PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : ๑۩۞۩๑ داستانهای کوتاه ๑۩۞۩๑



صفحه ها : 1 [2] 3 4

LIDA
01-11-2009, 21:15
"نمکی"
کنار چرخ دستیش که تا نصفه از نون خشک پر شده بود نشست و سعی کرد کمی بشینه و استراحت کنه
کمر و شونه هاش بدجوری درد میکردند و تنگی نفس و درد زانو امانش رو بریده بود
ولی باید زودتر چرخ دستی رو پر از نون خشک میکرد و میرفت سر قرار
والا بازهم وانت بازیافت میرفت و اون جا میموند و بی دستمزد روزانه میشد
.مش رحمت به خنده و شادی دختر ته تغاریش حنانه اونم وقتی که جهیزیه اش داشت کم کم جور میشد و عروسیش نزدیک بود فکر کرد و لبخندی زد و بلند شد و دوباره شروع کرد به کار کردن...
نمکیه... نان خشکیه... ن...م...ک...ی...ه ه ه ..

*******************

"دوری راه"
یه نگاه نگران و مضطرب دیگه به سرکوچه شون انداخت
ای بابا بازم نیومد که!!
یعنی اون آخریش بود؟؟
حالا چیکار کنم؟
این موقع شب... اونم با این سر و وضعی که من دارم... چجوری برم بیرون آخه... زشته... آبرو ریزیه...
.به درک.... به جهنم ... اصلا همه اش تقصیر خودمه
کاش همون ساعت 9 آشغالو گذاشته بودم دم در
حالا باید تا سرکوچه برم تا برسم به سطل مخصوص شهرداری که کیسه رو بندازم توش
ای تف یه قبر پدر این زندگی!
کی میره این همه راه رو تا سر کوچه دم سطل... اونم با زیرشلواری!!!

*****************

الله و اکبر
اینبار عمو گفت الله و اکبر
اینبار پدر گفت الله و اکبر
بار دیگر پدر
بار دیگر عمو
باز هم پدر
باز هم عمو
دوباره پدر تکبیر برآورد
.
.
.
اما از عمو جوابی نرسید

//سردار بی دست عباس //

******************

"امان از روزگار"
عجب روزگار سختی شده بود
بازم مثل همیشه یادش رفته بود نون تازه بگیره و باید نون بسته ای از بقالی میخرید
در رو که باز کرد و رفت تو خونه بلند گفت:
سلاااااااام.... من اومدم....... آهااااای..... من اومدم هاااااا... الوووووو.... سلاااام... عززززززیزم...
ماهی ها توی آکواریوم اینطرف و اونطرف میرفتن و بازی میکردن
مرغ عشقها تو قفسشون خواب بودند
طوطی داشت تخمه میشکست و جیغ جیغ میکرد
قناری تازه از خواب پاشده بود و داشت پر و بالش رو می جورید
مهرداد بازهم به خودش گفت:
کاش اینقدر تنها نبودم
کجایی مریم جان،
کجایی عزیز دلم،
برگرد...
تو رو جان امام حسین... اصلا غلط کردم سرت داد زدم.
برگرد عزیزم... برگرد..... به خدا دوست دارم.

****************

"مرگ در بعد از ظهر":

"لويي ،از پشت آن درخت بيرون بيا تا مغزت را داغان کنم."
"دل و جرات نداري ماشه را بکشي."
"دل و جرات من خيلي بيشتر از مغز توست."
"توني ،تو عوض مغز ،بادام زميني داري،بنگ!"
"...اين هم يکي ديگر!"
"لويي ،توني،شام"
"آمديم مامان!"

LIDA
02-11-2009, 14:38
غم باد

از وقتی ازدواج کرد دیگر هیچ وقت از مادرش در مورد غده زیر بغلش سوال نکرد.
حالا که ریشه‌های سرطان در تمام بدن پیرزن نفوذ کرده و امیدی به زنده بودنش نیست در بیمارستان از مادرش پرسید: راستی اون غده زیر بغلت چی شد؟ مادرش با خنده گفت: خودت را ناراحت نکن اون غده نبود، غم باد بود.

*****************
عروسک‌های کوکی

آدم‌ها مثل عروسک‌های کوکی هستند که کوک شده و در جاده زندگی رهایشان کرده‌اند بعضی از این عروسک‌ها در بین راه خراب می‌شوند و از کار می افتند بعضی دیگر در جاده شلوغ زندگی به هم برخورد می‌کنند و از بین می روند بعضی این جاده پرخطر را طی می‌کنند و در انتهای جاده کوکشان تمام ی شود و می‌ایستند.

****************
حاجی


از صفا و مروه که برگشت حالت عجیبی به وی دست داد. لیست خرید سوغاتی ها را از زنش گرفت و پاره کرد به پسرش زنگ زد و گفت: تمام پولی را که برای مراسم بازگشت از حج کنار گذاشته همین حالا به حساب انجمن حمایت از کودکان سرطانی واریز کند و سر راه مادر بزرگش را هم از خانه سالمندان به خانه بازگرداند.

******************

مرد بدكاری هنگام مرگ ملكه دربان دوزخ را ديد. ملكه گفت: "کافی است كه فقط يك كار خوب كرده باشی، تا همان يك كار تو را برهاند. خوب فكر كن." مرد به خاطر آورد يكبار كه در جنگلی قدم می‌زد. عنكبوتی سر راهش ديده بود و برای اين كه عنكبوت را لگد نكند راهش را كج كرده بود.
ملكه لبخندی به لب آورد و در اين هنگام تار عنكبوتی از آسمان نازل كرد، تا به مرد جوان اجازه صعود به بهشت را بدهد. بقيه محكومان نيز از تار استفاده كردند و شروع به بالا رفتن كردند. اما مرد از ترس پاره شدن تار برگشت و آنها را به پايين هل داد.ر همان لحظه تار پاره شد و مرد به دوزخ بازگشت. آنگاه شنيد كه ملكه می‌گويد: "شرم آور است كه خودخواهی تو، همان تنها خير تو را به شر مبدل كرد".


*******************

هشدار به همه جادوآموزان


تبدیل یک شاهزاده به قورباغه، کار چندان خاصی نیست و نسبتا آسان انجام می‌گیرد و هر روز خدا ]در مدرسه‌‌های جادوگری[ هر رئیس بخش جادوگری که از کوره در می‌رود، انجام‏اش می‌دهد. اما تبدیل قورباغه به شاهزاده، نیازمند هنر والا، یا قدرت بالا یا عشق بزرگ است.

LIDA
02-11-2009, 14:47
((مانکن))

خیلی خوشگل و طناز بود ، از موهای خرمایی و دلبرانش گرفته تا چشمای آبی و لبای لوندش ، دیگه در مورد اندامش نگو و نپرس ، چقدر لباسای خوبی می پوشید ، خیلی خوش سلیقه بود ! اگه یه روز نمی دیدمش خوابم نمی برد ، تا اینکه اون روز وقتی ندیدمش خیلی ناراحت شدم ، کم بود دیوونه بشم ! دل رو زدم به دریا و وارد مغازه شدم ، فروشنده مثه همیشه بد نگاهم کرد ! وقتی پرسیدم : آقا این خانوم خوشگله کجاست ؟ کمی لبشو جوید و گفت : الحق ! درسته بهت بگن دیوونه ! آخه چند بار بگم اون یه مانکن پلاستیکی بود !

-----------------------

من نمی خواستم اینجوری بشه! وقتی از خرید برگشتیم لباسای جدیدمو پوشیدمو ترقه هایی که از احمد خریده بودم رو گذاشتم تو جیب کاپشنم. چند روز بیشتر به عید نمونده بود. تو بیمارستان هم که بودیم بوی دود و ترقه می دادم اما هنوز لباسای عیدم تنم بود. ساعت تحویل عید، بغضم سرِ سفره ی هفت سین شکست. امسال یه سین سر سفره کم بود. سارا تا چند هفته ی بعد عید تو بیمارستان موند. ولی من ، نمی خواستم اینجوری بشه!
---------------------

چراغ قرمز همه ی ماشین ها را مانند پازل یک جا جمع کرد. تکان های نامنظم لب های زن نشان می داد که چیزِ بی مفهومی را بیان می کند. در حالی که تلاش می کرد چادرش را مرتب کند، دستان دختر کوچکش را گرفته بود. دخترک هم با عصایی چوبی که از قد خودش بلندتر بود، ریتم ناموزونی را به راه انداخته بود. عابران، خسته و سردرگم در موج عظیم پیاده رو این ور و آن ور می رفتند و متوجه پیرزنی که پشت سرِ آن دو نفر به یاد کودکی اش چهار دست و پا راه می رفت، نبودند. انبوه ابرهای سیاه و خاکستری آسمانِ شهر را فرا گرفته بود. چراغ سبز راهنمایی اشکال پازل را به هم ریخت !

-----------------------

.. خواب }

تلاش می کرد که چشمانش بسته نشود ! چون معتقد بود بعد از مرگ زمانِ زیادی خواهد خوابید ! به هر دری می زد تا نصف عمرش را در خواب سپری نکند. بی شک رکورد بیشترین ساعات بیداری را شکسته بود اما دیگر طاقت نداشت. چشمانش کم کم بسته شدند ! حتی صدای نوحه خوان و گریه های مادر و خانواده اش هم برای بازشدن دوباره ی چشمانش کافی نبود !!.

-----------------------

(( کارگر ))

همش یه اتفاق بود !

یه روز با دوستام تصمیم گرفتیم بریم سرِ ساختمون واسه کارگری تا ببینیم چه حسی داره !

حالا که چند سال از اون ماجرا میگذره می فهمم شوخی شوخی همه چی جدی میشه !

Sorena
02-11-2009, 22:52
طناب

روزی مرد کوهنوردی تصمیم گرفت که از کوهی بسیار بلند به تنهایی صعود کند کوهی که تا به آن موقع هیچکس به تنهایی نتوانسته بود آن را فتح کند اطرافیان آن مرد بسیار اصرار کردند که در این راه به او کمک کنند اما غرورش بر او غلبه کرده بود وپیشنهاد آنها را رد کرد پس از چند روز که وسائل صعود به کوه را فراهم نمود شروع به بالا رفتن از کوه و رسیدن به مرتفع ترین نقطه یعنی قله
کرد پس از چند ساعت راه پیمایی به شب برخورد کرد شبی بسیار نا آرام وطوفانی اما چند متری تا قله نمانده بود پس با استفاده از چنگک های مخصوص این کار خود بالا کشید به نزدیکیه قله رسید اما با تکانی که خورد چنگک از زیره پایش رها شد و از آن ارتفاع بلند به سمت پایین پرت شد در هوا معلق بود و حرف های دوستانش در گوش او نجوا می شد که در یک آن حس کرد طناب به دور کمرش محکم شد پس از لحظه فریاد زد ای خدا کمکم کن ندایی آمد آیا واقعا به خدا اعتقاد واعتماد داری؟ مرد گفت: آری باره دیگر ندا آمد اگر اعتقاد قلبی به خدایت داری با چاقوی همراهت طناب را ببر مرد در دل گفت این هم از خدایمان می گوید طناب را ببر! سپس محکم به طناب چسبید وچشم انتظار گروه امداد ماند صبح آن روز در اخبار حوادث شنیده شد مردی به علت یخزدگی شدید جان خود را از دست داده است با وجود این که تنها نیم متر با زمین فاصله داشته است.
نتیجه ی اخلاقی: اگر به چیزی معتقدید سعی کنید اعتقادتان از ته ته ته قلبتان باشد مهم نیست چه باشد خدا یا غیره خدا مهم اعتقاد شماست (البته این اعتقاد به خدا باشد بهتر است)

Sorena
02-11-2009, 22:54
به من بگو
مدت زیادی از تولد برادر ساكی كوچولو نگذشته بود . ساكی مدام اصرار می كرد به پدر و مادرش كه با نوزاد جدید تنهایش بگذارند .
پدر و مادر می ترسیدند ساكی هم مثل بیشتر بچه های چهار پنج ساله به برادرش حسودی كند و بخواهد به او آسیبی برساند . این بود كه جوابشان همیشه نه بود . اما در رفتار ساكی هیچ نشانی از حسادت دیده نمی شد ، با نوزاد مهربان بود و اصرارش هم برای تنها ماندن با او روز به روز بیشتر می شد ،‌ بالاخره پدر و مادرش تصمیم گرفتند موافقت كنند .
ساكی با خوشحالی به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست . امالای در باز مانده بود و پدر و مادر كنجكاوش می توانستند مخفیانه نگاه كنند و بشنوند . آنها ساكی كوچولو را دیدند كه آهسته به طرف برادر كوچكترش رفت. صورتش را روی صورت او گذاشت و به آرامی گفت : نی نی كوچولو ، به من بگو خدا چه جوریه ؟ من داره یادم میره !

از كتاب هفده داستان كوتاه كوتاه
از نویسندگان ناشناس

Sorena
02-11-2009, 22:57
درخواست ازدواج جن از انسان

حجه الاسلام آقا سید محمد ابراهیم حسینی (صدر)نقل فرمودند که :من در سال1374 در روستای کرزان از توابع تویسرکان منبر می رفتم.روز تاسوعا بود. بامیزبان خود اقای محمود افشاری برای گردش به صحرا رفتیم .پدری با دوفرزندش را دیدیم که لوبیای قرمز می کاشتند.بعد از احوالپرسی سخن معجزه ائمه به میان آمد.
آقای کریمی داستان جالبی نقل کرد وگفت :یکی از بچه ها به نام عباس مرد متدین ودقیق در انجام تکالیف شرعی است که با مادر وهمسر خود زندگی می کند.روزی از محل کار خود خارج شده به سوی منزل میرود در بین راه صدای دختری به گوش میرسد که ایشان را با نام صدا میزند.وقتی که بر میگردد دختری زیبا با قیافه بسیار دلفریبی را مشاهده میکند آن دختر اظهار می کند عباس من عاشق تو شدم و در خواست ازدواج با تو را دارم .عباس با شنیدن این کلام در حالی که از اتهام مردم هراسان است که در کوچه با چنین دختری مشغول صحبت گردیده گفت : من همسر و مادری در تحت تکلف خود دارم و هیچ گونه توانایی اراده دو همسر ومادرم را ندارم .دختر اظهار میکند که من از شما توقع مخارج وغیره را ندارم بلکه نیازهای مادی شما را هم هرچه باشد برطرف خواهم کرد .
عباس می گوید چون نمی خواستم در جایی که مردم متوجه بودند با او صحبت کنم تا مبادا آبرویم خدشه دار شود لذا بی اعتنایی کرده و به سوی منزل روانه شدم . وقتی به منزل رسیدم دیدم جلوتر از من آمده و در منزل نشسته است .گفتم: من تا به امروز اصلا تو را ندیده ام تو چطور ندیده عاشق من شده ای؟ گفت : من از طایفه جن هستم انسان نیستم ولی چکنم عاشق و دلباخته تو شده ام از تو تقاضای ازدواج دارم و تمام زندگی ترا تضمین میکنم که با خوشبختی زندگی کنی .عباس میگوید او هرچه اصرار می کرد من مخالفت میکردم تا اینکه گفت : عباس من میروم تو تا فردا با مادر و همسرت مشورت کن.
در همین حال مادر وهمسرم نشسته بودند گفتند : گویا تو با کسی صحبت میکنی ما که غیر از تو کسی را نمی بینیم من جریان را شرح دادم مادرم گفت : عباس جن زده نشده باشی؟ آن روز گذشت فردا من طبق معمول به دکان رفته مشغول کار شدم ودر وقت همیشگی به خانه بر گشتم وقتی که وارد شدم دیدم باز آن دختر نشسته و منتظر است . بعد از سلام و جواب گفت : عباس! با مادر وهمسرت مشورت کردی؟ گفتم: دیروز من به تو گفتم من نیازی به ازدواج دوم ندارم و خواهش میکنم که دست از من بردار. او گفت : من در عشق تو بیقرارم و می سوزم استدعا میکنم با من ازدواج کنی و همین طور اصرار میکرد .
گفتم : خلاصم کن من ابدا به ازدواج دوم تن نخواهم داد باز دیدم رهایم نمی کند ناچار برای خلاصی خود سیلی محکمی به صورتش زدم . نگاه به من کرد وگفت: اگر من چنین سیلی به تو بزنم زنده نخواهی ماند .در همین حال وقتی از من مایوس شد یک سیلی به من زد .دیگر نفهمیدم جریان چه شد وقتی مادر وهمسرم می بینند من نقش زمین شدم مرا به پزشک می رسانند . ولی چون کاملا لال شده بودم از معالجه من نا امید می شوند. عباس بعد از مدت مدیدی با همین حال که قادر به سخن نبود زندگی میکند تا اینکه روزی آرزو میکند که به زیارت امام رضا (ع) نائل آید و این آرزو را با اشاره به نزدیکان خود میفهماند .
مادر وهمسر و برادری که در تهران زندگی میکرد به همراه عباس به مشهد مقدس عازم میشوند . یک هفته در مشهد میمانند و هر روز به زیارت مشرف میشوند تا اینکه روزی در منزل عباس امام رضا(ع) وامام زمان (عج) را در خواب میبیند و شفای کامل پیدا میکند.

LIDA
07-11-2009, 20:12
ز وقتی مدیر شرکت شده بود،کمتر فرصت می کرد به دوستان قدیمی اش سربزند.چند ماهی بود که دوستانش خبر ی از او نداشتند و وقتی به هم می رسیدند میگفتند،انگار سایه اش سنگین شده.
ولی خبر نداشتند که به دلیل بیماری لاعلاجش فقط چهل کیلو وزن دارد و دیگر سایه ای ازو باقی نمانده.

------------------------

ماهی که دیروز خریده بود از یخچال بیرون گذاشت تا برای ناهار آماده کند ولی بعد از چند دقیقه متوجه شد که ماهی تکان می خورد.سریعا تشتی را پر از آب کردو ماهی را داخل آن انداخت و ماهی کم کم شروع به حرکت کرد.
حالا او هر روز قبل از رفتن به بیمارستان و ملاقات فرزندش که از یک هفته قبل بعلت تصادف در کماست به ماهی داخل آکواریوم نگاه می کند و با امیدی تازه از خانه خارج می شود.

-----------------------

خیرات

سفره افطارش در بین آشنایان و اقوام معروف بود. روزهای تاسوعا و عاشورا، دو نوع غذا نذری میپخت و شب عید به همه معلمان فرزندش سکه طلا هدیه میداد.

زمانی که همسایهاش فوت کرده بود دسته گل سفارشیاش آنقدر بزرگ بود که از درب منزل کوچک متوفی، رد نشد و مجبور شدند آن را دم در بگذارند.
وقتی مردی که در مراسم ختم کنار او نشسته بود و از بدبختی و بیچارگی مرد فوت شده و آینده نامعلوم دو بچه یتیم باقی مانده صحبت میکرد، او در فکر این بود که کارت ویزیتش را فراموش کرده روی دسته گل بگذارد؛ و باید حتما موقع خروج این کار را انجام دهد.

-------------------

خودنويس
چند بار آن خودنويس نو و زيبا را توي كيفش ديدم. ولي او فكر مي كرد كه من نديدم و از من پنهانش كرد. تا اين كه وسوسه شدم خودنويس را از توي كيفش بردارم.
بالاخره زنگ تفريح اين كار را كردم. زنگ بعد وقتي كه اضطراب و نگراني اش را موقع گشتن كيفش ديدم در دلم به زرنگي خودم خنديدم. هرچه بيشتر مي گشت كمتر به نتيجه مي رسيد. تا اين كه خودش به سمت من آمد وگفت:«مرا ببخش من آدم بي عرضه اي هستم براي تولدت يك خودنويس زيبا خريده بودم ولي مثل اين كه گمش كردم!»

--------------------------

دو كبوتر عاشق
پيرزن مدت ها بود پركشيده بود و تنها عكس او به خانه ي پيرمرد زينت بخشيده بود. حالااو غمگين و تنها بود. او آنقدر دانه به كبوتران و غذا به ماهيها داد و گياهان را سيراب كرد تا اينكه خودش نيز آماده پرواز شد. پركشيد و رفت.
حالاعكس هر دوي آنها زينت بخش خانه ي نوه شان است. و نوه عزيز به دستان سرشار از شكلات مادربزرگ به لبخند با ابهت پدربزرگ چشم دوخته است.

LIDA
09-11-2009, 15:40
استالین ....


یک هیئت از گرجستان برای ملاقات با استالین به مسکو آمده بود. بعد از جلسه استالین متوجه شد که پیپ اش گم شده و از رئیس «کا.گ.ب» خواست تا ببیند آیا کسی از هیات گرجی پیپ او را برداشته یا نه. بعد از نیم ساعت، استالین پیپش را در کشوی میزش پیدا کرد و فهمید که از اول اشتباه کرده و از رئیس «کا.گ.ب» خواست که هیئت گرجی را آزاد کند.

رئیس «کا.گ.ب» گفت:
متاسفم رفیق، تقریبا نصف هیئت اقرار کرده اند که پیپ را برداشته اند و بقیه هم موقع بازجویی مردند!

----------------------

شاه عباس

شاه عباس از وزیر خود پرسید:امسال اوضاع اقتصادی کشور چگونه است؟وزیر گفت:الحمدالله به گونه ای است که تمام پینه دوزان توانستند به زیارت کعبه روند!شاه عباس گفت:نادان اگر اوضاع مالی مردم خوب بود کفاشان میبایست به مکه میرفتند نه پینه دوزان، چونکه مردم نمیتوانند کفش بخرند ناچار به تعمیرش میپردازند، بررسی کن و علت آنرا پیدا نما تا کار را اصلاح کنیم.

*------------------------

كفش


روزی گاندی در حین سوار شدن به قطار یک لنگه کفشش در آمد و روی خط آهن افتاد.او به خاطر حرکت قطار نتوانست پیاده شده و آن را بردارد.در همان لحظه گاندی با خونسردی لنگه دیگر گفشش را از پای در آورد و آن را در مقابل دیدگان حیرت زده ی اطرافیان طوری به عقب پرتاپ کرد که نزدیک لنگه کفش قبلی افتاد. یکی از همسفرانش علت این کار را پرسید.گاندی خندید و در جواب گفت: مرد بینوائی که لنگه کفش قبلی را پیدا کند٬ حالا می تواند لنگه ی دیگر آن را نیز برداشته و از آن استفاده نماید.

--------------------------

قایم باشك دانشمندان!!


او باید تا 100 بشمرد و سپس شروع به گشتن كند. همه شروع به قایم شدن می‌كنند به جز نیوتن. نیوتن فقط یك مربع 1متری روی زمین می‌كشد و داخل آن روبروی اینشتین می‌ایستد. اینشتین می‌شمرد: 1، 2، 3، ...97، 98، 99، 100 او چشمانش را باز می‌كند و می‌بیند كه نیوتن روبروی او ایستاده است. اینشتین می‌گوید: "سوك‌سوك نیوتن!!" نیوتن انكار می‌كند و می‌گوید نیوتن سوك‌سوك نشده است. او ادعا می‌كند كه نیوتن نیست. تمام دانشمندان بیرون می‌آیند تا ببینند چگونه او ثابت می‌كند كه نیوتن نیست. نیوتن می‌گوید: "من در یك مربع یه مساحت 1متر مربع ایستاده‌ام... این باعث می‌شود كه من بشوم نیوتن بر متر مربع... چون یك نیوتن بر متر مربع معادل یك پاسكال است، من پاسكال هستم، پس"سوك‌سوك پاسكال!!!".

---------------------

دزد


یک آقاى دزدى ، جلوى یک آقاى خوش پوش و تر و تمیزى را گرفت و هفت تیرش را گذاشت روى شقیقه اش و با تحکم و تشدد گفت : give me your money
آقاى خوش پوش ، رو به آقاى دزد کرد و گفت : میدانى من چه کسى هستم ؟؟ من عضو کنگره ى امریکا هستم .
آقاى دزد با تحکم بیشتر گفت : حالا که اینطوره پس give me MY money

LIDA
09-11-2009, 15:47
فقیر و ثروتمند


مرد فقیری درست هم زمان با یک مرد بسیار ثروتمند به دروازه ی بهشت رسید.
پدر مقدس از روزنه نگاهی به بیرون انداخت، سپس یک دسته کلید بزرگ را بیرون آورد. در بهشت را باز کرد و اجازه داد مرد ثروتمند وارد شود. او حتی نیم نگاهی هم به مرد فقیر نکرد. با بسته شدن در، صدای موزیک، ترانه ها و آوازهای بلند از داخل بهشت شنیده شد
. حتما جشن بزرگی برپا بود. مرد فقیر کمی دلخور شد. اما با حوصله زیاد منتظر ماند تا پدر مقدس دوباره در را باز کند. مرد فقیر فکر می کرد اگر او هم وارد بهشت شود، برایش جشن می گیرند. اما این طور نبود. همه جا آرام بود، حتی فرشتگان مهربانی که او را به طرف قصرش می بردند، هم آرام بودند. مرد فقیر به تلخی گفت: «حتی در بهشت هم به ثروتمندان بیشتر از بقیه توجه می شود.»
فرشتگان برای او دلیل آوردند که: «ابدا دوست عزیز! این سروصداها فقط به این دلیل بود که هر روز آدم های فقیر بسیاری وارد بهشت می شوند اما فقط هر صد سال یک بار یک مرد ثروتمند را به بهشت می آورند.»


******************

دست به دست سپرده


ــ مامان تروخدا نزن٬قول میدم دیگه حواسمو
جمع کنم دیگه 20 میگیرم همش...
ــ احمق من هر کاری میکنم به خاطر خودته٬
بیشعور صابونو با سین مینویسن...؟

(23 سال بعد)
ــ قول میدم دیگه تو کار زنت دخالت نکنم٬چرا میخوای آخر عمری آوارم کنی..!؟
ــمادر جون من هر کاری میکنم به خاطر خودته٬اونجا هم بهت بهتر میرسن
هم یه عالمه همدم داری٬ولی آخه مادر من مدل لباس الهام به شما چه ربطی داشت..؟

****************

صف

باران بدجوری به صورتش می خورد.سرش را بالا گرفت و مأیوسانه نگاهی به صف طویل اتوبوس انداخت.صدایی گفت:ببخشید آقا!ساعت چنده؟

مرد برگشت و نگاهی به صورت درهم رفته پیرمرد انداخت و بی حوصله گفت:پنج.

با توقف اتوبوس جنب و جوشی در صف افتاد.جمعیتی که توی اتوبوس بودند کمی جابجا شدند:بیا تو آقا...یه نفر جا داره!

مرد برگشت و نگاهی به پیرمرد انداخت و یک قدم عقب کشید:شما بفرمایید پدر جان!

پیرمرد سوار شد.صورت خندان پیرمرد از پشت شیشه اتوبوس به مرد آرامش می داد.

باز هم باران می بارید اما این بار مرد نفر اول صف بود...

*****************

شاید حق با خدا باشد


زنی در مرغزار قدم میزد و به طبیعت می انیشید . او سپس به یک مزرعه کدو تنبل رسید . در گوشه ای از مزرعه یک درخت با شکوه بلوط قد برافشته بود .
زن زیر درخت نشست و در این اندیشه فرو رفت که چرا طبیعت بلوط های کوچک را بر روی شاخه های بزرگ قرار داده و کدو تنبل های بزرگ را بر روی بوته های کوچک . با خود گفت : خدا با این خلقتش دسته گل به آب داده است ! او باید طلوط های کوچک را بر روی بوته های کوچک قرار می داد و کدو تنبل های بزرگ را بر روی شاخه های بزرگ . سپس زیر درخت بلوط دراز کشید تا چرتی بزند دقایقی بعد یک بلوط روی دماغ او افتاد و از خواب بیدارش کرد .
او همان طور که دماغش را می مالید خندید و فکر کرد : شاید حق با خدا باشد .

*******************

ایرانی خوش شانس


یک ایرانی در فرانسه مشغول رانندگی در اتوبان بوده و ناگهان متوجه میشه که خروجی مورد نظرش رو رد کرده…
لذا به عادت دیرینه ی ایرانی ها، میزنه رو ترمز و با دنده عقب،شروع میکنه به برگشتن به عقب!

اما در همین حال با یه ماشین دیگه تصادف میکنه…
سرت رو درد نیارم، پلیس میاد و اول با راننده ی فرانسوی صحبت میکنه و بعد میاد سراغ ایرانیه و بهش میگه:ما باید این آقا رو ....... کنیم، ایشون اونقدر مسته که فکر میکنه شما تو اتوبان داشتی دنده عقب میرفتی!!!

LIDA
11-11-2009, 11:46
کار کی بود؟

زن: چرا به این حیوون های زبون بسته بقدر کافی دون و آب نمی دی؟
شاگرد مغازه : نمی صرفه خانوم.
زن : یعنی اینقدر پول ارزشش بیشتر از این طفلکیهاس؟
شاگرد مغازه : خب ما هم از این راه نون می خوریم دیگه خانوم.
زن در دلش می گوید : تو سرت بخوره با اون نون خوردنت.
بلندگوی بازارچه بصدا در میآید.
آقای ...... به مدیریت بازارچه ، آقای .... به مدیریت بازارچه.
وقتی شاگرد بر می گردد می بیند تمامی پرنده ها و حیوانات کوچک آزاد شده اند.
در نهایت نا باوری می پرسد:
خانوم شما آزادشون کردی؟
زن: نه با با ، کار من نبود.
شاگرد : پس کار کی بود؟
زن : فروغ فرخزاد.

پرواز را بخاطر بسپار ، پرنده مردنیست.

*****************


در چنین روزی
..................

مینا کنار ساحل نشسته بود.
گوشی واکمنش را به گوشش زد و به موسیقی گوش داد.
چشمانش را بسته بود.
وقتی باز کرد ، پسرکی زیبا را در کنار خود دید.
پسرک : چه آهنگ قشنگی خانوم.
مینا : تو از کجا شنیدی ، من که گوشی به گوشم هست!!!!
پسرک : من همه چیز رو می شنوم خانوم.
پنج سال پیش در چنین روزی ، پسرک در دریا غرق شده بود.

***************



مگه اسمت چیه؟
.......................
زن : بابا خیلی وقته سر خاک پسرم نرفتم ، خاکش طلبیده.
پدر: پس زودتر ماشین بگیر ، زود برو زود هم بیا ؛ دلم شور می زنه تا تو بری وبر گردی.
زن سر خاک ، دلی از عزا در می آورد و حسابی گریه وزاری می کند و با پسرش صحبت.
بعد سیگاری از جیبش در می آورد و حلقه های دود را شمرده و حساب شده به هوا می فرستد.
صدایی می شنود .
صدا : منم خیلی وقته اومدم بیرون.
زن رویش را بر می گرداند ولی کسی را نمی بیند.
زن: کی هستی ؟ از کجا اومدی بیرون ، عزیزی تو این قطعه داری؟
صدا : نه ، من اونطرف تهرانم. ازجمع شما ها اومدم بیرون.
زن : مگه اسمت چیه؟
صدا : فروغ

******************

پسر از ته دل خندید
..........................
مدتها بود از دختری که سخت عاشقش بود و به او خیانت کرده بود کینه به دل داشت ، آنقدر که به خونش تشنه بود.

هر شب با تصور اینکه ای کاش می توانست دختر را بدزدد ، ببرد در بیابان ترتیبش را بدهد و سرش را ببرد و بگذارد بر روی سینه اش ، بخواب می رفت. از تصور لحظه ای که وحشیانه به او تجاوز می کرد و مرتب بر سرش فریاد می کشید ، لحظه ای که کارد را بر گلویش می فشارد و سرش را می برید و دست و پا می زد ، لذت می برد.

یک شب که باز در رختخواب این صحنه ها را از جلوی چشمانش می گذراند ، فریاد مردی را شنید که داد می زد ، " دخترم ، دخترم ، دخترم را کشتند"

مردم به کوچه ریخته بودند و دم در خانه ی دختر که چهار خانه با خانه ی او فاصله داشت ، جمع شده بودند.

از قرار عاشق کینه توز دیگری ، از پنجره ی بالکن به اتاق دختر رفته بود و سر او را از بدنش جدا کرده بود.

پسر ، از ته دل خندید .

******************

سوال
.........
مرد از یک روز پرکار و خسته کننده ، به خانه بر می گردد.
بعد از گرفتن دوشی آب گرم و نوشیدن چای ، با آرامش می نشیند و شروع به حل کردن جدول می کند.
از سکوت سنگین ، سرد و بی اعتنایی همسرش ، به تنگ آمده است.

شوهر: دارم جدول حل می کنم ، مریم بگو ببینم کجا زنگی می کنیم ؟
مریم : چند حرفیه؟
شوهر: چهار حرفی.
مریم : بنویس جهنم.

LIDA
15-11-2009, 16:34
اگربلند نشوی ...
وقتی روی برف‌ها سر خورد و به زمین افتاد جوان‌های دیگر به او خندیدند پیرمردی دستش را گرفت و از زمین بلندش کرد و به او گفت: در زندگی گاهی اوقات آدم به زمین می‌خورد و دیگران او را مسخره می‌کنند اگر بلند نشوی و به راهت ادامه ندهی زندگی را خواهی باخت ...

*****************

عکس توی آب
هر وقت توی آب یه آدمی رو می بینم
که سروته وایساده
نگاش می کنم و هرهر می خندم
گو اینکه نبایست اینکارو بکنم
چون شاید توی دنیای دیگه ای
در زمان دیگه ای
در جای دیگه ای
چه بسا درست وایساده همون آدم
و این منم که سروته وایسادم !

****************

نوک زدن دارکوب
غم انگیزترین چیزی که در عمرم دیده م می دونید چی بود؟
دارکوبی بود که به یه درخت پلاستیکی هی نوک زده بود .
بعد دارکوبه نگاهی به من کرد و گفت : « ای رفیق صمیمی ...
ای ... درخت هم درخت های قدیمی

******************

زبان تن
پاهام گفتند:اهای! بیا بریم رقص
زبانم گفت: بیا چیزی بخوریم
مغزم گفت:چه طوره یک کتابه خوب بخونیم
چشم هام گفتند:بهتره چرتی بزنیم
پاهام گفتند:نه؛بریم قدم بزنیم
پشتم گفت:بریم ماشین سواری
باسنم گفت:تا شما تصمیم می گیرید من می نشینم این گوشه

***************

در بغداد روزی مستی افتاده بود و طاقت رفتن نبودش از مستی.
شیخ جنید بر او برگذشت. چشم آن مست بر شیخ افتاد و شیخ را نظر بر وی افتاد.
مست شرم داشت، گفت: یا شیخ! چنین که هستم، می‌نمایم! تو چنان که می‌نمایی، هستی؟ گریه بر شیخ افتاد به سبب این صدق.

LIDA
15-11-2009, 16:45
یستادن ، بیرون از پناهگاه تو

****


بیرون پناهگاهت می مانم و درون را نگاه می کنم ،
در حالی که در اطرافم ، از ، هر سو ، بمب می ریزند ،
تو در داخل پناهگاهت چقدر سرحال و در امان و خوشحال به نظر می آیی ،
آیا گفته بودم که من به ین چیزها توجه می کنم؟
آیا گفته بودم که چه شگفت آور هستی؟
و چقدر ناراحتم که از هم جدا شده ایم.
عزیزم ، من بیرون پناهگاه تو ایساده ام ،
اما امیدوارم که در قلب تو باشم .

----------------------

محبوب آزار طلب

*****

از وقتی که محبوب آزار طلبم رفت و مرا تنها گذاشت برای مشت کوبیدن ، چیزی ندارم جز دیوار . وقتی که کتکش می زدم دوستم داشت ،اما من شیوه بهتری را پیش گرفتم ، اینکه هیچ گاه با او بر سر مهر نباشم .
بله ، او همان کسی است که در رویاهایم می دیدم ، و آدمی همیشه کسی را که دوست دارد ، می آزارد.
از وقتی محبوب آزارطلبم رفت و مرا تنها گذاشت ، برای مشت کوبیدن ، چیزی ندارم جز دیوار آه...
برای له کردن جز تخم مرغ
برای کمربند بستن ، جز شلوار
برای پرت کردن ، جز بستنی
برای زدن بر سرش ، جز ساعت
برای آتش زدن ، جز کبریت
برای مشت کوبیدن ، جز دیوار .

------------------------
شب خوش ، سبزه

****

شب خوش ، سبزه که سر بر بالش گذاشته ای و در خوابی . پرده ها را می کشم تا سرما نخوری. فردا با هم
درباره کارهایمان حرف می زنیم . شب خوش، گیاهک ... در گلدانت آسوده بخواب . مراقب باش ، به مرض پژمردگی دجار نشوی ! ای سبزه تازه در آمده ، یادت باشد از زنبور ها حذر کنی .شنیده ام که آنها می توانند
ناقل بیماری خطرناکی باشند. شب خوش ، سبزه گیاهک ، شب خوش بیا ، این هم لیوان آب.
می خواهی چراغ را روشن بگذارم ؟ فردا صبح ، سر میز صبحانه مینشینیم گوشت و تخم مرغ مال من
نیتروژن مال تو .
سبزه ، دوستت دارم
<مثل>کسی که به زن و بچه نیاز دارد.

----------------------

ماشین مشق و تکالیف

*****
ماشین مشق و تکالیف
بهترین دستگاهی است که ساخته شده.
مشق ات را بگذار تو و یک سکه بیانداز.
دگمه را بزن و در ده ثانیه،
مشق تو بیرون می آید تمیز و حل شده.
بفرما: «نه به علاوه چهار می شود چند؟ جواب هست سه»
سه؟
ای وای ...
مثل اینکه ماشین
انقدرها هم کامل نیست.

---------------------------

عارفی بزرگ با شاگردانش از راهی می گذشتند. تازه عروس و دامادی را دیدند که سوار بر کالسکه از آنجا می گذشت داماد بسیار زیبا و عروس زشت بود. شاگردان با تعجب این صحنه را دیدند. و از عارف خواستند که علت این را به آنها بگوید. عارف گفت: انتخاب همسر بر اساس زیبایی نیست بلکه بر اساس جذابیت می باشد. و اگر می خواست تنها بر اساس زیبایی می بود می بایست نصفی از دختران بی شوهر می ماندند.

LIDA
15-11-2009, 16:49
در تاریخ آورده‌اند که: وقتی حاج میرزا آقاسی وزیر محمد شاه قاجار به حفر قناتی امر داده بود، روزی که به بازدید چاه‌ها رفت، مقنی اظهار داشت که کندن قنات در اینجا بی‌حاصل است، چه اینکه این زمین آب ندارد. حاج میرزا آقاسی در جوابش گفت:

«آب برای من ندارد، نان که برای تو دارد!!»

=============

قاضی از دزدی پرسید: اینهمه سرقتها را تنهایی می‌کردی یا شریک هم داشتی؟

گفت: تنها بودم. مگر در این زمانه، آدم درستکار هم پیدا می‌شود که به شرکت انتخاب کنم.

===========

شخصی از دیگری پرسید: شیخ مصلح الدین سعدی شیرازی در چه سالی وفات یافت؟

پاسخ داد: مرگ آن جناب در سالهای ۶٩٠ تا ۶٩۴ هجری قمری اتفاق افتاده است. گفت: پس معلوم می‌شود آن بیچاره چهار سال تمام جان می‌کنده است!

===========
مؤذنی بانگ می‌گفت و می‌دوید، پرسیدند که چرا می‌دوی، گفت: میگویند که آواز تو از دور خوش است. می‌دوم تا آواز خود را از دور بشنوم.

===========

امیری اسبی لاغر و مردنی را به مردی بخشید. اسب به اندازه‌ای لاغر بود که تا منزل رسید، مرد. آن مرد نامه‌ای به این شرح به امیر نوشته و فرستاد:
«یا امیر اسبی که به من اعطاء نمودی. سریعترین اسب جهان بود، چون فاصله دنیا و آخرت را در یک ساعت طی نمود.»

LIDA
15-11-2009, 16:51
منصور خلیفه، عربی شامی را گفت چرا شکر حق سبحانه را بجای نمی‌آوری که تا من بر شما حاکم شده‌ام طاعون از میان شما دفع شدست، عرب گفت: حق سبحانه از آن عادلتر است که دو بلا بر ما گمارد.

===========

جمعی عوام نزد حاکم شکایت فرماندار ولایت خود را کردند. حاکم گفت: هر عضو از اعضای او به عدالت و انصاف موصوف و گواه است، چطور از او شکایت دارید؟! ظریفی گفت: حال که چنین است، پس هر یک از اعضای او را به ...... فرست تا عدالت او همه گیر شود!

===========

شخصی دعوی پیغمبری کرد، از وی معجزه خواستند، گفت: به درخت می‌گویم، پیش می‌آید! او را نزد درختی آوردند، هر چه به درخت گفت: پیش بیا، سخن نشنید و پیش نیامد. گفت: الحال که او پیش نمی‌آید، من به نزد او می‌روم زیرا که پیغمبران را تکبری نیست.

===========

روزی پنج تن نزد شاطر عباس صبوحی آمدند و گفتند: هر کدام از ما کلمه‌ای می‌گوید، با مجموع کلمات شما شعری بسرائید.

اولی گفت: ترنج. دومی: نردبان . سومی: چراغ. چهارمی: باد. پنجمی: غربال. شاطر عباس فی البدیهه این بیت را با کلمات مذکور ساخت:

ترنج وصل تو چیدن به نردبان خیال

چراغ بر لب باد است و آب در غربال

===========

کودکی کنار آب نان می‌خورد، ناگاه تصویر خویش در آب دید از تعجب نان بیانداخت و نزد پدر آمد و گفت: پدر جان نانم را کسی کنار آب ربود، پدر همراهش کنار آب آمد و در آب نگریست و گفت: شرم نمی‌کنی با این ریش سفید نان فرزندم را می‌ربائی؟

LIDA
15-11-2009, 21:58
بوقلمونی، گاوی بدید و بگفت : در آرزوی پروازم اما ندانم چگونه ؟
گاو پاسخ داد : اگر ز تپاله من خوری قدرت بر بالهایت افـتد و پرواز کنی !
بوقلمون تپاله بخورد و بر شاخی نشست ، تیراندازی ماهر بوقلمون بر درخت بدید و تیری بر آن نگون بخت بینداخت و هلاکش نمود ...
نتیجه : با خوردن هر گندی شاید به بالا رسی، لیک در بالا نمانی ...!

--------------------------



گنجشکی از سرمای بسیار قدرت پرواز از کف بداد و در برف افتاد ...
گاوی گذر کرد و تپاله بر وی انداخت،گنجشک از گرمای تپاله جان بگرفت و به آواز مشغول شد!
گربه ای آواز وی بشنید، جست و گنجشک از تپاله بدر آورد و سپس به دندان بگرفت و بخورد!!!
نتیجه :
هر که گـندی بر تو انداخت، حتماً دشمن نباشد !
هر که از گـندی بدر آوردت، حتماً دوست نباشد !

--------------------------

روزی دو شکارچی برای شکار به جنگلی می روند . در حین شکار ناگهان خرس گرسنه ای را می بینند که قصد حمله به آنها را دارد. با دیدن این خرس گرسنه هر دوی آنها پا به فرار می گذارند در حین فرار ناگهان یکی از آنها می ایستد و وسایل خود را دور می اندازد و کفشهایش را نیز از پا در می آورد و دور می اندازد دوستش با تعجب از او می پرسد: فکر می کنی با این کار از خرس گرسنه سریع تر خواهی دوید؟ او می گوید : از خرس سریع تر نخواهم دوید ولی از تو سریع تر خواهم دوید در این صورت خرس اول به تو می رسد و تو را می خورد و من می توانم فرار کنم!!!

--------------------------

خردمند پیری در دشتی پوشیده از برف قدم می زد که به زن گریانی رسید.
پرسید: چرا می گریی؟
- چون به زندگی ام می اندیشم, به جوانی ام, به زیبایی ای که در آینه می دیدم, و به مردی که دوستش داشتم. خداوند بی رحم است که قدرت حافظه را به انسان بخشیده است. می دانست که من بهار عمرم را به یاد می آورم و می گریم. خردمند در میان دشت برف آگین ایستاد, به نقطه ای خیره شد و به فکر فرو رفت.
زن از گریستن دست کشید و پرسید: در آن جا چه می بینید؟
خردمند پاسخ داد: دشتی از گل سرخ. خداوند, آن گاه که قدرت حافظه را به من می بخشید, بسیار سخاوتمند بود. می دانست در زمستان, همواره می توانم بهار را یه یاد آورم و لبخند بزنم.

-------------------------

یه روز یکی میره مغازه لوازم خونگی چشش میافته به فلاسک .
میپرسه آقا اون چیه؟
مغازه دار میگه اون فلاسکه .
میپرسه کارش چیه ؟
میگه هر چیز سردی رو بزاری تو ش سرد نگه میداره هر چیز گرم هم بذاری توش گرم نگه میداره .
مرده خوشحال میشه و یکی میخره فردا که میره اداره باخودش میبره .
رییسش وقتی فلاسکو میبینه میگه ببینم چی تو اون فلاسکت داری؟
میگه اقای رییس ٢ تا الاسکا دارم با ٣ تا فنجون قهوه!!!!
حکایت بالا حکایت ما ادماست تو فلاسک دلمون همه چی داریم دین و ایمون و دروغ و ریا و ربا و دنیا و محبت و ...

LIDA
15-11-2009, 22:08
خدایا شکرت

روی نیمکت پارک نشسته بود و به لباسهای کهنه فرزندش و تفاوت او با بچه های دیگر نگاه میکرد، ماشین گران قیمتی جلو پارک ایستاد و مرد شیک پوشی از آن پیاده شد و با احترام در ماشین را برای همسرش که پسرکی در آغوش داشت باز کرد.با حسرت به آنها نگاه کرد و از ته دل آه کشید.آنها کودک را روی تاب گذاشتند.
خدایا! چه می دید! پسرک عقب مانده ذهنی بود.با نگاه به جستجوی فرزندش پرداخت، او را یافت که با شادی از پله های سرسره بالا می رفت. چشمانش را بست و از ته دل خدا را شکر کرد.

****************


شتر حیوان صبوری است!


شتر حیوان صبوری است

همیشه آدم را از وسط صحرا عبور می دهد. هر چند که می داند در صحرا چیزی نیست او همیشه دلش می خواهد بپرسد: " مگر در صحرا چه چیزی است،که آدم همیشه می خواهد از وسط آن بگذرد؟"
اما او این سوالش را نمی پرسد، چون شتر حیوان صبوری است!

**************

خواب یخ زده


خوابی را که دیشب دیدم بر می دارم و می گذارم توی فریزر تا این که روزی خیلی دور از امروز

وقتی پیر و ناتوان شدم آن را آبش کنم بعد گرمش کنم و بنشینم و پاهای سردم را توی آن فرو برم.

***************

فقط من فقط من

مری عزیزم فقط مرا دوست دارد
(‌ او موریس را هم دوست دارد )
نه دوست ندارد او فقط مرا دوست دارد
( او درختان دشت را هم دوست دارد )
نه دوست ندارد او فقط مرا دوست دارد !
( بیچاره ، احمق بیچاره چرا نمی توانی بفهمی
که او می تواند هم تو را دوست داشته باشد و هم دیگران را )‌

***************

عاشق بودن یا نبودن!


آیا ماجرای عمه مرا شنیده اید؟

عمه من همیشه تنها بود،
خیلی هم زیاد گریه می کرد
همه می گفتند علتش این است که هیچ وقت عاشق نشده!
بعد عمه ام عاشق شد،
اما حالا بازهم گریه می کند!
چون می ترسد معشوقش ترکش کند،
حالا نمی دانم عاشق بودن بهتر است یا عاشق نبودن؟!

LIDA
16-11-2009, 17:00
نصیحت معلم

مادری فرزند خود را نزد معلم برد و گفت:
- این پسر مرا اطاعت نمی کند، او را بترسانید!
معلم که ریش درازی داشت، آن را جمع کرده و در دهان خود فرو برد و به کله اش حرکت شدیدی داد و چنان فریادی کشید که زن، از وحشت نقش بر زمین شد.
وقتی به هوش آمد، به معلم گفت:
- زهره ی مرا بردی. من از شما خواستم که پسر را بترسانی؛ نگفتم که مادر را بترسانید!
معلم پاسخ داد:
- فرقی ندارد؛ وقتی عذاب نازل شود، خشک و تر با هم می سوزند.

-------------------------


ظریفی زنی به غایت زشت رو داشت .
روزی در مجلس نشسته بود ، غلامش دوان دوان بیامد که ای خواجه ، خاتون به خانه فرود آمد.
گفت : ای کاش خانه به خاتون فرود می آمد.

------------------------

زن زیبارو


بازرگانی را زنی خوش صورت بود که زهره نام داشت. عزم سفر کرد. برای او جامه ای سفید بساخت و کاسه ای نیل به خادم داد که هر گاه از این زن حرکت ناشایستی سر زد یک انگشت نیل بر جامه ی او زن تا چون بازآیم.
پس از مدتی خواجه به خادم نامه نوشت که:

چیزی نکند زهره که ننگی باشد / بر جامه ی او ز نیل رنگی باشد

خادم در جواب نوشت که :

گر آمدن خواجه درنگی باشد / چون بازآید ، زهره پلنگی باشد..

-------------------------


آرایشگر ناشی

آرایشگری ناشی، تیغ کندی برداشت که با آن سر یک دهاتی را بتراشد. اما مرتب سر او را می برید، و ضمن کار می خواست با مشتری حرف بزند تا سوزش جراحت را به فراموشی بسپارد؛ پس از او پرسید :
- آقا جان شما چند برادر هستید؟
روستایی گفت :
- دو برادر هستیم؛ ولی گمان می کنم که یکی از برادرها زیر تیغ شما مرحوم شود و از دنیا برود!!!!

------------------------


موش و گندم ها

شخصی با دوستی گفت: پنجاه من گندم داشتم، تا مرا خبر شد، موشان تمام خورده بودند. او گفت: من نیز پنجاه من گندم داشتم تا موشان را خبر شد، من تمام خورده بودم.

LIDA
16-11-2009, 17:07
آرزوی پر ماجرا



پدری با دو فرزند کوچکش مشغول قدم زدن در پیاده رو بود . پسر بزرگتر پرسید : پدر جان ما چرا اتومبیل نداریم ؟
پدر گفت : من یک پدر زن ثرومتند پیر دارم ، اگر او فوت کند ، ثروتش به مادر زن من خواهد رسید ، پس از انکه مادر زنم هم مرد ، ثروت او به ما رسیده و من خواهم توانست که یک ماشین برای خودمان بخرم .
پسر کوچک ، پس از شنیدن حرف پدر گفت : پدر جان ، من پهلوی شما خواهم نشست .
پسر بزرگتر با ناراحتی جواب داد : تو باید عقب بنشینی ، جای من در جلو می باشد .
دو برادر ناگهان شروع به دعوا و کتک زدن همدیگر کردند .
پدر که خیلی عصبانی شده بود ، گفت : بیایید پایین ،بچه های بی تربیت ! تقصیر من است که شما را سوار ماشین کرده ام .

------------------------

یک روز یک نفر سر بگو مگو به ملا نصر الدین سیلی میزنه ، ملا هم اونو به دادگاه می کشه و دیّه ی سیلی رو می خواهد .
قاضی از مرد می خواهد که یک سکه به ملا بده . مرد به بهانه ی آوردن سکه از دادگاه فرار میکنه . ملا که متوجه فرار اون میشه ، یه سیلی در گوش قاضی می خوابونه و به قاضی میگه : وقتی اومد ، سکّه رو خودت بردار !!

------------------------

پلنگ خوشبخت

----------
این پلنگ چه مغرور به نظر می رسد
چه کلاهی سرش گذاشته!
با آن خالهای تنش ،
فکر می کند خیلی قشنگ است،
حتماً از زندگی اش کاملاً راضی است!
بیچاره پلنگ!
نمی داند که من او را با مدادم روی کاغذ کشیده ام
و هر وقت بخواهم می توانم او را پاک کنم ...
اما وای ...
قبل از این که پاکنم را پیدا کنم،
حس می کنم حالم دارد به هم می خورد ...
نکند یک نفر هم دارد مرا پاک می کند!

------------------------------

در کره مریخ
لباسها مثل لباس ما هستند
کفش ها همان بندها همان
قیافه ها همان، هیکل ها همان
سرها همان، صورتها همان ...
اما جایشان
کمی فرق می کند.

----------------------

زنبور
«جورج» رو زنبور نیش زد ؛ اون هم داد زد که
« اگه توی رختخواب مونده بودم ، زنبور نیشم نمی زد .»
« فرد » رو زنبور نیش زد ، جوری که بعدش صدای نعره ش می اومد که می گفت :
« آخه من چیکار کردم که این بلا سرم اومد ؟ »
« لو » رو هم زنبور نیش زد ؛ و ما شنیدیم که بر خلاف اون دوتا گفت ،
« امروز یه چیزی یاد گرفتم درباره ی زنبور ها .»

LIDA
02-12-2009, 13:07
بیراهه ها به سادگی دیده نمی شوند
سعید و رضا تصمیم گرفته بودند جمعه شب را به سینما بروند. جایی را قرار گذاشتند، که از آنجا به بعد را حین گپ زدن های همیشگیشان، تا سینما پیاده روی کنند.
در حالی که به سوی سینما می رفتند، سعید بحث را باز کرد و گفت: « عجب مملکت مزخرفی داریما، مردم بدون اینکه درک صحیحی از وضعیت فعلی جامعه داشته باشند، کورکورانه یک جا جمعیتی رو ببینند پشت سرشون حرکت می کنند، طوری هم از موضعشون دفاع می کنند که از باباشون دفاع نمی کنند »
رضا آهی کشید و پس از اینکه سری به نشانه تایید صحبت های سعید تکان داد، دنباله صحبت را گرفت و گفت: « اگر مردم درک داشتند الان وضعیت جامعه ما اینطوری نبود، آدم باید چشمش رو باز کنه، اطرافش رو نگاه کنه، بعد ببینه اصلا می خواد به کجا بره، اون موقع قدم برداره … نه اینکه به قول تو کورکورانه پشت سر کسی حرکت کنه …»
صحبت های رضا و سعید ادامه داشت تا اینکه ناگهان به بن بست کوچه ای رسیدند. سعید نگاهی خنده آلود به رضا انداخت و گفت: « اینجا سینماست دیگه ما رو آوردی … »رضا گفت: « من آوردم؟ من که داشتم دنبال تو می اومدم »سعید گفت : « من هم که دنبال تو میومدم »

**************

چشم های پلید
هیز چشمی او دیگر ورد زبان ها شده بود. از چشم های خیره اش می شد به ذات پلیدش پی برد. هر دختری را که میدید بی اختیار و بدون اینکه حتی خودش هم متوجه شود به او خیره میشد تا اینکه کسی او را با تلنگری از آن حالت خارج می کرد. دیگر همه از او فاصله می گرفتند، برخی هم زمانی که از کنارش می گذشتند او را میهمان بدترین دشنام ها می کردند. ولی هیچکس نفهمید چرا همه را سارا صدا می زند.

****************

گرافیست فضانورد
روی نیمکت پشت میز اپتیکی نشسته بود. سرش را پایین گرفته بود و در حالی که صورتش را به کف دست چپش چسبانده بود، راپید را روی کاغذ می چرخاند. ناراحت شدم که به جای اینکه کارهایش را تمام کند اینگونه در عالم هپروت سیر می کند.

صدایش کردم جواب نداد. خواستم بلندتر صدایش کنم، ولی دلم نیامد که اینگونه از عالم رویا خارجش کنم. بلند شدم و آرام به سوی میز رفتم. خم شدم و برق میز را قطع کردم. ناگهان با خاموش شدن نور به خودش آمد. ایستادم تا خودش را جمع و جور کند. سپس آرام به او گفتم: « نمی شود بدون ناک اوت کردن جوهر و کاغذها به سیر و سیاحت رویاها بروید »
نگاهش در حالی که چشمانش باز مانده بود روی من میخ شد و سپس خیلی غیر ارادی خنده ای روی لبش شکل گرفت. سرش را پایین روی برگه گرفت و دوباره من را نگاه کرد، سپس برگه ی درون دستش را به سمت من چرخاند و گفت: « هر چیزی را اینجا ناک اوت کنم مقصر شمایید »
از دیدن عکس خودم با چنین جزئیاتی در این وقت کم غافلگیر شدم.

****************

چشم
به درخت تکیه داد. کتابش را باز کرد و غرق در مطالعه داستان شد. ساعت ها گذشت و پایان خوش داستان هم بلاخره رسید. با خوش حالی از پای درخت بلند شد و به سوی سرنوشتش روانه شد. درخت دیگر به جایی تکیه نداده بود.

***************

ادای وظیفه
دوباره تعارف بین رضا و کامی بر سر لقمه آخر درون ماهیتابه شروع شده بود. کامی از کودکی عادت داشت که لقمه آخر درون ظرف را برای میهمان بگذارد، ولی به نظر می آمد که اینبار گرسنگی امانش نمیداد که از این لقمه بگذرد.

با این حال خیلی مشکوک از سر سفره بلند شد و به اتاق رفت، تا رضا متوجه شود که لقمه آخر بدون هیچ حرف و حدیثی برای خود او گذاشته شده است. اما وقتی برگشت دید که هنوز لقمه درون ظرف باقی مانده است. وقتی که پرسشگرانه به رضا نگاه کرد، رضا گفت: « ناراحت نباش، قسمت نبود که خورده شود، یعنی نان تمام شده است »

کامی لبخندی زد و گفت: « حتما مصلحتی بوده است »

پس ظرف را برداشت و به آشپزخانه رفت، سپس نان را از درون جیبش درآورد و لقمه آخر را در حالیکه وظیفه تعارف خود را در قبال میهمان انجام داده بود به راحتی در دهان گذاشت و خورد.

LIDA
02-12-2009, 13:11
آموزه های سازنده
وقتی از عروسک بازی خسته شد تصمیم گرفت نقاشی کند. ولی هر چه به دنبال برگه ای برای نقاشی گشت چیزی پیدا نکرد. پس سامسونت اداری پدرش را باز کرد و همه مدارک و اسنادش را خط خطی کرد.

وقتی پدرش به خانه برگشت و با این صحنه روبرو شد، در حالی که چهره اش از عصبانیت همچون انار شده بود، بر سر دختر کوچولویش فریاد زد : « چرا من رو خبر نکردی اگه برگه سفید می خواستی؟ »

دختر کوچولو که از رفتار غیرمنتظره پدرش دلگیر و غصه دار شده بود، با گریه گفت: « خودتون همیشه میگید حادثه هیچگاه خبر نمی کند »

*****************
کرامت های معاصر
تاکسی به مقصد رسید. ...... بسیار خوش سیمایی که صندلی جلوی پژو نشسته بود در را باز کرد و پیاده شد. پس از بسته شدن در اتومبیل، در یک آن مسافرین و راننده دیدند که آن ...... نورانی ناپدید شده است. با دیدن این معجزه جملگی منقلب گشتند و شروع به استغفار کردند.
راننده که خیلی تحت تاثیر این کرامت الهی قرار گرفته بود و اشک از چشمانش سرازیر میگشت، از تاکسی پیاده شد که نفسی را تازه کند، ولی پس از پیاده شدن متوجه صدای ناله ای از آنطرف اتومبیل شد، به آرامی صدا را دنبال کرد، که ناگهان ...... را دید که درون جوی افتاده است.

***************

ساعت هفت
ساعت را باز هم روی هفت صبح کوک کرد. ولی زمانی که عقربه کوچک آن بروی عدد هفت رسید و زنگ بلند ساعت به صدا در آمد، مثل همیشه با چشمانی خواب آلود ساعت را برداشت و با کوبیدن آن به دیوار اتاق، دل و روده ساعت را به هوا خوری دعوت کرد، و خودش دوباره روی تخت گرم و نرمش خوابید.
فردای آن روز ساعت دیگری را خرید و دوباره روی هفت صبح کوک کرد ولی اجزای داخلی این ساعت نیز از تماشای آسمان آبی بی بهره نماندند.
هر روز یک ساعت جدید را می خرید و به همین ترتیب آن را ناک اوت می کرد. ولی زمانی که دید خارج شدن از خانه برای خرید ساعت وقت زیادی را از او گرفته است، تصمیم گرفت هر ماه سی عدد ساعت بخرد که دیگر مجبور نباشد برای خارج شدن از خانه و خرید ساعت وقت بگذارد !!!

*******************

چشم ها حرف می زنند
ده دقیقه به مانکنی که لباس های مشکی d&g اصلی را به تن داشت خیره شده بود، فروشنده که می خواست او را از این حالت بیرون بیاورد با ملایمت به او گفت: « چیزی می خواید خانوم؟ »
دختر روی خود را برگرداند و گفت: « چه قیمته؟ »
فروشنده گفت: « 45 دلار ناقابل، البته رنگ های دیگه هم داریم که اگه منتظر بمونید اساعه براتون میارم »
سپس فروشنده رفت و بعد از چند دقیقه رنگ ها و مدل های دیگر را با خود آورد. ولی زمانی که برگشت با صحنه غیر منتظره ای رو برو شد، وقتی که دید ست لباس های مشکی d&g ای که تن مانکن بودند ، بدون اینکه اثری از مانکن باشد، به همراه 45 دلار روی پیشخوان مغازه گذاشته شده است و خبری هم از دختر نیست.

****************

امدادهای غیبی
لبه پشت بام مجتمع بیست طبقه ای ایستاده بود. مادامیکه چشم های مردم به او خیره شده بود آماده پریدن میشد. همه می دانستند که اگر از چنین فاصله ای با زمین برخورد کند یقینا در جا خواهد مرد، ولی با این همه جوان یکباره طوری که گویا می خواهد پرواز کند دست هایش را باز کرد و به پایین شیرجه زد.
پیاپی از پنجره های طبقات می گذشت و به سطح زمین نزدیک می شد. برای همه محرز بود که اگر به زمین بخورد در جا می میرد.
تنها کسی که میان آن ها دلش روشن بود که جوان زنده می ماند معشوقه زیبا رویش بود که او هم در میان جمعیت سقوط معشوقه اش را تماشا می کرد. جوان دیگر به زمین نزدیک شده بود و همه آماده بودند که تا با زمین برخورد کرد جنازه او را در آمبولانس بگذارند و یکراست به سردخانه ببرند. درست در همین حین که همه مرگ او را پیشبینی کرده بودند، بدنش از طبقه اول هم گذشت و ناگهان سر او با صدای مهیبی به زمین برخورد کرد و همانطور که پیشبینی شده بود، تیم پزشکی او را یکراست به سرد خانه برد و دل معشوقه اش دیگر روشن نبود.

chernobil
07-12-2009, 18:48
اگه یکی زحمت بکشه این داستان هارو به صورت word دربیاره خیلی ممنونش میشم

LIDA
19-12-2009, 14:58
اسب

خيلي از مشتي مي ترسيد. از روزي كه به خانه اش آمده بود مثل خر ازش كار مي‌كشيد. دست به كتكش هم ملس بود. جاي خورد و خوراكش را جدا كرده بود. اينجا هم تبعيض وجود داشت. حتي اجازه بيرون رفتن از خانه را هم به او نمي داد. خسته شده بود. بايد از اين وضع بيرون مي‌آمد. اما چطور؟ خودش هم نمي‌دانست. چند بارسعي كرد. اما هربار ناموفق بود. روزي در راه مزرعه چشمش به لاشه يك اسب افتاد كه بوي تعفنش به فضا عطر نكبت باري داده بود. بغض گلويش را گرفت. نمي‌توانست كاري كند.
يكي دوبار خواست با كسي مشورت كند، اما فايده نداشت. بقيه يا قابل اعتماد نبودند يا چيزي بارشان نبود. يك روز صبح با سرو صداي حياط از خواب بيدار شد. يك غريبه هم همراه مشتي و پسرانش بود كه تا به حال او را نديده بود. چند كارد دستش بود كه دائم به هم مي‌كشيد. اسب بيچاره باورش نمي‌شد. جلوي چشم او و بقيه حيوانات ديگه سه تا گوسفند را سر بريدند.
همين جور كه از ترس عقب عقب مي‌رفت يادش از جمله مادر بزرگ آمد. وقتي كه خيلي از زندگي ناليده بود و او گفته بود: برو خدا را شكر كن كه گوشتت خوردني نيست!

**************

داستان گرگ و گوسفند
گوسفند گرگی را دید و پا به فرار گذاشت.گرگ او صدا زد و پرسید:ای گوسفند!کجا فرار می کنی؟
گوسفند همانطور که دورتر می شد جواب داد:دارم پیش انسان ها فرار می کنم!
گرگ دوباره پرسید:چرا فرار می کنی؟
گوسفند جواب داد:تا از دست درنده ایی مثل تو در امان باشم!!
گرگ خنده ایی کرد و گفت:ای گوسفند!با من بیا تا چیزی را به شما نشان بدهم بعد از آن هرجا که دوست داری فرار کن.
گوسفند قبول کرد.آنها به طرف شهر به راه افتادند. در راه که می رفتند گوسفند از ترس گرگ تمام بدنش می لرزید و با فاصله از او راه می رفت. وقتی به شهر رسیدند صف طولانی آدمها را دیدند و علت را پرسیدند و جواب شنیدند:اینجا مغازه قصابی است و گوشت تازه گوسفند به ارزان می فروشند!
گوسفند وقتی این حرف را شنید و پی به قضیه برد از ترس خود را به آغوش گرگ انداخت!!!
گرگ و گوسفند دست در دست هم به جنگل گریختند!!!

******************

داستان حامی
آواره کوه و بیابان بودم .اما دوستم خانه ای داشت و راحت و آسوده زندگی می کرد.
وقتی دوستم حال و روز مرا دید تصمیم گرفت کمی از انسانیتش خرج کند و به کمک من بشتابد تا برای خودم خانه ای داشته باشم و از آوارگی و دربدری نجات پیدا کنم.
با کمک او شروع به ساختن خانه برای من کردیم.وقتی خانه به نیمه رسید پولم تمام شد و کار ساختمان خوابید.
دوستم از اینکه دارم سر و سامانی می گیرم خوشحال و ذوق زده بود و به خاطر آن خانه اش را فروخت و پول آن را خرج خانه ی نیمه تمام من کرد تا اینکه ساختن خانه تمام شد.
حالا مدتی است که صاحب خانه شده ام و راحت و آسوده زندگی می کنم ولی دوستم بی خانمان و آواره کوچه و خیابان است!

****************

داستان آجر
مردی خانه ی بزرگی ساخت و یک آجر اضافه آورد.او به فکر افتاد حالا که خانه ای دارد آجر اضافی را بفروشد و دود و دمی راه بیندازد و شبی را خوش بگذارند.به قول گفتنی" دنیا فقط دو روز است."
او آجر را فروخت و آن شب را به خوشی و شادمانی طی کرد.
چند روز بعد باز هوس خوشی به سرش افتاد.
او با این فکر که" برداشتن یک آجر از دیوار خانه باعث خرابی آن نمی شود" یکی از آجرهای دیوار خانه اش را برداشت و فروخت و شبی دیگر را به خوشی و خوبی گذارند.
او دیگر به خوشی عادت کرده بود و هر روز یکی از آجرهای دیوار خانه اش را می فروخت و شب را به شادمانی می گذراند تا اینکه تمام آجرهای خانه اش را فروخت و فقط یک آجر برایش باقی ماند.
حالا او فقط یک آجر دارد و نمی داند با آن چه کار کند!!!

**********************

داستان نی
مرد گفت:خیلی دوست دارم نی بنوازم وشادی کنم!
زن گفت:ما که نی نداریم!
مرد گفت:اگر تو بخواهی می شود نی تهیه کرد.
زن پرسید:چگونه؟
مرد گفت:شنیده ام که از گور زن ها درخت نی می روید!
زن گفت:اگر اینطور است حاضرم به خاطرتو بمیرم!
مردگفت:اگراین خوبی را در حق من بکنی هیچ وقت فراموش ات نمی کنم و همیشه به یاد تو نی خواهم نواخت!
زن مُرد و مرد اورا دفن کرد.
مدتی بعد ازگور زن درخت نی زیبایی سبزشد.مرد آن را برید وخوب تراشش داد ویک نی زیبا برای خود درست کرد ومشغول نواختن نی شد وزن را خیلی زود فراموش کرد.
صدای نی روزبروز غم انگیزتر می شد.مرد ازصدای غم انگیز آن در تعجب بود.او محکمتردرنی دمید تا بلکه بتواند صدای شاد و خوش از آن بشنود.ولی نی به ناله در آمد که:ای مرد!چه شد که به این زودی فراموشم کردی وبه زیر قول ات زدی؟حالاکه اینطور شد یادت باشد هیچ وقت نمی توانی با نواختن نی شادی کنی وخوش باشی!
حالا سال های سال است که مرد به امید شادی کردن و خوش بودن نی می نوازد ولی صدای نی روزبروز غم انگیزتر و پرسوز و گدازتر می شود.
اگرباورندارید نی بنوازید تا ناله پرسوز و گداز زن را به گوش خود بشنوید!

LIDA
19-12-2009, 15:04
داستان شیرین و فرهاد
شیرین خانم سلام!
شایدازاینکه بعد از سالها برایت نامه می نویسم تعجب کنی واز خواندن آن غمگین و غصه دار شوی.اصل مطلب این است که من ازدواج کرده ام و منتظر بدنیا آمدن اولین فرزندم هستم. انتظار بی جایی است اگر فکر کنی مثل فرهاد تیشه به دست می گیرم و بیست سال تمام برای رسیدن به شما به رنج و زحمت می افتم و به کندن کوه مشغول می شوم.تازه معلوم نیست بعد از آن همه جان کندن و حسرت خوردن شما در پشت کوه تشریف داشته باشید یا نه! در زمانه ای که چشم راست به چشم چپ دروغ می گوید فرهاد نبودن راحت تر و عاقلانه تر است.
قربان ات فرهاد
آقا فرهاد سلام!
از خواندن نامه شما نه تنها متعجب و دلگیر نشدم بلکه باعث شادی و خوشحالی من شد و کلی سرگرمی مرا فراهم کرد. انتظار نداشته باشید که مثل شیرین بیست سال چشم به راه آمدن شما بدوزم و موی شبرنگم را به دست برف بسپارم.تازه معلوم نیست بعداز آن همه انتظار کشیدن و چشم به راه دوختن تشریف می آورید یا نه!
من نه تنها ازدواج کرده ام بلکه صاحب یک پسر کاکل زری هم هستم. در روزگاری که عشق را در هر کوچه وپس کوچه ایی مفت و مجانی به حراج گذاشته اند و به جای کندن کوه تیشه به ریشه عشق می زنند شیرین نبودن و چشم به راه فرهاد ندوختن شیرین تر است.
با احترام شیرین

****************

داستان انار ترش
زن گفت:الان دوست دارم انار بخورم!
مرد گفت:هوس انار از کجا به سرت زده؟الان که فصل انار نیست!
زن گفت:مگر همیشه ادعا نمی کنی عاشق من هستی وحاضری به خاطرم جانفشانی کنی؟
مرد گفت:عشق چه ربطی به انار دارد؟
زن گفت:خیلی هم ربط دارد! اگر واقعا" دوستم داری باید برای من انار پیدا کنی و عشقت را ثابت کنی!
مرد گفت:اگر اینطور فکر می کنی می روم و تا انار را پیدا نکنم به خانه برنمی گردم.
زن گفت:تا هر وقت طول بکشد منتظرت می مانم!
مرد به طرف جنگل به راه افتاد و وقتی به آنجا رسید مستقیم سر وقت درخت انار رفت.
درخت خشک و بی برگ و بار بود.مرد مقابل درخت زانو زد و شروع کرد به گریه کردن.او مثل ابر بهاری اشک هایش را پای درخت انار می ریخت.
درخت انار وقتی اشک ریختن و خون دل خوردن مرد را دید فهمید که او انار لازم دارد.پس به شکوفه نشست و برگ و بار آورد و خیلی زود انار های درشت و آبدار از شاخه های درخت انار آویزان شد.
مرد با خوشحالی انارها را چید و به طرف خانه اش دوید و انارها را به زنش داد.
زن وقتی لب به انار زد اخم هایش تو هم رفت ابروهایش به هم گره خورد و چین به پیشانیش افتاد.چون انارها ترش ترش بودند.
زن با ناراحتی گفت:اگر با این انارهای ترش می خواستی عشقت را ثابت کنی همان بهتر بود که دست به این کار نمی زدی!
مرد بهتر دید که سکوت کند و چیزی نگوید و نگفت ولی یادش نرفته که انارها را با ریختن اشکهایش آبیاری و با خون دل خوردن بوجود آورده بود.

****************

داستان خنده و گریه
زنگ تلفن به صدا در آمد. مرد گوشی را برداشت و صدای گریه ی زن را شنید.
مرد بلند بلند خندید و گفت:چی شده چرا گریه می کنی؟
زن با بغض گفت:اتفاق ناگواری افتاده!!
مرد پرسید:چه اتفاقی؟
زن به هق هق افتاد و گفت:مرا با مرد دیگری نامزد کرده اند!!
مرد جا خورد و لحظه ای سکوت کرد و گفت :اینکه ناگوار نیست!!
زن گفت :آخه ما همدیگر را خیلی دوست داشتیم!
مرد پرسید:حالا خودت از این وصلت راضی هستی؟
زن جواب داد:اگر دلخور نشوی بله!!
مرد گفت:امیدوارم خوشبخت شوی!
زن پرسید:اصلا" ناراحت نشدی؟
مرد جواب داد:از اینکه خوشحال هستی خوشحالم.
زن گفت:خیلی ممنونم.همین انتظار را از تو داشتم!!
زن گوشی را گذاشت و غش غش خندید.
مرد هم گوشی را گذاشت و به تلخی گریست.

*******************

داستان دوستی
سحرگاهی در کشتزاری قدم می زدم مرد تنهایی را دیدم.به طرفش رفتم و با هم آشنا شدیم و از رنج تنهایی نالیدیم و در آغوش هم به تلخی گریستیم.با هم از دوستی وفاداری و درد تنهایی سخن ها گفتیم وبا هم دوست شدیم.
چون خیلی راه رفته بودیم خسته شدیم و او مرا بردوش خود سوار کرد تا کمی خستگی در کنم.
کمی بعد از دوش او پایین آمدم واو را بر دوش خود سوار کردم.
حالا سالهاست که او از دوش من پایین نمی آید و یکریز در باره دوستی مهر و وفا و درد تنهایی با من سخن می گوید.
من فقط به حرفهای او گوش می دهم.

******************

داستان ماه و ماهی
مرد گفت:ماه من می شوی؟
زن جواب داد:آنوقت دستت به من نمی رسد!
مرد گفت:حالا میگی چکار کنم؟
زن گفت:ماهی ات می شوم!
مرد باخوشحالی گفت:چه عالی!داشتن ماهی چه کیفی دارد!
زن گفت حالا که ماهی ات شدم،اجازه بده کمی شنا کنم.ماهی به شنا زنده است!
مرد گفت کجا می خواهی شنا کنی؟
زن گفت:چشمان زلال ات جان می دهد برای شنا کردن!
مرد گفت:راست می گویی،چگونه؟
زن گفت:تو فقط اجازه اش را بده شنا کردن با من!
مرد قبول کرد و گفت:باشه!ولی زیاد ازساحل دور نشو،می ترسم غرق شوی!
زن به شکل ماهی در آمد وبه داخل چشم مرد شیرجه زد و شنا کنان وارد دل مرد شد و دید که ماهی دیگری در آنجا مشغول شنا و جست و خیز است.او دیگر معطل نکرد و شنا کنان برگشت واز چشم مرد بیرون پرید و به راه افتاد که برود.
مرد پرسید چی شده ماهی من،کجا می روی؟
زن جواب داد:می روم ماهت بشوم!
مرد گفت:آنوقت دستم به تو نمی رسد!
زن گفت:همان بهتر که نرسد!
مرد پرسید:آخه چرا؟!
زن گفت: چرایش را از دلت بپرس!

LIDA
21-12-2009, 16:45
1. بازی (1) : سنگ، کاغذ، قیچی
از اول قرار گذاشته بودیم که فقط کاغذ می‌تواند سنگ را بغل‌کند، اما بعد قیچی آمد و کاغذ را برید. سنگ هم قیچی را زد. خودش تنها ماند. بردندش برای لِی لِی.



2. بازی (2) : اینجا کسی بیدار نیست.
... روزهای خاله‌بازی، تو بابا بودی، او مامان، و من خاله.
هیچ‌وقت نفهمیدی که چقدر دلم می‌خواست من مامان باشم.



3. مجوزِ مُردگی
- متأسفم شما باید دوباره زندگی کنید.
- بله؟!
- پرونده شما ناقصه، اطلاعات مربوط به چند سال گذشته‌تون ثبت نشده. باید دوباره زندگی کنید. بفرمایید. مُرده بعدی لطفاً.



4. زیبای خفته (2)
زیبای خفته مثل هر شب همه‌جا را مرتب کرد، غذا را حاضر کرد، گل سرخی در دست گرفت و جایی که در دسترس باشد خودش را به خواب زد. شاهزاده هم مثل هرشب آمد، دست‌هایش را شست، غذایش را خورد، روزنامه‌اش را برداشت و نشست پای تلویزیون.



5. خریدار
گربه به صاحب‌ مغازه گفت: آن یکی بزرگه چطور است؟
مغازه‌دار جواب داد: او برای شما مناسب نیست بیش‌تر به سگ‌ها علاقه دارد.
گربه پرسید: آن کناریش چطور؟
مغازه‌دار گفت: این یکی خوب است اما زن و 3 بچه شیطان دارد.
گربه گفت: اوه! من از بچه‌های وحشی و بی‌ادب این‌ها بیزارم، آن آخری چطور است؟
مغازه‌دار جواب داد: این یکی کاملاً برای شما مناسب است. 35 ساله است و بعد از یک شکست عشقی 10 سال است که تنها زندگی می‌کند.
گربه گفت: خوب است، این‌جور آدم‌ها با گربه‌ها خوب کنار می‌آیند . همین را بر می‌دارم.

LIDA
21-12-2009, 16:47
6. برنده
گل می‌گفت: من را بیش‌تر دوست دارد. شمع می‌گفت: نخیر من را بیش‌تر دوست دارد. گل می‌گفت: نخیر من را و همی‌نطور توی سر و کله هم می‌زدند. پروانه هم آن‌طرف‌تر کنار لامپ مهتابی محبوبش استراحت می‌کرد.

7. زاغ و روباه
از وقتی که روباه مرد زاغ دیگر لب به غذا نزد. جسدش را که پیدا کردند یک قالب پنیر دست نخورده کنارش بود.

8. نقص فنی
«خوب، من الان خودم را می‌کشم . بعد ساعت 6 از خواب بیدار می‌شوم و از این‌که کل ماجرا فقط یک خواب بوده احساس رضایت می‌کنم. بعد در حالی‌که هنوز از خوابی که دیده‌ام پریشان هستم صبحانه می‌خورم و سر کار می‌روم.»
این برنامه‌‌ای بود که برای خودم داشتم اما نقص کوچکی پیش آمد: شب قبل یادم رفته ‌بود ساعت را کوک کنم و بیدار نشدم.

9. پدر ژپتو (1)
پدر ژپتو وسایل نجاری‌اش را در انبار گذاشت و دیگر تا آخر عمر دست به چوب نزد. غافلگیر کردن پینوکیو با پری مهربان دیگر واقعاً از تحمل او خارج بود.

10. پرتقال خونی
درخت پرتقال خونی خانه زهرابیگم با آن شاخه‌های بلند و میوه‌های درشتی که چشمک‌زنان تا وسط کوچه می‌آمدند پربارترین درخت محله بود ولی مادرها به‌شدت بچه‌ها را از کندن پرتقال‌ها منع می‌کردند. می‌گفتند نجس است، هرچند که از زن‌های جوانی که پنهانی به خانه زهرابیگم رفت و آمد می‌کردند و جنین‌های مرده‌ای که او نیمه‌شب‌ها پای درخت دفن می‌کرد حرفی نمی‌زدند.

LIDA
21-12-2009, 16:56
بهار
طی اقدامی نمادین به پرستو‌ها پیشنهاد شد که هر سال بهار را با خودشان بیاورند و پرستو‌ها با کمال میل قبول کردند و از این افتخار بر خود بالیدند. اصل قضیه را تنها وقتی درک کردند که تک‌تکشان را به ارابه بهارِ چاقِ تنبل بستند.



Insomnia
ملافه مرد را به زیر می‌کشد، سپس کشمکش مداوم با چین‌ها، بالش‌ها، فنر‌ها، نرمی‌ها و سفتی‌ها شروع می‌شود. مثل همیشه ملافه برنده است. مرد محکوم می‌شود که صبح اول وقت تعداد دقیق گوسفند‌ها را گزارش بدهد.



حکایت جذاب مرگ گربه
حكیمی بر سر راهی می‌گذشت. دید پسر بچه‌ای گربه خود را در جوی آب می‌شوید.
گفت: گربه را نشور، می‌میرد!
بعد از ساعتی كه از همان راه بر می‌گشت دید كه بعله…!
گربه مرده و پسرك هم به عزای او نشسته.
گفت: به تو نگفتم گربه را نشور، می‌میرد؟
پسرك گفت: برو بابا، از شستن كه نمرد ، موقع چلاندن مرد!


بحث حضرت یونس
دختر کوچکى با معلمش درباره نهنگ‌ها بحث مى‌کرد.

معلم گفت: از نظر فیزیکى غیرممکن است که نهنگ بتواند یک آدم را ببلعد زیرا با وجود اینکه پستاندار عظیم‌الجثه‌اى است امّا حلق بسیار کوچکى دارد.

دختر کوچک پرسید: پس چطور حضرت یونس به وسیله یک نهنگ بلعیده شد؟

معلم که عصبانى شده بود تکرار کرد که نهنگ نمى‌تواند آدم را ببلعد. این از نظر فیزیکى غیرممکن است.

دختر کوچک گفت: وقتى به بهشت رفتم از حضرت یونس مى‌پرسم.

معلم گفت: اگر حضرت یونس به جهنم رفته بود چى؟

دختر کوچک گفت: اونوقت شما ازش بپرسید.




دوتاهلوی سرخ وآبدار افتاده بودند توی رودخونه وآب به سرعت می بردشان. یه کلاغ اومد هلوی دومی رو بگیره که هلو از یه آبشار کوچک افتاد پایین و دو نیمه شد. یه نیمه اون همون جا موند و توی گرداب های زیر آبشار گیر کرد. ولی نیم هلوی دومی رو آب دوباره برد..

LIDA
21-12-2009, 17:00
شیشه گلاب افتاد و شکست . بویش همه اتاق رو برداشت. دختر جوان اومد خرده شیشه ها رو جمع کنه که پاش رفت رو یه تیکه شیشه و خون اومد. شیارهای خون وسط گلاب تاب می خوردند و دختر همین طور که داشت شیشه را از پاش در می آورد روی یه صندلی نشست. اتاق بوی عجیبی می داد...



دو تا پری نشسته بودند روی کابل های برق و می خواستند خودکشی کنند. با همدیگه تلاش می کردند که دو تا سیم برق رو به هم برسونند. هر کاری کردند نشد که نشد. از اون بالا با ناراحتی اومدند پایین. داشتند بر می گشتند خونه که وسط خیابون با یه ماشین تصادف کردند. فقط یکی از پری ها مرد...



دندونش به شدت درد می کرد. با دست چنان کشیدش که کنده شد. دندون رو نگاه نکرده انداخت کف اتاق. با زبون جای زخم رو مالش می داد. اصلا از این کار لذت نمی برد.جای خالی دندون رو خیلی شدید احساس می کرد



صدای بسته شدن یک در کثیف بگوش رسید. مرد در را ندیده بود ولی می دانست که همه درهای آن اطراف کثیف و روغنی هستند. با این که درها کثیف و روغنی بودند اصلا مزاحم کسی نمی شدند. شاید اصلا کسی توجه نکرده بود که درها کثیف و روغنی هستند. آن ها فقط درها را باز می کردند و می بستند. مرد وارد اتاق شد و در را بست. حتی نفهمید که آن در از همه درها کثیف تر بود.




دستانش را آرام تکان داد اما اشتباه دیده بود. هیچ کس با او خداحافظی نکرده بود. اصلا کسی نرفته بود که بخواهد با او خداحافظی کند. فقط یک گربه آرام از جلو او رد شده بود. بوی رطوبت همیشگی را اصلا حس
نمی کرد . گربه رد شده بود اما او هنوز آنجا بود.

LIDA
21-12-2009, 17:04
سیگار را گوشه لبش گذاشته بود اما به آن هیچ پک نمی زد. سیگارخود می سوخت و دود آن از جلو چشم مرد می گذشت. مرد هر چه به دود ها نگاه کرد هیچ شکل مشخصی در آنها نیافت. سال ها قبل عادت داشت که شکل ها را از ابرها بخواند. اما او اکنون هیچ نیازی به خواندن شکل ها نداشت. او فقط سیگار را گوشه لبش گذاشته بود اما به آن هیچ پک نمی زد.



حتی فکرش را هم نمی کرد برای یک گربه مرده مراسم تدفین بگیرد. هیچ وقت هم این کار را نکرده بود. اما الان بد جوری به سرش زده بود که یک گربه مرده را دفن کند. اما هیچ گربه ای نمرده بود. او حتی دوست نداشت که گربه ای بمی رد.



برای اولین بار بود که به کف دست هایش به دقت نگاه می کرد. قبلا فکر می کرد چیزهای جالبی باید در آن نهفته باشد ولی هیچ وقت فرصت نشده بود که به آن ها نگاه کند. مدت زیادی می گذشت که به دست هایش خیره شده بود اما هیچ چیز تازه و جالبی در آن نبود. چیزی که کمی جلب توجه می کرد جای یک زخم تازه بود که اصلا هم اهمیتی نداشت. حتی نفهمیده بود کی دستش زخمی شده است. اما دوست داشت باز هم به دست هایش خیره بماند. گرمای مطبوعی از سر انگشتانش خارج می شد.




مرد محکم دخترش را در آغوش کشید. دست هایش را به کمر ظریف دختر زیبایش حلقه زد و پشت او را مالید. او خودش هم می دانست که از این کار لذت می برد . حتی می دانست که لذت بردن یک پدر از در آغوش کشیدن دخترش چقدر می تواند شوم و شرم آور باشد. دختر دکمه باز شده بالایی پیرهن پدرش را بست اما مرد هنوز دختر را در آغوش می فشرد.




این سومین بار بود. دوبار پیش از این هم این تصمیم را گرفته بود اما هیچ بار عملی نشده بود. خودش نخواسته بود وگر نه همه چیز مهیا بود. کافی بود بلند شود ، شیر آب را ببندد، لباس هایش را بپوشد واز حمام خارج شود. اصلا برای انجام همین کار بود که به آنجا آمده بود. یک ساعتی می شد که معطل مانده بود. او نمی توانست. هیچ انگیزه ای برای انجام این کار نداشت. همینطور زیر آب ماند. این دفعه سوم بود که می خواست بلند شود. فقط کافی بود بلند شود ، شیر آب را ببندد، لباس هایش را بپوشد واز حمام خارج شود.

LIDA
21-12-2009, 17:07
1.
به تفنگ روی دیوار نگاه می کرد ، این تفنگ از پدربزرگش به پدرش ارث رسیده بود .مادربزرگش بارها برایش گفته بود که پدربزرگش یکی از شکارچی های نامدار بوده است و همه از مهارت او در تیر اندازی خبر داشتند .
حتی خودش در دوران کودکی دیده بود پدرش قبل از اینکه در جنگ کشته شود ، چند باری با آن به شکار رفته است اما حالا مدتها بود که خاک می خورد .
در فکر بود که مادربزرگش وارد شد و به او تبریک گفت که نمره هایش همه خوب شده است و دیگر برای خودش مردی شده .
مادر بزرگ به این فکر می کرد که خانواده می تواند به نوه اش تکیه کند ،آن هم در این دوران آشوب که بیگانگان کشورشان را گرفته اند .
او اما به تفنگ فکر می کرد و اینکه دیگر وقتش رسیده یک گلوله در مغز معلم فرانسه شلیک کند .


2.
ابتدا باید برای دشت سلطان بی همتایی چون من پیدا کنی و به بادها بگویی چند وقتی را بی خرامیدنم سپری کنند . سپس سراغ بچه هایم بروی و عمری آنها را سر پرستی کنی ، بعد از آن دلیل قانع کننده ای برای وجدانت پیدا کنی . این ها را که انجام دادی آنوقت می توانی مرا بکشی ای شکارچی آهو

3.
مردی با عجله وارد شد و بی مقدمه فریاد کشید : دیوید روسو را کشته اند .
و همهمه تمام شهر را فرار گرفت ، رییس جمهور آن روز را تعطیل رسمی اعلام کرد و چندی نکشید که پیام تسلیتی از سازمان ملل برایش ارسال شد . در کتاب های تاریخ از این ماجرا نوشتند و مردم سالهای زیادی را در این روز گریستند و افتخار کردند به این مرد جاودانه .
اکنون که صد سال از آن ماجرا می گذرد هیچ کس به این فکر نمی کند که ممکن است آن مرد که با عجله وارد شد یک دیوانه باشد .

4.
همیشه جا برای همه هست . کنار هم مرتب می نشینند تا نوبتشان شود . وقتی در باز شد نمی دانند بخندند یا گریه کنند ، یکی از آنها انتخاب می شود و از سلول بیرون می رود . بعد از آن که فرمان آتش صادر شد جنازه اش را به سلول بر می گردانند . همیشه جا برای همه هست اما سخت است در گوشه ای ساکت بنشینی و ندانی کی می میری و یا کی سوخته می شوی . در یک چهار دیواری تاریک و نمور که از بیرون آن گه گاه تنها بارقه هایی به داخل منعکس می شود . تو باید آرام کنار باقی هم سلولی هایت منتظر بنشینی تا نوبتت شود .
مثل چوب کبریتی کنار چوب کبریت های دیگر.

5.
ما دقیقاً همانی هستیم که سال گذشته بودیم ، با همان سرو وضع و اعتقادات . دو فرزندمان هم امسال مثل سال قبل به مدرسه می روند و ما از نمره هایشان راضی هستیم ، هنوز هم او کتاب می خواند و من جدول حل می کنم در حالی که یک لیوان چای داغ می نوشم . او از فیلمهای غم انگیز خوشش می آید و کلکسون تمبر دارد . من هنوز هم همان‌طور هستم بی تفاوت از سر کار بر می گردم و تلوزیون را روشن می کنم ، هنوز هم همان سریال ادامه دارد . همه چیز مثل قبل است دقیقاً شبیه به سال گذشته ، با این تفاوت که ما یک سالی می شود از هم جدا شده ایم .

LIDA
22-12-2009, 14:20
شب از پشت پنجره پیدا بود. اما صدای هیچ جیرجیرکی نمی آمد. یک دسته ورق بازی وسط شب پشت پنجره بود. مرد آن ها را با تمام توان پرت کرد. ورق ها پخش شدند و ریختند. پنجره را بست و با چشم های باز روی تخت دراز کشید. صدای پای سربازها و شاه ها و بی بی ها به گوش می رسید اما او از تک دل بیشتر از همه خوشش می آمد. پنجره را بست تا بدون توجه به صداهای بیرون، آهنگ مورد علا قه اش را گوش کند و آرام آرام بخوابد.

*******

یک نرمش لطیف روی پاهایش حس کرد. یک پشه کوچک روی پایش نشسته بود. پشه آرام و با وقار شروع کرد به خون مکیدن. درد در تمام وجود مرد پیچید. پشه همان طور آرام و با وقار خون می مکید. دیگر حتی درد هم حس نمی شد. فقط یک خارش عمیق موضعی بود. پشه سنگین و پر خون، سرافراز و با وقار مثل یک شوالیه نجیب زاده پرید و رفت. پشه زنده مانده بود.

*********


عنکبوت

دلش میخواست خفه اش کند. مثل یک پشه له اش کند و بعد بالای سرش عزا بگیرد. هر چه فحش و بد و بیراه از دهانش در می آمد به او بدهد، بعد یک لگد محکم به جسد خشک شده ی گندیده اش بزند و حتی بدون اینکه به پشت سرش نگاه کند از آنجا دور شود. نمی دانست چرا مدتی بود که میل داشت کف پای خود را روی صورت متلاشی شده اوقرار دهد. دلش می خواست اما نمی توانست . او هنوز نمرده بود و به طرز زیبایی نفس میکشید.

************

دخترک سرد سرد بود. انگار که سال ها در سرداب یک خانه اشرافی قدیمی زندانی شده باشد. سردی چسبنده پوست گونه های دختر حرارت آتشین لب های مرد را خاموش می کرد. دخترک یخ زده بود. انگار که روحش در یکی از بطری های خالی وامانده سرداب اسیر باشد. دیوار را تازه رنگ زده بودند. سرد سرد بود و بوی نفت می داد.

***********

درست مثل یک عنکبوت درشت سیاه بود که گوشه دیوار بالای ساعت قدیمی و فرنگی اتاق که سال ها کاملا منظم و دقیق کار می کرد، پشت تارهایش منتظر یک پشه بود. عنکبوت ساعت ها با صدای تیک تیک ساعت آرام و بی حرکت پشت تارهایش منتظر می ماند. گاهی پشه ای گرفتار می شد. عنکبوت تنها به همین دلخوش بود...ناگهان یک جاروی بلند جلو آمد و تارهای در هم تنیده او را از هم گسست و رفت. عنکبوت اصلا ناراحت نشد . تازه آسوده شده بود. بدون اینکه کوچکترین توجهی به تکه پاره های تارهای باقی مانده برسر دیوار بکند، آرام و استوار از دیوارپایین آمد از وسط اتاق گذشت و از زیر در اتاق را ترک کرد. صدای تیک تیک ساعت دیگر شنیده نمی شد.

LIDA
22-12-2009, 14:23
گیتار

صدای شاد جاز از بلندگوهای پانصد واتی رادیو شنیده می شد. اتاق در نور لامپ ها ومهتابی ها زیباتر از همیشه بود. او همیشه مثل یک بچه آسوده می خوابید. از تماس کف دست با سینه اش احساس زیبایی حاصل شد. لذت وافری مثل خون در همه سلول های بدنش جریان داشت. درست مثل لذتی که هنگام دیدن کارتون پلنگ صورتی می برد . او فکر نمی کرد.

***********

سه تا گل سرخ سرخ ، نازک و لطیف روی دیوار گلی یک خانه قدیمی روییده بودند. باد که می آمد مثل رقاصه های هندی، چون مار این ور و آن ور می رفتند. ساقه یکی شکست و خم شد. بعد از چند روز هم خشک شد. دیگر باد نمی آمد . دیوار زیبا و استواربود. سه تا گل قشنگ روی اون دیده می شد که یکیشون خشک شده بود.

*********

نوای شادی انگار که از آسمان آمده باشد تمام کوه را پر کرده بود. دخترک طنازانه در حال فرار بود و مرد در فاصله صد متری به دنبال او می دوید. دخترک هر گاه که حس می کرد فاصله مرد از او زیاد شده است کمی می ایستاد و بعد دوباره حرکت می کرد. برای دنبال کردن دخترک نیازی به دیدن او نداشت. بوی او را از میان بوی گل های روییده در دامنه کوه تشخیص می داد. مرد آرام آرام به قله می رسید. بوی دخترک شدیدا احساس می شد. اما در هیچ کجای کوه دختری دیده نمی شد. مرد لبخند زیبای لذت باری بر لب داشت.

**************


مداد رنگی

گل های سفید و زرد و آبی، زیبا و رقصان، از آسمان فرومی ریختند. مرد سبک وبلند قدم برمی داشت، روی دشتی پراز گل های زیبا. مرد همان طورکه قدم بر می داشت از یک پرتگاه بلند پایین افتاد. اصلا نترسید. یک مرد به همراه گل های سفید و زرد و آبی، زیبا و رقصان از آسمان پایین می ریختند. مرد خواب دیده بود ولی همه چیز طبیعی بود.

***********

سه تا زنبور عسل روی یک گل سفید که گرده های زرد قشنگی داشت نشستند. باد گل را تکان می داد. یکی از زنبورها بلند شد و رفت. دو تای دیگر همان طور که روی گل بودند گرده جمع می کردند. هیچ اهمیت نمی دادند که زنبور دیگر کجا رفته بود. حتی به یکدیگر هم توجهی نداشتند و اهمیتی نمی دادند. آنها فقط دو زنبور عسل بودند که برای جمع آوری گرده گل به آنجا آمده بودند.

LIDA
22-12-2009, 14:30
مرد آهنگ زیبایی را گوش می کرد و روی تخت آهنی کهنه ای از جلو دراز کشیده بود. همراه با آهنگ پایش را می لرزاند . نوک انگشتان پایش با سردی لذت بار آهن تماس پیدا می کرد . جریانی از لذت گوارا از گوش او وارد بدنش می شد ، تمام تنش را می لرزاند واز نوک انگشتان پایش در تخت آهنی کهنه سرد فرومی رفت. انگار که تخت هم در این احساس لذت بار با مرد شریک شده بود.

*************

لیوان

مرد خیلی خوشحال بود. کشف بزرگ و لذت باری کرده بود. بارها از این و آن در شرایط مختلف این مثل را شنیده بود. مثل درباره نیمه پر یا نیمه خالی لیوان بود. آن ها را چه کوچک و حقیر حس می کرد . حالا که این کشف را کرده بود این احساس در او تقویت هم می شد. تا به حال همه می خواستند نیمه پر یا خالی لیوان را ببینند اما او به تازگی فهمیده بود که هیچ کس به فکر دیدن خود لیوان یا نوشیدنی سرد و گوارای داخل آن نبوده است. در حالی که لیوان را جرعه جرعه سر می کشید لب هایش را به جداره سرد و لزج لیوان می مالید.

**************

تازه از خواب بیدار شده بود . غلطی زد و ناگهان مضطرب و وحشت زده نیم خیز شد . تا به حال هرگز متوجه چنین چیزی نشده بود. یک شیء بزرگ درست مثل زایده ای که از جنس گوشت و خون باشد پشت کمرش چسبیده بود. به شدت آن را تکان داد اما اثری نکرد. هنوز همان جا بود. به یاد پیرمرد قوزی افتاد که وقتی بچه بود با دیگران مسخره اش می کردند. با اینکه او را مسخره می کردند همیشه به طرز زننده ای از او می ترسیدند. اما او قوز نداشت . فقط یک شیء بزرگ درست مثل زایده ای که از جنس گوشت و خون باشد پشت کمرش چسبیده بود.

*************

روی صندلی نشیته بود. آرام و بی صدا. بوی عطر مست کننده ای از او به مشام می رسید . مرد به او نزدیک شد اما هیچ نگفت. دستش را پشت صندلی گذاشت و با انگشتش مثل دزدی که به دنبال باز کردن قفلی باشد شانه هایش را لمس کرد. احساس گرمی هوسناکی بود که پایان ناپذیر می نمود. نگاهی به انگشت مرد انداخت. مرد آرام و بی صدا دستش را کنار کشید و از سالن بیرون رفت. هیچ سخنی به زبان آورده نشده بود. همان طور که دزدها بی سر و صدا قفل ها را باز می کنند.

************


افتخار


بخارات داغ و اسیدی مثل آتش اژدها از دهانش بیرون می ریخت و تمام وجودش را می سوزاند. چشمان خسته نیمه باز مرد رو به سوی هیچ کجا نداشت. آب دهانش سرازیر بود و هیچ اراده ای بر آن نداشت یا اگر داشت دلش نمی خواست جلوی جریان آبی را که از گوشه لبانش تا زیر چانه اش را سرد سرد کرده بود بگیرد. اشک چشمانش بی دلیل بود. انگارمی خواست وضوح اشیا را در پشت خود پنهان کند. اشیا مزاحم بودند. حتی مرد دست چپ خود را نیز مزاحم حس می کرد. درد وافری در مچ دست چپش شروع می شد و تا ریشه دندان هایش می کشید. بوی خون دلمه شده را می شنید. این بو را از درون خود حس می کرد. خارش پاهایش را به چیزی نمی شمرد. اما نوایی موسیقی وار در تمام فضا جریان داشت. همه چیز مقدس بود اما حس نمی شد. تنها بخارات داغ و اسیدی خفه کننده

LIDA
22-12-2009, 14:34
باد سرد پاییزی، برگ های زرد و کرم خورده درختان کج و مریض را روی زمین خشک می ریخت. صدای دیوانه کننده ای از شیشه های پنجره رد می شد و روی همه اشیا غبار سردی می نشست. شکارچی تفنگش را برداشته بود، آن را تمییز کرده بود وبه قصد هدفی موهوم به جنگل ارواح رفته بود. بوی روغن سوخته حال مرد را به هم می زد. مرد آرزو می کرد شکارچی هرگز بر نگردد. او شرم را نمی شناخت.

***************

آیا پسر کوچولویی که لوبیای سحرآمیز را در زمین کاشت واقعا احمق بود؟ چوب ساقه های ستبر و بی نهایت بلند درخت لوبیا ارزشمند تر از تمامی گنج و ثروت آسمان بود. حداقل تا سال ها انسان می توانست بدون نیاز به خورشید آسمان ، روشنی بیافریند. دیگر آسمان نمی توانست به زمین فخر بفروشد. پسر فقط کاری را کرد که باید می کرد و هیچ راه گریزی هم وجود نداشت. مرد از خنده روده بر شده بود.

****************

جمعیت مشتاق در سالن پرشور و پر حرارت برای مرد کف می زدند و هورا می کشیدند. مرد سالن را ترک کرد و همراه با یک آدم سوار ماشین شدند و رفتند. وارد طبقه پنجاه و نه یک برج بلند شدند. مرد تلویزیون را روشن کرد و آدم به تماشای آن نشست. مرد جعبه قرمز رنگی را از داخل کمد برداشت. آمپول را پر از ماده مخصوص بی حسی کرد و به دو پا و یک دستش تزریق کرد. سپس کارد تیز جراحی را برداشت و مقداری الکل به آن زد و دو پا و یک دستش را با بی تفاوتی برید. خون به شدت به بیرون می جهید. می دانست در سنت آمده است که خونی که از بدن جاندار بجهد نجس است. آدم را صدا زد. به خاطر صدای بلند تلویزیون مجبور شد داد بزند. آدم آمد وچاقو را از دستش گرفت و آخرین دست مرد را نیز قطع کرد. سپس بدن بی دست و پای مرد را بلند کرد و از طبقه پنجاه و نه به پایین انداخت. دو دست و دو پا آغشته به خون نجس دلمه شده انگار که موجودات زنده ای باشند وسط اتاق خوابیده بودند. مرد هنوز زنده بود. برج بلندی بود. روی میز چوبی اتاق یک لیوان نشسته بود.

