسمان چهارم وجود دارد؟
جبرئیل در آسمان چهارم توقف نکرد، بلکه در شب معراج در همة هفت آسمان با پیامبر اسلام(ص) بود، ولی وقتی به سدره المنتهی، رسیدند، جبرئیل متوقف شد. پیامبر(ص) فرمود: چرا در این موقعیت مرا تنها می گذاری؟ عرض کرد: به جایی قدم نهاده ای که هیچ پیامبر و فرشته ای به آن جا قدم نگذاشته است. اگر به اندازة سرانگشت نزدیک آن جا و آن مقام شوم می سوزم.(1)خداوند پیامبر اسلام(ص) را بدین خاطر به معراج برد که ایات الهی را به وی نشان دهد از ماجرای شب معراج همان اندازه که حضرت محمد(ص) بازگو فرموده است، اطّلاع داریم.امام رضا(ع) در مورد علّت طواف به دور کعبه فرمود: "خداوند کعبه را در برابر بیت المعمور قرار داد که در آسمان دنیا قرار دارد، آن هم در برابر خانه ای به نام ضراح است که در آسمان چهارم مطاف ملائکه بود، آن هم در برابر عرش الهی".(2) همان طور که فرشتگان به دور عرش الهی و ضراح و بیت المعمور برای عبادت خدا می چرخند، و خدا را عبادت می کنند، انسان ها نیز به دور کعبه خدا را عبادت می کنند.در مورد رازهای آسمان چهارم غیر از همین روایت مطلبی یافت نشد. پی نوشت ها: 1. بحارالانوار، ج 18، ص 382.2. همان، ج 11، ص 110.
moeinm37
12-03-2008, 19:48
فرشته ها برای چه آفریده شده اند؟ نعوذ بالله مگر خدا به کمک نیاز دارد؟
وجود سلسله مراتب نشانه نظام مندی و روش مندی هندسه آفرینش است. وجود وسایط فیض هم خود وسایط را دارای کمال و فیض می سازد و هم موجودات فروتر را در قوس نزول در مسیر رشد وکمال قرار می دهد و زیبایی نظام آفرینش و بارور شدن استعدادها و قابلیت موجودات در سیکل گردشی موجودات به نمایش در می آید.به طور مثال؛ اگر چه خداوند به طور مستقیم می تواند درخت خشکیده ای را سرسبز کند چنان که گاهی پیامبران و امامان(ع) به اذن خدا چنین کاری را می کردند، اما شکل گیری نظام آفرینش به آن است که آب از طریق ریشه ها جذب ساقه درخت شود و به برگها برسد و برای این منظور نزول باران و هدایت آب ها و کار باغبان ها و... همگی معنا و مفهوم پیدا می کنند و نشاط و فعالیت و گردش کار جهان را فرا می گیرد و در غیر این صورت سستی و رکود و جدایی میان موجودات حاکم می شد.خداوند متعال که حکیم و احسن الخالقین است نظام جهان را بر بنیانی محکم و زیبا استوار کرده است و لازمه چنین نظامی سلسله مراتب می باشد که از عالم غیب و ذات لاهوت خداوند سرچشمه می گیرد و به عالم جبروت و ملکوت و عالم ملک یا ناسوت می رسد. در همین رابطه جایگاه وجود فرشتگان در نظام آفرینش تعریف می شود.اما در باره اصل وجود فرشتگان می توان گفت از انجائیکه هدف از خلقت هر مخلوقی به خود مخلوقات باز میگردد نه به خداوند متعال زیرا خداوند بی نیازمطلق است وهدف به وی بازنمیگردد.بنابر این خطا بودن طرح سئوال روشن میشود یعنی پیش فرض سئوال این است که خداوند مخلوقات را برای هدفی خارج ازنیاز خود مخلوقات ویا برای خود افریده استاگر هدفی در سطح خداوند قابل طرح است مشروط به انست که هدف به معنی نیاز یا نقطه رسیدن نباشد ویا به معنی هدف صیاد نباشد بلکه به معنای حکمت باشد پس سئوال این خواهد بود که حکمت خداوند در خلقت فرشته ها چیست در اینصورت سئوال قابل پاسخ است میگوئیم از انجائیکه خداوند دارای صفات کمالی چون رحمانیت وفیاضیت است یعنی وجود دهنده مطلق است وهر پدیده ای در عالم امکان وعدم برای وجود پیدا کردن نیازمند به فیض خداوند است پس خداوند از روی رحمت گسترده اش و وجود بخشی اش به هر ممکنی فیض وجود میبخشدتا از امکان وعدم به عالم وجود تشرف پیدا کنند بنابر این فرشته ها به عنوان یک پدیده یا نوعی افرینش بخاطر رحمت وفیاضیت خداوند پا به عرصه وجود نهاده اند واگر این لطف ورحمت نبود هرگز وجود نداشتند پس هر موجودی وجودش در این جهان بزرگ محصول لطف وفیاضیت ورحمت خداوند است که به اقتضای صفات کمالیه مذکور خداوند واراده ومشیت ناشی از حکمت ولطفش پا به عرصه هستی میگذارند این قاعده برای همه مخلوقات صادق است چه فرشته ها چه انسان ها وچه موجودات پست تر پس هیچ موجودی برای رفع نیازی خارج از نیاز خود ویا دیگر مخلوقات افریده نشده است تا سئوال شود مگر خداوند نیاز داشته است بنابر این همه موجودات در اثر رحمت وفیاضیت خدا افرینده شده اند وهر پدیده ای که قابل تصور در وجود است وقابلیت دریافت رحمت وشایستگی وجود پیدا کردن باشد خداوند از اوفیض وجود ورحمت گسترده اش را را دریغ نمیسازد وبرای همین افریده میشود.
moeinm37
12-03-2008, 19:48
چرا شیطان آفریده شد تا مردم را گمراه کند؟
اولاً, هر شیء به دو نوع اعتبار وجود دارد:1 وجود نفسی ;2 اضافی .وجود هر چیزی برای خود, خوب و خیر است , مثلاً وجود مار و عقرب و شیطان برای خودشان خیلی خوب است , اگر چه برای دیگران مضر باشد.خلقت الهی بر وجود نفسی تعلق می گیرد, نه اضافی ; بنابراین خداوند موجود خوب آفریده است ; چون فرض این است که وجود مار و عقرب و شیطان برای خودشان خوب است .گفتنی است که گرچه ممکن است وجود مار و عقرب و شیطان و امثال این ها برای دیگران ضرر داشته باشد, امّا حتماً منافعی بیش از مضار بر وجودشان مترتب است و گرنه حکمت الهیه بر وجودشان تعلق نمی گرفت .(1)ثانیاً عالم خلقت با همهء وسعتی که دارد, تمامی اجزائش با هم مرتبطاند و همانند زنجیری که حلقه هایش به هم پیوسته است , به طوری که ایجاد جزئی از آن مستلزم ایجاد همهء اجزا است و اصلاح جزئی , به اصلاح همهء اجزای آن است . شاید آیهء شریفهء 50سورهء قمر (وَما امرنا اِلاّ واحدة کلمحٍ بالبصر) ناظر به همین مطلب باشد.بهتر است بدانیم که لازمهء چنین ارتباطی این نیست که همه موجودات مثل هم باشند, زیرا اگر همهء اجزای عالم مثل هم بودند, عالمی به وجود نمی آمد, بلکه تنها یک موجود تحقق می یافت ; لذا حکمت الهی اقتضاکرده است که موجودات از نظر کمال و نقص و مراتب کمال و فقدان آن و قابلیّت رسیدن به مراتب کمال ومحرومیّت از آن مختلف و متفاوت باشند.اگر در عالم , شر, فساد, نقص , ضعف و امثال آن نبود, به طور حتم از خیر و صلاح و کمال و قوّت , خبری نبود و عقل ما پی به معانی آن ها نمی برد, چون به طور کلّی عقل هر معنایی را از مصادیق خارجی انتزاع می کند.اگر در عالم مصداقی از شقاوت و معصیت و قبح و ذم و عذاب نبود, یقیناً از سعادت و اطاعت و حُسن ومدح و پاداش خبری نبود; و همین طور اگر دنیا نبود, آخرتی هم نبود, مثلاً اگر معصیتی نبود, قهراً سرپیچی ازفرمان مولا مفهوم پیدا نمی کرد. در صورتی که سرپیچی از فرمان مولا معنا نداشته باشد, اختیار مفهوم نداشت وهمه چیز اجباری می شد.و وقتی که جبر در کار باشد و حتماً خواستهء مولا عملی شود, آن گاه امر و نهی معنا نخواهد داشت .وقتی امر و نهی نباشد, اطاعت و معصیت معنا نخواهد داشت .اگر طاعت و عصیانی در کار نباشد, ثواب و عذاب و مدح و ذم و انذار و بشارتی نخواهد بود; وقتی این گونه باشد, دین و شریعت و دعوتی در کار نخواهد بود.نتیجه این که اگر شیطان نبود, قهراً نظام عالم انسانی هم نبود; پس خلقت شیطان لازم بود.(2)بعضی از محققان در پاسخ پرسش فوق چنین گفته اند:ثانیاً, انسان تا در برابر دشمن نیرومندی قرار نگیرد, هرگز نیروها و نبوغ خود را بسیج نمی کند و به کارنمی اندازد. وجود دشمن نیرومند سبب جنبش هر چه بیشتر انسان و در نتیجه ترقی و تکامل می شود. پس از نظر سازمان آفرینش وجود شیطان برای افراد با ایمان و آنها که می خواهند راه حق را بپویند, زیان بخش نیست , بلکه وسیلهء تکامل آنها است .یکی از فلاسفهء بزرگ می گوید: .(3) (پـاورقی 1.ر.ک : سید محمد حسین طباطبائی , المیزان , ج 8 ص 49(پـاورقی 2.برداشت از گفتار علامه طباطبایی ره : المیزان , ج 8 صفحه 49ـ 50(پـاورقی 3.تفسیر نمونه , ج 1 ص 193و 194
moeinm37
12-03-2008, 19:48
شیطان چیست و از نظر فلسفه دین اسلام و فلسفه آفرینش چرا آفریده شده است؟!
شیطان "ابلیس" یکی از مخلوقات خداوند است و از طایفه جنیان میباشد. شیطان همانند انسان دارای اختیار و آزادی است. قرآن میفرماید: "به یادآرید زمانی را که به فرشتگان گفتیم: برای آدم سجده کنید، آنها همگی سجده کردند جز ابلیس که از جن بود و از فرمان پروردگارش بیرون شد".(1) فلسفه آفرینش شیطان همان فلسفه آفرینش سایر مخلوقات است و آن عبارت است از فیض و نعمت رساندن به آنها. مقتضای فیاضت و رحمت مطلقه الهی ایجاب میکند هر آن چه که امکان خلقت دارد و صلاحیت نیل به کمال را دارا است آفریده شود و طبق ویژگی و نحوه وجودش به کمال برسد. شیطان موجودی است ممکن الوجود و مختار که میتوانست با حسن اختیار خود راه کمال و سعادت را بپیماید. همان گونه که در ابتدا سلک عبودیت حضرت حق را به خود گرفته بود. قرآن کریم با کمال صراحت میفرماید راز آفرینش جن (شیطان هم از اجنه است) و انسان عبادت و پرستش خدای سبحان است.(2) شیطان هم در ابتداء جزء عبادت کنندگان بود. امام علی(ع) میفرماید:"ای مردم شما که میبینید شیطان با همه سوابق خوبی که داشته به خاطر خوی تکبر شکست خورد و مطرود خدا شد، عبرت بگیرید، کار طولانی شیطان با یک تکبر از بین رفت. او شش هزار سال خدا رإ؛ ّّعبادت کرده بود که معلوم نیست این شش هزار سال از سالهای دنیا است یا از سالهای آخرت".(3) پس شیطان همانند موجودات صاحب اختیار دیگر آفریده شد تا به کمال لایق خود برسد. در ابتدا هم بر فطرت پاک بودو سالیان دراز همنشین فرشتگان بودو خدا را پرستش مینمود، ولی وقتی هنگامه آزمایش سر رسید (این آزمایش بر سر راه همه موجودات مختار قرار دارد) نتوانست از آزمایش بدر آید و از آزادی خود سوء استفاده کرد و بنای طغیان و سرکشی گذاشت.(4) ثانیاً: شیطان به خاطر مزاحمتی که با انسانها دارد و با آنان دشمنی میورزد، از بدیها و شرور محسوب میشود، مانند مار چرا انسانها از مار میترسند و آن را برای خود بد میدانند؟ چون مار به آنها نیش میزند. آیا باید بگوییم مار بد است، چون مزاحم انسانها است؟ آیا هر چیزی که مزاحم انسانها شد و با ما در تضاد بود، بد محسوب میشود؟ نه چنین نیست.ثالثاً: وجود شیطان با همه بدی که دارد، برای انسانها خوب است. شهید مطهری میگوید: "وجود شیطان و شیطنت و اضلال او، خود مبنی بر حکمت و مصلحتی است و به موجب همان حکمت و مصلحت، شیطان شر نسبی است، نه شر حقیقی و واقعی و مطلق.(5) (شر نسبی یعنی برای ما انسانها بد و مزاحم است و این طور نیست که شیطان هیچ نقشی و فائدهای در عالم تکوین ندارد). شیطان نیز مانند مار و عقرب و گرگ و شیر و دیگر مزاحمهای انسان به حساب میآید و انسان میتواند خود را از شر آنها در امان نگاه دارد. بر اثر رویارویی و تضاد، قوهها و استعدادهایی کشف میشود که برای مجموعه انسان مفید و لازم است".
پی نوشتها:1 - کهف (18) آیه 50. 2 - ذاریات (51) آیه 5. 3 - نهج البلاغه فیض الاسلام، خطبه 234، ص 770. 4 - تفسیر نمونه، ج 1، ص 193.5 - مرتضی مطهری، عدل الهی، ص 34.
moeinm37
12-03-2008, 19:48
فلسفة خلقت جن چیست؟
اگر چیزی امکان ایجاد شدن را داشته باشد و خداوند به عنوان علت فاعلی توانایی ایجاد آن را داشته باشد اما آن را ایجاد نکند، نیافریدن با توجه به این که وجود خیر است، منع از خیر است و بخل محسوب می شود و بخل از خداوند محال است. بنابراین هدف فاعل و خدا در افرینش جن، فیّاض بودن خداوند است و فیاض بودن (که علت نهایی آفرینش است) خارج از ذات خدا نیست، پس اگر سؤال شود که چرا خداوند جن را آفرید، خواهیم گفت چون خدا است، پس علت نهایی خود خداوند است و این سخن فلاسفه است که می گویند علت نهایی و علت فاعلی در افعال خداوند متحد است.شاید بتوان همین معنا را از برخی آیات استفاده کرد: "إلیه یرجع الأمرکلُّه؛(1) تمام کارها به او بازگردانده می شود". در جای خود ثابت شده است که بین فیاض بودن و آفرینش اختیاری و ارادی خدا تلازم است.حال که معلوم شد هدف خداوند از آفرینش جن یا موجودات دیگر، ذات خداوند است، پس هر چه غیر از ذات به عنوان هدف ذکر شود، به عنوان هدف ابتدایی یا متوسط مطرح است؛ نه هدف حقیقی و نهایی، مثلاً خداوند می فرماید: هدف از خلقت جن، عبادت خدا است،(2) بلکه لازمه کمال فیاض بودن خداوند این است که هر کمال ممکنی را بیافریند او قبل از آفرینش انسان و جن، موجودات دیگری را به نام ملائکه آفریده که از ابتدای آفرینش دارای همه کمالات ممکن بوده اند، یعنی همه کمال ها را بالفعل دارا بوده اند، پس هرگز به کمال جدیدی دست پیدا نمی کنند و مرتبه وجودی شان تکامل پیدا نمی کند، از این رو انسان و جن را آفرید که این دو از ابتدا دارای همه کمالات نیستند اما به گونه ای هستند که می توانند به کمال ها برسند. کمالی که این دو با اختیار و انتخاب خود به دست می آورند، از کمال اعطایی ملائک بالاتر است، پس هدف خداوند از آفرینش جن فیاض بودن خداوند است و لازمة فیاض بودن خداوند این است که این نوع کمال را بیافریند.اما این که خدا انسان را آفرید و پیامبران هم از جنس انسان هستند، چرا جن را خلق کرد، مثل آن است که سؤال کنیم چرا با وجود خلقت ملائکه و فرشتگان، خداوند انسان را خلق کرد، زیرا هم چنان که در ابتدا پاسخ گفتیم، فیاضیت خداوند اقتضاء می کند هر چیزی را که امکان ایجاد شدن داشته باشد، بیافریند. در غیر این صورت مستلزم بخل است که از خداوند محال است.پی نوشت ها: 1. هود (11) آیة 123.2. ذاریات (51) آیة 56.
moeinm37
12-03-2008, 19:49
آیا خداوند بنده اش را دوست دارد؟ پس چرا شیطان را خلق کرد خداوند که از آینده با خبر است آیا نمیشد شیطان را بعد سجده نکردن انسان در جهنم بیندازد؟
کار خدا را نمی توان با کارهای غیر او مقایسه کرد و آن را محکوم به احکام عقل نمود. مثلاً اگر عقل حکم می کند به اینکه فاعل هر فعلی باید در کاری که می کند فایده و نتیجه ای در نظر داشته باشد در جایی است که فاعل در صورت نکردن آن کار آن نتیجه عایدش نشود، و بخواهد با انجام آن کار استکمال نموده و به مقدار کمالی که در آن فعل هست به کمالات خود بیفزاید و کمبودها را در خود جبران نماید. و اما خداوندی که تمامی کمالات در ذاتش مجتمع است لازم نیست که در کار خود فایده ای را در نظر بگیرد زیرا فایده و نتیجه کارهای او در ذات او موجود است. چه آن کار را بکند و چه نکند، گو اینکه فواید بیشماری هم بر کارهایش مترتب می شود زیرا این فواید مقصود بالاصاله و بالذات نیست بلکه مقصود بالعرض است.حال می پردازیم به علت خلقت شیطان :عالم خلقت با همة وسعتی که در آن است تمامی اجزایش به یکدیگر مربوط است ومانند یک زنجیر اولش مربوط به آخرش می باشد، بطوری که ایجاد جزئی از آن مستلزم ایجاد وضع همة آن است و اصلاح جزئی از اجزای آن به اصلاح همة آن مربوط است و همچنانکه می فرماید "و ماامرنا الا واحدة کلمح البصر"(1) و این ارتباط لازمه اش این نیست که جمیع موجودات مثل هم و ربطشان به یکدیگر ربط تساوی باشد زیرا اگرهمه اجزای عالم مثل هم بودند عالمی به وجود نمی آمد بلکه تنها یک موجود تحقق می یافت و لذا حکمت الهی اقتضا دارد که این موجودات از نظر کمال ونقص و وجدان مراتب وجود و فقدان آن، و قابلیت رسیدن به آن مراتب و محرومیت از آن مختلف باشند و البته این تقسیمات به انتخاب واختیار انسان انجام می شود. آری، اگر در عالم، شر وفساد، تعب و فقدان، نقص وضعف و امثال آن نبود، بطور مسلم از خیر، صحت، راحت، وجدان، کمال و قوت نیز مصداقی یافت نمی شد، و عقل ما پی به معنای آنها نمی برد. چون بطور کلی عقل هر معنایی را از مصادیق خارجی آن انتزاع می کند. اگر در عالم مصداقی از شقاوت، قبح، ذم وعقاب و معصیت و امثال آن نبود، سعادت و اطاعت و حسن و مدح و ثوابی هم تحقق نمی یافت و همچنین اگر دنیایی نبود آخرتی هم وجود نداشت. مثلاً اگر معصیتی نبود یعنی نافرمانی امر مولوی مولی به هیچ وجه ممکن نبود قهراً انجام خواستة مولی امری ضروری و اجباری می شد. و اگر انجام دادن فعلی ضروری و غیر قابل ترک باشد، دیگر امر مولوی به آن معنا ندارد و خواستن مولی چنین فعلی را تحصیل حاصل است. و وقتی امر مولوی معنا نداشت اطاعت هم مصداق نخواهد داشت و وقتی اطاعت و معصیتی نبود مدح و ذم، ثواب و عقاب، وعده و وعید و انذار و ثباتی هم نخواهد بود و وقتی این گونه امور نبود دین و شریعت و دعوتی هم نخواهد بود، و وقتی دینی در کار نبود نبوت رسالتی هم نخواهد بود، و وقتی نبوت و رسالتی نباشد قهراً اجتماع و مدنیّتی هم نخواهد بود، اجتماع که نباشد انسانیتی نیست و هم چنین و برهمین قیاس فرض نبود یک چیز مستلزم فرض نبود جمیع اجزای عالم است. این معنا که معلوم شد اینک می گوییم اگر شیطانی نبود نظام عالم انسانی هم نبود و وجود شیطانی که انسان را به شر و معصیت دعوت می کند از ارکان نظام عالم بشریت است و نسبت به صراط مستقیم او به منزلة کنار و لبة جاده است. و معلوم است که تا دو طرفی برای جاده نباشد جاده هم فرض نمی شود. اینجاست که اگردقت شود معنای آیه "قال فبما اغویتنی لامعدن لهم صراطک المستقیم"(2) و آیه "قال هذا صراط علی مستقیم ان عبادی لیس لک علیهم سلطان الا من اتبعک من الغاوین"(3) به خوبی روشن گشته وصدق ادعای ما معلوم می گردد.
منابع و مآخذ :1. سوره مبارکه قمر / آیه502. سوره مبارکه اعراف / آیه163. سوره مبارکه حجرات / آیه42المیزان، علامه طباطبایی، ج8، ص44 و 45
moeinm37
12-03-2008, 19:49
چرا اجنه آفریده شده اند؟ آیا هدف از آفرینش آن ها فقط پرستش و عبادت خدا بوده است؟ فایده جن برای بشر چیست؟
طبق صریح آیه قرآن، جن آفریده شده که با عبادت و بندگی خداوند به کمال برسد، همان گونه که انسان آفریده شده تا به کمال برسد. قرآن می فرماید: "من جن و انس را نیافریدم جز برای این که عبادتم کنند (و از این طریق تکامل یابند و به من نزدیک شوند). هرگز از آن ها نمی خواهم که به من روزی دهند و نمیخواهم مرا اطعام کنند. خداوند روزی دهنده و صاحب قوّت و قدرت است".امام موسی بن جعفر(ع) فرمود: "خداوند بزرگ جن و انس را برای این آفریده که او را عبادت و اطاعت کنند".پس جن موجودی است که شایستگی رشد و تکامل را دارد، از این رو هدف از آفرینش جن این است که با عبادت و پرستش خداوند به قرب و ثواب های الهی دست یابد. آیا این هدف تنها هدف از خلقت جنیان است؟ بر ما روشن نیست، لیکن از آیات قرآن استفاده می شود که در خلقت همه موجودات هدف بستر سازی برای رشد و شکوفایی انسان است. (خلق لکم ما فی الارض جمیعاً) ممکن است خلقت جن هم برای تکامل انسان باشد. اما این که وجود جن چه فایده ای برای بشر دارد، بر ما معلوم نیست. آن چه که قرآن خبر داده،این است که: جن ها در خدمت حضرت سلیمان بودند و برای او کار می کردند: "گروهی از جن پیش روی سلیمان به اذن پروردگار کار می کردند، و برای او معبدا، تمثال ها و ظروف بزرگ غذا تهیه می کردند". پس ممکن است انسان جن را تسخیر نموده و از او بهره ببرند.
moeinm37
12-03-2008, 19:49
خداوند چرا شیطان را خلق کرد و چرا به او مهلت داد تا مردم را گمراه کند؟
اولاً: شیطان موجودی از موجودات و مخلوقی از مخلوقات خداوند است که از آغاز، خلقت پاک و بی عیبی داشته است، به همین دلیل، سالیان دراز در صف مقربان درگاه خدا و فرشتگان بزرگ جای گرفته بود. ولی با سوء استفاده از آزادی خود، بنای طغیان و سرکشی گذارد و این موجود (ابلیس) لقب شیطان را به خود اختصاص داد. پس می توان گفت: خدا شیطان را شیطان نیافرید، یعنی از ابتدا موجود شریر نیافریده است.ثانیاً: وجود شیطان برای پویندگان راه حق نه تنها زیان بخش نیست، بلکه رمز تکامل آنها محسوب می شود، زیرا وجود یک دشمن قوی، زمینة پرورش و اقتدار انسان را فراهم می سازد. قرآن کریم میفرماید: "و ما کان له علیهم من سلطانٍ إلا لنعلم من یؤمن بالاخرة؛ ما شیطان را آفریدیم و برای او تسلطی بر مؤمنان قرار ندادیم، بلکه او را وسیله قرار دادیم تا مردم به وسیلة او امتحان شوند و مومنان به آخرت از آنهاکه در شک هستند مشخص گردند".[1]علامه طباطبایی میگوید: اگر شیطانی نبود، نظام عالَم انسانی هم نبود و وجود شیطانی که انسان را به شر و معصیت دعوت کند، از ارکان نظام عالم بشریت است و نسبت به صراط مستقیم، او به منزلة کناره و لبة جاده است و معلوم است که تا دوطرف برای جاده نباشد، متن جاده فرض نمی شود".[2]اما مهلت دادن خداوند به شیطان از این جهت بود که اوّلاً: همان طوری که گفته شد ادامه حیات شیطان در راستای پرورش و تکامل انسان از طریق مواجه با مشکلات و قرار گرفتن در میدان تضاد صورت گرفته است.موجود مختار همواره باید بر سر دو راه و میان دو دعوت قرار گیرد تا کمال و فعلیت خویش را که منحصراً از راه اختیار به دست می آید، تحصیل کند.ثانیاً: شیطان طبق کلام امیرالمؤمنین شش هزار سال به عبادت خدا پرداخته بود.[3] او در برابر عبادات خود تقاضای عمر طولانی در این دنیا کرد و طبق قانون عدالت پروردگار این تقاضا پذیرفته شد. ثالثاً: گمراه کردن شیطان و تسلط او بر بشر محدود است به این که خود بشر بخواهد تابع او باشد، یعنی به شکل یک قدرت قاهره نمی تواند بر انسان مسلط شود. قرآن مجید از زبان شیطان در قیامت نقل میکند: "من در دنیا الزامی نداشتم، بلکه فقط دعوت می کردم و شما اجابت می کردید. پس مرا ملامت نکنید، بلکه خودتان را سرزنش نمایید".[4]
1 - سبا (34) آیه 21.2 - المیزان، ترجمه ..... همدانی، ج8، ص 50، با تلخیص.3 - نهج البلاغه، (فیض الاسلام) خطبه 234.4 - ابراهیم (14) آیه 22.
moeinm37
12-03-2008, 19:50
هدف از آفرینش فرشتگان الهی چیست؟
آفرینش تمام موجودات و از جمله فرشتگان دارای هدف است. هدف از آفرینش هر موجودی، داشتن و دست یافتن به کمالات وجودی است که برای آنها امکان دارد. با این تفاوت که برخی از موجودات مانند جن و انس، هدف آنها تدریجی و در سایه تلاش حاصل می شود اما برخی از موجودات مانند فرشتگان، آن اندازه از کمال که برایشان امکان دارد، به صورت فعلیّت یافته برای آنها حاصل است.فرشتگان از نوع مجردات می باشند. چنین موجوداتی فوق زمان و مکان، عاری از تغییر و تحول و... هستند. این موجودات آفریده شدهاند تا به حسب مرتبه و قابلیت وجودی، از رحمت الهی برخوردار شوند. مسئله استعداد داشتن و شکوفایی استعداد برای آنها مطرح نیست. ملائکه الهی از ابتدا همه کمالاتی را که برای شان امکان و قابلیت داشته، به صورت بالفعل دارا هستند. برخی از روایات و آیات بر این مسئله دلالت دارند: شاید بتوان از این تعبیر استفاده کرد که هیچ فرشتهای از مقام خود نمیتواند بالاتر رود. این گونه آفریده شده و تا آخر همان خواهد بود.از آیه اوّل سوره فاطر به دست می آید که خداوند، فرشتگان را واسطه میان خود و عالم مشهود قرار داده است. با تعبیر "رسل" همه ملائکه را وسایطی میان خود و مخلوقاتش در اجرای اوامر تکوینی و تشریعی دانسته، با این بیان مشخص می شود که حکمت آفرینش آنها تنها عبادت نیست.فرشتگان کارگزاران الهی و مأمور اجرای امور عالم تکوینی هستند و وظایف سنگینی بر عهده آنها است که در ذیل به برخی از آنها اشاره می کنیم:أ) حامل و رساننده وحی به پیامبران می باشند.(1)ب) نزول امر الهی به دست فرشتگان است، یعنی در تدبیر جهان که به امر الهی انجام می گیرد، اینان عامل اجرایی اند و آن را پیاده می کنند.(2)ج) دستهای از فرشتگان حاملان عرش خدا و آنان یا دستهای دیگر شفاعت کنندگان مؤمنان هستند.(3)د) لعن بر کفّار نیز از کارهای فرشتگان است.(4)ه') بشارت دادن به مؤمنان هم از کارهای اینان است. طبق قرائن این بشارت به هنگام احتضار داده میشود.(5)و) نوشتن کردار بندگان خدا از کارهای دیگر فرشتگان است.(6)ز) امداد مؤمنان از دیگر کارهای آنان است.(7)پی نوشتها: 1. نمل (27) آیه 102؛ بقره (2) آیه 97؛ عبس (80) آیه 16 و نمل (16) آیه 2.2. سجده (32) آیه 5 و معارج (70) آیه 4.3. مؤمن (40) آیه 7 و نجم (53) آیه 26.4. بقره (2) آیه 161 و آل عمران (3) آیه 87.5. فصّلت (41) آیه 30.6. انفطار (82) آیه 11؛ یونس (10) آیه 21؛ زخرف (43) آیه 80 و ق (50) آیه 18.7. آل عمران، آیه 124 و ..... (66) آیه 4.
moeinm37
12-03-2008, 19:50
خدا عالم است. پس چرا شیطان را آفرید؟
از دیدگاه اسلام و ما مسلمانان در جهان، آفریدهای که بد باشد، وجود ندارد: "الذی أحسن کل شیء خلقه؛(1) همه چیز زیبا و به جا آفریده شده و همه چیز مخلوق ذات احدیت است."درباره خلقت شیطان باید بگوییم:اولاً شیطان از اول شیطان آفریده نشد بلکه او از ابتدا از مخلوقات خدا و مشغول عبادت و پرستش خدا بود، ولی در برابر خواسته خدا ایستادگی کرد و از درگاه خدا رانده شد. از آن زمان به بعد شیطان، بد شد، مانند افراد ظالمی که در دنیا هستند. آنان در ابتدا که متولد شدهاند، بد نبودهاند و بعداً راه بدی و فساد و ظلم را انتخاب کرده و از ظالمان و افراد برگشتهاند. ثانیاً: شیطان به خاطر مزاحمتی که با انسانها دارد و با آنان دشمنی میورزد، از بدیها و شرور محسوب میشود، مانند مار چرا انسانها از مار میترسند و آن را برای خود بد میدانند؟ چون مار به آنها نیش میزند. آیا باید بگوییم مار بد است، چون مزاحم انسانها است؟ آیا هر چیزی که مزاحم انسانها شد و با ما در تضاد بود، بد محسوب میشود؟ نه چنین نیست.ثالثاً: وجود شیطان با همه بدی که دارد، برای انسانها خوب است. شهید مطهری میگوید: "وجود شیطان و شیطنت و اضلال او، خود مبنی بر حکمت و مصلحتی است و به موجب همان حکمت و مصلحت، شیطان شر نسبی است، نه شر حقیقی و واقعی و مطلق.(2) (شر نسبی یعنی برای ما انسانها بد و مزاحم است و این طور نیست که شیطان هیچ نقشی و فائدهای در عالم تکوین ندارد). شیطان نیز مانند مار و عقرب و گرگ و شیر و دیگر مزاحمهای انسان به حساب میآید و انسان میتواند خود را از شر آنها در امان نگاه دارد. بر اثر رویارویی و تضاد، قوهها و استعدادهایی کشف میشود که برای مجموعه انسان مفید و لازم است".پینوشتها:1 - سجده(32) آیه 7.2 - مرتضی مطهری، عدل الهی، ص 34.
moeinm37
12-03-2008, 19:50
چرا شیطان آفریده شده تا انسان ها را گمراه نماید؟(پ)
ابلیس از آفریدگان خداوند میباشد که از جنیان است و مدتهای طولانی خداوند را عبادت کرده بود، و به واسطه نافرمانی از خداوند، از درگاه او رانده شد و از این پس به نام شیطان شناخته میشود. شیطان بر هر موجودی گفته میشود که انسان را فریب دهد، خواه از جنیان باشد یا از انسانها، بنابراین، شیطان از ابتدا شیطان آفریده نشد. او در ابتدا پاک بود. او مخلوقی چون سایر مخلوقات خدا در اطاعت پروردگار و از مقربین درگاه ربوبی بود، اما بر اثر یک امتحان که احترام به آدم بود، لغزید و از درگاه الهی رانده شد.(1)شیطان در برابر آن همه عبادت، از خداوند تقاضای زنده ماندن تا روز قیامت را نمود و خداوند او را تا آن روز مهلت داد.شیطان آفریده نشد تا خلایق را بفریبد. او فریب نفس خویش را خورد و از خداوند مهلت خواست تا دنیا هست، او نیز باشد، و از آن پس قسم خورد تا انسانها را بفریبد مگر کسانی را که مؤمن باشند.(2) میتوان گفت فلسفه وجود شیطان برای انسان، همانند وجود قواها و غرایز و نفس اماره درون انسان است که انسانها را به سوی بدی و دور شدن ا ز خدا امر میکنند.از طرف دیگر گرایش به سوی کمال و نیکی و خرد و رسولان و پیامبران الهی، در مقابل آنها قرار میگیرند تا انسانها را به کمال و خوشبختی سوق دهند. تنها در صورت وجود هر دو نیرو در انسان است که وی میتواند با اختیار خود، یکی از دو راه را انتخاب کند تا به سعادت یا شقاوت برسد. بنابراین اگر نفس اماره و نیروهای سرکش و شیطانها نبودند، انسان نمیتوانست در معرض آزمون الهی قرار گیرد و با نفی و طرد و مبارزه با آنها، موجب شکوفا شدن استعدادهای عالی انسانی و سیر در مسیر کمال و خوشبختی و سعادت ابدی شود، پس شیطان شر مطلق نیست."علامه طباطبایی" فرموده است: "اگر شیطانی نبود، نظام عالم انسانی هم نبود، و وجود شیطانی که انسان را به شر و معصیت دعوت کند، از ارکان نظام عالم بشریت است، و نسبت به صراط مستقیم او به منزله کناره و لبه جاده است و معلوم است که تا دو طرفی برای جاده نباشد، متن جاده هم فرض نمیشود"."عالم خلقت مانند زنجیر به یکدیگر مربوط می باشد, به طوری که ایجادجزئی از آن مستلزم ایجاد همهء آن است ; البته لازم نیست همهء موجودات مثل هم باشند. حکمت الهی اقتضا می کند موجودات از نظر کمال و نقص مختلف باشند. اگر انجام دادن فعلی , ضروری و غیر قابل ترک باشد, دیگر امر مولوی به آن معنا ندارد; وقتی امر مولوی معنا نداشت , اطاعت هم مصداق نخواهدداشت و در نتیجه مدح و ذم و ثواب و عذاب نخواهد بود و نبوت و رسالت نیزوجود نخواهد داشت . وقتی نبوت و رسالتی نباشد, اجتماع و مدنیتی نخواهدبود. اجتماع که نباشد, انسانیتی نیست و بر همین قیاس فرض نبود یک چیزمستلزم فرض نبود جمیع اجزای عالم است ."(3) به تجریه و تحقیق ثابت شده است که فلزات برای آن که از ناخالصی و زوائد پاک شوند، باید در کورههای داغ قرار گیرند تا پس از آن به شکل فلزی با ارزش درآیند.انسان نیز برای خالص شدن، نیازمند امتحانی سخت است تا جوهره اصلی اش نمایان شود که در نتیجه وارد مرحله استحقاق و محبت الهی گردد و با خطاب "ارجعی" لایق دیدار پروردگارش شود. دنیا میدان آزمایش است و انسان هدف این آزمایش، پس حریف توانایی چون شیطان لازم است تا انسان بتواند در مصاف با او، استعدادهای خارقالعاده خود را شکوفا کند.پی نوشت ها:1. ر.ک: سوره بقره، آیه 34 و ر.ک: سوره حجر(15) آیه 34.2 . ر. ک: سوره ص (38) آیات 83 و 82. 23. تفسیر المیزان، ترجمه فارسی، ج 8، ص 50.
moeinm37
12-03-2008, 19:51
آیا مصلحت در کار خدا معنی دارد؟
نخست باید دانست، واژه «مصلحت» دارای معنای مطابقی و چندین معنای مجازی است. در محاورات اجتماعی و تعاملات سیاسی، گاهی مصلحت اندیشی در برابر بنیان گرایی و رادیکال اندیشی مطرح می شود. علاوه بر معانی متعدد برای مصلحت انگیزه مصلحت اندیشان نیز متفاوت است. برخی بخاطر ضعف خویش مصلحت اندیشی می کنند و برخی بخاطر حل بحران و رعایت مصالح عمومی، مصلحت اندیشی می کنند.بنابراین هنگام کاربرد واژه «مصلحت» درباره خداوند، نخست باید منظور ما تبیین شود به طوری که حکمت و عدالت خداوند که اصل اساسی است مخدوش نشود. در ادامه درباره مصلحت الهی از نگاه صلاحیت موجودات توضیح مختصری داده می شود؛1. بی تردید لازمه حکمت الهی، جهت دهی همه امور هستی بر پایه مصالح، آن هم در برترین سطح خود و زدودن مفاسد یا رساندن آن به کم ترین میزان ممکن است.2. وجود مصالح مزبور که در حقیقت اهداف خداوند را در معماری جهان هستی تشکیل می دهد، موجبی برای محدودیت ذات مقدس او نیست، آن گونه که قایل شدن به هدف درباره رفتارهای انسان نتیجه می دهد؛ چرا که همدفمندی انسان در اعمال خود، به معنای جبران کمبودها و تکامل بخشی به نارسایی های خویش است، حال آن که مجردات تام، که خداوند در راس هرم آنهاست، همه کمالات ممکن الحصول را بالفعل دارا بوده، و خیر و کمال مفقودی در آنان تصور نمی رود، تا از طریق رفتار به آن ها دست یابند ، به دیگر سخن، مطلوبیت افعال مجردات ، تابعی از کمال موجود است، و نه مطلوبیت کمال مفقود ، تا کمال موجود خود را افاضه کنند.3. درباره خداوند ، علت غایی و فاعلی یکی بوده، و خداوند هدف و غرضی زائد بر ذات خود ندارد، اما چنین چیزی با این مطلب که، کمال و خیر و مصلت موجودات به عنوان هدف فرعی و تبعی افعال خداوند به حساب آورده شود، ناسازگار نیست، چرا که عقل، پس از حذف جهات نقص برای ذات الهی، حب به خیر و کمال را برای ذات او اثبات کرده، و آن را علت غایی برای افعالش می شمارد، ولی چون همه صفات ذاتیه الهی ، عین ذات مقدسش می باشند، این صفت هم که علت غایی و خاستگاه اراده فعلیه خداوند به شمار می رود، عین ذات وی می باشد. آن گاه ، حب الهی، اصاله به ذات مقدسش و بالتبع به خیر و کمال مخلوقاتش تعلق می گیرد. خلاصه آن که، مصالح افعال الهی که سوق دادن موجودات به خیر و مکال خود است، پرتوی از ذات مقدس اوست که خیر و کمال محض است، که از آن به مطلوبیت بالتبع تعبیر شد. البته در همین مطلوبیت بالتبع نیز، تبعیت نسبی برقرار است، بدان معنا که، حب الهی به مخلوقات در درجه اول به کامل ترین آن ها که نخستین مخلوق است، تعلق می گیرد، و سپس به ترتیب کامل تر بودن، به سایر آفریده ها، حتی در میان موجودات مادی نیز، وجود کامل تر را می توان هدف برای آفرینش وجود ناقص تر شمرد و بالعکس جمادات را مقدمه ای برای پیدایش گیاهان و گیاهان را مقدمه برای پیدایش حیوانات و همه را مقدمه ای برای پیدایش انسان به حساب آورد همان که قرآن کریم می فرماید: «خلق لکم ما فی الارض جمیعا» (بقره، 29)؛ همه آن چه را (از نعمت ها) در زمین وجود دارد، برای شما آفرید»برای مطالعه بیشتر ر.ک:1. آموزش فلسفه، استاد محمد تقی مصباح یزدی، ج دوم.2. گوهر مراد، عبدالرزاق لاهیجی.
moeinm37
12-03-2008, 19:51
مگر خدای متعال بینیاز از همه چیز نیست، پس فلسفه آفرینش چیست؟ چه نیازی داشت که جهان را آفرید؟
در پاسخ به این سؤال باید دانست، هدف مندی همیشه با نیاز تلازم ندارد، بلکه به هر میزان موجودی کامل تر و بی نیازتر باشد به رفع نیاز دیگران بیشتر اقدام میکند و این از ویژگی ها و نشانههای موجود کامل و مهربان است. برای آگاهی بیشتر در این باره خوب است به مطالب زیر توجه کنید:درباره خدا این سؤال روا نیست که خدا هدفش از خلقت چه بود. چرا روا نیست؟ برای این که اگر فاعل ناقص باشد حتماً هدفی دارد که برای رسیدن به آن هدف کاری را انجام میدهد، بین این فاعل و آن هدف کار واسطه است، تا فاعل کمال خود را بازیابد. اما اگر آن فاعل نامتناهی و کمال محض بود، کمبودی ندارد تا کاری انجام دهد و بوسیله آن به مقصد برسد.در سوره ابراهیم فرمود: «إِنْ تَکْفُرُوا أَنْتُمْ وَ مَنْ فِی الْأَرْضِ جَمِیعاً فَإِنَّ اللَّهَ لَغَنِیٌّ حَمِیدٌ» ابراهیم (14)، آیه 8. اگر همه مردم روی زمین کافر بشوند نقصی بر خدا وارد نیست و کمبودی برای خدا ایجاد نمیشود.بعضیها کاری را انجام میدهند برای این که سودی ببرند، مثلاً کسی خانهای را میسازد که در آن سکونت کند یا خانهای میسازد که بفروشد و از آن سود ببرد. غرض از خانهسازی در اینجا، سود بردن صاحب خانه است. گاه هدف از ساختن این بنا سود بردن نیست، جود کردن است، مثل کسی که وضع مالیاش از راه حلال درست است، مسکن دارد و در عین حال برای دانشجویان خوابگاه میسازد. او سودی نمیبرد ولی جود میکند، اگر این کار را نکند ناقص است، سخا ندارد، چون میخواهد به جود و سخا که یک کمال است برسد خوابگاه میسازد.پس بعضیها ناقصند، کار انجام میدهند تا سود ببرند، بعضیها ناقصند کاری انجام میدهند تا جود کنند. ذات اقدس اله نه از قسم اول است نه از قسم دوم، نه جهان را آفرید که سودی ببرد (یک) و نه جهان را آفرید که جودی کند [که اگر نکرده بود ناقص بود معاذاللّه] او «غَنِیٌّ عَنِ الْعالَمِینَ» است. کسی که هستی محض و کمال صرف است کمبودی ندارد تا کاری را انجام دهد و آن کمبود را رفع کند؛ بلکه چون عین کمال است، جود و سخا از او ترشح میکند و نشأت میگیرد. او خودش هدف است و عینالهدف، منزّه از آن است که هدف داشته باشد. جوادی آملی، عبدالله، توصیهها، پرسشها و پاسخها، نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری در دانشگاهها، ص 61 و 62.
پاسخ مطلب دوم این است که انسان موجودی است که هم میاندیشد و هم کار میکند، بنابراین باید برای اندیشه و کار انسان هدف در نظر گرفته شود. درباره اندیشه، قرآن کریم فرمود: هدف از آفرینش انسان این است که او جهان را با دیدگاه الهی ببیند و بشناسد. «اللَّهُ الَّذِی خَلَقَ سَبْعَ سَماواتٍ وَ مِنَ الْأَرْضِ مِثْلَهُنَّ یَتَنَزَّلُ الْأَمْرُ بَیْنَهُنَّ لِتَعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ عَلی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ وَ أَنَّ اللَّهَ قَدْ أَحاطَ بِکُلِّ شَیْءٍ عِلْماً» طلاق (65)، آیه 12. این مجموعه آفریده شد تا شما با دید الهی جهان را ببینید و بدانید همه اینها مخلوق یک مبدأ است، مبدأیی بنام خدا که عین قدرت است و بکل شیء قادر است، عین علم است و بکل شیء علیم است، چیزی از علم و قدرت او خارج نیست.اعتقاد به مبدأیی که علم و قدرتش نامتناهی است برای ما سازنده است، به این صورت که چون او به همه چیز عالِم است پس مواظبیم که آلوده نشویم و چون به همه چیز تواناست مواظبیم کارها را با او در میان بگذاریم و فقط از او بخواهیم.در آیه مذکور فرمود: یکی از اهداف آفرینش انسان این است که عالم بشود به علمی که به درد او میخورد، علمی که او را به غیرخداوند واگذار نکند، نه به خودش .... کند نه به غیرخدا، این هدف بخش علمی انسان.در مورد بخش عملی در قسمتهای پایانی سوره «ذاریات» آمده که: «وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلاَّ لِیَعْبُدُونِ» . ذاریات (51)، آیه 56. یعنی آفرینش جن و انسان برای این است که خداپرست شوند و غیرخدا را نپرستند، چون ممکن نیست بشر دین نداشته باشد. هر کسی بالاخره یک دینی دارد یعنی یک قانونی را احترام میکند، حرف کسی را گوش میکند، اگر آن کس خدا بود دین این شخص اسلام است که «إِنَّ الدِّینَ عِنْدَ اللَّهِ الْإِسْلامُ» آلعمران (3)، آیه 19. و او مسلّماً اوامر خدا را اطاعت میکند، از نواهی پرهیز میکند و از ارشادات خدا کمک میگیرد.اگر این راه را طی نکرد و نفس خود را به جای خدا نشاند، میشود هواپرست. اینکه بعضیها میگویند من هر چه میخواهم میکنم یعنی هوای من خدای من است، من هر جا بخواهم میروم، هر چه بخواهم میکنم یعنی دین من برابر هوس من تنظیم میشود، این همان است که ذات اقدس اله در قرآن فرمود: «أَ فَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواهُ» فرقان (25)، آیه 43. چنین کسی هواپرست است و اگر مشکلی برای او پیدا شد این هواپرست آهش به جایی نمیرسد. نتوان زدن به تیر هوایی نشانه را.بنابراین هیچ کس بیدین نیست، یا خداپرست است یا هواپرست. لذا قرآن کریم فرمود: انسان باید در بخش عمل خداپرست و در بخش نظر خدابین باشد. مجموعه این دو هدف علمی و عملی آفرینش را تشریح میکند. جوادی آملی، عبدالله، توصیهها، پرسشها و پاسخها، نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری در دانشگاهها، ص 58-61.
moeinm37
12-03-2008, 19:52
چه نقشهای برای جهان وجود دارد؟
اگر منظور از سئوال این است که هدف از خلقت انسان و جهان چه بوده است، در پاسخ میگوییم که اصل هدف خلقت جهان برای تکامل است، ولی تکامل برای چیست؟ درباره سئوال میتوان به چند چیز اشاره کرد: اصل کمال چیست؟ کمال هر چیزی چگونه است؟ این کمال برای کیست، فعل یا فاعل؟ اصولاً ارزش کمال ذاتی است یا مقدّمی؟ نهایت کمال انسان چیست؟کمال یعنی تأمین هدفی که همه چیز برای آن آفریده شده است، مثلاً چشم برای دیدن است. هر چه مناظر و دیدنیها ارزشمندتر، زیباتر و جذاب تر باشند، چشم با دیدن آنها به کمال بیشتری نائل خواهد آمد و گوش برای شنیدن است و هر چه شنیدنیها ارزشمندتر و با کیفیت فزونتری باشد، گوش به کمال خود بیشتر نائل خواهد آمد. از آن جا که موجودی برتر از وجود خدا نیست، الهیات و خداشناسی، عالیترین شناختی است که کمال انسان را تأمین میکند. اصولاً هر چیزی کمال ویژه خود را خواهد داشت. کمال درخت به میوههای گوارا و شیرین آن است و کمال اسب در چالاکی و پیشتازی در مسابقات است و کمال انسان در کسب فضایل اخلاق و تحصیل علم و هنر و آنچه مربوط به مفهوم انسانی باشد و در نهایت قرب الی الله است. حال این کمال برای کیست، فعل یا فاعل؟ باید توجه داشت خدا که فاعل عالَم است، برای ذات خود هیچ هدفی ندارد، تا با تأمین آن به کمال نائل آید، زیرا در خدا نقصی نیست تا با رسیدن به آن هدف نقص مرتفع گردد و تکامل پیدا کند.بنابراین کمال مورد بحث اصولاً برای خدا (فاعل) نیست، پس برای کیست؟ این کمال توسط خدا برای فعل (مخلوق) در نظر گرفته شده است، یعنی خدا برای هر موجودی هدفی را منظور داشته که آن موجود با رسیدن به آن هدف به کمال نائل خواهد آمد. اما این که ارزش کمال ذاتی است یا مقدّمی، باید به این حقیقت توجه کنید که ارزش دو گونه است: ذاتی و مقدّمی. برای درک بهتر با ما همراهی نموده و به سئوالات ما پاسخ دهید: چرا به دانشگاه آمدهاید؟ خواهید گفت: برای کسب علم و دانش. چرا در جستجوی علم و دانش برآمدهاید؟ خواهید گفت: چون علم و دانش چیز با ارزشی است، در همین جا به یک ارزش ذاتی رسیدید، البته ممکن است سئوال مذکور را بدین گونه پاسخ دهید: برای این که در سایه علم و معرفت بتوانم به رتبه عالیتری دست یابم چرا در جستجوی رتبه عالیتری هستید؟ چون زندگی مرفه تر و آبرومندانهای داشته باشم.این جا نیز به یک ارزش ذاتی رسیدید "زندگی آبرومندانه" دیگر چرا نمیخواهد، هر انسانی تلاشی میکند تا در نهایت زندگی آبرومندانهای داشته باشد.بدین ترتیب پاسخهای اولی شما از سؤال، هدف مقدمهای (وسیلهای) دارد و پاسخ نهایی شما از سؤال، هدفی ذاتی و نهایی شما است. حال در جواب این سئوال که تکامل برای چیست باید توجه داشته باشیم که کمال هدف نهایی است نه مقدمهای، چون ارزش کمال، ذاتی است، بنابراین کمال، خود هدف نهایی است و دارای ارزش ذاتی، نه مقدمه برای اهداف دیگر تا سئوال شود کمال و تکامل برای چیست؟ اما در جواب این سئوال که نهایت کمال انسان چیست، باید توجه کرد که رسیدن به خدا (یعنی رسیدن به زیبایی، علم، قدرت و... مطلق و بی نهایت) نهایت کمالی است که انسان پیدا خواهد کرد و فراتر از قُرب به خدا برای انسان، کمال فرض نمیشود، زیرا انسان موجودی نامحدود و نامتناهی خواه است و تنها رسیدن به وجود مطلق و نامتناهی میتواند کمال نهایی انسان باشد، ولی قرب الی الله نیز دارای مراتب است، یعنی از مرتبه پایین آغاز شده و تا نامتناهی میرسد و برای نهایت آن نمیتوان حدی را فرض کرد. بر همین اساس گفته میشود تکامل انسان تا بی نهایت ادامه دارد و در عرصه کمال، ایستگاهی برای انسان متصور نیست.همه کس طالب یار است، چه هوشیار چه مستهمه جا خانه عشق است، چه مسجد چه کنشت پاسخ در صورتی درست است که مراد شما از نقشه برای جهان "هدف از خلقت جهان و انسان" باشد. اگر منظور دیگری دارید، دقیقاً بیان کنید تا بتوانیم پاسخ بدهیم.
moeinm37
12-03-2008, 19:52
چرا خداوند جهان را آفرید و دوباره می خواهد از بین ببرد؟
آفرینش جهان ماده مقدمه است برای آفرینش و آزمایش و به کمال رساندن انسان. وقتی هدف حاصل شد، یعنی انسان خلق شد و به کمال رسید( = قرب الهی) جهان ماده از بین می رود، ولی انسان برای همیشه می ماند، یعنی پس از مرگ وارد عالم برزخ می شود و پس از انقراض عالم و تمام شدن مدت عالم برزخ قیامت برپا می شود و انسان ها برای زندگی پایدار و ابدی زنده می شوند. قرآن می فرماید: "اوست که خلق کرد آسمان و زمین را در شش روز در حالی عرش او (مقرّ فرماندهی) بر آب بود، تا شما را بیازماید".(1) و فرمود: "اوست که تمام نعمت های زمین را برای شما (انسان ها) آفرید".(2) نیز فرمود: "آن چه را روی زمین است، زینت زمین قرار دادیم تا شما انسان ها را بیازماییم که کدام یک نیکوکارترید".(3)بنابراین، جهان مادی خلقت از ابتدا برای آزمایش انسان ها و یک دوره گذرای از زندگی آفریده شده بود، نه برای بقا و جاودانگی. جهان ماده، جهان دگرگونی و زوال و نیستی است و قابلیت بقا و جاودانگی ندارد، پس باقی نمی ماند، به همین جهت خداوند فرموده که هر آنچه در زمین است، فانی است.موجودات برای این آفریده شده بودند که زمینة آفرینش انسان فراهم شود و بشر آفریده شود تا خدا را عبادت کند و بدین وسیله به کمال نهایی و بهشت برین راه یابد، البته با اختیار خودش. انسان موجود ابدی و همیشگی است. امیرمؤمنان(ع) خطاب به مردم فرمود: "إنّما خُلقتم للبقاء لا للفناء؛ برای ماندن و بقا آفریده شده اید، نه برای فانی شدن و از بین رفتن".(4) نیز فرمود: "برای آخرت آفریده شده اید، نه برای دنیا و برای بقا خلق شده اید، نه برای فنا و نیستی".(5) البته نه بقای مادی که کل جهان ماده دچار زوال و فنا است، بلکه حقیقت وجود انسان (که روح انسانی است) همیشه باقی می ماند.پی نوشت ها: 1. هود (11) آیة 7.2. بقره (2) آیة 29.3. کهف (18) آیة 7.4. غررالحکم، ج 3، ص 75، مادة خلق.5. همان، ص 66.
moeinm37
12-03-2008, 19:52
نظریه تکامل چیست؟
نظریه تکامل (Evolution) رویکردهای گوناگونی را در میان زیست شناسان (Biologists)، فیلسوفان علم (Scicnce Philosophersof) و عالمان دینی (Religious sclolars) برانگیخته است. این نظریه از بدو پیدایش تاکنون مراحل متعددی را پشت سر گذاشته و همواره مورد نقد و اصلاحاتی واقع شده که اهم آنها عبارتند از: (1) لامارکسیسم، (2) نئولامارکسیسم، (3) داروینیسم، (4) نئوداروینیسم، (5) موتاسیونیسم.الف) از منظر زیست شناختی (Biologic): اشکالات متعددی بر نظریه تکامل وارد ساختهاند، از جمله آنکه با تمام تلاشهایی که داروین در جمعآوری شواهد بر نظریه خویش به عمل آورده، از تفاوتهای عمده و اساسی بین انسان و اجداد حیوانی مورد ادعای وی (میمون) غافل بوده است. و برخی از این تفاوتها که «والاس» (Wallace) به آنها اشاره کرده عبارتند از:(1) فاصله عمیق میان مغز و قوای دماغی انسان و میمون،(2) تمایز زبانی آشکار بین انسان و میمون،(3) استعداد و توانایی آفرینش هنری در انسان،(4) عدم تفاوت مغزی بین انسان متمدن کنونی و قبایل بدوی که داروین آنها را حلقه فاصل بین انسان متمدن و میمون خوانده است. (علم و دین، ایان باربور (Barbour Ian)، ترجمه بهاءالدین خرمشاهی، ص 99 - 141). همچنین «فیزیکو» (Phisico) طبیعی دان آلمانی و متخصص در تاریخ طبیعی انسان (Antropologist) میگوید: «پیشرفتهای محسوسی که علم تاریخ طبیعی انسان نموده، روز به روز خویشاوندی انسان و میمون را دورتر میسازد.» (علی اطلال المذهب المادی، فرید وجدی 103 - 108) .ب) از منظر فلسفه: علم نیز که معرفتی درجه دوم است، و رهبردهای علمی،متدهای برگزیده توسط دانشمندان، حاصل کار آنها و عوامل دخیل در نظر پردازیهای علمی را مورد سنجش و داوری قرار میدهد، دیدگاههای گوناگونی عرضه شده که عبارتند از:(1) پوزیتویسم منطقی(Logical Positirism)، (2) مینوگروی (Idealism)،(3) واقع گروی خام (Naive Realism)، (4) واقع گروی نقدی (Critical Realism).چهارمین نگرش که جدیدترین و خرد پذیرترین آنها به شمار میآید، بر آن است که اساساً تئوریهای علمی برآیند مشاهدات صرف و تحویل پذیر به دادههای حسی نیست، بلکه تئوریها برآیند همکنشی دادههای حسی و بر ساختههای ذهنی دانشمند است. بنابراین نظریات علمی، اکتشافات محض نیستند و جنبه اختراعی نیز دارند. از اینرو نمیتوان اینگونه نظریات را نسخه طابق النعل بالنعل واقعیت و عینیت خارجی دانست. (علم و دین، ایان باربور، مترجم بهاءالدین خرمشاهی، ص 169 - 244)ج) از منظر دینی: در میان عالمان دینی و دیگر دانشمندانی که در پی تبیین دیدگاه اسلام پیرامون نظریه تکامل بر آمدهاند، رویکردهای گوناگونی یافت میشود که به اختصار عبارتند از:1- ادعای اینکه قرآن به صراحت از تکامل تدریجی و تحوّل انواع و پیوستگی نسلی دم زده است (خلقت انسان، دکتر سحابی). 2- رد تئوری تحولی خلقت (تفسیر المیزان ، ج 4 ، ص 153 - ج 9 ، ص 8 - ج 16 ، ص 269).3- توجیهپذیری نظریه تکامل از طریق آیات قرآن در صورت اثبات آن در علم.(داروینیسم یا تکامل انواع، جعفر سبحانی، نیز: فیلسوف نماها، مکارم شیرازی).4- در صورت اثبات نظریه تکامل در مورد دیگر جانداران، انسان حساب جداگانه و مستقلی دارد و پیوستگی نسلی با دیگر حیوانات ندارد.( خلقت انسان از نظر قرآن، معارف قرآن، خداشناسی، انسانشناسی، کیهانشناسی، محمدتقی مصباح یزدی).5- تفکیک وحی از مفسران آن (تکامل از نظر قرآن، علی مشکینی اردبیلی).6- تفکیک زبانی علم و دین ( مقالات فلسفی، علل گرایش به مادیگری، مرتضی مطهری).برای توضیح بیشتر علاوه بر متون ذکر شده ر . ک :1- موضع علم و دین در خلقت انسان احد فرامرز قراملکی نشرآرایه2- مجله «کلام اسلامی»، شماره 15 و 183- تورات، انجیل، قرآن و علم موریس بوکای ترجمه: مهندس ذبیحالله دبیردر این جا با مختصر توضیحاتی به ذکر دیدگاه علامه طباطبایی می پردازیم:1- اساسا تئوری تکامل از نظر تجربی ثابت نگردیده است، و وفاق و اجماعی (Conseuse) بر آن نیست.2- آیات قرآن با صراحت و نص قطعی از هیچ یک از دو نظریه ثبات انواع (Fixism) و تحول انواع (Transformism) دم نزده است. لیکن ظاهر آیات مربوط به خلقت انسان با دیدگاه اول انطباق دارد.3- ظواهر کتاب و سنت تا زمانی که با حجت دیگری در تعارض نیفتد به حجیت خود باقی هستند.4- با توجه به مقدمات فوق نمیتوان از مدلول ظاهری آیات قرآن در این باره دست کشید. ( تفسیرالمیزان مراجع یاد شده). در پایان به ذکر چند نکته پیرامون این گفتمان میپردازیم: 1- اینکه خداوند آفرینش خود را از طریق نظام علیت و اسباب و مسببات به انجام میرساند، دلیل بر این نیست که لزوماً از طریق روند تحولی و از تک یاخته به سوپر سلولی باشد؛ بلکه آن مسأله قاعدهای فلسفی و کلی است که به انحای گوناگون قابل تصوّر و تبیین است. 2- مستفاد از ظاهر قرآن این است که انسانهای کنونی همه از نسل آدم (ع) و حوا میباشند و هیچ واسطه نسلی دیگری بین آنها نیست؛ یعنی، هر چند انسانهای دیگری پیش از آدم بر زمین زیستهاند، لیکن آنان بین حضرت آدم و انسان های پس از وی اختلاط نسلی ندارند. بنابراین یا خود حضرت آدم وابستگی نسلی به آنها دارد و یا ندارد: اگر داشته باشد دیگر انسانها از طریق وی به آنان متصل میشوند. و اگر نداشته باشد، هیچ گونه اتصالی بین بنی آدم و انسانهای پیش از وی نیست، چه آنکه قرآن فرموده است: «و بث منهما رجالا کثیراً و نساءاً ؛ خداوند از آن دو (آدم و حوا) مردان و زنان بسیاری را منتشر ساخت»، (نساء ، آیه 4). البته در مورد چگونگی انتشار نسل وی، اقوال مختلفی وجود دارد؛ ولی آنچه با آیه شریفه نیز انطباق بیشتری دارد و علامه طباطبایی در تفسیر المیزان نیز آن را پذیرفته است. ازدواج فرزندان حضرت آدم با یکدیگر است. این مساله هر چند در آغاز بعید می نماید، لیکن با توجه به تغییر احکام الهی متناسب با شرایط زمانی و مکانی و اعتباری بودن احکام تشریعی، میتوان آن را پذیرفت. 3- از نظر منطقی نفی نظریه تکامل لزوماً به معنای دفعی دانستن خلقت نیست؛ چنان که تبیین به تدریجی بودن خلقت نیز منحصر به نظریه تحول انواع نمیباشد. از سوی دیگر آیات قرآن بر اصل تدریجی بودن خلقت دلالت روشن دارند، ولی انطباق آیات آن با نظریه تبدل انواع نیازمند تأویل و دست کشیدن از ظواهر است و تا زمانی که این نظریه همچنان در بوته نقض و ابرام است، تأویل آیات و کنار نهادن ظواهر کتاب آسمانی روا نیست. 4- نفی نظریه تحوّل انواع به معنای ایستا و به کلی غیر تکاملی دانستن جهان نیست، بلکه ممکن است کسی این نظریه را نپذیرد و در عین حال معتقد به پویایی و تکاملی بودن نظام جهان شود، چنانکه فیلسوفان مسلمان پیش از پیدایش این نظریه در زیست شناسی، حرکت تکاملی در سراسر جهان مادی را از نظر فلسفی اثبات کرده بودند.
moeinm37
12-03-2008, 19:53
فلسفه آفرینش کرات دیگر، منظومه های دیگر و کهکشان های دیگر چیست؟
این پرسش به دو شکل قابل فهم و تفسیر می باشد. نخست اینکه بگوییم فایده خلقت کراتِ دیگر برای انسان به عنوان محور و کانون خلقت, چیست؟ دیگر آنکه بگوییم که خدای متعال خود از آفرینش این کرات چه غایتی را دنبال می نماید؟ اگر مراد از این پرسش همان فایده کرات و منظومه ها برای موجود انسانی بوده باشد, باید گفت که این منظومه ها با تمام عظمتی که دارند, می تواند کارکرد آیاتی برای بندگان الهی داشته باشد. به این معنا که انسان با کشف و مطالعه این کرات و منظومه ها می تواند به جلال و عظمت الهی دست یابد و معرفت خود را نسبت به خدای متعال فزونی بخشیده, و اعمال بندگی خود را از روی بصیرت و معرفت انجام بدهند. شاید یک تفسیر از آیه شریفه هفتم از سوره هود همین باشد آنجا که خدای متعال فرمود: «هو الذی خلق السموات و الارض فی سته ایام و کان عرشه علی الماء لیبلوکم ایکم احسن عملا».البته ناگفته نماند که ممکن است غیر از هدف فوق اهداف دیگری نیز در این بین بوده باشد که باید با تامل و تحقیق اسرار دیگری از نظام موجود را بازگشود و افق های ناپیدای هستی را برای بشر معلوم ساخت که دانش امروزی بخشی از آن را معلوم ساخته است که البته رفته رفته گستره عجز و جهل آدمی از رهگذر همین علم تجربی آشکار می شود و معلوم می گردد که هستی و اسرار آن را نمی توان به آسانی معلوم ساخت.اما اگر مراد, غایت و مراد خداوندی از خلقت آسمانها و زمین بوده باشد, باید نگاه خود را به غایت الهی از کل خلقت معطوف داشت. در این مورد باید گفت براساس فرموده الهیِ (احببت ان اعرف), خاستگاه خلقت از سوی خدای متعال, همان معرفت الهی است. یعنی خداوند با مسئله خلقت در صدد برآمد که خود را بنمایاند. براین اساس باید گفت که خدای متعال در موجودات و مخلوقات بی نهایت خود, اسمای بی نهایت و جلوه های بی نهایت خود را می نمایاند و همین مسئله می تواند فلسفه آفرینش هرآنچه را که در آسمانها و زمین است, معلوم کند. همین طور در کنار همین هدف از خلقت آسمان ها و زمین, می توان غایت آفرینش کهکشان ها و کرات دیگر را چنین تبیین نمود که براساس اینکه خداوند فیاض مطلق است. مقتضای فیاض بودن حق تعالی این است که هرآنچه که استعداد کمال و کسب فیض از خدای بی نهایت داشته باشد, بتواند از فیض الهی نیز بهره مند شود. بنابراین تمامی موجودات به اندازه ظرف استعدادی خود از خداوند کسب فیض وجودی می کنند وخدای متعال به جهت فیاض بودن خود, حتما چنین فیضی از خود نشان خواهد داد و آن امر مستعد را به کمالِ ممکن خود خواهد رساند. نکته آخری که باید به آن اشاره داشت این است که براساس هویت بی نهایت الهی, براساس نگاه فلسفی, باید مخلوقات الهی نیز اموری بی نهایت بوده باشند. از این رو نباید ازخلفت الهی انتظار داشت که حد یقفی داشته باشد. برای همین نیز امروزه مشاهده می شود که کشفیات دانشمندان طبیعی در ناحیه کرات و منظومه ها روز به روز فزونی یافته, و حیرت اهل علم و دانش را بیشتر از پیش کرده است. و این موید همان سخن اهل معرفت است که بشر هر مقدار تلاش نماید که حد و مرز خلقت برسد, راه به جایی نخواهد برد چرا که اساسا برای عالمی که علت آن امری بی نهایت بوده باشد, پایانی وجود نخواهد داشت. ----------پی نوشت ها:1 . هود /7. 2 . ر.ک: المیزان. ج10. 152. 3 . ر.ک: المیزان. ج 8، ص 46 - 48
moeinm37
12-03-2008, 19:53
آیا خداوند درآفرینش هدفی را دنبال میکند؟ اگر آری آن هدف چیست؟
اول؛ مقصود از هدف فاعل چیزی است که فاعل را به انجام فعل وا می دارد و درباره اهداف انسان آن را «انگیزه» می گویند. هدف فاعل در افعال انسان همواره جلب منفعت یا رفع ضرر است. آیا هدف فاعل در آفرینش نیز جلب منفعت یا رفع ضرر است؟ در فرهنگ دینی هدف فاعل به این معنی نفی می شود، زیرا هر آن چه غیر اوست، مخلوق خود اوست.حضرت علی(ع) می فرماید: «فلسفه آفریدگاری اش نه استوار ساختن پایه های سلطنت، نه بیم از عواقب زمان، نه یاری جستن به گاه شورش رقیبان و نه افزون خواهی شریکان و کین توزی دشمنان است که در پیشگاه او همگی آفریدگانی پرورده و بندگانی فرمانبردارند» (نهج البلاغه، خطبه 65 - نهج السعاده، ج 2، ص 351).دوم؛ نفی هدف در خصوص خداوند متعال در بند اول، به معنای نفی مطلق هدف نیست، بلکه می توان برای افعال الهی از جمله آفرینش با معنای لطیف تر، هدف اثبات کرد. در مورد خداوند متعال هدف و غایت در افعال خارج از ذات الهی نمی باشد [این همان مطلبی است که فلاسفه گفته اند در فعل الهی علت فاعلی و غایی یکی است] هدف نهایی در خداوند متعال بر می گردد به آنچه که لازمه ذات الهی و مقتضای اسماء حسنای الهی و صفات علیای الهی است به زبان فلسفی هدف خود ذات است و به زبانی عرفانی این که خداوند به جهت حب ذاتش - که به هیچ وجه منقصتی برای او نیست - دوست دارد که صفات او تجلی کند و کاری که انجام می دهد برای خود اوست چون خودش را دوست دارد و در این جهت نه این که نفعی عائدش شود - که او از این نقص بری است - بلکه چون خودش را دوست دارد، آثار خود را دوست دارد و ایجاد می کند. پس هدف در خداوند متعال زاییده افعال نیست تا خارج از ذات او جست و جو کنیم و گرفتار نیازمندی او شویم بلکه مقدم بر فعل است و این همان مطلبی است که در فعل الهی علت غایی و علت فاعلی یکی است.سوم؛ خداوند متعال برای رسیدن به غایت اصلی - که خویش، لازمه ذات و صفات و اسماء اوست - از مجاری خاص و ویژه ای عمل می کند که تحت عنوان سنن و قوانین از او یاد می شود و البته این به دلیل نقص در قدرت و ذات خدا نمی باشد بلکه مجاری از آنجا که مخلوقات الهی اند ناقص اند، مثلا در سنن الهی اگر انسان باید از خاک آفریده شود بدین خاطر است که انسان مشروط به خاک است و انسان موجود خاکی است، این جهت از آن انسان است نه از آن قدرت خدا. در اینجا هم اگر خدا مجاری را انجام می دهد تا به دنبالش کار دیگری انجام دهد به خاطر محدودیت قدرت او نیست بلکه به خاطر این است که کار دوم مشروط به تقدم کار قبلی است.چهارم، مجموعه برخی آیات قرآن کریم [نگا: انعام، 73 ؛ آل عمران، 191 ؛ مؤمنون، 115 ؛ دخان، 38 ؛ انبیاء، 16 - 17] حکایتگر این حقیقتند که آفرینش جهان به حق است یعنی دارای هدفی متناسب با مقام الهی است، پوچ، بیهوده و بی هدف نیست و نه تنها بی هدف نیست حتی هدف غیر متناسب با مقام الهی هم نیست، هدف متناسب با فاعل است و چون فاعل، کمال مطلق است، هدفش نیز باید کمال داشته باشد و از آنجا که خود کل و کمال الکل است، هدف نهایی برای تمام افعال الهی و کل آفرینش جز ذات و مقتضیات ذات او نمی باشد (نگا: معارف قرآن، محمد تقی مصباح یزدی، ج 1 - 3، صص 160 - 165).پنجم؛ با توجه به بندهای فوق: هدف از خلقت تجلی اوصاف و اسماء الهی براساس حب به ذات - که امری موجه و معقول است - می باشد و براساس آیات و روایات تنها مخلوقی که می تواند چنان آینه ای باشد که اوصاف و اسماء الهی در او منعکس گردد، انسان کامل و خلیفه خداوند است (نگا: راهنماشناسی، محمد رضا کاشفی، دفتر ششم، صص 13 - 43). از این رو، ارکان و عناصری که در این جهان پدید آمده اند برای پدید آمدن نباتات و گیاهانند و گیاهان پدید آمده اند تا حیوانات پدید آیند و مقصود از پدید آمدن حیوانات پدید آمدن بدن انسان است و هدف از پدید آمدن بدن انسان، خلقت روح انسانی و نفس ناطقه است و نفوس ناطقه، مقدمه پدید آمدن ولی کاملند که خلیفه خداست (نگا: اسرار الایات، صدرالدین محمد بن ابراهیم شیرازی (ملا صدرا) ، ص 190). این که در برخی روایات و آیات هدف از خلقت انسان عبادت تلقی شده است، این هدف میانی است، نه هدف غایی و نهایی زیرا عبادت آدمی را در عقل عملی و نظری به کمال می رساند و در پرتو آن به معرفت خداوند نایل می شود و در نتیجه این معرفت به خیر مطلقش - که تجلی خیریت او در انسان کامل است - بار می دهد که مقصود اصلی خلقت است (نگا: شرح توحید الصدوق، قاضی سعید قمی، ج 1، ص 81).یا این که گاهی در آیات قرآن آزمایش الهی هدف خلقت انسان مطرح شده است [ملک، 2 ؛ کهف، 7] هدف میانی است زیرا اصل آزمایش عبارت است از فراهم کردن زمینه ای برای فعالیت اختیاری شخص تا آنچه را پنهان دارد آشکار سازد یا استعدادش را به فعلیت برساند، در پرتو آزمایش الهی است که انسان کامل و خلیفه خداوند متعال ظهور می کند و استعداد و اوصاف الهی اش بروز می نماید و به همین دلیل است که پیامبران الهی همچون حضرت آدم، حضرت ابراهیم، حضرت یونس، حضرت ایوب و حضرت رسول(ص) آن همه محنت ها کشیدند و با بدترین سختی ها، تنگدستی ها، فقرها، فشارها، آزارها و... آزمایش شدند (نگا: بقره، 35 - 38 و 124 ؛ اعراف، 19 - 25 ؛ صافات ، 99 - 113 ؛ انبیا، 87 - 88 و 83 - 84 ؛ حجر، 6 - 8 ؛ اسراء ، 90 - 93 و...).براساس بند سوم، لازمه پدید آمدن انسان کاملی که آیینه تمام نمای اوصاف حق باشد این است که کسان دیگری نیز یا چیزهای دیگری نیز پدید آیند تا در طی آن پدیده ها و مجاری خاص انسان کامل پدیدار شود، از این رو هیچ اشکال ندارد که خلقت دیگران مقصود بالعرض باشد. به عنوان تقریب به ذهن اگر شما بخواهید یک دانه برلیان را از یک معدن استخراج کنید، زمین را می خرید، سال ها زحمت می کشید تا به معدن برسید. در ضمن رسیدن به آن برلیان به مقداری سرب، مس و طلا هم برخورد می کنید. در اینجا هدف برلیان است ولی در ضمن، اینها هم به دست می آید و سرانجام برای پیدا شدن آن، مقداری زیاد خاک و سنگ هم به دست می آید و حتی باید مقداری از آنها را از بین ببرید تا به هدف اصلی برسید و بعد هم همه آنها را دور بریزید چون هدف برلیان بوده است.بلاتشبیه و با حذف جهات نقص مثال به اعتقاد ما پیدایش انسان کامل و خلیفه الهی شرایطی می خواهد، باید عالم ماده ای باشد چون خدا اراده اش تعلق گرفته بر این که خلیفه الهی همچون وی مختار باشد و این اختیار که در انسان لازم است و موجب تکامل او می شود باید حتما در عالم ماده باشد از سوی دیگر او برای انتخابش باید بر سر راه ها و گزینه های گوناگونی قرار بگیرد و از این رو راه هدایت و راه ضلالت باید وجود داشته باشد، برای این که انسان آبدیده شود نیازمند به آزمایش است پس آزمون های سخت و سنگین نیز باید فراهم شود و... بنابراین هدف نهایی خلقت، آن افراد نمونه اند و بقیه طفیلی آن افراد خلق شده است و از همین رو در برخی روایات آمده که همه چیز برای ما (معصومین) آفریده شده است (معارف قرآن، ج 1 - 3 ، صص 167 - 170 ؛ تفسیر موضوعی قرآن کریم، جوادی آملی، ج 14، صص 118 - 120 و 268 و 275 به بعد).بنابراین:اولا، هدف داشتن خداوند با تقریر و تحلیلی که بیان شد هیچ منافاتی با خدایی او ندارد، بلکه خدایی اش اقتضای داشتن هدف را می کند.ثانیا، خداوند در ایجاد انسان کامل و خلیفه الله که تجلی اوصاف و اسماء الهی است نیازمند تحسین دیگران نیست هر چند به دلیل فعل خویش می تواند خود تحسین گر خویش باشد و این هیچ تضادی با مقام و عظمت کبریاییش ندارد.ثالثا، تمامی مخلوقات چه برسد به انسان ها لازمه و مقدمه پدید آمدن خلیفه الله است و آنها مقصود بالتبع و بالعرضند.رابعا، جهان هستی به خود می بالد که مقدمه و مجرایی قرار گرفته است برای خلقت آیینه تمام نمای الهی [انسان کامل و خلیفه الله].خامسا، این راه و مسیر و غایت برای تمامی انسانها باز است و همه آدمیان باید هدف زندگی خویش را با هدف خداوند منطبق ساخته و خویش را به اوصاف و اسماء الهی زیبنده سازند و به سوی خلافت الهی گام بردارند.سادسا، وظیفه انسان ها براساس مطالب پیش گفته آن است که با اراده، آگاهی، انتخاب و تلاش مستمر، قوا و استعدادهایش را به فعلیت درآورد و بدین وسیله از بودن طبیعی و غریزی به شدن انسانی و الهی دست یابد و در نهایت به خلافت الهی موفق شود. در واقع خروج از زیست غریزی و پیوستن به فطرت و برافروختن چراغ خودی. براساس آیات قرآن عواملی که می توانند انسان را در این مسیر و هدف مدد رسانند عبارتند از: علم و تفکر [مجادله، 11 ؛ زمر، 9] ایمان [عصر، 1 - 2 ؛ حجرات، 6 ؛ انعام، 48 ؛ بقره، 257] و عمل صالح [عصر، 1 - 2 ؛ مریم، 96 ؛ یونس؛ 9 و...].
moeinm37
12-03-2008, 19:53
آیا زندگی در این دنیا هدفدار است؟آیا امکان وجود چند هدف به عنوان غایت این جهان قابل تصور است یا اینکه فقط یک هدف نهایی وجود دارد و سایر مواردی که هدف معرفی میشوند، اهداف میان مدّت و حتّی اهداف دروغین و کاذبند؟هدفی که خداوند متعال برای عالمیان قرار داده است، چیست؟ برای رسیدن به این هدف باید چه راهی را و چگونه طی کرد؟ آیا یک راه وجود دارد و یا طرق مختلف؟ راهبر و راهنمای این راه کیست و از سوی چه کسی تعیین میشود؟ آیا اصلاً راهنما لازم است؟لطفاً پاسخ مستدل و منطقی و قانع کننده بدهید نه پاسخ تقلیدی یا ارجاعی به فطرت!