*****************

خواب


کتاب داستان را باز کرد ، بست ، دوباره باز کرد و باز هم بست. سپس آن را روی میز گذاشت و یک قاشق نشسته را برد و شست، به چند نفر سلام کرد و برای چند نفر دست و گردنش را تکان داد. برگشت و روی تخت دراز کشید. انگشت شصت پایش را توی سوراخ دیوار کرد ومقداری گچ بیرون آورد. انگشت گچی اش را به شلوارش مالید و شلوارش را با ملافه اش پاک کرد. سپس با ضربات دست سعی کرد ذرات گچ را از روی ملافه به هوا بپراکند. دو تا پشه احمق از پشت شیشه سعی می کردند به داخل اتاق وارد شوند. کتاب را دوباره باز کرد. دو تا پشه توی اتاق بودند. با کتاب یکی از آن ها را کشت. اما دیگری وزوز کنان به طرف گوش مرد می آمد و می خواست روی صورت او بنشیند. پشه به شدت اعصاب مرد را خورد می کرد. مرد بلند شد و از اتاق بیرون رفت. البته در را هم بست. ولی دیگر برای دیگران سرودستش را تکان نمی داد. روی گردنش جای نیش پشه به شدت می خارید. شب بود ولی هیچ کس نخوابیده بود. روشن بود که هیچ اتفاقی قرار نبود روی دهد.


****************

یک تخته خواب نامرتب، یک کمد چوبی در باز، نوای موسیقی، آینه کثیف و پنجره کثیف تر، دری باز و دری بسته ، احساسات مختلف انسانی غوطه ور در هوا همراه دود و غبار و بخارات اسیدی معده، صندلی و روزنامه و پلاستیک، جسم و روان، خاک و گچ، مثل همیشه، همه چیز کاملا عادی، وحشت انگیز و خنده دار به نظر می رسید.

LIDA
29-12-2009, 13:36
براي دفاع ( ۱
قاضي در دادگاه خطاب به شوهر زن گفت:علت چيست که خانم از شما شکايت دارد؟ شوهر گفت: مگر من تقصيرم چيست قربان؟ قاضي گفت:شما در منزل گاهي روي خانم دست بلند مي کنيد و اين کار بسيار زشتي است.شوهر گفت قربان اين درست است که من دست بلند مي کنم ولي نه براي زدن،فقط براي دفاع از خودم مي باشد؛چون اگر دستم محافظ خودم قرار ندهم هميشه گوشه و کنار سرم ورم کرده است


اعتقاد ( ۲
بيماري به محکمه دکتر مراجعه کرد و ضمن اظهار درد گفت:اين را هم بايد عرض کنم شدت درد مرا مجبور کرد خدمت شما برسم،والا من به دکتر ابداً اعتقاد ندارم.دکتر گفت:مهم نيست چون بيشتر حيوانات هم به بيطار و دامپزشک عقيده ندارند با وجود اين معالجه مي شوند


امتحان ( ۳
شخصي از ناپلئون پرسيد:اعليحضرت شما که بيشتر اروپا و شايد بتوان گفت قسمتي بزرگ از دنيا را گرفته ايد و در شجاعت ضرب المثل دنيا هستيد،آيا چيزي هست که شما از آن هراس داشته باشيد؟ گفت بلي،امتحان.فقط از امتحان هميشه ترسيده ام


خلقت ملخ ( ٤
خداوند سبحان ملخ را بصورت 9 حيوان خلق فرموده است.صورت مانند اسب،چشم مانند فيل،شاخ عين گوزن،گردن شکل گاو،سينه مثل شير،شکم مثل عقرب،ران مثل شتر،دم مثل مار و پا چون شترمرغ


از بهارستان جامي ( ۵
شتري در صحرا چرا مي کرد و از خار و خاشاک صحرا غذا مي خورد.کم کم به خاربني رسيد.چون زلف عروسان در هم و چون روي محبوبان تازه و خرم،گردن آز دراز کرد تا از آن بهره اي بگيرد.ديد در ميان آن يک افعي بزرگ حلقه زده،پوزه برداشت و برگشت و از آن غذاي لذيذ چشم پوشيد.خاربن پنداشت که احتراز شتر از زخم سنان وي و اجتنابش از تيزي خارهاست.شتر مطلب را درک کرد و گفت:بيم من از اين مهمان پوشيده در درون تست،نه ميزبان آشکار.ترس من از زهر دندان مار است نه از زخم پيکار خار.اگر نه هول مهمان بودي ميزبان را يک لقمه کردمي

LIDA
29-12-2009, 13:38
مزد غيبت ( ٦
شيخ شبلي را يکي غيبت کرد.شيخ براي غيبت کننده يک طبق رطب فرستاد و گفت : شنيدم که تو عبادت خود را براي ما هديه فرستاده اي، من نيز خواستم تلافي کنم



حکمت صحت ( ۷
پنج چيز است که به هر کس دادند،زمام زندگاني خوش در دست وي نهادند،اول صحت بدن،دوم ايمني،سوم سعت رزق،چهارم رفيق شفيق و پنجم فراغت و هر که را از اينها محروم کردند در زندگاني دَر خوش را بر وي بستند


ضايع ترين اشياء ( ۸
عقلا گفته اند:
پنج چيز در جهان ضايع ترين اشياء است: " چراغ در پيش آفتاب "،" باران در شورستان "،" زن زيبا و جميل در دست مرد نابينا "،" طعام لذيذ در پيش آدم سير "،" علم و سخن هاي خوب در سينه مرد حاسد "



بهشت و جهنم ( ۹
واعظي بالاي منبر از اوصاف بهشت مي گفت و از جهنم حرفي نمي زد.يکي از حاضرين پاي منبر خواست مزه اي بيندازد گفت:اي آقا،شما هميشه از بهشت تعريف مي کنيد،يک بار هم از جهنم بگوييد.واعظ که حاضر جواب بود گفت:آنجا را که خودتان مي رويد و مي بينيد.بهشت است که چون نمي رويد لااقل بايد وصفش را بشنويد



خاصيت زر ( ۱۰
گويند پادشاهي پيرمردي را ديد که با گستاخي و بي پروايي از فراز نهري مي پرد و جواني برنا از اين کار ناتوان است.در شگفت شد و او را به حضور خواست و علت را از او جويا شد.معلوم گشت که پيرمرد هزار دينار زر بر کمر دارد و زرها به او چنين قوت قلبي داده اند

LIDA
29-12-2009, 15:47
خانمی طوطی ای خرید . اما روز بعد آن را به مغازه برگرداند. او به صاحب مغازه گفت این پرنده صحبت نمی کند . صاحب مغازه گفت : آیا در قفسش آینه ای هست ؟ طوطی ها عاشق آینه هستند ، آن ها تصویرشان را در آینه می بینند و شروع به صحبت می کنند . آن خانم یک آینه خرید و رفت .
روز بعد باز آن خانم برگشت . طوطی هنوز صحبت نمی کرد . صاحب مغازه پرسید : نردبان چه ؟ آیا در قفسش نردبانی هست ؟ طوطی ها عاشق نردبان هستند. آن خانم یک نردبان خرید و رفت .
اما روز بعد باز هم آن خانم آمد .
صاحب مغازه گفت : آیا طوطی شما در قفسش تاب دارد ؟ نه ؟ خب مشکل همین است . به محض این که شروع به تاب خوردن کند ، حرف زدنش تحسین همه را بر می انگیزد . آن خانم با بی میلی یک تاب خرید و رفت .
وقتی که آن خانم روز بعد وارد مغازه شد ، چهره اش کاملأ تغییر کرده بود . او گفت : «طوطی مرد
صاحب مغازه شوکه شد و پرسید : آیا او حتی یک کلمه هم حرف نزد ؟ آن خانم پاسخ داد :« چرا ، درست قبل از مردنش با صدای ضعیفی گفت آیا در آن مغازه غذایی برای طوطی ها نمی فروختند ؟

**************

دودانه ( حكايات )

دو تا دانه توی خاک حاصلخیز بهاری کنار هم نشسته بودند.

دانه ی اولی گفت:

"من می خواهم رشد کنم! من می خواهم ریشه هایم را هر چه عمیق تر در دل خاک فرو کنم و شاخه هایم را از میان پوسته زمین بالای سرم پخش کنم...من می خواهم شکوفه های لطیف خودم را همانند بیرق های رنگین برافشانم و رسیدن بهار را نوید دهم...
من می خواهم گرمای آفتاب را روی صورت و لطافت شبنم صبحگاهی را روی گلبرگ هایم احساس کنم...!"و بدین ترتیب دانه روئید.دانه دومی گفت:
"من می ترسم. اگر من ریشه هایم را به دل خاک سیاه فرو کنم. نمی دانم که در آن تاریکی با چه چیزهائی روبرو خواهم شد.

اگر از میان خاک سفت بالای سرم را نگاه کنم، امکان دارد شاخه هایم آسیب ببیند...

چه خواهم کرد اگر شکفه هایم باز شوند و ماری قصد خوردن آن را کند؟

تازه اگر قرار باشد شکوفه هایم به گل ننشینند. احتمال دارد بچه کوچکی مرا از ریشه بیرون بکشد.

نه همان بهتر که منتظر بمانم فرصت بهتری نصیبم شود."
و بدین ترتیب دانه منتظر ماند.
مرغ خانگی که برای یافتن غذا مشغول کند و کاو زمین بود دانه را دید و در یک چشم بر هم زدن قورتش داد!

****************

حاضر جوابی برنارد شاو در مقابل یک نويسنده جوان

روزي روزگاري نويسنده جواني از جرج برنارد شاو پرسيد: «شما براي چي مي نويسيد استاد؟» برنارد شاو جواب داد: «براي يک لقمه نان.» پسره بهش برخورد. پس توپيد که: «متاسفم. برخلاف شما ما براي فرهنگ مي نويسيم.» و برنارد شاو گفت: «عيبي ندارد پسرم. هر کدام از ما براي چيزي مي نويسيم که نداريم.»

**************


طوطی مدیرارشد

مردي به يك مغازه فروش حيوانات رفت و درخواست يك طوطي كرد. صاحب فروشگاه به سه طوطي خوش چهره اشاره كرد و گفت: «طوطي سمت چپ ۵۰۰ دلار است.» مشتري: «چرا اين طوطي اينقدر گران است؟» صاحب فروشگاه: «اين طوطي توانايي انجام تحقيقات علمي و فني دارد.» مشتري: «قيمت طوطي وسطي چقدر است؟‌ صاحب فروشگاه: طوطي وسطي ۱۰۰۰ دلار است. براي اينكه اين طوطي هر كاري را كه ساير طوطي ها انجام مي دهند، انجام داده و علاوه بر اين توانايي نوشتن مقاله اي كه در هر مسابقه اي پيروز شود را نيز دارد.» و سرانجام مشتري از طوطي سوم پرسيده و صاحب فروشگاه گفت: «‌ ۴۰۰۰ دلار.» مشتري: «اين طوطي چه كاري مي تواند انجام دهد؟» صاحب فروشگاه جواب داد:‌ «صادقانه بگويم من چيز خاصي از اين طوطي نديدم ولي دو طوطي ديگر او را مدير ارشد صدا مي زنند.»

**************
شير نري دلباخته‏ي آهوي ماده
شد.
شير نگران معشوق بود و مي‏ترسيد
بوسيله‏ي حيوانات ديگر دريده شود.
از دور مواظبش بود…
پس چشم از آهو برنداشت تا يك
بار كه از دور او را مي نگريست،
شيري را ديد كه به آهو حمله
كرد. فوري از جا پريد و جلو آمد.
ديد ماده شيري است. چقدر
زيبا بود، گردني مانند مخمل سرخ و بدني زيبا و طناز داشت.
با خود گفت: حتما گرسنه است.
همان جا ايستاد و مجذوب زيبايي ماده شير شد.
و هرگز نديد و هرگز نفهميد
که آهو خورده شد…

LIDA
29-12-2009, 15:56
گویند: پسری قصد ازدواج
داشت.
پدرش گفت: بدان ازدواج
سه مرحله دارد.
مرحله اول ماه عسل است
كه در آن تو صحبت می‌كنی و زنت گوش می‌دهد.
مرحله دوم او صحبت می‌كند
و تو گوش می‌كنی،
اما مرحله سوم كه
خطرناكترین مراحل است
و آن موقعی است كه هر دو
بلند بلند داد می‌كشید و همسایه‌ ها گوش می‌كنند!

**********

اعتراف نزد کیشیش در
باره یهودی بزدل



مرد برای اعتراف نزد کشیش
رفت.
«پدر مقدس، مرا ببخش. در
زمان جنگ جهانی دوم من به یک یهودی پناه دادم»
«مسلماً تو گناه نکرده ای
پسرم»
«اما من ازش خواستم برای
ماندن در انباری من هفته ای بیست شیلینگ بپردازد»
«خوب البته این یکی زیاد خوب
نبوده. اما بالاخره تو جون اون آدم رو نجات دادی، بنابر
این بخشیده می شوی»
«اوه پدر این خیلی عالیه.
خیالم راحت شد. حالا میتونم یه سئوال دیگه هم بپرسم؟»
چی می خوای بپرسی پسرم؟»
«به نظر شما باید بهش بگم که
جنگ تموم شده؟

****************
یک روز خوب
at 7:41 PM
وقتی از خواب بلند شد خیلی شارژ بود. اون صبح مملو از انرژی بود. می خواست هر چه سریعتر بره سر کار و به تمام مشکلات چند سال گذشته بخنده! صبحانه مفصلی خورد و باز هم موقع صبحانه خوردن فیلم آخرین سخنرانی آنتونی رابینز را تماشا کرد.
از خانه که بیرون اومد، نفس عمیقی کشید و فریاد زد: عجب روز خوبی امروز خدا!
اون قدرمملو از انرژی بود که فکر می کرد می تونه با یک خرس گریزلی کشتی بگیره و تا محل کارش یکسره بدوه. برگشت رو به رهگذر لاغری که در پیاده رو عبور می کرد. گفت: هی رفیق تا چهار راه بعد مسابقه. هرکی برنده شد پنج هزاردلار می گیره. موافقی؟
مرد لاغرلبخندی زد و گفت: موافقم، بزن بریم!
خب اون بیچاره نمی دونست مرد لاغر قهرمان دو دویست متر المپیکه !!!

***************

کاروان
at 12:28 AM
حتی یک بار هم شتر ندیده بود. پیش ساربان فقیر رفت وگفت: شتر چه شکلی است؟
ساربان که وصله ی پاپوشش را می دوخت، سر بلند کرد و پاسخ داد: شتر؟... شتر مثل شتر است.
او نگران پرسید: یعنی مثل اسب می دود و قدش به بلندی اسب است؟
ساربان نگاهی به جوان کرد و گفت: می خواهی بدانی شتر چه حیوانی است؟
جوان پاسخ داد: بله ... می خواهم بسیار بدانم. حس دانستن رهایم نمی کند!!!
ساربان گفت: آیا تا به حال به کویر رفته ای که در روز آفتاب صورتت را بسوزاند و در شب سرما پوست سوخته ات را بخشکاند؟ .... آیا لباست را شن ها و باد پاره کرده اند؟ آیا می دانی تشنگی چیست؟ گرسنگی را تجربه کرده ای؟
جوان گفت: نه ... سخن کوتاه کن، فقط نقشی از شتر برایم بکش.
ساربان با چوب دستی اش شتری بر شن ها کشید و به افق کویر چشم دوخت.
پسر با زر های دایی اش هفتصد نفر شتر خرید و کاروانی برای تجارت و شهرت راهی سرزمین های دور کرد. اما ساربان سالهاست چشم به افق بازگشت کاروان را منتظر است!!!

LIDA
29-12-2009, 16:01
چرا ما گورخر هستیم؟


روزی در دشت های وسیع آفریقا، کره گورخری از مادرش پرسید:
مامان چرا ما گورخریم؟
مادرش با تعجب جواب داد: مگه چه اشکالی داره که ما گورخریم؟
کره گورخر گفت: آخه وقتی شیرها به گله ی گاومیش ها و گورخر ها حمله می کنند بخاطر این خط های راه راه ما رو توی گرد وخاک بهتر از گاومیش ها می بینند!
مادر گفت: خب، بخاطر همین خط های راه راه ما گورخریم دیگه!
کره گورخر با خودش فکر کرد، چرا باید بخاطر این خط های راه راه گورخر باشه و شیرها راحت بتوانند شکارش کنند؟ کره گورخر تصمیم گرفت به کنار رودخانه برود و خودش را در آب حسابی بشوید تا خط هایش پاک شوند!
کره گورخر وقتی از کنار رودخانه برمی گشت مطمئن بود که دیگر با گورخرها فرق دارد اما هنوز نزدیک گله نشده بود که کره ی فضول همسایه یشان از دور داد زد: چه براق شدی کره گورخر، خط هات خیلی پررنگ شدند. خیلی خوشگل شدی!!!
کره گورخر فهمید که حسابی گند زده است و تصمیم گرفت این دفعه تا گردن توی آب برود و مدت زیادی در آّب باقی بماند تا خط هایش حسابی پاک بشوند!
هنوز مدت زیادی نگذشته بود که کره گورخر توی آّب بود، ناگهان تمساحی دهانش را باز کرد و گردن کره گورخر را گرفت و او را به داخل آب برد. از آن روز تا حالا کسی این کره گورخر را ندیده است!

***************

انا لله و انا علیه راجعون


پشه ای از سطح آب برخواست. درچشمان ورآمده ی وزغی حرکت بالهایش مو به مو ثبت شد. زبان از دهان وزغ بیرون شد. فاصله ی اندک وزغ تا پشه طی می شد. تا لحظه ای دیگر پشه خوراک وزغ می شد.
درآسمان، چشمان عقاب بر کنار برکه ی خاموش تیزشد. تا لحظه ای دیگربر کناره ی آب فرود می آمد. وزغ درمیان چنگالهایش طعمه ی امروزش می شد. مرد پیر صیاد از میان نی ها به آسمان چشم داشت تا لحظه ای دیگر تور می انداخت. عقاب هم بر دام او صید می شد. شکاربانی بر تپه ای مشرف صیاد را تعقیب می کرد تا لحظه ای دیگر صیاد را ...... می کرد. آن پسر جوان دوربین بدست منتظر، لحظه ی حادثه را در ذهن ثبت می کرد.
پسر یک قدم برداشت وقتی داشت عکس این لحظه را ثبت می کرد. باتلاقی منتظر کام باز می کرد. چون پسر غرق می شد و جسدش طعمه ی موجودات ریز می شد! پشه ای که از آنجا می گذشت بر سطح آب می نشست.چند ذره به پاهایش می نشست. یک ذره هم از موجودات ریز بود. پس وقتی از سطح آب پر باز می کرد درچشمان وزغی حرکت بالهایش موبه مو ثبت می گشت!!!!

****************

نیش


روی یکی از میزهای آزمایشگاه کاغذهای زیادی پراکنده است. مردی با روپوش سفید پشت کامپیوترمطالبی را تایپ می کند. هنگام تایپ انگشتانش می لرزد. چشمانش بیمارگونه است. معلوم نیست این حالتها به دلیل بی خوابی دیشب است یا چیزدیگری! صدای وزوز پشه ای را کنارگوشش حس می کند. دست ازکار می کشد و خشکش می زند. با چشمان وحشت زده صدا را تعقیب می کند. ناگهان فریاد می زند. ازجا می جهد و هراسان از آنجا فرارمی کند. لحظاتی بعد نظافتچی آرام و خونسرد وارد اتاق می شود. متوجه کامپیوتر روشن می شود. کنارمیز می آید و محکم روی میز می کوبد. با دستمال بقایای پشه له شده را از کف دستش پا می کند و مطالب روی صفحه ی کامپیوتر را زمزمه می کند: (( درپایان باید با نهایت تاسفم بگویم که نتایج این آزمایشات نشان می دهد این نوع ویروس جهش یافته ی ایدز توسط حشراتی مانند پشه قابل انتقال به انسان است این یعنی... ))

******************

اون شب که بارون اومد!



باید یک کاری می کرد! قطار به سرعت به تونل نزدیک می شد. باران شدیدی لباسهایش را خیس کرده بود. فانوسش نوری کمی داشت. به نورقطار که دائم نزدیک می شد، نگاهی کرد. فکری به ذهنش رسید. پیراهنش را به سرعت درآورد وبه سر چوب دستی اش بست. کمی از نفت فانوس روی آنها ریخت و فتیله ی روشن را زیر مشعل گرفت. اما لباسها بقدری خیس بودند که آتش نمی گرفتند. باران هم که خب می آمد!!! به قطار نگاهی انداخت. وای خدایا دیگر چیزی نمانده برسد. با دستان لرزانش باز تلاش کرد. هیچ فایده ای نداشت. یک جای این داستان اشکال دارد! به فاصله تونل وقطارنگاه کرد. از تصور برخورد قطاربه سنگها و تکه تکه شدن مسافرین بین آهن پاره ها وحشت کرد. انگارقلبش توی دهنش می زد. مشعل را رو به آسمان تاریک بالا برد و فریادزد: خدایا!!!
ناگهان صدای جیغ مانندی را شنید که پشت سرهم می گفت: ریزعلی، ریزعلی ریزعلی ................ متکارو چرا بالا بردی ؟ بازخواب اون شبو دیدی؟ ... پاشو. یدالله و بچه هاش رفتن سرزمین. الان می رن آب رومی ندازند تو کرتشون، آب به تونمی رسه ها. اونا بالا دستند. پاشو برو زمین تا نوبت آبت تموم نشده! پاشو
ریزعلی متکا را زمین گذاشت و باخودش فکرکرد: کی میشه من یه شب خواب راحتی بکنم؟

**************

حکم
at 1:57 PM
کمی فکر کرد و باخودش گفت: نه این مناسب نیست! چرا باید جانداران در این ابعاد بزرگ باشند. بزودی تمام زمین را فرا می گیرند و زیستگاهی برای آنها باقی نخواهد ماند وتمام سطح زمین مملو از مدفوع آنان خواهد شد و آسمان اشباع از گازدفع شده آنها. چرا نباید خلقت در ابعاد کوچکترش رشد کند وهوشمندتر به تکامل برسد! حتی بنظرم آفرینش یک نوع موجود هوشمندی که تکامل سریعتری داشته باشد و همیشه به دنبال راز خلقتش باشد زیباتراست! وبعد از کمی تامل حکم کرد که نابود شوند!!!!
میلیونها سال بعد برای اولین بار گروهی از دانشمندان در سالن یک دانشگاه درباره ی تئوریهای علت انقراض نسل دایناسورها بحث می کردند!!!!!

LIDA
29-12-2009, 16:10
تحفه سفر

یوسف مصری را دوستی از سفر رسید، گفت : جهت من چه ارمغان آوردی؟ گفت: چیست که تو را نیست و بدان محتاجی؟ الا جهت آنکه از تو خوبتر هیچ نیست، آینه آورده ام تا هر لحظه روی خود را در وی مطالعه کنی.
چیست که حق تعالی را نیست و او را بدان احتیاج است؟ پیش حق تعلی دل روشنی می باید بردن در وی خود را ببینید.

**************

خواجه امام محمد حمدان در نوقان یک روز می گفت که « کار ما با شیخ بو سعید همچنان است که پیمانه ای ارزن. یک دانه شیخ بو سعید است و باقی من .» مریدی از آن شیخ ما ابو سعید آنجا حاضر بود، از سرگرمی برخاست و پای افراز کرد و پیش شیخ ما آمد و آنچه از خواجه محمد حمدان شنوده بود با شیخ حکایت کرد. شیخ گفت :« خواجه امام مظفر را بگوی که آن یک هم تویی ، ما هیچ نیستیم.»

*************

عیب دیگران

گفت: پیلی را آوردند بر سر چشمه ای که آب خورد. خود را در آب می دید و می رمید. او می پنداشت که از دیگری می رمد، نمی دانست که از خود می رمد. همه اخلاق بد از ظلم و کین و حسد و حرص و بی رحمی و کبر ، چون در توست نمی رنجی ، چون آن را در دیگری می بینی می رمی و می رنجی.

***************

حکیمی را پرسیدند که آدمی کی به خوردن شتابد؟گفت:
توانگر هرگاه که گرسنه باشد و درویش هرگاه که بیابد!

**************

نابینایی در شب،چراغ به دست و سبو بر دوش،بر راهی می رفت.یکی او را گفت:
تو که چیزی نمی بینی چراغ به چه کارت می آید؟گفت: چراغ از بهر کور دلان تاریک اندیش است
تا به من تنه نزنند و سبوی مرا نشکنند!

بهارستان جامی

LIDA
29-12-2009, 16:14
گویند مردی به زنی عارفه رسید و جمال آن زن در دل آن مرد اثر کرد. گفت : کلی بکلک مشغول. ای زن ، من خوشتن را از دست بدادم در هوای تو! زن گفت : چرا نه در خواهرم بنگری که از من با جمال تر است و نیکوتر! گفت : کجاست آن خواهر تو تا ببینم؟
زن گفت: برو ای بطال که عاشقی نه کار توست. اگر دعوی دوستی ما ت درست بودی تو را پروای دیگری نبودی !

****************

یک روز شخصی به دکان سلمانی رفت.سلمانی ناشی بود ،سر او را برید
مشتری فریاد کشید:
ای مرد چه می کنی؟سرم را بریدی!سلمان گفت:ساکت باش ،سر بریده
سخن نمی گوید!

***************

ابن سنان گويد به حضرت صادق عليه السلام عرض كردم :
مرديست عاقل كه گرفتار وسواس در وضو و نماز مى ‏باشد :
فرمود : چه عقلى كه فرمانبرى شيطان مى ‏كند؟ گفتم : چگونه فرمان شيطان مى ‏برد ؟
فرمود : از او بپرس وسوسه ‏اي كه به او دست مي دهد از چيست ؟
قطعا به تو خواهد گفت از عمل شيطانست

*************

ملا نصر الدين بر در خانه اش نشسته بود كه شخصی با اسبش از آنجا عبور كرد. ملا به آن شخص گفت بفرماييد وآن شخص سريع از اسبش پياده شد و گفت چشم ميخ اسبم را كجا بكوبم . ملا گفت ميخ اسبت را بر سر زبان من بكوب كه ديگر تورا تعارف نكنم
_____________

LIDA
29-12-2009, 16:18
شخصی خروسی رادزديد و صاحب خروس بدنبالش دويد تا اوراگرفت . امادزد اعتراف نميكرد وقسم ميخورد كه من ندزديده ام. ناگهان چشم صاحب خروس به دم خروس افتاد وگفت : قسم مخور كه باوره دمب خروس برابره

*************

بيچاره ای قرض بسيار داشت روزی يکی از طلبکاران به او گفت: خودت را به ديوانگی بزن و هر کس که برای گرفت قرض آمد فقط به بگو پلا س و آنها گمان ميکنند ديوانه شدی دست از سرت بر ميدارند. و قرض دار هم به مدت زيادی چنين کرد . تا اينکه همه طلبکاران باورشان شد که اوديوانه شده و از پول خود صرف نظر کردند.
بنا بر اين همان شخصی که اين کار را به او ياد داده بود روزی به در منزلش رفت و ضمن اينکه به او گفت: کارت را خيلی خوب انجام دادی مبلغ پولی که به او قرض داده بود از او درخواست کرد اما او درجواب می گفت « پلاس » و مرد گفت :« ای مردک با همه پلاس با ما هم پلاس»

***************

جمعی از دزدان به خانه مردی ساده لوح ريختند و تمام اموال و دارايی او را به غارت بردند . در عين شلوغی و غارت مرد ساده لوح كه ديد چيزی برايش نگذاشته اند رو به دزدان كرده و گفت :‹ حالا كه تاخت و تالان است صد تومان هم زير پالان است›

****************

قديمها عروس و دامادها و دختر پسر ها همه در يك خانه و گاهی او قات بر پشت بام ميخوابيدند . زنی شبانگاه بر پشت بام بر بالين دختر ودامادش رفت و به آنها گفت کمی مهربانتر بخوابيد هوا سرد است و کمی جلوتر رفت و به پسر و عروسش گفت کمی از هم فاصله بگيريد هوا خيلی گرم است . عروش که صحبت مادر شوهر را شنيده بود گفت:
قربون برم خدا رو
يک بوم و دو هوا رو
اين سر بوم گرما رو
اون سر بوم سرما رو

**************

يک نفر قصاب ، موقع کار کردن استخوانی به دستش فرو رفت و اورا زخمی کرد.
برای معالجه به نزد طبيب رفت و رانی گوسفند با خود برد. طبيب از آنجا که نگاهش به ران گوسفند افتاده بود. استخوان را از لای زخم بر نداشت و دارويی به او داد تا چند روز ديگر مراجعه کند.
بيچاره قصاب چند روز بعدبا رانی ديگر برگشت وپس از معاينه، طبيب به او گفت : که جای اميدواری است و برو هفته آينده بيا .
قصاب هفته بعد مراجعه کرد وچون طبيب حضور نداشت دستيار يا همان منشی اش جريان را سوال کرد و قصاب گفت :که قرار بود امروز طبيب استخوان را از لای زخمم بيرون می آورد .شاگرد روی زخم را باز کرد و استخوان را که کار ساده ای بود برداشت وقصاب با دعای خير آنجا را ترک کرد. وقتی طبيب بازگشت از منشي سوال کرد که آيا کسی به مطب مراجعه نکرد. ومنشي جريان قصاب را باز گو کرد. و طبيب گفت ای وای بر تو که مارا از گوشت خوردن انداختی . اين استخوان را من خودم لای زخم گذاشته بودم.

LIDA
29-12-2009, 16:22
مردي به دوستش گفت: شرابي در خانه دارم كه هفت ساله است.
دوستش گفت :پس زود تر آن را بياور تا نوش جان كنيم.
ودوستش گفت : اگر ميخواستم به كسي بدهم هفت ساله نميشد و سال اول تمام شده بود.

*************

شعبی می گوید : در قصر حکومتی نزد "عبدالملک مروان " خلیفه اموی نشسته بودم که سر بریده " مصعب بن زبیر " را آوردند و برابر او گذاشتند در این حال مضطرب و ناراحت شدم . خلیفه پرسید : چرا اینقدر ناراحتی ؟ گفتم : ماجرای شگفت انگیزی است ، در همین جا نزد " عبید الله بن زیاد " بودم دیدم که سر مبارک امام حسین ( علیه السلام ) را آوردند و پیش او گذاشتند و پس از مدتی در همین مکان خدمت " مختار ثقفی " رسیدم دیدم که سر ابن زیاد را آوردند و مجدداًچندی نگذشت که در همین جا سر مختار را پیش مصعب آوردند و اکنون نیز سر مصعب را پیش تو می بینم .
عبدالملک بعد از شنیدن این ماجرا از کثرت تاثر و ناراحتی فورا از جای خود بلند شد و دستور داد تا آن قصر را خراب کرده و با خاک یکسان کنند که شاید به خیال خود جلوی تقدیر الهی را بگیرد

****************
در ذکر شیخ ابوالحسن خرقانی:

«شبی در نماز بود، آوازی شنید که: هان بوالحسن! خواهی که آنچه از تو میدانم با خلق بگویم تا سنگسارت کنند؟
شیخ گفت: این بار خدای! خواهی تا آنچه از رحمت تو میدانم و از کرم تو می بینم با خلق بگویم تا دیگر هیچ کسی سجودت نکند؟
آواز آمد: نه از تو نه از من!»

***************

وقتی نواب امیرزاده، محسن میرزا در اثر بدگویی و حسادت درباریان مورد خشم سلطان وقت واقع شد. عاقبت به حکم شاه او را فلک و چوب زدند، وی در همانحال برای خوشامد سلطان رباعی زیر را سرود:
حاسد چوبدید پیشه شه جای مرا
می خواست که بفشرد همی پای را
تا آنکه زبان حاسدم بسته شود
بوسید به حکم شه، فلک پای مرا !

***************

چهار تن دوست در گوشه یی نشسته بودند و هر یک ازایشان از آرزوهای خود دممیزد.ناگهان یکی از آن میانگفت: اگر قرار شود امشب هر فرد بشری هر چه میخواستبدان نائل آید هر یک از شما چه خواهید خواست؟اولی گفت: پول نقد به قدرستارگان آسماندومی گفت:بشکه یی از شراب که هیچ گاه تمام نشودسومیگفت:حرمسرایی مانند حرمسرای هارون الرشیدچهارمی ساکت بود وقتی از او پرسیدند توچه آرزوییداری؟جواب داد:آرزو دارم که به جوار رحمت ایزدی بپیوندیدو منوارث مصیبت زده هر سه نفرتان باشم

LIDA
30-12-2009, 14:07
حکایت درویش و ده
درويشي به در دهي رسيد جمعي كدخدايان را ديد آن جا نشسته. گفت: مرا چيزي دهيد وگرنه به خدا با اين ده همان كار كنم كه با ده ديگر كردم
ايشان بترسيدند. گفتند : مبادا كه ساحري باشد كه از او خرابي به ده ما برسد. آن چه خواست بدادند. بعد از آن پرسيدند كه : با آن ده چه كردي؟ گفت : آن جا چيزي خواستم ندادند به اين ده آمدم ; اگر شما نيز چيزي نمي داديد اين ده را رها مي كردم و به دهي ديگر مي رفتم!
__________________

حکایت سلطان محمود و طلخک
سلطان محمود غزنوي به طلخك گفت كه تو با اين جامه يك لا در سرما چه مي كني؟ كه من با اين همه جامه مي لرزم؟ گفت : اي پادشاه تو نيز مانند من كن تا نلرزي. گفت : مگر تو چه كرده اي؟ گفت : هر چه داشتم را در بر كرده ام!
__________________

حکایت دانشمند و نامه
فاضلي به يكي از دوستان صاحب راز خود نامه مي نوشت. شخصي پهلوي او نشسته بود و به گوشه ي چشم نوشته ي او را مي خواند. بر وي دشوار آمد بنوشت: اگر در پهلوي من دزدي ننشته بودي و نوشته مرا نمي خواندي همه اسرار خود را بنوشتمي.
آن شخص گفت والله مولانا من نامه تو را نمي خواندم. گفت: اي نادان پس از كجا دانستي كه ياد تو در نامه است!

-----------------------

حکایت سقف خانه
شخصي خانه اي به كرايه گرفته بود. چوب هاي سقف آن بسيار صدا مي كرد. صاحب خانه را خبر دادند تا مگر مرمتش كنند. او پاسخ گفت: چوب هاي سقف ذكر خداوند مي كنند. گفت: نيك است اما مي ترسم كه اين ذكر به سجود بينجامد!
__________________

حکایت دزد و صاحب خانه
دزدي به خانه اي رفت. چيزهايي يافت آنها را بست و در گوشه اي گذاشت و به اتاق هاي ديگر رفت. در اين هنگام صاحب خانه بيدار شد وبسته را برداشت و مخفي كرد. دزد برگشت و بسته را نيافت. رو به صاحب خانه كرد و گفت: حالا خودت انصاف بده دزد منم يا تو!

LIDA
30-12-2009, 14:10
حکایت ساده لوح و پول
ساده لوحي را در بيابان ديدند كه با اوقات تلخي جاي جاي زمين را مي كند و چيزي را جست و جو مي كرد. از او پرسيدند: چه كار مي كني؟ پاسخ داد: پولي را در اين زمين دفن كردم. اكنون آن را هر چه بيشتر مي جويم كمتر مي يابم. گفتند: مگر وقتي آن را دفن كردي برايش نشاني نگذاشته بودي؟ گفت: چرا؟ پرسيدند: نشاني چه بود؟ گفت: لكه ي ابري كه روي اين نقطه از زمين سايه انداخته بود
__________________

حكايت لباس انيشتين
انيشتين زندگي ساده اي داشت و در مورد لباس هايي كه به تن مي كرد بسيار بي اعتنا بود. روزي يكي از دوستانش از او پرسيد: استاد چرا براي خودتان يك لباس نو نمي خريد؟ انيشتين لبخندي زد و پاسخ داد: چه احتياجي هست؟ اينجا همه مرا مي شناسند و مي دانند من كه هستم.
تصادفا پس از چند ماه همان دوست در شهر ديگري با انيشتين رو به رو شد و چون همان پالتوي كهنه را به تن او ديد با حيرت پرسيد: باز هم كه اين پالتو را به تن داريد. انيشتين جواب داد: چه احتياجي هست؟ اينجا كه كسي مرا نمي شناسد.
__________________

ا بو العینا بر سفره ای بنشست ـ فالود ه ای برایش نهاد ند ـ مگــر کمی شیر ین بود ـ گفت ـــ این فــالود ه را پیش از آنکه به زنبور عسل وحـــی شود ساخته انـــد

عبید زاکانی
__________________

کسی مرد ی را د ید که بر خر ی کند رو نشسته ـ گفتش ـ کجــا میروی ـ گفت ـ به نماز جمعه ـ گفت ــ ای نا د ان اینک سه شنبه با شد ـ گفت اگـــر این خــر شنبه ام به مسجــد رسا نـــد نیکبخت با شم

عبید زاکانی
__________________

اسبی د ر مسا بقه پیشی گــرفت ـ مـــرد ی از شاد ی با نگ بر د اشت و به خـــود ستا ئی پـــرد اخت ـ کســـی کــه د ر کنار ش بـــود گفت ـ مگـــر این اسپ از آن تــوست ـ گفت نه ـ لیکن لگا مش از مـــن ا ست

عبید زاکانی

LIDA
30-12-2009, 14:12
عابدی را حکایت کنند که شبی ده من طعام بخوردی و تا سحر ختمی بکردی . صاحب دلی بشنید و گفت : اگر نیم نانی بخوردی و بخفتی ، بسیار از این فاضل تر بودی .
__________________

روزی پيغمبر فرمود: كه هنگام تولد فرزند، فرشته ای از آسمان نازل ميشود ورحم را باز ميكند . فرزند كه بدنيا آمد فرشته ای ديگر نازل ميشود و رحم را ميبندد.مردی عرض كرد: ای رسول خدا ، گمانم فرشته اول به خانه من آمد ولی فرشته دوم نيامد
__________________

مردی به زنی گفت روی خود را بنما تا ببينم تو خوشکل تری يا همسر من؟ زن که بسيار حاضر جواب بود گفت : برو از شوهرم بپرس که هم من را ديده هم همسر تورا بسيار ديده است.
__________________

خوی مردان خدا

آورده اند که چند یار در صحبت ابراهیم ادهم بودند و ابراهیم از راه کشت یا درو و یا باغبانی طعامی به دست می آورد و به شب با ایشان افطار می کرد.
روزی به صحرا رفته بود و دیر بماند. یاران گفتند «بیایید بی او افطار کنیم، باشد که پس از این زودتر بیاید.» چیزی بخوردند و خفتند. چون ابراهیم بازگشت و ایشان را خفته یافت، رحمش آمد و گفت: «مسکینان چیزی نخورده اند و گرسنه خفته.»
درحال آرد پاره ای خمیر کرد و خواست تا آتش برافروزد، محاسن بر خاک نهاده بود و در آتش می دمید. ایشان گفتند :«ما افطار کرده ایم.» ابراهیم گفت :«پناشتم که گرسنه خفته اید و چیزی نیافته.» ایشان گفتند :«ببین ما با او چه کرده ایم و او با ما چه می کند؟»
__________________

اصبغ بن نباته از على عليه السلام روايت مى‏ كند كه جبرئيل بر آدم نازل شد و گفت : اى آدم من مأمور شده ‏ام كه ترا در انتخاب يكى از سه چيز مخير سازم پس يكى را بر گزين و دو تا را واگذار. آدم گفت چيست آن سه چيز؟
گفت : عقل و حياء و دين. آدم گفت عقل را برگزيدم ، جبرئيل به حياء و دين گفت شما باز گرديد و او را واگذاريد ، آن دو گفتند اى جبرئيل ما مأموريم هر جا كه عقل باشد با او باشيم. گفت خود دانيد و بالا رفت

LIDA
30-12-2009, 14:22
درويشي به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده ميشود .

پس از اندك زماني داد شيطان در مي آيد و رو به فرشتگان مي كند و مي گويد : جاسوس مي فرستيد به جهنم!؟
از روزي كه اين ادم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنميان را هدايت مي كند و...

حال سخن درويشي كه به جهنم رفته بود اين چنين است: با چنان عشقي زندگي كن كه حتي بنا به تصادف اگر به جهنم افتادي خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند.
__________________

مــرد ی را گفتنـد ــ پســرت را به تــو شبــا هتــی نبــا شــد ـ گفت اگــر همســا یـگـان باری ما را رهــا کننــد فــرزنــد انمــا ن را به ما شبا هتی خــواهــد افتــادت

عبید زاکانی
__________________


خدا يا گياه
حضرت موسي ( عليه السلام ) دندان درد گرفت و به خدا شكايت كرد . حق تعالي به او دستور داد از فلان گياه استفاده كن . حضرت از آن گياه استفاده نموده و درد دندان مباركش تسكين يافت .
بار ديگر دندان موسي عليه السلام درد گرفت و همان دوا را به كار برد ؛ ولي اينبار درد دندان حضرتش تسكين نيافت ! لذا از خداوند سببش را پرسيد خطاب الهي آمد كه دفعه قبل ، به اميد ما رفتي ؛‌اما اين بار به اميد گياه و از ما غافل بودي

-----------------------

در زمان حکومت رضا خان مرحوم آیت الله سید باقر سیستانی به نیت مشرف شدن به حضور امام (عج) چهل جمعه زیارت عاشورا خواندند تا اینکه جمعه آخر متوجه نوری شدند و با حالت معنوی که داشتند از مسجد خارج شدند تا به در خانه ای که نور از آن خارج می شد رسیدند . در را زدند و با اجازه وارد شدند . امام (علیه السلام ) را در کنار جنازه ای دیدیند . سلام بر امام (علیه السلام ) کردند و امام جواب سلام او را داده و فرمودند : چرا آن همه رنج و زحمت را تحمل می کنی ؟ مثل این زن باش این جنازه بانویی است که در عصر کشف حجاب رضا خانی ، هفت سال برای حفظ خود از گزند درندگان حکومت از خانه بیرون نیامد تا مبادا نامحرمی او را ببیند.

--------------------

سخن گنجشك ، حضرت سليمان (ع ) را متاءثّر نمود
روايت شده كه : حضرت سليمان عليهالسلام گنجشكى را ديد كه به همسرش مى گويد: چرا از من دورى مى كنى و حال آنكه اگربخواهم كاخ سليمان را به نوكم گرفته و به دريا مى افكنم . حضرت سليمان عليه السلامخنديد و او را نزد خود فرا خواند و فرمود: آيا تو را يارى اين كار هست كه مى گويى ؟گنجشك گفت : مرد گاهى نزد همسرش خود را جلوه مى دهد. (دوست و عاشق بر آنچه مى گويدسرزنش نمى شود.) حضرت سليمان عليه السلام به گنجشك ماده فرمود: چرا شوهرت را از خودمى رانى ؟ گنجشك ماده گفت : اى پيامبر خدا! او دوست من نيست و صرفاً ادّعاى دوستىمى كند، زيرا غير من ديگرى را نيز دوست دارد. سخن گنجشك مادّه حضرت سليمان عليهالسلام را متأ ثّر نمود و سخت گريان گشت و چهل روز از مردم كناره گرفت و از خداوندخواست كه دلش را پر از مهر خدا كند و مهر ديگران را از دل وى ببرد

LIDA
30-12-2009, 14:45
دوستى و دشمنى براى خدا
خداوند متعال به حضرت موسى بن عمران عليه السلام وحى فرستاد كه : اىموسى ! آيا هرگز عملى از براى من بجاى آورده اى ؟
عرض كرد: پروردگارا! نماز براىتو بجا آورده ام ، و روزه را براى تو گرفته ام و صدقه داده ام و ذكر تو را نموده ام .
خطاب به او شد: اما نمازت ، دليل بر خداپرستى تو است و روزه ، سپر آتش است ازبراى تو، و صدقه ، سايبان است از برايت در قيامت ، و ياد من نور است از براى تو، پسكدام عمل از براى من به جاى آوردى ؟
موسى عليه السلام عرض كرد: پرودگارا مراراهنمايى كن بر عملى كه از براى تو باشد.
از طرف خداوند به او خطاب شد:
آياهرگز با دوستان من دوستى و با دشمنان من دشمنى نموده اى ؟ آنگاه حضرت موسى عليهالسلام متوجّه گرديد كه افضل اعمال نزد خداوند دوستى با دوستان خدوند متعال و دشمنىبا دشمنان او مى باشد

****************

دنيا گفت : تمام شوهرانم را كشته ام
واقعيت دنيا براى حضرت عيسى عليهالسلام كشف (و روشن ) شد. حضرت در اين مكاشفه دنيا را به صورت پيرزنى ديد كه دندانهايش ريخته و همه زيورها را به خود آويخته است .
به او گفت : چند شوهر اختياركرده اى ؟
دنيا گفت : نشمرده ام!
حضرت فرمود: شوهرانت همه مرده اند يا تو راطلاق داده اند؟
دنيا گفت : نه ، همه شان را كشته ام !
حضرت فرمود: بدا به حالشوهران آينده تو كه از شوهران پيشين تو عبرت نگرفتند، آنان را چگونه يكى پس ازديگرى كشتى و ايشان از تو دورى نجستند

****************

ملاقات ابليس با موسى(ع)
رسول خدا (ص) فرمود: موسى (ع) در مكانى نشسته بود، ناگاه شيطان كه كلاه دراز و رنگارنگى بر سرداشت، نزد موسى (ع ) آمد و (به عنوان احترام موسى ) كلاهش را از سرش برداشت و دربرابر موسى (ع ) ايستاد و سلام كرد. بين آن دو چنين گفتگو شد:
موسى: توكيستى؟
ابليس: من شيطان هستم.
موسى: ابليس توهستى، خدا تو را دربه در و آوارهكند.
ابليس: من نزد تو آمده ام، تا به خاطرمقامى كه در پيشگاه خدا دارى به توسلام كنم.
موسى: اين كلاه چيست، كه بر سر دارى؟
ابليس: با رنگها و زرق و برقاين كلاه، دل مردم را مى ربايم.
موسى: به من از گناهى خبر بده كه هر گاه انسانمرتكب آن گردد، تو بر او مسلط گردى.
ابليس گفت: در سه مورد بر انسان مسلط مىشوم:
1- هنگامى كه او از خود راضى شود (و اعمال خود را بپسندد و خودبينباشد)؛
2- هنگامى كه او عملش را زياد تصور كند؛
3- هنگامى كه او گناهش راكوچك بشمرد.

*********************

دانشمند تر از همه
حضرت موسى به خداوند عرض کرد:
کدام يک از بندگانت نزد تو محبوب تر است ؟
خداوند فرمود:
آن کس که مرا ياد کند و فراموشم نکند.
موسى عرض کرد: کداميک در قضاوت برتر از ديگران است ؟
خداوند فرمود:
آن کس که به حق قضاوت کند و از نفس پيروى ننمايد.
موسى عرض کرد:
کداميک از بندگانت دانشمندتر است ؟
خداوند فرمود:
آن کس که علم ديگران را بر علم خود بيفزايد، ممکن
است در اين وقت به سخنى برخورد که سبب هدايت او گردد و از هلاکت باز دارد..

****************



آورده اند که یحیی بن زکریا به ابلیس رسید و دید که در دست او بندها-از هر جنس ورنگ-بود. پرسید :ای شقی!این چه بندهاست؟>ابلیس گفت:این انواع شهوتهای فرزند آدم است که ایشان را با آن در بند آورم و بر مراد خویش می دارم.
یحیی پرسید:هیچ بند داری که مومنان را در بند خود آوری؟گفت:نه آنها را از ما نگاه داشته اند ودست ما به آنها نرسد.
یحیی پرسید:هیچ چیزی را در آنها شناسی که در آنها طمع کنی؟گفت:آری.هر وقت خوراک سیر و پر ،خورندساعتی از نماز وذکر خدا غافل می شوند،انگاه جای طمع ماست.
یحیی پیش خود با خدا عهد کرد که هیچ گاه غذای سیر نخورد.

LIDA
30-12-2009, 14:48
شجاعت در برابر زورگو
ولید بن عقبه که از جانب عثمان استاندار مدینه بود، قسمتی از زمین امام حسین را تصرف کرد و از این لحاظ به حق آن حضرت تجاوز نمود.
امام حسین به ولید اعتراض کرد و هنگامی که احساس کرد ولید در زور گویی اصرار دارد، شال سر او را از سرش برداشت و به گردنش پیچاند و محکم کشید.
مروان از این شجاعت امام حسین (علیه السلام) در برابر زور گو، آنچنان تحت تاثیر قرار گرفت که رو به ولید کرد و گفت: سوگند به خدا! تا امروز ندیدم، مردی این چنین به حاکم خود جرات و صلابت داشته باشد.

*****************


آورده اند که به دیاری پادشاهی ظالم بود و هر دم اراده ی ظلم به رعیای خود داشت.اما رعیا چون ظلم می دیدند،وی را نفرین می کردند و در حال ،او به بلاها مبتلا می شد.
بالاخره سلطان از اطرافیان خود علاج این واقعه را استفسار نمود.
گفتند:سببش این است که تا غذای ایشان حلال است،دعای ایشان مستجاب است.
پس سلطان علاج را در این دانست که به حیله غذای ایشان را حرام نماید.
بدین سبب روزی سروساتی حواله کرد و آنها را گفت:من این سورسات را به شما که رعایای من هستید بخشیدم.
رعایا آمدند سورسات را قسمت کرده،به خانه های خود بردند و مصروف داشتند...
و بعد از آن هرچند سلطان به آنها ظلم می نمود و آنها نفرین می کردند،البته هیچ سودی نمی بخشید و به هدف اجابت نمی رسید.

***************

روزی خسرو انوشیروان شاهنشاه ساسانی دانایان را به دربار فراخواند و نظر آنان را درباره آئین کشورداری خواستار شد . آئینی که هم نیکبختی پادشاه و هم نیکبختی مردمان را فراهم سازد بوذرجمهر یکی از دانایان بود که چنین پاسخ داد:
ترس از خدا تا آنگاه از خواست های نفسانی در امان باشد
راستگویی و وفاداری در وعده و پیمان ها
شنیدن پند دانایان
گرامی داشتن دانشمندان - افسران - نویسندگان و کارمندان
نگهبانی داوران و پژوهش کارکنان محاسبات از روی دادگر و پاداش نیکو دادن به نیکو کاران و مجازات بدکاران
رسیدگی به وضع زندانیان
اندیشیدن درباره امنیت راهها - بازارها - نرخ ها و بازرگانی مردم
آماده کردن افزارهای جنگی و فراهم کردن .... مظنم
بزرگ داشتن ارزش خانواده و فرزند و خویشان و رسیدگی به آنچه آنان را نیکو دارد
برقراری امنیت در مرزهای کشور از راه اقدامات احتیاطی به هنگام
دلجویی از وزیران و کارکنان و برکنار کردن نادرستان و نا اهلان از مسند قدرت
سپس پادشاه ایران دستور داد این گفتار را با زرناب بنویسند و الگوی پادشاهی امروز و آیندگان شود

*****************

بزرگي به عقل است نه به سال
حسين بن فضل سرخسي -صاحب كتاب (آداب الروحانيه)-را در كودكي به مجلس متوكل آوردند.در آن مجلس ،علماي بزرگي حاضر بودند حسين خواست حرفي بزند.گفتند:در محضر بزرگان،بي ادبي است كه يك كودك حرف بزند.حسين گفت:هر چند كه من كودك هستم ولي كوچكتر از هدهد نيستم و خليفه هم بزرگتر از سليمان (ع) نيست. هدهد پيش سليمان (ع) گفت:(احط بما لم تحط به).خود سليمان (ع) هم با وجود كمي سن در حضور پدر ش داوود (ع) حكم مي كرد و خداوند در حق او فرمود(ففهمناهاسليمان) متوكل از سخنان حسين شگفت زده شد و متوجه تربيت او گرديد.

****************

اطمينان قلبي
همسايه ي(اصعمي)از او چند درهم قرض كرد. روزي اصعمي به او گفت:آيا به ياد قرضت هستي؟همسايه گفت :بلي.آيا تو به من اطمينان نداري؟اصعمي گفت :چرامطمئنم اما مگر نشنيده اي كه حضرت ابراهيم (ع) به پروردگارش ايمان داشت و خداوند از او پرسيد:(او لم تومن)يعني :(مگر ايمان نياورده اي؟)و ابراهيم (ع)پاسخ داد:(بلي ولكن ليطمئن قلبي)يعني :(چرا،ولي مي خواهم قلبم آرامش يابد).

LIDA
30-12-2009, 14:53
حضرت عيسى (ع ) را گذر بر سر قبرى افتاد، از خداوند درخواست كرد كه صاحب قبر را زنده فرمايد. همينكه زنده شد از او سؤ ال فرمود حال و وضع تو چگونه است ؟ عرض كرد من حمال و باربر بودم..روزى هيمه اى براى كسى ميبردم ؛ خلالى از آن جدا كردم تا دندان خود را با آن ، خلال كنم..از آن زمان كه مرده ام عذاب همان خلال را ميكشم...

****************

تجسم اعمال در قبر

روزى شيخ بهائى به ديدار شخصى كه از اهل معرفت و بصيرت بود و در كنار يك قبرستان در اصفهان منزل داشت مى رود. شيخ بهائى به دوستش مى فرمايد:
روز گذشته در اين قبرستان كنار خانه شما امر عجيبى را ديدم كه جماعتى ميتى را در گوشه اى از اين گورستان دفن كردند، پس از چند ساعت كه گذشت و همه از قبرستان خارج شدند، بوى بسيار خوش و معطرى به مشام من خورد كه با عطرهاى دنيا قابل قياس نبود بسيار تعجب كردم كه اين بوى عطر از كجاست ؟
به اطراف نگاه كردم ، يكباره جوان زيبا رويى را ديدم كه به سمت آن قبر مى رفت كم كم از ديده گانم محو شد. طولى نكشيد كه بوى متعفن و بدى به مشام من رسيد كه از هر بوى گندى در دنيا بدتر بود،
باز متعجب شدم به اطراف نگاه كردم ، سگى را ديدم كه بسوى همان قبر مى رفت و سپس ناپديد شد. همينطور بحالت تعجب ايستاده بودم كه ناگهان همان جوان زيبا از طرف آن قبر برگشت ولى بسيار مجروح و زشت شده بود.
به خودم جراءت دادم كه بسوى او بروم و سؤ ال كنم ، به كنارش رفتم و گفتم حقيقت امر را براى من روشن كن .
گفت : من عمل صالح اين ميتى بودم كه الان شما شاهد دفن او بوديد و من در كنارش بايد مى بودم كه ناگهان ، سگى وارد قبرش شد كه همان اعمال زشت و ناشايست او بود و چون گناهان او بيشتر از اعمال صالح او بود لذا آن سگ به من حمله كرد و مرا از قبر، بيرون انداخت ، و الان همان سگ با او هم نشين است .

****************

حسن بصری را گفتند :مردی بيست سال است تا به نماز جماعت نيامده است ، و با کسی اختلاط نکرده ، و در گوشه ای نشسته است .
حسن پيش او رفت و گفت :چرا به نماز جماعت نيايی و اختلاط نکنی .
گفت :مرا معذور دارد که مشغولم .
گفت :به چه مشغولی ؟ گفت : هيچ نفس از من برنمی آيد که نه نعمتیی از حق به من رسد و نه معصيتی از من بدو . به شکر آن نعمت و به عذر آن معصيت مشغولم .
حسن گفت :همچنين باشد که تو بهتر از منی .

***************

«مردی حضور پیامبر خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله شرفیاب شد و پرسید: دین چیست؟ حضرت فرمود: اخلاق نیکو. دوباره از سمت راست آمد و گفت: دین چیست؟ فرمود: اخلاق نیکو. باز از طرف چپ آمد و سؤال کرد: دین چیست؟ رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله پاسخ داد: حسن خلق».

***************

روزی شاگردی نزد استادش می آید و میپرسد: استاد چگونه میتوانم دل کسی را که شکسته ام بدست بیاورم.

استاد نگاهی به شاگرد انداخت و تعدادی کاغذ رنگی به او داد. به او گفت برو در کوچه ی پشتی این کاغذ ها را پاره پاره کن و برگرد. شاگرد چنین کرد. ساعتی گذشت.

استاد گفت برو و کاغذهایی را که پاره کردی را برای من جمع کن بیار. شاگرد رفت و دست خالی آمد. استاد نگاهی یه شاگرد کرد و گفت همانند کاغذی که نتوانستی پس از پاره پاره شدن جمعش کنی نمی توانی دل کسی را که شکستی را بدست بیاوری

LIDA
01-01-2010, 13:34
شخصی در جلسه ای حضور داشت. او كوتاهترین مرد حاضر در جلسه بود. دوستی به مزاح رو به او گفت:

دوست عزیزتصور می كنم در میان ما بزرگان شما قدری احساس كوچكی می كنید. "

شخص پاسخ داد: "احساس نیم سكه طلائی را دارم كه مابین پول خرد قرار گرفته باشد.

**************

دو پسر بچه ايستاده بودند و عبور شيطان را مي نگريستند، نيروي مجذوب کننده چشمانش را هنوز به ياد داشتند.
- واي، از تو چه مي خواست ؟
- روحم را و از تو چه خواست؟
- سکه اي براي آنکه تلفن کند.
- بهتر است برويم و چيزي بخوريم.
- آري. خيلي دلم مي خواهد اما نمي توانم . زيرا تنها سکه ام را به او دادم.
- اشکالي ندارد در عوض من صاحب سکه هاي فراواني شده ام.

****************

دو فرشته ي مسافر براي گذراندن شب در خانه ي يک خانواده ي ثروتمند فرود آمدند.اين خانواده رفتار مناسبي نداشتند و دو فرشته را به اتاق مجلل مهمانانشان راه ندادند بلکه زيرزمين سرد و نمور خود را در اختيار آنان قرار دادند. فرشته ي پير تر در ديوار زيرزمين شکافي ديد و به سرعت آنرا تعمير کرد.وقتي که فرشته ي جوانتر از او پرسيد چرا چنين کاري کردي او پاسخ داد:" همه ي امور بدان گونه که مي نمايند نيستند."
شب بعد اين دو فرشته در خانه ي خانواده ي فقير ولي بسيار مهمان نواز رفتند.بعد از خوردن غذاي مختصري که آنها داشتند زن و مرد فقير تخت خود را براي استراحت به دو فرشته دادند.
صبح روز بعد فرشتگان زن و مرد فقير را در حال گريه بر سر مردار گاوي که تنها وسيله ي امرار معاش آنها بود ديدند. فرشته ي جوان عصباني شد و از فرشته ي پير پرسيد:"چرا گذاشتي چنين اتفاقي بيفتد؟تو به آن خانواده اول با اينکه رفتار نا مناسبي کمک کردي اما گذاشتي گاو اين خانواده ي مهمان نواز از بين رود."
فرشته ي پير پاسخ داد:"وقتي که در زيرزمين خانواده ي اول بوديم در شکاف ديوار کيسه ي طلايي ديدم و از آنجا که آنان مردماني حريص بودند آن شکاف را پر کردم.ديشب وقتي خوابيده بوديم فرشته ي مرگ به سراغ زن فقير آمد اما من گاو را به او دادم.همه ي امور بدان گونه که مي نمايند نيستند.گاهي ما دير متوجه اين نکته مي شويم."

*******************

هنگامى كه امام حسين (ع ) در كربلا به شهادت رسيد، دشمنان خواستند بدن اطهرش را زير سم ستوران قرار دهند، فضه كنيز حضرت زهرا(س ) در كربلا بود، جريان را به زينب (س ) خبر داد، و سپس گفت : ((اى بانو من ((سفينه )) غلام آزاد شده ، رسول خدا(ص ) سوار بر كشتى شده بود، و به سفر مى رفت ، كشتى شكست ، و خود را (به كمك امواج دريا) به جزيره اى رسانيد، در آنجا شيرى ديد، هراسان شد و به شير گفت : ((من غلام پيامبر(ص ) هستم .))
شير براى او فروتنى كرد، تا آنجا كه (او را سوار بر پشت خود كرد و) به جاده راهنمائى نمود، اكنون همان شير در ناحيه اى (از اين دشت ) است ، به من اجازه بده نزد او بروم و جريان را به او بگويم (تا همانگونه كه آن شير، سفينه را از نگرانى خارج ساخت ، ما را نيز از نگرانى بيرون آورد).
فضه نزد آن شير رفت و گفت : ((آيا مى دانى كه مى خواهد بدن اطهر امام حسين (ع ) را زير سم ستوران قرار دهند؟)).
شير برخاست و به قتلگاه آمد، دستهاى خود را روى جسد امام حسين (ع ) نهاد، سواران به طرف بدن مطهر آمدند، هنگامى كه آن شير را ديدند، عمر سعد گفت :((فتنه و بلائى ديده مى شود، تا خاموش است آن را بر نينگيزيد، باز گرديد و پراكنده شويد)).
سواران ، ترسيدند و بازگشتند به اين ترتيب ، آن شير به قدر توان خود از امام حسين (ع ) حمايت كرد.

***************
چهار شمع به آرامی می سوختند، محیط آن قدر ساکت بود که می شد صدای صحبت آنها را شنید.اولین شمع گفت"من صلح هستم، هیچ کس نمی تواند مرا همیشه روشن نگه دارد. فکر می کنم که به زودی خاموش شوم" هنوز حرف شمع صلح تمام نشده بود که شعله آن کم و بعد خاموش شد. “
شمع دوم گفت: “من ایمان هستم، واقعا انگار کسی به من نیازی ندارد برای همین من دیگر رغبتی ندارم که بیشتر از این روشن بمانم . “ حرف شمع ایمان که تمام شد ،نسیم ملایمی وزیدو آن را خاموش کرد.
وقتی نوبت به سومین شمع رسید“ من عشق هستم توانایی آن را ندارم که روشن بمانم، چون مردم مرا به کناری انداخته اند و اهمیتم را نمی فهمند، آنها حتی فراموش کرده اند که به نزدیکترین کسان خود محبت کنند و عشق بورزند. “ با اندوه کفت: پس شمع عشق هم بی درنگ خاموش شد .

کودکی وارد اتاق شد و دید که سه شمع دیگر نمی سوزند. او گفت: « شما که می خواستید تا آخرین لحظه روشن بمانید، پس چرا دیگر نمی سوزید؟»
چهارمین شمع گفت:” نگران نباشد، تا وقتی من روشن هستم، به کمک هم می توانیم شمع های دیگر را روشن کنیم. من امید هستم. “
چشمان کودک درخشید، شمع امید را برداشت و بقیه شمع ها را روشن کرد.
بنابر این شعله امید هرگز نباید خاموش شود. ما باید همیشه امید و ایمان و صلح و عشق را در وجود خود حفظ کنیم.

LIDA
01-01-2010, 13:41
بالهایت را کجا جا گذاشتی؟
پرنده بر شانه های انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت :اما من درخت نیستم. تو نمی توانی روی شانه ی من آشیانه بسازی.پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدم ها را خوب می دانم. اما گاهی پرنده ها و انسان ها را اشتباه می گیرم.انسان خندید و به نظرش این بزرگ ترین اشتباه ممکن بود.
پرنده گفت: راستی، چرا پر زدن را کنار گذاشتی؟
انسان منظور پرنده را نفهمید، اما باز هم خندید.
آنگاه خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت : یادت می آید
تو ر ا با دو بال و دو پا آفریده بودم ؟ زمین و آسمان هر دو برای تو بود . اما تو آسمان را ندیدی.
راستی عزیزم، بال هایت را کجا گذاشتی؟
انسان دست بر شانه هایش گذ اشت و جای خالی چیزی را احساس کرد .
آنگاه سر در آغوش خدا گذاشت و گریست!!!!!

****************
مسكيني به نزد امير آمد و گفت به مقتضاي آيه : انما المومنون اخوة مومنان برادر يكديگرند ، رمرا در مال تو سهمي است چرا كه برادرت هستم .
امير دستور داد تا يك دينار به او دادند .
مسكين گفت اي امير اين مبلغ كم است . امير گفت اي درويش تنها تو برادر من نيستي بلكه همه مومنان عالم برادر من هستند پس اگر مال مرا به همه ايشان قسمت كنند ، به تو بيش از اين نرسد .

*****************

مورچه‌ای، پیامبر خدا، حضرت سلیمان(ع) را موعظه كرد و آن وقتی بود كه مورچه روی سینة سلیمان(ع) آمد در حالی كه حضرتش خوابیده بود، سلیمان مورچه را گرفته به دور انداخت. مورچه گفت: ای پیامبر خدا این صولت از چیست؟ چرا مرا پرت كردی،‌ مگر نمی‌دانی تو در برابر پادشاهی قدرتمند قرار می‌گیری كه حقّ مظلوم را از ظالم می‌ستاند؟
حضرت سلیمان از این گفتة مور به حالت غش درآمد و پس از افاقه،‌ به مورچه فرمود: از من بگذر. مورچه گفت: نمی‌گذرم مگر به سه شرط؛ 1. هیچ‌گاه سائل و فقیر را از دربارت رد نكنی، 2. بدون جهت صحیح نخندی و خنده‌ای كه از روی غفلت و بی‌فكری باشد نداشته باشی. 3. اینكه مقام و موقعیت و دربانان مانع بین تو و مردمی كه به تو كاری دارند نشود، سلیمان گفت: قبول كردم و چنین كنم و مورچه، سلیمان را بخشید.

******************

خواستگاری گنجشك

روایت شده كه روزی حضرت سلیمان گنجشك نری را دید كه دور گنجشك ماده‌ای می‌گردد، حضرت به اصحاب فرمود: می‌دانید چه می‌گوید؟ گفتند: یا نبی‌الله، چه می‌گوید؟ فرمود: از او خواستگاری می‌كند كه همسر و عیال او باشد و می‌گوید همسر من باش و در هر یك از قصرها و كاخ‌های شام كه بخواهی تو را منزل دهم، حضرت فرمود قصرهای دمشق همه از سنگ است، برای این گنجشك ممكن نیست آنجا لانه بسازد و مسكن گزیند لكن هر خواستگاری، دروغگو است. (وقتی برای ازدواج می‌رود در باغ سبز نشان می‌دهد و خلاف می‌گوید تا به هدف كه ازدواج و اعمال غریزة جنسی است برسد).

*****************


حضرت يحيى بن زكريا (س ) روزى به ابليس برخورد نمود، در حالى كه آن ملعون گريه مى كرد. يحيى علت گريه او را پرسيد؟ گفت : اى پيامبر خدا! هر چه در خانه خدا مى روم و او را مى خوانم ، جوابم را نمى دهد و عنايت در حقم نمى فرمايد. يحيى از روى دل سوزى عرض كرد: خدايا! چه مى شد اگر درب عنايت خويش را به روى اين مرد باز مى كردى و او را مشمول رحمت خود مى فرمودى ؟!
خطاب رسيد: اى يحيى ! شيطان به دروغ گريه مى كند، گريه او براى فريب دادن بندگانم است . اگر مى خواهى دروغ او بر تو هويدا شود به او بگو: خدا تو را مى بخشد، در صورتى كه بروى كنار قبر آدم عليه السلام و بر خاك او سجده كنى !
يحيى جريان را براى شيطان بازگو كرد و از خواست تا بر سر آدم عليه السلام رود و سجده كند! گفت اى يحيى ! آن وقت كه آدم عليه السلام بر مسند عزت و قدرت تكيه زده بود او را سجده نكردم ، چگونه حال كه مرده و زيرخاك رفته است بروم و خاكش را سجده كنم ؟ هرگز چنين كارى نخواهم كرد.
خطاب از جانب خدا رسيد:اى يحيى ! حال دانستى كه گريه آن ملعون نيرنگ بوده و مقصودش منحرف كردن مردم است ؟!

LIDA
01-01-2010, 13:46
تنها نجات یافته کشتی، اکنون به ساحل این جزیره دور افتاده، افتاده بود.
او هر روز را به امید کشتی نجات، ساحل را و افق را به تماشا می نشست.
سرانجام خسته و نا امید، از تخته پاره ها كلبه ای ساخت تا خود را از خطرات مصون بدارد و در آن بیاساید.
اما هنگامی که در اولین شب آرامش در جستجوی غذا بود، از دور دید كه كلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود.
بدترین اتفاق ممكن افتاده و همه چیز از دست رفته بود.
از شدت خشم و اندوه در جا خشك اش زد. فریاد زد:
« خدایــــا! چطور راضی شدی با من چنین كاری بكنی؟ »
صبح روز بعد با صدای بوق كشتی ای كه به ساحل نزدیك می شد از خواب پرید.کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، و حیران بود.
نجات دهندگان می گفتند:
“خدا خواست که ما دیشب آن آتشی را که روشن کرده بودی ببینیم

***************

نقل شده : هنگامى كه امام حسن مجتبى (ع ) براى نماز برمى خواست ، بهترين لباسهاى خود را مى پوشيد.
از آن حضرت پرسيدند: چرا بهترين لباس خود را مى پوشيد؟
امام در پاسخ فرمود:
ان اللّه جميل يحب الجمال ، فاتجمل لربى و هو يقول : خذوا زينتكم عند كل مسجد.
:((خداوند، زيبا است و زيبائى را دوست دارد، و به همين جهت ، من لباس ‍ زيبا براى راز و نياز با پروردگار مى پوشم ، و هم او فرموده است كه : به هنگام رفتن در مسجد، زينت خود را برگيريد)).
بر همين اساس ، طبق روايات ، استجاب دارد كه انسان در حال نماز نيكوترين لباس خود را بپوشد، و خود را معطر كند، و با رعايت نظافت و طهارت كامل ، به نماز و راز و نياز با خداى بزرگ ، بپردازد.

****************

سهل بن حنيف از مسلمانان مخلص و از ياران با شهامت پيامبر (ص ) و على (ع ) بود، و در همه جنگهاى رسول خدا (ص ) شركتى فعال داشت ، سيرت نيك و صورت زيباى او زبانزد مردم بود و براستى يك شاگرد راستين مكتب نوپاى اسلام بود.
نقل مى كنند: وى در يكى از جنگهاى ، همراه پيامبر (ص ) بود، به نهر آبى رسيد، بدن خود را در آن نهر شستشو داد، چون از نظر جسمى ، زيبا و قامتى همچون ((سرو)) داشت ، يكى از انصار به آنجا آمد، با ديدن او، از زيبايى آفرينش در شگفتى فرو رفت ، و جمله اى كه حكايت از اين شگفتى مى كند به زبان آورد طولى نكشيد (كه همين نظر زدن ) باعث بيمارى سهل بن حنيف شد، تب سخت او را فرا گرفت ، وى را به حضور پيامبر (ص ) آوردند، پيامبر (ص ) پس از احوالپرسى ، فرمود:
ما يمنع احدكم اذا راى من أ خيه ما يعجبه فى نفسه او فى ماله فليبرك عليه ، فان العين حق .
: ((چه مى شود وقتى كه در جسم يا مال برادرتان ، چيز جالبى يافتى ((بارك اللّه )) بگوئيد؟ زيرا ((چشم زخم )) حق است )).
به اين ترتيب ، سفارش نمود كه در اين گونه موارد، براى شخص مورد نظر دعا كنند.

*****************

بازماندگان شهداى كربلا را به صورت اسير وارد مجلس يزيد كردند، در اين مجلس چشم يك نفر از اهل شام به دختر امام حسين (ع ) بنام فاطمه افتاد و با كمال گستاخى به يزيد گفت :)) اين دختر را به عنوان كنيز به من ببخش )).
فاطمه به عمه اش (زينب ) گفت : ((عمّه جان ، من يتيم شده ام ، آيا كنيز هم بشوم ؟)).
زينب نه ، اعتنائى به اين شخص مكن .
شامى به يزيد گفت : اين كنيزك كيست ؟
يزيد - اين فاطمه ، دختر حسين (ع ) است ، و آن زن هم ، زينب دختر على بن ابيطالب است .
شامى حسين پسر فاطمه زهرا (ع )؟ و على پسر ابوطالب ؟!
يزيد آرى .
شامى اى يزيد، خدا تو را لعنت كند، آيا فرزند پيامبر (ص ) را مى كشى و خاندانش را اسير مى كنى ؟ سوگند به خدا من گمان مى كردم اينها از اسيران روم هستند. يزيد خشمگين شد و گفت : ((سوگند به خدا كه تو را نيز به آنها ملحق مى كنم )).
آنگاه فرمان داد، گردن شامى را زدند و او را به شهادت رساندند.

*****************

روزي بازرگان موفقي از مسافرت بازگشت و متوجه شد خانه و مغازه اش در غياب او آتش گرفته و کالا هاي گرانبهايش همه سوخته و خاکستر شده اند و خسارت هنگفتي به او وارد امده است .

فکر مي کنيد آن مرد چه کرد؟!

خدا را مقصر شمرد و ملامت کرد؟ و يا اشک ريخت ؟

او با لبخندي بر لبان و نوري بر ديدگان سر به سوي آسمان بلند کرد و گفت : "خدايا ! مي خواهي که اکنون چه کنم؟

مرد تاجر پس از نابودي کسب پر رونق خود ، تابلويي بر ويرانه هاي خانه و مغازه اش آويخت که روي آن نوشته بود :

مغازه ام سوخت ! اما ايمانم نسوخته است ! فردا شروع به کار خواهم کرد!

LIDA
01-01-2010, 14:01
دو جهان گرد در حین سفر دوره دنیا به ویسلة بالن در مه گم می شوند. آنها با هزار زحمت و مکافات بدون اینکه بدانند کجا هستند در باغ جلوی یک مرکز تحقیقاتی فرود می آیند.
آنها مردی را می بینند که نزدیک می شود. یکی از آن دو بالن سوار می پرسد: "ببخشید قربان ممکنه ما رو راهنمایی کنید و بگید ما دقیقاً کجا هستیم؟" آن مرد تنها پاسخ می دهد: "شما دقیقاً داخل سبد یک بالن هستید" و به راه خود ادامه می دهد.
مرد بالن سوار به دوستش می گوید: "مطمئنم که این مرد یک محقق بود." دوستش سؤال می کند: "از کجا مطمئنی؟". مرد بالن سوار می گوید:
"به این دلیل که پاسخش کاملاً درست ولی کاملاً به درد نخور بود"

***************

شبی شیطان لعین برای حاجتی به درب خانه ی فرعون رفت و درب را کوبید.فرعون از داخل منزل با صدای بلند گفت:کیستی؟آدمی هستی یا جن و چه می خواهی؟

شیطان بادی از خود رها کرد و گفت:این باد به ریش کسی همچون تو باد که می گویی خدا هستم اما از بیرون خانه ی خود خبر نداری که من کیستم،چیستم وچه می خواهم!

*****************

دوست دارید بعد از مرگ درباره شما چی بگن

سه دوست در یک اتومبیل به مسافرت رفته بودند و متاسفانه یک تصادف مرگبار باعث شد که هر سه در جا کشته شوند یک لحظه بعد روح هر سه دم دروازه بهشت بود و فرشته نگهبان بهشت داشت آماده می شد که آنها را به بهشت راه دهد...
یک سوال!!!

_ الان که هر سه تا دارین وارد بهشت می شین اونجا روی زمین بدن هاتون روی برانکارد در حال تشییع شدن بسوی قبرستان است و خانواده ها و دوستان در حال عزاداری در غم از دست دادن شما هستند دوست دارین وقتی دارن از کنار جنازه راه می رن در مورد شما چی بگن؟...

اولی گفت : دوست دارم پشت سرم بگن که من جز بهترین پزشکان زمان خود بودم و مرد بسیار خوب و عزیزی برای خانواده ام.

دومی گفت : دوست دارم پشت سرم بگن که من جز بهترین معلم های زمان خود بودم و توانسته ام اثر بسیار بزرگی روی آدمهای نسل بعد از خودم بگذارم.

سومی گفت : دوست دارم بگن : نگاه کن داره تکون می خوره مثل اینکه زنده است!

*****************

حضرت امام باقر(ع) فرمود : در یکی از روزها شیطان با عیسی (ع) ملاقات کرد . آن حضرت فرمود :آیا کنون اتفاق افتاده که مکر و حیله تو در من اثر کرده باشد و مرا فریفته باشی؟ شیطان گفت: چگونه مکر و حیله من به تو می رسد در حال یکه جده تو زن عمران وقتی که مادرت به دنیا آمد به خدا پناه برد و گفت: پروردگارا! فرزندی که زاده ام دختر است و من او را ((مریم)) نامیده ام. او را از شر شیطان رجیم در پناهت سپرده ام. تو ای عیسی! از نسل او هستی و حیله ی من در تو موثر نیست.

***************

یکی از فرماندهان بزرگ می خواست به کشوری متمدن حمله کند.
از خود میپرسید که چگونه باید بر مردمی که از مردم من بیشتر میفهمند
حکومت کنم؟

یکی از مشاوران گفت: «کتابهایشان را بسوزان.
بزرگان و خردمندانشان را بکش ..
و دستور بده به زنان و کودکانشان تجاوز کنند».

اما در این میان یکی دیگر از مشاوران گفت:

«نیازی به چنین کاری نیست. از میان مردم آن سرزمین،
آنها را که نمیفهمند و کم سوادند، به کارهای بزرگ بگمار و
آنها که میفهمند و باسوادند، به کارهای کوچک و پست .
بی سوادها و نفهم ها همیشه شکرگزار تو خواهند بود
و هیچگاه توانایی طغیان نخواهند داشت و
فهمیده ها و با سوادها هم یا به سرزمینهای دیگر کوچ میکنند
یا خسته و سرخورده، عمر خود را تا لحظه مرگ،
در گوشه ای از آن سرزمین در انزوا سپری خواهند کرد»!!!

LIDA
03-01-2010, 13:27
مردی برای آنکه صاحب فرزندی شود 30 سال دعا نمود
شبی بسیار خشمگین شد و به درگاه خدا فریاد برد که چرا دعایم نمی شنوی و اجابت نمی کنی؟

ندا آمد در خوابش:
در این عبادت 30 ساله ات به ریش های خود بیشتر دقت نمودی

از خواب برخواست و چنگ به صورت زد

ندا آمد در خوابش:

باز که همان شد.ریش خود را رها کن

****************

سال دوم يک استاد داشتيم که گيرداده بود همه بايد کراوات بزنند. سرامتحان، چمران کراوات نزد، استاد دو نمره ازش کم کرد. شد هجده، بالاترين نمره کلاس.
مادرش گفته بود: «مصطفي! من از تو هيچ انتظاري ندارم الا اين که خدارا فراموش نکني.» بيست و دو سال پيش گفته بود؛ همان وقت که از ايران رفت آمريکا. وقتي از آمريکا برگشت براي مادرش که فوت کرده بود متني نوشت که: «در تمام اين سالها يک لحظه هم خدارا فراموش نکردم.»

*****************

جاده هاي کردستان آنقدر نا امن بود که وقتي مي خواستي از شهري به شهر ديگر بري، مخصوصا توي تاريکي، بايد گاز ماشين رو مي گرفتي، پشت سرت رو هم نگاه نمي کردي. اما زين الدين که همراهت بود، موقع اذان، بايد مي ايستادي کنار جاده تا نمازش رو بخونه. اصلا راه نداشت. بعد از شهادتش، يکي از بچه ها خوابش رو ديده بود؛ توي مکه داشته زيارت مي کرده. يک عده هم همراهش بوده اند. گفته بود: «تو اينجا چي کار مي کني؟» جواب داده بود: «به خاطر نمازهاي اول وقتم، اينجا هم فرمانده ام.»

*****************

در لابلاي لباس هاي شهيد به دفترچه يادداشتي برخورديم که نوشته هاي ان مربوط به پانزده سال پيش بود . در اخرين برگ ان دفترچه نوشته شده بود :

امروز روز پنجم است که در محاصره هستيم .
اب را جيره بندي کرديم . نان را جيره بندي کرديم ...
عطش همه را هلاک کرده ، همه را جز شهدا که حالا کنار هم در انتهاي کانال خوابيده اند .ديگر شهدا تشنه نيستند

*****************


گويند در بنى اسرائيل ، مردى بود كه مى ‏گفت : من در همه عمر ، خدا را نافرمانى كرده‏ ام و بس گناه و معصيت كه از من سر زده است ؛ اما تاكنون زيانى و كيفرى نديده ‏ام. اگر گناه ، جزا دارد و گناهكار بايد كيفر بيند ، پس چرا ما را كيفرى و عذابى نمى ‏رسد! ؟
در همان روزها ، پيامبر قوم بنى اسرائيل ، نزد آن مرد آمد و گفت :
خداوند ، مى‏ فرمايد كه ما تو را عذاب‏ هاى بسيار كرده ‏ايم و تو خود نمى ‏دانى ! آيا تو را از شيرينى عبادت خود ، محروم نكرده ‏ايم ؟ آيا در مناجات را بر روى تو نبسته ‏ايم ؟ آيا اميد به زندگى خوش در آخرت را از تو نگرفته ‏ايم ؟ عذابى بزرگ‏تر و سهمگين ‏تر از اين مى ‏خواهى ؟

LIDA
03-01-2010, 13:32
ابوسعيد را گفتند : كسى را مى ‏شناسيم كه مقام او آن چنان است كه بر روى آب راه مى ‏رود.
شيخ گفت : كار دشوارى نيست ؛ پرندگانى نيز باشند كه بر روى آب پا مى ‏نهند و راه مى ‏روند.
گفتند : فلان كس در هوا مى ‏پرد. گفت : مگسى نيز در هوا بپرد.
گفتند : فلان كس در يك لحظه ، از شهرى به شهرى مى‏ رود.
گفت : شيطان نيز در يك دم ، از شرق عالم به مغرب آن مى ‏رود. اين چنين چيزها ، چندان مهم و قيمتى نيست.
مرد آن باشد كه در ميان خلق نشيند و برخيزد و بخسبد و با مردم داد و ستد كند و با آنان در آميزد و يك لحظه از خداى غافل نباشد.
-----------------------------
مردى از اهل حبشه نزد رسول خدا صلوات الله عليه و آله آمد وگفت : يا رسول الله ! گناهان من بسيار است. آيا در توبه به روى من نيز باز است ؟
پيامبر (ص) فرمود : آرى ، راه توبه بر همگان ، هموار است. تو نيز از آن محروم نيستى.
مرد حبشى از نزد پيامبر (ص) رفت. مدتى نگذشت كه بازگشت و گفت :
يا رسول الله ! آن هنگام كه معصيت مى ‏كردم ، خداوند ، مرا مى ‏ديد ؟
پيامبر (ص) فرمود : آرى ، مى ‏ديد.
مرد حبشى ، آهى سرد از سينه بيرون داد و گفت : توبه ، جرم گناه را مى ‏پوشاند ؛ چه كنم با شرم آن ؟
در دم نعره ‏اى زد و جان بداد.

------------------------

از عایشه نقل شده است که روزی گوسفندی را ذبح کردیم و پیامبر (ص) تمام قسمت های آن گوشت را به دیگران انفاق نمود. و تنها کتفی از گوسفند باقی ماند.
من به پیامبر عرض کردم : یا رسول الله (ص) از گوسفند تنها کتفی از آن باقی مانده است.
رسول الله (ص) فرمودند : هر آنچه انفاق کردیم باقی است به غیر از این کتف.

-------------------------------

روزى پيامبر اكرم صلى ‏الله ‏عليه ‏و آله از راهى عبور مى ‏كرد. در راه شيطان را ديد كه خيلى ضعيف و لاغر شده است. از او پرسيد: چرا به اين روز افتاده ‏اى؟ گفت: يا رسول ‏الله از دست امت تو رنج مى ‏برم و در زحمت‏ بسيار هستم . پيامبر فرمودند: مگر امت من با تو چه كرده ‏اند ؟ گفت: يا رسول ‏الله، امت ‏شما شش خصلت دارند كه من طاقت ديدن و تحمل اين خصايص را ندارم .اول اين كه هر وقت ‏به هم مى‏ رسند سلام مى ‏كنند. دوم اين كه با هم مصافحه - دست دادن- مى ‏كنند. سوم آن كه ، هر كارى را كه مى‏ خواهند انجام دهند «ان‏ شاء الله» مى ‏گويند ، چهارم از اين خصلت ها آن است كه استغفار از گناهان مى ‏كنند ، پنجم اين كه تا نام شما را مى‏ شنوند صلوات مى‏ فرستند و ششم آن كه ابتداى هر كارى « بسم الله الرحمن الرحيم‏» مى‏ گويند.

-----------------------------


حکایت اسب چموش و گاو وحشی جوانی بر پشت اسب چموشی نشسته بود و به سرعت باد می تاخت. گاوی وحشی او را مخاطب قرار داده و گفت: "حیف از تو! اگر من جای تو بودم، نمی گذاشتم جوانی نورس بر من تسلط یابد!"

اسب در جواب گفت: "ولی حالا که نیستی!" این چه شهرتی برای من دارد، که جوان نورسی را بر زمین کوبم؟

LIDA
03-01-2010, 13:35
حکایت خر و شیر
خری شیری را در جنگلی همراهی می‌کرد، که خر دیگری را دید.
خر دوم گفت: "سلام، برادر."
خر اول در جواب گفت: " چه گستاخ"
خر دوم گفت: چرا؟ چرا این سلام مرا به گستاخی تعبیر می کنی؟" فکر می کنی که تو بالاتر یا بهتر از یک خر هستی، چون داری شیری را مشایعت می کنی."

--------------------

حکایت خر و گرگ
خری گرگ گرسنه ای را دید. خر لرزان گفت: به من رحم کن. من حیوانی ضعیف و بیمار هستم. به پایم بنگر که چگونه خاری در آن فر رفته است و مرا آزار می دهد.

واقعا. من برای تو متاسفم. من در نزد وجدان خودم خجولم و باید که تو را از این درد و رنج و محنت برهانم.

هنوز گرگ کلمه آخر را بر زبان نرانده بود که به خر حمله کرده و او را از هم درید.

------------------------



حکایت روباه
روبهی که تحت تعقیب بود به بالای دیواری پرید تا خود را نجات دهد. روباه برای پائین آمدن از دیوار از گیاه خارداری که در سایه دیوار رشد کرده بود آویزان شد. ولی خار این گیاه درد شدیدی در او ایجاد کرد.
روباه گفت: "ای امدادگران لعنتی. " اینها نمی توانند به کسی کمک کنند، مگر زمانی که لطمه ای هم به او بزنند. "

------------------------

حکایت موش و مور
موشی به مورچه ای گفت: ای فلک زده ها! آیا این زحمتی که شما سراسر تابستان می کشید، هیچ ارزش آن را دارد، که شما این مقدار کم آذوقه ای را که جمع آوری می کنید، ذخیره نمائید؟ شما باید انبار آذوقه مرا ببینید.

مورچه در جواب موش گفت: "گوش کن، اگر انبار آذوقه تو بزرگتر از گرسنگی تو باشد پس آدمیان حق دارند که آشیانه تو را ویران کنند، انبار تو را تهی کرده و حق تو را کف دستت بگذارند و جان تو را تهدید کنند.

----------------------------


حکایت شیر و خر
هنگامی که شیر، سلطان جنگل به همراه خری به بیشه ای رفتند، تا خر با صدای انکر الاصواتش حیوانات را فراری دهد، تا شیر آنها را شکار کند، کلاغ دانائی شیر را مخاطب قرار داده و گفت:

"به به، چه جماعت زیبائی! خجالت نمی کشی، که خری را به جرگه ی خویش راه داده ای؟

شیر کفت: "هر گاه که به کسی نیازی دارم، او را در جرگه ام وارد می کنم."

بزرگان همه اینگونه می اندیشند، هنگامی که کسی کوچکتراز خود را می نوازند.

LIDA
04-01-2010, 14:54
تقرب به سوى سگ
مرحوم هيدجى ، محشى منظومه ملاهادى ، ديوانى دارد، او قضيه جالبى نقل مى كند، مى گويد: مقدسى بود در محله اى و يا روستايى ، شبى براى عبادت به مسجد رفت . مسجد خالى بود، دو ركعت نماز كه به جا آورد، صداى خش خشى از گوشه هاى مسجد شنيد، با خود گفت : پس من تنها در مسجد نيستم ، كس ‍ ديگرى هم گويى در مسجد هست ، سپس شيطان او را وسوسه كرد و شروع كرد با صداى بلدتر نماز خواندن ((ولا الضالين )) را با مدّ تمام كشيدن ! به خيال اين كه فردا آن ناآشنا، در ده و محلّه منتشر مى كند كه فلانى ، ديشب در مسجد، تا صبح مشغول راز و نياز بود و نماز نافله به جا مى آورد. اين مقدس مآب بيچاره ، به همين خيال ، حتى شب را هم به منزل نرفت و تا صبح مشغول نماز و راز بود. صبح كه هوا روشن شد، وقتى كه خواست از مسجد خارج شود، ديد سگى نحيف و ضعيف از گوشه شبستان آمد و از در بيرون رفت . يك باره فهميد كه همه آن خش خش ها، از اين سگ بوده كه از سرماى شب ، به داخل مسجد پناه آورده است و همه نماز نافله ها و گريه ها و اشكهاى جناب مقدس هم به جاى تقربا الى الله ، تقربا الى الكلب بوده است

******************

عجب نماز شبى

شخصى از دوستانم مى گفت : با اهل تهجّدى كه كمتر نماز شبش و مناجات سحرش ترك مى شد مأنوس بودم ، شبى در خلوت سحر شاهد نماز شب باحال و باارزشش بودم ، در حال و در عبادت او دقت مى كردم ، چون در نماز وتر دست به قنوت برداشت به جاى آمرزش خواستن براى چهل مؤمن براى چهل گنهكار درخواست آمرزش كرد ، پس از نماز به او گفتم : مگر نگفته اند در قنوت نماز وتر به چهل مؤمن دعا كنيد ؟ پاسخ داد : همه ى مؤمنان را مؤمنان ديگر در نماز شب دعا مى كنند ولى گنهكاران از اين خلوت پرقيمت و مناجات باارزش چرا نصيب و سهمى نبرند ، آنان هم بنده ى خدايند و مستحق و گداى آمرزش ، شايد خود براى آمرزش خود كارى نكرده باشند ، و اكنون در برزخ گرفتار گناهان خويشند ، بايد براى آنان هم بنا به فرموده ى پيامبر كه آمرزش خواهى براى آنان را بر عهده ى ما واجب دانسته اند از خدا طلب آمرزش كرد تا از رنج برزخ با دعاى ما درآيند و متقابلا به ما دعا كنند ، كه خدا دعاى دل سوختگان اهل برزخ را بى ترديد نسبت به ما مستجاب خواهد كرد .
آرى ، گناهكاران هم بر عهده ى ما حق واجب دارند ، بايد به اداى اين حق واجب عاشقانه اقدام كرد .
ما وقتى از خدا براى آنان آمرزش بخواهيم ، چه بسا جلوه ى آمرزش حق در افق وجودشان زمينه ساز تحول و تغييرى بنيادى در زندگى آنان گردد .

******************

پادشاهی از حکیمی طلب نصیحت کرد . حکیم گفت از تو مسئله ای پرسم بی نفاق جواب گوی ، زر را دوستتر می داری یا خصم را ؟ گفت زر را . گفت : چونست که آن را دوستتر می داری - یعنی زر را - اینجا می گذاری و آنچه دوست نمی داری – یعنی خصم را با خود می بری؟ پادشاه بگریست و گفت : نیکو پند دادی که همه این پندها در درج است.

*****************

گناهکاری را پیش خلیفه آوردند . خلیفه به عقوبتی که مستحق آن شده بود فرمان داد . گفت یا امیر انتقام بر گناه عدل است و تجاوز از آن فضل، و پایه همت امیر از آن عالیتر است که از آنچه بلندتر است تجاوز نماید و به آنچه فروتر است فرود آید . خلیفه را سخن وی خوش آمد، گناه وی را عفو فرمود.

***************

کودکی از بنی هاشم با یکی از ارباب مکارم بی ادبی کرد، شکایت به عمش بردند، خواست تا وی را ادب کند. گفت : ای عم من کردم آنچه کردم و عقل من با من نبود ، تو بکن آنچه می کنی و عقل تو با توست.

LIDA
04-01-2010, 15:01
جايى كه غير از من و تو كسى نباشد
آهنگرى آهن تفتيده و داغ را با دست از كوره بيرون مى آورد و دستش ‍ نمى سوخت ، علت را به اصرار از او پرسيدند، گفت : در همسايگى من زنى خوش صورت و زيبا بود كه شوهرى فقير و پريشان و بى نام و نشان داشت . دلم به طرف او ميل پيدا كرد و گرفتار او شدم ، اما نمى دانستم چگونه عشق و علاقه ام را به او ابراز كنم .
تا آن كه سالى قحطى شد و اهل بلد همه گرفتار شدند و چيزى براى خوردن نداشتند ولى وضع من خوب بود، آن زن روزى نزد من آمد و گفت : اى مرد! بر من و بچه هايم رحم كن كه خدا رحم كنندگان را دوست مى دارد.
گفتم : ممكن نيست مگر آن كه كامى از تو حاصل كنم . زن گفت : حاضرم ولى بشرط آنكه مرا جايى ببرى كه غير از من و تو احدى در آنجا نباشد و از اين كار باخبر نشود، من قبول كردم و او را بجاى خلوتى بردم ، ديدم زن مثل بيد در معرض باد بهار مى لرزد، پرسيدم : چرا مى لرزى ؟ گفت : چون تو بشرطى كه با من كردى وفا ننمودى و اينجا غير از من و تو پنج نفر ديگر حاضرند؛ دو ملك موكل بر من و دو ملك موكل بر تو و خداى شاهد و آگاه بر همه چيز، ناگهان بخود آمدم و متنبه شدم ، از خدا ترسيدم و آتش شهوتم را خاموش ‍ نمودم و از مال و ثروت خود او را بى نياز كردم از آن موقع آتش در دست من اثر نمى كند.

*****************

ماجرای مرغ بريان



مردى با زن خود بر سر سفره نشسته بود، ميان سفره مرغى بريان نهاده بودند. سائلى به در خانه آنها آمده و درخواست كمك كرد. صاحب خانه از جاى حركت نمود. او را با عصبانيت دور كرد. مدتى گذشت ، آن مرد فقير شد. به علت تنگدستى زوجه خود را طلاق داد، زن شوهر ديگرى اختيار نمود. اتفاقا باز روزى با شوهر بر سر سفره نشسته بود و مرغى را هم بريان كرده بودند كه بخورند. فقيرى در خانه آنها را به صدا در آورد. شوهرش ‍ گفت : خوب است همين مرغ را به فقير بدهى ، زن مرغ را برداشت و آن را به فقير داد.
وقتى كه برگشت ، شوهرش متوجّه شد زنش گريه مى كند. شوهرش از زن خود سبب گريه را پرسيد؟ گفت : آن فقير شوهر سابقم بود. حكايت آزردن و كمك نكردن به سائل را برايش شرح داد. شوهرش گفت : به خدا سوگند من همان سائلم كه به در خانه شما آمدم و آن مرد مرا رنجانيد.

*******************

بچه را در هوا نگه ميدارد
روزى يك نفر از بندگان صالح از كوچه اى مى گذشت ديد وسط كوچه مردم جمعند و سروصدا مى كنند پرسيد چه خبر است ؟ گفتند در اين خانه بچه اى پشت بام رفته است مادرش در تعقيب اوست ، شيون و ناله مى كند مى ترسد از بام بيفتد در اين اثنا بچه پايش را روى ناودان گذاشته از آن بالا مى افتد، فورا آن عبد صالح مى گويد: خدايا! او را بگير، بچه
در هوا مى ماند تا آن عبد صالح اورا مى گيرد و به مادرش مى رساند.

مردم چون چنين ديدند اطراف او را گرفته دست و پايش را مى بوسند و او مى فرموده اى
مردم ! چيز مهمى واقع نشده ، بنده عاجزى كه عمرى از خداوند بزرگ اطاعت نموده اگر خداوند هم عرض او را بشنود و حاجتش را روا فرمايد عجيبى نباشد.

****************

دريا باش

مردى پيش بايزيد بسطامى آمد و گفت: ((چرا هجرت نكنى و از شهرى به شهرى نروى تا خلق را فايده دهى و خود نيز پخته‏تر گردى كه گفته‏اند:

بسيار سفر بايد تا پخته شود خامى - - صوفى نشود صافى تا در نكشد جامى

بايزيد گفت: (( در اين شهر كه هستم، دوستى دارم كه ملازمت او را بر خود واجب كرده‏ام . به وى مشغولم و از او به ديگرى نمى‏پردازم . )) آن مرد گفت: آب كه در يك جا بماند و جارى نگردد، در جايگاه خود بگندد.)) بايزيد جواب داد:
(( دريا باش تا هرگز نگندى .))

******************

پارساى بخيل !!!

يحيى پسر زكرياى نبى (ع) ابليس را ديد، گفت: (( كيست كه وى را دشمن‏تر دارى، و كيست كه وى را دوست‏تر مى‏دارى؟ )) ابليس گفت: ((پارساى بخيل را دوست‏تر دارم، كه او جان همى كند و طاعت همى كند، اما بخل وى آن همه باطل گرداند .
و فاسق بخشنده را دشمن‏تر دارم كه او خوش همى خورد و خوش زندگى كند، و همى ترسم كه خداى تعالى بر وى به سبب سخاوتش، رحمت كند . و وى را توبه دهد.))

LIDA
04-01-2010, 15:08
ناخلف باشم اگر من ...
چهل بار، حج به جا آورده بودم و در همه آن‏ها، جز توكل زاد و توشه‏اى همراه خود نداشت . در آخرين حج خود، در مكه، سگى را ديد كه از ضعف مى‏ناليد و گرسنگى، توش و توانى براى او نگذاشته بود . شيخ كه مردم او را ((نصر آبادى )) خطاب مى‏كردند، نزديك سگ رفت و چاره او را يك گرده نان ديد . دست در كيسه خويش كرد؛ چيزى نيافت . آهى كشيد و حسرت خورد كه چرا لقمه‏اى نان ندارد تا زنده‏اى را از مرگ برهاند . ناگاه روى به مردم كرد و فرياد كشيد: ((كيست كه ثواب چهل حج مرا، به يك گرده نان بخرد؟ )) يكى بيامد و آن چهل حج عارفانه را به يك گرده نان خريد و رفت . شيخ آن نان را به سگ داد و خداى را سپاس گفت كه كارى چنين مهم از دست او بر آمد.
آن جا مردى ايستاده بود و كار شيخ را نظاره مى‏كرد . پس از آن كه سگ، جانى گرفت و رفت، آن مرد نزد شيخ آمد و گفت: ((اى نادان!گمان كرده‏اى كه چهل حج تو، ارزش نانى را داشته است؟ پدرم (حضرت آدم ) بهشت را با همه شكوه و جلالش، به دو گندم فروخت و در آن نان كه تو از آن رهگذر گرفتى، هزاران دانه گندم است . ))
شيخ، چون اين سخن را شنيد، از شرم به گوشه‏اى رفت و سر در كشيد

****************

مداومت بر زيارت عاشورا
یكى از بزرگان مى فرمود مرحوم آية اللّه حاج آقا حسين خادمى و حاج شيخ عباس قمى و حاج شيخ عبدالجواد مداحيان روضه خوان امام حسين ع را در خواب ديدم كه در غرفه اى از غرفه هاى بهشــت دور يكديگر جمع بودند. از آية اللـّه خادمــى احوال پرسى كردم و گفــتم : با هم بودن شــما يك آية اللّه و آقاى حاج شيخ عباس ‍قمى يك محدث وحاج شــيخ عبدالجواد روضه خوان امام حسين ع ، چه مناسبتى دارد كه با يكديگر يك جا قرار گرفته ايد؟
جواب دادند: ما همگى مداومت به زيارت عاشورا داشتيم و در مقدار خواندن زيارت عاشورا مثل هم بوديم

*******************

حکایتی شگفت
جرج جرداق (نویسنده ی مسیحی) حکایتی نقل می کند و می گوید :
هنگامیکه این حکایت را می نوشتم از شوق علی و محبت وی به کودکان و بی سرپرستان ،اشکم بر روی کاغذ می ریخت و نوشته ام را خیس می کرد. و آن حکایت این است:
علی علیه السلام شبی برای خانواده ی بی سرپرستی انبانی از غذا برد ولی دید کودک یتیم ناآرام است ،از علت گریه اش پرسید.گفت: بچه ها در کوچه به من می گویند: تو پدر نداری!
امام فرمود: به آنها بگو:« امیرالمومنین خلیفه ی مسلمین پدر من است»
بچه آرام نگرفت و گفت: بچه ها در کوچه اسبی چوبین دارند و من ندارم. علی علیه السلام چوبی فراهم کرد و به وی داد ،شاید خوشحال شود و آرام گیرد. اما کودک یتیتم از فراق پدر و نوازش های پدرانه توان خویش از دست داده بود و یاد سیمای پدر او را بی تاب کرده بود و پی در پی بهانه می گرفت،گفت: من اسبی می خواهم که بر او سوار شوم و مرا حرکت دهد و راه ببرد .امام و .... مسلمانان در دل شب کودک یتیم را بر پشت خود سوار کرد و آنقدر به شکل اسب گرداند تا کودک در پشتش به خواب رفت و او را با دلی شاد به بستر نهاد، آن گاه خودش به بستر خواب رفت.

*******************


رسيدن به مقصد

روزى مرحوم شيخ شوشترى نشسته بودند، الاغى آمد بارش را خالى كردند و به شيخ نگاه كرد و گوشهايش را تكان داد، شيخ ابتدا گريه شديدى كردند و سپس فرمودند:
گويا اين الاغ با زبان حال به من گفت : من بارم را به مقصد رساندم آيا تو هم بارت را به مقصد رسانده اى ؟!
(بله اين چنين افرادى به آنجا مى رسند كه كفشهايشان جلو پايشان جفت مى شد).

***************

جسارت به سادات

در سال 1229 ه‍ ق يكى از تحصيلداران دولت از سيد تنگدستى مطالبه وجه ديوانى (ماليات ) مينمود. سيد هر چه سوگند ياد كرد و اظهار تنگدستى و پريشانى ميكرد اثرى در قلب آنمرد نبخشيده و بر سختگيرى و فشار خود ميافزود، چون از اظهار عجز و بيچارگى خود بهره اى نيافت . گفت چند روزى مهلت بده تا خدا چاره ئى بسازد و از جدم رسولخدا شرم كن . تحصيلدار گفت اگر جد تو كارسازى ميكند و ميتواند، يا شر مرا از سر تو دفع كند و يا حاجت ترا روا سازد آنگاه ضامنى از سيد گرفت و گفت اگر براى ساعت اول فردا صبح وجه را حاضر نكردى نجاست بحلق تو خواهم ريخت و بگو بجدت هر چه مى تواند بكند.
تحصيلدار شب بخانه خود مراجعت كرد و براى خوابيدن بپشت بام رفت .

نصف شب بقصد ادرار كردن از جاى برخاست و چون هوا تاريك بود پاى بر ناودان گذاشت و با ناودان بزمين آمد تصادفا در زير ناودان چاه مستراح بود.
مرد تحصيلدار در همان خلوت شب بچاه سرنگون شد و از اين قضيه در آن نيمه شب هيچ كس آگاهى نيافت روز كه شد از او جستجو كردند. پس از تفحص فراوان او را در چاه مستراح يافتند كه سرش تا نزديك ناف در نجاست فرو رفته و آنقدر نجاست بحلق او وارد گرديده كه شكمش ورم كرده و خفه شده بود

LIDA
04-01-2010, 15:16
حکایتی از مرحوم شیخ رجبعلی خیاط
عاشق عارف مرحوم کربلایی احمد از شاگردان مرحوم شیخ میگفت : بعد از فوت شیخ ، ایشان را در خواب دیدم و از او سوال کردم در چه حالی ؟

گفت : فلانی من ضرر کردم ! با تعجب گفتم : تو ضرر کردی ! چرا ؟

فرمود : زیرا خیلی از بلاهایی که بر من نازل میشد با توسل آنها را دفع میکردم ، ای کاش حرفی نمی زدم چون الان می بینم برای آنهایی که در دنیا بلاها را تحمل میکنند در اینجا چه پاداشی میدهند !

***************

حکایت گنجشک کور
حضرت آیت الله ناصری دولت آبادی می فرمودند : مرحوم حاج آقا معین شیرازی فرموده بودند : یک نفر کشاورز برای ایشان تعریف کرده بود :

زمانی کار کشاورزیمان تمام شد ، گندم ها را پهن کرده بودیم تا هر کس سهم خودش را ببرد ، در همین موقع که در حال استراحت بودیم یک زنبور آمد و یک دانه گندم را برد ، دوباره آمد و یک دانه دیگر را برد و چندین بار این کار تکرار شد ، تا اینکه ما کنجکاو شدیم ببینیم این زنبور گندم ها را کجا می برد ( با توجه به اینکه زنبور به گل و شیرینی علاقه دارد نه به گندم )

خلاصه دنبال زنبور رفتیم ، دیدیم زنبور گندم ها را کنار یک دیوار خرابی که در آنجا گنجشک نابینایی است می برد و گنجشک با شنیدن صدای زنبور دهانش را باز می کند و زنبور هم گندم را در دهان او می گذارد .

********************

علمى كه دزد ببرد چه سود

گويند ابوحامد محمد غزالى آن چه را فرا مى گرفت در دفترها مى نوشت . وقتى با كاروانى در سفر بود و نوشته ها را يك جا بسته با خود برداشت . در راه گرفتار راهزنان شدند. غزالى رو به آنان كرد و به التماس گفت : اين بسته را از من نگيريد ديگر هر چه دارم از آن شما. دزدان را طمع زيادت شد آن را گشودند و جز دفترهاى نوشته چيزى نيافتند. دزدى پرسيد كه اين ها چيست ؟ چون غزالى وى را به آنها آگاهى داد. دزد راهزن گفت : علمى را كه دزد ببرد به چه كار آيد. اين سخن دزد در غزالى اثرى عميق گذاشت و گفت : پندى به از اين از كسى نشنيدم و ديگر در پى آن شد كه علم را در دفتر جان بنگارد.
آرى بهترين دفتر دانش و صندوق علوم براى انسان گوهر جان و گنجينه سينه او است بايد دانش را در جان جاى داد و بذر معارف و علوم را در مزرعه دل به بار آورد كه از هر گزند و آسيبى دور، و دارايى واقعى آدمى است

******************


بيت مقبول حق تعالى
يكى از مشايخ منكر ضيخ مصلح الدين سعدى شيرازى بود، شبى در واقعه ديد كه درهاى آسمان گشوده شد و ملايكه با طبق هاى نور از آسمان نازل شدند، پرسيد كه : اين چيست ؟ گفتند: براى سعدى شيرازى است كه بيتى گفته كه قبول حضرت حق سبحانه و تعالى افتاده ، و آن بيت اين است :

برگ درختان سبز در نظر هوشيار

هر ورقى دفترى است معرفت كردگار

آن عزيز چون از واقعه درآمد، در شب به در زاويه شيخ سعدى رفت كه وى را بشارت دهد، ديد كه چراغى افروخته و با خود زمزمه مى كرد، چون گوش كشيد شنيد كه همين بيت مى خواند.

*****************

مشق جناب طلبه
مرحوم شعرانى نقل مى كردند كه من روزى وارد مسجد سپهسالار (مدرسه شهيد مطهرى ) شدم و جلو يكى از حجرات روى سكويى نشستم . چند دقيقه اى گذشت ، صداى شخصى را شنيدم كه گفت : ((سلام عليكم )). با خود گفتم : چه كسى است كه چنين با ما احترام مى گذارد و مؤ دبانه سلام مى كند! هر چه به اطرافم نگريستم كسى را نديدم . دوباره همين سلام تكرار شد، به بالاى سرم نگاه كردم كسى را نديدم ، تعجب كردم كه اين صدا از كيست . بار سوم كه صدا را شنيدم ، برگشتم نگاهى به حجره پشت سرم انداختم . ديدم طلبه اى است كه او را مى شناسم (استاد نام طلبه و پدرش را ذكر نفرمودند) داخل حجره اش آينه اى گذاشته بود، لباس و عمامه اش را هم پوشيده بود و قدم مى زد و هر بار كه از جلو آينه عبور مى كرد، با صداى بلند و با حالت علمايى مى گفت : سلام عليكم !! فهميدم كه دارد مشق مى كند كه در كوچه و بازار، چگونه و با چه حالتى سلام مردم را بدهد و چگونه قيافه بگيرد! بله آقا جناب طلبه ، چنين مشق مى كرد!!

LIDA
04-01-2010, 15:29
اداش خودداری از نگاه نامشروع
ديگری گفت: با تاكسی از ميدان .... - كنونی - پايين می‌آمدم، ديدم خانمی بلند بالا با چادر و خيلی خوش تيپ ايستاده، صورتم را برگرداندم و پس از استغفار، او را سوار كردم و به مقصد رساندم.
روز بعد كه خدمت شيخ رجبعلی خیاط رسيدم - گويا اين داستان را از نزديك مشاهده كرده باشد - گفت:

« آن خانم بلند بالا كه بود كه نگاه كردی و صورتت را برگرداندی و استغفار كردی؟ خداوند تبارك و تعالی يك قصر برايت در بهشت ذخيره كرده و يك حوری شبيه همان... »

****************


بيدارى در خواب
در حدود سيزده چهارده ساله بودم ، شبى در خواب ديدم كه در ميان باغى هستم ، به انواع درختان ميوه دار آراسته . شخصى را مى بينم كه قدّى معتدل و قدكى بركى در بر و كلاهى كشيده بر سر دارد. سلام كرد و پرسيدم : ((كيستى ؟)) گفت : ((مولوى ام .)) گفتم : ((همان كه اشعار مثنوى دارد؟)) گفت : ((آرى .)) گفتم : ((اگر راست مى گويى ، چند بيت شعر بگو.)) رو به من نمود و اشارت به نهال پرتقالى كرد كه تازه پرتقال به بار آورده بود و ارتجالا دو بيت شعر در وصف پرتقال گفت . من از خوشحالى بيدار شدم و شبانه برخاستم و چراغ را روشن كردم و دفترم را برداشتم و آن دو بيت را يادداشت كردم كه مبادا از يادم برود. بعد از آن ، چراغ را خاموش كردم و خوابيدم . صبح كه از خواب برخاستم ، ديدم آن دو بيت را در خاطر ندارم . خيلى خوش وقت بودم كه ديشب تنبلى نكردم و يادداشت كردم . به سراغ دفتر رفتم ، چند بار آن را ورق ورق كردم و چيزى نيافتم ، تا پدرم ، رحمة الله عليه ، از حال من آگاه شد. ماجرا را به او بازگفتم . گفت : ((فرزندم ، آن كه برخاستى و چراغ روشن كردى و در دفتر ضبط كردى همه در خواب بود. خواب ديدى كه بيدار شدى و در خواب بودى .)) باز باورم نشد و دفتر را ورق مى زدم تا بالاخره تسليم نظر پدر شدم .(

******************

اراده گناه و كار نيك

عبدالله بن موسى بن جعفر عليه السلام گويد: ((از پدرم پرسيدم كه آيا چون بنده اراده گناه يا كار نيك كند، دو ملك از آن خبر يابند؟ فرمود: آيا بوى خوب و بوى مستراح يكى است ؟! گفتم : خير! فرمود: چون بنده اراده كار نيك كند، نفسش ‍ خوشبو بيرون آيد. پس فرشته جانب راست ، فرشته جانب چپ را گويد: برخيز (و برو) كه او همت به كار نيك بسته است . و چون به آن عمل اقدام كند، زبانش ‍ قلم او شود و آب دهانش ، مركّب ، و آن را برايش بنويسد، و چون اراده گناه كند، نفسش بدبو بيرون آيد. پس فرشته جانب چپ ، جانب راست را گويد: باز ايست كه او همت به گناه بسته است ، و چون گناه را به انجام رساند، زبانش قلم او شود و آب دهانش مركّبش ، و گناه را بر او بنويسد .))

******************


اخلاص در عمل
منقول است كه مرحوم حاجى سبزوارى (رضوان الله عليه ) براى عيادت بيمارى مى رفت و عده اى هم با او بودند. نزديك منزل بيمار كه رسيد، برگشت و نرفت .
اطرافيان پرسيدند: آقا چرا تا اين جا آمديد و حالا بر مى گرديد؟ آقا جواب داد: كه خطورى به قلبم كرد كه بيمار وقتى مرا ببيند، از من خوشش خواهد آمد و مى گويد كه سبزوارى ، چه انسان والا و بزرگى است كه به عيادت من بيمار آمده است . حالا برمى گردم تا هنگامى كه اخلاص اوليه را بيابم و تنها براى خدا به عيادت بيمار بيايم

********************


تلاش مورچه برای رسيدن به معشوق
نكته مهمی كه جناب شيخ رجبعلی خیاط بر آن تأكيد داشت: آمادگی و آراستگی شخص منتظر بود، هر چند عمرش برای درك زمان حضور آن بزرگوار كافی نباشد. و در اين باره حكايتی از حضرت داود (ع) نقل می‌كرد:
« آن حضرت در حال عبور از بيابانی موچه ای را ديد كه مرتب كارش اين است كه از تپه ای خاك بر می‌دارد و به جای ديگری می‌ريزد، از خداوند خواست كه از راز اين كار آگاه شود ...، مورچه به سخن آمد كه: معشوقی دارم كه شرط وصل خود را آوردن تمام خاكهای آن تپه در اين محل قرار داده‌ است!
حضرت فرمود: با اين جثه كوچك، تو تا كی می‌توانی خاكهای اين تل بزرگ را به محل مورد نظر منتقل كنی، و آيا عمر تو كفايت خواهدكرد؟!
مورچه گفت: همه اينها را می‌دانم، ولی خوشم اگر در راه اين كار بميرم به عشق محبوبم مرده‌ام!
در اينجا حضرت داود (ع) منقلب شد و فهميد اين جريان درسی است برای او. »

LIDA
06-01-2010, 14:14
خشم، آفت نماز
از جناب شيخ رجبعلی خیاط نقل شده‌است كه:

« شبی حوالی غروب از نزديك مسجدی در اوايل خيابان سیروس تهران عبور می‌كردم- برای درك فضيلت نماز اول وقت- وارد شبستان مسجد شدم ديدم شخصی مشغول اقامه نماز است و هاله‌ای از نور اطراف سر او را گرفته، پيش خود فكر كردم كه بعد از نماز با او مأنوس شوم ببينم چه خصوصياتی دارد كه چنين حالتی در نماز برای او پديدار است. پس از پايان نماز همراه او از مسجد خارج شدم نزديك درب مسجد، وی با خادم مسجد بگو مگويی پيدا كرد و به او پرخاش كرد و به راه خود ادامه داد، پس از عصبانيت ديدم آن هاله نور از روی سرش محو شد! »

*****************

ارزش كار برای خدا

يكی از دوستان شيخ رجبعلی خیاط از او نقل می‌كند كه فرمود:

« در مسجد جمعه تهران، شب‌ها می‌نشستم و حمد و سوره مردم را درست می‌كردم، شبی دو بچه با هم دعوا میكردند، يكی از آن‌ها كه مغلوب شد برای اين كه كتك نخورد آمد پهلوی من نشست، من از فرصت استفاده كردم، حمد و سوره‌اش را پرسيدم، و اين كار آن شب، همه وقت مرا گرفت. شب بعد درويشی نزدم آمد و گفت: من علم كيميا، سيميا، هيميا و ليميا دارم، و آماده‌ام به شما بدهم، مشروط به اين كه ثواب كار ديشب خود را به من بدهی!
به او پاسخ دادم: نه! اگر اين‌ها به درد می خورد به من نمی‌دادی.»!

*****************


مردهايی كه تبديل به زن شدند!
دكتر حاج حسن توكلی نقل می‌كند: روزی من از مطب دندان سازی خود حركت كردم كه جايی بروم، سوار ماشين شدم، ميدان فردوسی يا پيش‌تر از آن ماشين نگه داشت، جمعيتی آمد بالا، سپس ديدم راننده زن است، نگاه كردم ديدم همه زن هستند، همه يك شكل و يك لباس! ديدم بغل دستم هم زن است! خودم را جمع كردم و فكر كردم اشتباهی سوارشده‌ام، اين اتوبوس كارمندان است. اتوبوس نگه داشت و خانمی پياده شد آن زن كه پياده شد همه مرد شدند!.
با اين كه ابتدا بنا نداشتم پيش شيخ بروم ولی از ماشين كه پياده شدم رفتم پيش مرحوم شيخ رجبعلی خیاط، قبل از اين كه من حرفی بزنم شيخ فرمود:

« ديدی همه مردها زن شده بودند! چون مردها به آن زن توجه داشتند، همه زن شدند! »
بعد گفت:
« وقت مردن هر كس به هر چه توجه دارد، همان جلوی چشمش مجسم می‌شود، ولی محبت اميرالمؤمنين عليه السلام باعث نجات می‌شود. »
« چقدر خوب است كه انسان محو جمال خدا شود... تا ببيند آن چه ديگران نمی ‌بينند و بشنود آن چه را ديگران نمی‌شنوند. »
********************


عشق ز پروانه بياموز!
يكی از شاگردان شيخ رجبعلی خیاط از قول ايشان نقل می‌كند كه فرمود:

« شبی من گرم او( خدا) و مشغول مناجات تضرع و راز و نياز با معشوق بودم. ديدم پروانه‌ای آمد دور چراغ - گردسوزهای سابق- هی گردش كرد تا يك طرف بدن خود را به چراغ زد و افتاد، اما جان نداد، با زحمت زياد مجدداً خود را حركت داد و آمد و آن طرف بدنش را به چراغ زد و خود را هلاك كرد، در اين جريان به من الهام كردند: فلانی! عشق بازی را از اين حيوان ياد بگير، ديگر ادعايی در وجودت نباشد، حقيقت عشق بازی و محبت به معشوق همين بود كه اين حيوان انجام داد. من از اين داستان عجيب درس گرفتم، حالم عوض شد ... »

*********************


درس عاشقی بده!
يكی از ارادتمندان شيخ رجبعلی خیاط نقل می‌كند: مرحوم شيخ احمد سعيدی، كه مجتهدی مسلم و استاد مرحوح آقای برهان در درس خارج بود، روزی به من گفت: خياطی در تهران سراغ دارای كه برای من يك قبا بدوزد؟ من جناب شيخ را معرفی كردم و آدرس او را دادم.
پس از مدتی او را ديدم، تا نگاهش به من افتاد، گفت: با ما چه كردی؟! ما را كجا فرستادی؟!
گفتم: چطور، چه شده؟!
گفت: اين آقايی كه به من معرفی كردی رفتم خدمتش كه برای قبا بدوزد، هنگامی كه اندازه می‌گرفت از كارم پرسيد، گفتم: طلبه هستم.

گفت:
« درس می‌خوانی يا درس میدهی؟ »
گفتم: درس می‌دهم.
گفت:
« چه درسی می‌دهی؟ »
گفتم: درس خارج.
شيخ سری تكان داد و گفت:
« خوب است، اما درس عاشقی بده! »

اين جمله نمی‌دانم با من چه كرد! اين جمله مرا دگرگون كرد!.

LIDA
06-01-2010, 14:22
هزار بار استغفار كن!
يكی از فرزندان شيخ رجبعلی خیاط نقل می‌كند: شخصی از اهل هندوستان به نام «حاج محمد» همه ساله يك ماه می‌آمد ايران. در راه مشهد برای نماز از قطار پياده می‌شود و در گوشه‌ای به نماز می‌ايستد، موقع حركت قطار، هر چه دوستش فرياد می‌زند كه: « سوار شو! قطار راه می‌افتد! » اعتنا نمی‌كند و با قدرت روحی كه داشته، نيم ساعت مانع از حركت قطار میشود. وقتی از مشهد بر می‌گردد و خدمت شيخ می‌رسد، جناب شيخ به او می‌گويد:

« هزار بار استغفار كن! »
گفت: برای چه؟
شيخ فرمود:
« كار خطايی كردی! »
گفت: چه خطايی؟ به زيارت امام رضا رفتيم، شما را هم دعا كرديم.
شيخ فرمود:
« قطار را آن جا نگه داشتی. خواستی بگويی من بودم كه ...! ديدی شيطان گولت زد، تو حق ن

*******************


اهانت به ديگران (دشنام)
يكی از شاگردان شيخ رجبعلی خیاط میگويد: يك روز با جناب شيخ و چند نفر در كوچه امام‌زاده يحيی در حال عبور بوديم كه يك دوچرخه سوار با يك عابر پياده برخورد كرد، عابر به دوچرخه سوار اهانت كرد و گفت: «خر!»
جناب شيخ گفت:

« بلافاصله باطن خودش تبديل به خر شد »!!

يكی ديگر از شاگردان از ايشان نقل می‌كند كه فرمود:

« روزی از جلوی بازار عبور میكردم و ديدم يك گاری اسبی در حال حركت بود و شخصی هم افسار يابويی كه گاری را می‌كشيد در دست داشت. ناگهان عابری از جلوی گاری گذشت، گاريچی داد زد: يابو! ديدم گاريچی نيز تبديل به يابو شد،‌ و افسار دو تا شد!! »

*******************

غصب حق پيرزن

غصب حق پيرزن
يكی از شاگردان شيخ رجبعلی خیاط كه پس از صرف غذايی، حال معنوی خود را از دست می‌دهد، از شيخ ياری می‌خواهد، شيخ مي‌فرمايد:

« آن كبابی كه خورده‌ای، فلان تاجر پولش را داده كه حق پيرزنی را غصب كرده‌است. »

******************
بوی سيب سرخ در قبرستان

يكی از دوستان شيخ رجبعلی خیاط نقل می‌كند كه: همراه ايشان به كاشان رفتيم. عادت شيخ اين بود كه هر جا وارد می‌شد به زيارت اهل قبور می‌رفت. هنگامی كه وارد قبرستان كاشان شديم، شيخ گفت:

« السلام عليك يا أبا عبدالله (عليه السلام) »
چند قدم جلوتر رفتيم فرمود:
« بويی به مشامتان نمی‌رسد؟ »
گفتيم: نه! چه بويی؟
فرمود:
« بوی سيب سرخ استشمام نمی‌كنيد؟ »
گفتيم: نه!
قدری جلوتر آمديم به مسؤول قبرستان رسيديم، جناب شيخ از او پرسيد:
« امروز كسی را اينجا دفن كرده‌اند؟ »
او پاسخ داد: پيش پای شما فردی را دفن كرده‌اند و ما را سر قبر تازه‌ای برد. در آن جا همه ما بوی سيب سرخ را استشمام كرديم. پرسيدم اين چه بويی است؟
شيخ فرمود:
« وقتی كه اين بنده خدا را در اين جا دفن كردند، وجود مقدس سيد الشهدا(ع) تشريف آوردند اين جا و به واسطه اين شخص عذاب از اهل قبرستان برداشته شد. »

****************


نارضايتی مادر
حكم اعدام چند نفر از جمله جوانی صادر شده‌ بود، بستگان او نزد شيخ رجبعلی خیاط می‌روند و با التماس چاره‌ای می‌جويند، شيخ می‌گويد:

« گرفتار مادرش است. »

نزد مادر وی رفتند، مادر گفت: هر چه دعا می‌كنم بی نتيجه است.
گفتند: جناب شيخ فرموده: « شما از او دلگير هستيد ».
گفت: درست است پسرم تازه ازدواج كرده بود، روزی پس از صرف غذا سفره را جمع كردم و ظرفها را در سينی گذاشتم، به عروسم دادم تا به آشپزخانه ببرد، پسرم سينی را از دست او گرفت و به من گفت: برای شما كنيز نياورده‌ام!
سرانجام مادر رضايت داد و برای رهايی فرزندش دعا كرد. روز بعد اعلام كردند: اشتباه شده، و آن جوان آزاد شد.

LIDA
06-01-2010, 14:29
آزردن شوهر

يكی از شاگردان شيخ نقل می‌كند:
زنی بود كه شوهرش سيد و از دوستان جناب شيخ بود، او خيلی شوهر را اذيت میكرد. پس از چندی آن زن فوت كرد، هنگام دفنش جناب شيخ حضور داشت. بعد می‌فرمودند:

« روح اين زن جدل می‌كند كه: خوب! مردم كه مردم چطور شده!. موقعی كه خواستند او را دفن كنند اعمالش به شكل سگ درنده سياهی شد، همين كه خانم فهميد كه اين سگ بايد با او دفن شود، متوجه شد كه چه بلايی در مسير زندگی بر سر خود آورده، شروع كرد به التماس و التجاء و نعره زدن! ديدم كه خيلی ناراحت است لذا از اين سّيد خواهش كردم كه حلالش كند، او هم به خاطر من حلالش كرد، سگ رفت و او را دفن كردند! »

*****************


آزردن كودك
يكی از شاگردان بزرگوار شيخ گفت: فرزند دو ساله‌ام - كه اكنون حدود چهل سال دارد - در منزل ادرار كرده بود و ماردش چنان او را زد كه نزديك بود نفس بچه بند بيايد. خانم پس از يك ساعت تب كرد، تب شديدی كه به پزشك مراجعه كرديم و در شرايط اقتصادی آن روز شصت تومان پول نسخه و دارو شد، ولی تب قطع نشد، بلكه شديدتر شد. مجدداً به پزشك مراجعه كرديم و اين بار چهل تومان بابت هزينه درمان پرداخت كرديم كه در آن روزگار برايم سنگين بود.
باری، شب هنگام جناب شيخ را در ماشين سوار كردم تا به جلسه برويم همسرم نيز در ماشين بود، جناب شيخ كه سوار شد، اشاره به خانم كردم و گفتم: والده بچه‌هاست، تب كرده، دكتر هم برديم ولی تب او قطع نمی‌شود.
شيخ نگاهی كرد و خطاب به همسرم فرمود:

« بچه را كه آن طور نمی‌زنند، استغفار كن، از بچه دلجويی كن و چيزی برايش بخر، خوب می‌شود. »
چنين كرديم تب او قطع شد!.

*****************

سخ وسوسه شيطان
فرزند شيخ رجبعلی خیاط نقل می‌كند كه : روزی همراه پدرم میرفتيم، ديدم دو خانم آرایش كرده و بی حجاب، يكی اين طرف پدرم می‌رود و ديگری در طرف ديگر، در دست هر يك فرفره‌ای بود، آنها به پدرم میگفتند: آشيخ فرفره ما را نگاه كن، كدام يك قشنگ می‌چرخد؟
من كوچك بودم و نمی‌توانستم چيزی بگويم، پدرم اعتنايی نمیكرد، سرش پايين بود و لبخند می‌زد. چند قدم همراه ما آمدند ولی يك باره از نظر ناپديد شدند! از پدرم پرسيدم كه اين‌ها كه بودند؟
پدرم فرمود:
« هر دو شيطان بودند. »

******************


به ريشش چه كار داری؟
از قول يكی از شاگردان شيخ رجبعلی خیاط نقل شده كه: شبی وارد جلسه شدم، قدری دير شده بود و شيخ مشغول مناجات بود. چشمم كه به افراد جلسه افتاد، يكی را ديدم كه ريشش را تراشيده است، در دلم ناراحت شدم و پيش خود اعتراض كردم كه: چرا اين شخص ريشش را تراشيده است.
جناب شيخ كه رو به قبله و پشت به من بود، ناگهان دعا را متوقف كرد و گفت:

« به ريشش چه كار داری؟ ببين اعمالش چگونه است، شايد يك حسنی داشته باشد كه تو نداری. »

اين را گفت و مجدداً مشغول دعا شد.

***********************


آتش مال حرام!
شخصی در مجلسی مشغول سحر و جادو بود، فرزند شيخ كه در آن مجلس حضور داشت نقل می‌كند كه: من جلوی كار او را گرفتم، جادوگر هر چه كرد، نتوانست كاری انجام دهد، سرانجام متوجه شد كه من مانع كار او هستم و با التماس از من خواست كه: « نان مرا نبر» سپس قاليچه‌ای گران بها به من هديه داد.
قاليچه را به خانه بردم، هنگامی كه پدرم شیخ رجبعلی خیاط آن را ديد فرمود:

« اين قاليچه را چه كسی به تو داده است كه از آن دود و آتش بيرون می‌آيد؟! زود آن را به صاحبش برگردان. »

من هم آن را پس دادم.

LIDA
07-01-2010, 15:08
مقام معلم

شخصى بنام عبدالرحمان ، در مدينه ، مدتى معلم و آموزگار كودكان و نوجوانان بود، يكى از فرزندان امام حسين (ع ) به نام ((جعفر)) به مكتب او مى رفت .
معلم ، آيه شريفه الحمدللّه رب العالمين را به جعفر آموخت .
امام حسين (ع ) بخاطر اين آموزش معلم ، هزار دينار و هزار حله (پيراهن مرغوب ) به معلم داد، و دهان او را پر از مرواريد كرد.
شخصى از امام پرسيد، آيا آنهمه پاداش به معلم ، روا است ؟
امام حسين (ع ) پاسخ فرمود: ((آنچه كه دادم چگونه برابرى مى كند با ارزش ‍ آنچه كه او (معلم ) به پسرم اين جمله را آموخت الحمدللّه رب العالمين ؟!)).

*****************

مولا و ليلا

بشر بن حارث كه به بشر حافى نيز شهرت دارد، از عارفان بنام قرن دوم است . وى اهل مرو بود و گويند در ابتدا روزگار خود را به گناه و خوشگذرانى صرف مى كرد كه ناگهان به زهد و عرفان گراييد . علت شهرت او به حافى آن است كه هماره با پاى برهنه مى گشت . از او حكايات بسيارى نقل شده است ؛ از جمله :
در بازار بغداد مى گشتم كه ناگهان ديدم مردى را تازيانه مى زنند. ايستادم و ماجرا را پى گرفتم . ديدم كه آن مرد، ناله نمى كند و هيچ حرفى كه نشان درد و رنج باشد از او صادر نمى شود. پس از آن كه تازيانه ها را خورد، او را به حبس بردند. از پى او رفتم . در جايى ، با او رو در رو شدم و پرسيدم : اين تازيانه ها را به چه جرمى خوردى ؟ گفت : شيفته عشقم . گفتم : چرا هيچ زارى نكردى ؟ اگر مى ناليدى و آه مى كشيدى و مى گريستى ، شايد به تو تخفيف مى دادند و از شمار تازيانه ها مى كاستند. گفت : معشوقم در ميان جمع بود و به من مى نگريست . او مرا مى ديد و من نيز او را پيش چشم خود مى ديدم . در مرام عشق ، زاريدن و ناليدن نيست .
گفتم : اگر چشم مى گشودى و ديدگانت معشوق آسمانى را مى ديد، به چه حال بودى !؟ مرد زخمى ، از تاءثير اين سخن ، فريادى كشيد و همان جا جان داد .

*******************

چاه خون !

روزى پيغمبر (ص ) با لشكريان خويش در محلى فرود آمد . آن حضرت ، گروهى از همراهان خود را فرمود تا از چاهى آب برآورند .
مردى از لشكريان باز آمد و گفت : يا رسول الله !از چاه ، آب سرخ بيرون مى آيد!
رسول (ص ) فرمود: آن ، آب سرخ نيست ، خون است .
گفتند: خون در چاه ، از كجا آمده است ؟ پيغمبر خدا (ص ) فرمود: گويا على با اين چاه ، سخن گفته و اسرار خود را در آن ريخته است .

********************
يثار، تا دم مرگ

حذيفه عدوى از اصحاب رسول الله (ص ) گويد كه در جنگ تبوك ، گروه بسيارى از مسلمانان شهيد شدند . من آب برگرفتم و پسر عموى خويش را مى جستم . وى را در حالى يافتم كه جز نفسى براى او باقى نمانده بود. گفتم : آب خواهى ؟ گفت : خواهم . در همان حال يكى ديگر گفت : آه از تشنگى . پسرعمويم به او اشارت كرد؛ يعنى آب را نزد او ببر . آن جا بردم . هنوز آب را به لب هاى او نرسانده بودم كه آهى ديگر شنيدم . صداى هشام بن عاص ‍ بود. او نيز در حال جان دادن بود . آب را به لب هاى هشام نزديك كردم ؛ همان دم مرد و از آب نتوانست كه نوشد . بازگشتم تا آب را به دومى دهم . او را نيز مرده يافتم . به سوى پسرعمويم شتافتم ؛ او نيز جان به حق تسليم كرده بود . در حيرت شدم از اين همه ايثار و كرامت كه آنان را بود.

******************

شاهراه مرگ


سليمان نبى (ع ) را فرزندى بود نيك سيرت و با جمال . در كودكى درگذشت و پدر را در ماتم خود گذاشت . سليمان سخت رنجور شد و مدتى در غم او مى سوخت .
روزى دو مرد نزد او آمدند و گفتند:اى پيامبر خدا!ميان ما نزاعى افتاده است . خواهيم كه حكم كنى و ظالم را كيفر دهى و مظلوم را غرامت بستانى . سليمان گفت : نزاع خود بگوييد . يكى گفت : من در زمين تخم افكندم تا برويد و برگ و بار دهد. اين مرد بيامد و پاى بر آن گذاشت و تخم را تباه كرد. آن ديگر گفت : وى ، بذر در شاهراه افكنده بود و چون از چپ و راست ، راه نبود، من پا بر آن نهادم و گذشتم . سليمان گفت : تو اين قدر نمى دانى كه تخم در شاهراه نمى افكنند كه از روندگان خالى نيست . همان دم مرد به سليمان گفت : تو نيز اين قدر نمى دانى كه آدمى بر شاهراه مرگ است و چندان نگذرد كه مرگ بر او پاى خواهد نهاد، كه به مرگ پسر جامه ماتم پوشيده اى ؟ سليمان دانست كه آن دو مرد، فرشتگان خدايند كه به تعليم و تربيت او آمده اند . پس توبه كرد و استغفار گفت .

LIDA
07-01-2010, 15:14
همنشين عاشقان

عيسى (ع ) به قومى بگذشت . آنان را نزار و ضعيف ديد . گفت : شما را چه رسيده است كه چنين آشفته ايد؟ گفتند: از بيم عذاب خداى تعالى بگداختيم . گفت : حق است بر خداى تعالى كه شما را از عذاب خود ايمن كند. و به قومى ديگر بگذشت نزارتر و ضعيف تر .
گفت : شما را چه رسيده است ؟ گفتند: آرزوى بهشت ما را بگداخت . گفت : حق است بر خداى تعالى كه شما را به آرزوى خويش رساند. و به قومى ديگر بگذشت از اين هر دو قوم ، ضعيف تر و نزارتر و روى ايشان از نور مى تافت . گفت : شما را چه رسيده است ؟ گفتند: ما را دوستى خداى تعالى بگداخت . با ايشان نشست و گفت : شماييد مقربان . خداوند مرا به همنشينى با شما فرمان داده است .

******************

پيامبر صلى الله عليه وآله با مسلمانان در مسجد بودند و هنگام نماز بود، ولى در آن روز بلال حبشى در مسجد ديده نمى شود، تا اذان بگويد، همه منتظر آمدن او بودند، سرانجام بلال - با مقدارى ، تاءخير - به مسجد آمد.
پيامبر صلى الله عليه وآله به او فرمود: چرا دير آمدى ؟!.
بلال گفت : به سوى مسجد مى آمدم ، از كنار در خانه حضرت زهرا عليه السلام عبور كردم ، ديدم فاطمه زهرا عليها السلام پسرش حسن عليه السلام را (كه كودك بود) به زمين گذاشته ، و كودك گريه مى كرد، و خود حضرت زهرا عليها السلام مشغول دستاس (آسيا كردن گندم يا جو) بود
به آن حضرت عرض كردم : يكى از اين دو كار را به عهده من بگذار، هر كدام را كه دوست دارى ، يا نگهدارى كودك را و يا دستاس را؟
فرمود: من نسبت به پسرم ، مهرابانتر هستم .
او به نگهدارى كودك پرداخت و من به دستاس و آسيا كردن مشغول شدم ، و همين باعث دير آمدن من به مسجد شد.
رسول اكرم صلى الله عليه وآله براى بلال دعا كرد و فرمود: رحمتها رحمك الله
نسبت به فاطمه عليها السلام مهربانى كردى ، خداوند به تو مهربانى

**********************

روزى رضاخان با وزراى خود به رامسر رفته بودند، رضاخان خواست چهره مذهبى خود را به مردم بنماياند، از اين رو به مجلس روضه اى وارد مسجد شد.
سخنران مسجد ( آقاى حبيبى قاسم آبادى ) همين كه چشمش به رضاخان افتاد، با صداى بلند گفت : بار الهى ! شاهنشاه ايران و كابينه اش را از بهشت
نجات فرما!رضاخان و ديگر وزرا بدون اينكه متوجه دعا شوند، بلند گفتند: آمين

*********************

مرحوم آية الله حجاج شيخ جواد انصارى همدانى قدس سره شريف مى فرمودند:
روزى وارد مسجدى شدم ، ديدم پيرمردى عامى مشغول خواندن نماز است ؛و دو صف از ملائكه در پشت سر او صف بسته و به او اقتدا نموده اند و اين پيرمرد خود ابدا از اين صفوف فرشتگان اطلاعى نداشت .
من دانستم كه اين پيرمرد براى نماز خود اذان و اقامه گفته است چون در روايت داريم :
كسى كه در نمازهاى واجب يوميه خود، اذان و اقامه هر دو را بگويد دو صف از ملائكه و اگر يكى از آنها را بگويد يك صف از ملائكه به او اقتدا مى كنند كه در ازاى آن فيمابين مشرق و مغرب باشد.

*******************

روزى امام على عليه السلام به مسجد كوفه وارد شد، ديد عده اى زانو به بغل گرفته اند و در گوشه اى نشسته اند، پرسيد: اينها كيستند؟گفته شد: اينها رجال الحق (مردان خدا) هستند.
فرمودند: به چه دليل آنها مردان حق هستند؟
گفته شد: از اين رو كه دراى نجابت و عزت نفس هستند، اگر كسى به آنها غذا داد، شكر مى كنند وگرنه صبر مى كنند، هيچ گاه تقاضا نمى كنند و دست گدايى به سوى كسى دراز نمى نمايند.
امام على عليه السلام فرمود: سگهاى كوفه هم چنين هستند، آنگاه امام عليه السلام با شلاق آنها را از مسجد بيرون كرد و به آنها فرمود: برويد كار كنيد (102)
به اين ترتيب آن حضرت ، انسانها را از بيكارى برحذر داشت ، و به كار و كسب روزى از راه حلال و كار كردن ، تشويق و تحريض نمود.

LIDA
07-01-2010, 15:19
صالح مى گويد: جده ام نقل كرد و گفت : هنگام عبور، حضرت على عليه السلام را ديدم ، بار خرما به دوش گرفته بود و منزل مى برد، جلو رفتم و سلام كردم ، جواب سلام مرا داد، عرض كردم : بار خرما را به من بده ، من به مقصد برسانم .(با توجه به اينكه زمان خلافت آن حضرت بود) در پاسخ فرمود:
ابوالعيال احق بحمله :
سرپرست خانواده و فرزندان ، سزاوارتر به حمل آن است .
سپس به من (اصطلاح تعارف كرد) فرمود: از اين خرماها بخور.
عرض كردم : خيلى ممنون ، ميل ندارم .
آن حضرت به منزل خود رفت ، و روز جمعه بود ، منتظر بوديم براى امامت نماز جمعه (به مسجد) بيايد.
هنگامى كه آن حضرت به مسجد آمد، ديدم همان روپوشى كه خرما را در ميان آن ريخته بود و به منزل مى برد، مانند عبا، آن را به تن كرده با همان لباس ساده كه مقدارى پوست خرما به آن چسبيده بود و ديده مى شد، نماز جمعه را خواند

******************

عربى صبح به مسجد درآمد كه نماز گذارد و مستعجل بود كه كار مهم و ضرورى اى داشت ، پيشنماز بعد از سوره فاتحه ، سوره نوح را شروع كرد. چون گفت : انا ارسلنا نوحا يعنى ما كه خداونديم فرستاديم نوح را، باقى آيه از يادش برفت و حصر شد و سكوت او طول كشيد. عرب را طاقت نماند.
گفت : ايها القارى !! اگر نوح نمى رود، ديگرى را بفرست و ما را رها كن

******************

زاهدى سى سال در نماز جماعت شركت كرد، و همواره در صف اول جماعت مى ايستاد، روزى به علتى دير به مسجد آمد و در نتيجه در صف اول ، جا نبود، بناچار در صف دوم ايستاد، ولى پيش خود احساس ‍ شرمندگى كرد، كه چرا در صف بعد قرار گرفته است ، سرانجام طاقت نياورد و به صف اول پيوست و براى خود جا باز كرد.
در اين هنگام پيش وجدان خود دريافت كه تمام نمازهاى سى ساله اش ‍ رياآلود بوده است ، زيرا دلش خوش بود كه آن نمازها را در صف اول بجا مى آورد و خود را بر مردم مى نمايانده است و از اين كار لذت مى برده است ، ناگزير تمام آن نمازهاى سى ساله را قضا و اعاده كرد

******************

روزى ، امام على عليه السلام بن ابيطالب عليه السلام به بازار رفته و به سركشى پرداخت . هنگام بازديد بازار متوجه شد كه كاسبهاى محلى را كه نشسته اند، ملك و مال خود مى دانند و به ديگران اعتنائى ندارند.
امام على عليه السلام در حالى كه از رفتار آنان ناراحت شده بود، خطاب به آنان فرمود: محل بازار ملك هيچكس نيست ، بازار آمد و در جائى نشست ، آن محل از آن وى مى باشد تا شامگاهان كه آنجا را ترك مى گويد.

**********************

روزى اميرالمومنين عليه السلام داخل مسجد شد به شخصى فرمود استر مرا بگير نگهدار تا من برم و برگردم ، همينكه آن جناب وارد مسجد شد، مرد لجام استر را برداشته و رفت .على عليه السلام پس از پايان دادن كار خود بيرون آمد، دو درهم در بر سر او نيست ، دو درهم را به غلام خود داد تا بازار لجامى خريدارى كند. غلام در بازار همان شخص را ديد كه كه لجام را بدو درهم فروخته بود.آنرا خريد و خدمت حضرت آورد.على فرمود: بنده بواسطه عجله و ترك صبر، روزى خود را حرام مى كند و بيشتر از آنچه مقدر شده به او نخواهد رسيد

LIDA
07-01-2010, 15:31
فتحعلی شاه
فتحعلی شاه در حرم سرای خود در میان دو تن از زنان خود بنامهای جهان و حیات مشغول عیش و نوش بود در آخر شب قصد دک کردن یکی از آنها را داشت و گفت :
نشسته ام میان دو دلبر و دو دلم
که را به مهر ببندم در این میان خجلم
جهان بانو گفت :
تو پادشاه جهانی جهان تو را باید
حیات بانو گفت :
اگر حیات نباشد جهان چه کار آید
یکی از کنیزکان بنام بقا که بیرون از حجله شاهی بود با شنیدن سخنان گفت :
حیات و جهان هر دوشان بی وفاست
بقا را طلب کن که آخر بقاست
شاه که تیز و بزی بقا را دید جهان و حیات را دک بقا را طلب نمود

*****************

گویند : صاحب دلى ، براى اقامه نماز به مسجدى رفت. نمازگزاران ، همه او را شناختند ؛ پس ، از او خواستند كه پس از نماز ، بر منبر رود و پند گوید. پذیرفت.
نماز جماعت تمام شد. چشم ‏ها همه به سوى او بود. مرد صاحب دل برخاست و بر پله نخست منبر نشست.
بسم الله گفت و خدا و رسولش را ستود. آن گاه خطاب به جماعت گفت :
مردم! هر كس از شما كه مى ‏داند امروز تا شب خواهد زیست و نخواهد مرد ، برخیزد !
كسى برنخاست. گفت :
حالا هر كس از شما كه خود را آماده مرگ كرده است ، برخیزد !
باز كسى برنخاست. گفت : شگفتا از شما كه به ماندن اطمینان ندارید ؛ اما براى رفتن نیز آماده نیستید !

***************


ابوبكر رباني اكثر شبها به دزدي رفتي و چندانكه سعي كرد چيزي نيافت. دستارخود بدزديد و در بغل نهاد. چون در خانه رفت زنش گفت: چه آورد هاي؟گفت: اين دستار آورده ام. گفت: اين كه از آن خود توست. گفت: خاموش! تو نداني. از بهر آن دزديد هام تا آرمان دزديم باطل نشود.

*****************

مولانا عضدالدين سخت سياه چرده بود. شبي مست در حجره رفت شيشيه مداد از ديوار آويخته بود درش بر آن زد و بشکست. فرجي سپيد داشت، پشتش سياه شد. صبح فرجي را پوشيد و آن ساهي نديد و به دستگاه مولانا قطب الدين شيرازي رفت. اصحاب او را يا نظر اوردند. يکي گفت: اين چه رسواييست؟ ديگري گفت: اين رسوايي نيست عرق مولاناست.

******************

طالب علمي مدتي پيش مولانا مجدالدين درس ميخواند و فهم نميکرد. مولانا شرم داشت که او را منع کند. روزي چون کتاب بگشاد نوشته بود که «قال بهزين حکيم» او به تصحيف مي خواندبه زين چکنم. مولانا برنجيد و گفت: به زين آن کني که کتاب در هم زني و بروي. بيهوده دردسر ما و خود ندهي.

LIDA
08-01-2010, 21:21
روزی شخص فقیری پیش پیامبر رفت. و از فقر خود ناله می کرد. پیامبر گفت برو و زن بگیر. آن فرد هم با خود گفت خوب زن گرفتن که مشکلی ندارد رفت و زن گرفت. هفته بعد دوباره پیش پیامبر آمد و گفت وضعم از سابق هم بدتر شده و آه در بساط ندارم. پیامبر (ص) به او گفت برو زن بگیر. آن فرد رفت و دوباره زن گرفت. هفته بعد پیش پیامبر (ص) آمد و گفت پیامبر وضعم بسیار خراب شده ودیگر نمی دانم چه کار کنم. . پیامبر (ص) دوباره به او گفت برو زن بگیر او هم قبول کرد و برای بار سوم رفت و زن گرفت. هفته بعد دوباره پیش پیامبر (ص) رفت و گفت از شدت گرسنه گی دارم نی میزنم. چه کار کنم . پیامبر (ص) به او گفت برو زن بگیر آن فرد برای بار چهارم رفت و زنی گرفت. بعد از مدتها دیگر از آن فرد خبری نشد. پیامبر (ص) از اصحابشان پرسیدن فلانی کجاست او را نمی بینم. آنها گفتند که وضعش بسیار خوب شده و دیگر وقت هیچ کاری ندارد. و چندین گله شتر دارد و مال و فرزندان بسیار دارد پیامبر از اصحابشان خواستند که او را بیاورند آن مرد آمد به او گفتند از اوضاعت بگو گفت: آن زن چهارمی را که گرفتم زن عاقلی بود پشم های لحاف مان را باز کرد و با کمک سه زن دیگر آن را به نخ تبدیل کرد و پشم بیشتر گرفت. آنقدر این کار را کرد که گوسفندی خریدیم و کمکم وضعمان رو به راه شد.

*****************


انواع غذا خوردن

حکیمان غذا را دیر دیر می خورند و عابدان تا قبل از سیر شدن و زاهدان بقدری که نیمه جان بمانند و جوانان تا زمانی که سفره را جمع کنند. و قلدران تا زمانی که جای نفس نماند، و بر سفره روزی کس دیگری

اسیر بند شکم را دوشب نگیرد خواب* شبی ز معده سنگی، شبی ز دل تنگی

****************

دیگر نمی خواهم رو سری بپوشم

ما به اروپا مهاجرت کرده بودیم. دخترم به سن 9 سالگی رسیده بود و می بایست حجابش را رعایت می کرد. برای همین یک جشن برای او گرفتم و به او یک رو سری هدیه دادم.

فردا با روسری به مدرسه رفت و قتی که برگشت بسیار نارحت بود می گفت: بچه ها روسری من را می کشیدند و می گفتند: که من کچل شده ام

دیگر نمی خواهم رو سری بپوشم

به او گفتم فردا وقتی به کلاس رفتی عکس حضرت مریم را به بچه ها نشان بده و بگو آیا او به من شبیه است یا به شما. روز بعد دخترم با خوشحالی پیش من آمد و گفت که موضوع را به بچه ها گفته است و بچه ها گفتند که او بیشتر به حضرت مریم شبیه است.

این موضوع باعث شد که بچه ها به من

احترام بیشتری بگذارند.

****************

گویند پادشاه توانست دزد ها را ...... کند. در میان دزد ها جوانی بود با اصرار وزیر که می گفت او هنوز جوان است و می توان با تعلیم و تربیت او را درست کرد پادشاه از کشتن او صرف نظر می کند.

می گویند وزیر استادانی گرفت تا او را تربیت کنند. یک روز آن جوان از نزد وزیر فرار می کند و به گروه دزدان می رود و جانشین پدرش می گردد. و به خانه وزیر حمله می کند و او و فرزندانش را می کشد. و در آخر اموال او را غارت می کند. وچنین گفتن بزرگان کشتن افعی و نگاهداشتن فرزندان آن از عقل بدور است.

*********************


ورای معرفت

روزی شیوانا عارف بزرگ به درب منزل یکی از مریدان جدیدش که از وضع مالی خوبی برخوردار بود رفت و سبدی بزرگ پر از لباس و خوردنی را مقابل او گذاشت و به او گفت:" در همسایگی تو، سر کوچه، زنی بیوه با چند بچه یتیم زندگی می کنند. آنها هر شب امیدوارند تا تو به عنوان ثروتمند محله کمکی به آنها بنمایی و دستشان را بگیری! چون شنیده اند که تازگی به جلسات درس شیوانا می آیی امیدوارتر شده اند. این سبد خوردنی و پوشیدنی را به اسم خودت و با دست خودت به آنها بده.مگذار تا در دهکده شایع شود که شاگردان شیوانا قبل و بعد از اینکه درس معرفت می آموزند فرقی نمی کنند."

مرید ثروتمند به محض شنیدن این جمله به خود آمد ، بلافاصله پابرهنه سبد را از روی زمین برداشت و در حالی که از شرم می گریست به سراغ زن بیوه و فرزندانش رفت. می گویند از آن روز به بعد مرید جدید دیگر به سراغ درس های استاد نیامد و وقت و ثروت خود را صرف کمک به دیگران نمود. تعدادی از شاگردان نزد شیوانا او را به خاطر عدم حضور در کلاس های استاد سرزنش کردند. اما شیوانا تبسمی کرد و گفت:" او دیگر نیازی به درس های شیوانا ندارد. در واقع شیوانا چیزی دیگری ندارد به او بگوید. او تمام راز کائنات را به یکباره درک کرد و اکنون ناشناختنی مستقیما و بدون واسطه شیوانا با دل او تماس می گیرد

LIDA
08-01-2010, 21:27
ریاضت این دنیا و یا آن دنیا


روزی حاکمی پیش عارفی رفت. که از دنیا بریده بود و مشغول ریاضت و راز و نیاز بود. حاکم پیش او رفت و گفت شما بسیار همت کرده اید که از دنیا بریده اید. عارف به او گفت نه بلعکس شما بسیار همت کرده اید که از آخرت بریده اید که این دنیا فانی است و آن دنیا باقی.

*******************


گویند بنایی دیواری را می ساخت و در بالای آن گیر کرده بود و مردم برای پایین آوردن او متحیر بودند که پیش ملانصر الدین رفتند و از اوکمک خواستند. ملا هم دستور داد که یک طناب بیاورند و به بنا ببندند.طناب را آوردند و پرتاب نمودند و بنا آنرا به خود بست. سپس گفت حال طناب را بکشید بنای بدبخت از آنجا پرت شد و در دم جان سپرد.

ملانصرالدین در حالی که داشت فرار می کرد . عجبا من هزاران نفر را با همین روش از چاه نجات دادم عجیب که ایندفعه راه حل ما کار ساز نبود.

*******************


قربانی عزیزترین پاره وجود


روزی پسر بچه ای نزد شیوانا عارف بزرگ آمد و گفت:" مادرم قصد دارد برای راضی ساختن خدای معبد و به خاطر محبتی که به کاهن معبد دارد. خواهر کوچکم را قربانی کند. لطفا خواهر بیگناهم را نجات دهید."
شیوانا سراسیمه به سراغ زن رفت و با حیرت دید که زن دست و پای دختر خردسالش را بسته و در مقابل در معبد قصد دارد با چاقو سر دختر را ببرد. جمعیت زیادی زن بخت برگشته را دوره کرده بودندو کاهن معبد نیز با غرور و خونسردی روی سنگ بزرگی کنار در معبد نشسته و شاهد ماجرا بود. شیوانا به سراغ زن رفت و دید که زن به شدت دخترش را دوست دارد و چندین بار او را در آغوش می گیرد و می بوسد. اما در عین حال می خواهد کودکش را بکشد. تا بت اعظم معبد او را ببخشد و برکت و فراوانی را به زندگی او ارزانی دارد. شیوانا از زن پرسید که چرا دخترش را قربانی می کند. زن پاسخ داد که کاهن معبد گفته است که باید عزیزترین پاره وجود خود را قربانی کند تا بت اعظم او را ببخشد و به زندگی اش برکت جاودانه ارزانی دارد.
شیوانا تبسمی کرد و گفت:" اما این دختر که عزیزترین بخش وجود تو نیست. چون تصمیم به هلاکش گرفته ای. عزیزترین بخش زندگی تو همین کاهن معبد است که به خاطر حرف او تصمیم گرفته ای دختر نازنین ات را بکشی. بت اعظم که احمق نیست. او به تو گفته است که باید عزیزترین بخش زندگی ات را از بین ببری و اگر تو اشتباهی به جای کاهن دخترت را قربانی کنی . هیچ اتفاقی نمی افتد و شاید به خاطر سرپیچی از دستور بت اعظم بلا و بدبختی هم گریبانت را بگیرد!"

*******************

شیوانا بزرگ مرد عرفان با شاگردانش از راهی می گذشتند. تازه عروس و دامادی را دیدند که سوار بر کالسکه از آنجا می گذشت داماد بسیار زیبا و عروس زشت بود. شاگردان با تعجب این صحنه را دیدند. و از شیوانا خواستنئ که علت این را به آنها بگوید. شیوانا گفت: انتخاب همسر بر اساس زیبایی نیست بلکه بر اساس جذابیت می باشد. و اگر می خواست تنها بر اساس زیبایی می بود می بایست نصفی از دختران بی شوهر می ماندند.

حکایت زیبایی در مورد شیوانا بود. جالب اینکه من داشتم تلویزیون نگاه می کردم. یکی از ...... ها رو نشون می داد که در مورد ازدواج و همسر یابی صحبت می کرد. گفت: که یکی از شنوندگان برنامه گفته من ظاهرم زیبا نیست و با توجه به حرف های هفته گذشته شما یعنی برای من شوهر پیدا نمی شه.

اون ...... هم گفت حالا اگر مثلا زیبایی شما 60 درصد باشه و شوهر آینده شما 100 باشه باز هم اشکالی پیش نمی یاد. حالا من موندم این ...... عزیز از کجا این در صد ها رو در آورده. حتما این را نمی دانسته که لیلی از لحاظ مجنون زیباست. نه از نظر همه.

***************


دختر قاضی مرو


قاضی مَرْو وقتی خواست دخترش را شوهر دهد، با یکی از همسایگانش که زرتشتی بود مشورت کرد.او گفت:«تعجب انگیز است، مردم پیرو رأی تو هستند و تو از من نظر می خواهی! قاضی با اصرار گفت:«باید نظرت را بگویی.»مرد زرتشتی گفت:«نظر شخصّ اول کشور ایران که کسرا باشد در مقام ازدواج دختر، به مال و ثروت داماد است.و نظر شخص اوّل کشور روم که قیصر باشد به زیبایی و جمال اوست و نظر شخص اول اسلام که حضرت محمّد باشد، توجه به دین و ایمان داماد است.حال تو خود نگاه کن و ببین از کدام پیروی می کنی، پس به روش او عمل کن.»

LIDA
08-01-2010, 21:41
پدر بزرگ من

" لرد گلادستون " نخست وزیر معروف انگلستان ، روزی نزد یک عتیقه فروشی تابلویی را دید که با لباس قرون وسطی نقاشی شده بود و بعد از اینکه از قیمت گزاف تابلو باخبر شد ، از خرید آن منصرف گردید .

چندی بعد همان تابلو را در منزل دوستش" لرد کرین" مشاهده کرد."لرد کرین" تابلو را به "گلادستون " نشان داد و گفت :

- این تابلو متعلق به یکی از اجداد من است !

گلادستون در جوابش خنده ای کرد و گفت :

- اگر قیمت این تابلو کمی ارزانتر بود ، الان به عنوان پدربزرگ من در سالن منزلم نصب شده بود !

******************

دزد

روزی انوشیروان شاعری را در راه دید که با خود زمزمه می کرد . از همراهان پرسید : این مرد کیست؟

گفتند : شاعر

شاه پرسید : چه می گوید؟

گفتند : این شعر را می خواند ...

همه شب تا به صبح بیدارم

گر چه نه عاشقم نه بیمارم

انوشیروان برآشفت و گفت : کسی که نه عاشق است و نه بیمار ، و باز شب ها تا به صبح بیدار می ماند حتما دزد است !

*****************



حاضر جوابی طلحک

طلحک را فرزندی آمد " محمود" از وی پرسید که : فرزندت پسر است یا دختر ؟ گفت : از فقیران چه آید جز پسری یا دختری ؟! سلطان گفت : ای مردک ، مگر از بزرگان چه آید ؟ گفت : بدکاری ، ناسازی ، ظالمی ، خانه براندازی !

*********************



رمضان خشنود رفت !

زاهدی در مجلسی گفت : آیا ماه رمضان از ما خشنود رفت یا نی ؟

ظریفی گفت : بلی خشنود رفت !

زاهد گفت : از کجا می گویی ؟

گفت : از آنجا که اگر ناخشنود رود، سال دیگر باز نیاید !

*******************

موسی !

عربی موسی نام ، صبح در ظرف آب وضو می ساخت . کیسه ای زر یافت ، در آن محل تکبیر نماز گفتند . و عرب کیسه به دست راست گرفته به صف جماعت شتافت و در عقب قاری در نماز ایستاد .

اتفاقا قاری بعد از فاتحه ، این آیه خواند که : " و مالک بیمینک یا موسی ؟"

یعنی : چیست اینکه در دست راست تو است ای موسی ؟

عرب گفت :"والله انت ساحر!"(سوگند به خدا که تو جادوگری!)و کیسه زر پیش محراب انداخت و گریخت از ترس آنکه مبادا به او تهمت دزدی بگیرند .

LIDA
13-01-2010, 16:31
هرمرد به چه مقدار زمین نیاز دارد؟

مردی فقیر وجاه طلب درجست وجوی ثروت به سرزمین آباد و سرسبزی رسید. مالك آن زمین ها به او پیشنهاد كرد كه هر مقدار زمین را كه او توانست در یك روز با پای پیاده دور بزند، به او واگذار می كند. آن مرد به طمع كسب زمین بیشتری چنان با عجله و شتاب مشغول راه پیمایی شد كه درپایان روز وقتی به نزد مالك زمین ها رسید، از شدت خستگی به زمین افتاد ومُرد!

او را در دومتر مربع زمین دفن كردند! این در واقع همان مقدار زمینی بود كه او به آن احتیاج داشت!!


****************



خانمی وارد داروخانه می شه و به دکتر داروساز میگه که به سیانور احتیاج داره! داروسازه میگه واسه چی سیانور می‌‌خوای؟
خانمه توضیح می ده که لازمه شوهرش را مسموم کنه.
چشم‌های داروسازه چهارتا می شه و میگه: خدا رحم کنه، خانوم من نمی‌تونم به شما سیانور بدم که برید و شوهرتان را بکُشید! این بر خلاف قوانینه! من مجوز کارم را از دست خواهم داد...
هر دوی ما را زندانی خواهند کرد و دیگه بدتر از این نمی شه! نه خانوم، نـــه! شما حق ندارید سیانور داشته باشید و حداقل من به شما سیانور نخواهم داد.
بعد از این حرف خانمه دستش رو می بره داخل کیفش و از اون یه عکس میاره بیرون؛ عکسی که در اون شوهرش و زن داروسازه توی یه رستوران داشتند شام می‌خوردند. داروسازه به عکسه نگاه می کنه و می گه: چرا به من نگفته بودید که نسخه دارید؟!


*************


موفقیت و سقراط
مرد جوانی از سقراط رمز موفقیت را پرسید. سقراط به مرد جوان گفت که صبح روز بعد با او به نزدیکی رودخانه بیاید. سقراط از مرد جوان خواست که همراه او وارد رودخانه شود. وقتی آب به زیر گردنشان رسید سقراط با زیر آب بردن سر مرد جوان، او را شگفت زده کرد.
مرد تلاش می کرد تا خود را رها کند اما سقراط قوی تر بود و او را تا زمانی که رنگ صورتش کبود شد محکم نگاه داشت. سقراط سر مرد جوان را از آب خارج کرد و اولین کاری که مرد جوان انجام داد کشیدن یک نفس عمیق بود.
سقراط از او پرسید: " در آن وضعیت تنها چیزی که می خواستی چه بود؟" پسر جواب داد: "هوا"
سقراط گفت: "این راز موفقیت است! اگر همانطور که هوا را می خواستی در جستجوی موفقیت هم باشی بدستش خواهی آورد" رمز دیگری وجود ندارد.


***************


همنشيني با فرد نابينا
شخص پرخوري هنگام افطار با كوري هم نشين شد. از قضا كور از او شكم خواره تر بود و به او مجال نمي داد.
هنگام رفتن پرخور به صاحب خانه گفت: خانه احسانت آباد. من امشب دو دفعه از تو شاد شدم:
اولبار بدان سبب كه مرا با كوري هم مجموع كردي و چنين انگاشتم كه كاملا خواهمخورد و دوم بار پس از فراغ از خوردن شاد شدم از اينكه اين كور مرا نخورد

*********************

همه ماست هاي خود را كيسه كردند

وزيربه پادشاه مي گويد: قوت مردم فقير ماست است و ماست بند ها نيز مرتب قيمتماست را بالا مي برند. حكمي بده كه قيمت ماست ها زياد نشود.
پادشاه نيز امر مي كند كه قيمت ماست نبايد از فلان مقدار بيشتر شود.
روزيبه پادشاه خبر مي دهند كه ماست بند هاي شهر دو نوع ماست مي فروشند. ماستشاه عباسي كه به قيمت اعلام شده فروش مي رود و ماستي كه به قيمت بالا فروشمي رود.
پادشاه با لباس مبدل به بازار مي رود و طلب ماست مي كند. ماستبند مي گويد: چه ماستي مي خواهي؟ پادشاه با تعجب مي پرسد: ماست مي خواهمديگر! چه فرقي مي كند؟ ماست بند مي گويد: گوئي تازه به اين مملكت آمدي؟! در اين ولايت دو نوع ماست داريم. ماست شاه عباسي كه همان دوغي است كه درجلوي در است و به قيمت اعلام شده به فروش مي رود و ماستي هم پشت دكانداريم كه ماستي سفت و آب رفته است و قيمتش بالاتر از قيمت اعلام شده است. حالا از كدام مي خواهي؟
پادشاه دستور مي دهد كه ماست بند را وارونه ازدر دكان آويزان كنند و كمرش را محكم ببندند و تمام ماست هاي آب بسته را درپاچه هاي شلوارش بريزند و بعد پاچه هايش را محكم ببندند و آن قدر در آنحالت بماند تا تمام آب ماست ها كشيده شود.
بعد از اين حكم تمام ماستبند ها از ترس شاه ماست هاي خود را در كيسه كردند و مقابل در دكانآويختند. از آن پس هر كسي كه كاري را از روي ترس و اجبار انجام مي دهد ميگويند كه: فلاني ماستش را كيسه كرده است

LIDA
13-01-2010, 16:39
تقسیم عادلانه روباه

شير و گرگ و روباهى با هم بشكار رفتند، و گاو و آهو و خرگوشى شكار كردند.
شير به گرگ گفت : اينها را بين ما تقسيم كن .
گرگ گفت : گاو براى شما جناب شير، آهو براى خودم ، و خرگوش هم براى روباه .
شير به خشم آمد. گلوى گرگ را گرفت و سرش را از بدن جدا كرد.
سپس شير به روباه گفت : تو آنها را تقسيم كن .
روباه زيرك گفت : گاو براى صبحانه ، آهو براى ناهار، خرگوش هم براى شام شما باشد
شير خوشحال شد و پرسيد: چه كسى اين قسمت عادلانه را به تو آموخت ؟
روباه پاسخ داد: سر گرگ ، عالى جناب

-----------------------

يكى از پادشاهان كاخى ساخت كه از حيث وسعت و معمارى ، استحكام ، زيبائى و دكوراسيون بى نظير بود. روزى فرمان داد بزرگان قوم را دعوت كنند تا از آنان نظر خواهى شود. آيا اين كاخ عيبى دارد يا نه ؟
هيچكس عيبى بنظرش نرسيد تا اينكه عارف زاهدى گفت : اين كاخ دو عيب بزرگ دارد: يكى اينكه سرانجام خراب مى شود، ديگر اينكه صاحبش خواهد مرد.
پادشاه : مگر خانه اى يافت مى شود كه اين دو عيب را نداشته باشد؟
زاهد: آرى ، خانه آخرت

--------------------

روضه خوان و دزد
شبى دزدى وارد خانه روضه خوانى شد، وسائل قيمتى منزل را جمع كرد، و در يك چادر شب بزرگ پيچيد.
هنگامى كه خواست آنرا بلند كند تا بر پشتش بيندازد و فرار كند، بر حسب عادت گفت : يا على
روضه خوان از صداى ياعلى دزد از خواب پريد، و مچ دزد را گرفت و گفت : كجا؟ من يك عمر يا حسين گفته ام تا اين وسائل را تهيه نموده ام . حالا تو مى خواهى همه اينها را با گفتن يك يا على ببرى ؟!


------------------------

کیفر ناسپاسی
كسى غلامى خريد كه براى خودش غذاى خوب از آرد خالص تهيه مى كرد و به غلام نان سبوس دار مى داد. غلام خيلى ناراحت بود تا اينكه از مالك خود تقاضا نمود او را به شخص ديگرى بفروشد.
شخصى او را خريد كه خودش نان سبوس دار مى خورد وبه غلام نخاله آن را مى داد. غلام اينجا هم مدتى ناراحت بود تا اينكه از مالك دوم هم تقاضا كرد او را بفروشد، شايد از اين وضع نجات يابد.
دفعه سوم شخصى غلام را خريد كه خودش نخاله مى خورد وبه غلام هيچ نمى داد. غلام باز هم درخواست فروش كرد. تا اين بار او را شخصى خريد كه خودش اصلاً غذا نمى خورد، و سر غلام را تراشيد و در شب ، چراغ را روى سر غلام عوض مناره مى گذاشت .
غلام بيچاره نزد مالك چهارم ماند و هرگز از او تقاضاى فروش نكرد!
دلال از او پرسيد: اگر اينجا هم ناراحتى به شخص پنجمى تو را بفروشم .
غلام گفت : نه ، همين جا خوبست .
دلال پرسيد: چگونه بر اين حال راضى شدى نزد اين مالك بمانى ؟
گفت : مى ترسم اين دفعه كسى مرا بخرد كه عوض چراغ ، فتيله چراغ را در چشمم قرار دهد!

------------------------

رياكارى روز عيد قربان شترى نحر كرد. در چندين مجلس براى مردم ياد آور شد كه من شترى قربانى كردم .
شخصى از او پرسيد: تا كى مى خواهى اين قضيه را براى ما نقل كنى ؟
گفت : سبحان الله ، خداوند متعال يك گوسفند به عنوان فديه اسماعيل ذبح كرد، و در چند جاى قرآن آن را ذكر فرمود. چگونه من كه شترى قربانى كرده ام در مجالس متعدد آن را يادآور نشوم .

LIDA
20-01-2010, 15:00
اختلاف رنگ روزي مردي که موهايي مشکي و ريشي سفيد داشت وارد مجلسي شد که اتفاقا" ملانصرالدين در آن حضور داشت. از ملانصرالدين درباره اختلاف رنگ ميان ريش و موهاي آن مرد سوال کردند. ملا جواب داد: سياهي موي سر و سفيدي ريش او نشان مي دهد که مغزش کمتر از چانه اش کار کرده است.

----------------------------


علت زندگي ملا به آشنايي گفت: راستي فلاني خبر داري رفيقمان عمرش به دنيا کوتاه بود و مرد. رفيقش گفت: نه! علت مرگش چه بود؟ ملا گفت: آن بيچاره علت زندگيش معلوم نبود چه برسد به علت مرگش.

-------------------

ملاي زرنگ روزي چند تا بچه شيطان در کوچه اي سرگرم بازي بودند که چشمشان به ملانصرالدين افتاد. بچه ها با هم قرار گذاشتند که به هر دوز و کلکي شده کفشهاي ملا را بدزدند. بعد رفتند کنار درخت تنومند و پر شاخ و برگي ايستادند و طوري که ملا بشنود گفتند: همه اهل محل مي گويند تا به حال هيچ کس نتوانسته از اين درخت بالا برود. ملا رفت جلو، نگاهي به درخت انداخت و گفت: اينکه کاري ندارد من خيلي راحت مي توانم از آن بالا بروم.بچه ها گفتند: اگر راست مي گويي برو بالا ببينيم. ملا کفشهايش را در آورد و گذاشت زير بغلش و شروع کرد از درخت بالا رفتن. بچه ها گفتند: ملا! چرا کفشهايت را با خودت مي بري؟ ملانصرالدين جواب داد: شايد آن بالا جايي بود که لازم شد کفش بپوشم.

---------------------------

خر گمشده ملانصرالدين ده تا خر داشت

. روزي سوار يکي از آنها شد و بقيه خرهايش را شمرد.اما هر چه مي شمرد مي ديد يکي از آنها کم است. بالاخره چند باري هي سوار شد و هي پياده شد و عاقبت از روي خر پايين آمد و گفت: خر سواري به گم شدن خر نمي ارزد.

--------------------------------


بهلول و كتاب فلسفه

روزي بهلول به مسجد رفت .
چون روز عيد بود ، جمع كثيري از مردم آمده بودند .
بهلول خواست وارد شبستان مسجد شود ، ديد دم در كفشهاي فراواني جمع است .
چون قبلا كفش او را دزديده بودند ، ترسيد مانند دفعات پيش كفش او را ببرند يا با كفشها ، عوض شود .
به اين سبب كفشها را در دستمالي پيچيد و زير لباده خود پنهان كرد .
وقتي وارد شبستان شد ، گوشه اي نشست .
شخصي كه نزديك او نشسته بود ، بر آمدگي زيربغل و دستمال پيچيده شده بهلول را ديد و
گفت :
گمان ميكنم كتاب ذيقيمتي زير بغل داريد ، ممكن است بگوئيد چه كتابي است ؟
بهلول جواب داد :
فلسفه است .
آن مرد گفت :
از كدام كتاب فروشي خريده ايد ؟
بهلول گفت :
از كفاشي خريده ام .

LIDA
20-01-2010, 15:00
اختلاف رنگ روزي مردي که موهايي مشکي و ريشي سفيد داشت وارد مجلسي شد که اتفاقا" ملانصرالدين در آن حضور داشت. از ملانصرالدين درباره اختلاف رنگ ميان ريش و موهاي آن مرد سوال کردند. ملا جواب داد: سياهي موي سر و سفيدي ريش او نشان مي دهد که مغزش کمتر از چانه اش کار کرده است.

----------------------------


علت زندگي ملا به آشنايي گفت: راستي فلاني خبر داري رفيقمان عمرش به دنيا کوتاه بود و مرد. رفيقش گفت: نه! علت مرگش چه بود؟ ملا گفت: آن بيچاره علت زندگيش معلوم نبود چه برسد به علت مرگش.

-------------------

ملاي زرنگ روزي چند تا بچه شيطان در کوچه اي سرگرم بازي بودند که چشمشان به ملانصرالدين افتاد. بچه ها با هم قرار گذاشتند که به هر دوز و کلکي شده کفشهاي ملا را بدزدند. بعد رفتند کنار درخت تنومند و پر شاخ و برگي ايستادند و طوري که ملا بشنود گفتند: همه اهل محل مي گويند تا به حال هيچ کس نتوانسته از اين درخت بالا برود. ملا رفت جلو، نگاهي به درخت انداخت و گفت: اينکه کاري ندارد من خيلي راحت مي توانم از آن بالا بروم.بچه ها گفتند: اگر راست مي گويي برو بالا ببينيم. ملا کفشهايش را در آورد و گذاشت زير بغلش و شروع کرد از درخت بالا رفتن. بچه ها گفتند: ملا! چرا کفشهايت را با خودت مي بري؟ ملانصرالدين جواب داد: شايد آن بالا جايي بود که لازم شد کفش بپوشم.

---------------------------

خر گمشده ملانصرالدين ده تا خر داشت

. روزي سوار يکي از آنها شد و بقيه خرهايش را شمرد.اما هر چه مي شمرد مي ديد يکي از آنها کم است. بالاخره چند باري هي سوار شد و هي پياده شد و عاقبت از روي خر پايين آمد و گفت: خر سواري به گم شدن خر نمي ارزد.

--------------------------------


بهلول و كتاب فلسفه

روزي بهلول به مسجد رفت .
چون روز عيد بود ، جمع كثيري از مردم آمده بودند .
بهلول خواست وارد شبستان مسجد شود ، ديد دم در كفشهاي فراواني جمع است .
چون قبلا كفش او را دزديده بودند ، ترسيد مانند دفعات پيش كفش او را ببرند يا با كفشها ، عوض شود .
به اين سبب كفشها را در دستمالي پيچيد و زير لباده خود پنهان كرد .
وقتي وارد شبستان شد ، گوشه اي نشست .
شخصي كه نزديك او نشسته بود ، بر آمدگي زيربغل و دستمال پيچيده شده بهلول را ديد و
گفت :
گمان ميكنم كتاب ذيقيمتي زير بغل داريد ، ممكن است بگوئيد چه كتابي است ؟
بهلول جواب داد :
فلسفه است .
آن مرد گفت :
از كدام كتاب فروشي خريده ايد ؟
بهلول گفت :
از كفاشي خريده ام .

LIDA
20-01-2010, 15:05
شراب گرم

از ملانصرالدين پرسيدند: شراب گرم را چه مي نامند؟ ملانصرالدين گفت: گرم شراب. باز پرسيدند: اگر سرد باشد چي؟ ملا گفت: ما آن را زود مي خوريم و مجال نمي دهيم که سرد شود.

----------------------


مزد غيبت

شيخ شبلي را يکي غيبت کرد.شيخ براي غيبت کننده يک طبق رطب فرستاد و گفت : شنيدم که تو عبادت خود را براي ما هديه فرستاده اي، من نيز خواستم تلافي کنم

------------------------

هواي گرم

ملانصرالدين روزگاري در شهر بغداد زندگي مي کرد. بعد از مدتي از آنجا به شهر خودش بازگشت. مردم به ديدنش آمدند و گفتند: جناب ملا! بگو بدانيم آنجا چه کار مي کردي؟ ملانصرالدين جواب داد: فقط عرق مي کردم!

----------------------

بهلول و مستخدم

يكي از مستخدمين خليفه هارون الرشيد ، ماست خورده بود و قدري ماست به ريشش چسبيده بود بهلول از او سئوال كرد :
چه خورده اي ؟
مستخدم با تمسخر گفت :
كبوتر خورده ام .
بهلول جواب داد :
قبل از آنكه بگوئي من مي دانستم .
مستخدم پرسيد :
از كجا مي دانستي ؟
بهلول گفت :
چون فضله آن بر ريشت پيدا بود .

----------------------

بهلول و صاحب حساب

بهلول به بصره رفت و چون در آن شهر آشنائي نداشت ، براي مدت كوتاهي اتاق اجاره كرد .
اتاق از بس كهنه ساز و مخروبه بود ، با مختصر وزش باد يا باراني تيرهاي طاقش صدا مي كرد.
بهلول پيش صاحب خانه رفته و گفت :
اتاقي كه به من اجاره داده ايد بي اندازه خطرناك است ، زيرا به محض وزش مختصر بادي صدا از سقف وديوارش شنيده مي شود .
صاحب خانه كه مردي شوخ بود در جواب بهلول گفت :
عيبي ندارد ، شما مي دانيد كه تمام موجودات به موقع حمد وتسبيح خدا را مي گويند و اين صداي حمد و تسبيح اتاق است .
بهلول گفت :
صحيح است ، ولي چون تسبيح و تهليل موجودات به سجده منجر مي شود ، من از ترس سجده اتاق خواستم زود تر فكري بكنم .

LIDA
20-01-2010, 15:10
لغزش

روزي ابوحنفيه از راهي مي گذشت.کودکي را ديد که در گل مانده بود.گفت گوش دار تا نيفتي. کودک گفت:افتادن من سهل است،اگر بيفتم تنها باشم.اما تو گوش دار که نيفتي،چون اگر پاي تو بلغزد همه مسلماناني که دنبال تو روانند خواهند افتاد و آن زمان برخاستن همه کار دشوار است

-------------------

سئوال بهلول درباره حضرت لوط

از بهلول سئوال كردند كه حضرت لوط پيغمبر ، از چه قومي بود ؟
گفت :
از اسمش پيداست كه پيغمبر الوات و اراذل بوده است .
گفتند :
چرا چنين جسارتي به پيغمبر خدا مي كني ؟
گفت :
به خود پيغمبر جسارتي نشده ، قومش را مي گويم و دروغ هم نگفتم .

-----------------------

بهلول و مرد شياد

بهلول سكه طلايي در دست داشت و با آن بازي مي كرد .
مرد شيادي كه شنيده بود بهلول ديوانه است ، جلو آمد و گفت :
اگر اين سكه را به من بدهي ، در عوض ده سكه كه به همين رنگ است به تو مي دهم .
بهلول چون سكه هاي او را ديد ، دانست كه سكه هاي او مسي است و ارزشي ندارد .
بهلول گفت :
به يك شرط قبول مي كنم .
بشرط آنكه سه مرتبه مانند الاغ عرعر كني .
مرد شياد قبول كرد و شروع به عرعر كرد .
بهلول به او گفت :
تو كه خر هستي فهميدي سكه هاي من طلاست و مال تو از مس ! چگونه مي خواهي ، من كه انسان هستم ، اين مطلب را ندانم .
مرد شياد ، پا به فرار گذاشت .

------------------------

قرارگاه ايمن

بزغاله اي بر بلندي ايستاده بود.گرگي از آنجا بگذشت،بزغاله وي را دشنام دادن گرفت.گرگ گفت تو مرا دشنام نمي دهي بلکه مکان بلندي که تو بر آن جاي گرفته اي دشنامم مي دهد

-------------------------

ملاي صرفه جو

روزي ملانصرالدين مردي را ديد که دهانش باز است و دارد خميازه مي کشد. ملانصرالدين نزديکش شد و در گوشش گفت: حالا که دهانت باز است عيال بنده را هم صدا کن.

------------------------

ملاي خوش شانس

روزي پانصد دينار از پولهاي ملا را دزديدند. ملا به مسجد رفت و دست به دعا برداشت که: خداوندا کاري کن که پولهاي من پيدا شود. يکي از تاجرهاي شهر هم که کشتي اش در حال غرق شدن بود آنجا بود. او هم از خدا مي خواست که اموالش سالم به دستش برسد و اگر دعايش مستجاب شود پانصد دينار به ملا بدهد. خبر دادند که اموال تاجر سالم هستند و کشتي اش را از غرق شدن نجات داده اند. تاجر طبق قولي که داده بود پانصد دينار به ملا داد. ملانصرالدين گفت: اگر هزار دينار به رمال مي دادم نمي توانست پيش بيني کند که پول من از اين راه پر پيچ و خم بدستم برسد.

LIDA
20-01-2010, 15:14
ملا و مرد مسيحي

ملانصرالدين وارد خانه يک مرد مسيحي شد و ديد که او دارد گوشت مي خورد. او هم سر سفره نشست و شروع کرد به خوردن. مسيحي گفت: اين گوسفند از نظر شما ذبح شرعي نشده. ملانصرالدين گفت: از نظر من اشکالي ندارد، من بين مسلمانها مثل تو در ميان مسحيان هستم.

---------------------
شوق ديدار

روزي ملانصرالدين از خواب بيدار شد. هنوز لباسهايش را نپوشيده بود که شنيد چند نفر سوار گاري شده اند و مي خواهند به شهري بروند که قوم و خويشهاي ملا در آنجا هستند. ملانصرالدين که مال مفت پيدا کرده بود، همان طور لخت سوار گاري شد و به آن شهر رسيد. جماعتي که شنيده بودند ملا را به شهر آنها مي آيد گوشه اي جمع شده بودند تا او را ببينند. تا ملا را ديدند تعجب کردند و هاج و واج او را نگاه کردند. ملا که تعجب آنها را ديده بود با خونسردي گفت: شوق ديدار شما به من رخصت لباس پوشيدن نداد.

-------------------------

زبان بي ادبي

ملانصرالدين به همراه نوکرش به شهري سفر کرد. يکي از اعيان آنجا او را به ناهار دعوت کرد. سر سفره غذاهاي خوشمزه اي گذاشته بودند و ميهماني با شکوهي بود. ملانصرالدين لباس فاخري پوشيد و سر سفره نشست و بيش از اندازه غذا خورد بعد کنترل خودش را از دست داد و مرتب از خود باد خارج مي کرد. موقع برگشتن نوکرش گفت: جناب ملا! شما کار خوبي نکرديد که پيش چنين افراد محترمي اين صداها را از خود در آورديد. ملانصرالدين گفت: اي احمق! آنها مال شهر ديگري هستند و زبان ما را نمي دانند، کاري هم که من کردم به زبان آنها نبود که بفهمند.

--------------------------

نعمت عافيت


يک از دوستان بشر حافي به وي گفت:من آن وقت که نان و خالص و خالي بدست آوردم،نمي دانم آن را با کدام نان خورش بخورم؟ فرمود که: نعمت عافيت را بر ياد آور و آن را نان خورش خويش انگار

-----------------------------


نيت

شخصي ساده لوح به نماز جماعت ايستاده و چنين نيت مي کرد:هرچه در عمرم گناه کردم ام و هرچه هم بعد از اين گناه مي کنم به گردن پيش نماز حاضر،قربتاً الي الله...

LIDA
20-01-2010, 15:18
توکل

از مرغان هوا توکل بياموز،چون بامداد هر روز،هر کدام از لانه و آشيانه خود بيرون مي آيند،بيزار از خود و بيزار از خلق،چون شب درآيد چينه دان آنها پر از دانه و به آشيانه خود بر مي گردند.اگر بر خدا توکل کنيد و مثل مرغان پي دانه رويد،خداوند روزي شما را مقرر و برجا نهاده است

-----------------------

تاثير دعاي بهلول

آورده اند كه عربي شترش به مرض (پيسي ) مبتلا شده بود .
به او توصيه نمودند تا روغن كرچك به او بمالد .
عرب شتر را سوار شده تا به شهر رفته روغن بخرد ، نزديك شهر به بهلول برخورد نمود و چون سابقه دوستي با او داشت ، به بهلول گفت :
شترم به مرض پيسي مبتلا شده و گفته اند روغن كرچك بمالم تا خوب شود ، اما من عقيده دارم كه تاثير نفس تو بهتر است ، استدعا ميكنم دعايي بخوان تا شتر من از اين مرض نجات پيدا كند بهلول جواب داد :
اگر روغن كرچك بخري و با دعاي من مخلوط كني ممكن است شترت خوب شود ، والا دعاي تنها تاثيري نخواهد داشت .

---------------------------


جسارت ملا

حاکم شهر دنبال مرد شجاعي مي گشت تا او را براي امر خطيري به ماموريت بفرستد. ملانصرالدين داوطلب شد تا اين کار مهم را انجام بدهد. حاکم گفت: تير انداز را خبر کنيد تا ملا را امتحان کنيم. تير انداز آمد و عمامه ملا را نشانه گرفت و تير انداخت، عمامه ملا سوراخ شد اما ملا از جايش تکان نخورد. بار ديگر تيرانداز تيري برداشت و قباي ملا را نشانه گرفت و آن را سوراخ کرد باز هم ملا از جايش تکان نخورد. حاکم از شجاعت و جسارت ملا خوشش آمد و دستور داد يک عمامه و يک قباي نو به ملا بدهند و او را براي ماموريت بفرستند. ملانصرالدين گفت: اگر ممکن است يک شلوار نو هم ضميمه آنها کنيد. حاکم گفت: شلوارت که سوراخ نشده؟ ملا گفت: اما پيش از آنها خيس شده بود.

---------------------------

درويش و گل

درويشي را ديدند هنگام بهار سر به انديشه فرو برده،او را گفتند:اي درويش فصل نو بهار است سر بردار تا گل بيني. گفت:اي جوانمرد،سر را فرو بر تا آفريدگار گل را ببيني !!

-------------------------------

جايزه هارون به بهلول

روزي هارون الرشيد امر كرد تا جايزه اي به بهلول بدهند.
چون جايزه را به او دادند نگرفت ،او را رد كرده و گفت :
اين مال را به اشخاصي بدهيد كه از آنها گرفته ايد و اگر اين مال را به صاحبش برنگردانيد ، هر آئينه روزي خواهد رسيد كه از خليفه مطالبه شود ، ولي در آن روز دست خليفه خالي و چاره اي جز ندامت و پشيماني ندارد .
هارون از شنيدن اين كلمات به خود لرزيد و به گريه افتاد و گفتار بهلول را تصديق كرد .

LIDA
23-01-2010, 15:50
منتظر واقعی


مرحوم عبدلكريم حامد می فرمود:
«آقایی منزل ما آمد، که رئیس یکی از گروه منتظرین در مشهد بود، به او گفتم: شغلتان چیست؟
گفت: نانوایی سنگکی داریم.
گفتم: اگر کسی بیاید و روبروی نانوایی شما یک نانوایی باز کند شما چه عکس العملی از خود نشان می دهید؟
گفت: معلوم است، می روم از او شکایت می کنم؛ چون که نمی شود دو تا نانوایی روبروی هم باشند. گفتم: بلند شو و دم و دستگاهت را جمع کن. تو منتظر امام زمان(ع) نیستی!
برای چه می خواهی حضرت بیایند؟
کسی در انتظار امام زمان(ع) به سر می برد که در کلاس تهذیب و اخلاص و بندگی قرار دارد. تو هنوز خدا را رازق نمی دانی، پس چگونه خود را ساخته ای؟»

******************

جوانمرد
جوانمردي ازبياباني مي گذشت. از مسافتي دور آدمي را ديد نقش بر زمين، خواهان كمك. با سرعت تمام به سوي او شتافت. غريبي بود .تشنه و گرسنه. در حال جان كندن. از اسب پايين آمد، مشك آب را بر لب هاي خشكيده او گذاشت. آنقدر آبش داد تا سيراب شد. غریبه جاني دوباره گرفت و رمقي تازه پيدا كرد. اما به جاي آن كه شكوفه هاي مهر وعاطفه را تقديم منجي خويش كند، تيغ بر او كشيد و تا مي توانست از نامردي و قساوت دريغ نكرد.
آنگاه پيكر مجروح و زخم خورده او را در آن بيابان برهوت رها كرد، سوار اسب او شد كه برود… جوانمرد كه هنوز نيمه جاني در بدنش بود، با اشاره او را صدا كرد و گفت: از كاري كه كردي در هيچ مجلسي سخن مگو! مرد از سر شگفتي علت اين امر را جويا شد.
او پاسخ دادو گفت: تو اكنون يك جوانمرد را كشتي. اما اگر بيان اين موضوع نقل مجالس شود، فتوت و جوانمردي كشته خواهد شد. آنگاه هيچ مرد رشيدي را نخواهي يافت كه در بيابان دست افتاده اي را بگيرد....

*******************

غذای بی دردسر

روزی همسایه ی ملانصر الدین برایش غذای خوش مزه ای آورد. نصرالدین گفت اگر دردسر نداشت خیلی خوش مزه بود.
زنش گفت: چه دردسری دارد؟ یکی دیگر غذا آورده، ما می خواهیم بخوریم. نصرالدین گفت: هنوز نمی دانی شریک داشتن در غذا چه دردسری دارد. اگر تو نبودی آن وقت مزه ی غذا معلوم می شد.!!!

***********************

ساعت چند است؟

نصرالدین در ماه رمضان از کوچه ای می گذشت.عابری از او پرسید ساعت چند است؟
نصرالدین گفت: اقسام مختلفی دارد،از صد دینار تا هزار دینار.
عابر گفت:مقصود من این است که ساعت چیست؟
نصرالدین جواب داد: ساعت وسیله ای است که عقربک دارد،چرخه دارد، صفحه دارد و ...
عابر گفت: نه جناب نصرالدین، می پرسم ساعت شما چیست؟
نصرالدین جواب داد: ساعت نقره
عابر گفت: شوخی نمی کنم، مقصود من این است که افطار چه داریم؟
نصرالدین جواب داد: گمان دارم افطار فرنی، دلمه و یا شاید باقلوا داشته باشیم.
عابر گفت: جناب نصرالدین! شما چرا اینقدر دیرفهم هستید، می پرسم چه زمانی است؟
نصرالدین جواب داد: این طور که از روزگار معلوم است آخر الزمان است.
عابر که از شنیدن ساعت ناامید شده بود با ناراحتی از آن جا رفت.

*****************

زهر خوردن

نصرالدین در کودکی شاگرد خیاط بود.روزی استادش کاسه ای عسل به دکان برد و به نصرالدین گفت:در این کاسه زهر است به آن دست نزن.
نصرالدین گفت:چشم، به آن کاری ندارم. و تا خیاط بیرون رفت تکه پارچه ای برداشت و به نانوا داد و به جای آن نان گرفت و به دکان آمد و تمام عسل ها را با نان خورد.وقتی خیاط برگشت اثری از پارچه ندید، به نصر الدین گفت: پارچه چی شد؟
نصرالدین گفت: اگر راستش را بخواهید من خواب بودم که دزدی آمد و پارچه را برد، من از ترس شما تمام آن زهر را خوردم که بمیرم،اما نمی دانم چرا هنوز زنده ام!.

LIDA
23-01-2010, 16:01
طبابت

ملا نصرالدین گرسنه و تشنه وارد دهی شد. شنید کدخدا بیمار است. گفت: مرا به بالین او ببرید تا او را درمان کنم.
او را به خانه ی کدخدا بردند و به او نان و عسل و کره دادند.آن ها را خورد و در حق کدخدا دعا کرد تا خوب شود، اتفاقاً ساعتی بعد کدخدا مرد. از او پرسیدند این دیگر چه طبابتی بود که باعث مرگ او شد؟
گفت: اگر این طبابت را نکرده بودم خودم هم می مردم.

*****************

نجات غریق
مردی در کنار رودخانه ای ایستاده بود. ناگهان صدای فریادی را می شنود و متوجه می شود که کسی در حال غرق شدن است. فوراً به آب می پرد و او را نجات می دهد. اما پیش از آن که نفسی تازه کند فریادهای دیگری را می شنود و باز به آب می پرد و دو نفر دیگر را نجات می دهد. اما پیش از این که حالش جا بیاید صدای چهار نفر دیگر را که کمک می خواهند می شنود.
او تمام روز را صرف نجات افرادی می کند که در چنگال امواج خروشان گرفتار شده اند غافل از این که چند قدمی بالاتر دیوانه ای مردم را یکی یکی به رودخانه می انداخت.

***************

روزی شایع شدمرتاضی ازكوه پایین آمده ومشغول كشاورزی است.مردم به دیدارش رفتندوازاوپرسیدند:ای مرتاض بزرگ ازاین سفرطولانی خودچه آموختی؟
مرتاض گفت:بیست سال درغاری تمركزكردم وازجایم تكان نخوردم تاتكه سنگ كوچكی رابانیروی ذهنم اززمین بلندكنم.روزی كودكی كه دراطراف غارمشغول بازی بودواردغارشدوبه من گفت:چه می كنی؟گفتم:می خواهم آن سنگ كوچك رابلندكنم.كودك بلافاصله سنگ رابرداشت ودردستم نهادوگفت:دیدی چقدرآسان است.
ازآن موقع فهمیدم بایدبرای بلندكردن سنگ آن رااززمین بردارم وحالاهم برای بدست آوردن زندگی خوب برای خودم واطرافیانم مشغول كاروتلاش هستم.

*****************

جوانی در ولایتی، بسیار شرور و بیعار بود بطوری كه اهل محله از دست وی به تنگ آمده و به نزد كدخدای محله رفتند و شكایت كردند.
تدبیر چنین شد كه او را زن بدهند تا شاید دست از شرارت بردارد.
زنی را برای او عقد كردند.
چند روزی نگذشت كه به بازار آمد، قدری نان خرید و بدست راست داد و قدری ماست خرید و بدست چپ گرفت و به خانه می آمد كه در بین راه سگی به وی حمله كرد و بنا گذارد به شرارت كردن.
جوان رو به سگ كرد و گفت: ای سگ، دست از من بردار و از شرارت دست بردار و گرنه به كدخدا خواهم گفت كه ترا زن بدهد تا مانند من شوی.
تا سگ اسم زن را شنید فرار كرد.

******************

آورده اند که:

روزی هارون الرشید به بهلول گفت:تو را امیر و حاکم بر سگ و خرس و خوک

نموده ام.بهلول جواب داد:

پس از این ساعت قدم از فرمان من منه که رعیت منی!!!

LIDA
24-01-2010, 15:40
اعتراض نابجا



يك روز شهيد «شيخ اكبر آمبرين » در مسجد جامع خرمشهر مشغول نماز بود. خمپاره اى به نزديكى ما اصابت كرد، ولى او به نمازش ادامه داد! بعد از نماز وقتى به او اعتراض كرديم كه چرا نمازت را قطع نكردى و نشكستى، گفت « اصلا من متوجه نشدم كه خمپاره اى در اين نزديكىها فرود آمده است !


*******************

اللهم ارزقنا


اشك هاى زلال او بر گونه هايش به هنگام قنوت هاى نماز برای همه آشنا بود و نیز مداومت او بر نماز شب از خصوصيات ویژه او بود. هيچگاه آخرين نماز محمد طبسى را فراموش نمي كنم . چنان هنگام قرائت اين دعا در قنوت نمازش كه : اللهم ارزقنا توفيق الشهاده فى سبيلك منقلب شده بود و اشك مي ريخت كه چند نفر از بچه ها كه در كنار او مشغول كارهاى خودشان بودند را نيز به گريه انداخته بود.

*****************


ام الفرایض جبهه ها- نماز



بار اولم بود كه به جبهه رفته بودم . به يكى از سنگرها راهنمايى شدم تا شب را آن جا بخوابم ، نماز مغرب و عشا را خواندم و خوابيدم .نيمه هاى شب كه بيدار شدم ، كمي ترسيدم ! از 12 نفر همسنگرم هيچ كدام آن جا نبودند. از جا بلند شدم و از سنگر بیرون آمدم . روبه روى سنگر و زمزمه هايى به گوشم رسید. آن طرف تر، بچه ها در حال سجده و نماز شب خواندن بودند و مناجات مي کردند، قبلا شنيده بودم كه در جبهه اگر غذا هم فراموش بشود نماز شب فراموش نمي شود. ولى حالا خودم اينها را با چشم مي ديدم . كلى خجالت كشيدم و آهسته و چهار دست و پا خودم را داخل آنها كردم !

******************


آهوی رمیده


تنها دوستش ،جوانی همسن و سال خودش بود. متوجه شده بودیم که شبها بسترش را ترک می کند و ساعتها در سیاهی شب گم می شود . کنجکاو شدیم . شبی مراقبش بودیم ، وقتی دید همه خوابند ، آهسته سنگر را ترک کرد ، وضو ساخت و قرارگاه را در سکوت پشت سر گذاشت ، و بعد چون آهوی رمیده ای در میان کوه آن قدر دوید تا به مامن مورد نظرش رسید . از دور او را می پاییدیم . به نماز ایستاد و صدایش به مناجات بلند شد. آن چنان غرق در عوالم ...... خود شده بود و زیبا با خدا حرف می زد « یا نور یا قدوس » که احساس کردیم ریگهای بیابان نیز با او هم صدا شده اند و به تسبیح مشغولند و ما که در کمین عارف نوجوانمان بودیم ، به سختی گریستیم .

*******************

اول نماز، بعد جلسه


بمد ار پايان مرحله ى اول عمليات محرم ، جلسه اى در منطقه ى چم سرى با حضور سرداران ، شهيد باقرى، فرازى، زين الدين و تعداد ديگرى از برادران برگزار شد. بعد از صحبت ها و تبادل نظرها، اول وقت نماز ظهر، شهيد باقرى جلسه را ختم كرد و كفت : «اول بايد نماز بخوانيم و بعد جلسه را ادامه مي دهيم ». نماز جماعت را اقامه كرديم و در حالى كه آماده ترك جلسه بوديم ، ديديم تانكى به طرف ما مي آيد، حدس زديم كه بايد تانك خودى باشد كه غنيمتى است و دست بچه هاى خودى است . ولى بعد از چند لحظه متوجه شديم كه عراقى هستد و تانك به اجراى تير مستقيم به سمت ما اقدام كرد. شهيد باقرى با مهارت خاصى خود را پشت فرمان رساند و با صداى بلند فرياد زد بپريد بالا و به صورت مارپيچ و با ايجاد گرد و غبار محل را ترك كرديم . آن روز اگر ما جلسه را ادامه مي داديم و نماز را اقامه نمي كرديم به احتمال زياد، چون مشغول صحبت شده و نشسته هم بوديم ، متوجه حضور تانك هم نمي شديم و دشمن يا ما را به اسارت درمي آورد و يا به شهادت مي رساند.

LIDA
24-01-2010, 15:45
تعقیب شبانه

مدتها بود متوجه غيبت هاى نيمه شب مهدى شده بودم . شبى دوستم را بيدار کردم و گفتم : صبورى رفت ، پاشو بريم ببينيم کجا می ره. خواب آلود گفت : تو چكار دارى، بگير بخواب . پتو را به سرش كشيد و خوابيد. بلند شدم و پاورچين مسير حركت مهدى را گرفتم و رفتم ، از دور مي پاييدمش ، رفت توى نخلستان ها و زير درختى به نماز ايستاد، لحظه اى بعد صداى گريه و ناله اش بلند شد، برگشتم ، شب بعد و شب هاى بعد هر چه انتظار كشيدم ، مهدى نرفت ، بالاخره كنجكاوى امانم را بريد گفتم : مهدى چرا سر پستت نمي روى؟ اخمي كرد و گفت : « تو اگر مي خواستى من سر پستم بروم آنجا را اشغال نمي كردى». شرمنده سر به زير انداختم . يك سؤال در ذهنم شكل گرفت ، چطور فهميده بود؟

*****************

تمرين مرگ

نيمه شب بود . در چادر را باز گذاشته بودم و عملياتي را که به زودي قرار بود شروع شود، در ذهنم بررسي مي کردم . ناگهان حرکت شبحي در تاريکي شب، رشته افکارم را گسست . با عجله از جا بلند شدم، سلاحم را برداشتم و آهسته به سوي محلي که سايه را ديده بودم ، به راه افتادم . شبح، همچنان راه مي رفت و من مراقبش بودم، تا در صورت نياز شليک کنم . به ته دره اي که در آن نزديکي بود ، رفت و داخل گودالي دراز کشيد . حس کنجکاوي در من تحريک شده بود . کمي جلوتر رفتم . خيلي نزديک شده بودم . تقريباً همه چيز را مي توانستم تشخيص دهم . صدايش را مي شنيدم . عقيل بود که دراز کشيده بود و با خدا راز و نياز مي کرد . از ديدن اين صحنه، اشک در چشمانم حلقه زد، بي اينکه خود را نشان دهم، برگشتم . روز بعد، ماجرا را براي دو سه نفر از دوستان گفتم . يکي از آن ها گفت : کار هر روزه اوست . خودش مي گويد مي خواهم پيش از مردن بميرم . " موتوا قبل أن تموتوا "

*****************


توسل به اهل بیت

به همراه ده نفر از رزمندگان مأموريت داشتيم از رودخانه اى عبوركنيم و به دشمن برسيم.
خود را با طناب به هم بستيم و بر پیشانىهايمان نیز پيشانى بند يا فاطمه الزهرا(س) بستيم هر چه سعى مي كرديم پيشرفت كنيم نمي شد و موج هاى عظيم ما را به جاى اولمان باز مي گرداند! به پيشنهاد يكى از دوستان نماز دو ركعتى حاجت خوانديم و بلافاصله، زيارت عاشورايى با صداى بلند خوانديم .
بعد از چند ساعت تلاش كه در ظاهر خيلى هم پيشرفتى نكرده بوديم نورى به چشمانمان خورد و نا اميد از اين كه نتوانسته ايم به آن طرف برويم، ولى وقتى به ساحل رسيديم، ساحل دشمن بود و ما به بركت آن نماز و آن زيارت عاشورا، توانستيم از رودخانه عبوركنيم .


*******************

توفيق عبادت

چند شبى بود كه نيمه هاى شب از خواب بيدار مي شدم ، ولى حال اين را كه برخيزم و نماز شب بخوانم نداشتم . در واقع توفيق نداشتم . كوهستانى بودن منطقه ، و اين كه روى زمين برف نشسته بود و فاصله ى زياد آبا با ما، سرما و ترس نيز در نخواندن نماز شب من مؤثر بود. يك روز يكى از رزمنده هاى خيلى با حال را ديدم و قضيه محروم شدن از فيض نماز شب را به او گفتم . او گفت : «تو باید دو كار اساسى انجام بدهى تا بتوانى نماز شب خوان شوى. اول اين كه نمازهاى واجب رادر اول وقت به جا آورى و دوم اين كه از خدا توفيق بخواهى ».

*****************

توفیق نماز شب

منبع : مجموعه خاطرات پرونده فرهنگى شهيد

يكی از همرزمانش مي گفت : روزى سعيد دست مرا و يكى از دوستان را گرفت و بر بلنداى كوههاى ايلام رفتيم و به ما دو نفر گفت : خواهش مي كنم كه هر كدام دو ركعت نماز بخوانيد و در قنوت 70مرتبه بگوييد اللهم الغفرلسعيد پرسيديم چرا؟ فرمود: شما بخوانيد تا بگويم ، پس از اين كه نماز را اقامه كرديم و 70بارجمله بالا را در قنوت گفتيم ، پرسيدم حالا بگو چرا؟ با حالتى خاص گفت : آخر خداوند ديشب مرا موفق به اقامه نماز شب ننموده.

LIDA
27-01-2010, 13:22
توکل بر خدا


يك برادر وظيفه داشتم كه خيلى به نماز مقيد نبود و مخصوصا مواقعى كه وضعيت قرمز و خطرناك مي شد، به طور كامل از نماز خواندن خوددارى مي كرد. احتمالا عامل اصلى آن ترس بود و مي خواست بيشتر با بقيه نیروها باشد. يك شب در يك كانال بوديم تا اين كه آتش بسيار سنگينى از طرف دشمن ريخته شد. تا نزديكىهاى صبح مشغول نبرد بوديم و در گرما گرم جنگ صداى اذان پخش شد. كانال ما به نمازخانه بسيار نزديك بود. من به همراه چند نفر ديگر نماز خوانديم . تا سرانجام اغلب نيروهايى كه آن جا بودند نماز را در نمازخانه خواندند. آن سرباز آن شب با ما بود و وقتى ديد كه اين نیروها چه طور تا صبح مبارزه كرده اند و هنگام اذان به نمازخانه مي روند گفت : ((من واقعا تعجب مي كنم كه با اين همه تركش و خمپاره حتى يك نفر از شما بابت نماز خواندنتان آسيب نديديد.ا)) با مشاهده ى اين صحنه ها و درك اين مطلب كه نماز خواندن با توكل بر خدا هيچ خطرى ندارد، كم كم به جمع نمازگزان پيوست واز انسان های، مقید نسبت به نماز شد.