یکی از مباحث کهن و مهم علوم انسانی بحث «هدفگذاری» است. آیا نظام هستی هدفدار است؟ آیا امکان وجود چند هدف، به عنوان غایت این جهان، قابل تصور است یا اینکه فقط یک هدف نهایی وجود دارد و سایر مواردی که به عنوان هدف معرفی میشوند اهداف ناقص یا کاذبند؟تمام تلاشهای مادی و معنوی انسان در راستای هدف صورت میگیرد و مهمترین مسألهای که امروزه در علوم مختلف (فلسفه و کلام و مدیریت و اخلاق و عرفان) مطرح است، هدفشناسی است. عدهای هدف جهان و انسان را در لذتپرستی و تمایلات نفسانی و خلق و خوی استبدادی خلاصه میکنند و انسان را به شکستن تمام مرزهای اخلاقی فرا میخوانند. نیچه میگوید: خود را باید خواست و خویش را باید پرستید ضعیف و ناتوان را باید رها کرد تا از میان برود و سربار قدرتمندان نشود. انسان برتر کسی است که مقتدر باشد و با قدرت، هواها و تمایلات خویش را برآورد، همواره خوش باشد، خود را خداوند بداند ]![ و هر مانعی را بدون هراس از طریق کامیابی خویش بردارد، گرچه با توسل به جنگ باشد.1عدهای دیگر از دانشیان، لذتپرستی و حیوانی زیستن را جهت مخالف هدف تحلیل میکنند و هدفمندی انسان را در اتصاف به فضیلتهای اخلاقی و کرامتهای انسانی و آزادی و رهایی از اسارت نفس میدانند. اسپینوزا میگوید: «آنان که آزادی و قدرت را در پیروی از هواهای نفس میپندارند و فضائل اخلاقی را قید و بند میشمارند از این نکته غافلند که پیروی از هوای نفس مایه اسارت و بندگی است.»2ارسطو، هدف انسان را در اطاعت از عقل و براهین عقلانی تحلیل میکند و راه رسیدن انسان به فضیلتهای اخلاقی را پیروی از عقل میداند: «روح انسان دارای دو جنبه است: عقلانی و غیرعقلانی. عقلانی جنبه انسانیت است. غیرعقلانی هم دو جنبه دارد: یکی نفس نباتی یعنی قوه نامیه و دیگری غرائز. تمایلات غریزی آدمی را به عمل وامیدارد. اگر اعمال او با توافق جنبه عقلانی اجرا شود، فضیلت است. این نوع فضیلت را فضیلت انسانی یا اخلاقی میگوییم.».3از دیدگاه اسلام، زندگی در این دنیا هدفدار است و هدف غایی آفرینش انسان، معرفت و عبودیت و بندگی خدا است. خداوند در قرآن میفرماید: «وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلاَّ لِیَعْبُدُونِ؛ جن و انسان را نیافریدم مگر برای عبودیت و بندگی خودم».{m4برای رسیدن به این هدف باید نخست وظایف و تکالیف الاهی را شناخت. آنگاه به انجام واجبات و ترک محرمات پرداخت و گناه را در حوزه اعتقاد و عمل ترک کرد. در این مسیر، میتوان از عقل بهره برد. خداوند در حدیث معراج به نبی اکرم(ص) میفرماید: «یا احمد استعمل عقلک قبل ان یذهب فمن استعمل عقله لایخطیء و لایطغی؛ ای محمد، عقل خود را به کار انداز قبل از اینکه از دستت برود. پس کسی که از عقل خود استفاده برد، خطا و طغیان نمیکند».5یعنی انسان تا از عقل بهره میبرد حدود را میشناسد و رعایت میکند و در نتیجه در تشخیص خطا نکرده، در عمل نیز طغیان نمیکند؛ اما وقتی عقلش کنار رفت، شهوت یا غضب غالب میشود و از حدود تجاوز میکند.هدفداری آفرینشبرای درک هدفداری آفرینش و احساس لذت در شناخت تکالیف و انجام وظایف الاهی، باید نخست نگرش خود به جهان خلقت را توحیدی کنیم. یکی از ویژگیهای عصر گذشته، بدبینی به زندگی و جهان هستی بود. در عصر جدید، بدبینی از پوچی و پوچگرایی سر درآورده است. خودکشیها، به شوخی گرفتن زندگی، در اسارت این و آن ماندن، پایمال کردن ارزشهای انسانی، تجاوز از کمالات انسانی و بالاخره غفلت از مسائل معنوی و حالات مذهبی و کنار گذاشتن آداب حضور و عبودیت از نشانههای پوچگرایی است.امروزه ثابت شده است که پوچگراها آشفتگی درون خود را دلیل پوچ بودن عالم هستی دانستهاند. در حالی که انسان به طور فطری به معنویت و توحید و عبودیت خدا نیازمند است. کنار گذاشتن خدا از زندگی، پیامدهایی وخیم دارد؛ مانند:1. غربت انسان در نظام هستی2. افتادن در مرداب رذائل و پستیها3. تنهایی و واماندگی4. احساس پوچی و بیهویتی5. افسردگی و اضطرابمهمترین هدفی که خداوند برای آدمیان قرار داده است، شناخت خداو پایبندی به فرهنگ عبودیت و بندگی او است. باید دانست معرفت خدا، آشنایی با سیره پیامبر و امامان(ع)، انجام واجبات و ترک محرمات چنان نشاط روحی و اعتدال رفتاری به ارمغان میآورد که انسان تمام نظام هستی را روشمند و زیبا میبیند و از هر گونه احساس افسردگی و پوچی و دوگانگی در رفتار دور میماند؛ چنان که سعدی گفته است:به جهان خرّم از آنم که جهان خرّم از اوست عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوستو باباطاهر گفته است:به صحرا بنگرم صحرا ته وینم به دریا بنگرم دریا ته وینمبه هر جا بنگرم کوه و در و دشت نشان از قامت رعنای ته وینم1. لذت فلسفه، ویل دورانت، ترجمه عباس زریاب.2. سیر حکمت در اروپا، محمدعلی فروغی، ج 2، ص 33.3. همان، ج 1، ص 33. (با تلخیص و تصرف).4. ذاریات)51(: آیه 56.5. ارشاد القلوب، دیلمی، ج 1، باب 54، ص 201.
moeinm37
12-03-2008, 19:54
هدف از خلقت و آفرینش چیست؟
غرض از آفرینش مخلوقات، فیض و رحمت رساندن به آن ها می باشد و با درک صحیح چند مطلب این مسئله روشن می گردد: 1. خداوند غنی بالذات است و هیچ کمبودی ندارد، و هر کمالی را که بتوان آن را کمال تصور کرد، خدای سبحان دارای آن می باشد. محال است که کوچکترین نقص در خدا باشد، زیرا هر چیزی نقص داشته باشد، محتاج است و هر محتاج ممکن الوجود است، نه واجب الوجود. قرآن می فرماید: " خداوند از همة جهانیان بی نیاز است".[1]2. خداوند فیاض و بخشندة مطلق است؛ یعنی هر آن چه که قابلیت موجود شدن را داشته باشد، از طرف خدای منان به آن وجود عنایت می شود، زیرا هیچ گونه بخلی برای ذات اقدس احدیت تصور ندارد، بلکه فیاضیتش اقتضا می کند به چیزی که قابلیت اخذ نعمت وجود دارد، وجود ببخشد. قرآن می فرماید: "پروردگارت بی نیاز و صاحب رحمت است".[2]و 114 مرتبه می فرماید : " بسم الله الرحمن الرحیم؛ به نام خداوند بخشندة بخشایشگر".3. افعال خدا غایت و هدف دار و حکیمانه است، زیرا حکیمانه بودن کار، کمال است و خداوند مستجمع جمیع کمالات است.قرآن می فرماید: " ما آسمان و زمین و آن چه را بین آن ها است، به بازیچه نیافریدیم. جهان برای ما اسباب بازی نیست. نیافریدیم مگر به حق".[3]پس خداوند غنی بالذات و فیّاض مطلق و حکیم است. طبق صفت فیاضیت، مقتضای ذات خداوند است که خلق کند و جهان را بیافریند و مقتضای حکمتش این است که آفرینشش هدف دارد و چون خدای سبحان هیچ نقصی ندارد و کمبودی برایش تصور ندارد، معنی ندارد هدف از خلقت به کمال رسیدن خودش باشد. پس هدف از خلقت وجود بخشیدن و به جهان و حفظ وجود آن و به کمال رساندن آن می باشد. کمال نهایی رسیدن به جوار قرب پروردگار است . و راه نیل به قرب الهی هم عبادت و پرستش و در آزمایش نمرة قبولی گرفتن است. قرآن می فرماید: " من جن و انس را نیافریم جز برای این که عبادتم کنند".[4]و فرمود: " آن کسی که مرگ و حیات را آفرید تا شما را بیازماید که کدام یک از شما بهتر عمل میکند".[5]در این زمینه می توانید به کتاب معارف قرآن ، اثر استاد محمد تقی مصباح یزدی و کتاب عدل الهی از شهید مطهری و تفسیر نمونه، ج 22 ، ص 384 مراجعه فرمایید.
1[1] آل عمران (3) آیه 97.1[2] انعام (6) آیه 133.1[3] دخان (44) آیه 38 - 39.1[4] ذاریات (51) آیه 56.1[5] ملک (67) آیه 2.
moeinm37
12-03-2008, 19:54
هدف از خلقت انسان و سایر موجودات زنده چیست؟
هدف خلقت از استعدادها و توانائی موجودات شناخته میشود.مثلاً هدف یک اتاق را با نگاه به امکانات و اسبابهایش میشناسیم. اگر وسائل آشپزی بود، هدف آشپرخانه، تهیه خوراک.اگر کتاب و میز و صندلی، قرائت کتاب هدف بوده است.حال اگر به استعدادهای انسان نگاه کنیم؛ میبینیم، ترکیب عجیبی است.فکر؛ دنبال استدلال و راهیابی است.بعد عقل میآید و راههای فکر را بررسی میکند چون عقل قدرت ارزیابی است.آنگاه غریزه بهتر طلبی به طرف بهترینها میکشاند.این استعدادها و درگیریشان، آدمی را به حرکت وا میدارند.پس هدف حرکت و رشد است.اما جهت حرکت کجاست؟یعنی حرکت مقصد میخواهد و باید روشن شود.اگر جهت حرکت پایینتر از خودم باشد، سقوط و تنزّل است.اگر جهت حرکت مساوی خودم باشد، این تنوّع و دلخوش کردن است.اگر جهت بالاتر از من باشد، این تحرّک و رشد است.بالاتر از من کیست؟لابّد کسی که حاکم و آفریننده هستی من و جهان هستی است.این حرکت به سوی بینهایت، یک تلاش شیرین و وصف ناکردنی است. که شما نمیتوانید؛ با زبان آن را توصیف کنید؛ و بعد هم آن را محاکمه نمائید. این فهم، حرکت و تلاش میخواهد.البته حق دارید، که بپرسید چرا آفرید؟برای چه آفرید؟از ما چه میخواهد؟آنهم پاسخ دارد. اما برای مقدمه باید بدانیم؛ دریافت پاسخ بستگی به خداشناسی دارد و بنابراین باید از جایی شروع کرد. وقتی با خود و این جهان روبرو میشوید؛ باید بپرسید چه کسی این هستی را داد؟اگر به خودمان رجوع کنیم. خود را ضعیف و محتاج مییابیم. چون اصولاً هر چیز که مادی است؛ اجزاء و ترکیب دارد. پس محتاج و نیازمند به اجزاء و به مکان و امداد است.پس نتیجه میگیریم آفریننده باید این صفات را داشته باشد:1. غیر مادی و بیترکیب؛2. بینیاز؛3. نامحدود؛4. بیمانند باشد.این همان خدا نیست که در سوره توحید معرفی میشود. یعنی، احد و صمد و تا آخر سوره. سپس در سوره حمد درباره صفات دیگر میخوانیم او مهربان و بخشنده است و بخیل نیست.
قدم دومحالا میتوانیم بپرسیم از کجا آمده؟!چرا آمده؟اگر از ابتداء بوده قبل از آن چه بوده؟!جواب این این سؤالها با همان چند خط قبل روشن میشود. چون وجودی که مادّی نبوده و بینهایت است. نیاز به آفریننده ندارد. چیزی که نبوده محتاج آفریننده است و ابتدا میخواهد؛ و از کجا؟ برای موجودی مطرح میشود که محتاج مکان باشد. اگر جا داشته باشد آنوقت نیاز را برایش ثابت کردهاید و محدود میشود و خدا نیست.پس او در ظرف مکان و زمان نیست و همیشه بود؛ و هست؛ و خواهد بود؛ و تصور شما و ما توان این را ندارد چنانکه حتی انبیاء نمیتوانند ذات او را تصوّر کنند (حارت الانبیاء فی ذاته) شما مثل کودکی میمانید که کنار دریا نشسته بود و چالهای از ماسهها درست کرده بود. عابری پرسید پسرم میخواهی چه کنی؟گفت: میخواهم دریا را در این چاله بریزم! محدود نمیتواند نامحدود را تصوّر کند.قدم سومچرا آفرید؟اینجا باید از خودت بپرسی چرا نیافریند؟اگر کسی میتواند بیافریند(قادر) و نیافریند دو عیب دارد:بخیل و احتکار نیروست و این با ذات مهربان و بخشنده ناسازگار است.پس آفرینش رجحان پیدا میکند.قدم چهارمبرای چه آفرید؟که توضیح داده شد از استعدادها و امکانات آدمی معلوم میشود، برای خوردن و خوابیدن و خوش بودن نیامده و این هدف حیوانی است و هدف انسان، تحرّک است که آن هم حرکت به سوی بالاتر از خویش است. (سبحان ربی الاعلی و بحمده)قدم پنجماز ما چه میخواهد. او از ما میخواهد که نعمتها و داراییهای خویش را به گونهای استفاده کنیم که خود ما و نسل ما و جامعه و هستی صدمه نبیند. این حرکت باید به وسیله خود ما انجام شود. چون امکانات آن (هدایت درونی، عقل) و هدایت بیرونی (پیامبرانعلیهم السلام و امامانعلیهما السلام) که خط سیر حرکت را روشن میکنند، را داریم و ما آزادیم که این راه را طی کنیم و به سعادت برسیم و میتوانیم از آزادی و اراده سوء استفاده کنیم. اما خداوند جهان را منظم آفریده و اگر خلاف کنیم ضربه میخوریم و باید توبه کنیم چون بار کج به منزل نمیرسد.پس هیچ ابهامی نیست.اما چرا از اول کامل نیافرید؟ریشه این ایراد به خاطر عدم توجه به این نکته است که؛ مقصود، کمال و رشد اختیاری بوده است والاّ کمال، زورکی و قالبی، قلابی هم هست و شایستگی بهشت و پاداش ندارد. به تعبیر روشنتر، کمال آن است که، انسان را با پای خود، اراده و تصمیم خویش بپیماید. اگر دست او را بگیرند و به زور ببرند نه افتخار است نه رشد. اگر آدمی یک ریال را با اختیار انفاق کند، راهی را رفته ولی اگر میلیونها تومان را به اجبار به فقیر بدهد. حتی یک گام هم صعود روحی و روانی و اخلاقی نکرده است. در قرآن چقدر زیبا پاسخ داده است و لو شاء ربک لامن من فی الارض جمیعاً.(5)یعنی اگر خدا میخواست؛ همه اهل زمین ایمان میآوردند. ولی او میخواست، این حرکت انتخاب خود آدمی باشد.مرحله آخر و پاسخ نهاییآخر کار چه میشود؟همین عذاب و همین نعمت؟!اولاً باید بدانید؛ حرکت آدمی توقف ندارد. چون مقصد بینهایت است. خداوند بُعدی ندارد که بگویی بعد از آن چه؟ و در بینهایت به هر جا برسی اول راه است. (بنابر آنچه از شناخت خداوند گذشت).و روانشناسان امروزی که شما از تکنولوژی و علمشان یاد کردهاید گفتهاند:آنچه بر زندگی شور و شوق میبخشد، تعقیب است نه تسخیر؛راه است، نه مقصد،تلاش است، نه کامیابی.(6) پس در دین مبین ما حرکت با نشاطی در پیش راه است که نمیتوانید تصوّرش بکنید. این را هم بگویم ما طوری که شما از بهشت و نعمت الهی حرف میزنیم که گویی از باغچه منزل خودمان و یا پارک کوچک محلّه را توصیف میکنیم.از بهشت چه میدانیم؟ما آدمهایی که برای سایه یک درخت و چشمهای کوچ سفری خسته کننده را بر خود میپذیریم چه فهمی از بهشت ناشناخته خدا و نعمات او داریم که چنین ساده برخورد میکنیم. این انسان در همین دنیا، اکنون برای همین نعمتهای ظاهری و فانی، دیگران را به خاک و خون میکشد. مگر نه استعمار و استکبار هم اکنون تمامی جنگها را برای نفت و امکانات فانی دنیا، به راه انداخته.پس سعی انسان برای یک نعیم ابدی که چشمی ندیده و گوشی نشنیده سزاوار است. بگذریم که ما برداشتی از قرب خدا و رضوان او نداریم؛ و بسیار ساده و سطحی میاندیشیم.به امید مطالعه و تفکر بیشتر همه جوانان سر زمین اسلامی.
5) سوره یونس، آیه 99
.6) روانشناسى کمال، ص 44
moeinm37
12-03-2008, 19:54
هدف خداوند از خلقت دنیا و فنای آن با برپایی قیامت چیست ؟
.(4)بنابراین با اعتقاد به قیامت , حیات دنیا هدف دار می شود, ولی بدون در نظر گرفتن حیات اخروی , نظام خلقت وآفرینشِ هستی عبث و بیهوده است , چون حیات حقیقی که فنایی در آن نباشد و درد و رنج و ناراحتی و ترس و دلهره در آن یافت نشود, حیات اخروی است , ولی متأسفانه از این واقعیت انکار ناپذیر غفلت می شود و نوعاً مردم به دنیای ظاهر فریب , دل بسته و سرای جاوید را به بوتهء فراموشی سپرده اند. قرآن مجید برای آن که اندیشهء مردم از افق زندگی محدود فراتر رود می فرماید: (5).(پـاورقی 1.مؤمنون (23 آیهء 155(پـاورقی 2.بقره (2 آیه 29(پـاورقی 3له .نهج البلاغهء فیض الاسلام , قصار 126(پـاورقی 4.نهج البلاغه , نامه 31(پـاورقی 5.عنکبوت (29 آیه 64
moeinm37
12-03-2008, 19:54
هدف خداوند از آفرینش جهان و انسان چیست؟ آیا به صرف سرگرمی بوده یا این که همه او را عبادت کنند؟
سؤال قابل تقسیم به دو پرسش است:1- فلسفه آفرینش جهان و انسان چیست؟2- فلسفه عبادت خداوند چیست و فائده آن به چه کسی میرسد؟قرآن کریم و روایات اسلامی در مورد فلسفه آفرینش جهان هستی، به طور مبسوط بحث کردهاند و هدفهای مختلفی را برای آفرینش جهان و انسان بیان نموده اند که از مجموع آنها استنباط میشود که اوّلاً خدا از مجموعه آفرینش، هدفی بس عظیم داشته است و آفرینش بدون هدف و برای سرگرمی لغو است و از حکیم عمل لغو صادر نمیشود. خداوند میفرماید: "ما آسمان و زمین و آنچه را در میان آنها است برای بازی نیافریدیم".(1) ثانیاً با صرف نظر آفرینش آسمانها، در آیات قرآن آفرینش زمین برای انسان دانسته شده است چرا که آدمی گل سرسبد خلقت الهی و اشرف مخلوقات است و آفرینش زمین و آسمان مقدمه خلقت آدمی است. خدا میفرماید: "هو الّذی خلق لکم ما فی الارض جمیعا؛ او خدایی است که آنچه را در زمین قرار دارد، برای شما آفرید".(2) مقام آدمی آن چنان عظیم است که زینتها و حیوانات را برای آسایش آدمی آفریده است.(3) حال این همه آفرینش برای انسان دارای هدف است، یعنی آدمی برای رسیدن به مقصد و هدفی، از آفریدههای خدا باید استفاده کند و آن هدف رسیدن به کمال مطلق (که خداوند است) میباشد. گوناگونی نعمتها و رنگارنگی آفرینش برای این هدف است که انسان آن را در راه وصول حق هزینه کند، همان طور که میفرمایند: "آنچه را روی زمین است، زینت زمین قرار دادیم تا شما انسانها را بیازماییم که کدام یک نیکوکارترید".(4)آفرینش جهان برای انسان صورت گرفته و نعمتهای الهی برای امتحان و آزمایش آدمی است. آیا از نعمتها جهت عبادت و پرستش خدا استفاده مینماید تا او را به ساحت رحمت الهی رهنمون نماید یا این که در راه باطل استفاده میکند و زمینه سقوط خود به جهنّم را فراهم میکند؟! پاسخ پرسش دوم: فایده عبادات که به عنوان فلسفه خلقت انسان ذکر شده، به خالق بر نمیگردد، چرا که او بی نیاز مطلق است و هیچ نیازی به عبادت ندارد. این که آسمانها و زمین و هر آنچه در این دو است، تسبیح الهی میگویند و انسان در مقابل این همه تسبیح درصد کمی از عبادت را به خود اختصاص میدهد، پس عبادت انسانی هیچ نفعی برای خالق ندارد. نفع عبادت به مخلوق بر میگردد و همان طور که در روایتها وارد شده زمینه اسکان در جوار پروردگار را برای آدمی فراهم میکند. عبادت باعث شکوفایی استعدادهای عالی انسانیت و رسیدن انسان به کمال و شایستگی و لیاقت شایسته خود و حرکت در راستای هدف خلقت، در نتیجه بر آورده شدن هدف خلفت و آفرینش انسان است.علاوه این که آثار فراوان دیگری برای عبادت وجود دارد که به اختصار ذکر میگردد:1- توجه به عبادت، روح را از آلودگی گناه میشوید (تفسیر نمونه، ج 8، ص 371). 2- برترین افتخار "بنده راستین خدا بودن" است (همان، ج 12، ص 486).3- عبادات گام هایی به سوی تکامل است (همان، ج 22، ص 218).4- عبادات شفاعت میکند (همان، ج 25، ص 259).البته باید توجه داشت که مقصود از عبادت در قرآن، تنها عبادت رسمی مانند نماز و روزه نیست، بلکه مقصود هر عملی است که انسان را به قرب الهی و شکوفایی استعدادهای عالی انسانی و از جمله کمک و یاری به انسانها دیگر و در مسیر خدا بودن برساند که شامل همه شئون انسانی میشود. با این سخن جواب سؤال دیگر شما نیز روشن میگردد که از شکرگذاری انسانها هیچ نفعی به کردگار نمیرسد و همه منافع به خود ما بر میگردد. چرا که شکر و سپاس حق نیز عبادت خدا و مربوط به صفت پاک انسانی است که باید انسان سپاس گزار خوبی و نیکیها و نعمتها باشد و باعث کمال انسان و صفات عالی انسانی او میشود. پی نوشتها: 1. انبیاء (21) آیه 18.2. بقره (2) آیه 29.3. نحل(16) آیه 8.4. کهف (18) آیه 7.
moeinm37
12-03-2008, 19:56
لطفاً در مورد فلسفه وجودی جنسیت (نر و ماده) و جوانب آن در خلقت موجودات توضیح دهید.
برای وجود جنسیت و آفرینش نر و ماده فلسفههای گوناگونی ذکر کردهاند از جمله: 1 - بقای نسلها، مشخص است اگر همه موجودات عالم نر یا ماده بودند و آمیزش و لقاحی در کار نبود، از طریق عادی و معمولی تکثیر موجودات ممکن نبود، در نتیجه همه از بین میرفتند. 2 - از جمله فلسفهها، به ویژه در انسانها این بود که انسان از لاک خود پرستی بیرون بیاید، ازدواج مرد با زن به تعبیر "راسل" برای آن که مَنِ انسان توسعه مییابد. کودک فقط من فردی خودش است و فقط خویش را میبیند و همه چیز را برای خود میخواهد، حتّی به پدر و مادر به چشم وسیله و ابزار برای خودش نگاه میکند. جوانی که عشقی پیدا میکند و همسری انتخاب مینماید، برای اولین بار این احساس در او پیدا میشود که به یک شخص دیگر، مانند خویش علاقه دارد، یعنی از خود به در میآید و خود و او یکی میشوند و همه چیز را برای خودِ بزرگتر خویش میخواهد. البته این در شرایطی است که شخص واقعاً علاقهای به طرف مقابل پیدا کند. علقه مؤانست و به تعبیر قرآن "و داد و رحمت". قرآن میفرماید: "از نشانههای خداوند این است که از جنس شما زوج هایی آفرید که انس و الفتی بینتان پیدا شود".(1) واژه زوجیت را معمولاً به دو جنس نر و ماده گویند، اعم از حیوانات و گیاهان، هر گاه آن را توسعه دهیم، تمام نیروهای مثبت و منفی را شامل میشود. تمام اشیای جهان از ذرّات مثبت و منفی ساخته شده و امروز از نظر علمی مسلّم است اتمها از اجزاء مختلفی تشکیل یافتهاند. از جمله اجزایی که بار الکتریسیته منفی دارند و الکترون نامیده شدهاند. و اجزایی که دارای بار الکتریسیته مثبت هستند و پروتن نام داند. (2) 3 - حضرت رضا(ع) فرمود: "خداوند اشیا جهان را متضاد و نر و ماده آفرید تا روشن شود برای او ضدّ و مانندی نیست و آنها را با هم قرین ساخت تا معلوم شود قرینی برای او نیست. نور را ضد ظلمت، خشکل را ضدتری و... قرار داد تا دلیل بر یکتایی خالق باشد. (3) از حدیث شریف استفاده میشود از جمله فلسفه آفرینش جنسیت، نشان دادن این حقیقت است که تنها موجودی که شایسته است ضد و مثل و مانندی نداشته باشد، حضرت حق است. پی نوشتها:1 - روم (30) 21. 2 - تفسیر نمونه، ج 22، ص 376. 3 - تفسیر نمونه، ج 22، ص 377.
moeinm37
12-03-2008, 19:56
فایده حشرات موذی مانند مگس و حیوانات غول پیکر مانند فیل و زرافه و گیاهان بی میوه از نظر اسلام و قرآن چیست؟
بسیاری از چیزها در جهان وجود دارد که ما از اسرار وجود آنها آگاهی نداریم، به همین خاطر نباید آنها را بی معنا یا پوچ بدانیم. دانش بشری هنوز در اندازهای نیست که از همه اسرار جهان هستی خبر میدهد، بعضی از آنها هم چنان در راه ابهام باقی مانده و برخی دیگر از دانستهها دچار تغییر شده و در آینده مشخص میشود که فهم اولیه انسان در مورد آنها دچار اشتباه بوده است.اگر امروزه به دانش بشری و آگاهیهایی که انسان به دست آورده نظر کنیم، متوجه میشویم موجوداتی که به نظر بی فایده تلقی میشوند و برخی از آن موارد در سؤال ذکر شده، فواید بسیاری در آنها وجود دارد. وجود درختان در حفظ محیط زیست و طبیعت و پالایش هوا و زیبایی طبیعی و... وجود حیوانات موذی در تعادل چرخه طبیعت و... از جمله آن موارد است.با صرف نظر از فهم ناقص ما انسانها اگر، (جهان را مورد نظر قرار دهیم، ناچاریم بپذیریم که در نظام کل و در توازن عمومی، وجود پستیها و بلندیها، فرازها و نشیبها، همواریها و ناهمواریها، تاریکیها و روشناییها، موفقیتها و ناکامیها همه لازم است.جهان چون چشم و خط و خال و ابروست که هر چیزش به جای خویش نیکو ستاگر اختلاف وجود نداشت و از کثرت و تنوع خبری نبود و موجودات گوناگون، ریز و درشت، زیبا و نازیبا، بلند قد و کوتاه قد و... نبودند، دیگر مجموعه و نظام، زیباییِ خود را نداشت. اگر بنا بود در جهان تفاوت و اختلاف نباشد، لازم بود از یک ماده ساده همچون کربن مثلاً سراسر هستی تشکیل شده باشد. اما شکوه و زیبایی جهان پهناور در تنوع و اختلافهای رنگارنگ آن است. قرآن کریم وجود اختلافها را از آیات و نشانههای قدرت حکیم و حاکم لایزال میشمرد. اگر زشتیها نباشد، زیباییها نمود نخواهدداشت. اگر تفاوت بین مخلوقات نبود و تنوع در آنها نبود، جهان در یکنواختی کامل به سر میبرد و زیبایی وجود نداشت.به اضافه این که در هر موجودی که خداوند حکیم آفریده، خواص و ویژگی هایی هست که برای نظام تکوین لازم و ضروری است و دردی را دوا میکند و شکلی را بر طرف مینماید.(1) قرآن میفرماید: "الّذی احسن کلّ شی خلقه؛(2) خدایی که هر چیزی را زیبا آفریده و آن را هدایت کرده است". از طرفی میدانیم از سموم این حیوانات، بسیاری از داروهای شفا بخش ساخته میشود و در مراکز داروسازی، بخش هایی وجود دارد که مارهای خطرناک و مانند آن را برای استفاده از سموم آنها نگهداری میکنند. بسیاری از موجودات ذرّه بینی کارشان متلاشی کردن اجساد موجودات مرده و لاشههای حیوانات است. اگر آنها نبودند، در مدّتی نه چندان طولانی کره زمین مملوّ از اجساد آلوده و متعفّن میشد.(3)پی نوشت ها: 1. مرتضی مطهری، عدل الهی، ص 181، به بعد، با تلخیص و اضافات.2. سجده (32) آیه 2.3. آیت اللَّه مکارم، پیام قرآن، ج 4، ص 497.
moeinm37
12-03-2008, 19:57
قبول داریم که خداوند وجود دارد ولی فعلاً کار خداوند چیست؟
تمام موجودات جهان از نیستی به هستی آمدهاند زمانی بود که از هیچ یک از این موجودات اثری نبود و خداوند به قدرت کاملهی خویش لباس هستی به آنها پوشاند پس وجود از خودشان نیست و به اراده و قدرت خداوند است و هر چیز که وجودش از آن دیگری است هر لحظه به او محتاج و نیازمند است موجودات جهان هر لحظه در بقاء هستی خویش به خدا نیازمندند و همانطور که تا خدا نخواهد آنها وجود پیدا نمیکنند ادامهی وجود آنها نیز بستگی به خواست خدای بزرگ دارد.خداوند تعالی در قرآن میفرماید ای مردم شما (در هستی و ادامه آن در همه چیز) بخدا نیازمندید و خدا بینیاز ستوده است اگر بخواهد شما را میبرد و خلق تازهای میآورد(1) و تمام تحولات و دگرگونیهایی که در سابق روی داده و اکنون روی میدهد و بعدها به وقوع میپیوندد همه و همه از ناحیه پروردگار است بنابراین خداوند بزرگ خلق میکند میآفریند و میمیراند زنده میکند افلاک و ستارگان و کهکشانها را به گردش در میآورد باران میفرستد روزی میدهد شفا میدهد خواستهی بندگان را برمیآورد... و تمام موجودات از کوچک و بزرگ در ادامه هستی به او محتاجند همانطور که در اصل وجود به او نیاز داشتند و فیوضات و برکات به آن موجودات میرسد.
1) سوره فاطر، آیه 16 - 15.
moeinm37
12-03-2008, 19:57
از کجا بدانیم که خلقت این جهان به بهترین وجه صورت گرفته است ؟
اگر خدای متعال، جهان را با بهترین نظام نیافریده باشد یا بخاطر این است که علم به بهترین نظام نداشته، یا آن را دوست نمیداشته یا قدرت بر ایجاد آن نداشته و یا از ایجاد آن بخل ورزیده است، در حالیکه هیچکدام از این فرضها در مورد خدای حکیم فیّاض صحیح نمیباشد. پس ثابت میشود که عالم دارای بهترین نظام است. (نک: آموزش فلسفه، استاد محمدتقی مصباح یزدی، تهران، سازمان تبلیغات اسلامی، چاپ اول، 1365 ش، ج 2، ص392).
moeinm37
12-03-2008, 19:57
زیباترین چیزی که خداوند آفریده چیست؟
مطلب صریح و روشنی در این خصوص در روایات نیافتیم. البته در برخی روایات در مورد «عقل» این گونه آمده است:خداوند وقتی عقل را خلق کرد... او را مخاطب قرار داد و فرمود به عزت و جلالم سوگند مخلوقی بهتر از تو نیافریدم به تو امر و نهی می کنم و تو را مجازات و پاداش می دهم. (کافی، 1 / 30)و در روایت دیگری آمده است که خداوند پس از خلقت عقل به او فرمود به عزت و جلالم سوگند مخلوقی که نزد من از تو محبوب تر باشد نزد من نیافریده ام. به همین جهت شاید بتوان عقل را زیباترین مخلوق خداوند دانست. (کافی 1 / 10_11)در مورد خلقت انسان نیز در قرآن کریم تعبیر «فتبارک الله احسن الخالقین» آمده است بنابراین انسان هم می تواند جزو زیباترین مخلوقات خداوند باشد
moeinm37
12-03-2008, 19:57
خداوند عالم را چه وقت خلق کرد و قبل از خلقت چه میکرد؟
خدا وجودی است ازلی و ابدی و نامحدود و غیر متناهی و برتر از زمان و مکان. لذا مسئلة زمان در مورد ذات حق مطرح نمیشود. امیر مؤمنان علیهالسلام فرمود:"سپاس خداوندی را سزا است که آفرینندة بندگان است. اوّل بودن او را ابتدا و ابدی و همیشگی بودن او را انتها و به سر رسیدن نیست".[13] خدا فیّاض علی الاطلاق است و منجلی در ساحت مقدسش راه ندارد. لذا از ازل جهان را آفریده و همواره از نعمت وجود بهرهمند خواهد نمود. بنابراین نظریه سؤال از ابتدای خلقت بیمورد است، چون آفرینش قدیم است؛ البته قدیم زمانی، نه قدیم ذاتی که قدیم ذاتی فقط خدا است.بعضی بر این عقیده اند که دلیل بر قدیم یا محدودیت زمانی جهان ماده نداریم، زیرا گر چه خداوند فیاض مطلق است و فیض الهی محدودیتی ندارد، ولی مشمول فیض الهی واقع شدن منوط به قابلیت و امکان دریافت آن است، و شاید جهان مادی امکان دریافت فیض ازلی و ابدی را نداشته باشد. لذا دلیل بر محدودیت یا عدم محدودیت زمانی جهان ماده نداریم.[14] بنابراین نظریه هم ابتدای زمان داشتن جهان مشکوک است. اگر کسی معتقد به ابتدای زمانی باشد، باز روشن نیست این ابتدا چه زمانی بوده، زیرا در قرآن و روایات چیزی در این مورد مطرح نشده است. به فرض این که آفرینش ابتدایی داشته باشد، بر ما معلوم نیست خدای سبحان قبل از آفرینش مخلوقات چه میکرد.[13] نهج البلاغة فیض الاسلام، ص 511، خ 162.[14] محمد تقی مصباح یزدی، آموزش فلسفه، ج 2، ص 249، درس 53.
moeinm37
12-03-2008, 19:57
همان طور که میدانیم، خداوند دارای صفات گوناگون است و با حکمتش، موجودات مجرّد را آفریده تا بتوانند از صفات خداوند بهره ببرند. در برههای از زمان که انسان و مجردات نبودند، چه موجوداتی از صفات خداوند استفاده میکردند؟ لطفاً با توجه به مطالبی که در قرآن کریم آمده است پاسخ دهید؟
ما پاسخ خود را در دو بخش ارائه میدهیم. ابتدا به بحث در جهان مادّی میپردازیم که آیا زمانی بوده است که خداوند بوده ولی جهان مادّی وجود نداشته است تا از او کسب فیض کند. و سپس به موجودات مجرّد میپردازیم که آیا آنها هم زمانی بوده، که خدا بوده و آنها نبودهاند؟ ولی قبل از پرداختن به این دو بخش، لازم است مقداری دربارة اصطلاح "حادث" توضیح دهیم: "حادث" در اصطلاح فلاسفه به چیزی گفته میشود که "مسبوق به عدم" باشد یعنی سابقة "نیستی" دارد و ذات او از "نیست" به "هست" آمده است. چیزی که سابقة عدم داشته باشد ـ هر گونهای که باشد ـ حتماً دارای این صفت هست که: "کسی او را پدید آورده است" پس مقصود از حادث در واقع چیزی است که کسی او را به وجود آورده باشد. حادث دو نوع تصوّر میشود یکی آن که چیزی زمانی نبوده، سپس به وجود آمده باشد این را حادث زمانی میگویند یعنی سابقة عدم او نه تنها در ذات ـ یعنی ذاتش این گونه است که از عدم به وجود، منتقل شده ـ بلکه در "زمان" هم وجود دارد. نوع دوّم حادث آن است که سابقة عدم او فقط در ذات اوست. ولی از نظر زمانی سابقة عدم ندارد. به عبارت واضحتر، چیزی است که خدا او را آفریده ولی زمانی نبوده که خدا باشد ولی او نباشد. آیا جهان مادی و مجردات حادث زمانی هستند ـ یعنی زمانی بوده که خدا بوده و اینها نبودهاند ـ یا حادث ذاتی؟ امّا جهان مادّی: این مسئله که آیا جهان مادّی که حادث ـ کسی دیگر آن را آفریده ـ است، ازلی است ـ یعنی زمانی نبوده که جهان نبوده باشد ـ و یا ازلی نیست ـ یعنی جهان از جهت زمانی و مکانی محدود است ـ، مسئلهای است که در آن، از یک طرف بین فلاسفه و از طرف دیگر بین فلاسفه و متکلمین اختلاف است.( آموزش فلسفه، آیت اللّه مصباح یزدی، ج، ص 269، نشر سازمان تبلیغات اسلامی. ) حق آن است که "ازلی بودن زمانی" در جهان مادّه تصوّر نمیشود، زیرا زمان از شئون حرکت است و حرکت هم از توابع مادّه است;امّا مجرّدات: انسان از مجرّدات نیست. و محدود بودن زمانی در مجرّدات، معقول نیست، زیرا همانگونه که گفته شد، زمان از شئون ماده است، نه مجردات که در حالت فعلیّت محض به سر میبرند. امّا در اینباره که آیا همواره مخلوقاتی بودهاند که از فیض الهی مستفیض شده باشند، به صورتی که تعطیل در فیض خداوند متعال تصور نشود؟ آن چه از قرآن کریم استفاده میشود این است که خداوند همواره مشغول افاضه بوده است: "یَسْ ?‹?لُهُو مَن فِی السَّمَـَوَ َتِ وَ الاْ ??رْضِ کُلَّ یَوْمٍ هُوَ فِی شَأْنٍ ;(رحمان،29) تمام کسانی که در آسمانها و زمین هستند، از او تقاضا میکنند، و او هر روز در شأن و کاری است." مطلبی که در پایان این آیة شریفه آمده است ـ او هر روز در شأن کاری است ـ مؤیّد این مطلب است که خداوند از ازل مشغول فیض بوده و زمانی که خداوند هیچ مخلوقی نداشته باشد، تصوّر نمیشود زیرا اگر فرض کنیم زمانی را که هیچ مخلوقی وجود نداشته است، پس میتوان گفت: خداوند در آن وقت مشغول کار نبوده است، در حالی که قرآن میفرماید: او به طور دائم مشغول کار است.( تفسیر نمونه، آیت اللّه مکارم شیرازی و دیگران، ج 23، ص 144، نشر دارالکتب الاسلامیة. )
moeinm37
12-03-2008, 19:58
معنای خلق از عدم یعنی چه ؟
نخست باید دانست جهان از عدم خلق نشده است بلکه از شیء مادی قبلی آفریده نشده لذا منظور از خلق از عدم به معنای آفرینش ابتدایی و ناوابسته به هر ماده پیشین است به عبارت دیگر آفرینش جهان صرفا مستند به اراده حق تعالی است و نیازمند ماده پیشینی نیست که خداوند جهان را از آن پدید آورد بر خلاف خلاقیت و آفرینش دست ساخت بشری است که حاصل کشف و تغییر صورتها و ترکیب مواد نخستین برای پدید آوردن محصولی نوین است.امام صادق(ع) درباره آفرینش جهان می فرماید: «خداوند از چیزی جهان را نیافریده است نه این که (از هیچ چیز و عدم جهان را آفریده باشد)».این دقت در عبارت نمایانگر احاطه علمی امام صادق(ع) و نشانگر قدرت بی پایان و بی نیازی خداوند در هنگام آفرینش جهان است.«و فی کتاب الاحتجاج للشیخ الطبرسی قال الزندیق لابی عبدالله(ع) من ای شی خلق قال علیه السلام: لا من شی فقال کیف یحیی من لاشی. قال: ان الاشیاء لاتخلوا ان تکون خلقت من شی او من غیر شی فان کانت خلقت؛ از امام صادق(ع) پرسیده شد: جهان از چه چیزی آفریده شده است؟ حضرت فرمودند از چیزی آفریده نشده. پرسیده شد: چگونه خداوند از هیچ چیز زنده می کند. حضرت پاسخ دادند: موجودات یا از چیزی آفریده می شوند و یا از غیر شیء [مادی] آفریده می شوند» (محمد صالح مازندرانی، شرح اصول کافی، ج 3، ص 300 و 301).
moeinm37
12-03-2008, 19:58
با توجه به آیه "أَحْسَنَ کُلَّ شَیْءٍ خَلَقَه" چراخداوند موادمخدر مانند: حشیش، تریاک و... را خلق کرده است؟ آیا فواید دیگری دارند؟
پرسشگر محترم! در پاسخ به چندنکته توجه فرمایید: 1. هیچ موجودی و شیء در ذات خود بد نیست; بلکه بدی نوعی حالت است که در هنگام مقایسه میان دو شیء پدید میآید. بنابراین، خداوند متعال تمام موجودات و اشیأ را به خوبی و نیکویی خلق کرده و نظام آفرینش نظام احسن است; چنان که قرآن کریم میفرماید: "الَّذِیَّ أَحْسَنَ کُلَّ شَیْءٍ خَلَقَهُو وَ بَدَأَ خَلْقَ الاْ نسَـاَنِ مِن طِینٍ ;(سجده،7) او همان کسی است که هر چه را آفرید نیکو آفرید، و آغاز آفرینش انسان را از گل قرار داد." 2. انسان با استفاده از اختیاری که دارد میتواند از مخلوقات ـ اعم از موجودات زنده و غیر زنده (اشیأ) ـ به خوبی و در راستای پیشرفت و رسیدن به مراحل کمال استفاده کند، و همچنین میتواند از مخلوقات در راههای نامشروع خطرناک و مُضر استفاده کند; انسان از اشیایی مثل چاقو، اسلحه، تریاک، حشیش و... میتواند برای خوردن میوه، ذبح حیوانات برقراری عدالت و مقابله با زورگویان، مصارف و تولید دارو و درمان بیماریهای مختلف استفاده کند و نیز میتواند برای قتل، تجاوز، تباه کردن عمر و لذتهای کاذب و غفلتآور استفاده نماید. پس، خلقت خداوند احسن و نیکو است، ولی این انسانها هستند که از مخلوقات در راههای غیر صحیح و ضرر آور سوء استفاده میکنند.(ر.ک: مجموعه آثار، شهید مطهری، ج 1، ص 148ـ212، انتشارات صدرا / تفسیر نمونه، آیت اللّه مکارم شیرازی و دیگران، ج 27، ص 459، ج 2، ص 365، دارالکتب الاسلامیة، تهران.)
moeinm37
12-03-2008, 19:58
خداوند چند گونه آفرینش دارد؟
خداوند، دو گونه آفرینش دارد؛ پدیدآوردن خلقی و امری.گونه نخست از آفرینش، به معنای پدیدآوردن موجودات در ساختار روند طبیعی و معمولی آن می باشد، مانند آفرینش انسان طی مراحل نطفه، علقه، مضغه،... کودکی، نوجوانی، جوانی، پیری و ... . این روند، درباره سایر پدیده های هستی نیز روی داده است.در نوع دوم از پدیدآورندگی؛ یعنی گونه امری آن، در آفرینش برخی از پدیده ها، چنین روندی سپری نشده؛ بلکه پدیدآوردن آنها، ناگهانی و بدون هیچ زمینه ای بوده است، مانند اژدها شدن عصای حضرت موسی(ع)، پدیدآمدن جاده در وسط دریا به منظور عبور یاران حضرت موسی(ع) و ... . در قرآن کریم نیز به این دست از آفرینش الهی اشاره شده است که چند نمونه از آن را یادآور می شویم:« انما امره اذا اراد شیئا ان یقول له کن فیکون(یس، 82)؛ چون به چیزی اراده فرماید، کارش همین بس که می گوید: باش آنگاه (آن چیز بی درنگ) موجود می شود». درباره چگونگی رویداد قیامت نیز می فرماید: « و ما امرالساعه الا کلمح البصر او هو اقرب ان الله علی کل شیئ قدیر(نحل، 77) و کار قیامت، جز مانند یک چشم برهم زدن یا نزدیکتر (از آن) نیست؛ زیرا خداوند بر هر چیزی تواناست».
moeinm37
12-03-2008, 19:58
خداوند متعال قبل از اینکه انسان را بیافریند به چه کاری مشغول بود؟
مخلوقات دو دسته هستند: 1. مخلوقات غیر زمانی مانند مجردات 2. مخلوقات زمانی مانند موجودات مادی . بر این اساس اولا: از آن جا که همه چیز مخلوق خداوند متعال است: "اللَّهُ خَـَـلِقُ کُلِّ شَیْءٍ وَ هُوَ الْوَ َحِدُ الْقَهَّـَرُ; (رعد، 16) خدا آفریننده هر چیزی و او یگانه قهار است". و او منبع فیض است و فیاض بودن از لوازم ذات اوست، پس نمیتوان تصور کرد که خداوند موجود باشد ولی از فیض، عاری و خالی باشد;ثانیا: "زمان" از مخلوقات خدا و جزء عالم هستی است و قبل از خلقت زمان، زمانی وجود ندارد تا بگوییم در آن وقت خداوند مشغول چه کاری بوده است; در نتیجه این پرسش درباره قبل از خلقت عالم هستی، در صورتی درست است که قبل از آفرینش عالم هستی، "زمانی" باشد که خالی از عالم هستی باشد و عالم هستی آفریده نشده باشد; در حالی که چنین فرضی درست نیست پس، طرح پرسش، نسبت به موجودات "غیر زمانی" به کلی منتفی است; و نسبت به موجودات "زمانی" با توجه به مطالب بالا، صحیح نیست!(1) ولی به هر حال، به گونهای که از ظاهر آیات قرآن بر میآید، خداوند همیشه مشغول انجام کاری و یا به اصطلاح "افاضه" بوده است: "کُلَّ یَوْمٍ هُوَ فِی شَأْنٍ ;(الرحمن،29) او هر روز در شأن و کاری است." مقصود از روز ـ یوم ـ که در آیه آمده است، "روز" در برابر "شب" نیست و حتّی مقصود از آن، "زمان" هم نمیباشد، بلکه کلمة یوم در این آیه، کنایه از دوام فیض الهی است;(2) و این سخن با "قدیم" بودن خداوند متعال هیچ منافاتی ندارد، یعنی اگر بگوییم خداوند متعال از ازل دارای فیض بوده، هیچ مشکلی پیش نمیآید، حتی لازم نمیآید که چیز دیگری در ردیف خدای متعال، قدیم باشد تا به اصطلاح، شبهة "تعدد قدما" پیش آید، زیرا معنای سخن ما این نیست که یک شیء مشخص، از ازل با خدا بوده است، بلکه میگوییم صفت فیض دادن از ازل با خدا بوده، هر چند چیزهایی که خدا پدید آورده همواره حادث بودهاند. امّا این که چگونه میشود خداوند قدیم باشد، باید گفت: خدای یکتا، بیهمتا، بی نیاز و... حتماً باید قدیم باشد ـ یعنی از ازل موجود باشد و برای وجود او ابتدایی تصور نشود؛ زیرا اگر فرض کنیم وجود خداوند، آغازی داشته باشد، معنایش آن است که خداوند، پیش از آن آغاز، موجود نبوده، در این هنگام جای این سخن پیش میآید که اگر خداوند معدوم بود و بعد موجود شده، لازم بوده که علّتی او را به وجود بیاورد، زیرا هیچ موجودی نمیتواند بی علّت به وجود آید، و اگر ثابت شود که علّتی او را به وجود آورده میپرسیم که خود آن علّت ـ که خدا را به وجود آورده ـ را چه کسی به وجود آورده است؟ اگر در پاسخ گفته شود او قدیم است، میگوییم: پس به هر حال پذیرفته شد که موجودی "قدیم" باید وجود داشته باشد، و اگر در پاسخ گفته شود که او را علّتی دیگر به وجود آورده، باز ما از آن علّت، میپرسیم که او را چه کسی به وجود آورده و به همین گونه پرسش ادامه مییابد; در نتیجه چون ادامة پرسش باطل است ـ تسلسل باطل است ـ پس به ناچار باید بگوییم قدیمی در جهان موجود است و به نظر ما آن قدیم، خداوند متعال است.
(1)ر.ک: نهایة الحکمة، علامه طباطبایی;، ص 159ـ161 و ص 324ـ326، نشر اسلامی.(2)تفسیر نمونه، آیت اللّه مکارم شیرازی و دیگران، ج 23، ص 141ـ144، نشر دارالکتب الاسلامیة.
moeinm37
12-03-2008, 19:58
چرا در دنیا زشتی و زیبایی درهم آمیخته است و آیا بهتر نبود خداوند تنها زیبائیها را میآفرید؟
تفاوتها در آفرینشخداوند متعال، نظام خلقت را به نحو احسن و کاملترین وجه، خلق کرده است. اقتضای نظام احسن و کامل آن است که در این نظام، «تفاوت»ها به عنوان یک ضرورت باشد. ما در این عالم - که به اقتضای کمال خود، واجد تفاوتهایی است - به یکی میگوییم خوب و دیگری بد. سپس میپرسیم: آن خوب که هست، این بد چرا وجود دارد؟ نمیدانیم که در واقع اگر این بد نبود؛ آن خوب هم نبود مثل یک تابلوی نقاشی که در آن، روشنایی و تاریکی توأم وجود دارد. این تفاوت میان قسمتها است که یک قسمت روشن و یک قسمت تاریک است؛ ولی این تابلو، تابلو بودن و زیبایی و کمال خودش را به همین دارد که روشنیها و تاریکیها، به یکدیگر آمیخته است. اگر به جای تاریکیها، همه روشنی بود، آیا آن وقت تابلو وجود داشت؟ آیا آن وقت زیبایی وجود داشت؟ آیا اگر در دنیا زشتی نبود، زیبایی وجود داشت؟ اگر انسان بد و شقی نبود، انسان خوب و سعید بود؟ آن را که الان ما میگوییم زیبایی و در مقابل آن مات و مبهوت میمانیم و آن را درک و توصیف میکنیم، برای این است که همه جای دنیا آن طور نیست. اگر تمام دنیا یک جور بود و همه انسانها خوب بودند و اگر همه افراد بشر، خصیصه علی بن ابیطالب و پایینتر یک انسان سعید و خوب را میداشتند، دیگر حضرت علی بن ابیطالب و انسانهای وارستهای هم در دنیا قابل شناخت نبودند. پس آنچه که ما آن را خوب و سعید و زیبا مینامیم، زیبایی، سعید و خوب بودنش مدیون همین زشتی زشت، بدی بد و شقاوت شقی است. نگا: توحید، ص 312؛ عدل الهی، صص 163-165
moeinm37
12-03-2008, 19:58
چرا همهء ساخت ها و آن چه را در دنیا هست , به خدا نسبت می دهند؟
آفرینش جهان از آن خدا است و موجود دیگری قادر به آفرینش جهان نیست .آیا می توان تصور کرد غیر از خدا ـ مثلاً ملائکه یا جنّیان یا انسان ها ـ چیزی را خلق کنند; یعنی چیزی را از عدم به وجود آورند؟ انسان می تواند از چیزی , چیز دیگر را به وجود آورد, مثلاً از هستهء درخت خرما با کاشتن درخت خرما به وجود آورد, اما این را خلق و آفرینش نمی گویند. خلق و آفرینش مخصوص خدا است .امیرالمؤمنین (ع)می فرماید: اگر پروردگارت شریکی داشت , رسولان او نیز به سوی تو می آمدند و آثار ملک و قدرتش را می دیدی و افعال و صفاتش را می شناختی , اما او خداوند یکتا است , همان گونه که خویش را توصیف کرده است . هیچ کس در ملک و مملکتش قادربه ضدیّت با او نیست و هرگز از بین نخواهد رفت و همواره بوده و خواهد بود.موجودات جهان بلاواسطه مخلوق ارادهء الهی هستند, مانند ملائکه یا به واسطه . واسطه ها و علت ها مانندموجودات مادی عالَم , از جمله پدر و مادر در تولید نقش دارند, اما آن ها نیز مخلوق عوامل دیگری هستند, که خداقرار داده است . از سوی دیگر قانونی که رَحِم نطفه را به جنین تبدیل می کند, چه کسی قرار داده است ؟ و از سوی دیگر حیاتی که در مادهء جنین نیست , که افاضه کند.
moeinm37
12-03-2008, 19:59
بعد از قیامت خدا چه کاری می خواهد انجام دهد ؟
غایت و مقصود خلق موجودات فیض گیری کامل تمام مخلوقات از مبدا فیض بخش عالم و قرب به او بوده است و زندگی در دنیا مقدمه رسیدن به این مقصود محسوب می شود بنابراین پس از وصول به قیامت پرداختن به اصل فلسفه خلقت موجودات آغاز می گردد و رابطه نزدیک و مورد آرزوی بندگان تازه تحقّق یافته و این به منزله آغاز است نه پایان و اساساً تصور قبل و بعد برای ذات واجب تعالی و طرح این سوال که خداوند در قبل چه می کرد و در بعد از قیامت چه می کند تصوری مادی و ناشی از محصور دانستن خداوند در حصار زمان است و حال آنکه این تقسیمات زمان برای ما، موجودات مادی است و نسبت او به همه زمانها یکسان می باشد . در دعای عدیله می خوانیم : (و هو علی ما هو علیه فی عزصفا ته کان قویاً قبل وجود القدرة و القوة و کان علیماً قبل ایجاد العلم و العلة لم یزل سلطاناً اذلامملکتة و لا مال و لم یزل سبحانا علی جمیع الاحوال )
moeinm37
12-03-2008, 19:59
در مورد چگونگی به وجود آمدن دنیا و اداره کردن آن توسط خداوند سوال داشتم.
خداوند قدیم ذاتی است، به این معنا که «هستی عین ذات اوست و در وجود خود به هیچ چیز نیاز ندارد». و جهان بر اساس دیدگاه فلاسفه قدیم زمانی است؛ یعنی، مسبوق به عدم زمانی نیست، ولی حدوث ذاتی دارد، به این معنا که چون در ذات خود ممکن الوجود است، نیازمند آفریننده و هستی بخش میباشد و خداوند آن را از ازل آفریده است.بنابراین مانعی ندارد که خدا و جهان هر دو ازلی باشند؛ لیکن خداوند ازلی ذاتی و ناوابسته به دیگری است، اما جهان ازلی زمانی و وابسته و متعلق به وجود خداست.نمی توان زمانی را تصور کرد که خداوند متعال در آن زمان خلقی نداشته باشد; یعنی , هر زمانی را که تصور بکنیم , خداوند در آن زمان مخلوقی داشته است ; زیرا خداوند متعال دائم الفیض است و همیشه باید فیض داشته باشد. پس نمی توان زمانی را فرض کرد که خداوند بوده ; ولی فیضی نداشته است . صدرالمتألهین در اسفار می فرماید: ((فالفیض من عندالله باق دائم و العالم متبدل زائل فی کل حین و انما بقاؤه بتوارد الامثال ...; فیض از طرف خداوند متعال دائمی و باقی است )), (اسفار اربعه , صدرالمتائلمین , ج 7, ص 328).در شرح نهایه الحکمه در ذیل این جمله اسفار آمده است : ((و الحاصل انه سلم ان مقتضی وجوب الوجود من جمیع الجهات و دوام فیضه سبحانه عدم تناهی سلسله الحوادث من حیث البداء)), (شرح نهایه الحکمه , مصباح یزدی , ج 2, ص 404). خلاصه این که ملاصدرا قبول کرده که مقتضای واجب الوجود بودن خداوند از جمیع جهات و دائم الفیض بودن او, این است که سلسله حوادث از حیث ابتدا متناهی نباشد)); یعنی , نمی توانیم زمانی را تصور کنیم خداوند در آن زمان خلقی نداشته است . پس فیض و خلق الهی , در آن زمان هم بوده است و سلسله حوادث از نظر زمانی بی آغاز است ; یعنی , مسبوق به عدم در زمان نیست .جابر بن یزید گوید: از امام باقر(ع ) درباره معنای آیه ((افعیینا بالخلق الاول بل هم فی لبس من خلق جدید)), (ق , آیه 15) پرسیدم . آن حضرت فرمود: ((یا جابر تأویل ذلک ان الله عزوجل اذا افنی هذا الخلق و هذا العالم و سکن اهل الجنه الجنه و اهل النار النار جدد الله عالما" غیر هذا العالم و جدد خلقا" من غیر فحوله ولا اناث یعبدونه و یوحدونه ; ای جابر! تأویل آیه این است که خدای عزوجل چون آفریدگان و این جهان را فانی نمود و بهشتیان را در بهشت و دوزخیان را در دوزخ جای داد ; جهانی از نو می آفریند که غیر این عالم است و خلقی را بدون پدر و مادر می آفریند که او را عبادت کنند و موحد باشند)). بعد می فرماید: (( لعلک تری ان الله انما خلق هذا العالم الواحد و تری ان الله لم یخلق بشرا" غیرکم . بلی والله لقد خلق الله الف الف عالم و الف و الف آدم انت فی آخر تلک العوالم و اولئک الآدمیین ; شاید تو می پنداری خداوند فقط همین یک جهان را آفریده است ؟ و معتقدی که خدای عزوجل به جز شما بشری را نیافریده است ؟ به خدا قسم ! همانا خدای - تبارک و تعالی - هزار هزار (یک میلیون ) عالم و هزار هزار آدم آفریده است و تو در آخر آن جهان ها و آن آدمیان می باشی )), (التوحید, صدوق , ص 277 - المیزان , علامه طباطبایی , ج 18, ص 356)
moeinm37
12-03-2008, 19:59
اولین موجودی که خداوند از به وجود آمدن زمین خلق کرد چه بود؟(پ)
بر اساس برخی روایات اولین مخلوق از بین اشیای غیر مادی (روحانیین) عقل بود: "إنّ الله خلق العقل و هو اوّل خلق من الرّوحانیین".[1]پیامبر(ص) به علی(ع) فرمود: "یا علی! إنّ اوّل خلق خلقه الله العقل؛[2] اولین چیزی که خدا آفرید عقل بود".برخی دیگر از روایات اولین مخلوق را نور محمد(ص) دانسته است. علی(ع) فرمود: "کان الله اللوح والقلم و ...؛ اولین مخلوق خدا نور حبیب او محمد(ص) بود. او را قبل از آفرینش آب و عرش و کرسی و آسمان ها و زمین و لوح و قلم و ... آفرید".[3]امام باقر(ع) به جابر جعفی فرمود: "اوّلین مخلوق خدا، پیامبر و ما اهل بیت بودیم که از نور عظمت الهی آفریده شدیم".[4]پیامبر(ص) فرمود: "من و علی نوری بودیم. مدّت ها قبل از این که خداوند عرشش را بیآفریند آفریده شدیم".[5]انسان ها مخصوصاً بهترین آنان محمد(ص) و علی(ع) و اهل بیت او مقصود اصلی و علّت غائی خلقت بقیة اشیا است. شاید این روایات به این مطلب اشاره داشته باشد که صورت و نور محمد و آل محمد اوّلین مخلوق خدا است و به خاطر حقیقت وجودی محمد و ال محمد به طفیل وجود خارجی آنان بقیة اشیا آفریده شد. شاید از روایات قبلی که فرمود: اولین مخلوق خدا عقل بوده، در روایات دیگر که اولین مخلوق، نور بوده است، استفاده شود که مراد عقل کلّ، حضرت ختمی مرتبت، محمد(ص) و آل اویند که واسطة خلق بوده اند. وجود این بزرگواران علّت غایی جمیع مخلوقات است. علامة مجلسی فرمود: اگر به خاطر این بزرگواران نبود خداوند افلاک و غیر آن ها را نمی آفرید. اینان واسطة فیض علوم و معارف بر نفوس و ارواح هستند. در اخبار آمده است که جمیع علوم وحقایق و معارف توسط اینان بر سائر موجودات افاضه می شود.[6]پی نوشت ها : [1] بحارالانوار، ج 57، ص 309 و ج 1، ص 102.[2] همان، ج 77، ص 59.[3] همان، ج 15، ص 27.[4] همان، ص 23.[5] همان، ص 24.[6] بحارالانوار، ج1، ص 103.
moeinm37
12-03-2008, 19:59
به چه دلیل هستی موجودات از خود آنها نیست؟
هیچ موجودی اعم از زمین و آسمان، آب و آفتاب، ستاره، ماه و دیگر موجودات از خود هستی ندارد و هستی به آنها افاضه شده است گواه بر این مطلب است که این موجودات قبلاً نبودهاند یا به این صورت نبودهاند بنابراین، هستی خویش را از خداوند که مبداء هستی است دریافت کردهاند.
moeinm37
12-03-2008, 19:59
چرا آفریدگان موجود بی نهایت (خداوند) بی نهایت نیستند؟ نسبت ما با خدا چیست؟ جزئی از او هستم یا تمام او؟
آفریدگان خداوند (موجود بی نهایت) امکان ندارد بی نهایت باشند، زیرا موجود بی نهایت تنها می تواند یکی باشد. نمی توان بیشتر از یک موجود بی نهایت داشت، چون اگر دو تا موجود بی نهایت داشته باشیم، هر کدام در جایی که دیگری هست، نخواهد بود و از این جهت محدود خواهد بود. به عبارت دیگر: فرض دو موجود بی نهایت، ناهمگونی دارد؛ زیرا هر یک از این دو موجود، محدود به دیگری است، پس هر دو محدود و متناهی خواهند بود. در ضمن ذات معلولیت و ممکن الوجود بودن، متناهی است. معلولیت، عین تناهی است، زیرا وجودش محدود به فیضی است که از جانب دیگری به آن می رسد. فرض معلولیت با عدم تناهی، محال و ناممکن است.اما رابطه موجودات جهان هستی با خداوند: وجود اشیا با مقایسه به وجود خداوند وجود حقیقی نمی باشد، بلکه از قبیل نمود و ظهور است که پیش از آن که خود را نشان بدهد، او را نشان می دهد. از نظر غیر اصیل بودن، نسبت اشیا به ذات حق، نظیر نسبت سایه به جسم است. معمولاً در مشرب فلسفی همان طور که برای سایر اشیا "وجود" اثبات می کنیم، برای او نیز وجودی اثبات می کنیم، با این تفاوت که وجود او قائم به ذات و لایتناهی و ابدی است. اما وجود سایر اشیا قائم به او و ناشی از وی و محدود و حادث است، ولی در حقیقت وجود، تفاوتی میان ذات واجب و سایر اشیا نیست.اما در مشرب ذوقی اهل عرفان و مشرب حکمت متعالیه صدرایی که با برهان تأیید شده، وجود اشیا نسبت به عدم وجود است، ولی نسبت به ذات باری لاوجود است. نسبت به ذات باری از قبیل سایه و صاحب سایه و یا عکس و عاکس است.(1)گاهی اوقات، رابطه خداوند را با موجودات، به رابطة خورشید با نور آن مثال می زنند. نور خورشید، چیزی جدای از خورشید نیست، در حالی که عین آن نیست، یا مانند کف دریا، که کف چیزی جدای از دریا نیست، اما عین آن هم نیست.بنابراین ما مخلوق خداوند هستیم، ولی این جور نیست که قطعه ای خدا جدا شده باشد یا ما خدا باشیم، زیرا ما ممکن الوجود در عین فقر و وابستگی به خدا هستیم اما خدا واجب الوجود در عین غنا و بی نیازی است. ین این دو مغایرت کامل است و هیچ کدام دیگری نمی شود. پی نوشت ها: 1. برای توضیح بیشتر ر.ک: مجموعه آثار استاد مطهری، ج 6، ص 972.
moeinm37
12-03-2008, 20:00
هدف از خلقت آتش چیست؟
هدف از خلقت آتش مانند سایر مواهب مادی این است که انسان از حرارت و نور آن در زندگی روز مرة خود بهره مند شود. خداوند آن قدر به انسان کرامت و شخصیت بخشید که تمام موجودات عالَمِ هستی را مسخّر و در مسیر منافع او قرار داد. آب، آتش، خاک، هوا، آفتاب و ماه، باد و باران، کوه ها و دره ها، جنگل ها و صحراها، درختان، معادن و منابع زیرزمینی، و خلاصه همة این موجودات را به خدمت انسان درآورده تا از مواهبش بهره گیرد و به غفلت نخورد.ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند تا تو نانی به کف آری و به غفلت نخوریقرآن می فرماید: "او (خدا) آن چه در آسمان ها و زمین است، همه را مسخّر شما ساخته، در این نشانه هایی است برای کسانی که می اندیشند".[1]آتش نرم کننده فلزات است. اگر آتش نبود عدة زیادی از سرما از بین می رفتند. در و پنجره و آهن را به وسیلة آتش به قطعه های لازم تقسیم می نمایند.پختن غذا و از بین بردن مواد مخرّب و آب را داغ کردن برای شست و شوی لباس و بدن و ظروف آلوده به میکروب و صدها منافع دیگر هست که بر وجود آتش بار می شود.