**************

جماعت پر خطر (عملیات كربلاى پنج )

عمليات كربلاى پنج بود. حوالى درياچه ماهى در ميدان امام رضا(ع ) در زير آتش سنگين خمپاره ى دشمن قرار داشتيم . هواپيماهاى دشمن ، منطقه را مرتبا بمباران مي كردند و چند بار اين منطقه ، بمباران شيميايى شده بود. روى يكى از پله هاى كانال – كه مخصوص ايستادن آرپى جى زن ها بود و وضعيت آن طورى بود كه مي شد در آنجا ايستاد - مشغول نماز ظهر و عصر شدم . بعد از نماز، وقتى پشت سر خودم را نگاه كردم ، ديدم يكى از بسيجيان بر روى يك پله ى بالاتر، نماز را به من اقتدا كرده و با وجود اين كه احتمال اصابت تركش و حتى گلوله ، بسيار زياد بود، اين خطر را به جان خود خريده تا بتواند نماز را به جماعت بخواند. هر لحظه امكان داشت كه در وضعيت نماز به شهادت برسد ولى شيرينى و حلاوت عشق بازى با محبوب آن قدر زياد بود كه مي شد اين خطرات را به جان خريد!

**************

جماعت چهار نفری

يك روز در جزیره ى مجنون مشغول نماز جماعت بوديم . (به علت آتش سنكين دشمن معمولا نماز جماعت خوانده نمي شد، ولى يك روز ما يك نماز چهار نفرى خوانديم ). در ركعت دوم هواپيماهاى دشمن كنار خاكريز ما را با موشك زد و مقدار زيادى خاك و لجن به روى بچه ها پاشيد و نماز هم از جماعت خود خارج و شكسته شد. ولى ما دوباره نماز جماعت برقرار كرديم و اين بار موفق شديم كه نماز را تمام كنيم و از اين بابت خدا را شكر کرديم .

***************


چادر نماز

قبل از عمليات خيبر در گردان زرهى در جبهه حضور داشتم .واحد تبليغات ما دو تا چادر تهيه كرده بود و آن را به نام مسجد امام حسين (ع ) مي شاختيم . قرار شد اول ، حفاظت دو چادر را تأمين كنيم و بعد آن جا نماز جماعت برپا كنيم . تقريبا اندازه ى قد يك انسان دور تا دور چادرها را كيسه چيديم تا از تركش در امان باشد. يك روز در حال خواندن نماز ظهر بوديم كه هواپيماى دشمن وارد منطقه ى ما شد و صداى پدافندهاى خودى فضا را پركرد، ولى ما نماز را ادامه داديم . بعد از چند لحظه بمباران خوشه اى آغاز شد و تعدادى از آنها هم در نزديك چادر ما فرود آمد ولى هيچ كس نماز را ترك نکرد! بعد ازنماز كه چادر را بررسى كرديم ، ديديم حتى چند جاى چادر هم سوراخ شده، ولى نمازگزاران آسيبى نديده اند.

**************

حالی برای نماز


يك ساعتى مانده بود به اذان صبح، جلسه تمام شد، آمديم گردان . قبل از جلسه همه رفته بوديم شناسايى. عبدالحسين طرف شير آب رفت و وضو گرفت ، بيشتر فشار كار روى او بود و احتمالا ازهمه ما خسته تر، اما بعد از اين كه وضو گرفت شروع به خواندن نماز كرد. ما همه به سنگر رفتيم تا بخوابيم ، فكر نمي كرديم او حالى براى نماز شب داشته باشد، اما او نماز شب را خواند. اذان صبح همه را براى نماز بيدار كرد. «بلند شين نمازه»، بلند شديم ، پلك هايمان را به هم ماليديم ، چند لحظه طول كشيد، صورتش را نگاه كردم ، مثل هميشه مي خنديد، انگار ديشب هم نماز باحالى خوانده بود.

LIDA
27-01-2010, 13:25
حتي دعاي بعد از نماز

در منطقه "سور کوه" مأموريتي به گردان ما داده بودند . رفتيم داخل خط . نيمه شب عراقي ها تک زدند، طوري که آتش شديدي مي ريختند روي سرمان . هوا خيلي سرد بود و چند نفري هم شهيد داديم ، اما دغدغه بچه ها نماز صبح بود که قضا نشود . درگيري خيلي شديد بود . حتي نشسته هم نمي شد نماز خواند . از آن طرف، آفتاب هم داشت مي زد . ديديم چاره اي نيست . آن نماز را طور خاص و عجيبي خوانديم . يک نفر به حالتي نزديک به سجده نماز مي خواند و بقيه مواظبش بودند تا نمازش تمام شود . بعد وقتي نمازش تمام مي شد، اسلحه را بر مي داشت و شروع به تيراندازي مي کرد، تا نفر بعدي نمازش را شروع کند . به همين شکل، تمام بچه ها نمازشان را خواندند و حتي بعضي ها دعاي بعد از نماز را هم از دست ندادند .

****************

حضور عشق

صبح ها نوار مناجات حضرت امير در کوفه، از بلندگوي گردان پخش مي شد . علاقه حاج احمد به اين مناجات، وصف ناشدني بود . گوش مي داد و آرام اشک مي ريخت : مولاي يا مولاي، انت المولي و انا العبد و هل يرحم العبد الا المولي . مولاي يا مولاي، انت الامالک و انا المملوک و هل يرحم المملوک الا المالک، مولاي يا مولاي، انت العزيز و انا الذليل و هل يرحم الذليل الا العزيز. مولاي يا مولاي، انت العظيم و انا الحقير و هل يرحم الحقير الا العظيم . آقاي من، تو مولايي و من بنده فقير توام و در حق بنده جز مولايش چه کسي ترحم خواهد کرد؟ آقاي من، تو مالک وجود مني و من مملوک تو هستم و در حق مملوک، چه کسي جز مالکش ترحم خواهد کرد؟ آقاي من، تو با عزت و اقتداري و من بنده ذليل هستم و در حق ذليل، چه کسي جز ذات با عزت و اقتدار ترحم خواهد کرد؟ آقاي من، تو خداي بزرگ و من بنده حقير ناچيز و در حق بنده حقير، چه کسي جز خداي بزرگ ترحم خواهد کرد؟ وقتي اين دعا خوانده مي شد، گمان مي کرديم برگشته ايم به زمان حضرت علي(ع) . بسيجيان عاشق او بودند و با مناجات او هم نوا مي شدند و آماده بودند هر زمان که او ميلش باشد، فرقشان شکافته شود و شد .

*****************

خون و آب

شب عمليات رمضان نزديكىهاى پاسگاه زيد بوديم . عمليات حدود بيست كيلومتر پياده روى داشت . بايد براى نماز از قبل وضو مي داشتيم چرا كه شايد مجبور مي شديم نماز را در حال حركت بخوانيم . خمپاره اى نزديك مان منفجر شد. همه در حال وضو گرفتن بوديم . تركشى خورد به سر يكی از بچه ها كه داشت مسح سر می کشید با خونسردی و لبخندی بر لب . خون از سرش جوشید و با آب وضوی صورتش آمیخت . اما خنده هنوز روی صورتش بود.

*********************

زُهّادُ اللیّلِ وَ اُسُدُ النَّهارِ

بعد الظهری بود که قرار بود شبش عملیات بیت المقدس انجام شود . مسئول تدارکات بودم اذان را گفته بودند از سنگر بیرون آمدم تا جیره بچه ها را ببرم . هواپیماهای عراقی سررسیدند و شروع کردند به بمباران. از شیب تندی پایین می رفتم که یکدفعه درختزار جلویی را بمباران کردند . وضعیت غریبی شده بود . من پرت شدم زمین درختها می افتادند و خاک بلند می شد . بلند که شدم هنوز گرد و خاک زیاد بود صبر کردم تا سرو صدا و غبار کمتر شد جلو رفتم .
آنجا صحنه شجاعت و خداگونه بودن را دیدم . چند نفر از بچه ها به حال نماز بودند یک نفر در حالت قنوت بود در حالی که بازویش ترکش خورده بود . نفر دیگر در حالی که به رانش ترکش خورده بود . سجده اش را قطع نکرده بود . آن وقت بود که یاد امیر المومنین علی (ع) افتادم ، زمانی که خواستند جسم برنده ای را از بدنشان در آورند . تعجبی هم نبود اینها شاگردان مکتب همان امام بودند ، « زهاد اللیل و اسد النهار »

******************


شب زنده دارى و سحرخیزى

ساعت 3بعد از نيمه شب كه مي شد خيال مي كردى روز است و همه راه افتاده اند. به دنبال آب ، وضو و نماز.... بمض وقتها يادم هست بلند مي شدم و مي ديدم فقط من خوابيده ام . با خودم مي گفتم : لابد اذان صبح را گفته اند. وقتى مي آمدم درب سنگر و به ساعت نگاه مي كردم ،مي ديدم هنوز يك ساعت مانده به اذان ! حالا چه وقت ، اين برادرها بيدار شده بودند خدا مي داند. نماز شبشان كه تمام مي شد دعاها شروع مي شد.

LIDA
27-01-2010, 13:27
شهادت در شهادتين



در تابستان 1364 در منطقه جزایر مجنون بوديم . وضعيت عمومي اين منطقه بسيار طاقت فرسا بود و از طرفى عراق آب دجله و فرات را به اين منطقه باز كرده بود و تنها قسمت هايى كه به صورت جاده از سطح آب بالاتر قرار گرفته بودند به صورت خشكى ديده می شد. سنگرها فضايى تاريك و كم ارتفاع بودند و در بعضى موارد كاملا خيس و گلى. به صورت خميده وارد سنگر مي شديم و آن جا هم مجبور بوديم نماز را نشسته بخوانيم . ضمن اين كه داخل سنگر پر از انواع حشرات و جانوران مثل پشه و حتى گاهى مار بود. گاهى كه تبادل آتش وجود نداشت ، دوستان سعی مي كردند نماز را به صورت ايستاده و در بيرون سنگر اقامه كنند. روزى برادر رزمنده اى كه اهل همدان بود و در كسوت معلمي به جامعه خدمت مي كرد در كنار سنگر در حال اقامه نماز ظهر و عصر بود و در حالى كه هيچ تبادل آتشى وجود نداشت در حال گفتن تشهد با تركش گلوله خمپاره اى سر از بدنش جدا شد و در همان حال به شهادت رسيد تا در گلزار باغ جنان مهمان شد.

*******************


شوق شهادت و پیش بینی آن

در شب عمليات پاكسازى جاده بانه سردشت ، شهيد طياره كه فرماندهى .... سقز را عهده دار بود براى خواندن نماز جماعت حاضر شد. زير پايش فرشى بود كه از گروه هاى ملحد به غنيمت گرفته شده بود. طياره با ديدن آن فرش بلافاصله آن را جمع كرد و گفت : بهتر است آخرين نمازمان را روى زمين بخوانيم ، صفاى بيشترى دارد. همان شب در عمليات پاكسازى جاده با تيرى كه به سينه اش رسيد به شهادت رسيد.

***************

شير روز ، زاهد شب

ابوالفضل را مدتها بود كه مي شناختم . شير روز ، زاهد شب . او به موقعش مي جنگيد و به وقتش عبادت مي كرد. هر وقت جايى صحبت از رهبانيت به ميان مي آمد، اين جمله رسول خدا(ص ) را يادآور مي شد كه : «رهبانيت امت من شمشير است ». وقتى حركت مي كرد، توكل بر لبانش مي شكفت . با شنيدن صداى اذان آستين هايش براى وضو بالا مي رفت و در نماز سرش به ركوع پايين مي آمد. هيح وقت ديده نشد كه به نمازش بگويد كار دارم . وقتى الله اكبر اذان را كه مي شنيد به كار مي گفت وقت نماز است . هر وقت هم عمل مكروهى از او سر مي زد بىاندازه نگران مي شد.

*****************


صبور عشق

پس از مجروحيت ، محمد مدت دو ماه در منزل بسترى بود. با اين كه درد زيادى را تحمل مي كرد اما هيچگاه اظهار نمي كرد كه باعث ناراحتى ما نشود، با توجه به اين كه روده هاى او خارج از شكمش در دستگاهى جاگذارى شده بود، اما با اين همه مرتب نماز را در مسجد مي خواند، با اين كه تحمل اين درد برايش خيلى دشوار بود، اما با علاقه نمازش را مي خواند.


********************

عامل عابد

شب باران تندي مي باريد . وقت نماز مغرب و عشاء بود . رفتيم داخل چادر براي خواندن نماز . بين دو نماز يكي از بچه ها گفت كه نماز هاي مستحبي و نوافل را در حين راه رفتن هم مي شود خواند . هنگام نگهباني،‌ وقت رزم شب و ... گرچه بچه هاي جبهه بيشترشان اهل تهجد و نماز شب بودند و اين از چهره شان، از اخلاصشان د ركار،‌ از برخورد و رفتارشان هم مشخص بود. دو شب قبل كه نگهبان بودم،‌ يكي از بچه ها را ديدم كه در تاريكي شب نرم نرمك و آهسته از سنگر بيرون زد و وضو گرفت و باز آرام و بي صدا به سنگر برگشت . مي دانستم كه براي نماز شب بلند شده است از بيرون سنگر نجوا و زمزمه عاشقانه اش را مي شنيدم . آرام نشستم كنار سنگر، هم براي نگهباني، هم به اميد ثواب از زمزمه هاي آن عابد عاشق.

LIDA
27-01-2010, 13:31
عبادت و نيايش

الهى و ربى من لى غيرك اسئله كشف والنظرنى امرى. هنوز نمازم را نخوانده بودم ، نمي توانستم با زخم عميق زير چانه ام وضو بگیرم ، دست هايم را و بخشى از صورتم را با آب دريا خيس كردم و دستم را روى سرم و پاهايم كشيدم ، بدون توجه به سمت قبله به خواندن نماز مشغول شدم ، نمازى كه فكر مي كنم تنها يك بار در عمر توانستم به مفهوم واقعى آن به نيايش با خدا بنشينم . نمازهايم را تمام كردم ، اما احساسم تمام شدنى نبود، دوباره زبان به سخن گشودم و به راز و نياز پرداختم .

******************


عروج صبحگاهی

شهید محمود جعفر خرمی برای جمعی از همرزمانش تعریف می کرد که در سال 1362 ، در خط شلمچه قصد جابجایی نیروهای کمین داشتیم ، نیروهای تازه نفس را شب به خط آوردیم و صبح قبل از اذان صبح آنها را جهت پیاده روی 3 کیلومتری تا کمین آماده نمودیم و آنها را حرکت دادیم وقتی به کمین رسیدیم ، متوجه شدم که یکی از نیروهای قبلی در حال سجده است ، تعجب کردم و گفتم : « لااقل به درون سنگر می رفتی و نماز
می خواندی » چند دقیقه ای ایستادم تا او را با خود ببرم اما سجده او بیش از حد طولانی شد. به او گفتم : «نماز جعفر طیار می خوانی ؟ » توجهی نکرد ، کنجکاو شدم و سرش را بلند کردم ، دیدم در حالیکه تیری به پیشانی او اصابت کرده رو به قبله در حال سجده است و در این صبحگاه به جوار رحمت الهی عروج نموده است .

******************


عطر خیبریون



غروب بود، گوشه اى نشسته بودم و وصيت نامه ام را می نوشتم . كنارم آمد و گفت : مرتضی چه احساسی دارى؟ من كه در آسمان خون می بينم ، فردا چه خواهد شد؟ آهى كشيد و ادامه داد: من احساس خاصى دارم . در جوابش چیزى نگفتم و فقط سكوت كردم . همان شب خواب ديدم كه به اتفاق او به سبزوار رفته ايم ، وقت نماز بود و عده اى اصرار می كردند كه يا به من يا به او اقتدا كنند. من از او خواستم كه بپذيرد امام جمامت شود، قبول کرد. نماز كه تمام شد، شيشه عطرش را درآورد و به همه تعارف كرد. بعد از آن سيدى به طرفش آمد، او را در آغوش گرفت و گفت : «خوش آمدى، با سجاده ات و شيشه عطرت ». صبح عمليات خيبر شروع شد. از آب گذشتيم ، هلى كوپترهاى دشمن قايق ها را می زدند، رضا آر- پى - چی می زد، ولى نمي دانم چرا گلوله هایش عمل نمي كرد، شايد اين هم خواست خدا بود. با فرماندهى تماس گرفت و گفت : بچه ها پنج دقيقه وقت دارند و بعد از آن ديگر از بچه ها كسی باقی نمي ماند، چه كنيم ؟دستور داده شد كه همگی اسیر شوند.

***************

عطر جانماز

رضا در حالى كه هنوز قدرت مقابله داشت ، در راستاى اطاعت از فرماندهى دست از نبرد کشید و به بچه ها گفت : از اين لحظه به بعد هر كس مقاومت كند، كشته مي شود و شهيد به حساب نخواهد آمد، بعد خودش قامت بست و به نماز ايستاد و در حالی كه كلمات نماز را زمزمه می كرد به ديدار خداوند شتافت وقتى به سراغش رفتم عطر جانماز در كنارش بود.

******************

عطر دعا

سال 61 در منطقه « کوشک » و « پاسگاه زید » با حاج قاسم میر حسینی آشنا شدم . او فرمانده ای بود که در همه حال ، جنگ را از دریچه تقوا و با رعایت جوانب اعتقادی نگاه می کرد . از هر فرصتی که به دست
می آورد ، با تلاوت و درک مفاهیم قرآن و نهج البلاغه برای رشد و تکامل خویش استفاده می کرد . وقتی وارد نمازخانه لشکر می شدم ، محال بود او را مشغول نماز شب یا ذکر دعا نبینم . به یاد ندارم زیارت عاشورای او در جبهه ترک شده باشد . در یک مرحله حساس عملیات ، مداح حضور نداشت و خواندن زیارت عاشورا به تاخیر افتاده بود .
حاج آقا را دیدم که با عصبانیت پی علت تاخیر بود . می گفت : « چرا زیارت عاشورا فراموش شده ؟ حتماً نباید یک فرد خوش صدا زیارت نامه بخواند . اینجا جبهه کربلاست و مردان عاشورایی ما باید زیارت نامه خوان آقایشان باشند . » توجه حاج قاسم به این موارد باعث می شد جبهه همیشه از بوی دعا معطر باشد .

LIDA
09-03-2010, 12:56
سفر هفتاد ساله

در شهر “میانه” نوجوانی باهوش تمام کتابهای استادش را آموخته و چشم بسته آن ها را برای دیگر شاگردان می خواند .
استادش به او گفت به یک شرط می گذارم در امر آموزش دادن مرا کمک کنی شاگرد پرسید چه امری ؟، استاد گفت آموزش بده اما نصیحت مکن . شاگرد گفت چرا نصیحت نکنم . استاد پیر گفت دانش در کتاب هست اما پند آموزی احتیاج به تجربه و زمان دارد که تو آن را نداری خرد نتیجه باروری دانش و تجربه است شاگرد گفت : درس بزرگی به من آموختید سعی می کنم امر شما را انجام دهم


*****************
کالین ویلسون*که امروز نویسنده ی مشهوری است،وسوسه ی

خودکشی راکه در شانزده سالگی به او دست داده بود،چنین
توصیف میکند:
وارد آزمایشگاه شیمی مدرسه شدم و شیشه ی زهر را برداشتم.
زهر را در لیوان پیش رویم خالی کردم،غرق تماشایش شدم،رنگش را نگاه کردم
و مزه ی احتمالی اش را در ذهن ام تصور کردم.سپس اسید را به بینی ام نزدیک کردم،و
بویش به مشامم خورد،در این لحظه،ناگهان جرقه ای از اینده در ذهنم
درخشید..... و توانستم سوزش ان را در گلویم احساس کنم و سوراخ ایجاد
شده در درئن معده ام را ببینم.احساس اسیب ان زهر ان چنان حقیقی بود که
گویی به راستی ان را نوشیده بودم.سپس مطمئن شدم که هنوز این کار را نکرده ام.
در طول چند لحظه ای که ان لیوان را در دست گرفته بودمو امکان مرگ را مزه مزه میکردم،با
خودم فکر کردم:اگر شجاعت کشتن خودم را دارم،پس شجاعت ادامه دادن زندگی ام را هم دارم.

*****************


می خواست برود، ولی چیزی او را پایبند کرده بود. می خواست بماند، ولی چیزی او را به سوی خود می کشید. می خواست بنویسد، قلمی نداشت، می خواست بایستد، چیزی او را وادار به نشستن می کرد.می خواست بگوید، لبان خشکیده اش نمی گذاشتند. می خواست بخندد، تبسم در صورتش محو می شد. می خواست دست بزند و شادی کند، ولی دستانش یاری نمی دادند. می خواست نفس عمیقی بکشد و تمام اکسیژن های هوا را ببلعد، اما چیزی راه تنفسش را بسته بود. می خواست آواز سر دهد، نغمه اش به سکوت مبدل شد. می خواست پنجره ی کلبه اش را باز کند و از دیدن زیباییها لذت ببرد ، اما با اینکه پنجره با او فاصله ای نداشت این کار برایش غیر ممکن بود. می خواست بی پروا همه چیز را تجربه کند ولی دیگر فرصتی وجود نداشت. می خواست پرنده ی زندانی در قفس را پرواز دهد ولی ناتوان بود. می خواست گلی بچیند و به کسی که به او خیره شده بود بدهد دستش جلو نمی رفت. می خواست به همه بگوید دوستشان دارد و عاشقشان است لبش گشوده نمی شد، می خواست ستاره های آسمان را بشمارد و هنگام عبور شهاب آرزو کند که کاش روزهای رفته بر گردند. آخر او عکسی در قابی کهنه بود که توان هیچ کاری را نداشت می خواست حداقل لبخندی به لب داشته باشد اما لبانش خشکیده بود. یادش افتاد کاش وقتی عکاس گفت "بگو سیب" از دنیا گله نمی کرددلش می خواست اگر نمی تواند هیچ کاری بکند فقط بگوید سیب

****************


در سرزمین پروانه ها افسانه ای وجود دارد در مورد پروانه ای پیر. یک شب وقتی که پروانه پیر هنوز بسیار جوان بود، با دوستانش پرواز می کرد. ناگهان سرش را بلند کرد و نوری سپید و شگفت آور را دید که از میان شاخه های درختی آویزان است. در واقع، این ماه بود. ولی چون تمام پروانه ها سرگرم نور شمع و چراغ های خیابان بودند و همیشه به دور آنها می گشتند، قهرمان با دوستانش هرگز ماه را ندیده بود.
با دیدن این نور یک پیمان ناگهانی و محکم در او پیدا شد: من هرگز به دور هیچ نور دیگری به جز ماه چرخ نخواهم زد. پس هر شب، وقتی پروانه ها از مکان های استراحت خود بیرون می آمدند و به دنبال نور مناسب می گشتند، پروانه ما به سمت آسمان ها بال می گشود. ولی ماه، با این که نزدیک به نظـر می رسید، همیشه در ورای ظرفیت پروانه باقی می ماند. ولی او هرگز اجازه نمی داد که ناکامی اش بر او چیره شود و در واقع، تلاش های او هر چند ناموفق چیزی را برایش به ارمغان می آورد.
برای مدتی دوستان و خانواده و همسایگان و ساکنان سرزمین پروانه ها همگی او را مسخره و سرزنش می کردند. ولی همگی آنها با سوختن و خاکستر شدن در اطراف نورهای جزیی و در دسترسی که انتخاب کرده بودند در مرگ از او پیشی گرفتند.
ولی پروانه پیر در زیر درخشش سپید و خنک معشوق در سن بسیار بالا از دنیا رفت.

*********************

کاریمی" تعریف می کند :
"دیگو" با دریا آشنا نبود. " سانتیاگو" او را برد تا اقیانوس را کشف کنند. روزها به سوی جنوب سفر کردند. یه روز عصر، "سانتیاگو" به " دیاگو" گفت: پشته آن تپه ها، دریاست .
قلب پسرک از هیجان تپید و بی آنکه منتظره کسی بماند، به میان شن ها دوید و ناگهان، در برابر اقیانوس بود.

چنان عظیم بود، چنان درخشان بود، که پسرک گنگ ماند . وقتی صدایش را باز یافت، فریاد زد: چقدر بزرگ است ! کمکم کن تا نگاهش کنم!
و استاد چنین تفسیر کرد: همان طور که هیچ کس نمی تواند به ما کمک کند تا اقیانوس را بنگریم، نمی توانیم از چشم های هیچ کس برای فهمیدن و تمییز آن چه بر ما رخ می دهد، یاری جوییم .

LIDA
12-03-2010, 14:10
می رویم

تو فرودگاه پشت دومین کامپیوتر از کافی نت مهرآباد نشسته ام و نظرات دیگران در دو پست قبلی را می خوانم . تا چند دقیقه دیگر می پرم . با وضع هواپیماهای ایران هر آینه خود را مهیای پریدن نهایی نیز کرده ام .اتفاق است دیگر ،ممکن است پیش بیاید و کاریش نمی توان کرد و چون اغلب اتفاق های عالم باید برای من بیفتد هنوز پیش نیامده پذیرایش هستیم .بار دیگر از این شهر می رویم اما هنوز هم شهریار خود نشدیم .



دربند اما سبز!

رفتم که ببینمش . مرا که دید بلند شد و به سمتم آمد .چشم د ر چشم شدیم و نگاهامان به هم گره خورد و ده سال را یکجا مرور کردیم . بغضی کرد و گفت :«خیلی مخلصیم.»در آن لحظه حاضر بودم هر اتفاقی راشاهد باشم جز بغض یک مرد ،یک مرد تازه بیرون آمده از بند را . نشستیم گپ زدیم و گفتیم و خندیدیم و همین . همچون میهمانان قبلی نخواستم در گذشته و آنچه برایش پیش آمده زیاد کنکاش کنم و به قول خودم نوارش را بزارم تا از اول پخش شود .چه لزومی دارد بازگویی آنچه بر او رفته . مهم یادآوری روزهای خوب گذشته و امید به تکرارش در آینده است .بهش گفتم استراحت و کن و چند روز بعد که بهتر شدی شروع کن به نوشتن .مثل «دربند اما سبزِ» مسعود بهنود به این اتفاق جور دیگر نگاه کن . از حسرت برای دیدن یک شاخه درخت پشت دیوار ،می توان نوشته بدیعی را خلق کرد . جدی بگیرش رفیق!



اتفاق

سه اتفاق بد در یک روز ،به تعمیرکار می گم امروز راستی راستی روز من نیست . از صبح تا به حال همش بد میارم . میگه ا:«ین حرف رو نزن . از این اتفاق ها ممکنه برای هر کسی پیش بیاد .» میگم :«شاید ولی آخه مرد حسابی آخه کی رو تو این تهران دیدی که وقتی می خواد در ماشین رو باز کنه و بیرون بیاد درماشینش از جا کنده بشه.؟»شما به این چی می گید ؟تازه به این اضافه کنید که نیم ساعت بعدش دسته موتور و زیر دسته موتور و دسته باطری تون هم یک جا داغون بشه . بدون هیچ دلیل خاصی ! صبحش هم رفتید و صفحه چرخ و لنت ترمزتون رو عوض کردید که خورده شده .رو می کنم به تعمیرکاره و می گم :«یه حس عجیبی دارم. خیلی دلم می خواد می تونستم خفت کنم.شاید کمی حالم بهتر می شد .» می خنده و می گه :«ما حاضریم .اگه فکر می کنی خوب میشی بفرما.گردن ما از مو نازک تره داداش!»



فحش دادن!

وسط میدون توحید می خوام برم سمت انقلاب . یهویی میاد می پیچه جلوم و می چرخه سمت راست بیفته تو نواب و جمهوری . کمتر از یک سانتیمتر می مونه که برخورد کنیم و این ترمزهای تازه به دادممی رسه . شیشه رو می دم پایین و سر خنوم پشت پراید داد می زنم :الاغ ،گاو ،احمق ! زودتر از من شیشه رو داده پایین و خودش رو آماده حمله احتمالی من کرده . اونم سه چهارتایی بارم می کنه و میگه:مگه کوری راهنما زدم دیگه . من به این فکر می کنم که چرا همه فکر می کنند زدن راهنما یعنی مجوز چرخیدن به هر جهتی در هر زمانی . چند ثانیه ای بعد از فحش های زن تازه شدم شکل کدخدا توفیلم گاو مهرجویی وقتی که مشد حسن رو تو سکانس آخر مثل یک گاو کتک میزنه و یک آن به خودش میاد.نگاه عجیب و نافذ علی نصیریان تو اون سکانس .عجیب بود .این من بودم که فحش داده بودم . برای اولین بار در طول این سال ها .چنین رفتاری از من بعید بود . بارها حرف و فحش از راننده ها شنیده بودم اما خودم به کسی فحش نداده بودم .تو این فکرم اون کسی که وسط میدون شیشه رو کشید پایین و فحش داد الاغ،گاو و احمق کی بود .واقعا من بودم !

LIDA
12-03-2010, 14:10
می رویم

تو فرودگاه پشت دومین کامپیوتر از کافی نت مهرآباد نشسته ام و نظرات دیگران در دو پست قبلی را می خوانم . تا چند دقیقه دیگر می پرم . با وضع هواپیماهای ایران هر آینه خود را مهیای پریدن نهایی نیز کرده ام .اتفاق است دیگر ،ممکن است پیش بیاید و کاریش نمی توان کرد و چون اغلب اتفاق های عالم باید برای من بیفتد هنوز پیش نیامده پذیرایش هستیم .بار دیگر از این شهر می رویم اما هنوز هم شهریار خود نشدیم .



دربند اما سبز!

رفتم که ببینمش . مرا که دید بلند شد و به سمتم آمد .چشم د ر چشم شدیم و نگاهامان به هم گره خورد و ده سال را یکجا مرور کردیم . بغضی کرد و گفت :«خیلی مخلصیم.»در آن لحظه حاضر بودم هر اتفاقی راشاهد باشم جز بغض یک مرد ،یک مرد تازه بیرون آمده از بند را . نشستیم گپ زدیم و گفتیم و خندیدیم و همین . همچون میهمانان قبلی نخواستم در گذشته و آنچه برایش پیش آمده زیاد کنکاش کنم و به قول خودم نوارش را بزارم تا از اول پخش شود .چه لزومی دارد بازگویی آنچه بر او رفته . مهم یادآوری روزهای خوب گذشته و امید به تکرارش در آینده است .بهش گفتم استراحت و کن و چند روز بعد که بهتر شدی شروع کن به نوشتن .مثل «دربند اما سبزِ» مسعود بهنود به این اتفاق جور دیگر نگاه کن . از حسرت برای دیدن یک شاخه درخت پشت دیوار ،می توان نوشته بدیعی را خلق کرد . جدی بگیرش رفیق!



اتفاق

سه اتفاق بد در یک روز ،به تعمیرکار می گم امروز راستی راستی روز من نیست . از صبح تا به حال همش بد میارم . میگه ا:«ین حرف رو نزن . از این اتفاق ها ممکنه برای هر کسی پیش بیاد .» میگم :«شاید ولی آخه مرد حسابی آخه کی رو تو این تهران دیدی که وقتی می خواد در ماشین رو باز کنه و بیرون بیاد درماشینش از جا کنده بشه.؟»شما به این چی می گید ؟تازه به این اضافه کنید که نیم ساعت بعدش دسته موتور و زیر دسته موتور و دسته باطری تون هم یک جا داغون بشه . بدون هیچ دلیل خاصی ! صبحش هم رفتید و صفحه چرخ و لنت ترمزتون رو عوض کردید که خورده شده .رو می کنم به تعمیرکاره و می گم :«یه حس عجیبی دارم. خیلی دلم می خواد می تونستم خفت کنم.شاید کمی حالم بهتر می شد .» می خنده و می گه :«ما حاضریم .اگه فکر می کنی خوب میشی بفرما.گردن ما از مو نازک تره داداش!»



فحش دادن!

وسط میدون توحید می خوام برم سمت انقلاب . یهویی میاد می پیچه جلوم و می چرخه سمت راست بیفته تو نواب و جمهوری . کمتر از یک سانتیمتر می مونه که برخورد کنیم و این ترمزهای تازه به دادممی رسه . شیشه رو می دم پایین و سر خنوم پشت پراید داد می زنم :الاغ ،گاو ،احمق ! زودتر از من شیشه رو داده پایین و خودش رو آماده حمله احتمالی من کرده . اونم سه چهارتایی بارم می کنه و میگه:مگه کوری راهنما زدم دیگه . من به این فکر می کنم که چرا همه فکر می کنند زدن راهنما یعنی مجوز چرخیدن به هر جهتی در هر زمانی . چند ثانیه ای بعد از فحش های زن تازه شدم شکل کدخدا توفیلم گاو مهرجویی وقتی که مشد حسن رو تو سکانس آخر مثل یک گاو کتک میزنه و یک آن به خودش میاد.نگاه عجیب و نافذ علی نصیریان تو اون سکانس .عجیب بود .این من بودم که فحش داده بودم . برای اولین بار در طول این سال ها .چنین رفتاری از من بعید بود . بارها حرف و فحش از راننده ها شنیده بودم اما خودم به کسی فحش نداده بودم .تو این فکرم اون کسی که وسط میدون شیشه رو کشید پایین و فحش داد الاغ،گاو و احمق کی بود .واقعا من بودم !

LIDA
12-03-2010, 14:14
داشت پفک می خورد
در را به رویت باز نکردم اما به هر راه و روشی که بلد بودی داخل شدی و پنجاه و چهار پله را یکی یکی بالا آمدی تا ببینی زنده ام یا مرده و چون دیدی مشغول پفک خوردن هستم به گمانم فکر کردی احمقی را در حال زندگی می بینی که همه را سرکار گذاشته و منتر خود کرده .
خیالت راحت شد! ...حالا برو و به همه بگو که زنده است!...هنوز نفس می کشه! ..من خودم دیدم که داشت پفک می خورد !...
مطمئن باش بپایین آمدن از این 54پله به سختی بالا آمدن نخواهد بود ...برو و پیغام خود را به همه نگران های عالم برسان . بگو که از این بیچاره بیرون بکشید و به کار خود بپردازید .من خودم دیدم داشت پفک می خورد !
در را پشت سرت ببند .یادت نره !!!!!!!

***************

حال اقلیما
سریع خودم را به ماشین می سانم و آتیش می کنم به سمت شمال غرب . تو راه زنگ می زنم تا حال اقلیما را بپرسم . در دسترس نیست . با مامانش صحبت می کنم . ظاهرا این چند روز بعد از عمل نتوانسته بود خوب بخوابد و حالا برای لحظاتی خواب به چشمانش برگشته بود و خوابیده بود .برایش آرزوی سلامتی می کنم و با مادرش خداحافظی می کنم و دوباره گاز رو می گیرم به سمت بالا .

***************

آخر شب، طلب را باید داد
آخر شب ساعت از نیمه بامداد گذشته است ،خودم را به رستوران یکی از دوستان می رسانم و بدهی قبلی به او را می پردازم . می گوید :عجله ای نبود .
می گویم :شاید همدیگر را ندیدیم . آدم وقتی با فوکر یا توپولوف پرواز می کنه باید قبل سفر همه کارهاش رو انجام بده و دینش را ادا کنه .
با بچه ها خداحافظی می کنم . یکیشان با حنده می گوید :اگر زنده ماندی سوقاتی یادت نره .

****************

و حالا
وسط ترکمن صحرا این نوشته را جمع و جور کردم برای نوشتن .سفرنامه این سرزمین زیبا و سحر انگیز بماند برای وقتی دیگر .همینطوری هم خیلی از نازنین دوستانم می گویند طولانی می نویسی و خسته کننده .راستی اینجا عجیب یادآور نادر ابراهیمی است .نامش اینجا آشناست . اسمش را که می آوری عجیب تحویلت می گیرند !

********************

بی ربط یک شعر
هر 10 سال یکبار چیزی شبیه شعر به ذهنم می آید .دلیلش را نمی دانم چرا و هنوز کشف نکرده ام دقیقا از کجا به ذهنم خطور می کند .
این آخرین تراوشات است :
تو ،
با سایه هایی که به چشمت می زنی،
حال مرا بر هم می زنی
....
حال مرا به هم می زنی
تو،

ALI
11-04-2010, 00:30
سخنی از شیوانا (http://hessamdehghan.blogfa.com/) شیوانا صبح زود از مقابل مغازه نانوایی عبور می کرد. دید نانوا عمدا مقداری آرد ارزان جو را با آرد مرغوب گندم مخلوط می کند تا در طول روز به مردم به اسم نان مرغوب گندم بفروشد و سود بیشتری به دست آورد. شیوانا از مرد نانوا پرسید:" آیا دوست داری با آن بخش از وجودت که به تو دستور این کار را داد و الآن مشغول انجام این کار است تمام عمر همنشین باشی!؟"
مرد نانوا با مسخرگی پاسخ داد:" من فقط برای مدتی اینکار را انجام خواهم داد و بعد که وضع مالی ام بهتر شد اینکار را ترک می کنم و مثل بقیه نانواها آدم درست و صادقی می شوم!؟"
شیوانا سری تکان داد و گفت:" متاسفم دوست من!! هر انسانی که کاری انجام می دهد بخشی از وجود او می فهمد که قادربه این کار هست. این بخش همه عمر با انسان می آید. در نگاه و چهره و رفتار و گفتار و صدای آدم خودش را نشان می دهد. کم کم انسان های اطراف ات هم می فهمند که چیزی در وجود تو قادر به این جور کارهای خلاف است و به خاطر آن از توفاصله می گیرند. تو کم کم تنها می شوی و این بخش که تو دیگر دوستش نخواهی داشت همچنان با تو همراه خواهد شد و نهایتا وقتی همه را از دست دادی فقط این بخش از وجودت یعنی بخشی که قادر به فریب است در کلک زدن مهارت دارد با تو می ماند و تو مجبوری تمام عمر با تکه ای که دوست نداری زندگی کنی و حتی در آن دنیا با همان تکه همراه شوی! اگر آنها که محض تفنن و امتحان به کار خلافی دست می زنند و گمان می کنند بعد از این تجربه قادر به بازگشت به حالت پاکی و عصمت اولیه نیستند و بخشی از وجود آنها نسبت به توانایی خود در خطاکاری آگاه و بیدار می شود و همیشه همراهشان می آید ، شاید از همان ابتدا هرگز به سمت کار خلاف حتی برای امتحان هم نمی رفتند



===============
فقط انتخاب کنید! (http://hessamdehghan.blogfa.com/)
امت فاکس، نویسنده و فیلسوف معاصر، هنگامی که برای نخستین بار به آمریکا رفته بود برای صرف غذا به رستورانی رفت .
او که تا آن زمان، هرگز به چنین رستورانی نرفته بود در گوشه ای به انتظار نشست با این نیت که از او پذیرایی شود .
اما هر چه لحظات بیشتری سپری می شد ناشکیبایی او از اینکه می دید پیشخدمت ها کوچکترین توجهی به او ندارند، شدت گرفت .
از همه بدتر اینکه مشاهده می کرد کسانی پس از او وارد شده بودند و در مقابل بشقاب های پر از غذا نشسته و مشغول خوردن بودند .
او با ناراحتی به مردی که بر سر میز مجاور نشسته بود نزدیک شد و گفت: ...
من حدود بیست دقیقه است که در اینجا نشسته ام بدون آنکه کسی کوچکترین توجهی به من نشان دهد .
حالا می بینم شما که پنج دقیقه پیش وارد شدید با بشقابی پر از غذا در مقابلتان اینجا نشسته اید! موضوع چیست؟ مردم این کشور چگونه پذیرایی می شوند؟
مرد با تعجب گفت: ولی اینجا سلف سرویس است. سپس به قسمت انتهایی رستوران جایی که غذاها به مقدار فراوان چیده شده بود، اشاره کرد و ادامه داد: به آنجا بروید، یک سینی بردارید و هر چه می خواهید، انتخاب کنید، پول آن را بپردازید، بعد اینجا بنشینید و آن را میل کنید !
امت فاکس، که قدری احساس حماقت می کرد، دستورات مرد را پی گرفت. اما وقتی غذا را روی میز گذاشت ناگهان به ذهنش رسید که زندگی هم در حکم سلف سرویس است .
همه نوع رخدادها، فرصت ها، موقعیت ها، شادی ها،سرورها و غم ها در برابر ما قرار دارد. در حالی که اغلب ما بی حرکت به صندلی خود چسبیده ایم و آن چنان محو این هستیم که دیگران در بشقاب خود چه دارند و دچار شگفتی شده ایم که چرا او سهم بیشتری دارد؟
و هرگز به ذهنمان نمی رسد خیلی ساده از جای خود برخیزیم و ببینیم چه چیزهایی فراهم است. سپس آنچه می خواهیم برگزینیم .



==============
مرده پرست (http://hessamdehghan.blogfa.com/) -اوه چه سر و صدایی(تیشه به زمین میزنند)ظاهرا دارند یه خونه جدید میسازند.پدر سوخته ها نکردن یه وجب فاصله بزارن.بهشون امان بدی توو خونتم خونه میزنند از ۲ سانت هم نمیگذرند خوب پول میگیرند دیگه.. آخه بساز بندازی همه جا؟! ۲ متر جا میدن خداد تومن پول میگیرند.حداقل اینجاها رو خوب بسازید ما که دیگه توان جابجایی نداریم...... نگاه کن تورو خدا یه سوراخ هم به خونه من باز شده،آوار روو سرمون نیاد خیلیه
آخیش تمام شد بالاخره این سرو صداها،خدا کنه یه همسایه خوب باشه. نگاه اینم مثل خودمه راسته میگن هرکی میاد این محل اسباب اثاثیه ای نداره ها.
اوه معلومه از این باکلاسان،روز اولی چقدر مهمون داره بچه ها،نوه ها،همسایه های سابقش،همکاراش،دوستاش،خلاص ه همه اقوام،،هه هه حتی عباس آقای بقال هم اومده.
بالاخره مهموناش رفتن،سرش خلوت شد.
سلام همسایه رسیدن بخیر،خونه نو مبارک،خوبی؟
+سلام،شما؟
-من؟من از قدیمیای این محلم ۲۰ سالیه اینجام
میگم ماشااله چقدر دوست داشتن،هواتو داشتن....
+کدوم خوبی؟کدوم دوست داشتن؟کی؟ اینا؟ای بابا دست رو دلم نزار که...
ـچرا؟برات بهترین جای این منطقه خونه گرفتن،با سلام و صلوات آوردنت،نهارو شام مهموناتم که میدن، بنده خدا پسر کوچیکت نمیخواست بره میخواست پیشت بخوابه.دیگه چی میخوای؟؟
+ای بابا دست روو دلم نزار.همه این تشریفات واسه آبروی خودشون بود
یه عمر جمع و جورشون کردم زندگیمو به پاشون ریختم،اما اونا منو حتی خونشونم نگه نداشتن بردن خانه سالمندان،گفتم اشکال نداره بزار بچه هام از زندگیشون لذت ببرند،اما اونا سالی یه بار هم حتی بهم سر نمیزدند،،،هفته قبل تولدم بود چشام به در آسایشگاه خشک شد اما هیچ کدومشون حتی نیومدن تبریک بگن،گفتم شاید یادشون رفته آخه سه جلدم دست خودم بود اما دیروز روز مادر بود بازم ازشون خبری نشد یعنی روز مادرم یادشون رفته؟
دیشب همسر مرحومم به خوابم اومد بهم تبریک گفت،بازم معرفت اون،با خودم گفتم کاشکی پیشش بودم
دیشب بعد اون خواب حالم بد شد و شدم همسایه شما...
-غصه نخور همسایه،اما از این به بعد بچه هات بیشتر بهت سر میزنند،حتی اقوام و دوستان.سوم،هفتم،چهلم....
آخه میدونی،ما آدما غریب پرست و مرده پرستیم تا زنده ایم قدر همو نمیدونیم.
=============
سه پرسش سقراط (http://hessamdehghan.blogfa.com/)
هر زمان شایعه ای روشنیدیدو یا خواستید شایعه ای را تکرار کنید این فلسفه را در ذهن خود داشته باشید!

در یونان باستان سقراط به دلیل خرد و درایت فراوانش مورد ستایش بود. روزی فیلسوف بزرگی که از آشنایان سقراط بود،با هیجان نزد او آمد و گفت:سقراط میدانی راجع به یکی ازشاگردانت چه شنیده ام؟

سقراط پاسخ داد:....
"لحظه ای صبر کن.قبل از اینکه به من چیزی بگویی از تومی خواهم آزمون کوچکی را که نامش سه پرسش است پاسخ دهی."مرد پرسید:سه پرسش؟سقراط گفت:بله درست است.قبل از اینکه راجع به شاگردم بامن صحبت کنی،لحظه ای آنچه را که قصدگفتنش را داری امتحان کنیم.

اولین پرسش حقیقت است.کاملا مطمئنی که آنچه را که می خواهی به من بگویی حقیقت دارد؟مرد جواب داد:"نه،فقط در موردش شنیده ام."سقراط گفت:"بسیار خوب،پس واقعا نمیدانی که خبردرست است یا نادرست.

حالا بیا پرسش دوم را بگویم،"پرسش خوبی"آنچه را که در موردشاگردم می خواهی به من بگویی خبرخوبی است؟"مردپاسخ داد:"نه،برعکس…"سقراط ادامه داد:"پس می خواهی خبری بد در مورد شاگردم که حتی درموردآن مطمئن هم نیستی بگویی؟"مردکمی دستپاچه شد و شانه بالا انداخت.

سقراط ادامه داد:"و اما پرسش سوم سودمند بودن است.آن چه را که می خواهی در مورد شاگردم به من بگویی برایم سودمند است؟"مرد پاسخ داد:"نه،واقعا…"سقراط نتیجه گیری کرد:"اگرمی خواهی به من چیزی رابگویی که نه حقیقت داردونه خوب است و نه حتی سودمند است پس چرا اصلا آن رابه من می گویی؟
===========
رقابت (http://hessamdehghan.blogfa.com/)
روزی دو شکارچی برای شکار به جنگلی می روند . در حین شکار ناگهان خرس گرسنه ای را می بینند که قصد حمله به آنها را دارد. با دیدن این خرس گرسنه هر دوی آنها پا به فرار می گذارند در حین فرار ناگهان یکی از آنها می ایستد و وسایل خود را دور می اندازد و کفشهایش را نیز از پا در می آورد ...
و دور می اندازد دوستش با تعجب از او می پرسد: فکر می کنی با این کار از خرس گرسنه سریع تر خواهی دوید؟ او می گوید : از خرس سریع تر نخواهم دوید ولی از تو سریع تر خواهم دوید در این صورت خرس اول به تو می‌رسد و تو را می خورد و من می توانم فرار کنم!!!

LIDA
19-04-2010, 12:58
" خواستگاری "

رووان از کیت خواستگاری کرد . و برای او توضیح داد که مادرش در سانحه رانندگی درگذشته است. و با پدرش زندگی می کند . کیت به رووان گفت :

- می خواهم فقط با تو زندگی کنم! اصلا تحمل زندگی و نگهداری از پدرت را ندارم!

رووان دو روز بعد پدر خود را به خانه سالمندان برد! سپس با اشتیاق موضوع را به کیت تعریف کرد . و از او خواست دیگر بهانه ای برای ازدواج نداشته باشد . اما کیت گفت :

- من با تو ازدواج نخواهم کرد!

رووان دلیل این تغییر عقیده را پرسید و کیت با خونسردی پاسخ داد :

- واضح است . تو با یک در خواست کوچک ، پدر عزیزت را از خانه اخراج نمودی! پس وای به حال من!

--------------------------

پیانیست کوچک



قبل از ورود استاد ، پسرکی پشت پیانو نشست . همه متعجب شدیم . اما با نواخته شدن پیانو توسط پسرک ، سکوتی سنگین که نشان از حیرت مردم داشت ، در فضا حاکم شد . واقعا چه زیبا می نواخت...روح و جانمان با این موسیقی آرامش یافت . اما ناگهان موسیقی به هم ریخت و معلوم نبود که پسرک چه می نوازد! کم مانده بود اعصابمان خراب شود! پسرک از جا برخاست و میان مردم به این طرف و آن طرف دوید!

- پدر ... پدر ... کجا رفتی؟

اشک از چشمهایش جاری بود . فهمیدم که پدرش در سالن بوده و حالا نیست! یکسری از مردم برای آرام نمودن پسر ، او را در آغوش گرفتند . تا این که مردی وارد سالن شد و گفت :

- توی راهرو بودم . پسرم . داشتم سیگار می کشیدم!!

--------------------------------

حسرت




مدت زیادی از وقتی که پول قرض ګرفته بود ، می ګذشت . هر بار به دلیلی نمی توانست پول را به دوستش بدهد.هر روز در دانشګاه می دیدش . یک روز یادش می رفت پول بیاورد ... یک روز نمی آمد دانشګاه... و خلاصه هر بار بهانه ای باعث می شد تا پس دادن پول به تعویق بیفتد. آنروز اما هم به دانشګاه آمد و هم پول به همراه داشت . اما شیطنتی ته دلش را لرزاند.
با خود ګفت :

- این همه مدت ګذشت . یک روز دیګر هم بګذرد تغییر چندانی حاصل نمی شود!
اما هیچګاه نمی دانست که همین یک روز چقدر موثراست . در مسیر خانه ، حین عبور از خیابان دفتر زندګی اش بسته شد. او رفت ... او اما بدون اینکه قرضش را ادا کند رفت.
او اما تا همیشه حسرت خورد که کاش آنروز بار دیګر تکرار می شد...

-------------------------


آرزو ی من ۱۴



معلم گفت :

- بچه ها ، آرزو دارید در آینده چه کاره بشید؟

احمد : - می خوام معلم بشم .

تشویق بچه ها!

مرتضی : - می خوام دکتر بشم.

تشویق بچه ها!

امیر : - می خوام خلبان بشم.

تشویق بچه ها!

من گفتم : - می خوام نویسنده بزرگی بشم!

با این حرف من همه خندیدند. خیلی حالم گرفته شد. اون روز بدترین روز من بود. چند روز بعد یه داستان چهار صفحه ای نوشتم و کپی اونو بین بچه ها پخش کردم. و همینطور معلمم . همه مشغول خوندن داستان شدند . کلاس در سکوتی سنگین فرو رفت . خندم گرفت و با همون حال گفتم :

- می خوام نویسنده بزرگی بشم. همین!

یهو دیدم بچه ها از جا بلند شدن و برای مدتی طولانی منو تشویق کردن. اون روز بهترین روز زندگی ام بود.

---------------------------

فقط خود " سوزی " ۱۳





من و " سوزی " - کارمند بانک - به هم علاقه مند بودیم. هر روز به بهانه ای به بانک می رفتم تا ببینمش . یک روز به پیشنهاد او ، قرار شد که به پارک بریم و با هم قدم بزنیم . روز قرار با بهترین تیپم آمدم بانک ، قبل از خروج از بانک، یک دفعه متوجه شدم که سوزی ، از ویلچر استفاده می کند . من تا حالا متوجه این قضیه نشده بودم! اما برایم مهم نبود! مهم خود سوزی بود! در پارک ، کلی تفریح کردیم . گفتیم و خندیدیم . لحظه آخر در عین ناباوری ، دیدم که سوزی از روی ویلچر برخاست و من را به آغوشش دعوت کرد. اشک در چشمهایش حلقه زده بود . گفت :

- عزیزم ، ببخش که با تو شوخی کردم . خواستم ببینم واقعا من را دوست داری؟ که این برای من ثابت شد. تو مرد بزرگی هستی .

LIDA
19-04-2010, 13:05
فال




باز هم در تاریکی هوا پسرک ، راهی خانه شد. مثل همیشه در گوشه ای از خیابان، پیرمرد را با یک بسته خالی از فال و پرنده ی کوچکش ، دید. آرزو داشت یک بار می آمد و می توانست فال بخرد اما همیشه دیر می رسید . باز با شوخی به پیر مرد گفت :
- کار هیچ فال فروشی به اندازه تو خوب نیست ها!
پیرمرد می گفت:
- لطف خداست و گرنه اگر یک روز نفروشم ، خودم واین پرنده بیچاره از گرسنگی می میریم.
بالا خره یک شب ، باز پیرمرد را دید و گفت :

- من دیگر بی خیال فال گرفتن شدم!
روز بعد، که پسرک دوباره از آنجا رد شد، اینبار پیرمرد را با یک جعبه پر از فال دید.رفت و با خوشحالی یکی برداشت. خودش برداشت نه پرنده! آنروز پیرمرد هیچکدام از فال هایش را به خاطر پسرک نفروخته بود.

---------------------------

دست خدا




آفتاب تازه غروب كرده بود. خسته و گرسنه به خانه آمد. باز هم همان ايرادهاى هميشگى. ترس در چشمان ما موج مي زد. مشت و لگدهاى پدر ديگر چيز تازه اى نبود! صداى جيغ مادر و گريه هاى ما فضاى خانه را پر كرده بود. روز بعد باز هم پدر به خانه آمد. ساكت بود. خبرى از فريادهاى هميشگى ، نبود
به سمتش رفتم كه سلام كنم، ولى...
كبودى زير چشم پدر همه ما را متعجب كرده بود. آن شب اصلا چيزى نگفت. ساكت و آرام به سمت اتاقش رفت تا بخوابد. آن روز فهميدم كه، آرى؛
" دست خدا، بالاترين دست هاست "

---------------------------

کفش های صورتی




-این نه . اون صورتی یرو.
-ولی بابا ...
پا هاشو به زمین کوبید و با حالت گریه گفت :
-نه... نه... من همونو می خوام .
مرد تسلیم شد و رو به فروشنده گفت :
-باشه. اقا همون صورتی رو بدین .
بچه لبخندی زد .سارا هم به خاطر پیروزی دختر لبخندی زد . صورتشو که به شیشه ویترین چسبونده بود جدا کرد و نگاهی به کفشهاش انداخت.
اینارو بابا براش خریده بود . بعد از سه سال رنگ و رو رفته بود و یه سوراخ داشت که مامان براش رو فو کرده بود. چقدر دلش میخواست که بازم با بابا می یومد برا ی خرید ولی بابا که....
پارسال از داربست...
خم شدو و بسته های آدامسشو برداشت و به راه اوفتاد
اون کفشهای صورتی دل سارا را هم برده بود.

--------------------------

بد حساب





زمستون سردی بود پولی نداشتم رفتم پیش دوستم وماجرا روبهش گفتم .گفت:

- توی کیفم پول هست بردارهرموقع پول داشتی بیار.

پولو گرفتم وبا اون پول زمستونو تموم کردم . رفتم کارکردم وضعیتم خوب شد . بخاطرول خرجی میهن نتونستم قرض دوستمو پس بدم . باززمستون شد ومثل سال قبل ازروی ناچاری رفتم پیش دوستم. دوستم گفت :

- توی کیفم پول هست بروبردار.

رفتم کیفو بازکردم ولی پول نبود!! به دوستم گفتم . دوستم گفت :

- اگرپولی که سال قبل برده بودی می آوردی الان هم سرجایش بود...

-------------------------------

رهایی



داود نمی دونست که از اعتیادش خبر دارم. هیچ کسی نمی تونست ترکش بده! یه روز نقشه ای کشیدم. از رئیس اداره و معاوناش خواستم که بازدیدی از کمپ بازپروری معتادان داشته باشیم. ازداود خواستم به عنوان فیلمبردار ما رو همراهی کنه. در حالی که نمی دونست از کجا بازدید داریم!

وارد کمپ شدیم . و داود گو این که اولین باره کمپ رو می بینه ، حیرت زده مشغول فیلمبراری شد. از چهرش معلوم بود که انقلابی درونش ایجاد شده. حرفها و خاطرات بچه های کمپ رو گوش کردیم و دست آخر هم دعا. بعد از بازدید ازداود تشکر کردم و به اداره برگشتیم . فردای اون روز، داود برای اولین بار به دفتر کارم اومد و گفت :

- کمکم کن سید . می خوام ترک کنم!

LIDA
19-04-2010, 13:11
جان یک آدم
نخست وزیر برای تفریح به ساحل آمده بود . همراهان او نیز در اطراف ساحل بودند . ساعتی بعد نخست وزیر برای شنا وارد دریا شد . پس از لحظه ای ناگهان زیر پایش خالی شد و در آبهای عمیق فرو رفت. چیزی به غرق شدن نخست وزیر نمانده بود که لئونید متوجه دست و پا زدن نخست وزیر شد. اینجا بود که بلافاصله خود را به آب زد و نخست وزیر را از غرق شدن نجات داد.

همراهان نخست وزیر بالاخره خود را رساندن . و از لئونید تشکر کردند . نخست وزیر پس از این که سر حال شد به لئونید گفت :

- از تو ممنونم جوان. تو می دانی جان چه کسی را نجات داده ای؟

لئونید خندید و سپس با خونسردی گفت :

- جان یک آدم را ! این وظیفه من بود ....

لئونید پس از گفتن این حرف ، رفت.


------------------------

ارزش وقت

با استاد بر سر ارزش وقت بحث می کردیم و هر کس چیزی می گفت . در انتهای بحث ، استاد گفت :

- من به شما پنج دقیقه فرصت می دهم تا مثالی درباره ارزش وقت بر روی کاغذ بنویسید!

همه دست بکار شدیم . ولی انگار وقت کمی داشتیم. به ذهنمان فشار آوردیم . ولی هر چه تلاش می کردیم نمی شد! هیچ کس به نتیجه مطلوب نرسید! پس از لحظاتی سنگین ، استاد گفت :

- پنج دقیقه تمام شد برگه ها بالا!

اما همه برگه ها سفید بود! استاد گفت :

- خب... نتیجه ای نگرفتید! می خواستم شما ارزش واقعی وقت را حس کنید. همین.

استاد پس از این حرف همانطور که از کلاس خارج می شد گفت :

- واقعا چه وقتهای که برای رسیدن به خوشبختی از دست می دهیم!

----------------------------

لحظه هاي عمر

با دستهاي چروكيده اش به سختي چرخ دستي راحركت ميداد. شادي وهياهوي عده اي جوان درخيابان ، اورابه ياد جوانيهاي خودش انداخت كه اگر تامل بيشتري درآن مي كرد شايد امروز روزگاربهتري داشت! به چرخ دستي تكيه داد تا نفسي تازه كند. آهي كشيد وباخود گفت:

- كجايي جواني كه يادت به خير!
- كمك نمي خواي پدرجان ؟
نفهميد آن دوجوان كي به كنارش آمده اند
با ديدن آنها، پيرمرد لبخندي زد وگفت :

- پيرشي پسرم چرا كه نه ؟
دوجوان پيرمرد راتا ميسري همراهي كردند واو ازجواني هايش گفت وشعري خواند كه معني عميقي دربرداشت و آن دو را به فكر واداشت!

-------------------------
جبهه
- علی دیگه ناراحت نباش مشکلتوحل کردم پدرومادرت مجبورن بزارن توهم بامابری! بروتو خونه به دروغ بگو... ازدانشگاه گفتن هرکی یه ماه نره جبهه بهش مدرک نمیدیم!!
علی رفت حرفهای حسین وتوخونه گفت! پدرش ناراحت شد وازروی ناراحتی گفت :

- یه ماه که چیزی نیست!
مادرش گفت:

- تواین جنگ مدرکومی خوای چکار؟ میری بلایی سرت میاد!
پدرش گفت:

- بچه چهارسال توغربت درس خونده... بخاطریه ماه جبهه مدرک نگیره؟
وبه علی گفت:

- وسایلتو آماده کن ، هرموقع وقتش شد برو...
علی خندید . مادرش گریه کرد

-------------------------

کاش می دونستم

بعد از شام وقتی داشت کمکم می کرد دستش رو برید ...
سه روز بود که ازدواج کرده بودیم . پدر می گفت مرد خوبیه ، من هم به خاطر پدر باهاش ازدواج کردم ، ولی احساسی بهش نداشتم .
رفتم که بخوابم ، اونم اومد و دراز کشید .
- دوستت دارم .
خودم رو زدم به خواب .
دوباره گفت ... دوباره ... .
نفهمیدم کی خوابم برد . بیدار که شدم ، دیدم تخت غرق خونه ، دیدم بیداره و رنگش پریده . زنگ زدم آمبولانس اومد . دکتر گفت :
- زخم برای هموفیلی ها خیلی خطرناکه ، باید مراقبش می بودید .
- من نمی دونستم .
اشک تو چشمام جمع شده بود .
نگاهش کردم و با تمام وجود گفتم ، من هم دوستت دارم عزیزم .

LIDA
20-04-2010, 14:03
می گفتن بابا بزرگ نویسنده بوده . بابام زورکی کتاب می داد بخونم و من فقط دو صفحه آخرش رو می خوندم .
صفحه آخر رو باز کردم .
" تا زانو تو گل بودیم که ناگهان زیر پام خالی شد . نگاهم کرد و گفت :
- من شرط رو بردم .
داشتم تو باتلاق فرو می رفتم . گفتم :
- نه 87-87 مساوی هستیم .
اسلحشو گذاشت کنار درخت .
- یالا پسر من و بکش بیرون .
سر نیزشو فرو کرد تو سینم .
- حالا 88 به 87 ، من بردم .

---------------------


طلوع خداوند

سالها بود تگرگ می بارید و آسمان همواره سیاه.
مردم شنیده بودند خدا با خورشید به زمین می آید! و کیفرشان می کند .ابرها که می خواست کنار برود ، به خانه های خود فرار می کردند و طلوع رخسار نورانی خوشید نیمه کاره ، به اتمام می رسید تا بارشی دیگر!

کودک با حسرتی ناتمام به پاهایش خیره شده بود... .
به تنگ آمده بود از روشنایی های ساختگی...هرچه باداباد !!!
- این بار از خدا خواهم پرسید ... چرا احساس ناب دویدن را از من دریغ کرد؟
لحظه ای بعد ...

تگرگ تمام شده بود و مردم با صدای ناقوس در خانه ها پنهان .
اما
شهر که روشن می شود؟
و سرما بال زد...
و کودک...

دیوانه شده بود انگار
می دوید
- زیباست...خشمگین نه!...زیباست... زیباست.

----------------------

یکی می خواست - یکی نمی خواست

- خانم عزیز نشستن شما اینجا فایده ای نداره باید از اول به فکرش بودین...
- خانم دکتر خواهش می کنم ، اگه همسرم بفهمه... منو می کشه
-بچه شما الان در حکم یه انسانه، نمی تونم حکم به قتلش بدم . با همسرتون صحبت کنید ، شاید راضی بشه... بالاخره اونم پدرشه.
زن درمانده با چشمان اشک آلود به طرف در رفت .
-حالا چطور به شوهرم بگم خدایا!!!

دکتر در حالیکه برگه های آزمایش را در دست داشت و رو به زن دیگری گفت :

- آزمایشات نشون میده که...متاسفم شما نمی تونید باردار بشید

- تا ...؟

- تاهیچ وقت! متاسفم .
- مطمئن هستید ، خانم دکتر؟
- بله . مطمئنم!
زن درمانده با چشمان اشک آلود به طرف در رفت .
-حالا چطور به شوهرم بگم خدایا!!!...


------------------------------

- ببینم شما کی هستی که همینجوری سرت رو انداختی اومدی تو!- نیازی به اجازه نبود- نیازی به اجازه نبودولی من کارم رو انجام می دم و می رماصلا شما کی هستی- می خوای بدونی بله...

- نمی ترسی؟

- از چی تو باید؟... ها ها ها ها ها...

- نخند...! من اگه خودم رو معرفی کنم ، از وحشت سکته می کنی!

- نخیر اینطور نیست . بگو کی هستی؟

- مرگ!!...

- ای بابا ، گفتم شیطون یا جن هستی!!... حالا چقدر بدم بری؟!

- چهار میلیارد!

- الو بانک...نامدار هستم ، موجودی بدید...

- قربان دو میلیارد!

- چرا اینقدر کم؟!

- قربان تازه این مبلغ شما هم مسدود شد.

- چرا؟

- چون شکایت دارید.

- ای خدا... بیا مرگ ... بیا بریم.

- ممنونم که دعوتم رو پذیرفتی!

---------------------------

سوال



صدای گرومپی بلند می شود و تو از بالای پله ها به پایین پرت می شوی. یعنی خودت را پرت می کنی! صدای جیغ مادر بلند می شود و با عجله به سمتت می دود و بلندت می کند. بعد از چند ثانیه خواهر و برادر و پدرت هم سر می رسند.
- دوباره این دیوونه بازی در آورد.
- اگه بلایی سرت می اومد ، چی کار می کردیم؟ ...
- بچه! مگه تو عقلت کمه که خودتو از اون بالا پرت می کنی پایین؟
- نگفتی دست و پات می شکنه؟
- حیف که پول ندارم ، وگرنه خودم می بردمش یه دکتری ، روان پزشکی...!
- دیگه از این کارها نمی کنی ها...باشه؟
به چهره ی اعضای خانواده نگاه می کنی. جواب می دهی.
- باشه!
و دیگر منتظر سوال دوست داشتنی ات نیستی!

- ببینم ، برای چی خودتو از اون بالا پرت کردی ؟

LIDA
20-04-2010, 14:09
من مادرتم...
- تو غلط می کنی.
- پسره ی بی شعور من مادرتم با من اینطوری حرف نزن.
- وقتی که جواد خواست بره خواستگاری نه می خواد تو باشی نه باباش نه حتی سمیه، همتون مایه ی ننگین.
این یه خواب نیست. بلند می شه و از اون پنجره ی کذایی دیدی به عالم بیرون میندازه. پسر بچه ای که بی تابانه اطراف یه زن بالغ و یه پسر تقریبا۲۰ الی 22 ساله پر و بال می زنه. تون صداها مشکوکانه پایین میاد که ناگهان صدایی که خبر از زخمی عمیق میده بلند می شه:
- خودت می گی بابا چه گلی به سرت زده که اینایی که این موقع شب جلوی پات ترمز می زنن می خوان حوالت کنن؟

---------------------------

حقیقت آشکار



- مرا نبردید؟ که از گرسنگی بمیرم؟ افسوس که کورم وگرنه برای سیری شکمم از این دیار بلا زده کوچ میکردم .بیا ای مرگ...مرا ببوس که همه ترکم گفتند !

پیرمرد زبیا رویی به مرد نالان خیره شده بود . پس از مکثی کلاهش را برداشت و از داخل آن گلی بیرون آورد و جلوی دماغ مرد گرفت. همین که بوی آن به مشامش رسید بینا شد! از فرط خوشحالی فریادی زد :

- اینجا زیباست...من بینا شده ام ؟؟؟

- بله ، حالا برو و راهی برای رضایت شکمت پیدا کن.

مرد رفت و مدتی در لابه لای درختان خشکیده ی اطراف گم شد.اندکی بعد دوباره با چهره ای نالان سر رسید.

- پیدا نمیکنم!.... از کدام طرف باید بروم؟!!!


----------------------------
پنجره


برف سنگيني باريده بود . مايكل زير شيرواني مشغول مطالعه بود. ناگهان متوجه ي چند پرنده شد كه پشت پنجره ي اتاقش نشسته بودند. او با خوشحالي مقداري از غذاي ديشب را با دست خود به آنها داد.
بعد از ظهر مايكل داشت براي بازي بيرون مي رفت كه اينبار تعداد زيادي پرنده را ديد كه پشت پنجره نشسته بودند. مايكل تمام غذاي ديشب را كنار آنها گذاشت و آنقدر سرگرم شد كه بيرون نرفت.ناگهان پدر و مادرش كه آنروز كمي دير كرده بودند سراسيمه وارد اتاق شدند وبا ديدن مايكل كه داشت به پرندگان غذا مي داد آرام شدند . پدر پس از کمی مکث به مادر گفت :

- عزیزم ... دیدی چقدر گرگ روی برفها به این طرف و آن طرف می دویدند؟!

--------------------------

شکار


بهش می گفتن شکارچی . می گفتن با چشم باز می خوابه و خطرناک ترین تک تیرانداز دشمنه .
همه ی این ها به نظرم اغراق آمیز می اومد . یه نقشه داشتم . بی حرکت پشت یه تخته سنگ کمین کردم . از اینجا به بعد تو دیدشه . سکوت و نور ماه . حالا وقتش بود . ساعتم رو بستم سر چوب وگرفتم یکی دو متر اون طرف تر که تو نور برق بزنه... شلیک کرد . فهمیدم کجاست و زدمش . رفتم بالای سرش . خون پخش شده بود رو لباسش ... راست می گفتن، که همیشه چشماش بازه، حتی بعد مردنش ! صورتم رو بردم کنار صورتش .
- بخواب شکارچی ! چشم هات رو ببند و بخواب ....
گردنم به شدّت سوخت و نفسم بند اومد .
چاقوش تو گردنم فرو رفته بود .
- شکارچی همیشه بیداره .

------------------------

تلویزیون

بچه با پدرش حرف می زد:

- بابا چرا تلويزيون نداريم؟
- تلويزيون چيزاي خوبي نشون نميده.
- پس چرا همه دارن؟
- لابد براي اون ها چيزاي قشنگ داره.
- مگه واسه ما نمي تونه داشته باشه؟
پدر مكثي كرد و پسربچه با حالت معصومانه ای به چشم هايش خيره شد . سپس گفت:

- بابا! همه دوستام از چيزايي كه توي تلويزيون مي بينن واسه هم تعريف مي كنن. كلي شعراي قشنگ هم بلد شدن. منم دوست دارم مثل اونا شعر بلد بشم.
بالاخره پدر راضي شد! چند روز بعد...
بچه با خوشحالي:

- بابا! بابا! ببين چه چيزاي قشنگي !! از اين اسباب بازي ها واسه من مي خري؟
پدر فریاد زد:

- تلويزيون لعنتي رو خاموش كن!
و بچه دیگر چیزی نگفت!!

GORJI
20-04-2010, 14:35
داستانك گلفروش دربست!

زد روي ترمز. با خستگي پرسيد: كجا؟

بهشت‌زهرا.

با خودش فكر كرد: «اگه داداش باهام راه بياد و بازم ماشينش رو بهم بده، با دو سه شب مسافركشي تو هفته، شهريه اين ترمم جور مي‌شه.»
پايش را روي پدال گاز فشرد. ماشين پرواز كرد. اتوبان، بي‌انتها به نظر مي‌رسيد. در گرگ و ميش آسمان، رويايي دراز پلك‌هايش را سنگين‌تر كرد. صداي پچ‌پچ مسافرهاي صندلي عقب، مثل لالايي نرمي در گوش‌هايش ريخت.
يكباره صداي برخورد جسمي سنگين، او را از خواب پراند. ناخودآگاه ترمز كرد. مثل كابوس‌زده‌ها، از ماشين بيرون پريد. وسط جاده، پسري هم‌قد و قواره خودش، مچاله افتاده بود و هنوز نيمي از گل‌هاي رز و مريم را در دست داشت.

--------------------

تكرار زمانه


مردي 80ساله با پسر تحصيل کرده 45ساله اش روي مبل خانه خود نشسته بودند ناگهان کلاغي كنار پنجره‌شان نشست. پدر از فرزندش پرسيد: اين چيه؟ پسر پاسخ داد: کلاغ.
پس از چند دقيقه دوباره پرسيد اين چيه؟ پسر گفت : بابا من که همين الان بهتون گفتم: کلاغه.
بعد از مدت کوتاهي پير مرد براي سومين بار پرسيد: اين چيه؟ عصبانيت در پسرش موج ميزد و با همان حالت گفت: کلاغه کلاغ!
پدر به اتاقش رفت و با دفتر خاطراتي قديمي برگشت. صفحه اي را باز کرد و به پسرش گفت که آن را بخواند.
در آن صفحه اين طور نوشته شده بود:
امروز پسر کوچکم 3سال دارد. و روي مبل نشسته است هنگامي که کلاغي روي پنجره نشست پسرم 23بار نامش را از من پرسيد و من 23بار به او گفتم که نامش کلاغ است.
هر بار او را عاشقانه بغل مي‌کردم و به او جواب مي‌دادم و به هيچ وجه عصباني نمي‌شدم و در عوض علاقه بيشتري نسبت به او پيدا مي‌کردم

---------------------

کنار جاده نشسته بود و با چشمان بسته در حال تفکر بود. ناگهان تمرکزش با صدای گوش خراش یک جنگجوی سامورایی به هم خورد:« پیرمرد، بهشت و جهنم را به من نشان بده!»
راهب به سامورایی نگاهی کرد و لبخندی زد. سامورایی از این که می دید راهب بی توجه به شمشیرش فقط به او لبخند می زند، برآشفته شد، شمشیرش را بالا برد تا گردن راهب را بزند!
راهب به آرامی گفت:« خشم تو نشانه ای از جهنم است.»
سامورایی با این حرف آرام شد، نگاهی به چهره راهب انداخت و به او لبخند زد.
آنگاه راهب گفت:« این هم نشانه بهشت!»
__________________


جنگ

یک شب که ضیافتی در کاخ برپا بود مردی آمد و خود را در برابر امیر به خاک انداخت و همه ی مهمانان او را نگریستند و دیدند که یکی از چشمانش بیرون آمده و از چشم خانه ی خالی اش خون می ریزد. امیر از او پرسید «چه بر سرت آمده؟» مرد در پاسخ گفت: « ای امیر، پیشه ی من دزدی ست، امشب برای دزدی به دکان صراف رفتم، وقتی که از پنجره بالا می رفتم اشتباه کردم و داخلِ دکان بافنده شدم. در تاریکی روی دستگاهِ بافندگی افتادم و چشمم از کاسه درآمد. اکنون ای امیر، می خواهم دادِ مرا از مردِ بافنده بگیری.»
آنگاه امیر کس در پی بافنده فرستاد و او آمد، و امیر فرمود تا چشم او را از کاسه درآورند.
بافنده گفت: « ای امیر، فرمانت رواست. سزاست که یکی از چشمانِ مرا درآورند. اما افسوس! من به هردو چشمم نیاز دارم تا هردو سوی پارچه ای را که می بافم ببینم. ولی من همسایه ای دارم که پینه دوز است و او هم دو چشم دارد، و در کار و کسبِ او هردو چشم لازم نیست.»
امیر کس در پی پینه دوز فرستاد. پینه دوز آمد و یکی از چشمانش را درآوردند. و عدالت اجرا شد.

----------------------


مترسک

یک بار به مترسکی گفتم «لابد از ایستادن در این دشتِ خلوت خسته شده‌ای؟»
گفت: «لذتِ ترساندن عمیق و پایدار است، من از آن خسته نمی‌شوم.»
دَمی اندیشیدم و گفتم «درست است؛ چون‌که من هم مزة این لذت را چشیده‌ام.»
گفت «فقط کسانی که تن‌شان از کاه پر شده باشد این لذت را می‌شناسند.»
آنگاه من از پیشِ او رفتم، و ندانستم که منظورش ستایش از من بود یا خوار کردنِ من.
یک سال گذشت و در این مدت مترسک فیلسوف شد.
هنگامی که باز از کنارِ او می‌گذشتم دیدم دو کلاغ دارند زیرِ کلاهش لانه می‌سازند.

LIDA
21-04-2010, 12:59
بد خطی

کلاس خط بود .معلم خط دانش آموزان را نگاه می کرد .خط محمد را نتوانست تشخیص دهد
-این چه خطیست که نوشتی ؟
-خیلی خوب هست .
-چی ؟ این که قابل خوندن نیست .از کلاس برو بیرون. پسر!
بیرون کلاس معلم با ترکه ضربه ای به دستهای علی زد.ضربه ای که چندین ماه درد داشت. روزی هنگام سخنرانیم چهر ه ای اشنا در میان جمعیت دیدم.معلم خطم .چند لحظه به یاد آن روز نتوانستم سخنرانی کنم. بعد از سخنرانی به دیدنش رفتم.
-من را شناختید؟
-بله معلم خط و ضربه ای که به دستانم زدید.
-از بابت ضربه معذرت می خوام .
-ای کاش از آن ضربه ها بیشتر می زدید .
-چرا پسرم !!!خطت خوب شد
-نه حالا قابل خواندن هست.

-----------------------

مشاوره زنان ناراضی!

روان شناسی ، در یک روزنامه آگهی داد...

" مشاوره زنانی که از شوهرانشان راضی نیستند!!"

خیلی از زوجها و زنها به سراغ روان شناس آمده و مشاوره می گرفتند. یک روز منشی روان شناس ، زن تنهایی را با داخل اتاق فرستاد. وقتی روان شناس زن را دید ، خیلی تعجب کرد. آن زن کسی نبود جز همسر خودش!

همسر روان شناس هم ، از این که این مطب شوهرش است ،بهت زده شده بود. زن خواست که خارج شود که روان شناس گفت :

- برای چه اینجا آمده ای؟!... اینجا محل مراجعه زنهایی است که از شوهرانشان راضی نیستند! مگر به تو پول - ماشین و ویلا ندادم؟! باز هم راضی نیستی؟

زن گفت :

- نه!!... تو هیچ وقت برای من یک شاخه گل نخریدی! و نگفتی که دوستت دارم!!

-------------------------

مجید هپروت!



- پسره ، 7 ساله زده سیم آخری ...
دیشب عیالش دست بچه شو گرفت برد که حکم طلاق بیاره براش .گریه میکرد که دیگه نمیتونم بسازم .

- چه روزگاری شده ! حرص نخور حاج علی ...

- چی چی رو حرص نخورم؟ آخه بگو بی انصاف دست بردار دیگه ، اون بچه مگه چه گناهی کرده؟ صبرم که سر بیاد می اندازمش ندامتگاه میگم"مال شما، لا اقل دو سه سال نگه دارید بلکه آدم بشه...
گوشت با منه؟

از ته حیاط صدای در میاد . لاکردار مهلت بده نیست ... کاغذی دادند به حاج علی که برو پزشکی قانونی...!!!
مثل اینکه مجید هپروت رو گوشه ی پارک دیدند که عمرش سر رفت با یه مثقال هوا!!

-----------------------------

.. مهم نیست!

مرد ورشکسته از فرط فشارهای روحی ، روانه بیمارستان شد. همسرش به ملاقات او آمد . مرد گریان و نالان بود . همسرش گفت :

- چرا اینقدر ناراحتی؟

مرد گفت :

- تمام دارایی ام رفت!

زن گفت :

- مهم نیست!

مرد گفت :

- تمام مغازه ام را گرفتند!

زن گفت :

- مهم نیست!

مرد گریه اش گرفت و گفت :

- تمام پس اندازم را بردند!

زن خنده اش گرفت و گفت :

- این هم مهم نیست!

مرد با دستهایش بر سرش کوفت و گفت:

- تمام زندگی ام رفت!

و باز هم زن خندید و گفت :

- مهم نیست!

مرد با خشم فریاد زد:

- پس برای تو چه چیزی مهم است؟

زن دستهای مرد را در دستهایش فشرد و گفت :

- خود تو ! که سایه ات بالای سر من و بچه هاست!!

---------------------

روزی


باغ پر بود از درختان سيب و دهقان پير مشغول آبيارى درختها . در این لحظه صدايى گوش خراش به گوش دهقان پیررسيد:
- قار... قار...
كلاغ روى يكى از درختها نشست و شروع كرد به نوك زدن و چندتا از سيبها را خراب كرد و به زمين انداخت!. پيرمرد كه از اين كار كلاغ شگفت زده وعصبانى بود، سنگى به طرفش پرتاب كرد و کلاغ را فرارى داد... اما هنوز غر می زد.
- آخه لعنتی ... تو كه سيبها را نمى خورى، چرا خرابشان مى كنى!؟
وقتى كه كار آبيارى تمام شد، پیرمرد زير يكى از درختها نشست ، تا قدرى استراحت كند . در حالیکه تعداد زیادی موش ، در اطراف او با حرص و ولع مشغول خوردن سيبها بودند . سیبهایی که کلاغ آنها را چیده بود!.

LIDA
21-04-2010, 13:04
آرزوها
پسرک ، پدر و مادرش را از دست داده بود . کسی هم از او نگهداری نمی کرد . روزی که خسته از خیابانی رد می شد ، کنار در خانه ای مجلل نشست . از سرما بدنش بي حس شده بود . با خود گفت : اي كاش من هم در چنين خانه اي زندگي مي كردم!

و با همين روياها به خواب رفت. وقتي که بيدار شد ، دید در اتاق بسیار شیکی قرار دارد! چند بار چشمانش را باز وبسته كرد ، تا اینکه مطمئن شد ، اين يك خواب نيست.
از بيرون اتاق صداهايي به گوش مي رسيد . پسرك از ترس پتو را روي سرش كشيد! صداي زني بود كه انگار به مردي حرف می زد :

- خداوند آرزوي ما را برآورده كرده است وديشب كه تو نبودي پسر بچه اي زيبا برايمان فرستاده است.

---------------------

یک ساعت هم زیاد است!



امپراتور یک کشور سلطنتی در بستر مرگ بود . وزرا و مسئولین کشور ، شاهزاده را برای آشنایی با سرزمین خود سوار بر هواپیما کرده و از آسمان ، شمال و جنوب کشور را به شاهزاده نشان دادند . شاهزاده پس از چند روز بازدید هوایی کشورش ، به قصر بازگشت و به دیدن پدر رفت . امپراتور دست شاهزاده را به دست گرفت و گفت :

- پسرم ، کشور پهناورمان را دیدی؟! این سرزمین نیاکانمان است. در حفظ و پاسداری از آن همانطور که اجدادمان از جان خویش مایه گذاشتند ، تو نیز تلاش کن.

شاهزاده پوزخندی زد و گفت :

- این است سرزمینی که دم از آن می زدید؟!... به نظر من برای اداره کردن کشوری که شمال و جنوب آن را می شود در یک ساعت پیمود ، روزی یک ساعت وقت گذاشتن هم زیاد است پدر!!.

----------------------

دعا



مادربزرگ مریم - نن جون - خیلی مریض بود . تو گیرودار مراسم عروسی ، حال نن جون مدام بدتر می شد . سه ماهی تا عروسی مونده ، حال نن جون مضطربم کرده بود . ترسیدم که نن جون ، خلاصه مراسم رو خراب کنه . صاحب سالن هم که بیانه رو پس نمی ده!
یه روز، نن جون رو دیدم که حالش بهتر بود . نشونده بودنش رو تختش . فکر می کردم ، کاش یا توهمین دو سه ماه یا بعد عروسی ما،... که حرم نگاهش رو حس کردم . سرم رو بلند کردم .
- خوب ان شا الله .
جملم تو دهنم ماسید . داشت لبخند می زد . انگار همه چی رو می دونست . تا آخر اون روز از خجالت نگاهم رو لای گل و بوته های فرش گم وگور کردم .
حالا هروقت که سالگرد ازدواجمون می شه ، یادم می آد که فرداش سالِگرد نن جونه و خجالتی که تو دلمه و فقط من می دونم و اون .

--------------------------

به دنبال گرگ




همه او را بچه گرگ مي ناميدند. و از وقتي او را در عكسي كنار يك گرگ ديدند متهمش كردند به درنده بودن. همه با دیدنش زير لب مي غريدند و آرام از او دور مي شدند. همه بچه هايشان را از نزديك شدن به او ترسانده بودند. فقط براي وقتي كه احتمال حمله گرگ ها نزديك بود ، از او كمك مي خواستند و مي گفتند :

- با يك گرگ فقط گرگ مي تواند دربيفتد!

يك شب سرد زمستاني كه او را هيچ كس پناه نداده بود سوسوي فانوسي بر او تابيد. دختري آرام به او نزديك شد. در عمق چشمان خسته و بي رمق گرگ چيزي خواند. او را با خود برد. حالا گرگ ها هر روز حمله مي كنند و همه سرگردان در بيابان ها به دنبال او مي گردند."
--------------------------

بخشش مادر

تنها پسر خانواده به خاطر گرفتاری های کاری ، یک سال بود که مادر خود را نمی دید! او حتی نتوانست هنگام مرگ مادر ، خود را به بالین او برساند . روز خاکسپاری مادر ، وکیل خانواده برای دلداری پسر به او گفت :

- مرگ حق است . باید آن را پذیرفت .

پسر همانطور که اشک می ریخت ، گفت :

- من نتوانستم هنگام مرگ مادر ، خود را به بالینش برسانم . من هیچ وقت خود را نخواهم بخشید.

صبح روز بعد وکیل ، وصیت نامه مادر را برای فرزندان خانواده خواند . در انتهای وصیت نامه آمده بود :

- من از همه دخترانم راضی هستم ، و می دانم که تنها پسرم ، به خاطر گرفتاری هایش نمی توانست من را ببیند . من او را می بخشم . هر چند می دانم که او هرگز خود را نخواهد بخشید!

LIDA
22-04-2010, 11:14
کیف پول


کیف پول کنار جوی آب! آن را برداشتم . مشخصاتش را چک کردم . از کیوسک به صاحب تلفن زنگ زدم . خیالم راحت شد . آدرس منزلم را دادم . قرار شد ، فردا غروب کیف را تحویل دهم . همسرم پس از شنیدن جریان ، کیف را خواست .

- ای داد بیداد! کیف در کیوسک جا مانده بود!

به سرعت به کیوسک برگشتم ... پناه برخدا ، کیف آنجا نبود . با ناراحتی به خانه آمدم . همسرم گفت :

- غصه نخور مرد! خدا بزرگ است.

روز بعد ، صاحب کیف با دسته گل و شیرینی آمد . حرفی برای گفتن نداشتم! صاحب کیف خندید و گفت :

- قرار بود من به خانه شما بیایم . ولی شما پیش دستی کردید و کیف را تحویل دادید. من بی نهایت از شما سپاسگذارم.

-----------------------------

سپاس

حالا نوبت بازیگر مورد علاقه ام بود که به روی سن برود . لحن شیوایی داشت . بسیار جالب حرف می زد . در انتهای حرفهایش ، در مقابل حضار سر فرود آورد و آخرین حرفش را زد :

- ممنونم . من متعلق به شما هستم ، و لحظه لحظه زندگیم به مارگریتا .

با گفتن این حرف از سن پائین آمد و در میان تشویقهای بی نظیر حضار در مقابل زنی که در ردیف اول نشسته بود زانو زد! سپس او را در آغوش گرفت. جینی از بازویم چسبید و گفت :

- چه زن و شوهر خوشبختی...

گفتم :

- همینطوره ، همسرم .

برای لحظه ای شاهکار پیانوی - " برای قلب تو " - اثر پیتر وایزمن ، فضا را آکنده از احساسات شورانگیز کرد . بوسه ای از دست جینی برداشتم و سپس به مردم خیره شدم.... عجب صحنه ای!... همه زوجها ، همدیگر را در آغوش گرفته بودند.

----------------------

مرد ، زن ، راه حل



مرد ، انتظار، سیگار ، راهرو ، تاریکی ، سکوت ، نقشه .
قهوه ، سم ، نه !
دست ، گردن ، فشار ، نه !
سرنگ ، هوا ، رگ ، نه !
پنجره ، سقوط ، نه !
سیگار ، فکر ، آشپزخانه ، چاقو ، قلب ، نه !
پنجره ، پرده ، ماه ، هوای تازه ، صدا ، خیابان ، مِه ، آمبولانس .
نوشیدنی ، اتاق خواب ، آینه ، افسوس ، مشت ، دیوار ، کتابخانه ، شعر.
بسترم, صدف خالی یک تنهایست .
زنگ ، زن ، زیبا ، لبخند ، مرد ، اخم .
اتاق خواب ، لباس ، ابریشم ، تخت ، نََفَس ، عطر ، عرق ، نرم ، خشن ، عریان ، نگاه ، تمسخر ، کینه ، پوزخند ، زهرخند .
صبح ، پلیس ، تخت ، جسد ، چمدان ، وسایل ضروری ، کتاب ، شعر .
و تو چون مروارید , گردن آویز کسان دگری .
انگشت نگاری ، تیغ ، خون ، رگ ، آزمایش ، ایدز، مرد .

------------------------------

رسالت ابلیس
-ای انسان!...تو همانی که بوده ای ... فرصت دوباره بی اثر است!
حزب فرشتگان سخنان خداوند را تایید کرد .
- منصفانه نیست ... این ها شاهد هستند که ابلیس وادار به گناهم می کرد !
ابلیس در راس شیاطین برای تایید ایستاد :
- خداوندا !!!...اجازه بدهید ، تاییدم را اثبات کنم و خود انسان را بر آتش عرضه کنم .
سپس با انسان به سمت آتش راهی شد .آرام به نگاه هراسان انسان خزید :
- تو را به دشمنت سپرد می بینی ؟
انسان بر آشفت :
- چرا مرا به ابلیس می سپاری ؟همانطور که در دنیا ... و حال محاکمه ؟
شیطان ایستاد و حق به جانب ، رو به خداوند کرد :
- امکان بخشش انسان به اتمام رسید ... به او ثابت شد که رسالت من و فرزندانم تنها با یک دعوت به اتمام می رسد!!

---------------------------------
مش سلمان




مش سلمان . كارگر. زن وپنج تا بچه . صبح تا شب كار.سيلي. صورت سرخ. صف اول نماز.

مش سلمان . طبقه سوم . سقوط. بيمارستان. عصا. بيكاري.

مش سلمان. كارفرما. دعوا.قرارچي؟ قرارداد چي ؟ فحش.درگيري. زن وبچه. گرسنگي.شكايت . بروفردابيا. دختردم بخت. قرض. ندارم ندارم ها.

مش سلمان.چرخ دستي. انگور فروشي . پاي لنگ. بدوانگوردارم.خفه شو سرظهره.چرادادمي زني؟انگورهاي مانده. مامور.سد معبر. دعوابيكاري.
.شرمندگي . دو دل. نكنم چه كاركنم.

مش سلمان. آب انگور. حرارت . بطري.مشتري پشت مشتري. موسيوسلمان. پول. سيري. صف اول نماز.

LIDA
22-04-2010, 11:17
باباى بد


- خيلى تاريكه!...جاى منم داره هر روز تنگ تر ميشه!...اين روزا حالم زياد خوب نيست...مامان چرا صدامو نمى شنوى!؟...مثل اينكه داره با بابا دعوا مى كنه:
-... بيا بگير، ماله هر 3تامون مثبته!... ديگه نميخوام ببينمت... برو پيش همون زناى خيابونى!! برو . برو!
- من اينجا اصلا حالم خوب نيست...خدايا مگه من چه گناهى كردم كه بايد اين طورى مريض باشم؟ خدایا...بازم صداى مامان مياد انگار داره با من حرف مي زنه:
- عزيزم غصه نخور...ديگه نمى ذارم ناراحت باشى...
- صداهاى عجيبى مياد!...فكر كنم دارم برمى گردم به جايى كه ازش اومدم!! خداحافظ مامانى...
خيلى دوستت دارم...

***************

اخراجی


زخمی و خاکی، بیرون مزرعه، روی زمین افتاده بود. کار کسی غیر از پیرمرد بدعنق نمی توانست باشد. قبلاً اخطار داده بود که اگر درست کار نکنی، کلاه هایمان توی هم می رود. حتی یک بار هم گفته بود کاری نکن که مجبور شوم بیرونت کنم. البته او هم کم نگذاشته بود؛ ولی خب، بیشتر از این نتوانسته بود کاری انجام دهد و نهایتاً تهدید پیرمرد عملی شد. ... کلاغ ها که آن حوالی پرواز می کردند، او را دیدند و آمدند، دورش نشستند. از آثار و شواهد فهمیده بودند قضیه از چه قرار است. از شرم سرشان را پایین انداخته بودند و چیزی نمی گفتند. سرانجام یکی از آنها گفت: «شرمنده! همه اش تقصیر ما بود». مترسک، در جواب فقط اشک می ریخت.

***************

سکوت



دستش که خوابید رو صورتم ، چشمام پراشک شد . مثل همیشه ، ساکت بود و اخمو . مامان داد زد:

- تو این بی پولی که نمی شه مدام شیرینی گرفت ، شب که رئیسش بیاد چی بذارم جولوش؟!
هادی که از ترس قایم شده بود، دوید اومد جلو بابا .
- من همشون رو خوردم بابا!!

بعد چشماشو محکم بست ، منتظر شد . اما بابا رفت و گوشه ای نشست! بعد دستشم گذاشت رو پیشونیش . مدام یه نگاه به کف دستش می کرد یه نگاه به من . غمگین بود . آخرش بلند شد ، شلوارش رو پوشید و رفت . اون شب رئیسش هم نیومد . فردا بابا دیر از سرکار اومد ، دیگه هر روز دیرتر می اومد! ولی با یه پاکت ، شیرینی های خوشمزه . اما هنوز، ساکت و اخمو!

*****************
صدقه



نيمه هاى شب بود كه صداى كلوم در شنيده شد! مرد جوان از جا برخاست و در خانه را باز كرد ، مردى ژنده پوش در مقابلش ظاهر شد!
- من مسافرى درمانده ام! کمکم کنید!
سپس مرد جوان سكه اى را به او داد! مرد مسافر كه تعجب كرده بود، گفت:
- من چيزى ندارم كه از تو تشكر كنم!
بنابراین مشتى گندم به او داد و به سرعت دور شد!
- آخر يك مشت گندم به چه كار مى آيد!؟
مرد گندمها را گرفت و آنها را بیرون ریخت! صبح روز بعد با صداى همهمه گوشخراش مردم ، از خواب پرید و به نزد آنها رفت:
- چه خبر شده؟
- اى مرد جوان، ما مى توانيم از اين سكه ها برداريم!؟


**********************

بیمه نامه



- عزیزم نگرانی چی هستی ؟ نقشه ما حرف نداره

-می دونم ... ولی دلشوره دارم .یه جای کار می لنگه
-نه نه همه چیز مرتبه
روت بازوهای همسرش رو در دست گرفت و فشار داد
-امیدوارم .
وقتی الکس به خانه برگشت ، خوشحال بود همه چیز بدون نقص تمام شده بود اون ها از شر لباس های زمستانی که توی انبار بود و فروش نرفته بود خلاص شده بودند و حالا بیمه همه خسارت آتش سوزی رو پرداخت می کرد .
-تمام شد روت چرا رنگت پریده عزیزم؟
- با تکان دادن روت متوجه برگه ای شد که توی دستانش بود
-برگه ای بیمه نامه ؟!
تمام دنیا روی سرش خراب شد
تاریخ اعتبار بیمه نامه دیروز تمام شده بود!!!

LIDA
22-04-2010, 11:22
گنبد طلا

مدتی بود که دلش هوای گنبد طلایی و کبوترهایی را کرده بود ، که روزگار کودکی برایشان دانه می ریخت ... بهتر بود دل گرفته اش ، تکانی به خود می داد . وارد که شد با خود فکر کرد...
-پس آن همه کبوتر به کجا پر زده اند ؟ ...

گندمهایشان بر کف صحن باقی بود . به دیوار کنارش تکیه داد و به نقره ای آینه کاری ها خیره شد...
-پس گنبد طلایی را در کدام صحن می شود دید ؟!...
سرش را برگرداند ، آنطرف تر کودکی را دید که التماس می کرد ، کفش ها ی زائرین را پاک کند . به سمت او رفت. دیدن نور طلایی گنبد از یادش رفته بود . دلش را آنجا گذاشت و به کودک سپرد آن را سفارشی تمیز کند .

***************

طلوع

چشم ازش بر نمی داشت . بغض گلوش رو می فشرد . کاش فردایی در کار نبود .گریه ی زنش و التماس هایی بی نتیجه و ناله هایی بی رمق، روحش رو می خراشید . بلند شد . خودش رو به در رسوند ولی دست سرد یاس که نشست تو سینش ، فهمید با تصمیمش ،از همه رونده می شه و آبروش به خطر می افته . پس دوباره برگشت . مدام مشت به دیوار می کوبید و دور اتاق می گشت .
زن با چشم خون افتاده و خسته ، خیره شد به چشماش .
- تحملّش رو ندارم !
- چه باید کرد؟ من هم دوستش دارم ! کاش خورشید پشت کوه ها دفن می شد و مجبور نمی شدم دخترم را به گور آبروم بسپرم .
ناگهان ، از یه کوه دور ، از یه غار ، ندایی برخاست :

- بخوان !

و محمـّد ، رسول خدا شد .


فردا روز تازه ای بود .


*****************

آغوش

برای اولین بار بود که اینطور خشمگین به جان هم می افتادند! هیچ کدامشان کوتاه نمی آمدند! چیزی نمانده بود که با صدای ممتد فریادشان ، تمام همسایه ها ، خانه را به محاصره خود درآورند! سمیرا و سهیلا از ترس همدیگر را در آغوش گرفتند. آنها نمی دانستند چگونه باید آتش اختلاف پدر و مادر را خاموش کرد؟ تا اینکه همه چیز ناخود آگاه فروکش کرد! پدر به اتاق نشیمن رفت و روزنامه به دست گرفت. مادر به آشپزخانه.
سمیرا که به پدر وابستگی شدیدی داشت ، به آشپزخانه رفت و در آغوش مادر جای گرفت!

سهیلا که به مادر وابستگی شدیدی داشت به اتاق نشیمن رفت و در آغوش پدر جای گرفت!

چیزی نگذشت که پدر و مادر از مخفیگاه خود خارج شده و یکدیگر را در آغوش گرفتند!

******************


انتخاب اجباری

- فقط یکبار بطن دنیا به تو هدیه میشود ، ولی در سرای بعد آن همواره زنده ای .
مراقب فرصت یکباره باش .

انسان خم شد و به کرانه ی نا پیدای حفره نگاه کرد .از انتخاب اجباری ترسیده بود !

- نامت "میرون"خواهد بود . تو باید احتمال بدهی ، که خداوند دوستت ندارد . که حتی از تو بدش می آید ! این درد مال توست . شایسته مباد که سخنانم در گوشت محو گردد . شروع کن ...!

الهه ی تولد انسان را به عمق حفره هل داد . چشم که باز کرد فرصتش شروع شده بود ... برای اولین بار می شنید که:

- میرون نامیست شایسته .

- بی شک از زیباترین فرزندان آتن است .

آنتایوس به کودک نزدیک شد ...

- به دنیای دون خوش آمدی فرزندم !!!

******************



بازیگر

تو دریای هیاهو و سوت و کف ، همراه چند بازیگر معروف ، وارد سالن شد .
مردم از دیدن بازیگران محبوبشون هیجان زده بودند . مجری که شروع کرد ، انگار دریا آروم شد. اصلاً به صّحبت های مجری توجه نمی کرد . بیشتر از هیاهو و روشن و خاموش شدن لامپها ، حول کرده بود .
ناگهان، لا به لای حرف های مجری ، کلمه ای آشنا جرقه زد. بدنش یخ کرد.صدای سوت و دست کر کننده بود . از نگاه خیره ی اطرافیان شکّه شده بود .
- از خانم حقیقت خواهش می کنیم ، تشریف بیارن . به افتخارشون !
فکر کرد ، با اون بازی افتضاح و مصنوعیش ، مگه ممکن بود ؟!
حقیقت باید نقش دختری رو بازی می کرد که ، عاشق بازیگرشدنه ولی تو تست رد می شه!

LIDA
23-04-2010, 10:36
نقاشی


با تصمیم قبلی دفتر نقاشی اش را باز کرد. مداد سبزش را برداشت و مادرش را با همه چروک های صورتش نقاشی کرد.

نگاهی به پدراخمویش انداخت. از دهان پدر دود بیرون می آمد. دود و بوی بدی را که در خانه شان می پیچید را دوست نداشت. پدر را با یک مداد قهوه ای در حالی که از دهانش دود بیرون می آمد نقاشی کرد بعد با مداد قرمزش ، خودش را هم بین آن دو!
نقاشی کامل شد،رفت و نقاشی را جلوی پدرش گذاشت. اما پدرچشمانش بسته و مرتب از دهانش دود بیرون می داد. خواست صدایش کند که پدر زغالی برداشت و گذاشت روی کاغذ نقاشی! درست همان جایی که دخترک و مادرش نقاشی شده بودند!...

-----------------------
معامله با شیطان

... کنار ساحل روی تخته سنگی نشسته بود .دریا آرام و رام بود . اما تلاطم ذهن او را ، آبی بیکران هم آرام نمی کرد! کلافه بود . نمی دانست کجا آن را گم کرده است . همه جا را گشته بود اما دلش را نمی یافت .
هابیل به او نزدیک شد ...
- به دنبال چه هستی ؟
چشمهایش را از زمین برگرفت و به برادرش خیره ماند. ایو* از دور او را تماشا می کرد ، او می دانست فرزند سبک سرش مدتها بود با شیطان معامله می کرد !
تنگ غروب مردی با قلبی آغشته به خون از آنجا دور می شد .
اولین و باشکوهترین انتظارها از بازگشت هابیل شکل گرفت!
و قابیل دستهایش را پنهان می کرد و خیره به جای خالی قلبش می نگریست .

*ایو : حضرت حوا

********************

مادر


.. مدتی می شد که از مادر خبر نداشت! هرشب تصمیم می گرفت به او تلفن بزند ، ولی باز دیر می شد . شبی خواب دید " مادر ، روی صندلی چرخدارش با چشمان باز به در خیره شده است! در حالی که مرده و کرم ها نصف تنش را خورده اند!"

سریع تلفن را برداشت و به منزل مادر زنگ زد . صدایی از پشت گوشی گفت :

- مادر برای همیشه ...!
دلش گرفت، به حیاط دوید و رو به آسمان فریاد کشید :

- من را دوست نداری! با تو حرف می زدم. اما سکوت می کنی، دوست دارم احساست کنم، ... اما تومغروری!!

بغضش ترکید وبه گریه افتاد . آسمان غرید و باران بارید، اشکهایش به هم آغوشی قطرات باران رفتند. با تمام وجود نوازش قطره های باران را بر گونه هایش حس کرد...

---------------------------

سرو و گل سرخ



سرو بلند قامتی کنارشاخه گل سرخی زندگی می کرد . یک روز شاخه گل سرخ از سرو پرسید :

- آن بالا دنیا چگونه است؟

سرو با غرور پاسخ داد :

- من از این بالا همه جا را می بینم! ابرها نوازشم می دهند! و خورشید هنگام طلوع به اولین کسی که سلام می دهد من هستم!!

روزی هیزم شکنی با تبر به جان سروافتاد و آن را قطع کرد! پس ازلحظه ای سرو، تبدیل به کنده ای کوچکتر از شاخه گل سرخ شد!

روز بعد کنده غمگین ازگل سرخ پرسید :

- آن بالا دنیا چگونه است؟

و گل سرخ گفت :

- من از این بالا همه جا را می بینم! ابرها نوازشم می دهند! و خورشید هنگام طلوع به اولین کسی که سلام می دهد من هستم!!

--------------------------

نه

- از نه شنیدن دیونه می شدم ، اونم مدام جواب رد می داد ، به رضا یاد دادم که دست بکن تو دماغت و بمال به فرش،که حرصش در بیاد .
چند روز پیش ، به بهانه دیدن رضا ، رفتم دیدنش .آخه مربی رضام . براش مرغ مینا خریدم ، پرنده دوست داره . کلی پولش شد ، ولی می ارزید اگه بله می گفت،که نگفت و من دیونه شدم .
صفحه ی حوادث امروز ، یه خبر آشنا ، پلیس جنازه زنی را که دیروز به قتل رسیده را در خانه اش پیدا کرد . شاهد ماجرا، مرغ مینا ، تکرار می کرد ( این کارو نکن رضا ) .
رضا معصومی،برادر مقتول، عقب مانده ذهنی و تنها مظنون ماجرا ست.
- بی چاره رضا !! ... نمی دونست چرا یادش دادم دست کنه تو دماغش .

LIDA
23-04-2010, 10:41
رز و مگسخوار


گل رز ناظر گل مگسخوار بود که با بی خیالی مگس بیچاره را زیر دندان های تیزش میکشت و تکه تکه میکرد .
رز با عصبانیت گفت :
_به زشتی تو گلی ندیده ام .فقط یک مگس فریب بوی زجر آورت را خواهد خورد .

_عجب دل خوشی !!! مرا کنایه میزنی ؟

_انسان ها از دیدن و استشمام بوی خوبم سرمست میشوند و با دیدن تو فقط ناراحت و خسته .
حیف من که کنارت روییدم .

_به زودی پاداش زیباییت را میگیری و از شر من راحت میشوی .


ناگهان دستی با قدرت رز را از جا کند . فریاد رز به هوا برخواست ...پسر گل را به معشوفش داد .
_بیا عزیزم ... این فقط نشانه ی علاقه ام به توست !!!

گل مگسخوار خنده ای کرد و به آواز مشغول شد.

-------------------------
صدای کوچ


فریادهای ممتد ، در هیاهوی بوق ماشین ها گم می شد. روی شاخه ای نشست.در اطرافش ، جز چند پرنده ی کوچک ، نبودند.
صدای جیغ بچه ای که مادرش را می خواست می آمد. یکی هم دیوانه وار در پیاده رو فریاد می زد. با اندوه چشم هایش را به آسمان خاکستری دوخت. می خواست آواز بخواند تا همه صدایش را بشنوند.
صدای آژیر آمبولانسی ، برای یک لحظه همه ی نگاه ها را به خود دوخت. صدای جیک جیک زیبایش را به دست باد سپرد تا به گوش همه برساند! اما صدایش در میان صدای همهمه ها گم شد. دیگر خودش هم صدایش را نمی شنید.
به شهر و آدم هایش نگاه کرد. بال هایش را باز کرد . به آسمان پرید و رفت... به جایی که شاید صدایش شنیده شود...!

---------------------

عبادات خيالى



خادم مسجد عادت داشت كه از نيم ساعت مانده تا اذان صبح، راديو را روشن كند تا صداى تلاوت قرآن از بلندگو هاى مسجد پخش شود. او از اين كه مردم را براى خواندن نماز صبح، نيم ساعت زودتر بيدار مي كند، بسيار خرسند بود . تا اينكه شبى خواب عجيبى ديد
" طفل شيرخوارى ، در آغوش مادر، كه با گريه هايش امان مادر را بريده بود! سپس نگاهى به آن طرف كرد و پيرزن بيمارى را ديد كه به زحمت خوابيده است."
گويا مفهوم خواب را مي دانست!
او صبح روز بعد، فقط اذان را از بلندگو هاى مسجد پخش كرد، آن هم با صدايى كم!
سپس روى به آسمان كرد و گفت:
خدايا پناه مي برم به تو از عبادات خيالى!

-------------------------

اجابت



زير آسمان دست هاي مادري ، براي شفاي دخترش بالا رفته و با صدايي لرزان خدا را مي خواند .

صدايي از آسمان بلند شد :

- دخترت ، اگر اکنون بميرد به بهشت خواهد رفت! اما با ماندنش جهنم در انتظار اوست!

مادر با گريه گفت :

- خدايا او را شفا بده...

صدا گفت :

- او در آينده ... باعث مرگ تو هم خواهد شد!

مادر دستانش را محكم به زمين كوبيد. تسبيحش پاره شد وهر دانه اش به گوشه اي لغزيد و تبديل به فرشته اي شد! كه در خيال خود فكر مي كردند او مرگ دخترش را خواهد پذیرفت!

اما مادر گفت :

- پس خدایا ، جان مرا به او اهدا کن و خودت او را هدايت نما.
مادر سر بر سجده گذاشت و ديگر بلند نشد. با بارش باران فرشته ها نیز رفتند...

---------------------

دو مورچه



دو مورچه پس از جمع آوری آذوقه از لابلای دندانهای سوسمار به لانه بازگشتند. مورچه ها برای تحسین شجاعت دو مورچه ، دور آنها حلقه زدند. مورچه اول گفت :

- من شجاع ترین موجود در عالم هستم! من به راحتی توانستم وارد دهان سوسمار شوم. لابلای دندانهای او به گردش بپردازم... هر چه آذوقه دلم خواست از دهان این جانور خارج کنم. و الان با دستی پر آمده ام. من هراسی از سوسمار ندارم. در حالی که هیچ موجودی جرات نزدیک شدن به او را ندارد.

مورچه دوم ، بدون هیچ صحبتی راهش را کج کرد تا برود که مورچه ها گفتند:

- چرا حرفی نزدی؟

مورچه دوم با ناراحتی گفت :

- سوسمار نفهمید ما کی آمدیم و کی رفتیم!!

LIDA
24-04-2010, 15:44
فرصت


داشت با خدا حرف می زد:

- خواهش می کنم اینطور نګاهم نکن! به چشمانم خیره نشو! منتظر اعترافی؟ باشد اعتراف می کنم که کم آوردم... حرفهایم را بو کن! بوی ندامت می دهد. بوی پشیمانی! می دانم. می دانم بد کردم...اما حالا دیګر چکار کنم ؟ ... حالا که کار از کار ګذشته است! حالا که پاکنویسم سیاه سیاه است. حالا که تمام راهها بن بست شده!

ناګهان دادی کشید و از خواب بلند شد. انګار خدا نیشگونش ګرفته بود! دید یک برګه ی سفید دیګر جلوی رویش است. او می دانست خدا آنقدر خوب است که نه یک فرصت ، که هزار فرصت دیګر هم می دهد. از خدا تشکر کرد و لبخند زد.

********************

وسوسه


دخترک قدم می زد که چشمش به پیرمردی در آن سوی برکه افتاد .
- چه می کنی پیرمرد ؟

- ستایش پروردگار...

نیشخندی بر لبهای دختر نقش بست .
- ستایش ؟ برای چه ؟ برای مرگ ابدی همسرت یا رفتن تنها پسرت ؟

پیرمرد تکه سنگی در آب برکه انداخت.
- هر غصه ای که به زندگی من افتاد امواج آن را وسعت دوباره بخشید .

دخترک خندید .
- ای ابله ... آیا بیماری سختی که اکنون در وجود توست کورت کرده ؟ تو از یاد خداوند رفته ای !! من در تمام عمرم مراقب تو بوده ام ... زندگی تو را غصه ویران کرد .

پیرمرد به برق چشمان دخترک نگاهی کرد و با آرامش گفت :
- اتفاقا من هم در تمام عمرم مراقب تو بوده ام .

**************

فراموشی



مثل هر روز، شاخه ای از گل هایش را کنار او گذاشت و او مثل همیشه با محبت نگاهش کرد و پرسید:

- تو مادر نداری؟
اشک در چشم های دخترک جمع شد.
- من را دوست داری؟
صدای صاحب کار دخترک می آمد که برای رفتن به سرکار صدایش می کرد. زن ادامه داد:

-مثل یک مادر؟!
اشک های دخترک ، به سوی گل هایش روانه شدند.آرام رویش را برگرداند و رفت.
- دوست داری من مادرت شوم؟
اشک هایش را با روسری رنگ و رو رفته اش پاک کرد. برگشت و به زن نگاه کرد.دلش پر شد از شادی:

- شاید دارد خوب می شود...شاید...
اما صدای تمسخر آمیز صاحب کارش، شادی او را ازبین برد:
- هر کاری هم کنی مادرت چیزی یادش نمی آید! برو سر کارت...

*********************


کوزه



امروز روز مهمی بود. پسر مورد علاقه مه سماء به خواستگاریش می آمد. در دل مه سماء قند آب می کردند! طبق سنت آنها ، هنگام خواستگاری دختر باید در کوزه ای آب بریزد! و اگر قطره ای آب بیرون نریزد دختر آمادگی ازدواج را دارد!

مه سماء دلشوره داشت. او از خدا خواسته بود که مشکلی پیش نیاید. بالاخره پدر و مادرها کینه را کنار گذاشته و راضی به این وصلت شده بودند. اگر فقط یک قطره بیرون می ریخت همه چیز خراب می شد. مهمان ها آمدند و پس از چند دقیقه مه سماء کوزه را آورد.

ناگهان آسمان غرید و باران بارید . کوزه خیس شد وکسی نفهمید قطره ای آب به بیرون ریخته است.

*************


بفرماييد بهشت

در و ديوار شهر از گرما عرق كرده بود. از يكي از خانه ها صداي قژ قژ پنكه اي مي آمد كه داشت در گرما مي سوخت .پشت در كمد ديواري اتاقي كودكي از ترس پنهان شده بود و داشت پلك هايش را محكم به هم فشار مي داد كه پدر ومادرش را زير سايه ي درختي بزرگ كه هر ميوه اي روي آن بود ديد وقتي ديد مادرش آغوشش را براي او باز كرده در حالي كه بلند بلند گريه مي كرد بسوي آنها ميدويد كه ناگهان خود را اسير دست هاي ضمخت سربازي جوان احساس كرد. سرباز اسلحه ي داغش را روي شقيقه ي كودك گذاشته بود و بلند بلند مي خنديد و در خيابان ها قدم مي گذاشت .كودك آرام شد اما دست سرباز روي ماشه لغزيد و كودك را راهي ديدارعزيزانش كرد .لحظه اي بعد لب هاي پدر شقيقه ي كودكش را مي بوسيد.

LIDA
24-04-2010, 15:49
خدا همه جا هست

درس علوم شرع شد .خانم معلم گفت :

- بچه ها هفته ي بعد دانه اي را در گلدان بكاريد ، تا رشد كند ، سپس آن را به كلاس بياوريد... دقت كنيد كه بايد جايي اين كار را انجام بدهيد كه خدا آنجا نباشد!!
هدف آموزگار اين بود كه دقت درگوش دادن را در بچه ها تقويت كند ، تا پيام درس را بهتر درك كنند. هفته بعد بچه ها گلدانها را به كلاس درس آوردند. عده اي با دانه وعده اي بدون دانه!
آموزگار از شیدا پرسيد :

- چرا در گلدانت دانه ای نكاشته اي ؟
شيدا گفت :

- خانم... دانه و گلدان را آورده ام كه شما بگوييد كجا بايد آنرا بكارم ؟...آخرخدا همه جا هست .
آموزگار دیگر چیزی نگفت!

******************

آزادی ابدی




- من شادم... آرام و خشنود ! ای مردم دون !
آیا مرا نمی بینید ؟


برای یوحنا همه در فضای غمگینی ناراحت بودند . حتی پدر ...... پیر !


- بس کنید ... مرا آزاربیش ندهید ...
تو ای مادر!
با توام !
پسرت را ببین و زاری مکن .
برای دلداری فرصت چندانی نیست .


فرشته ی مقرب یوحنا را دید و برای بردن او به نزد خداوند به خاک آمد .


- یا یوحنا ... باید برویم !امروز روز توست ...آیا نگرانی ؟
- در عجبم !!!
عمری به جرم سازش با روزگار دیوانه نامیده شدم تا به تجربه ی آزادی برسم واینان همه به من خندیدند .
اکنون که آزادم به گریه می نشینند و مرا رنج می دهند .
همچنان که در مسکن پیشینم با من اینگونه کردند .

***************

دخترک و دریا
دخترک تک وتنها کنار ساحل نشسته بود.آب دریا آرام بود.دخترک برخاست و روی ماسه ها قدم زد.ماسه ها و انگشتان پایش در هم گره خورده و قلقلکش می دادند. باورش نمی شد ، احساس کرد می تواند راه برود!

صندلی چرخ دارش میان امواج در رقص بود . و کم کم از ساحل دور می شد. دخترک ، چقدر از دریا ممنون بود.چشم هایش را بست و به صدای امواج آن گوش داد. صدای امواج چون لالایی های مادر مهربانش ، دلنشین و شیواست . با خاطراتی محو و شیرین از او. آبی سرد به پاش خورد و دخترک چشمانش را باز کرد. صندلی چرخ دار کنارش بود و آب دریا برای بوسه زدن به رد پایش در تلاش.

*****************

خانه
بوم ...
-چه صدای وحشتناکی !خدای من مثل اینکه همین نزدیکی ها بود .
- لعنتی ها نصف شب هم ول نمی کنند
همه بیرون دویدند .
-موشک بود نه؟ به کجا خورد ؟
همه سراسیمه به اطراف نگاه می کردند تا محل اصابت موشک را پیدا کنند .

-... اوناها اونجا !!
موشک به خانه های انتهای کوچه ی باریکی اصابت کرده بود . کوچه باریک و تنگ بود .
بولدوزر نمی توانست داخل کوچه شود تا مجروحان را از زیر آوار نجات دهد . صدای آه و ناله ، فضا را پر کرده بود. شیون مادری که کودکش را می خواند . بوی خون و دود ، مشام را آزار می داد .شعله های اتش خانه ها را می بلعید .
- خدای من چه کار کنیم ؟ کوچه خیلی باریک است!

پیرمردی فریاد زد:

- خب خانه های ما را خراب کنید . این جوری کوچه باز می شود!!!


*******************

فرصت کوتاه



پدر در اتاقi.c.u بستری بود.تحمل چهره ی شکسته و غرق خوابش ناراحتم میکرد .سوزان مادر را دلداری میداد :
_ بس کن مادر !!! اینقدر بی تاب نباش !!!
در گوشه ی سالن امیلی با نوازش عروسکش سکوتی معصومانه کرده بود .کلافه بودم .
مادر از دور اشاره کرد :
_برایان کجاست؟
_نمیدانم ... بعد از شنیدن تلفن شما غیبش زد ! حتما دوباره رفت خودش را بسازد !!!
زنگ همراهم کلامم را قطع کرد ... اوه ه ه ه ه ... برایان بود .
_ لعنت بر تو برایان ! کجا غیبت زد ؟مادر نگران توست .
_آقای تریسی دارد راضی میشود . به جای این مزخرفات برای کمک به محل کارم بیا ... برای عمل پدر یک روز بیشتر فرصت نداریم !!!

LIDA
24-04-2010, 15:54
یک تنها

روزى جوانكى نااميد كه بغض همه ى وجودش را فرا گرفته بود؛ روى به آسمان كرد و فرياد كشيد:

- خداوندا چرا من هميشه بايد تنها باشم؟ چرا هر كس كه مرا دوست دارد، پس از مدتى مرا فراموش مي كند؟

در اين حال بغض جوانك پاره شد و اشك از چشمانش سرازير گشت. آنگاه ندايى از آسمان بر جوانك آمد:

- اى جوان؛ من نيز ساليان سال است كه تنهايم و همه چون تو، به وقت تنهايى، نام مرا صدا مي زنند!

جوانك پرسيد :

- آخر چرا اين گونه است؟
ولى ديگر صدايى به گوش نرسيد . در اين حال آسمان رعد و برقى زد؛ و نم نم باران بود كه قطره قطره بر صورت جوانك فرود مى آمد و اشكهايش را پاك مي كرد...

*******************

صدای خداوند

_کتی ... دست ساموئل را بگیر . اینجا شیب خطرناکی دارد !

_بله عزیزم !...
ساموئل دستت را به من بده ... ویلیام تو هم پشت پدرت راه برو !

ویلیام با صدای لرزان گفت :
_اینجا مه عجیبی دارد ... چقدر به آبشار مانده پدر ؟ نمیشود برگردیم ؟

پدر مکث کرد و با نگاه به چهره ی نگران ویلیام گفت :
_تا آبشار راه زیادی مانده . میتوانی همین جا از خداوند بخواهی که تو را محافظت کند ... جواب او را خواهی شنید !

_ اوه ه ه ه !!! ....................................... واقعا ؟
اما من قدیس نیستم که صدای خداوند را بشنوم پدر !

_خداوند متعلق به همه ی ماست ویلیام !!! فراموش نکن ...

ویلیام فریاد زد :
_"من کنارت هستم می شنوی؟"
و انعکاس صدایی که گفت :
_"من کنارت هستم می شنوی؟"


*******************
آن بالا چه خبر است ؟!

مدت زیادی بود که دخترک از بیماری لاعلاجی رنج می برد .روز به روز خسته و تنهاتر می شد .گوشه گیر شده بود و تنها همدمش گنجشک کوچکی بود که هر روز کنار پنجره می نشست .
دختر دستانش را از پنجره بیرون برد .باران آهسته می بارید .چک ...چک ...چک
از هر قطره که بر کف دستش می افتاد می پرسید : آن بالا چه خبر بود ؟
اما قطره ها بی اعتنا به روی زمین می افتادند .
رو به گنجشک کرد و گفت : خیلی دلم میخواهد بدانم آنجا چه خبر است ؟
چند روزی گذشت
پنجره چشم انتظار دخترک بود...
و گنجشک از جای خالی او دلتنگ شد
با خود اندیشید : حتما رفته است تا بداند آن بالا چه خبر است !!!

*****************


پيرمرد و سرما

فصل سرد زمستان رو به پايان بود .وسرما داشت آخرين زورش را براي سرد كردن هوا مي زد .هر از گاهي برفي يا باراني مي باريد .برفهايي كه قدرت آدم برفي شدن نداشتند.

يكي از آخرین شب های سرد سال سرما داشت از كوچه ها وخيابان ها مي گذشت كه در گوشه اي از خيابان مردي كهنسال را ديد.سرما رفت ومهمان پيرمرد شد.آنها آنقدر گرم صحبت شدند كه سرما آخرین زوری که در بازویش باقی مانده بود را خرج پیرمرد کرد .

ساعتی بعد که پیرمرد آرام گرفته بود سرما از هم از آن شهر رفت.صبح زود مردمي كه از آنجا عبور مي كردند سكه اي هم كنار پيرمرد مي گذاشتند.سكه هايي كه هيچ وقت به درد يك مرد يخ زده نمي خورد .

****************

صورتی



خودش و به کوچه ي علي چپ ميزنه، داره زير چشمي من و ميپاد.
ميخواد بگه تو رو نگا نمي کنم ،...هي اون طرف و نيگا مي کنه.
هه...!!!
چه لباس قشنگي پوشيده؛صورتي
حتما فهميده من رنگ صورتي رو دوست دارم
.......
دستش و رو لباش گذاشت و بوسه اي حواله ي اون سمت کرد...
بلند شدم و جلو تر رفتم.
پسر همسايه کفتر هاش و پر مي داد
اون که رنگ صورتي دوست نداره!؟...

LIDA
25-04-2010, 14:47
پرواز تا خدا

وقتی کودکی بودم ، هر روز ، به آسمان خیره می شدم . آرزو می کردم خداوند را ببینم! دستانم را تا جایی که می توانستم می گشودم و مثل بال پرندگان ، حرکتشان می دادم . مادر مرا در آغوش می گرفت و می گفت :
- چه می کنی؟
من که با چشمانی بسته ، خود را میان ابرها احساس می کردم!... با شادی می گفتم:
- پرواز می کنم! می خواهم به دیدن خدا بروم!... مادر برای دیدن او ، تا کجا باید پرواز کنم؟
مادر با لبخند می گفت :
- وقتی به دل کوچکت رسیدی ، او را خواهی دید!
آن وقت ها نمی فهمیدم منظور مادرم چیست .بی توجه به حرف او باز در خیال خود پرواز می کردم .
و اکنون دستهایم آنقدر مرا پرواز دادند تا خداوند را یافتم! او در دلم ، به انتظار نشسته بود .

****************

تقابل
مادر گریه می کرد! پسرش پرسید:

- برای چه گریه می کنی؟ مادر

مادر پاسخ داد :

- اصلا ، پدرت مرا درک نمی کند!

روز بعد پسر مشغول گریه بود . مادر پرسید :

- تو برای چه گریه می کنی؟

پسر گفت :

- اصلا ، پدر با من بازی نمی کند .

روز بعد مادر با خانم همسایه گرم گفتگو بود . خانم همسایه از شوهرش گله می کرد که :

- شوهرم مرا دوست ندارد!

و مادر گفت :

- مردها همه یک جور هستند!

صبح روز بعد مادر روی میز ناهارخوری نامه ای دید به قلم شوهرش...

" از دست تو و منشی ام کلافه شده ام! چرا شرایط روحی من را درک نمی کنید! اصلا ، همه شما زنها یک جور هستید! "

**************

فرمان ژنرال
فرمان حمله بایستی توسط ژنرال آلوارو صادر می شد . همه منتظر دستور بودند . با این دستور امکان مرگ هزارن انسان بی گناه مستقر در شهر بود! در این لحظه صدای تلفن بلند شد . منشی گفت :

- قربان ، همسرتان هستند!

چند لحظه بعد صدای همسر ژنرال ، با گریه از گوشی پخش شد :

- ... زود بیا بیمارستان! ... می گویند امیدی به زنده ماندن ماریو نیست!... خدایا مگرما چه گناهی کرده ایم که باید تاوان بدهیم؟!... خدایا ، پسرم!... پسرم!

ژنرال با ناراحتی فریادی سر داد . سرهنگ مانوئل وارد اتاق شد و گفت :

- قربان فرمان بدهید!

ژنرال اشک ریزان فریاد زد :

- زود جنگ را متوقف کنید!!

ژنرال همان روزخلع درجه شد

***************

. كوتاه
پيرمرد و پيرزني بودند كه اولين فرزندشان عمر كوتاهي داشت وزود از دنيا رفت تا اينكه فرزند دومشان كه پسربود با دختري كوتاه قد ازدواج كرد و هيچ وقت صاحب فرزند نشد اما پسر سومشان بعد از ازدواج صاحب پسري شد كه البته پاي چپش كوتاه تر از پاي راستش بود .در يكي از روز هاي كوتاه زمستان دست پيرزن از دنيا كوتاه شد و نتوانست عروسي تنها دخترش را ببيند.بعد از مدت كوتاهي دختر هم با مرد كوتاه قدي ازدواج كرد كه هردو بعد از مدت كوتاهي در مسافرتي كوتاه مدت تصادف كردند و هر دو از دنيا رفتند.

داستان كوتاه من هم داشت به پايان مي رسيد كه ناگهان پير مرد گفت: يك لحظه صبر كنيد....فهميدم....در روزهاي جواني كه نادان بودم در حق پدر ومادرم كوتاهي كردم ....اما افسوس كه عمرشان كوتاه بود ونشد كوتاهي هايم را جبران كنم ....لعنت بر اين عمر كوتاه...!!!

*****************
پشیمانی

بنگ ... بنگ ... بنگ!

- بیا بیرون لعنتی!... خودت را تسلیم کن.

- کافیه آرشام... من می دانم او آنجا نیست! الکی شلیک نکن! تیرهایت تمام می شود . پشیمان می شویم!

- نه! او همان جاست! ساتیار... من دیدمش!

بنگ... بنگ ... بنگ!

تیرها تمام شد. صدایی از پشت دیوار شنیده شد.

- میو!... میو!... میو!...

- دیدی گفتم آرشام . تو الکی تیرهایت را هدردادی!

ارشام زبانش بند آمده بود . برای این که پشت سرش هفت تیری چسبیده بود. توی تاریکی صدایی خشن که لرزه بر تن آدم می اندازد شنیده شد:

- از جایتان تکان نخورید! پلیسهای خرفت! حالا دیگر کارتان تمام است!

LIDA
25-04-2010, 14:52
کاغذ سفید

معلم ادبیات موضوع انشا ء بچه ها را تحویلشان داد . " هیچ "!
دو روز بعد بچه ها نوشته هایشان را تحویل دادند. اما برگه " اریک " سفید بود ! معلم برگه سفید اریک را نگاهی انداخت و از او دراین خصوص توضیح خواست . اریک گفت :

- این انشاء من است با موضوع هیچ!

معلم پرسید :

- چقدر فکر کردی تا به این نتیجه رسیدی؟

اریک با خونسردی گفت :

- یک شبانه روز... آقا!!

معلم پای کاغذ اریک نمره پانزده را ثبت کرد! تعدادی از بچه ها که شاهد نمره اریک بودند . اعتراض کردند . و معلم گفت :

- اریک یک شبانه روز وقت گذاشته و اندیشیده ، تا به این نتیجه جالب رسیده است! این نمره حق اوست!

----------------------------

باران

اهالی خوشگذران شهری در پی خشکی زمین و بی آبی صبرشان سر آمد .
تا اینکه به نزد ساحره ی شهر رفتند و گفتند :
"قحطی آمده ، اگر میشود تلاشی برای رفع این مشکل بکن ."
ساحره دعایی خواند و از آنها خواست منتظر بمانند .
اما خبری نشد .
مردم به نزد درختان رفتند و گفتند : " کجا چاهی بکنیم تا به آب برسیم ؟ "
درختان گفتند : " زمین آبی ندارد . ما نیز به زودی خشک خواهیم شد."
آنگاه به نزد چشمه رفتند .
چشمه نیز گفت : "آیا گلوی خشک مرا نمیبینید ؟ "
پس به سراغ رودخانه رفتند و با عصبانیت فریاد زدند :
"جوشش کن "
رودخانه گفت : " من فقط باریکه راهی به دریا هستم تا آب به رویم لغزان شود "
عاقبت مردم از فرط خستگی به زمین افتادند ، تا جایی که وقتی چیزی دیگر برای یاری نیافتند به آسمان نگریستند و به گریه افتادند .
در این هنگام آسمان غرید و باران باریدن گرفت !!!

-------------------------

آزادی




به تماشای جشنواره پرندگان خانگی رفته بودم . در انتهای جشنواره ، رابینسون مدیر برگزاری مراسم ، به همه شرکت کنندگان گفت :
- من پرندگان شما را می خرم . هر چقدر که قیمت داشته باشند !
خیلی از شرکت کنندگان پذیرفته و با فروش پرندگان خود ، پول خوبی به جیب زدند . پس ازآن ، رابینسون در مقابل دیدگان بهت زده مردم ، قفس پرندگان خریداری شده را باز کرده و همه آنها را آزاد نمود! اصلا منظور این کار رابینسون را نفهمیدم . تا اینکه روز بعد با این خبر دروزنامه مواجه شدم :
" رابینسون بیگناه پس از بیست و پنج سال از زندان آزاد شد . او به پاس آزادیش از زندان ، با برگزاری جشنواره پرندگان خانگی ، خیلی از پرندگان گرانقیمت را آزاد نمود! "


میراث پدران

- از بس شما را آشتی دادم خسته شدم! تا کی باید با هم اختلاف داشته باشید؟ یکی از شما باید کوتاه بیاید .

اندرو و تیموتی ی....دا گفتند :

- بله پدر کاپلت، متوجه ایم . دیگر تکرار نمی شود!

اندرو ، تومور مغزی داشت! او پانزده اکتبر مرد . درست روزی که تیموتی به خاطر بیماری قلبی درگذشت! جسد هر دو کنار یکدیگر دفن شد . پدر کاپلت برای هر دو طلب آمرزش کرد . در گوشه ای از قبرستان سیج و جاشوا با هم درگیر بودند!

- پدر تو اوزی بود! فهمیدی؟

- هرگز . پدر تو اوزی بود!

پدر کاپلت ، آنها را از هم جدا کرد و آهسته رفت. سیج و جاشوا هنوز از هم عصبانی بودند!

----------------------

تندیس مسیح ( ع )

تندیس مسیح مقدس ( ع ) که در حال مشورت و ارشاد تعدادی زن بود، توجه کتی و آماندا را به خود جلب کرد . تندیس خیلی زیبا بود . آماندا گفت :

- امروز کاسبی خوب بود؟ من یک مشتری هم نداشتم!

کتی که هنوز محو تماشای تندیس بود، آرام گفت :

- خوب بود. دو تا مرد چاق اوزی ، مثل همیشه!

اشک از چشمهای کتی جاری شد. آماندا گفت :

- واقعا تندیس قشنگی است . آدم را دیوانه می کند!

کتی همانطور که گریه می کرد ، دوان دوان از آنجا دور شد . آماندا فریاد زد:

- دیوانه ... مگر آدم برای مجسمه گریه می کند؟

روزهای بعد دیگر کسی کتی را در شهر و در روسپی خانه " ریچ مان " ندید!

---------------------------

LIDA
27-04-2010, 16:21
وقت عاشقی...


- دستت رو از دور گردنم بردار! برو بشین غذا هنوز آماده نشده. اصلا مرد که آشپزخونه نمیاد...

- وای که چقدر خوبی!! عزیزم. تو نباشی من می میرم!

- نه بابا... چرا بعضی وقتها یهویی عاشق میشی؟

- مثلا چه وقتهایی؟

- مثلا همین الان که شکمت به قاروقور افتاده! ...خوشگل من... قربونت برم... فدات شم...!! وای از دست شما مردها!

- باور کن اینطور نیست سویلا!

- ثابت میشه!

شام حاضر شد. اولین شبی بود که دوست داشتم بعد از خوردن غذا ، احساسی ترین حرفهامو بهش بزنم! شام خوردیم. همانطور که میز رو مرتب می کردم . حرفهام شروع شد.

- می دونی ، عزیزم...

هر چقدر حرفهای من طولانی تر شد ، صدای خروپوفش هم بلند تر شد!!

------------------------
پنجاه میلیون مارک برای ده ثانیه!


زدلر بیچاره به جشنواره خوش اقبالی دعوت شد.

- آقای زدلر ، شما برنده پنجاه میلیون مارک - برای ده ثانیه - شده اید!!

تشویق حضار...

- یعنی چه؟ نمی فهمم...

- آقای زدلر ، شما باید این پول را در ده ثانیه خرج کنید!... از همین الان شروع شد.

- یعنی می توانم همه چیز بخرم؟

- بله...

- می توانم خانه بخرم؟

- بله...

- می توانم ماشین بخرم؟

- بله همه چیز.

- می توانم عینک دودی بخرم؟!

- بله آقا می توانید.

- وای چقدر خوب...!

- تمام! ...آقای زدلر زمانتان تمام شد! دیگر نمی توانید!!

---------------------------

کتابی برای ایلیا...


- چه خانه نامرتبی داری! آنتوان . کتابی را که به تو دادم خواندی؟

- قشنگ بود واسیلی . قشنگ بود .

- چه زود تمامش کردی!... هزار صفحه بود!

- فقط صفحه اول و صفحه آخر آن را خواندم!!

- همین؟... عجیب است!

- بله قهرمان داستان - ایلیا ایلیچ ابلوموف - آدم تنبلی است!... او حتی حاضر نیست خودش جورابش را درآورد . همه چیز باید برای او محیا باشد! مزخرف است! . بیچاره مادام لیوبویویچ!

- خب...

- هیچی ... آخرش ایلیا عاشق می شود! . این هم یک پایان مزخرف!... واسیلی برو برای خودت یک فنجان قهوه بریز . برای من هم بریز! . قهوه را بخور و برو! می خواهم بخوابم!... کتابت را هم از روی میز بردار.

- نه!... نمی خواهم . به درد خودت می خورد!

-----------------------

پاداش من!


از غرغر های پدر خسته شده بودم . داشتم به خانه سالمندان می بردمش که برای همیشه از شرش راحت شوم! داخل ماشین هم از بحث و سر و کله زدن دست بر نمی داشتیم . من هم تا جا داشت با فحش جوابش را می دادم! . در یک لحظه کنترل ماشین از دستم خارج شد و به شدت با یک مرد جوانی که پیرمردی را به کول گرفته بود ، برخورد کردم!

صحنه وحشتناکی بود. همه مردم جمع شدند . ترافیک شدیدی ایجاد شد . در آن حادثه پیرمرد در جا مرد! ولی مرد جوان فقط از ناحیه کمر آسیب دید. با گذشت زمان فهمیدم که مرد جوان ، آن روز پدرش را برای مداوا به بیمارستان می برد! حدود شش ماه درگیر معالجه مرد جوان و پرداخت هزینه قتل پدر پیرش بودم . و مرد جوان هرگز مرا نبخشید.

------------------------
اختلاف - نگاه - سکوت! ۷۰



پدر شرپوف پرسید:

- مشکلتان چیست؟ که می خواهید از هم جدا شوید؟!

گفتم :

- میسی ، هیچ وقت شرایط من را درک نمی کند؟!

میسی خندید و گفت :

- عجب رویی داری!... تو مرد خودخواهی هستی!!... هیچ وقت از خودت پرسیده ای که خواسته های من چیست؟!

گفتم :

- دست بردار میسی!... باز هم حرفهای تکراری! ما اصلا نمی توانیم با هم زندگی کنیم. باید همین الان تمامش کنیم!!

پدر شرپوف دستهایش را بر روی شانه های ما گذاشت و گفت :

- به چشمهای هم نگاه کنید!... آیا واقعا همدیگر را دوست دارید؟

با این حرف پدر ضربان قلبم شدیدتر شد! مدت زیادی هر دو سکوت کردیم. پدر شرپوف خندید و گفت :

- ببخشید ... من کار دیگری دارم!... باید بروم.

و رفت!!

LIDA
27-04-2010, 16:24
هدیه ای برای لیتی

انگشتر ماه نشان ، ارزشمندترین هدیه ای بود که برای اولین سالروز ازدواجمان ، به لیتی هدیه دادم. اما دوستان لیتی با دسته گل به دیدنش آمدند. لیتی پرسید:

- برای انگشتر چقدر پول دادی؟!

- مهم نیست!... این یک هدیه است ، عزیزم. پسند می کنی؟

- زیباست. پول زیادی برایش دادی؟!

- فراموش کن!...

خوشحال بودم که هدیه من ارزشمند تر از هدیه میهمانان لیتی بود! هر روز ، صبح زود لیتی با لبخند ملیحی به سراغ گلهای هدیه شده می رفت وآنها را آب می داد و نوازش می کرد! و فقط کارمن شده بود ، حرص خوردن!. دو ماه بعد ، لیتی بالاخره به سراغ انگشتر ماه نشان رفت و آن را برانداز کرد!

- عزیزم... نمی شود این انگشتر را پس دهی و ستاره نشانش را برایم بگیری؟!!

--------------------

عبور از عرض خیابان


خواستم از عرض خیابان عبور کرده تا وارد بانک شوم ، که متوجه شدم پیرمردی عصا به دست با چهره ای شاداب ، من را به سوی خود می خواند . با خود گفتم :

- امان از دست گدایان شهر!

به سمت پیرمرد رفتم و دست در جیبم کردم ، تا پول خردی به او بدهم . با این حرکت من پیرمرد برآشفت! سکه را از جیب درآوردم و گفتم :

- باور کنید ، همین یک سکه در جیبم بود!

پیرمرد آهی کشید و گفت :

- خواهش می کنم بروید!

سکه را داخل جیبم گذاشتم و از عرض خیابان عبور کردم . اما هنوز دلیل تغییر رفتار پیرمرد را نفهمیدم . قبل از ورود به بانک نگاهی به پیرمرد انداختم ، که ناگهان دیدم پسربچه ای در حال عبور دادن پیرمرد از عرض خیابان است!

----------------------------


تضاد از نوعی دیگر

پروفسور نائو در سمینار " مرگ و جهانی دیگر " سخنرانی شیوایی کرد:

- مرگ یک حقیقت است. اصولا چرا باید از مرگ بترسیم؟!

و حرفهایی از این دست. پروفسور نائو پس از پایان سمینار سوار هواپیما شد ، تا به شهرش باز گردد . ساعتی بعد ، صدای خلبان از باند پخش شد:

- مسافران محترم ، می خواهم خونسردی خود را حفظ کنید! نترسید! فرود ما دچار مشکل شده است! از خدا بخواهید...

میان مسافرها غو غایی به پا شد! پروفسور نائو وحشت زده از جا برخاست تا مسافرها را آرام کند، ولی مثل آدمهای لال زبانش بند آمد . حتی برای یک حرف! در همهمه و آشوبی که به پا شده بود ، پروفسور نائو چشمهایش سیاهی رفت و بی هوش بر روی صندلی افتاد!

---------------------

شما می توانید!

وقتی پروفسور لیو برای بررسی دفاعیه ما وارد دانشگاه شد ، همه خوشحال شدیم . ساعتی بعد پروفسور لیو برای ما سخنرانی کرد:

- رسیدن به بالاترین درجه علم ، اصلا کار دشواری نیست! این توانایی در اکثر افراد دیده می شود. فقط کافیست که بخواهید. شما نیز می توانید. مطمئن باشید!

- نه پروفسور! ما نمی توانیم!

- شما می توانید!... شما می توانید!

- نه نمی توانیم! باور کنید سخت است!

- می توانید !

- نمی توانیم!

- می توانید! من می دانم که می توانید!

همه شاد شدند!

- هورا!! ... یعنی می توانیم؟!

- بله ... حالا درست شد! شما هم می توانید.

پروفسور لیو ، در این سخنرانی پیروز شد! او تاکنون دانشجویان زیادی را به بالاترین سطوح علمی رسانده است. من هم از او درسهای زیادی گرفتم.

-----------------------------

غم و شادی



گله ای از گاوهای لوگوژ به دشت سیش سرازیر شدند. دشت سیش مملو از گلها و علفهای تازه و با طراوتی است که ساعتی پیش در بارش باران بهاری شستشو شده بودند. گلها با دیدن هجوم گاوهای لوگوژ برآشفته شدند! . علفها از غصه مچاله گشتند! پروانه ها به جان گلها افتاده و تا آخرین توان شهد نوشیدند . ‌چون می دانستند لحظه ای بعد ، چنین شهد شیرینی نخواهند یافت!

گاوهای لوگوژ به دشت رسیدند . آلکساندریا به تعقیب پروانه پرداخت . دامن چین دارش به رقص درآمده بود. درختهای بلند قامت از دیدن الکساندریا ، که همیشه برای خواب به سایه اش پناه می آورد خوشنودند. درختها هم رقصانند. و سوسکهای شاخدار دشت سیش ، به پایکوبی بر روی کپه ای ازفضله های به هم فشرده گاوهای لوگوژمشغول.

LIDA
28-04-2010, 15:10
ضرر



- پانزده تا بیشتر برایش پول نمی دهم! بیش از این هم نمی ارزد.

شیطان این حرف را زد و شراب را سر کشید . لحظه ای بعد مست و لایعقل و گیج گوشه ای افتاد . آلبرتو با خنده گفت :

- حالا شد . روح من پنجاه هزار تا قیمت دارد .... موافقی؟!

شیطان که مشاعرش را از دست داده بود گفت :

- موافقم!

و پولها را داد و رفت . هفته بعد ، پدر سباستیانو ، شیطان را در گوشه ای از خیابان دید که زانوی غم بغل گرفته است .پدر سباستیانو پرسید :

- بازار کساد است؟! خیلی ناراحت به نظر می رسی.

- بله ... هر روز ضرر می دهم . پدر!

- از چه زمانی این اتفاق برایت رخ داده است؟

- از زمانی که با حقه بازها معامله ام شده است!!


*******************

مغرور



سر بالا راه می رفت . به هیچ کس سلام نمی داد! انتظار داشت که همه به او احترام بگذارند! برایش احترام به دیگران ، مفهومی نداشت! همه به خاطر قدرت و ثروت او ناچار به اطاعت و تعظیم در مقابلش بودند . این برای مرد مغرور خیلی خوشایند بود.

یک روز که به سمت خانه می رفت ، طبق معمول مردم از روی ناچاری و ترس سر خم کرده و به او احترام گذاشتند در حالی که پاسخی در قبال احترام از او دریافت نمی کردند . از قضا همان روز درون چاله ای افتاد و پایش پیچ خورد . اما هیچ کس دور و برش نبود که کمکش کند . تا اینکه یک نفر در مقابلش نشست و پایش را ماساژ داد! مرد مغرور برای اولین بار از یک نفر تشکر کرد :

- ممنونم شیطان عزیز!

***************

آنچه شیطان می خواست!



آفتاب غروب کرده است . دو پسر بچه به تماشای عبور شیطان ایستاده اند. گذر بسیار سنگینی بود . هنوز قدرت چشمان مسحور کننده شیطان در ذهن پسر بچه ها بود . میشل گفت :

- ببینم دنی ... شیطان از تو چه می خواست؟

دنی با خنده گفت :

- روح من را می خواست! تو بگو که از تو چه درخواستی داشت؟

میشل هم خنده اش گرفت و گفت :

- یک سکه بیست و پنج سنتی ... او می خواست با سکه به خانه اش زنگ بزند!!

دنی شگفت زده شد و سپس به میشل گفت :

- عجب... حالا برویم چیزی بخوریم . گرسنه هستم.

میشل سرش را پائین انداخت و گفت :

- من نمی توانم! حالا دیگر پولی ندارم!

دنی خندید و گفت :

- عیبی ندارد . من پول زیادی به جیب زده ام!!

******************

تقابل

مادر گریه می کرد! پسرش پرسید:

- برای چه گریه می کنی؟ مادر

مادر پاسخ داد :

- اصلا ، پدرت مرا درک نمی کند!

روز بعد پسر مشغول گریه بود . مادر پرسید :

- تو برای چه گریه می کنی؟

پسر گفت :

- اصلا ، پدر با من بازی نمی کند .

روز بعد مادر با خانم همسایه گرم گفتگو بود . خانم همسایه از شوهرش گله می کرد که :

- شوهرم مرا دوست ندارد!

و مادر گفت :

- مردها همه یک جور هستند!

صبح روز بعد مادر روی میز ناهارخوری نامه ای دید به قلم شوهرش...

" از دست تو و منشی ام کلافه شده ام! چرا شرایط روحی من را درک نمی کنید! اصلا ، همه شما زنها یک جور هستید!


******************




معتمد ایالت

موریس - معتمد ایالت آیوا خطابه می کرد:

- هیچ نترسید . شیطان ، مادامی که ایمانتان قوی باشد جرات نزدیک شدن به شما را ندارد. این حرف من فقط برای شما نیست . من به همه اهالی این ایالت سفارش می کنم که خدا را هرگز فراموش نکنند که اگر چنین باشد همنشین شیاطین خواهند شد.

یکی از حضار:

- موریس عزیز، شما خوب صحبت می کنید. ما شما را دوست داریم.

- بسیار ممنونم از شما...

خطابه موریس به پایان رسید . او پس از تشویق حضار ، راهی خانه شد . نزدیک خانه ، مردی ژنده پوش در مقابلش ظاهر شد و گفت:

- آفرین... امروز محفل ما را نورانی کردید!

- ممنونم. می توانم بپرسم شما کی هستید؟

- ارادتمند شما ... شیطان!!

LIDA
28-04-2010, 15:38
" ۲ پیغام "

پیغام

پرستار خانه سالمندان یک پیغام ساده تلفنی برای پیرمرد آورد:
- از این که هر دو به آرامش رسیدیم خوشحالم پدر! ... فرزندت . حسام
و روز بعد دست نوشته ای را برایش خواند که به یک شاخه گل رز وصل شده بود:
- هیچ وقت حسام را نخواهم بخشید! منتظر من باش می آیم و تو را به خانه ام می آورم. دوستت دارم پدر!... فرزند خوانده ات - کیوان

***************

لبخند شاهزاده

هیچ کسی نمی توانست شاهزاده جوان را بخنداند! و یا کاری کند که لبخند بر لبهایش بنشیند. شاه از این بابت خیلی ناراحت بود . او برای شاهزاده اش مراسمهای شادی را تدارک دید ولی موثر نشد . افسردگی شاهزاده ... شاه را نیز دچار ناراحتی کرده بود . تا اینکه بالاخره شاه مرد .
در روز خاکسپاری شاه همه ناراحت بودند و تنها کسی که لبخند بر لب داشت شاهزاده بود!

****************

بچه ها سوار شوید. دیر شد. صدای پدر رومان بود . سوار شدم . ولی ماشین کوچک بود! جا نمی شدم. لیژ - روت - کارل - متیو - گئورگی ، همه آمده بودند . باید روی پاهای گئورگی می نشستم . از این کار بدم می آمد! گفتم :

- من نمی آیم! جا برای من نیست.

پدر رومان گفت :

- مگر نمی خواهی هدیه ات را بدهی؟

ولی من هدیه ام را دیروز به ژاکلین فقیر داده بودم . گفتم :

- نه . دیروز آن را به ژاکلین داده بودم . او خیلی خوشحال شد.

پدر رومان مثل همیشه خندید . گفتم :

- فقط می خواستم برای بوسیدنش بیام!!

******************

فقط یک ساعت

وقتی امپراتور یک کشور سلطنتی در بستر مرگ بود . وزرا و مسئولین کشور شاهزاده را برای آشنایی با سرزمین خود سوار هواپیما کرده و از آسمان ، شمال و جنوب کشور را به او نشان دادند . شاهزاده پس از چند روز بازدید هوایی کشورش ، به قصر بازگشت و به دیدن پدر رفت. امپراتور دست شاهزاده را به دست گرفت و گفت :

- پسرم... کشور پهناورمان را دیدی؟ این سرزمین نیاکان ما است . در حفظ و پاسداری از آن همانطور که اجدادمان از جان خویش مایه گذاشتند تو نیز تلاش کن.

شاهزاده پوزخندی زد و گفت :

- این است سرزمینی که دم از فرمانروایی آن می زدید؟ به نظر من برای اداره کردن کشوری که شمال تا جنوب آن را می شود در یک ساعت پیمود! روزی یک ساعت وقت گذاشتن هم زیاد است!!

*****************

۲ پادشاه "



پادشاه تن پروری عازم سفر و تفریح شد . از قضا با پادشاه سرزمین دیگری برخورد کرد . آن دو پادشاه همدیگر را در اغوش گرفتند و سپس بدون حضور درباریان به قدم زدن و گفتگو مشغول شدند .

پادشاه اول گفت :

- برای من هیچ چیز به اندازه این آرامش و تفریح ارزش ندارد.

پادشاه دوم گفت :

- برای من هیچ چیز به اندازه آرامش و تفریح مردم سرزمینم ارزش ندارد!

پادشاه اول گفت :

- از این که در ناز و نعمتم خوشم .

پادشاه دوم گفت :

- از این که مردم سرزمینم در ناز و نعمت هستند خوشم!

پادشاه اول این بار با جدیت گفت :

- من جانم را دوست دارم.

پادشاه دوم هم با جدیت پاسخ داد:

- من برای حفظ جان مردم سرزمینم جان خود را خواهم داد!

پادشاه اول ایستاد و با تعجب پرسید:

- ببینم تو همان سرداری نیستی که با کشتن شاه سرزمینت به شاهی رسیدی؟

و پادشاه دوم با لبخند جواب داد :

- آری... و تو هم بی شک همان شاهزاده ای هستی که پس از مرگ پدر به شاهی رسیدی!

LIDA
04-05-2010, 13:50
گربه خانگی رو به گربه ولگرد گفت:
- می خواهم بدانم غذای تو چیه؟
گربه ولگرد برای این که وانمود کند آشغال خور نیست و ضمنا خیلی هم بی باک است با غرور خاصی گفت :
- گوشت شیر!!
گربه خانگی اول تعجب کرد ولی بعد سرش را به علامت ناراحتی پائین انداخت و گفت:
- خوش به حال تو . غذای من فقط گوشت و شیر است!

-----------------------

دوباره باید شد
- کسی که " قصد" دارد در موفقیتهایش " دست " دارد .
- " نقص دیگران " را خوب می بینیم ... " نقش خود را " چطور؟

- تا " کارآموز " نشوی ... " کار آزموده " نشوی .

- " نادان "... زنده به گور است .

- " سوار کار " واقعی ...کسی است که " سوار کار" باشد .

- گاهی لازم است " در دل " ... " درد دل " کرد .

- " دوستی برتر " و " دشمنی بدتر " از خود نداریم .

- " فرصتمند " باش ... تا " ثروتمند " شوی .

در " راه حل " ... قدم برداریم .

----------------------

خانم معلم روی تخته سیاه نوشت " نمی دانم "
سپس رو به بچه ها گفت :

- دیگر " نمی دانم " در کنار ما نیست ! او مرده است. ما دعا می کنیم و از خدا می خواهیم که او را مورد آمرزش خویش قرار دهد .

پس از گفتن این حرف بچه ها سکوت اختیار کرده و سرهایشان را به زیر انداختند . آنها واقعا دعای آمرزش خواندند . همانطور که در کلیسا عمل می کردند . اما هنوز کار خانم معلم تمام نشده است .

او پس از پایان یافتن دعای آمرزش بچه ها را به حیاط مدرسه آورد و کاغذی را که بر روی آن نوشته بود " نمی دانم " را در باغچه حیاط دفن نمود . سپس به احترام آن چند دقیقه ایستاده و سکوت اختیار کرد. بچه ها نیز همان کاری را کردند که معلمشان انجام داد.

آنها حالا به این باور رسیده بودند که دیگر " نمی دانم " وجود ندارد و او مرده است . روزهای بعد هیچ دانش آموزی در پاسخ به سوالات خانم معلم از کلمه نمی دانم استفاده نکرد .

براساس واقعیت
------------------------------------- -



زنجیره غذایی
.
.
.
- سلام فیتو پلانکتون!
- سلام پلانکتون!
- خداحافظ فیتو پلانکتون!
.
.
.
- سلام پلانکتون!
- سلام ماهی‌ریز!
- خداحافظ پلانکتون!
.
.
.
- سلام ماهی‌ریز!
- سلام ماهی‌بزرگ!
- خداحافظ ماهی‌ریز!

-------------------

صلح
عکاس به سرباز گفت: تفنگت را بذار کنار و کمی باهاش دوستانه‌تر باش. این عکس را برای روی جلد مجله می‌خوام.
سرباز گفت: حیف که مرده و گرنه وادارش می‌کردم لبخند بزنه.
عکاس جواب داد: عیبی نداره. اونو با فوتوشاپ درست می‌کنم.

LIDA
04-05-2010, 13:56
در سکون
پل متروک عابر پیاده زل زده بود به مردی که سعی داشت از روی نرده‌های وسط اتوبان بپرد. از دور هم کامیونی را که به سرعت می‌آمد می‌دید. دل که نداشت ولی احساس کرد که تک تک مولکول‌های آهنی‌اش خنک می‌شود.


بختک
سه شب پیش بختک خواب بود. خواب دید که جسم سیاهی روی سینه‌اش نشسته و نمی‌تواند نفس بکشد. بختک دو روز است که اختلال هویت گرفته است.


سلام! من یک آدمم!
آن روز بعد از ظهر قرار بود دور هم جمع شویم و برای چند ساعتی همانی باشیم که از آن بیم داریم: آدم باشیم. اول آقای «سلام،خسته نباشید،ببخشید» آمد، بعد «هیچی، سلامتی» و «خوبم، تو چطوری» همزمان رسیدند. آخرین نفر هم «خوشحال شدم، قربان تو» بود. با کامل شدن گروه به این نتیجه رسیدیم که آدم بودن کار بسیار تهوع آوری‌ست و ختم جلسه را اعلام کردیم.


خیلی اتفاقی
بعد از تحویل دادن روح مرد و پایان قرارداد ، فرشته‌ی شانه‌ی چپ عضو کلوب فرشتگان بازنشسته شد. همان‌جا بود که برای اولین بار فرشته‌ی شانه‌ی راست را دید: با یک سگ راهنما و عصایی سفید.



آدم
توی این شهر آدم تنهاست. توی این شهر عابر پیاده پل دارد، خط‌کشی دارد. خواهران، ورودی دارند. برادران هم دارند. مشترک‌گرامی، صورتحساب دارد. داوطلبان عزیز آگهی تبلیغاتی دارند. توی این شهر هیچ‌کس به فکر آدم نیست. توی این شهر آدم هیچی ندارد.

LIDA
04-05-2010, 14:02
کبری
کبری هیچ تصمیمی نگرفته بود، این را خودش به من گفت. همان موقعی که داشت کتابش را می‌انداخت توی سطل آشغال. و من با خودم فکر کردم که سه بار از روی تصمیم کبری نوشته بودم با کلمه‌ها و ترکیب‌های تازه.


هویجم
تقصیر من بود. هرگز خودم را نمی‌بخشم. به شوخی به‌او گفتم که خیال دارم یک خرگوش دست‌آموز بخرم و او سکته کرد. هویجم مرد.


زن
خواب کودکی را می‌بینم که با او به هزاران زبان سخن می‌گویم، به زبان‌هایی که می‌دانم و زبان‌هایی که نمی‌دانم و او تمام کلمات مرا از من می‌گیرد. بیدار که می‌شوم، لالم.



. كشتي‌راني مگس
‌مگسي بر پرِكاهي نشست كه آن پركاه بر ادرار خري روان بود. مگس مغرورانه بر ادرار خر كشتي مي‌راند و مي‌گفت: من علم دريانوردي و كشتي‌راني خوانده‌ام. در اين كار بسيار تفكر كرده‌ام. ببينيد اين دريا و اين كشتي را و مرا كه چگونه كشتي مي‌رانم. او در ذهن كوچك خود بر سر دريا كشتي مي‌راند آن ادرار، درياي بي‌ساحل به نظرش مي‌آمد و آن برگ كاه كشتي بزرگ, زيرا آگاهي و بينش او اندك بود. جهان هر كس به اندازة ذهن و بينش اوست. آدمِ مغرور و كج انديش مانند اين مگس است. و ذهنش به اندازه درك ادرار الاغ و برگ كاه


وحدت در عشق
عاشقي به در خانة يارش رفت و در زد. معشوق گفت: كيست؟ عاشق گفت: «من» هستم. معشوق گفت: برو, هنوز زمان ورود خامان و ناپُختگان عشق به اين خانه نرسيده است. تو خام هستي. بايد مدتي در آتش جدايي بسوزي تا پخته شوي, هنوز آمادگي عشق را نداري. عاشق بيچاره برگشت و يكسال در آتش دوري و جدايي سوخت, پس از يك سال دوباره به در خانة معشوق آمد و با ترس و ادب در زد. مراقب بود تا سخن بي‌ادبانه‌اي از دهانش بيرون نيايد. با كمال ادب ايستاد. معشوق گفت: كيست در مي‌زند. عاشق گفت: اي دلبر دل رُبا, تو خودت هستي. تويي, تو. معشوق در باز كرد و گفت اكنون تو و من يكي شديم به درون خانه بيا. حالا يك «من» بيشتر نيست. دو «من»در خانة عشق جا نمي‌شود. مانند سر نخ كه اگر دو شاخه باشد در سوزن نمي‌رود.
گفت اكنون چون مني اي من درآ نيست گنجايي دو من را در سرا

LIDA
04-05-2010, 14:07
نزاع چهار نفر بر سر انگور
چهار نفر, با هم دوست بودند, عرب, ترك, رومي و ايراني, مردي به آنها يك دينار پول داد. ايراني گفت: «انگور» بخريم و بخوريم. عرب گفت: نه! من «عنب» مي‌خواهم, ترك گفت: بهتر است «اُزوُم» بخريم. رومي گفت: دعوا نكنيد! استافيل مي‌خريم, آنها به توافق نرسيدند. هر چند همة آنها يك ميوه، يعني انگور مي‌خواستند. از ناداني مشت بر هم مي‌زدند. زيرا راز و معناي نام‌ها را نمي‌دانستند. هر كدام به زبان خود انگور مي‌خواست. اگر يك مرد داناي زبان‌دان آنجا بود, آنها را آشتي مي‌داد و مي‌گفت من با اين يك دينار خواستة همه ي شما را مي‌خرم، يك دينار هر چهار خواستة شما را بر آورده مي‌كند. شما دل به من بسپاريد، خاموش باشيد. سخن شما موجب نزاع و دعوا است، چون معناي نام‌ها را مي‌دانم اختلاف شماها در نام است و در صورت, معنا و حقيقت يك چيز است

-------------------------

فيل در تاريكي
شهري بود كه مردمش, اصلاً فيل نديده بودند, از هند فيلي آوردند و به خانة تاريكي بردند و مردم را به تماشاي آن دعوت كردند, مردم در آن تاريكي نمي‌توانستند فيل را با چشم ببينيد. ناچار بودند با دست آن را لمس كنند. كسي كه دستش به خرطوم فيل رسيد. گفت: فيل مانند يك لولة بزرگ است. ديگري كه گوش فيل را با دست گرفت؛ گفت: فيل مثل بادبزن است. يكي بر پاي فيل دست كشيد و گفت: فيل مثل ستون است. و كسي ديگر پشت فيل را با دست لمس كرد و فكر كرد كه فيل مانند تخت خواب است. آنها وقتي نام فيل را مي‌شنيدند هر كدام گمان مي‌كردند كه فيل همان است كه تصور كرده‌اند. فهم و تصور آنها از فيل مختلف بود و سخنانشان نيز متفاوت بود. اگر در آن خانه شمعي مي‌بود. اختلاف سخنان آنان از بين مي‌رفت. ادراك حسي مانند ادراك كف دست, ناقص و نارسا است. نمي‌توان همه چيز را با حس و عقل شناخت

--------------------------

دزد دهل زن
دزدي در نيمه شب, پاي ديواري را با كلنگ مي‌كَنَد. تا سوراخ كُنَد و وارد خانه شود. مردي كه نيمه شب بيمار بود و خوابش نمي برد صداي تق تق كلنگ را مي‌شنيد. بالاي بام رفت و به پايين نگاه كرد. دزدي را ديد كه ديوار را سوراخ مي‌كند. گفت: اي مرد تو كيستي؟ دزد گفت من دُهُل زن هستم. گفت چه كار مي‌كني در اين نيمه شب؟
دزد گفت: دُهُل مي‌زنم. مرد گفت: پس كو صداي دُهُل ؟ دزد گفت: فردا صداي آن را مي‌شنوي. فردا از گلوي صاحبخانه صداي دُهُل من بيرون مي‌آيد
------------------------

رقص صوفي بر سفرة خالي
يك صوفي, سفره‌اي ديد كه خالي است و از درخت آويزان است. صوفي شروع به رقص كرد و از عشق نان و غذاي سفره شادي مي‌كرد و جامه خود را مي‌دريد و شعر مي‌خواند: «نانِ بي‌نان, سفره درد گرسنگي و قحطي را درمان مي‌كند». شور و شادي او زياد شد. صوفيان ديگر هم با او به رقص درآمدند هوهو مي‌زدند و از شدت شور و شادي چند نفر مست و بيهوش افتادند. مردي پرسيد. اين چه كار است كه شما مي‌كنيد؟ رقص و شادي براي سفره بي‌نان و غذا چه معني دارد؟ صوفي گفت: مرد حق در فكر «هستي» نيست. عاشقانِ حق با بود و نبود كاري ندارند. آنان بي سرمايه, سود مي‌برند. آنها , «عشق به نان» را دوست دارند نه نان را. آنها مرداني هستند كه بي‌بال دور جهان پرواز مي‌كنند. عاشقان در عدم ساكن‌اند. و مانند عدم يك رنگ هستند و جانِ واحد دارند

-----------------------

استر و اشتر
استري و شتري با هم دوست بودند، روزي استر به شتر گفت: اي رفيق! من در هر فراز و نشيبي و يا در راه هموار و در راه خشك يا تر هميشه به زمين مي‌افتم ولي تو به راحتي مي‌روي و به زمين نمي‌خوري. علت اين امر چيست؟ بگو چه بايد كرد. درست راه رفتن را به من هم ياد بده.
شتر گفت: دو علت در اين كار هست: اول اينكه چشم من از چشم تو دوربين‌تر است و دوم اينكه من قدّم بلندتر است و از بلندي نگاه مي‌كنم، وقتي بر سر كوه بلند مي‌رسم از بلندي همة راه‌ها و گردنه‌ها را با هوشمندي مي‌نگرم. من ازسر بينش گام بر مي‌دارم و به همين دليل نمي‌افتم و براحتي راه را طي مي‌كنم. تو فقط تا دو سه قدم پيش پاي خود را مي‌بيني و در راه دوربين و دور انديش نيستي

LIDA
04-05-2010, 16:31
خرگوش پيامبر ماه
گله‌اي از فيلان گاه گاه بر سر چشمة زلالي جمع مي‌شدند و آنجا مي‌خوابيدند. حيوانات ديگر از ترس فرار مي‌كردند و مدتها تشنه مي‌ماندند. روزي خرگوش زيركي چاره انديشي كرد و حيله‌ا‌ي بكار بست. برخاست و پيش فيلها رفت. فرياد كشيد كه : اي شاه فيلان ! من فرستاده و پيامبر ماه تابانم. ماه به شما پيغام داد كه اين چشمه مال من است و شما حق نداريد بر سر چشمه جمع شويد. اگر از اين ببعد كنار چشمه جمع شويد شما را به مجازات سختي گرفتار خواهم كرد. نشان راستي گفتارم اين است كه اگر خرطوم خود را در آب چشمه بزنيد ماه آشفته خواهد شد. و بدانيد كه اين نشانه درست در شب چهاردهم ماه پديدار خواهد شد.
پادشاه فيلان در شب چهاردهم ماه با گروه زيادي از فيلان بر سر چشمه حاضر شدند تا ببينند حرف خرگوش درست است يا نه؟ همين كه پادشاه خرطوم خود را به آب زد تصوير ماه در آب به لرزش در آمد و آشفته شد. شاه پيلان فهميد كه حرفهاي خرگوش درست است. از ترس پا پس كشيد و بقية فيلها به دنبال او از چشمه دور شدند

****************

مور و قلم
مورچه‌اي كوچك ديد كه قلمي روي كاغذ حركت مي‌كند و نقش‌هاي زيبا رسم مي‌كند. به مور ديگري گفت اين قلم نقش‌هاي زيبا و عجيبي رسم مي‌كند. نقش‌هايي كه مانند گل ياسمن و سوسن است. آن مور گفت: اين كار قلم نيست، فاعل اصلي انگشتان هستند كه قلم را به نگارش وا مي‌دارند. مور سوم گفت: نه فاعل اصلي انگشت نيست؛ بلكه بازو است. زيرا انگشت از نيروي بازو كمك مي‌گيرد. مورچه‌ها همچنان بحث و گفتگو مي‌كردند و بحث به بالا و بالاتر كشيده شد. هر مورچة نظر عالمانه‌تري مي‌داد تا اينكه مسأله به بزرگ مورچگان رسيد. او بسيار دانا و باهوش بود گفت: اين هنر از عالم مادي صورت و ظاهر نيست. اين كار عقل است. تن مادي انسان با آمدن خواب و مرگ بي هوش و بي‌خبر مي‌شود. تن لباس است. اين نقش‌ها را عقل آن مرد رسم مي‌كند.
مولوي در ادامه داستان مي‌گويد: آن مورچة عاقل هم، حقيقت را نمي‌دانست. عقل بدون خواست خداوند مثل سنگ است. اگر خدا يك لحظه، عقل را به حال خود رها كند همين عقل زيرك بزرگ، ناداني‌ها و خطاهاي دردناكي انجام مي‌دهد

**************

اشك رايگان
يك مرد عرب سگي داشت كه در حال مردن بود. او در ميان راه نشسته بود و براي سگ خود گريه مي‌كرد. گدايي از آنجا مي‌گذشت، از مرد عرب پرسيد: چرا گريه مي‌كني؟ عرب گفت: اين سگ وفادار من، پيش چشمم جان مي‌دهد. اين سگ روزها برايم شكار مي‌كرد و شب‌ها نگهبان من بود و دزدان را فراري مي‌داد. گدا پرسيد: بيماري سگ چيست؟ آيا زخم دارد؟ عرب گفت: نه از گرسنگي مي‌ميرد. گدا گفت: صبر كن، خداوند به صابران پاداش مي‌دهد.
گدا يك كيسة پر در دست مرد عرب ديد. پرسيد در اين كيسه چه داري؟ عرب گفت: نان و غذا براي خوردن. گدا گفت: چرا به سگ نمي‌دهي تا از مرگ نجات پيدا كند؟
عرب گفت: نان‌ها را از سگم بيشتر دوست دارم. براي نان و غذا بايد پول بدهم، ولي اشك مفت و مجاني است. براي سگم هر چه بخواهد گريه مي‌كنم. گدا گفت : خاك بر سر تو! اشك خون دل است و به قيمت غم به آب زلال تبديل شده، ارزش اشك از نان بيشتر است. نان از خاك است ولي اشك از خون دل

**************

روز با چراغ گرد شهر
راهبي چراغ به دست داشت و در روز روشن در كوچه ها و خيابانهاي شهر دنبال چيزي مي‌گشت. كسي از او پرسيد: با اين دقت و جديت دنبال چه مي‌گردي، چرا در روز روشن چراغ به دست گرفته‌اي؟
راهب گفت: دنبال آدم مي‌گردم. مرد گفت اين كوچه و بازار پر از آدم است. گفت: بله، ولي من دنبال كسي مي‌گردم كه از روح خدايي زنده باشد. انساني كه در هنگام خشم و حرص و شهوت خود را آرام نگهدارد. من دنبال چنين آدمي مي‌گردم. مرد گفت: دنيال چيزي مي‌گردي كه يافت نمي‌شود.
«ديروز شيخ با چراغ در شهر مي‌گشت و مي‌گفت من از شيطان‌ها وحيوانات خسته شده‌ام آرزوي ديدن انسان دارم. به او گفتند: ما جسته‌ايم يافت نمي‌شود، گفت دنبال همان چيزي كه پيدا نمي‌شود هستم و آرزوي همان را دارم.

**************

ليلي و مجنون
مجنون در عشق ليلي مي‌سوخت. دوستان و آشنايان نادان او كه از عشق چيزي نمي‌دانستند گفتند ليلي خيلي زيبا نيست. در شهر ما دختران زيباتر از و زيادند، دختراني مانند ماه، تو چرا اينقدر ناز ليلي را مي‌كشي؟ بيا و از اين دختران زيبا يكي را انتخاب كن. مجنون گفت: صورت و بدن ليلي مانند كوزه است، من از اين كوزه شراب زيبايي مي‌نوشم. خدا از اين صورت به من شراب مست كنندة زيبايي مي‌دهد.شما به ظاهر كوزة دل نگاه مي‌كنيد. كوزه مهم نيست، شراب كوزه مهم است كه مست كننده است. خداوند از كوزة ليلي به شما سركه داد، اما به من شراب داد. شما عاشق نيستيد. خداوند از يك كوزه به يكي زهر مي‌دهد به ديگري شراب و عسل. شما كوزة صورت را مي‌بينيد و آن شراب ناب با چشم ناپاك شما ديده نمي‌شود. مانند دريا كه براي مرغ‌ آبي مثل خانه است اما براي كلاغ باعث مرگ و نابودي است

LIDA
04-05-2010, 16:34
گوشت و گربه
مردي زن فريبكار و حيله‌گري داشت. مرد هرچه مي‌خريد و به خانه مي‌آورد، زن آن را مي‌خورد يا خراب مي‌كرد. مرد كاري نمي‌توانست بكند. روزي مهمان داشتند مرد دو كيلو گوشت خريد و به خانه آورد. زن پنهاني گوشتها را كباب كرد و با شراب خورد. مهمانان آمدند. مرد به زن گفت: گوشتها را كباب كن و براي مهمانها بياور. زن گفت: گربه خورد، گوشتي نيست. برو دوباره بخر. مرد به نوكرش گفت: آهاي غلام! برو ترازو را بياور تا گربه را وزن كنم و ببينم وزنش چقدر است. گربه را كشيد، دو كيلو بود. مرد به زن گفت: خانم محترم! گوشتها دو كيلو بود گربه هم دو كيلو است. اگر اين گربه است پس گوشت ها كو؟ اگر اين گوشت است پس گربه كجاست؟

---------------------

باغ خدا، دست خدا، چوب خدا
مردي در يك باغ درخت خرما را با شدت ‌تكان مي‌داد و بر زمين مي‌ريخت. صاحب باغ آمد و گفت اي مرد احمق! چرا اين كار را مي‌كني؟ دزد گفت: چه اشكالي دارد؟ بندة خدا از باغ خدا خرمايي را بخورد و ببرد كه خدا به او روزي كرده است. چرا بر سفرة گستردة نعمتهاي خداوند حسادت مي‌كني؟ صاحب باغ به غلامش گفت: آهاي غلام! آن طناب را بياور تا جواب اين مردك را بدهم. آنگاه دزد را گرفتند و محكم بر درخت بستند و با چوب بر ساق پا و پشت او مي‌زد. دزد فرياد برآورد، از خدا شرم كن. چرا مي‌زني؟ مرا مي‌كشي. صاحب باغ گفت: اين بندة خدا با چوب خدا در باغ خدا بر پشت خدا مي‌زند. من اراده‌اي ندارم كار، كار خداست. دزد كه به جبر اعتقاد داشت گفت: من اعتقاد به جبر را ترك كردم تو راست مي‌گويي اي مرد بزرگوار نزن. برجهان جبر حاكم نيست بلكه اختيار است اختيار است اختيار

-------------------

جزيرة سبز و گاو غمگين
جزيرة سرسبز و پر علف است كه در آن گاوي خوش خوراك زندگي مي‌كند. هر روز از صبح تا شب علف صحرا را مي‌خورد و چاق و فربه مي‌شود. هنگام شب كه به استراحت مشغول است يكسره در غم فرداست.آيا فردا چيزي براي خوردن پيدا خواهم كرد؟ او از اين غصه تا صبح رنج مي‌برد و نمي‌خوابد و مثل موي لاغر و باريك مي‌شود. صبح صحرا سبز و خُرِّم است. علفها بلند شده و تا كمر گاو مي‌رسند. دوباره گاو با اشتها به چريدن مشغول مي‌شود و تا شب مي‌چرد و چاق و فربه مي‌شود. باز شبانگاه از ترس اينكه فردا علف براي خوردن پيدا مي‌كند يا نه؟ لاغر و باريك مي‌شود. ساليان سال است كه كار گاو همين است اما او هيچ وقت با خود فكر نكرده كه من سالهاست از اين علف‌‌زار مي‌خورم و علف هميشه هست و تمام نمي‌شود، پس چرا بايد غمناك باشم؟
*تفسير داستان: گاو، رمزِ نفسِ زياده طلبِ انسان است و صحرا هم اين دنياست. آدميزاد، بيقرار و ناآرام و بيمناك است

------------------------

دستگيريِ خرها
مردي با ترس و رنگ و رويِ پريده به خانه‌اي پناه برد. صاحبخانه گفت: برادر از چه مي‌ترسي؟ چرا فرار مي‌كني؟ مردِ فراري جواب داد: مأموران بي‌رحم حكومت، خرهاي مردم را به زور مي‌گيرند و مي‌برند. صاحبخانه گفت: خرها را مي‌گيرند ولي تو چرا فرار مي‌كني؟ تو كه خر نيستي؟ مردِ فراري گفت: مأموران احمق‌اند و چنان با جديت خر مي‌گيرند كه ممكن است مرا به جاي خر بگيرند و ببرند

----------------------

خواجة بخشنده و غلام وفادار
درويشي كه بسيار فقير بود و در زمستان لباس و غذا نداشت. هر روز در شهر هرات غلامان حاكم شهر را مي‌ديد كه جامه‌هاي زيبا و گران قيمت بر تن دارند و كمربندهاي ابريشمين بر كمر مي‌بندند. روزي با جسارت رو به آسمان كرد و گفت خدايا! بنده نوازي را از رئيس بخشندة شهر ما ياد بگير. ما هم بندة تو هستيم.
زمان گذشت و روزي شاه خواجه را دستگير كرد و دست و پايش را بست. مي‌خواست بيند طلاها را چه كرده است؟ هرچه از غلامان مي‌پرسيد آنها چيزي نمي‌گفتند. يك ماه غلامان را شكنجه كرد و مي‌گفت بگوييد خزانة طلا و پول حاكم كجاست؟ اگر نگوييد گلويتان را مي‌برم و زبانتان را از گلويتان بيرون مي‌كشم. اما غلامان شب و روز شكنجه را تحمل مي‌كردند و هيچ نمي‌گفتند. شاه آنها را پاره پاره كرد ولي هيچ يك لب به سخن باز نكردند و راز خواجه را فاش نكردند. شبي درويش در خواب صدايي شنيد كه مي‌گفت: اي مرد! بندگي و اطاعت را از اين غلامان ياد بگير

LIDA
08-05-2010, 12:35
آورده اند شخصی درگذرگهی پیاده عبور می نمود ناگاه جوراب وی پاره همی گشتی وچون کفش ازنوع تابستانی بودی عیب رانمایان کردی دل نگران چگونه پاره گی ازخلق پنهان نمودی ناگاه چشم وی برجماعتی افتاد متمول باظاهری آراسته وکفشهایی مرغوب لاکن جوراب برپای نداشتندی بالفور خود رابه خلوتی رسانده وهر دولنگه جوراب ازپای بدرکرده باسربلندی راه همی رفتی وخدای راشکرنمودی که دراین دیارچنین رسم پدیدارگشتی.

**************

حکـــا یت
اسبی د ر مسا بقه پیشی گــرفت ـ مـــرد ی از شاد ی با نگ بر د اشت و به خـــود ستا ئی پـــرد اخت ـ کســـی کــه د ر کنار ش بـــود گفت ـ مگـــر این اسپ از آن تــوست ـ گفت نه ـ لیکن لگا مش از مـــن ا ست ـ

************
حــکــا یت
مــــــرد ی د ر خـــم نگــر یست و صورت خــو یش د ر آن بــد ید ـ مـــا د ر را بخــــوا نـــد و گفت ـ در خـمـــره د زد ی نـهــان است ـ مــا د ر فــراز آ مـــد و د ر خم نگـــر یست و گفت ـ آری ـ فا حیشه ای نیز همــراه د ارد ـ

**************

حکا یت
روبـــا هی عــربی را بگزیــد ـ افسو نگر را بیاور د نـــد ـ پـــر سید ـ کـــد ام جانـــورت گـــز ید ه ـ گفت سگی و شـــرم کـــرزد بـگــو ئید روباهـــی ـ چـــون بــه افسون خــو اند ن آ غــاز کـــرد ـ گفتش چیـــزی هــم از افســون روبا ه گـــز ید گی بــــد ان د ر آمیـــز ـ

*****************
حکا یت
روبـــــا ه را پـــر سیــد ن کـــه د ر گـــر یختــن از ســگ چـنـــد حـیله د انــــــی ـ گفت ـ از صــد فزون باشــد امـــا نیکو تر از همه ایت کــه مــن و او را بــــا یـکـــد یـگـــر اتفا ق د یــــد ار نیفتد ـ

LIDA
08-05-2010, 12:54
حکایتی از حضرت داوود:

ان حضرت در حال عبور از بیابانی مورچه ای را دید که مرتب کارش این بود که تپه ای خاک برمیدارد و به جای دیگر میبرد از خداوند خواست که از راز این کار اگاه شود مورچه به سخن امد که معشوقی دارد که شرط وصل خود را اوردن تمام خاکهای ان تپه در این محل قرار داده است.

حضرت فرمود: با این جثه کوچک تو تا کی میتوانی خاکهای این تپه ی بزرگ را به محل مورد نظر منتقل کنی و ایاعمر تو کفایت خواهد کرد؟

مورچه چنین گفت: همه اینها را میدانم ولی خوشم اگر در این راه بمیرم به عشق محبوبم مرده ام.

*************

یک روز از ملا نصرالدین پزسیدند:که چرا این قدر پیر شده ای؟
ملا با تعجب گفت که اشتباه میکنید زور من با جوانیم اندکی فرق نکرده است.
چون ان زمان که در گوشه ی خانه ما یک گلدان سنگی بودکه نمی توانستم انرا بلند کنم اکنون هم که پیر شده ام نمیتوانم .به همین جهت زور بازویم ابدا کاهش نیافته است.

*****************

روزی مرد کشاورز متوجّه شد الاغش را که برای چریدن به یونجه زار فرستاده بود ، دزدیده اند . خیلی سریع چوبی برداشت و به طرف شهر دوید . او دایم با خودش می گفت : ای دزدهای بدبخت در حالی که چوب دستی اش را بالا آورده بود ، چشمش به الاغش افتاد که با دو مرد می رفت با نگاهی تهدید آمیز جلو رفت و گفت : الاغم را به من پس بدهید ! و در حالی که اخم کرده بود ، ادامه داد : اگر نه ، مجبورم کاری را بکنم که پدرم کرد !
دزدها که از تهدید مرد ترسیده بودند ، الاغش را به او پس دادند . وقتی که از مرد دور می شدند پرسیدند : راستی پدرت چه کار کرد ؟مرد با آرامش جواب داد : پدرم الاغ دیگری خرید !!!

**************

جابربن عبدالله انصاری از یاران پیامبر (ص) بود .
روزی نزد آن حضرت رفت . وقتی وارد خانه شد دید که پیامبر (ص) دست ها و زانوهایش را روی زمین گذاشته و حسن (ع) و حسین (ع) بر پشت پیامبر (ص) سوار شده اند . حضرت در همان حالت راه می رفت و می فرمود :
« شما چه شتر خوبی دارید و من چه سواران خوبی دارم . »
بچّه ها هم از شادی می خندیدند و پاهایشان را تکان می دادند و می گفتند : تند برو ، تند برو . پیامبر (ص) از این که حسن (ع) و حسین (ع) را خوشحال می دید ، تیسّم می کرد و با شادی آنان شاد می شد و عزیزانش را از این طرف اتاق به آن طرف می برد .

*****************

جوان‌مردی در سیره امام جعفر صادق(ع)
حكایت: «مردی به مدینه بخفت از حاجیان. چون برخاست، پنداشت كه همیان وی بدزدیدند. زود بیرون آمد و امام جعفر صادق ـ علیه‌السلام ـ را دید. اندر وی آویخت و گفت: همیان من تو بردی.
گفت: چند بود اندر وی؟
گفت: هزار دینار.
جعفر او را به سرای خویش آورد و هزار دینار سخت به وی داد. چون مرد با سرای آمد و در خانه شد، همیان وی در خانه بود. به عذر به نزدیك امام جعفر آمد و هزار دینار بازآورد. جعفر دینار فرانستد، گفت:
چیزی كه از دست بدادیم، بازنستانیم. مرد پرسید كه این كیست؟ گفتند: جعفر صادق(ع)

LIDA
08-05-2010, 13:05
معلّم یک کودکستان به بچه‌هاى کلاس گفت که می‌خواهد با آن‌ها بازى کند. او به آن‌ها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکى بردارند و درون آن، به تعداد آدم‌هایى که از آن‌ها بدشان می‌آید، سیب‌زمینى بریزند و با خود به کودکستان بیاورند.
فردا بچه‌ها با کیسه‌هاى پلاستیکى به کودکستان آمدند. در کیسه بعضی‌ها ٢، بعضی‌ها ٣، بعضی‌ها تا ۵ سیب‌زمینى بود. معلّم به بچه‌ها گفت تا یک هفته هر کجا که می‌روند کیسه پلاستیکى را با خود ببرند.
روزها به همین ترتیب گذشت و کم‌کم بچه‌ها شروع کردن به شکایت از بوى ناخوش سیب‌زمینی‌‌هاى گندیده. به علاوه، آن‌هایى که سیب‌زمینى بیشترى در کیسه خود داشتند از حمل این بار سنگین خسته شده بودند. پس از گذشت یک هفته، بازى بالاخره تمام شد و بچه‌ها راحت شدند.
معلّم از بچه‌ها پرسید: «از این که سیب‌زمینی‌ها را با خود یک هفته حمل می‌کردید چه احساسى داشتید؟» بچه‌ها از این که مجبور بودند سیب‌زمینی‌هاى بدبو و سنگین را همه جا با خود ببرند شکایت داشتند.
آنگاه معلّم منظور اصلى خود از این بازى را این چنین توضیح داد: «این درست شبیه وضعیتى است که شما کینه آدم‌هایى که دوستشان ندارید را در دل خود نگاه می‌دارید و همه جا با خود می‌برید. بوى بد کینه و نفرت، قلب شما را فاسد می‌کند و شما آن را همه جا همراه خود حمل می‌کنید. حالا که شما بوى بد سیب‌زمینی‌ها را فقط براى یک هفته نتوانستید تحمل کنید پس چطور می‌خواهید بوى بد نفرت را براى تمام عمر در دل خود تحمل کنید؟»

**********
حکایت آن درخت

در میان بنی اسرائیل عابدی زندگی می کرد. روزی به او گفتند که فلان جا درختی است و قومی آن را می پرستند. عابد خشمگین شده، برخاست و تبر بر دوش نهاد تا آن درخت را بر کند. ابلیس به صورت پیری بر مسیر او مجسّم شد و گفت: ای عابد! بر گرد و به عبادت خود مشغول باش. عابد گفت: نه، بریدن درخت اولی است و بعد درگیر شدند.
عابد برابلیس پیروز شد و او را بر زمین کوفت. ابلیس گفت: دست بردار تا سخنی بگویم. تو که پیامبر نیستی و خدا این کار را بر تو مأمور ننموده است. به خانه برگرد تا هر روز دو دینار زیر بالش تو نَهَم. با یکی معاش کن ودیگری را انفاق نما.
عابد با خود گفت: راست می گوید: بامداد روز بعد دودینار دید، روز دوم دو دینار، ولی روز سوم چیزی نبود؛ خشمگین شد و تبر بر دوش گرفت. باز در همان نقطه ابلیس پیش آمد و گفت: کجا؟ عابد گفت: آمده ام تا درخت را برکنم، در این مشاجره، ابلیس پیروز شد.
ابلیس گفت: بار اول تو برای خدا خشمگین بودی و خدا مرا مسخّر تو ساخت، ولی این بار برای دنیا و دینار خشمگین شدی، پس مغلوب من گشتی.

**************

کتاب خانه ی بی فرش

فرزند علامه امینی می گوید: یازده ساله بودم که به همراه پدرم به کاظمین رفتم، قصدشان این بود که در آن جا کتاب خانه ی سادات حیدری را از نزدیک ببینند. کتاب خانه در حسینیه ای قرار داشت. اتاق بسیار بزرگی بود پر از کتاب، دور و بر اتاق از سه جهت قفسه بود، از زمین تا سقف.
من دیدم فرشی در بساط نیست و همه جا پر از خاک است. ایشان آمدند کنار ایوان و عبایشان را فرش کردند روی زمین ولباس ها را روی آن گذاشتند و شال خود را باز نموده و چند مرتبه وسط اتاق به روی زمین کشیدند تا چهره ی حصیری پیدا شد، آن را تکاندند و روی زمین پهن کردند و برآن نشستند.فرمودند: بیا، پس چرا نمی آیی؟ گفتم: آقا این جا که فرشی نیست، همه اش خاک است. فرمودند: اگر بخواهی این طوری زندگانی کنی چیزی به دستت نمی رسد. اگر می خواهی ادب در زندگانی داشته باشی باید این ها برایت مطرح نباشد.

*****************

نماز، حلال مشکلات

بوعلی سینا هر وقت با مسئله ی مشکلی از نظر علمی و معنوی مواجه می شد برمی خاست، وضو می گرفت، به مسجد می رفت و نماز می گزارد و از خداوند متعال مدد می جست تا مشکل او را حل کند.
زمانی نیاز به یک کتاب فلسفی قدیمی داشت، مسافرت ها کرد و از افراد مختلف پی گیری نمود،اما به جایی نرسید. تا این که روزی به مسجد آمد و دو رکعت نماز خواند و پس از نماز از درگاه خدای بزرگ تقاضا کرد که آن کتاب را برایش برساند. از مسجد بیرون آمد و به سوی منزل حرکت کرد. در راه پیر زنی را دید که مقداری اشیای کهنه، پوسیده و قدیمی را روی زمین پهن کرده و در معرض فروش قرار داده است، چند کتاب هم در بین آن ها به چشم می خورد. بوعلی نگاهی به کتاب ها کرد و یکی از آن ها نظر او را به خود جلب کرد، وقتی که خوب دقت کرد دید همان گم شده ی اوست و آن را به قیمتی که زن گفت خرید.

LIDA
12-05-2010, 11:25
حاکم شهر فوت کرد و جمعیت انبوهی به تشییع آمده بودند . کسی بهلول را گفت : زمان تشییع جنازه بهتر است آدم در جلوی تابوت قرار گیرد یا عقب تابوت؟
بهلول گفت: جلو یا عقب تابوت فرقی ندارد ،
باید سعی کرد :
" توی تابوت قرار نگرفت؟ ."

------------------

زنگ آخر بود . از کلاس فرار کردم، از امتحان جبر!

در گوشه ای از حیاط ،خودم را گم و گور کردم. اما دلهره ی امتحان و جواب ندادن

به سوالات جبر و نمره صفر ..

اکنون چند سال از آن روز می گذرد اما باز هم دلهره ی امتحان جبر آن روز را با

خود دارم. به پسرم گفتم: «اگه خواستی سر جلسه امتحان حاضر نشی،

اگه بلد نیستی، اشکالی نداره، یه راست بیا خونه، توی حیاط مدرسه نمون،

یه وقت غصه نخوری بابا!»

پسرم با غرور در جوابم گفت: «نه بابا، مطمئن باش، با مجید، همکلاسیم،

قرار گذاشتیم که جواب سوالات رو به همدیگه برسونیم.»

حال چند ساعت از رفتن پسرم به مدرسه می گذرد اما دلهره ی جلسه ی امتحان

رهایم نمی کند!

------------------------

وزیری با خدم و حشم خود از راهی می گذشت. شکوه و جلال او به اندازه ای بود که همه مردم از دیدن او شگفت زده شده بودند و به یکدیگر می گفتند که این کیست ؟ عجب عظمت و شکوهی دارد !
شیرزنی در میان جمع حاضر بود، گفت: چه قدر می گویید این کیست ؟

آیا می خواهید بدانید او کیست ؟ او مردی است که از درگاه خدا رانده شده و فریب مال و جاه دنیا را خورده است.

سخن آن زن به گوش وزیر رسید و از آنجا که دلی بیدار و پندپذیر داشت، بر او اثر کرد و پس از آن، ترک مقام و منصب کرد و به زیارت کعبه شتافت و به معنای واقعی مسلمان شد .

----------------

زير لب زمزمه کرد، اينجا ديار حبيب است !


پيرمرد بي تاب و بي قرار خاک سرد صحرا را در آغوش مي فشرد. اشک ديدگان دريايي اش را طوفاني مي کرد. بغض راه گلويش را بسته بود. نفس ها به شماره افتاده بودند. او در انديشه ي روزهاي دور، خاطراتش را جست و جو مي کرد؛


- يادت هست روزگار کودکي، به سبقت، سلام را به استقبال من مي فرستادي؟ يادت هست، تو فرزند رسول بودي و من ميان سال را با احترام، خجالت زده مي کردي؟


اما امروز سلام جابر بي پاسخي بخشکد.

---------------------

هميشه گرفته بود. خيلي وقت بود کسي به او توجه نمي کرد. هر کسي در فکر کارهاي خودش بود. انگار اصلاً او وجود نداشت.


بالاخره يک روز ابرهاي سياه آسمان شهر را پوشاندند. هوا سرد شد، سرد سرد! و برف شروع به باريدن کرد.


برف همه جا را فرا گرفت. حالا ديگر قامت سپيدپوش کوه از دور هم خودنمايي مي کرد. مردمان شهرنشين از ديدن اين منظره خوشحال بودند.


احساس غرور مي کرد و خود را خوشبخت ترين کوه دنيا مي دانست

LIDA
12-05-2010, 11:29
افتخار!

همه کنار هم صف کشيده بوديم. هر کسي از پياده رو عبور مي کرد با کنجکاوي به صورت ما خيره مي شد. سرگرم نگاه هاي عابرين بودم که يک دفعه دست گرمي رو روي پهلوم احساس کردم. آقا و خانم جواني مرا انتخاب کرده بودند. به همراه 4 تا شاخه رز صورتي ديگه و 3 تا مريم خوشبو يه دسته گل کوچيک شديم. ربان نباتي خوش رنگي هم دور کمر ما بستند. اونها ما را همراه خودشون تا جلوي در يک خانه ي کوچک بردند.
من و دوستام داخل يک گلدون روي تاقچه آروم نشستيم و مشغول شنيدن حرف هاي پدر بزرگ شديم.

---------------------

آش نذری

سنگ ریزه داخل آش نذری باعث شد یکی از دندانهایش بشکند.
فردا به دندانپزشکی مراجعه کرد و وقتی میخواست پول ترمیم دندانش را پرداخت کند، دندانپزشک گفت: مادرم دیشب خواب دیده که من دندانهای سالم مردم را میکشم و گفته تعبیر آن این است که امروز نباید از کسی ویزیت بگیرم و شما هم نباید پولی بپردازید چون من به خوابهای مادرم خیلی اعتقاد دارم.

-----------------

آگهی ترحیم

آگهی های ترحیم روزنامه را که خواندم با خودم گفتم: چرا هر روز اینقدر دکتر، مهندس، مدیر شرکت، استاد و حاجی... فوت میکنند اما وقتی از قیمت چاپ یک آگهی ترحیم در روزنامه مطلع شدم، فهمیدم، فقرا همیشه بیصدا میمیرند.

----------------------

استقبال!

قطار میایستد چند سرباز پیاده میشوند. جمعیت با دستههای گل جلو میروند آنها در آغوش میگیرند. حلقههای گل را به گردنشان میاندازند، روی دست بلندشان میکنند.

موج جمعیت از قطار فاصله میگیرد. پیرزنی قاب عکس سربازی را به دست گرفته و به بسته شدن درهای قطار نگاه میکند.

سربازی از روی دوش جمعیت پیرزن را میبیند.

خود را به پایین میاندازد و به طرف پیرزن میدود.

دسته گل را از گردن خود در میآورد؛ به دور قاب عکس میاندازد.
پیرزن مبهوت نگاه میکند.

--------------------

اشتباه!

در اتاق عمل متوجه شد که در تشخیص بیماری اشتباه کرده ولی به خاطر حفظ آبرویش به عمل ادامه داد.
فردا صبح موقع ویزیت بیمارش یک چک 5 میلیونی به او داد و گفت: انسان با یک کلیه میتواند زندگی کند ولی بدون پول نه!

LIDA
12-05-2010, 14:19
بخشش

و,قتی بچه بود هروقتکار اشتباهی میکرد بلافاصله میگفت ببخشید اما در جوانی غرور به او اجازه نمی داد عذرخواهی کند حالا که پیر شده همه را میبخشد چون اعتقاد دارد بخشش از بزرگترهاست.

-------------------

جاودانه...

روزگاری بنفشهای زیبا در یک دره سرسبز روییده بود. بنفشه هر روز با لبخند به اطرافیان سلام میگفت و به هر رهگذری لبخند میزد و سلام میداد.
به باد، به سبزهها، به گل نرگس کنارش، به پرستوی مهاجر، حتی به شغال با لبخند سلام میداد.

روزی باران بسیار تندی بارید. ناگهان سیلی خروشان در دره جاری شد.
نرگش شروع کرد به گریه کردن ولی بنفشه دوباره لبخند زد و به سیل سلام داد. سیل بنفشه و نرگس را بلعید. هزار سال بعد پیرمرد معدنچی در معدن سنگ مرمر، نقشه بنفشه را روی تکه سنگی پیدا کرد و آن را به نوهاش هدیه داد.

یاد بنفشه بعد از هزار سال هنوز بر قلب سنگ شده سیل باقی مانده بود.

------------------

چوب خدا!

وقتی فهمید شریکش که به او خیانت کرده بود پسرش را در تصادف رانندگی از دست داده به زنش گفت: چوب خدا صدا ندارد هرکس بخورد دوا ندارد.
ولی یک هفته بعد زن و فرزندش را در اثر زلزله از دست داد، حالا هر کس این ضربالمثل را بکار میبرد عصبانی میشود و میگوید: خدا چوب در دست ندارد که بندههایش را با آن تنبیه کند، باید به سرنوشت اعتقاد داشت.

----------------------

چیزهایی که نگفتم..؟!








وقتی چمدانش را به قصد رفتن بست، نگفتم: « عزیزم، این کار را نکن.»
نگفتم: « برگرد و یک بار دیگر به من فرصت بده.»

وقتی پرسید دوستش دارم یا نه، رویم را برگرداندم.

حالا او رفته، و من تمام چیزهایی را که نگفتم، میشنوم.
نگفتم: « عزیزم، متأسفم، چون من هم مقصر بودم.»
نگفتم: « اختلافها را کنار بگذاریم، چون تمام آنچه میخواهیم،
عشق و وفاداری و مهلت است.»
گفتم: « اگر راهت را انتخاب کردهای، من آن را سد نخواهم کرد.»
حالا او رفته، و من تمام چیزهایی را که نگفتم، میشنوم.

او را در آغوش نگرفتم و اشکهایش را پاک نکردم
نگفتم: « اگر تو نباشی زندگیام بیمعنی خواهد بود.»

فکر میکردم از تمامی آن بازیها خلاص خواهم شد.
اما حالا، تنها کاری که میکنم گوش دادن به چیزهایی است که نگفتم.
نگفتم: « بارانیات را در آر...، قهوه درست میکنم و باهم حرف میزنیم.»
نگفتم: « جاده بیرون خانه طولانی و خلوت و بیانتهاست.»
گفتم: « خدانگهدار، موفق باشی، خدا به همراهت.»
او رفت و مرا تنها گذاشت تا با تمام چیزهایی که نگفتم، زندگی کنم.

---------------------

خواستگاری

وقتی خواستگار دخترش از مهربانی و گذشت در زندگی صحبت میکرد حالش داشت بهم میخورد، چون یک ماه پیش سر صحنه تصادف آن قدر از این جوان بد و بیراه شنیده بود که هرگز قیافهاش را فراموش نمیکرد و بالاخره هم تا سه برابر خسارت را نگرفت رضایت نداد. در موقع خروج پدر دختر، خواستگار را به گوشهای کشید و یواشکی به او گفت: شما حافظه خوبی ندارید و قیافهها را زود فراموش میکنید و چون گذشت و مهربانی شما قبلا به من ثابت شده دختر من احتیاجی به آن ندارد!

LIDA
12-05-2010, 14:24
خیرات

سفره افطارش در بین آشنایان و اقوام معروف بود. روزهای تاسوعا و عاشورا، دو نوع غذا نذری میپخت و شب عید به همه معلمان فرزندش سکه طلا هدیه میداد.

زمانی که همسایهاش فوت کرده بود دسته گل سفارشیاش آنقدر بزرگ بود که از درب منزل کوچک متوفی، رد نشد و مجبور شدند آن را دم در بگذارند.
وقتی مردی که در مراسم ختم کنار او نشسته بود و از بدبختی و بیچارگی مرد فوت شده و آینده نامعلوم دو بچه یتیم باقی مانده صحبت میکرد، او در فکر این بود که کارت ویزیتش را فراموش کرده روی دسته گل بگذارد؛ و باید حتما موقع خروج این کار را انجام دهد.

************

4 تا دیگه مونده بود

اولیش رو در آورد و آتش زد،
به شعله زرد رنگ خیره شد و……
شعله از هیبت آمدن مردی سر فرو داد و خاموش شد.
مرد: پاشو پاشو، این مسخره بازیها مال کارتونهاست!!
دخترک هراسان به مرد خیره شد
مرد: هرکی از راه میرسه میخواد اینجا بساط گداییش رو راه بندازه
(با حالت پرخاش) بهت میگم پاشو.

دخترک برخاست و بیرمق دنبال جایی برای دیدن ۳ رویای باقی مانده گشت.

**************
اشکهای یک مادر

کودک از مادرش پرسید: "چرا گریه میکنی؟"
مادر پاسخ داد: "چون یک مادرم."
کودک گفت: "نمیفهمم".
مادرش او را در آغوش کشید و گفت: "هرگز نخواهی فهمید..."
کودک از پدرش پرسید که چرا مادر بی هیچ دلیلی گریه میکند و تنها جوابی که پدرش داشت این بود که همه مادرها همین طور هستند.
کودک تصمیم گرفت این موضوع را از خدا بپرسد: "خدایا! چرا مادرها به این راحتی گریه میکنند؟"
خدا گفت: پسرم! من باید مادران را موجوداتی خاص خلق میکردم. من شانههای آنها را طوری خلق کردم که توان تحمل بار سنگین این زندگی را داشته باشند و در عین حال آرام و مهربان باشند. من به آنها نیرویی دادم که توان به دنیا آوردن کودکانشان را داشته باشند. من به آنها نیرویی دادم که توان ادامه دادن راه را حتی هنگامیکه نزدیکانشان رهایشان کردهاند، داشته باشند؛ توان مراقبت از خانواه در هنگام بیماری، بی هیچ شکایتی. من به آنها عشق به فرزندانشان را دادم، حتی هنگامی که این فرزندان با آنها بسیار بدرفتار کردهاند.
و البته اشک را نیز به آنها دادم که منحصر به آنهاست، برای زمانی که به آن نیاز دارند."

*************

بلند همت تر از حاتم طایی


حاتم طایی را گفتند: از خود بلند همت تر در جهان دیده یا شنیدهای، گفت: بلی، روزی چهل شتر قربانی کرده بودم امرای عرب را، پس به گوشه صحرایی به حاجتی بیرون رفتم.
خارکنی را دیدم که پشته خار فراهم آورده، گفتمش به مهمانی حاتم چرا نروی که خلق بر سماط او گرد آمده اند؟ گفت:
هر که نان از عمل خویش خورد، منت از حاتم طایی نبرد.
من او را به همت و جوانمردی از خود برتر دیدم.

******************

تجربه جدید
داشت تو هوا پرواز میکرد، احساس خوبی داشت.
هرجا که اراده میکرد تو یه چشم بهم زدن میرسید.
با اینکه در بسته بود ولی از در هم رد میشد، چیزی نمیتونست جلوشو بگیره!
ولی......
چرا هیچکس اونو نمیدید؟
احساس کرد یه نیروی قوی داره اونو میکشه.
نتونست مقاومت کنه با سرعت سمت نیرو کشیده شد!
خودش رو دید که روی تخت دراز کشیده و چندتا دکتر دور و برش؟!
احساس درد شدیدی تو سینش کرد و کشیده شد روی تخت.
صدای دکتر اومد.....
- برگشت، خدا رو شکر!
تازه یادش اومد چه اتفاقی افتاده..
تو این فکر بود که بعداً کی حرفشو باور میکنه!

LIDA
12-05-2010, 19:45
حکایت

شرلوک هلمز، کارآگاه معروف، و معاونش واتسون رفته بودند صحرانوردی و شب هم چادری زدند و زیر آن خوابیدند . نیمه های شب هلمز بیدار شد و آسمان را نگریست. بعد واتسون را بیدار کرد و گفت : " نگاهی به بالا بینداز و به من بگو چه می بینی؟ " واتسون گفت:" میلیون ها ستاره می بینم ". هلمز گفت : "چه نتیجه ای می گیری؟". واتسون گفت : " از لحاظ ...... نتیجه می گیرم که خداوند بزرگ است و ما چقدر در این دنیا حقیریم. از لحاظ ستاره شناسی نتیجه می گیرم که زهره در برج مشتری ست، پس باید اوایل تابستان باشد . از لحاظ فیزیکی نتیجه می گیرم که مریخ در محاذات قطب است، پس باید ساعت حدود سه نیمه شب باشد". شرلوک هلمز قدری فکر کرد و گفت : " واتسون! تو احمقی بیش نیستی ! نتیجه ی اول و مهمی که باید بگیری این است که چادر ما را دزدیده اند

*********************

دخترک دیوانه!!

کسی مرا محاکمه نکرد. اما من خودم را هر روز محاکمه و شکنجه میکنم و سعی دارم به وجدانم ثابت کنم که تقصیر من نبوده.
خب . . . دختر قشنگی بود با موهای بور و بلند.
وقتی از ایوان طبقه سوم برایم دست تکان داد و مرا دعوت کرد که بروم پیشش فکر کردم دارد مسخرهام میکند.

من از کجا میدانستم طرف دیوانه است و از کجا میدانستم وقتی اشاره کنم که او بیاید آنوقت خودش را از آن بالا پرت میکند پایین...!!

-***************

در انتظار بازگشت...

دریا، دریانوردی را به درون میکشد

مادرش، بی خبر، به سوی شمایل میرود

شمعی بلند مقابل مریم مقدس میافروزد

برای هوای خوب، برای بازگشت پسرش

و گوش او همیشه به باد است.

اما آنگاه که چشم میبندد و دعا میکند

شمایل غمگینانه و آرام گوش میخواباند
و خوب میداند که سفر کرده را بازگشتی نیست...

**************

درویش و توانگر

پیادهای سر و پا برهنه با کاروان حجاز از کوفه به درآمد و همراه ما شد. نظر کردم و مالی نداشت. خرامان همیرفت و میگفت: نه به اشتر بر سوارم، نه چو اشتر زیر بارم؛ نه خداوند رعیت، نه غلام شهریارم؛ غم موجود و پریشانی معدوم ندارم؛ نفس میزنم آسوده و عمری می گذارم.
توانگر اشترسواری گفتش: ای درویش، کجا می روی؟ برگرد که بسختی بمیری.
نشنید و قدم در بیابان نهاد و برفت. چون به «نخله محمود» (محلی در نزدیکی مکه) برسیدیم، توانگر را اجل فرا رسید. درویش به بالینش فراز آمد و گفت: ما بسختی نمردیم و تو بر بد بختی بمردی.

شخصی همه شب بر سر بیمار گریست
چون روز آمد، بمرد و بیمار بزیست

****************
دو دفعه شاد شدم

شخصی پرخور با یك نفر كور هنگام افطار هم مجموع شد از قضا كور از پر خور، شكم خواره تر بود و مجال به او نمی داد – هنگام رفتن، پرخور به صاحب خانه گفت: حاج آقا! خانه احسانت آباد.
من امشب دو دفعه از تو شاد شدم. او ل بار بدان جهت كه مرا با كوری هم مجموع نمودی و چنین انگاشتم كه كاملا خواهم خورد دوم بار پس از فراغ از خوردن شاد شدم از اینكه این كور مرا نخورد.