[1] جاثیه(45) آیة13.
moeinm37
12-03-2008, 20:00
در حدیث قدسی آمده است : من گنج مخفی بودم و دوست داشتم شناخته شوم ; پس خلق کردم تا شناخته شوم . سؤال این است : خدا چه نیازی داشت شناخته نشود؟
این حدیث در میان عرفا معروف است که : حضرت داوود(ع) علّت و انگیزهء آفرینش جهان را ازحضرت حقّ سؤال کرد و چنین پاسخ شنید: ج 6 ص 517نقل شده است .من گنج پنهانی بودم و خواستم شناخته شوم ; پس آفریدگان را آفریدم تا شناخته شوم .مولوی گوید: [گنج مخفی بُد, زپُرّی چاک کرد خاک را روشن تر از افلاک کرد]این حدیث که بارها در کتب عرفانی ذکر شده , در مقاصد الحسنة, سخاوی , ص 153آمده است .ابن تیمیه و سیوطی آن را حدیث نمی دانند, برای این که هیچ گونه سندی برای آن نیافته اند. نیز آن را درکتاب , چاپ استانبول , ص 62نقل کرده و مجعول و ساختگی دانسته است , اما وی و سیوطی این حدیث را از نظر معنی صحیح دانسته اند. علی قاری می گوید: معنای این حدیث از این آیه به دست می آید:و ما خلقت الجنّ و الانس الاّ لیعبدون . برای این که ابن عباس , عبادت را به معنای معرفت گرفته است .(1)می توان گفت : اساس آفرینش , جمال و زیبایی و عشق به جمال و زیبایی است . ذات حضرت حق , هم معشوق است و هم عاشق , و چون عاشق جمال خویش است , آفرینش را آینهء جمالش گردانید; پس اساس آفرینش و پیدایش جهان , عشق حقّ به جمال خویش و جلوهء جمال خویش است و او معشوق همهء آفرینش است . آفرینش وسیلهء ظهور حقّ و زمینهء معرفت و عشق خلق به معشوق حقیقی است .(2) ولی با توجه به این که سند این حدیث معلوم و مشخص نیست , خود به خود از دائرهء سؤال و پرسش حذف می شود. بنابراین نمی توانیم این سؤال را مطرح کنیم که : چرا خدا نیاز به معرفی خود بود؟ چون این حدیث مورد خدشه است .آن چه که متقن و غیر قابل خدشه است , آیهء شریفهء (3) است که علت اصلی خلقت انسان ها و جنیان را, عبادت و پرستش خدا معرفی کرده , عبادت و پرستش را باعث کمال عبد دانسته است , نه برطرف شدن نیاز خدا. خداوند متعال هیچ گونه نیازی ندارد, بلکه علّت خلق عالم , بالایی ووالایی انسان و به کمال رسیدن او است .من نکردم خلق تا سودی کنم بلکه تا بر بندگان جودی کنمعلامهء طباطبائی دربارهء علّت خلقت انسان فرمود: غرض نهائی از خلقت , حقیقت عبادت است ; یعنی این که بنده از خود و از هر چیز دیگر, ببُرد و به یاد پروردگار باشد و ذکر او را گوید. حقیقت عبادت این است که بنده , خود را در مقام ذلّت و عبودیّت وادارد, تا رو به سوی ربّ آورد. همین معنا, منظور آن مفسری است که عبادت را به تفسیر کرده است . وی می خواهد بگوید: حقیقت عبادت , معرفتی است که از عبادت ظاهری به دست می آید.(4)(پـاورقی 1.سید یحیی یثربی , عرفان نظری , ص 47(پـاورقی 2.همان .(پـاورقی 3.ذاریات (51 آیهء 56(پـاورقی 4.علامه طباطبائی , ترجمهء تفسیر المیزان , ج 18 ص 616
moeinm37
13-03-2008, 08:30
ادیان و مذاهب برای کنترل و رساندن بشر به کمال آمده اند, اکنون سؤال است که فلسفهء این آفرینش چه بوده که انسان آفریده شود و نفس امّاره هم به او داده شود, در نتیجه دچار جنایت و شهوت رانی شود و بعد در این دنیا یا دنیای دیگر محاکمه و مجازات شود؟ حالا گیریم که انسان به کمال هم رسید آخر که چه ؟
برای توضیح و روشن شدن جواب به چند جمله توجه بفرمایید:1 انسان خلق نشده که محاکمه و به جهنم برود;2 تمام عالم از جمله انسان زیبا و به بهترین وجه خلق شده است ;3 رسیدن به کمال و زیبایی ها, مطلوب و پسندیده است ;4 نفس امّارة در وجود انسان خوب و لازم است ;5 خلقت موجودات به اختیار خودشان نبود; یعنی خداوند متعال برای خلقت کرات آسمانی و زمین وموجودات عالم از آنان یا از کسی اجازه نگرفته و همهء موجودات مجبوراً خلق شده اند و به اختیار خودشان نبوده و نمی توانند به عدم برگردند;6 هر چه که موجود شد و پا به عالم وجود گذاشت دارای ارزش وجودی می شود و به عبارت دیگر وجوداز عدم بهتر است , عدم هیچ ارزشی ندارد, اما وجود ارزشمند است ولو مادی فکر کنیم , لذا عقلای عالم وحتی مادّیین بر سر موجودات رقابت و دعوا دارند, مثلاً برای رسیدن به ریاست از هم سبقت می گیرند, برای تهیه ملک و املاک و پول و جاه و مقام سر و دست می شکنند اینان گرچه مادی هم فکر می کنند با این حال آن هارا دارای ارزش می دانند و اگر ارزش مند نبود آن ها را دنبال نمی کردند.از اینها کشف می کنیم که وجود بهتر و ارزشمندتر از عدم است .جناب عالی که می فرمایید: اگر ملک و مال و منالی دارید, ریاستی دارید آیا حاضرید همه ءآن ها را رها کنید و به کسی دیگری بدهید؟ هرگز, چرا؟ زیرا آن ها را برای خود دارای ارزش می دانید یا اگر کسی بیمار شد, به پزشک مراجعه می کند و خود را رها نمی کند تا بیماری او را از پای در آورد, چون وجود خود رادارای ارزش می داند, اما جواب حلّی این است که انسان با اعمال خود می تواند به کمالاتی معنوی دست یابد,مثلاً با احسان به دیگران دارای ویژگی اخلاقی شود و از محسنین و نیکوکاران شود یا با جود و کرم به مردم ,دارای صفت جود شود و با تواضع و فروتنی به درجاتی از اخلاق زیبای الهی و معنوی برسد و خدای متعال انسان های مُحسن و نیکوکار و بخشنده و متواضع را دوست دارد, این گونه انسان ها که به این درجات از کمالات رسیده اند به قرب الهی و رضوان و لقاء او دست می یابند. اینان نه تنها از وجودشان در دنیا هیچ بدی وناخشنودی ندارند و هیچ گونه ظلم و ستمی بر کسی و بر موجودی راه نمی دارند, بلکه در دنیا ارزشمند و دارای اطمینان نفس و راحتی دل می باشند و وقتی که از دنیا رفتند و پا به جهان دیگر گذاردند از نعمت های بی انتهای الهی و زیبایی هایی که همهء مردم در دنیا به دنبالش می دوند, برای آنان آماده است . بنابراین , چرا انسان از این کمالات و وجود و هستی ها بدش بیآید و از آن ناراحت باشد و زبان اعتراض بگشاید.خداوند متعال انسان را برای جهنم خلق نکرده , بلکه او را برای بهشت خلق کرده است و هیچ انسانی هم مجبور نیست که دنبال نفس امّاره برود و دست به جنایت بزند, بنابراین , زمینهء کمالات و ارزش ها در انسان موجود است . پس انسان موجود با ارزشی است و می تواند با ارزش تر شود و به درجات بالا و بالاتر دست بیابد. در روایت آمده : ای انسان ارزش شما بهشت است آن را با غیر آن معاوضه نکنید. و قرآن می فرماید: هذا یوم ینفع الصادقین صدقهم لهم جنّات تجری من تحتها الانهار خالدین فیها ابداً رضی اللّه عنهم و رضوا عنه ذلک الفوز العظیم ;(1) امروز روزی است که راست گویی راست گویان به آنان سود می بخشد برای آنان باغ هایی از بهشت است که نهرها از زیر آن ها می گذرد و جاودانه در آن می مانند هم خداوند از آنان خشنود و هم آنان از خدا خشنود و این رستگاری بزرگ و فوز عظیم است .(پـاورقی 1.مائده (5 آیهء 119
moeinm37
13-03-2008, 08:30
چرا خداوند متعال عده اي را مي آفريند و به دنيا مي آورد,ولي بعد از مدتي مي برد؟ هدفش از آوردن و بردن چيست ؟ اگر از اول نمي آمدند, بهتر نبود؟!
براي پاسخ به اين سؤال لازم است به اين مثال توجه شود:شخصي خانهء بسيار کزچکي دارد و پنجاه نفر را براي مهماني دعوت کرده است و مي خواهد از آن ها در يک اتاق ده نفره پذيرايي کند! عقل سليم حکم مي کندپنجاه نفر را به پنج دستهء ده نفري تقسيم کند و هر دسته اي به نوبت وارد اطاق شوند و غذا بخورند و جاي خود را به ديگري واگذار کنند. در غير اين صورت هيچ کدام نمي توانند دعوت اين شخص را لبيک گويند و از سفره اش استفاده کنند.در علم الهي , حدود مثلاً پانصد ميليارد نفر استعداد حيات و استحقاق آمدن به دنيا را دارند و خدا از آن رو که عادل است , بايد به همهء هستي دهد وآنان را به دنيا بياورد. از طرفي دنيا ظرفيتش محدود است و امکان ندارد همه باهم در آن زندگي کنند و به حيات ادامه بدهند; پس به ناچار بايد به دسته هاي متعددي تقسيم شوند و هر کدام به نوبت بيايند و بروند تا جا براي ديگران فراهم شود و در نتيجه همه بتوانند از سفرهء الهي در دنيا بهره مند گردند.علاوه بر اين , خواه ناخواه روزي انسان , شادابي و طراوت ايّام جواني را ازدست مي دهد و نور چشمانش کم فروغ و قوهء شنوايي اش ضعيف و قامتش خم و پاهايش سست و کم کم زمين گير مي شود. در اين صورت از هر جهت نيازمندديگران مي شود و بايد عده اي از اين گونه افراد پرستاري کنند و آن ها را تر وخشک نمايند; نتيجه اين مي شود که پرستاران از زندگي خود مي مانند و چرخ زندگي آنان از حرکت مي ايستد, لذا حکمت اقتضا مي کند سالمندان و از کارافتاده ها و به طور کلي آن هايي که مزاحم کار ديگران هستند, از جهان کوچ کنند وبه عالم ديگري انتقال يابند, تا هم خود راحت شوند و هم ديگران .بنابراين , دنيا سراي موقت و آخرت جايگاه ابدي است و بشر آمده است چند روزي در دنيا بماند و کار کند و زحمت بکشد و توشهء مناسبي براي جهان ابدي فراهم کند و بدان جا کوچ نمايد.همين سؤال را حضرت موسي از خداوند پرسيد و ذات پروردگار پاسخي به او داده که جناب مولوي آن را به اين صورت بيان کرده است :[گفت موسي اي خداوند حساب نقش کردي , باز چون کردي خرابنر و ماده نقش کردي جان فزاوانگهي ويران کني آن را چرا؟!گفت حق : دانم که پرسش ترا نيست از انکار و غفلت و ز هوي ورنه تأديب و عتابت کردمي بهر اين پرسش تو را آزردميليک مي خواهي که در افعال مابازجويي حکم و سرّ قضاتا از آن واقف کني مرعام را پخته گرداني بدين هر خام را پس بفرمودش خدا اي ذولباب چون بپرسيدي , بيا بشنو جوابموسيا! .... بکار اندر زمين تا تو خود هم وادهي انصاف اين چون که موسي کشت و کشتش شد تمام خوشه هايش يافت خوبي و نظامداس بگرفت و مر آن ها را بريدپس ندا از غيب در گوشش رسيدکه چرا کشتي , کني و پروري چون کمالي يافت , آن را مي بري ؟گفت يارب : ز آن کنم ويران پست که در اين جا دانه هست و کاه هستدانه لايق نيست در انبار کاه کاه در انبار گندم هم تباهنيست حکمت اين دو را آميختن فرق واجب مي کند در بيختن گفت : اين دانش ز که آموختي ؟ نور اين شمع از کجا افروختي ؟گفت : تمييزم تو دادي اي خداگفت : پس تمييز چون نبود مرا؟در خلايق روح هاي پاک هست روح هاي تيرهء گلناک هستاين صدف ها نيست در يک مرتبه در يکي در است و در ديگر شبه واجب است اظهار اين نيک و تباه هم چنان کاظهار گندم ها ز کاه (1)(پـاورقي 1.برداشت از کتاب عدل الهي , استاد مطهري , ص 181
moeinm37
13-03-2008, 08:31
چرا خداوند متعال از ابتدا انسان را آفرید تا او گناه کند و در نتیجه به جهنم برود؟ چرا خداوند انسان را عاری از گناه نیافرید تا او با رضایت و شادمانی و برخورداری از نعمتها زندگی کند؟! اساساً چرا او به جای انسان فرشتگان را برای عبادت خویش نیافرید؟
پرسشگر محترم! در پاسخ توجه به چند نکته لازم است; 1. انسان موجودی مختار است; "إِنَّا خَلَقْنَا الاْ نسَـَنَ مِن نُّطْفَةٍ أَمْشَاجٍ نَّبْتَلِیهِ فَجَعَلْنَـَهُ سَمِیعَا بَصِیرًا # إِنَّا هَدَیْنَـَهُ السَّبِیلَ إِمَّا شَاکِرًا وَ إِمَّا کَفُورًا;(انسان،2و3) ما انسان را از نطفه مختلطی آفریدیم، و او را میآزماییم ]به همین خاطر[ او را شنوا و بینا قرار دادیم # ما راه را به او نشان دادیم، خواه شاکر باشد ]و بپذیرد[ یا کفران کند." بنابراین، میتوان راه هدایت و مستقیم را طی کند و میتواند به گمراهی و ضلالت برود و در نتیجه به گناهان آلوده شود. 2. خداوند متعال انسان را برای گناه کردن نیافرید; بلکه برای آفرینش انسان دو هدف را میتوان تصور کرد: 1. هدف متوسط; از آیات قرآن و روایات اسلامی برمیآید که هدف متوسط خلقت عبادت و بندگی خداست و این مطلب در تمام پدیدههای عالم، ساری و جاری است; "وَ إِن مِّن شَیْءٍ إِلآ یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِی وَ لَـَکِن لآ تَفْقَهُونَ تَسْبِیحَهُم...;(اسرأ،44) همه موجودات، تسبیح خدا میگویند; ولی شما تسبیح آنان را نمیفهمید." قرآن کریم، درباره هدف متوسط در انسان و جن میفرماید: "وَ مَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الاْ نسَ إِلآ لِیَعْبُدُون;(ذاریات،56) من جن و انس را نیافریدم جز برای این که عبادتم کنند." 3. هدف غایی و عالی; این هدف رسیدن به مبدأ و منشأ نور هستی است; یعنی نهایت سیر مخلوقات اوست; "وَ أَنَّ إِلَیَ رَبِّکَ الْمُنتَهَیَ ;(نجم،42) انتهای سیر انسان به سوی خداوند است." "إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّـآ إِلَیْهِ رَ َجِعُون;(بقره،156)...ما از خداییم و به سوی او برمیگردیم." آیات مذکور غایت و نهایت سیر را روشن میکنند; رسیدن به خدا، همان به کمال رسیدن مخلوقات است، پدیدههای هستی وقتی کمال آخر خود را مییابند که به خداوند متعال نزدیک شوند.(ر. ک: معارف قرآن، آیة الله مصباح یزدی، ج 3 ـ 1، ص 155ـ179، مؤسسه در راه حق، قم.) حضرت علیمیفرماید: "بیگمان خدای سبحان دنیا را مقدمهای برای زندگی پس از آن قرار داده و آن را برای مردم، محل آزمایش شمرده تا هرکس که نیکوکارتر است، بشناسد...".(فرهنگ آفتاب، فرهنگ تفصیلی نهج البلاغه، عبدالمجید معادیخواه، ج 1، ص 77، نشر ذره.) بنابراین، انسان برای به تکامل رسیدن خلق شده و به طور کلی آفرینش نیز در راستای همین هدف خلق شده و تکامل و نزدیک شدن به خداوند، همان هدف غایی و نهایی است و چنین هدفی ذاتاً دارای ارزش و بالاتر از آن خوبی یافت نمیشود; و در این راستا انسان میتواند با اختیار و امکاناتی که در خدمت دارد به این هدف برسد و در غیر این صورت کوتاهی و کم همتی از خود انسانها است و دیگر آن که خداوند متعال در خلقت به دنبال منافع خویش نیست، بلکه منفعت و سود خلقت به مخلوق (انسان) برمیگردد; زیرا خداوند متعال ناقص نیست که نیازمند سود و منفعت باشد. من نکردم خلق تا سودی کنم بلکه تا بر بندگان جودی کنمهمان طور که گذشت انسان موجودی مختار و با اراده است. و قرآن کریم به صراحت اختیار انسان را ثابت کرده و میفرماید: "وَقُلِ الْحَقُّ مِن رَّبِّکُمْ فَمَن شَآءَ فَلْیُؤْمِن وَ مَن شَآءَ فَلْیَکْفُر...;(کهف،29) بگو این حق است ]قرآن[ از سوی پروردگارتان! هرکس میخواهد ایمان بیاورد و هرکس میخواهد کافر شود!..." پس سعادت یا شقاوت انسان به دست خودش است، اگر راه کمال و صراط مستقیم را پیمود و رهنمودهای خداوند متعال را گوش داد و عمل کرد، سعادتمند شده و ازنعمتهای او در بهشت رضوان برخوردار میشود و لزومی ندارد که هیچ گونه شک و دودلی و یا تردید به خود راه دهد; بلکه با توکل و ایمان به خداوند متعال و عمل به دستورها و فرمانهای الهی راه راست و رسیدن به کمال نهایی را طی نماید. افزون بر آن چه گذشت، اگر خداوند متعال انسان را مانند سایر موجودات بدون اراده خلق میکرد، آن گاه پیمودن راه کمال و رسیدن به درجات عالی و... ارزش چندانی نداشت; بلکه آن چه نزد خداوند از ارزش بیشتری برخوردار است، به کمال رسیدن و نزدیک شدن به خداوند متعال با وجود مختار بودن دارای ارزش است.(ر. ک: تفسیر نمونه، آیةالله مکارم شیرازی و دیگران، ج 22، ص 393; ج 13، ص 375، دارالکتب الاسلامیه، تهران / انسانشناسی، تدوین مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی، ص 82 ـ 91، انتشارات مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی;، قم.)
moeinm37
13-03-2008, 08:32
من کجای این عالم هستم و آمدن من چه لزومی داشت؟
در پاسخ به این پرسش ابتدا باید به چند نکته توجه کرد:اول آنکه، معنای هدف باید مشخص شود. «هدف برای هر امر و هر راه، نقطهای است که آن راه و امر، به آن ختم میشود».دقت کافی در این نکته، ما را از خطاهای بسیاری ایمنی میبخشد. در طول تاریخ بشر، این خطاها بر سر راه کسانی قرار گرفته است که به معنای صحیح «هدف» نیندیشیده و یا آن را نیافتهاند. از این رو، به غلط آنچه را که لازمه زندگی و یا از اجزاء حیات دنیوی بشر بوده و در مواردی ایدهآل برای بخشی از زندگی به حساب میآمده، هدف برای کل حیات تلقی نمودهاند؛ و با توجه به چگونگی این تلقی و انتخاب، دچار زیان در زندگی یا شکستهای روحی شدهاند. در این باب، میتوان به کسانی اشاره کرد که بهرهمندی از لذتها و شهوتها را هدف دانستهاند؛ در حالی که این تصور غلطی است؛ چرا که آنچه جزء زندگی است نمیتواند هدف زندگی باشد. برای چنین افرادی پس از پایان زندگی، یعنی حیات دنیوی، رسیدن به هدف، هیچ تصویری ندارد. یا کسانی که رسیدن به مدارج عالی علمی را هدف زندگی خود دانستهاند، علاوه بر آنکه ممکن است در رسیدن به این مطلوب ناکام مانده و به دلیل احساس شکست، دید منفی و مأیوسانهای نسبت به زندگی بیابند؛ در صورت موفقیت نیز، پس از پایان زندگی دنیوی، نیل به هدف دیگر برای آنان معنا نخواهد داشت. بنابراین، باید «زندگی» و «هدف از زندگی» از یکدیگر متمایز شوند و آنچه داخل در محدوده زندگی است، هدف زندگی تلقی نشود. به هر صورت، هنگام پرداختن به پرسش از هدف زندگی، باید مافوق حیات طبیعی قرار گیریم؛ تا سراغ آن را در حیات طبیعی محض و شئون آن نگیریم. برای آگاهی بیشتر: عبدالله نصری، تکاپوگر اندیشهها (زندگی، آثار و اندیشههای استاد محمد تقی جعفری)، ص 220.دوم: باید هدف را به درستی بشناسیم. روشن است که متفکران و اندیشمندان بسیاری در همه جوامع با توجه به مکاتب گوناگون در طول تاریخ، هدفهای متفاوتی برای زندگی ترسیم و ارائه کردهاند. امّا این بدان معنا نیست که همه این نظرها درست و همه این هدفها صحیح شناخته و به دیگران شناسانده شده باشد. ضدیّت و یا تناقض بسیاری از این هدفها، نشانگر صحت این مدعا است. بیان یک مثال قدری از اهمیت این نکته پرده بر میدارد.فرض کنید بیماری دارید که نیاز فوری به دارویی خاص دارد. از طرفی، شما میدانید که این دارو تنها در یک داروخانه عرضه میشود؛ امّا شما این داروخانه را نمیشناسید. اکنون درمییابید که دانستن نام یا مشخصات این داروخانه از طرفی و یافتن آدرس آن از طرف دیگر؛ تا چه حد ضروری و جدی است. یعنی، همان قدر که دانستن نام و مشخصات داروخانه برای یافتن دارو مهم است، این که شما از کدام خیابان و به چه شکلی بروید تا به آن داروخانه برسید، اهمیت خواهد داشت. بدون شک اگر نام و آدرس و چگونگی رفتن به داروخانه به صورت اشتباه در اختیار شما قرار گیرد، لطمهای جانسوز و جبرانناپذیر برای شما در پی خواهد آورد. در اولین قدم از جستجو، برای یافتن هدف زندگی و راه رسیدن به آن، پای ما به زنگ خطری برخورد میکند که هر چند تکاندهنده است، برای هوشیاری و دقت بیشتر سودمند خواهد بود. آن زنگ خطر با زبان خود به ما چنین میگوید: «تنها یک بار این راه را خواهی رفت و یک بار زندگی را تجربه خواهی کرد» این اخطار و گوش زد مهم و جدّی، ما را بر آن میدارد که با دقتی متناسب با اهمیت موضوع و موشکافی بسیار، به کاوش بپردازیم و ضریب اطمینان بالایی برای یافته خود دست و پا کنیم.با توجه به نکات مذکور متوجه خواهیم شد که شناخت هدف زندگی، کار آسانی نیست تا در توان ما یا امثال ما که خود برای اولین و آخرین بار از این راه میگذریم، بگنجد. گویی باید دستی از آستین غیب برآید و با انگشت اشارهای، هدف و سمت و سوی آن را به ما بنماید.خوشبختانه و با کمال شعف باید بگوییم این دست برآمده و در تعیین هدف و چگونگی رسیدن به آن، کاری کارستان کرده است. خداوند مهربان که دوست دارد ما سعادتمند و نیک فرجام باشیم و برناتوانی ما در این باب، علیم است؛ حکیمانه و مشفقانه در حالی که به همه جهان هستی احاطه داشته، رمز و راز آن را از آغاز تا انجام میداند؛ هدف زندگی و راه رسیدن به آن را به خوبی و پله پله به ما میآموزد؛ و ما که این را کاملترین و مطمئنترین تعلیم میدانیم، با استفاده از آیات قرآنی یعنی سخن خداوند آن را برای شما باز میگوییم.خداوند متعال در آیات گوناگون این حقیقت را برای ما بازگفته است که همه جهان هستی و از جمله انسان به عالم بالا بازخواهند گشت و فرجام تمامی امور و پایان زندگی به سوی خداوند و از آنِ اوست: «وَ إِلَی اللّهِ عاقِبَةُ الْأُمُورِ؛ و فرجام کارها به سوی اوست»، (لقمان / 22).«وَ إِلَی اللّهِ تُرْجَعُ الْأُمُورُ؛ و [همه] کارها به سوی خدا بازگردانده میشود»، (آل عمران / 109).بر این اساس هدف، غایت، فرجام و آرمانی که اسلام برای بشر تصویر کرده است، فقط خداست و بس. آدمی با جدا شدن از اصل و حقیقت خویش که همان «روح خدا» است، دوباره به سوی خداوند در حرکت است و در واقع تمامی جهان به سوی آن هدف در سیلان و جریانند و ما چه بخواهیم، چه نخواهیم، چه بدانیم و چه ندانیم رو به سوی آن هدف و غایت داریم. هدفی که ماوراء زندگی و عالم مادی بلکه محیط بر عوالم بالاتر، برتر و دیگر است. بنابراین، هدف از زیستن آدمی در این دنیا، بازگشت مختارانه و آزادانه اوست به اصل خویش؛ و این عبارت است از حرکت و صعود و بازگشت به سوی خداوند. به بیان دیگر، انسان تنزل یافته باید تلاش کند تا دوباره خود را پاک گرداند و کمالات از دست رفته، محدود شده و یا زیر حجاب قرار گرفته خود را باز یابد و به حقیقت اصلی خود نائل شده، در موطن حقیقی یعنی قرب حضرت حق فایز گردد.اما چگونگی رسیدن به این هدف و کیفیت این بازگشت را نیز خداوند متعال خود روشن ساخته است. حضرت حق، رسالت تبیین این چگونگی را بر دوش برترین انسانها یعنی انبیاء قرار داده است و در واقع در پرتو پیروی از ایشان و عمل به هدایتها، ارشادات و تعالیم آنان است که آدمی میتواند به اصل خود یعنی حقیقت انسانیت و روح خدا که هدف اصلی، اصیل و اساسی زندگی اوست، دست یازد. به بخشی از آیات خدا در این باب توجه فرمایید: «...فَاتَّقُوا اللّهَ یا أُولِی الْأَلْبابِ الَّذِینَ آمَنُوا قَدْ أَنْزَلَ اللّهُ إِلَیْکُمْ ذِکْراً * رسُولاً یَتْلُوا عَلَیْکُمْ آیاتِ اللّهِ مُبَیِّناتٍ لِیُخْرِجَ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَی النُّورِ...؛ پس ای خردمندانی که ایمان آوردهاید! از خدا بترسید. راستی که خدا سوی شما تذکاری فرو فرستاده است: پیامبری که آیات روشنگر خدا را بر شما تلاوت میکند، تا کسانی را که ایمان آورده و کارهای شایسته کردهاند، از تاریکیها به سوی روشنایی بیرون برد»، (طلاق / 10 ـ 11).این آیات با لحن خاصی این حقیقت را مطرح میکنند که پیامبران آمدهاند تا با دستگیری انسان، او را از تاریکیهایی که به واسطه تنزلش از موطن اصلی خود، در آن افتاده است، خارج ساخته و او را به سوی نور که همان حقیقت انسان و «روح خدا»بودن اوست، ببرند.«یا أَیُّهَا النَّبِیُّ إِنّا أَرْسَلْناکَ شاهِداً وَ مُبَشِّراً وَ نَذِیراً * وَ داعِیاً إِلَی اللّهِ بِإِذْنِهِ وَ سِراجاً مُنِیراً؛ ای پیامبر، ما تو را [به سِمت ]گواه و بشارتگر و هشداردهنده فرستادیم؛ و دعوتکننده به سوی خدا به فرمان او و چراغی تابناک»، (احزاب / 45 ـ 46).این عبارات نیز بخوبی حکایتگر این حقیقت است که بعثت انبیا برای دعوت به سوی حضرت حق است و آنان همچون چراغی تابناک، روشنگر راه آدمی در رسیدن به مقصود و هدف زندگیاند.چون رسید اندر سبا این نور شرق غلغلی افتاد در بلقیس و خلقروح های مرده جمله پر زدند مردگان از گور تن سر بر زدندیکدگر را مژده میدادند، هان نک ندایی میرسد از آسمانزان ندا دینها همی گردند گبز شاخ و برگ دل همی گردند سبزاز سلیمان آن نفس چون نفخ صور مردگان را وا رهانید از قبور(مثنوی / 4/839 ـ 843)ناگفته نماند که قرآن کریم، ایمان و عمل صالح را دو رکن اساسی و دو ره توشه مهم برای رسیدن به هدف حقیقی و اصلی انسان در زندگی تلقی کرده است. از میان آیات بسیار، تنها به چند نمونه اشاره میکنیم: «لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ فِی أَحْسَنِ تَقْوِیمٍ * ثُمَّ رَدَدْناهُ أَسْفَلَ سافِلِینَ * إِلاَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ فَلَهُمْ أَجْرٌ غَیْرُ مَمْنُونٍ؛ براستی انسان را در نیکوترین اعتدال آفریدیم. سپس او را به پستترین [مراتب ]پستی بازگردانیدیم، مگر کسانی را که ایمان آورده و کارهای شایسته کردهاند که پاداشی بیمنت خواهند داشت»، (تین / 4 ـ 6).«إِنَّ الْإِنْسانَ لَفِی خُسْرٍ * إِلاَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ وَ...؛ واقعا انسان دستخوش زیان است، مگر کسانی که ایمان آورده و کارهای شایسته کردهاند»،(عصر / 2 ـ 3).بنابراین، بر اساس آیات قرآن چند امر روشن گشت:اول، هدف زندگی خارج از آن و در پایان راه آن قرار دارد، نه در متن آن.دوم، هدف زندگی رسیدن و بازگشت به حقیقت اصلی خود یعنی «حقیقت انسان» و «روح خدا» است.سوم، خداوند چگونگی و کیفیت رسیدن به این هدف را توسط انبیاء الهی برای ما روشن ساخته است. خداوند در کنار عقل که حجت درونی است و در راه رسیدن به هدف زندگی ما را به کلیاتی رهنمون میکند انبیا و کتب آسمانی را به منظور راهنمایی و معرفی جزئیات این راه و مسیر، فرستاده است. چهارم، ایمان و عمل صالح دو رکن اصلی و مهم برای نیل به هدف حقیقی زندگی تلقی شده است.از همه آنچه به طور فشرده و اجمالی گفتیم، روشن میشود هدف زندگی برای نوجوان، جوان، دانشجو، کارگر، کارمند، پزشک، عارف، هنرمند، معلم، زن، مرد و در یک کلمه «انسان»، یکسان است و البته هر کس به اندازه ایمان و عمل صالح خود که دارد و یا کسب میکند، میتواند به هدف حقیقی زندگی دست یابد. معنی این سخن این است که عارف بودن یا مذهبی بودن، لزوما از هنرمند بودن، یا جوان بودن یا تلاشگر بودن یا پزشک و کارگر و ... بودن جدا نیست؛ بلکه صاحبان هر شغل و هر حرفه و دارندگان هر ذوق و طبعی، میتوانند با شناخت صحیح هدف زندگی و چگونگی رسیدن به آن و به کار بستن اعمال، عقاید، اوصاف و اخلاق بخصوصی و در یک کلام «ایمان و عمل صالح» در سیر به سوی خداوند و بازگشت به حقیقت انسانی شرکت جویند. با این نگاه به هدف زندگی، تلاش در جهت ایمان وعمل صالح هر چند سخت باشد اما بسیار لذت بخش است. او رو به سوی خدا آوردن هر چند دوری برخی از اطرافیان را به دنبال دارد اما بسیار آرامش بخش و آمیخته با انس و لطف است و هجران از این وصال بسیار جانسوز است چنان که عبدالرحمن جامی در شرح این دو بیت از مولانا جلال الدین رومی:بشنو از نی چون حکایت میکند و زجداییها شکایت میکندکز نیستان تا مرا ببریدهاند در نفیرم مرد و زن نالیدهانداین گونه میسراید:حبذا روزی که پیش از روز و شب فارغ از اندوه و آزاد از طربمتحد بودیم با شاه وجود حکم غیریت به کلّی محو بودبود اعیانِ جهان بیچند و چون ز امتیاز علمی و عینی مصوننی به لوح علمشان نقش ثبوت نی ز فیض خوان هستی خورده قوتنی ز حق ممتاز و نی از یکدگر غرقه دریای وحدت سربهسرناگهان در جنبش آمد بحر جود جمله را در خود ز خود بیخود نمودامتیاز علمی آمد در میان بینشان را نشانها شد عیانواجب و ممکن ز هم ممتاز شد رسم و آئین دویی آغاز شدبعد از آن، یک موج دیگر زد محیط سوی ساحل آمد ارواح بسیطموج دیگر زد پدید آمد از آن برزخ جامع میان جسم و جانپیش آن کز زمره اهل حق است نام آن برزخ مثال مطلق استموج دیگر نیز در کار آمده جسم و جسمانی پدیدار آمدهجسم هم گردید طورا بعد طور تا به نوع آخرش افتاده دورنوع آخر آدم است و آدمی گشته محروم از مقام محرمیبر مراتب سرنگون کرده عبور پایه پایه ز اصل خویش افتاده دورگر نگردد باز مسکین زین سفر نیست از وی هیچکس مهجورترنی که آغاز حکایت میکند زین جداییها شکایت میکندامید آنکه خداوند ما و شما و همه جوانان، دانشجویان و انسانهای حقیقتجو را در شناخت هدف زندگی و رسیدن به آن، یاری دهد و ما را از اهل معرفت و نوشندگان شراب وصل گرداند.برای آشنایی بیشتر با مباحث پیش گفته، دو کتاب ذیل واقعا خواندنی است:1. انسان از آغاز تا انجام، علامه سیدمحمدحسین طباطبایی، ترجمه، تحقیق و تعلیقه از صادق لاریجانی، الزهراء، تهران.2. مقالات، استاد محمد شجاعی، سروش، تهران، ج اول.از منابع زیر نیز میتوانید استفاده نمایید:1. فلسفه و هدف زندگی، محمد تقی جعفری.2. زندگی ایدهآل و ایدهآل زندگی، محمد تقی جعفری.3. انسان از دیدگاه اسلام، عبدالله نصری.4. فلسفه و هدف زندگی، زین العابدین قربانی.5. هدف زندگی، شهید مرتضی مطهری.
در مورد شناخت هدف آفرینش، در قالب یک مقدمه و چند نکته و تذکر، به گفتگو می نشینیم:الف) مقدمهتذکر این نکته را به عنوان مقدمه خاطرنشان می سازیم که: «آفرینش» لباس «بوجود آمدن» است که خداوند آن را بر پیکره «نیستی» (عدم) پوشانده و با «بوجود آوردن همه» آنها را از زاویه نیستی به گرمای خورشید هستی منتقل ساخته؛ از این رو «وجود» خود نعمتی است که از آبشار الطاف الهی سرچشمه گرفته و اگر چیزی که امکان و شایستگی آفرینش و به وجود آمدن داشت اما آفریده نمی شد آن وقت جای انتقاد بود. زیرا عقلاً و فطرتاً معلوم است که همیشه «بودن» و «داشتن» بهتر از «نبودن» و «نداشتن» است. آن هم چه وجود و آفرینشی؟ خلقت انسان و تمام آفریده ها که در نقش خدمت گزاران آدمی اند:ابر و باد و مه خورشید و فلک در کارند تا تو نانی به کف آری و به غفلت نخوری!در نتیجه: اعتراض به آفرینش انسان، وجاهت عقلی و فطری ندارد. مثل آنکه: دانشگاهی به گونه رایگان تأسیس شده و بی هیچ چشم داشت در اختیار دانشجویان قرار بگیرد؛ و در عین حال، تنها شرط و خواسته متصدی آن «درس خواندن و انسان زیستن» باشد. روشن است که حکم عقل و فطرت شما و هر منصف دیگر آن است که این تأسیس و به وجود آمدن مرکز دانشگاهی نه تنها «نقمت» و بد اقبالی نیست که «رحمت» و نعمت است؛ و حتی شرط یاد شده نیز چیزی جز صعود بر نردبان ترقی و دست رسیدن به ملکوت انسانیت نیست.از این رو چون «وجود» و بازتابها، قوانین، ابعاد، حالات و سایر امور حاشیه ای اش چیزی جز خیر محض نیست، خدا خود اولین بانی و مبتکر این خیر و خوبی گردیده. به اینگونه که: اسباب تکامل و تعالی انسان (و بلکه هر موجود دیگر را) به تناسب وضع و حالش مقرر نموده و از ارسال پیامبران و امامان(ع) تا پدید آوری نعمتهای تکوینی دیگر، دریغ ننموده.ب) حکمت آفرینش؛ نکته ها و پرسشها1- دانسته شد که حکمت خلقت و آفرینش، هر چه باشد، چیزی جز خیر و خوبی نیست.2- طبق آیات و روایات، تنها یک چیز می تواند عظمت حکمت آفرینش انسان را انعکاس نماید و آن نیز تعبیر «خداگونه شدن انسان» است. خداوند، ما را آفرید تا آینه انعکاس صفات کمال و جمال او باشیم.3- اما چگونه می توان، «خدا گونه» گردیم؟ راه یک چیز است و آن «عبد بودن» آدم هاست.4- و متأسفانه ما ذهنیت صحیح و شیرینی از مفهوم «عبد» و «عبادت» نداریم. زمین وجود انسان، به کویر خار و تیغ تبدیل شده و راه بارور ساختن این زمین زراعی مستعد، زدون خار و خاشاکها از اوست. و این پیرایش همان چیزی است که «عبادت» می نامندش:جان لقمان که گلستان خداست پای جانش خسته خاری چراست؟در این بیت، «روح پاک انسان» (= مزرعه وجود او) به جان لقمان تشبیه شده و چنین تعبیر نموده که هر کداممان، لقمانی هستیم خموش و غافل که پای روح و جانمان، خسته از حرکت است چون آغشته به خارهای نفسانی و شیطانی است، پس «از کف لقمان بر آرید خار»!5- مفهوم «عبادت» فقط در نماز و روزه ... (آنهم این نماز و روزه های غیر عارفانه ما) خلاصه نشده و ابعاد وسیعتری داشته و شامل هر کار (حتی خوردن و خوابیدن ها...) تا توأم با قصد و انگیزه الهی می شود.6- هر چند، «غفلت» مقدمه مرگ است. اما «غفلت از هدف آفرینش» همان «مرگ» است: «حرم در پیش است و حرامی در پس؛ اگر رفتی، بردی و اگر خفتی، مردی»، (سعدی، گلستان، باب 2، حکایت 11)7- اساساً آفرینش (آنهم انسان) برای خداوند، ضروری است. چون وقتی که خدا را توصیف می کنیم باید اذعان داشته باشیم که: خدا یعنی «آن حقیقت حقی که تمام صفات خوب را داراست و هیچ یک از صفات ناشایست در او نیست». و از جمله آنها همان: بخشندگی، مهربانی، روزی دهی، آفرینندگی، نعمت رسانی و ... است؛ و کاملاً روشن است که: این صفات به 2 طرف نیاز دارند. یکی دارنده صفات، و دیگری بهره مند از صفات. چنانچه تا روزی خوری نباشد، روزی دهی معنا پیدا نمی کند. از اینرو نتیجه می گیریم: «مقتضای خداوندگاری، آفریدگاری و خلقت است». یعنی، خواهی یا نخواهی خدا باید بیافریند و گرنه خدا نیست! چه، آفرینش همان تبلور رحمت و نعمت اوست و اگر خدا به خود اکتفاء می کردو کسی را نمی آفرید، بی شک خدایی بخیل یا عاجز بود! مانند آنکه: سخاوتمندی یک ثروتمند خیراندیش وقتی اثبات می شود که پول از جانش جدا کرده و دست به نیکوکاری بزند؛ در غیر اینصورت هم در لقب «سخاوتمندی» اش دروغگو است و هم در نیک اندیشی و نیکوکاری اش (سخاوت). اما نباید از نظر دور داشت که خدا به خلقت ما نیازی نداشت، (همچنانکه آن خیر نیکوکار نیز نیازی به کمک به مستمندان ندارد. همچنان که در تفسیر آیه هود 119 و 118 که می فرماید: «... خداوند مردم را آفرید تا به آنها رحمت نماید» گفته شده: خداوند می خواست از سفره رحمت او بهره بردای شود، از اینرو انسان را افرید تا او نیز کارهایی کند که شایستگی برخورداری از رحمت را بدست آرد تا در نهایت به وی اجازه استفاده از سفره رحمت الهی داده شود (خلقهم لیفعلوا ما یستوجبون به رحمته فیرحمهم) تفسیر صافی، ذیل آیه 56 ذاریات. و شعر زیر نیز اشاره به همین معنی دارد.من نکردم خلق تا سودی کنم بلکه بر بندگان جودی کنم8- زحماتی که انسان در مسیر عبادت (کسب کمال) تحمل می کند، خود رحمت است. زیرا بدست آوردن مجانی کمال، کمال کمتری است از به دست آوردن با زحمت کمال، (همان).9- اگر اعتراض شود که خلقت من، بدون نظر خواهی از خودم بوده و هیچ تمایلی به آن نداشتم! پاسخ می دهیم که:اولاً: اصلاً آدم، قبل از خلقتش وجودی نداشته تا بخواهد موافقت یا مخالفت (که از عوارض وجود است) نماید.ثانیاً: وقتی که اساس خلقت، نوعی رحمت است، در نتیجه نپذیرفتن خلقت، نوعی نخواستن رحمت است، و این نیز صد در صد ناشایست می باشد. مانند کسی که در دریا رو به غرق شدن است و از سویی فریاد می زند که «من راضی نیستم نجاتم دهید!»؛ آیا مقتضای عقل و حکمت، نجات است یا رها کردن؟10- خداوند، از روی بازی و بیهودگی نیافریده و تمام آفرینش را برای انسان آفرید و انسان را برای عبادت، از این رو لازم است پیرامون مفهوم و مصادیق عبادت صحبت شود:هر عامل اجرایی، اهدافی متعدد برای حتی یک کار، در نظر می گیرد: اهداف ابتدایی، متوسط و نهایی. خداوند نیز، یک هدف نهایی دارد و آن «عبادت انسان هاست». اما رسیدن به این هدف، خود به واسطه ها و اهداف میانی وابسته است. و آنگاه که تمام مقدمات و هدف های نهایی انجام شد، یکسری نتایج و فوائد از همان هدف نهایی بدست می آید.اینک باید دید که این اهداف مرحله ای ، از نظر خداوند، کدامند؟ در اینجا از روایتی که توسط حضرت امام صادق(ع) گزارش شده کمک می جوئیم:«جد بزرگوارم حضرت امام سجاد(ع) به یارانش اینچنین خطاب فرمودند: ای مردم! خداوند، بندگانش را به این انگیزه آفرید که نسبت به او «معرفت» و شناخت پیدا کنند؛ که با وجود این آگاهی است که می توانند او را «عبادت» نمایند؛ و آنگاه که به مقام «عبودیت» رسیدند، به مرحله ای می رسند که از عبادت هر آنچه غیر اوست، رهیده شده و نوعی بی نیازی از غیر خدا شاملشان می شود»، (تفسیر نور الثقلین، 5/132؛ و تفسیر صافی، ذیل آیه ذاریات: 56).تا اینجا بدست می آید که هدف میانی خلقت، همان «معرفت به خداست» همچنان که راه نیل به آن، «عبادت» است «ان اعبدونی هذا صراط مستقیم» (یس، آیه 61) و از اثرات و فوائد این نیز، نیل به آن مقامی است که «به جز خدا نبیند» و صد در صد خالص می شود. همان منزلتی که دارنده اش به مقام «کمال انقطاع» یعنی: گسستگی کامل از غیرخدا و قرب به خدا، نائل می گردد. اینک این سؤال مطرح می شود که: وقتی، ثمره بذر معرفت، لقاء الله بوده و میوه او نیز، بریدن از خلق و پیوستن به حق (خدا) است؛ چگونه می توان آن «معرفت» را تحصیل نمود؟پاسخ این پرسش، در ادامه همان روایت آمده:«شخصی که این مراحل و مراتب را از زبان امام سجاد(ع) شنید از ایشان سؤال کرد: فما معرفه الله؟ شناخت خدا چیست؟ آن حضرت نیز فرمودند: معرفه اهل کل زمان امامهم الذی تجب علیهم الطاعه؛ شناخت خدا به این است که مردم هر زمان، امام زمان خود را بشناسند و واجب اطاعت از او رویکرد نمایند»، )(همان تفاسیر)آری! علت اینکه اگر مردم (بویژه جوانان) نسبت به هدف آفرینش، عبادت و حتی خداشناسی انگیزه ندارد این است که از «امام زمانشان» کمترین آگاهی و معرفت نیندوخته اند! به عبارتی: وقتی مزه خداشناسی را می چشیم که «امام شناسی» را پشت سر گذاشته باشیم.در یک کلمه: خدا، جهان را آفرید تا برای انسان باشد. و انسان را آفرید تا ببینده جمال ائمه اطهار(ع) (بعنوان جمال خدا و نماینده او) باشد! بلکه حرف از این هم بالاتر است؛ او آفریدمان تا عاشق باشیم و به مرام محبت آن بزرگواران رو نمائیم. دلیل این گفته، حدیث صحیح و کاملاً معتبر «کساء» است که در آن از قول خدا چنین آمده: «فقال الله - عز وجل - یا ملائکتی و یا سکان سماواتی! انی ما خلقت سماء مبینه و لا ارضا مدحیه و لا قمراً منیراً و لا شمساً مضیئه و لا فلکا یدور و لا بحراً یجری و لا فلکاً یسری الا فی محبه هؤلاء الخمسه ... هم اهل بیت النبوه و معدن الرساله، هم فاطمه و ابوها و بعلها و بنوها؛خداوند چنین می فرماید: ای ملائکه من! و ای کسانیکه در آسمانهایم سکونت دارید! بدانید که من این آسمان برافراشته و زمین هموار و ماه نورافشان و آفتاب درخشنده و مدار فلک ستارگان و این دریای توفنده و کشتی جاری بر آن را نیافریدم مگر به یک انگیزه و هدف!! و آن، محبت و دوست داشتن این پنج نفر است... که آنها اهل و خویشان نبوت و معدن رسالت اند، یعنی فاطمه و پدر فاطمه؛ فاطمه و همسر فاطمه؛ فاطمه و فرزندان فاطمه.»، (حدیث شریف «کساء» به سند صحیح توسط جابر بن عبدالله انصاری و او از حضرت صدیقه شهیده فاطمه زهرا(س) نقل گردیده و در انتهای مفاتیح الجنان ذکر شده).و این حقیقی است که دو مرتبه بر آن تأکید شده: «الا لاجلکم و محبتکم؛ همه را آفریدم فقط بخاطر شما و به خاطر محبت به شما».ملاحظه می فرمائید که اگر بذر محبت و عاشقی فاطمه و پدر و همسر و فرزندان(ع) در قلبمان نهاده شد و آنگاه آنها را شناختیم، به تدریج لقاء خدا حاصل می شود و این عشق آنچنان سر می دواند که از زمین خاکی و خاکیان جدا شده و سرشاخه وجودمان فقط به گرمای خورشید الهی رو می نماید؛ و این نیست مگر بخاطر اثر معجزه آسای عشق پاک و حقیقی به عزیز کرده های خدا (5 تن(ع)) و ارتباطش با عبادت. چرا که از نظر لغت عرب به انسانی «عبد» می گویند که سر تا پا تعلق به مولا و صاحب خود دارد، اراده اش تابع اراده او، و خواستش تابع خواست اوست. چنین کسی در برابر او مالک چیزی نبوده، و در اطاعت او هرگز سستی به خود راه نمی دهد. و به تعبیر دیگر «عبودیت» _ آنگونه که در متون لغت آمده _ اظهار آخرین درجه خضوع در برابر معبود است، و به همین دلیل تنها کسی می تواند معبود باشد که نهایت انعام و اکرام را کرده و او کسی جز خدا نیست. بنابراین عبودیت، نهایت اوج تکامل یک انسان و قرب او به خداست. عبودیت، اطاعت بی قید و شرط و فرمانبرداری در تمام زمینه هاست. و بالاخره عبودیت کامل آن است که انسان جز به معبود واقعی یعنی کمال مطلق نیندیشد، جز در راه او گام بر ندارد، و هر چه غیر اوست فراموش کند، حتی خویشتن را!»، (تفسیر نمونه، آیت الله مکارم شیرازی، 22 / 387). و خود همین حالات، امتحاناتی اند که از رهگذر آن انسان شناخته شده و خود را عملاً به خدا معرفی می کند، (بر اساس آیه ملک 2، مسأله ازمایش و امتحان انسان و ارزیابی کیفیت و چگونگی عمل او، به عنوان یک هدف آفرینش نیز معرفی شده، ر.ک: تفسیر نمونه 22 / 386؛ 24/316).حال که دانستیم رسیدن به هدف خلقت در گرو تحصیل معرفت به پیشوایان معصوم(ع) است، دیگر تکلیف چیستی، چگونگی و ضرورت «عرفان» نیز مشخص می گردد. چه، عرفان همان شناخت چهارده آینه خدانمایی است که نگرش عاشقانه به آنها، محبت و معرفت خدا را بر قلبمان انعکاس می دهد. و دقیقاً از اینروست که در شأن ائمه بزرگوارمان چنین گفته شده که: «ما اهل بیت، وجه الله ایم». یعنی: چونان، چهره که صاحب چهره را معرفی می کند، ما نیز شناساننده خدائیم. و اساساً کسی می تواند عرفان را تجربه کند که به آن بزرگواران رو نماید. به این دلیل که در زیارت جامعه کبیره خطاب به آنها عرض می کنیم: «... من عرف الله بدأ بکم و من وحده قبل عنکم: هر که به درجه عرفان و شناخت خدا رسیده بواسطه شما به این درجه نیل یافته و هر که به مقام توحید و یقین به یکتایی او دست یافته از شما پذیرفته است» (ر.ک: مفاتیح الجنان، زیارت جامعه).مرگ، پایان زندگی و هدف نیستتا وقتی انسان هست، هدف نیز هست. مرگ انسان پایان راه نیست بلکه تازه آغاز کار است؛ کار برداشت خرمن کشت زار دنیایی مان! اما در عین حال، «مرگ بر هم زننده خوشی های شماست و تیره کننده شهوت های شماو دور کننده شما از هدف هایتان. میهمانی است ناخواسته و حریفی است شکست ناپذیر؛ و جنایتکاری و قاتلی است که هیچگاه پیگرد ندارد. هم اکنون دامهایش بر دست و پای شما آویخته و ناراحتی ها و مشکلاتش شما را احاطه نموده و تیرهایش شما را هدف قرار داده... این مرگ است که بر شما تسلط دارد و حملاتش پی در پی در راه است. و صد البته که کمتر ممکن است تیرش به هدف اصابت نکند و ضربه اش کارگر نشود»، (نهج البلاغه، خطبه 230). ولی تکلیف ما نه ترس بی ثمر از مرگ است و نه فراموشی آن. بلکه «با جدیت و کوشش (به انجام وظیفه) بپردازید، و برای این سفر مهیا شده و از دنیا که منزل جمع آوری زاد و توشه اش است، تا می توانید استفاده ها کنید و فریبش را نخورید که او غداری است مکار، (همان)... و همچنین بهترین کمک کار آخرتمان»، (همان). پس نه دست از کار کشیدن نه به دنیا چسبیدن.امام کاظم(ع) می فرمایند: «اعمل لدنیاک کانک تعیش ابداً و اعمل للاخره کانک تموت غدا؛ آنچنان برای دنیاتان کار کنید که گویا همیشه در آن می مانید، و آنچنان برای آخرت تکاپو کنید که گویا همین فردا از دنیا می روید» (من لا یحضره الفقیه، 3/156).اینک که دانستم هدف از آفرینش تکامل و راه آن «عبادت خداست» لازم است تا انواع عبادت را بیان نمائیم:_ خداشناسی (عیون اخبار الرضا(ع)، 1/150/51)_ اندیشیدن در ملکوت آسمانها و زمین (غررالحکم، 1792)_ تفکر در نعمت های خدا (غررالحکم، 1147)_ کسب درآمد حلال (ارشاد القلوب، 203)_ متین و گرم سخن گفتن (غرر، 3421)_ سلام را بلند گفتن (غرر 3421)_ نگاه از روی محبت فرزند به پدر و مادر (تحف العقول، 46)_ «محبت اهل بیت(ع) افضل عبادات است» (محاسن 1/247/462)_ نگاه به عالم (امالی طوسی، 454/1015)_ نگاه به پیشوای عادل (امالی طوسی، 454/1015)_ نگاه دوستانه و با انگیزه الهی به برادر دینی کردن (امالی طوسی، 454/1015)_ حسن ظن به خدا (الدره الباهره، 18)_ آب دادن به مسلمان (تنبیه الخواطر، 1/39/ و ص 65)_ کمک به مرد عیالوار (تنبیه الخواطر، 1/39/ و ص 65)_ عیب پوشی کردن (تنبیه الخواطر، 1/39/ و ص 65)_ کار و تلاش برای کسب درآمد حلال و تأمین فرزندان و زندگی خود (تنبیه الخواطر، 1/39/ و ص 65)_ تفکر درباره خدا و قدرت او (کافی 2/55/3)_ اخلاص (تنبیه الخواطر، 2/19)_ عفت (کافی 2/468/8)_ ترک عادت بد (غرر 2873)_ زهد ورزیدن (غرر 2872)_ یادگیری علوم دینی (خصال 30/104)_ اداء حق مؤمن (اختصاص 30/104)_ سکوت (خصال 35/8)_ روزه (ارشاد القلوب 205)_ خضوع (غرر 10506)نکته ای که در پایان توجه بدان ضروری است این است که کمال یا انحطاط بشر در اثر رفتارهای اختیاری بشر و به تدریج صورت می گیرد و در اثر این کمال یا انحطاط، شخصیت روحی او تجسم پیدا می کند ولی قبل از آن هنوز شکل نیافته بود مانند بذر گلابی و این سخن معقولی نیست که خلاصه این بذر یا شکوفه گلابی چون چند ماه بعد تبدیل به گلابی می شود پس برای چه آن را بکاریم یا آبیاری کنیم بلکه همین الان او را بخوریم، همین طور انسان، هرگونه پاداش یا عذاب متنوع بر شکل گیری آن شخصیت روحی و ویژگی های نفسانی است آن گاه سخن دقیق قرآنی علامه طباطبایی را در بحث تجسم اعمال در نظر داشته باشید که در این صورت پاداش یا عذاب امری بیگانه و خارجی نیست بلکه صورت ملکوتی یا ناسوتی همین اعمال و رفتار و باطن ماست و لذا یکی از اسامی روز قیامت «یوم تبلی السرایر» است. آگاه بودن باغبان به این که این نهال گلابی چند ماه بعد ثمر می دهد مانع از اقدام او به کاشتن آن نخواهد شد. در ضمن مانع رشد طبیعی آن نخواهد شد. خدای متعال آگاه است که ما با علم و اختیار خود چه رفتارهایی را برمی گزینیم آن گاه آن رفتارها در شخصیت ما چه اثری خواهد داشت.مسأله قضا و قدر همان مشیت الهی است که در نظام هستی هر چیز را با محاسبه دقیق و معین به طور قانونمند و سازوار در چارچوب نظام علت و معلول قرار داده است. شناخت صحیح مشیت خداوند و خواست انسان مبتنی برداشتن تصور صحیح از مشیت خداوند در نظام جهان و انسان است. تردیدی نیست که هیچ رخدادی در جهان جز به مشیت خداوند اتفاق نمیافتد. برگی که از درخت ساقط میشود و یا کاری که از انسان سر میزند هر دو به مشیت خداوند است. اما چگونگی جریان مشیت در این دو تفاوت دارد. زیرا انسان تفاوتی عمده و اساسی با دیگر موجودات دارد و آن اینکه دارای اختیار است. به عبارت دیگر خداوند خواسته است که انسان مختار باشد و به اختیار خود بتواند کاری را انجام دهد. بر این اساس اختیار انسان در طول مشیت و قضا و قدر خداوند است. یعنی خداوند خواسته که انسان توان خواستن و انتخاب کردن را داشته باشد. از همینرو اگر شما علتها و عوامل کاری را کاملا فراهم و بر آن اقدام نمودید آن واقعه اتفاق خواهد افتاد. مثلا اگر آتش و بنزین و اکسیژن را در کنار هم قرار دهید قطعا انفجار رخ خواهد داد. این همان نظام متقن و تخلف ناپذیر هستی است. حال زمانی که اسباب و علل کاری را فراهم میسازید و آن کار صورت میپذیرد آیا بدون مشیت الهی صورت گرفته؟ مسلما این چنین نیست ولی مشیت خدا چیزی زاید بر در دسترس قرار دادن همان اسباب و علل و تأثیر بخشی به آن نیست. در مورد انسان هم مشیت او بر آزاد و مختار بودن انسان است. بنابراین فعالیتهای ارادی انسان جبرا از او صادر نمیشود و مستند به خواست آزاد خود اوست. درعین حال به مشیت الهی نیز استناد دارد به این معنا که اگر تکوینا نمیخواست چنین بشود به او آزادی و اختیار نمیداد و مانند دیگر اجزای طبیعی در مسیر واحدی انسان را به حرکت در میآورد. از اینجاست که میبینیم برخلاف پندار برخی از متکلمین و مستشرقین اسلام قائل به مشیت و تقدیر الهی است اما تقدیر به معنایی که گفتیم هرگز مستلزم جبر نیست. برای توضیح این مطلب، به نکات ذیل دقت کنید:الف) خدای سبحان هستی بخش کائنات است و هر چیزی در اصل وجود و گرفتن فیض، به ذات اقدس او وابسته است.ب ) هم چنان که خداوند کائنات را آفریده است، به آنها نیز آگاهی و احاطه علمی دارد «الا یعلم من خلق ؛ ؛ آیا کسی که آفریده است نمیداند؟»، (سوره ملک، آیه 14). یعنی، خدا به دو صورت بر اشیا احاطه دارد: یکی اشراف وجودی، دوم احاطه علمی؛ ولی هیچ یک با اختیار انسان تنافی ندارد. انسان با وصف اختیاری که خداوند به او بخشیده، در قبضه قدرت حق قرار دارد. در این جا اگر انسان از خود اختیاری نداشته باشد، با وصف این که مشیت پروردگار بر انسان مختار قرار گرفته است، در آن صورت مشیت حق درباره انسان نافذ نبوده است. به عبارت دیگر اختیار و آزادی انسان، در طول قدرت پروردگار خواهد بود. بنابراین از جمله اشیایی که در قبضه قدرت حق قرار دارد، «اراده انسان» است؛ ولی نه بدین معنا که اراده از انسان سلب گشته و او مجبور است؛ چون «اراده» ذاتا با اختیار همراه است و معنا ندارد که گفته شود: «به کسی اراده داده شده است، ولی در عین حال آن کس اختیاری از خود ندارد». در این صورت انسان به جبر، مختار و با اراده است.به این شعر زیبا از مولوی دقت کنید:آن یکی بر رفت بالای درخت میفشاند او میوه را دزدانه سختصاحب باغ آمد و گفت ای دنی از خدا شرمت بگو چه میکنی؟گفت از باغ خدا بنده خدا میخورد خرما که حق کردش عطاپس به بستش سخت آندم بر درخت میزدش بر پشت و پهلو چوب سختگفت آخر از خدا شرمی بدار میکشی این بیگنه را زار زارگفت کز چوب خدا این بندهاش میزند بر پشت دیگر بندهاشچوب حق و پشت و پهلو آن او من غلام و آلت فرمان اوگفت توبه کردم از جبر ای عیار اختیار است اختیار است اختیار بنابراین، قدرت مطلقه پروردگار نه تنها باعث جبر نیست، بلکه باعث اختیار و اراده انسان است.یکی از اقسام علل، علتهای قریبه و بعیده است؛ مثلاً نوشته کاغذ معلول حرکت قلم و حرکت قلم معلول حرکت دست و حرکت دست معلول اراده و اراده معلول نفس انسان است و نفس ما نیز معلول ذات احدیت است. در این جا ملاحظه میکنید که همه این علل حقیقی هستند و خدای سبحان نیز علت العلل انجام این رفتار (نوشتن) است.مولوی در تمثیل زیبایی این حقیقت را چنین بیان کرده است:مورکی بر کاغذی دید او قلم گفت با مور دگر این راز همکه عجائب نقشها آن کلک کرد همچو ریحان و چو سوسن زار و وردگفت آن مو را صبح آن پیشهور وین قلم در فعل فرع است و اثرگفت آن مور سیم کزبازو است کاصبع لاغر ز زورش نقش بستهمچنین میرفت بالا تا یکی مهتر موران فطن بود اندکیگفت کز صورت مبینید این هنر کان به خواب و مرگ گردد بیخبرصورت آمد چون لباس و چون عصا جز بعقل و جان نجنبد نقشهابیخبر بود او که آن عقل و .... بی زتقلیب خدا باشد جماد(دیوان مولوی، دفتر چهارم، ص 275)گفتنی است که خدای سبحان هر کاری را از طریق علل و اسباب خودش انجام میدهد.امام صادق(ع)میفرماید: «ابی اللّه ان یجری الاشیاء الا بالاسباب؛ خدای سبحان هر کاری را توسط اسباب ویژه خودش انجام میدهد»، (بحارالانوار، ج 20، ص 90). و در مثال مذکور خداوند از طریق عقل، اراده، بازو و انگشت این نقش را ترسیم میکند. حال نقش «اراده» در این میان چه خواهد بود؟ خداوند از طریق اراده انسان، این نقش را میآفریند. این عمل تحت پوشش و در طول قدرت الهی است و در عین حال از روی اختیار انسان انجام گرفته است؛ چون ملاک در اختیار بودن فعل، وجود «اراده» است. فیض الهی را میتوان نظیر جریان الکتریسیته برای یک دستگاه «رایانه» دانست. از یک طرف اگر جریان الکتریسیته نباشد، همه چیز متوقف است. ولی از طرفی نمیتوان نقش دستگاه رایانه و کاری که انسان با آن انجام میدهد را نادیده گرفت.خدای سبحان به همه انسانها و آنچه انجام دادهاند و یا در حال انجام آن هستند و یا در آینده انجام خواهند داد احاطه علمی دارد؛ ولی نه بدین معنا که چون خدا میداند، ما چه بخواهیم و چه نخواهیم، انجام خواهد شد. خدای سبحان چه چیزی را میداند؟ خداوند میداند که افراد بشر با اراده خود، چه چیزی را انتخاب کردهاند و چه چیزی را انجام میدهند.در این جا علم الهی، نظیر دوربینی است که برای تلویزیونهای مداربسته نصب شده و هر آنچه در مقابل دوربین انجام میگیرد، منعکس میکند. علم الهی نیز همه آنچه هست را نشان میدهد؛ چه از روی جبر، نظیر امور طبیعی یا از روی آزادی و اختیار، نظیر امور انسان.استادی دانشجوی خود را میشناسد و میداند که با وصفی که دارد، در امتحان با نمره عالی موفق خواهد شد، حال آیا این دانستن، اختیار و اراده را از دانشجو سلب میکند؟ دانستن خداوند نیز چنین است.علم الهی به گذشته و آینده یکسان است؛ یعنی، همان گونه که خداوند به رفتار اختیاری انسان در گذشته آگاه است، نسبت به رفتار اختیاری انسان در آینده نیز عالم و آگاه است و همان طور که آگاهی به گذشته با اختیار انسان منافات ندارد، آگاهی نسبت به آینده نیز با اختیار انسان منافات ندارد.در یک گفت و شنودی، خیام سروده است:من می خورم و هر که چو من اهل بود می خوردن من به نزد او سهل بودمیخوردن من حق ز ازل میدانست گر می نخورم علم خدا جهل بودخواجه نصیر طوسی در جواب فرموده است:گفتم که گنه به نزد من سهل بود این کی گوید کسی که او اهل بودعلم ازلی علت عصیان کردن نزد عقلا زغایت جهل بودبرای تفصیل بیشتر ر.ک:«جبر و اختیار»، ص 50 استاد جعفر سبحانی«جبر و اختیار» زینالدین قربانی«جبر و اختیار» محمد تقی جعفری«انسان و سرنوشت» شهید مطهری
moeinm37
13-03-2008, 08:33
خداوند که عالم به همه خفیات است یقیناً می دانسته است که ابلیس به آفرینش آدم اعتراض می کند وسبب گمراهی آدمیان می شود بنابراین آیا نمی شود گفت که خلقیات او بیهوده وشر بوده است ؟
سر منشاء اینگونه سؤالها از آنجا ناشی می شود که نظامی را که خداوند برای حیات انسانها وجنیان از جمله شیطان مقرر فرموده واضح وروشن نیست .مبنای این نظام براین است که انسانها میان راه خیر وشر قرار گیرند وبه سوی هردو دعوت شوند وهیچکدام از این دعوتها بصورت جبری وقهری نباشد که اختیار را ازانسان سلب کند . "یا معشر الجن والانس الم یأتکم رسل منکم یقصّون علیکم آیاتی وینذرونکم لقاء یومکم هذا قالوا شهدنا علی انفسنا وغرتهم الحیوة الدنیا وشهدوا علی انفسهم انهم کانوا کافرین ." (1) ( ای گروه جن وانس آیا برای هدایت شما از جنس خود شما رسولانی نیامد که آیات مرا برای شما بخوانند وشما را از مواجه شدن با این روز سخت محشر بترساند؟آنها با نهایت پشیمانی جواب دهند که ما به جهالت وبدی برخودگواهی می دهیم وزندگانی دنیا آنها را مغرور ساخت ودرآن حال می فهمند وبرخود گواهی دهند که به راه کفر وضلالت می رفتند . )این شواهد نشان می دهد که قرآن وراه دعوت پیامبر اسلام( متعلق به هر دوطایفه جن وانس است وراه خیر وشر وصعود وسقوط باید دربرابر آنها قرار داده شود تا جن وانس بتوانند از میان این دو راه یکی را انتخاب کند . دعوت به هردو سو باید بگونه ای باشد که به سرحد جبر و غلبه نرسد و امکان عدم پذیرش دعوت الهی وجود داشته باشد . وجن و انس در میان فجور وتقوی انتخابگر باشد ، " ونفسٍ وما سوّیها فألهمها فجورها وتقویها " (2)انسان می تواند هریک از این راهها را با لوازمی که دارد انتخاب کند مثلاً رفتن به راه ضلالت و دور شدن از قرب الهی و محروم گشتن از نعمات اخروی و یا انتخاب راه هدایت و در نتیجه قرارگرفتن در معرض بلایا و محنت ها و آزمایشات در دنیا و تحمل آنها .همانگونه که امام (ع) فرمودند : « انسان در پشت حجاب باید قرار بگیرد مثل حجاب شهوت و حجاب خشم و بعد رفع این حجابها و سلوک در این راه برای انسان ممکن باشد و این کمالات از فضایل او شمرده شود ومناسب با انتخاب و سعی وتلاشی که نموده استحقاق جزا وپاداش برای اوثبت شود و یا بالعکس بخاطر سوء انتخاب وفساد وتباهی که براه انداخته است، مجازات گردد . »لذا با اصل اختیار، حیات جن و انس معنا پیدا می کند .مطابق آیه : " فلّله حجة البالغة فلو شاء لهدیکم " (3)( برای خدایتعالی حجتهای بالغی است که اگر می خواست همه شما را هدایت می کرد ).بنابراین این سؤال و سؤالاتی از قبیل اینکه : چرا خداوند کسانی راکه به راه گمراهی وسقوط می رونداصلاً آفرید ؟.... با فهم خوب فلسفه حیات جن و انس تناقض دارد. بنابراین فلسفه زندگی انسان با اختیار معنا پیدا کرده وجزا وپاداش الهی واستحقاق موجودات را معین می کند وعدالت الهی تحقق پیدا میکند وهر چیز درجایگاه خودش قرار می گیرد . وبا اینکه خداوند می داند که ابلیس وبسیاری از انسانها به کدام راه می روند باز راه سقوط وصعود نیز قرار داده شد تا ایشان هریک از دوراه را که می خواهند انتخاب کنند وبروند . در حقیقت خداوند هریک ازراههای حق وباطل را برای رهروانش قرار داده است . " الذی خلق الموت والحیاة لیبلوکم ایکم احسن عملاً" (4) وآیاتی مانند : " ذالک الیوم الحق فمن شاء اتخذ الی ربه سبیلاً " و " اناّ هدیناه السبیل امّا شاکراً وامّا کفوراً " راه را نشان می دهد . وامکان سقوط وصعود در نظام آفرینش است که افراد می توانند جایگاه خودشان را در هستی مشخص کنند .بنابراین اگر خداوند یک راهی را بصورت یکطرفه قرار دهد وفقط انجام اعمال خیرامکان داشته باشد ، اراده وانتخابی تحقق نمی یابد وارسال رسل ، انزال کتب وجزا وپاداش معنا پیدا نمی کند . انسان می تواند آیینه تمام نمای اسماء وصفات الهی از جمله مظهر مغفرت وتوبه پذیری وصفات دیگر باشد وهمه این صفات با وجود قابلیت اختیار در انسان معنا پیدا می کند . واگر اجتماع انسانی نبود خطا ولغزشی که براین اساس پیش می آید ، نبود وخیلی از اسماء الهی مانند عفووغفور بودن خداوند به ظهور نمی رسید . بادرک فلسفه خلقت انسان وجن ، باید گفته شود که خداوند راه سقوط وصعود را برای انسانها قرار داد واز طرف دیگر ، پیامبران وکتب آسمانیش را فرستاد تا جمیع اطلاعات لازم جهت سلوک درراه سعادت واجتناب از لغزشها وسقوط را به آنها ارائه کنند وآنها را از رفتن به راه سقوط نهی کرده وبه راه ثواب وسعادت تشویق کنند . واحد تحقیق وپژوهش
1 ) سوره انعام / آیه 130 2 ) سوره شمس/ آیه 8 3) انعام / آیه 1494) ملک / آیه 2
moeinm37
13-03-2008, 08:33
اینکه میگوییم خداوند علیم و حکیم است، چرا خداوند مخلوقی را خلق کند و بعد خودش بگوید: »اکثرهم لا یعقلون« »اکثرهم لا یشکرون« »قلیل من عبادی الشکور« و... او که به علم ازلی خود میدانست این بنده مطیع نخواهد بود چگونه حکمتش اجازه داد چنین موجودی را خلق کند؟
خداوند حکیم است و جهان خلقت را برای ظهور خلیفةالله خلق کرده است و خلیفةالله انسان کامل است و بقیه تبع هستند و به تناسب زمینهای که دارند از برکت انسان کامل بهرهمند میگردند از جمله اکثریتی که واقعاً تعقل نمیکنند و عقل را حاکم وجود خود قرار نداده و رویهشان شکر نیست، اینان نیز هر کدام به تناسب ظرفیتشان از برکت انسان کامل بهرهمند میگردند و خداوند از ابتدا کسی را برای کافر شدن و جهنمی شدن خلق نکرده است تا خلقت آن فرد قبیح باشد بلکه همه را برای فیض بردن خلق کرده و به همه عقل و فهم و فطرت حقطلب عطا کرده تا به کمک آنها راه رسیدن به فیض کامل را بپیمایند و مقرب گردند و اگر قلیلی به خواست و اراده خود، خود را محروم میکنند، این با علم و حکمت خدا منافات ندارد و آفریدن آنها قبیح نیست زیرا وجود آنها به عنوان جزئی از جهان لازمه خلقت و توأم آن است و خداوند با علم به این که آنان راه باطل را میروند و انتخاب سوء میکنند، آنان را میآفریند. چون خلقت مجموعه به هم پیوسته با خلق آنها همراه است. البته خداوند علاوه بر عقل و فطرت، پیامبران را هم به دعوت آنان میفرستد تا انعام خدا را کامل کند و هیچ جهتی علیه او نباشد و اگر محرومیت و خسرانی هست، از جانب خود آنان باشد.
moeinm37
13-03-2008, 08:33
چرا به دنیا آمده ایم و چرا می میریم؟
اگر شخصی که از او غیبت میشود، شناخته شده باشد، غیبت است، یعنی دو طرف غیبت کننده و کسی که غیبت را میشنوند، شخص را بشناسند. در غیر این صورت غیبتی واقع نمیشود. علمای اخلاق علاوه بر ذکر شرطهای متعدد در تصدیق غیبت مینویسند: "شخص مورد غیبت مشخص باشد چه با ذکر نام و سیار مشخصات یا با اشاره و کنایه، به طوری که شنونده، طرف را بشناسد. پس، اگر کلّی و نامعلوم باشد و یا آن که شنونده او را نشناسد، غیبت محسوب نمیشود".(1)در عین حال بدزبانی و مسخره کردن مردم، مورد مذمت و نکوهش شدید قرآن و معصومین(ع) قرار گرفته است. خداوند میفرماید: "وای بر هر عیب جوی مسخره کننده"(2)مولای متقیان امام علی(ع) فرمود: "آن کس که زیاد سخن میگوید، زیاد اشتباه میکند و آن کس که زیاد اشتباه میکند، حیاءش کم میشود و کسی که حیاءش کم شد، پارسایی اش نقصان میگیرد و کسی که پارسایی اش نقصان گرفت، قلبش میمیرد و کسی که قلبش بمیرد، وارد جهنم میشود".(3)در هر حال پشت سر این و آن حرف زدن و مسخره کردن افراد ناشناس هر چند غیبت محسوب نشود، اما از هرزه گویی جدا نیست.زبان هرزه گو صاحبش را بدنام کرده و عاقبتش را خراب میکند. پی نوشتها:1. محمد رضا مهدوی کنی، اخلاق عملی، ص 141.2. سوره همزه (104) آیه 1.3. نهج البلاغه فیض الاسلام، ص 1240، خطبه 341
moeinm37
13-03-2008, 17:33
اگر هدف فقط پرستش بود، خداوند که موجودات دیگری مانند فرشتگان عبادتگر را آفریده بود، چرا دیگر انسان فتنهگر و سرکش خلق شد؟
این پرسش در حقیقت براساس دو پیش فرض شکل گرفته به این ترتیب که "هدف آفرینش فقط پرستش بوده" و دیگر اینکه "این هدف هم خارج از ذات خدا، وجود داشته باشد". به عنوان مثال: فرض شده که خدا کسی است که نیاز به پرستش دیگران دارد حال که نیاز به پرستش دیگران دارد باید دید چه کسی بهتر پرستش میکند؟ فرشتگان یا انسانها؟!