LIDA
18-05-2010, 15:41
بچگي ها
بغل دستم نشسته بود. ازم پرسيد: مجيد! شنيدم تو هم يه زماني عاشقشدي! راسته؟؟
يهو خنده ام رفت هوا!! آره بابا... عجب دوراني بود. بچه بوديمديگه! بچه!
- خوب، تعريف كن ديگه!!
- نه بابا! ول كن. چي رو تعريف كنم!
- جون من تعريف كن. جون من!
- هيچي بابا! بچگي هم براي خودش عالمي داره! دفعه اول كه ديدمش دستم چند تا كاغذ بود. تا چشم به چشمش افتاد، همه بدنم كرخت شد! بچه بودم ديگه! كاغذا از دستم سر خورده و افتاده بودن. اما من نفهميده بودم.. قلبم چه ضرباني داشت. مثل اينكه صد كيلومتر دويده بودم!! عجب دوراني بود. بعدش هم يه سالو نيمي آواره فكرش شدم! سوار يه آونگ، اين ور و اون ور مي رفتم! خوابش رو مي ديدم. صداش رو مي شنيدم! روزگار عجيبي بود! بچه بوديم ديگه. بچه بوديم.
- عجب.... بعدش چي شد؟
- بعد؟ بعدي نداشت! مگه سرياله كه قسمت دوم داشته باشه؟!
(خنديد)
من هم خنديدم و بعدش سكوت كرديم و من يه آه كشيدم. سوزناك وبلند....
- چي شده مجيد؟ چرا آه كشيدي؟
با صدايي كه به زحمت در مي اومد،بغض گلوم رو خوردم و گفتم
هيچي! دلم هواي بچگيهام رو كرده...

چه بادي توذهنم مي اومد

---------------------
سه دلاور


توي پارك با دوستم نشسته بوديم وداشتیم هوا نوش جان می کردیم كه يهو دوستم با آرنج يه ضربه به پهلوم زد:
- هي!مجيد.. اونجا رو نگاه كن..
- چي رو؟ آهان! واي. اينا كيان؟
- ببين چطوريراه ميرن! واقعا اينا كين؟
- مگه شمشيراشون رو نمي بيني؟ اينا همون سه تادلاورن..
- عجب!! راست میگی ها... و خندید.
همه توي پارك مجذوب جذابيت بيحساب اين سه تا بودن... از هر جا مي گذشتن، مردم برمي گشتن و بهشون خيره مي شدن.
يه مرد از جلوي ما رد ميشد كه مكالمه من و دوستم رو شنيد. برگشت و گفت: نگين سهدلاور! بگين سه دلبر. نمي بينين دخترا چطوري نگاشون مي كنن؟ شرط مي بندم كه قند تودل همه دخترا الان برا اين سه تا آب شده!
من خنديدم و گفتم: آره! فقط يه اسبسفيد كم دارن..
دوستم گفت: خوب! انصافا نگاه كردن هم داره!
يه بچه بامزهدست تو دست مامانش داشت رد ميشد. فكر كنم 4 سالش بيشتر نبود. تا اونا رو ديد، دادزد: مامان منم شمشير مي خوام! مامانش جواب داد: خوب پسرم عوضش تو هم توپ داري! بچهداد زد: نمي خوام! من شمشير مي خوام. مامانش گفت: خوب، برو به خودشون بگو.
کلافه ام کردی با این بهونه گیری هات!!
دويدن پسر بچه رو با چشام دنبالكردم. اون سه تا اول جا خوردن. اما بعدا يكيشون شمشيرش رو با توپ پسر كوچيكه عوضكرد! بعدشم باهام شروع به راه رفتن كردن!
الان 4 تا دلاور بودن. با سه تا شمشيرپلاستيكي و يه توپ خوشگل قرمز!
چهار تا دلاور كوچولو ...

------------------

روز برفی!

وقتی در شب راه میرفتم
و در جستجوی پناهگاه گرمی بودم
از کنارم گذشت
گفتم:
«هی نگاه کن! روی مژههایت دانههای برف ریخته است»
و او گفت:
«این برف نیست
پرهای بالشی است که خدا در آسمان تکانده است...»
و سپس لبهای خندانش را گشود
تا برفی را فوت کند
و ما هر دو خندیدیم
بعد به چشمانش نگاه کردم
و دیدم که چشمانش، گرمترین پناهگاه جهان است...

-------------------------
روزنامه نگار
وقتی ازش پرسیدند چرا روزنامه نگار شدی؟ گفت: من از بچگی روزنامه را دوست داشتم، چون کفش نویی که پدرم میخرید همیشه یک شماره بزرگتر بود تا بتوانم چند سال از آن استفاده کنم.

سال اول مجبور بودم، داخل کفشم روزنامه بگذارم تا از پاهایم در نیاید و سال دوم از روزنامه استفاده نمیکردم چون کفش قد پاهام بود، اما سال سوم روزنامههای خیس شده را با فشار داخل کفش جای میدادم تا صبح فردا کفش تنگ پاهایم را اذیت نکند.

----------------------

زن و احساس







گفت: «بيا دعوا کنيم.»
گفتم: «دعوا کنيم؟ حريف نيستی!»
دستم را گرفت و نشاند کنار مبل تکی کنار پيانو. و همان لحظه ضبط صوت را روشن کرد. چشماندازی در مه بود. سرم را که بلند کردم نوک انگشتش را به لبهای غنچه شدهاش برد تا ساکت بمانم.
قطعه که تمام شد، ضبط صوت را قطع کرد: «خب! حالا شماييد.» و بی آنکه حتا لبخند بزند روی نيمکت پيانو نشست.
گفتم: «اصلاً دعوای ما سر چی هست؟»
«از خودتان بپرسيد!»
«من؟» و برافروخته به طرفش راه افتادم. خودش را کنار کشيد تا جا برای من هم باشد. و بعد سر بلند کرد، جوری که باز دلم هری ريخت.
«مرا از دعوا نترسانيد!» و بعد گفت: «اصلاً نمیدانم سر چی میخواهيم دعوا کنيم.»
گفتم: «از خودت بپرس.»
«آره، آره، آره.» خنديدم. و او ادامه داد: «من داشتم از نردهی کنار اسکله میپريدم. به تو گفتم نگاه کن. و تو نگاه نکردی.»
«واقعاً؟!» به فکر فرو رفتم. زن، و اينهمه احساس؟!

LIDA
18-05-2010, 15:46
زندگی!

ماهی را که دیروز خریده بود از یخچال بیرون گذاشت تا برای ناهار آماده شود، ولی بعد از چند دقیقه متوجه شد که ماهی تکان میخورد!
سریعا تشت را پُر آب کرد و ماهی را داخل آن انداخت و ماهی کمکم شروع به حرکت کرد.
حالا او هر روز قبل از رفتن به بیمارستان و ملاقات با فرزندش که از یک هفته قبل در اثر تصادف در کُما میباشد، به ماهی داخل آکواریم نگاه میکند و با امیدی تازه از خانه خارج میشود.

**************

سرنوشت
در طول نبردی مهم و سرنوشت ساز ژنرالی ژاپنی تصمیم گرفت با وجود سربازان بسیار زیادش حمله کند. مطمئن بود که پیروز میشوند اما سربازانش تردید داشتند و دودل بودند.
در مسیر میدان نبرد در معبدی مقدس توقف کردند. بعد از فریضه دعا که همراه سربازانش انجام شد ژنرال سکهای در آورد و گفت: "سکه را به هوا پرتاب خواهم کرد اگر رو آمد، میبریم اما اگر شیر بیاید شکست خواهیم خورد".
"سرنوشت خود مشخص خواهد کرد".
سکه را به هوا پرتاب کرد و همگی مشتاقانه تماشا کردند تا وقتی که بر روی زمین افتاد. رو بود. سربازان از فرط شادی از خود بیخود شدند و کاملا اطمینان پیدا کردند و با قدرت به دشمن حمله کردند و پیروز شدند.
بعد از جنگ ستوانی به ژنرال گفت: "سرنوشت را نتوان تغییر داد(انتخاب کرد با یک سکه)"
ژنرال در حالی که سکهای که دو طرف آن رو بود را به ستوان نشان میداد جواب داد:" کاملا حق با شماست".

*****************

تک تیر انداز با تفنگ دوربین دار خود در فاصله نسبتا مناسب سه تفنگدار را نشانه رفته بود. مدتی می گذشت که رفتارشان را تحت نظر گرفته بود. عجیب می نمودند.
اولی: کاریزما و البته مهرش
دومی: غرورش
سومی: عشقش
منتظر اسم رمز بود تا شلیک کند، باید کار را تمام می کرد.
بنگ.. بنگ... بنگ...
سه تفنگدار بالای سرش بودند.
بی سیم غرق در خون مدام اسم رمز را تکرار می کرد:
تقاطع...تقاطع...تقاطع

**************

شادی..

با شادی پریدم تو بغل مادرم و ساک پر از پول رو دادم بهش، مادرم گریه و دعا کرد، خواهرم زیر سرم اشک شادی ریخت و داداش کوچکم دستم رو بوسید.
پول زیادی بود، همه بدهیها رو میتونستم با اون بدم، تازه وضع زندگیمون هم بهتر میشد.
از در خونه که وارد شدم از حال رفتم، تازه داشتم زندگی با یک کلیه رو تجربه میکردم.

*******************

شغل!

نزدیک عید که میشد تنگهای ماهی قرمز را روی گاری دستیاش میچید و تا شب عید، ماهی میفروخت.
در فصل بهار چغاله و گوجه سبز، در تابستان خاکشیر و آب زرشک و در زمستانها هم لبوی داغ.
وقتی معلم از پسرش که تازه به مدرسه رفته بود پرسید: بابات چکاره است، پسر گفت: نمیدانم بابام هزارتا شغل دارد.

LIDA
19-05-2010, 12:38
شکست...


گفتند: شکست يعني تو يک انسان در هم شکسته اي! گفت: نه ! شکست يعني من هنوز موفق نشده ام.
گفتند شکست يعني تو هيچ کاري نکرده اي. گفت نه! شکست يعني من هنوز چيزي ياد نگرفته ام.
گفتند : شکست يعني تو يک آدم احمق بودي. گفت نه! شکست يعني من به اندازه کافي جرات و جسارت نداشته ام.
گفتند : شکست يعني تو ديگر به آن نمي رسي. گفت نه! شکست يعني مي بايد از راهي ديگر به سوي هدفم حرکت کنم.
گفتند : شکست يعني تو حقير و نادان هستي گفت نه! شکست يعني من هنوز کامل نيستم.
گفتند: شکست يعني تو زندگيت را تلف کردي. گفت نه! شکست يعني من بهانه اي براي شروع کردن دارم.
گفتند: شکست يعني تو ديگر بايد تسليم شوي! گفت نه! شکست يعني من بايد بيشتر تلاش کنم.

-------------------
شهر عشق..


نقشه رو ورق زد، خیلی گشت ولی....
اصلا نتونست پیداش کنه!
همون کسی که خیلی دوستش داشت توی اون شهر زندگی میکرد
ولی روی نقشه نبود!
باید دنبال یه نقشه دیگه میگشت که بتونه روش شهر عشق رو
پیدا کنه...

------------------

فدای پروانه!
در حیاط زندانی در خارج از شهر که با سیم خاردار حصار شده بود، زندانیان اجازه داشتند هر روز، چند ساعت برای هواخوری به حیاط بروند.
به آنها تأکید شده بود به حصار نزدیک نشوند؛ نزدیکی به سیم خاردار، فرار تلقی می‌شد.

در یکی از روزها، یک زندانی متوجه پروانه خوشرنگی در روی سیم خاردا می‌شود و بدون اینکه به چیزی فکر کن، نزدیکش می‌رود تا فقط نگاهش کند.
نگهبان امانش نمی‌دهد و با گلوله‌ای او را نقش بر زمین می‌کند.

-------------------------

فرزند

فکر می‌کردم چون از گوشت و خون من است مثل من است، ولی وقتی بزرگ شد دیدم مثل من نیست؛ او دیگریست که فقط از گوشت و خون من است.

---------------------

ساحل و صدف

مردی در کنار ساحل دورافتاده ای قدم می‌زد. مردی را در فاصله دور می بیند که مدام خم می‌شود و چیزی را از روی زمین بر می‌دارد و توی اقیانوس پرت می‌کند. نزدیک تر می شود، می‌بیند مردی بومی صدفهایی را که به ساحل میافتد در آب می‌اندازد.
- صبح بخیر رفیق، خیلی دلم میخواهد بدانم چه میکنی؟
- این صدفها را در داخل اقیانوس می اندازم. الآن موقع مد دریاست و این صدف ها را به ساحل دریا آورده و اگر آنها را توی آب نیندازم از کمبود اکسیژن خواهند مرد.
- دوست من! حرف تو را می فهمم ولی در این ساحل هزاران صدف این شکلی وجود دارد. تو که نمی‌توانی آنها را به آب برگردانی خیلی زیاد هستند و تازه همین یک ساحل نیست. نمی بینی کار تو هیچ فرقی در اوضاع ایجاد نمیکند؟
مرد بومی لبخندی زد و خم شد و دوباره صدفی برداشت و به داخل دریا انداخت و گفت: "برای این یکی اوضاع فرق کرد."

LIDA
19-05-2010, 12:45
خودم را مرتب کردم ،راست ایستادم،سرم را بالا گرفتم.
"لعنت به این زندگی"
یک قطره باران از لبه عینکم لغزید و سقوط کرد. روی لبم، با زبانم به آرامی بلعیدمش، لذت بخش بود، درونم خالی شد.
"آخ ، کاش بودی لامصب "
هر وقت که منتظر قطار بودم حس می کردم که حتما یک بهانه ای هست که یک آدم دیوانه از هل دادن من به روی ریلهای قطار لذت ببرد، به همین دلیل همیشه، اینجا،لبه ی مرگ می ایستادم.
بعضی از اوقات از ترس حتی به پشت سرم نگاه نمی کردم.
فقط با خودم می گفتم: "لعنتی هلم بده دیگه ."

****************

فرشته دروغ نگفت!

همه روح‌ها در صف ایستاده بودند و یکی یکی انتخاب می‌کردند که در کجای دنیا باشند. نوبت به او رسید گفت: دلم می‌خواهد به مدرسه بروم. فرشته تقاضایش را ثبت کرد. چشمهایش را که باز کرد دید در جنگل است. باورش نمی‌شد که درخت شده باشد.

سال‌های سال بغض گلویش را می‌فشرد و از فرشته دلگیر بود.
یک روز ضربه‌های تبر را روی بدنش احساس کرد. بی‌هوش شد. چشمانش را که باز کرد پسر بچه‌ای را دید که با گچ روی تن او می‌نوشت آب.

***************

شوخی


دانش آموزی همراه پروفسوری از دانشگاهی که در آن درس میخواند، قدم میزد. همین که کمی دور شدند یک جفت کفش کهنه میبینند که متعلق به کشاورز فقیری بود. پسر فکری به ذهنش میرسد و به پروفسور میگوید: بیا کفش های این مرد را برداریم و پشت آن بوته ها قایم شویم و ببینیم عکس العمل این مرد چیست.
پروفسور گفت من فکر بهتری دارم. به جای اینکه کفش هایش را برداری در هر لنگه یک سکه بگذار و بعد منتظر بمان و ببین چه میشود.
پسر همین کار را کرد. وقتی کشاورز آمد و پایش را درون کفش کرد متوجه چیزی شد. سکه را برداشت داخل جیبش گذاشت و بعد زانو زد و رو به آسمان کرد و با صدای بلند از خداوند تشکر کرد و در همان حین از بیماری همسرش و از نداشتن نان برای سیر کردن شکم بچه هایش صحبت کرد. و از دستان بخشنده ی آن ناشناس به خاطر نجات دادن به موقع زندگی اش تشکر کرد.
پسر که این صحنه ها را دید تحت تاثیر قرار گرفت. پروفسور رو به پسر گفت: "حالا این احساس، بهتر از آن کاری که اول میخواستی انجام بدهی نیست؟
پسر گفت: " شما درسی را به من دادی که هیچ وقت فراموش نمیکنم. حالا معنی آن کلمات را میفهمم که قبلا از درک آن عاجز بودم. "دادن (بخشش) خیلی زیبا تر و خداپسندانه تر از گرفتن است.

**************

قناری
پدر بزرگش همیشه می‌گفت نگهداشتن پرنده در قفس گناه دارد.
به خاطر شادی روح پدر بزرگش، قناری را از قفس آزاد کرد. قناری نمی‌دانست که باید چکار کند، روی شاخه درخت نشست و شروع کرد به خواندن ولی آوازش همان آواز داخل قفس بود، خواست به داخل قفس برگردد و غذا بخورد ولی دیگر قفسی وجود نداشت.
قناری بیچاره کلاغ‌ها را هم نمی‌شناخت. همان شب او پدر بزرگش را در خواب دید که روی شانه‌اش یک قناری نشسته بود.

****************

نادان و خردمند

نادانی رو به خردمندی کرد و گفت فلان شخص ، ثروتمندترین مرد شهر است . باید از او آموخت و گرامیش داشت .


خردمند خندید و گفت فلانی کیسه اش را از پول انباشته آنگاه تو اینجا با جیب خالی بر او می بالی و از من می خواهی همچون تو باشم ؟!


نادان گفت خوب گرامیش مدار ، بزودی از گرسنگی خواهی مرد .

خردمند خندید و از او دور شد . از گردش روزگار مرد ثروتمند در کام دزدان افتاد و آنچه داشت از کف بداد و دزدان کامروا شدند . چون چندی گذشت همان نادان رو به خردمند کرد و گفت فلان دزد بسیار قدرتمند است باید همچون او شکست ناپذیر بود . و خردمند باز بر او خندید و فردای حرف نادان دزد به چنگال سربازان فرمانروای اسیر شده ، برهنه اش نموده و در میدان شهر شلاقش می زدند که خردمند دید نادان با شگفتی این ماجرا را می بیند . دست بر شانه اش گذاشت و گفت عجب قهرمانهایی داری ، هر یک چه زود سرنگون می شوند و نادان گفت قهرمانهای تو هم به خواری می افتند . خردمند خندید و گفت قهرمانان من در ظرف اندیشه تو جای نمی گیرند ، همین جا بمان و شلاق خوردن آن که گرامیش می داشتی را ببین ، و با خنده از او دور شد

LIDA
20-05-2010, 15:17
"چرخ و فلک""

اکبر آقا که می اومد ، می دویدیم، حسن قبل از همه تو کوچه بود. یه تومن پنج دور. همه از سر و کول چرخ و فلکش بالا می رفتیم و اونی که زورش بیشتر بود تو قرمزه سوار می شد.
ولی حسن می ایستاد و به شادی ما می خندید. دستاشو باز می کرد و دور خودش می چرخید که یعنی سوار چرخ و فلک. هیچ وقت سوار نمی شد. یه بار بهش گفتم: بیا سوار شو !گفت: دوست ندارم. دروغ می گفت ... بردمش که سوار شه. اکبرآقا با اخم گفت: یه تومن... !
حسن سرشو انداخت پایین و برگشت. گفتم : پولشو می دم !
حسن گفت : نه و شروع کرد به چرخیدن . نگاهمون به صورت سرد اکبر آقا بود وحسن مدام می چرخید . .
فردا تو کوچه بچه ها دستاشونو باز کرده بودند و مثل شکوفه می چرخیدند .
اکبر آقا دیگه هیچ وقت نیومد تو کوچه ما .

-------------------------
فيل ودرخت


در سيرك پاي بچه فيل را با طناب به تنه درختي مي بندند و او هرچه تقلا ميكند، نمي تواند خود را آزاد كند.
اندك اندك باور ميكند تنه درخت از او نيرومند تر است.
هنگاميكه فيل بزرگ و نيرومند شد كافيست پاي فيل را به نهالي ببندند.
او براي آزادكردن خود تلاش نمي كند.

--------------

قصه چهار شمع

چهار شمع به آرامی در حال سوختن بودند.محیط آن چنان آرام و بی صدا بود
که می شد به صحبت هایشان گوش داد.
اولی گفت:من صلح هستم کسی نمی تواند مرا برای همیشه روشن نگاه دارد.
من مطمئن هستم که خاموش می شوم.
لحظه ای نگذشت که شعله اش کاهش یافت و خاموش گشت.
دومی گفت:من ایمان هستم وجود من ضروری نیست پس چندان مهم نیست که من روشن باقی بمانم.
سخنش که به پایان رسید نسیم ملایمی وزید و آن را خاموش کرد.
شمع سوم با ناراحتی گفت:من عشق هستم.من توان روشن ماندن را ندارم.
مردم مرا به کناری نهاده اند و از اهمیت من بی خبرند.
آنها حتی فراموش می کنند به کسی که به ایشان از همه نزدیک تر است عشق بورزند.
زمانی نگذشت که او هم خاموش شد.
ناگهان کودکی وارد شد و با دیدن سه شمع خاموش گفت:چرا خاموش هستید؟
شما باید همه تان روشن باشید و سپس به آرامی شروع به گریستن کرد.
در این لحظه شمع چهارم گفت:نترس!
تا زمانی که من هنوز می درخشم می توانم شمع های دیگر را نیز دوباره بیفروزم.
من امید هستم. بدین ترتیب همه ی ما دوباره می توانیم روشن باقی بمانیم.
کودک با چشم های درخشان شمع امید را بر داشت و با آن شمع های دیگر را روشن کرد

--------------------

وقت شناسی‌ !
در مراسم تودیع پدر پابلو، کشیشی که ۳۰ سال در کلیسای شهر کوچکی خدمت کرده و بازنشسته شده بود، از یکی‌ از سیاستمداران اهل محل برای سخنرانی دعوت شده بود.
در روز موعود، مهمان سیاستمدار تاخیر داشت و بنابرین کشیش تصمیم گرفت کمی‌ برای مستمعین صحبت کند.
پشت میکروفن قرار گرفته و گفت: ۳۰ سال قبل وارد این شهر شدم.
انگار همین دیروز بود.
راستش را بخواهید، اولین کسی‌ که برای اعتراف وارد کلیسا شد، مرا به وحشت انداخت.
به دزدی هایش، باج گیری، رشوه خواری، هوس رانی‌، زنا با محارم و هر گناه دیگری که تصور کنید اعتراف کرد.
آن روز فکر کردم که جناب اسقف اعظم مرا به بدترین نقطه زمین فرستاده است ولی‌ با گذشت زمان و آشنایی با بقیه اهل محل دریافتم که در اشتباه بوده‌ام و این شهر مردمی نیک دارد.

در این لحظه سیاستمدار وارد کلیسا شده و از او خواستند که پشت میکروفن قرار گیرد.
در ابتدا از اینکه تاخیر داشت عذر خواهی‌ کرد و سپس گفت که به یاد دارد که زمانیکه پدر پابلو وارد شهر شد، او اولین کسی‌ بود که برای اعتراف مراجعه کرد.

------------------
هر کس آن سرمايه‌اي را که در وجود خود جمع کرده خرج مي‌کند،


عيسي(ع) روزي از کنار جماعتي مي‌گذشت، آنان نسبت به پيامبر خدا توهين کردند و سخنان زشت و ناروا گفتند. عيسي(ع) در جواب ايشان سخنان نيک و زيبا فرمود. يکي از حواريون سؤال کرد اي پيغمبر خدا چرا اين حرفهاي زشت را با سخنان خوب پاسخ گفتي. عيسي(ع) فرمود: هر کس آن سرمايه‌اي را که در وجود خود جمع کرده خرج مي‌کند، سرمايه ايشان بدي بود و بد گفتند و چون در ضمير من جز نيکويي نبود از من جز نيکويي نبايد خرج شود.

LIDA
21-05-2010, 22:22
چوپانی گله را به صحرا برد به درخت گردوی تنومندی رسید.
از آن بالا رفت و به چیدن گردو مشغول شد كه ناگهان گردباد سختی در گرفت،
خواست فرود آید، ترسید. باد شاخه ای را كه چوپان روی آن بود به این طرف و آن طرف می برد.
دید نزدیك است كه بیفتد و دست و پایش بشكند.
در حال مستاصل شد...
از دور بقعه امامزاده ای را دید و گفت:
ای امام زاده گله ام نذر تو، از درخت سالم پایین بیایم.
قدری باد ساكت شد و چوپان به شاخه قوی تری دست زد و جای پایی پیدا كرده و خود را محكم گرفت.
گفت:
ای امام زاده خدا راضی نمی شود كه زن و بچه من بیچاره از تنگی و خواری بمیرند و تو همه گله را صاحب شوی.
نصف گله را به تو می دهم و نصفی هم برای خودم...
قدری پایین تر آمد.
وقتی كه نزدیك تنه درخت رسید گفت:
ای امام زاده نصف گله را چطور نگهداری می كنی؟
آنهار ا خودم نگهداری می كنم در عوض كشك و پشم نصف گله را به تو می دهم.
وقتی كمی پایین تر آمد گفت:
بالاخره چوپان هم كه بی مزد نمی شود كشكش مال تو، پشمش مال من به عنوان دستمزد.
وقتی باقی تنه را سُرخورد و پایش به زمین رسید نگاهی به گنبد امامزاده انداخت و گفت:
مرد حسابی چه كشكی چه پشمی؟
ما از هول خودمان یك غلطی كردیم
غلط زیادی كه جریمه ندارد.

******************
قبلا به طور كامل پرداخت شده.
شبي پسر كوچكي يك برگ كاغذ به مادرش داد . مادر در حال آشپزي بود دستهايش را به حوله تميز كرد و نوشته ها را با صداي بلند .خواند پسر كوچولو با خط بچه گانه نوشته بود :
صورتحساب:
تميز كردن باغچه 500 تومان
مرتب كردن اتاق خواب 500 تومان
مراقبت كردن از برادر كوچكم 1000تومان
بيرون بردن سطل زباله 500 تومان
نمره رياضي خوبي كه گرفتم 500 تومان
جمع بدهي شما به من 3000 تومان
مادر به چشمان منتظر پسرش نگاهي كرد و چند لحظه خاطراتش رو مرور كرد سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورتحساب پسرش اين عبارت را نوشت :
بابت سختي 9 ماه بارداري كه در وجودم رشد كردي ، هيچ
بابت تمام شب هايي كه بر بالينت نشستم و برايت دعا كردم ، هيچ
بابت تمام زحماتي كه در اين چند سال كشيدم تا تو بزرك شوي ، هيچ
بابت غذا ، نظافت تو و اسباب بازيهايت ، هيچ
و اگر تمام اينها را جمع بزني خواهي ديد كه هزينه عشق واقعي من به تو هيچ است.
وقتي پسر آن چه را كه مادرش نوشته بود را خواند ، چشمانش پر از اشك شد و در حالي كه به چشمان مادرش نگاه ميكرد
قلم را برداشت
و زير صورتحساب نوشت :
قبلا به طور كامل پرداخت شده.

****************

خوشبختی
مادام
"آنیستا" به سراغ دکتر "برگمن" رفت و گفت: نمی دانم چرا همیشه افسرده ام و
خود را زنی بد بخت می دانم. چه دارویی برایم سراغ داری آقای دکتر؟
دکتر
"برگمن" قدری فکر کرد و سپس گفت: "مادام تنها راه علاج شما این است که پنج
نفر از خوشبخت ترین مردم شهر را بشناسی و از خانه هر کدام آنها یک تکه سنگ
بیاوری، به شرط اینکه از زبان آنها بشنوی که خوشبخت هستند. "زن رفت و پس
از چند هفته به مطب دکتر برگشت، اما این بار اصلاً افسرده نبود. او به
دکتر گفت: "برای پیدا کردن آن پنج نفر، به سراغ پنجاه نفر که فکر می کردم
خوشبخت ترینها هستند رفتم، اما وقتی شرح زندگی همه آنها را شنیدم، تازه
فهمیدم که خودم از همه خوشبخت تر هستم!"

*****************
يقين، انتخاب و ترديد

روزي بودا در جمع مريدان خود نشسته بود كه مردي به حلقه آنان نزديك شد و از او پرسيد: "آيا خداوند وجود دارد؟" بودا پاسخ داد: "آري، خداوند وجود دارد."
ظهر هنگام و پس از خوردن غذا، مردي ديگر بر جمع آنان گذشت و پرسيد: "آيا خداوند وجود دارد؟" بودا گفت: "نه، خداوند وجود ندارد."
اواخر روز، سومين مرد همان پرسش را به نزد بودا آورد. اين بار بودا چنين پاسخ داد: "تصميم با خود توست."
در اين هنگام يكي از مريدان، شگفتزده عرضه داشت: "استاد، امري بسيار عجيب واقع شده است. چگونه شما براي سه پرسش يكسان، پاسخ هاي متفاوت مي دهيد؟"
مرد آگاه گفت: "چونكه اين سه، افرادي متفاوت بودند كه هر يك با روش خود به طلب خدا آمده بود: يكي با يقين، ديگري با انكار و سومي هم با ترديد!"

*************

اولین شانس
مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر کشاورزی بود.
کشاورز گفت برو در آن قطعه زمین بایست. من سه گاو نر را آزاد می کنم. اگر توانستی دم یکی از این گاو نرها را بگیری، من دخترم را به تو خواهم داد.مرد قبول کرد. در طویله اولی که بزرگ ترین بود ، باز شد . باور کردنی نبود. بزرگ ترین و خشمگین ترین گاوی که در تمام عمرش دیده بود. گاو با سم به زمین می کوبید و به طرف مرد جوان حمله برد. جوان خود را کنار کشید، تا گاو از مرتع گذشت. دومین در طویله که کوچک تر بود، باز شد. گاوی کوچک تر از قبلی که با سرعت حرکت کرد .جوان پیش خودش گفت : منطق می گوید این را ولش کنم ،چون گاو بعدی کوچک تر است و این ارزش جنگیدن ندارد.سومین در طویله هم باز شد و همان طور که فکر می کرد ضعیف ترین و کوچک ترین گاوی بود که در تمام عمرش دیده بود.پس لبخندی زد و در موقع مناسب روی گاو پرید و دستش را دراز کرد تا دم گاو را بگیرد…
اما………گاو دم نداشت!!!!

LIDA
21-05-2010, 22:27
]سوداي عشق
جواني مسلمان در دهکده ي خويش آسوده مي زيست. اندامي موزون و چهره اي زيبا داشت و نامش ارسلان بود. از خردسالي پرهيزکار و پارسا بود. روزي فرشته اي از آسمان به ديدارش آمد. به او گفت: «اخلاص تو شايسته ي پاداشي بزرگ است. آمده ام تا به تو مژده دهم که به زودي امام شهر خواهي شد و بر همه ي مومنين سروري خواهي يافت، به شرط آنکه با من پيمان بندي که همه ي عمر با زنان سر و کار نداشته باشي و جز از دور بديشان منگري».
جوان، غافلانه اين پيمان را گردن نهاد و چندان سر مست نام و نشان شد که ياد از بي احتياطي خود نکرد. روزگاري گذشت و او چنان محترم و بزرگ شد که در خيالش نيز نگنجيده بود.
دارايي بيت المال که در دست او بود از حد تصورش فزون بود، هرچند که سر پرست بيت المال به حسب عادت پيش از دادن سهم امام نيمي از آن را به جيب مي ريخت.
اما همينکه سالي بگذشت، ارسلان پي برد که اين همه افتخار و آسايش، بي اندکي عشق به کار نمي آيد. هر روز صبح مي گفت که درين سودا مغبون شده است. آخر يک روز اَمينه ي زيبا را ديد :ه چشماني دلفريب و عارضي گلگون داشت. دل در بند مهر او بست و گفت: «خدا حافظ زندگاني با شکوه و جلال! خدا حافظ اي بندگي پر احترام! من به دهکده ي خود باز مي گردم، زيرا ديگر از مال دنيا به جز اَمينه ي زيبا چيزي نمي خواهم».
فرشته بار ديگر به نزد او آمد و از سست طبعي ملامتش کرد. اما عاشق وارسته به او گفت: « نظري به محبوبه ي من افکن تا ببيني که چسان درين سودا مغبونم کرده بودي، سود خويش را از سودا بر گير و به حال خويشم گذار، که هرچه را به جز اَمينه باشد به تو مي بخشم. حتي به بهشت هم بي اَمينه نمي روم».

-----------------------

مدیریت بحران
روزي دو نفر در جنگل قدم مي زدند. ناگهان شيري در مقابل آنها ظاهر شد. يكي از آنها سريع كفش ورزشي اش را از كوله پشتي بيرون آورد و پوشيد . ديگري گفت بي جهت آماده نشو هيچ انساني نمي تواند از شير سريعتر بدود
مرد اول به دومي گفت : قرار نيست از شير سريعتر بدوم. كافيست از تو سريعتر بدوم

--------------------

یه مشت نمک

روزی شاگرد یه راهب پیر هندو از او خواست که واسش یه درس بیاد موندی بده . راهب از شاگردش خواست کیسه نمک رو بیاره پیشش ، بعد یه مشت از اون نمک رو داخل لیوان نیمه پری ریخت و از او خواست اون آب رو سر بکشه . شاگرد فقط تونست یه جرعه کوچک از آب داخل لیوان رو بخوره ، اونم بزحمت .
استادپرسید : " مزه اش چطور بود ؟ "
شاگردپاسخ داد : " بد جوری شور و تنده ، اصلا نمیشه خوردش "
پیرهندواز شاگردش خواست یه مشت نمک برداره و اونو همراهی کنه .
رفتند تا رسیدن کنار دریاچه . استاد از او خواست تا نمکها رو داخل دریاچه بریزه ، بعد یه لیوان آب از دریاچه برداشت و داد دست شاگرد و ازش خواست اونو بنوشه . شاگرد براحتی تمام آب داخل لیوان رو سر کشید .
استاداینبارهم از او مزه آب داخل لیوان رو پرسید. شاگرد پاسخ داد : " کاملا معمولی بود .
پیرهندو گفت : " رنجها و سختیهائی که انسان در طول زندگی با آنها روبرو میشه همچون یه مشت نمکه و اما این روح و قدرت پذیرش انسانه که هر چه بزرگتر و وسیعتر بشه ، میتونه بار اون همه رنج و اندوه رو براحتی تحمل کنه ، بنابراین سعی کن یه دریا باشی تا یه لیوان آب ."

-----------------------
فهمیدن و نفهمیدن

تو هرچه می خواهی باش ، اما ... آدم باش !!!

چقدر نشنیدن ها و نشناختن ها و نفهمیدن ها است كه به این مردم،

آسایش و خوشبختی بخشیده است !!!

مگر نمی دانی بزرگ ترین دشمن آدمی فهم اوست؟

پس تا می توانی خر باش تا خوش باشی.

امروز گرسنگی فكر ، از گرسنگی نان فاجعه انگیزتر است .

برای خوشبخت بودن ، به هیچ چیز نیاز نیست جز به نفهمیدن !

---------------------

زنی مشغول درست کردن تخم مرغ برای صبحانه بود. ناگهان شوهرش سراسیمه وارد آشپزخانه شد و داد زد: مواظب باش، مواظب باش، یه کم بیشتر کره توش بریز.. وای خدای من، خیلی درست کردی.. حالا برش گردون.. زود باش. باید بیشتر کره بریزی.. وای خدای من از کجا باید کره بیشتر بیاریم؟؟ دارن میسوزن. مواظب باش. گفتم مواظب باش! هیچ وقت موقع غذا پختن به حرفهای من گوش نمیکنی.. هیچ وقت!! برشون گردون! زود باش! دیوونه شدی؟؟؟؟ عقلتو از دست دادی؟؟؟ یادت رفته بهشون نمک بزنی. نمک بزن... نمک......
زن به او زل زده و ناگهان گفت: خدای بزرگ چه اتفاقی برات افتاده؟! فکر میکنی من بلد نیستم یه تخم مرغ ساده درست کنم؟
شوهر به آرامی گفت: فقط میخواستم بدونی وقتی دارم رانندگی میکنم و تو كنار من نشستي، چه احساسی دارم!!

LIDA
23-05-2010, 12:33
باور کرده بودم که مال قصه هاست.

باورکرده بودم فقط با یک نگاه شروع می شود.

باور کرده بودم که هرگز لمسش نمی کنم.

اما یادم می آید که چطور زیر آبم را زدی.

با من دعوا کردی و اشکم را درآوردی.

و حالا یک شاخه گل بهم دادی و سرت پایینه

مثل من.

و حالا سرخ شدی و لبخند روی لبته

مثل من.

-------------------

با هم بحث کرده بودیم . آنقدر که هر دو عصبی بودیم. فریاد زده بودم : از تو متنفرم اما او با چشمان مهربانش به من خیره شده بود و گفته بود : می دانم ولی قلبم از عشق تو پر شده , تو قلبم را تصاحب کرده ای. و امروز او نبود, ولی قلبش در سینه من می تپید.

---------------

واکس

پسرک هیچ خوب واکس نمی زد. مرد کیفش را در دستش جا به جا کرد و جلو رفت. پسرک گفت : آقا می خواهی کفشهایت را واکس بزنم؟ مرد لبخندی زد و گفت : نه ولی می خواهم یادت بدهم. روی صندلی پسرک نشست و با دقت و سرعت یک جفت کفش را واکس زد. پسرک محو مهارت او شده بود. کارش که تمام شد, از کنار بساط پسرک بلند شد و رفت. خوب در خاطرش بود سالها قبل از مهندسی او هم با واکس زدن خرج خانه را در می آورد.

-------------------

عنوان: پا

شش ماه بود که پاهایش را نشسته بود و ماساژ نداده بود. شش ماه بود که نایستاده بود. هیچکدام این کارها را نکرده بود، چون شش ماه بود که پاهایش را قطع کرده بودند.

-----------------------

همدم

قصه را از حفظ بود, برای همین حرفی نزد. ساکش را برداشت و رفت. هنوز آنجا بود و زندگی می کرد که نوه اش, دست بابا را گرفت و آورد آنجا. و به او گفت: بابا را آوردم اینجا که همدمت باشد. آخر همسرم را اذیت می کند.

LIDA
23-05-2010, 12:37
تیر
همه چیز مرتب بود. خوب غذا خورده بود, خوب رشد کرده بود و خوب پرواز را یاد گرفته بود. از خانه که پرید , فکرش را هم نمی کرد.سینه سفیدش به سرخی خون آغشته شد. تیر سینه اش را دریده بود.

---------------------

دالی بابایی!

از درد به خودش می پیچد.چشمهای نگران همسرش قلبش رو آزرده می کند. ای کاش الان به جای اینکه روی تخت خوابیده بود می توانست با کودکش بازی کند. اما کودک از همه چیز بی خبر است. شاد و سر حال از اینکه بابا امروز خانه است خنده های شاد سر می دهد. مادر سعی می کند دستان کوچک کودکش را از جسم بی رمق همسرش جدا کند. اما ...
پسرک شاد و خندان برای بابا می خندد و می گوید: بابایی دالی. و منتظر پاسخ بازی کودکانه اش است.
صدای کودکانه پسرک قلبش را می لرزاند.
با پشت دست اشکهای ناشی از درد و شرمندگی را پاک می کند و برای لبخند شیرین پسرکش می گوید: دالی بابا.
شاید همین بهانه ایست که او دوباره روی پاهایش قوی و مردانه بایستند و این دو نگاه منتظر را نا امید نکند...
.
----------------------

نابینا

تنها تصویری را که می دید٫ آسمان بود. انگار آسمان رنگ دیوار چشمهایش بود. آسمان را دوست داشت٫ چون آخرین تصویری که دیده بود آسمان بود. ده سال قبل وقتی دکتر گفته بود تا یکی دو روز دیگه برای همیشه نابینا می شود ٫ نشسته بود رو به پنجره و آسمان را نگاه کرده بود٫ آنقدر که آسمان کم کم محو شد. اما آسمان در خانه چشمش برای همیشه ثابت شده بود..

-----------------------

وابستگی

از این همه وابستگی خسته شده بود . سرش را به شیشه سرد پنجره اتوبوس گذاشت و به بیرون خیره شد. باید دل می کند. چه بهتر که از همین الان شروع می کرد. از جای همیشگی اش توی اتوبوس بلند شد و ایستاد. پیرزنی به جایش نشست و تشکر کرد. از این که به خاطر خودش بلند شده بود نه به خاطر کمک به آن پیرزن ٫ خجالت می کشید.

--------------------

هدیه روز پدر

به هر طرف نگاه می کرد ٫هدیه توی دست مردم می دید.باید او هم هدیه می خرید ٫ روز پدر بود. نیم ساعت بعد کنار پدرش بود با یک کادو برای پدرش. خاکهای بالای قبر را کند و نهال درخت را کاشت تا از این به بعد سایه ای روی خاک پدرش بیافتد.

LIDA
23-05-2010, 12:38
تقویم

باد زیر برگ های تقویم زد و چند ورق آن طرف تر رفت. نگاهی به صفحه تقویم انداخت. امروز تولد همسرش بود٫ اما آنقدر در صفحات گذشته تقویم غرق شده بود که امروز را فراموش کرده بود. صدای در خانه آمد. همسرش برگشته بود . یادش آمد از دیروز تا به حال مریض بوده و از او خواسته تا با هم به دکتر بروند اما او نشنیده گرفته بود. بلند شد٫ باید از نو شروع می کرد.

عنوان: سیلی

بچه که بود ٫ وقتی گریه می کرد با اشکهایش بازی می کرد و زود یادش می رفت برای چی گریه می کرده. اما امروز هر بار که می خواهد با اشکهایش بازی کنه تا یادش برود٫ جای سیلی روی صورتش را هم لمس می کنه و دوباره یادش می آید .

عنوان: تردید

تردید داشت. ازش خواسته بودند انتخاب کنه٫ اما قادر نبود انتخاب کنه.وسوسه راه را برای انتخابش مشکل می کرد. بالاخره از او خواست تا در انتخاب بهش کمک بکند و او هم این کار را کرد. حالا آرام خوابیده ولی همه می گویند جایش توی بهشته.او راه نیک را انتخاب کرده بود.

عنوان: خجالت

آنقدر گفتند بکش که هر کسی جای او بود می کشید. مقاومت کرد و نکشید. دلیلی نداشت برای گرفتن حقش خجالت بکشد.

عنوان: مکث


فقط یک لحظه مکث کرده بود اما امروز برای همه عمر پشیمان بود. دوستش جلو چشمش از دختر مورد علاقه اش خواستگاری کرده بود و حالا همسر دوستش بود.

LIDA
23-05-2010, 12:46
لبخند شیطانی
آخرین میل را که زد ٫ لبخندی روی لبش نشست. سرش را چرخاند و چهره خودش را توی آینه دید. چه لبخند شیطانی روی لبش بود. نگاهی به مانیتور انداخت. تا الان حداقل به ده ها دختر گفته بود دوست دارم اما همه در حد میل بود تا بتواند آن گرد های سفید لعنتی را به وسیله اونها جابه جا کند.


عنوان: ویلچر
آرزو کرده بود تا بابا خیلی زود برگردد. تمام پولهایش را جمع کرده بود و یک توپ خریده بود، تا وقتی بابا آمد مثل قبل ها با هم فوتبال بازی کنند. بالاخره بابا آمد. توپش را بغل گرفت و با تمام توان جلو دوید، اما وقتی بابا را دید، توپش از دستش افتاد. بابا روی ویلچر نشسته بود.

عنوان: ...
آنقدر به آن نقطه خیره شد که از خستگی چشمانش بسته شد. باید به نبودنش عادت می کرد. دیگر هیچ تصویری برایش معنا نداشت. او نابینا شده بود.

عنوان: تنها قلب

برایش از هر چیزی حرف زده بود، از عشق از محبت از دوستی و از قلبی که تنها به خاطر او می تپد. و حالا او رفته بود. امروز معنی حرفهایش را خوب می فهمید. تنها قلبی که برای خاطر او می تپید، قلب خودش بود.


عنوان: زیبایی
جلو آینه ایستاد و به خودش نگاه کرد. گره روسری اش را باز کرد و دوباره گره زد. دستی به بینی تازه عمل کرده اش کشید. بی فایده بود، هنوز عیبی در صورتش بود. وقتی به چشمانش نگاه کرد، دریافت که به زیبایی سیرت نیاز دارد.

LIDA
23-05-2010, 12:46
لبخند شیطانی
آخرین میل را که زد ٫ لبخندی روی لبش نشست. سرش را چرخاند و چهره خودش را توی آینه دید. چه لبخند شیطانی روی لبش بود. نگاهی به مانیتور انداخت. تا الان حداقل به ده ها دختر گفته بود دوست دارم اما همه در حد میل بود تا بتواند آن گرد های سفید لعنتی را به وسیله اونها جابه جا کند.


عنوان: ویلچر
آرزو کرده بود تا بابا خیلی زود برگردد. تمام پولهایش را جمع کرده بود و یک توپ خریده بود، تا وقتی بابا آمد مثل قبل ها با هم فوتبال بازی کنند. بالاخره بابا آمد. توپش را بغل گرفت و با تمام توان جلو دوید، اما وقتی بابا را دید، توپش از دستش افتاد. بابا روی ویلچر نشسته بود.

عنوان: ...
آنقدر به آن نقطه خیره شد که از خستگی چشمانش بسته شد. باید به نبودنش عادت می کرد. دیگر هیچ تصویری برایش معنا نداشت. او نابینا شده بود.

عنوان: تنها قلب

برایش از هر چیزی حرف زده بود، از عشق از محبت از دوستی و از قلبی که تنها به خاطر او می تپد. و حالا او رفته بود. امروز معنی حرفهایش را خوب می فهمید. تنها قلبی که برای خاطر او می تپید، قلب خودش بود.


عنوان: زیبایی
جلو آینه ایستاد و به خودش نگاه کرد. گره روسری اش را باز کرد و دوباره گره زد. دستی به بینی تازه عمل کرده اش کشید. بی فایده بود، هنوز عیبی در صورتش بود. وقتی به چشمانش نگاه کرد، دریافت که به زیبایی سیرت نیاز دارد.

LIDA
23-05-2010, 22:20
نامه ای به خدا

ماموران اداره پست کلرادو نامه ای را در بخش " نامه های بدون مقصد" یافتند که در قسمت گیرنده نوشته شده بود: "برسد به دست خدا."

کارمندان پست چند روزی به آن نامه توجه نکردند، اما سرانجام نتوانستند بر کنجکاوی خود غلبه کنند و آن را باز کردند و این چنین خواندند: " ای خدای مهربان تو که خوب می دانی من هیچ درآمدی ندارم و فقط با پولی که فرزندانم هر ماه برایم می فرستند زندگی می کنم، اما ماه آینده عروسی نوه کوچکم است و من یک دلار هم ندارم که بتوانم برای او یک کادو بخرم. خدایا اگر هزار دلار به من می رساندی آبرویم جلو فرزندانم حفظ می شد."

کارمندان پست که تحت تاثیر قرار گرفته بودند، دور هم جمع شده و هر کدام بین پنج تا پنجاه دلار گذاشتند تا سرانجام مبلغ 920 دلار جمع شد و با خوشحالی آن را_ بدون اینکه بگذارند پیرزن خبردار شود_ به آدرس او فرستادند.

هفته بعد دوباره نامه ای به اداره پست رسید که با دست خط پیرزن و برای خدا بود. کارمندان پست آن را باز کردند و این طور خواندند:" خدای مهربان از تو ممنونم که مثل همیشه هوای مرا داشتی، البته 80 دلار از هزار دلار کم بود که فکر کنم کارمندان پست آن را دزدیده اند!"

**********

قصه شب

مرد موقع برگشتن به اتاق گفت: مواظب باش عزیزم، اسلحه پر است.
زن که به پشتی تخت تکیه داده بود گفت: این را برای زنت گرفته ای؟
- نه، خیلی خطرناک است، می خواهم یک حرفه ای استخدام کنم.
- من چطورم؟
مرد پوزخندی زد: بامزه است، اما کدام احمقی برای آدم کشتن یک زن استخدام می کند؟
زن لبهایش را مرطوب کرد، لوله اسلحه را به طرف مرد گرفت.
- زن تو.

************

جوان ثروتمندي نزد يک عالمي رفت و از او اندرزي براي زندگي نيک خواست. عالم او را کنار پنجره برد و پرسيد:
- پشت پنجره چه مي بيني؟
- آدم‌هايي که مي‌آيند و مي‌روند و گداي کوري که در خيابان صدقه مي‌گيرد.
بعد آينه‌ي بزرگي به او نشان داد و باز پرسيد:
- در اين آينه نگاه کن و بعد بگو چه مي‌بيني.
- خودم را مي‌بينم.
عالم با ريشخندي گفت:
- ديگر بقيه را نمي‌بيني! آينه و پنجره هر دو از يک ماده‌ي اوليه ساخته شده‌اند، شيشه. اما در آينه لايه‌ي نازکي از نقره در پشت شيشه قرار گرفته و در آن چيزي جز شخص خودت را نمي‌بيني. اين دو شي‌ئ شيشه‌اي را با يكديگر مقايسه کن.
وقتي شيشه فقير باشد، ديگران را مي‌بيند و به آن‌ها احساس محبت مي‌کند. اما وقتي از نقره پوشيده مي‌شود، تنها خودش را مي بيند. تنها وقتي ارزش داري که شجاع باشي و آن پوشش نقره‌اي را از پرده نگاهت بزدايي تا بار ديگر بتواني ديگران را ببيني و دوست‌شان بداري.

**************

مشقت

زن از آن ها متنفر بود. از همه ی آن ها! وقتی با دستهایشان زن را به خاطر او محکم نگه داشته بودند، ماسک هایی که به چهره داشتند نمی توانستند سرخوشی آنها را پنهان نگه دارد.

درد و خونریزی غیرقابل تحمل بود. با این وجود، هنوز مرد او را به ادامه دادن وادار می کرد.
فریادهای زن تنها موجب می شد مرد در کارش مصمم تر شود. زن می دانست وضع حمل نکردن یعنی مرگ ِ حتمی.
عاقبت مرد با رضایت گفت: پسر است.

******************
رضایت

جوان آفریقایی که از سوی کشورش مامور بود به عنوان خدمت سربازی در اختیار سربازان آمریکایی حاضر در عراق باشد، حالا که خدمتش تمام شده بود داشت از آنها خداحافظی می کرد که "بیل" یکی از سربازان آمریکایی خندید و گفت: از ما راضی باش، چون گاهی اوقات بند پوتینهات رو گره می زدیم، توی غذات فلفل می ریختیم، جورابهات رو که شسته بودی کثیف می کردیم و .... خلاصه از ما راضی باش...

جوان آفریقایی خندید و گفت: به این شرط که شما هم از من راضی باشین، چون هر وقت براتون نوشیدنی می آوردم آب دهانم را می انداختم داخلش.

LIDA
23-05-2010, 22:28
داستان پير مرد
يک پيرمرد بازنشسته، خانه جديدي در نزديکي يک دبيرستان خريد. يکي دو هفته اول همه چيز به خوبي و در آرامش پيش مي رفت تا اين که مدرسه ها باز شد. در اولين روز مدرسه، پس از تعطيلي کلاسها سه تا پسربچه در خيابان راه افتادند و در حالي که بلند بلند با هم حرف مي زدند، هر چيزي که در خيابان افتاده بود را شوت مي کردند و سروصداى عجيبي راه انداختند. اين کار هر روز تکرار مي شد و آسايش پيرمرد کاملاً مختل شده بود. اين بود که تصميم گرفت کاري بکند.
روز بعد که مدرسه تعطيل شد، دنبال بچه ها رفت و آنها را صدا کرد و به آنها گفت: «بچه ها شما خيلي بامزه هستيد و من از اين که مي بينم شما اينقدر نشاط جواني داريد خيلي خوشحالم. منهم که به سن شما بودم همين کار را مي کردم. حالا مي خواهم لطفي در حق من بکنيد. من روزي 1000 تومن به هر کدام از شما مي دهم که بيائيد اينجا و همين کارها را بکنيد.»
بچه ها خوشحال شدند و به کارشان ادامه دادند. تا آن که چند روز بعد،پيرمرد دوباره به سراغشان آمد و گفت: ببينيد بچه ها متأسفانه در محاسبه حقوق بازنشستگي من اشتباه شده و من نمي تونم روزي 100 تومن بيشتر بهتون بدم. از نظر شما اشکالي نداره؟
بچه ها گفتند: «100 تومن؟ اگه فکر مي کني ما به خاطر روزي فقط 100 تومن حاضريم اينهمه بطري نوشابه و چيزهاي ديگه رو شوت کنيم، کورخوندي. ما نيستيم.» و از آن پس پيرمرد با آرامش در خانه جديدش به زندگي ادامه داد

****************

چون فکر مي کردم تو بيداري من خوابيده بودم!!!

. مردي به دربار خان زند مي رود و با ناله و فرياد مي خواهد تا کريمخان را ملاقات کند. سربازان مانع ورودش مي شوند. خان زند در حال کشيدن قليان ناله و فرياد مردي را مي شنود و مي پرسد ماجرا چيست؟ پس از گزارش سربازان به خان ؛ وي دستور مي دهد که مرد را به حضورش ببرند.
مرد به حضور خان زند مي رسد. خان از وي مي پرسد که چه شده است اين چنين ناله و فرياد مي کني؟
مرد با درشتي مي گويد دزد ، همه اموالم را برده و الان هيچ چيزي در بساط ندارم.
خان مي پرسد وقتي اموالت به سرقت ميرفت تو کجا بودي؟
مرد مي گويد من خوابيده بودم.
خان مي گويد خب چرا خوابيدي که مالت را ببرند؟
مرد در اين لحظه پاسخي مي دهد آن چنان که استدلالش در تاريخ ماندگار مي شود و سرمشق آزادي خواهان مي شود .
مرد مي گويد : چون فکر مي کردم تو بيداري من خوابيده بودم!!!
خان بزرگ زند لحظه اي سکوت مي کند و سپس دستور مي دهد خسارتش از خزانه جبران کنند. و در آخر مي گويد اين مرد راست مي گويد ما بايد بيدار باشيم

***************
نجس ترين چيز دنيا !!!
گويند ( من نميگم ) روزي پادشاهي اين سوال برايش پيش مي آيد و مي خواهد بداند که نجس ترين چيزها در دنياي خاکي چيست. براي همين کار وزيرش را مامور ميکند که برود و اين نجس ترين نجس ترينها را پيدا کند و در صورتي که آنرا پيدا کند و يا هر کسي که بداند تمام تخت و تاجش را به او بدهد.
وزير هم عازم سفر مي شود و پس از يکسال جستجو و پرس و جو از افراد مختلف به اين نتيجه رسيد که با توجه به حرفها و صحبتهاي مردم بايد پاسخ همين مدفوع آدميزاد اشرف باشد.
عازم ديار خود مي شود در نزديکي هاي شهر چوپاني را مي بيند و به خود مي گويد بگذار از او هم سؤال کنم شايد جواب تازه اي داشت بعد از صحبت با چوپان، او به وزير مي گويد من جواب را مي دانم اما يک شرط دارد و وزير نشنيده شرط را مي پذيرد چوپان هم مي گويد تو بايد مدفوع خودت را بخوري وزير آنچنان عصباني مي شود که مي خواهد چوپان را بکشد ولي چوپان به او مي گويد تو مي تواني من را بکشي اما مطمئن باش پاسخي که پيدا کرده اي غلط است تو اين کار را بکن اگر جواب قانع کننده اي نشنيدي من را بکش.
خلاصه وزير به خاطر رسيدن به تاج و تخت هم که شده قبول مي کند و آن کار را انجام مي دهد سپس چوپان به او مي گويد: " کثيف ترين و نجس ترين چيزها طمع است که تو به خاطرش حاضر شدي آنچه را فکر مي کردي نجس ترين است بخوري" !!!!

****************

مردي مشغول تميز کردن ماشين نوي خودش بود. ناگهان پسر 4 ساله اش سنگي برداشت و با آن چند خط روي بدنه ماشين کشيد. مرد با عصبانيت دست پسرش را گرفت و چندين بار به آن ضربه زد. او بدون اينکه متوجه باشد، با آچار فرانسه اي که در دستش داشت، اين کار را مي کرد!
در بيمارستان، پسرک به دليل شکستگي هاي متعدد، انگشتانش را از دست داد. وقتي پسرک پدرش را ديد، با نگاهي دردناک پرسيد: کي انگشتانم دوباره رشد مي کنند؟!
مرد بسيار غمگين شد و هيچ سخني بر زبان نياورد.. او به سمت ماشينش برگشت و از روي عصبانيت چندين بار با لگد به آن ضربه زد. در حالي که از کرده خود بسيار ناراحت و پشيمان بود، جلوي ماشين نشست و به خط هايي که پسرش کشيده بود نگاه کرد. پسرش نوشته بود: دوستت دارم بابایی

***********

سلسله مراتب اداری

آقای " چیپ" خیلی بازی گلف را دوست داشت و به همین خاطر در محوطه وسیع کارخانه اش و روی چمنهای صاف و سبزش، یک زمین کوچک گلف راه انداخته بود. تا در اوقات بیکاریِ کارمندانش با آنها بازی کند، آما آقای " چیپ" خیلی ناراحت بود که مدام به پرسنل زیر دستش می باخت! تا اینکه یک روز خبردار شد " مارلین"، کارگر تازه وارد قسمت مونتاژ خیلی خوب گلف بازی می کند و تعدادی از کارگرها را نیز برده است. آقای " چیپ" او را به بازی دعوت کرد، اما وقتی گیم اول را به " مارلین" باخت، با اوقات تلخی از او پرسید: پسر جان حقوقت چقدره؟ از شغلت راضی هستی؟

" مارلین" پاسخ سئوال رئیس را داد، اما بازی را به آقای " چیپ" باخت!

سه هفته بعد " مارلین" به عنوان سر کارگر و دو ماه بعد به عنوان مدیر داخلی کارخانه ارتقا مقام پیدا کرد. هیچ کس نمی دانست راز موفقیت " مارلین" در چیست؟ اما " مارلین" هر روز در بازی گلف به آقای " چیپ" می باخت و....

از چند ماه بعد حقوق کارگران هم اضافه شد، زیرا آنها به " مارلین" می باختند و او هم به آقای " چیپ"!

jilibilina
23-05-2010, 22:32
کفش هایش انگشت نما شده بود و جیبش خالی!
یک روز دل انگیز بهاری از کنار مغازه ای می گذشت ؛ مأیوسانه به کفشها نگاه می کرد و غصه ی نداشتن بر همه ی وجودش چنگ انداخته بود .
ناگاه! جوانی کنارش ایستاد ، سلام کرد و با خنده گفت چه روز قشنگی ! مرد به خود آمد ، نگاهی به جوان انداخت و از تعجب دهانش باز ماند! جوان خوش سیما و خنده بر لب ، پا نداشت . پاهایش از زانو قطع بود! مرد هاج و واج ، پاسخ سلامش را داد ؛ سر شرمندگی پایین آورد و عرق کرده ، دور شد .
لحظاتی بعد ، عقل گریبانش را گرفته بود و بر او نهیب می زد که : غصه می خوردی که کفش نداری و از زندگی دلگیر بودی ؛ دیدی آن جوانمرد را که پا نداشت ؛ اما خوشخال بود از زندگی خوشنود !

اسب سواری ، مرد چلاق و افلیجی را سر راه خود دید که از او کمک می خواست . مرد سوار دلش به حال او سوخت . از اسب پیاده شد و او را از جا بلند کرد و روی اسب گذاشت تا او را به مقصد برساند .
مرد چاق وقتی بر اسب سوار شد ، دهنه ی اسب را کشید و گفت :اسب را بردم ، و با اسب گریخت! اما پیش از آنکه دور شود صاحب اسب داد زد : تو ، تنها اسب را نبردی ، جوانمردی را هم بردی!
اسب مال تو ؛ اما گوش کن ببین چه می گویم! مرد چلاق اسب را نگه داشت . مرد سوار گفت : هرگز به هیچ کس نگو چگونه اسب را به دست آوردی ؛ زیرا می ترسم که دیگر « هیچ سواری » به پیاده ای رحم نکند!

1-
دو درویش با هم سفر می کردند یکی از آن دو هیچ پولی با خود نداشت اما در جیب دیگری پنج دینار بود . درویش بی پول با خیال آسوده راه می رفت و همه جا به آسانبی می خوابید اما دوستش از ترس این که پنج دینارش را بدزدند خواب به چشمانش نمی آمد و همیشه احساس نگرانی می کرد سر انجام آن دو در ضمن سفر ، به سر یک چاه رسیدند. شب بود و آن دو نشستند تا استراحت کنند. درویش بی پول دراز کشید و به خواب رفت اما درویش دیگر ، نخوابید و پی در پی به دور و برش نگاه می انداخت و می گفت چه کنم!؟ چه کار کنم!؟ دوستش یکبار بیدار شد و دید هم سفرش نخوابیده است و دلواپس و نگران به نظر می رسد . پس نشست و با تعجب پرسید چرا نمی خوابی؟! چرا نگران هستی آن درویش پاسخ داد راستش را بخواهی من پنج دینار در جیبم دارم و می ترسم اگر بخوابم دزدی برسد و آن را ببرد ! دوست او گفت : پنج دینارت را به من بده تا نگرانی تو را بر طرف کنم . درویش دست در جیبش کرد و دینار ها را به دوستش داد و دوست او هم هر پنج دینار را در چاه انداخت و گفت: حالا آسوده شدی و می توانی با خیال راحت بخوابی.


2-
ابوعلی سینا فیلسوف و پزشک بزرگ ایرانی روزی در خانه اش نشسته بود و یکی از کتاب های افلاطون دانشمند یونانی باستان را با لذت می خواند . او چند سال به دنبال این کتاب گشته بود و سر انجام آن را به دست آورده بود و شتاب داشت هر چه زودتر همه آن را بخواند.هر قدر کتاب را بیشتر می خواند لذت بیشتری می برد و کنجکاویش برای خواندن بخش های بعدی آن بیشتر می شد.
در همین موقع ناگهان در خانه باز شد و یکی از همسایگان قدم در خانه گذاشت و با دیدن ابوعلی سینا که در حال مطالعه بود پرسید:همسایه عزیز،چرا تنها نشسته ای؟!
ابوعلی سینا که رشته افکارش پاره شده بود و از ورود ناگهانی همسایه احساس ناراحتی می کرد آهی کشید و پاسخ داد: تا این لحظه تنها نبودم و با دوست خوبی مانند این کتاب نشسته بودم، اما حالا که تو پیش من آمدی کتاب رفت و تنها شدم!


3-
دزدی نیمه شب به خانه ای رفت.صاحب خانه در گوشه ی اتاق خوابیده بود.دزدخورجینی راکه با خود داشت روی زمین انداخت تااثاثیه ی خانه را در آن بگذارد و ببرد. اما هر چه در اتاق گشت چیزی نیافت.دیگر نا امید شد و به سوی خورجین برگشت تا آن را بردارد و برود.در همین موقع صاحب خانه غلتی زد و روی خورجین او خوابید.دزد خیلی ناراحت شد و با صدای بلند گفت:عجب بخت و اقبالی دارم من ، چیزی بدست نیاوردم و خورجینم هم از دست دادم ! سپس به راه افتاد تا برود. صاحب خانه با صدای بلند گفت: آهای دزد! وقتی از خانه بیرون رفتی در را ببند تا دزد دیگری به خانه نیاید.دزد ایستاد و به صاحب خانه گفت:من زیر انداز برای تو آوردم و حالا در را باز می گذارم شاید دیگری رو انداز برایت بیاورد! تو از باز بودن در ضرر نکردی و نخواهی کرد.!

jilibilina
24-05-2010, 10:32
قلب هدیه
پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم.دختر لبخندی زد و گفت ممنونم
تا اینکه یک روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نیاز فوری به قلب داشت..از پسر خبری نبود..دختر با خودش میگفت :میدونی که من هیچوقت نمیذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی..ولی این بود اون حرفات..حتی برای دیدنم هم نیومدی…شاید من دیگه هیچوقت زنده نباشم.. آرام گریست و دیگر چیزی نفهمید…

چشمانش را باز کرد..دکتر بالای سرش بود.به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟دکتر گفت نگران نباشید پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت کنید..درضمن این نامه برای شماست..!
دختر نامه رو برداشت.اثری از اسم روی پاکت دیده نمیشد. بازش کرد و درون آن چنین نوشته شده بود:

سلام عزیزم.الان که این نامه رو میخونی من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش که بهت سر نزدم چون میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری که قلبمو بهت بدم..پس نیومدم تا بتونم این کارو انجام بدم..امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه.(عاشقتم تا بینهایت)
قلب

دختر نمیتوانست باور کند..اون این کارو کرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود..
آرام اسم پسر را صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری شد..و به خودش گفت چرا هیچوقت حرفاشو باور نکردم…

ارزش عشق
دختری بود نابینا که از خودش تنفر داشت

نه فقط از خود ، بلکه از تمام دنیا تنفر داشت اما یکنفر را دوست داشت

“ دلداده اش را “ با او چنین گفته بود :

« اگر روزی قادر به دیدن باشم حتی اگر فقط برای

یک لحظه بتوانم دنیا را ببینم عروس تو و رویاهای تو خواهم شد »

و چنین شد که آمد آن روزی که یک نفر پیدا شد

که حاضر شود چشمهای خودش را به دختر نابینا بدهد

و دختر آسمان را دید و زمین را ، رودخانه ها و درختها را

آدمیان و پرنده ها را و نفرت از روانش رخت بر بست

دلداده به دیدنش آمد و یاد آورد وعده دیرینش شد :

« بیا و با من عروسی کن ببین که سالهای سال منتظرت مانده ام »

دختر برخود بلرزید و به زمزمه با خود گفت :

« این چه بخت شومی است که مرا رها نمی کند ؟ »

دلداده اش هم نابینا بود

و دختر قاطعانه جواب داد : قادر به همسری با او نیست

دلداده رو به دیگر سو کرد که دختر اشکهایش را نبیند

و در حالی که از او دور می شد گفت

« پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشی . . .»

دوستان خوبم :

هستند کسانی که فقط به آن اندازه که به شما احتیاج دارند

به شما احترام میگذارند ، و چه سخت است . . .

باخت زندگی ، باخت عشق . . .

به خاطر . . . ؟



.

LIDA
24-05-2010, 18:09
در هر پستی 5 داستان قرار دهید

LIDA
24-05-2010, 18:17
باد خنک

روزی مردی از شهری دیگر آمد و مهمان خانه دوستش شد و شب را هم آنجا ماند. صاحبخانه برای اینکه او راحت باشد زن و فرزندانش را به خانه مادربزرگ برد.

اواخر شب بود که با قطع برق، فضای اتاق کاملاً تاریک شد و چون کولر هم خاموش شده بود، گرمایی غیر قابل تحمل فضا را پر کرد. مرد میهمان سعی کرد در آن تاریکی پنجره را باز کند تا هوای خنک به داخل بیاید، اما وقتی متوجه شد که پنجر ها قفل است و کلید هم ندارد، از روی ناچاری یکی از شیشه ها را شکست تا قدری باد خنک به داخل بیاید، و کارش نتیجه هم داد و در حالی که دیگر احساس گرما نمی کرد، تا صبح به راحتی خوابید. اما فردا صبح وقتی بیدا شد، دید که اشتباهی شیشه کتابخانه را به جای شیشه پنجره شکسته!
به باد خنک دیشب فکر کرد و تازه متوجه معنی تلقین شد!

----------------

نسخه !

یه خانومی وارد داروخانه میشه و به دكتر داروساز میگه كه به سیانور احتیاج داره!داروسازه میگه واسه چی سیانور می‌‌خوای؟خانومه توضیح میده كه لازمه شوهرش را مسموم كنه.
چشم‌های داروسازه چهارتا میشه و میگه: خدا رحم كنه، خانوم من نمی‌تونم به شما سیانور بدم كه برید و شوهرتان را بكُشید! این بر خلاف قواننیه! من مجوز كارم را از دست خواهم داد... هردوی ما را زندانی خواهندكرد و دیگه بدتر از این نمیشه! نه خانوم، نـــه! شما حق ندارید سیانور داشته باشید و حداقل من به شما سیانور نخواهم داد.
بعد از این حرف خانومه دستش رو میبره داخل كیفش و از اون یه عكس میاره بیرون؛ عكسی كه در اون شوهرش و زن داروسازه توی یه رستوران داشتند شام می‌خوردند.
داروسازه به عكسه نیگاه میكنه و میگه: خُب، حالا.... چرا به من نگفته بودید كه نسخه دارید؟؟!!

-----------------

شکارچی باهوش !

دو شكارچی در جنگل بر روی درختها كمین كرده بودند. یكی از آنها از درخت سقوط كرد. شكارچی دوم احساس كرد دوستش كه از درخت سقوط كرده ، نفس نمی كشد و چشمانش باز و خیره مانده است.
او با موبایل با یك مركز اورژانس تماس می گیرد و به فردی كه گوشی را برمی دارد می گوید:
فكر می كنم دوست من مرده است ، چكار باید بكنم؟
طرف مقابل به آرامی می گوید:دلواپس نباش.من می توانم به تو كمك كنم.ابتدا باید مطمئن شویم كه مرده است
بعد از سكوتی كه حكمفرما می شود صدای یك گلوله به گوش می رسد. شكارچی دوم دوباره گوشی را برمی دارد و می گوید: بسیار خب ، حالا چه كار باید بكنم؟!

-----------------

يه روز يه آقايي نشسته بود و روزنامه مي خوند كه زنش يهو ماهي تابه رو مي كوبه سرش.
مرده ميگه:برا چي اين كارو كردي؟

زنش جواب ميده به خاطر اين زدمت كه تو جيب شلوارت يه تيكه كاغذ پيدا كردم كه توش اسم جنى (يه دختر) نوشته شده بود ... مرده ميگه وقتي هفته پيش براي تماشاي مسابقه اسب دواني رفته بودم اسبي كه روش شرط بندي كردم اسمش جني بود.
زنش معذرت خواهي می کنه و میره به کاراي خونه برسه.
سه روز بعدش مرد داشت تلويزين تماشا مي كرد كه زنش اين بار با يه قابلمه ي بزرگتر كوبيد رو سر مرده که تقريبا بيهوش شد.
وقتي به خودش اومد پرسيد اين بار برا چي منو زدي زنش جواب داد آخه اسبت زنگ زده بود

------------------


استادى از شاگردانش پرسید: "چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد می‌زنیم؟ چرا مردم هنگامى که خشمگین هستند صدایشان را بلند می‌کنند و سر هم داد می‌کشند؟"
شاگردان فکرى کردند و یکى از آن‌ها گفت: "چون در آن لحظه، آرامش و خونسردیمان را از دست می‌دهیم."
استاد پرسید: "این که آرامشمان را از دست می‌دهیم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد می‌زنیم؟ آیا نمی‌توان با صداى ملایم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگین هستیم داد می‌زنیم؟"
شاگردان هر کدام جواب‌هایى دادند امّا پاسخ‌هاى هیچکدام استاد را راضى نکرد.
سرانجام او چنین توضیح داد: "هنگامى که دو نفر از دست یکدیگر عصبانى هستند، قلب‌هایشان از یکدیگر فاصله می‌گیرد. آن‌ها براى این که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه میزان عصبانیت و خشم بیشتر باشد، این فاصله بیشتر است و آن‌ها باید صدایشان را بلندتر کنند."
سپس استاد پرسید: "هنگامى که دو نفر عاشق همدیگر باشند چه اتفاقى می‌افتد؟ آن‌ها سر هم داد نمی‌زنند بلکه خیلى به آرامى با هم صحبت می‌کنند. چرا؟ چون قلب‌هایشان خیلى به هم نزدیک است. فاصله قلب‌هاشان بسیار کم است."
استاد ادامه داد: "هنگامى که عشقشان به یکدیگر بیشتر شد، چه اتفاقى می‌افتد؟ آن‌ها حتى حرف معمولى هم با هم نمی‌زنند و فقط در گوش هم نجوا می‌کنند و عشقشان باز هم به یکدیگر بیشتر می‌شود. سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بی‌نیاز می‌شوند و فقط به یکدیگر نگاه می‌کنند. این هنگامى است که دیگر هیچ فاصله‌اى بین قلب‌هاى آن‌ها باقى نمانده باشد."

LIDA
24-05-2010, 18:23
قطره اشک دوم
آخرین کلاس اون روز تو دانشکده که تموم شد با احساسی خوب ته دلش از دانشگاه بیرون زد و به سمت ایستگاه اتوبوس راه فتاد.تو اتوبوس به تنهایی‌اش فکر می‌کرد:"تو شهر به این بزرگی هیچ کس نیست منتظر من باشه، چی‌کار می‌تونم بکنم.از خانواده که دورم، غربت و بی پولی، ولی مهم نیست." سعی کرد لبخند بزنه.صف متراکم آدم‌های خسته یکی یکی از پله‌های توبوس پایین رفتند و هر کدام به طرفی راه افتادند.آخرین نفر از اتوبوس پیاده شد و با قدم‌های آهسته و کم رمق، مسیر هرروزش رو به سمت خوابگاه پیش گرفت. سعی می‌کرد نا‌‌امیدی را از دلش بیرون کنه ولی جنب و جوش آدم‌ها و قهقه بلنددختری جوون که از پشت سرش شنیده می‌شد، زرق و برق بوتیک‌هایی که هیچ وقت نتونسته بود چیزی ازشون بخره وبالاخره کیک‌های اشتها‌‌آوری که توی ویترین قنادی کنار خوابگاه بود ... دلش گرفت از پله‌های قدیمی خوابگاه بالا رفت و پشتدر اتاق رسید، دماغش از سرما سرخ شده بود و یک قطره اشک گوشه چشمش بود. در اتاق رو باز کرد، تاریک بود ولی یک
نور غریبه وسط اتاق توجهش را جلب کرد، چراغ رو زد خشکش برد، اون نور ناآشنا یک شمع وسط یکی از همون کیک‌های قنادی بود و چند تا از دوستاش که دور کیک بودند، براش دست می‌زدند. قطره اشک دوم بلافاصله جای اولی رو گرفت ولی خیلی گرم‌تر از اون بود.

---------------
غذای روح
یک روان درمان‌گر که سابقه‌ای طولانی در درمان ناراحتی‌های روحی و روانی بیماران با استفاده از آموزه‌های معنوی داشت یک شب که مشغول تماشای اخبار تلویزیون بود، پس از مشاهده خبری مبنی بر بروز قحطی در یکی از دورافتاده‌ترین نقاط آفریقا، با چند نفر از همکارانش تماس گرفت و آن‌ها را برای مسئله‌ای فوری به خانه‌اش دعوت کرد. یک ساعت بعد همه مدعوین در خانه فرد مذکور حاضر شدند. میزبان ضمن تشکر از حضور همکاران در مورد علت این دعوت ناگهانی به خبر پخش شده از تلویزیون اشاره و اعلام کرد که قصد دارد برای کمک معنوی به مردم قحطی زده و تقویت روحیه‌ی آن‌ها به آن کشور سفر کند و هر کس از همکاران که مایل است می‌تواند در این سفر همراه او باشد. پس از یک مشورت کوتاه، پنج نفر اعلام آمادگی کردند. گروه شش نفره پس از انجام مقدمات اداری مربوطه، با هواپیما به کشور همسایه‌ی کشور قحطی زده وارد و سپس از راه زمینی عازم آن‌جا شدند. گروه به محض ورود و جمع آوری اطلاعات اولیه در مورد وضعیت منطقه و شدت فاجعه عازم انجام مأموریت شدند.
یک هفته بعد دو کیسه سفید رنگ جلو در یکی از اتاقک‌های امدادرسانی به قحطی زدگان پیدا شد. روی کیسه‌ها با خط بد نوشته شده بود:« ما گرسنه هستیم. برای ما غذا بفرستید. »
امدادگران درون کیسه‌ها استخوان‌های شش روان درمان‌گری را پیدا کردند که توسط گرسنگان خورده شده بودند.

-----------------

يک اگر با يک برابر بود...
معلم پاي تخته داد مي زد،صورتش از خشم گلگون بودو دستانش به زير پوششي از گرد پنهان بودولي آخر كلاسي ها لواشك بين خود تقسيم مي كردندوان يكي در گوشه اي ديگر "جوانان" را ورق مي زدبراي اينكه بي خود هاي و هو مي كرد و با آن شور بي پايان تساوي هاي جبري را نشان مي داد با خطي خوانا به روي تخته اي كز ظلمتي تاريك غمگين بودتساوي را چنين نوشت : يك با يك برابر است. از ميان جمع شاگردان يكي برخاست، هميشه يك نفر بايد به پا خيزد... به آرامي سخن سر داد:تساوي، اشتباهي فاحش و محض است نگاه بچه ها ناگه به يك سو خيره گشت ومعلم مات برجا ماندو او پرسيد اگر يك فردانسان، واحد يك بودآيا باز يك با يك برابر بود؟سكوت مدهشي بود و سوالي سخت. معلم خشمگين فرياد زد آري برابر بود. و او پوزخندي گفت: اگر يك فرد انسان واحد يك بودآنكه زور و زر به دامن داشت بالا بود آنكه قلبي پاك و دستي فاقد زر داشت پايين بود؟اگر يك فرد انسان، واحد يك بودآنكه صورت نقره گون، چون قرص مه مي داشت بالا بودوان سيه چرده كه مي ناليد پايين بود؟اگر يك فرد انسان، واحد يك بوداين تساوي زير و رو مي شدحال مي پرسم يك اگر با يك برابر بود نان و مال مفت خواران از
كجا آماده مي گرديد؟يا چه كس ديوار چين ها را بنا مي كرد؟يك اگر با يك برابر بودپس كه پشتش زير بار فقر خم مي شد؟يا كه زير
ضربت شلاق له مي گشت؟يك اگر با يك برابر بودپس چه كس آزادگان را در قفس مي كرد؟معلم ناله آسا گفت: بچه ها در جزوه
هاي خويش بنويسيد: يك با يك برابر نيست..

--------------------

حکمت خدا

تنها نجات یافته کشتی، اکنون به ساحل این جزیره دور افتاده، افتاده بود. او هر روز را به امید کشتی نجات، ساحل را و افق را به تماشا می نشست. سرانجام خسته و نا امید، از تخته پاره ها كلبه ای ساخت تا خود را از خطرات مصون بدارد و در آن لختی بیاساید. اما هنگامی که در اولین شب آرامش در جستجوی غذا بود، از دور دید كه كلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود. بدترین اتفاق ممكن افتاده و همه چیز از دست رفته بود. از شدت خشم و اندوه در جا خشك اش زد. فریاد زد: « خدایــــــــــــا! چطور راضی شدی با من چنین كاری بكنی؟ » صبح روز بعد با صدای بوق كشتی ای كه به ساحل نزدیك می شد از خواب پرید. كشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، و حیران بودنجات دهندگان می گفتند: "خدا خواست که ما دیشب آن آتشی را که روشن کرده بودی ببینیم"

-----------------
شکر گذاری

روشنایی چراغ های خیابان خوشامدگویی گرم سرمای شبانه ای بود که داشت از راه می رسید.
انحنای نیمکت پارک با ستون فقرات خسته اش آشنا بود.
پتوی پشمی سالویشن آرمی*،دور شانه هایش پیچیده شده و آرامش بخش بود.و یک جفت کفشی که امروز آن را در میان زباله ها پیدا کرده بود کاملا اندازه اش بود.
فکر کرد،خدایا،زندگی چقدر خوب است.

jilibilina
24-05-2010, 18:55
در هر پستی 5 داستان قرار دهید


ببخشید لیدا جان...
نمیدونستم که باید 5تا داستان باشه.پستای بعدی ایشاله....

blood eater
24-05-2010, 19:00
ببخشید لیدا جان...
نمیدونستم که باید 5تا داستان باشه.پستای بعدی ایشاله....

منتظریم :41::41::41:

LIDA
25-05-2010, 12:36
از زمانی که ازدواج کرده بود یک بار هم کلمه ی دوستت دارم را از زبان همسرش نشینده بود تا زمانی که قلبش نیازمند جراحی شد در راه اتاق عمل همسرش به او گفت: دوستت دارم.
و قلب او دیگر نیازی به جراحی نداشت.

*************

بازسازی دنیا!

پدر روزنامه مي خواند .اما پسر كوچكش مدام مزاحمش مي شد.حوصله ي پدر سر رفت و صفحه اي از روزنامه را-كه نقشه ي جهان را نمايش مي داد- جدا و قطعه قطعه كرد و به پسرش داد.

-"بيا ! كاري برايت دارم . يك نقشه ي دنيا به تو مي دهم .ببينم مي تواني آن را دقيقا همان طور كه هست بچيني ؟"

و دوباره سراغ روزنامه اش رفت.مي دانست پسرش تمام روز گرفتار اين كار است.اما يك ربع ساعت بعد پسرك با نقشه ي كامل برگشت.

پدر با تعجب پرسيد:"مادرت به تو جغرافي ياد داده؟"

پسرجواب داد:"جغرافي ديگر چيست؟"

پدر پرسيد:"پس چگونه توانستي اين نقشه ي دنيا را بچيني؟"

پسر گفت:" اتفاقا پشت همين صفحه تصويري از يك آدم بود .وقتي توانستم آن آدم را دوباره بسازم دنيا را هم دوباره ساختم."

*************

نارگیل

یک ضرب المثل قدیمی می گوید: « میمون پیر دست اش را داخل نارگیل نمی کند.»

در هندوستان، شکارچیان برای شکار میمون سوراخ کوچکی در نارگیل ایجاد میکنند، یک موز در آن می گذارند و زیر خاک پنهان اش می کنند. میمون دست اش را به داخل نارگیل می برد و به موز چنگ می اندازد، اما دیگر نمی تواند از دهانه ی سوراخ دست اش را بیرون بکشد، چون مشت اش از دهانه ی سوراخ خارج نمی شود. فقط به خاطر این که حاضر نیست میوه را رها کند. در اینجا، میمون درگیر یک جنگ ناممکن معطل می ماند و سرانجام شکار می شود.

***************

همواره دویدن

"شوان"راهب، همیشه به شاگردهایش اهمیت مطالعه ی فلسفه ی جهان باستان را گوشزد می کرد. یکی از شاگردها که بسیار با اراده بود، تمام درس های "شوان" را می نوشت و بقیه روز را به تامل بر اندیشه های کهن می گذراند.

سال بعد بیمار شد، اما در کلاس حاضر شد.

به استاد گفت: «هر چند بیمارم، اما به مطالعه ادامه میدهم. در آستانه ی رسیدن به فرزانگی ام و نباید وقتم رو تلف کنم.»

شوان به خشم آمد:
« کجا می دانی که فرزانگی، پیش روی توست و باید همواره دنبالش بدوی؟ شاید پشت سرت باشد و می خواهد به تو نزدیک شود اما تو نمی گذاری و مدام فرار میکنی. آرام بگیر و بگذار اندیشه ها شکوفا بشوند، این شیوه ی رسیدن به فرزانگی است»

********************

اختراع


موفق شدم، موفق شدم!
حدس بزنین موفق به چه کاری شدم!
یه چراغ اختراع کردم که پریزش به خورشید می خوره.
خورشید خودش به قدر کافی پر نوره
لامپ هم به کفایت قدرتمنده
ولی، ای وای، فقط یه چیز کار رو خراب کرده ...
سیم به اندازه کافی بلند نیست.

LIDA
25-05-2010, 12:42
راهی که به سوی خدا می رود

وقتی از راهب آنتونیو پرسیدند که آیا ریاضت، راه به سوی خدا می برد، پاسخ داد:

« دو راه برای ریاضیت و قربانی وجود دارد. اولی، راه کسی است که بدنش را شکنجه می دهد و توبه می کند، چون فکر می کند ما از پیش محکومیم. این آدم احساس گناه می کند و گمان می کند سزاوار شادی نیست. چنین فردی هرگز به جایی نمی رسد، زیرا خدا گناهکاران را نمی پذیرد.»

« دومی، راه کسی است که می داند دنیا آن طور که همه می خواهیم، کامل نیست و با این وجود دعا می کند، توبه می کند و وقت و کارش را فدا می کند تا محیط اطرافش را بهتر کند. او می داند که واژه ی "قربانی" از " مراسم مقدس" می آید. در این مورد، حضور الهی تمام مدت به او کمک می کند و می تواند به خدا برسد.»

-------------------

يك دكتر روانشناسي بود كه هر كس مشكلات روحي و رواني داشت به مطب ايشان مراجعه مي كرد و ايشان با تبحر خاصي بيماران را مداوا مي كرد و آوازه اش در همه شهر پيچيده بود.
يك روز يك بيماري به مطب اين دكتر آمد كه از نظر روحي به شدت دچار مشكل بود. دكتر بعد از كمي صحبت به ايشان گفت در همين خياباني كه مطب من هست، يك تئاتري موجود هست كه يك دلقك برنامه هاي شاد و خيلي جالبي اجرا مي كند. معمولا بيماراني كه به من مراجعه مي كنند و مشكل روحي شديدي دارند را به آنجا ارجاع مي دهم و توصيه مي كنم به ديدن برنامه هاي آن دلقك بروند و هميشه هم اين توصيه كارگشا بوده و تاثير بسيار خوبي روي بيماران من دارد. شما هم لطف كنيد به ديدن تئاتر مذكور رفته و از برنامه هاي شاد آن دلقك استفاده كرده تا مشكلات روحي تان حل شود.
بيمار در جواب گفت: آقاي دكتر من همان دلقكي هستم كه در آن تئاتر برنامه اجرا مي كنم.

-------------------
خدمتکار مخصوص

زن به خدمتکار تازه گفت:
او دوست دارد شامش را درست سر ساعت شش بخورد.
گوشت قرمز هم نمی خورد.
دسرش را بعد در اتاق خودش می خورد.
ساعت هشت حمام می گیرد و زود می خوابد.
دختر خدمتکار بر اثر برخورد با سگ پودلی که خواب بود ،لغزید و به عقب سکندری خورد،در همان حال پرسید:
کی ارباب را خواهم دید؟
کدبانوی خانه با خنده گفت:همین حالا او را دیدی.

--------------------
مسافر

در قرن پیش، جهانگردی امریکایی به قاهره رفت تا ...... معروف لهستانی، حافظ اعیم را ببیند. جهانگرد با کمال تعجب دید که روحانی، در اتاقی ساده زندگی میکند. اتاق پر از کتاب بود و غیر از آن، فقط میز و نیمکتی در اتاق دیده می شد.

جهانگرد پرسید:« لوازم منزلت کجاست؟»
حافظ گفت:« مال تو کجاست؟»

- «لوازم من؟ اما من این جا فقط مسافرم»
...... گفت:« منم همین طور.»

--------------------

«ترسوی شجاع_شجاع ترسو»




هنگام گلوله باران وحشيانه نولون, ناپلئون جوان مثل يک ني در باد مي لرزيد.سربازي او را به اين حال ديد, به هم قطارانش گفت: نگاهش کنيد, دارد از ترس مي ميرد.

ناپلئون پاسخ داد: بله, مي ترسم. اما به جنگيدن ادامه مي دهم. اگر نصف من مي ترسيديد, مدت ها پيش فرار کرده بوديد.

استاد مي گويد: ترس نشان ترسو بودن نيست. ترس مي گذارد در برابر موقعيت هايزندگي, شجاع و متين باشيم.
کسي که ترس را تجربه مي کند- و با وجود اين ترس, بي آنکه مرعوب شود به راه خود ادامه مي دهد ، شجاعت خود را ثابت مي کند.
اما کسي که به شرايط دشوار تن مي دهد بي آنکه خطر را به حساب بياورد, تنها بي مسئوليتي خود را ثابت مي کند.

LIDA
25-05-2010, 12:48
شادی و عشق

مومنی نزد موشه دِ کوبرین ...... رفت و گفت:
- « روزگارم را چه گونه بگذرانم تا خداوند از اعمال من راضی باشد؟»

...... پاسخ داد:« تنها یک راه وجود دارد: زندگی با عشق.»
چند دقیقه بعد، شخصی دیگری نزد او رفت و همین سئوال را پرسید.
- « تنها یک راه وجود دارد: زندگی با شادی.»

شخص اول تعجب کرد:
- « اما به من توصیه ی دیگری کردید، استاد!»

...... گفت:« نه، دقیقاً همین توصیه را کردم.»

************

استاد هنر های رزمی بالای یک تخته با گچ دو خط کشید.
یکی بلند و دیگری کوتاه. از شاگرد خود پرسید تا خط بلندتر را کوتاه کند. شاگرد بلافاصله قسمتی از خط بلند را پاک کرد.
اما این موضوع رضایت استاد را جلب نکرد. شاگرد از استاد پرسید که مگر کدام کاری اشتباهی کرده.
استاد خط کوتاه تر را امتداد داد و گفت برای کوتاه کردن دیگران باید خود را بلند بسازیم نه اینکه آنها را کوتاه کنیم.

***************

ذات بخشایش

یکی از سربازان ناپلئون جنایتی کرد و به مرگ محکوم شد.
روز اعدام، مادر سرباز التماس کرد که زندگی پسرش را به او ببخشند.

-« خانم، عمل پسر شما سزاوار ترحم نیست.»

مادر گفت:« می دانم. اگر سزاوار ترحم بود که دیگر به بخشش احتیاج نداشت. بخشش یعنی این که آدم بتواند فراتر از انتقام یا عدالت برود.»

وقتی ناپلئون این جملات را شنید، دستور داد حکم اعدام را به تبعید تبدیل کنند.

************


يک شب که ضيافتي در کاخ برپا بود مردي آمد وخود را در برابر امير به خاک انداخت و همة مهمانان او را نگريستند و ديدند که يکي از چشمانش بيرون آمده و از چشم خانة خالي اش خون مي ريزد.
امير از او پرسيد «چه بر سرت آمده؟»
مرد در پاسخ گفت: « اي امير، پيشة من دزدي ست، امشب براي دزدي به دکان صراف رفتم، وقتي که از پنجره بالا مي رفتم اشتباه کردم و داخلِ دکان بافنده شدم. در تاريکي روي دستگاهِ بافندگي افتادم و چشمم از کاسه درآمد. اکنون اي امير، مي خواهم دادِ مرا از مردِ بافنده بگيري.»
آنگاه امير کس در پي بافنده فرستاد و او آمد، و امير فرمود تا چشم او را از کاسه درآورند.
بافنده گفت: « اي امير، فرمانت رواست. سزاست که يکي از چشمانِ مرا درآورند. اما افسوس! من به هردو چشمم نياز دارم تا هردو سوي پارچه اي را که مي بافم ببينم. ولي من همسايه اي دارم که پينه دوز است و او هم دو چشم دارد، و در کار و کسببِ او هردو چشم لازم نيست.»
امير کس در پي پينه دوز فرستاد. پينه دوز آمد و يکي از چشمانش را درآوردند.
و عدالت اجرا شد!!

************

یک ملاقات و دو رویا

یک متفکر عرب رفت تا با یک استاد صوفی ایرانی ملاقات کند. تمام شب کنار هم ماندند و درباره ی دین صحبت کردند، و همین که اولین پرتوهای روز تابید متفکر عرب گفت:« چه شب مبارکی بود امشب! نشستیم و درباره ی مسایل مهم صحبت کردیم؛ بسیار بهتر از این بود که شب را تنها و با کتاب هایم می گذراندم.»

استاد صوفی گفت:« چه شب وحشتناکی. وقت مان تلف شد.»
مرد عرب با تعجب پرسید:«چرا؟»

- « تمام وقت، شما می خواستید چیزی بگویید که مرا خوشحال کند و من می خواستم جواب هایی بدهم که شما را راضی کند. به جای این که به تفاوت هایمان بپردازیم و بفهمیم که تنها در این صورت می توانیم تکامل پیدا کنیم، سعی کردیم همدیگر را خوشحال کنیم. ترجیح می دادم این وقت را به دعا بگذرانم. این گونه شخص مناسبی را راضی می کردم: خدا را.»

*************

پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد. هنگام بازگشت سرباز پیری را دید که با لباسی اندک در سرما نگهبانی می داد. به او گفت:
- آیا سردت نیست؟
نگهبان پیر گفت:
- چرا ای پادشاه! اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم.
پادشاه گفت:
- اشکالی ندارد. من الان به داخل قصر می روم و می گویم یکی از لباس های گرم مرا برایت بیاورند.
نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد.
اما پادشاه به محض ورود به قصر وعده اش را فراموش کرد.
صبح روز بعد جسد پیرمرد را که در اثر سرما مرده بود در قصر پیدا کردند که در کنارش با خطی ناخوانا نوشته بود:
"ای پادشاه! من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل می کردم، اما امشب وعده ی لباس گرم تو مرا از پای درآورد."

LIDA
25-05-2010, 23:17
هدیه ی تولد


کلاغ، بال زنان پر عقابی را که به منقار داشت جلوی چشم مترسک تکان داد...

روی سر او ایستاد. پر را گوشه ی کلاه او فرو کرد.

بال ها را باز کرد. جستی زد و آمد روی دست مترسک: تولدت مبارک!

مترسک با خوشحالی فریاد زد:وای خدای من،ممنونم که به یاد من بودی!

کلاغ سر پایین انداخت:از هدیه ایی که برات آوردم،خوشت می آد؟

مترسک لبخند زد:این اولین و بهترین هدیه اییه که گرفتم.

و به کلاغ ها نگاه کرد که مشغول غارت محصول ذرت بودند.

نیش خند زد و گفت:خوب،البته خیلی هم ترسناک تر شدم.

هر دو خندیدند...

صدای شلیک چند گلوله به هوا بلند شد.

صدای بال زدن، غار غار کلاغ ها و سکوت……

مترسک، چند پر سیاه رادید که رقصان از جلوی چشمش گذشتند و روی زمین افتادند.

خواست تکانی بخورد.

اما کشاورز پای او را محکم تر از آن چه فکر می کرد در زمین فرو کرده بود…..!!!!

*****************

اژدها کّش

جوانگ زه، نویسنده ی مشهور چینی، داستانی درباره ی جو پینگ مان دارد که به سراغ استادی رفت تا بهترین راه کشتن اژدها را از او بیاموزد.

استاد ده سال تمام پینگ مان را آموزش داد و سرانجام پینگ مان توانست فن پیچیده ای را که استاد برای کشتن اژدها بلد بود، با دقت و کمال اجرا کند.

از آن به بعد، پینگ مان تمام عمر به دنبال اژدهاها بود تا بتواند قابلیتش را به همه نشان بدهد. اما متاسفانه، هرگز هیچ اژدهایی پیدا نکرد.

نویسنده ی این داستان می گوید:« همه ما خودمان را برای کشتن اژدها آماده می کنیم و در آخر، مورچه های جزئیات ما را می بلعند؛ جزئیاتی که هرگز به آنها توجه نکرده ایم.»

***************

بارانِ رو به جلو

جنگ بر علیه مسایل خاصی که با گذر زمان حل می شود، فقط نیروی شما را هدر می دهد. یک داستان چینی بسیار کوتاه، این موضوع را به تصویر می کشد:

ناگهان در میان دشتی، باران گرفت. مردم به دنبال سرپناه می دویدند، به جز مردی که همان طور به راه خود ادامه می داد.

کسی پرسید:«چرا نمی دوی؟»
مرد پاسخ داد:«چون جلو من هم باران می بارد!»

***************

پاسخ

مردی با شوعا بن کارچاه مصاحبه می کرد:

-« چرا خدا از راه بوته ی خار با موسی(ع) صحبت کرد؟»

-« اگر هم درخت زیتون یا بوته ی تمشکی را انتخاب می کرد، همین سئوال را می کردید. اما سئوال تان را بی جواب نمی گذارم. خدا بوته ی خار بی چاره و کوچکی را انتخاب کرد تا بگوید بر روی زمین، جایی نیست که " او" حصور نداشته باشد.»

****************
مادر زرافه پسرش را رنج می دهد

زرافه، ایستاده می زاید، اولین اتفاقی که برای نوزادش می افتد، این است که از یک ارتفاع تقریباً دومتری سقوط میکند.

با این وجود، وقتی نوزاد سعی می کند روی چهار پا بایستد، مادرش رفتار عجیبی می کند: لگد آرامی به او می زند و زرافه ی کوچک دوباره روی زمین می افتد. سعی می کند برخیزد، و دوباره روی زمین می افتد.

این کار چندبار تکرار می شود، تا این که نوزاد، از پا می افتد و از برخاستن منصرف می شود. در این لحظه، مادر دوباره لگدی به او می زند و مجبورش می کند برخیزد و این بار دیگر او را به زمین نمی اندازد.

دلیل این رفتار ساده است: این اولین درسی که زرافه برایی بقا در برابر موجودات درنده می آموزد، این است که خیلی سریع از جا برخیزد. رفتار مادر که به ظاهر بی رحمانه می نماید، در یک ضرب المثل عرب معنا می یابد: « گاهی برای آن که چیزی را خوب یاد بدهیم، لازم است کمی بی رحم باشیم.»..

LIDA
25-05-2010, 23:26
آدرس

دختر دست روی شانه ی زن گذاشت.

زن که کمی ترسیده بود،رو به او کرد:بفرمایید؟

دختر کاغذی از کیف در آورد. با حرکات دست از او خواست تا

آدرس را به او نشان دهد و آن را نزدیک دست زن برد.

زن کاغذ را گرفت:این چیه؟

شانه بالا انداخت و ادامه داد:اگه ممکنه برام بخونیدش.آخه من نابینا هستم.

************

سکوت شب

صوفی با مریدش در یکی از صحراهای افریقا سفر می کردند. شب که شد، خیمه ای برافراشتند و دراز کشیدند تا استراحت کنند.

مرید گفت:«عجب سکوتی!»

مراد گفت:« هرگز نگو " چه سکوتی!" همیشه بگو: نمی توانم به صدای طبیعت گوش بدهم"»

*************

ساندویچ



مردی در کنار جاده، دکه ای درست کرد و در آن ساندویچ می فروخت. چون گوشش سنگین بود، رادیو نداشت. چشمش هم ضعیف بود، بنابراین روزنامه هم نمی خواند. او تابلویی بالای سر خود گذاشته بود و محاسن ساندویچ های خود را شرح داده بود. خودش هم کنار دکه اش می ایستاد و مردم را به خریدن ساندویچ تشویق می کرد و مردم هم می خریدند.


کارش بالا گرفت لذا او ابزار کارش را زیادتر کرد. وقتی پسرش از مدرسه نزد او آمد به کمک او پرداخت. سپس کم کم وضع عوض شد. پسرش گفت: پدر جان، مگر به اخبار رادیو گوش نداده ای؟ اگر وضع پولی کشور به همین منوال ادامه پیدا کند کار همه خراب خواهد شد و شاید یک کسادی عمومی به وجود بیاید. باید خودت را برای این کسادی آماده کنی. پدر با خود فکر کرد هر چه باشد پسرش به مدرسه رفته به اخبار رادیو گوش می دهد و روزنامه هم می خواند پس حتماً آنچه می گوید صحیح است. بنابراین کمتر از گذشته نان و گوشت سفارش داده و تابلوی خود را هم پایین آورد و دیگر در کنار دکه خود نمی ایستاد و مردم را به خرید ساندویچ دعوت نمی کرد. فروش او ناگهان شدیداً کاهش یافت. او سپس رو به فرزند خود کرد و گفت: پسرجان حق با توست. کسادی عمومی شروع شده است.

***************

الگوی بهتر چیست؟

از داو بی یر دِ مزریچ پرسیدند:
-« بهترین الگو برای پیروی چیست؟ افراد پرهیزکاری که زندگی شان را وقف خدا می کنند و نمی پرسند چرا؟ یا افراد با فرهنگی که می کوشند اراده ی باری تعالی را بفهمند؟»

داو بی یر گفت:« بهتر از همه، الگوی کودکان است.»

گفتند:« کودک که هیچ نمی داند. هنوز نمی داند واقعیت چیست.»

-« سخت در اشتباهید. کودک چهار خصوصیت دارد که هرگز نباید فراموش کنیم. همیشه بی دلیل شاد است. همیشه سرش به کاری مشغول است. وقتی چیزی را میخواهد، تا آن را نگیرد، از عزم و اصرارش کم نمی شود. سرانجام می تواند خیلی راحت گریه کند.»

...*******************


به اکنون اعتماد کن

نیمه شبی، دانشجو در خانه ی استادش را زد.
-« قدرت تمرکز حواس ندارم! نمی توانم مسایلی را که از من خواسته اید حل کنم.»
استاد گفت:« تحت تاثیر احساس فعلی ات قرار نگیر و به تلاشت ادامه بده.»

چند هقته بعد، دانشجو دوباره به خانه ی استادش رفت.

-« دارم موفق می شوم! آشفتگی روحم کم تر شده و از آن چه می خواهم، مطمئن ترم. می توانم مسایلی را که از من خواسته اید، به راحتی حل کنم.»

استاد گفت:« می گذرد. تحت تاثیر احساس فعلی ات قرار نگیر و به تلاشت ادامه بده.»

LIDA
25-05-2010, 23:29
صحبت سریع

زن در گوش مرد نجوا کرد:پنجاه و پنج مایل.
پنجاه و پنج مایل در ساعت؟
نه، کلمه! فقط همین را داریم!زود باش!خواهش می کنم!
دانه های عرق بر گردن مرد فرو ریخت،پایش را روی پدال گاز فشار داد.
مرد گفت: اما...خیلی چیز هاست که می خواهم به تو بگویم!خیلی چیز ها که هنوز گفته نشده!
زن زمزمه کرد:ده.
-ده؟
-شش.
-با من ازدواج می کنی؟
بله!

**************

چه طور کاری را بکنم که می خواهم

ژان همین که مرد، وارد مکان بسیار زیبایی شد. چیزهایی دید که خواب شان را هم ندیده بود. مردی با لباس سفید نزدیک شد:
-« هر چه بخواهید، در اختیارتان است. غذا، لذتt سرگرمی.»

ژان هر کاری را که در دوران زندگی اش دلش می خواست، انجام داد. بعد از سال های لذت بخش بسیار، سراغ مرد سفید پوش رفت:
-« هر چه را که می خواستم به دست آوردم. حالا دلم می خواهد کار کنم تا مثمر ثمر باشم.»

مرد سفید پوش گفت:« بسیار متاسفم. اما این از دست من برنمی آید، این جا کار نداریم.»

ژان با آزردگی گفت:« چه وحشتناک! باید تمام ابدیت را به کسالت بگذرانم! ترجیح می دهم به جهنم بروم!»

مرد سفید پوش نزدیک شد و آرام گفت:« پس فکر می کنید الان کجایید؟»

************

اسحاق می میرد

خاخامی در میان مردم محبوبیت زیاد داشت، همه مسحور گفته هایش می شدند. همه، بجز اسحاق، که همیشه با تفسیرهای خاخام مخالفت می کرد و اشتباهات او را به یادش می آورد. بقیه از اسحاق به خشم می آمدند، اما کاری از دست شان بر نمی آمد.