در پاسخهای قبلی پیشفرضهای این پرسش را از اصل باطل کردیم و گفتیم: هدف آفرینش انسان تنها پرستش نبوده و از طرفی اصلاً هدفی خارج از ذات خدا و نیاز به پرستش وجود ندارد. و بیان شد که خداوند غنی بالذات است و هیچ کمبودی ندارد که بخواهد با پرستش جبران کند و این انسان است که برای تکاملش نیاز به بندگی و پرستش خدا دارد.
اما در مورد علت اینکه چرا خداوند موجودات مختلفی آفرید، چرا برخی را به صورت فرشته و بعضی را به صورت انسان آفریده است؟ باید گفت: ظرفیتهای این موجودات متفاوت است، مثلاً، ظریفت انسانها این است که میتوانند به مقام انسان کامل برسند، میتوانند به جائی برسند که جلوهی حضرت حق بشوند، و به صورت آگاهانه و با اختیار و آزادی که دارند، میتوانند مراحل تکامل و کمال را بپیمایند ومظهر اسماء خداوند بشوند. و عبادت آزادانه و شخص مختار، با عبادتی که فرشته انجام میدهد که اختیار سرپیچی ندارد این دو قابل مقایسه نیست.
چنانچه حکایت شده پیامبر فرمودند: "ضربهی شمشیر امیرالمؤمنین(ع) در روز خندق از عبادت جن و انس برتر است." علت چیست؟! به خاطر اینکه این عبادت، عبادت آزادانه و عبادت با اختیار و آگاهانه است؛ در حالی که فرشته اگر عبادت میکند در حقیقت، از این آزادی برخوردار نیست، زیرا قوهی شهوت و غضب ندارد، راههای انحرافی به رویش بسته است یک راه بیشتر ندارد، و آن عبادت خدا و اطاعت از پروردگار است. و عصمتش هم از اینجا ناشی میشود و تفاوت عصمت فرشته با عصمت پیامبران نیز، در همین جاست که پیامبر، با توجه به اینکه مثلاً قوهی شهوت و غضب دارد و میتواند راه انحرافی برود، ولی با اختیار نمیرود.
بنابراین هر چند برخی از انسانها ممکن است خونریزی کنند و همچنین آلوده به گناه شوند و افرادی مثل صدام و هیتلر در انسانها پیدا شود، ولی آن گلهای سرسبدی که در این اجتماع انسانی پیدا میشوند، انسانهای کاملی مانند پیامبران و امیرالمؤمنین علی(ع) و امثال آنها یک لحظه عبادتشان، گاهی از عبادت تمام فرشتگان برتر است.
پس چنین نیست که خدا:
اولاً: نیازی به پرستش فرشتگان یا غیر فرشتگان داشته باشد تا بگوییم: حالا کدام یک بهتر پرستش میکنند، او را بیافریند.
ثانیاً: سرکشی برخی از افراد، دلیل نمیشود که ما بتوانیم آن انسانهای کامل، و عبادتهای آنها را با دیگران حتی با فرشتگان مقایسه کنیم.
moeinm37
13-03-2008, 17:37
چرا خداوند انسان را کامل نیافرید؟
خداوند برخی از موجودات را به تناسب کاری که برای آنان در نظر گرفته، کامل و بیعیب آفریده است ؛ از جمله این موجودات، فرشتگانند که وجود هر یک از آنها متناسب و هم سنخ با مأموریتی است که حضرت حق از آفرینش آنها در نظر داشته است. ولی خداوند انسان را به گونهای دیگر و در عالم طبیعت آفرید تا با تلاش و مجاهده با نفس، فضایل و ملکات اخلاقی را کسب کرده، پله پله نردبان تکامل و ترقی را طی کند. اگر خداوند انسان را با تمامی ملکات اخلاقی و فضایل نفسانی میآفرید، نمیبایست او را به دار دنیا که دار تکلیف است، میآورد. در صورت تکامل ابتدایی انسان، اوامر و نواهی الهی که برای نایل شدن به مقامات معنوی است، بیمعنا میشد و انزال کتب، ارسال رسل و اوصیا و ائمه اطهار جملگی لغو و بیفایده میگشت. تمامی اینها مقدماتی برای آزمایش انسان است تا با پشت پا زدن به خواستههای نفسانی و نادیده گرفتن تمایلات نفس اماره به مقام خلیفْ اللهی نایل شده، در بهشت برین جای گیرد. اگر انسان کامل میبود، حتی خلقت آسمان و زمین و حیوانات و گیاهان و اشیا که همگی برای بهرهدهی به انسان آفریده شدهاند، بیهوده میبود. در برخی از آیات در باره علت خلقت انسان آمده است: (و هو الذی خلق السموات و الأرض فی ستْ ایام...لیبلوکم أیکم أحسن عملاً...){1}؛ «و اوست کسی که آسمانها و زمین را در شش روز آفرید تا بیازماید عمل کدام یک از شما نیکوتر است». در آیه دیگری در این باره آمده است: (انا جعلنا ما علی الأرض زینْ لها لنبلوکم أیهم أحسن عملاً);{2} «هرچه را در روی زمین است، زینت آن قرار دادیم تا آزمایش کنیم که کدامیک از مردم خوشعملترند». از این آیه به دست میآید که نعمتهای زمینی همگی برای انسان آفریده شده است تا او با بهرهگیری از آنها با انجام اعمال نیک در آزمایشهای الهی سرافراز و پیروز شود و گوی سبقت را در این زمینه از دیگران برباید. در آیه دیگری آمده است: (...فمن کان یرجوا لقأ ربه فلیعمل عملاً صالحاً و لا یشرک بعبادْ ربه أحدا);{3} «پس هر کس به لقای پروردگارش امیدوار است، بایست عمل نیک انجام دهد و در پرستش پروردگارش، کسی را شریک نسازد». از این آیه مشخص میشود که راه رسیدن به لقای الهی، عمل صالح و شرک نورزیدن در عبادت است. در آیه دوم سوره ملک آمده است: (الذی خلق الموت و الحیاْ لیبلوکم أیکم أحسن عملاً)؛ «او که مرگ و زندگی را بیافرید تابیازماید که کدام یک از شمایان عملتان نیکوتر است». یعنی غرض از مرگ و زندگی، عملِ نیکِ بیشتر است که میبایست از انسان سر زند. بدیهی است که اعمال و افعالی که در شرع مقدس اسلام مقرر شده، برای رسیدن به قرب حق و معرفت الهی است. برای همین است که در سوره ذاریات آیه 56 آمده است: (و ماخلقت الجن و الانس الا لیعبدون)؛ «جن و انس را جز برای عبادت خویش نیافریدم». برخی از مفسران گفتهاند که مقصود از «لیعبدون»، «لیعرفون» است؛ یعنی جن و انس را جز برای آن که مرا بشناسند، خلقت نکردم. بر این اساس خلقت موجودات و زمین و آسمان و نعمتهای موجود در آنها همگی برای افراد مکلّف از جن و انس است تا ایشان با اعمال صالح خود و دوری از زشتیها به قرب الهی و معرفت حق نایل گردند. و اگر انسان از روز نخست، کامل آفریده میشد، اساس خلقت بیهوده و آمدن انسان در عالم طبیعت و دار تکلیف، لغو و بیفایده بود.
[1].1. سوره هود، آیه 7/
[2].2. سوره کهف، آیه 7/
[3].3. سوره کهف، آیه 110/
moeinm37
13-03-2008, 17:37
آیا با توجّه به عذاب و کیفر اعمال، باز این نعمتها به نفع بشر است؟ در صورتی که اگر زندگی و حیاتی نبود کیفر و عذابی نبود؟
ما باید تمام آنچه از ناحیه خداست، ارزیابی کنیم و ببینیم خداوند به ما چه داده است و آیا از او جز نیکی سرزده است؟ وقتی در سرنوشت خود اندیشه مینماییم، میبینیم خداوند ما را برای سعادت آفریده و تمام وسایلی که در این راه لازم بوده در اختیار ما گذاشته است. کیفر و عذابی که برای ما به وجود میآید، معلول کارهای بد خود ماست و ما کارهای بدمان را نباید به حساب خدا بگذاریم. آنچه از اوست، لطف و احسان و نعمت است. در برابر، ما سوء استفاده کرده با انجام گناه و معصیّت، استحقاق کیفر و عذاب پیدا میکنیم
moeinm37
13-03-2008, 18:41
با توجه به این که معمای مرگ و حیات برای انسان مجهول باقی مانده، پس هیچ کس هدف از خلقت و زندگی و مرگ را نمی داند. آن چه تعریف کرده و گفته اند و در قرآن به آن اشاره شده، آثار و خواص مرگ و زندگی است. در این مورد توضیح دهید.
نظام و همبستگی جهان آفرینش که هر چیزی از آن چون خدّ و خال و چشم و ابرو به جای خویش نیکو قرار داده شده، این حقیقت را روشن می کند که جهان هستی عبث و بیهوده آفریده نشده و در آفرینش عالَم و آدم هدف و نقشه ای حکیمانه در کار بوده است. از سوی دیگر می دانیم که خدا حکیم است و خدای حکیم، کار بیهوده و عبث انجام نمی دهد. قرآن با قاطعیت می گوید: "ما آسمان و زمین را با هرچه میانشان هست بیهوده نیآفریده ایم".[27]از آن جا که خداوند سرچشمة هستی و خیرات است و بی نیاز مطلق است کمبودی ندارد که بخواهد از رهگذر آفرینش آن را جبران کند. از این رو نمی توان گفت: خداوند سودی از آفرینش عالَم و آدم خواهد برد بلکه به مقتضای بخشندگی که دارد باید جهانی زیبا و کامل بیآفریند. تنها چیزی که در این زمینه منظور بوده یا یکی از اهداف از خلقت بوده، آن است که آدمی از استعدادهای نهفته اش به کمال مطلوب خود نائل شود، در نتیجه جانشین خدا شود. این هدف زندگی و حیات انسان است.امّا هدف از مرگ نیز صعودو ترقی از یک پلّه به پلّة دیگر است. عالم (دنیا) مقدمه و مرحله ای است که باید طی شود تا انسان به مرحلة بعدیِ حیات برسد.بنابراین هدف از خلقت و مردن مشخص است و برای عارفان به دین مجهول و ناشناخته نیست. برای افرادی مانند "صادق هدایت" مجهول و نامفهوم است. افرادی که چشم و گوش و قلب و عقل خود را مختصّ به فهم دنیا می کنند و کاری به دین و خدا و معنویت ندارند و مرگ را پایان زندگی می دانند خواه ناخواه در این فکر فرو می روند که زندگی عبارت است از کار و خورد و خوراک و پوشاک، سپس بیماری و تحمل شدائد و مردن، سپس به این نتیجه می رسند که اصلاً این دنیا چه فائده ای دارد؟ وجود ما به چه هدفی است؟ مخصوصاً اگر زندگی انیان همراه با تحمل بیماری و مشکلات و سختی ها باشد، این افکار بیشتر به ذهن او خطور می کند. امّا کسی که مؤمن است و به خدا و پاداش ایمان دارد و معتقد است که تحمل سختی ها و صبر در برابر شدائد دارای پاداش است و مردن را اوّل زندگی جاوید می داند، به هر چه پیش آید، راضی است. نگاه او به دنیا مانند نگاه به جایگاه مقدسی چون مسجد است و کار و تلاش برای حفظ آبرو و سر و سامان دادن به زندگی و فرزندان را نوعی عبادت می داند. او خواه ناخواه از زندگی در دنیا لذّت می بردو تمامی ناملایمات را با صبر و بردباری و عقل و درایت پشت سر می گذارد.
[27] زین العابدین قربانی، فلسفة آفرینش انسان، ص 87.
moeinm37
13-03-2008, 18:41
خداوند که می دانسته اگر انسان را بیافریند، روی زمین ظلم و فساد می کند، پس چرا او را آفرید؟
هدف خدا از خلقت انسان این نبود که انسان روی زمین ظلم و فساد بکند، بلکه هدفش عبادت و پرستش و اطاعت از دستور خدا بود، تا انسان در سایة اطاعت و پرستش، به کمالات بالا دست یابد و به قُرب الهی برسد: "ما خلقت الجن و الانس الاّ لیعبدون؛ جن و انس را نیافریدیم مگر برای این که عبادت و پرستش خدا بکنند".[1]از طرفی چون انسان دارای غرائز مختلف است که تمامی غرائز برای زندگی کردن و به تعالی رسیدن لازم است، ولی گاهی در اثر خودسری ها و طغیان ها به بیراهه می رود و از آن چه که خداوند در وجود انسان، خوب و لازم آفریده، سوء استفاده می کند، در نتیجه ظلم و فساد ایجاد می شود.فرشتگان همین سؤال را از خدا پرسیدند، وقتی خدا به ملائکه فرمود: می خواهم در زمین جانشین بیآفرینم؛[2] ملائکه گفتند: آیا می خواهی کسانی را خلق کنی که روی زمین فساد می کنند و همدیگر را می کشند. ما تو را تسبیح می گوییم و تقدیس می کنیم. خداوند در جواب فرمود: چیزهایی می دانم که نمی دانید.خدا موجودی آفرید که گُل سر سبد عالَم هستی محسوب می شود، به خاطر زمینه هایی که در وجود او نهاد. و آیة "و علّم آدم الاسماءَ کلّها؛ خداوند به آدم تمامی اسما را آموخت"، شاید به این معنا باشد که خداوند زمینة رشد و تکامل را در وجود انسان قرار داد. وی با این زمینه می تواند به حقایقی از عالَم دست یابد. بشر امروز توانسته است در اثر علم و آگاهی و تجربه به مراحلی برسد که هیچ موجود دیگری این قدرت را ندارد.بنابراین خلقت آدم با دارا بودن زمینه های کمال و ترقّی بد نیست، گرچه برخی انسان ها از این زمینه ها سوء استفاده می کنند، امّا سوء استفاده دلیل نمی شود که خدا از اصل خلقت آن ها خودداری کند، همان طوری که خداوند درختان را آفرید که فوائد بسیار دارد، امّا گاهی در اثر آتش سوزی باعث تخریب محیط زیست می شود. همین طور دریا و آب که بسیار خوب است گرچه گاهی عامل فساد می شود.[3][1] ذاریات (51) آیة 56.[2] بقره (2) آیة 30.[3] تفسیر نمونه، ج 22، ص 392 و ج 1، ص 178، با تلخیص.
moeinm37
13-03-2008, 18:41
خداوند چه نیازی داشت که فرشتگان، انسان و جهان را آفرید؟
خداوند بی نیاز مطلق است و هیچ گونه نیاز و احتیاجی در ساحت قدسش تصور ندارد. هدف از خلقت موجودات این است که آن ها را به کمال برساند، زیرا خدا "فیّاض علی الاطلاق" می باشد و مقتضای فیضش این است که هر آن چه امکان وجود دارد و می تواند فیضی را از خداوند دریافت کند، آن را بیافریند، و به سوی کمالش هدایت نماید.عقل انسان در بعضی موارد به صدور حکمی قطعی ناچار می شود. نه این که نیرویی از بیرون وی را اجبار می کند، بلکه بدین معنی که عقل حساب می کند و می یابد که در مقابل واقعیت باید تسلیم شود و حق را بپذیرد. در واقع عقل واقع را کشف می کند و می پذیرد. مثلاً وقتی دو با دو را جمع می کنیم، حاصل جمع چهار است و غیر از این نمی توانیم بگوییم. در فلسفه آفرینشِ موجودات، یک فرد خداشناس حکم می کند و می پذیرد که موجودات آفریده شده اند تا به کمال برسند، زیرا از نظر او خداوند حکیم است و در تمام کارهایش هدف دارد. هدف از آفرینش یا سود بردن خداوند است یا نفع رساندن به مخلوقات. سود بردن خداوند محال است، چون لازمه اش این است که خدا محتاج باشد، چون سود بردن یعنی نیازی را برطرف کردن و موجود نیازمند، محال است خدا باشد. در این صورت عقل حکم می کند که هدف آفرینش سود رساندن به مخلوقات است که از عدم بیرون آورده و وجودشان بخشد و ابزار نیل به کمال نهایی را به هر موجودی عنایت فرماید. پس هدف از خلقت این است که موجودات به کمال برسند و از نعمت های بی پایان الهی بهره مند شوند.از طرفی انسان موجودی است دارای اختیار و آزادی و کمالاتش را با انتخاب و فعل اختیاری خود می تواند به دست آورد. اما این که کدام یک از افعالاختیاری انسان در مسیر کمال وی است، این را به تمام و کمال، عقل قادر به کشفش نیست. از این رو خداوند نعمت را تمام کرده و با فرستادن پیامبران راه کمال را به بشر نشان داده و آن عبارت است از تسلیم در برابر خدا و عبادت ذات اقدس احدیت.خدا در این زمینه می فرماید: "من جن و انس را نیافریدم جز برای این که عبادتم کنند. هر گز از آن ها روزی نمی خواهم و نمی خواهم مرا اطعام کنند. خداوند روزی دهنده و صاحب قوت و قدرت است".[2]در این آیه خداوند هدف از خلقت و راه کمال را بیان فرموده و هم این که او بی نیاز مطلق است و تمام سود عبادت به بنده می رسد.در روایات اسلامی پیشوایان دینی تأکیده کرده اند که هدف از خلقت انسان سود رساندن به این اعجوبة خلقت می باشد. امام علی(ع) فرمود: "خداوند با دینش شما را اکرام کرده و شما را خلق کرده تا عبادتش کنید".[3]اعطای دین خدا نهایت اکرام به انسان است، چنان که استعداد پرستش نیز از افتخارات انسان است.امام صادق(ع) فرمود: "خداوند خلقش را بیهوده خلق نکرد و آن ها را بی هدف رها نکرد، بلکه آن ها را آفرید تا قدرتش را اظهار کند و به طاعتش مکلف شان کند که بدین وسیله مستوجب رضوان الهی بشوند و خلق شان نکرد که سودی ببرد و یا به وسیلة آن ها ضرری از خودش دفع کند، بلکه وجودشان آورد تا نفع شان برساند و به نعمت ابدی نائل شان نماید".[4]
[2]ذاریات (51) آیة 56 _ 58.[3]محمدی ری شهری، میزان الحکمه، ج 1، ص 223، شمارة 1557.[4]همان، شمارة 1564.
moeinm37
13-03-2008, 18:42
آیا انسان به وجود آمده که فقط خدا را عبادت کند، زندگی کند، حرص بخورد، کار کند، مریض شود، جان بکند، پول به دست آورد و بعد پیر شود، پول خرج کند تا دوباره سلامت خود را به دست آورد؟
یکی از مخلوقات این جهان انسان است و او موجودی است که اگر بخواهد به کمال برسد، باید در دنیا زندگی کند و زحمات و رنج ها را تحمل کند، تا پس از سپری نمودن زندگی دنیا به زندگی همیشگی پر نعمت بهشتی و یا به زندگی دردآور جهنمی برسد. اوّلی برای مؤمنان و دومی برای کفار و مجرمان است.اگر زندگی انسان منحصر به دنیا بود، تحمل ناملایمات ارزش نداشت و واقعاً بی معنا بود. که آدمی برای زندگی چند روزه حرص بخورد، پول در بیاورد، کار کند، زحمت بکشد و مرتب یکی زندگی تکراری پر زحمت را ادامه دهد و در آخر هم بیفتد و بمیرد، ولی وقتی ما معتقدیم (و واقعیت همین است) انسان موجود ابدی است و مرگ پایان زندگی وی نمی باشد، بلکه زندگی واقعی پس از مرگ شروع می شود. از طرفی معتقدیم که سعادت شقاوت و خوش بختی و بدبختی جهان پس از مرگ کاملاً بستگی دارد به چگونگی زندگی در دنیا. اگر انسان خداپرست باشد و گفته های او را به کار بندد، هم دنیایش آباد می شود و هم در آخرت به یک زندگی پر از نعمت می رسد. اگر از دستور الهی و پیامبران خدا پیروی ننماید، پس از ورود به عالم آخرت، با جهنمی سوزان روبه رو خواهد شد. قرآن می فرماید: "هر کس به اندازه ذره ای نیکی کرده باشد، آن را (در قیامت) می بیند و هر کس به اندازه ذرّه ای کار بد کرده باشد، آن را میبیند".
moeinm37
13-03-2008, 18:42
چرا خداوند انسانها را آفریده است تا در این دنیا عذاب بکشند؟
برای پاسخ به این سؤال باید موارد ذیل به دقت بررسی شود: 1- فلسفه و هدف خلقت انسان، 2- معنای عذاب و بررسی ماهیت عذاب، راز آفرینش انسانخدا در قرآن کریم موارد چندی را به عنوان فلسفه خلقت انسان ذکر نموده است که به چند مورد اشاره میشود:1- هدف آفرینش عبادت است: "جن و انس را جز برای عبادتم نیافریدیم".(1)2- خلافت و جانشینی: "من بر آنم که در زمین خلیفه و جانشین قرار دهم".(2)3- وراثت زمین: " خدا به کسانی از شما که ایمان آورده و کارهای شایسته کردهاند، وعده کرده است که در زمین جانشینشان کند".(3)4- یاوری دین خدا: "ای کسانی که ایمان آوردهاید، یاران خدا باشید".(4)5- آباد کردن زمین: "او شما را در زمین پدید آورد و آباد کردن آن را به شما سپرد".(5)با توجه به این آیات، هدف الهی از خلقت انسانها، بهره برداری انسانها از نعمتهای عالم و استفاده از آنها جهت رسیدن به کمال و خوشبختی است. عبادتی که در آیه شریف ذکر شده نیز چیزی جز شکوفا شدن استعدادهای انسانی و به کمال رسیدن کمال انسان نیست.حال که روشن شد خدا انسانها را برای هدفی بس عظیم آفریده است و عذاب دیدن و عذاب کشیدن هدف خلقت نیست، به قسمت دوم سؤال میپردازیم. در این زمینه باید گفت: اگر مراد شما از عذاب، درد و رنجهای زندگی دنیوی و مصائب و زشتیها است، باید عرض شود که بلاها و مصیبتها که لازمه زندگی مادی است، به جهات گوناگونی بر انسان نازل میشود که نباید همه را از یک کاسه کرد و از یک جهت به آنها نظر نمود، بلکه دارای جهات متعددی میباشد.بعضی از بلاها در اثر اعمال انسانها است و نتیجه مستقیم اعمال سوء است. خدا میفرماید: "هر مصیبتی به شما میرسد، به خاطر اعمالی است که انجام دادهاید و بسیاری را نیز عفو میکند".(6) از سوی دیگر بلا و مصیبت، عامل مؤثری برای آزمایش و امتحان انسان میباشد و بلاها برای انسان هایی که مقاومت کرده و در مقابل مشکلات خم به ابرو نمیآورند، بسان آزمایشگاهی است که انسان ساز است که باعث شکوفایی استعدادهای عالی میشود، همانند سنگ معدنی که در کورهها پخته و حرارت دیده میشود که فلز خالص به دست آید.البته برای افرادی که در مقابل مصائب نمیتوانند از خود تحمل نشان داده و از آنها استفاده مثبت کنند، ضرر و زیان خواهد بود.خدا میفرماید: "حتماً شما را با اندکی از ترس، گرسنگی و آفت در مالها و جانها و میوهها میآزماییم و مردان صبور و با استقامت را مژده بده".(7)امام صادق(ع) فرمود: "خدا زمانی که بندهای را دوست بدارد، او را در دریای شدائد غوطه ور میسازد".(8)از جمله آثار بلایا، میتوان به اثر تربیتی اشاره نمود. سختیها، هم تربیت کننده فرد و هم بیدار کننده ملتها است. سختی بیدار کننده و هوشیار سازنده انسانهای خفته و تحریک کننده عزمها و ارادهها است.(9)پی نوشتها: 1. ذاریات آیه 56.2. بقره آیه 30. 3. نور آیه 55.4. صفا آیه 12.5. هود آیه 60.6. شوری آیه 30.7. بقره آیه 155.8. علامّه مجلسی، بحارالانوار، ج 15، جزء اوّل، ص 55(چاپ کمپانی).9. شهید مطهری، مجموعه آثار، ج1، عدل الهی، ص 180.
moeinm37
13-03-2008, 18:42
علت اصلی آفرینش انسان ها و لذت و خوشی ها و سپس تلخی مرگ برای چیست؟
در ابتدا این سؤال را مطرح می کنیم که آیا خلقت انسان در دنیا، اصلی است و مقدّمی؛ یعنی آمدن به دنیا خود به خود اصالت دارد؟ یا این که آمدن به دنیا مقدمه برای رفتن به جهان دیگری است، به این معنا که ماندن انسان در دنیا موقت است؟در جواب پرسش بعضی می گویند: دنیا نسبت به جهان دیگر مانند رَحِمی است که در آن اندام ها و دستگاه های روانی انسان ساخته می شود و او را برای زندگی دیگر آماده می سازد. دنیا هم برای بشر نسبت به آخرت مرحلة آمادگی و تکمیل است. دنیا نسبت به آخرت نظیر دورة مدرسه و دانشگاه است. دنیا محل آمادگی برای جهانی وسیع تر و کامل تر است . قرآن جهان آخرت را "جهان بازگشت به سوی خدا" تعبیر کرده است : "انّا للّه و انّا الیه راجعون"(1) و "افحسبتم انما خلقناکم عبثاً و انّکم الینا لا ترجعون".(2)جهان آخرت، جهان "رجعت به سوی خدا" است . دنیا محل "کشت" است و آخرت محلّ "برداشت" و مرگ پایان زندگی و حیات نیست، بلکه انتقال از مرحله ای به مرحلة کامل تر است. دنیا آزمایشگاه نیکوکاری بشراست. دنیا محلّ بروز و نمایان ساختن و به علیّت آوردن استعدادهای بشر است: "الذی خلق الموت و الحیاة لیبلوکم ایّکم احسنُ عملاً؛(3) خداوند مرگ و زندگی را آفرید تا بیازماید کدام یک از شما درست کارترید".ناصر خسرو خطاب به جهان می گوید:(4)جهانا! چه در خورد و بایستــه ای اگــر چند با کس نپایستـه ایبه ظاهر چو در دیده خَس، ناخوشی به باطن چو دو دیده بایسته ایاگــر بسته ای را گهــی بشکنــی شکستــی بسی نیز هم بسته ایچــو آلوده بیندت آلوده ای ولیکن ســوی شــستگــان شسته ای کســی کو تـو را می نکوهش کند بگویش: هنـــوزم ندانستــه ایدنیا زمینه ساز تکامل و رشد جنبه های انسانی است و محلّ آزمایش و کمال و رسیدن به مقامات عالیة ملکوتی است: مولوی گفته:حملــة دیگر بمیرم از بشــر تا بر آرم از ملایک بال و پروز ملک هم بایدم جستن زجو کل شـــی هالک الاّ وجهُه(5)شاید مراد ایشان مضمون کلام خدا باشد: "انا للّه و انا الیه راجعون؛ ما برای خدا هستیم و به سوی او بازگشت می کنیم".(6) نظریة دیگر دربارة دنیا، نظریة مادی گراها است که اصالت را به حُسن ظاهری می دهند و عالم ماورای این عالم را قبول ندارند و می گویند دنیا خود به خود اصالت دارد و برای خود است؛ از این جهت در هدف دار بودن دنیا و این که اصلاً چرا دنیا هست و ما برای چه آمده ایم و چرا می میریم، دچار شک و تردید هستند و پاسخی برای این مشکل نمی یابند. تا برایشان مشکلی پیش می آید و دچار سختی و ناراحتی می شوند، به دنیا وروزگار نسبت می دهند.این گونه افراد که با این تفکرات از مرگ می ترسند، به پوچی گرایی می رسند، یادست به خودکشی می زنند و جهان را بی هدف می پندارند.سختی ها و مشکلات برای آن ها غیر قابل تحمل است و به همه چیز بدبین هستند.
گر آمدنم به خود بُدی نامدمی ورنیز شدن بمن بُدن کی شدمی ؟به زآن نبدی که اندرین دیر خواب نه آمدمی نه شرمی نه بُدُمی
چون حاصل آدمی در این شورستان جز خوردن غصه نیست تا کندن جانخرّم دل آن که زین جهان زود برفت و آسوده کسی که خود نیامد به جهان
بر شاخ امید اگر بری یافتمی هم رشتهء خویش را سری یافتمی تا چند به تنگنای زندان وجودای کاش سوی عدم رهی یافتمی (7)این گونه افراد که با این تفکرات از مرگ می ترسند, به پوچی گرایی می رسند, یا دست به خودکشی می زنند وجهان را بی هدف می پندارند. سختی ها و مشکلات برای آنها غیر قابل تحمل است و به همه چیز بدبین اند و به روزگار بد می گویند.حال باید بگوییم : از دیدگاه قرآن هدف از خلقت، شناخت خدا و اطاعت و عبادت او بوده که در سایة این شناخت و اطاعت و عبادت، انسان به کمال مطلوب برسد و لیاقت جانشینی خدا و خلافت الهی روی زمین را پیدا کند (و ما خلقت الجنّ والانس الاّ لیعبدون.(8)پاسخ هایی که برخی به مسئلة مرگ داده اند چنین است:در علم الهی، میلیاردها انسان استعداد و قابلیت حیات و آمدن به دنیا را داشتند و دارند. چون خداوند عادل است و فیاض مطلق، باید همه را به دنیا بیاورد.از طرف دیگر دنیا ظرفیت و گنجایش همة آدمیان را یک جا ندارد. از این جهت عقل حکم می کند عده ای بیایند و گروهی بروند تا جای خود را به دیگران بدهند. همچنان که میان ما رسم است اگرکسی صد نفر را به میهمانی دعوت کند، ولی خانه اش گنجایش بیش از سی نفر را نداشته باشد، عده ای ابتدا وارد می شوند و بعد از صرف غذا، آن جا را ترک می کنند و جای خود را به دیگران واگذار می نمایند.2ـ جسم انسان مانند سایر موجودات طبیعی، روزی طراوت و شادابی خود را از دست داده و افسرده و پژمرده می شود و بالاخره روزی در اثر ناتوانی زمین گیر می شود. اگر مرگ نباشد، خود و خانواده اش در رنج و مشقت وگرفتاری می افتند. با این حال مرگ چیز بدی نیست، بلکه یکی از نعمت های بزرگ الهی خواهد بود.3ـ از ابتدا ما را برای زندگیِ همیشگی در دنیا نیافریده اند، چون دنیا با رنج و غم و بلا و گرفتاری عجین شده است و حکمت الهی اقتضا نمی کند انسان همیشه در رنج و عذاب باشد.جایگاه همیشگی ما جهان آخرت است که در آن جا بهشتیان هیچ گونه غم و غصه و رنجی ندارند.دنیا به منزلة کشتزاری است که آمدیم در آن کشت کنیم و محصولش را در آخرت بچینیم و استفاده کنیم.پیامبر اکرم(ص) فرمود: "الّدنیا مزرعة الاءخرة".(9) 4ـ تقریباً همین سؤال را حضرت موسی از خداوند کرده و پاسخ شنیده است . مولوی در مثنوی می گوید: گفــت موسی: ای خداوند حساب! نقش کردی، باز چون کردی خراب؟نــر و ماده نقش کــردی جان فـزا وانگهـــی ویران کنی آن را چــرا؟گفت حق: دانم که این پرسش تو را نیســت از انکار و غفلت و ز هوی ورنــه تــأدیب و عتــابت کردمی بهــر این پرســش تو را آزردمـیپس بفــرمودش خدا ای ذولبــاب چون بپرسیدی بیا بشنـــو جــوابمــوسیــا تخمی بکار اندر زمیـن تا تو خود هم وادهی انصـــاف اینچونکه موسی کشت و کشتش شدتمام خوشه هایش یافــت خوبی و نظـامداس بگرفــت و مرآن هــا را برید پس نــدا از غیب در گوشش رسیدکــه چرا کِشتــی کُنــی و پروری چون کمــالی یافت , آن را می بُری؟گفت یا رب زان کنم ویـران و پست که در اینجــا دانه هست و کاه هستنیســت حکمــت این دو را آمیختن فــرق واجب مــی کند در بیــختنگفت این دانــش ز کــه آموختـی؟ نور این شمــع از کجــا افروختـی؟گفــت تمیــزم تو دادی ای خــدا گفت: پــس تمییــز چون نبود مـرا؟در خلایق روح هــای پاک هســت روح هــای تیرة گِلنــاک هســـتاین صدف هــا نیست در یک مرتبه در یکــی دُرّ است و در دیگر شَبَـهْواجب اســت اظهار این نیک و بناه هــم چنـــان کاظهار گندم ها زکاه(10)خلاصة جواب این است که مرگ را آفرید تا فردای قیامت صالحان و نیکان را از فاسدان و ناپاکان جدا کند و به گروه اول پاداش و به دستة دوم کیفر بدهد.پی نوشت ها: 1. بقره (2) آیه 156.2. مؤمنون (23) آیه 115.3. مُلک (67) آیة 2.4. مرتضی مطهری , عدل الهی , ص 234.5. مرتضی مطهری، همان، ص 230.6. بقره (2) آیة 156.7. مرتضی مطهری , همان , ص 226 اشعار منسوب به خیام است .8. ذاریات (51) آیه 56.9. مطهری، مرتضی، مجموعة آثار، ج 1 ص 220.10. مطهری، مرتضی، مجموعة آثار، ج 1، ص 208.
moeinm37
13-03-2008, 18:43
به چه علت خداوند با وجود این که می دانست آدم اشتباه خواهد کرد، وی را خلق کرد و او را کامل ترین موجودات خود خواند و فرشتگان را مجبور به سجده کردن به آدم کرد؟
با توجه به آیات، انسان از ابتدا برای آن آفریده شد تا خلیفه و جانشین خداوند روی زمین قرار گیرد. برای حضرت آدم نیز مقرّر بود جانشین خداوند در زمین باشد، اما پیش از آن که انسان در زمین قرار گیرد، در بهشت (دنیوی نه اخروی) بود، سپس طبق برنامه هایی که در آیات قرآن آمده، از بهشت هبوط نموده و در زمین جای گرفت.این که ایا آدم اصلاً دچار خطا و اشتباه شد و آیا گناهی انجام داد یا نه و موضوع ترک اولی و یا مخالفت امر ارشادی که در تفاسیر مختلف آمده، بحث مستقل و جداگانه ای است.(1)اما این که چون خداوند می دانست نافرمانی خواهد کرد و یا حتی دچار اشتباه خواهد شد و از آن نتیجه گرفته شود که پس نباید آفریده می شد، نادرست است.انسان به جهت آن که از عنصر اختیار برخوردار است و شأن اختیار آن است که هم امکان اشتباه و خلاف و حتی گناه در آن باشد و هم امکان خوب و صالح و دوری از گناه، پس در هر دو صورت خطا و اشتباه و عدم آن مقصود است.هر صورتی که واقع شود، بر خلاف آفرینش الهی نخواهد بود. اگر قرار بود که انسان دچار خطا و اشتباه نشود، آفرینش او همانند فرشتگان بود که دچار هیچ خطا و اشتباهی نمی شوند و در این صورت، انسان همان فرشته بود و اصلاً آفریده ای به نام انسان نبود، یعنی ماهیت جداگانه ای نداشت و تنها یک موجود بود، در حالی که خداوند اراده کرده بود که نوع مستقلی از آفرینش تحقق یابد که با فرشتگان الهی متفاوت باشد. فضل و برتری مقام انسان بر فرشتگان نیز به همین جهت است.فرشتگان موجوداتی هستند که نمی توانند دچار خطا و اشتباه و گناه شوند، اما انسان موجودی است که این امکان در او هست. انسان موجودی است که از نیروهای مختلف مادی و معنوی تشکیل شده و در لابلای تضادها می تواند پرورش پیدا کند و استعداد تکامل و پیشروی نامحدود دارد. انسان موجودی است که در عین حال که امکان گناه و خطا در او وجود دارد، از گناه سرباز می زند و به سوی خداوند روی آورده و همانند فرشتگان الهی او را عبادت می کند.فرشتگان الهی اختیار گناه کردن ندارند و فقط می توانند خداوند را اطاعت و عبادت کنند، اما انسان در عین حال که اختیار گنه دارد، می تواند رو به سوی درگاه الهی آورده و به همة خواسته ها و مطامع نفسانی خود پشت پا زده و خداوند را عبادت و بندگی کند.هم چنین خداوند به انسان مقامی از علم و معرفت عنایت فرمود که فرشتگان از آن اظهار عجز کردند (و علّم آدم الاسماء کلّما...). با توجه به این دو مسئله است که خداوند به فرشتگان فرمان سجود و تعظیم در مقابل عظمت انسان را می دهد.در عین حال بار امانت الهی تنها به انسان سپرده شده است. پی نوشت ها: 1. در تفاسیر شیعی مانند تفسیر نمونه و المیزان اصولاً این که آدم(ع) دچار گناه شده باشد، مردود اعلام شده، بلکه تنها ترک اولی و یا مخالفت امرار شادی در مورد آدم(ع) مطرح می شود که در چنین صورتی اصلاً گناه محسوب نمی شود.
moeinm37
13-03-2008, 18:43
درصد کمی از آدمها مسلمان هستند، پس چرا تولید نسل بین غیر مسلمانان وجود دارد، آیا خدا میآفریند که به جهنم بفرستد؟!
هدف اساسی از آفرینش انسان، آن است که به سعادت و کمال لایق خود نائل شود؛ بنابراین، هدف از آفرینش جن و انس، عبادت و بندگی خداوند است.خداوند انسان را برای بهشت آفریده، نه دوزخ، اما چون انسان دارای اختیار است و با اراده خود انتخاب میکند، راهی جهنم یا بهشت میشود. خداوند طبق صریح آیات مختلف قرآن همه انسانها را پاک و بر فطرت توحیدی خلق نموده است. از جمله میفرماید: "من جن و انس را نیافریدم مگر برای این که عبادتم کنند (و بدین وسیله به کمال و قرب الهی برسند و در بهشت زندگی کنند)".(1)باید توجه داشت که انسان موجودی است دارای اراده و آزادی که کمال خود را باید با انتخاب کسب نماید. هنگامی که آزادی اراده بود، اختلاف در انتخاب عقیده و مکتب و اختلاف در پیمودن راه سعادت و شقاوت پدید میآید، که سبب میشود گروهی حق را بپذیرند و گروه دیگر باطل را.(2) قرآن میفرماید: "و ما راه را به انسان نشان دادیم و او را هدایت نمودیم، خواه شاکر باشد (و حق را بپذیرد) و خواه ناسپاس (و از حق روی گردان)".(3) پس خدا انسانها را بر فطرت پاک آفریده و با فرستادن پیامبران و کتابهای آسمانی، راه بهشت را نشان داده است، اما انسانها از آزادی سوء استفاده مینمایند و راه انحرافی را انتخاب میکنند.شاید این سوال در ذهن شما خطور کند که چرا وقتی خداوند میداند گروهی از انسانها جهنمی میشوند، آنان را میآفریند؟ پاسخ این است که خداوند فیاض و بخشنده مطلق است و به هر موجودی آن چه را که شایستگی دریافتش را دارد میدهد. انسان چون ذاتاً میتواند حق را پذیرفته و به کمال برسد، پس لایق دریافت کمال است و خداوند وی را میآفریند و وجودش را که کمال است، به او میبخشد و به او عقل و شعور میدهد و برای هدایتش پیامبر میفرستد. اگر او را نمیآفرید، جا داشت از خدا سؤال شود که چرا در این مورد فیض نبخشیدی و نور افشانی نکردی؟ وقتی خداوند آفرید، دیگر جای این سؤال باقی نمیماند. اگر انسان با سوء اختیار از راه منحرف شد، به خودش مربوط است، نه به کس دیگر. اگر شما در مراسم جشن و عروسی، همه فامیل را دعوت کنید، ولی بعضی به خاطر عذری نتوانند حاضر شوند، نه تنها از شما گلهمند نمیشوند، بلکه از شما معذرت خواهی کرده و عذرشان را مطرح میکنند، ولی اگر شما شخص معذور را دعوت نمیکردید، گرچه نمیتوانست بیاید و در مراسم شرکت کند (چون عذر داشته) ولی از شما گلهمند میشد که چرا مرا دعوت نکردی!به نظر حکمای اسلام مانند صدرالمتألهین در قیامت اکثر مردم مشمول رحمت الهی میگردند،(4) چرا که اگر در دنیا اسلام را نپذیرفته بودند، قاصر و ناتوان بودند، نه مقصر. یعنی اکثر مردم غیر مسلمان به گونهای هستند که اگر واقعاً اسلام به آنها معرفی شود، آن را میپذیرند و مسلمان میگردند. نپذیرفتن آنها، نشانه عدم آگاهی آنها از حقیقت اسلام بوده، زیرا در دسترس آنها نبوده است. اینان کافر واقعی نیستند و چنین افرادی به حکم وجدان و عقل و تا آن اندازه که آگاهی دارند، مورد سؤال قرار خواهند گرفت؛ بنابراین تعداد کمی هستند که کفر واقعی دارند و اگر حقیقت اسلام به آنها نمایانده شود، آن را میپذیرند.پی نوشتها: 1. ذاریات (51) آیه 56.2. تفسیر نمونه، ج 9، ص 279.3. انسان (76) آیه 3.4. مرتضی مطهری مجموعه آثار (عدل الهی)، ص 327 و 342.
moeinm37
13-03-2008, 18:43
آمدهایم به دنیا که خدا به ما بگوید چه بکن و چه نکن که اگر گوش ندادی، به جهنم می روی؟! آخر این چه ظلمی است که به ما می شود؟ اگر این زندگی را نخواهم، باید چه کسی را ببینم؟ بدبختی است که اگر خودم را خلاص کنم، باز به جهنم می روم!
برادر گرامی! سؤال شما دارای زوایای مختلفی است که سعی می کنیم به تمام زوایای آن پاسخ کافی دهیم.ابتدا با تعجب پرسیدهاید به دنیا آمدهایم که خدا به ما امر و نهی کند که اگر گوش ندادیم به جهنم برویم؟ برگشت این سؤال به دو پرسش "هدف از زندگی" و "فلسفه مجازاتهای اخروی" است.اصل آفرینش یک گام تکاملی عظیم است، یعنی چیزی را از عدم به وجود آوردن و آن چه را که نیست، هست کردن و از صفر به مرحله عدد رساندن. بعد از این گام تکاملی عظیم، مراحل دیگر تکامل شروع می شود. تمام برنامههای دینی و الهی در همین مسیر است.(1)بنابراین هدف از به دنیا آمدن، طی کردن تمام مراحل تکامل است، نه امر و نهی به آدمی.خداوند که آفریدگار انسان است و از همه اسرار وجودی عالم و از جمله اسرار وجود انسان آگاهی دارد، برای به کمال رسیدن وی و شکوفا شدن استعدادهای عالیاش، برنامهای برای او نوشته و آن را در قالب امر و نهی بیان کرده است.بنابراین، اوامر و نواهی الهی برای این است که فرد با انجامدادن دستورها و اجتناب کردن از نواهی به کمال مطلوب برسد. برای خداوند چه سود که من او را بپرستم و از اوامر او اطاعت کنم یا نکنم، در حالی که او بی نیاز مطلق است؟! بنابراین "لهاما کسبت و علیها ما اکتسب؛(2) هر خوبی انسان برای خود او است و هر بدی به زیان وی".از جهت دیگر، بین دنیا و آخرت ارتباط بسیار شدید وجود دارد. ارتباط دنیا و آخرت در این حدّاست که مانند دو بخش از یک عمر و دو فصل از یک سال اند که در یک فصل باید کاشت و در فصل دیگر باید برداشت کرد، بلکه اساساً یکی کشت است و دیگری محصول. یکی هسته است و دیگری میوه. بهشت و جهنم در دنیا پدید می آید.دهقان سالخورده چه خوش گفت با پسرکای نور چشم من به جز از کشته ندرویمجازاتهای اُخروی تجسم یافتن اعمال است. نعیم و عذاب آن جا اعمال نیک و بد است که وقتی پرده کنار رود، تجسم و تمثّل پیدا می کند. اعمال ماصورتی ملکی و دنیایی دارد که فانی و موقت است که در این جهان به صورت سخن یا عمل دیگر ظاهر می شود. نیز صورتی ملکوتی دارد که پس از صدور از ما هرگز فانی نمیشود. اعمال ما در وجهه ملکوتی و چهره باطنی باقی است و روزی پردههای مربوط به دنیا کنار می رود و حقیقت آشکار می شود و کردارمان را با چهره ملکوتی مشاهده خواهیم کرد. اگر زیبا و لذّت بخش است، نعیم و بهشت ما خواهد بود اما اگر زشت و بد است، آتش و جحیم خواهد بود. در یک کلام جزای آخرت عین کردار دنیا است و چیزی جدا از عمل نیست.(3)بنابراین آن چه در پایان سؤال آوردهاید که آخر این چه ظلمی است که به ما می شود، صحیح به نظر نمیرسد، زیرا اساساً ظلم محسوب نمیشود، چون در تعریف ظلم گفتهاند: "قرار دادن چیزی در غیر جای خود" و در این جا چیزی در غیر جای خود قرار داده نشده، در نتیجه ظلمی نشده است، بلکه فرد به خاطر این که کارهای بد و ناشایست انجام داده است، با اختیار خودش، جهنم و دوزخ را برای خود ساخته است. آن چه انسان ساخته، به او نشان داده می شود. خداوند فرمود: "الیوم تجزی کلّ نفس بما کسبت لاظلم الیوم؛(4) امروز هر انسانی به آنچه فراهم آورده، جزا داده می شود و به کسی ظلم نمیشود".مولوی این حقیقت را چنین به شعر در آورده است.ای دریده پوستین یوسفانگرگ برخیزی ازاین خواب گرانگشته گرگان یک به یک خوهای تو می درد از پی هم اعضای توآنچه می بافی همه روز بپوش و آنچه می کاری همه روز بنوشدر جای دیگر می گوید: این سخنهای چو مار و کژدمتمار و کژدم می شود گیرت دمتگفتهاید که اگر این زندگی را نخواهم، باید چه کسی را ببینیم؟ باید به خود مراجع کنید که چگونه به این مسیر رسیدهاید که زندگی برای شما حالت پوچی و بیهودگی پیدا کرده و همه زیباییها و ارزشهای انسانی برای شما بی معنا شده است.برای خلاصی از این مشکل چارهای جز تفکر و اندیشه در هستی خویش و اسرار درون و جهان هستی را ندارید. سالها دل طلب جام جم از ما میکردآنچه خود داشت، ز بیگانه تمنّا میکردجزوهای در مورد هدف از خلقت برای شما به ضمیمه پاسخ نامه ارسال می شود. چنانچه سؤالتان همچنان باقی است و یا پرسش جدیدی دارید، با ما مکاتبه بفرمایید.
پی نوشتها: 1. مکارم شیرازی، تفسیر نمونه، ج 22، ص 392.2. بقره (2) آیه 286.3. مرتضی مطهری، مجموعه آثار، ج 1، ص 9 - 237.4. غافر (40) آیه 17.
moeinm37
13-03-2008, 18:43
بعضی گویند: خدا که می دانست یزید و معاویه جهنمی هستند. چرا آن ها را آفرید؟
وقتی عده ای از فامیل ها را به مهمانی دعوت می کنند، معمولاً تعدادی به علل مختلف به مهمانی نمی آیند و هنگامی که دعوت کننده را می بینند، عذر خواهی میکنند و علت عدم حضورشان را توضیح می دهند. افرادی که نتوانسته اند در مهمانی حاضر شوند، اگر دعوت نمی شدند، گلایه میکردند که چرا ما را دعوت نکرده اید، در صورتی که اگر دعوت شده بودند، نمی توانستد شرکت کنند. هدف از خلقت بشر به کمال رسیدن او است و هر انسانی می تواند به کمال لایق خود برسد و ابزارهای شرایط لازم را نیز خداوند برای هر انسانی فراهم کرده است که با پیمودن راه صحیح و انتخاب راه کمال به بهشت برین رسیده و از جهنم رهایی یابد. این که گفتیم میتوان چون انسان موجودی است مختار و باید با اختیار خود سعادت یا شقاوت را تحصیل نماید. به عبارت دیگر: خداوند موجودی را آفریده است که استعداد و لیاقت دارد به بالاترین مرتبه آفرینش و مقام برتر از فرشتگان دست یابد. نیز استعداد آن دارد که از حیوانات پست تر شود. این خود انسان است که یکی از آن دو را انتخاب می کند. طبعاً در نوع چنین موجودی باید انتظار داشت که انسانی باشد که به بالاترین مقام دست یافته و انسانی باشد که از حیوان پست تر شود. اگر اراده خداوند تنها به موجود شدن گروه اوّل تعلق میگرفت، دیگر نمی توان گفت که این موجود قابلیت دو گانه دارد. به عبارت دیگر همه انسان ها فرشته می شدند و دیگر این موجود، ماهیت جداگانه از فرشتگان نداشت، اما شأن و واقعیت این موجود آن است که هر دو گروه وجود یابند و انسان خود انتخاب می کند که از کدام گروه باشد. خداوند فرمود: "ما راه را به او نشان دادیم، او یا سپاس گزار است (راه سعادت و کمال را بر می گزیند) و یا کفران کننده است (راه بدبختی و شقاوت را بر می گزیند".
moeinm37
13-03-2008, 18:44
چه آثاری بر آفرینش انسان مترتب است و خدا از آفرینش انسان چه فایدهای میبرد؟
این سؤال همیشه برای انسان مطرح بوده است که هدف از خلقت انسان چیست ؟ این تعبیر یک وقت به این معنا است که : هدف خالق از خلقت چیست ؟ یعنی خالق چه انگیزه ای دارد و چه چیز عامل و باعث و محرک او برای خلقت است ؟ به این معنا در خلقت هدفی نیست و خالق نمی توند هدفی داشته باشد, چون هدف به معنی انگیزه یعنی عامل و محرک فاعل است که موجب شده است فاعل , کار را بکند و اگر آن نبود, فاعل این کار رانمی کرد. ما به این معنا دربارهء خداوند سبحان نمی توانیم قائل به هدف و غرض بشویم که فاعل با کار خودش می خواهد به غرضی برسد. معنایش این است چیزی که باعث شده فاعل , فاعل باشد, آن است که طبعاً فاعل , با کارخود می خواهد به آن برسد. این مستلزم نقص فاعل است . یعنی این طور هدف داشتن تنها در فاعل های بالقوه و درمخلوقات صادق است و در خالق صادق نیست . این گونه هدف داشتن بر می گردد به استکمال , یعنی فاعل با کارخود می خواهد به چیزی که ندارد برسد. این تعبیر از هدف خلقت , مختص به غیر خدا است .(1)معنای دیگر هدف از خلقت این است : در این معنا منظور از هدف خلقت , غایت و هدف فاعل نیست , بلکه هدف فعل است . غایت فعل این است : هر کاری را که در نظر بگیریم , این کار به سوی هدف و کمالی در حال انجام است وبرای آن کمال آفریده شده است که به آن کمال برسد. فاعل این کار را نکرده است که خود به کمال برسد, بلکه برای این که فعل به کمال خود برسد. معنایش این است که خودِ کار رو به تکامل است . اگر حقیقت خلقت را چنین بدانیم ,در این صورت خلقت هدف دارد.در مورد این که غایت در خلقت انسان چیست , بر می گردد به این که ماهیت انسان چیست و در انسان چه استعدادهایی نهفته است و برای انسان چه کمالاتی امکان دارد؟ هر کمالاتی که در امکان انسان باشد, انسان برای آن کمالات آفریده شده است .(2)بعثت انبیا برای تکمیل انسان است و انبیا برای کمک به انسان ها و راهنمایی آنان بر انگیخته شدند تا با کمک وحی , انسان را به سوی کمال و هدف متعال رهنمون سازند. در منطق قرآن کریم انسان آفریده شده است که خدا راپرستش کند: "ما خلقت الجنّ و الانس الا لیعبدون ".(3) به این معنا د منطق اسلام هدف اصلی از زندگی , جز معبود وخدای سبحان چیزی دیگری نمی تواند باشد; یعنی قرآن می خواهد انسان را بسازد و به او هدف و آرمان بدهد. قرآن کریم انسان را موجودی می داند که سعادتش را جز خدا کس دیگری نمی تواند تأمین کند. انسان چه در حرکت تکوینی و چه در حرکت تشریعی هدفی جز خدا نمی شناسد و چیزهای دیگری که به عنوان هدف ذکر می شود, جنبه ءمقدمی دارد و هدف نهایی , معرفت خدا و اتصال به خدا و عبادت او است .قرآن کریم می فرماید: "الّذین آمنوا و تطمئنّ قلوبهم بذکراللّه تطمئن القلوب ;(4) کسانی که ایمان دارند و دلهایشان با یاد خداآرام می گیرد. بدانید که دل ها به یاد خدا آرام می گیرد".دوای دردِ قلب مضطرب و جستجوگر انسان , فقط یاد خدا است . از این همه عباداتی که انسان انجام می دهد,برای هدف بالاتر یعنی ذکر و یاد خدا است . "اقِمِ الصلوة لذکری ;(5) برای یاد من نماز را بر پا دار".اسلام انسان را درمسیری قرار می دهد که او به منبع لایزال الهی پیوند می خورد و به آن چنان آرامشی می رسد که در پرتو آن همهء شک و تردیدها و اضطراب ها را به راحتی پشت سر می گذارد و عشق به زندگی و امید به آینده در زندگی او موج می زند.پی نوشت: 1 _ استاد شهید مرتضی مطهری , هدف زندگی , ص 52 _ همان , ص 73 _ ذاریات (51) آیه 564_ رعد (13 آیه 285 _ طه (20 )، آیه 14
moeinm37
13-03-2008, 18:48
اگر قرار باشد خداوند با عدلش با بندگان برخورد کند، اوضاع جهان چگونه خواهد شد؟
پاسخ: اگر مقصود این است که خداوند با قو? قهریه و زور عدالت اجتماعی را در جوامع انسانی برقرار کند، پاسخ این است که در این فرض جامعه بشری از نظر بهره مند شدن از نعمتهای طبیعی و خدادادی و آسایش و راحتی زندگی در وضعیت بسیار مطلوب قرار میگیرد و به اصطلاح جهان گلستان میشود، ولی باید توجه داشت در این صورت زمینه تکامل و ترقی معنوی انسانها از بین میرود، زیرا اعمال آدمی در صورتی موجب تکاملش میشود که از روی اختیار انجام شود، مثلاً نماز و روزه زوری ارزش ندارد. اگر خداوند به زور جلوی متجاوزان به حقوق مردم را بگیرد و آنان نتوانند کاری بکنند، حقیقت وجودشان آشکار نمیشود؛ نیز معلوم نمیشود چه کسی مجاهد در راه خدا است و چه کسی فقط حرفش را میزند. یکی از اهداف اصلی و مهم هم? پیامبران الهی برقراری عدالت اجتماعی در جوامع بشری بوده است، ولی نتوانستند این مهم را به نحو مطلوب پیاده کنند، چرا که بنا نبود با زور و قدرت الهی این کار را بکنند، بلکه وظیفه آنان این بود که مردم را به خداپرستی و تشکیل حکومت الهی و اجرای عدالت دعوت کنند. وظیفه مردم هم پذیرش دعوت انبیا و جهاد و تلاش در راستای تحقق اهداف آنان بود لیکن مردم آن گونه که وظیفه شان بود، اقدام نکردند. در طول تاریخ هر قدر مردم به حرف پیامبران الهی و مصلحان جامعه گوش دادهاند، به همان اندازه از عدالت اجتماعی برخوردار شدهاند. قرآن میفرماید: "ما پیامبران را با دلایل روشن فرستادیم تا این که با این کتاب و وسیله سنجش بتوانند مردم را به گونه ای بسازند که خود به عدل و داد قیام کنند".(1) نکته جالب در این آیه آن است که نمیفرماید هدف این بود که انبیا انسانها را وادار به اقامه قسط کنند، بلکه میگوید: هدف این بود که مردم خود مجری قسط و عدل باشند. آری مهم این است که مردم خود خواهان و مجری عدالت باشند. نقش مردم تا جایی است که برقراری حکومت عدل جهانی حضرت امام زمان(عج) وقتی محقق خواهد شد که اکثر مردم جهان خواهان برقراری عدال باشند. امام باقر(ع) فرمود: " وقتی قائم ما قیام نمود، دستش را بر سر بندگان مینهد و عقول و افکار پراکند? آنان را متمرکز میکند و به سوی یک هدف متوجه میسازد".(2) اگر مراد از سؤال این است که چنانچه خداوند بندگانش را در دنیا مجازات کند، یعنی هر کس هر تخلفی کرد و گناهی مرتکب شد، فوراً از طرف خداوند مجازات شود، چه پیش میآید؟ پاسخ این است: در این فرض شاید هیچ کس غیر از امام زمان(عج) و تعداد اندکی از صالحان باقی نمانند و همه بر اثر نزول عذال الهی نابود شوند، زیرا پروند? اکثر ما چنان سیاه است که اگر عفو الهی شامل حالمان نشود و خداوند بخواهد با عدلش رفتار کند، گرفتار عذابهای دردناک و هلاک کننده خواهیم شد. حضرت سجاد(ع) میفرماید: " خداوندا، به خاطر فضلت اگر بخواهی ما را میبخشی ، و به خاطر عدالتت اگر بخواهی ما را عذاب میکنی، پس بر ما منتگذار و ببخش، چرا که نمیتوانیم عدالت تو را تحمل کنیم، و هیچ یک از ما بدون بخشش تو راه نجاتی نداریم".(3) حضرت در جای دیگر میفرماید: "پروردگارا، اگر در جهنم تنها مرا میسوزاندی، مطابق عدالت است، بلکه کمتر از آن است که من استحقاقش را دارم"(4). در دعای دیگر فرمود: "خدایا، با کرم و فضلت با من رفتار کن، نه با عدالتت".(5) در حدیث دیگر وارد شد: "حاجی در روز عید قربان درِ مسجد الحرام (در مکه) بایستند و بگوید: خدایا، با من با عفو و رحمتت رفتار کن، نه با عدالتت".(6) پس اگر خداوند بخواهد در دنیا با بندگانش به عدالت رفتار کند، یعنی همه را طبق اعمالشان مجازات کند، جهان بدون بشر خواهد ماند و همه گرفتار بلاهای سخت و نابود کننده خواهند شد. با این توجه که دنیا گنجایش پیاده شدن عدل الهی را ندارد، زیرا بعضی از انسانها چنان غرق در گناهند که در این جهان نمیشود کاملاً آنها را مجازات نمود، چرا که مثلاً صدام که قاتل هزاران انسان و ویرانگر هزاران خانه کاشانه است، با یک گلوله میمیرد و خلاص میشود، از این رو جهانی ماورای دنیا لازم است که چنین اشخاصی به سزای اعمالشان برسند و آن جهان آخرت است. در عین حال در دنیا، برخی سختیها و بلاها را خداوند برای بیداری انسانها از غفلت و آزمایش اینان مقرر کرده تا انسانها، از خواب غفلت بیدار شده و رو به درگاه الهی آورند. پی نوشت: 1 - حدید (57)، آیه 25. 2 - بحار الانوار، ج 52، ص 336. 3 - صحیفه سجادیه، دعای دهم. 4 - بحار الانوار، ج 96، ص 336. 5 - مصباح کفعمی، ص 400. 6 - بحار الانوار، ج 84، ص 215.
moeinm37
13-03-2008, 18:48
آیا اختصاص عده ای به مقام نبوت تبعیض نیست ؟
در پاسخ این سؤال گفته شده است : آفرینش آمیخته با نظام صحیح , چنین تفاوتی را ایجاب می کند, مثلاً بدن انسان , آفرینشی منظم است وبرای تأمین این نظام , تفاوت هایی در میان اعضا باید باشد. اگر تمام سلول های بدن انسان , به ظرافت سلول های شبکیهء چشم و یا به تحرک سلول های قلب باشند, سازمان بدن به هم می ریزد; باید سلول هایی همچون مغز در بدن باشندو رهبری عضلات و اعضای بدن را به عهده بگیرند. هیچ کس نمی تواند بگویدچرا همهء بدن مغز نیست و یا مثلاً چرا در یک گیاه همهء سلول ها به ظرافت ولطافت و زیبایی گل برگ ها نمی باشند; زیرا چنین وضعی ساختمان گیاه را به کلی دستخوش فنا و نیستی می کند. نکتهء قابل توجه این جا است که این امتیاز ذاتی که برای ایجاد یک سازمان منظم , نهایت لزوم را دارد, ساده نیست , بلکه توأم با مسئولیت عظیم به اندازهء این امتیاز می باشد. وجود این مسئولیت سنگین , تعادل کفه های ترازوی خلقت آن ها را تأمین خواهد کرد; یعنی به همان نسبت که پیامبران و رهبران بشر امتیاز دارند, مسئولیت نیز دارند.(1)اگر ضرورت بعثت انبیا ثابت شد, طبیعی است لزوم نبی و انسان کامل نیزثابت خواهد شد. اگر افرادی به منصب خطیر نبوت گمارده نشوند, بشر از وحی محروم می شود و با محرومیت از وحی , تشخیص راه صحیح و وظایف فردی واجتماعی میسر نخواهد بود; در نتیجه هدف آفرینش که رسیدن به کمال است ,محقق نخواهد شد و این نقض غرض است .
1.تفسیر نمونه , ج 2 ص 389 با تلخیص .
moeinm37
13-03-2008, 18:48
فرق تبعیض و تفاوت چیست؟ دلیل تفاوت و تبعیض چیست؟ آیا با عدل الهی سازگار است؟
فرق تبعیض و تفاوت آن است که در تبعیض، چند موجود قرار دارند که همه شایستگی و حق یکسان دارند اما به یکی داده می شود و به دیگری داده نمیشود یا کمتر داده می شود، ولی تفاوت این است که در شرایط نامساوی، بر اساس همان شرایط نامساوی فرق گذاشته شود. به عبارت دیگر تبعیض از ناحیه دهنده است و تفاوت مربوط به گیرنده. به عنوان مثال اگر یک معلّم به تمام دانش آموزانی که همه در یک درجه هستند و کار آنها یکسان است، نمرههای مختلفی بدهد، تبعیض است، ولی اگر معلّم همه را به یک دید بنگرد و همه را یک جور تعلیم دهد و یک گونه امتحان کند و سؤالات امتحانی که طرح می کند، برای همه یکسان باشد، اما برخی از شاگردان به خاطر هوش کم یا کوشا نبودن، از عهده امتحان به خوبی یا اصلاً برنیایند، ولی برخی دیگر از شاگردان به علت استعداد قوی و کار خوب، سؤالات را کاملاً جواب بدهند و معلّم به هر کدام طبق جواب نمره بدهد که قهراً مختلف خواهد بود، در این جا تفاوت رخ داده، نه تبعیض.راز این تفاوت هااگر همه موجودات از هر نظر مساوی و مشابه خلق بشوند، هرگز آفرینش یک جهان نظاممند (که اجزای آن دارای روابط حساب شده و در حرکت به سوی هدف معینی باشد) ممکن نیست، مثلاً اگر شما صدها تُن مواد ساختمانی کاملاً مشابه و یکسان داشته باشید و در مصرف بخواهید به گونهای از آن استفاده کنید که منزل کاملاً مساوی داشته باشید، هیچ ساختمانی را نمیتوانید بسازید.اگر صدها نیروی انسانی با تحصیلات، توانمندی و قابلیتهای کاملاً یکسان وجود داشته باشند و در پُست دهی و به کارگماری بخواهید کاملاً مساوی عمل کنید، هرگز یک نظام اداری موفق نخواهید داشت، زیرا اگر یکی رئیس باشد، باید همه رئیس باشند، آن هم در یک حوزه با اختیارات و قدرت واحد، بنابراین ایجاد هر نظامی اعم از اعتباری و تکوینی مستلزم وجود تفاوت است، لیکن در نظامهای اعتباری مانند سیستمهای اجتماعی و سیاسی، تفاوتها وضعی و قراردادی است، ولی در نظامهای تکوینی مانند جهان خلقت، تفاوتها ذاتی و طبیعی است.گذشته از این که تفاوت موجودات، ذاتی آنها می باشد و لازمه نظام علت و معلول است،(1) مثلاً فردی که از شخصی "الف" متولّد می شود، از جهاتی تابع اوضاع داخلی و خارجی او خواهد بود مانند کیفیت ژنها و وراثت، آب و هوا و محیط زندگی، نحوه آمیزش و زمان و مکان، کیفیت غذاها و هزاران عامل دیگر. فرزندی که از "ب" متولد می شود، به همین سان اند، بنابراین جهان بی تفاوت ممکن نخواهد بود. تفاوتها با عدالت الهی منافات ندارد؟آن چه در جهان وجود دارد، تفاوت است، نه تبعیض و آن چه که مخالف عدالت است، تبعیض است، نه تفاوت.در مثال معلم و دانشآموز، عدالت این نیست که معلم همه نمرهها را جمع کند و بعد بین دانشآموزان به طور مساوی قسمت کند، بلکه عدالت این است که به هر کدام آن چه را که استحقاق دارد بدهد. در این گونه موارد فرق گذاشتن عین عدالت و مساوات است و فرق نگذاشتن عین تبعیض و ظلم.البته خداوند به کمبودهایی که از طرف شخص نبوده، بلکه از عوامل دیگر ایجاد شده، توجه نموده و آنها را به گونهای جبران می نماید. هر انسانی به اندازه توان دارای مسئولیت بوده و خداوند به او تکلیف می نماید و جهان هستی منحصر در دنیا نمیشود. برای توضیح بیشتر مراجعه کنید به مجموعه آثار، استاد مطهری، ج 1، ص 125 - 143،. پی نوشتها: 1. مجموعه آثار شهید مطهری، ج 1، ص 126.
moeinm37
13-03-2008, 18:48
علت این که خداوند انسان را در دنیا و سختی آفریده چیست؟ چرا برخی هیچ سختی و مشکلی ندارند اما برخی همیشه غرق در مشکلات و سختیها هستند؟
انسان از آغاز زندگی حتی از لحظهای که نطفه او در قرارگاه رحم واقع می شود، مراحل زیادی از مشکلات و درد و رنجها را تحمل می کند تا متولد می شود. بعد از تولد در دوران طفولیت و سپس جوانی و از همه مشکلتر در دوران پیری، با انواع مشقتها و رنجها رو در رو است. این طبیعت زندگی در دنیا است و کم و بیش شامل همه انسانها می شود و کسی از آن مستثنا نیست. انتظار وضعی غیر از این داشتن اشتباه است. نگاهی به زندگی انبیا و اولیای الهی نشان می دهد که زندگی این گلهای سر سبد آفرینش نیز با انواع ناملایمات و درد و رنجها قرین است. هنگامی که دنیا برای آنها چنین باشد، وضع برای دیگران روشن است.اگر افراد یا جوامعی را می بینیم که به ظاهر درد و رنجی ندارند، بر اثر مطالعات سطحی ما است، از این رو وقتی نزدیکتر می شویم، به عمق درد و رنجهای اینان (صاحبان زندگی مرفه) آشنا می شویم، یا این که برای مدتی محدود نیستند دارای مشکلات نیستند که قانون کل جهان را بر هم نمیزند.(1) این که انسانی پیدا شود که در زندگی دارای مشکلی نباشد، تصور نادرستی است.بیماریها، درد سرها، تلاشها برای زندگی، محدودیت لذتها، تکراری بودن زندگی و بی معنایی آن برای بسیاری و احساس پوچی، جنگها، مشکلات طبیعی، برآورده نشدن بسیاری از خواستهها، به هدف و مقصود نرسیدن، از بین رفتن نقشهها برای زندگی، وجود موانع و هزاران مورد دیگر موجب می شود از این تصور خام (نبود مشکل برای برخی) دست بکشیم. وجود سختیها و مشکلات برای زندگی ما لازم است و بدون وجود آنها زندگی بی معنا و یکنواخت خواهد بود.سختیها و دشواریها نقش مهم و نیرومندی در تربیت، تقویت اراده، شکوفایی استعدادهای نهفته انسان و بیرون آوردن زندگی انسان از یکنواختی و تکرار دارند، ولی وقتی سخن از کارکرد سازنده دشواری و مصائب می رود، منظور این نیست که این تأثیر روی همه افراد یکسان است، بلکه روی برخی ممکن است نقش منفی داشته باشد، ولی مهم چگونگی برخورد و رویارویی با مشکلات است. هر اندازه شخص دارای جهان بینی بهتری باشد و فلسفه رنجها و مصائب را بهتر بشناسد و از نظر روحی، خطرپذیر و با اراده و مقاومتر باشد، از جنبههای مثبت مشکلات بهره افزونتری می گیرد. بر عکس هر اندازه شخص عافیت طلب، بدبین و خطر گریزتر باشد، از مشکلات آثار منفی بیشتری دریافت می دارد.سختیها و گرفتاریها مقدمه کمال و پیشرفت است. این امور برای تکامل بشر ضرورت دارد. اگر سختیها و رنجها نباشد، بشر تباه می گردد. قرآن کریم می فرماید: "همانا انسان را در رنج و سختیِ آفرینش قرار دادیم".(2) بنابراین انسان باید مشقتها را تحمل کند و سختیها بکشد تا به کمال لایق خویش دست یابد. تضاد و کشمکش شلاق تکامل است و موجودات زنده با این شلاق خود را به سوی کمال می رسانند.(3)برای توضیح بیشتر مراجعه کنید به مجموعه آثار، ج 1، استاد شهید مطهری، ص 176 تا 196.
پی نوشتها: 1. ناصر مکارم شیرازی، تفسیر نمونه، ج 27، ص 10.2. بلد (90) آیه 4.3. مرتضی مطهری، مجموعه آثار، ج 1، ص 176 به بعد.
moeinm37
13-03-2008, 18:49
با توجه به عدل الهی چرا بعضی زشت و بعضی زیبا و بعضی عقب مانده ذهنی یا جسمی آفریده میشوند؟
با توجه به این که خداوند کمال مطلق و غنی مطلق است و هیچ نقصی نسبت به ساحتش تصور ندارد، میفهمیم که خدا عادل است، چرا که سرچشمه ظلم، جهل و یا نیاز است که این دو نقص در خدا تصوّر ندارد. وقتی یقین داریم خدا عادل و مهربان است، مییابیم آن چه از تفاوتها در خلقت مشاهده میشود، از ناحیه خدا نیست، یعنی این گونه نیست که خدا آدم فلج را در حالی که امکان و قابلیت صحیح بودن را داشت، از روی ظلم و بی مهری فلج آفریده باشد، بلکه فلج بودن او عامل دیگری دارد، و آن خصوصیت مربوط به جهان ماده و عالم طبیعت است.جهانی که ما در آن زندگی میکنیم، جهان ماده است، یعنی هر چیزی در شرایط خاص و با علل و اسباب خاص خود به وجود میآید و تدریجاً کامل میگردد. اگر شرایط و حدود آن مراعات نشود، موجودی ناقص و بی فایده و احیاناً مضر به دست میآید. میوه درخت در موقعی به صورت کامل به دست میآید که باغبان آن را به موقع آب و کود دهد و به کلیه اصول رشد توجه داشته باشد و آنها را فراهم آورد. در غیر این صورت میوه درخت به صورت کامل به دست نمیآید، زیرا جهان مادی و طبیعی این طور نیست که در هر شرایطی موجودات سالم و کامل تحویل دهد. پس برای به دست آمدن میوه سالم و کامل، باغبان باید آن چه را در پرورش و تکامل آن لازم است، مراعات کند. همچنین برای نوزاد سالم ضرورت دارد پدر و مادر، آن چه را در پرورش و تکامل او لازم و مفید است، بدانند و آنها را همیشه مراعات کنند. ما هستیم که در بسیاری از موارد در اثر مراعات نکردن شرایط زناشویی و بهداشت، کودکان ناسالم به وجود میآوریم. پس در این گونه موارد نباید آن را تقصیر دستگاه آفرینش بگذاریم، زیرا خداوند برای تکامل هر موجودی شرایط خاصی قرار داده است. که اگر آنها مراعات شود، هر چیزی نیکو و مفید به وجود خواهد آمد. به عبارت دیگر: سالم و ناقص به دنیا آمدن، علل و اسباب مادی خاص خود را دارد. طبعاً هر معلول و پدیدهای از علت خاص خود صادر میشود.هنگامی که علت و اسباب و شرایط به وجود آمدن نوزادی ناقص باشد، یا از نظر ژنتیکی، بسیاری از جهان شناخته نشده باشد، نوزاد ناقص به دنیا میآید.اگر کسی در به کار بردن نیروی برق، شرایط آن را مراعات نکند، در نتیجه خطری پیش آید و جان خود و عدهای را از بین ببرد، همه تقصیر را بر گردن کسی میگذارند که شرایط به کار بردن برق را مراعات نکرده است اما "ادیسون" را کسی تقصیر کار نمیداند و هیچ گاه نمیگویند: چرا ادیسون برق را کشف کرد، بلکه او را میستایند و فقط تقصیر کار را نکوهش میکنند.جهان آفرینش شرایطی دارد که اگر کسی آنها را مراعات نکند، در نتیجه نواقص به بار آید، تقصیر از خود او است و ربطی به عالم آفرینش ندارد.(1)این نکته را نیز اضافه میکنیم که درست است نوزاد ناقص الخلقه به خاطر شرایط پدر و مادر یا محیط و... چنین به دنیا آمده، اما از طرفی خداوند نسبت به معلولان ملاحظاتی نموده که لطف بزرگی است، از جمله این که تکالیف شرعی آنان را آسان گرفته و پاداش عبادت آنان را بزرگتر قرار داده و اداره زندگی آنان را (در صورتی که قادر به اداره آن نباشند) بر عهده حکومت اسلامی گذاشته است. در نهایت آن چه را ملاک برتری است، در اختیار همه قرار داده است که همه افراد بشر (حتی معلولین و ناقصها) میتوانند داشته باشند و آن عبارت است از تقوا و پرهیزکاری. قرآن فرمود: "گرامیترین شا پیش خدا با تقواترین شما است". چه بسا در جهان دیگر، بسیاری از ضعف هایی که ناخواسته بر نوزاد و فرزند تحمیل شده است، جبران شود. در نتیجه: آنچه در جهان هستی و آفرینش وجود دارد، تفاوتها است، نه تبعیضها. تفاوتها نیز معلول عمل و اسباب است و خداوند به هر موجودی به اندازهای که قابلیت و استعداد دارد و شرایط و اسباب آن اقتضا میکند، وجود و هستی میبخشد.پی نوشتها: 1. مؤسسه در راه حق، بیست پاسخ، ص 28.
moeinm37
13-03-2008, 18:49
اگر خدا عادل است، پس چرا نعمت هایش را به طورمساوی بین همه تقسیم نکرده است؟
اختلاف مردم از نظر نعمتهای ظاهری، جهات مختلفی دارد:1- بعضی از تفاوتها معلول ستم و تجاوز افراد نسبت به حقوق دیگران است. این تفاوتها ظالمانه و غیر منطقی است و با از بین رفتن نظام طبقاتی و گسترش عدالت اجتماعی از میان خواهد رفت. هیچ گاه اسلام و قرآن این گونه تفاوتها را تأیید نکرده است، زیرا بر اساس استعمار و استثمار صورت گرفته و آنها را نمیتوان به حساب دستگاه آفرینش گذارد. حتی خداوند از آنها نهی نموده و برای تأمین برابری و حقوق انسانها و توزیع عادلانه ثروتها، احکام و قوانین بسیاری را تشریع نموده است که متأسفانه بسیاری از انسانها از این تکالیف غفلت میکنند. هم چنین نباید از نظام نا عادلانه اقتصادی و موارد دیگری که مربوط به خود بشر می شود غافل بود و آن ها را به حساب خداوند گذاشت.این گونه اختلافات ربطی به عدالت خداوند ندارد.2- تفاوت بهره مندی انسان ها در برخی موارد دیگر معلول کار و تلاش خود انسان ها است و قانون خلقت بر آن نهاده شده که هر کسی به اندازه سعی و تلاش خود بهره مند شود. مطمئنا کسی که به تنبلی خو کره باشد به دنبال کسب روزی حلال بر نیاید نمی تواند مانند دیگران از نعمت های دنیوی بر خوردار شود و کسی که کار و تلاش بیشتر می کند نیز بهره بیشتری نصیب آن خواهد بود.3- قسمتی دیگر از تفاوتها، طبیعی و لازمه آفرینش انسان است، یعنی هر قدر اصول عدالت در جامعه انسانی رعایت شود، باز همه انسانها از نظر استعداد و هوش و انواع ذوق و سلیقهها یکسان نخواهند بود. استاد مطهری میگوید: "معنای عدالت این نیست که همه مردم از هر نظر در یک حد و یک مرتبه و یک درجه باشند. جامعه خود به خود مقامات و درجات دارد و در این جهت مثل پیکر است. وقتی که مقامات و درجات دارد، باید تقسیم بندی و درجه بندی شود. راه منحصر، آزاد گذاشتن افراد و زمینه مسابقه را فراهم کردن است. همین که پای مسابقه به میان آمد، خود به خود به موجب این که استعدادها در همه یکسان نیست و به موجب این که مقدار فعالیتها و کوششها یکسان نیست، اختلاف و تفاوت به میان میآید. یکی جلو میافتد و یکی عقب میماند".(1) باید دانست معمولاً بخششهای الهی و استعدادها آن چنان تقسیم شدهاند که هر کسی قسمتی از آنها را دارد، یعنی کمتر کسی پیدا میشود که همه نعمتها را یک جا داشته باشد. از این رو قرآن مجید میفرماید: "ما معیشت آنها را در حیات دنیا میان آنان تقسیم کردیم و بعضی را بر بعضی برتری دادیم، تا آنها یکدیگر را به کار گیرند و به یکدیگر خدمت نمایند".(2) میدان مسابقه و رقابت عادلانه باید برای همه باز باشد که این نیز مربوط به انسانها است."برای به وجود آمدن یک جامعه کامل، نیاز به استعدادها و ذوقها و ساختمانهای مختلف بدنی و فکری است، اما نه به این معنی که بعضی از اعضای پیکر اجتماع در محرومیت به سر برند و یا خدمات آنها کوچک شمرده شود و یا تحقیر گردند، همان طور که سلولهای بدن باتمام تفاوتی که دارند، همگی از غذا و هوا و سایر نیازمندیها به مقدار لازم بهره میگیرند".(3)ممکن است گفته شود چرا خداوند نظام خلقت را طوری بنا نکرد که بشر بدون این تفاوتها، به زندگی اجتماعی خود ادامه دهد. در پاسخ، قرآن مجید به یکی از اسرار مهم تفاوتها اشاره کرده و آن آزمایش الهی است.خداوند میفرماید: "او کسی است که شما را جانشینان در زمین قرار داد و بعضی را بر بعض دیگر درجاتی داد، تا شما را به آن چه در اختیارتان قرار داده بیازماید".(4)تفاوتها برای این است که معلوم شود انسان چگونه از امکانات خدادادی بهره برداری میکند. اگر نابرابریها نبود، زمینه امتحان از میان میرفت.بعضی افراد با نعمت و گروهی دیگر با نقمت و تنگدستی آزمایش میشوند. مطمئناً آنان که بیشتر نعمت استعداد و توانایی دارند، بیشتر مورد سؤال و درخواست میشوند و باید بیشتر پاسخگو باشند.3- نکته سوم آن که خدا مصلحت بندگانش را بهتر از خود آنان میداند.چه بسا کسانی که دوست دارند از نظر زندگی در رفاه باشند، ولی پروردگار صلاح آنان را در این امر نمیبیند، همان طوری که قرآن مجید میفرماید: "چه بسا شما را چیزی خوش نیاید، در حالی که خیرتان در آن است و یا چیزی را دوست داشته باشید، در حالی که شرّتان در آن است و خدا میداند و شما نمیدانید".(5) پس اگر انسان نهایت تلاش خود را به کار گرفت، اما درها را به روی خود بسته دید باید بداند در این امر مصلحتی بوده است. چه بسا کسانی هنگامی که ثروتمند شدند، خدا را فراموش کردند. از این رو قرآن کریم میفرماید: "اگر خداوند روزی را برای تمام بندگانش گسترش دهد، در زمین طغیان و ستم میکنند".(6)گاهی ثروت بی حساب و رفاه، یک مجازات الهی است. پس نه نعمت ظاهری نشانه محبت الهی است و نه نقمت و بلا نشانه بی اعتنایی خدا به بنده است، بلکه این دو برای افراد مختلف، حکم متفاوتی دارد و عدالت با حکمت الهی همواره مقرون است و یکی فدای دیگری نمیشود، بنابراین، نکته مهم در سرتاسر این موضوع آن است که نگاه خود را به زندگی در این جهان نباید محدود کنیم. این بخش از زندگی را باید در پیوست با بخش عظیمتر از زندگی و حیات جاودانه و عالم برتر و حقیقیتر نگاه کنیم. اگر نگاه ما به زندگی محدود به دنیا بود، اشکال از تفاوتها در این دنیا به جا بود، در حالی که هر چیزی در دنیا، آزمایشی برای انسان است که در عالم دیگر نتیجه آن را خواهیم دید و همان گونه که خداوند فرموده است: "خداوند زندگی و مرگ را آفرید تا شما را بیازماید که کدامین بهترین در عمل خواهید بود".(7)پی نوشتها: 1. استاد مطهری، بیست گفتار، ص 109.2. زخرف (43) آیه 31.3. تفسیر نمونه، ج 3، ص 366.4. انعام (6) آیه 165.5. بقره (2) آیه 216. 6. شوری (42) آیه 27.7. ملک (67) آیه 2.
moeinm37
13-03-2008, 18:49
آیا انسان برای زجر و عذاب در دنیا، خلق شده، چرا مشکلات در برخی موارد مختص یک نفر است؟
انسان از آغاز زندگی حتی از لحظهای که نطفه او در قرارگاه رحم واقع می شود، مراحل زیادی از مشکلات و درد و رنجها را تحمل می کند تا متولد می شود. بعد از تولد در دوران طفولیت و سپس جوانی و از همه مشکلتر در دوران پیری، با انواع مشقتها و رنجها رو در رو است. این طبیعت زندگی در دنیا است و کم و بیش شامل همه انسانها می شود و کسی از آن استثنا نیست. انتظار وضعی غیر از این داشتن اشتباه است. نگاهی به زندگی انبیا و اولیای الهی نشان می دهد که زندگی این گلهای سر سبد آفرینش نیز با انواع ناملایمات و درد و رنجها قرین است. هنگامی که دنیا برای آنها چنین باشد، وضع برای دیگران روشن است.اگر افراد یا جوامعی را می بینیم که به ظاهر درد و رنجی ندارند، بر اثر مطالعات سطحی ما است، از این رو وقتی نزدیکتر می شویم، به عمق درد و رنجهای اینان (صاحبان زندگی مرفه) آشنا می شویم، یا این که برای مدتی محدود نیستند دارای مشکلات نیستند که قانون کل جهان را بر هم نمیزند.(1) این که انسانی پیدا شود که در زندگی دارای مشکلی نباشد، تصور نادرستی است.بیماریها، درد سرها، تلاشها برای زندگی، محدودیت لذتها، تکراری بودن زندگی و بی معنایی آن برای بسیاری و احساس پوچی، جنگها، مشکلات طبیعی، برآورده نشدن بسیاری از خواستهها، به هدف و مقصود نرسیدن، از بین رفتن نقشهها برای زندگی، وجود موانع و هزاران مورد دیگر موجب می شود از این تصور خام (نبود مشکل برای برخی) دست بکشیم. وجود سختیها و مشکلات برای زندگی ما لازم است و بدون وجود آنها زندگی بی معنا و یکنواخت خواهد بود.سختیها و دشواریها نقش مهم و نیرومندی در تربیت، تقویت اراده، شکوفایی استعدادهای نهفته انسان و بیرون آوردن زندگی انسان از یکنواختی و تکرار دارند، ولی وقتی سخن از کارکرد سازنده دشواری و مصائب می رود، منظور این نیست که این تأثیر روی همه افراد یکسان است، بلکه روی برخی ممکن است نقش منفی داشته باشد، ولی مهم چگونگی برخورد و رویارویی با مشکلات است. هر اندازه شخص دارای جهان بینی بهتری باشد و فلسفه رنجها و مصائب را بهتر بشناسد و از نظر روحی، خطرپذیر و با اراده و مقاومتر باشد، از جنبههای مثبت مشکلات بهره افزونتری می گیرد. بر عکس هر اندازه شخص عافیت طلب، بدبین و خطر گریزتر باشد، از مشکلات آثار منفی بیشتری دریافت می دارد.سختیها و گرفتاریها مقدمه کمال و پیشرفت است. این امور برای تکامل بشر ضرورت دارد. اگر سختیها و رنجها نباشد، بشر تباه می گردد. قرآن کریم می فرماید: "همانا انسان را در رنج و سختیِ آفرینش قرار دادیم".(2) بنابراین انسان باید مشقتها را تحمل کند و سختیها بکشد تا به کمال لایق خویش دست یابد. تضاد و کشمکش شلاق تکامل است و موجودات زنده با این شلاق خود را به سوی کمال می رسانند.(3)برای توضیح بیشتر مراجعه کنید به مجموعه آثار، ج 1، استاد شهید مطهری، ص 176 تا 196.
پی نوشتها: 1. ناصر مکارم شیرازی، تفسیر نمونه، ج 27، ص 10.2. بلد (90) آیه 4.3. مرتضی مطهری، مجموعه آثار، ج 1، ص 176 به بعد
moeinm37
13-03-2008, 18:49
چرا بدکاران هر روز به کارهای خود ادامه می دهند و پیشرفت می کنند، ولی بر انسان های مظلوم بلا فرود می آید (مانند سیل و زلزله)؟
زندگی در مردن و در محنت است آب حیوان در درون ظلمت استزین سبب بر انبیا رنج و شکست از همه خَلق جهان افزون تر استتا زجان ها، جانشان شد زفت تر که ندیدند آن بلا قومی دگر زندگی واقعی را باید با فرو رفتن در سختی ها و محنت ها جستجو کرد. قرآن کریم می فرماید: "خلق الانسان فی کبد؛ انسان در سختی آفریده شد".در عالم ماده، جوهرة هر چیزی پس از رفتن در کورة آتش و فرو رفتن در سختی ها و مشکلات نُمود پیدا می کند. هر چه درجة حرارت آتش که خاک طلا را در آن می نهند، زیادتر باشد، درجة عیار و ارزش آن، بالاتر می رود. از این رو گفته اند که "سختی ها و مشکلات و تضاد و کشمکش ها شلاق تکامل است."موجودات زنده با این شلاق ، راه خود را به سوی کمال می پیمایند. این قانون در جهان نباتات و حیوانات و به ویژه انسان، صادق است. آدمی باید مشقت ها را تحمل کند و سختی ها بکشد تا هستی لایق خود را بیابد".(1)آیا می پنداری هر کس بتواند در دنیا به برخی از خواسته های خویش دست یابد ، مورد توجه و عنایت خدا است اما هر فردی که با انواع سختی ها و مشکلات رو به رو است و هر تدبیری به کار می گیرد و دعا می کند، اثر اجابت آن را نمی بیند ، خدا او را رها کرده است و علاقه ای به او ندارد؟! نه چنین نیست . امام صادق (ع) می فرماید: "وقتی خدا بنده ای را دوست بدارد، او را در دریای شداید غوطه ور می سازد".(2)نیز فرمود: "گرفتارترین مردم در دنیا انبیا هستند. در درجة بعد کسانی که از حیثیت فضیلت بعد از ایشان قرار دارند، سپس هر کس که با فضیلت کرامت، به تربیت از بالا به پایین".(3)پیامبر اسلام که افضل و اشرف همه پیامبران الهی است می فرماید: "هیچ پیامبری چون من از امت خویش آزار و اذیت ندید و سختی و مشکلات را تحمل نکرد".(4)بلا و نعمت نسبی است ؛ شهید مطهری (ره) می فرماید: "از این نکته نباید غفلت ورزید که مصایب، وقتی نعمت هستند که انسان از آن ها بهره برداری کند و با صبر و استقامت در رویارویی با دشواری ها، روح خود را کمال بخشد. اما اگر انسان در برابر سختی ها فرار را انتخاب کند و ناله و شِکوه سر دهد، بلا برای او ، واقعاً بلا است. حقیقت این است که نعمت های دنیا نیز مانند مصائب ، ممکن است مایة سعادت یا بدبختی و شقاوت گردد، پس نه مشکلات و بلاها و فقر ، بدبختی مطلق است و نه ثروت و پیشرفت های ظاهری خوشبختی مطلق است".(5)گنه کارانگناهکاران دو دسته اند: برخی معتقد به خدا ولی آلوده به گناه و معصیت اند اما آلودگی آنان خیلی زیاد نیست هنوز امیدی به هدایت آنان وجود دارد.این ها به وسیله برخی مشکلات و گرفتاری هایی که متناسب با اعمالشان باشد، مجازات می شوند تا از خواب غفلت بیدار شوند و از ادامه آلودگی و انحراف دست بکشند.دسته دوم، کسانی هستند که غرق در گناه و عصیان می شوند و ظلمت گناهان آن چنان روح شان را به تیرگی و سیاهی کشانده است که گاهی منکر مقدسات و آیات الهی می شوند و هیچ امیدی به هدایت و رهایی آنان نیست، خداوند آن ها را به حال خود وا می گذارد تا پشت شان از بار گناه سنگین شود و به عذاب شدید الهی دچار گردند.قرآن کریم در این باره می فرماید: "کافران مپندارند مهلتی که به آن ها می دهیم، خیر آن هاست. به آن ها مهلت می دهیم تا بیشتر به گناها ن شان بیفزایند و برای آن ها عذابی خوار کننده است".(6)اینها (جمعی از ستمگران و افراد گناهکار و آلوده که غرق در نعمتند و مجازات نمی بینند) افراد غیر قابل اصلاحی هستند که طبق سنت آفرینش و اصل آزادی اراده و اختیار به حال خود واگذار شده اند تا به آخرین مرحله سقوط برسند و مستحق حداکثر مجازات شوند.(7)پی نوشت ها : 1 - استاد مطهری، مجموعه آثار ، ج1، ص 176.2 - اصول کافی ، ج3، ص 351.3 - محمد باقر مجلسی، بحارالانوار، ج11، ص 69.4 - همان، ج39، ص 55.5 - مجموعه آثار، ج1، ص 183.6 - آل عمران(3) آیه 178.7 - تفسیر نمونه، ج3، ص 184.
moeinm37
13-03-2008, 18:49
ظرفیت انسان را خداوند چگونه به ما داده است؟
در پاسح به سؤال شما دوست عزیز عرض می شود؛ اختلافات و تفاوتهایی که مجموعه جهان را به صورت یک تابلوی کامل و زیبا در آورده است اختلافهای ذاتی است. پُستها و موقعیتهایی که در آفرینش برای موجودات تعیین شده است مانند پستهای اجتماعی نیست که قابل تغییر و تبدیل باشد... این پستها نظیر خواص اشکال هندسی ذاتی موجودات است. وقتی میگوییم خاصیت مثلت اینست که مجموع زوایایش برابر دو قائمه است، و خاصیّت مربع این است که مجموع زوایایش برابر چهار قائمه است، معنایش این نیست که به این خاصیت دو قائمه داشتن و به آن خاصیت چهار قائمه داشتن را اعطا کرده اند، لهذا این پرسش جا ندارد که چرا به مثلث ستم کرده اند و خاصیت چهار قائمه را نداده اند. مثلت جز همان خاصیت مثلت را نمی تواند داشته باشد. مثلث را کسی مثلث نکرده است، یعنی چنین نیست که مثلث قبلاً در وضع دیگری بوده و خواصی دیگر داشته و کسی آمده او را تبدیل به مثلث کرده است... تفاوت موجودات جهان نیز همینطور است، اینکه جمادات رشد و درک ندارند و گیاهان رشد دارند و درک ندارند و حیوان هم رشد دارد و هم درک دارد ذاتی مرتبه وجود جماد و ثبات و حیوان است، نه آنکه اول همه یکسان بودند و بعد آفریدگار به یکی خاصیّت درک و رشد را داده است و به دیگری هیچکدام را نداده است و به سومی یکی را داده و یکی را نداده است.بوعلی سینا جمله معروفی که دارد مبیّن همین حقیقت است "ما جعل ا... المشمشه مشمشة بل اوجدها" یعنی خدا زردآلو را زردآلو نکرده بلکه زردآلو را ایجاد کرده است. (1)استاد مطهری ( در جای دیگر در این باره می فرمایند: موجودات در مراتب خودشان عیناً مثل اعدادند در مراتب خودشان، مراتب هستی مثل مراتب اعداد است... عدد پنج یک مرتبه ای دارد که بعد از چهار و قبل از شش است.آیا معقول است که جای عدد پنج عوض شود ولی پنج پنج باشد؟... تمام موجوداتی که در این عالم هستند مرتبه شان مقدم خودشان است. ما در عالم توهّم می گوییم که اگر سعدی در زمان ما بود، اگر ما در زمان سعدی بودیم، اگر من به جای سعدی بودم، از آن پدر و مادر شیرازی متولد شده بودم، در شهر شیراز بودم، در قرن هفتم هجری بودم، اگر تمام آن خصوصیّات را بگویی که ... آن وقت اصلاً تو نیستی او هموست او همان است که هست. (2)دوست عزیز، با توجه به مطالبی که ذکر شد روشن شد که انسان چیزی جدای از ظرفیت و موقعیتش نبوده، به این صورت که در ابتدا انسان در وضع دیگری قرار داشته باشد و بعد خداوند به او یک سری ظرفیت هایی را بدهد و به دیگری ظرفیت دیگری بدهد.البته نکته ای که باید در اینجا به آن اشاره داشت، اینست که از هر ظرفیتی یک توقع و انتظار هست و انسانها در ظرفیتهای متفاوتی که هستند به اندازه آگاهی، تلاش و انتخاب درستی که با اراده خود انجام می دهند به کمال می رسند، و اگر از اراده خود سوء استفاده کنند سقوط کرده و سعادتمند نمی شوند. بنابراین مسأله ای که در اینجا اهمیت دارد انتخاب و اراده درست افراد است که باعث تکامل روحی فرد می شود، همانطور که خداوند در قرآن کریم می فرماید: "ان اکرمکم عند ا... اتقیکم"(3) یعنی بهترین شما نزد خدا باتقواترین شماست.
منابع و مآخذ:1. عدل الهی، استاد مطهری، ص147 - 1462. توحید، استاد مطهری، ص294قرآن کریم
moeinm37
13-03-2008, 18:50
افراد ثروتمند با داشتن ثروت بیشتر، در انجام کارهای خیر موفق ترند، ولی افراد فقیر، فقرشان آنان را از انفاق و انجام کار خیر باز میدارد. آیا این تفکّر درست که پس خداوند ثروتمندان را بیشتر دوست دارد، از این جهت به آنان ثروت بیشتری داده تا کار خیر بیشتری کنند؟
اعمال انسان علاوه بر این که باید از حُسن فاعلی و حُسن فعلی برخوردار باشد، یعنی قصدش خالص برای خدا و شکل عمل نیز مطابق فرمان خدا باشد، کمیّت آن نیز باید بر اساس آیه شریفه "لا یکلّف اللَّه نفساً إلاّ وُسْعَها" متناسب با امکانات و مقدورات باشد، مثلاً پاداش فردی که کل درآمدش ی..د تومان است، اگر 20 تومان آن را در راه خدا انفاق کند با پاداش فردی که یک میلیون تومان درآمد دارد و ی..د هزار تومان آن را در راه خدا انفاق میکند، برابر و یکسان نیست، زیرا اوّلی یک پنجم درآمدش و دومی یک دهم آن را انفاق نموده است. از طرف دیگر فقیری که توان انجام کار خیر را ندارد، اگر واقعاً خواهان خدمت رسانی باشد، همان ثوابی را خواهد داشت که ثروتمند با انفاق خود به آن ثواب دست پیدا کرده است، زیرا نقش نیت در اعمال، بسیار مهم و اساسی است. حضرت امام صادق(ع) میفرماید: "همانا بنده مؤمن آرزو میکند و میگوید: خدایا! به من رزق و روزی وسیعی عطا فرما تا من هم بتوانم - مانند ثروتمندان - کارهای خیر انجام دهم. اگر آن فرد صداقت و پاکی نیت داشته باشد و خداوند این صداقت را در او ملاحظه نماید، به او اجر و ثوابی میدهد برابر با پاداشی که اگر ثروت زیاد و وسعت روزی داشت و با هزینه کردن پولها در راه خدا، آن اعمال صالح را انجام میداد".(1)علاوه بر این، فقر اگر با صبر و خویشتن داری همراه باشد، فضیلتی دارد که در خور توجه است که چه بسا ارزش انفاق ثروتمندان به درجه آن نرسد.پی نوشتها: 1. شیخ حر عاملی، وسائل الشیعه، چاپ بیروت، ج 1، ص 35.
moeinm37
13-03-2008, 18:50
چرا خداوند ما را مانند امام حسین(ع) نیافریده است؟ با توجه به اینکه خداوند میدانسته که امام حسین(ع) خوب بوده است. و انسانها هر چقدر هم خوب باشند باز هم به مقام امامان و امام حسین(ع) نمیرسند و ظرفیت رسیدن به چنین مرحلههایی را ندارند. چرا خداوند آن ظرفیت رابه بقیه انسانها نداده تا بقیه انسانها هم بتوانند مثل امام حسین(ع) بشوند؟
پاسخ سؤالتان مبتنی بر چند نکته است:1 - شکی نیست که علم خداوند به مخلوقاتش از جمله انسانها بی نهایت بوده و از سرانجام اموراتشان نیز آگاهی کامل دارد به این معنا که خداوند از ظرفیت و توان انسانها مطلع بوده و میداند چه کسی به مقام امامت یا نبوّت میرسد و چه کسی فرسنگها از آن فاصله داشته یا در برابر آن خواهد ایستاد و...2 - علم خداوند به افعال ارادی بشر و آگاهی او از سرانجام کارها، تأثیری در اراده و انتخاب انسان ندارد و چنان که علم و آگاهی یک معلم نیز از وضعیّت درسی یک دانشآموز تأثیری در عملکرد آن دانشآموز ندارد.بنابراین هر گاه دانشآموزی، استادش را در مورد عدم موفقیتش متهم نموده و به او بگوید: پیشبینی و آگاهی تو از ناکامی من در امتحان، در شکست من سهیم بوده است، بدیهی است چنین عذری غیر موّجه بوده و از منظر عقل مردود میباشد.3 - خلقت تمامی انسانها در نزد خداوند یکسان بوده و ابزار و امکانات هدایت را در اختیار تمامی آنان قرار داده است. فطرت الهی و استعدادهای بالقوه که در صورت شکوفایی میتواند انسانها را به مراتب عالیه نائل کند، در تمامی انسانها وجود دارد. بنابراین در پهنه هستی، این انسان است که با اراده و اختیار خویش در تعارض بین قوای الهی و قوای شیطانی درونیاش یکی را انتخاب نموده و سرنوشت خویش را با چنین انتخابی تعیین میکند.نتیجه: از مقدمات ذکر شده بدست میآید: افرادی که در طول زندگیشان به مقامات عالیه رسیدهاند به سبب تلاش و جهاد بی وقفهشان بوده است و چنین نیست که آنان از همان ابتدا به گونهای خلق شدهاند که بتوانند به چنین مرتبهای برسند چون در این صورت با اراده و اختیارشان منافات داشته و از ارزش وجودی شان نیز کاسته خواهد شد.و نیز افرادی که در طول زندگیشان از مراتب عالیه انسانیت سقوط نموده و به حیواناتی درندهخو مبدل شدهاند، به سبب خیانتی است که خودشان به روح و جان خویش وارد کردهاند نه اینکه در آغاز خداوند آنان را این گونه آفریده باشد.خلاصه علم خداوند به این که شخصیّتی همانند امام حسین(ع) از قدرت اختیار و اراده و امکاناتی که در طبیعت قرار داده شده است، بهترین استفادهها را در مسیر تکاملیاش نموده و به برترین مراحل عرفانی نائل میگردد مستلزم آن نیست که از ارزش اقدامات و تلاشهای آن حضرت کاسته شود.بنابراین در نزد خداوند، خلقت تمامی انسانها یکسان بوده و راه تعالی و رسیدن به مراحل والای انسانیت، برای همگان باز میباشد؛ در همین راستا ظرفیّت و توان فراوانی نیز به انسانها جهت رسیدن به آن هدف عالی داده شده است. اما خداوند میداند که چه کسانی همانند امامان(ع) و... از این دستورات بالقوه خویش و امکانات نهفته در هستی بیشترین استفاده را نموده و به مقام امامت یا... میرسند و چه کسانی آنها را ضایع نموده و خود را به سقوط میکشانند.
moeinm37
13-03-2008, 18:50
عدالت خدا را ثابت کنید؟
کسیکه به دیگری ظلم میکند:1. یا نمیداند کاریکه نسبت به دیگری انجام میدهد ظلم است یا زشتی ظلم را نمیداند، در این صورت ستم کردن آن شخص نتیجه ندانستن اوست و خداوند نسبت به همه چیز داناست پس از این جهت به کسی ظلم نمیکند.2. یا میداند ولی نیازی دارد و میخواهد با تجاوز نسبت به دیگران نیاز خود را برطرف سازد، بدیهی است که خداوند نیاز به هیچیک از آفریدههایش ندارد و تمام مخلوقات نیازمند به ذات مقدس او میباشند.3. و یا ستم کردن معلول این است که از ناحیهی شخصی به او ضربهای وارد شده و ناراحتی از او پیدا کرده و کینه او را در دل گرفته است و میخواهد با ستم کردن به او انتقامی کشیده باشد تا بدین وسیله، تسکین خاطری پیدا کند، روشن است که با این فرض نیز نمیتوان ظلم را به خدا نسبت داد زیرا خداوند جسم نیست تا بخواهد از ناحیهی عوامل خارجی متأثر شود و از کینه توزی نسبت به موجودات منزه است با این حساب روشن میشود که خداوند عادل است و بهیچوجه ظلم و ستم در کارهای او راه ندارد.در قرآن مجید هم آیاتی در این زمینه وارد شده است مانند این آیهی شریفه: «انّ الله لایظلم النّاس شیئاً ولکنّ النّاس انفسهم یظلمون» خداوند به مردم به هیچوجه ظلم نمیکند ولی مردم به خویشتن ستم روا میدارند.{1}
برای مطالعه و تحقیق کافی به کتاب عدل الهی نوشته دانشمند محترم جناب آقای مطهری مراجعه فرمایید.
[1].سوره یونس، آیه 44.
moeinm37
13-03-2008, 18:50
چرا اولاً خداوند متعال بین بندگان خود تفاوت قائل شده است؟ و ثانیاً این که در جواب میگویند: کسی حق اعتراض به خدا ندارد که چرا به یکی بیشتر دادید و به دیگری کمتر، چون هر چه او به بندگان عنایت میکند لطف و تفضّل است و کسیطلبی از خدا ندارد صحیح نیست زیرا وقتی پدر و مادر بدون رضایت بچّه او را به دنیا میآورند بچه به گردن آنها حق پیدا میکند، در مورد خداوند هم این گونه است. خداوندی که بدون اجازه ما را آفرید و به دنیا آورد ما از او طلبکار خواهیم شد و او ادای وظیفه میکند، روشن است تقدیر و تشکر از کسی که انجام وظیفه میکند معنا ندارد.
در پاسخ قسمت اوّل سؤال "وجود تفاوت" باید بگوییم آن چه با عدل الهی منافات دارد تبعیض است نه تفاوت و آن چه در عالم وجود داد تفاوت است نه تبعیض.در بیان فرق تبعیض و تفاوت گفتهاند: تبعیض آن است که در شرایط مساوی و استحقاقهای همسان بین اشیاء فرق گذاشته شود، ولی تفاوت در شرایط نامساوی؛ به بیان دیگر تبعیض از ناحیه دهنده است، تفاوت از ناحیه گیرنده، برای مثال اگر یک معلّم به دانش آموزانی که همه در یک درجه هستند و کار آنها یکسان است نمرههای مختلفی بدهد این تبعیض است، ولی اگر معلّم همه را به یک دیده بنگرد و همه را یک جور تعلیم دهد و یک جور امتحان کند... آن گاه برخی از دانشآموزان او به خاطر کودنی، یا به خاطر تنبلی خوب از عهده امتحان برنیایند، ولی برخی به خاطر داشتن استعداد قوی و فعالیت و تلاش کاملاً به سؤالات جواب بدهند، در این جا معلّم اگر به هر کدام طبق جوابهای امتحانی نمرده بدهد قهراً نمرات مختلف خواهد بود، امّا این اختلاف از ناحیه خود دانشآموزان به وجود آمده است نه معلّم، اگر معلم به همه به طور مساوی نمره بدهد ظلم خواهد کرد. خداوند بزرگ هم فیض خود را به همه موجودات به طور مساوی عنایت میکند، منتها موجودات هر کدام به اندازه توان و ظرفیت خویش از فیض الهی بهرهمند میشوند.همانند بارانی که خداوند از آسمان نازل میکنند، هر کدام از چاهها و چالهها به اندازه محدودیت خود از آن منتفع میگردند."انزل من السّماء ماءً فسالت اودیة بقدرها".(1) ممکن است کسی بگوید: خدا را با یک معلم نتوان قیاس کرد. خداوند آفریننده موجودات است، هر تفاوتی هست او به وجود آورده است، ولی آموزگار خالق شاگردان نیست.در مورد خداوند باید اعتراف نمود همه اختلافها به دست او است، او در دو مرحله کار کرده، در یک مرحله آنها را متفاوت خلق کرده و در مرحله دیگر به حساب تفاوت هایشان با آنها رفتار کرده است.در جواب خواهیم گفت: یکی از اشتباهات برخی این است که خیال میکنند خداوند در دو مرحله روی موجودات کار کرده است یک بار آنها را آفریده است و بار دیگر بر حسب خلقت با آنها رفتار کرده است و به قول بعضیها نظام عالم را نظام قراردادی میدانند نه نظام ذاتی و طبیعی.در حالی که این طور نیست، بلکه وجود آنها همان مرتبه و ظرفیت وجودی آنها است و نظامشان نظام ذاتی است؛ به عنوان مثال وجود نمک مساوی با شوری است، این طور نیست که خداوند یک بار به نمک وجود داده و بار دیگر آن را شور کرده است. بلکه وجود نمک مساوی و همراه شوری است، اگر شوری گرفته شود دیگر نمکی وجود نخواهد داشت.بنابراین، تفاوت موجودات، ذاتی آنها است و لازمه نظام علّت و معلوم میباشد.(2)در پاسخ قسمت دوم که "خداوند شایسته مدح و ستایش نیست، چون مردم از او طلب دارند و او انجام وظیفه میکند" میتوان گفت:اوّلاً: موجودی بر خدا حقی پیدا نمیکند که ادای آن حق را انجام وظیفه و ادای دین شمرد،(3) چون احدی در عرض و ردیف و مرتبه خدا قرار ندارد تا حقی بر او داشته باشد.ثانیاً: خداوند در آفرینش مخلوقات مجبور نبوده، بلکه اقتضای عدالتش این بود که هر موجودی که امکان وجود داشته افاضه وجود کند. واضح است که افاضه و تفضّل عدالتش به موجودات از باب انجام وظیفه نه تفضّل، باز هم شایسته مدح و ستایش است. وظیفه، دو طرف دارد. در همان مثال که فرزند نسبت به پدر و مادر حق دارد و آنها انجام وظیفه میکنند. آیا فرزند نسبت به آنها هیچ وظیفهای ندارد و نباید از آنها تشکر کند، و اگر از آنها تمجید نکند و نسبت به آنها بی اعتنا باشد مورد سرزنش و ملامت عقلاً قرار نمیگیرد؟!... .رابعاً: شکر واقعی این نیست که انسان به یاری کننده و نعمت دهنده خویش مثلاً بگوید دستتان درد نکند خیلی ممنون و متشکرم.شکر آن است که انسان هر چیزی را در جای خود و برای آن کاری که آفریده شده است به کار بگیرد تا به کمال برسد و یا زمینه رشد خود را فراهم کند، مثلاً شکر چشم آن است آن را در جایی که خالق متعال اجازه داده و مصلحت میداند به کار گرفته شود تا موجب رشد و کمال صاحبش شود.بنابراین نتیجه تشکر و سپاس مربوط به خود انسان است و کاری به خدا ندارد. چنان که خداوند میفرماید: "و من شکر فانما یشکر لنفسه و من کفر فان ربی غنی کریم"(4)
پی نوشتها: 1. رعد، آیه 17.2. اقتباس از مجموعه آثار شهید مطهری، ج 1، از ص 125 به بعد.3. همان، ص 82.4. النمل(27)، آیه 40.
moeinm37
13-03-2008, 18:51
لطفاً به صورت کوتاه و مختصر، عدل الهی را که از اصول دین (مذهب) است، با برهان و استدلال روشن، اثبات نمایید.
1. عدل، عبارت است از پایبندی به میانهروی در اعمال، و دوری از زیادهروی، یا کم گذاشتن در امور، لازمة چنین رویکردی، آشکار شدن عمل صالح از انسان است.(1) یکی از آیات قرآن کریم در این باره میفرماید: "و ضَرَبَ اللّهُ مَثَلاً رَجُلَینِ اَحَدُهُما اَبکَمُ لایَقدِرُ عَلیَ شَیءٍ و هُوَ کَلُّ عَلیَ مَولغهُ اَینَما یُوَجِّههُ لایَأتِ بِخَیرٍ هَل یَستَوی هُوَ و مَن یَأمُرُ بِالعَدلِ و هُوَ عَلیَ صِرَطٍ مُستَقیم; (2) خداوند مثالی زده است. دو نفر را که یکی از آن دو، گنگ مادرزاد است و بر هیچ کاری قادر نیست و سر بار صاحبش میباشد; او را در پی هر کاری بفرستد، آن را خوب انجام نمیدهد; آیا چنین انسانی، با کسی که به عدل و داد امر میکند و بر راهی راست قرار دارد، برابر است." در این آیة شریفه، عدل با صراط مستقیم الهی که همان راه پاک فطرت انسان است، همسان شمرده شده است.از آیة شریفه "اِنَّ اللّهَ یَأمُرُ بِالعَدلِ". (3) نیز فهمیده میشود که عدل به معنای مساوات و نقطة مقابل ظلم است; یعنی به هر شخصی چیزی، سهمی معادل آنچه شایستة آن است، داده شود. نتیجه این رویکرد دربارة عدل، آن است که عدل، گسترة وسیعی داشته باشد، همانند عدل در اعتقاد; یعنی ایمان به آنچه حق است، عدل در رفتار; یعنی انجام آنچه سبب سعادت و پرهیز از چیزی که مایة شقاوت انسان میشود، عدل در حرفه و شغل; یعنی هر شخص در جایگاهی قرار گیرد که از نظر عقلی، شرعی یا عرفی مستحق آن است. میشود گفت در این رویکرد، عدل، به مفهوم حُسن بوده،(4) و با آنچه در مباحث کلامی، از آن به حُسن ذاتی یاد میشود، تلازم دارد. در توصیفی دیگر دربارة عدل آمده است: عدل یعنی یعنی آنکه هر چیزی، در جای خود باشد; ازاینرو، هرگونه انحراف، تفریط، تجاوز از حدّ، تجاوز به حقوق دیگران و... برخلاف اصل عدل است.(5) 2. عدل از اصول مهم اسلامی است; یعنی، همچنانکه هیچ یک از مسائل عقیدتی و عملی، فردی و اجتماعی، اخلاقی، حقوقی و...، از حقیقت توحید و یگانگی خداوند جدا شدنی نیست، به همانسان، هیچ یک از آنها، از روح عدل خالی نمیباشد. از حدیث شریف "بالعدل قامت السموات و الارض; آسمانها و زمین براساس عدل پابرجا و استوارند" نیز، فهمیده میشود که نه تنها زندگی محدود بشر در این کره خاکی، بدون عدالت برپا نمیشود، بلکه سراسر جهان هستی و آسمانها و زمین نیز، همه در پرتو عدالت و تعادل نیروها، و قرار گرفتن هر چیزی در جای مناسب خود، توانستهاند. برقرار شوند و دنیا در پرتو آن، ادامه پیدا کرده است; و گرنه، جهان رو به نیستی میگذارد.(6) نیز قرآن کریم دربارة پاداش عمل میفرماید: "و خَلَقَ اللّهُ السَّمـَوَتِ و الاَرضَ بِالحَقِّ و لِتُجزیَ کُلُّ نَفسٍ بِما کَسَبَت و هُم لایُظلَمون; (7) و خداوند، آسمانها و زمین را به حق آفریده است، تا هر کس در برابر اعمالی که انجام داده است، جزا داده شود و به آنها ستمی نخواهد شد." در آیة دیگری در این باره میفرماید: "و ما اَنا بِظَـلّـَمٍ لِلعَبید; (8) من هرگز به بندگانم ستم نخواهم کرد." 3. مواردی که به عنوان شاخصههای عدل گفته شد، چه در ردیف نخست زیر عنوان کلی عدل، و چه در ردیف دوم، دربارة خداوند، همة آنها نمونههایی از صفت عدالت در مورد خداوند است. به دیگر سخن، عدل در سراسر جهان آفرینش، حکمفرماست; یعنی هیچگونه افراط و تفریط و نقص و فزونی و نادرستی در هیچ جای عالم وجود ندارد. در قلمرو زندگی انسان نیز، نه در تکوین و آفرینش او، بیعدالتی به کار رفته (9) و نه در زمینة تشریع، اختیار و آزادی وی، چرا که در این حوزه; یعنی اختیار انسان، که او میتواند راه سعادت یا شقاوت خود را برگزیند، باز هم خداوند به عدل امر فرموده، تا انسان از این اختیار خود، استفادة ناروا نکند. گونة راهنمایی انسان در این زمینة حساس تعیین سرنوشت، آن است که، قانون خللناپذیر عدل را در جهان حاکم ساخته، در درون آن، سنتهایی قرار داده است. در این سنتها نیز، اثری از خلاف عدل دیده نمیشود، نیز ناهمآهنگی برنامة زندگی انسان با آنها، خود گونهای سرپیچی از قانونمندیهای عدل الهی بوده، سقوط و تباهی او را به دنبال خواهد داشت. برخی بر این باورند که آیة شریف "اِنَّ اللّهَ لایَأمُرُ بِالفَحشأِ; (10) خداوند هیچگاه به فحشا و امر سوء حکم نمیکند."، به این حقیقت اشاره دارد.(11) 4. عدل الهی در نظام تکوین و آفرینش: از نگاه حکمای اسلامی، عدل الهی در نظام تکوین; یعنی هر موجودی، هر درجه از وجود و کمال وجودی که استحقاق و امکان آن را داشته، دریافت کرده است. ظلم نیز، یعنی منع فیض و امساک جود و بخشش از وجودی که استحقاق دریافت آن جود را داراست. حکما معتقدند که هیچ موجودی بر خدا حقی پیدا نمیکند که دادن آن حق، انجام وظیفه و ادای دین شمرده شود، و خداوند از آن جهت عادل شمرده میشود که به دقت تمام، وظایف خود را در برابر دیگران انجام میدهد، بلکه عدل خداوند، عین فضل و جود او است; یعنی در نگرش آنان، عدل خداوند عبارت است از این که خداوند، فضلش را از هیچ موجودی، در هر حدی که امکان تفضل برای آن موجود باشد، دریغ نمیدارد.(12) 5. افزون بر آن که عدل، به شاخههای فردی، اجتماعی، سیاسی، اقتصادی و... تقسیمپذیر است، این اصل، آن قدر مهم است که حتی در قرآن; در مفهوم اجتماعی خود، به عنوان هدف ارسال پیامبران، مطرح شده است: "لَقَد اَرسَلنا رُسُلَنا بِالبَیِّنـَتِ و اَنزَلنا مَعَهُمُ الکِتـَبَ و المیزانَ لِیَقومَ النّاسُ بِالقِسطِ; (13) همانا، فرستادگانمان را با دلایل روشن فرستادیم و همراه ایشان کتاب و ترازو آوردیم تا مردم به عدالت قیام کنند." البته، عدل در مفهوم فلسفی، خود مبنای معاد است.(14)
(1)المیزان، علامه طباطبایی;، ج 12، ص 301 و 302، مؤسسة اعلمی.(2)نحل، 76.(3)نحل، 90.(4)همان، ص 331.(5) تفسیر نمونه، آیتالله مکارم شیرازی و دیگران، ج 11، ص 366، دارالکتب الاسلامیة. (6) همان، ج 4، ص 302.(7)جاثیه، 23.(8) ق، 30.(9) انفطار، آیههای 6 و 7.(10) اعراف، 28.(11) عدل در جهانبینی توحید، حسن یوسفی، ص 64 ، انتشارات خزر. (12) عدل الهی، شهید مطهری، ص 58، صدرا.(13) حدید، 25.(14) همان، ص 48.
moeinm37
13-03-2008, 18:51
چرا ما، ما شدیم و پیامبر، پیامبر، چرا ما پیامبر نشدیم؟ چرا ما معصوم نشدیم؟
خدا برای رسانیدن پیام خویش، پیامبرانی را از بین مردم برگزیده است و در هر زمان این شخص برگزیده دارای بالاترین فضائل اخلاقی است و بین مردم زمان خویش عالمترین و با کمالترین و شایستهترین انسان برای رساندن پیام الهی و به دست گرفتن این مسئولیت بزرگ میباشد. وی بین مردم به تقوا و علم معروف میباشد و شایستگی لازم را برای دریافت وحی و به دوش گرفتن بار مسئولیت الهی دارد. طبق نص صریح قرآن بین پیامبر و مردم هیچ تفاوتی از جهت انسان بودن نیست "قل انما أنا بشر مثلکم؛ ای پیامبر ما، به مردم بگو: من انسانی همانند شما هستم". (1) پس پیامبر، هیچ تفاوتی با انسانهای دیگر ندارد، مثلاً پیامبر گرامی اسلام (ص) بسان سایر انسانها دارای زندگی عادی و طبیعی بود که در عین زندگی عادی، با مجاهدت و کوشش فراوان، بندگی خود را به اثبات رساند.وقتی با چله نشینی در غار حرا و عبادت خدا و محمد امین شدن بین مردم و ترک گناه، شایستگی خود را ثابت کرد و از هر جهت آماده دریافت وحی و پیام خداوند شد در چهل سالگی به پیامبری مبعوث شد. قبل از آن با الهام الهی و ارتباط قلبی با خدا، عمر میگذراند. مقاماتی که پیامبر بدانها رسید، اکتسابی بود، نه این که مجبور باشد گناه نکند، بلکه با کمال اختیار، در مسیر الهی گام مینهاد، و از دیگر سو، طبق آیه قرآن "الله یعلم حیث یجعل رسالته" خداوند این مقام را در جایی قرار میدهد که شایستگی لازم فراهم آمده باشد حال در زمان ما دیگر پیامبری مبعوث نمیشود، چرا که دین پیامبر خاتم ادیان است. راه وحی تشریعی بسته شده اما راه دل و ضمیر خداشناسی باز است و اگر انسان بتواند با خودسازی، هرگونه گناه و پلیدی را از خود دور نماید، بدان جا میرسد که میتواند کاری پیامبر گونه انجام دهد و به مقامی عظیم برسد. برای هر انسانی امکان آن است که به مقام عصمت نایل گردد و عقلاً هیچ محذوری ندارد و عصمت چیزی نیست که به کسی تفویض شده باشد، بلکه هر کسی میتواند شایستگی رسیدن به این مقام را در سایه علم و عمل داشته باشد و به آن دست یابد. اگر شما هم شرایط لازم را داشتید و پیامبر میشدید، باز جای این سؤال برای دیگران بود که چرا شما پیامبر شدید؟ جواب باز همان است که گفتیم. از دیگر سو، میزان مسئوولیت با مقام، ارتباط مستقیم دارد و هر چه مقام بالا رود، مسئولیت سنگین تر میشود و تلاش و مجاهدت بسیار میطلبد. این گونه نیست که این مقام را به کسی بدهند و او دیگر خیالش راحت و آسوده باشد، بلکه هر چه مقام بالاتر رود، مسئولیتها بیش تر، تکالیف سنگین تر، وسوسههای شیطانی بیشتر و تلاش و سختی و مصیبت و امتحان افزایش مییابد، بلکه تنها با گذراندن سختیها و تلاشها و امتحانها میتواند به آن مقام دست یابد، مانند داستان حضرت ابراهیم (ع) و ذبح فرزند. پینوشتها: 1 - کهف (18) آیه 110.
moeinm37
13-03-2008, 18:56
چرا خداوند ما را مانند امام حسین(ع) نیافریده است؟ با توجه به اینکه خداوند میدانسته که امام حسین(ع) خوب بوده است. و انسانها هر چقدر هم خوب باشند باز هم به مقام امامان و امام حسین(ع) نمیرسند و ظرفیت رسیدن به چنین مرحلههایی را ندارند. چرا خداوند آن ظرفیت رابه بقیه انسانها نداده تا بقیه انسانها هم بتوانند مثل امام حسین(ع) بشوند؟
پاسخ سؤالتان مبتنی بر چند نکته است:1 - شکی نیست که علم خداوند به مخلوقاتش از جمله انسانها بی نهایت بوده و از سرانجام اموراتشان نیز آگاهی کامل دارد به این معنا که خداوند از ظرفیت و توان انسانها مطلع بوده و میداند چه کسی به مقام امامت یا نبوّت میرسد و چه کسی فرسنگها از آن فاصله داشته یا در برابر آن خواهد ایستاد و...2 - علم خداوند به افعال ارادی بشر و آگاهی او از سرانجام کارها، تأثیری در اراده و انتخاب انسان ندارد و چنان که علم و آگاهی یک معلم نیز از وضعیّت درسی یک دانشآموز تأثیری در عملکرد آن دانشآموز ندارد.بنابراین هر گاه دانشآموزی، استادش را در مورد عدم موفقیتش متهم نموده و به او بگوید: پیشبینی و آگاهی تو از ناکامی من در امتحان، در شکست من سهیم بوده است، بدیهی است چنین عذری غیر موّجه بوده و از منظر عقل مردود میباشد.3 - خلقت تمامی انسانها در نزد خداوند یکسان بوده و ابزار و امکانات هدایت را در اختیار تمامی آنان قرار داده است. فطرت الهی و استعدادهای بالقوه که در صورت شکوفایی میتواند انسانها را به مراتب عالیه نائل کند، در تمامی انسانها وجود دارد. بنابراین در پهنه هستی، این انسان است که با اراده و اختیار خویش در تعارض بین قوای الهی و قوای شیطانی درونیاش یکی را انتخاب نموده و سرنوشت خویش را با چنین انتخابی تعیین میکند.نتیجه: از مقدمات ذکر شده بدست میآید: افرادی که در طول زندگیشان به مقامات عالیه رسیدهاند به سبب تلاش و جهاد بی وقفهشان بوده است و چنین نیست که آنان از همان ابتدا به گونهای خلق شدهاند که بتوانند به چنین مرتبهای برسند چون در این صورت با اراده و اختیارشان منافات داشته و از ارزش وجودی شان نیز کاسته خواهد شد.و نیز افرادی که در طول زندگیشان از مراتب عالیه انسانیت سقوط نموده و به حیواناتی درندهخو مبدل شدهاند، به سبب خیانتی است که خودشان به روح و جان خویش وارد کردهاند نه اینکه در آغاز خداوند آنان را این گونه آفریده باشد.خلاصه علم خداوند به این که شخصیّتی همانند امام حسین(ع) از قدرت اختیار و اراده و امکاناتی که در طبیعت قرار داده شده است، بهترین استفادهها را در مسیر تکاملیاش نموده و به برترین مراحل عرفانی نائل میگردد مستلزم آن نیست که از ارزش اقدامات و تلاشهای آن حضرت کاسته شود.بنابراین در نزد خداوند، خلقت تمامی انسانها یکسان بوده و راه تعالی و رسیدن به مراحل والای انسانیت، برای همگان باز میباشد؛ در همین راستا ظرفیّت و توان فراوانی نیز به انسانها جهت رسیدن به آن هدف عالی داده شده است. اما خداوند میداند که چه کسانی همانند امامان(ع) و... از این دستورات بالقوه خویش و امکانات نهفته در هستی بیشترین استفاده را نموده و به مقام امامت یا... میرسند و چه کسانی آنها را ضایع نموده و خود را به سقوط میکشانند.
moeinm37
13-03-2008, 18:56
چرا خداوند از لحاظ ظرفيت جنسي بين خلقت زن و مرد تفاوت قائل شده است، يعني اين که چرا بايد عمر جنسي زن کوتاه و عمر جنسي مرد نامحدود باشد؟
بين زن و مرد تفاوت هايي است که به برخي از آن ها اشاره مي کنيم:1ـ رشد دختر و پسر. متخصصان مي گويند: رشد دختران سريع تر از پسران است، به اين معنا که رشد استخوان بندي، رويش دندان ها و رشد غدد تناسلي در آن ها سريع تر است.2ـ قدرت بدني: پسرها از لحاظ ظرفيت حياتي و نيروي عضلاني در تمام سنين از دختران بالاترند.3ـ غدد جنسي: فعاليت غدد جنسي در دختران قبل از پسران آغاز مي گردد.4- تغييرات بيولوژيکي: در دختران در 9 تا 12 سالگي و در پسران از 11 تا 13 سالگي تغييرات بيولوژيک ديده مي شود.5- بُعد عاطفي: زنان از عواطف بيشتري برخوردارند و زودتر به هيجان مي آيند.6- بُعد عقلي، در تمام ....ها، ميزان ظرفيت و جمجمه و مقدار نخاعي زن کم تر است. به همان نسبت در همه ....ها قدّش از مرد کوتاه تر است. مغز زن به نسبت 100 الي 200 گرم از مرد کم تر است.(1) بنابراين، اين حقيقت را نمي توانيم انکار کنيم که بين او دو جنس هم از نظر روحي و هم از نظر جسمي تفاوت زيادي است. تفاوت ها بر اساس طبيعت زنان و مردان و ويژگي هاي هر کدام و مسئوليت ها و نقش هايي که در زندگي دارند، ترسيم شده است.اگر منظور از کوتاه بودن ظرفيت جنسي زنان، حامله نشدن آن در تمام طول عمر است، اين مطلب صحيح است، ولي اختصاص به زنان ندارد. مردان نيز ممکن است با اين مشکل مواجه باشند و احياناً به علت ضعف نطفه داراي چنين محدوديت هايي باشند. اگر منظور از ظرفيت جنسي، لذت بردن از امور جنسي باشد، هم زنان و هم مردان از نظر سني محدوديتي ندارند. ممکن است خانمي در سن يائسگي باشد، ولي تا سال ها بعد بتوان التذاذ جنسي را داشته باشد.بنابراين از اين جهت تفاوتي بين زنان و مردان وجود ندارد. تنها تفاوتي که وجود دارد، اين است که زنان تا پنجاه ساگي حامله مي شوند و آقايان معمولاً تا سنين بالا مي توانند بچه دارد بشوند، و اين البته براي زنان با توجه به مشکلات و سختي هايي که حاملگي در پي دارد، مي تواند مطلوب باشد، يعني با طبيعت جنس مؤنث سازگار است. گر قرار بود بتوانند تمام عمرشان امکان زايمان داشته باشند، وضع به مراتب براي آنان سنگين تر و سخت تر بود و در آن زمان بايد سؤال مي شد که چرا؟پي نوشت ها: 1. کتاب نقد، ش 12، ص 67 ـ 54.
moeinm37
13-03-2008, 18:57
چرا خداوند بعضی انسانها را با استعداد خیلی زیاد آفریده وبعضی دیگر را با استعداد کم ؟ مگر خدا نمی دانسته که ممکن است آن بنده کم استعداد ناراحت می شود و دوست دارد مانند آن فرد با استعداد باشد ؟
برخی از وضعیتهایی که ما با آنها مواجه هستیم از لوازم خواستهای خود ماست وقابل انفکاک از آن نیست منتهی ما به این توجه نداریم مثلاً به عنوان مثال یکی از اموری که مورد خواست ماست وما آن را طلب می کنیم بحث اختیار است .اگر از کسی سئوال کنید که اختیار خوب است یا جبر ؟ پاسخ خواهد داد که اختیار ، یعنی آنچه که می خواهم انجام بدهم نه آنچه که مجبور باشم ،و اختیار را انتخاب می کند چه اینکه اگر بخواهد جبر را انتخاب کند دیگر اختیار حرف زدن و حق اعتراض ندارد.حال صحبت در این است که بعضی از تفاوتها مستند به اختیار انسان است .مثلادر اینکه یک کودکی سالم باشد یا مریض،استعدادهای فراوان داشته باشد یا از بهر ه هوشی کمتری برخوردار باشد،اختیار پدرو مادر در آن نافذاست.مثلاً مادر می تواند در دوران بارداری مشروبات الکلی بخورد یا کارهایی را انجام دهدکه تأثیرات سوئی روی فرزندش دارد،و فرزندی کم هوش و علیل با وضعیتی نا متعادل به دنیا بیاورد. و همینطور اختیار این را دارد که نهایت مراقبت را اعمال کند و فرزندی با قابلیتهای بسیار بالا و هوش و استعداد فراوان ــ با آن امتیازاتی که بر خاسته از آن شرایطی که مادر به قدرت انتخاب خودش آنها را فراهم کرده است ــ بدنیا آورد . یا پدر در نتیجه مراقبتهایی که داشته ژنی را منتقل کند که حامل ویژگیها و خصوصیات خوب و معنوی است.شهید مطهری (ره)می فرمایند :" آنچه در خلقت وجود دارد "تفاوت" است نه "تبعیض " .تبعیض آنست که در شرائط مساوی و استحقاق های همسان بین اشیاء فرق گذاشته شود ،ولی تفاوت آن است که در شرائط نامساوی فرق گذاشته شود.به عبارت دیگر تبعیض از ناحیه دهنده است و تفاوت مربوط به گیرنده ." (1)بنابراینیکیاز دلایل این تفاوتها برمی گردد به اختیاری که ما انسانها داریم . اما ممکن است این سؤال مطرح شود حال که اختیار وجود دارد واین تأثیر را دارد و این تفاوتها مستند به اعمالی است که ما انسانها داریم .مثلاً فرض کنید در سطحی گسترده تر در یک جامعه ، انسان خودکامه و ظالم و مستبدی جنگی به راه می اندازد . مثل جریان هیروشیما بمبی می اندازند که به دلیل بمباران شیمیایی سالها ، کودکان نابینا وعلیل به دنیا می آیند و ژنها آلوده می شوند . زمین آن گونه آلوده می شود که دیگر محصولی درآن رشد پیدا نمی کند . اینها تأثیرات عمل ما انسانهاست .همین طور سرزمینی به دلیل استعماری که بر آنها حاکم است ، مردم فقیری داشته باشد . خلاصه به خاطر موجی که می آفرینند روی میلیونها انسان اثر مثبت یا منفی بگذارد . اگر بپذیریم که اینها مستند به اعمال ما انسانها ست منتهی نکته ای در اینجاست که اگر بخواهیم عامل اختیار را از بین ببریم مورد قبول نیست چون به قضاوت خود این فرد ، اختیار مطلوب است نه جبر . همانطور که برای خودش اختیار را می پسندد برای دیگران هم می پسندد . الا اینکه این مطلب باقی می ماند که گفته شود حال اگر کسی از اختیارش سوء استفاده کرد چرا دیگری صدمه اش را ببیند ؟در اینجا باید دید که این اختیاری که او دارد باید در دیگری مؤثر باشد یا اینکه اثر نداشته باشد؟ اگر اثر نداشته باشد ونتواند هیچ تغییر وتأثیری در دیگران ایجاد کند این اختیار نیست . اختیار در جایی است که انسان بتواند بسازد ، خراب کند، بردارد ، بگذارد ، بیاورد ، ببرد . خلاصه هر چه خواست تأثیر بگذارد از جمله بتواند به دیگران خوبی کندوتأثیرخوب یابد بگذارد.پس پاسخ این سئوال که دیگری باسوءاختیارش عمل کرده چرا من صدمه اش را ببینیم واین گونه متأثر شوم ؟ این است که این هم به اختیار بر می گردد ، چون لازمه اختیار این است که بتواند در دیگران تأثیر خوب یا بد بگذارد . باز ممکن است این سؤال این گونه مطرح شود : برفرض که این تفاوتها مستند به اراده وانتخاب ما انسانهاست واختیار ما اثر می گذارد و دیگر اینکه لازمه این انتخاب وداشتن این اراده این است که افراد در هم تأثیر بگذارند وبه کسانی که گناهی ندارد نیز صدمه برسد پس لازم است که فریادرسی باشد وحساب وکتابی برقرار کند تا کسی بی گناه متضرر نشود وخسارت نبیند .از این رو خداوند با نظامی که قرار داده از انسانهایی بی گناه که در اثر سوء اختیار دیگران صدمه دیده اند حمایت می کند واین نظام آخرت است که خداوند صدمات ظاهری وتأثیراتی که دیگران در دنیا داشته اند یعنی نتایج اعمال وحق هر کسی را به خودش بر می گرداند . در قرآن کریم آمده : " فمن یعمل مثقال ذرة خیراًً یره و من یعمل مثقال ذرة شراًً یره " (1) ( وهر کس به قدر ذره ای کار نیک کرده آن را خواهد دید وهر کس به قدر ذره ای کار زشتی مرتکب شده آن هم به کیفرش خواهد رسید . ) " ان الله لا یظلم الناس شیئاً ولکن الناس انفسهم یظلمون " (2)( خدا هرگز به هیچ کس ستم نخواهد کرد ولی مردم خود در حق خویش ستم می کنند . )بنابراین تنها صدماتی که خود فرد به خویش زده باقی می ماند . و او نمی تواند تقاضا کند صدماتی که خودش مسبّب آن بوده به او بر نگردد . چون خود باعث این صدمات شده و باید خود را ملامت کند .
1) عدل الهی ، شهید مطهری ، ص 114 .2) سوره زلزله ، آیه 8 و 7 3) سوره یونس ، آیه 44
moeinm37
13-03-2008, 18:57
چطور حضرت مریم بدون داشتن شوهر باردار شد، ولی زن هایی وجود دارند که با داشتن شوهر، باردار نمی شوند، در حالی که در این مورد قابلیت بهره تمام زن ها باید یکسان باشد؟ اگر یکسان نیست، پس خداوند زن هایی را که نازا می باشند، مورد تبعیض قرار داده است!
فرق تبعیض و تفاوت آن است که در فرض تبعیض ، چند موجود قرار دارند که همه شایستگی و حق یکسان دارند اما به یکی داده می شود و به دیگری داده نمی شود یا کم تر داده می شود.در صورت تفاوت در آفرینش اصلاً حقی مطرح نیست تا متفاوت یا یکسان داده شود، یا این که دارای قابلیت های متفاوت هستند و به همان شکل داده می شود. در مورد آفرینش از ابتدا انسانی نبوده تا حقی مطرح باشد، بنابراین تصور این که تبعیض در مورد افراد وجود دارد، صحیح نیست.در مورد حضرت مریم و باردار شدن بدون شوهر، بدون شک این مسأله از طریق اعجاز صورت گرفته است. اعجاز خارج از روند عادی و طبیعی است که انسان ها آگاهی دارند، نه این که خارج از قانون علیت عمومی باشد، بلکه علتی در آن وجود دارد که برای بشر (حداقل برای بشر در آن زمان) ناشناخته است. به همین خاطر، علم امروز امکان چنین امری را نفی نکرده، بلکه تصریح به ممکن بودن آن کرده است.گفته اید که قابلیت بهره تمام زن ها باید یکسان باشد و اگر یکسان نیست، پس خداوند زن هایی را که نازا می باشند، مورد تبعیض قرار داده است، پاسخ: اوّلاً دلیلی وجود ندارد که خداوند بین آفریده ها تبعیض قائل بشود یا ظلمی بر کسی روا دارد، چون تبعیض و ظلم ناشی از جهل یا کمبود و نیاز و... است، در حالی که همه آفریدگان نسبت مساوی با خداوند داشته و همه آفریدة او هستند و او از هر عیب و نقصی پیراسته است و نیازی به چیزی ندارد و جاهل نیست.اگر نابرابری در جامعه انسانی و مربوط به آنان باشد، بحث جداگانه ای است. ثانیاً تفاوت در آفرینش انسان ها نتیجه و لازمة حتمی نظام مندی و قانونمندی جهان هستی است، یعنی از جهتی نظام خلقت ، نظام علت و معلول است و هیچ معلولی بدون علت به وجود نمی آید و تخلف هیچ معلولی از علت تامه اش ممکن نیست.از جهت دیگر رابطه علت و معلول دارای مکانیسم و ارگانیسم معیّن است. چنان نیست که از هر علتی، هر معلولی قابل ایجاد باشد. به تعبیر دیگر: هر علت معیّن ، معلول معیّنی دارد، که از آن به اصل سنخیت علت و معلول در کتاب های فلسفی تعبیر می شود.اگر دو اصل فوق با دقت فلسفی بررسی شود، مشخص خواهد شد که نازا بودن برخی از بانوان، لازمة مجموعه عللی است که در به وجود آوردن این وضع دست داشته اند. در این امر عوامل بسیار متعددی دخیلند که در این جا نمی خواهیم به بیان آن بپردازیم. امروزه علم به برخی از علت های طبیعی از نظر ژنتیکی و علم دست یافته است. عوامل بسیاری مانند غذا، داروها و محیط زندگی می تواند در آن وضع دخالت داشته باشد. این امکان وجود دارد که با کشف تمام عوامل و رفع آنها، علم به جایی برسد که نازایی زنان و مردان اصلاً مورد نداشته باشد.حال اگر خداوند با تفاوت چشمگیری که همه این عوامل دارند، تأثیر همه را یکسان سازد، چنین چیزی موجب تناقض خواهد شد، زیرا لازمه آن این است که علت پدیده ای موجود باشد و تأثیر نکند، که علت بودن و تأثیر نکردن تناقض آمیز است، یا معلولی بدون علت پدید آید، که لازمه آن این است که تمام طرح نظام آفرینش به هم بخورد، زیرا در این صورت پدید آمدن هر چیزی از امر نامربوطی محتمل می شود، یعنی چون نظام علّی و سبب و مسببی عالم فرو ریزد، تمام عالم فرو می ریزد و هیچ چیز از هیچ قانونی پیروی نمی کند.
moeinm37
13-03-2008, 18:57
چرا خداوند زن را موجودی ضعیف تر از مرد آفرید، در صورتی که می گویند مساوات رعایت شده است؟
مساوات هیچ گاه به معنای یکسان بودن آفرینش موجودات و از جمله انسان ها نیست.در جهان آفرینش تفاوت های بسیار مشهود است و یکی از زیبایی های عالم و نظم دستگاه آفرینش همین تفاوت ها و اختلاف موجودات و از جمله انسان ها است.درون نظام انسانی نیز اختلافات بسیاری میان آدمیان ، اعم از جنسیت ، رنگ، .... ، بهره هوشی، استعداد و... وجود دارد.یکی از علل نظم و برپایی نظام انسانی، وجود همین اختلاف ها است. جامعه بشری مانند یک نظام اندام واره و ارگانیکی است که هر یک از اعضا به شکل خاص با توانایی های ویژه آفریده شده و مسئولیت خاص دارد. مغز وظیفه مدیریت و صدور فرمان را به عهده دارد، مسئولیت قلب پمپاژ خون و رساندن اکسیژن به تمام اعضای بدن است، چشم وظیفه دیدن و عکس برداری از فضای پیرامون را دارد و هر یک از اعضای دیگر وظیفه خاص دارد.اگر تمام اعضا، مغز بودند، مطمئناً نظام بدن شکل نمی گرفت . هم چنین هر عضوی کاری خاص به عهده دارد که تنها از عهده آن بر می آید.حال اگر به جامعه انسانی وارد شویم ، متوجه می شویم وجود اختلاف ها در آفرینش ، نظم اجتماع را برقرار کرده و آن را به صورت یک جامعه در می آورد. هر یک از افراد یا گروه های جامعه نیاز به افراد و گروه های دیگر دارد. همین نیازها و اختلاف در آنها است که جامعه انسانی را تشکیل می دهد.از نظر جنسیت نیز هر یک از مرد و زن نیازمند هم آفریده شده اند. مرد نیازهای عاطفی و غریزی خود را در جنس زن می جوید؛ در مقابل زن نیازهای خود را در مرد جستجو می کند.یکی از آیات الهی در سوره روم ، همین آفرینش متفاوت دو جنس ذکر شده است:"و از آیات الهی آن است که برای شما از جنس خودتان (انسان ها) همسرانی آفریده تا در کنار آنان آرامش یابید و بین شما دوستی و مهربانی نهاد".وجود ویژگی های خاص در هر یک از دو جنس است که زمان و مرد را نیازمند همدیگر قرار داده و زندگی را لذت بخش کرده تا در کنار هم آرامش یابند و ضعف ها و نیازهای خود را در دیگری طلب کنند. اگر آفرینش یکسان بود، مطمئناً این هدف برآورده نمی شد.براساس اختلاف در آفرینش ، مرد را در برخی امور تواناتر و زن را در امور دیگر تواناتر قرار داده است. مرد را در نیروی جسمی و قدرت مدیریت و عقل حسابگر برتر قرار داد و براساس این توانایی برای او مسئولیت حفظ و نگهداری و مدیریت خانواده و کوشش برای کسب معاش زندگی و پرداخت مخارج زن و فرزندان را تکلیف نمود. زن را در نیروی عاطفی و احساسات برای حفظ خانواده و گرما و انرژی دادن به آن و تربیت فرزندان و ایجاد آرامش درون خانواده، نیز دارای کشش خاص برای تسخیر قلب مردان آفرید.بنابراین باید از ضعف و قوّت مردان و زنان هر دو سخن به میان آید. مردان در برخی امور قوی تر آفریده شده اند و زنان در امور دیگر، و این به جهت نقشی است که هر یک به عهده دارند و این دو را به هم پیوند می دهد، در نتیجه نظام کوچک اجتماع یعنی خانواده همانند اعضای یک پیکر شکل می گیرد که اگر از هر جهت یکسان بودند، مطمئناً این نظام شکل نمی گرفت.در عین حال خداوند نیروهای لازم برای رسیدن به سعادت و خوشبختی ابدی و جاودانه را به طور یکسان در اختیار مرد و زن قرار داده است.زنان با نیروی عقل و خرد و استفاده از تعالیم پیامبران به همان اندازه از سعادت و کمال نائل می شوند که مردان می توانند به آن دست یابند. از این جهت، نیز از جهت شخصیت انسانی ، هیچ یک از زن و مرد بر دیگری برتری ندارد، مگر با تقوا و اعمال شایسته و ایمانی که کسب خواهند کرد، از این جهت بین زن و مرد مساوات برقرار است.