روزی اسحاق درگذشت. در مراسم خاک سپاری، مردم متوجه شدند که خاخام به شدت اندوهگین است.
یکی گفت:« چرا اینقدر ناراحتید؟ او که همیشه از شما انتقاد می کرد!»

خاخام پاسخ داد:« من برای دوستی که اینک در بهشت است، ناراحت نیستم. برای خودم ناراحتم. وقتی همه به من احترام می گذاشتند، او با من مبارزه می کرد و مجبور بودم پیشرفت کنم. حالا رفته، شاید از رشد باز بمانم.»

***************

شهری در آن سوی دیگر

راهبی از صومعه ی اسکتا نزد پدر تئودورو رفت:
-« دقیقاً می دانم هدف زندگی چیست. می دانم خدا از آدم ها چه می خواهد و بهترین راه خدمت به خدا را هم می دانم. اما نمی توانم کاری را که باید، برای خدمت به خدا انجام دهم.»

پدر تئودورو زمان درازی ساکت ماند. بعد گفت:
-« می دانی که شهری در آن سوی اقیانوس وجود دارد. اما هنوز کشتی مناسب را پیدا نکرده ای، بار و بنه ات را بر عرشه نگذاشته ای و دریا را طی نکرده ای. پس چرا درباره ی آن شهر حرف می زنی! چرا درباره ی راه رسیدن به آن شهر صحبت می کنی؟
دانستن هدف زندگی یا دانستن بهترین راه خدمت به خدا کافی نیست. افکار خودت رابه عمل در آور، راه خودش را نشان می دهد.»

******************

شاه دزد

سکه ها نیکل پنی دلار های براق گشتن توی کیف پول دست بردن توی جیب ها .
همه چیز از میان انگشتان بلند من به درون جیب های عمیقم سرازیر می سود.
یک بار عاشق شدم.
عاشق دختر زیبایی که کارش جمع کردن سکه های پارکومتر ها بود.
تمنا کردم بماند.
او زودتر بیدار شد، دار و ندارم را برد.جعبه های سکه ها و کیسه های پر از پول را.
یادداشتی گذاشت
-عزیزم،گرد آوری اشیا زندگی من است. نمی توانم خودم را عوض کنم.

LIDA
26-05-2010, 22:35
سنگی که کم شد

یکی از بزرگ ترین بناهای تاریخی شهر کیوتو، یک باغ ذن است. محوطه ای که از پانزده سنگ تشکیل شده است.
باغ اصلی، شانزده سنگ داشت. بنا به داستان، همین که باغبان کارش را تمام کرد، از امپراتور خواست از باغ دیدن کند.

امپراتور گفت:« عالی است. زیباترین باغ ژاپن است. و این سنگ، زیباترین سنگ باغ است.»

باغبان بی درنگ سنگی را که امپراتور پسندیده بود، از باغ برداشت و بیرون انداخت. بعد به امپراتور گفت:« حالا این باغ کامل وهماهنگ است. هیچ عنصری در آن، متمایز از بقیه ی عناصرش نیست و هر کس آن را می بیند، از هماهنگی کامل آن لذت می برد. باید همچون زندگی تمامیت یک باغ را در نظر گرفت. اگر شیفته ی یکی از جزئیات شویم، تمام جزئیات دیگر، زشت به نظر می رسند.»

************
یک لقمه ی دیگر می خواهی؟؟...

چشم های قهوه ای حیوان سرشار از معصومیت و اعتماد به تام خیره شد.
تام تفنگ را بین چشمان او گذاشت و ماشه را کشید.
موقع قصابی کردن حیوان به جلز و ولز کردن استیک فکر می کرد.
بعدا حسابی از گوشت آن خورد.
وقتی گوشت خوب پخته شده از گلویش پایین رفت، حیوان گرفتن انتقام را آغاز کرد.

**************

-می خواستم یه چیزی رو اعتراف کنم.
زن، قلم را توی رنگ آبی زد و روی بوم حرکت داد:بگو.می شنوم.
-راستشو بخوای تو چشمای خیلی قشنگی داری.
زن ،نیش خند زد.
مرد بدون این که سر بالا بیاورد ادامه داد:چشمای درشت طوسی رنگ.
و به نقطه ایی در دور دست خیره شد:این چشم ها هر کسی رو به طرف خودش می کشونه. مگه نه؟
-منظورت چیه؟!
-منظور بدی نداشتم.فقط بدون که من ام چشمات رو خیلی دوست دارم.خیلی…
زن قلم را کنار بوم گذاشت. دست پاک کرد و از جیب شلوار چند اسکناس در آورد و به او داد:کافیه؟
پشت بوم نشست.
رو به مرد کرد که پول می شمرد:حالا قشنگ تر شدم.نه؟!
مرد پول را در جیب گذاشت و بدون اینکه چیزی بگوید از اتاق بیرون رفت.
زن،قلم مو را برداشت.آن را آغشته به همه ی رنگ ها کرد و مشغول رنگ آمیزی بوم شد:عوضی…

*************

چهار نیرو

آلن جونز کشیش می گوید، برای ساختن روح، به چهار نیروی نامرئی نیاز داریم: عشق، مرگ، قدرت و زمان.

عشق لازم است، زیرا خدا ما را دوست دارد. آگاهی از مرگ لازم است، تا زندگی را بهتر بفهمیم.
مبارزه برای رشد لازم است، اما نباید در دام قدرتی بیفتیم که در این مبارزه به دست می آید، زیرا می دانیم که این قدرت هیچ ارزشی ندارد.

سرانجام، باید بپذیرم که روح ما، هر چند ابدی است، اما در این لحظه، گرفتار دام زمان است، با فرصت ها و محدودیت هایش. بدین ترتیب، باید طوری عمل کنیم که در زمان بگنجد، کاری کنیم تا به هر لحظه ارزش بگذاریم.

نباید این چهار نیرو را مشکلاتی بدانیم که باید حل کنیم، زیرا خارج از اختیار ماست. باید آن ها را بپذیریم و بگذاریم آن چه را که باید، به ما بیاموزند.

*****************

سرنوشت

از وقتی ساعت های با هم بودنمان به انفجار های خشم و پرتاب اشیاء تبدیل شد، این تنها راه بود.
پناه بردن به سرنوشت:شیر، ازدواج می کنیم.خط، برای همیشه جدا می شویم.
سکه به هوا رفت. چرخید ، به زمین افتاد و انقدر تکان خورد تا در حالی که شیر را نشان می داد بی حرکت ایستاد.
انقدر به سکه خیره شدیم تا کاملا از حرکت ایستاد.
بعد هر دو یک صدا گفتیم:بهتر است سه بار امتحان کنیم و هرچه را دوبار آمد انتخاب کنیم.

LIDA
26-05-2010, 22:44
همه چیز غبار می شود

در جشن های والنسیا در اسپانیا، آیین عجیبی وجود دارد که ریشه در جوامع باستانی نجاران دارد. در طول سال، پیشه وران و هنرمندان، در جنگل مجسمه های عظیمی می سازند. در هفته ی جشن، این مجسمه ها را به میدان اصلی شهر می آورند. مردم جمع می شوند و از این خلاقیت به شگفت می آیند و درباره اش صحبت می کنند. بعد، در روز یوسف قدیس، همه ی این آثار هنری، به جز یکی، در یک آتش بازی عظیم سوزانده می شود و هزاران نفر این آتش افروزی را تماشا می کنند.

آتش ها که به آسمان رسید، یک زن انگلیسی که کنار بود، پرسید:« این همه زحمتِ بیهوده به خاطر چه بود؟»

یک زن اسپانیایی پاسخ داد:« کار شما هم روزی تمام می شود. فکرش را بکنید که در آن لحظه، فرشته ی خدا از شما بپرسد:« این همه زحمت بیهوده به خاطر چه بود؟

***********

پنجره

کاتر از زمان قتل فجیع ریتا کنار پنجره می نشست.
نه تلویزیون نه مطالعه ،نه ارتباطی.زندگی او فقط در انچه بیرون از پنجره می گذشت خلاصه شده است.
نمی خواهد از ان اتاق بیرون برود ، یا بداند چه کسی غذا را آماده می کند و صورت حساب ها را می پردازد.
دنیای او از دوندگانی که می گذرند، تغییر فصل ها ،عبور اتومبیل ها و روح ریتا ساخته شده است.
کارتر متوجه نیست سلول هایی که دیوار هایشان از پارچه پوشیده شده اند، پنجره ندارند

************

بازگشت به سوی خویشتن

اکاکوراکاکوسو، استاد ژاپنی، گفت:« وقتی به همراهان خود می نگرید، سعی کنید خود را ببینید.»

شاگردی گفت:« اما این خود پسندانه نیست؟ اگر همیشه فقط به خود فکر کنیم، هرگز خیری را که دیگران می توانند عرضه کنند، نمی بینیم.»

کاکوسو پاسخ داد:« کاش آدمی همیشه بتواند خیر دیگران را ببیند. اما در حقیقت، وقتی به دیگری نگاه می کنیم، فقط به دنبال نقص هایش می گردیم. می کوشیم شر او را بیابیم، زیرا می خواهیم بهتر از او به نظر برسیم. هرگز آن ها را نمی بخشیم، زیرا فکر می کنیم هرگز بخشیده نخواهیم شد. می توانیم با کلمات تلخ او را آزار دهیم، و فکر می کنیم آن چه می گوییم، حقیقت است، اما در حقیقت، فقط می خواهیم خود را پنهان کنیم. به غرور پناه می بریم تا هیچ کس نتواند شکنندگی ما را دریابد. برای همین هر بار درباره ی برادرتان فضاوت می کنید، آگاه باشید که خود شما به دادگاه کشیده می شوید.»

***************

پایان بحث

تام مردی جوان و خوش قیافه و خوش گذران بود، هر چند وقتی با سام که دو ماه بود همخانه اش شده بود شروع به جدل کرد، کمی مست بود.
-نمی شود، نمی شود یک داستان کوتاه را فقط با پنجاه و پنج کلمه نوشت، ابله!
سام درجا او را با شلیک گلوله ای ساکت کرد.
لبخند زنان گفت:می بینی که می شود..

***********

پسری هشت سال و نيمش بود و به يک مدرسه در نزديکي خونشون مي‌رفت.
او هميشه پياده به آن جا مي‌رفت و بر مي‌گشت، و هميشه به موقع برمي‌گشت، اما جمعه‌ي قبل از مدرسه دير به خانه آمد. مادرش در آشپزخانه بود،‌ و وقتي او را ديد ازش پرسيد «چرا امروز دير آمدي»؟

پسر جواب داد: معلم عصباني بود و بعد از درس مرا به پيش مدير فرستاد.

مادرش گفت: پيش مدير؟ چرا تو را پيش او فرستاد؟

پسر گفت: براي اينکه او در کلاس يک سوال پرسيد و هيچکس به غير از من به سوال او جواب نداد.

مادرش عصباني بود و از او پرسيد: در آن صورت چرا تو را پيش مدير فرستاد؟ چرا بقيه‌ي بچه‌هاي احمق رو نفرستاد؟

پسر جواب داد: براي اينکه سوالش اين بود «چه کسي روي صندلي من چسب گذاشته؟»

LIDA
27-05-2010, 15:06
نمی توانم وارد شوم

نزدیک اولیته در اسپانیا، قلعه ی ویرانی قرار دارد. جلوی این قلعه ایستاده بودم، آقایی در کنار دروازه به من گفت:« نمی توانید وارد شوید.»
همان موقع، حسی به من دست داد که این مرد، فقط به خاطر لذت ممنوعیت، ورود مرا ممنوع می کند. توضیح دادم که از راه دوری آمده ام، سعی کردم انعامی به او بدهم، مهربان باشم، گفتم این فقط یک قلعه ی ویران است...ناگهان، ورود به آن قلعه، مهترین کار زندگی ام شد.
مرد تکرار کرد:« نمی توانید وارد شوید.»
فقط یک راه مانده بود: جلو بروم و منتظر بمانم که به زور جلوی مرا بگیرد. به طرف در رفتم. نگاهم کرد، اما کاری نکرد.
وقتی بیرون می آمدم، دو توریست جلو آمدند و وارد قلعه شدند. پیرمرد سعی نکرد جلوی آنها را بگیرد. احساس کردم به خاطر مقاومت من، پیرمرد تصمیم گرفته از خلق قواعد عجیب دست بردارد. گاهی، دنیا از ما می خواهد به خاطر چیزهایی که نمی شناسیم، بجنگیم، و شاید دلیل این مبارزه ره هرگز نفهمیم.

*************


آرزو

وقتی آن دو در ساحل تقریبا خالی از جمعیت قدم می زدند، درخشش نور غروب پشت پرده ای از مه محو شده بود.

-من هرگز زن ها را درک نخواهم کرد.

-واقعا می خواهی زن ها را درک کنی؟

-بله، می خواهم به راستی می خواهم.

-بسیار خوب.

زن در گوش مرد نجوا کرد.درک و شناخت، چون تکه های شیشه ای در هم شکسته در چشم مرد متبلور شد.

مرد فریاد زنان در دل شب دوید.

************


مردي با اسلحه وارد يك بانك شد و تقاضاي پول كرد.

وقتي پول ها را دريافت كرد رو به يكي از مشتريان بانك كرد و پرسيد : آيا شما ديديد كه من از اين بانك دزدي كنم؟

مرد پاسخ داد : بله قربان من ديدم.

سپس دزد اسلحه را به سمت شقيقه مرد گرفت و او را در جا كشت.

او مجددا رو به زوجي كرد كه نزديك او ايستاده بودند و از آن ها پرسيد آيا شما ديديد كه من از اين بانك دزدي كنم؟

مرد پاسخ داد : نه قربان. من نديدم اما همسرم ديد.

نكته اخلاقي: وقتي شانس در خونه شما را ميزند. از آن استفاده كنيد!

*************

داستان ازدها

وقتی بدن اژدها کش می امدف عضلات در زیر فلس های سبز -ابی موج بر می داشتند و بعد باز به حالت عادی برمی گشتند.

مجذوب کننده بود، دیدم که ان موجود کاملا بی حرکت ماند.

انقدر به او خیره ماندم تا مرد متوجه من شد.

به نگاهی تند استینش را پایین کشید.

با خجالت گفتم:خالکوبی زیبایی است.

مرد همانطور که می رفت پرسید:کدام خالکوبی؟

دیدم چیزی در استینش تکان خورد.

*************

رقص

به قفسه ی منتکیه می کند.
استیو مردنی با ان جوش ها.
احتمالا می خواهد مرا برای رقص دعوت کند.
اخرین شانس من است.
خب، باز بهتر از این است که مثل جنی بیخاصیت و بی بو باشم.
نفس عمیقی می کشم:سلام استیو.
سلام سو.
می خواهی از من چیزی تقاضا کنی؟
حتی جوش های روی صورتش هم سرخ شدند..
می خواستم ببینم ...تو شماره تلفن جنی را داری؟؟

LIDA
27-05-2010, 15:12
میزان عشق

خبرنگاری به نام کیچیرو، به ناشر ژاپنی ام، ساتوشی گونگی گفت:« همیشه دلم میخواست بدانم که آیا می توانم همان طور که شما همسرتان را دوست دارید، زنم را دوست بدارم؟»

ناشر گفت:« چیزی بالاتر از عشق نیست. عشق است که دنیا را در حرکت، و ستارگان را در آسمان معلق نگه می دارد.»

-« می دانم. اما از کجا می دانید که عشق شما به اندازه ی کافی بزرگ است؟»

-« می توانی بپرسی که آیا خودم را تسلیم احساساتم می کنم یا از آن ها می گریزم. اما هرگز چنین سئوالی را نکن. زیرا عشق نه بزرگ است و نه کوچک، فقط عشق است. نمی توانی یک احساس را اندازه گیری کنی، انگار که خیابانی را متر می کنی. اگر این کار را بکنی، شروع می کنی به مقایسه ی آن چه شمرده ای، با چیزهای دیگر، یا با توقعات خودت. به این ترتیب، همیشه در حال شنیدن قصه های دیگرانی و از راه خودت باز می مانی.»

-----------------

نام داستان: ?who

عاشق شد.فکر کرد چرا عاشق شدم؟ ولی نفهمید چرا عاشق شده! پس فکر کرد شایدم عاشق نشدم؟ بازم نفهمید چرا عاشق نشده! در آخر فکر نکرد که چرا عاشق شده یا نشده. بعد فهمید که چراعاشق شده.

--------------

یه سئوال آروم از خودم!!

رفتم مسجد، دیدم برعکس شب های قبل که ده، پونزده نفر بیشتر برای نماز نمی یومدن؛ امشب جای سوزن انداخت نیست.

به زور خودم رو توی یکی از صف ها جا می دم. آروم پیش خودم می گم: یعنی چه خبره امشب؟
ولی انگار یکم این آروم حرف زدن با خودم زیادی بلند بود که سمت راستیم گفت: امشب شب شهادته.

سمت چپیِ ام گفت: امشب شام می دن.

حتی حاج آقای پیش نماز هم انگار سئوالم رو شنید، چون پشت بلند گو گفت: امشب هرچی از خداوند بخواهید بهتون میده.

---------------
مرگ حق است

لرد با چشم های بسته و سر پایین ایستاده بود. چشمانش را باز کرد و در مقابل نور سالن پلک زد. اول از دیدن تفنگی که در دست راستش بود متعجب شد. لحظه ای به آن خیره ماند. بعد انگار که در شرف انجام گناهی بود تفنگ را از خود دور کرد.
تقریبا تفنگ را روی میز جلویش گذاشته بود که متوجه عکس روی میز شد. با دست چپ عکس را برداشت و به آن نگاه کرد. قطره ی اشکی از چشمانش به گونه اش پناه برد و او دسته ی تفنگ را محکم در دست گرفت. به آرامی گلنگدن را کشید و تفنگ را بالا آورد و آماده ی شلیکی دقیق به سر شد. آنگاه دوباره به عکسی که در دستش چپش بود نگاه کرد. به یک ثانیه نکشید که نگاهش را از آن گرفت و سریع هدف گرفت و شلیک کرد.
او باید آمادگی لازم برای گرفتن جای برادرش در .... را کسب می کرد و از دشمن انتقام می گرفت...

------------------

اختلاس


گویند روزی رییسی ز شرکت اندر وجود شرکت ربود.
کارمندی که به تازگی بر این واقعه مورد اطلاع قرار داده شده بود با استعمال تمام و کمال غش و نقش رهسپار شفاعت گاه شد.
بازرسان که گمان ورزیدند که کارمند صاحب اختلاس است وی را از شرکت مهر و موم نموده و وارد ندامت گاه کردند.
و او از کنج عزلت چند نفره اش با اندوه گفت:

نخست از شفاعت گاهی به ندامت گاهی
خدا داند که باشد ز من چه رهی

گنه کرد در بلخ آهنگری
به شوشتر زدند گردن مسگری!

GORJI
27-05-2010, 17:10
1 - دوزخى كيست؟

جعفر بن يونس، مشهور به ((شبلى )) ( 335- 247) از عارفان نامى و پر آوازه قرن سوم و چهارم هجرى است . وى در عرفان و تصوف شاگرد جنيد بغدادى، و استاد بسيارى از عارفان پس از خود بود.
در شهرى كه شبلى مى‏زيست، موافقان و مخالفان بسيارى داشت . برخى او را سخت دوست مى‏داشتند و كسانى نيز بودند كه قصد اخراج او را از شهر داشتند. در ميان خيل دوستداران او، نانوايى بود كه شبلى را هرگز نديده و فقط نامى و حكايت‏هايى از او شنيده بود. روزى شبلى از كنار دكان او مى‏گذشت. گرسنگى، چنان، او را ناتوان كرده بود كه چاره‏اى جز تقاضاى نان نديد. از مرد نانوا خواست كه به او، گرده‏اى نان، وام دهد . نانوا برآشفت و او را ناسزا گفت. شبلى رفت.
در دكان نانوايى، مردى ديگر نشسته بود كه شبلى را مى‏شناخت . رو به نانوا كرد و گفت: (( اگر شبلى را ببينى، چه خواهى كرد؟ )) نانوا گفت: (( او را بسيار اكرام خواهم كرد و هر چه خواهد، بدو خواهم داد.)) دوست نانوا به او گفت: (( آن مرد كه الآن از خود راندى و لقمه‏اى نان را از او دريغ كردى، شبلى بود . )) نانوا، سخت منفعل و شرمنده شد و چنان حسرت خورد كه گويى آتشى در جانش برافروخته‏اند . پريشان و شتابان، در پى شبلى افتاد و عاقبت او را در بيابان يافت . بى‏درنگ، خود را به دست و پاى شبلى انداخت و از او خواست كه بازگردد تا وى طعامى براى او فراهم آورد . شبلى، پاسخى نگفت . نانوا، اصرار كرد و افزود: (( منت بر من بگذار و شبى را در سراى من بگذران تا به شكرانه اين توفيق و افتخار كه نصيب من مى‏گردانى، مردم بسيارى را اطعام كنم . )) شبلى پذيرفت.
شب فرا رسيد . ميهمانى عظيمى برپا شد . صدها نفر از مردم بر سر سفره او نشستند . مرد نانوا صد دينار در آن ضيافت هزينه كرد و همگان را از حضور شبلى در خانه خود خبر داد .
بر سر سفره، اهل دلى روى به شبلى كرد و گفت: (( يا شيخ!نشان دوزخى و بهشتى چيست؟ )) شبلى گفت: ((دوزخى آن است كه يك گرده نان را در راه خدا نمى‏دهد؛ اما براى شبلى كه بنده ناتوان و بيچاره او است، صد دينار خرج مى‏كند!بهشتى، اين گونه نباشد . )) - برگرفته از: عطار نيشابورى، الهى نامه (مثنوى )، تصحيح فؤاد روحانى، ص 72 71 . ?

2 - چه كنم با شرم؟

مردى از اهل حبشه نزد رسول خدا صلوات الله عليه و آله آمد وگفت: (( يا رسول الله!گناهان من بسيار است . آيا در توبه به روى من نيز باز است؟ )) پيامبر (ص) فرمود: (( آرى، راه توبه بر همگان، هموار است . تو نيز از آن محروم نيستى . ))
مرد حبشى از نزد پيامبر (ص)رفت . مدتى نگذشت كه بازگشت و گفت:
((يا رسول الله!آن هنگام كه معصيت مى‏كردم، خداوند، مرا مى‏ديد؟ ))
پيامبر (ص) فرمود: (( آرى، مى‏ديد )) مرد حبشى، آهى سرد از سينه بيرون داد و گفت: (( توبه، جرم گناه را مى‏پوشاند؛ چه كنم با شرم آن؟ )) در دم نعره‏اى زد و جان بداد . - برگرفته از: عزالى، ترجمه احياء علوم الدين، ربع منجيات، كتاب توبه، ص 43؛ همو، كيمياى سعادت، به كوشش و تصحيح حسين خديو جم، ص 654 . ?

3 - آفتاب و مهتاب

پيرى، از مريدان خود پرسيد: ((هيچ كارى و اثرى از شما سر زده است كه سودى براى ديگرى داشته باشد؟ )) يكى گفت: (( من امير بودم . گدايى به در خانه من آمد. چيزى خواست . من جامه خود و انگشتر ملوكانه به او دادم و او را بر تخت شاهى نشاندم و خود به حلقه درويشان پيوستم .))
ديگرى گفت: (( از جايى مى‏گذشتم . يكى را گرفته بودند و مى‏خواستند كه دستش را ببرند. من دست خود فدا كردم و اينك يك دست ندارم . ))
پير گفت: (( شما آنچه كرديد در حق دو شخص معين كرديد. مؤمن چون آفتاب و مهتاب است كه منفعت او به همگان مى‏رسد و كسى از او بى‏نصيب نيست . آيا چنين منفعتى از شما به خلق خدا رسيده است؟ )) -برگرفته از: شيخ ابوالحسن خرقانى، نور العلوم، به كوشش عبدالرفيع حقيقت، ص 81 . ?

4 - همان كس

كافرى، غلامى مسلمان داشت . غلام به دين و آيين خود سخت پايبند بود و كافر، او را منعى نمى‏كرد . روزى سحرگاه، غلام را گفت: طاس و اسباب حمام را برگير تا برويم . در راه به مسجدى رسيدند. غلام گفت:اى خواجه!اجازت مى‏فرمايى كه به اين مسجد داخل شوم و نماز بگزارم. خواجه گفت: برو؛ ولى چون نمازت را خواندى، به سرعت باز گرد. من همين جا مى‏ايستم و تو را انتظار مى‏كشم .
نماز در مسجد پايان يافت . امام جماعت و همه نمازگزاران يك يك بيرون آمدند . اما خواجه هر چه مى‏گشت، غلام خود را در ميان آن‏ها نمى‏يافت . مدتى صبر كرد؛ پس بانگ زد كه اى غلام بيرون آى. گفت: نمى‏گذارند كه بيرون آيم . چون كار از حد گذشت . خواجه سر در مسجد كرد تا ببيند كه كيست كه غلامش را گرفته و نمى‏گذارد كه بيرون آيد . در مسجد، جز كفشى و سايه يك كس، چيزى نديد . از همان جا فرياد زد: آخر كيست كه نمى‏گذارد تو بيرون آيى . غلام گفت: ((همان كس كه تو را نمى‏گذارد كه به داخل آيى . )) -برگرفته از: فيه ما فيه، تصحيح فروزانفر، ص 113 . نكته ظريف در اين حكايت آن است كه بدانيم خداوند ورود كافر را به مسجد، حرام و ممنوع كرده است، و وقتى غلام مى‏گويد همان كس كه نمى‏گذارد تو داخل آيى، نمى‏گذارد من بيرون آيم، مرادش خداوند است . ?

5 - فرمان شگفت

ابو عبدالله محمد بن خفيف شيرازى، معروف به شيخ كبير، از عارفان بزرگ قرن چهارم هجرى است . وى عمرى دراز يافت .سخنان و روايات منسوب به او در آثار صوفيان اهميت بسيار دارد. هميشه در سير و سفر بود و پدرش مدتى بر ((فارس)) حكومت مى‏كرد . در سال 371 هجرى قمرى درگذشت و اكنون مزار او در يكى از ميدان‏هاى شيراز است .
او را دو مريد بود كه هر دو ((احمد)) نام داشتند . يكى را احمد بزرگ‏تر مى‏گفتند و ديگرى را احمد كوچك‏تر . شيخ به احمد كوچك‏تر، توجه و عنايت بيش‏ترى داشت . ياران، از اين عنايت خبر داشتند و بر آن رشك مى‏بردند .نزد شيخ آمده، گفتند: احمد بزرگ‏تر، بسى رياضت كشيده و منازل سلوك را پيموده است، چرا او را دوست‏تر نمى‏دارى؟ شيخ گفت: آن دو را بيازمايم كه مقامشان بر همگان آشكار شود.
روزى احمد بزرگ‏تر را گفت: (( يا احمد!اين شتر را برگير و بر بام خانه ما ببر . ))
احمد بزرگ‏تر گفت: يا شيخ!شتر بر بام چگونه توان برد؟ شيخ گفت: از آن در گذر، كه راست گفتى .
پس از آن احمد كوچك‏تر گفت: اين شتر بر بام بر .احمد كوچك‏تر، در همان دم كمر بست و آستين بالا زد و به زير شتر رفت كه او را بالا برد و به بام آرد. هر چه نيرو به كار گرفت و سعى كرد، نتوانست . شيخ به او فرمان داد كه رها كند، و گفت: آنچه مى‏خواستم، ظاهر شد . اصحاب گفتند: آنچه بر شيخ آشكار شد، بر ما هنوز پنهان است .
شيخ گفت: از آن دو، يكى به توان خود نگريست نه به فرمان ما . ديگرى به فرمان ما انديشيد، نه به توان خود . بايد كه به وظيفه انديشيد و بر آن قيام كرد، نه به زحمت و رنج آن . خداى نيز از بندگان خواهد كه به تكليف خود قيام كنند و چون به تكليف و احكام، روى آورند و به كار بندند، او را فرمان برده‏اند و سزاوار صواب‏اند؛ اگر چه از عهده برنيايند . و البته خداوند به ((ناممكن )) فرمان ندهد. -برگزيده تذكرة الاولياء، استعلامى، ص 45 . ?

GORJI
27-05-2010, 17:12
6 - ناخلف باشم اگر من ...

چهل بار، حج به جا آورده بودم و در همه آن‏ها، جز توكل زاد و توشه‏اى همراه خود نداشت . در آخرين حج خود، در مكه، سگى را ديد كه از ضعف مى‏ناليد و گرسنگى، توش و توانى براى او نگذاشته بود . شيخ كه مردم او را ((نصر آبادى )) خطاب مى‏كردند، نزديك سگ رفت و چاره او را يك گرده نان ديد . دست در كيسه خويش كرد؛ چيزى نيافت . آهى كشيد و حسرت خورد كه چرا لقمه‏اى نان ندارد تا زنده‏اى را از مرگ برهاند . ناگاه روى به مردم كرد و فرياد كشيد: ((كيست كه ثواب چهل حج مرا، به يك گرده نان بخرد؟ )) يكى بيامد و آن چهل حج عارفانه را به يك گرده نان خريد و رفت . شيخ آن نان را به سگ داد و خداى را سپاس گفت كه كارى چنين مهم از دست او بر آمد.
آن جا مردى ايستاده بود و كار شيخ را نظاره مى‏كرد . پس از آن كه سگ، جانى گرفت و رفت، آن مرد نزد شيخ آمد و گفت: ((اى نادان!گمان كرده‏اى كه چهل حج تو، ارزش نانى را داشته است؟ پدرم (حضرت آدم ) بهشت را با همه شكوه و جلالش، به دو گندم فروخت و در آن نان كه تو از آن رهگذر گرفتى، هزاران دانه گندم است . ))
شيخ، چون اين سخن را شنيد، از شرم به گوشه‏اى رفت و سر در كشيد . -تذكرة الاولياء، ص 788 . ?
حافظ، اين مضمون را در چند جاى ديوان خود آورده است؛ از جمله:
پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت - - ناخلف باشم اگر من به جوى نفروشم

فروختن بهشت به دو گندم: اشاره به خوردن حضرت آدم (ع) و همسرش حوا (س) از درخت گندم در بهشت دارد . آن دو، بهشت را با خوردن دو گندم از درخت ممنوعه، از كف دادند . اين حكايت كه در همه كتب آسمانى آمده است، دستمايه شاعران شده است تا بدين وسيله، به مردم هشدار دهند كه نبايد همه عبادات و اعمال خود را به هدف ورود در بهشت انجام دهند كه بسيارى از جمله آدم و حوا بهشت را به كمترين بها، رها كردند و دل بدان نبستند . حافظ در جايى ديگر از ديوانش گفته است:
نه من از پرده تقوا به در افتادم و بس - - پدرم نيز بهشت ابد از دست بهشت

7 - تعجب عزرائيل

سليمان (ع) روزى نشسته بود و نديمى با وى . ملك الموت (عزرائيل ) در آمد و تيز در روى آن نديم مى‏نگريست . پس چون عزرائيل بيرون شد ، آن نديم از سليمان پرسيد كه اين چه كسى بود كه چنين تيز در من مى‏نگريست؟ سليمان گفت: ((ملك الموت بود .)) نديم ترسيد . از سليمان خواست كه باد را فرمان دهد تا وى را به سرزمين هندوستان برد تا شايد از اجل گريخته باشد .
سليمان باد را فرمان داد تا نديم را به هندوستان برد . پس در همان ساعت ملك الموت باز آمد. سليمان از وى پرسيد كه آن تيز نگريستن تو در آن نديم ما، براى چه بود . گفت: ((عجب آمد مرا كه فرموده بودند تا جان وى همين ساعت در زمين هندوستان قبض كنم؛ حال آن كه مسافتى بسيار ديدم ميان اين مرد و ميان آن سرزمين . پس تعجب مى‏كردم تا خود خواست بدان سرعت، به آن جا رود . )) - رشيد الدين ميبدى، كشف الاسرار و عدة الابرار، به سعى و اهتمام على اصغر حكمت، انتشارات اميركبير، ج 1، ص 651، با اندكى تغيير در برخى كلمات. ?

8 - سبب برترى

ابوالقاسم، جنيد بن محمد بن جنيد، ملقب به سيد الطائفه، از بزرگان و مشاهير عرفان است . اصلش از نهاوند و مقيم بغداد بود . وى خواهرزاده سرى سقطى است . سى بار پياده به حج رفت . پايه طريقت و شيوه عرفانى او ((صحو)) يعنى هشيارى و بيدارى است؛ بر خلاف پيروان بايزيد بسطامى كه ((سكر)) يعنى ناهشيارى را پايه طريقت خود قرار داده‏اند . وى در طريقت عرفانى خود، سخت پايبند شريعت بود . اكثر سلسله‏هاى عرفانى، خود را به او منسوب مى‏كنند . جنيد، در سال 297 ه.ق درگذشت.
نقل است كه جنيد مريدى داشت كه او را از همه عزيزتر مى‏شمرد و گرامى‏اش مى‏داشت . ديگران را حسد آمد . شيخ از حسادت ديگر مريدان، آگاه شد . گفت: ((ادب و فهم او از همه بيش‏تر است . ما را نظر در آن (ادب و فهم ) است . امتحان كنيم تا شما را معلوم گردد .))
فرمود تا بيست مرغ آوردند و گفت: (( هر مرغ را، يكى برداريد و جايى كه كسى شما را نبيند، بكشيد و بياريد.)) همه برفتند و بكشتند و باز آمدند، الا آن مريد، كه مرغ را زنده باز آورد.
شيخ پرسيد كه چرا نكشتى؟ گفت:((شيخ فرموده بود كه جايى بايد مرغ را كشت كه كسى نبيند، و من هر جا كه مى‏رفتم حق تعالى مى‏ديدم .))
شيخ رو به اصحاب كرد و گفت: ((ديديد كه فهم او چگونه است و فهم ديگران چون؟ ))
همه استغفار كردند و مقام آن مريد را بزرگ داشتند . - گزيده تذكرة الاولياء، ص 299 298، با اندكى تغيير در واژگان . ?

9 - عشق بازى با نام دوست - چون ميسر نيست ما را كام دوست ?

نشسته بود، و گوسفندانش پيش چشم او، علف‏هاى زمين را به دهان مى‏گرفتند و مى‏جويدند . صدها گوسفند، در دسته‏هاى پراكنده، منظره كوهستان را زيباتر كرده بود . پشت سرش، چند صخره و كوه و كتل، به صف ايستاده بودند . ابراهيم، به چه مى‏انديشد؟ به شماره گوسفندانش؟ يا عجايب خلقت و پرودگار هستى؟
نگاهش به خانه‏اى مى‏ماند كه در هر گوشه آن، چراغى روشن است . گويى در حال كشف رازى يا حل معمايى بود . نه گوسفندان، و نه ماه و خورشيد و ستارگان، جايى در قلب شيفته او نداشتند . آن جا . جز خدا نبود، و خدا، در آن جا، بيش از همه جا بود.
گوسفندان مى‏رفتند و مى‏آمدند، و ابراهيم از انديشه پروردگار خود، بيرون نمى‏آمد . ناگهان، صدايى شنيد؛ صدايى كه او ساليان دراز در آرزوى شنيدن آن از زبان قوم خود بود . اما آنان جز بت و بت پرستى، هنرى نداشتند . آن صدا، نام معشوق ابراهيم را به گوش او مى‏رساند.
- يا قدوس!(اى خداك پاك و بى‏عيب و نقص )
ابراهيم از خود بى‏خود شد و لذت شنيدن آن نام دل‏انگيز، هوش از سر او برد . چون به هوش آمد، مردى را ديد كه بر صخره بلندى ايستاده است . گفت: ((اى بنده خدا!اگر يك بار ديگر، همان نام را بر زبان آرى، دسته‏اى از گوسفندانم را به تو مى‏دهم .)) همان دم، صداى ((يا قدوس )) دوباره در كوه و دشت پيچيد . ابراهيم در لذتى دوباره و بى‏پايان، غرق شد .شوق شنيدن نام دوست، در او چنان اثر كرد كه جز شنيدن دوباره و چند باره، انديشه‏اى نداشت .
- دوباره بگو، تا دسته‏اى ديگر از گوسفندانم را نثار تو كنم .
- يا قدوس!
- باز هم بگو!
- يا قدوس!
...
ديگر براى ابراهيم، گوسفندى، باقى نمانده بود؛ اما جانش همچنان خواستار شنيدن نام مبارك خداوند، بود . ناگهان، چشمش بر سگ گله افتاد و قلاده زرينى كه بر گردن او بود . دوباره به شوق آمد و از گوينده ناشناس خواست كه باز بگويد و عطايى ديگر بگيرد . مرد ناشناس يك بار ديگر، صداى ((يا قدوس )) را روانه كوه‏ها كرد و ابراهيم بار ديگر به وجد آمد. اكنون، ديگر چيزى براى ابراهيم نمانده است تا بدهد و نام دوست خود را باز بشنود . شوق ابراهيم، پايان نپذيرفته بود، اما چيزى براى نثار كردن در بساط خود نمى‏يافت . نگاهى به مرد ناشناس انداخت و آخرين دارايى را نيز به او پيشنهاد كرد .
- اى بنده خوب خدا!يك بار ديگر آن نام دلنشين را بگوى تا جان خود را نثار تو كنم .
مرد ناشناس، تبسمى زيبا در صورت خود ظاهر كرد و نزد ابراهيم آمد . ابراهيم در انتظار شنيدن نام دوست خود بود؛ اما آن مرد، گويى سخن ديگرى با ابراهيم داشت .
- من جبرئيل، فرشته مقرب خداوندم . در آسمان‏ها سخن تو در ميان بود و فرشتگان از تو مى‏گفتند؛ تا اين كه همگى خداى خويش را ندا كرديم و گفتيم: ((بارالها!چرا ابراهيم كه بنده خاكى تو است به مقام ((خليل الهى)) رسيد و ما را اين مقام نيست . خداوند، مرا فرمان داد كه به نزد تو-مقام ((خليل الهى )) يعنى مقام دوست خدا بودن . در قرآن كريم، ابراهيم، خليل و دوست خدا خوانده شده است: اتخذ الله ابراهيم خليلا؛ يعنى خداوند، ابراهيم را دوست خود گرفت . ? بيايم و تو را بيازمايم . اكنون معلوم گشت كه چرا تو خليل خدا هستى؛ زيرا تو در عاشقى، به كمال رسيده‏اى .اى ابراهيم!گوسفندان، به كار ما نمى‏آيند و ما را به آن‏ها نيازى نيست . همه آن‏ها را به تو باز مى‏گردانم.
ابراهيم گفت: شرط جوانمردى و در مرام آزادگان نيست كه چيزى را به كسى ببخشند و سپس بازگيرند . من آن‏ها را بخشيده‏ام و باز پس نمى‏گيرم . جبرئيل گفت: پس آن‏ها را بر روى زمين مى‏پراكنم، تا هر يك در هر كجاى صحرا و بيابان كه مى‏خواهد، بچرد . پس، تا قيامت، هر كه از اين گوسفندان، شكار كند و طعام سازد و بخورد، مهمان تو است و بر سفره تو نشسته است . -برگرفته از: ميبدى، كشف الاسرار و عدة الابرار، ج 1، ص 377 و حديقة الحقيقه، ص 168 و تذكرة الاولياء، ص 508 و قصص الانبياء، ص 65 و تفسير ابوالفتوح رازى، ج 3، ص 553 و ج 5، ص 184 و ...
?

10 - شاه شاهان

نوشته‏اند: روزى اسكندر مقدونى، نزد ديوجانس آمد تا با او گفت و گو كند. ديوجانس كه مردى خلوت گزيده و عارف مسلك بود، اسكندر را آن چنان كه او توقع داشت، احترام نكرد و وقعى ننهاد . اسكندر از اين برخورد و مواجهه ديوجانس، برآشفت و گفت:
- اين چه رفتارى است كه تو با ما دارى؟ آيا گمان كرده‏اى كه از ما بى‏نيازى؟
- آرى، بى‏نيازم .
- تو را بى‏نياز نمى‏بينم .بر خاك نشسته‏اى و سقف خانه‏ات، آسمان است . از من چيزى بخواه تا تو را بدهم .
- اى شاه!من دو بنده حلقه به گوش دارم كه آن دو، تو را اميرند . تو بنده بندگان منى .
- آن بندگان تو كه بر من اميرند، چه كسانى‏اند؟
- خشم و شهوت . من آن دو را رام خود كرده‏ام؛ حال آن كه آن دو بر تو اميرند و تو را به هر سو كه بخواهند مى‏كشند. برو آن جا كه تو را فرمان مى‏برند؛ نه اين جا كه فرمانبرى زبون و خوارى . - اين حكايت در منابع مختلف به شكل‏هاى گوناگون و با اسامى و اشخاص متفاوت، نقل شده است . آنچه در بالا آمد، آميخته‏اى است از حكايت‏هايى كه در دو منبع زير آمده است:
الف . ابن فاتك، مختار الحكم و محاسن الكلم، ص 73 .
ب .مثنوى معنوى، چاپ نيكلسون، دفتر دوم، ابيات 1468 1465
حكايت مثنوى بدين قرار است:
گفت شاهى، شيخ را اندر سخن چيزى از بخشش زمن درخواست كن
گفت اى شه، شرم نايد مر تو را كه چنين گويى مرا، زين برتر آ
من دو بنده دارم و ايشان حقير و آن دو بر تو حاكمانند و امير
گفت شه آن دو چه‏اند، آن زلت است گفت آن يك خشم و ديگر شهوت اس ?
وقت خشم و وقت شهوت مرد كو؟ - - طالب مردى چنينم كو به كو - مثنوى معنوى . ?

GORJI
27-05-2010, 17:18
(1) رفيقان همسفر پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله با گروهى به مسافرت رفته بودند، در بين سفر فرمود: گوسفندى را ذبح كرده از آن غذا تهيه كنند.
يكى از آنها گفت :
من ذبح كردن گوسفند را به عهده مى گيرم .
ديگرى گفت : پوست كندن آن را من انجام مى دهم .
سومى قطعه قطعه كردن او را پذيرفت .
و چهارمى پختن و آماده كردن آن را به عهده گرفت .
حضرت فرمود:
من هم هيزم جمع مى كنم .
عرض كردند: يا رسول الله ! اين كار را نيز ما انجام مى دهيم .
فرمود: مى دانم كه شما مى توانيد اين كار را انجام دهيد ولى خداوند از كسى كه با رفقاى خويش همسفر بوده و براى خود امتيازى قايل شود، راضى نيست . سپس حضرت برخاست و به جمع آورى هيزم پرداخت .(1) آرى اين است اخلاق كريمه .

(2) انسان بزرگ موقعى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله سربازان اسلام را آماده جنگ تبوك مى ساخت ، يكى از بزرگان بنى سلمه به نام جد بن قيس كه ايمان كامل نداشت ، محضر پيامبر صلى الله عليه و آله رسيد و عرض كرد:
اگر اجازه دهى من در اين ميدان جنگ ، حاضر نشوم و مرا گرفتار گناه مساز! زيرا من علاقه شديد به زنان دارم ، چنانچه چشمم به دختران رومى بيفتد ممكن است فريفته آنها شده دل از دست بدهم و نتوانم بجنگم و گرفتار گناه شوم . رسول خدا صلى الله عليه و آله به او اجازه داد.
در اين وقت آيه نازل شد؛ (بعضى از آنها مى گويند: به ما اجازه ده در اين جهاد شركت نكنيم و ما را به گناه گرفتار مساز، آگاه باشيد كه آنان - به واسطه بهانه جويى غلط - هم اكنون در ميان فتنه و گناه افتاده اند و جهنم گرداگرد كافران را احاطه كرده است .) (2) خداوند با اين آيه عمل آن شخصى را محكوم كرد. آنگاه حضرت رو به طايفه بنى سليم نمود و فرمود:
بزرگ شما كيست ؟ در پاسخ گفتند:
جدبن قيس ، لكن او آدم بخيل و ترسويى است .
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود:
درد بخل بدترين دردهاست .
سپس فرمود:
بزرگ شما آن جوان سفيدرو، بشر بن براء، است كه مردى سخاوتمند و گشاده روى است . (3)

(3) يك درس آموزنده پيامبر خدا صلى الله عليه و آله سحرگاه به شخصى وعده داد كه در كنار تخته سنگ بزرگى منتظر آن شخص باشد، آن مرد رفت و برنگشت ، تا اين كه آفتاب بالا آمد و هوا گرم شد، اصحاب ديدند حضرت از شدت گرما سخت نارحت است . عرض كردند: يا رسول الله ! پدر و مادرمان به فدايت باد! اگر تغيير مكان داده به سايه تشريف ببرى بهتر است .
پيامبر اسلام حاضر نشد جايش را عوض كند و فرمود:
من به آن شخص وعده داده ام در اين مكان منتظرش باشم و اگر نيامد تا هنگام مرگ اينجا خواهم بود تا روز قيامت از همين مكان برانگيخته شوم .(4)

(4) پيامبر صلى الله عليه و آله و مبارزه با كارهاى بى منطق حليمه خاتون ، مادر شيرى حضرت پيامبر صلى الله عليه و آله نقل مى كند: پيامبر صلى الله عليه و آله سه ساله بود روزى به من گفت : اى مادر! چرا دو برادرانم را (منظورش دو فرزندان حليمه بود) روزها نمى بينم ؟ گفتم : فرزندم ! آنها روزها گوسفندان را به بيابان براى چراندن مى برند. گفت : چرا من همراه آنها نمى روم ؟
گفتم : آيا دوست دارى همراه آنها به صحرا بروى ؟
گفت : آرى !
صبح بعد روغن بر موى محمد صلى الله عليه و آله زدم و سرمه بر چشمش ‍ كشيدم و يك (مهره يمانى ) براى حفاظت او بر گردنش آويختم . حضرت كه از دوران كودكى با خرافات و كارهاى بى منطق مبارزه مى كرد، فورا آن مهره را از گردن بيرون آورد و به دور انداخت .
آنگاه رو به من كرد و گفت : مادر جان ! اين چيست ؟ من خدايى دارم كه مرا حفظ مى كند.(5)

(5) حق شناسى پيامبر صلى الله عليه و آله بيست و پنج سال از عمر مبارك پيامبر گذشته بود با حضرت خديجه (ع ) ازدواج كرد، در يكى از سالها باران نيامد در اثر خشكسالى حيوانات مردند و قحطى شد.
حليمه خاتون در اثر نيازمندى به مكه آمد تا هزينه زندگى خود را تاءمين كند، حضور رسول خدا رسيد و شرح حال خود را بيان نمود، حضرت از مال خديجه چهل گوسفند و شتر به حليمه داد.(6)
بدينوسيله از مادر شيرى خود قدردانى نمود.

GORJI
27-05-2010, 17:19
(6) قوانين آسان شخصى يكى از قوانين مذهبى را شكسته و خطا كار شده بود.
خدمت پيغمبر صلى الله عليه و آله رسيد و گفت :
هلاك شدم ! هلاك شدم !
پيغمبر صلى الله عليه و آله پرسيد:
چه كار كرده اى ؟
مرد گفت :
در ماه رمضان با زنم همبستر شده ام . اكنون چاره چيست ؟
حضرت فرمود:
يك نفر غلام بخر و آزاد كن !
مرد گفت : نمى توانم .
پيامبر صلى الله عليه و آله : دو ماه روزه بگير!
مرد: تواناى دو ماه روزه گرفتن ندارم .
پيامبر صلى الله عليه و آله : برو شصت فقير را غذا بده !
مرد: براى خوراك دادن شصت نفر فقير وسيله اى ندارم .
پيامبر صلى الله عليه و آله كمى سكوت كرد. در اين وقت شخص ديگرى وارد شد و يك سبد خرما به پيغمبر تقديم كرد.
حضرت فرمود: اين سبد خرما را ببر و در بين مردم فقير تقسيم كن !
مرد عرض كرد:
اى پيامبر خدا! در سراسر اين شهر هيچ كس از من فقيرتر نيست .
حضرت خنديد و گفت :
بسيار خوب ، برو اين خرماها را ميان زن و فرزندانت تقسيم كن .(7)

(7) بدترين مردم روزى پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله نزد عايشه بود. ناگاه مردى اجازه خواست خدمت حضرت برسد، پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود:
اين مرد بدترين فرد طايفه است ، حضرت اجازه ورود داد. مرد وارد شد پيغمبر با كمال خوشرويى پذيرايى نمود و با او مشغول صحبت شد. پس از پايان صحبت ، مرد از حضور پيامبر بيرون رفت .
عايشه عرض كرد:
يا رسول الله ! هنوز آن مرد وارد نشده بود او را به بدى ياد كردى لكن پس از ورود با گشاده رويى احترامش نمودى ؟
پيامبر فرمود: (ان من شرار عبادالله من تكره مجالسته لفحشه ) : بدترين مردم كسى است كه براى بد زبانى و دشنام گويى او همنشينش را بد بدارد.(8)
(و من براى فحش و بد زبانى او احترامش كردم كه به من توهين نكند.)

(8) راه ورود از درهاى بهشت مرد مؤمنى خدمت رسول خدا صلى الله عليه و آله رسيد و عرض كرد: يا رسول الله ! من پير مرد سالخورده ام ، از انجام نماز، روزه ، حج و جهاد ناتوانم ، ديگر نمى توانم از عهده عبادتهايم برآيم ، به من كلام سودمندى بياموز و وظيفه ام را سبك نما!
حضرت فرمود:
دوباره مطلبت را بگو!
مرد سه بار تقاضاى خود را تكرار نمود.
رسول خدا فرمود:
آنچه در اطراف تو از درخت و كلوخ بود بر ضعف و ناتوانى تو گريست .
اينك براى جبران ناتوانيت بعد از نماز صبح ، ده بار بگو: (سبحان الله العظيم و بحمده و لاحول و لا قوه الا بالله العلى العظيم ) براستى خداوند بوسيله آن تو را از كورى ، ديوانگى ، خوره ، فقر و ورشكستگى نجات مى بخشد.
پيرمرد عرض كرد:
يا رسول الله ! اين براى دنيا است ، براى آخرت چه ؟
فرمود: مدام بگو؛ (اللهم اهدنى من عندك وافض على من فضلك و انشر على من رحمتك و انزل على من بركاتك ) : خدايا! مرا از جانب خود هدايت نما! و از فضل و احسانت بر من بيفشان ! و از رحمت و بركاتت بر من به پراكن !
سپس پيامبر فرمود: اگر اين پيرمرد - كه سالها عبادت كرده و اكنون ناتوان است - اين ذكر را ادامه دهد و عمدا ترك نكند در هشت بهشت به روى وى باز مى شود و از هر كدام خواست وارد بهشت مى گردد. (9)

(9) گروه دهگانه امت پيامبر صلى الله عليه و آله در محشر جمعى از ياران پيامبر صلى الله عليه و آله در منزل ابو ايوب انصارى بودند معاذبن جبل كه در كنار رسول خدا نشسته بود. از حضرت معناى آيه (يوم ينفخ فى الصور فتاءتون افواجا) را سؤال كرد.
حضرت فرمود:
اى معاذ! از مطلب بزرگى پرشس نمودى ، آنگاه اشك از ديدگان پيامبر صلى الله عليه و آله جارى شد و فرمود:
ده گروه از امت من در ده صفت گوناگون وارد صحراى محشر مى شوند كه از ساير مسلمانان جدا هستند:
بعضى به صورت ميمون ، برخى به صورت خوك ، بعضى پاها بالا و صورتشان پايين به سوى محشر كشيده مى شوند، برخى كور و لال ، بعضى زبانشان را مى جوند در حالى كه عفونت از دهانشان سرازير است و اهل محشر از كثافت دهان آنان ناراحت مى شوند، برخى دست و پابريده ، بعضى بر شاخه هاى آتش آويخته ، برخى بدبوتر از مردار گنديده و بعضى در پوشش آتشين وارد محشر مى شوند و آنها عبارتند از:
1. سخن چين ، به صورت ميمون .
2. حرامخواران ، به صورت خوك .
3. ربا خواران ، واژگون (پاها به طرف بالا و سرها به طرف زمين ).
4. ستمگران ، كور.
5. خود پسندها، كر و لال .
6. عالم بى عمل و قاضى ناحق ، در حال جويدن زبان خود...
7. آزار دهندگان همسايه ، دست و پا بريده .
8. خبر گزاران سلطان ظالم ، آويخته به شاخه هاى آتش .
9. شهوت پرستان و عياشان و آنان كه حقوق الهى را پرداخت نمى كنند، بدبوتر از مردار گنديده .
10. متكبران و مغروران ، در پوششى از آتش در روز قيامت محشور خواهند شد.(10)

(10) پيامبر صلى الله عليه و آله با مردگان سخن مى گويد! جنگ بدر پايان يافت ، دشمنان اسلام فرار كردند و جمعى از بزرگان قريش ‍ به هلاكت رسيدند. پيامبر صلى الله عليه و آله دستور داد جنازه هاى كفار را در چاهى ريختند. تنها جنازه امية بن خلف روى زمين ماند زيرا وى از بس كه چاق بود در همان روز جنگ گنديده و پاشيده شده بود.
پيامبر فرمود:
او را به حال خود بگذاريد و سنگ و خاك آن قدر رويش بريزيد كه زير سنگ و خاك پنهان شود.
سپس حضرت بر سر آن چاه آمد و هر يك از آنها را صدا زد و فرمود:
آيا آنچه را كه پروردگارتان وعده داده بود، درست يافتيد؟ همچنان كه من آنچه را كه خداوند وعده داده بود حق يافتم .
شما خويشان بدى براى پيغمبرتان بوديد، شما تكذيب كرديد، ديگران تصديقم نمودند. شما از وطنم بيرون رانديد، ديگران پناهم داد، شما با من جنگيديد ديگران به من كمك كردند.
در اين وقت بعضى از اصحاب گفتند:
يا رسول الله ! اينان پيكرهاى مرده اند، چگونه با آنان سخن مى گويى و چه فايده اى دارد؟
رسول اكرم فرمود:
براستى فهميدند آنچه را كه خداوند به آنها وعده داده بود حق است . و شما شنواتر از آنان نيستيد، ولى آنها قدرت جواب گفتن ندارند

GORJI
27-05-2010, 17:20
(11) هفتصد درود خداوند روزى پيغمبر خدا صلى الله عليه و آله با اميرالمؤمنين فرمود:
يا على ! مى خواهى تو را به چيزى مژده بدهم ؟
على عليه السلام عرض كردم : بلى ، پدر و مادرم به قربانت ! تو هميشه مژده دهنده هر چيزى بودى .
فرمود: جبرئيل ، نزد من آمد و از امر عجيبى مرا خبر داد.
على عليه السلام پرسيد: امر عجيب چه بود؟
فرمود: جبرئيل خبر داد كه هر كس از دوستان من ، بر من تواءم با خاندانم صلوات بفرستد، درهاى آسمان به روى وى گشوده مى شود و فرشتگان هفتاد صلوات به او مى فرستند و اگر گناهكار است گناهانش مى ريزد همچنان كه برگ درختان مى ريزد و خداوند متعال به او خطاب مى كند: (لبيك يا عبدى و سعديك ) .
سپس به فرشتگان مى فرمايد:
(ملائكان من ! شما به او هفتاد صلوات فرستاديد، اما من بر او هفتصد صلوات مى فرستم .)(12)

(12) وظايف همسر از ديدگاه پيامبر بانويى خدمت پيغمبر اسلام صلى الله عليه و آله رسيد و عرض كرد:
يا رسول الله ! حق شوهر بر زن چيست ؟
حضرت فرمود:
1. زن بايد از شوهرش اطاعت كند و از فرمان او خارج نشود.
2. زن نبايد بدون اجازه شوهر از مال او صدقه بدهد.
3. زن نبايد بدون اجازه شوهر روزه مستحبى بگيرد.
4. زن بايد در همه حال (جز در موارد ممنوع ) خود را به شوهرش عرضه كند و در اختيارش قرار گيرد.
5. زن نبايد بدون اجازه شوهر از منزل خارج شود و اگر بدون اجازه از منزل شوهر خارج گردد، مورد لعن ملائكان آسمان ، زمين و فرشتگان غضب و رحمت ، قرار مى گيرد تا به خانه اش برگردد.(13)

(13) راز احترام پيامبر صلى الله عليه و آله به خواهر رسول خدا صلى الله عليه و آله خواهر رضاعى (شيرى ) داشت ، روزى خدمت حضرت آمد. پيامبر چون او را ديد شادمان شد و عباى خود را براى او به زمين پهن كرد و او را روى آن نشانيد، سپس به او رو كرد، با گرمى و لبخند با وى به گفتگو پرداخت ، تا خواهرش برخاست و رفت .
اتفاقا همان روز برادر رضاعى اش نيز آمد. ولى پيغمبر با او مثل خواهرش ‍ رفتار نكرد.
شخصى پرسيد:
يا رسول الله ! چرا به خواهر بيشتر از برادر احترام نموديد؟ با اين كه او مرد بود. (يعنى او سزاوار به احترام بيشتر بود).
حضرت فرمود:
چون خواهر نسبت به پدر و مادرش بهتر از برادر خدمت مى كند.
بدين جهت خواهر را بيشتر از برادر محبت كردم .(14)

(14) احترام به كودك روزى رسول گرامى صلى الله عليه و آله نماز جماعت مى گذارد، امام حسين عليه السلام نزديك ايشان بود. هرگاه پيغمبر به سجده مى رفت حسين بر پشت حضرت مى نشست و هنگامى كه حضرت سر از سجده بر مى داشت ، او را مى گرفت و پهلوى خود مى گذاشت . چند بار اين كار تكرار شد و بدين گونه نمازش را به پايان رسانيد.
يك نفر يهودى كه ناظر بر اين جريان بود عرض كرد:
شما با كودكان طورى رفتار مى كنيد كه ما هرگز با كودكان چنين رفتار نكرده ايم !
پيغمبر فرمود:
شما هم اگر به خدا و پيغمبر او ايمان داشتيد، نسبت به كودكان رحم و مدارا مى نموديد.
يهودى به واسطه رفتار پسنديده پيغمبر گرامى مسلمان شد.(15)

(15) يتيمان جامعه را تربيت كنيم وقتى كه جعفر طيار در جنگ شهيد شد، خبرش به مدينه رسيد.
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به منزل جعفر تشريف آورد، به همسر وى (اسماء بنت عميس ) فرمود: كودكان جعفر را بياور!
رسول گرامى كودكان را در آغوش گرفت و آنها را بوييد و گريست . عبدالله فرزند جعفر مى گويد:
خوب به خاطر دارم آن روز كه پيغمبر نزد مادرم آمد، مادرم گفت : يا رسول الله ! جعفر به شهادت رسيد؟
فرمود: آرى و خبر شهادت پدرم را به او داد، در آن لحظه كه دست محبت بر سر من و برادرم مى كشيد اشك از ديدگانش مى ريخت و درباره پدرم دعا مى نمود.
سپس به مادرم فرمود: اى اسماء! مايلى به تو مژده بدهم .
عرض كرد: آرى پدر و مادرم فدايت باد.
فرمود: خداى بزرگ در عوض بازوان (قلم شده ) جعفر دو بال به او عنايت فرمود تا در بهشت پرواز كند.

GORJI
27-05-2010, 17:21
(16) شرط بيعت با پيامبر پيامبر صلى الله عليه و آله به اصحاب خود فرمود:
الا تبايعونى
آيا با من بيعت نمى كنيد؟
اصحاب عرض كردند: يا رسول الله ! با شما بيعت مى كنيم .
پيغمبر فرمود:
با من چنين بيعت كنيد كه هرگز از مردم چيزى نخواهيد.
- بعد از اين ماجرا، ياران آن حضرت به قدرى مواظب بودند - اگر يكى از آنان سوار بر مركب بود تازيانه از دستش مى افتاد، خودش پياده مى شد، بر مى داشت و به كسى نمى گفت آن را به من بده .
امام صادق عليه السلام مى فرمايد:
شيعيان ما از كسى چيزى درخواست نمى كنند.
كسى كه بدون نياز گدايى مى كند گويا شراب مى خورد. (گناهش مانند شراب خوردن است )

(17) سفارشى در لحظه مرگ هنگامى كه جنگ احد به پايان رسيد. سعد بن ربيع از ياران فداكار پيامبر اسلام در جنگ احد زخمى شد و به روى زمين افتاد.
پس از آن كه آتش جنگ فرو نشست ، پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود:
كدام يك از شما مى تواند مرا از حال سعد آگاه سازد.
مردى گفت :
من به جستجوى او مى روم . پيامبر صلى الله عليه و آله به محلى اشاره كرد و فرمود:
آنجا را جستجو كن !
مرد مى گويد:
من به آن محل رفتم . ديدم سعد در ميان كشته شدگان افتاده است صدا زدم يا سعد! پاسخ نداد. بار ديگر صدا زدم و گفتم :
سعد! پيامبر خدا از حال تو جويا است .
وقتى كه نام پيامبر را شنيد مانند جوجه نيمه جان سر از زمين برداشت و گفت : راست مى گويى هنوز پيامبر زنده است ؟


(18)
گفتم : آرى ، به خدا سوگند! خود حضرت فرمود: سعد با دوازده زخم وى روى زمين افتاده است .
سعد گفت : خدا را شكر كه همين طور است . پيامبر راست مى گويد دوازده زخم نيزه بر بدنم وارد شده است .
اينك وقتى كه برگشتى سلام مرا به پيامبر برسان و به ياران آن حضرت بگو: سعد گفت :
به خدا سوگند! عذرى در پيشگاه خداوند نخواهيد داشت اگر خارى به پيكر پيامبر برسد در حالى كه شما زنده هستيد.
سپس سعد نفس عميقى كشيد، مانند شترى كه كشته باشند، خون از گلويش بيرون ريخت و چشم از جهان فرو بست .
محضر پيامبر برگشتم و سخنان سعد را به حضرت رساندم .
حضرت فرمود:
خداوند سعد را رحمت كند در دوران زندگى اش مرا يارى كرد و اكنون نيز موقع مرگ مرا سفارش مى كند.(19)

(18) قطره هاى اشك على عليه السلام يكى از اصحاب على عليه السلام بنام (حبه عرنى ) مى گويد:
شبى من با (نوف ) در صحن حياط دارالعمارة كوفه خوابيده بوديم ، اواخر شب بود ناگاه ديديم على عليه السلام آهسته از داخل عمارت بيرون آمد وحشت فوق العاده او را فرا گرفته ، قادر نيست توازن خود را حفظ كند، دست خود را به ديوار نهاده مانند افراد واله و حيران به آسمان نگاه مى كند و اين آيات را تلاوت مى كند: ان فى خلق السموات و الارض ... (20)
حبه عرنى مى گويد:
على عليه السلام مكرر اى آيات را زمزمه مى كرد و آنچنان دل باخته اين زيباييها و آفريننده اين همه عظمت گرديده بود و چنان از خود بى خود شده بود كه گويى هوش از سرش پريده است .
حبه و نوف ، هر دو در بستر خويش آرميده و اين منظره حيرت انگيز را نظاره مى كردند. تا على عليه السلام كم كم به خوابگاه حبه نزديك شد و فرمود:
- حبه ! خوابى يا بيدار؟
- بيدارم ، يا اميرالمؤمنين ! شما با آن همه سوابق درخشان و با آن همه زهد و تقوا و عبادت بى نظير از ترس خدا اين چنين هستيد، واى به حال ما، پس ‍ ما بيچارگان چه كنيم ؟!
على عليه السلام چشمها را پايين انداخت و گريست . آنگاه فرمود:
اى حبه ! همگى ما روزى در برابر خدا، ايستگاهى داريم و هيچ يك از اعمال ما بر او پوشيده نيست .
اى حبه ! خداوند به من و تو از رگ گردن نزديكتر هست ، هيچ چيز نمى تواند بين ما و خدا حايل شود.
سپس به نوف فرمود:
- نوف ! خوابى ؟
- نه ، يا اميرالمؤمنين ! بيدارم ، حالت حيرت انگيز شما سبب شد كه مدتى امشب اشك بريزم .
- اى نوف ! اگر امشب از خوف خدا زياد گريه كنى ، فردا در مقابل خداوند چشمانت روشن خواهد شد.
اى نوف ! هر قطره اشكى كه از ترس خدا از چشم كسى جارى شود، درياهايى از آتش را خاموش مى كند!...
آنگاه كمى حبه و نوف را پند و اندرز داد و در آخر فرمود:
من به شما مى گويم : خدا ترس باشيد.
سپس از آن دو نفر گذشت در حالى كه با خود زمزمه مى كرد و مى گفت :
خداوندا! كاش مى دانستم هنگامى كه از تو غفلت مى كنم تو از من اعراض ‍ مى كنى يا به من توجه دارى ؟
اى كاش مى دانستم با اين خواب طولانيم و كوتاهى كردنم در سپاسگزارى نعمت هايت ، حالم در نزد تو چگونه است ؟!
حبه مى گويد: به خدا قسم على در همين حال بود تا صبح طلوع كرد.

(19) امام على عليه السلام در بالين حارث همدانى حارث همدانى يكى از دوستان و ارادتمندان مخلص حضرت على بود، و مقام ارجمندى در نزد امام داشت حارث مريض شد، حضرت على عليه السلام به عيادت او رفت و پس از احوالپرسى به او فرمود:
اى حارث ! به تو بشارت مى دهم كه در وقت مرگ و هنگام عبور از پل صراط، و در كنار حوض كوثر، و موقع (مقاسمه ) مرا مى بينى و مى شناسى .
حارث عرض كرد:
مقاسمه چيست ؟
حضرت فرمود:
مقاسمه ، با آتش انجام مى گيرد. روز قيامت من با آتش جهنم مردم را تقسيم مى كنم ، به آتش مى گويم :
اى آتش ! اين دوست من است او را رها كن ! و اين دشمن من است او را بگير!
آنگاه حضرت دست حارث را گرفت و فرمود:
اى حارث ! همين طور كه دست تو را گرفته ام ، پيامبر صلى الله عليه و آله دست مرا گرفته بود، در آن وقت من از حسد قريش و منافقين به آن حضرت شكايت نمودم ، به من فرمود:
هنگامى كه روز قيامت برپا مى شود من ريسمان محكم خدا را مى گيرم ، و تو اى على ! دامن مرا مى گيرى و شيعيان دامن تو را مى گيرند...
سپس سه بار فرمود:
اى حارث تو با آن كسى كه دوستش دارى خواهى بود و همراه كردارت مى باشى .
حارث برخاست و از شدت خوشحالى عباى خود را مى كشانيد و مى گفت : بعد از اين ، باكى ندارم كه من به سوى مرگ روم ، يا مرگ به سوى من آيد.
همين حديث را شاعر اهلبيت (سيد حميرى ) چنين به شعر در آورده است :(22)
اى حارث همدانى هر كس كه بميرد مرا رخ به رخ خواهد ديد مؤمن باشد يا منافق . چشمان او به من مى نگرد و من او را با تمام صفات و نام و عمل مى شناسم .
و تو، اى حارث ! روى پل صراط مرا خواهى ديد و خواهى شناخت . بنابراين از لغزش و لرزش نترس . من آب خنك در آن تشنگى سوزان آنجا به تو مى نوشانم ، كه از شدت شيرينى پندارى كه عسل است .
در اين هنگام كه تو را در مقام عرض و حساب متوقف سازند، من به آتش ‍ مى گويم : او را رها كن و به اين مرد نزديك نشو!
او را رها كن و ابدا كنار او نيا! و به او نزديك نشو! زيرا دست او به ريسمان محكم است كه از آن ريسمان به ريسمان ولايت وصى رسول خدا صلى الله عليه و آله (يعنى على عليه السلام ) پيوند دارد.(23)

(20) نان جوى سبوسدار و كاسه شير ترشيده سويدة پسر غفله مى گويد:
روزى بعد از ظهر محضر على عليه السلام رسيدم ، ديدم حضرت در كنار سفره نشسته و كاسه شير ترشيده كه بويش به مشام مى رسيد، در سفره گذاشته و نان خشكى در دست آن حضرت است كه سبوسهاى جو در آن نمايان مى باشد.
على عليه السلام گاهى با دست و گاهى نيز به كمك زانو از آن مى شكند و توى كاسه شير مى ريزد. به من فرمود:
تو نيز بيا از اين غذا ميل كن !
گفتم : من روزه هستم .
فرمود: از رسول خدا شنيده ام كه مى فرمود:
هر كس به خاطر روزه از غذاى مورد علاقه اش خود دارى كند و نخورد، بر خداوند حق است او را از خوردنيهاى بهشتى بخوراند و از آشاميدنيهاى آن بنوشاند.
سويدة مى گويد:
به فضه ، خدمتگزار آن حضرت ، كه با كمى فاصله در كنار حضرت ايستاده بود، گفتم :
واى بر تو! چرا درباره اين پير مرد از خدا نمى ترسيد و مراعات حال او را نمى كنيد، نان از آرد الك نكرده به او مى دهيد؟
فضه گفت :
سويدة ! تقصير ما نيست ، خود آن حضرت دستور داده كه نانش از آرد الك نكرده باشد.
سويدة به حضور على عليه السلام برگشت و گفتگوى خود را با فضه به عرض امام رساند.
حضرت فرمود:
پدر و مادرم فداى پيشواى بزرگ اسلام باد، كه نانش از آرد الك نكرده بود و تا هنگام مرگ سه روز مرتب از نان گندم سير نشد.(24)
معلوم شد كه على عليه السلام در طعام خوردن نيز پيرو رسول خدا صلى الله عليه و آله بوده است .

LIDA
28-05-2010, 01:03
پسرک شاخه را در میان دستانش گرفته بود و آرام به پیش می رفت.
باد وزیدن گرفت.پسرک تن لاغر خود را سپری ساخت برای حفاظت از شاخه و به پیش رفت.
باران بارید او همچنان تن خود را بر شاخه سقف کرده بود تا مبادا قطره های آب بر شاخه بچکد و تن سبز شاخه را برنجاند.
پسرک از زمین ها ,آب ها و کوه ها گذشت و شاخه زیتون را در میان دستانش به دور از کزند زمانه نگاه داشته بود تا مبادا آزادی بشکند و او بمیرد.
به قریه ای کوچک در دل کویر رسید,آرام وارد آن شد,نگاهی به کوچه باغ ها انداخت.پسران را دید با یکدیگر بازی میکردند و دختری را که بر چشمه نشسته بود و شعر میخواند.
آرام دستانش شل شد و شاخه زیتون از دستش بر زمین افتاد.
اولین گامش شاخه را شکست و فریاد برآورد آزادی و به جمع بچه ها پیوست.
اینک پسرک ار اسارت آزادی درآمده بود.

**********

نام داستان:رهایی.

دوباره تقلایی کرد .در آنجا هیچ چیز نمی دید.
پوسته اش سخت بود و بیرون آمدن از آن دشوار,اما نه برای کسی به اراده او,دوباره تلاشی کرد و پوسته اش ترکید.
زندگی اش در درون دانه به پایان رسید و به زیر خاک راه یافت.
همه جا تاریک و سرد بود,اگر آنجا می ماند چیز زیادی نمی دید و به زودی می مرد,پس دوباره تلاش خود را افزایش داد و با عزمی راسختر شروع به کنار زدن خاک ها کرد.
آرام سرش را از خاک بیرون آورد.زندگی زیرزمینی او به پایان رسیده بود و اکنون زندگی جدیدی را آغاز کرده بود.
از خورشید گرما می گرف و نوازش باد را بر تنش حس می کرد و قوی تر از قبل میشد.
اما دید او محدود به شعاع کمی از اطرافش بود,پس تصمیم گرفت که رشد کند.هرچه بزرگتر میشد دید او نیز وسیع تر از قبل میشد.تا جایی که دشت بزرگی را در زیر خود داشت اما دیگر رشد نمی کرد.پیر و زرد شده بود.
دستان دهقان او را از خاک جدا کرد و او مرد.اما این پایان زندگی و راه او نبود.این تازه شروعی بزرگتر برای او بود.

*************

مرگ مرگ!!!!!!!
مرگ رو به روی آخرین انسان ظاهر شد.
مرد ترسیده بود و کاری از دستش بر نمی آمد.
مرگ آرام دستش را بر قلب مرد گذاشت و پرسید:تو از مرگ می ترسی؟
مرد در جواب فقط گفت:خودت چطور؟

**************

بعد از سالها.
عشق اشتباهی.



هوایی تازه و بویی مطبوع به مشامش رسید.مطمئنا چیزی را که دنبالش بود را در این ساختمان پلاستیکی پیدا می کرد.چرخی در اطراف ساختمان زد و روزنه کوچکی را برای ورود پیدا کرد.آهسته با بال های نرم و کوچکش وارد شد.زمانی که منظره بدیع و زیبای درون ساختمان را دید فریادی از شادی کشید.همه جا سبز بود,بوته های گل,بوته هایی که بر سرشاخه هایشان گلهای آبی,سفید و سرخ روئیده بود.از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید.با سرمستی در میان بوته ها می جهید و می گشت که ناکهان ایستاد.همه شادی درون چشمانش خشک شد و جای خود را به اشک داد,صورتش از فرط تعجب خشکیده بود.آرام آرام به منبع بهتش,گلی زیبایی که دیده بود نزدیک شد,اما این جواب گوی نیاز شدیدی که در خود حس می کرد نبود,به حرکت خود شتاب داد که ناگهان به چیز نامحسوسی برخورد کرد.گل آن قدر زیبا بود که پروانه همه گل ها و بوته های دیگر را فراموش کرده بود و هر بار بدون در نظر گرفتن مانع سر راهش با سرعت به گل نزدیک می شد و به مانع برخورد می کرد.
روز شب شد و شب روز.
در گلخانه آرام باز شد و مردی زرد پوش,سوار بر چکمه هایی سیاه وارد شد.بعد از چند قدم مقابل کاشی زیبایی از طرح گل ایستاد.خم شد و جسد پروانه را برداشت و لای دفتری پر از پروانه گذاشت.

**********

گلوله


مردی در کوچه تاریک ایستاده بود و اسلحه کوچکش را تمیز می کرد که ناگهان مرد دیگری از میان سایه ها بیرون آمد و سه گلوله در کتف مرد جای داد.او مطمئن بود که این مرد قاتل دوست او است.وقتی جلوتر رفت متوجه شد که دوستش را کشته.صورت متعجبش با تشویق تماشاگران تئاتر به حالت عادی برگشت و به سرعت صحنه را ترک کرد.وقتی در اتاق گریم لباسش را عوض می کرد از گریمور پرسید: احمد کجاست؟.گریمور جواب داد:نمی دونم هنوز از سر صحنه برنگشته.ولی آفرین صدای اسلحه خیلی خوب بود.
که ناگهان مردی که آن سوی اتاق ایستاده بود با دستپاچگی گفت:تو از کدوم گلوله ها استفاده کردی!!.بازیگر پرسید:چطور مگه؟
_آخه گلوله های جعبه ی قرمز رنگ واقعی بودن.

LIDA
28-05-2010, 01:11
حصار


از روزی که همسرش مرد دنیا برایش رنج آور شد و از آن و هر چه در آن بود بییزار شد.روزی تصمیم گرفت خود را از این همه رنج آسوده کند.سنگ ها را یکی پس از دیگری روی هم گذاشت و دیواری ساخت برای زندانی کردن دنیا.دیوار آرام آرام ساخته شد.وقتی دیوار کامل شد.از نور خورشید،باد و هوای تازه هیچ اثری نبود.مرد از شادی بالا و پایین پرید،که ناگهان سرش به چیزی خورد.او دیواری کروی بر اطراف خود کشیده بود.او خود را زندانی کرده بود نه دنیا را.

************

راننده


پراید قرمز به سرعت همه موانع را جا می گذاشت و صدای موسیقیش عقل از سر آدم می پراند که ناگهان صدای موسیقیش با صدای ترمز بلندی مخلوط شد.راننده ترسیده بود.زن جوانی در وسط خیابان درازکشیده بود.راننده از ترس فوری صحنه را ترک کرد و بعد از چند ساعت به خانه رفت.وقتی به خانه رسید خانه کاملا خالی بود.بعد از چند دقیقه تلفن به صدا در آمد.
_الو بفرمایید.مادرش بود که می گفت:علی سریع بیا بیمارستان الغدیر.
_چرا؟مگه چی شده؟
_یه ماشین تو خیابون خواهرت رو زیر کرده سریع بیا حالش خیلی بده.

**********
درد دوران ما.


آن روز صبح شهر هنوز هم مثل همیشه بود.با هوایی کثیف و خیابان هایی خلوت,با اندک رهگذری بی مقصد.تنها چیزی که باروز های قبل فرق کرده بود سفوری بود که با لباس نارنجی بر زمین دراز کشیده بود و حرکت نمی کرد و جاروی دسته بلندش در یک متری او بر زمین افتاده بود.از نبود بخار دهانش در آن ساعت سرد می شد فهمید که او هم همانند تک تک اجزای شهر جان باخته بود و روح خود را به روح بی روح شهر تسلیم کرده بود.چند دقیقه ای نگذشت که چند تن دور جسد جمع شدند.زنی جوان با مانتویی تنگ و روسری قرمز که بر روی چکمه های سیاهش سوار بود اندکی گل از گوشه خیابان برداشت و بر شانه مرد مالید تا مبادب جن حلول کرده در بدن مرد از کالبدش خارج شود.بقیه هم به او خیره شده بودند و ارائه نظر می کردند.تا اینکه مردی مسن با محاسنی سفید به اورژانس زنگ زد و جنازه به مرده شور خانه منتقل شد.یک ساعت از این اتفاق نگذشته بود که همه چیز دوباره همانند همیشه شد.رهگذرانی بی مقصد,ماشین هایی سرد و بی روح و مردمی که به اتفاق های اطرافشان هیچ توجهی نداشتند.
درد دوران ما همین است.

*************

آرامش وجودش را چنان فرا گفته بود که هيچ دردی نمی توانست او را از بينهايت بودنها جدا کندگويی آن زخم خونين از آن بدن ديگريست
چشمان نگران ياران لحظه ای را انتظار می کشيد که عظمت وجودش .پيشانی بر خاک می سايدچرا که در آن حال در وجودش هر چه بود آرامش بودپيکان سرد از زخم خارج شد
سبحان الله سبحان الله ....

**********


نفس عمیقی کشید و یه نگاه به آسمان و ......
فردا هم همین طور یه نفس عمیق و ......
روز بعدش هم همین بود .....
دیگه یواش یواش پیری رو توی استخوان هاش حس میکرد .
مثل جوونی هاش نمی تونست تو مزرعه کوچکش کار کنه .
دیگه تصمیم گرفته بود که کار نکنه ! ولی چطوری بدون پول زندگی خودش
و زن مهربونشو میگذروند !!
حواسش رو جمع کرد . باید کار میکرد
بیل رو با تمام نیرو توی خاک فرو برد و احساس کرد بیل به چیزی گیر کرده !
خاک رو زد کنار و یه صندوق .......

GORJI
28-05-2010, 15:36
ما انتظار شما را داریم

روزی بهلول ازقبرستان می آمد، از او پرسید ند:ازکجا می آیی ؟
گفت :ازپیش این قافله که دراین سرزمین نزول کرده اند .
گفتند :آیا از آنها سوالا تی هم کرده ای ؟
فرمود :آری ، از آنها پرسیدم کی از اینجا حرکت و کوچ خواهید نمود ،جواب دادند که: ما انتظار شما را داریم تا هروقت همگی به ما ملحق شدید،حرکت کنیم .


خاموشی را از حیوان بیاموز

جاهلی ، گفتار را به الاغ تلقین می کرد و به خیال خود می خواست سخن گفتن را به الاغ یاد بدهد.
حکیمی او را گفت: ای احمق! بیهوده کوشش نکن و تا سرزنشگران تو را مورد سرزنش قرار نداده اند این خیال باطل را از سرت بیرون کن، زیرا الاغ از تو سخن نمی آموزد، ولی تو می توانی خاموشی را از الاغ و سایر چارپایان بیاموزی.


خدا کجا نیست؟!

یکی از دوستان ملانصرالدین به کنایه از او پرسید:
- اگر بگوئی خدا کجاست یک سکه به تو می دهم .
ملانصرالدین پاسخ داد : اگر بگوئی خدا کجا نیست ، دو سکه به تو می دهم.



تو معجزه کردی!

پیرمردی در بازار بار بر دوش خود می گرفت و می برد. از جایی رد می شد بچه ای از طبقه چندم ساختمانی افتاد گفت بإذن خدا بایست، بچه جلوی دستش ایستاد، دست بچه را گرفت و به زمین گذاشت، مردم آمدند لباس را تکه پاره کردند که ببرند. گفت چرا لباسهای مرا پاره می کنید؟ گفتند چون تو معجزه کردی. گفت من کاری نکردم. عمری به خدا چشم گفتم. خدا خودش گفته عبد من هر چه تو بگویی من چشم می گویم، بچه های زیادی تصادف می کنند و می میرند ولی من حالش را ندارم که بچه ای جلوی چشمم بمیرد گفتم خدایا نگه اش دار خدا هم نگه می دارد.


روباه و آرزو

روباهی بامدادان به سایه خود نگاهی انداخت و گفت : « امروز ناهار یک شتر می خورم » ‌، و سراسرِ صبح را در پیِ شتر می گشت ، اما در نیم روز باز سایة خودش را دید ـــ و گفت : «‌ یک موش کافی است » .

GORJI
28-05-2010, 15:38
رابطه اخلاق و خواب

سخنی زیبایی را از بوعلی سینا نقل می کنند که اگرانسان در گفتار ونوشتار ودر همه بخش های سنت وسیرتش راستگو باشد. خوابهای راست می بیند.
علامه مفسیر، استاد جوادی آملی با اشاره به این سخن ، می فرمایند : ما اگر خواسته باشیم ببینیم راستگو هستیم یانه ؟ راههای دارد و یکی از آن، بررسی خوابهای مان است.


مثل علی مثل کعبه است

فرمودند: ای اباعمرو! پیامبر ( صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمودند: مَثَل امام، مثل کعبه است؛ که باید به سوی او آیند و او به سوی مردم نمیرود. سپس حضرت زهرا (علیهاالسّلام) فرمودند: به خدا قسم اگر حق را به اهلش واگذار می کردند و از خاندان پیامبر تبعیت می کردند، هیچ دو نفری هم با یکدیگر اختلاف نمی کردند و امر خلافت به تک تک جانشینان پیامبر ( صلّی الله علیه و آله و سلّم) می رسید؛ تا قائم ما، نهمین فرزند از حسین ( علیه السّلام)، قیام می نمود.


براستی حاجی راستین کم است…

در جریان انجام مناسک حج یکی از صحابه ی امام سجّاد علیه السلام خدمت حضرت عرض کرد: چقدر امسال حاجی به زیارت خانه ی خدا آمده است و طواف می کند حضرت فرمودند: اگر با دقّت بنگری حاجی راستین کم است و آنچه وجود دارد ، سرو صدا است و ازدحام! آن گاه دو انگشت خود را باز کردند و فرمودند: از میان این دو انگشت به درون جمعیّت نگاه کن، چه صحنه ای را می بینی؟! وقتی نگاه کردم متحیّر ماندم! که آنچه می دیدم حیواناتی ( سگ و گرگ و الاغ و …) به صورت انسان بودند.



لیاقت شهادت

رفیق دانشجویی داشتم که دیر به جبهه آمد. گفتم: دیر آمدی! گفت: رفتم و جواب کنکور را بگیرم، کمی دیر شد. طوری گفت جواب کنکور را بگیرم فکر کردم که رد شده است گفتم: قبول نشدی؟ گفت چرا، قبول شدم. طوری گفت قبول شدم که با خود گفتم: حتماً در یک رشته ی درب و داغون قبول شده است. گفتم: چه رشته ای قبول شدی؟ گفت: پزشکی دانشگاه تهران قبول شدم. گفتم: پس چرا به جبهه آمدی؟ گفت: من اصلاً نمی خواستم به دانشگاه بروم چون در همین عملیات شهید می شوم. در کنکور شرکت کردم تا مادرم در فامیلها سر بلند شود و بگوید که بچه ی من خیلی لایق بود. او در همان عملیات شهید شد.



بداخلاقی و خواستگاری!

یکی از مسلمانان، به نام حسین بن بشّار باسطی، نامه ای به این مضمون خدمت امام رضا (سلام الله علیه) نوشت و درباره ی خواستگاری که برای دخترش آمده بود کسب تکلیف کرد: « … فردی از خویشاوندانم به خواستگاری دخترم آمده است که سوء خُلق دارد ( بد اخلاق است)؛ اکنون چه کنم؟ دخترم را به او بدهم یا نَه؟ شما چه می فرمایید؟». امام، در جواب نامه اش نوشتند:
« لا تُزَوِّجْهُ إِنْ کانَ سَیّئَ الْخُلْقِ» اگر بد اخلاق است، دخترت را به او نده.

LIDA
28-05-2010, 18:35
پول که نداشت ، هرچی هم نامه نوشته بود به سازمان و دانشگاه پولی برای
تحقیقاتش ندادن .
تو خوابگاه روی تختش دراز کشیده بود که از بلندگو صداش کردن !!
رفت دم در .....
یه مرد شیک با یک دسته گل به استقبالش اومد و بدون اینکه حرفی بزنه گل و یک
پاکت رو به دستش داد و رفت !!
طاقت نداشت که برسه توی اطاقش ، همون جا پاکت رو باز کرد !!
یه چک بود به مبلغ ۶ میلیون ...
یه نامه هم بود ؟!
شروع کرد به خوندن نامه :
بدین وسیله از شما دعوت می شود تا با سفر به کشور ما ....
درجا خشکش زد ، دسته گل از دستش افتاد ، فکر می کرد خواب می بینه !
دسته گل رو برداشت و رفت ...

************

همه دربها بسته است جز یک درب

در بصره امیری بود و روزی در باغ خود چشمش به زن باغبان افتاد و آن زن بسیار با عفت و پاکدامن بود.
امیر باغیان را برای کاری بیرون فرستاد و به زن گفت: برو درها را ببند.
زن رفت و برگشت و گفت: همه ی درها را بستم غیر از یک در که نمی شود بست.
امیر گفت: آن کدام در است؟
زن گفت: دری که میان تو و پرورگار توست و با هیچ سعی و تلاشی بسته نمی شود .
امیر وقتی این سخن را شنید استغفار کرد و به توبه و انابه پرداخت .

************

چند کارمند در اداره ای کار می کردند .ان اداره یک ابدارچی داشت .که وظیفه نظافت وتهیه اب وچایی وپادویی را برعهده داشت .کارمندان هر روز با اوشوخی می کردند واورا مورد ازار خود قرار می دادند ولی او به روی خود نمی اورد وفقط می خندید.هرچه کارمندان اورا بیشتر مورد ازار قرار می دادند او بیشتر می خندید .سرانجام کارمندان از کارهای خود خسته شدند وبه ابدارچی گفتند که دیگر اورا اذیت نمی کنند.باز هم او خندید وگفت باشد من هم ازاین پس دیگر درچای شما ادرار نمی کنم.کارمندان تازه به معنی خنده های ابدارچی پی برده بودند.

****************
صاحب، باغبان را مرخص کرد و گفت: می خواهم چند روزی در اینجا خلوت کنم. حتا مترسک را هم از بین برد.
به دنبال این ماجرا پرندگان هجوم آوردند تا باغ انگور را تاراج کنند. صاحب، از روی ناچاری دوباره مترسک درست کرد و وسط باغ کاشت.
حضور مترسک پررنگ تر از او بود. سیگارش را روی صورتش در آینه خاموش کرد. سپس کراواتش را باز کرد و به گردن مترسک بست.

************

سنگ‌پشت و خدا ...

پشتش سنگين بود و جاده‌های دنيا طولانی. می‌دانست که هميشه جز اندکی از بسيار را نخواهد رفت. آهسته آهسته می‌خزيد، دشوار و کند؛ و دورها هميشه دور بود.
سنگ‌پشت تقديرش را دوست نمی‌داشت و آن را چون اجباری سخت بر دوش می‌کشيد.
پرنده‌ای در آسمان پر زد سبک؛ و سنگ‌پشت رو به خدا کرد و گفت: اين عدل نيست، اين عدل نيست. کاش پشتم را اين همه سنگين نمی‌کردی. من هيچ گاه نميرسم، هيچ گاه. و در لاک سنگی خود خزيد، به نيت نااميدی.
خدا سنگ‌پشت را از روی زمين بلند کرد. زمين را نشانش داد. کره‌ای کوچک بود.
و گفت: نگاه کن، ابتدا و انتها ندارد. هيچکس نميرسد، چون رسيدنی در کار نيست فقط رفتن است، حتی اگر اندکی. و هر بار که ميروی، رسيده ای. و باور کن آنچه بر دوش توست، تنها لاکی سنگی نيست. تو پاره‌ای از هستی را بر دوش می‌کشی؛ پاره‌ای از مرا.
خدا سنگ‌پشت را بر زمين گذاشت. ديگر نه بارش چندان سنگين بود و نه راه‌ها چندان دور.
سنگ‌پشت به راه افتاد و گفت: بايد رفت، حتی اگر اندکی؛ و پاره ای از "او" را با عشق به دوش می کشم.

GORJI
28-05-2010, 19:50
ای کاش مادرش زنده بود!

مردی نزد رسول خدا(صلی الله علیه و اله) آمد وعرض کرد هیچ کار بدی نمانده که انجام نداده باشم آیا راه توبه و عنابه ای وجود دارد؟
پیامبر (صلی الله علیه و اله)تأمّـلی کرد و فرمود:آیا از پدر و مادرت کسی زنده است؟عرضه داشت بلی پدرم زنده است.
پیامبر(صلی الله علیه و اله) فرمود:برو به پدرت نیکی کن!
وقتی آن مرد خوشحال و خندان از نزد پیامبر بیرون آمد، پیامبردرغیابش فرمود: ای کاش مادرش زنده بود!


پدر و مادرم به فدایش

روزى حضرت امام موسى کاظم ـ علیه السّلام ـ در مدینه، در خانه تشریف نداشتند، شخصى آمد که سؤالى از آن حضرت بنماید، حضرت معصومه ـ علیهاالسّلام ـ که در سنّ کودکى بودند و در خانه تشریف داشتند، مى فرمایند: آن حضرت تشریف ندارند، چه کار دارید؟
آن شخص عرض کرد: مسأله اى دارم، مى فرماید، بنویس، مى نویسد، ایشان پاسخ آن را مى دهد، بعد که حضرت امام کاظم ـ علیه السّلام ـ به خانه بر مى گردد، مادرش جریان را به آن حضرت عرض مى کند، حضرت مى فرماید: «بِأَبِى هِىَ وَ أُمِّى، حَکَمَتْ بِما حَکَمَ اللّه !» پدر و مادرم به فدایش، به آن چه خداوند حکم فرموده، حکم نموده است.



فردا دیر است…

یکی از علما و نویسندگان معاصر تعریف می کرد: در نجف خدمت آیت الله شیخ آقا بزرگ تهرانی رسیدم، در حالی که از پیری کمرش خمیده بود و دائماً در حال نوشتن بود، به ایشان عرض کردم کتابی در حالات حضرت عبدالعظیم نوشته ام، ولی اکنون همراهم نیست، فردا تقدیم شما می کنم. ایشان که به سختی حرف می زدند فرمودند: فردا دیر است، اکنون بگوئید بیاورند تا آن را مطالعه کنم.



امام علی و ساده زیستی

ابن اسحاق سبیعی می گوید: من در کودکی با پدرم به نماز جمعه رفتم. علی علیه السلام را دیدم که خطبه جمعه می خواند، اما هر چند گاه پیراهن خود را با دست تکان می داد. از پدرم پرسیدم: آیا برای گرما چنین می کند که به خود باد بزند؟ پدرم گفت: نه بلکه یک پیراهن دارد و آن را شسته و چون هنوز خشک نشده است آن را به حرکت در می آورد که زودتر خشک شود.


آزاده ای به نام ابو ترابی!

ماشینی که مجلس داده بود را نگرفته بود، ماشین شخصی‌اش هم مدام دست دیگران بود، برای سرکشی از وضعیت آزاده‌ها یک وانت قراضه داشتم.توی خیابان منتظر تاکسی ایستاده بود. ترمز زدم:
-حاج آقا کجا؟!
-میروم مجلس.
-حاج آقا این طوری خوب نیست کسر شان شماست
سوار شد. اتفاقا اصرار کرد تا جلوی در مجلس هم برمش.

GORJI
28-05-2010, 19:53
زبانت را موافق عملت قرارده

ای فرزند آدم!
قلبت را موافق زبانت و زبانت را موافق عملت قرارده و عملت را از غیر من خالص گردان، زیرا من عملی را نمی پذیرم مگر اینکه خالص باشد.



غذایی مناسب سگان!

می گویند روزی هارون الرشید طعام فرستاد برای بهلول. به بهلول گفتند: بخور! خلیفه فرستاده است. بهلول ظرف غذا را مقابل سگی گذاشت که از گرسنگی پارس می کرد. گفتند: چرا این غذای لذیذ را که خلیفه فرستاده است از برای تو، می گذاری جلو سگ؟ گفت: خاموش باشید که اگر سگ بشنود این طعام را خلیفه فرستاده است، لب نخواهد زد به آن.



سجده شکر

به برادر عزیز، رسول خادم قهرمان کشتی ایران گفتم: بعد از اینکه در امریکا بر حریف خود پیروز شدی حاضری یک سجده ی شکر بجا آوری، گفت: ریا نمی شود؟ گفتم: بعضی عبادت ها با تظاهر همراه است، مثل اذان و نماز جماعت، از طرفی آن ریایی حرام است که خودت را مطرح کنی، امّا اگر ضعف و بندگی خود و بزرگی خدا را نشان دادی، آن هم بعد از پیروزی بر حریف خود و در کشور کفر، این دیگر ریا نیست.


راز موفقیت اقبال لاهوری

شیخ سلیمان ندوی از روحانیون نامدار پاکستان: از اقبال لاهوری پرسیدم که علت موفقیت شما در نشر معارف اسلامی چیست؟ اقبال گفت: اگر به زعم شما توانسته باشم در این باره موفقیتی به دست آورده باشم، به خاطر عمل به توصیه ی پدرم است که می گفت: «دوست دارم چنان قرآن را تلاوت کنی که گویا همین الآن بر تو نازل شده است و خداوند با تو سخن می گوید» اقبال همواره با تأمّل و حزن قرآن می خواند و توصیه پدر را فراگوش داشت. مُصْحف اقبال در موزه موجود است. آثار اشک اقبال به هنگام تلاوت بر روی کاغذهای آن موجود است.


:آقا! وقت نماز است
آقا! وقت نماز است. امام که ساعتها به هیچ صدایی عکس العمل نشان نداده بود، وقتی این حرف را شنید، ابروهایش را به آرامی تکان داد. امام با حرکت ابروها، آخرین نماز مغرب و عشای خود را خواند. قطره های اشک در چشمها و روی گونه های پزشکان درخشید.

LIDA
29-05-2010, 13:38
پيري

آناسينترا تعريف مي کند که پسر کوچک اش-با کنجکاوي کسي که واژه ي جديدي را مي شنود ، اما هنوز معناي آن را نمي فهمد - از او پرسيد:
-مامان ، پيري يعني چه؟
آنا پيش از اينکه پاسخ بدهد ، در کم تر از يک ثانيه به گذشته سفر کرد و لحظات مبارزه ، دشواري ها و نوميدي هاي خودش را به ياد آورد و تمام بار پيري و مسئوليت را بر شانه هايش احساس کرد.چشمهايش را به سوي پسرش گرداند که خندان ، منتظر پاسخي بود . آنا گفت:پسرم به صورت من نگاه کن. اين پيري است. و پسر چروک هاي آن صورت و اندوه آن چشم ها را تماشا کرد.چه باعث شد که پسرک تعجب نکند و پس از چند لحظه پاسخ بدهد:مامان!پيري چقدر قشنگ است؟

************

طلا...

با مادرم به ویترین طلافروشی خیره شده بودیم. ویترین مغازه پر بود از طلا و جواهرات قشنگ و جورواجور. مادرم با لبخند نگاهم کرد و وارد مغازه شد. اما من خیره به طلاها پشت ویترین ماندم. انتخاب کردن کار سختی بود. همه طرحها و مدلها چشمگیر و زیبا بودند اما...

گردنبند مادرم که تازه وارد ویترین شده بود،از همه زیباتر بود...

***********

قرض

همهمهء زندانیان و صدای دمپایی های زوار در رفته شان بر سنگفرش زندان در هم پیچیده بود.چشمان فرهاد از شادی پر از اشک بود.

- رضا با توام!چت شده؟نکنه ناراحتی بهت عفو خورده!؟هی مرد با توام!

دو قطره اشک از لای ته ریش جوگندمی مرد عبور کرد و روی نامه چکید.آرام گفت:«زندگیم داغون شد.»و بعد نامه را جلوی رفیقش گرفت:

«رضا سلام!بی مقدمه بگم، من دیگه نمی تونم به این وضع ادامه بدم.ما تا ابد از زیر قرضهای تو در نمیایم.ما از هم جدا شدیم،طلاق غیابی.این واسه هردومون بهتره و واسه بچه مون.

*************

کيف مدرسه را با عجله گوشه اي پرتاب کرد و بي درنگ به سمت قلک کوچکي که روي تاقچه بود ، رفت .
همه خستگي روزش را بر سر قلک بيچاره خالي کرد . پولهاي خرد را که هنوز با تکه هاي قلک قاطي بود در جيبش ريخت و با سرعت از خانه خارج شد .
خوشحال بود از اين که انتظارش به سر آمده بود . وارد مغازه شد . با ذوق گفت ( ببخشيد آقا ! يه کمربند مي خواستم .آخه ، آخه فردا تولد پدرم هست ...))
- به به . مبارک باشه . چه جوري باشه ؟ چرم يا معمولي ، مشکي يا قهوه اي ، ...
پسرک چند لحظه به فکر فرو رفت .
- فرقي نداره . فقط .... ، فقط دردش کم باشه ! ....


*************

مدت‏ها بود كه آرزو مي‏كرد براي لحظه‏اي آن دو چشم قهوه‏اي را از نزديك ببيند. صاحب آن دو چشم را دوست داشت. تا اين كه شد و آن دو چشم قهوه‏اي جلوي چشم‏هايش قرار گرفت. نگاه كرد و در عمق تيرگي آن دو چشم قهوه‏اي، خود را ديد با دماغي بزرگ و چهره‏اي ناموزون! در فكر چهره‏ي ناموزون خود بود كه چشم‏هاي قهوه‏اي بسته شد....
- «برو!‏ ديگر نبينمت. هنوز سواد عاشقيت كم است!!!»

************
ديروز با يه دسته گل رز آمده بود به ديدنم. با يک نگاه مهربون... همون نگاهی که سالها آرزوش رو داشتم و از من دريغ کرده بود....

گريه کرد و گفت که دلش برام تنگ شده بود.

فاتحه‌ای خوند و رفت....

LIDA
29-05-2010, 13:42
دكتر آرام بين قبرها راه مي‏رفت. هر بار سر قبري خم مي‏شد و گوشي دكتري‏اش را از جيب در مي‏آورد و چند ثانيه‏اي بر روي قبر مي‏گذاشت و گوش مي‏كرد. با خود فكر مي‏كرد شايد بتواند خطاهاي گذشته را جبران كند!

*********

مردی در یک بازارچه مشغول فروش تعدادی لیوان بود. یک زن به او نزدیک شده و به اجناس او نگاهی انداخت. برخـــی از قطعات بدون نقشه بوده و تعدادی دیگر با ظرافت تمام نقاشی شده بود. زن قیمت آنها را پرسیده و با شگفتی متوجه شد که بهائی یکسان دارند.
او پرسید:
ـ چگونه ممکن است کــه لیوان نقاشی شده و یک لیوان ساده قیمتی یکسان دارند؟ بـه چـه خـاطـر برای کاری که زحمت بیشتری کشیده و زمان بیشتری صرف کرده اید برابر پول می گیرید؟
مرد فروشنده پاسخ داد:
ـ من یک هنرمند هستم. می توانم به خاطر لیوانی که ساخته ام از شما پول بگیرم، اما به خـاطــر زیبائی خیر. زیبائی مجانی است...

***********

فرزند خوانده

شاگردان سال اول دبستان کلاس درباره عکس خانواده‌اي بحث مي‌کردند. در عکس پسر کوچکي، رنگ موي متفاوتي با ساير اعضاي خانواده داشت. يکي از بچه‌ها اظهار کرد که او فرزندخوانده است و دختر کوچکي بنام جوسلين گفت: من درباره فرزندخواندگي همه چيز را مي‌دانم چون خودم فرزندخوانده هستم....

يكي ديگر از بچه‌ها پرسيد فرزندخواندگي يعني چه؟!

جوسيلن گفت: يعني اينکه به جاي شکم در قلب مادرت رشد کني....

***************
مرد همه چيزش برای خدا بود، راه رفتنش، نگاهش، همه چيزش برای رضای خدا بود.

زمين می‌خواست يك يادگاری از او داشته باشد که به داشتن آن افتخار کند، اما می‌ترسيد از خشم خدا. روزی زمين به خودش جسارت داد و بوسيله خاری پای مرد را زخم کرد و قطره خونی از پای مرد چکيد.

زمين ناراحت شد و توبه کرد. خدا توبه زمين را پذيرفت و از آن قطره خون گلی سرخ رويانيد به سرخی آن قطره خون....

*****************


سرش را روی زانوی من گذاشت. شروع به حرف زدن کرد.
از گذشته‌اش گفت، از زندگيش، از خودش.... گفت و گفت و گفت.
گفت خوشحاله از اينکه با منه. گفت دوستم داره. گفت قبل از من با يکی ديگه بوده. گفت اونو دوست داشته اما اون گذاشته و رفته و الان هيچ حسی نسبت به اون نداره!
گريه کرد. بغلش کردم. ديدم سبک شد. اشکاش رو پاک کردم. يه بوسه از گونه‌هاش کردم.
موبايلش زنگ زد. خنديد! خوشحال شدم از شاديش. من هم خنديدم.
تلفنش تموم شد.
گفت دوست قبليم بود. گفت گفته بيا دوباره همه چيز رو از نو بسازيم!!!
با من دست داد و گفت از آشنايی با تو خوشحال شدم و رفت....