پی نوشت ها : 1 - روم (30) ایه 21.
moeinm37
13-03-2008, 18:58
آیا مجازات افراد شقاوتمند در عالم برزخ تا قیام قیامت با عدل الهی منافات ندارد؟
در ابتدا باید دانست که هر انسانی طبق اعمالی که انجام داده، مجازات و پاداش میبیند و بر کسی ظلم روا نمیشود. در مورد عالم برزخ باید توجه داشت که در آن جا مسئله زمان مطرح نیست، یعنی چنین نیست که انسانی اگر در زمانهای گذشته از دنیا رفته است، در عالم برزخ، از نعمت یا عذاب بیشتری نسبت به انسانهایی که در آینده از دنیا میروند، برخوردار باشد. اصولاً در آن عالم ظرف زمان وجود ندارد، مانند انسانی که به خواب میرود، گاهی شاید یک شبانه روز هیچ خوابی نبیند و بعد از بیداری میپندارد که تنها چند دقیقه خوابیده است، مانند داستان اصحاب کهف اما گاهی انسان در عرض چند دقیقه خوابهایی میبیند که اگر بخواهد در عالم مادی اتفاق افتد، به ساعتهای بسیار نیاز دارد. بنابر این میتواند انسانی در عالم برزخ به اندازه کار نیک و بد ، پاداش و کیفر ببیند و دیگر هیچ احساسی نداشته باشد. از جمع بندی مجموع روایات به این نکته مهم میرسیم که همه مؤمنان و کافران در بهشت و دوزخ برزخی قرار ندارند، بلکه از احادیثی که در آن عبارت " ما خص الایمان و ما حض الکفر محضاً"(1) و هم چنین "محض الایمان و محض الکفر" (2) است، استفاده می شود که تنها سودمداران ایمان و کفر و ستم از نعمت یاعذاب برزخی بهره میگیرند و سایر مؤمنان و کافران معمولی از عذاب یا نعمت بیبهره اند و فقط عذاب یا بهرهوری روحی دارند.(3)کافران محض کسانی هستند که در راه گسترش هدفهای کفر جهانی و ریشه کن ساختن مبادی ایمان، شب و روز به تلاش مذبوحانه دست میزند. سرنوشت نهایی این افراد به آنان در عالم برزخ، ابلاغ میشود و به عذابهای ابدی، مژده داده میشوند. و تا روز قیامت در بدترین وضع روحی و گاه عذابهای جسمی واقع میگردند. این امر با عدالت الهی منافات ندارد، زیرا عذاب نتیجه طبیعی اعمال ایشان است و بر اساس تجسم اعمال، صورت عمل کفر دائمی، عذاب دائمی است. بنابر این انسانهای متوسط اصلاً حیات برزخی برای آنها قابل درک نیست و مانند یک خواب طولانی برای آنها است، یا به اندازه اعمالی که انجام دادهاند، درک میکنند و در لذت یا عذاب خواهند بود. مسئله زمان که در دنیا وجود دارد، در آن عالم منتفی است. منتفی بودن زمان را انسان در دنیا، در حال خواب میتواند تجربه کند. در عین حال میتوان گفت گاهی دیدن عذاب در عالم برزخ، باعث پاک شدن انسان در آن عالم شده و با برپایی قیامت ، چنین انسانی هیچ گناهی نداشته و وارد بهشت میشود، اما فردی که مجازات عمل خود را در عالم برزخ ببیند یا مقدار مجازات او در عالم برزخ، مطابق با سنگینی اعمال ناپسند او نباشد، همچنان باید پس از برپایی قیامت، به مجازات اعمال خود برسد و در صورت پاک شدن روانه بهشت شود.پس در هر حال، میزان عدل الهی در مورد همه انسانها رعایت میشود. پی نوشت: 1 - بحار الانوار ج 6 ، ص 253 و ج 58 ص 81 و تصحیح الاعتقاد شیخ صدوق ص 88. 2 - کافی ، ج 3، ص 235، باب المسأله فی القبر؛ من لا یحضر الفقیه، ج 1، ص 178.3 - محمد باقر شریعتی سبزواری، معاد در نگاه عقل و دین، ص 310.
moeinm37
13-03-2008, 18:58
چرا در رکعتهای نماز فرق وجود دارد؟(پ) جواب : یکی از مسلّمات اسلامی این است که احکام شرعی تابع و برگرفته از مصالح و مفاسد واقعی است، یعنی هر امر شرعی به علت مصلحت ضروری است و هر نهی شرعی ناشی از مفسدهای است که باید ترک شود. خدا برای این که بشر را به یک سلسله مصالح واقعی که سعادت او در آن است برساند، اموری را واجب یا مستحب کرده است و برای این که بشر از مفاسد دور بماند، او را از پارهای کارها منع نموده است. اگر مصالح و مفاسد نبود، نه امری بود و نه نهی. مصالح و مفاسد و به تعبیر دیگر حکمتها به گونهای است که اگر عقل انسان به آنها آگاه گردد، همان حکم را میکند که شرع کرده است.(1) منتهی عقل انسان قادر به کشف همه ملاکات احکام الهی نیست. به دیگر سخن: عقل انسان حکم کلی را (که هر حکم الهی و شرعی دارای ملاکی است) درک میکند، ولی در همه موارد حکم جزئی را که در فلان مورد مثلاً ملاک واقعی چیست، نمیتواند درک کند، یعنی میداند آن حکم فلسفهای دارد، ولی نمیداند آن فلسفه چیست و چون شرع دستور داده، آن را تعبداً میپذیرد میدانیم که وضو مصلح دارد و از شرایط نماز است، ولی نمیدانیم فلسفه واقعی مسح سر در وضو چیست. نکته دیگر در باب احکام الهی این است که وقتی انسان به مصالح و ثواب اعمالش می رسد که آن را به قصد قربت یعنی قربة الی اللَّه به جا آورده باشد وگرنه به آثار و برکات آن نایل نمیگردد، مثلاً کسی که خمس پرداخت میکند یا نماز میخواند، باید به نیّت قربة الی اللَّه باشد. اگر خدای نکرده از باب ریاکاری باشد، مورد قبول نیست و ثوابی ندارد. ذکر این مقدمه برای این است که به طور کلی در تمام موارد احکام بدانیم که هر حکمی حکمتی دارد گرچه ممکن است بر اثر کمی اطلاع و عدم احاطه بر تمام مسایل نتوانیم آن را کشف کنیم، ولی باید تعبداً آن را بپذیریم. قرآن میفرماید: "(ای پیامبر) از تو از روح میپرسند. بگو روح از فرمان پروردگار من است و شما را جز اندکی از دانش ندادهاند".(2) اصولاً معلوم نبودن فلسفه احکام در برخی موارد فقط به خاطر این است که آدمهای متعبد و پذیرای امر الهی از آدمهای متکبّر و صاحب نخوت شناخته شوند حضرت علی(ع) میفرماید: "و لکنّ اللَّه سبحانه ابتلی خلقَه ببعض ما یجهلون اصله...؛ خداوند بعضی از دستورهایی را به بشر میدهد که ریشه و فلسفهاش برای بشر معلوم نیست، تا این که حالت تسلیم در مردم پیدا شود و خوبها از بدها تمیز داده شوند، و اطاعت کنندگان از معصیت کاران شناخته گردند".(3) در عین حال در برخی روایات اشاره هایی بر نحوه تشریع تعداد رکعات نماز شده است. در مورد نمازهای پنج گانه در برخی روایات آمده است هر یک از نمازهای پنج گانه را ابتدا دو رکعتی بود است، یعنی از طرف خدا پنج نماز دو رکعتی در پنج نوبت واجب شده بود، و رسول خدا(ص) برای مصالحی به هر یک از نمازهای ظهر و عصر و عشا دو رکعت و به نماز مغرب یک رکعت اضافه نمود و نماز صبح را بنا به مصالح دیگر به حال خود باقی گذاشت، و خداوند این افزایش را پذیرفت. به آن چه خدا واجب کرده "ما فرض اللَّه" و به آن چه پیامبر(ص) اضافه نموده "ما فرض النّبی" گفته میشود. در بعضی از روایات آمده است که اضافه نمودن رسول اللَّه(ص) بر نمازها از باب شکر و تشکر از خدا بوده است و علت این که حضرت به نماز صبح چیزی نیفزود، این است که وقت نماز صبح موقع جا به جا شدن ملائکههای شب با ملاکههای روز میباشد و هر دو گروه از فرشتگان شاهد نماز صبح رسول اللَّه (ص) بودهاند و به خاطر این که وقت تعویض پست فرشتگان به تأخیر نیفتد، حضرت به نماز صبح چیزی نیفزود.(4) البته برای پذیرش قطعی مضمون این روایت و امثال آن باید صحت و سقم سند این روایتها بررسی شود تا معلوم شود که روایاتی قطعی هستند. این بود آن چه در حکمت اختلاف رکعتهای نمازهای یومیه در روایات آمده است، و ما از فلسفه واقعی آن اطلاعی نداریم. پی نوشتها: 1. مرتضی مطهری، مجموعه آثار، ج 20، ص 52. 2. اسراء (17) آیه 85. 3. علل الشرایع، ج 4، ص 324. پرسش: چرا در اسلام که بنابر برابری زن و مرد هست دیه زن نصف دیه مرد می باشد؟(پ) جواب : دیه، نمایانگر بها و ارزش انسان نیست، چون ارزش انسان بسیار بالا است و قابل مبادله مالی نبوده و با معیار های مالی نمی توان سنجید. دیه مربوط به جبران خسارت جانی با توجه به بُعد اقتصادی آن است. توضیح این که: انسانها ابعادی دارند، از جمله: 1- بُعد انسانی و الهی: همه (چه زن و چه مرد) از روح ملکوتی الهیّه بهرهمندند و از این جهت بین زن و مرد هیچ تفاوتی نیست. زن به همان درجه و مرتبه از کمال انسانی می تواند دست یابد که مردان می توانند دست یابند . هیچ یک از قوانین و احکام اسلامی در این جهت بین زن و مرد تفاوتی قرار نداده است. 2- بعد علمی و دانشطلبی: خداوند در هر دو ابزار شناخت قرار داده است و هر دو میتوانند به معارف عالی دست پیدا کنند. در این بعد نیز بین زن و مرد تفاوتی نیست. 3- بعد جسمانی و مادی: در این بعد بین زن و مرد تفاوت هست. این تفاوت باعث میشود که هر یک از دو جنس (مذکر و مونث) به مقتضای شرایط وجودی خویش مسئوولیت هایی را پذیرا باشند. اسلام با توجه به همین امر مسئوولیتهای اقتصادی خانواده را بر دوش مرد خانواده قرار داده و بر آنها تکلیف نموده است نه بر زنان و زنان نیز هیچ گاه نمی گویند که چرا این مسئولیت بر ما تکلیف نشده است. واقعیت این است که مردان در اقتصاد خانواده (با توجه به مسئولیت های تعیین شده در اسلام بر آن ها )بیشتر نقش دارند، از این رو با فوت آنان ضربه اقتصادی بیشتری به خانواده وارد میگردد. زنان با شرایط فیزیکی شان باردار میشوند و بچه شیر میدهند. اینها کارهای خوب و با ارزشی است اما این چیزها اقتصاد خانواده را تأمین نمیکند. بنابر این زن و مرد از جهت توان جسمی متفاوتند که این فرق موجب تفاوت در نقش آن دو در امور اقتصادی میشودو بر طبق آن مسئولیت هائی بر عهده آنها گذاشته و تکلیف می شوند.پس تفاوتها بر اساس تناسب است، نه نقص و کمال. نتیجه: همان گونه که قرار دادن مسؤولیتهای اقتصادی همانند: نفقه، مهریه و دیه عاقله که در اسلام بر دوش مردان قرار داده شده است، طبعاً از دست رفتن مرد خانواده، ضربه اقتصادی به افراد خانواده (زن و فرزندان) وارد میشود. شریعت اسلام برای جبران این ضربه و کاهش آن، مسئله دو برابر بودن دیه مردان را مطرح کرده است. اگر با دقت در این حکم شرعی نگاه کنیم، متوجه میشویم که در این جا، اسلام مراعات حال زنان خانواده را نموده است؛ زیرا دو برابر بودن دیه مرد به این معنا است که مبلغ دو برابری نصیب دیگر افراد خانواده (زن و فرزندان) شود. در طرف دیگر نصف بودن دیه زن به این معنا خواهد بود که در صورت قصاص باید نصف دیه پرداخت شود تا زن و فرزندان مرد (که مورد قصاص قرار خواهد گرفت) از این درآمد بتوانند زندگی کنند؛ بنابراین از هر طرف نگاه کنیم، در این مسئله مراعات حال زن و فرزندان خانواده شده است، و اصولاً در برخی موارد مرد و زنی که دیه آنها طرح میشود، وجود ندارند تا از آن بهرهمند شوند؛ بنابراین مسئله دیه در قانون اسلامی، هماهنگ با شرایط مردان و زنان و مسئولیتهای آنها در خانواده تنظیم شده و کاملاً حکیمانه است. می باشد؟ پرسش: مگر در دین اسلام خداوند یار مظلومان و دشمن ظالمان نیست، پس چرا هرچه مصیبت هست، برای مظلومان است و ستمگران هر روز سربلند تر می شوند؟
خداوند با مظلومان و دشمن ستمگران است . لازمة سخن این است که مسلمانان بدون تلاش به نعمت های مادی و معنوی نائل گردند. نیز لازمة سخن این نیست که قانون علت و معلولی و سنت های الهی (که در زندگی انسان ها جاری است) به هم ریزد، این نیست که بلکه لازمه اش این است که بشر در مسیر خوبی ها قدم بردارد و خداوند او را در مسیر کمک می کند: "ان تنصروا الله ینصرکم و یثبت اقدامکم؛ اگر آدمی در مسیر خوبی ها قدم بردارد، خداوند به او کمک می کند" و مشمول امداد ویژة خداوندی می گردد. بسیاری از ما مسلمانان به جهت تنبلی و عدم پایبندی عملی به رهنمودهای اسلامی، به چنین روزی رسیده ایم، و این هم طبق سنت الهی است. توضیح : خداوند جهان هستی را بر اساس سنّت هایی آفریده و بر اساس سنّتها و قوانین الهی، جهان هستی و از جمله انسانها اداره میشوند. این سنّتها همان گونه که خداوند در قرآن فرموده است، قابل تغییر و تبدیل نیست.یکی از سنتهای الهی برای جامعه انسانی آن است که: "خداوند سرنوشت هیچ گروهی را تغییر نمیدهد، مگر آن که سرنوشت خویش را تغییر دهند".(1) بر اساس این سنت الهی، انسانهای نیک کردار و پیروان ادیان الهی اگر بخواهند مغلوب ستمگران واقع نشوند و حاکمان زمین بوده و زیر سلطه انسانهای نابکار قرار نگیرند، باید خود بخواهند و پس از خواستن و اراده، گامهای عملی برای رسیدن به این هدف را بردارند و شرایط رسیدن به آن را فراهم کرده و موانع را از بین ببرند. باید دست از ضعف و سستی و تن به ستم دادن برداشته و هر آنچه را که برای رسیدن به مقصود و دست یافتن به حاکمیت لازم است، فراهم آورند. این جهان آن گونه آفریده شده که اگر زمانی تمام شرایط و علت یک چیز فراهم آمده و موانع آن برداشته شده باشد، معلول پدید خواهد آمد. خداوند این سنّت را تغییر و تبدیل نمیکند. حال اگر انسانهای شایسته و درستکار در اقلیّت قرار داشته باشند و یا بسیاری از آنها سلطه حاکمان نابکار را پذیرفته باشند و یا اگر نپذیرفتهاند، کاری برای رفع آن انجام ندهند، نخواهند توانست بر جایگاه حکومت و سلطه قرار گرفته و کافران و نابکاران را مغلوب کنند. اگر در برههای کوتاه مانند زمان صدر اسلام و دورهای دیگر پیروان ادیان الهی و انسانهای درستکار بر قدرت و حکمرانی دست یافتند، برای آن بود که مقدّمات و شرایط لازم فراهم شده بود، نه آن که خداوند سنت خویش در جامعه انسانها را تغییر داده و از راه اعجاز و یا به طور مستقیم، دست به تغییر و تبدیل زده باشد.در ضمن باید توجه داشت که پیرو ادیان الهی بودن، دلیل بر درستکار بودن انسان و یا شایستگی او نیست. چه بسا بسیاری از انسانها هنگامی که پیشرفت دین و پیروان ادیان را دیدهاند، به سوی دین گرایش یافته و با حربه دین و دینداری به خواستههای ناشایست خود دست یافتهاند؛ یعنی اگر چه حتی در برخی برهههای تاریخ، ظاهراً تسلّط و حکومت با پیروان ادیان بوده و حاکمان انسانهای دیندار بودهاند، اما حکومت به معنای تسلّط و حکومت دین و عدالت و درستکاری نبوده است. در عین حال به این نکته نیز باید توجه داشت که مغلوب بودن دینداران و انسانهای درستکار در بسیاری از برهههای تاریخ به معنای مغلوبیت حقیقت دین نیست که ضعفی در دین باشد، بلکه مشکل از دینداران است که به حقیقت آموزههای دین (که آنها را به درستکاری و عدالت و نفی سلطه) خوانده، آن گونه که باید عمل نکردهاند. حتی میتوان گفت پیامهای اساسی ادیان بزرگ همیشه غالب و جاودانه بوده است. بعد از هزاران سال هنوز میبینیم که این پیامها میان انسانها زنده و جاودان است. جالب آن که انسانهای نابکار برای حکومت و تسلّط بر انسانها، هیچگاه چهره واقعی خود را نشان نداده و سعی نمودهاند در لباس درستی و درستکاری و عدالت، بر انسانها حکومت نمایند. این خود نشانه جاودان بودن دین و پیامهای الهی است که حتی نابکاران برای استمرار حکومت خویش از آنها بهره میبرند.از طرف دیگر اگر خداوند میخواست پیامبران و انسانهای شایسته تنها به حکومت و حکمرانی دست یابند و بر کافران و ستمگران تسلّط یابند، راه یافتن انسانها به سوی دین و گرایش آنها به دین و پیامبران الهی باشد با خلوص نیت صورت نمیگرفت، یعنی چون میدیدند در هر حال پیامبران و انسانهای برگزیده الهی به حکومت و سلطه دست مییابند، آنها با انگیزههای مادی به سوی دین روی میآوردند و هدف پیامبران که هدایت انسانها به سوی خداوند و رساندن بشر به سوی کمال و سعادت با پذیرش آگاهانه و خالصانه دین الهی بود، تحقق نمییافت.امیرمؤمنان در یکی از بخشهای خطبه قاصعه میفرماید: "اگر خداوند اراده میفرمود، به هنگام بعثت پیامبران، درهای گنجها و معدنهای جواهرات و باغهای سرسبز را روی پیامبران میگشود و پرندگان آسمان و حیوانات وحشی زمین را همراه آنان به حرکت در میآورد، اما اگر این کار را میکرد، آزمایش از میان میرفت و پاداش و عذاب بی اثر میشد و بر مؤمنان اجر و پاداش امتحان شده گان لازم نمیشد و ایمان آورندگان ثواب نیکوکاران را نمییافتند و واژههای (ایمان، کفر، خوب، بد و...) معانی خود را از دست میداد... .اگر پیامبران الهی، دارای چنان قدرتی بودند که مخالفت با آنان امکان نداشت... مستکبران در برابرشان سر فرود میآوردند و تظاهر به ایمان میکردند، از روی ترس یا علاقهای که به مادیات داشتند. در آن صورت، نیتهای خالص یافت نمیشد و اهداف غیر الهی در ایمانشان راه مییافت و با انگیزههای گوناگون (غیر الهی و خالص) به سوی نیکیها میشتافتند".(2)پی نوشتها: 1. انفال(8) آیه 53.2. نهج البلاغه، ترجمه محمد دشتی، خطبه 192، ص 389 - 387
moeinm37
13-03-2008, 18:58
آیا بین فردی که در آفریقا یا جاهای محروم به دنیا می آید با اشخاصی که در کشورهای مرفه هستند، تبعیض وجود ندارد؟
در پاسخ به شبهة فوق، دانستن نکات زیر لازم است: 1ـ قسمتی از تفاوت های جسمی و روحی، معلول اختلافات طبقاتی و مظالم اجتماعی است که هیچ گونه ارتباطی به آفرینش ندارد، مثلاً بسیاری از فرزندان ثروتمندان از فرزندان فقرا، قوی تر و زیباتر و از نظر استعداد پیشرفته ترند، به دلیل این که آن ها از تغذیه و بهداشت کافی برخوردارند.2ـ پاره ای از این تفاوت ها لازمة آفرینش است؛ یعنی خداوند متعال آن ها را خلق نکرده، بلکه لازمة مخلوقات است. توضیح: جهان هستی با نظام ها و قوانین ذاتی غیر قابل تغییر اداره می شود که به موجب آن هر پدیده ای مکان و موقعیت خاصی دارد و تغییر در آن راه ندارد. لازمة نظام داشتن، پیدایش و تحقق موجودات به صورت مختلف و متفاوت است؛ یعنی چون نظام عالم علّی و معلولی است و هر پدیده ای از علّت خود به وجود می آید و چون علت ها و سبب ها مختلف اند، قهراً معلول ها هم مختلف و متفاوت خواهند بود. گفتنی است معمولاً مواهب الهی و استعداد های جسمی و روحی انسان ها آن چنان تقسیم شده است که هر کسی قسمتی از آن را دارد و کم تر کسی پیدا می شود که همة مواهب را داشته باشد؛ یکی نیروی بدنی کافی دارد؛ دیگری از استعداد ریاضی خوبی برخوردار است؛ یکی ذوق شعری و دیگری عشق تجارت دارد؛ مهم این استکه جامعه یا اشخاص استعدادها را کشف کنند و آن را در محیط سالمی پرورش دهند.3ـ باید پذیرفت جامعه همانند پیکر انسان نیاز به سلول های گوناگون دارد؛ یعنی اگر بدن از سلول های ظریفی همانند سلول های چشم یا مغز ساخته شده باشد، دوام ندارد، یا اگر تمام سلول های آن خشن و غیر قابل انعطاف، همانند سلول های استخوانی باشد، کارآیی کافی برای انجام وظایف مختلف را نخواهد داشت، بلکه باید از سلول های گوناگونی که یکی وظیفة تفکر و دیگری مشاهده و سومی شنیدن و بالاخره چهارمی سخن گفتن را عهده دار شود، تشکیل شده باشد.جامعة انسانی اگر بخواهد یک جامعة بالنده و پیشرفته باشد، نیاز به استعداد ها و ذوق ها و ساختمان های مختلف روحی و جسمی دارد. اگر تمام سلول های بدن انسان یک نواخت آفریده می شد، دور از حکمت بود؛ هم چنین اگر تمام مردم مثل هم، فکر می کردند و استعدادهای مشابهی می داشتند، جهنّمی پیدا می شد که همه در آن در زحمت بودند، چون همه به یک سو و جهت حرکت می کردند و یک چیز را می خواستند و یک پست و شغل را طلب می کردند و یک غذا را دوست می داشتند و یک کار واحد را انجام می دادند و ...؛ بنابراین اقتضای حکمت الهی آن است که موجودات به خصوص انسان متفاوت باشند.البته کسی تصوّر نکند چون تفاوت، موجب رشد و تکامل جامعه بود، لذا خداوند یک عده را از داشتن عقل و شعور کامل محروم کرد! منظور این است که خداوند به اندازة قابلیت هر موجود که از طریق توراث و محیط و ... تعیین می شود به او فیض و رحمت بخشید و نسبت به احدی تبعیض روا نداشت تفاوت ها از طریق علّت های آن تعیین می شود و خداوند همان را افاضه می کند.(1)از طرف دیگر باید توجه داشت که خداوند به هر انسانی به اندازة توان و موقعیت و شرایطی که در آن قرار دارد، تکلیف می کند و مسئولیت می دهد. بنابراین، نباید نظر خود را در مورد آفرینش جهان محدود به عالم دنیا کنیم. اگر جهانی دیگر و جود نمی داشت و زندگی در این عالم خلاصه می شد، جای سؤال وجود داشت که تفاوت های موجود میان انسان ها برای چیست و چرا انسان ها از استعداد ها و شرایط متفاوت برخوردار باشند، اگر چه تفاوت ها نیز از ناحیه خداوند نیست، بلکه از ناحیه علت ها طبیعی و مادی عالم ماده است.خداوند این زندگی را مقدّمه برای زندگی برتر در عالمی دیگر قرار داده که آن اصل است و هر کسی طبق شرایط و استعداد ها و نعمت هایی که خداوند به او داده است، مورد سؤال قرار خواهد گرفت. با توجه به این حقیقت نمی توانیم بگوییم کسی که در دنیا از نعمت ها و شرایط برتری برخوردار است، حال و موقعیش برتر از آن کسی است که از آن شرایط و نعمت ها برخودار نیست، زیرا وجود نعمت های بیشتر، مسئولیت بیشتر و پاسخ گویی بیشتر و مراقبت بیشتر را می طلبد.پی نوشت ها: 1. مرتضی مطهری، عدل الهی، ص 51، و ناصر مکارم شیرازی و همکاران تفسیر نمونه، ج 3، ص 365 ـ 366 و ج 17، ص 313.
moeinm37
13-03-2008, 18:58
چرا خدا یکی را فقیر و بیسواد و خشن و یکی را پولدار و باسواد و خوشگل و نتیجتاً خوب خلق میکند؟
عدل خداوند عبارت است از فیض عام و بخشش گسترده در مورد همه موجوداتی که امکان هستی یا کمال در هستی دارند، بدون هیچگونه امساک یا تبعیضی. پس این همه تبعیض و نابرابری در جهان برای چیست؟ چرا یکی زشت و دیگری زیباست؟ یکی غنی و دیگری فقیر است؟ یکی کامل، یکی ناقص است؟آنچه در نظام خلقت وجود دارد تفاوت است، نه تبعیض و آنچه مذموم است تبعیض است نه تفاوت. لازمه عدل الهی این نیست که همه انسانها مساوی و برابر باشند، مثلاً لازمه عدالت یک معلم این نیست که به همه دانشجویان نمره بیست بدهد، چه کوشا و چه تنبل را بطور یکسان تشویق یا تنبیه کند. معلم عادل آن است که به هر دانشجویی به اندازه کوشش، لیاقت و استحقاقش نمره بدهد. پس وجود تفاوت و نه تبعیض در عالم، جلوهای از کمال عالم است، چنانکه زیبایی یک تابلوی نقاشی به این است که نقاش به بهترین شکل ممکن در آن رنگها را بکار ببرد.از طرف دیگر باید توجه داشت که موجودات در نظام عالم، اشیایی گسسته و کاملاً جدا از یکدیگر نیستند، بلکه باید موجودات هستی را به عنوان اعضای یک نظام واحد در نظر آورد که هر عضو در مرتبه و جایگاه خود، مانند اجزاء یک کارخانه یا ساختمان دارای کمال و اهمیت است.جهان چون چشم و خط و خال و ابرو است که هر چیزی به جای خویش نیکوست
زیبایی و کمال عالم هستی نیز همین مطلب است، بنابراین زشتتر و ناقصترین به زعم ما، در مرتبه وجودی خود دارای کمالات و استعدادهای بالقوه و بالفعل فراوانی هستند که بهرهوری صحیح از آنها همه آن زشتیها و نقص و فقرها را خواهد پوشاند.در اینجا باید به این مهم اشاره کرد که نظام جهان نظام علت و معلول و اسباب و مسبّبات است و تحقق هر چیزی در پی علل و شرایطش ضروری است و کوچکترین تغییر در آن کل نظام هستی را تحت تأثیر قرار خواهد داد. از این جهت، انسان بگونهای آفریده شده است که اراده او بتواند در نظام هستی دخیل باشد یعنی انسان خود منشأ زشتیها نقصها و شرور گردد و یا منشأ خیرات و کمالات کثیر برای خود و جامعه باشد. با این حال منشأ شرور و خیرات همیشه اراده آدمی نیست بلکه علل طبیعی و خارجی نیز به مقتضای سنت الهی میتوانند، موجب خیرات و شرور ظاهری گردند. با توجه به منابع اسلامی یکی از علل شرور طبیعی این است که خداوند نظام مادی را چنان قرار داده تا آدمی با قرار گرفتن در آن مدام در امتحان و آزمایش باشد و خود را محک بزند. آیا در سیر الی الله قرار داد یا از آن مسیر خارج شده است؟ البته نباید فراموش کرد که در اسلام نعمتها و خوشیها نیز وسیله امتحان الهی هستند و این منحصر در شرور و بلایا نیست.رنج، گنج آمد که رحمتها در اوست مغز تازه شد چو بخراشید پوستاین از آن آمد که حق را بیگمان هر که بشناسد بود دایم بر آن
حال اگر این سؤوال پیش آید که آزمون و امتحان برای چیست؟ باید گفت که آزمون دارای پیامدهای مطلوب فراوانی همچون، بیداری از خواب غفلت، اخلاص، خضوع و ... در پی دارد که توضیح آنها از حوصله این نوشتار خارج است.
moeinm37
13-03-2008, 18:59
می گویند خدا به هر کس هر چه قابلیت داشته است نعمت عطا کرده است مثلاً پیامبران این قابلیت را داشته اند که پیامبر شوند و خدا خواسته که آنها پیامبر شوند و خدا خواست که آنها در عصمت و در تمام نعمتهای معنوی دیگر از دیگران برتر باشند اگر خدا می خواست این قابلیت را به من عطا می کرد از درجه معنوی بالاتر برخوردار باشم ؟
در پاسخ شما باید عرض کینم که خواست و مشیّت الهی آمیخته با حکمت و مراعات نظم و مصلحت عمومی جهان آفرینش است. بنابراین هر کاری که از خداوند سر می زند در نوع خود بهترین و صحیح ترین است. توضیح مطلب اینکه مشیت الهی از حکمت او سرچشمه می گیرد و حکیم بدون دلیل اراده نمی کند و بی حساب کاری را انجام نمی دهد. (1)خداوند با علم نامحدود خود می داند کدامیک از بندگان او با استفاده از اختیار خود بهتر می تواند قدر موهبت های الهی را بشناسد و مسؤولیت های ناشی از آن را نیز عهده دار شود.رعایت مساوات زمانی مطرح است که همه افراد دارای حق مشترک باشند ، اما جایی که اصلاً حقی در بین نیست ، جای مساوات هم نیست و فرق گذاشتن میان افراد ظلم و ستم محسوب نمی گردد. این بدان معناست که موجودات عالم از ابتدا حقی بر خداوند نداشته و ندارند تا تفاوت و اختلاف در آفرینش آنها بی عدالتی باشد ، آنچه از جانب خداوند به عالم هستی افاضه شده ، فقط جنبه احسان داشته . در ثانی کسانی که از موهبت بیشتری برخوردارند تکلیفشان نیز نزد پروردگار بیشتر و سنگین تر است ، و هیچ کس پیش از قوة جسمانی و نیروی عقلانی اش مسؤول نخواهد بود ، و این عین عدالت است. (2)امام صادق (ع) می فرماید : خداوند از میان بندگان خود پیامبران را برگزید ، نه از آن جهت که آنان استحقاق آنرا داشتند ، بلکه هنگامی که خدا آنان را آفرید ، می دانست که آنان فرمان او را می برند و بندگی او را می کنند ، و بر او شرک نمی ورزند ، پس اینان بواسطة فرمانبرداریشان بوده که به جایگاه بلند مرتبه در نزد خدا دست یافته اند. (3)از طرفی موضوع عصمت در پیامبران دارای دو جنبه است ، یکی مصونیت از خطا و اشتباه که با توجه به نقش هدایتگری آنان در میان افراد بشر ، ضرورتاً به هنگام دریافت وحی و ابلاغ آن به مردم باید از اشتباه بدور باشند در غیر این صورت اعتقاد مردم نسبت به گفته های آنان سلب می گردد و این نوع عصمت ، نوعی موهبت است از جانب خدا به آنها ، که مردم عادی از آن محرومند ، بدان جهت که مسؤولیتی که انبیاء دارند ، افراد عادی ندارند. جنبه دیگر عصمت ، مصون بودن از گناه و عصیان است . این نوع عصمت جنبة اجباری ندارد ، بلکه اختیای است ، که اگر غیر از این باشد پرهیز از گناه برای انبیاء الهی ارزش محسوب نمی گردد. اما چنین عصمتی چگونه حاصل می گردد ؟ هنگامی که انسان مکرراً از انجام گناه و معصیت اجتناب ورزد ، بتدریج این عمل به صورت عادت در می آید و یا به عبارتی ملکه روح او می شود _ اصولاً هر عملی که انسان به دفعات تکرار کند کم کم به صورت عادت و و سپس به صورت ملکة راسخة روح او در می آید ، به گونه ای که ترک عمل مذکور عادتاً برای او امکان پذیر نیست _ زمانی که اجتناب از گناه ، ملکه روح انسان گردد ، حالت تقوا در فرد بوجود می آید که عادتاً مرتکب نگاه نمی شود. ایجاد چنین مکه ای در روح به اختیار و اراده خود انسان است که در اثر تکرار در پرهیز از معاصی بوجود آمده ، اگر این حالت تقویت گردد ، انسان به مقام عصمت دست می یابد ، لذا ترک گناه و دوری از محرمات الهی ، نیازمند ارادة قوی و نیرومند است . تحمل سختیها ، خو نکردن به تن پروری و عیاشی و عادت دادن خود به زندگی سازنده مفید ، عمل واجبات و مستحبات دینی و پرهیز از مکروهات و انجام امور مباح درحد نیاز ، در تقویت اراده انسان بسیار مؤثر است.(4) بنابر این عصمت معصومین علیهم السلام از گناه و سرکشی ، نتیجه اراده و حسن انتخاب و تلاشهای بی وقفه و فداکاریهای بیدریغ آنان در راه خداست. از اینرو چنین عصمتی کاملاً اختیاری و ارادی است و در انحصار افراد معدودی نیست ، بلکه میزان عصمت از گناه در افراد ، به میزان بندگی و توجه آنان به پروردگار عالمیان است لذا هر آنکه خواهان فضل و رحمت بی دریغ خداوندی است ، باید به سوی او بازگشت کند ، با هوای نفس مبارزه کرده و راه را بر شیطان ببندد و سر طاعت و بندگی به آستان ربّ جمیل ساید و متقّی گردد که فضایل اخلاقی و سجایای انسانی تنها در سایه تقوا نصیب آدمی گردد. این راهی است که برای همه انسانها باز است و من و شما نیز می توانیم در این راه گام نهیم ، امّا چرا مایل به ورود به این راه نیستیم ؟ جواب این سؤال را باید در هوای نفس خود بجوییم. و برای طلب و درخواست مقامات بالاتر که خداوند به دیگران داده و به ما نداده است باید از خود بپرسیم که آیا به مقدار توان و اختیار خود در این مسیر رفتیم تا مدّعی مقامات بالاتری شویم ؟ نظیر طفل دبستانی که درس نخوانده است ولی طالب قبولی با بهترین معدّل و ورود به مدارج بالاتر است. پس برای ورود به هر مرتبه و منزل و مقامی باید محرم آن مقام شویم و الاّ نامحرمان را به آن حریم راهی نیست. مدعی خواست که آید به تماشاگه راز دست غیب آمد و بر سینه نا محرم زد
منابع و مآخذ: 1-تفسیر آیه 26 آل عمران 2_ بقره _ 286
moeinm37
13-03-2008, 18:59
افرادی هستند که اهل نمازند, ولی در رابطه با درآمد حلال و حرام مقیّد نیستند و اهمیّت نمی دهند واز طرفی زود به زود به زیارت خانهء خدا, کربلا, سوریه می روند و کمک مالی به دیگران می کنند و در ایام عاشوراخرج می دهند این انسان ها در نظر خداوند چه جور هستند و چطور خداوند آن ها را زود به زود به مکه دعوت می کند, ولی کسانی هستند که آرزویشان رفتن به مکّه و کربلا است , اما به آرزویشان نمی رسند؟
اوّلاً: شما از کجا می دانید که آنان به حلال و حرام مقید نیستند؟ شما باید کارهای آنان را حمل برصحّت بکنید. ثانیاً از نظر خداوند هر کس با تقواتر باشد محبوب تر و مقرّب تر است . انّ اکرمکم عنداللّه اتقاکم (1) گرامی ترین شما نزد خدا با تقواترین شمایند. ثالثاً: آنان که زود به زود به مکه و سفرهای زیارتی می روند, به خاطرعلاقه ای است که به این مکان های مقدس دارند و هم چنین پول لازم را هم دارند, اما کسانی که پول ندارند و دلشان می خواهد به زیارت مشاهد مشرفّه بروند ثواب آن اعمال در نامهء اعمالشان ثبت می شود.انشاءاللّه .(پـاورقی 1.حجرات (49 آیهء 13
moeinm37
13-03-2008, 18:59
چرا با اینکه خداوند عادل است بعضیها را به خاک مذلت مینشاند و بعضیها مرفه؟ بعضی را از کودکی کور و گنگ و لال میآفریند؟
پرسشی که غالباً در عصرها اذهان را به خود متوجه میسازد در مورد برخی از نابرابری اجتماعی است. آیا نابرابریها بر خلاف عدل الهینیست؟آیا لازمةعدل الهی این است که همة افراد از جنبة جسمی، مالی، سلامتی و ... یکسان باشند و هیچ گونه تفاوت و اختلافیدرکارنباشد؟آیا مسؤول این نابرابریها جز قضا و قدر الهی چیز دیگری میتواند باشد؟همةاین پرسشها دو علت اساسی دارد:1. عدم توجه به کیفیت و چگونگی قضا و قدر الهی: معمولاً پرسشگر تصور میکند که مثلاً ثروتها مستقیماً و بدون وساطت هیچ سبب و عاملی از خزانة غیب الهی حمل میشود و بین انسانها تقسیم میگردد. همینطور سلامتیها، زیباییها، قدرتها، مقامها، محبوبیتها و سایر کمالات و خوبیها در این جا به این نکته توجه نشده است که هیچ نعمتی چه مادی و چه معنوی، مستقیماً از خزانة غیب تقسیم نمیشود، بلکه قضای الهی، یک نظام و تشکیلاتی بوجود آورده است که منشاء یک سلسله سنتها و قانونها شده، استحقاقها، شایستگیها و کوششها میزان و ملاک قرار گرفته است و هر کسی هرچه بخواهد باید از مجرای این نظام و تشکیلات و میزانها بخواهد.2. عدم توجه به مقام و موقعیت انسان به عنوان یک موجود مسؤول و تلاشگر برای بهتر کردن زندگی خود و مبارزه با عوامل طبیعت از یک طرف و مبارزه با عوامل سوء اجتماعی و بدکرداریها و سختگیریهای افراد انسان از طرف دیگر:اگر در جامعه نابرابریها است، اگر برخی منعماند و کشتی کشتی نعمت در اختیار دارند و برخی مفلس و با دریا دریا محنت دست به گریبان هستند، این قضای الهی نیست که مسؤول آن است، بلکه این انسان آزاد، مختار و مسؤول است که موجب این نابرابریها است
moeinm37
13-03-2008, 18:59
چگونه اطمینان پیدا کنیم که خداوند عادل است و روز قیامت به عدل حکم می کند؟
ایمان و اعتقاد به حقایق عالم هستی پای بند بودن به مسائل اعتقادی و اصول دین باید با دلیل و برهان وکسب علم و یقین باشد با اندک توجه به خود و پیرامون خود از زمین وآنچه در آن هست و آسمانها و آنچه در آن هستو این نظمی که وجود دارد در مییابیم که اینها بدون علت نیست و کسی که این جهان را با این نظم و شگفتیها بوجودآورده باید دانا و عالم و حکیم و عادل باشد تا بتواند هر چیزی را در جای خود قرار دهد. عدل یکی از اصول مذهبشیعه است و عدل یک صفت کمالی است برای خداوند که دارای تمام صفات کمال و فاقد هر صفت نقصی میباشد.ظلم و کجی و کاستی و بدی در کار خداوند راه ندارد، زیرا این صفات نشان نادانی یا ناتوانی و نیاز است و خداوند بههمه چیز دانا و بر همه کاری توانا است و به هیچ چیزی نیاز ندارد. بنابراین خداوند در خلق کردن و هدایت و تشریع، یعنی قانونگذاری و هم حسابرسی روز جزا و ثواب و عقاب اعمالعادل میباشد و هر پدیدهای را در جای خود براساس مصلحتی که داشته با نهایت استحکام و اعتدال آفریده و در حقهیچ موجودی ظلم نشده است. جهان چون خط و خال و چشم و ابروست که هرچیزی به جای خویش نیکوست از اینکه این نظام هستی که مشاهده میکنیم با عدل برقرار است و هر چیزی درجای خود قرار داده شده میتوان پی برد که در آیندهو روز قیامت هم همینطور خواهد بود؛ اگر حاکم جهان عدالت را رعایت نمیکرد این نظم قابل دوام نبود.زشتی و زیبائی و کاستی و فزونی و نفع و ضرر و خوبی و بدی پدیدهها در مقایسه و سنجش با یکدیگر است و گرنه هرچیزی در جای خود و در مجموعه عالم هستی خوب و به جا است. در مورد انسان: خداوند او را مختار آفریده و به اوعقل داده تا خوب و بد را تشخیص دهد و پیامبران را فرستاده تا او را در تشخیص خوب و بد کار ها یاری و کمک نمایدو به سعادت و فلاح دعوت کنند و همه اینها به جا و خوب هستند اما اگر انسان بد را اختیار نمود و انجام داد مستحقعقوبت میگردد. براساس اصل عدالت خداوند در روز قیامت به نیکوکاران پاداش نیک و به بدکاران متناسب با بدیگناهشان کیفر میدهد و این عین عدل است و باز به سؤال شما برمیگردیم اگر خداوند بخواهد خلاف عدل عمل کندو نیکوکاران را به جهنم ببرد و به جای جزای خیر عکس آن عمل کند آیا این عمل چه سودی برای خداوند دارد و آیاخداوند چه نقصی دارد که بخواهد با این کار آن نقص را برطرف کند و آیا میتوان موردی را پیدا کرد که خداوند بهکسی ظلم کرده باشد که چنین احتمالی هم برای آخرت بدهیم؟ اگر خداوند میخواست به بندگان ظلم کند پس چراپیامبران را برای هدایت آنها فرستاده، علاوه بر دلایل عقلی فراوان که میتوان برای عدالت خداوند اقامه کرد ادله نقلی فراونی هم وجود دارد که میتوانید در کتب اعتقادی مطالعه نمایید.
moeinm37
13-03-2008, 19:00
توضیح دهید که بر چه اساسی خداوند را عادل میخوانیم؟
عدالت خداخدای متعال، بالاترین مراتب قدرت و اختیار را دارد و هر کار ممکنی را میتواند انجام دهد یا ندهد؛ بدون این که تحت تأثیر هیچ نیروی مجبورکننده و مقهورکنندهای قرار بگیرد. البته همه آنچه را میتواند انجام نمیدهد؛ بلکه آنچه را میخواهد و اراده میکند، انجام میدهد.و نیز میدانیم که اراده او گزاف و بیحساب نیست؛ بلکه آنچه را که مقتضای صفات کمالیّهاش باشد، اراده میکند. اگر صفات کمالیّه او، اقتضای کاری را نداشته باشد؛ هرگز آن را انجام نخواهد داد. از آنجایی خدای متعال، کمال محض است، اراده او اصالةً به جهت کمال و خیر مخلوقات، تعلّق میگیرد و اگر لازمه وجود مخلوقی، پیدایش شرور و نقایصی در جهان باشد، جهت شرّ آن، مقصود بالتَبَع خواهد بود؛ یعنی، چون لازمه انفکاکناپذیر خیر بیشتری است؛ به تبَع آن خیر غالب، مورد اراده الهی واقع میشود.پس مقتضای صفات کمالیّه الهی، این است که جهان به گونهای آفریده شود که مجموعاً دارای بیشترین کمال و خیر ممکنالحصول باشد و از اینجا، صفت حکمت برای خدای متعال، ثابت میگردد.برهمین اساس، اراده الهی به آفرینش انسان - در شرایطی که امکان وجود داشته باشد و وجود او منشأ بیشترین خیرات باشد - تعلّق گرفته است و یکی از امتیازات اصلی انسان، اختیار و اراده آزاد است و بیشک، داشتن نیروی اختیار امتیازات اصلی انسان، اختیار و اراده آزاد است و داشتن نیروی اختیار و انتخاب، یکی از کمالات وجودی به شمار میرود. موجودی که واجد آن باشد، کاملتر از موجود فاقد آن، محسوب میشود. امّا لازمه مختار بودن انسان، این است که هم بتواند کارهای خوب و شایسته انجام دهد و به سوی کمال نهایی و ابدی، گام بردارد و هم بتواند، مرتکب کارهای زشت و ناپسند گردد و به سوی خسران و شقاوت جاودانی، سقوط کند. البتّه آنچه اصالةً مورد اراده الهی قرار میگیرد، همان تکامل او است؛ ولی چون لازمه تکامل اختیار انسان، امکان تنزّل و سقوط هم هست - که در اثر پیروی از هواهای نفسانی و انگیزههای شیطانی حاصل میشود - چنین سقوط اختیاری هم به تَبَع مورد اراده الهی واقع خواهد شد.انتخاب آگاهانه، نیازمند به شناخت صحیح راههای خیر و شرّ است؛ از این رو خدای متعال، انسان را به آنچه موجب خیر و مصلحت او است، امر فرموده و از آنچه موجب فساد و سقوط او است، نهی کرده است تا وسیله حرکت تکاملی او فراهم گردد و چون تکالیف الهی به منظور رسیدن انسان به نتایج عمل به آنها وضع شده و نفعی برای خدای متعال در برندارد؛ از این رو، حکمت الهی اقتضا دارد که این تکالیف، متناسب با تواناییهای مکلّفان باشد؛ زیرا تکلیفی که امکان اطاعت نداشته باشد، لغو و بیهوده خواهد بود.بدین ترتیب، نخستین مرحله عدل (عدالت در مقام تکلیف) به این دلیل ثابت میشود که اگر خدای متعال، تکلیفی فوق طاعت بندگان، تعیین کند، امکان عمل نخواهد داشت و کار بیهودهای خواهد بود.عدالت در مقام قضاوت بین بندگان، با توجّه به این نکته ثابت میشود که این کار، به منظور مشخص شدن استحقاق افراد برای انواع پاداش و کیفر، انجام میگیرد و اگر بر خلاف قسط و عدل باشد، نقض غرض خواهد شد.سرانجام عدالت در مقام دادن پاداش و کیفر با توجه به هدف نهایی آفرینش، ثابت میگردد؛ زیرا کسی که انسان را برای رسیدن به نتایج کارهای خوب و بدش آفریده است، اگر او را بر خلاف اقتضای آنها، پاداش یا کیفر دهد، به هدف خودش نخواهد رسید. پس دلیل عدل الهی - به معانی صحیح و در همه مظاهرش - این است که صفات ذاتیّه او، موجب رفتار حکیمانه و عادلانه میباشد و هیچ صفتی که اقتضای ظلم و ستم یا لغو و عبث را داشته باشد، در او وجود ندارد. آموزش عقائد، ج 1، صص 162 - 164.
moeinm37
13-03-2008, 19:00
تفاوت "خلف وعده و خلف وعید" چیست؟ میگویند: خداوند خلف وعده نمیکند، اما خلف وعید میکند.
وعده دادن یعنی نوید و نژده و قول نعمت دادن و قرار گذاشتن بسود کسی. وعید، وعده به تهدید و اخطار است. (1)با توجه به معنای وعد و وعید پاسخ این است که خداوند هرگز آن چه به بندگان خود وعده و قول داده که در مقابل فلان عمل خیر، فلان پاداش را خواهم داد، تخلف نمیکند. ولی از باب این که رحمت الهی بر غضبش سبقت دارد، گاهی از گناه گنهکار صرف نظر کرده و آنان را مشمول عفو و بخشش خویش قرار میدهد.پینوشتها: 1 - دکتر محمد معین، فرهنگ فارسی یعنی، ماده وعد...
moeinm37
13-03-2008, 19:00
عدل خداوند در این دنیا و آخرت به چه شکل است؟
مساله عدل الهی یکی از اصول بسیار مهم اعتقادی و کلامی است.عدل نیز، همانند توحید، بیانگر یکی از اوصاف الهی است، ولی به دلیل اهمیت و صف ناپذیر آن، جایگاه ویژه ای در مباحث اعتقادی و کلامی یافته است. این اهمیت تا آنجا ست که از عدل به عنوان یکی از اصول پنج گانه مذهب و در کنار اصولی، مانند نبوت و معاد، یاد می شود. بی تردید، این جایگاه رفیع معلول عواملی چند است که در این میان، دو عامل نقشی اساسی تر دارند: 1ـ اصل عدل الهی گستره وسیعی دارد: پذیرش یا رد این اصل، نقش مهمی در تصویر ما از خداوند سبحان و به عبارت دیگر، در خداشناسی ما ایفا می کند.از سوی دیگر، این اصل با کل نظام تکوینی و تشریعی عالم در ارتباط است و قبول یا رد آن می تواند کل جهان بینی ما را دگرگون سازد.افزون بر این، عدل الهی یک از پیامدهای مهم اثبات معاد و پاداش و کیفر اخروی است و سرانجام، این اصل صرفاً بعد عقیدتی و نظری ندارد، بلکه ایمان به دادورزی و عدالت پیشگی خداوند آثار تربیتی خاصی در رفتارهای آدمی و گرایش او به تحقق عدل و ریشه کن ساختن ظلم در روابط اجتماعی و انسانی به جای می گذارد. واژه عدل در معنای مختلفی به کار می رود. برخی از معانی مهم عدل عبارت انداز: 1ـ رعایت تساوی و اجتناب از تبعیض: گاه مقصود از عدل و عدالت ورزی آن است که شخص هیچ گونه تفاوتی میان دیگران در نظر نمی گیرد و در روابط خود, به همگان به دیده یکسان می نگرد و از تبعیض می پرهیزد.البته این نکته را نباید از نظر دور داشت که مراعات مساوات تنها در صورتی پسندیده و مطلوب است که هیچگونه تفاوتی در شایستگی ها و استحقاق ها نباشد.اما اگر با مجموعه ای مواجه باشیم که از جهت شایستگی متفاوت اند, مراعات مساوات در میان آنها کار عادلانه نبوده، بلکه تضییع حق اعضای شایسته تر است.برای مثال، اگر معلمی به قصد مراعات عدل و مساوات، به همه دانش آموزان خود نمره یکسانی دهد، کاری عادلانه انجام نداده است. بنابراین، باید به خاطر داشت که عدالت همواره ملازم با مساوات نیست.2ـ رعایت حقوق دیگران: در این معنا, عبارت است از آنکه حقوق همه افراد مورد توجه و رعایت قرار گیرد (اعطاء کل ذی حق حقه) و حقوق دیگران تضییع نشود.3ـ قرار گرفتن افراد و اشیا در جایگاه شایسته خود: گاهی عدل در معنای جامعتری به کار می رود: نهادن هر چیز در جایگاه مناسب خود. این تعریف را می توان در کلامی از امام علی (ع) یافت، آنجا که فرمود: "العدل یضع الامور مواضعها؛(1)عدالت هر چیزی را در جایگاه (مناسب) آن قرار می دهد".مبنای این سخن بلند آن است که در جهان تکوین و تشریع, هر چیزی موقعیت و جایگاه مناسب و درخور خود دارد و عدل آن است که این تناسب رعایت گردد و هر چیز در جای مناسب خود قرار گیرد. این معنا، جامعترین معنای عدل است و معانی پیشین را نیز در بر می گیرد.بنا بر آنچه گذشت، معنای اجمالی عدالت الهی آن است که خداوند با هر موجودی، آن چنان که شایسته آن است، رفتار کند او را در موضعی که درخور آن است، بنشاند و چیزی را که مستحق آن است، به او عطا کند. با توجه به حوزه های اصلی عدالت خداوند، می توان عدل الهی را به اقسام کلی زیر تقسیم کرد: 1ـ عدل تکوینی: خداوند به هر موجودی به اندازه شایستگی های او از مواهب و نعمتها عطا می کند و هیچ استعداد و قابلیتی را، در این حوزه، بی پاسخ و مهمل نمی گذارد. به دیگر سخن، خداوند متعال به هر یک از مخلوقات خویش، به اندازه ظرفیت وجودی آن، افاضه می کند و آنها را به قدر قابلیت و استعدادشان از کمالات بهره مند می سازد.2ـ عدل تشریعی: خداوند از یک سو، در وضع تکالیف و جعل قوانینی که سعادت و کمال انسان در گروه آن است، فرو گذار نمی کند و از سوی دیگر، هیچ انسانی را به عملی که بیش از استطاعت اوست، مکلف نمی سازد بنابراین، شریعت الهی به هر دو معنای یاد شده، عادلانه است.3ـ عدل جزایی: خداوند در مقام پاداش و کیفر بندگان خود، جزای هر انسانی را متناسب با اعمالش مقرر می کند. بر این اساس، خداوند در مقابل اعمال نیک نیکوکاران، آنان را پاداش می دهد و بدکاران را به سبب کارهای زشتشان، کیفر کند.همچنین، عدل جزایی خداوند اقتضا دارد که هیچ انسانی به سبب تکلیفی که به او ابلاغ نشده است، مجازات نشود. بخشی از این پاداش و کیفر در دنیا و بخش دیگری در آخرت واقع می شود. البته با توجه به حقیقت مجازات اخروی و رابطه تکوینی آن با اعمال (که در ادامه به آن اشاره می کنیم) عدل جزایی، در نهایت، به عدل تکوینی خداوند باز می گردد.مهمترین مبنای عقلی عدل الهی این خواهد بود که: در نظر عقل، عدل کاری شایسته و ظلم عملی ناشایست است و خداوند حکیم از انجام کارهایی که عقل ناشایست می شمارد, منزله است. پس، خداوند هیچ گاه مرتکب ظلم نمی شود و تمام افعال او عادلانه است.البته، متکلمان طرفدار عدل، ادله دیگری نیز ارائه کرده اند، ولی به نظر می رسد که هیچ کدام بدون استفاده از اصل "حسن و قبح عقلی" تمام نیست.برای نمونه گفته شده است: اگر فرض کنیم که خداوند سبحان مرتکب ظلم می گردد، با سه احتمال روبه رو خواهیم بود: یا این عمل ناشی از جهل است و یا از نیاز سرچشمه می گیرد و یا مقتضای حکمت است.دو احتمال اول به وضوح باطل اند، زیرا خداوند واجب الوجود و دارای علم مطلق است و لذا جهل او نسبت به ظالمانه بودن فعلی که انجام می دهد یا نیازمندی او به انجام آن محال است.احتمال سوم نیز باطل است؛ زیرا حکمت، مقتضی اجتناب از فعل زشت و قبیح است و از این رو، ممکن نیست موجب ارتکاب ظلم شود.بنابراین، تمام احتمالات ممکن در باب ارتکاب ظلم از سوی خداوند، باطل اند و در نتیجه، ثابت می شود که تمام افعال او عادلانه است. شایان ذکر است که در قرآن کریم، واژه عدل و مشتقات آن هیچ گاه درباره خدا به کار نرفته، بلکه عدل الهی عمدتاً در قالب "نفی ظلم" بیان شده است برای مثال، در برخی آیات آمده است که خداوند در حق هیچ انسانی ظلم روا نمی دارد:ان الله لا یظلم الناس شیئاً ولکن الناس انفسهم یظلمون(یونس: 44)خدا به هیچ وجه به مردم ستم نمی کند، لیکن مردم خود بر خویشتن ستم می کنند. در برخی از آیات نیز، عدل الهی در حوزه گسترده تری بیان شده است:و لا یظلم ربک احداً (کهف: 49) و پروردگارت به هیچ کس ستم روا نمی دارد.و ما الله یرید ظلماً للعالمین (آل عمران: 108) و خداوند هیچ ستمی بر جهانیان نمی خواهد.مقصود از "عالمین" ممکن است موجودات عاقل، مانند انسانها، اجنه و فرشتگان باشد و این احتمال نیز وجود دارد که مقصود از آن، تمام موجودات عالن هستی باشد. در هر دو صورت آیه فوق عدالت ورزی خداوند را در حوزه ای گسترده تر از مجموعه انسانها ثابت می کند.برخی آیات از عدالت تکوینی خداوند حکایت می کنند: شهدا الله انه لا اله الا هو الملائکه و اولوا العلم قائما بالقسط (آل عمران : 18).خدا که همواره به عدل قیام دارد گواهی می دهد که جز او هیچ معبودی نیست و فرشتگان و صاحبان دانش نیز گواهی می دهند. پاره ای آیات نیز ناظر به عدالت تشریعی خداست:ولا نکلف نفساً الا وسعها (مؤمنون : 62) و هیچ کس را جز به قدر توانش تکلیف نمی کنیم.قل امر ربی بالقسط (اعراف : 29) بگو: پروردگار من به قسط (و عدل) فرمان داده است.هم چنین برخی از آیات را می توان گواهی بر عدل جزایی خداوند دانست . برای مثال:و نضع الموازین القسط لیوم القیامه فلا تظلم نفس شیئاً (انبیاء : 47) و ترازوهای عدل را در روز رستاخیز می نهیم، پس هیچ کس ستمی نمی بیند.انه یبدا الخلق ثم یعیده لیجزی الذین آمنوا و عملواالصالحات بالقسط (یونس : 4) اوست که آفرینش را آغاز می کند سپس آن را باز می گرداند تا کسانی را که ایمان آورده و کارهای شایسته کرده اند، به عدالت پاداش دهد.و ما کنا معذبین حتی نبعث رسولاً (اسراء : 15) و تا پیامبری برنینگیزیم (کسی را) عذاب نمی کنیم. فما کان لیظلمهم ولکن کانوا انفسهم یظلمون (توبه : 70 و روم 9) خدا بر آن نبود که به آنان ستم کند ولی آنان بر خود ستم روا می داشتند. آیه اخیر، درباره عذابهایی است که دامنگیر برخی اقوام طغیانگر و سرکش شد و قرآن، با ذکر فرجام آنان، تأکید می کند که کیفر الهی به هیچ وجه ظلم خداوند بر آنان نیست، بلکه نتیجه قهری اعمال خودشان است و از این رو، اگر پای ظلمی در میان باشد، در واقع خود آنان بر خویش ستم کرده اند.در کنار آیات قرآن کریم، احادیث فراوانی در بیان عدالت خداوند به ما رسیده است. در روایتی از پیامبر اکرم (ص) می خوانیم: بالعدل قامت السماوات و الارض(1)آسمانها و زمین براساس عدالت استوار شده است.امیر مؤمنان علی (ع) در پاسخ شخصی که از معنای توحید و عدل پرسیده بود، فرمود: التوحید ان لا تتوهمه و العدل ان لا تتهمه(3)(حقیقت ) توحید آن است که خداوند را (در صورت مخلوقاتش ) در وهم و اندیشه در نیاوری و عدل آن است که او را (به آنچه شایسته آن نیست) متهم نسازی.همچنین، در توصیف خداوند سبحان فرمود: ارتفع عن ظلم عباده و قام بالقسط فی خلقه و عدل علیهم فی حکمه(4) (خداوند) برتر از آن است که بر بندگانش ظلم کند. او در میان مخلوقاتش به قسط و عدل قیام کرده و در حکمش عدالت را بر آنان جاری ساخته است.پی نوشت ها: 1. نهج البلاغه، حکمت، شماره 437.2. عوالی اللئالی، ج4، ص 103. 3. بحارالانوار، ج5، ص 52.4. همان، ج4، ص 261.
moeinm37
13-03-2008, 19:00
عدالت الهی به چه دلایلی اثبات می شود؟
عدل الهی دو قسم است: 1- عدل تشریعی، یعنی خداوند در تکالیف و دستورهای خود قدرت و توانایی و اندازه امکانات بندگان را در نظر می گیرد و روی همان اساس، وظایفی برای آنان تعیین می شود و در مقام پاداش نیز به عدالت عمل می شود.آیه می فرماید: "برای هیچ کس بیش از توانایی هایش وظیفه تعیین نمی کنیم و نزد ما کتابی است که حق را بیان می کند و به آنها ظلم نمی شود".(1) این آیه بیانگر عدل تشریعی است.2- عدل تکوینی: در جهان آفرینش تعادل حکومت می کند و سراپای جهان موزون و متعادل بوده و در ترکیب اجزای آن تناسب و تعادل کاملاً رعایت شده(2) و به کسی ظلم نشده است، یعنی به مقدار استحقاق و قابلیت، به موجودات فیض شده است.هماهنگی و نظم دقیق جهان، گواه وجود نظم و برقراری عدل در جهان تکوین است. برای اثبات عدل الهی در تشریع و تکوین، ابتدا بعضی از صفات مانند حکیم بودن خداوند و غنی و بی نیاز بودن او و عدم نقص و کمبود اثبات شده وسپس عدل الهی ثابت می شود. در این مقام دو دلیل عقلی ذکر شده است:1- ظلم قبیح است و خداوند حکیم هرگز کار قبیح و ناشایست انجام نمی دهد. ظالم در خور ملامت و سرزنش است و مسلّم است یک وجود کامل هرگز کاری نمی کند که در خور ملامت باشد.2- سرچشمههای ظلم در چند امر خلاصه می شود: نیاز، جهل، هواپرستی، ضعف، انتقام جویی، حسد و بخل که همه از نوعی نقصان و کمبود حکایت می کند. با این حال چگونه ممکن است ظلم و ستم از وجودی که کمال مطلق است سر بزند، در حالی که نه نیاز دارد و نه جهل و نه خودخواهی؟!(3)در یکی از دعاها به این نکته اشاره شده است: "خدای من! می دانم که در مجازات تو شتاب زدگی نیست و در داوریت ظلمی نیست. کسی شتاب می کند که می ترسد فرصت از دست برود. کسی ستم می کند که ضعیف است. تو ای خدای من! از اینها برتر و بالاتری".(4)در مباحث عدل الهی با صرف نظر از دو دلیل اثبات الهی، اشکالات عدل الهی مورد بررسی قرار گرفته و به آنها پاسخ داده می شود.پی نوشتها: 1. مؤمنون (23) آیه 62.2. استاد جعفر سبحانی، الهیات و معارف اسلامی، ص 157 و 156.3. مکارم شیرازی، پیام قرآن، ج 4، ص 427 و 426.4. شیخ طوسی، مصباح المتهجد، ص 173.
moeinm37
13-03-2008, 19:01
اصل عدل چیست و چرا عدل را از اصول دین میدانیم؟
اصل عدل آن است که خداوند هم در آفرینش جهان هستی و نظام تکوینی و هم در نظام تشریع و قانون برای سعادت بشری و هم در پاداش و جزا برای نیکوکاران و بدکاران بر اساس معیار عدالت عمل نموده و به کسی ظلم روا نمیدارد.با این که عدل یکی از صفات خداوند است، در عین حال به جهت بعضی از ویژگیها آن را جزء اصول دین میشمارند. علت اساسی مسئله آن است که اوایل اسلام در میان مسلمانان عدهای پیدا شدند که موضوع "عدل" را در مورد خداوند به این نحو که بیان شد، انکار کردند. آنها "اشاعره" پیروان ابوالحسن اشعری بودند. آنها میگفتند: اساساً نه عدالت و نه ظلم درباره خداوند مفهومی ندارد. خداوند هر کاری کند، عین حق و عدالت است. حتی اگر از آنها سؤال میشد: آیا اگر خداوند تمام پیامبران و نیکوکاران و مردم صالح را به دوزخ بفرستد و تمام بدکاران و جانیان را به بهشت ببرد، ظلم نیست، با کمال صراحت میگفتند: نه، هر کاری او بکند، عین عدالت است. اصلاً ظلم و عدالت یعنی چه؟ او "فعال ما یشاء" است. اینها به گمان خود میخواستند با این طرز عقیده تقدیس کاملتری نسبت به ساحت مقدس خدا کرده باشند، و این را یک نوع توحید کامل میپنداشتند، غافل از این که این منطق چنان هرج و مرج در مسایل مذهبی و امور مربوط به عقاید دینی به وجود میآورد که حساب نخواهد داشت و بنیان اعتقادات را بر پایه عقل متزلزل میکند، زیرا در این صورت هیچ چیز شرط هیچ چیز نخواهد بود. نه لازم است در جهان خلقت نظم و حسابی باشد و نه پیامبران خدا امتیازاتی از نظر روحی و علمی و اخلاقی بر دیگران داشته باشند. در برابر این دسته افراطی، پیروان "اصل عدالت" که به نام عدلیه نامیده میشوند، برای مشخص ساختن خود در مقابل آن گروه "عدل" را که یکی از صفات خدا است، به طور مستقل در شمار اصول عقاید مذهبی شمردند تا مطلب کاملاً روشن و آشکار باشد و جای هیچ تردید و ابهامی باقی نماند. چارهای جز این نبود و گرنه عدالت خدا مانند سایر صفات او است.(1)
پی نوشتها:1. ناصر مکارم شیرازی، خدا را چگونه بشناسیم، ص 209
moeinm37
13-03-2008, 19:02
چرا خداوند مسلمانان و انسانهای مظلوم را که در سرتاسر دنیا به صورت وحشیانه کشتار میشوند، نجات نمیدهد؟
بدیهی است که بسیاری از بلاها و مصایبی که به مسلمانان میرسد، نتیجه و فرجام اعمال بدی است که انجام دادهاند. در قرآن مجید در اینباره آمده است: «و ما اصابکم من مصیبة فیما کسبت ایدیکم و یعفوا عن کثیر»؛{1} و هر مصیبتی که به شما میرسد، به سبب اعمالی است که انجام دادهاید و - خداوند - بسیاری را نیز عفو میکند.
در حدیثی ذیل آیه فوق رسول خدا(ص) میفرماید: «خیر آیة فی کتاب اللَّه هذه الایة یا علی ما من خدش عود و لا نکبة قدم الا بذنب...»{2} این آیه «و ما اصابکم...» بهترین آیه در کتاب خداست. ای علی، هر خراشی که از چوبی بر تن انسان وارد میشود و هر لغزش قدمی، بر اثر گناهی است که از او سرزده است.
البته مصیبتهایی که به اولیای الهی، انبیا و ائمه(علیهم السلام) میرسد بی شک ربطی به گناه و معصیت ندارد؛ زیرا آنان از هر گناه و معصیتی منزه و معصوماند؛ بلکه علت آنها را در اسباب دیگری باید جست.
به نظر میرسد که قتل و کشتار مسلمانان بر اثر اعمال نادرست و غلط آنان و فرجام علمکرد سوء آنهاست. و چون خداوند به افراد با ایمان که دین و مظاهر دینی او را یاری میکنند، وعده نصرت و یاری داده، میتوان فهمید که اگر انسانی مؤمن نباشد یا آنکه مؤمن باشد ولی دین، مظاهر و شعایر دینی را تقویت و حمایت نکند و در راه پیشبرد اهداف و اغراض مذهبی، گام برندارد، مورد وعده حتمی یاری خداوند که در این آیه شریفه «یا ایها الذین آمنوا ان تنصروا اللَّه ینصرکم و یثبت اقدامکم»{3} از آن سخن به میان آمده قرار نخواهد گرفت.
نکته قابل ذکر دیگر آنکه چون دنیا دار بلا و امتحان است، علت برخی از مرگ و میرها را در همین مهم باید جستجو کرد. قرآن مجید در اینباره میفرماید: «و لنبلونکم بشیء من الخوف و الجوع و نقص من الاموال و الانفس و الثمرات و بشر الصابرین»{4}؛ و بیشک شما را به عواملی چون ترس و گرسنگی و نقصان اموال و از دست دادن وابستگان و نزدیکان و کاستی محصولات آزمایش میکنیم و بشارت ده صابران را.
[1]. سوره شوری، آیه 30.
[2]. تفسیر نمونه، ج 20، ص 440.
[3]. سوره محمد، آیه 7.
[4]. سوره بقره، آیه 155.
moeinm37
13-03-2008, 19:02
مگر در روایات نیست که عذاب دسته جمعی از قوم حضرت محمد(ص) برداشته شده، پس این گونه زلزله ها و سیل ها چیست؟
از روایات فراوانی استفاده می شود که أمّت اسلامی به برکت پیامبر(ص)و اهل بیتش امّت مرحومه هستند، به این معنا که عذاب های سخت که عذاب بودن آنها مشخص بود و در زمان امت های پیشین بود، بر امّت پیامبر اسلام وارد نمی شود. حتی در زبان عالمان دینی یهود و نصارا معروف بوده که امت اسلامی امت مرحومه است.ظاهراً امت مرحومه، تمامی مردمی را که بعد از بعثت پیامبر اسلام، اعم از مسلمان و غیر مسلمان بودند و هستند، شامل می شود، حتی یهودی ها و نصرانی ها و اصحاب دیگر ملل که مسلمان نیستند، به برکت حضرت، آن گونه عذاب ها که برای ملّت های سابق ذکر شده، از امت برداشته شده است. عذاب هایی که بر امت های سابق وارد می شد، عبارت بود از: صاعقة عظیمی مانند صاعقهای که بر قوم عاد و ثمود وارد شد.در مورد قوم عاد آمده است: "اما قوم عاد به ناحق در زمین تکبر ورزیدند ... سرانجام تندبادی شدید و هول انگیز و سرد و سخت در روزهایی شوم بر آنان وارد کردیم تا عذاب دنیا را بچشند".یا طوفان نوح و دیگر عذاب هایی که بر امت های پیشین وارد شده است. در مورد سیل و زلزله اوّلاً تمام مردم یک کشور یا منطقه بر اثر آن از بین نمی روند و ثانیاً با روش های علمی و .... می توان همین سیل و زلزله را به عنوان یک انرژی عظیم و گسترده، مورد بهره برداری قرار داد، بنابراین نه تنها عذاب نباشد، بلکه مفید باشد. همچنین مقصود از این که مانند امت های سابق عذاب نمی کند، این نیست که در زندگی امت پیامبر هیچ گونه سختی و مصیبت نباشد، در عین حال که در وجود این سختی ها و مصیبت ها، آثار و فواید تربیتی و ... بسیاری می تواند وجود داشته باشد، مانند آزمون انسان ها، بیدارگری آن ها، شکوفایی استعدادهای آنها و ... .
moeinm37
13-03-2008, 19:02
خداوند از همان ابتدا حضرت محمد(ص) را به عنوان پیامبر برگزید. این سؤال برای من پیش آمد که چرا ما را مثلاً به عنوان پیامبر یا فرشته نیافریده یا برنگزیده است؟ مگر خداوند خودش تعادل را برقرار بین همه نکرده است، پس از همان اول تعادل برقرار نشده است.
از نحوه سؤال بر میآید که سؤال کننده، برگزیده شدن پیامبر یا پیامبران الهی را به این مقام و یا فرشته آفریده شدن فرشتگان را، نوعی تبعیض ناروا و خلاف عدل پنداشته و آن را مورد اعتراض قرار داده است. اما آیا به راستی انتخاب و گزینش پیامبر و امام به مقام نبوت و امامت و اختصاص آنان به این مناصب الهی، نوعی تبعیض ناروا و کار خلاف عدل است که از ساحت ربوبی به دور باشد یا نه؟بنا به دلایلی که وجود دارد، این گزینش و انتصاب، گرچه صددرصد خدایی بوده و مستقیماً توسط خداوند صورت گرفته است، ولی هرگز بدون ملاک و معیار نبوده تا تبعیض ناروا باشد و خلاف عدل به شمار آید؛ زیرا:1- در این که بشر به رهبری الهی و هدایتهای معصومانه آنان و نیز قوانین آسمانی نیازمند میباشد، شکی نیست. این نیاز، سبب شده تا خداوند انبیا و دین را ارسال کند. بنابراین در ضرورت اصل نبوت و امامت به حکم عقل و به اقتضای برهان حکمت و لطف - که مورد قبول همه حکما و متکلمان الهی است - تردیدی وجود ندارد، اگر سخنی است در مصداق است که چه کسی پیامبر شود.2- نبوّت و امامت، جزو مناصب و رسالتهای الهی است که مسؤولیت و تکلیف بسیار سنگینی برای پیامبران و امامان به همراه دارد و جز با تحمل زحمتها و مشقتهای طاقتفرسا و کمرشکن قابل انجام نبوده و نیست.از این رو، در آن تبعیض معنا ندارد؛ زیرا تبعیض در پاداش بدون استحقاق معنا دارد نه در اعطای مسؤولیتهای طاقتفرسا و کمرشکن که آرامش و قرار را از رسولان و امامان گرفته و سرانجام با تحمل سختترین شکنجهها و زحمتها، بیشتر آنان جانشان را نیز در این راه از دست دادهاند و به شهادت رسیدهاند.البته با توجه به همه رنجها، مصیبتها، شکنجهها و جانفشانیهای پیامبران و امامان(ع) در راه انجام رسالتهای الهی، طبیعی است که استحقاق پاداشهای بس بزرگ را نیز پیدا کنند و در مرتبه بسیار بالای محبوبیت و قرب الهی قرار گیرند. امإ؛ّظ این معنا کجا و برگزیدنشان برای نبوّت و امامت که صرف مسؤولیت خطر و بسیار خطرساز است، کجا! زیرا اگر آنان ذرّهای در انجام رسالت کوتاه میآمدند، مورد غضب الهی قرار میگرفتند. چنان که به گواهی آیات قرآن از جمله آیات 27 - 28 سوره جن مراقبان الهی، پیامبران را مراقبت میکردند تا آگاه شوند، آیا آنان رسالتهای الهی خود را به خوبی انجام میدهند یا نه؟! 3- چنان که اشاره شد نبوّت و امامت از مناصب و شؤون الهی است. و ربطی به انسانها ندارد تا در آن نظر دهند؛ و خدا داناتر است که رسالت خودش را در کجا قرار دهد و چه کسی را شایسته این مقام و منصب بداند. چنان که خود در قرآن کریم به این حقیقت تصریح کرده و میفرماید: «اَللّهُ اَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسالَتَه» (انعام / 124)خداوند آگاهتر است که رسالت خویش را کجا قرار دهد!از سوی دیگر، ما خداوند را عادل و حکیم علیالاطلاق، علیم، غفور و رحیم میشناسیم و به چنین خدایی اعتقاد داریم. از این رو، گرچه در نظام هستی تفاوت هست و باید هم باشد تا نظام زندگی بشر پا بگیرد، ولی به طور حتم در جهان آفرینش تبعیض و پارتی بازی - آن گونه که میان انسانها رایج است - وجود ندارد؛ زیرا با عدالت و حکمت خداوندی سازگار نیست.(2)4- افزون بر همه اینها، دقت در تعابیر قرآنی درباره پیامبران الهی نشان میدهد که اعطای نبوت و امامت به آن بزرگواران، بدون داشتن شایستگی لازم و بدون حساب نبوده است؛ بلکه پیامبران و امامان(ع) بر اثر شایستگی و لیاقتی که از خود نشان دادهاند به این مقام نایل شدهاند. این شایستگیها همان است که در مقام »عبد« تجلی کرده است.(3) و در سراسر قرآن کریم درباره پیامبران به کار برده و آنها را به داشتن این مقام تحت عناوین: «عبادنا المؤمنین»، »عبادالله المخلصین» و مانند آن ستوده است.(4) یا درباره پیامبران اولوالعزم مانند موسی(ع) آمده: « انه کان مخلصاً و کان رسولاً نبیا» یا درباره ابراهیم(ع) فرموده:«انه کان صدیقاً نبیا» و یا درباره پیامبر اکرم(ص) دستور دادند تا در تشهد نماز بگوییم: «وَ اَشهَدُ اَنَّ مُحَمَّداً عَبدُهُ وَ رَسُولُه».
روشن است تقدیم واژههای «مخلصا»، «صدیقا» و «عبد» بر نبی و رسول این پیام را میرساند که پیامبران پس از آن که در اثر بندگی و اطاعت خدا به مقام اخلاص، صدق و عبودیت که بالاترین مرتبه ایمان و کمال معنوی انسان است، رسیدهاند،شایسته مقام نبوت و رسالت شدهاند؛ و به ویژه توصیف پیامبر اکرم(ص) به بندگی خدا، بیان اساسیترین صفت روحی و اخلاقی آن حضرت است که در اعلی مرتبه عبودیت قرار داشته است و لذا شایسته منصب رسالت خاتم و دین جاوید و جهانی شده و ظرفیت تحمل سنگینترین بار امانت - که ابلاغ دین جاودانی اسلام برای بشریت بوده است - را در آن حضرت ایجاد کرده است.(5)همچنین واژه »اصطفاء« و واژههای همخانواده آن که درباره پیامبران به کار رفته است (6)، نشانگر شایستگی آنان برای اینمقام و برگزیده شدن است؛ زیرا »اصطفاء« حاکی از صافی درون و پاکی نفس آن انسانهای برگزیده است و میرساند که پیامبران از هرگونه کدورت قلب، طغیان نفس، شرک و نفاق، صاف و مبرا هستند و در اثر این صافی و پاکی درون و نیکوکاری، شایسته مقام نبوّت شدهاند. بنابراین، پیامبران والاترین و بهترین انسانهای روی زمیناند که به مقام رسالت و نبوت رسیدهاند.(6)5- گرچه پیامبر یا رسول شدن هرگز به اختیار انسانها نبوده است، اما در علم و عمل پیش رفتن و به مقام «عالم آل محمد(ص)» رسیدن در حیطه عمل انسان است. چنان که پیامبر اکرم(ص) فرمود: «علمای امت من مانند انبیای بنیاسرائیلاند.» (8) یا فرمود: «خدایا جانشینان مرا درود و رحمت فرست، آنانی که پس از من میآیند و به نشر احادیث ومعارف دین من میپردازند.» (9)برای تحقیق بیشتر ر.ک: خاتمیت، شهید مطهری، ص 38 - 39 و 120 - 131.
(1) ر.ک: نبوت، شهید مطهری، ص 13 - 68 ؛ کشف اطراد فی شرح تجرید؛ الاعتقاد، متن از خواجه نصیر طوسی و شرح از علامه حلی و تصحیح و تعلیق حسنزاده آملی، ص 346 - 348، انتشارات جامعه مدرسین، قم؛ تفسیر موضوعی، جوادی آملی، ج 6، ص 94، نشر فرهنگی رجاء. (2) ر.ک: عدل الهی، شهید مطهری، ص 114 - 130، انتشارات صدرا .(3) نبوت، شهید مطهری، ص 29. (4) از جمله آیات، عبارتند از: صافات، آیات 40، 74، 81، 111، 122، 128، 132، 160، 169 و 171.(5) ر.ک: ترجمه و تفسیر نهج البلاغه، محمد تقی جعفری، ج 11، ص 153 - 107، دفتر نشر فرهنگ اسلامی. (6) ر.ک: حج، آیه 75؛ آل عمران، آیات 33 - 34، اعراف، آیه 144.(7) تفسیر موضوعی، جوادی آملی، ج 6، ص 89 - 90؛ نبوت، شهید مطهری، ص 29. (8) بحارالانوار، ج 2، ص 22، بیروتی. (9) وسائل الشیعه، شیخ حرعاملی، ج 18؛ کتاب القضاء، ابواب صفات القاضی، باب 8، حدیث 50، ص 65، احیاء تراث عربی، بیروت.
moeinm37
13-03-2008, 19:02
با توجه به این که رسول اکرم(ص) و امام علی(ع) از تمام جهات کامل ترین افراد بودند در آن زمان اگر فردی سرطان می گرفت آن حضرات چگونه وی را درمان می کردند؟
خداوند در هر زمان به تناسب درد، درمان نیز قرار داده است و این امر مقتضای حکمت و عدالت الهی است. چنان که در روایات نیز بدان اشاره شده است: رسول اکرم(ص) می فرماید: "خداوند هیچ دردی را نازل نکرده مگر آن که شفای آن را نیز فرو فرستاده است".7[13] پیامبران و پیشوایان دین نیز بر اساس سنت الهی در هنگام بیماری از داروی رایج آن زمان استفاده می کردند. امام صادق(ع) می فرماید: "پیامبری از پیامبران الهی بیمار شد پس گفت: درمان نمی کنم مگر آن که خدایی که مرا بیمار کرده شفا دهد. خداوند به او وحی کرد و فرمود: تو را شفا نمی دهم مگر آن که به درمان بپردازی با آن که شفا از من است".[14]البته در قدیم و در عصر پیامبر یا امامان، دردها مانند عصر حاضر پیچیده و مبهم نبود و درمان ها معمولاً به شکل ساده و با استفاده از داروهای گیاهی که خداوند آن را به راحتی در دسترس مردم قرار داده انجام می گرفته است. در حدیثی آمده است: پیامبر اسلام را عقرب گزید. حضرت فرمود: آب و نمک آوردند و دست مبارک را در آن ظرف قرار داد و فرمود خدا لعنت کند عقرب را که پیامبر رحمت را گزید. امروزه نام سرم فیزیولوژی را که محلولی از آب و نمک طعام است برای شستشوی زخم هایی که در مار گزیدگی و عقرب زدگی و سوختگی به وجود آمده باشد به کار می برند. آن حضرت از تأثیر آب و نمک اطلاع کافی داشته و مورد اجرا قرار داده است.[15]و در مواردی پیامبر یا امام از علوم جدید و علم طب آن زمان استفاده می کردند و لازم نیست امام، همة علوم را بداند و به کار اندازد هر چند اگر بخواهد می داند. وقتی امام علی(ع) مورد تهاجم ابن ملجم قرار گرفت و فرقش شکافته شد، امام حسن(ع) گروهی از پزشکان عصر را فرا خواند که ماهر ترین آنان اثیر بن عمرو بود که از راه گذاشتن رگی از جگر گوسفند بر درون شکاف سر حضرت متوجه شد که سم به مغز سرایت کرده است. در آن زمان راه شناسایی و تشخیص استفاده از این روش بود و در زمان ما این موضوع با آزمایشات و رادیولوژی و غیره انجام می شود.[13]بحارالانوار، ج 59، ص 68.[14]همان، ص 66.[15]ر.ک: مجله مکتب اسلام، سال چهارم.
moeinm37
13-03-2008, 19:03
آیا مسأله شفاعت در روز قیامت با موضوع عدالت ناسازگاری ندارد؟
بررسی همه جانبه و نظر نمودن به تمام ابعاد مسأله شفاعت، که یکی از اصول مسلم در معارف دینی است، ما را به حقایقی رهنمون میکند که پاسخ سؤال فوق را به خوبی تبیین میکند. بدین جهت توجه شما را به نکات ذیل جلب میکنیم:1- حقیقت شفاعت:یکی از مظاهر رحمت واسعه خداوند، مغفرت و آمرزش است. این رحمت الهی مانند سایر فیوضات خداوند، بر اساس قانون اسباب و مسببات، از طریق اسباب خاص به بندگان میرسد. همان گونه که رحمت هدایت از طریق انبیا و وحی و کتب آسمانی به مردم میرسد و اینان واسطههای هدایتند؛ مغفرت و آمرزش الهی نیز از طریق اسباب خاصی اعطا میشود، آنگاه که این فیض الهی به اسباب و واسطههای فیض نسبت داده میشود، نام شفاعت به خود میگیرد و اسباب و وسائط فیض، شفیعان نامیده میشوند.در نظام اسباب و مسببات، خداوند است که اسباب را اسباب و واسطه فیض قرار داده، و هرگونه سببیت و تأثیر گذاری اسباب نشأت گرفته از اداره و قدرت او، و وابسته به او، و پرتوی از فیض اوست. به همین جهت خداوند تحت تأثیر شفیعان نیست بلکه این شفیعانند که تحت تأثیر خدایند و شفاعتگری آنان تجلّی خواست و اراده اوست. بر این اساس، خداوند بندگان صالح خود را واسطه و سبب در فیض مغفرت خویش قرار داده است و آنان با اذن و خواست او در حق کسانی که او بپسندد، طلب مغفرت خواهند کرد و واسطه مغفرت و بخشش الهی خواهند شد. قرآن کریم میفرماید: «در آن روز شفاعت کسی سودمند نیست، مگر آن کسی که خدای رحمان به او اجازه داده است»(1) و میفرماید: «و [شفیعان ]شفاعت نمیکنند مگر برای کسی که خداوند میپسندد»(2)یعنی درست بر خلاف پارتیبازی، که در آن جریان از شخص مجرم آغاز میشود، او شفیع و واسطه را برمیانگیزد و شفیع نیز به واسطه نفوذ و قدرت تأثیرگذاری که بر حاکم دارد، در او تأثیر گذاشته و سبب میشود که در نهایت حاکم مجرم را ببخشد؛ در شفاعت اخروی جریان به عکس است همه چیز تنها و تنها برخواسته از اراده حکیمانه خداوند است. اوست که بر اساس لیاقت و استحقاق برخی مجرمین اراده کرده است تا آنان را مورد عفو و بخشش خود قرار دهد و هم اوست که در این راستا، اولیای الهی را به عنوان شفیع و واسطه فیض برمیانگیزد تا بر اساس اراده و خواست خداوند در مورد برخی بندگان که استحقاق عفو الهی را دارند، شفاعت کنند.2- شفاعت، بر پایه ایمان و عمل استوار است.شفاعت اولیای الهی در آخرت برای برخی از گنهکاران، بی حساب و گتره نیست. تأمل و درنگ در شرایط شفاعت، آشکار میسازد که شفاعت تنها شامل حال کسانی میشود که در دنیا تمام تلاش و سعی خود را در راه عمل به دستورات و وظایف الهی و رسیدن به قرب حق و جلب رضایت او به کار بستهاند ودر این مسیر با اولیای الهی هم عقیده و همراه گشتهاند.در حقیقت، شفاعت پاداش و جایزه الهی است به کسانی که در دنیا اهل ایمان و اعتقاد صالح بودهاند.در آیات و روایات، شرط اساسی شفاعت، تحصیل رضایت خداوند بیان شده است که جز از طریق اطاعت و بندگی و عمل به دستورات او و پیروی از فرستادگان و خلفای او حاصل نمیشود.(3)یعنی بر خلاف پارتیبازی که امری ناحق و نارواست و برپایه استحقاق افراد نیست. شفاعت، بر مبنای استحقاق افراد استوار است. استحقاقی که به واسطه عقیده و عمل خویش در دنیا آن را تحصیل کردهاند.3- شفاعت، قانون است.شفاعت، قانونی است که در مورد برخی از گنهکاران وضع شده است. بر اساس این قانون، خداوند به انسانها وعده داده است که اگر شرایط مذکور این قانون را، که در ایمان و عمل نیک خلاصه میشود، در دنیا تحصیل کنند، به پاس اعمال خوب شان، خطاهایی را که ممکن است به حکم انسان بودن گاهی گرفتار آن شوند و موفق به توبه و جبران آن نشوند مورد عفو و بخشش قرار خواهد داد. در حقیقت، شفاعت قانونی است حاکم و مقدم بر قانون کیفر و عذاب مجرمین؛ که بر اساس آن، مجرمینی که به واسطه عمل خود در دنیا، قابلیت و استحقاق شفاعت را تحصیل کردهاند، مورد عفو و بخشش خداوند قرار گرفته و دیگر مشمول قانون عذاب و کیفر الهی نخواهند بود.همانند قوانین موجود در کشورها، که طبق یک ماده و بند قانون، کسی که مرتکب جرم خاصی شود باید پنج سال زندانی بکشد و طبق ماده قانونی دیگر که حاکم و مقدم بر قانون قبلی است، هر مجرمی که واجد شرایط عفو باشد، قبل از تحمل دوره کامل حبس که برای او پیش بینی شده، مورد عفو قرار گرفته و آزاد میشود.عفو چنین مجرمی، نه تبعیض است و نه نقض قانون؛ بلکه بر اساس قانون دیگری است که مقدم و حاکم بر قانون اولیه کیفر مجرمین و برخواسته از استحقاق و قابلیت شخص مجرم است.قانون شفاعت و بخشش مجرمین خاصی که شرایط آن را در دنیا تحصیل کردهاند، نسبت به قانون اولیه کیفر و عذاب مجرمین، نیز همین وضعیت را دارد. شفاعت، نقض قانون و تبعیض نیست بلکه قانونی است حکیمانه که مقدم بر قانون اولیه کیفر مجرمین است و خداوند آن را بر اساس استحقاق و قابلیت افراد وضع کرده است. بر خلاف پارتیبازی که نقض و تبعیض و قانونشکنی است.4- همه انسانها در برابر قانون شفاعت، یکسانند.همان گونه که بیان شد، شفاعت امری بی حساب و گتره نیست و خداوند با هیچ کس رابطه قوم و خویشی ندارد. بلکه مبتنی بر حصول شرایطی است که برای عموم مردم بیان شده است و هیچ تبعیضی بین بندگان در امکان بهرهمندی از این قانون وجود ندارد. هر انسانی مختار و قادر است تا با تحصیل آن شرایط، از شفاعت بهرهمند شود و خود را در معرض بخشش و عفو اخروی قرار دهد. بر خلاف پارتیبازی که تبعیض محض و غیرمبتنی بر پایه استحقاق افراد است.5- نقش اولیای الهی در شفاعتبا توجه به مطلب مذکور در بند 1، شفاعت، همان مغفرت الهی است که از طریق اسباب خاصی، که خداوند آنان را سبب و واسطه فیض خود قرار داده است، اعطا میشود. اولیای الهی از سوی خداوند به عنوان اسباب مغفرت و واسطههای فیض منصوب شدهاند. به همین جهت، جز طبق خواست و اراده او، نه سخن میگویند و نه توان دم زدن و شفاعت گری دارند. شفاعت آنان تنها برای کسانی است که شرایط آن را در دنیا تحصیل کردهاند و در نتیجه خداوند اراده بخشش آنان را کرده است. قرآن کریم: «لایشفعون الاّ لمن ارتضی؛ شفاعت نمیکنند مگر برای کسانی که مورد رضایت و پسند خداوند باشند»(4).بنابراین، چنین نیست که خداوند در روز قیامت ناگهان با وساطت و شفاعت اولیای الهی مواجه شود و تحت تأثیر آنان و به منظور جلب رضایت آنان و بدون استحقاق مجرمین، آنها را ببخشد. بلکه خداوند بر اساس قانون شفاعت اراده عفو و بخشش این مجرمین را داشته است و بدین جهت شفیعان را به عنوان اسباب و واسطه قرار داده است تا برای این مجرمین درخواست بخشش کنند. واسطه قرار دادن اولیای الهی به عنوان اسباب مغفرت مبتنی بر اراده خداوند بر جریان امور عالم هستی بر اساس نظام اسباب و مسببات است و نکتهانتخاب اولیای الهی به عنوان اسباب و وسائط فیض، علاوه بر تکریم و بزرگداشت آنان و نیز جلب توجه مردم و روی آوردن و بهرهمند شدن از این اسوههای هدایت، به نوعی تجلّی ارتباط معنوی و سنخیّت فکری و عملی است که در دنیا میان آنان و شفاعت شوندگان وجود داشته است.حاصل سخن:الف) شفاعت، قانونی است که خداوند بر اساس آن عده خاصی از مجرمین، که شرایط مذکور در این قانون را تحصیل کردهاند، مورد مغفرت و بخشش خود قرار میدهد. یعنی این قانون حاکم و مقدم بر قانون کیفر مجرمین است.ب) بر اساس این قانون، عفو و بخشش مجرمین، بر پایه استحقاق افراد خواهد بود وتنها کسانی مورد بخشش و آمرزش قرار میگیرند که در دنیا با عمل خود، قابلیت این رحمت را تحصیل کردهاند.ج) همه انسانها در برابر این قانون مساوی اند، و مختار وقادرند تا با تحصیل شرایط آن، در آخرت از آن بهرهمند شوند. و هیچ فرق و تبعیض بین بندگان وجود ندارد.د) خداوند تحت تأثیر شفیعان نیست، بلکه آنان تحت تأثیر اراده و خواست او شفاعت میکنند و شفاعت آنان، تجلّی اراده حکیمانه اوست.و این درست، بر خلاف پارتی بازی و شفاعتهای مرسوم دنیوی است که نقض قانون است و هرگز بر پایه استحقاق افراد نیست بلکه تبعیض ناحق و نارواست که که در آن شخص مجرم، شفیع و واسطه را برمی انگیزد و شفیع نیز به واسطه نفوذ و قدرت تأثیر گذاری که برحاکم دارد، در او تأثیر گذاشته و در نهایت حاکم تحت تأثیر شفیع، مجرم را میبخشد.ه) شفاعت بی عدالتی نیست زیرا عدالت آن است که خداوند کمتر از حق اشخاص به آنها ندهد اگر به هر کس به مقدار استحقاق او عطا نمود عدالت است و اگر کمتر عطا نمود ظلم است و اگر بیش از استحقاق او عطا نمود تفضل و بخشش است. پس به گروهی بیشتر دادن ظلم نیست بلکه تفضلی است که براساس حکمت الهی صورت می گیرد شما که به فقیر پول می دهید بدهکار او نیستید او نیز از شما طلبی ندارد. این اعطاء، فضل و بخششی است از جانب شما.بله، اگر حق دیگران را غصب کنید و از طلبکاران خود کم بگذارید و به فقیر اعطاء کنید ظلم است. خداوند که در قیامت از گناهان گروهی چشم پوشی نموده و آنان را به خاطر شفاعت مقربین الی الله می بخشد به کسی ظلم نمی کند بلکه به این اشخاص فضل و بخشش می نماید.....................................پ نوشت ها:1) سوره طه (20)، آیه 109.2) سوره انبیاء (21)، آیه 28.3) سوره انبیاء (21)، آیه 28؛ بحار الانوار، ج 78، ص 220؛ در مورد شرایط شفاعت رجوع کنید به پاسخ سؤال 4.4) سوره انبیاء (21)، آیه 28.
moeinm37
13-03-2008, 19:03
اینکه با شفاعت، گناهکار بخشیده شود، آیا موجب تضییع حق انسان پاک و بیگناه نمیشود؟
یکم. اینکه با شفاعت، عدهای بخشیده شده و مورد عفو الهی قرار گیرند، لازمهاش این نیست که با سایر بهشتیان و کسانی که در دنیا پاک و بیگناه بودهاند، در یک درجه قرار گیرند. خود بهشتیان در یک سطح نیستند و بهشت الهی، دارای مراتب و درجات است.{1} امام علی(ع) در وصف بهشت میفرماید:«درجات متفاضلات و منازل متفاوتات»؛ «بهشت دارای درجاتی است که بعضی بر دیگری برتری دارد و دارای جایگاههایی است که با یکدیگر تفاوت دارند».{2}بنابراین کسانی که در دنیا در اوج معرفت و خلوص، بدون گناه زیسته و پاک و مطهّر به منزل اخروی رحلت کردهاند، با گنه کارانی که به سبب شفاعت مورد بخشش قرار گرفتهاند، در یک مرتبه و درجه قرار نمیگیرند.
دوّم. شفاعت شامل حال کسانی میشود که قابلیت و استحقاق آن را، با تحصیل شروط آن به دست آوردهاند. چنین نیست که همه افراد، با شفاعت از دخول در دوزخ و جنهم نجات پیدا کنند. چه بسا عدهای پس از دخول در جهنم و چشیدن عذاب، این قابلیت را پیدا کنند.{3}
سوّم: اینکه خداوند، برخی از مجرمان را براساس لیاقت آنان، مورد عفو و مغفرت خود قرار دهد، ضایع کردن حق کسی نیست؛ بلکه لطف به برخی از افراد است. آنچه موافق عدالت است، اینکه به کسی ظلم نشود و حق کسی ضایع نگردد، و اگر به کسی به طور قانونمند لطف شود، منافاتی با عدالت ندارد.
چهارم. همه کسانی که شرایط شفاعت را به دست آوردهاند، از آن بهرهمند خواهند شد؛ چه آنان که گنه کارند و چه آنان که بیگناه و پاکاند. گنه کاران با شفاعت، مورد فیض مغفرت الهی قرار خواهند گرفت و غیر آنان با شفاعت به درجات و مراتب بالاتر، ارتقأ خواهند یافت.
[1].ر.ک: میزان الحکمه، ج 1، ص 431، احادیث 2601 - 2612.
[2].همان، ح 2603.
[3].همان، ج 2، ح 2940.
moeinm37
13-03-2008, 19:03
فرق بین عدل و قسط چیست؟
برای شناخت معانی واژگان زبان عرب باید به فرهنگ لغت همان زبان مراجعه نمود اما چنانچه واژه مورد نظر در قرآن و روایات نیز کاربرد فراوانی پیدا کرده باشد، ضروری است تا موارد استعمالش در این منابع نیز بررسی شود تا ابعاد دقیق تر مسأله را بتوان دریافت. دو واژه «عدل» و «قسط» نیز با همین شیوه مورد مطالعه و تحقیق قرار گرفته و اینک نتیجه مطالعات صورت گرفته تقدیم می گردد:الف) عدل:1- تعریف عدل: حالتی است بین افراط و تفریط، به گونه ای که در این حد وسط زیادت یا نقصانی قرار نداشته و اعتدال کامل مراعات شده و به خاطر همین مفهوم است که از میانه روی، مساوات، ساز وارگی، و استقامت به «عدل» تعبیر گردیده (التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، حسن مصطفوی، 8 / 55).2- گونه شناسی عدل: در قرآن و روایات از واژه «عدل» به تعدد یاد شده و از موارد مختلف استعمال آن می توان انواع «عدل» را شناسایی کرد:- عدالت در اندیشه و حکم: چندان که از انحراف، ضعف یا شدت به دور باشد (نساء، آیه 58).- عدالت در روحیات و صفات نفسانی: چندان که اخلاق باطنی اش نه چنان کم مایه باشد و نه آنچنان پرمایه که موجب مشکل گردد (سوره 5، آیه 106).- عدالت در اعمال: فقط بر محور حق است. همانند آنچه در این آیات از آن یاد شده: (سوره 6، آیه 115 - سوره 6، آیه 152، سوره 4، آیه 3، سوره 42، آیه 15).3- ویژگی واژه عدل: گذشته از آن که عدل، حالت بین افراط و تفریط تعریف شده، دارای نکته و ویژگی خاصی می باشد. حضرت مولا امیرالمؤمنین علی(ع) از آن چنین تعبیر نموده: «العدل یضع الامور مواضعها؛ عدل، هر چیز را به جای خود قرار می دهد» (نهج البلاغه، حکمت های شماره 437).یعنی: نتیجه و هدف عدل و شاخصه اصلی آن این است که هر چیز در جای خود قرار گیرد و هر کس بدانچه شایسته است برسد. در این مفهوم، هر موجود به آنچه استحقاق و لیاقت داشته نائل گردیده واگر لیاقت یک موقعیت و حالت برتر را نداشت هرگز آن رتبه به او داده نمی شود؛ همچنان که ممکن است به موجودی (مثل ائمه اطهار(ع)) عنایاتی شود که به دیگران این مقدار تفضل نگردد و این توجه خاص، منوط به لیاقت و شأن و آمادگی برتر آن موجود می باشد.ره آورد چنین ویژگی آن است که: عدل بر سه نوع می باشد:1- عدل در آفرینش: خداوند هر استعدادی را که شایستگی ایجاد بود را خلق نموده و مثلا آدم را آدم آفرید چون لیاقت همین را داشت و سنگ را سنگ آفرید چون برابر با قابلیت اش می باشد.2- عدل در قانون گذاری: خداوند در تکالیف به طاقت انسان نظر نموده و دستوری فراتر از ظرفیت به او نداده.3- عدل در جزاء: خداوند بین اصلاحگر و مفسد مساوات برقرار نکرده و قانون «هر چه بکاری همان بدروی» را اجرا می کند.ب) قسط:1- تعریف قسط: این کلمه از آن جهت که در بردارنده مفهوم «اعتدال و حفظ از انحراف و افراط و تفریط» است با عدل هم معنی می باشد اما یکی از تفاوت هایش با عدل آن است که «قسط» جنبه تطبیق مفهوم عدالت و اجراء آن در مصادیق و مواردش را داراست و وقتی «عدل» بخواهد تحقق و بروز داشته باشد از آن به «قسط» تعبیر می گردد. شاهد این تفاوت، آیه 9 از سوره 49 قرآن است که 2 واژه عدل و قسط کنار هم آمده و طبیعتا باید این دو، متفاوت باشند.2- تفاوت های مفهومی و مصداقی عدل و قسط:اولا: قسط، اجراء و تحقق عدل است و پیامدش نیز تطبیق عدل بر موارد و جایگاه های خارجی اش می باشد.ثانیا: قسط، عدلی است که ظهور یافته و محسوس گشته و از همین روست که ترازو کردن اشیاء را قسط می گویند چون عدل و تعادل را به صورت آشکارا نمایش می دهد (معجم الفروق اللغویه، ابی هلال عسکری، ص 428).
moeinm37
13-03-2008, 19:12
آیا شفاعت، عدالت خدا را زیر سؤال نمیبرد و به زبان امروزی «پارتی بازی» نیست؟
بررسی همه جانبه و نگاه به تمام ابعاد مسأله شفاعت ما را به حقایقی رهنمون میکند که پاسخ سؤال را به خوبی تبیین میکند. بدین جهت توجه به نکات ذیل، ضروری و بایسته است.
یک. استحقاق شفاعتشفاعت یکی از مظاهر رحمت گسترده الهی است و به اراده خدا و رضایت او، شفیعان اجازه شفاعت دارند؛ یعنی، برخلاف پارتی بازی است که شخص مجرم واسطهای پیدا میکند و از طریق پول و قدرت، او را وادار میکند تا بر قاضی و حاکم تأثیر بگذارد. در شفاعت، همه چیز تنها و تنها برخاسته از اراده حکیمانه خداوند است و او به شفیع اجازه میدهد تا براساس اراده و خواست الهی، در مورد برخی بندگان - که استحقاق عفو الهی را دارند - شفاعت کنند.شفاعت اولیای الهی، بیحساب و گزاف نیست. تأمّل و درنگ در شرایط شفاعت و شفاعت شوندگان، آشکار میسازد که شفاعت در حقیقت، پاداش و جایزه الهی به کسانی است که در دنیا اهل ایمان و عمل صالح بودهاند؛ یعنی، برخلاف پارتی بازی - که امری ناروا و ناحق است و برپایه استحقاق افراد نیست - شفاعت بر مبنای استحقاق و قابلیت افراد استوار است. آنان این قابلیت را به واسطه عقدیه و عمل خویش در دنیا، تحصیل کردهاند.
دو. قانون شفاعتشفاعت قانونی حکیمانه و براساس رحمت و فضل الهی است و مقدم بر قانون کیفر و عذاب مجرمان است. به عنوان مثال در قوانین کشورها، طبق یک ماده قانونی، کسی که مرتکب جرم خاصی شود، باید پنج سال زندانی بکشد و طبق ماده قانونی دیگر هر مجرمی که واجد شرایط عفو باشد، قبل از تحمل دوره کامل حبس، مورد عفو قرار گرفته و آزاد میشود. عفو چنین مجرمی، نه تبعیض است و نه نقض قانون؛ بلکه براساس قانون دیگری است که مقدم و حاکم بر قانون اولیه کیفر مجرمان و برخاسته از قابلیت شخص مجرم است.
سه. عدم تبعیض در شفاعتخداوند با هیچ کس رابطه قوم و خویشی ندارد و بین بندگان در امکان بهرهمندی از قانون شفاعت، تبعیضی قائل نمیشود. هر انسانی قادر است با تحصیل شرایط، از شفاعت بهرهمند شود و خود را در معرض بخشش و عفو اخروی قرار دهد؛ یعنی، شفات، قانونی عام و فراگیر و با اعلام قبلی است؛ برخلاف پارتی بازی که به صورت گزینشی، فردی، غیرفراگیر و نامبتنی برپایه استحقاق است.
moeinm37
13-03-2008, 20:51
کسانی هستند که به مسجد می روند و در نماز جماعت شرکت می کنند و اهل معنویت می باشند، ولی گرفتاری هایی برای آن ها به وجود آمده و در زندگی مشکلات فراوانی دارند، در حالی که عده ای هستند که اهل مذهب و دین نیستند، ولی زندگی خوبی دارند، لطفاً علت این مسئله را بیان کنید.
قبل از شروع به پاسخ بهتر است طلیعة جواب را به یکی از آیه های قرآن زینت دهیم: " و لنبلونّکم بشیءٍ من الخوف و الجوع و نقصٍ من الأموال و الأنفس و الثّمرات و بشّر الصّابرین؛ شما را به ترس و گرسنگی و بینوایی و بیماریو نقصان در مال و جان و ثمرات می آزماییم و صابران را بشارت ده".[10]انسان برای همیشه بودن در دنیا آفریده نشده است. خطا و اشتباه بسیاری از افراد بشر از تصور جاودانه بودن ناشی می شود. گویا که از آب حیات نوشیده اند! پس برج و بارویی بنا می کنند که از مرگ در امان باشند. اما از حوادث عبرت انگیزی که برای همنوعان پیش می آید، درس نمی گیرند.آیة شریفه به موضوع امتحان اشاره می کند . نیک می دانیم امتحان در جایی معنا دارد که نتیجه ای برای آن متصوّر باشد. زندگی مادی انسان ها در دنیا چیزی جز امتحان نیست. بشر هنگامی که متولد می شود تا وقتی که از دنیا می رود، در فشار و سختی قرار می گیرد. بعد از تولّد دو سال طول می کشد که روی پای خود بایستد و زمین نخورد و سال ها طول می کشد تا بفهمد کیست و برای تهیة آب و نان محتاج تلاش است. علاوه بر آن تکلیف الهی (نماز، روزه، خمس، زکات، حج و ...) شامل حال او می شود. پس از تمام این ها به انتهای فرصتش می رسد، تا آن که در سرای ابدی نتیجة امتحانات را ببیند. قرآن می فرماید: " لق خلقنا الانسان فی کبد؛ ما آدمی را در رنج و سختی آفریدیم"[11] که فلسفة آن امتحان و ابتلا است. افراد بسیاری هستند که رابطه وارتباطی با خدای متعال نداشته، حتی بویی از مذهب نبرده اند، ولی دارای زندگی خوبی بوده و در رفاه کامل به سر می برند. در مقابل افراد با ایمان و معتقد به مبدأ و معاد وجود دارند، ولی برای تأمین ضروریات زندگی دچار مشکل میشوند! باید گفت با توجه به این عقیده و نگرش که دنیای مادی دنیای فانی و از بین رفتنی است ، نمی تواند مایه غرور و امیدواری باشد. چه بسا بودند افرادی که به ثروت های افسانه ای دست یافتند، ولی اکنون حتی نامی از آن ها برده نمی شود، ولی داستان های عبرت آموز آنان در کتاب های تاریخی موجود است. سلاطین، پادشاهان و فراعن از آن قبیل هستند. مثال روشن و مصداق اهل ثروت در قرآن بیان شده است که کسی جز قارون و گنج افسانه ای اش نیست که سرانجام زمین او را با ثروتش فرو برد. قرآن می فرماید: "آن گاه او و خـانـه اشرا به زمین فرو بردیم و کس و کاری نداشت که در برابر خداوند یاریش دهند و به فریادش هم نرسیدند".[12]ثانیاً: ملازمه ای بین مذهب و دین داری و فقر وجود ندارد که هر کس اگر خواست فردی متدین و اهل نماز و روزه و جماعت باشد، نباید از ثروت دنیا بهره ای داشته باشد. زندگی در حدّ نیاز و داشتن معاش به اندازة لازم برای هر شخصی ضروری است. هر انسانی باید از زندگی مادی برای خود و خانواده اش سهمی داشته باشد تا مبادا فاصله های طبقاتی موجب استضعاف و بدبختی برای گروهی شود. پس عوامل دیگری باعث می شود که عده ای نتوانند از سهم خود در جامعه بهرهمند شوند.در عین حال زندگی مادی از مکر و حیله و غرور انباشته است و عده ای برای رسیدن به مطامع خود حقوق دیگران را پایمال می کنند، گویی که به ارث پدری رسیده اند! در عوض دینداران و انسان های عدالت پیشه برای خارج نشدن از خطّ حق و حقیقت به حداقل زندگی قانع می شوند، ولی همه باید بدانند که نهایت آدمیان به مرگ ختم می شود و برای همة افرا د بشر فقط یک قبر تاریک و تنگ و یک جامة کفن سفید که ارزش بالایی ندارد، وجود دارد. باید بدان امور آگاه باشیم و عقیده داشته باشیم که دنیا محل ابتلا و امتحان است و پاداش سختی های دنیا راحتی های آن دنیا است، پس نمی توان به دنیا دل بست.قرآن می فرماید: " کسانی که زندگی دنیا و تجمل آن را بخواهند، حاصل اعمالشان را در همین دنیا به تمامی به آنان می دهیم و در آن کم و کاستی نخواهند دید ". [13] به تعبیر قرآن و زندگی دنیا جز فریب نیست.[14]امام هادی (ع) فرمود: " دنیا بازاری است که گروهی سود می برند و گروهی زیان می بینند".[15]مولای متقیان امام علی(ع) فرمود: " به راستی که زندگی دنیا کوتاه و خیرش اندک و روی آوردنش نیرنگ و پشت کردنش دردناک و لذّت هایش نابود شونده و رنج و اندوه هایش باقی است".[16]نکتة پایانی : در عین حال با توجه به آیات و روایت مبنی بر مذمّت دنیا، هیچ کس نمی گوید کسب حلال بد است و ثروتی که از راه مشروع به دست می آید، خوب نیست ولی تلاش برای به دست آوردن رفاه کار بدی است . آن چه بد است علاقه مندی و تعلق به دنیا است. تعلقی که انسان ها را از ایمان و اعتقاد به مبدأ و معاد باز دارد. چنین تعلقی نامش دنیا و مورد مذمت است.
[10] بقره (2) آیة 155.[11] بلد (90) آیة 4.[12] قصص (28) آیة 80.[13] هود (11) آیة 14.[14] آل عمران (2) آیة 185.[15] صادق احسان بخش، آثار الصادقین، ج ، ص 106، حدیث 11.[16] همان، ص 110، حدیث 36.
moeinm37
13-03-2008, 20:51
آیا هر مشکلی که در زندگی در کارها به وجود میآید، امتحان الهی است؟
در آیات و روایات زیاد این مضمون به چشم میخورد که خداوند فلان پیامبر یا فلان بنده صالح را در معرض بلاها و شدائد قرار داد یا این مضمون که خداوند شدائد و بلاها را مخصوصا متوجه کسانی میکند که مورد لطف و رحمت خاصه او هستند. یا این مضمون که شدائد و سختیها تحفههای الهی است، مثلا در حدیث آمده است: خداوند یاد میکند و مورد نوازش قرار میدهدبنده مؤمن را به وسیله فرستادن یک سختی و مشکل، آن طور که مردی که در مسافرت است با فرستادن هدیه خاندان خود را یادی میکند و مورد محبت قرار میدهد. در حدیث آمده است: "إن اللَّه إذا أحبّ عبداً غته بالبلاء، غتاً؛ خداوند وقتی که بندهای را دوست بدارد، او را در شدائد غرق میکند".یک نوع تعبیر دیگری در زبان قرآن و سنت هست و آن تعبیر امتحان است. خداوند بندگان را به وسیله شدائد و بلایا امتحان میکند. حال سؤال این است که: چرا خداوند بندگان خویش را امتحان میکند و اصولا فلسفه بلایا و شدائد چیست؟ پاسخ این است که: اصولا عالم ماده، عالم تضاد و برخورد و تصادم است. خواه ناخواه انسان بیمار میشود، زلزله میشود، تصادف میکند، درگیری و نزاع به وجود میآید. وجود این گونه امور از لوازم عالم ماده است. خدا برای این که بشر در این گونه امور دچار انحراف عقیده نشود، آنان را به صبر و بردباری تشویق کرده و برای آن اجر و ثواب قرار داده تا انسان بتواند در مشکلات و رنجها دین و اعتقاد خود را حفظ کند. ثانیا: انسان در شدائد و حوادث و بلایا آبدیده و آزموده میشود و گوهر واقعی انسان نمود پیدا میکند. سختیها و ابتلائات اثر تکمیل و تبدیل و عوض کردن دارد. فلزی را به فلز پر ارزشتر تبدیل میکند؛ از موجودی ضعیف و پست. موجودی قوی و عالی میسازد و از خام بودن به پختگی میکشاند. علی (ع) در نمهای که به والی مصر (عثمان بن حنیف) نوشت، پس از آن که او را نصیحت میکند، وضع زندگی ساده و دور از تجمل و تنعم خود را ذکر میکند که چگونه به نان جو قناعت کرده است:"درختهای صحرایی و جنگلی که نوازش باغبان را ندیده، محکمتر است، اما درختهای سرسبز و شاداب که مرتب تحت مراقبت باغبان میباشند، نازکتر و کم طاقتتر از کار در میآید".بنابر این میتوان گفت: در هر حادثهای، چه تلخ و چه شیرین، چه سخت و چه آسان، انسان مورد آزمایش و امتحان قرار میگیرد که آیا شکر گزار است یا نافرمان و سرکش. اگر کسی در رفاه قرار میگیرد، باید بداند در آزمایش و امتحان الهی است. آیا طغیان میکند یا متواضع است؟ اگر کسی در سختیها قرار گرفت، مورد امتحان الهی است. آیا صبور است یا به زمین و زمان بد میگوید؟! البته منشأ بعضی مشکلات، انسانها هستند، مثلا کسی که بدون دقت و مشورت دست به تجارتی میزند و بعد ورشکست میشود، نمیتواند بگوید: خدایا! چرا مرا این طور کردی! یا کسی که باید به موقع به پزشک مراعه کند، ولی کوتاهی میکند، بعد دچار عارضه سختی میشود، نمتواند تقصیرها را به گردن خدا بیاندازد. انسان باید به وظایف عقلی و شرعی خود عمل کند و در کارها با دقت و مشورت عمل نماید و در بقیه امور توکل بر خدا نماید و در مشکلاتی که طبیعتا و قهرا به وجود میآید، با صب و وقار شاکر خدا و تسلیم امو او باشد. ژان ژاک روسو میگوید: "اگر مردم تا آخر عمر در کشوری که متولد شده بودند میماندند، اگر تمام سال یک فصل بیشتر نداشت، اگر افراد نمیتوانستند هیچ وقت سرنوشت خود را تغییر دهند، این گونه تربیتها از بعضی جهتها خوب بود. اما اگر تغییر سریع اوضاع بشر را درنظر بگیریم، باید اقرار کنیم که هیچ روش بی معناتر و غلطتر از این نیست که کودک را با این فرض پرورش دهیم که هرگز نباید از اتاق خارج شود و همیش باید نوکر و .... دور او را بگیرد. اگر جسم زیاد در آسایش باشد، روح فاسد میشود، کسی که درد و رنج را نشناسد، نه لذت شفقت را میشناسد و نه حلاوت ترحم را. چنین کسی قلبش از هیچ چیزی متأثر نخواهد شد و مانند دیوی خواهد بود در میان آدمیان".(1) علی(ع) درباره کعبه میفرماید: "خداوند خانهای را که باید مردم گرداگرد آن طواف کنند، در یکی از ناهموارترین و نامعمورترین نقطههای زمین قرار داد و اگر میخواست میتوانست در یکی از نقاط پر درخت و میوه قرار میداد، اما آن وقت دیگر امتحان و آزمایش و تحمل مشقت در کار نبود، مردم برای خوشگذرانی و گردشگری میآمدند، لیکن خدا همواره بندگان خود را با انواع شدائد مواجه میکند و اقسام کوششها و مجاهدتها را جلوی پای آنان میگذارد. تکلیفهای گوناگون بر خلاف طبع آسایش طلب بر آنان مقرر میدارد تا غرور و تکبر از دلشان بیرون رود؛ نفوسشان به عبودیت خدا عادت کند و این وسیلهای است برای این که درهای فضل و رحمت و عنایت الهی به روی آنان گشوده شود".(2) پی نوشتها:1 - شهید مطهری، بیست گفتار، ص 183. 2 - همان، ص 184.
moeinm37
13-03-2008, 20:51
چرا انسان های خوب زود از دنیا می روند و انسان های خلاف کار و بد بیشتر عمر می کنند؟
این گونه نیست که آدم های خلاف کار از انسان های خوب بیشتر عمر کنند، بلکه معمولاً در شرایط عادی انسان های مؤمن نسبت به انسان آلوده به گناه از عمر طولانی تر برخودار می شوند. زیرا ایمان به خدا آرامش روحی بیشتری به انسان می دهد، و انسان مؤمن در کوران های حوادث کمتر آسیب روحی و روانی می بینند و به همان نسبت هم از سلامت جسم برخوردار می شوند. عمر حضرت نوح را تا 2500 سال نقل کرده اند.4[8] ابودنیای معمر که خود را خادم علی(ع) معرفی می کرد عمر طولانی کرد. در زمان خودمان هم می بینیم معمولاً علمای ربانی بیشتر عمر می کنند. مثلاً آیت الله اراکی و آیت الله بهاءالدینی حدود صد سال از خداوند عمر پر برکت گرفتند.پیری و مرگ طبیعی برای همة افراد بشر طبق قانون خلقت اجتناب ناپذیر است. قرآن می فرماید: "خدا همان کسی است که شما را آفرید در حالی که ضعیف بودید، سپس بعد از ناتانی قوت بخشید، و باز بعد از قوت ضعف و پیری قرار داد".5[9]خداوند برای سلامت جسم و روح قوانین و مقرراتی وضع کرده است هر کس از این قوانین پیروی نماید عمر طبیعی می نماید و هر کس به هر مقدار از این قوانین سرپیچی نماید به همان اندازه به پیری و مرگ زودرش گرفتار می آید. افراد با ایمان در پرتو بندگی خدا از سلامت روح و روان برخوردارند. ولی افراد بی ایمان که نقطة اتکاء ...... ندارند آشفته فکر و نگرانند و این موجب شکسته شدن آنان می گردد. موسی بن جعفر(ع) فرمود: "غصه و اندوه بسیار پیری ببار می آورد".[10]غضب و حسد هر دو شکنندة جسم و روح آدمی است و مؤمن واقعی از حسد وغضب نابجا پرهیز می کند. علی(ع) فرمود: "قلب های خود را از کینه های نها پاک کنید چه آن که یک بیماری مهلکی است همانند وبا است".[11]پس عواملی که موجبات زندگی طبیعی و عمر طولانی می شوند در افراد متقی بیشتر است. بلی ممکن است بر اساس احساس وظیفه در شرایط خاصی جان خود را فدای راه حق نموده و در سنین پایین به شهادت نایل آیند.[8]عماد زاده، قصص الأنبیا، ص 200.[9]روم (30) آیة 54.[10]تحف العقول، ص 403.[11]غررالحکم، مادة قلب
moeinm37
13-03-2008, 20:51
دلائل امتحان الهی چیست؟ آیا همه مورد امتحان قرار می گیرند و همه به یک میزان مورد سنجش قرار می گیرند؟
از مهم ترین پرسش ها در زمینه آزمایش و امتحان الهی فلسفه آن است. آزمایش خداوند برای کشف مجهول نیست و او نمی آزماید تا پی به مجهولی ببرد، زیرا علام الغیوب می باشد و از همه چیز آگاه است، آن چنان که در قرآن کریم به این معنا اشاره شده است.(1) از مطالعه آیات و سخن معصومان می توان به دست آورد که دلائل امتحان الهی یکی از امور ذیل است: 1ـ فعلیت بخشیدن و آشکار نمودن استعدادها و قابلیت ها آدمی در کوران آزمایش الهی همانند سنگ معدنی می ماند که در کوره های آتشین نهاده می شود تا ناخالصی های آن جدا گردد و دُرّ گرانبهای او آشکار شود. 2ـ تعیین غایت و هدفامتحان همان گونه که برای شکوفایی استعداد انسان در امور دنیایی سودمند است، برای تعیین هدف هم نقش مؤثری دارد، هدف یا جهنم است (که هدف کافران است)، یا بهشت است (که هدف اصلی مؤمنان است) و این هدف با امتحان و آزمایش میسّر می شود.(2) 3ـ تبیین مقیاس پاداش ها و کیفرهاشکی نیست که تنها داشتن صفات درونی، مقیاس پاداش و کیفر نیست، بلکه تا صفات نیک و بد آدمی ظاهر نشود، هرگز نمی توان فردی را به صفات درونی او کیفر و پاداش داد و این صفات به وسیلة رفتارها و کردار آدمی آشکار می گردد و ظهور آن بدون این که انسان در بوته آزمایش و امتحان قرار نگیرد، امکان پذیر نیست.4ـ تمایز میان پاک و ناپاک و مدعیان حقیقی از مدعیان دروغیانگیزه دیگری که در آیات بر آن اشاره شده، جداسازی خوب از بد و بد از خوب است، زیرا در جامعه ای که همه گروه ها خود را مدعی اصلاح و نیکوکاری می دانند و به ظاهر از آن دفاع می کنند، بهترین ابزار برای شناساندن چهره واقعی افراد، آزمایش است.(3) 5ـ آثار تربیتی امتحان الهیامتحان و ارزشیابی افزون بر آن چه ذکر شد، می تواند یک مدرسه تربیتی و سازندگی باشد؛ یعنی در وافع آزمایش های الهی، حلقه ای از زنجیره آموزش و تربیت است که می تواند پایه های موفقیت و پیشرفت انسان را فراهم کند.آزمایش همگاندر مورد قسمت دوم سؤال که آیا همه مورد امتحان قرار می گیرند، پاسخ مثبت است اما سؤال از این که همه به یک میزان مورد سنجش قرار می گیرند، ظاهراً پاسخ منفی است، بلکه هر فردی امتحان و آزمایشی که متناسب با او باشد دارد؛ بعضی با فقر و گروهی با ثروت امتحان و آزمایش می شوند.در برخی از روایات آمده است: هر که دینش درست و کردارش نیکو باشد، بلایش سخت است، زیرا خدا دنیا را محل پاداش مؤمن و کیفر کافر قرار نداده است و هر که دینش سست و کردارش ضعیف باشد، بلایش اندک است.(4)پی نوشت ها:1. آل عمران (3) آیة 154.2. عبدالله جوادی آملی، دروس تفسیر، ذیل آیة 144 سورة آل عمران.3. جعفر سبحانی، منشور جاوید، ج 1، ص 250؛ محمد تقی مصباح، جامعه و تاریخ، ص 430.4. کافی، کتاب الایمان و الکفر، باب شدت ابتلاء المؤمن، ج 2، ص 259، ح 29.
moeinm37
13-03-2008, 20:52
آیا میتوان فهمید بلا و گرفتاریها برا اثر گناهان است یا به جهت آزمایش و امتحان الهی؟
بلاها و گرفتاریها علل و عوامل گوناگونی دارد و برای فهم علت این گونه بلایا نمیتوان ضابطه خاصی ارائه نمود، زیرا:اولاً: علم بشری محدود است و نمیتواند به تمامی جهات حوادث آگاهی کامل یابد؛ فقط در صورتی که از سوی خداوند یاائمه اطهار (ع)، بیانی صادر شود، آگاهی مییابد. البته در روایات مواردی به عنوان علت گرفتاریها و عذابها ذکر شده است که به چند مورد اشاره میکنیم.أ) هنگامی که زنا شیوع پیدا کند، مرگ ناگهانی(1) و زلزله(2) ظاهر میشود.ب) هنگامی که زکات پرداخت نشود، فقر گستردش مییابد.(3)ثانیاً: هر چند در این گونه روایات، به علت بلاها اشاره شده، ولی آدمی همیشه نمیفهمد دقیقاً به چه علت بلا نازل شده است. البته گاهی انسان احتمالی را بیشتر از سایر احتمالات واقعی مییابد که شاید درست باشد، مثلاً شخصی حق یتیمی را ضایع میکند و مال و ثروت او را غصب کرده و وی را مورد ضرب و شتم قرار میدهد. بعد از مدت بلایی عظیم به سرش میآید، در این جا احتمال بسیار وجود دارد که آن بلا، نتیجه ظلم و ستم نسبت به یتیم است.ثالثاً: در هر بلا احتمالات گوناگونی وجود دارد که برخی مواقع همه یا چند مورد آنها با هم میتواند دلیل وقوع بلا باشد. در مثال بالا، عذاب دیدن به خاطر آزار یتیم است اما برای اطرافیان عامل آگاهی و بیداری از خواب غفلت و درس عبرت است، یا ایمان مؤمنان را افزایش میدهد، تا به وعدههای الهی اطمینان بیشتری یابند. در مورد این حادثه، همه این احتمالات قابل جمع است. هر انسانی بر احوال خویشتن از بقیه بیشتر آگاه است و در برخی موارد میتواند به علت مصائب پی ببرد. گذشته از این که برخی از بلاها و مصائب، آثار وضعی گناهان میباشد. البته چنین نیست که اگر جامعهای از گناه پاک بود، آن جامعه خالی از بلا و گرفتاری باشد، چون ممکن است خداوند خوبان را به وسیله بلا و گرفتاری امتحان کند. امتحان و آزمایش موجب ترقی و تکامل آنها میشود.پینوشتها: 1 - مستدرک الوسائل، ج17، ص 357، باب 10.2 - وسائل الشیعه، ج16، ص 275، باب 41.3 - همان.
moeinm37
13-03-2008, 20:52
علت بلاها و مصائب چیست؟
سنّت امتحان و آزمایش بندگان، یکی از سنّتهای رائج و متداول الهی است که همه انسانها به نوعی در معرض آن قرار میگیرند. خداوند به صرف پذیرش دین توسّط مردم آنها را رها نمیکند، بلکه به انواع بلایا مبتلا مینماید: "آیا مردم گمان کردند همین که بگویند "ایمان آوردیم" به حال خود رها میشوند و آزمایش نخواهد شد؟! اما کسانی را که پیش از آنان بودند آزمودیم (و اینها را نیز امتحان میکنیم). باید علم خدا درباره کسانی که راست میگویند و کسانی که دروغ میگویند تحقق یابد".(1)این آیه صریحاً دلالت میکند که امتحان و آزمودن سنّت الهی است و این سنّت عمومی است و در مورد تمام انسانها به وقوع پیوسته است.شکل آزمایش به فراخور زمان مختلف بوده است. گروهی به وسیله مال و ثروت، برخی توسّط دشمنان بی رحم، یا انواع بلایا آزموده میشوند. برای امتحانها فلسفههای گوناگونی ذکر شده است که به برخی اشاره میکنیم.فلسفه امتحانهای الهی:آزمایش دارای فوائد و حکمتهای فراوانی است، اما کشف حقیقت و پی بردن به امور پنهانی از طریق آزمایش در مورد خدا بی معنا است، زیرا بر همه چیز آگاه است، بدون نیاز به امتحان. حال به برخی فوائد بلایا اشاره میکنیم:1- بلا و امتحان موجب بیداری است. کسی که در معرض آزمون قرار می گیرد، بر غفلتها، آلودگیها، انحرافها و سرابها آگاهی می یابد.(2)رنج گنج آمد که رحمتها در اوستمغز تازه شد چون بخراشید پوست(3)2- آزمون الهی آدمی را به یاد خداوند می اندازد.(4)وقت محنت گشتهای اللَّه گوچون که محنت رفت، گویی راه کواین از آن آمد که حق را بی گمانهر که بشناسد بُوَد دایم بر آن(5)3- رفع تکبر و غرور از انسان: انسانی که در معرض سختیها و بلاها قرار می گیرد، به ضعف خود آگاه شده و دجار تکبّر و غرور نمی شود. امیرالمؤمنین (ع) فرمود: "خداوند انسانها را با مجاهدتهای پرمشقّت می آزماید و بر سر راهشان ناملایمات قرار می دهد تا تکبّر و خودبینی از دل آنان بیرون رود و فروتنی و تواضع بر جانشان حاکم شود، آن گاه درهای فضل خویش را روی بندگانش می گشاید و به سادگی ابزار عفو و بخشش را در اختیارشان می گذارد".(6)4- امتحان برای انسانها روشن می سازد که چه کسانی مخلص هستند. آدمی چه مقدار نیت خالص دارد.(7) تا زمانی که هیچ ابتلا و آزمایشی نیست، همه ادعای دینداری می نمایند، چرا که تظاهر امری آسان است. هر کس که تظاهر به عقیدهای را برای رسیدن به منافع خویش، مناسب یابد، به آن اقدام می نماید اما هر زمان که آزمایشی به میان آید و سختیها و مشکلات بر افراد فرود آید، فقط دینداران واقعی و مؤمنان خالص طاقت آورده و خلوصشان آشکار می گردد.ای خوش آن روز که محک تجربه آید به میانتا سیه روی شود هر که در او غش باشد5- شکوفایی استعدادهای انسانی: انسانها به گونهای آفریده شدهاند که در نتیجه سعی و تلاش، استعدادهای درونی آنها شکوفا شده و به مراحل بالای کمالات انسانی دست یابند. سختیها و بلاها و به طور کلّی امتحانهای الهی، بر سعی و تلاش و مجاهده انسانها در زندگی افزوده و موجب شکوفایی استعدادهای درونی آنها می شود. بسان گوهر نابی چون طلا که وقتی با ناخالصی مخلوط گردد، تنها راه جدا سازی آن، قرار گرفتن در معرض آتش است که هر گونه ناخالصی جدا شود.(8) اولیای خدا اگر چه ناخالصی در وجودشان نیست اما سختیها مقامات معنوی آنها را افزایش میدهد. اینان به اختیار خویش، هر گونه بلا و سختی را به جان میخرند. خداوند دوست دارد که اولیای خویش را به انواع بلایا مبتلا نماید تا گوهر وجودشان آبدیدهتر شود و به واسطه صبر و تسلیم در مقابل رضای خداوند و... بر کمالات معنوی آنها افزوده شود تا به بالاترین مقام و مرتبه قرب الهی نائل شوند.در برخی روایات وارد شده است که بیشترین بلا بر اولیای الهی وارد شده است. هر که در این بزم مقرّبتر استجام بلا بیشترش میدهند6- کفاره گناهان: گاهی مواقع خداوند بندگان مؤمن خویش را به بلایا و سختیهای مبتلا مینماید تا کفاره گناهان گذشته آنان باشد. در حدیثی وارد شده است که در وقت مرگ، جان دادن برخی مؤمنان، سخت است، زیرا هدف این است که مؤمن، پاک در درگاه خداوند حاضر شود. پی نوشتها: 1. عنکبوت (28) آیه 2 و 3.2. میزان الحکمه، ج 1، ص 49.3. مثنوی معنوی، 32612.4. اعراف (7) آیه 130؛ توبه (9) آیه 126.5. مثنوی، 11403.6. نهج البلاغه، خ 192، با استفاده از تفسیر موضوعی، آیت اللَّه جوادی، ج 15، ص 133.7. آل عمران (3) آیه 154.8. برگرفته از برنامه نرمافزاری پرسمان.
moeinm37
13-03-2008, 20:52
فلسفهی بلاها از نظر اسلام چیست؟آیا میان بلا و گناه رابطه وجود دارد؟
از نظر اسلام بلاها و سختی ها دارای علتها و حکمتهای مختلفی میباشند. چنانچه هیچ حادثهی کوچک یا بزرگی در عالم اتفاق نمیافتد مگر اینکه از روی حکمت و حساب دقیق خداوند میباشد که زلزله هم از این قاعده مستثنی نیست. نظر شما را به برخی از علتها و حکمتهای وقوع بلاها جلب میکنیم:
حکمت اول: آزمایشخداوند متعال در آیات متعددی از قرآن علت وقوع برخی بلاها را آزمایش معرفی میکند و میفرماید: «وَنَبْلُوکُم بِالشَّرِّ وَالْخَیْرِ فِتْنَةً»؛1 «... و شما را با بدیها و خوبیها آزمایش میکنیم...».اما اینکه چرا خداوند آزمایش میکند قطعاً برای فهمیدن خدا نیست بلکه چنانچه در روایات آمده به خاطر معلوم شدن برای بندگان خدا و برای فراهم آمدن زمینهی «انتخاب»، «رشد» و «سقوط» بندگان است تا افراد در پس این بلاها با نوع واکنشهای عقیدتی و عملی که انجام میدهند گامی به سوی سعادت یا شقاوت بردارند. چرا که آنان میتوانند با صبر نمودن و اظهار رضایت به فعل خدا وحکمیانه دانستن آن، گامی به سوی حضرت حق و ایمان بیشتر به او بردارند؛ و از طرفی میتوانند با نارضایتی و بیصبری و اعتراض به خدا و ظالمانه و بیحکمت دانستن آن به سوی شقاوت قدم بردارند. آری گاهی خداوند بلاها را میفرستد تا اهل بلا را آزمایش کند که پس از آن طبق وظیفهی شرعی یا عقلی خود عمل میکنند یا نه.و از طرفی آنان که مبتلا نشدهاند را نیز امتحان میکند که آیا آنها به وظیفهی خود عمل میکنند یا نه. چنانچه در سورهی ملک میفرماید: «آن کسی که مرگ و حیات را آفرید تا شما را بیازماید که کدام یک از شما بهتر عمل میکنید و او شکست ناپذیر و بخشنده است.»2
حکمت دوم بلاها: عذاب و جزای اعمال بد افرادآری برخی از بلاهایی که برای جامعه یا فرد اتفاق میافتد در واقع عذاب الهی میباشد. چنانچه قرآن کریم داستان عذاب شدن اقوام گذشته مثل عاد و ثمود و لوط و ... را ذکر کرده است. اما در این باره لازم است نکاتی را ذکر کنیم:1. قرآن کریم زمینهساز این عذاب را خود انسان معرفی میکند و میفرماید: «هر مصیبتی به شما رسد به خاطر اعمالی است که انجام دادهاید، بسیاری را نیز عفو میکند.»3در حالی که خداوند متعال بسیاری از گناهان را عفو میکند باز شخص یا جامعه مستحق عذاب الهی میشود. چنانچه در روایات پیامبر اکرم(ص) حکایت شده: «هر گاه امت من رباخوار شدند زلزله زیاد اتفاق میافتد.»(4) یا از امام صادق(ع) نقل شده است: «هر گاه زنا علنی شود زلزلهها هم ظاهر میگردد.»52. این لطف خداست که ما را به عذاب دنیوی که هم از نظر زمان و هم کیفیت اندک است عذاب کند و ما را از عذاب آخرت که آسمان و زمین طاقتش را ندارند نجات دهد.3. این عذابها در واقع هشدارهای خداوند است برای دست برداشتن از نافرمانی خدا و برگشت به رحمت واسعهی او. چنانچه میفرماید: «به آنان از عذاب نزدیک (عذاب این دنیا) پیش از عذاب بزرگ (آخرت) میچشانیم شاید بازگردند.»6پس عذابها زمینههایی هستند برای سعادتمند شدن انسانها که از امام صادق(ع) در این باره حکایت شده: هر گاه خداوند برای بندهای که گناهی انجام داده اراده خیر کند، بعد از گناه او را به مشکل و بلایی مبتلا میکند تا یاد استغفار بیفتد، و هر گاه خداوند برای بندهای ارادهی شر کند وقتی او گناه میکند خداوند به او نعمتی میدهد تا استغفار را فراموش کند و به گناه خود ادامه دهد.7حکمت سوم بلاها: ترفیع درجه و اجر و ثوابانسانی که در دنیا آمده تا درجات قرب را بپیماید و اجر و ثواب تحصیل کند و آمادهی سفر آخرت شود خداوند او را به بلا و مشکلاتی مبتلا میکند تا او صبر نماید و خداوند به او درجات و پاداشهای زیاد بدهد. «وَلَنَبْلُوَنَّکُمْ بِشَیْءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَالْجُوعِ وَنَقْصٍ مِنَ الْأَمْوَالِ وَالْأَنْفُسِ وَالَّثمَرَاتِ وَبَشِّرِ الصَّابِرِینَ»8«و قطعاً [همه] شما را به چیزی از ترس و گرسنگی و کاهشی در ثروتها و جانها و محصولات، آزمایش میکنیم؛ و به شکیبایان مژده ده.»و از حضرت علی(ع) نقل شده: «هر کس از شیعیان ما که به بلایی مبتلا شود و صبر کند، برای او اجر هزار شهید است.»9و از امام باقر(ع) حکایت شده: «اگر مؤمن میدانست که خداوند در مقابل این بلاها چه اجری به او میدهد، هر آینه آرزو میکرد گوشتهای بدنش را قیچی میکردند تا او به اجر آن برسد.»10بدیهی است که هر چه بلا سختتر و تحملش مشکلتر باشد، اجر آن هم بیشتر خواهد بود و تحمل کردن مشکلات زندگی محدود دنیا و رسیدن به اجر ابدی آن، بسی ارزشمند است، و بعضی از درجات اخروی را فقط به کسانی میدهند که بلاهای خاصی را تحمل کرده باشند. چنانچه از امام صادق(ع) حکایت شده: «در بهشت درجهای هست که فقط با صبرکردن بر مریضیهای جسمی میتوان به آن درجه رسید.»11
حکمت چهارم بلاها: ظهور صفات خداوند، و نعمتهای الهیآری اگر چه بلاهایی مثل سیل و زلزله و حتی مشکلات و بلاهای شخصی و ... ظاهری تلخ و ناگوار دارند اما چنانچه امام حسن عسگری(ع) میفرماید: «ما من بلیة الا و لله فیه نعمة نحیط بها» هیچ بلایی نیست مگر اینکه خداوند در آن نعمتی قرارداده که آنرا احاطه کرده است.12و از بالاترین نعمتهای خداوند بر بشر معرفت به خداوند و صفات اسماء حسنای اوست. لذا قرآن کریم میفرماید: «و چه بسیار نشانهای (از خدا) در آسمانها و زمین که آنها از کنارش میگذرند و از آن رویگردانند.»13که در روایتی ذیل همین آیه آمده که مقصود از آیات ارضی، زلزله و ... میباشد.»14پس این حوادث در واقع زمینههایی هستند برای مشاهدهی عینی قدرت خداوند و ایمان آوردن به او و چقدر ارزشمند و معامله سودمندی میباشد بلایی که، ما را به ایمان و معرفت بالاتری برساند. و تجربه هم نشان داده که بعد از زلزلهها، افراد اعتقاد قلبی بیشتر به قدرت خدا پیدا میکنند.
حکمت پنجم: تطهیر از گناهخداوند متعال بعضی از بندگان مومن خود که در دنیا گناهان و خطاهایی انجام دادهاند بواسطه لطفی که به آنها دارد در همین دنیا با مبتلا شدن به مشکلات و گرفتاریها پاک مینماید تا مرگ آنها، اول راحتی آنها باشد. چنانچه از امام باقر(ع) حکایت شده:«هر گاه خدا بخواهد بندهای را اکرام کند در حالی که او گناهانی دارد او را مریض میکند تا پاک شود؛ اگر به واسطهی شدت گناه پاک نشد او را حاجتمند میکند، اگر باز هم پاک نشد هنگام جان دادن بر او سخت میگیرد تا پاک شود. و هر گاه خداوند اراده کرده باشد که بندهای را خوار کند در حالی که او کار خیری انجام داده است، صحت جسمانی به او میدهد، اگر جبران نشد رزق وسیع میدهد، باز اگر جبران نشد، راحت جان دادن را به او عطا می کند.»15
حکمت ششم: رغبت به آخرتخداوند متعال زندگی دنیا را به انواع مشکلات و سختیها آمیخته است تا اهل ایمان به آن راضی نشوند و همیشه خواهان حیات بیمشکل آخرت باشند. و اگر چنین بود که در دنیا هیچ بلا و مشکلی نبود، کمتر کسی نسبت به زندگی آخرت میل داشت. همانطور که در روایت قدسی آمده:«خداوند به دنیا خطاب میکند که ای دنیا بر دوستان من به انواع مشکلات سختبگیر تا اینکه آنها ملاقات من را دوست داشته باشند، و به دشمنان من آسان بگیر تا نسبت به ملاقات من بیرغبت باشند!»16
حکمت هفتم: اصلاح رذایل اخلاقیدر بین علتهای بلاها به اهداف تربیتی نیز بر میخوریم: در این راستا از حضرت علی(ع) نقل شده: «گاهی بندگانی را که صفت مهلک «کبر» و خود بزرگ بینی دارند به بلاها و بیماریهایی مبتلا میکند تا به ضعف و ذلت خود پی ببرند و این درد مهلک از وجودشان دور شود و به دنبال آن درهای رحمت و مغرفت به رویشان باز شود.»17و از طرفی بلاها به آدمی روحیهی قوی و صلابت میدهد و قدرت روحی و کمالات انسان را بالا میبرد؛ به خلاف انسانهای بیدرد که به شدت ضعیف و کم ظرفیت هستند.
نتیجهگیری:با بررسی مجموع آیات و روایات مطرح شده به این نتیجه میرسیم که هر بلایی مثل زلزله و مشکلات دیگر ممکن است حکمتهای متعددی از حکمتهای مذکور را داشته باشد. یعنی ممکن است بلایی هم جنبهی امتحان هم عذاب یا موارد دیگر را داشته باشد. از طرفی ممکن است بلاها برای هر شخصی یا گروهی، حکمت متناسب با آنها را داشته باشد مثلاً برای گنهکاران عذاب یا هشدار باشد و برای اهل ایمان امتحان یا ترفیع درجه یا تطهیر یا ... باشد پس نمیتوان گفت همهی زلزلهزدگان فلان شهر اهل عذاب بودهاند یا همهی افرادی که بیمار هستند یا دچار گرفتاری هستند این عذاب الهی است.
در پایان توجه شما را به نکاتی چند جلب مینمایم:1. بلا معنا و مفهومی بس وسیع دارد و نیز مصادیق بزرگ و شدید و کوچک و ضعیف دارد، در مجموع هیچ مشکلی هر چند کوچک هم که باشد از دایرهی بلا و حکمت خارج نیست. از امام صادق(ع) حکایت شده:«خراشی که به بدن وارد میشود، یا سیلی خوردن یا به زمین افتادن و گرفتاری یا پاره شدن بند کفش همه و همه از مصادیق بلا هستند.»182. حکمتهایی که برای بلاها گفته شده است کلی میباشد. یعنی کسی نمیتواند بگوید: فلان بلا یا حادثه کدام یک از علتها را داشته مگر اولیاء الهی؛ شاید علت مخفی بودن راز و علت بلاها این باشد که انسانها نه به خود مغرور شوند و بگویند: ما از خوبان هستیم و خدا با این بلاها میخواهد درجه و مقام به ما بدهد ... و نه ناامید شوند و بگویند: ما دیگر از رحمت خدا دور شدهایم، خدا ما را میخواهد عذاب کند که این نوع بلاها را برای ما فرستاده است. ولی با این حال اگر حیران ماند و نتوانست تشخیص دهد که علت این گرفتاریها و یا نعمتها چیست دستور داریم که در حالت «خوف» و «رجا» باشیم تا مسیر کمال را بهتر طی کنیم.ـ از طرفی «ترس» از ناپسند بودن عمل (و یا در مورد افرادی در حد کمال نبودن عمل.) و اینکه بلاها نتیجه گناهان ما باشد پس لازم است که توبه کنیم.ـ و از طرفی امید و رجاء به لطف و رحمت خداوند رحمن و رحیم، که شاید این بلاها برای امتحان و ترفیع درجه ما باشد. چنانچه قرآن کریم میفرماید:«پروردگار خود را (آشکارا) از روی تضرع، در پنهانی، بخوانید؛ (و از تجاوز دست بردارید که) او متجاوزان را دوست ندارد. و در زمین بعد از اصلاح آن فساد نکنید و او را با بیم و امید بخوانید (بیم از مسئولیتها و امید به رحمتش. و نیکی کنید) زیرا رحمت خدا به نیکوکاران نزدیک است.»19و امام صادق(ع) «بیم» و «امید» را به منزله دو بال برای حرکت بنده به سوی رضوان خداوند میداند و میفرماید:«خوف و ترس به هیجان آورندهی قلب، و امید و رجاء یار و یاور نفس و روح است؛ و کسی که خدا را بشناسد از [عقاب] او میترسد، و به سوی [فضل و لطف و رحمت] او امیدوار خواهد بود، و این دو [بیم و امید] دو بال ایمان هستند که بنده با آنها پرواز میکند تا برسد به درجه رضوان خداوند متعال. و [خوف و رجاء] دو چشم بینای عقل بنده هستند که توسط آن از وعده و وعیدهای خدای متعال با خبر میشود... و اگر فردی با «خوف» و «رجاء» [همراه هم] خدا را عبادت کند نه تنها گمراه نمیشود بلکه به آرزوهای [مادی و معنوی ]خود نیز میرسد.»20در پایان باید عرض کنیم: «امید و رجاء» عامل بازدارنده از تبدیل شدن «خوف» به «یأس و ناامیدی» از رحمت خداست [که خود از گناهان کبیره است] و «خوف» عامل بازدارنده از تبدیل شدن «امید» به «بیتفاوتی» و فرار از خواستههای الهی میباشد. و در برخی افراد نیز خوف مانع از «غرور» آنها نسبت به اعمالشان میشود. لذا با این نگرش، جنبههای تربیتی «خوف و رجاء» بیشتر خود نمایی میکند. که انسان امیدوار از رحمت خدا مأیوس نمیشود. چرا که انسان با حالت خوف با «استغفار» و انجام «اعمال صالح» و «جبران کاستیها» به رحمت خداوند متعال امیدوار میشود.3. علت و فلسفه بلا هر چه باشد جز خیر و حق چیزی نیست چرا که یا برای آزمایش است پس زمینهای برای رشد ماست و خیر محض میباشد؛ یا اینکه برای پاک شدن یا بالارفتن درجه یا هشدار به انسانها... کههمه برای ما خیر است، و از روی رحمت و به صلاح آدمی است؛ و اگر برای عذاب هم که باشد اولاً پس از مهلت زیاد و بخشش فراوان و همچنین بعد از اتمام حجت بوده است. ثانیاً همان نوع بلا هم جهات خیر فراوانی برای انسانها در بر دارد. پس حق و شایسته است. در همین راستا از حضرت علی(ع) نقل شده که میفرماید:«باکی ندارم که وقتی صبح میکنم فقیر شده باشم یا ثروتمند یا مریض یا سالم، چرا که خداوند متعال میفرماید: «من با مومن جز آنچه که خیر اوست انجام نمیدهم.»21. و باباطاهر میگوید:یکی درد و یکی درمــان پسندد من از درمان و درد و وصل و هجرانیکی وصل و یکی هجران پسندد پسندم آنچه را جانان پسندد4. خداوند متعال به خاطر رحمت بیانتهایی که دارد حتی در مواردی که درصدد عذاب قوم یا شخصی بر میآید باز هم راهنمایی برای پیشگیری قرار داده است. از جمله پیامبر خدا(ص) میفرماید: «بلا را بوسیلهی دعا دفع کنید.»22و در حدیث دیگر میفرماید: «بوسیله استغفار ابواب بلا را ببندید. و به عنوان مثال در مورد دفع زلزلهها، نمازها و دعاهایی از اهل بیت(ع) نقل شده است که میتوانید جهت اطلاع بیشتر به کتاب شریف من لایحضره الفقیه ج 1ص 544 مراجعه نمائید.»
5. واضح است که دلایلی که برای وقوع بلاها و زلزلهها ذکر شد با ادلهای که دانشمندان علوم طبیعی برای وقوع چنین بلاهایی ذکر میکنند هیچ منافاتی ندارد چرا که آنچه ما گفتیم دلایل اصلی و معنوی است و آنچه ایشان میگویند دلایل ظاهری و مادی حوادث است و سنت خداوند بر این است که اموری که میخواهد انجام دهد بوسیلهی قواعد ظاهری و در مجاری مادی انجام میدهد پس دلائل ظاهری در طول دلائل اصلی و معنوی مذکور است، نه در عرض آن؛ و هیچ منافاتی با هم ندارند.
معرفی کتاب:
برای آگاهی بیشتر رجوع فرمایید به:1. تفسیر نمونه ذیل آیات مربوط به بحث2. عدل الهی : شهید مطهری
پینوشتها1 . انبیاء / 35 و همچنین آیات دیگر مانند: بقره / 155.2 . ملک / 2. «الَّذِی خَلَقَ الْمَوْتَ وَالْحَیَاةَ لِیَبْلُوَکُمْأَیُّکُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً وَهُوَ الْعَزِیزُ الْغَفُورُ»3 . شوری / 30. «وَمَا أَصَابَکُم مِنمُصِیبَةٍ فَبِمَا کَسَبَتْ أَیْدِیکُمْ»4 . مستدرک، ج 13، ص 333.5 . من لایحضره، ج 1، ص 524.6 . سجده / 21. «وَلَنُذِیقَنَّهُم مِنَ الْعَذَابِ الْأَدْنَی دُونَ الْعَذَابِ الْأَکْبَرِ لَعَلَّهُمْ یَرْجِعُونَ»7 . بحار ، ج 67، ص 229.8 . بقره / 155.9 . المتحیص، ج 59، ص 125.10 . بحارالانوار، ج 67، ص 24.11 . بحارالانوار، ج 67، ص 212.12 . بحارالانوار، ج 78، ص 374.13 . یوسف / 105. «وَکَأَیِّن مِنْ آیَةٍ فِی السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ یَمُرُّونَ عَلَیْهَا وَهُمْ عَنْهَا مُعْرِضُونَ»14 . تفسیر قمی، ج 1، ص 357.15 . اعلام الدین، ص 433.16 . بحارالانوار، 81/194/52.17 . شرح نهج ابن ابی الحدید، ج 13، ص 15618 . بحارالانوار، ج 81، ص 191.19 . «ادْعُوا رَبَّکُمْ تَضَرُّعاً وَخُفْیَةًإِنَّهُ لاَیُحِبُّ الْمُعْتَدینَ * وَلاَ تُفْسِدُوا فِی الْأَرْضِ بَعْدَ إِصْلاَحِهَا وَادْعُوهُ خَوْفاً وَطَمَعاً إِنَّ رَحْمَتَ اللّهِ قَرِیبٌ مِن الْمُحْسِنِینَ» اعراف / 55 و 56.20 . مصباح الشریعه، باب 85، (خوف و رجاء).21 . التمهید ج 57، ص 114.22 . بحار، ج 63، ص 288.
moeinm37
13-03-2008, 20:53
حوادث روزگار چگونه قابل توجیه است، مثلاً کسی عمر نو ح می کند و یگری عمری کوتاه؟ جوانی که تازه عروسی کرده می میرد، اما یونس در شکم ماهی حفظ می شود؟!
مرگ از منظر فیلسوف و عارف و عامی بر دو گونه است: مرگ طبیعی و غیر طبیعی. مرگ طبیعی وقتی است که پیمانه پر شود و بدن به مرحله ای برسد که از نَفْس جدا شود و روح ابزار فرسودة بدن را رها سازد، ولی مرگ غیر طبیعی آن است که انسان در اثر حادثه ای بمیرد. در هر دو صورت مرگ یک قانون الهی و سنت غیر قابل تغییر است. قرآن مجید فلسفة مرگ و حیات را آزمایش مردم می داند: "خدا مرگ و زندگی را آفرید تا بیازماید کدام یک از شما درستکارترید".[29]ریشة اعتراض به مسئله مرگ، عدم شناخت از ماهیت مرگ است. اگر مرگ را فنا و نابودی بدانیم، اشکال وارد است. جوانی که تازه ازدواج کرده، ولی با یک حادثه جان می بازد و یا به طور طبیعی می میرد با پیرمردی که عمر طولانی داشته و از دنیا رفته، در حقیقتِ مرگ یکسان اند. اگر مرگ نیستی باشد، برای پیرمرد نیز جای اعتراض است اما اگر مرگ عین حیات باشد، برای جوان نیز اعتراض وارد نیست. در شعری که منسوب به خیام است آمده است: تـرکیـب پیـالـه ای که در هم پیوست بشکستن آن روا نمی دارد مسـتچندین قد سر و نازنین و سر و دست از بهر چه ساخت وز برای چـه شکسـتاما بابا افضل در پاسخ این رباعی گفته است:تـا گوهـر جـان در صـدف تن پیـوســت از آب حیــات صــورت آدم بســــتگوهر چـو تمام شد، صدف چون بشکست بـر طـرف کُلـه گوشـة سلطـان نشسـت"در این رباعی جسم انسان همچون صدفی دانسته شده که گوهر گرانبهای روح انسانی را در دل خود می پروراند. شکستن این صدف، زمانی که وجود گوهر کاملمی گردد، ضرورت دارد تا گوهر گرانقدر از جایگاه پست خود به مقام والای کُلَه گوشة انسان ارتقا یابد. فلسفه مرگ انسان نیز این است که از مجلس جهان طبیعت به فراخنای بهشت بدین که به وسعت آسمان و زمین است منتقل گردد و در جوار ملیک مقتدر و خدای عظیمی که در تقرب به او هر کمالی حاصل است مقام گزیند."[30] "اگر مردمی که در هزار سال قبل می زیستند نمی مردند، نوبت زندگی به انسان های امروز نمی رسید، هم چنان که مردم امروز اگر جان تهی نکنند، امکان وجود برای آیندگان نخواهد بود. اگر گُل های سال گذشته از رویة زمین برچیده نشده بودند، گل های با طراوت و جوان سال جدید، میدانی برای خود نمایی نمی یافتند."[31]اگر مرگ را تولد ثانوی بگیریم که از طریق آن انسان، از محیط محدود زندگی این جهان به عالَمی بسیار گسترده تر گام می گذارد، باید از مرگ استقبال کنیم و بگوییم: مـرغ بـاغ ملکوتـم نِیـَم از عالـم خاک دو سه روزث قفسی ساخته اند از بدنمخرم آن روز که پرواز کنم تا بر دوست به هوای سر کویش پروبالی بزنماما فلسفة حوادث را قرآن مجید، رهایی از دلبستگی ها می داند و می فرماید: "هیچ مصیبتی در زمین و در وجود شما واقع نمی شود مگر این که همة آن ها قبل از آن که شما و زمین را بیافرینیم، در کتاب ثبت است و این امر برای خداوند آسان است. این برای آن است که به خاطر آن چه از دست داده اید، غمگین نشوید و به آن چه خداوند به شما داده،شاد و دل بسته نباشید".[32] مصائب و مرگ و میرها زنگ بیدار باشی است برای غافلان و شلاقی می باشد بر ارواح خفته و اشاره ای است به کوتاه بودن عمر این زندگی.حیات و مرگ موجودات یکی از نشانه های قدرت پروردگار است. حفظ یونس در شکم ماهی و نجات ابراهیم از آتش نمرودیان و مرگ نوجوانان همه حاکی از قدرت لایتناهی پروردگار است و این امور تابع ارادة حق تعالی است. گر نگهدار من آن است که من می دانمشیشه را در بغل سنگ نگه می دارمتذکر: بعضی از پرسش ها واضح نیست. در نامة بعدی مقصود خود را به وضوح بیان کنید تا پاسخ مناسب داده شو[29] ملک (67) آیة2.[30] استاد مطهری، مجموعة آثار، ج 1، ص 208.[31] همان، ص 207.
moeinm37
13-03-2008, 20:53
آیا انسانهای معمولی نیز مانند انسانهای بزرگ مورد امتحان خداوند متعال قرار میگیرند؟
بله، خداوند متعال همه انسانها را مورد آزمایش و امتحان قرار میدهد، با این تفاوت که هر کس را به تناسب شرایط و جایگاهی که دارد به شیوههای مختلف مورد امتحان قرار میدهد. قرآن کریم یکی از اهداف آفرینش انسان را امتحان و آزمایش میداند. و آزمایش الهی برای پرورش و تربیت انسان و شکوفایی استعدادهای اوست، نه برای پی بردن به وضع درونی و روحی و فکری افراد. "وَ هُوَ الَّذِی خَلَقَ السَّمَـَوَ َتِ وَ الاْ رْضَ فِی سِتَّةِ أَیَّامٍ وَ کَانَ عَرْشُهُ عَلَی الْمَآءِ لِیَبْلُوَکُمْ أَیُّکُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً..."(هود،7) "الَّذِی خَلَقَ الْمَوْتَ وَ الْحَیَوَةَ لِیَبْلُوَکُمْ أَیُّکُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً..."(ملک،2) بنابراین سراسر زندگی امتحان است و هر فردی و هر مردمی به گونهای امتحان میشوند و امتحان الهی انواع مختلفی دارد. برخی از انواع امتحانهایی که قرآن بیان کرده، عبارتند از: 1. امتحان به ترس; 2. امتحان به گرسنگی; 3. امتحان به گرفتن اموال، جانها و میوهها; "وَلَنَبْلُوَنَّکُم بِشَیْءٍ مِّنَ الْخَوْفِ وَ الْجُوعِ وَ نَقْصٍ مِّنَ الاْ ??مْوَ َلِ وَ الاْ ??نفُسِ وَ الثَّمَرَ َت..."(بقره،155) 4. امتحان به دادن نعمت; "فَأَمَّا الاْ ???نسَـَنُ إِذَا مَا ابْتَلَـَهُ رَبُّهُ فَأَکْرَمَهُ وَ نَعَّمَه..."(فجر،15) 5. امتحان به تنگ گرفتن در روزی; "وَ أَمَّآ إِذَا مَا ابْتَلَـَهُ فَقَدَرَ عَلَیْهِ رِزْقَه..."(فجر،16) 6. امتحان به تفاوت استعدادهای انسانها و تفاوت جسمی و روحی; "وَهُوَ الَّذِی جَعَلَکُمْ خَلَـََّئِفَ الاْ ??رْضِ وَرَفَعَ بَعْضَکُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجَـَتٍ لِّیَبْلُوَکُمْ فِی مَآ ءَاتَـَکُم..."(انعام،165) 7. امتحان به احکام الهی، مانند حرمت شکار کردن در حال احرام; "یَـََّأَیُّهَا الَّذِینَ ءَامَنُوا لَیَبْلُوَنَّکُمُ اللَّهُ بِشَیْءٍ مِّنَ الصَّیْد..."(مائده،94) 8. امتحان با دادن اموال و فرزندان; "إِنَّمَآ أَمْوَ َلُکُمْ وَ أَوْلَـَدُکُمْ فِتْنَة..."(تغابن،15) 9. امتحان به جنگ و جهاد; "هُنَالِکَ ابْتُلِیَ الْمُؤْمِنُونَ وَ زُلْزِلُوا زِلْزَالاً شَدِیدًا"(احزاب،11) 10. امتحان به پیروزی در جنگ; "...ثُمَّ صَرَفَکُمْ عَنْهُمْ لِیَبْتَلِیَکُم..."(آل عمران،152) 11. امتحان به رهایی یافتن از دست دشمنان; "وَإِذْ أَنجَیْنَـَکُم مِّنْ ءَالِ فِرْعَوْنَ...وَفِی ذَ َلِکُم بَلآَ ءٌ مِّن رَّبِّکُمْ عَظِیمٌ"(اعراف،141)
moeinm37
13-03-2008, 20:53
سالیانی طولانی است که مداح اهل بیت هستم. اخیراً خانواده ام به من پیشنهاد ازدواج داد، اما هر جا برای خواستگاری رفته ایم، جواب ردّ داده اند. چرا بعد از پانزده سال عزاداری برای اهل بیت، هیچ گونه یاری از طرف ایشان مشاهده نمی کنم؟
اگر به خواستگاری چند نفر رفتید و جواب ردّ شنیدید، ممکن است به خاطر علت هایی باشد که بر ما معلوم نیست، مانند دختری به دیگری دلبسته و یا از نظر فرهنگی تناسبی ندارید. شاید از دانشجوی مداح خوششان نمی آید. بهتر است با کمی صبر و تحمل، تصمیم گیری بهتری داشته باشید. به خانواده ای مراجعه کنید که اهل روضه و توسل باشند و تناسب مالی و فرهنگی داشته باشند و افتخار کنند که دامادی انتخاب می کنند که مداح اهل بیت عصمت و طهارت است. ملازمه ای بین این که چون مداح اهل بیت هستید، در مورد ازدواج می بایست مورد توجه قرار می گرفتید، نیست! عنایت آنها به درست شدن فوری نیست. باید توکل به خدا داشته باشید. انتظار کمک مادی و معنوی از اولیای الهی، نیکو است امّا انتظار خاص داشتن نادرست است، چرا که ممکن است انسان دوست داشته باشد با خانواده ای ازدواج کند که آیندة نافرجامی داشته باشد. حتماً تقدیر بهتری در انتظار شما است که با تحمل و صبر بدان دست می یابید. خدا بندگانی را که در دعا به اصرار سماجت متوسل می شوند، دوست دارد. امام صادق(ع) فرمود: "رسول خدا(ص) فرمود: به خدا قسم، هیچ بنده ای در مقام دعا به خدا با اصرار و تضرّع روی نیاورد، جز آن که خدا حاجتش را بر آورد".1[1]جواب رد شنیدن را باید یک امر طبیعی دانست و برای پسر هرگز ننگ و عار نیست. این موضوع برای بسیاری از جوانان پیش می آید، تا جایی که بعضی بارها به خواستگاری رفته و جواب رد گرفته اند، اما سرانجام به نتیجة مطلوب رسیده اند. قرآن مجید می فرماید: "عسی أن تکرهوا شیئاً وهو خیرلکم؛ چه بسا چیزی را بد می دانید، در حالی که برای شما نیکو است".2[2]
[1]آثارالصادقین، ج 6، ص 97 به نقل از روضه المتقین، ج 12، ص 37.[2]بقره(2) آیة 216.
moeinm37
13-03-2008, 20:53
اگر خداوند به اعمال نیک و بد ما از قبل آگاه است، پس چراآزمایش و امتحان می کند؟
خداوند متعال علم مطلق دارد و برای آنکه از سرنوشت امتحان آگاه شود لازم نیست امتحانی برگزار کند تا به نتیجه آن آزمون و امتحان اطلاع پیدا کند، اما شما میپرسید پس اگر نتیجه آزمایش از اول معلوم است چرا باید آزمایش و امتحان کرد و چرا این دنیا را سرای آزمون خواندهاند. در پاسخ به این سؤال باید گفت فلسفه و حکمت آزمون و امتحان همیشه آن نیست که بخواهیم نتیجه آن را ملاحظه کنیم، بلکه گاهی پیدا شدن صحنه آزمایش و امتحان و سربلند بیرون آمدن و موفقیت امتحان دهندگان، به خودی خود امری مطلوب و زیبا است. اگر خداوند، قادر مطلق، عالم مطلق و فضل او بی نهایت است باید زیباترین و کاملترین جهان را خلق کند و زیباترین وجود و کاملترین جهان، دنیایی است که موجودی با اختیار خود در عرصههای سخت امتحان در حالی که عشق به خدای نادیده میورزد (برخلاف ملائکه که شرایط دیگر دارند) صحنههای زیبایی از عشق به معشوق را خلق کند. اگر در جهان خلقت صحنه هایی که ابراهیم (ع) در ذبح اسماعیل (ع) به رغم محبت به فرزندش آفرید، نبود و یا نمایش عشق یوسف (ع) و اعتماد او به خداوند در حالی که در اوج شهوت و زیبائی بود و همه چیز برای او فراهم بود، اگر اینها در عرصههای جهان نبود، آیا جهان بدون این صحنههای عالی و شگفت آور و زیبا باز کاملترین و زیباترین جهان بود این نکته همان است که فلاسفه از آن به نظام احسن تعبیر میکنند. نکته دیگر در پاسخ به سؤال شما آن است که گاهی امتحان و آزمون نه برای پی بردن به نتیجه آزمایش بلکه برای به کمال رسیدن امتحان دهنده انجام میپذیرد اصلاً فلسفه و حکمت امتحان آن است که شخص در ضمن آزمون، کاملتر شود (نظیر آزمونهایی که برخی مؤسسات قبل از برگزاری کنکور دارند). اگر دقت کنید این نکته با نکته قبلی کاملاً قابل جمع است. یعنی آزمونها از دو جهت هدف خلقت را تأمین میکند: نخست خلق زیباترین و کاملترین عالم و دیگری که از دل نکته نخست در میآید و آن اینکه اراده الهی به آن تعلق گرفته که کمال انسان در کوره آزمایشها و در پس سختیها به دست او برسد، مانند سنگ و فلزات مختلف که باید در آزمایشگاههای مختلف و در کورهها و درجات مختلف، حرارت و آزمایش دیده شود تا فلز خالص پدید آیدبنابر این کمال و ماهیت انسان به گونه ای است که در سایه آزمون های جهان هستی، سختیها، مشکلات و حوادثی که برای او اتفاق می افتد، نیز چگونگی برخورد با حوادث و آزمونها و چگونگی بهره وری از آنها استعدادهای بالقوه به صورت بالفعل درآمده، راه سعادت و شقاوت خود را تعیین مینماید. اصولاً صحنه زندگی چیزی جز آزمون و آزمایش نیست. در مورد فلسفه آزمایش انسان جزوهای به پیوست ارسال میشود
moeinm37
13-03-2008, 20:53
آیا مسأله زلزله بم یک عذاب است یا امتحان الهی؟ اگر عذاب خداوند است، چرا شهر مذهبی بم؟ چرا سایر بلاد ایران یا کشورهای عربی که غرق در کفر و فسادند، عذاب نمیشوند؟ اطفال چه گناهی دارند؟ اگر رحمت و امتحان الهی است، چرا در قرآن نابودی قومهای مختلفی چون عاد، نوح و لوط با زلزله و... عذاب الهی شدهاند؟
سردبیر محترم دینی و عربی آقای محمد زارعی، زلزله همچون رعد و طوفان از سنتهای طبیعی است. درباره علت وقوع آن بین ژئوفیزیکها با حکمای پیشین اختلاف است. در هر صورت واقعیتی است حکمای پیشین تراکم گازهای زیرزمینی را منشأ زلزله میدانستند. بعضی مولود لغزشهای تودههای سنگ، فعالیتهای آتشفشانی، ریزش سقف غارهای زیرزمینی و اگر در سطح دریا بیاید، امواج خطرناکی تولید میشود که سرعت آنها از هشتصد کیلومتر تجاوز میکند. ر. ک: لغت نامه دهخدا. محسوس و ملموس که هر از چند گاهی رخ مینماید و دهها خانه و کاشانه را ویران میکند و ساکنان را نابود و مصدوم میسازد. موضوع رانش زمین یکی از مباحث جنجالی است که در تمام عصرها و میان همه انسانها مورد نظر دانشمندان و فیلسوفان قرار داشته و اندیشههای خاص و عام را به خود مشغول نموده است. مسأله شرور و آفات طبیعی همچون زلزله و طوفان از مسایلی است که همیشه فیلسوفان الهی و دینباوران را به چالش کشانده است. آنها همیشه مواجه با این پرسش اند که چه حکمتی در این نوع حوادث نهفته است؟ آیا با عدل الهی سازگار است یا ظلم به بندگان به شمار میرود؟ آیا مولود اعمال انسان است یا حادثه طبیعی است؟ بعضی از مؤمنان و دانشمندان معتقدند: زلزله همچون سیل و طوفان یک امر صددرصد طبیعی است و از سنن و قضای حتمی خداوند است، ولی در کشورها و شهرهایی که در کمربند زلزله قرار دارند، خانههای مجهز و ضد زلزله بسازند تا از تلفات و خسارات مالی و جانی در امان بمانند. طبق این نظریه این گونه حوادث مانند تصادفات و گرفتاریها به بدی و خوبی اعمال انسان ارتباطی ندارد.برخی از اندیشمندان مذهبی بر این باورند که زلزله گذشته از سنت طبیعی، بلای آسمانی محسوب میشود که گاهی برای تنبیه فاسقان و امتحان آیندگان و بیداری غافلان ایجاد میشود، وگرنه هر موجود شرور و یا حادثه ویرانگر به خودی خود خیر است و مخلوق خداوند میباشد و مطابق قانون علت و معلول است، ولی در تصادم با دیگران ممکن است خیراتی داشته باشد و یا شروری، مثلاً زلزله از سنتهای حکیمانه الهی است و در جای خود پسندیده و خوب میباشد، ولی در صورت تزاحم با موجودات دیگر ممکن است بد باشد، مثلاً برای کسانی که عزیزانشان را از دست داده یا یتیم شدهاند، ناراحت کننده است، ولی برای زندهها و ملت ایران این فاجعه منشأ بیداری و توبه از گناهان است. در پرتو کمکها حس نوع دوستی تقویت میشود و یاریرسانیها ذخیره برای روز قیامت میشود. مضافاً بر این که ملتها و حکومتها اظهار همدردی کرده، دولتها و ملتها به هم نزدیک میشوند، و بسیاری از مستمندان منطقه در صورت سالم ماندن، سامان گرفته و زندگی شرافتمندانهای پیدا میکنند و دهها فواید دیگر اجتماعی و اقتصادی و روحی و معنوی که بر وجود این نوع حوادث غمبار مترتب است. یکی از مهمترین فوائد درس گرفتن از این حادثه و رعایت اصول هندسی در ساخت و سازها و پیشگیریهای لازم برای جلوگیری از تلفات و خسارات جبرانناپذیر آتی است. از سوی دیگر زلزله یک نوع عذاب الهی برای فاسقان، عیاشان، عناصر گمراه کننده و معتادان بی خاصیت است که گاهی جز مرگ هیچ عاملی چاره آنان نمیباشد، و این موضوع با طبیعی بودن و در کمربند زلزله قرار گرفتن یک شهر منافاتی ندارد، چرا که حکمت الهی تعلق گرفته که هر چیزی براساس علل و زمینهها ضرورت پیدا کند. حتی معجزه از دایره قانون علیت خارج نیست، پس همه چیز به دست قدرت الهی است. در حدیثی امام صادقعلیهالسلام بعضی از گرفتاریهای انسانها را عکسالعمل اعمال آنها میداند.بنابراین این گونه حوادث میتواند در نگاه دیگر یک نوع رحمت در لباس غضب باشد، چنان که یک نوع عذاب برای امتحان بازماندگان و سایر مردمان نیز باشد. امتحان الهی شکل خاصی ندارد. گاهی در قالب فقر است و گاهی در پوشش غنا. گاهی به کثرت مال و اولاد است، گاهی به کاستن از آنها. قرآن میفرماید: "نبلوکم بالشر و الخیر فتنةً؛ به خوبی و بدی شما را میآزماییم". انبیاء (21) آیه 35. گاهی به نیکیها و بدیها آزمایش میکند: "بلوناهم بالحسنات و السیئآت لعلهم یرجعون؛ ما آنان را با خوبیها و بدیها میآزماییم، شاید بازگردند". در آیه دیگر به انواع امتحانات اشاره میکند: "و لنبلونکم بشیئی من الخوف و الجوع و نقص من الاموال و الانفس و الثمرات و بشر الصابرین؛ قطعاً به خوف و گرسنگی و کاستی در اموال و بقره (2) آیه 15. نفوس و ثمرات میآزماییم و بشارت ده صابران را". غفلت زدایی و مکافات در این که پارهای از این شرور تکان دهنده برای غفلت زدایی و تأدیب است، تردیدی نداریم، چنان که بعضی از عذابها کیفر کردار و ثمره اعمال مردم میباشد.در دعای ابوحمزه میخوانیم: "الهی لا تؤدبنی بعقوبتک؛ خدایا، مرا با کیفر دنیوی ادب نفرما!" حضرت یوسف به کسی که از زندان آزاد میشد گفت: "اذکرنی عند ربک؛ پیش اربابت یادی از ما بکن" "فأنساه الشیطان ذکر ربک فلبس فی السجن بسبع سنین؛ ولی او فراموش کرد و در نتیجه هفت سال یوسف در زندان ماندگار شد". حضرت علی فرمود: "البلاء للظّالم ادب و للمؤمن امتحان و للانبیاء درجة؛ بلا برای ستمگر تأدیب و برای مؤمن امتحان و برای پیامبران درجه و مقام است". "انما هی اعمالکم ردّت الیکم؛ این مصائب و گرفتاریها اعمال شما است که به شما برمیگردد". در قرآن نیز آیاتی در این باره است که ذیلاً میآوریم:1 - "و ما أصابکم من مصیبة فبما کسبت ایدیکم؛ هر مصیبتی به شما میرسد، به خاطر اعمالی است که شوری (3) آیه 30. انجام دادهاید". 2 - "ما أصابک من حسنة فمن الله و ما أصابک من سیئة فمن نفسک؛ آنچه از نیکی به تو میرسد، از طرف نساء (4) آیه 79. خداوند است و آن چه از بدیها میرسد، از طرف خودت میباشد".3 - "و کم من قریة أهلکناهم فجائها بأسنا بیاتاً و هم قائلون فما کان دعوایهم اذ جائهم بأسنا الا ان قالوا انا کنا ظالمین؛ چه بسیار از بلادی را که هلاک ساختم و عذاب شبانه بر آنها نازل شد و خود اعتراف به ظلم کرده اعراف (7) آیه 4. بودند". عذاب بر امتهای گذشته بر اثر نفرین پیامبران نازل میشد، و جنایتکاران را نابود میساخت.سرنوشت امت مرحومه بعضی میگویند: این گونه عذابها مخصوص امم پیشین بوده و از امت اسلامی برداشته شده است. دلیلی که میشود بر اثبات این مدعا آورد آیه 33 سوره انفال است: "و ما کان الله لیعذبهم و انت فیهم و ما کان الله معذبهم و هم یستغفرون؛ تا تو (ای محمد) میان امت باشی خدا عذاب نمیکند و هم چنین اگر اهل استغفار باشند". از ابن عباس نقل شده: دو امان در بین امت اسلامی بود یکی وجود پیغمبر و دیگری استغفار بود اما پیامبر رحلت کرد ولی استغفار تا قیامت باقی است. تا وقتی که امت اسلامی اهل استغفار باشند گرفتار عذاب نخواهند شد". البته عذاب هایی مانند صاعقه آسمانی و بارش سنگ وگرنه به موجب حدیث قدسی: "امتک هذه مرحومة عذابها فی الدنیا الزلزلة و الفقر زلزله و فقر از امت اسلامی برداشته نشده است". بحار، ح 16، ص 351. حتی در عصر رسول خدا قرآن کریم سرکشان امت محمد را به عذاب قوم عاد و ثمود تهدید کرده است: "فأن اعرضوا فقل انذرتکم صاعقة مثل صاعقة عاد و ثمود". گرچه غالباً انذار و اخطار با وقوع عذاب همراه فصلت (41) آیه 13. نمیباشد. به هر حال در صورت فقدان پیامبر و دست برداشتن مردم از استغفار، امنیتی از عذاب وجود ندارد. در توحید مفضل در خصوص یکی از حکمتهای لرزش زمین امام صادقعلیهالسلام میفرماید: "مفضل! عبرت بگیر از سرنوشت مردمی که به وسیله زلزلهها با کمی زمان آن (چند ثانیه) چگونه جمعی هلاک شدند و گروهی منازل خود را ترک کرده و فرار میکنند". اگر کسی بگوید: چرا زمین میلرزد، میگوییم زلزله و نظائر آن موعظه و انذاری است برای مردم تا بترسند و تقوا را مراعات کرده و از معاصی کنده شوند.سایر بلاهایی که بر ابدان و اموال نازل میشود، به خاطر مصالحی است. اگر مردم شایسته و صالح باشند، در عوض آن، ثواب هایی برای آخرت ذخیره میشود که هیچ چیز در دنیا با آن برابری نمیکند. گاهی این نوع بلاها سرعت میگیرد (در جوانی میرسد) که به خاطر مصلحت فردی و اجتماعی است.بحار، ج 3، ص 121. یکی از نکاتی که از این فرمایش امام به دست میآید، آن است که زندگی منحصر در این عالم نیست که اگر کسی زندگی این عالم را از دست داده و مرگ به سراغش آمد، ضرر و زیان کرده یا از رحمت خداوند دور بوده، بلکه زندگی برتر و جاودانه در عالم دیگر است
moeinm37
14-03-2008, 19:37
چگونه عذاب جاودانه در برابر گناه محدود با اصل عدالت خدا سازگار است؟
پرسشی مطرح است تحت این عنوان که: این نابرابری میان «گناه و مجازات» چگونه در کار خدا ممکن است؟ چگونه میتوان پذیرفت که انسان تمام عمر خود را که حداکثر 80 سال یا 100 سال بوده کار خوب یا بد کرده است میلیونها سال یا بیشتر پاداش یا کیفر ببیند؟البته این مطلب در مورد پاداش چندان مهم نیست؛ زیرا بخشش و پاداش هر چه بیشتر باشد نشانه فضل و کرم پاداش دهنده است بنابراین جای ایراد و خردهگیری نیست. اما در مورد کار و گناه و ظلم و کفر این سؤال هست که چگونه عذاب جاودانه در برابر گناه محدود با اصل عدالت خداسازگار است؟ کسی که دوران طغیان گری و سرکشی و تجاوزش حداکثر از یک صد سال تجاوز نمیکند، چرا همیشه باید در آتش و مجازات شکنجه ببیند؟ آیا عدالت ایجاب نمیکند که یک نوع تعادل بین گناه و کیفر آن برقرار باشد؟در پاسخ این پرسش میگوییم: اولاً: مجازات ابدی و جاوید، منحصر به کسانی است که تمام روزنههای نجات را به روی خود بستهاند، و عالماً و عامداً غرق در فساد و تباهی و کفر و نفاق گشتهاند. سایه شوم گناه تمام قلب و جان آنها را پوشانیده است و در حقیقت به رنگ گناه و کفر در آمدهاند.ثانیاً: این اشتباه است که برخی خیال میکنند که مدت و زمان کیفر باید به اندازه مدت و زمان گناه باشد. زیرا رابطه میان گناه و کیفر رابطه زمانی نیست بلکه رابطه کیفی است. یعنی مقدار زمان مجازات تناسب با کیفیت گناه دارد، نه مقدار زمان آن. مثلاً کسی ممکن است در یک لحظه دست به قتل نفس بزند و طبق پارهای از قوانین محکوم به زندان ابد گردد. در اینجا میبینیم زمان گناه تنها یک لحظه بوده در حالیکه مجازات آن گاهی 80 سال زندان خواهد بود. بنابراین آنچه مطرح است کیفیت گناه از نظر زمان/
ثالثاً: مجازاتها و کیفرهای رستاخیز بیشتر جنبه اثر طبیعی عمل و خاصیت گناه دارد. به عبارت روشنتر، رنجها و دردها و ناراحتیهایی که گناهکاران در جهان میکشند اثر و نتیجه اعمال خود آنها است که دامانشان را فرا میگیرد. در قرآن سوره یس، آیه 54 میخوانیم:«فالیوم لاتظلم نفس شیئاً و لاتجزون الا ما کنتم تعلمون».(امروز (روز رستاخیز) به هیچ کس ستم نمیشود و جز اعمال خود شما جزایی برای شما نیست).در سوره قصص آیه 84 میخوانیم:«... فلا یجزی الذین عملواالسیئات الا ما کانوا یعلمون».(به آنها که بد انجام دادند جزایی جز اعمال آنها داده نمیشود).
moeinm37
14-03-2008, 19:44
در صورتی که سود انجام واجبات دینی، به خود انسان میرسد و انجام ندادن آنها زیانی به خداوند نمیرساند پس اگر انسان نافرمانی کند، به خویش زیان وارد کرده است و خدا نباید او را کیفر دهد؟
نافرمانی، نخست به خود شخص زیان میرساند و سپس به جامعه، چرا که انسان با جامعه خود در ارتباط است و خوبی یا بدی او در جامعه و محیط به صورت مستقیم یا نامستقیم تاثیر خواهد گذاشت. بنابراین، اعمال انسان تنها به خود او زیان نمیرساند، بلکه موجب زیان دیگران نیز میشود، همچنان که در قرآن کریم آمده است «ظهر الفساد فی البّر و البحر بما کسبت ایدی الناس؛ در خشکی و دریا به سبب آنچه مردم کردهاند تباهی پدیدار شد.»این زیان و به تعبیر قرآنی، خسارت، در مرحله نخست در این دنیا پدید میآید و فرد و جامعه را از زندگی سعادتمند دور میکند و این در واقع، کیفر دنیایی است. در مرحله بعد، این زیان و خسارت در حیات اخروی و در عالم آخرت آشکار میشود که همان عقوبت اخروی است. در واقع جنبههای اعمال و رفتار زیانبار انسان در عالم آخرت به آشکارا میرسد و عقوبت الهی در واقع باز تاب عمل و بلکه خود عمل است که تجسم مییابد. از این رو قرآن از روز قیامت با تعابیری یاد کرده است چون«روز تغابن» یعنی روزی که انسان احساس زیان میکند. روز حسرت.بنابراین، آنچه انسان در آخرت مشاهده میکند، چه کیفر باشد و چه پاداش نتیجه و بازتاب اعمال خود اوست و کیفر یا پاداش الهی جز این نیست، بلکه به تعبیر برخی بزرگان - مانند امام خمینی«رحمه الله» - خود عمل است نه نتیجه عمل که به صورت پاداش یا کیفر تجسّم مییابد، چنان که قرآن میفرماید: «فمن یعمل مثقال ذرة خیراً یره و من یعمل مثقال ذرة شراً یره؛ هرکس ذرهای کار خیر انجام دهد، آن را میبیند و هر کس ذرهای کار بد انجام دهد، آن را میبیند» به تعبیری دیگر، فاعل قریب کیفر، خود انسان است و فاعل بعید آن، خداوند که نظام هستی را بر این اساس قرار داده است که اعمال انسان دارای بازتاب برای خود او و هستی باشد.
moeinm37
14-03-2008, 19:47
آیا به نظر شما عذابی که خداوند در قرآن و توسط پیامبران برای گناهکاران وعده داده زیاد نمی باشد مثلا هزاران یا بی نهایت سال در آتش جهنم به خاطر چند سال گناه در این دنیا.
مجازاتها بر سه گونه است: 1. مجازات قراردادی، 2. مجازاتی که با گناه رابطه تکوینی و طبیعی دارد، 3. مجازاتی که تجسم خود گناه است.مجازاتهای اخروی، ویژگیهای مجازاتهای قراردادی (مانند تنبیه، عبرت، تربیت و...) را ندارد؛ زیرا آخرت جای عمل نیست، بلکه جای حساب است. مجازاتهای اخروی یا رابطه تکوینی با گناه دارد که پارهای از آیات و روایات بر این مطلب دلالت دارند. امام علی(ع) که میفرماید: «عمل صالح کشت آخرت است»(نهجالبلاغه، خطبه 22.)در این گونه مجازاتها، تناسب بین عمل و نتیجه، از لحاظ کمی شرط نیست؛ چنان که یک لحظه غفلت در رانندگی، نقص عضو همیشگی به دنبال خواهد داشت. و یا اینکه مجازاتهای اخروی، تجسّم خود گناه است که پارهای دیگر از آیات و روایات بر این حقیقت تأکید دارند.امام صادق(ع) در جواب پرسشی درباره خلود در بهشت و جهنّم میفرماید: «علت همیشه بودن دوزخیان در دوزخ، این است که تصمیم آنان این بوده که هر گاه در دنیا جاودانه بمانند، خدا را نافرمانی کنند و جهت همیشه بودن بهشتیان در بهشت نیز این است که تصمیم آنان این بوده که هرگاه در این دنیا جاودانه بمانند، اطاعت خدا کنند. پس تصمیمهای این دو گروه، آنان را بهشتی دائم و دوزخی همیشگی کرده است». (بحارالانوار، ج 8، ص 347.)برای توضیح بیشتر توجه شما را به مطالب زیر جلب می کنیم.1. نعمت ها و عذاب های عارض شونده بر نفس انسانی ، همان ملکات و حالات رسوخ کرده بر نفس انسان است که جز ذات نفس شده ، و نفس را به صورتی خاص و به نوع جدیدی تناسب با آن خلق و خوی ذاتی تبدیل کرده است آن گاه این نفس، با همان حالت وارد عالم برزخ می شود، در نتیجه به همان شکل، جاودانه خواهد ماند. به عنوان نمونه ، چنان چه شخصی به بیماری مالیخولیا یا یک کابوس مستمر، مبتلا شده باشد، در این صورت تخیلات هولناکی او را محاصره می کند . عذاب دائم نیز، هر چند با تفاوت بسیار، مانند مثال یاد شده است؛ چرا که این عذاب ْآثار صورت شقاوتی است که، لازمه یک نفس شقی است، از این رو، دیگر پرسش از این که چرا آثار و لوازم متناسب با استعداد تام نفس نمایان شده است، بی معناست آن چه که در زبان عربی در معنای واژه «خلود» گفته شده؛ یعنی بقا چیزی بر حالتی که بوده است ، همین ادعا را ثابت و تأیید می کند.2. همان گونه که گفته شد چنین وضعیتی به استعدادهای تام و کاملی مربوط است که در نفس حاصل شده ، و در نتیجه صورت های متناسب با آن به طور قطع صادر می شوند، و از جمله این صورت ها، احساس وضعیت زجر آور عذاب است، از این رو ، اگر شقاوت حاصله در نفس، تا بدین میزان نبوده، بلکه تنها حالات و هیئت های شقاوتمندانه به صورت بالعرض بر نفس عارض شده باشند، چنین نفسی، در ردیف شقی ذاتی نبوده، و می تواند از آن وضعیت خارج شود. عبارت «الا ما شاء ربک» در انتهای آیه شریفه105-107 سوره مبارک هود آمده نیز همین مطلب را تأیید می کند . در روایتی از امام صادق(ع) آمده که منظور از این گروه استثناء شده ، گناهکارانی از اهل توحیدند که ، به وسیله شفاعت از آتش جهنم رهایی می یابند .3. از آنچه گفته شد مفهوم رحمت الهی نیز روشن می شود و آن این که منظور از رحمت الهی این نیست که رقت قلب یا تأثیر باطنی از خداوند سرزند؛ چرا که چنین چیزی از لوازم ماده است؛ بلکه منظور این است که خداوند ، به تناسب استعداد تام و کاملی که در نفس حاصل شده، بر او افاضه می کند؛ چرا که مستعد تام الاستعداد، زمینه آن را در خود فراهم آورده است.برای آگاهی بیشتر ر.ک: المیزان فی تفسیر القرآن ، علامه طباطبایی ، ج 1، ص 412 به بعد چاپ مدرسین.
moeinm37
14-03-2008, 19:55
چگونه با عدل و رحمت و کرم خدا سازگار است کسی را که فرضاً پنجاه سال در دنیا زندگی کرده و به گناه پرداخته، اما گناهان متوجه خدا بوده، به شقاوت ابدی دچار کند؟
بین گناه و عذاب اخروی رابطه تکوینی وجود دارد؛ نه این که از امور اعتباریات و قراردادی باشد که در این صورت جای این پرسش باقی است که چرا در قرارداد بین جرم و کیفر تناسبی نیست، اما در این جا میگوییم: اصلاً قراردادی نیست، بلکه رابطه تکوینی است و مانند این در امور تکوینیات بسیار است، مثل این که: در یک لحظه سنگی به چشم فردی اصابت میکند و بر اثر آن او تا پایان زندگی، از نعمت بینایی محروم میشود. چرا چنین است؟ پاسخش این است که بین کوری چشم و اصابت سنگ رابطه تکوینی وجود دارد و قراردادی نیست. زندگی آخرت معلول، یا محصول و ثمره زندگی دنیوی است (الدّنیا مزرعة الآخرة) هر چه در این جا کاشته شود، در آن جا محصولش برداشت خواهد شد. قرآن میگوید: کسانی که از یاد خدا غافل میشوند، بدین جهت در فردای قیامت نابینا محشور میگردند. اینها در قیامت لب به اعتراض میگشایند و میگویند: خدایا! ما در دنیا چشم داشتیم و بینا بودیم، پاسخ میشنوند: آری در دنیا چشم داشتید، ولی برای آخرت خود از پیش بینایی آماده نکردهاید.(1)برخی از متفکّران گفتهاند که رابطه اعمال ما در دنیا و زندگی اخروی (سعادت و شقاوت ابدی و عذابها یا نعمتهای اخروی) بالاتر از رابطه تکوینی است و از نوع تجسّم اعمال است، زیرا رابطه تکوینی، از نوع رابطه علت و معلول است، در حالی که در تجسّم اعمال، عمل انسان در قیامت تجسم مییابد، نه نتیجه یا معلول آن. در این صورت جای اشکال نخواهد بود که چه تناسبی بین عمل محدود ما در دنیا با پاداش یا جزای نامحدود در آن جهان خواهد بود. بنابر تجسم اعمال، اعمال ما دو صورت دارد: صورت ظاهری در دنیا به نمایش در میآید و صورت واقعی در آن دنیا آشکار میشود و حقیقت اعمال به ما نشان داده میشود. در برخی آیات این حقیقت تأیید شده است، مثلاً در مورد کسی که مال یتیم میخورد، قرآن میگوید که: درون خود آتش میریزد و آتش میخورد و حقیقت این آتش سوزناک در آخرت به انسان نشان داده میشود و به انسان همان را که خورده است، میخورانند. آن کس که تمام عمرش در این جهان، انسانی پلید بوده و کارهای زشت انجام داده است، در تمام عمرش در آن سرا، بدبخت خواهد بود. ابدی بودن، لازمه آن جهان است، همان گونه که محدودیّت لازمه این جهان است و این مسئله فرقی در حقیقت عمل ایجاد نمیکند. پی نوشتها: 1. طه (20) آیات 126 - 124
moeinm37
14-03-2008, 19:56
آیا مجازات افراد شقاوتمند در عالم برزخ تا قیام قیامت با عدل الهی منافات ندارد؟
در ابتدا باید دانست که هر انسانی طبق اعمالی که انجام داده، مجازات و پاداش میبیند و بر کسی ظلم روا نمیشود. در مورد عالم برزخ باید توجه داشت که در آن جا مسئله زمان مطرح نیست، یعنی چنین نیست که انسانی اگر در زمانهای گذشته از دنیا رفته است، در عالم برزخ، از نعمت یا عذاب بیشتری نسبت به انسانهایی که در آینده از دنیا میروند، برخوردار باشد. اصولاً در آن عالم ظرف زمان وجود ندارد، مانند انسانی که به خواب میرود، گاهی شاید یک شبانه روز هیچ خوابی نبیند و بعد از بیداری میپندارد که تنها چند دقیقه خوابیده است، مانند داستان اصحاب کهف اما گاهی انسان در عرض چند دقیقه خوابهایی میبیند که اگر بخواهد در عالم مادی اتفاق افتد، به ساعتهای بسیار نیاز دارد. بنابر این میتواند انسانی در عالم برزخ به اندازه کار نیک و بد ، پاداش و کیفر ببیند و دیگر هیچ احساسی نداشته باشد. از جمع بندی مجموع روایات به این نکته مهم میرسیم که همه مؤمنان و کافران در بهشت و دوزخ برزخی قرار ندارند، بلکه از احادیثی که در آن عبارت " ما خص الایمان و ما حض الکفر محضاً"(1) و هم چنین "محض الایمان و محض الکفر" (2) است، استفاده می شود که تنها سودمداران ایمان و کفر و ستم از نعمت یاعذاب برزخی بهره میگیرند و سایر مؤمنان و کافران معمولی از عذاب یا نعمت بیبهره اند و فقط عذاب یا بهرهوری روحی دارند.(3)کافران محض کسانی هستند که در راه گسترش هدفهای کفر جهانی و ریشه کن ساختن مبادی ایمان، شب و روز به تلاش مذبوحانه دست میزند. سرنوشت نهایی این افراد به آنان در عالم برزخ، ابلاغ میشود و به عذابهای ابدی، مژده داده میشوند. و تا روز قیامت در بدترین وضع روحی و گاه عذابهای جسمی واقع میگردند. این امر با عدالت الهی منافات ندارد، زیرا عذاب نتیجه طبیعی اعمال ایشان است و بر اساس تجسم اعمال، صورت عمل کفر دائمی، عذاب دائمی است. بنابر این انسانهای متوسط اصلاً حیات برزخی برای آنها قابل درک نیست و مانند یک خواب طولانی برای آنها است، یا به اندازه اعمالی که انجام دادهاند، درک میکنند و در لذت یا عذاب خواهند بود. مسئله زمان که در دنیا وجود دارد، در آن عالم منتفی است. منتفی بودن زمان را انسان در دنیا، در حال خواب میتواند تجربه کند. در عین حال میتوان گفت گاهی دیدن عذاب در عالم برزخ، باعث پاک شدن انسان در آن عالم شده و با برپایی قیامت ، چنین انسانی هیچ گناهی نداشته و وارد بهشت میشود، اما فردی که مجازات عمل خود را در عالم برزخ ببیند یا مقدار مجازات او در عالم برزخ، مطابق با سنگینی اعمال ناپسند او نباشد، همچنان باید پس از برپایی قیامت، به مجازات اعمال خود برسد و در صورت پاک شدن روانه بهشت شود.پس در هر حال، میزان عدل الهی در مورد همه انسانها رعایت میشود. پی نوشت: 1 - بحار الانوار ج 6 ، ص 253 و ج 58 ص 81 و تصحیح الاعتقاد شیخ صدوق ص 88. 2 - کافی ، ج 3، ص 235، باب المسأله فی القبر؛ من لا یحضر الفقیه، ج 1، ص 178.3 - محمد باقر شریعتی سبزواری، معاد در نگاه عقل و دین، ص 310.
moeinm37
14-03-2008, 19:56
آیا جاودانگی عذاب جهنمیان با عدالت الهی منافات ندارد؟ چرا برخی خلود را با عدل الهی ناسازگار دانستهاند؟
اینها گمان کردهاند همانطوری که در وضع قوانین جزائی باید بین جرم و جریمه تناسب رعایت شود؛ مثلاً اگر کسی بر سر رهگذری که از خیابان میگذرد زباله بریزد، عدالت ایجاب میکند که برای او کیفری در نظر گرفته شود. شکی نیست که کیفر اینچنین جرمی نمیتواند خیلی سنگین از قبیل اعدام یا حبس ابد بوده باشد. بنابر اصل تناسب میان جرم و مجازات برای چنین جرمی حداکثر یک هفته زندان کافی است و اگر این مجرم را به خاطر این جرم کوچک محاکمة صحرائی و تیر باران کنند، بر خلاف عدالت خواهد بود. کیفر دادن بر جرمها لازمة عدل است ولی اگر تناسب بین جرم و کیفر رعایت نگردد، خود کیفر دادن، نوعی بیعدالتی خواهد بود.همچنین گناهانی از قبیل غیبت، دروغ، زنا، قتل نفس، جرمند و کیفر میطلبند ولی آیا کیفرهایی که در آخرت برای آنها تعیین شده است بیرون از اندازه نیست؟ قرآن کیفر قتل نفس را جاویدان ماندن در جهنم معین فرموده است. دربارة غیبت روایت شده است که خورش سگهای جهنم است؛ و به همین طریق برای سایر گناهان، عقوبتها و مجازاتهای سخت و غیر قابل تحملی ذکر شده است؛ عقوبتهایی که از لحاظ کیفیت، فوقالعاده شدید است و از لحاظ مدت، بسیار طولانی. ایراد این است که این بیتناسبی چگونه با عدل الهی سازگار است؟
در پاسخ باید بگوییم از دیدگاه شیعه خلود در جهنم فقط برای کفّار و مشرکین و منکرین خدا و قیامت و انبیاء است و انسان مسلمان و مؤمن و لو این که مرتکب کبایر شده باشد دائماً در جهنم نمیماند، بلکه پس از چشیدن عذاب به مقدار لازم بالاخره نجات پیدا میکند و اهل بهشت میشود، امّا در مورد کفّار که چگونه ممکن است آنها مثلاً هشتاد سال عمر بکنند، امّا تا ابد در جهنم بسوزند؟ باید گفته شود: مجازات و کیفرها سه گونه است:1- مجازات قراردادی، همان کیفرها و مقرّرات جزیی است که در جوامع بشری قانون گذاران الهی یا غیر الهی وضع میکنند، مثل حدّ شراب خوار، دزد، قاتل و... .در این گونه مجازات همه گفتهاند باید بین جرم و کیفر تناسب وجود داشته باشد.چنان که در اسلام هم چنین چیزی ملاحظه شده است بین مجازات زناکاری که زن دارد و کسی که زن ندارد تفاوت وجود دارد. بین کسی که بار اول دزدی کرد یا چیزی را خارج از صندوق و انبار در بسته دزدیده و کسی که دزد حرفهای است، یا با شکستن صندوق و انبار چیزی را دزدیده است، تفاوت وجود دارد و... .2- مجازاتی که با عمل رابطه تکوینی یا علت و معلولی دارد، مثلاً بین خوردن سمّ و مسموم شدن رابطه تکوینی وجود دارد، چه شخص بداند و چه نداند، بچه باشد یا بزرگ، گناه کار باشد یا بی گناه،... فرقی نمیکند هر کسی بخورد مسموم میشود، همان طوری ملاحظه میشود در این جا تناسب وجود ندارد و احدی هم اعتراض نمیکند که این چه ظلمی است در حق بچه یا بی گناه و... صورت گرفته است.3- مجازاتی که تجسم و عینیّت یافتن خود جرم و گناه است، در قرآن آمده است: آنانی که اموال یتیمان را از راه ظلم و غیر شرعی میخورند در واقع آتش در شکم خود وارد میکنند.(1) یعنی مال یتیم به صورت آتش در میآید و همین طور سایر گناهان چنین است.(2)در این نوع از مجازات هم تناسب بین جرم و کیفر لازم نیست، چون در حقیقت کیفری از طرف خداوند جعل نشده است، بلکه خود عمل شخص تجسم پیدا میکند و به این شکل در میآید.مولوی در مثنوی میگوید: ای دریــده پوستیــن یوسـفــان گرگ بر خیزی از این خواب گرانگشتـه گرگان یک به یک خوهای تو مـیدرانند از غضب اعضــای تـو زانچـه میبافی همـــه روزه بپـوش زانچه میکاری همه سالـه بپــوشگـرزخاری خستـهای خود کشته ای ور حـریر و قز دری خود رشته ایچـون ز دستت زخم بر مظلوم رست آن درختی گشت وزآن زقوم رستاین سخن های چــو مار و کژدمت مـار و کـژدم میشود گیـرد دمت(3)کفر و شرک حقیقی به خدا که ریشهای نفسانی دارد و روان انسان را در تاریکی مطلق قرار میدهد در سرای دیگر تجسم عینی و اخروی آن رنگ ابدیت را دارد و مایه کیفر دائمی میشود.(4)یعنی این حالت کفر و انکار حقیقت در درون این شخص رنگ ابدیت گرفته، به گونه ای که اگر تا ابد در همین دنیای مادی باشد، همین گونه خواهد بود اما از آن جا که این دنیای مادی، شایستگی ابدیت ندارد، مرحلة ظهور این باطن و درون قیامت است، و ظهور کفر و انکار حقیقت جز دوزخ نیست.پی نوشتها: 1. نساء (4) آیه 10.2. مجموعه آثار، ج 1، ص 225.3. مجموعه آثار، ج 1، از ص 238 به بعد.4. اقتباس از منشور جاوید، ج 9، از ص 400 به بعد.
moeinm37
14-03-2008, 19:56
با توجه به این که در روایت نبوی آمده است که خداوند بندهاش را بیش از محبت مادر به فرزندش دوست دارد، چرا انسانهای گناهکار را به آتش میافکند؟
مجازات اخروی با رحمت پروردگار منافات ندارد، چون از باب انتقامگیری یا تشفی خاطر نیست. اگر این حالت برای خداوند تصور شود نقص حساب میشود و خداوند از هر نقصی و کاستی منزه است. مجازات اخروی تجسم اعمال زشتی است که انسان در دنیا انجام داده است. استاد مطهری میگوید: "در رابطة عمل و جزا در آخرت، رابطة عینیت و اتحاد حکمفرماست ؛ یعنی آن چه در آخرت به عنوان پاداش یا کیفر به نیکوکاران و بدکاران داده میشود، تجسم عمل آنها است".[49]قرآن مجید میفرماید: "ای کسانی که ایمان آوردهاید! تقوا پیشه کنید و هر کسی باید بنگرد که چه چیز برای فردای خود پیش فرستاده است".[50]"مجازات آخرت، تجسم یافتن عمل است نعمت و عذاب آنجا همین اعمال نیک و بد است که وقتی پرده کنار رود، تجسم پیدا میکند "تلاوت قرآن صورتی زیبا میشود و در کنار انسان قرار میگیرد و غیبت و رنجانیدن مردم به صورت خورش سگان جهنم در میآید.[51]بنابراین تمام پاداش و کیفرها چیزی جز عمل و کردار، نیت، ولی به لباس اخروی در میآید. قرآن مجید در مورد مال یتیم خوردن میفرماید: "آنان که اموال یتیمان را به ستم میخورند، در شکم خویش آتش فرو میبرند و به زودی در آتشی افروخته میافتند". [52] یعنی مال یتیم خوردن عیناً آتش خوردن است اما چون د راین دنیا هستند نمیفهمند. به محض این که حجاب بدن کنار رفت و از این جهان بیرون شدند آتش میگیرند و میسوزند. مولوی میگوید:ای دریده پوستین یوسفان گرگ برخیزی از این خواب گرانگشته گرگان یک به یک خوهای تو میدرانند از غضب اعضای توز آن چه میبافی همه روزه بپوش ز آن چه میکاری همه ساله بنوشاین سخنهای چو مار و کژدمت مارو کژدم میشود گیرد دمت[49] مجموعة آثار، ج 1، ص 230.[50] حشر (59) آیة 18.[51] مجموعة آثار، ج 1، ص 233، با تلخیص.[52] نساء (4) آیة 10.
moeinm37
14-03-2008, 19:56
آیا کیفردادن به کسی که در اثر فشار مشکلات دست به خودکشی می نهد با عدل خدا سازگار است ؟
قرآن کریم در مورد قتل نفس فرموده است : «انه من قتل نفسا بغیر نفس او نسا فی الارض فکانما قتل الناس جمیعا؛هر کس نفسی را بدون قصاص و یا فساد در زمین کشت مثل اینست که همه مردم را کشته است». بعضی از مفسران درتوجیه این آیه گفتهاند: کسی که حاضر است شخصی را به ناحق بکشد انسان و انسانیت در نزد او بیارزش است و اگریک نفر را کشت مثل این است که همه انسانها را کشته است. همه مفاسد و زیانهایی که در کشتن دیگران هست درخودکشی نیز وجود دارد از جمله:1- خودکشی نافرمانی و سرپیچی از دستور خدا است و کسی که دستور خدا را نادیده انگارد و سرپیچی کندمستحق عذاب میگردد.2- خودکشی دلیل بر عدم ایمان و یاس و نا امید شدن از خدا میباشد و یاس و ناامیدی از خداوند از بزرگترینگناهان است که گاهی در رتبه شرک و کفر قرار میگیرد.3- کسی که دست به خودکشی زده همانند کسی که دیگری را کشته ، انسان و انسانیت در نظر او بیارزش شده است. از این جهت بین خودکشی یا کشتن دیگران فرقی نیست و همانگونه که هر کس دیگری را کشت مستحق عقوبت و عذاب میگردد انسانی که خودکشی کرده نیز مستحق عقوبت و عذاب الهی میگردد و این با عدالت خدا هیچ گونه منافاتی ندارد.
moeinm37
14-03-2008, 19:57
از آنجا که یکی از اهداف آفرینش انسان، پرستش معرّفی شده است: اوّلاً چرا خداوند برای افرادی که به نحوی وی را پرستش نمی کنند، عذاب در نظر می گیرد؟ ثانیاً : در آیات دیگر، خداوند می فرماید که به پرستش بندگان نیازی ندارد دلیل خداوند برای عذاب انسان که او را پرستش نمی کند، چیست در صورتی که به پرستش نیازی ندارد؟
کیفرها رابطة علّی و معلولی با جُرم دارند، یعنی کیفر معلول جرم و نتیجة طبیعی آن است نه این که خداوند بخواهد انسان ها را به خاطر عدم پرستش مثلاً نماز نخواندن کیفر کند. عدم پرستش، گناه و جُرم محسوب می شود که به خاطر آن کیفر می شود. این کیفرها را "مکافات عمل" یا اثر وضعی گناه می نامند. چه بسا مجازات های جهان آخرت رابطة تکوینی قوی تری با گناهان دارند که حتّی از نوع رابطةعلّی و معلولی، یک درجه هم بالاتر است، و آن رابطة عینیّت واتّحاد می باشد، به گونه ای که آنچه در آخرت به عنوان پاداش یا کیفر به نیکوکاران و بدکاران داده می شود، تجسّم عمل آن ها است.قرآن آیات زیادی را به این مسأله اختصاص داده است. در جایی می فرماید: "روزی که هر کس آنچه از کار نیک یا زشت انجام داده است،حاضر می بیند. آرزو می کند که کاش بین او و بین کار زشت او مسافت درازی فاصل می بود".[1] در جای دیگر می فرماید: "آنچه را که انجام داده اند،حاضر می یابند و پروردگار تو، به احدی ستم نمی کند".[2] نیز: "در این روز مردم گروه گروه بیرون می آیند تا در نمایشگاه اعمال،اعمالشان به آن ها ارائه شود. پس هر کس هموزن یک ذرّه کار نیک کند، آن را می بیند و هر کس هموزن یک ذرّه کار زشت کند، آنرا می بیند".[3] نیز آیة 281 بقره، آیة دهم نساء، آیة هیجدهم حشر و آیات اوّل تا چهاردهم تکویر و ... .پیامبر اسلام(ص) فرمود: "الدّنیا مزرعه الآخره؛دنیا کِشتگاه آخرت است". یا در حدیث وارد شده است: "این عذاب ها همان کردار های شما است که به سوی شما برگردانیده شده است".
moeinm37
14-03-2008, 19:57
صفت حسادت بیشتر جنبة ذاتی دارد. آیا درست است که خداوند به خاطر یک صفت ذاتی عذاب نماید؟
انسان هرگز به خاطر صفت حسادت که یک امر ذاتی است، عذاب نمی شود، بلکه از اعمال حسادت گرفتار عذاب می شود.به عبارت دیگر : انسان با استعداد های مختلف و شایستگی های گوناگون آفریده شده است، و در او کششهای مثبت و منفی ، زمینه های فضیلت و رذیلت هر دو وجود دارد و هر کدام می توان از مرحلة قوه به مرحلة فعلیت برسد. نکتة اساسی این است که سپردن سر نخ زندگی به یکی از این دو نوع کشش کاملاً در اختیار انسان است و او ذاتاً مختار آفریده شده است. حسادت و غبطه که منشأ هر دو حب ذات است، می توانند در انسان بروز کنند و انسان ذاتاً مختار است که کدام را برگزیند. پس انسان موجودی است مختار و راه رسیدن به کمال لایقش ، قرب به پروردگار از طریق انتخاب صراط مستقیم و پروراندن کشش های مثبت است. قرآن می فرماید: " ما راه را به او (انسان) نشان دادیم، خواه شاکر باشد (وپذیرا گردد) یا ناسپاس".[1]درست است که در انسان کشش های منفی وجود دارد، ولی آدمی مجبور نیست فقط کشش های منفی و ضد ارزش را برگزیند، بلکه مختار است وقتی راه نادرست را با اختیار خود انتخاب نماید، عذاب و مجازات او صحیح است. وجود غرایز مختلف برای انسان لازمة نحوة وجود وی می باشد. اگر زمینة کارهای ناپسند در او نمی بود می شد ملائکه، نه انسان. آدمی هرگز مانند ملک و فرشته و یا جانداری مانند مورچه و زنبور نیست که یک سرنوشت بیش در انتظار او نباشد، بلکه او در هر لحظه از لحظات زندگی بر سر دو راهی است و انتخاب هر یک در اختیار او میباشد. دنیا برای انسان محل آزمایش است که راه بهشت را بپیماید یا راه جهنم را در پیش گیرد.نتیجه این که منشأ حسد مانند سایر زمینه های فساد در انسان وجود دارد، ولی حسود شدن در اختیار خود انسان است و او مجبور نیست حسود باشد. می تواند با استفاده از عقل و خرد و راهنمایی های شرع انور ریشة حسادت را خشکانده وخود را از مهلکه نجات دهد تا گرفتار عذاب دردناک دنیوی و اخروی نشود. در هر صورت انسات تا وقتی که حسد را درون خود نگهدارد ، مستحق هیچگونه عذابی نیست، ولی اگر حسدش را به مرحلة عمل برساند و محسود را بکوبد و یا به قتل برساند، گرفتار عذاب می شودپی نوشت ها :1 - قیامت (75) آیه 3.
moeinm37
14-03-2008, 20:01
به چه دلیل کشورهای غربی با همه جنایاتی که در آن ها واقع می شود (مانند خوردن زنده زنده جنین) دچار عذاب و بلا نمی شوند و دارای ثروت و پیشرفت هستند، اما جایی مانند بم دچار عذاب می شود؟ (فلسفه شرور که خوانده ایم، قانع کننده نبوده است).
همان گونه که در پاسخ قبلی بیان شد، جهان هستی و از جمله زندگی انسان ها دارای سنت هایی است که خداوند مقرر نموده، این سنّت ها برای همه انسان ها یکسان است. بنابراین، اگر می بینیم جهان غرب با پیشرفت علمی و صنعت و ثروت رو به رو است، باید در سعی و تلاش آن ها برای فراهم نمودن زندگی مرفه مادی و بهره وری از منابع طبیعی و عوامل پیشرفت آن ها جستجو کرد. که در جهان اسلام این پیشرفت علمی و صنعت به دلایل متعدد وجود ندارد. موضوع عقب ماندگی مسلمانان، مسئله ای است که به عوامل متعددی وابسته است.بنابراین، اگر در آن سرزمین ها ساختمان های محکم در مقابل زلزله و دیگر عوامل طبیعی ساخته می شود، بر اساس قانون عالم طبیعت که خداوند مقرر نموده است، در مقابل بلاهای طبیعی مقاومت خواهد کرد.از طرف دیگر آن چه در جهان غرب به عنوان مفاسد شناخته شده و ناشناخته ذکر می شود (که به گوشه هایی از آن ها اشاره کردید) مربوط به تمام مردم آن سرزمین یا اکثر آن ها نیست. اگر چنین باشد، طبعاً عذاب الهی به عنوان یک سنت و به صورت یک جریان طبیعی اتفاق می افتد.مقصود از جریان طبیعی، لزوماً وقوع سیل و زلزله نخواهد بود. وقوع عذاب و بلاها می توانند به صورت های مختلف با توجه به نوع گناهان و معاصی که انجام می شود، تحقق یابد.برخی از بیماری های جدیدی که امروزه در همان غرب و دنیایی که دچار فساد جنسی می شوند، مانند ایدز وجود دارد، می تواند نوعی بلا و عذاب باشد. می گویند: سالی هشتصد هزار نفر بر اثر این بیماری ها می میرند که رقمی بسیار بالاتر از زلزله و سیل می باشد. در ضمن انواع بیمارهای روانی که در جامعه صنعتی وجود دارد، برای جهان سوم شناخته شده نیست یا اصلاً وجود ندارد. آمار بالای خودکشی ها، احساس پوچی و بی معنایی در زندگی می توانند ره آورد زندگی بدون اخلاق و ارزش های انسانی باشد.البته نمی توانیم جوامع جهان سوم و از جمله جامعة خودمان را از چیزهایی که برای جامعه غربی گفته شده است، مستثنا بدانیم. متأسفانه امروزه بسیاری از جوامع و مردم تحت تأثیر فرهنگ منحط غربی هستند و به همان میزان از آثار و پیامد سوء آن فرهنگ تأثیر پذیرفته و در امان نیستند. توجه داشته باشید اگر برخی از مواردی که در سؤال بیان شده، برای جامعة ما اتفاق نیافتاده، نمی توانیم برداشت کنیم که جامعة ما سالم است و از فساد خبری نیست. فراموش نکنیم نوجوانی را که در پاکدشت با بچه های خردسال چه می کرد! این هم نمونه ای از جامعه ما است که قابل انکار نیست. اگر این جامعه با آزادی های بیشتری که در جامعه غربی است، روبرو شود، معلوم نیست وضعیت اجتماعی ما به کجا خواهد انجامید!البته مطمئناً جامعة اسلامی ما با فرهنگ بسیار غنی و عمیق از نظر تاریخ و با فرهنگ دینی که میان مردم رواج دارد، با فرهنگ غربی (با آن همه فساد و فحشا) قابل مقایسه نیست.از طرف دیگر مطمئناً وقوع سیل و زلزله در عین حال که روند طبیعی بوده و دلیل مادی دارد، آزمون و آزمایش الهی است؛ آزمون برای کسانی که پس از حادثه بر جا می مانند و بیدار کردن انسان ها از غفلت در ضمن می دانیم سنت آزمایش و آزمون الهی برای کسانی که ایمان به او دارند، بیشتر و سخت تر خواهد بود. زندگی پیامبران بزرگ الهی و داستان حضرت ایوب نبی(ع) و دیگر اولیای خداوند به خوبی تأییدی بر این سخن است که "البلاء للوالاء؛ بلاها و مصیبت ها بیشتر برای اولیا است".اگر چه زلزله در بم بسیار جانگداز و بزرگ بود، اما صرف نظر از وضعیت مردم بم که از آن ها خبر نداشته و نمی توانیم قضاوت کنیم، از یک طرف، زنگ بیدار باشی است برای ضعف و سستی مسئولان و مردم در ساختن خانه های سست و بدون معیارهای مهندسی، نیز کم کاری و کم فروشی و کم گذاشتن در بنای ساختمان و هزاران مورد دیگر که وجود دارد، مانند رشوه، دروغ و پارتی.از طرف دیگر صحنة نمایش بسیار عالی از ابراز همدردی مسئولان و مردم نسبت به حادثه دیدگان بم و درس ها و نکات بسیاری که در آن وجود دارد.نیز سعی و تلاش علمی، فنی و پیشرفت در بسیاری از زمینه ها و آگاهی و هوشیاری که به دنبال آن خواهد آمد.
moeinm37
14-03-2008, 20:02
راه تشخیص و شناخت امتحان با عذاب الهی در حوادث و رویدادهای زندگی چیست ؟ مگر اینطورنیست که هر چه بر سرمان می آید, از نتیجهء اعمالمان است و خدای متعال ستمی بر ما نمی کند؟
عذاب و امتحان الهی هر کدام مقوله ای است جداگانه که در طول زندگی هر بشری اتفاق خواهند افتادکه گاهی انسان ها مورد عذاب و یا امتحان خداوند قرار می گیرند و یاگاهی هر فرد به تنهایی مورد امتحان یا عذاب خدا واقع می شود.برای نمونه با ذکر دو آیه که یکی از نتیجهء عمل و دیگری از امتحان و ابتلا سخن می گوید, پاسخ را آغاز می کنیم .آیه ای که از نتیجهء عمل انسان ها خبر می دهد: .(1)این نتیجهء طبیعی عمل انسان ها است . انسان در دنیا برای این آفریده شده که خود را به سعادت و تکامل برساند وآن چه که مراد خالق هستی است , برآورده شود و وقتی صاحب خِرَد شد, حجّت بر او تمام است و عذری از او قبول نخواهد شد. عقل امتیاز برتری بر دیگر موجودات عالم است . صاحبان عقل مسئول کار خویش هستند و عقل درکی گسترده بر فهم این مطلب که ظلم بد و عدالت خوب است , دارد. حتی اگر شریعت نگوید که بی عدالتی بد است و اگرکسی کار بدی کرد مستحق عذاب و کیفر است , عقل این مطلب را به وضوح درک می کرد. خدای عالم که آفریننده ءعقل و هوش و درک است , می داند که اگر بنده اش راه انحراف و خیانت را در پیش گرفت , چگونه او را به کیفر عملش برساند.پس عذاب الهی فقط مختص بدکاران و افرادی است که راه صواب و مستقیم را در پیش نمی گیرند. پس خداوندبه ما ستم نمی کند عذاب الهی نتیجهء عمل ما خواهد بود. خداوند دربارهء افراد و اقوامی که هر کدام دچار زیان و متحمل عذاب الهی شده اند, می فرماید: .(2)طبیعی است هر عملی , عکس العملی خواهد داشت . انسان به گونه آفریده شده است که اگر کار بدی بکند, ضمیرناخودآگاه و وجدانش او را سرزنش خواهد کرد, مگر آن که در اثر تکرار و اصرار بر گناه , انجام عمل زشت برایش امری عادی شود, ولی اصل اولیهء نهفته در وجود هر آدمی , پاکی و خداگرایی است .آیه ای که به صراحت سخن از امتحان و ابتلای بشر دارد: .(3)خطاب آیه عام است . در این موارد فرقی بین انسان ها وجود ندارد و چنین می نماید که همهء اف