LIDA
29-05-2010, 13:44
در روزگاران دور در يك معبد قديمي، استاد بزرگي بود كه انديشه‌هاي نويني را درس مي‌داد. در معبد گربه‌اي بود كه به هنگام درس دادن استاد سروصدا مي‌كرد و حواس شاگردان را پرت مي‌كرد.
استاد از دست گربه عصباني شد و دستور داد هر وقت كلاس تشكيل مي‌شود، گربه را زنداني كنند. چند سال بعد استاد درگذشت ولي گربه همچنان در طول جلسات استادان ديگر زنداني مي‌شد. بعد از مدتي گربه هم مرد.... مريدان استاد بزرگ گربه ديگري را گرفتند و و به هنگام درس اساتيد معبد آن را در قفس زنداني كردند!
قرنها گذشت و نسلهاي بعدي درباره تأثير زنداني كردن گربــه‌ها بر تمركز دانشجويان، رســاله‌ها نوشتند!

************

ور ميدان انقلاب دختر مرتبي كه جوراب مي‌فروخت را ديد، پير زن مشكوك شد، همة جورابهايش را خريد، دنبالش كرد، رسيد به خوابگاه دانشجويي....
دلش سوخت، درب خوابگاه آگهي كرد به يك فروشنده نيمه وقت خانم نيازمنديم و....
فردا صبح صدتا دختر مرتب مراجعه كردند!

************

رسيد به اداره‌اي كه هميشه معطلش مي‌كردند، توي راه‌رو يك مشتري قديمي را ديد، شروع كرد به نقد...
مشتري قديمي گفت كارت را بده به من و نگاه كن كه در اينجا كار ارباب رجوعِ خوش رو چقدر زود راه مي‌افتد!
ظرف چند دقيقه كارها انجام شد.
خداحافظي كه كردند كارمندها جلويش را گرفتند و گفتند: تو را به خدا سفارش ما را به رئيس بكن!

***********
پدر بزرگي در حياط قدم مي زد كه شنيد نوه اش حروف الفبا را با صدايي كه شبيه به دعاست تكرار مي كند. از او پرسيد چه مي‌گويد؟
دختر كوچولو توضيح داد: "دارم دعا مي كنم، ولي نمي‌توانم كلمات درستي براي دعا بيابم. بنابراين همه حروف را مي‌گويم و خداوند خودش آن‌ها را براي من مرتب خواهد كرد، زيرا او مي‌داند به چه مي انديشم."


************

مثل هميشه براي مشتري قيافه گرفت و با هزار توپ و تشر و بهانه بيرونش كرد....
عصري كه براي خواستگاري رفت ديد پدر طرف مشتري صبحش بوده!

LIDA
29-05-2010, 19:05
هدهدی در صحرا می‌پريد. کودکی را ديد که دانه زير خاک پنهان می‌کند. گفت: چه می‌کنی. گفت: می‌خواهم هدهد شکار کنم. هدهد خنديد و از سر غرور رفت و بر درختی نشست....
ساعتی گذشت و فراموش کرد و بهر برداشتن همان دانه در دام افتاد. کودک بيامد و گفت: نخنديدی که نمی‌توانی مرا گرفت!؟ هدهد گفت: آری این همان است که فرمودند قضا چشم را می‌بندد.

-------------------

راه و چاه...

همچنان مشغول حفاري خاك سختي بود كه درتاريكي شب سخت‌تر هم به نظر مي‌رسيد عمق چاه به چيزي حدود چند برابر قامتش مي رسيد. هر چه پايين‌تر مي‌رفت از هدفش دورتر مي‌شد هدفي كه به خاطرش ميان انبوهي از حشرات و كرم‌هاي خاكي از فرط خستگي عرق مي ريخت.
به خيال رسيدن به منشا نور! آن هم به شيوه اي غير متعارف كه در كتابي خوانده بود. گويا نويسنده‌ي كتاب بر پايه استدلال خاصي او را متقاعد كرده بود كه منشا نور جايي در اعماق زمين است. در دل تاريك چاه لحظات همچنان از پس هم مي‌گذشت. اما حتي دريغ از يك كرم شب تاب! ...
حالا پاسي از سپيده‌دم گذشته و او خسته و بي‌رمق دست از پا درازتر تكيه بر ديوار نمناك چاه داده و با چشماني گشاده مبهوت تماشاي نور خيره كننده‌ي خورشيد از دهانه كوچك چاه بود. نمي دانم در ذهن او چه مي گذشت؟ شايد به فكر راهي براي رهايي از گودال حماقتش بود!

-------------------

ديگه چيزی ته جيبش نمونده بود. با خودش گفت:
اين بار ديگه دفعه آخره، خدا خودت کمکم کن که ببرم
ولی بازهم …
همه چيز رو از دست داده بود، حتی سر کفش‌هاش هم قمار کرده بود.
وسوسه قمار بازهم قلقلکش می‌داد.
ناگهان برق شادی تو چشم‌هاش ديده شد.
نگاه ولع آميزی به تنها دارايی که داشت انداخت...
دخترک بيچاره يک لحظه احساس غريبی کرد.
اين دفعه از نگاه باباش خيلی می‌ترسيد.

-----------------

شاعر و فرشته

شاعر و فرشته ای با هم دوست شدند.
فرشته پری به شاعر داد و شاعر ، شعری به فرشته.
شاعر پر فرشته را لای دفتر شعرش گذاشت و شعرهایش بوی آسمان گرفت و فرشته شعر شاعر را زمزمه کرد و دهانش مزه عشق گرفت.
خدا گفت : دیگر تمام شد.دیگر زندگی برای هر دوتان دشوار می شود.زیرا شاعری که بوی آسمان را بشنود، زمین برایش کوچک است و فرشته ای که مزه عشق را بچشد، آسمان برایش تنگ

-------------------


رفت و رفت تا رسید به شهری بزرگ. در میخانه ای مردی مست با جامی شراب و غرق در خیال خود نشسته بود. خداوند به او گفت بنده من اینجا کجاست؟ تو چرا انقدر مغموم نشسته ای ، تو را چه می شود؟ او لبخندی زد و گفت خدای من اینجا عروس شهرهای جهان، پاریس است و من هم عاشقی هستم که مست و خراب عشق و شرابم و به تنهائی خود می گریم. خداوند گفت ای عاشق دلخسته بگو چه آرزویی داری بلکه بر آورده اش کنم. عاشق پاریسی گفت ای خداواندا مرا به وصال عشقم برسان اما در عین حال به من لذت زندگی اعطا کن. دلم می خواهد زندگی خوبی داشته باشم، خوش باشم و بهترین شراب را بنوشم و موسیقی را گوش دهم و بهترین غذاها را بخورم و خلاصه در کنار معشوقم از زندگی ام نهایت لذت را ببرم. خداوند به بنده عاشق پیشه اش وصال عشق و زندگی خوشی را عطا کرد و رفت.

LIDA
30-05-2010, 19:52
راننده کامیونی وارد رستوران شد.
دقایی پس از این که او شروع به غذا خوردن کرد سه جوان موتورسیکلت سوار هم به رستوران آمدند و یک راست به سراغ میز راننده کامیون رفتند و بعد از چند دقیقه پچ پچ کردن، اولی سیگارش را در استکان چای راننده خاموش کرد.
راننده به او چیزی نگفت. دومی شیشه نوشابه را روی سر راننده خالی کرد و باز هم راننده سکوت کرد و بعد هم وقتی راننده بلند شد تا صورتحساب رستوران را پرداخت کند نفر سوم به او پشت پا زد و راننده محکم به زمین خورد ولی باز هم ساکت ماند.
دقایقی بعد از خروج راننده از رستوران یکی از جوانها به صاحب رستوران گفت: چه آدم بی‌خاصیتی بود، نه غذا خوردن بلد بود و نه حرف زدن و نه دعوا!!!
رستورانچی جواب داد: از همه بدتر رانندگی بلد نبود چون وقتی داشت می‌رفت دنده عقب 3 موتور نازنین را خرد کرد و رفت....

***********

چراغ قرمز شد.
دخترک دسته های گلی را که برای فروش آورده بود با خود برداشت و به میان چهار راه رفت.
اما کسی گلی از او نخرید.
چراغ سبز شده بود و دخترک متوجه نبود!!!
اتومبیل سیاه رنگ از دور پیدا شد و با دیدن چراغ سبز بدون توجه از چهار راه گذشت.
دریک لحظه تمام گلها پرپر شدند !!!
اتومبیل سیاه دور میشد در حالی که صدای ضبط صوت آن بلند بود:
“دیگه خورشید چهره ات و نمیسوزونه ……

************
پرنده اولی ، پرواز را دوست نداشت
پرنده دومی، آشیانه را دوست داشت
پرنده سومی، پریدن را دوست داشت

پرنده اولی پرواز کرد :
می گویند به سرزمین خوشبختی رفته
پرنده دومی با همه وجودش عشق ورزید:
می گویند هیچ وقت به سرزمین خوشبختی نرفت
پرنده سومی رفـــــت:
می گویند برای همیشه پرواز کرد
ولی به کجا؟!! ......

***********

شازده كوچولو گفت: بيابا من بازي كن. من خيلي غمگينم.
روباه گفت : من نميتوانم با تو بازي كنم. مرا اهلي نكرده اند.
شازده كوچولو گفت : اهلي كردن يعني چه ؟
روباه گفت : اين چيزي است كه تقريبا فراموش شده است. يعني پيوند بستن . ايجاد علاقه كردن.
شازده كوچولو پرسيد : پيوند بستن؟!!
روباه گفت : البته . مثلا تو براي من پسربچه اي بيش نيستي. مثل صد هزار پسر بچه ديگر ‚ نه من به تو احتياجي دارم ‚ و نه تو به من احتياجي داري ‚ ولي تو اگر مرا اهلي كني ‚ هر دو به هم احتياج خواهيم داشت . تو براي من يگانهً جهان خواهي شد ‚ و من براي تو يگانهً جهان خواهم شد.
روباه ادامه داد : آدمها ديگر وقت شناختن هيچ چيز را ندارند ‚ همه چيز راساخته و آماده از فروشنده ها ميخرند‚ ولي چون كسي كه دوست بفروشد در جايي نيست ‚ آدمها ديگر دوستي ندارند. تو اگر دوست مي خواهي مرا اهلي كن !!

***********

چیزهای کوچک

آن دو به " گارابالدی" رسیده بودند،اما حالا داشتند کوله پوشتی های شان را می بستند.
سفر کوهستانی ، که تلاشی بود برای تجدید عشق فروکش کرده ی شان ،بی حاصل از کار در آمده بود...تنها نا امیدی های پشت سر هم .
حالا مرد جلوی آتش قوز کرده بود و داشت اخرین قهوه ای را که با هم می خوردند ،دم می کرد. همان طور که قهوه داغ را توی لیوان می ریخت به دختر خیره شد. دختر هم معترضانه به او زل زد.توی قهوه شکر ریخت.
دلخوری هایی که میانشان بود ،بیش تر از قبل بود . به قهوه ، کافی میت اضافه کرد...و هر دو دریافتند همه چیز به پایان رسیده است.

LIDA
30-05-2010, 19:56
يک پادشاه اسپانيايي، به دودمان خود بسيار مي باليد. همچنين مشهور بود که با ضعيفان بي رحم است.يک روز، با نزديکان خود در دشت آراگون راه مي رفت که سالها قبل، پدرش در جنگي در آن کشته شده بود.در آنجا به مرد مقدسي برخوردند که در ميان توده عظيمي از استخوانها ، چيزي را جستجو مي کردپادشاه پرسيد: آنجا چه کار مي کني؟،مرد مقدس گفت: اعلي حضرتا، سر بلند باشيد. هنگامي که شنيدم پادشاه اسپانيا به اينجا مي آيد.تصميم گرفتم که استخوانهاي پدرتان را پيدا کنم و به شما بدهم. اما هر چه نگاه مي کنم نمي توانم پيدايش کنم.مثل استخوانهاي کشاورزان، فقرا، گدايان و بردگان است

***********

بوقلموني،
گاوي بديد و بگفت:در آرزوي پروازم اما چگونه ، ندانم
گاو پاسخ داد: گر ز تپاله من خوري قدرت بر بالهايت فتد و پرواز کني
بوقلمون خورد و بر شاخي نشست
تيراندازي ماهر، بوقلمون بر درخت بديد
تيري بر آن نگون بخت بينداخت و هلاکش نمود

نتيجه اخلاقي

با خوردن هر گندي شايد به بالا رسي، ليک در بالا نماني

**************

کار کی بود؟

زن: چرا به این حیوون های زبون بسته بقدر کافی دون و آب نمی دی؟
شاگرد مغازه : نمی صرفه خانوم.
زن : یعنی اینقدر پول ارزشش بیشتر از این طفلکیهاس؟
شاگرد مغازه : خب ما هم از این راه نون می خوریم دیگه خانوم.
زن در دلش می گوید : تو سرت بخوره با اون نون خوردنت.
بلندگوی بازارچه بصدا در میآید.
آقای ...... به مدیریت بازارچه ، آقای .... به مدیریت بازارچه.
وقتی شاگرد بر می گردد می بیند تمامی پرنده ها و حیوانات کوچک آزاد شده اند.
در نهایت نا باوری می پرسد:
خانوم شما آزادشون کردی؟
زن: نه با با ، کار من نبود.
شاگرد : پس کار کی بود؟
زن : فروغ فرخزاد.

*************

در چنین روزی

مینا کنار ساحل نشسته بود.
گوشی واکمنش را به گوشش زد و به موسیقی گوش داد.
چشمانش را بسته بود.
وقتی باز کرد ، پسرکی زیبا را در کنار خود دید.
پسرک : چه آهنگ قشنگی خانوم.
مینا : تو از کجا شنیدی ، من که گوشی به گوشم هست!!!!
پسرک : من همه چیز رو می شنوم خانوم.
پنج سال پیش در چنین روزی ، پسرک در دریا غرق شده بود.

************

سوال

مرد از یک روز پرکار و خسته کننده ، به خانه بر می گردد.
بعد از گرفتن دوشی آب گرم و نوشیدن چای ، با آرامش
می نشیند و شروع به حل کردن جدول می کند.
از سکوت سنگین ، سرد و بی اعتنایی همسرش ، به تنگ آمده است.

شوهر: دارم جدول حل می کنم ، مریم بگو ببینم کجا زنگی می کنیم؟
مریم : چند حرفیه؟
شوهر: چهار حرفی.
مریم : بنویس جهنم.

GORJI
30-05-2010, 20:24
تجارت و جماعت

شیخ مهدی امامی مازندرانی به بازاری هایی که در اطرافشان بودند، می فرمود: سابق تجّار، پس از تمیز کردن دکان، نخستین کارشان قبل از اشتغال، تلاوت قرآن و دعا بود، پس سنگ های ترازو را بررسی می کردند که نکند نخودی از آن افتاده یا کم شده باشد و ذمه شان به حق مردم مشغول شود! پس جواب مشتری را می دادند امّا در حال حاضر چنین نیست. بازار و بازاری عوض شده اند. امام جماعت و منبری که من باشم، تجّارش نیز باید شما باشید


در دهن مردم رو نمی شه بست!

سخنی از شیخ بهایی: آدمی اگر پیامبر هم باشد، از زبان مردم آسوده نیست زیرا: اگر بسیار کار کند، میگویند احمق است؛ اگر کم کار کند، می گویند تنبل است؛ اگر بخشش کند، میگویند افراط میکند؛ اگر جمع گرا باشد، میگویند بخیل است؛ اگر ساکت و خاموش باشد، میگویند لال است؛ اگر زبان آوری کند، مبگویند ورٌاج و پرگوست؛ اگر روزه برآرد و شب ها نماز بخواند، میگویند ریاکار است؛ و اگر نکند، میگویند کافر است.


حیا و حجب زینب سلام الله علیها

« یحیی مازنی» که از علمای بزرگ و راویان حدیث است میگوید:« مدتها در مدینه در همسایگی علی علیه السّلام در یک محله زندگی می کردم. منزل من در کنار منزلی بود که « زینب» دختر علی عیلها السّلام در آنجا سکونت داشت. حتی یک دفعه هم، کسی حضرت زینب را ندید و صدای او را نشنید.


در برزخ دیگر شفاعت نیست
امام صادق(علیه السلام) فرمود: « شیعیان ما ، با شفاعت پیامبر و امامان معصوم در قیامت، همگی بهشتی اند ، اما سوگند به خدا ، از وضع و حالتان در برزخ خوف دارم » ( زیرا در برزخ دیگر شفاعت نیست ! )
پرسیدند: برزخ چیست !؟
فرمود: « از هنگام مرگ تا روز قیامت »


سیره ائمه ، امام زین العابدین

زین العابدین پیک محبت بود . این هم عجیب است : راه می‏رفت ، هر جا بی کسی را می‏دید ، هر جا غریبی را می‏دید ، فقیر و مستمندی را می‏دید ، کسی‏ را می‏دید که دیگران به او توجه ندارند ، به او محبت می‏کرد ، او را نوازش می‏کرد و به خانه خودش می‏آورد

GORJI
30-05-2010, 20:27
معرفت امام حق

عبد الله بن اَبی یَعْفور که از خواصّ یاران امام صادق (علیه السلام) است به حضرت عرض کرد: به خدا قسم اگر اناری را به دو نیمه تقسیم کرده، نصفش را حلال و نصف دیگر را حرام بنامی، من بی چون و چرا تسلیم هستم.» معرفت امام حق و پیروی از او ستون فقرات بصیرت مردان خداست.



تعجب امام از گمراه شدن افراد

به امام سجّاد(علیه السلام) گفته شد حسن بصرى مى گوید: کسانى که گمراه مى شوند تعجّب ندارد بلکه آنهایى که هدایت مى شوند تعجّب دارد امام سجاد(علیه السلام)فرمودند من مى گویم کسانى که هدایت مى شوند تعجّب ندارد بلکه آنهایى که گمراه مى شوند تعجّب دارد که با وجود رحمت واسعه الهى چگونه گمراه شده اند!


اخلاص در سربازی امام زمان

مرحوم حضرت آیت الله مروارید قدّس سرّه نقل می کردند که جوان بودم در خدمت حاج شیخ عباس قمی قدّس سرّه در باغی در حوالی مشهد مهمان بودیم. حاج شیخ عباس بعد از سلام و احوالپرسی شروع به نوشتن کرد. گفتند: آقا امروز روز تفریح است فرمود: فکر می کنید من از سهم امام بخورم و عمرم تلف شود! صاحب باغ گفت: آقا غذاها و میوه ها سهم امام نیست، مال شخصی است شما استراحت کنید. فرمود: یعنی می گویید یک روز که از سهم امام زمان علیه السّلام نمی خورم نامردی کنم و برای مولایم کار نکنم؟


کار برای قبر و قیامت

روزی از دوست مهندسم پرسیدم: برای قیامتت چه می کنی؟ چیزی گفت که به حال او غبطه خوردم او گفت: هر پانزده روز یک مرتبه ماشینی کرایه می کنم و بچّه های یتیم را به پارکِ بازی می برم و برای شان بستنی می خرم و پس از تفریحی چند ساعته بر می گردیم، من این کار را به حساب قیامتم گذاشته ام.


تسلط بر شاگردان

مرحوم استاد شیخ حسن معزّی در رابطه حضرت آیة الله العظمی بهجت نقل کردند: در تشرف و تردّد خدمت حضرت ولی عصر علیه السّلام کسی را از ایشان نزدیکتر به حضرت نمی دانم. ایشان بقدری بر شاگردان خود مسلط است که می گویند از خدا هم نترسیم از ایشان می ترسیم که کوچکترین کارهای ما حتی در منزل را هم می داند.

GORJI
30-05-2010, 20:29
ریاست تو را فریب ندهد

پس از این که مرحوم شهید رجائی با رأی ملّت به ریاست جمهوری انتخاب شد، خدمت حضرت امام قدس سره رسید. امام به ایشان فرمود: شما رئیس جمهور ایران شدی، ولی باید بدانی که ایران گوشه ای از آسیاست، آسیا گوشه ای از زمین، کره زمین گوشه ای از منظومه ی شمسی، منظومه ی شمسی گوشه ای از کهکشان و کهکشان گوشه ای از… یعنی ریاست تو را فریب ندهد و مغرور نکند.


حقّانیت على مرتضى علیه‏السلام

مرحوم میرحامد حسین هندى را به تشییع جنازه فرزندش دعوت مى‏کنند، مى‏فرماید: تألیف کتاب «عبقات الانوار» واجب‏تر از تشییع جنازه فرزند جوانم مى‏باشد. من فرصت این کار را ندارم، شما از طرف من بروید و مرا با تألیف کتاب تنها بگذارید تا حقّانیت على مرتضى علیه‏السلام را از سخنان اهل سنّت ثابت کنم.


نمار اول وقت

دو نفر از علما پس از شهادت بچّه ها رفتند خانه خدا و قرار گذاشتند هر کدام برای مهدی و مجید طوافی انجام بدهند. کسی که به نام مهدی طواف را شروع می کند، بعد از اتمام می آیند می نشینند، یک لحظه خستگی بیندازند، تکیه داده بودند و خانه خدا را تماشا می کردند. در عالم خواب و بیداری، می بینند آقا مهدی روبروی خانه ایستاده لباس احرام به تن، خیلی زیبا، می گویند آقا مهدی شما که شهید شده بودی چه طور آمدی اینجا؟ ایشان گفته بود: این مقام را خدا به خاطر نمازهای اول وقتم به من داده است.


خدمت به مردم یا گوشه گیری

شخصی را که برای عبادت ( و کناره گیری از مردم) به کوفه رفته بود نزد رسولخدا (صلی الله علیه و آله و سلم) آوردند، حضرت به او فرمودند: نه تو و نه هیچ کدام از مسلمانها به چنین کارهائی روی نیاورید، زیرا بودن (و خدمت کردن) یکی از شما در جامعه اسلامی بهتر از چهل سال عبادت کردن می باشد .


غذای شبهه ناک

موقعی که تو را در شکم داشتم شبی [ پدرت غذایی را به خانه آورد] خواستم بخورم دیدم که تو به جنب و جوش آمدی و با پا به شکمم می‌کوبی، احساس کردم که از این غذا نباید بخورم، دست نگه داشتم و از پدرت پرسیدم….؟ پدرت گفت حقیقت این است که این ها را بدون اجازه [از مغازه ای که کار می‌کنم] آورده‌ام! من هم از آن غذا مصرف نکردم.

LIDA
31-05-2010, 20:20
درود

چیزهای کوچک

آن دو به " گارابالدی" رسیده بودند،اما حالا داشتند کوله پوشتی های شان را می بستند.
سفر کوهستانی ، که تلاشی بود برای تجدید عشق فروکش کرده ی شان ،بی حاصل از کار در آمده بود...تنها نا امیدی های پشت سر هم .
حالا مرد جلوی آتش قوز کرده بود و داشت اخرین قهوه ای را که با هم می خوردند ،دم می کرد. همان طور که قهوه داغ را توی لیوان می ریخت به دختر خیره شد. دختر هم معترضانه به او زل زد.توی قهوه شکر ریخت.
دلخوری هایی که میانشان بود ،بیش تر از قبل بود . به قهوه ، کافی میت اضافه کرد...و هر دو دریافتند همه چیز به پایان رسیده است.

************
در اوج نامیدی


لیلا: خدایا یعنی مردی پیدا می شه که من رو با این سر و وضع بگیره؟
مادر : نامید نشو دخترم ، یه سیب بندازی بالا ، هزار تا چرخ می خوره میاد پایین .
لیلا : خدا بگم چیکار کنه این سعید رو . زندگی من رو تباه کرد ، سر و صورت برات
نزاشت ، فقط بخاطر اینکه زنش نشدم.
مادر : اون دیوونه بود ، حالا هم که پشت میله های زندان داره آب خنک می خوره.
لیلا : آره ولی من که سرو صورتم بر نمی گرده ، تمام صورتم سوخته ، از ریخت
افتادم ، امیدی ندارم مامان.
مادر آهی می کشد و در خلوت سیل اشک است که از چمشانش روان.
چند ماه بعد ، مردی از جنس فرشته با لیلا بر سر سفره ی عقد می نشیند

*************

شیوانا در زمینی مشغول کاشتن نهال بود. یکی از اهالی دهکده نزد او آمد و با حالتی هراسان و بیمناک به شیوانا نزدیک شد و به آهستگی گفت: " استاد! رازی دارم که باید برزبان آورم! می خواهم آن را برای شما بگویم! فقط باید قول بدهید که آن راز را به شخص دیگری نگوئید و همین جا آن را فراموش کنید."شیوانا به چشمان مرد خیره شد و گفت: " مطمئن باش به محض اینکه پایم به مدرسه باز شود راز تو را برای همه خواهم گفت!"مرد متعجب و حیرت زده پرسید:" برای چه استاد! شما چه دشمنی با من دارید! من گمان می کردم شیوانا رازدارترین مرد این دیار است و شما می گوئید که تا شب صبر نخواهید کرد و راز مرا نزد همگان برملاخواهید ساخت!؟"شیوانا گفت:" بله! چون وقتی تو نتوانی راز خودت را در سینه خودت نگه داری! چطور انتظار داری که دیگران راز تو را که متعلق به خودشان نیست در دل نگاه دارند و افشا نکنند. اگر راز تو واقعا راز است پس آن را در دل خود نگاه دار و به هیچکس برای گفتن آن اعتماد نکن! من به تو می گویم که برای نگهداری راز تو از تو محکم تر نیستم و تا شب نشده راز تو را افشا خواهم کرد و به همین خاطر برو و شخص دیگری را برای نگاهداری راز پنهان خودت پیدا کن!"

**********

تمرین
-پاشو برو سر تمرینت،کلاس داره تموم میشه تو هنوز داری غرغر میکنی.
-آخه چه اشکالی داشت اگه تو هر مدرسه ای یه سالن ژیمناستیک بود.حالا نمی گم خیلی مجهز،یه سالن با چهار تا تشک هم کلی ارزش داره.می دونین که،چه قدر ورزش پیشرفت میکرد.یعنی اگه تمام بچه ها توی مدرسه هاشون ژیمناستیک داشته باشن چه قدر به بقیه ورزشها کمک میشه؟
-گفتم برو سر تمرینت.
-آخه فدراسیون ژیمناستیک این همه مربی داره،اگه اینها برن توی مدارس و با تمام بچه ها کار کنن،اون وقت فقط خدا می دونه چه قدر می تونه روی ضریب هوشی کل کشور تأثیر داشته باشه.
-ژیمناستیک چه ربطی به مسابقه تو داره.اگه همین حالا بلند نشی بری تمرین،محاله فردا توی مسابقه برات احقاق حق کنم.
-آخ،یادم نبود.راستی گفته بودین چی تمرین کنم؟
-فقط تمرین کن.بدون خطا.

*************

آزادی
جیغهای پی در پی و حاکی از شادی پرنده بعد از آزاد شدنش از قفس و پروازش،شگفت انگیزترین واقعه ای بود که می توانست اتفاق بیافتد.پرنده روی اولین شاخه ای که دید نشست، بعد شاخه های بعدی،انگار نمی توانست آزادی را باور کند.
صوت بلند آزادیش در گوشهایم طنینی زیبا داشت.شادی آن پرنده معنای درست آزادی بود و جهیدن خون در بالهایش،حقی که به او باز پس داده شد.

LIDA
31-05-2010, 20:31
پرنده و درخت
می دونی چرا وقتی پرنده ها دلشون می گیره می رن می شینن رو ابرا؟خب معلومه دیگه،تا آدما نتونن اونا رو ببینن و بهشون سنگ پرت کنن.اونام با خیال راحت روی ابرا بشینن و آواز بخونن.درختا هم شاخه هاشونو می برن توی زمین تا دیگه روی زمین درختی نمونه،نه اینکه قهر کننا اصلا،قهر کار خوبی نسیت.اما اگه بخوان شاخه هاشونو تا ابرا بالا ببرن بازم پرنده ها مجبور می شن کوچ کنن و دیگه برنگردن.ولی من می دونم زمین بدون درخت اصلا قشنگ نیست.اما دلم برای پرنده ها هم می سوزه. من همه قصه های پرنده ها رو بلدم.اما شاید زیر زمین هم پرنده داشته باشه که درختا شاخه هاشونو جمع کردن ببرن اونجا!من که قصه ی پرنده های توی زمینو بلد نیستم اما مامانم میگه بچه ها می تونن زبون درختا رو یاد بگیرن.خب منم قبل از اینکه درختا شاخه هاشونو ببرن می رم قصه ی پرنده ها رو ازشون می پرسم.حتما زیر زمین پرنده هست من می دونم.

************

پرواز
توپها به یک بار در اتاق رها شدند.به سختی توپها را جمع می کرد و بعد از چند ثانیه دوباره همه در اتاق پراکنده می شدند.یک
لحظه ایستاد و اتاق را به دقت نگریست که پر بود از قفسه های خالی و توپهای رها.بعد از خالی شدن فضای اتاق از توپ
توانست نوشته های روی دیوار را بخواند،«خلاء،دانش،اطمینان » «خلوص،دیدن،آرامش». پنجره ای که غبار گرفته بود
باز کرد و طرحی از پرواز را روی دیوارها کشید.

**************
اثر انگشت

_کلمه ی رمز؟این کلمه ی رمزی که می گی از کجا یاد گرفتی؟
_یاد گرفتن نداره که،فقط کافیه یه کم فکر کنی تا یادت بیاد.
_خب،اگه یادم نیومد چی؟
_هیچ کاریش نمی شه کرد،باید یادت بیاد.
_چه بد!
_اگه یه کم فکر کنی، می بینی که خیلی هم خوبه.تو دوست داری به جای اینکه یه در و باز کنی و وارد یه باغ بشی،یه در دیگه رو باز
کنی و یه بیابون جلوت سبز بشه؟
_بیابون و باغ چه ربطی به اثر انگشت و کلمه ی رمز داره؟
_ربطی که نداره ولی من از تضاد خوشم میاد!

**************

ظهر یه روز تابستونی توی کوچه پس کوچه های محله های قدیمی یزد
پیرمردی از فرط گرما از خونش میاد بیرون.کوچه خلوت و ساکت بود وآفتاب کویری تن پیرمرد و میسوزوند. نگاهی به دیوارهای کوچه انداخت باخودش گفت شاید دیگه اخرای عمرمه /همه چیز تکراری شده هیچ چیز تازه ای نیست.امیدی نیست.چه کسی میتونه به سوالهای من پیرمرد با این تجربه که سالهای ساله از عمرم میگذره جواب بده .......
توی همین فکر و خیالها بود که مادری که بچه نوزادش رو بقل کرده بود از جلوش رد شد.وقتی اون مادر و فرزندش داشتن از پیرمرد دور میشدن نوزاد به پیرمرد خندید....پیرمرد هم ناخود اگاه خندید....شاید جوابهاشو پیدا کرده بود....

*************


در حمامهای عمومی گذشته رسم بر این بود که دلاکان پشت مشتریان خود را کیسه می کشیدند و چرکهای آنان را روی بازویشان جمع می کردند تا مشتری چرکهای خودش را ببیند و به دلاک پول بدهد. روزی حکیمی به حمام رفت و دلاک به رسم دلاکان او را کیسه کشید و چرک بر بازوی او جمع کرد و چون می دانست این مشتری حکیمی فرزانه است از او پرسید : یا شیخ به من بگو که رسم جوانمردی چیست؟
شیخ گفت: آن است که چرک {بدیها} مرد به چشم او نیاوری.

*****************

وقتي نورمعرفت پرتو افشاني مي كند.
هنوز چند کوچه و خيابان تا رسيدن به خانه فاصله داشت که ديگر از نور و روشنايي برق خبري نبود. فقط نور چراغ اتومبيل ها و برخي موتورسيکلت ها بود که مسير رفت و آمد مردم را روشن مي کرد. اول کوچه که رسيد، خداحافظي کرد و از موتور دوستش پياده شد.

کوچه تاريک بود.دوستش بايد مي رفت، اما لحظه اي توقف کرد.سر موتور را به سمت داخل کوچه برگرداند.مسير حرکت او تا رسيدن به خانه روشن شد. آن قدر که خيلي راحت همه جا را مي ديد. وقتي کليد انداخت تا در را باز کند، زير لب تنها يک جمله بيشتر نگفت:

“الهي خدا قبر برادرت را نوراني کند.”

آن که سوار بر موتور بود اين جمله رانشنيد، اما خداي مهربان که دنبال بهانه براي عطا و بخشش مي گردد، اين درخواست بنده اش را که براي بنده ديگري بود، …..

راستي که در دل تاريک آن شب، نور چراغ موتورسيکلت تا کجاها را روشن ساخت.

LIDA
01-06-2010, 21:52
برای شــــنیده شدن شاید باید چون گودیوا برهـــنه شد
(Godiva) همسر دوک کاونتری انگلیس زنی خیلی محبوب و محترم بود. وقتی ظلم شوهر و مالیات سنگینی که باعث بدبختی مردم شده بود،را مشاهده کرد . اصرار زیادی کرد به شوهرش که مالیات رو کم کنه ولی شوهرش از این کار سرباز می زد. بالاخره شوهرش یه شرط گذاشت، گفت اگر برهنه دور تا دور شهر بگردی من مالیات رو کم می کنم . گودیوا قبول می کنه، خبرش در شهر می پیچد، گودیوا سوار یک اسب در حالی که همه ی پوشش بدنش موهای ریخته شده روی سینه اش بود در شهر چرخید، ولی مردم شهر به احترامش اون روز، هیچکدوم از خانه بیرون نیامدند و تمام درها و پنجره ها رو هم بستند.در تاریخ انگلیس و کاونتری بانو گودیوا به عنوان یک زن نجیب و شریف جایگاه بالایی داره و مجسمه اش در کاونتری ساخته شده است....

**********
زنی با سر و صورت کبود و زخمی سراغ دکتر میره
دکتر می پرسه: چه اتفاقی افتاده؟
خانم در جواب میگه: دکتر، دیگه نمی دونم چکار کنم. هر وقت شوهرم مست میاد خونه، منو زیر مشت و لگد له می کنه.
دکتر گفت: خب دوای دردت پیش منه: هر وقت شوهرت مست اومد خونه، یه فنجون چای سبز بردار و شروع کن به قرقره کردن. و این کار رو ادامه بده.
دو هفته بعد،اون خانم با ظاهری سالم و سرزنده پیش دکتر برگشت.
خانم گفت: دکتر، پیشنهادتون فوق العاده بود. هر بار شوهرم مست اومد خونه، من شروع کردم به قرقره کردن چای و شوهرم دیگه به من کاری نداشت.
دکتر گفت: میبینی اگه جلوی زبونت رو بگیری خیلی چیزا حل میشن!!

******************

عبور
دونده در ردیف دوم و سوم می دوید.با قدرتی که در چشمانش هویدا بود و احتمال آن می رفت در دور آخر گوی سبقت را به دست بگیرد،ناگهان سرعتش کم شد و خستگی در عضلاتش رخنه کرد.هر چند بعید به نظر می رسید میدان را خالی کند اما افکاری که خودش هم نمی دانست از کجا آمده اند،خط پایان را از جلوی چشمش محو می کردند و او بی آنکه بداند چرا،سرعتش کم می شد.تا جایی که یک دور از دونده های دیگر عقب ماند.
او برای جبران یک دور عقب ماندن، تمام توانش را به کار گرفت تا در یک دور مانده به دور پایانی حجوم افکار را متوقف کند و توانست در آن دور از دونده های دیگر پیشی بگیرد،اما آنقدر ذهنش معطوف یک دور عقب مانده بود که صداها برایش نا مفهوم شده و متوجه نشد از خط پایان عبور کرده است.

*****************

روزی در یک میهمانی مرد خیلی چاقی سراغ برنارد شاو که بسیار لاغر بود رفت وگفت:آقای شاو ! وقتی من شما را می بینم فکر می کنم در اروپا قحطی افتاده است برنارد شاو هم سریع جواب میدهد : بله ! من هم هر وقت شما را می بینم فکر می کنم عامل این قحطی شما هستید!

************

روزي نويسنده جواني از جرج برنارد شاو پرسيد:«شما براي چي مي نويسيد استاد؟» برنارد شاو جواب داد:«برای یک لقمه نان»نویسنده جوان برآشفت که:«متاسفم!برخلاف شما من برای فرهنگ مینویسم!»وبرنارد شاو گفت:«عیبی نداره پسرم هر کدام از ما برای چیزی مینویسیم که نداریم!»

LIDA
01-06-2010, 21:56
درسی بزرگ از بودا

می گويند بودا هر گاه با بی احترامی يا بد رفتاری کسی مواجه ميشده...از او تشکر می کرده است! وقتی علت را می پرسيدند.. بودا می گفته است: زندگی آينه ای است که ما خود را در آن می بينيم. نوع رفتار ديگران با ما نشانه وجود منشاء آن نوع رفتار در خود ماست که بعنوان همسان جذب شده است. و بدینگونه می توان عیوب خود را یافت. اگر مخالفان خود را به‌ پای چوبه‌ی اعدام می کشانی ! بدان‌ صاحب عقلی هستی بسان طناب . و اگر مخالفان خود را به‌ زندان می فرستی! بدان صاحب عقلی هستی بسان قفس . و اگر با مخالفان خود به‌ جنگ درمی افتی! بدان صاحب عقلی هستی بسان چاقو . و اما اگر با مخالفان خود به‌ بحث و گفتگو می پردازی و آنها را متقاعد می سازی و به‌ سخنان حق آنها قناعت می کنی! بدان صاحب عقلی هستی‌ بسان عقل !!

***********
حکایتی از عبید زاکانی!

خواب دیدم قیامت شده است.
هرقومی را داخل چاله‏ای عظیم انداخته و بر سرهر چاله نگهبانانی گرز به دست گمارده بودند الا چاله‏ی ایرانیان.
خود را به عبید زاکانی رساندم و پرسیدم: «عبید این چه حکایت است که بر ما اعتماد کرده نگهبان نگمارده‏اند؟»
گفت: «می‌دانند که به خود چنان مشغول شویم که ندانیم در چاهیم یا چاله.»
خواستم بپرسم: «اگر باشد در میان ما کسی که بداند و عزم بالا رفتن کند...»
نپرسیده گفت: گر کسی از ما، فیلش یاد هندوستان کند
خود بهتر ازهر نگهبانی لنگش کشیم و به تهِ چاله باز گردانیم.

****************
حکایت شیخ نشینی

پسر یک شیخ عرب برای تحصیل به آلمان رفت. یک ماه بعد نامه ای به این مضمون برای پدرش فرستاد:

«برلین فوق‏العاده است، مردمش خوب هستند و من واقعا اینجا را دوست دارم، ولی یک مقدار احساس شرم می‏کنم که با مرسدس طلاییم به مدرسه بروم در حالی که تمام دبیرانم با ترن جابجا می‏شوند.»

مدتی بعد نامه‏ای به این شرح همراه با یک چک یک میلیون دلاری از پدرش برایش رسید:

«بیش از این ما را خجالت نده، تو هم برو و برای خودت یک ترن بگیر!»

**************

اولین طلاق پس از حادثه 11 سپتامبر مربوط می شه به مردی که محل کارش طبقه 103 برج تجارت جهانی بوده، ولی در روز حادثه به جای اینکه سر کارش باشه، خونه دوست دخترش خواب بوده! تلویزیون رو هم ندیده بوده که بدونه چه خبره! خانمش زنگ می زنه. آقا گوشی رو بر می داره. خانمش می پرسه عزیزم حالت خوبه؟ کجایی؟ آقا جواب می ده: سر کارم هستم تو دفترم !!!


*************


لقمه نان و لقمه جان!!!
حضرت رضا(ع) فرمودند: در بنی اسراییل سالیان پی در پی قحطی شدید پدید آمد. زنی که لقمه نانی داشت آن را در دهان گذاشت. مسکینی او را صدا زد زن گفت: در چنین وقتی ببخشم پس لقمه را از دهان بیرون آورد و به مسکین داد. ناگهان بچه ی کوچک آن زن در بیابان مورد حمله گرگ قرار گرفت و گرگ بچه را بده دهان گرفت و فرار کرد. مادر به دنبال گرگ می دوید و فریاد می زد.
پروردگار جبرییل را فرستاد و او بچه را از دهان گرگ گرفت و به مادر تحویل داد و فرمود: یا امه الله! آیا خشنود شدی؟ این لقمه به جای آن لقمه!

LIDA
01-06-2010, 22:02
"اشتباه موردی"
كارمندی به دفتر رئیس خود می‌رود و می‌گوید: «معنی این چیست؟ شما 200 دلار كمتر از چیزی كه توافق كرده بودیم به من پرداخت كردید.»
رئیس پاسخ می دهد: «خودم می‌دانم، اما ماه گذشته كه 200 دلار بیشتر به تو پرداخت كردم هیچ شكایتی نكردی.»
كارمند با حاضر جوابی پاسخ می دهد: درسته، من معمولا از اشتباه های موردی می گذرم اما وقتی تکرار می شود وظیفه خود می دانم به شما گزارش كنم

*************

کودکی
امشب کودکی ام را عقب ماشین نشاندم. همانطور آرام نشست.با خود در شهر گرداندمش. بویش کردم همان بوی خاک همیشگی را می داد. به خانه رسیدم دوباره بوییدمش این بار بوی سیگار می داد.

************

افق
بعد از ظهر پنجشنبه. در دلم آشوب بود. با حسرت به دیوارها و اتاقم نگاه میکردم. دلم راضی به گذشت زمان نمی شد. میخواستم بروم و روی تختم راحت بخوابم و فردا لنگ ظهر از خواب بیدار شوم.
صبح جمعه شده بود و خواب آلودگی و خستگی یک پرواز نه چندان راحت در همه تنم بود. هنوز گیج و منگ بودم. نفهمیده بودم که هزاران کیلومتر دور شده ام. نفهمیده بودم که همه چیز را پشت سر گذاشته ام. یادم رفت گریه کنم. یادم رفت که برای آخرین بار کنارش بنشینم تا به فرودگاه برسیم.
اینجا همه چیز آشنای غریب است. با خود خاطرات گذشته را دارد امّا در خود هیچ ندارد. دلم این بار نشکسته است. تکّه شده است.

************


آرزوهاي بزرگ
ته دل هرکس يه آرزوي بزرگ بود که در عين سادگي هرگز برآورده نشده بود... جارو مي‌خواست يک‌بار هم که شده خودشو تميز کنه... آينه مي‌خواست خودشو ببينه... دوربين عکاسي آرزو داشت کسي يک‌بار از اون هم عکس بندازه... لغتنامه مي‌خواست معني خودش رو بفهمه...

*************

در
هي با کله مي‌خورد به دري که خدا اونو بسته بود. گريه مي‌کرد، بي‌تابي مي‌کرد، دعا مي‌کرد... اما انگار هيچ فايده‌اي نداشت... فکر مي‌کرد خدا صداي اونو نمي‌شنوه... ناگهان چشمش به در ديگري افتاد که خداوند از روي رحمتش گشوده بود... سال‌ها بعد حکمت اون در بسته رو هم فهميد...

LIDA
02-06-2010, 23:16
(اعتیاد یا احتیاط)
خیلی هیکل درشت وقوی ای داشت خیلی خوش تیپ بود.
کم کم لاغرو لاغرترشد.همه می گفتن معتاد شد،رنگش زرد بود،
تازگی هام سیگار میکشید،پوست و استخوون شده بود.
بابچه محلامسخرش میکردیم،دیگه تحویلش نمی گرفتیم،تو جمع راهش نمی دادیم،حتی چند باری بهش توهین هم کردیم.
اما فقط می خندیدو می رفت.
مدتی ازش خبری نبود.
تا اینکه یک روز حجلشو سر کوچه دیدیم.فهمیدیم سرطان داشته...

-------------

شب گرسنگان)
پسر بچه با قیافه ای رنجور و هیکلی ضعیف وارد آشپزخانه شد و
به مادر گفت:پس این شام کی حاضر می شه؟من خوابم میاد،
دوباره مثل دیشب خوابم میبره ها.
مادر گفت:تو هم برو پیش خواهر و برادرت بخواب غذا که حاضر شد
از خواب بیدارت می کنم.
پسر بچه رفت وخوابید.
مادر در حالی که اشک در چشمانش جمع شده بود،قابلمه را
که فقط آب داشت از روی اجاق برداشت وآن را داخل ظرفشویی
ریخت تا شبی دیگر را گذرانده باشد.

---------------------

(غم)
وقتی مرد،همه می گفتند:این بیچاره،فقیر و بی کس بدنیا اومد
وفقیرو بی کس هم از دنیا رفت.
نه خیر دنیا دید و نه آخرت.
بیچاره بی کس بود ،حتی کسی رو نداشت زیر تابوتش رو بگیره.
من وهمسایه ها این ثواب رو بردیم.وقتی بردیم خاکش کردیم،دیدیم
فقط یه جوونی سرقبرش نشسته وداره گریه می کنه.
تعجب کردیم چون اون قوم وخویشی نداشت.
ازش پرسیدیم مگه میشناسیش؟گفت:این فرشته کلیه اش رو
به من اهدا کرد،بعد از مدتی تنها کلیه خودش مریض شد ودیگه
کلیه ای پیدا نشد.تا اینکه مرد.
تازه فهمیدم من فقیرو بی کس تر از اونم ،چون اون خدارو داشت.

-------------------
(فیش نقدی)
گفت:یه فیش نقدی میشه بدید؟
بدون اینکه نگاهی بهش کنم بهش یه فیش دادم.
چند لحظه بعد یه عالمه پول با یه فیش نقدی رو پیشخون بانک بود.
ولی کسی نبود.
روی فیش نوشته شده بود:مبلغ صد میلیون ریال معادل ده میلیون تومان
واریز به حساب شیر خوارگاه.....
واریز کننده:بنده ناچیز خدا
من حتی سعادت نگاه کردن به این بنده ی نا چیز خدارو هم نداشتم.

------------------

(بازگشت)
وقتی رفت با خودم گفتم دیگه بر نمی گرده،چون خیلی دور شده بود.
نگاهی به راهی که رفته بود کردم،نه دیگه نمیاد.
دیگه پشیمون شدم و برگشتم تا به زندگیم برسم،اون راهشو بره منم
راه خودمو.
اما هنوز چند قدمی بیشتر نرفته بودم که دیدم یه چیزی محکم خورد تو
سرم.
برگشتم دیدم اومده.
آره خودش بود"بوم رنگم"

LIDA
02-06-2010, 23:28
(غذای مادر)
وقتی که کوچیک بودم هیچ وقت معنی این جمله رو نمی فهمیدم
"هیچ غذایی مثل غذای مادرخوشمزه نیست"،چون غذای خاله مریم
خوشمزه تر بود.
حالا سالها از رفتن مادرم می گذره ومن هنوز غذایی به خوشمزگی
غذای مادرم پیدا نکردم.

---------------

چقدر ما کارمان را دوست داریم!

یکی از مدیران آمریکایی که مدتی برای یک دوره آموزشی به ژاپن رفته بود، تعریف کرده است که:
که روزی از خیابانی که چند ماشین در دو طرف آن پارک شده بود می گذشتم. رفتار جوانکی نظرم را جلب کرد. او با جدیت و حرارتی خاص مشغول تمیز کردن یک ماشین بود. بی اختیار ایستادم. مشاهده فردی که این چنین در حفظ و تمیزی ماشین خود می کوشد مرا مجذوب کرده بود. مرد جوان پس از ....

تمیز کردن ماشین و تنظیم آیینه های بغل، راهش را گرفت و رفت چند متر آن طرفتر، در ایستگاه اتوبوس منتظر ایستاد. رفتار وی گیجم کرد.
به او نزدیک شدم و پرسیدم: «مگر آن ماشینی را که تمیز کردید متعلق به شما نبود؟»
نگاهی به من انداخت و با لبخندی گفت: «من کارگر کارخانه ای هستم که آن ماشین از تولیدات آن است. دلم نمی خواهد اتومبیلی را که ما ساخته ایم کثیف و نامرتب جلوه کند.»

----------------

روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران قیمت خود با سرعت فراوان از خیابان كم رفت و آمدی میگذشت. ناگهان از بین دو اتومبیل پارك شده در كنار خیابان یك پسر بچه پاره آجری به سمت او پرتاب كرد. پاره آجر به اتومبیل او برخورد كرد. مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید كه اتومبیلش صدمه زیادی دیده است. به طرف پسرك رفت و او را سرزنش كرد. پسرك گریان، با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو، جایی كه برادر فلجش از روی صندلی چرخدار به زمین افتاده بود جلب كند.
پسرك گفت:
"اینجا خیابان خلوتی است و به ندرت كسی از آن عبور می كند. برادر بزرگم از روی صندلی چرخدارش به زمین افتاده و من زور كافی برای بلند كردنش ندارم. برای اینكه شما را متوقف كنم ناچار شدم از این پاره آجر استفاده كنم". مرد بسیار متأثر شد و از پسر عذر خواهی كرد. برادر پسرك را بلند كرد و روی صندلی نشاند و سوار اتومبیل گران قیمتش شد و به راهش ادامه داد.

------------------

گويند : صاحب دلى ، براى اقامه نماز به مسجدى رفت. نمازگزاران ، همه او را شناختند ؛ پس ، از او خواستند كه پس از نماز ، بر منبر رود و پند گويد. پذيرفت.
نماز جماعت تمام شد. چشم ‏ها همه به سوى او بود. مرد صاحب دل برخاست و بر پله نخست منبر نشست.
بسم الله گفت و خدا و رسولش را ستود. آن گاه خطاب به جماعت گفت :
مردم! هر كس از شما كه مى ‏داند امروز تا شب خواهد زيست و نخواهد مرد ، برخيزد !
كسى برنخاست. گفت :
حالا هر كس از شما كه خود را آماده مرگ كرده است ، برخيزد !
باز كسى برنخاست. گفت : شگفتا از شما كه به ماندن اطمينان نداريد ؛ اما براى رفتن نيز آماده نيستيد

-------------------
رنج شیطان
شیطان به حضرت یحیی گفت : می خواهم تو را نصیحت کنم !
حضرت یحیی فرمود : من میل ندارم ولی می خواهم بدانم طبقات مردم نزد شما چگونه اند .
شیطان گفت :مردم از نظر ما به سه دسته تقسیم می شوند :....

۱) عده ای مانند شما معصومند ، ار آنها مایوسیم و می دانیم که نیرنگ ما در آنها اثر نمی کند

۲) دسته ای هم بر عکس در پیش ما شبیه توپی هستند که به هر طرف می خواهیم می گردانیم
۳) دسته ای هم هستند که از دست انها رنج می بریم ؛ زیرا فریب می خورند ؛ ولی سپس از کرده خود پشیمان می شوند و استغفار می کنند و تمام زحمات ما را به هدر می دهند دفعه دیگر که نزدیکه که موفق شویم ،؛ اما آنها دوباره به یاد خدا می افتند و از چنگال ما فرار می کنند . ما از چنین افرادی پیوسته رنج می بریم

LIDA
03-06-2010, 22:23
حکایت یک عشق مردانه

مرجان از مراسم ختم شوهرش داش آکُل که برگشت، چادرش را درآورد و دومیل چندک زد روی تختِ کنار پیش بخاری. بعد قفس طوطی را از روی طاقچه برداشت و چشمان پف کرده اش را دوخت به طوطی پر طلاییِ داش آکُل ؛ به ناگاه طوطی با صدای خش دار و لحن داشی مشتی ای گفت: « آه ، نازیلا . . . نازیلا عشق تو مرا کشت »



پرستار سراسیمه وارد اتاق دکتر شد؛
-دکتر! مریضی که ماه گذشته عمل کردی نیم ساعت پیش مرخص شد اما جلوی در بیمارستان با ضربات چاقو به قتل رسید!
دکتر آهی کشید و با دست به پرستار اشاره کرد تا بیرون برود. در که بسته شد دکتر گوشی را برداشت، شماره ی پزشکی قانونی را گرفت و از کالبد شکاف خواست تا ضمن کالبد شکافی ِ جسدی که با ضربات چاقو کشته شده، قیچی ِ جراحی او را هم از شکم قربانی بیرون بیاورد.


محو بنرهایی شده بود که شهرداری برای آموزش تفکیک زباله های خانگی نصب کرده بود، اتوبوس ایستاد ، زباله های تر، زباله های خشک، زباله های خطرناک، زباله های بازیافتی. کمیته ی آموزش و اشاعه ی حقوق شهروندی! پسر تا به خودش بیاید اتوبوس راه افتاده بود، دوان دوان از در ِ بانوان پرید تو! همه چپ چپ نگاهش کردند.



استاد داد ِ سخن در داده بود که فیل تازی است و ناب واژه ی آن به پارسی ِ سره پیل است که این خود هم سنگ باطری بوده که دگر شده ی واژه ای از یکی از زبان های هند و اروپایی است و سخن را به آنجا رساند که آریاییان در آن کوچ نخستین، سوار بر فیل و چراغ قوه در دست، به ایران آمدند. در این لحظه حضار دست از خوردن ذرت بو داده برداشته، کفی مرتب زدند و فیل اومد تماشا کنه، افتاد و دندونش شکست.


یک روز آرام
پشت به آفتاب صبحگاهی خوابیده بود، یکی داد زد خورشید گرفتگی، چرخید، رو به خورشید سرش را بالا گرفت، خورشید وسط آسمان بود ولی اثری از کسوف نبود، چند بار پلک زد، دوباره چرخید، سرش را به اطراف گرداند تا ببیندچه کسی صدا کرده ولی هیچکس آنجا نبود، سرش را دوباره رو به آسمان کرد، کلاغی در آسمان داد زد:
عصر بخیر خانم لاک پشت

LIDA
03-06-2010, 22:26
وستندواچ
ساعت وستندواچ پدربزرگ، هنوز روی دست پدرم بود، تنها خاطره ی پدرم از پدرش. پدری بدون عکس، بدون تصویر. که لابد اگر روزگاری عکسی هم می خواست بگیرد، مثل پدر سیگاری گوشه لب می گذاشت و کلاه لبه دار را تا روی چشمان پایین می آورد و سبیلهای مردانه را تابی می داد و اخمهایش را در هم می کشید و عکس می گرفت. پدرم می گفت: نه اینکه عکسی نگرفته باشد. بعد از اینکه مرد، مادرم عکسهایش را سوزاند. برای همین وقتی حرفش می شد مادربزرگ زیر لب قر میزد و همه یاد ساعت وستند واچ می افتادیم که سالها بود کار نمی کرد.
بازش کردم. جای ساعت روی مچ دستش جامانده بود. مادرم گفت: ساعت را بده به من. تکانش دادم و بعد نگاهی به صورت مادر انداختم، چشم در چشم. ساعت را کف دستش گذاشم و آخرین پک را محکم تر به سیگار گوشه لبم زدم. جمعیت صلوات فرستاد و جنازه را بلند کرد و با خود برد.



رهایی
“راه بیافت دیگه، وقت ملاقات تموم شد”
راننده روی پله های اتوبوس داد زد: “زندان بیا بالا، جا نمونی” و بعد دکمه بسته شدن در را فشار داد.
پیرزن طرف دیگر خیابان دستانش را برای نگه داشتن اتوبوس تکان می داد. ماشینها راه را بر او بسته بودند. اتوبوس به حرکت در آمد، صدای ترمز چند ماشین در خیابان پیچید.



تلاش
دستانشان را در هم قلاب کرده بودند و در بستر خشک زاینده رود قدم می زدند. مرد انگشتان زن را می فشرد و می خندید و گویی می خواست زن را هم بخنداند. زن اخمهایش را در هم کشیده بود و به کلاغهای سیاهی خیره شده بود که ماهی های مرده کف رودخانه را به منقار می کشیدند.




من هم همین طور…
مادرم گوشی را که گذاشت، پرسیدم:کجا؟
- بازار
- کدوم بازار؟
- حالا یه بازاری میریم دیگه.
- چی می خواین بخرین خب؟
- هیچی! میگردیم. شایدم یه چیزی خریدیم.
- دیوونه این مگه؟
- نه! خسته ایم…


سپیده دم ، کلاغ بر شاخه غار غار کرد
لنگه کفش کهنه را برداشت و انداخت
کلاغ پرید
و سالهاست که لنگه کفش بر شاخه آویزان مانده است

LIDA
03-06-2010, 23:37
نگه ی دیگری
کفشش همرنگ کت و شلوارش شد . پایش را برداشت و من چکمه ی ساقه بلندم را روی صندوق گذاشتم .
شروع به واکس زدن و برق انداختن کرد .
لنگه ی دیگر
دستان شکسته از سرمایش را بسرعت تکان می داد و گرما را از چرم چکمه احساس می کردم
ـ چه قدر شد ؟
ـ هر چی دوس دارین بدین
چشمانش در چشمانم لغزید و با دزدیدنشان سنجاقهایی از گذشته را که می خواستم دور بریزم در ذهنم فرو برد .

**************

یاد
حاج خانم هر وقت حاج آقا را یاد می کرد می گفت:آن خدا بیامرزکه دستش از دنیا کوتاه است، من که حرفی ندارم ولی آن سال، مرا جان به سر کرد! مگر آدم توی زندگیش چند بار می رود زیارت؟ خدا بیامرز اطراف را خبر کرد که حج می رویم!آش هم پختیم! پشت پا! اما به چاووش سپرد که نذر کرده ام یک هفته عتبات بمانم،بعد از راه شامات می آیم مدینه. وسط راه گفت؛حاج خانم! دلم هوای مشهد کرده، به نظرم آقا طلبیده! سر خر را کج کرد که برویم مشهد، سه ماه در جوار بی بی معصومه معتکف بودیم، بعد مرا بر گرداند و آش پیش پا پختند وگوسفند کشتند و ما شدیم حاج خانم ِحاج آقا! من که حرفی ندارم، اما مگر آدم توی زندگیش چند بار می رود زیارت؟!..
بعد ها هر وقت مادرم از حاج خانم یاد می کرد می گفت؛ بنده خدا حسرت به دل ماند که یکدفعه هم شده به جای شاه عبدالعظیم برود امام زاده طاهر…

************


راههای افتخار
لبخندی تلخ گوشه لبش نشست، سه سرباز بیگناه را به جرم سرپیچی از فرمان در عملیات علیه آلمانیها تیرباران کرده بودند، تیتراژ پایانی فیلم در حال پخش شدن بود، شبکه تلویزیون را عوض کرد و بعد روی چهارپایه وسط اتاق ایستاد و طنابی را که از سقف آویزان کرده بود دور گردنش انداخت….
صد هزار نفر در ورزشگاه آزادی هورا کشیدند.

**************

گردش سرمایه
عروس می آید٬ شمعش را روشن می کند٬ پنجره یِ ِسقاخانه را می بوسد و می رود٠
مادر شوهر می آید٬ پنجره ی ِسقاخانه را می بوسد٬ شمعش را روشن می کند٬ قفل سقاخانه را می بوسد و می رود٠
شوهر می آید٬ فوت می کند به شمع ها٬ جمعشان می کند٬ پنجره ی ِسقاخانه را می بوسد و دو کوچه پایین تر٬ شمع ها را به پسرک شمع فروش می فروشد٠

**************

قصه پیاز داغ
بچه تلویزیون می بیند٬ دهانش باز مانده٠ زن پیاز پوست می کند٬ چشمانش اشک آورده٠
کارآگاه وارد می شود٬ قاتل اعتراف می کند؛ من آن زن را کشتم٬ چون عاشقش بودم٠
پیاز خونی میشود٬ زن تلویزیون را خاموش می کند٬ بچه عَر می زند٬ ماهی تابه روی اجاق می سوزد

LIDA
03-06-2010, 23:37
آخرین وسوسه ی …

شاهدان عینی واپسین دقایق عمر چنگیز را چنین روایت کرده اند؛
- در صومعه ای در کوهستان٬ روی جسد کشیشی ٬چارزانو نشسته بود ٠نور کج تاب از سقف بر سرش؛ انگار بودا که به نیروانا٠ انجیل در دست٬ اشک فرو می بارید و می خواند׃ خوشا به حال مستمندان چرا که ملکوت آسمان ها و زمین از آن آنهاست٠



کاشفان مادرزاد
هر چهار نفر ایستاده بودیم و قلب‌هایمان تاپ تاپ می‌زد. پنجه‌های چرک و نیمه بازمان را با فاصله از لباس‌هایمان گرفته بودیم و تمام حواس‌مان جمع.
راننده تاکسی قراضه، نزدیک‌تر از همه، خم شده بود روی آب. من و یک روح در حال مرگ، با دستهای سیاه کمی دورتر بودیم. اوستا با احتیاط تمام تیوپ پر از باد را در آب فرو می‌کرد و با کمال دقت و تحمل و صبر، نگهش می‌داشت تا مطمئن شود؛ بعد بیست درجه در جهت مثبت مثلثاتی می‌تاباندش و باز همان مراسم ...... را از سر می‌گرفت. هر بار که می‌خواست شروع به چرخاندن کند، ما اندکی راست می‌شدیم، نگاههای کوتاهی بین‌مان ردوبدل و نفس‌هایمان رها می‌شد بیرون.
در چرخش چهارم درجه‌ی سیزده بود که حباب‌های ریز با سرعت وشتاب روی آب آمد. من و روح در حال مرگ و راننده تاکسی قراضه چشمهایمان برق زد. برق چشم یکدیگر را دزدیدیم. نفس راحتی کشیدیم و در حالی‌که اوستا هنوز مشغول تعقیبات مراسم روحانی‌اش بود، برای آخرین کشف مان به یکدیگر تبریک گفتیم.



دلتا
با اینکه سالها عاشقش بودم نمی دانستم او عاشق صمیمی ترین دوست من است. چقدر هر سه مان تنهاییم.



برخورد
دو میل، سر کرده بودند توی جان هم و صدای کَل‌کَلشان در فضای خالی اتاق پخش بود. زن، ابرو درهم کشیده، لب از لب بر نمی‌داشت و خیره به بالا پایین شدن میل‌ها آوازی را از توی حنجره بیرون می‌داد؛ روی پاهاش چشم‌های کودک دررفت و آمد، باز و بسته می‌شد.
باران پاشید روی شیشه ی ماشین، برف پاک‌ کن ها رد هم را گرفتند. مرد کلاه بارانی را کشید روی سرش و رفت تا ازعرض خیابان رد‌شود. سیم‌ها جرقه ای زد و چراغ‌ها خاموش شد. آذرخش که زد، لاستیک‌ها روی آسفالت خیابان جیغ کشیدند.
زن سرچرخاند و میل‌ها به هم خیره شدند، زن به ابرها. باران تند بارید و گلوله ی سرخ رنگ از دست کودک قل خورد روی گل‌های لاکی قالی. جوی خون قاطی شره های باران سرازیر شد توی جوی آب.
کلید که توی قفل چرخید، زن کودک را توی گهواره گذاشت.



همهمه های بیهوده زندگی من
قطار راه افتاد و من دوباره جا ماندم، بیهوده بود اما بدنبالش دویدم مسافری برایم دست تکان داد. صدای سوت قطار تا ساعتها گوشم را پر کرده بود.[/b]

LIDA
04-06-2010, 11:17
آرزو
شب کریسمس وقتی دانه های برف آرام آرام روی سنگفرش خیابانها می نشست: خانم ویلینگ پشت پنجره اتاقش ایستاده بود و بیرون را تماشا می کرد. او مدتها دانه های برف را تماشا کرد و وقتی می خواست به تختخواب برود آرزو کرد بال داشته باشد.
صبح وقتی خورشید در افقی سپید نمایان شد هنوز اندک اندک دانه های برف روی سقف شهر می نشست. همان موقع خانم ویلینگ از خواب بیدار شد و بطور شگفت انگیزی وجود چیزی چسبیده به پشتش را حس کرد .با عجله از تختخواب بلند شد و جلوی آینه ایستاد.
خانم ویلینگ زیبا بود و تنها یک بال در کتف چپش نمود پیدا کرده بود.



قیامت
همهمه ای به پا شد، همه می گریختند و فریاد می زدند، آسمان سیاه شده بود، کوهها در حال شکافتن بودند، همه چیز با همه چیز در آمیخته بود، در این میان تنها کوزه گر پیر به آرامی دستانش را خیس می کرد و بر سر کوزه ای می کوبید که به نظرش زیبا درست نشده بود.


عادت
تا از خواب بیدار شد، نگاه سردش را کوباند به صورت من و روشنفکری اش را داد زد.
من چشم هایم را از شدت درد گرفتم و بی اختیار به این طرف چرخیدم.
حالا پشتم به اوست.
بلند می گویم: چراغ خانه ی ما را سالها پیش به تاریکی محکوم کردند. چندین بار.
او را اما امکان شنیدن نیست.
این را اطرافیان کور شده ام گفته بودند.



مثل همیشه، در میان استهزاء رفقایش، قورباغه زرد از خانه خارج شد. می رفت که بالاخره اولین شیرجه خود را برود. پدرش مدت ها منتظر این لحظه بود. نفسش را حبس کرد و پرید توی برکه. اما در زیر آب فهمید قورباغه نیست، قناری زرد است.


۸، ۷، ۶،… سوئیچ را چرخاند، ۴، ۳، سوئیچ را دوباره چرخاند، ۱؛ چراغ سبز شد، سوئیچ را با غیظ چرخاند، ماشینها بوق زدند،کوبید روی فرمان، پیاده شد؛ حالا «سیزیف» داشت ماشینش را وسط چهارراه هل می داد؛ خدایان آن بالا ریسه می رفتند.

LIDA
04-06-2010, 11:47
لبخند بر لبهای کمرنگ مرد نشست:«اکنون من و توایم و همان خنده و نگاه.حرف بزن.دلم واسه صدات تنگ شده.دو ساله نشنیدمش!»
قطره اشک از صورت زن روی بالش مرد چکید.مرد گفت:«میدونی سحر!؟می خواستم جبران کنم!اما دیگه دیره...میگن قلبم دیگه نمی خواد کار کنه، بی معرفت رفیق نیمه راه شده»
لبهای زن از فرط بغض لرزید.آرام سر بلند کرد.اشک پهنه صورتش را پر کرده بود.

-حمید!به خاطر من زنده بمون!می خوام همه چی رو از نو بسازم.بهم یه فرصت دیگه بده.»و آرام خواند:«ما گرچه در کنار هم نشسته ایم...بار دگر به چشم هم چشم بسته ایم...دوریم هر دو دور...»

پرستار سرم را از دست مرد خارج کرد:«متأسفم!تموم کرد...»




سلطان را بگوی ..


درویشی مجرد ( تنها ) به گوشه ای نشسته بود . پادشاهی برو بگذشت و درویش التفات نکرد.
سلطان برنجید و گفت این طایفه خرقه پوشان آدمیت ندارند .
وزیرش نزدیک درویش آمد و گفت سلطان بر تو گذر کرد ، چرا خدمتی نکردی و شرط ادب به جای نیاوردی؟
درویش گفت سلطان را بگوی توقع خدمت از کسی دار که توقع نعمت از تو دارد .
و دیگر بدان که ملوک از بهر پاس رعیت اند نه رعیت از بهر طاعت ملوک .
.


به کرم سبز بیندیش.بیشتر زندگی اش را روی زمین می گذراند،به پرندگان حسد می ورزد و از سرنوشت و شکل کالبدش خشمگین است.
می اندیشد:من منفورترین موجوداتم،زشت،کریه و محکوم به خزیدن روی زمین.
اما یک روز،مادر طبیعت،از کرم می خواهد پیله ای بتند.کرم یکه می خورد.......پیش از آن هرگز پیله ای نساخته است.گمان می کند باید گور خود را بسازد و آماده
مرگ شود.هر پند از زندگی خود تا آن لحظه ناخشنود است،به خدا شکوه می برد:
خدایا،درست زمانی که سرانجام به همه چیز عادت کردم،اندک چیزی را هم که دارم،از من می گیری!
خود را نومیدانه در پیله حبس می کند و منتظر پایان می ماند.چند روز بعد در می یابد که به پروانه ای زیبا تبدیل شده است،می تواند به آسمان پرواز کند وهمه او را
تحسین می کنند.از معنای زندگی و برنامه های خدا شگفت زده می شود



گریه نکن الهام خانم آخرشو ننوشت:و ناگهان به طور معجزه آسایی سربازی که در باتلاق افتاده بود به هوش آمد و سرش را به سوی دوستش برگرداند دوستش از خوشحالی داشت بال در می آورد.سرباز گفت من این کارتو هیچ گاه فراموش نمی کنم در همان حال که اشک در چشمان دو دوست حلقه زده بود سرباز از دنیا رفت



پیرمردی سوار بر قطار به مسافرت می رفت.
به علت بی توجهی یک لنگه کفش ورزشی وی از پنجره قطار بیرون افتاده بود.
مسافران دیگر برای پیرمرد تاسف می خوردند.
ولی پیرمرد بی درنگ لنگه ی دیگر کفشش را هم بیرون انداخت.
همه تعجب کردند.
پیرمرد گفت که یک لنگه کفش نو برایم بی مصرف می شود ولی اگر کسی یک جفت کفش نو بیابد، چه قدر خوشحال خواهد شد.
آدم معقول همواره می تواند از سختی ها، شادمانی بیافریند و با آنچه از دست داده است فرصت سازی کند!

LIDA
04-06-2010, 21:56
دعا برای دیگران

«مردی گرد کعبه طواف می کرد و می گفت: «اللّهم اَصْلِحْ اِخْوانی؛ الهی! تو برادران مرا نیک گردان و آنان را اصلاح فرما.» به او گفتند: حال که به این مکان شریف رسیده ای، چرا خود را دعا نمی کنی؟ گفت: مرا یارانی است. اگر ایشان را در صلاح یابم، من به صلاح ایشان اصلاح شوم و اگر به فسادشان یابم، من به فساد ایشان مفسد شوم».

زهد

«روزی دیوجانس ـ یکی از انسان های زاهد روزگار ـ از اسکندر پرسید: در حال حاضر بزرگ ترین آرزویت چیست؟ اسکندر جواب داد: بر یونان تسلط یابم. دیوجانس پرسید: پس از آنکه یونان را فتح کردی چه؟ اسکندر پاسخ داد: آسیای صغیر را تسخیر کنم. دیوجانس باز پرسید: و پس از آنکه آسیای صغیر را هم مسخر گشتی؟ اسکندر پاسخ داد: دنیا را فتح کنم. دیوجانس پرسید: و بعد از آن؟ اسکندر پاسخ داد: به استراحت بپردازم و از زندگی لذت ببرم. دیوجانس گفت: چرا هم اکنون بی تحمل رنج و مشقت، به استراحت نمی پردازی و از زندگی ات لذت نمی بری؟»



داشتم با ماشينم مي رفتم سر كار كه موبايلم زنگ خورد گفتم بفرماييد الووو.. ، فقط فوت كرد ! گفتم اگه مزاحمي يه فوت كن اگه ميخواي با من دوست بشي دوتا فوت كن . دوتا فوت كرد . گفتم اگه زشتي يه فوت كن اگه خوشگلي دوتا فوت كن دوتا فوت كرد . گفتم اگه اهل قرار نيستي يه فوت كن اگه هستي دوتا فوت كن دوتا فوت كرد . گفتم من فردا ميخوام برم رستوران شانديز اگه ساعت دوازده نميتوني بياي يه فوت كن اگه ميتوني بياي دوتا فوت كن دوباره دوتا فوت كرد . با خوشحالي گوشي رو قطع كردم فردا صبح حسابي بخودم رسيدم بهترين لباسمو پوشيدم و با ادكلن دوش گرفتم تو پوست خودم نمي گنجيدم فكرم همش به قرار امروز بود داشتم از خونه در ميومدم كه زنم صدام كرد و گفت ظهر ناهار مياي خونه؟ اگه نمياي يه فوت كن اگه مياي دوتا فوت كن........


روزی انیشتین به چارلی چاپلین هنرمند بزرگ گفت :«می دانی آنچه باعث شهرت تو شده چیست؟
این است که همه کس حرف تو را می فهمد!»
چارلی هم خنده ای کرد و گفت:« تو هم می دانی آنچه باعث شهرت تو
شده چیست؟
این است که هیچکس حرف تو را نمی فهمد!»


سنگ و شیشه

سنگ از کمان پسرک رها شد.
به سینه ی شیشه خورد.آن را شکست.
کنار خورده های آن نشست.
شیشه که صد پاره شده بود نالید:خدایا شکرت.
سنگ با تعجب گفت:خدایا شکرت!؟
شیشه،شکسته بسته گفت:وقتی که تنها باشی همنشینی
با سنگ ام موهبتی ست.

LIDA
05-06-2010, 14:14
يک شب که ضيافتي در کاخ برپا بود مردي آمد وخود را در برابر امير به خاک انداخت و همة مهمانان او را نگريستند و ديدند که يکي از چشمانش بيرون آمده و از چشم خانة خالي اش خون مي ريزد. امير از او پرسيد «چه بر سرت آمده؟» مرد در پاسخ گفت: « اي امير، پيشة من دزدي ست، امشب براي دزدي به دکان صراف رفتم، وقتي که از پنجره بالا مي رفتم اشتباه کردم و داخلِ دکان بافنده شدم. در تاريکي روي دستگاهِ بافندگي افتادم و چشمم از کاسه درآمد. اکنون اي امير، مي خواهم دادِ مرا از مردِ بافنده بگيري.»
آنگاه امير کس در پي بافنده فرستاد و او آمد، و امير فرمود تا چشم او را از کاسه درآورند.
بافنده گفت: « اي امير، فرمانت رواست. سزاست که يکي از چشمانِ مرا درآورند. اما افسوس! من به هردو چشمم نياز دارم تا هردو سوي پارچه اي را که مي بافم ببينم. ولي من همسايه اي دارم که پينه دوز است و او هم دو چشم دارد، و در کار و کسببِ او هردو چشم لازم نيست.»
امير کس در پي پينه دوز فرستاد. پينه دوز آمد و يکي از چشمانش را درآوردند.
و عدالت اجرا شد.

********

نم تورو خدا بياين بيسكوييت بخرين ارزونه ٿقط پنجاه تومان
زن به او مينگرد و در حالي كه به وي مينگرد ٿقط ميگويد:
يك دونه بده ولي ٿردا مييام ازت صد تا ميخرم چون نذر دارم ٿردام اينجا هستي؟
-آره خانم من هميشه اينجام ٿردام مي يام و واسه شما صد تا بيسكوييت نگه ميدارم

سلام آقا پسر لطٿا بيسكوييتاي منو بده كه زود بايد برم
پسرك از اينكه صد تا بيسكوييت را يك جا ٿروخته و ميتواند مادر بيمارش را به نزد پزشك ببرد خوشحال است.

-سلام پسرم آماده شم بريم دكتر
در يك لحظه دست پسرك در جيبش گير ميكند و جز يك سوراخ بزرگ چيزي در آنجا پيدا نميكند

در آن طرف شهر پسري در پيتزا فروشي مشغول خوردن پيتزاست

**********

٢ مرد و يك زن به ريسمانی كه از يك هليكوپتر آويزان بود چنگ زده بودند. خلبان اطلاع داد كه وزن هليكوپتر سنگين است و بايد يكی از آنها ٿداكاری كند و برای نجات جان بقيه، ريسمان را رها كند.

همگی آنها به هم نگاه كردند و به دنبال ٿرد ٿداكاری می گذشتند. ناگهان زنی كه در بين آنها بود شروع به سخن گٿتن كرد و چنين گٿت:
«ما زنها تمام زندگيمان را صرٿ ٿداكاری برای مردها كرده ايم. از درد و رنج زايمان گرٿته تا تربيت ٿرزندان و اداره كردن خانه و ... بنابراين نگران نباشيد، اينجا هم من ٿداكاری می كنم و برای نجات جان شما خودم را ٿدا می كنم.»

مردها كه اشك در چشمانشان پر شده بود و از اينهمه ٿداكاری احساساتشان به شدت تحريك شده بود، همگی دستهايشان را از ريسمان رها كردند كه برای زن دست بزنند كه ...

و زن به سلامت به مقصد رسيد

**************

چشمانم را باز می کنم.صبح شده است.بازهم دیر شده است به سرعت لباسهایم را می پوشم.
صبحانه همیشگی را به سرعت هر چه تمام تر می خورم اما دیگر زمانی برای نوشیدن چای نمانده است به سرعت از ساختمان خارج می شوم.
به طرٿ ماشین می روم انگار بازهم خراب است با استارت چهارم روشن می شود حرکت می کنم.
تنها شانس من امروز کم بودن تراٿیک در مسیر است.به محل کارم می رسم منتظر آسانسور نمی مانم از پله ها استٿاده می کنم
با سرعت پله ها را بالا می روم به پشت درب شرکت می رسم زنگ می زنم اما **ی در را باز نمی کند
دوباره و چند باره زنگ می زنم اما **ی در را باز نمی کند.چند لحظه بعد نگهبان شرکت در را باز می کند و با خواب آلودگی می گوید:
((بعد از 5 سال نمی دونین شرکت جمعه ها تعطیل است؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

**************

صبر به معنای تحمل زیباست.
صبوری و بردباری لازمه ی یک زندگی سالم است، شتاب و عجلهآفت زندگی امروز بشر می باشد. عجله، رشد معنوی و خلاقیت انسان را متوقف می سازد.
ذهن عجول، آشفتگی به بار میآورد.
شتاب و عجله، ذاتی ذهنیت دنیای مدرن شده است.
دنیای مدرن، شکیبایی را از یاد برده است و همین امر دلیل بی ثمری وجود آرامش درزندگی انسان میباشد.
چرا که به دنبال نتیجه ی فوری هر عمل هستند.
اگر آرام باشیم وشکیبایی پیشه کنیم و انتظار را اصل اساسی حرکت های خویش بشماریم آنگاه درخت هدفخیلی زود به بار خواهد نشست.
هر چه این صبوری ژرفتر باشد، نتیجه عمیقتر خواهد بود .

**********

ساعت دیواری دو روزی میشد که خوابیده بود. وقتی صاحبش باطری ساعت را عوض کرد، ساعت دیواری فکر کرد چون دو روز کار نکرده بایستی این عقب افتادگی را جبران کند و حس وظیفه شناسی‌اش گُل کرد و با سرعت شروع کرد به کار کردن، وقتی صاحبش متوجه شد ساعت جلو می‌رود و زمان دقیق را نشان نمی‌دهد، باطری ساعت را بیرون آورد و با عصبانیت ساعت را به گوشه انباری انداخت.

LIDA
05-06-2010, 22:50
از ماست كه بر ماست...

هميشه از رانندگي زنها رنج ميبرد، آخه يه دور زدن اينقدر طول ميكشه... بوق رو كشيد سرش، راننده زن نفهميد چطوري ماشين رو جمع كنه بره كنار... يه نگاه خشمگينانه به زن راننده كردو يه بوق ممتد ديگه و گازشو گرفت... دلش براي خانمه سوخت... تقريباً مسن بود، چه عرقي روي پيشونيش نشسته بود... ولي اون كه نمي خواست بترسونتش... فقط مي خواست عجله كنه... سرعتش رو كم كرد كه ازش عذرخواهي كنه، ولي نيومد... اومد كنار خيابون و ايستاد...چرا نيومد... موبايلش زنگ خورد.
- بله!
خواهرش بود كه با بغض بهش گفت:
- داداش زود بيا خونه،نمي دونم چرا مامان قلبش گرفت ، بايد زود برسونيمش اورژانس، تو رو خدا زود باش.

----------------

پله اتوبوس رو يكي يكي به سختي اومد بالا... هوا كلي گرم شده بود...مسافرا از تاخير حركت اتوبوس حسابي كلافه شده بودند... حاضر بودند هر كاري بكنن تا راننده راه بيفته... جلوي اتوبوس رو به مردم ايستاد ، دستش رو روي صندلي راننده تكيه داد و شروع كرد:
- آقايون تا حالا ابن سبيل شنيدين... من از خوزستان تا تهرون اومدم براي معالجه پسرم ، پسرم سرطان خون داره...
هنوز حرفش تموم نشده بود كه چند تايي از مسافرا دستشونو كردن تو جيبشون، اسكناسهاشونو در آوردن...اون هم شروع كرد به جمع كردن...
- خدا به زندگيتون بركت بده....
- تو زندگي نموني جوون...
- خدا بچه هاتو نگه داره...
...از اتوبوس رفت پايين ... دو سه هزار تومني جمع شد... بايد يه چند تا اتوبوس ديگه ميرفت ... آخه تا قولي كه به پسرش داده بود دو روز بيشتر نمونده بود... گوشي موبايلي كه بايد براش ميخريد بيشتر از دويست هزار تومن ميشد!!!

--------------------

وقتي داشت كليد ماشين را به برادر خانمش ميداد كلي غرولندكرد...
- ببين، نكنه دوباره بزني به جايي ... تو رو خدا مواظب باش ... زن و بچمو دارم ميسپارم دستت... ديگه سفارش نكنم... جاده ها شلوغه...
و برادر خانمش در جواب به همه سفارشها فقط مي گفت:
- باشه.. مواظبم... چشم...اين خانم اگه زن شماست خواهر منه... مواظبم... خاطرت جم...
وقتي بهش گفتند خودت رو زود برسون بيمارستان .... خانمت حالش بده، بند دلش پاره شد... فهميد تصادفي در كاره... مدام توي دلش به برادرزنش ناسزا ميگفت... و همينطور به خودش... بچه اش چي؟ يعني چه بلايي سر اون اومده؟ اين سوالي بود كه تا رسيدن به مقصد براش بي جواب بود...
توي بيمارستان همه مي دونستند كه راننده درجا كشته شده و سرنشين جلو كه مرد بوده در وضع خيلي بدي توي ccu به سر ميبره... يه بچه هم عقب ماشين بوده كه لگنش شكسته...
پچ پچ همه اين بود ... توي جاده اي به اين شلوغي كدوم احمقي ماشين رو دست زنش ميده!!!

------------------

پشت ميزش نشسته بود و با لبخندي مليح توي چشماي مشتري نگاه ميكرد... موزيك لايتي از پيانو در حال پخش بود... خانوم دكتر معتقد بود موقع روانكاوي مراجعه كنندگان ، موزيك مي تونه تأثير خوبي روي تصميمات اونا داشته باشه...صدايش را صاف كرد و گفت:
- حالا چي ميگي عزيزم... بازم به جدايي با شوهرت فكر مي كني؟
دختر جوان سري از روي تأسف تكان داد و گفت:
- راضي نيستم حتي جواب سلامشو بدم... خانوم دكتر، اون بايد با مامانش زندگي كنه نه با من ... براي هر دومون بهتره...
خانوم دكتر داشت فكر ميكرد از راه ديگه اي وارد بشه شايد بتونه راضيش كنه، در همين حين منشي وارد شد...
- خانوم دكتر... يه نامه آوردن... بايد دفترو امضاء كنين ...
- ميبيني كه مراجعه كننده دارم... دفتر رو بيار اينجا امضاء كنم...
شستش خبردار شد نامه از كجاست... فقط اميد داشت اين دادگاه به نفع اون تموم بشه...از زماني كه تقاضاي طلاق كرده بود اين سومين دادگاهش بود...حتي راضي نبود جواب سلامشو بده چه برسه باهاش زندگي كنه...


----------------

پرستار نگاهي تأسف بار به او انداخت و گفت: ديگه نمي شه واسه پدر بزرگتون كاري كرد... ميتونيد به خانواده اطلاع بدهيد...
پسر در حالي كه بغضش را فرو ميداد با همراه ، شماره مادرش را گرفت ... ميدونست كه گفتن اين خبر به مادرش سخت ترين كار ممكنه... ولي گفت و مادر حتي نتونست گوشي را روي تلفن قرار دهد...
پس از چند لحظه پرستار كه تدارك تحويل به سردخانه را ميداد متوجه تكاني در پيرمرد شد... ملافه را كنار زد... و سريعا دستگاه شوك را وصل نمود... پدربزرگ نفسي كشيد... در اوج ناباوري...
پسر با اشك شوق تماس گرفت تا خبر مسرت بخش را بدهد ولي متأسفانه مادرش...
پدربزرگ سالها مجلس بزرگداشت دخترش را هرچه باشكوهتر برگزار ميكرد...

LIDA
10-06-2010, 15:08
آشتی

بالاخره بعد از مدتها ترس و دودلی، همین دیروز رفتم سراغش. اگر نمی رفتم، حرف ته گلوم دیوانه ام می کرد. شاید هم کرده بود. شوخی نیست؛ حرف یک عمر است. تمام جسارتم را یکجا جمع کردم و راست تو چشمهاش زل زدم و: «تف! بعد چهل سال خوندن و نوشتن، هیچ پخی نشدی! بدت نیاد ها، ولی هنوزم که هنوزه ول معطلی. من ِ خرم آواره ی خودت کردی!» اولین بار بود اینقدر رک باش حرف می زدم. انتظارش را نداشت. دلش شکست؛ از حالت چشمها و بغض گیر کرده ی تو گلوش پیدا بود. انگار می خواست بگوید: «بعد این همه سال، حالام که سری به ما زدی، اومدی تخم کینه بکاری؟» ولی هیچی نگفت؛ حرف حق جواب نداشت. راستش خودم دلم سوخت. ولی سبک شدم. سبک. قبل از اینکه بلند شوم بروم، دستمالم را بیرون آوردم و به جای اینکه قطره اشک لغزان روی گونه اش را پاک کنم، کشیدمش روی صورت تفی آینه، که مدتها باش بیگانه بودم.

********
تو عوض شدی! چطور تو شیش ماه نامزدی مون از این ایرادای بنی اسرائیلی نمی گرفتی! اون موقع عاشّقم بودی، ها؟
ـــ من همون موقع هم با این مسأله مشکل داشتم. اه! انقدر منو سؤال پیچ نکن!
ـــ پس واسه چی هیچی نمی گفتی؟ ها؟
ـــ موقعیّتش پیش نیومده بود.
ـــ ای بزنه به اون کمر دروغگوت! ای خدا داد! من با خواهرزاده ی محرم خودمم نمی تونم دو دقیقه تنها باشم!

****************

اتوبوس عوارضی را که رد کرد، چانه اش گرم شد. بین حرفهاش درآمد که: «یه جوک بگم. رشتی که نیستی؟» جدّی گفتم: «چرا.» مکثی کرد. گفت: «شوخی می کنی! تو که گفتی داری می ری خونه تون.» چند دانه پسته ی دیگر از نایلون جلوی دستش برداشتم و با لبخند گفتم: «لازم باشه، رشتی ام می شیم.» پوزخندی زد و گفت: «ما رو گرفتی ها، داداش!» و جوکش را تعریف کرد.

*************

نسبیّت

ـــ آدم نفهم! شعور نداری ببینی نباید بچه رو ــ اونم وقتی گیج خوابه ــ اذیت کرد؟
ـــ ای بابا تو هم! دارم بوسش می کنم؛ کوری؟
ـــ گیر عجب خری افتادیم ها! مگه نمی بینی فکر می کنه داری شکنجه ش می کنی؟

*********

داستانهایش به بدبینی و پایان غم انگیز زبانزد بودند. امّا هر وقت از او ایراد می گرفتند، با لبخندکی می­ گفت: «آدمیزاد از همون دم تولّد نافشو به گریه بسته ن. ولی خب، خدا رو چه دیدین! گاس زد و مام یه روزی داستانی نوشتیم که آخرش به خوبی و خوشی تموم شه؛ به قول فرنگیا با happy ending.» روز آخری که در زیرزمین خانه اش پیدایش کردند، بدن عریانش توی هوا تاب می خورد. از لا به لای چشم­های کلاپیسه و زبان بیرون افتاده اش، هنوز هم می توانستی ته مانده ی لبخندی را بیرون بکشی

LIDA
10-06-2010, 15:14
نفرین

زنگ دو نفرین همیشگی مادرش، که چاشنی کتکهای پدر بود، بعد از پانزده سال هنوز هم توی سرش بود: «ای الهی داخته بینم!» و «الهی آسمان کف پاته نینه، دختر!». مشتری بعدی وارد اتاق شد. با خود فکر کرد: «کجایی ننه که بینی مه داخ تونه دیدم و آسمانِ نه یی جا، که هزار جا کف پای منه دید.»

********

فاجعه

توی نامه تأکید کرده بود زنگ نزنم. طاقتم نگرفت. شماره را گرفتم.
ـــ تو رو خدا چی؟
ـــ علیک.
ـــ جون عزیز.
ـــ همون که نوشتم.
ـــ باورم نمی شه.
ـــ منم اوّلش نشد. هیچ کی نشد.
ـــ آخه مگه ممکنه همچین چیزی؟
ـــ شده دیگه. عالم و آدم خبر دارن. تو یعنی نمی دونستی؟
ـــ نه به خدا!
ـــ خاک بر سرت!
ـــ آره به خدا.
ـــ بد نگذره یه وقت تو ییلاق!
ـــ ای بابا تو هم.
ـــ من باید جایی برم. سلام برسون. راستی کی می یاین؟
ـــ
ـــ چی شد؛ مُردی؟
ـــ باشه، خداحافظ. معلوم نیست. تا قبل از مدرسه ها.

*********

«خانم گلین همینطور که پک به قلیان می زد، گفت: "مگر پای منبر نشنیدی. زوار همان وقت که نیّت می کند و راه می افتد اگر گناهش به اندازه ی برگ درخت هم باشد، طیّب و طاهر می شود."» ننه مثل بچه هایی که قصه ی شب گوش می کنند، در دنیای داستان غوطه ور بود. کتاب را که بستم، با صدا برگشت. آهی کشید و اولین چیزی که از دهنش درآمد، «لعنت بر شیطان» بود. گفتم: «ننه، اون زمانا شنیده بودی همچین چیزی اتفاق بیفته؟» مثل چیزی که انگار حرف مرا نشنیده است، بعد از مکثی طولانی درآمد که: «ننه جان، اینکه خدا ـــ قربونش برم ـــ گفته در توبه بازه، یعنی تا کجا مثلاً؟» آب دهنم را قورت دادم. گفتم: «نمی دونم، ننه. من همیشه از خودتون شنیدم که "خدایا صد گناه و یکی توبه"». گفت: «ها ننه جان، ولی آخه کار این عزیزآقا از صد گناه گذشته.»

************


بابا

در سالهای جنگ، در کرمانشاه، یکی از بزرگان فامیل، که اعضای خانواده ی ما و بسیاری از بستگان «بابا» صدایش می زدند، هروقت وضعیّت قرمز پیش می آمد، ورد زبانش این تمنّای کردی بود که: «یا مولا، تَکی بیَه اولا!» [«اولا» را مثل «مولا» تلفّظ کنید؛ یعنی «یا امیرالمؤمنین، هواپیما رو پَرتش کن اون ور!»]. گاهی این جمله، در عین ناباوری اطرافیان، درجا کارگر می شد. به همین خاطر همه از این تکیه کلام بابا خبر داشتند. یک بار در وضعیت عادی ازش پرسیدم چرا از این همه امام و پیغمبر، فقط مولا؟ با صراحت لهجه ی خاص خودش، توپید که: «روله، تو که سواد دِری!» [عزیزم، تو که سواد داری!]. و من، که سواد این یکیش را نداشتم، البته از بیم شماتت مجدّد، بدبختانه دیگر پیگیر سؤالم نشدم. با این حال، سالیان سال بعد از آن واقعه، تنها تفسیری که دوست دارم از از این قضیه بکنم این است که پیرمرد، به رغم بی سواد بودنش، می دانست که گاهی باید امور را، ولو به این اهمیّت، به دست قافیه و ضرورت شعری سپرد.

*********

معجزه


روز مصیبت باری را گذرانده بود. نه به معجزه باور داشت و نه به هیچ نیروی ماوراء الطبیعی. امّا گاهی ــــ خودش هم نمی دانست چرا ــــ خدایی ناشناخته را قسم می داد به اینکه اگر واقعاً وجود دارد، به او ثابت کند که هست. پیچید توی فرعی ای که می خورد به کوچه شان. لحظه ای پشت فرمان چشمهایش را بست و با استیصال همان درخواست را زیر لب زمزمه کرد. چند لحظه بعد سراسیمه چشمها را باز کرد و تا به خودش بیاید، چند متر خط ترمز انداخته بود. نعره ی راننده ای که از روبرو رد شده بود هنوز هم توی گوشش است: «گوساله، کجایی؟!»

LIDA
10-06-2010, 17:26
رنگارنگ


صدای زرد ها از تمام کوچه پس کوچه های شهر شنیده میشد.

و تمام دیوار های سبز شهر زرد رنگ میشد

زرد ها فریادزدند

جان فشانی کردند

تا تمام دیوار های شهر زرد شد

صدای شادی زرد ها با فریاد اعتراض آبی ها در هم پیچید

*************

دلم براي خودم تنگ شده...

وقتي ديگران رهايش كردند،بعد از سالها اورا در خانه ي خود ديد؛با اشتياق او را در آغوش كشيد.

و تنهايي هايش به پايان رسيد.

**********

منهاي مرد
صداي جرو بحث زن و مرد ها از همه جاي دنيا به گوش مي رسيد!

خدا خسته شد!از جلو ي همه ي زن هاي دنيا،مردها را پاك كرد؛دنيا آرام شد؛زنها تنها...

************
گوش كر

روي تخته سياه نوشته بودند : " داد..."

معلم تدريس ميكرد؛هيچ صدايي در حجم كلاس نبود.

آنجا مدرسه كر ولال ها بود

***********

چهارچوب





مي دونست تنها پنجاه و پنج كلمه فرصت حرف زدن دارد و اين پنجاه و پنج كلمه بايد فاخر و گيرا ادا مي شد.

مختصر و مفيد...

چطور ميتونست تو پنجاه و پنج كلمه همه ي اون يك "آن" رو به زبون بياره؟

بالاخره تصميمشو گرفت!خواست دهنشو باز كنه كه دبد پنجاه وپنج كلمه تموم شد!

LIDA
10-06-2010, 21:37
خانم



دو تا دختر فشن تو خیابون...

صدای بوق...

و یه بنز که در بیچ و خم های خیابان دور میشود...

**********

دولت



خدا بالای سرشان ایستاده بود وفرشته ها سخت مشغول کار بودند!

امور عالم داشت رتق وفتق میشد!

خدا حواسش جای دیگری بود،خسته و غمگین ازآنها دور شد.فرشته ها روی زمین ولو شدند!

-:«آخیش»

خدا سرش خیلی شلوغ بود.آخر وقت کاری فرشته باشی گزارش کار را پر کرد و تحویل خدا دا د.

-«احسنت،همه چیز عالیه»

فرشته ها روی ابر ها قهوه ی داغ می خوردند و عالم وارونه را تماشا می کردند.

************

چسب های ضربدری




قبل از اینکه جدول ضربو حفظ کنه؛اصلاً قبل از اینکه از ریاضیات سردر بیاره،می دونست که دو ،دو تا میشه چهار تا!


اون روز وقتی برا حساب کتاب رفت سراغ آقا،موقع برگشتن رو صوتش چند تا چسب ضربدری بود!

اون یادش رفته بود دو،ود تا میشه چندتا...!

**********

من ،توام

یه کلا ف سرخ از رگهای چشم،چشمی که دریده شده و کم مونده از کاسه اش بزنه بیرون؛یه مردمک که همه ی سیاهی چشمو پر کرده؛یه دماغ که همش دوتا سوراخ بزرگه که مدام می پره، و لب هلی خشک و کبودی که از پشتش صدای قرچ و قروچ دندونها شنیده میشه.

زیر تابلو نوشته:"من،تو ام"

از تصویر جدا میشه و با خودش میگه:"چه نقاشی چرتی؟"وآِینه تصویر دیوار روبه روشو منعکس میکنه.


***********

انگست آبی


وقتی با انگشت آبی و شناسنامه به دست پیچیدم تو محله،بوی گند کشک همه ی محله رو گرفته بود!

وقتی رسیدم خونه،مامان گفت:"خاله ت آش کشک آورده!"

واسه اینکه صدای شیکممو پنهون کنم داد زدم:"آخ جون،آش کشک خاله..."

LIDA
10-06-2010, 21:42
بی تاب
قرچ

عقب

قروچ

جلو

قرچ

قروچ

یه آه بلند...!

ونگاهش که به تاب خالی کناریش می خشکه!

*********

قصاص
روی چوبه دار،زیر چادر سیاه زنی آویخته بود.
حلقه ی نگاه های مذمت گر مردم بر جان دادن زن هر لحظه تنگ تر می شد.
دور تر زنی که سعی داشت کبودی های تنش را با چادر سفیدش بپوشاند،نگاه حسرتگری داشت!

***********

وبان سفید
-چه دسته گل قشنگی؟

-قابل شما رو نداره!

-حتما برای کسی می برینش!

با کمی تامل:-بله!سرخاک همسرم!اون عاشق دسته گل با روبان سفید بلند بود!

-می تونم باهاتون بیام؟

سر خاک روبان سفید بلند،با دست باد،سینه ی سنگ قبر را می خراشید...

*********

مارپیچ


اتاق تاریک بود . یک شمع نیمه جان، زیر یک مهتابی خاموش ،تاریکی را بیشتر به رخ می کشید.اطراف شمع ورق پاره هایی خط خطی و روی دیوار عکسی از یک سیاهی و زیر دیوار ،او،که از خستگی مچاله شده بود!

مگسی اتاق را زیر و رو می کرد ،دور شمع پروانه، پیدا نبود.وسط اتاق یک طناب کوتاه با حلقه ای مبهم،آویزان بود.

بلند شد ،بار دیگر کاغذ سفید دیگری از تقویم تاریخ گذشته اش پاره کرد و با قلمی که دیگر جوهری نداشت از مرکز شروع کرد و دایره وار قلم را چرخاند.

*********

دروغ


تنش خسته بود و نگاهش خسته تر !وقتی به زمین رسید،پاهاش توان ایستادن نداشت!هنوز جای زنجیرها روی ساق پاهاش نقش سرخی داشت و گوش هاش هنوز تلخ می شنید؛شیار های تازیانه بر پیکر نحیفش می خزید و قلب سنگینش هنوز به زحمت می تپید.
او تنها بود!

چشمانش را بست،به درون حفره ای خزید ودر سکوت زخم هایش را شماره کرد .

در سکوت خسته ی او صدای سایش بالهایی نزدیک و نزدیک تر می شد؛روبه روی حفره بال ها بسته شد و یک نفر بر زمین نشست.



او تنها بود!

چشمانش را بست،به درون حفره ای خزید ودر سکوت زخم هایش را شماره کرد .

در سکوت خسته ی او صدای سایش بالهایی نزدیک و نزدیک تر می شد؛روبه روی حفره بال ها بسته شد و یک نفر بر زمین نشست.

ته حفره ،او خود را پشت بال های سفیدش خود را مچاله کرده بود!

نگاه غریبه به ته حفره بود،آنجا کسی پشت بال های سفیدش پنهان بود.نزدیک شد،اما او تنگ تر در خود فرو رفت!

نزدیک تر شد،آهسته تر!بر بال هایش دست کشید.

او می لرزید...!

غریبه دور شد؛آرام!دور و دورتر تا بال هایش را گشود و بی آنکه خون سرخی که از زیر بالهای سفید او بر زمین ریخته بود ببیند؛پرواز کرد.

LIDA
10-06-2010, 22:43
جسم سرگردان
اولی:کاش می توانستم جسمم را به مانند روحم منتقل کنم.
دومی:تا روحت سرگردان نباشد؟
اولی:نه!تا هر کجا خواستم،راحت بروم.



متهم به قتل
متهم به پاسگاه آمد.روی پیراهن سفید مندرش لگه های قرمز بود.یکی از سربازان فریاد زد: بی رحم...!و بی درنگ بقیه سربازان به وی حمله ور شدند.زیر مشت و لگد فریاد میزد:من ... بخدا ... .رئیس پاسگاه سراسیمه از دفترش بیرون پرید:بی وجدان خودش است،لباسش سرتاسر خونی است؛بزنیدش تا اقرار کند!وقتی متهم به هوش آمد گفت:من کارگر باغ انارم،انار می چینم؛غلط کردم! پول انارهایی را که خورده ام پس میدهم... .



رویای اولین روز
برادر نه چندان بزرگترش همیشه در خانه از اتفاقات خوب مدرسه می گفت.شور و شوق عجیبی در او موج می زد... .
وقتی در اولین روز مادر به دنبال دخترک رفت چهره غمگین او را دید که از درب مدرسه پیش دبستانی دوید و خود را در بغلش انداخت.دخترک حق حق کنان گفت:دلم برات تنگ شده من دیگر نمی روم، دوست دارم همیشه پیش تو باشم.مادرش دلداری می داد:هر روز زود می آم دنبالت همیشه بهت سر می زنم... .


آقا مرتضا
{●} : درود بر شما.
{■} : چه سلامی، چه علیکی!
{●}: خانواده محترم خوب هستن؟
{■}: لازم نکرده از اونا بپرسی!
{●}: خب،با اجازه شما؛ خدا نگهدار!
{■}: آقا مرتضا! وایسا، اگر با صدای بلند آواز نخوانی؛ بهتره!لطف کن و نصب شبها با صدای بلند آواز نخوان! همسایه ها از تو گله مندند.
{●}: ولی، من... .
{■}: ببین آقا جان! لازم نیست با نعره بگی «من از قبی...لهء لیلی ...» می تونی همینو یواش زمزمه کنی.
{●}: اما ... .
{■}: برو معرفت یاد بگیر!
{●}: دوست عزیز! من مرتضا نیستم و آقا مرتضا رو نمی شناسم! من دیروز آمدم طبقه دوم این ساختمان،آواز خوندنم بلد نیستم.


بهترین
کمترین:«ما بهتریم، و بهترین خواهیم شد».
بیشترین:«ما کهتریم،می خواهیم بهترین باشیم».
...
کمترین:«کهترین را پایمال کنید! بنگ،بنگ...».
بیشترین:«نزن،ن ز ...ن!تو بهترینی... ».

LIDA
10-06-2010, 22:49
خوش نشین
پیرمرد باغبان زیر درختی نشسته است و مشغول استراحت. با تکیه بر درخت، دستانش را به بیلی که در دست دارد سپرده است و میل به کارکردن ندارد.

رهگذری گفت:«مش حسن پاشو کارکن،بی حوصلگی را بگذار کنار!».به آرامی و جدی جواب داد:«جان خیلی خوش نشین است،اگر زیاد بهش فشار بیاوری در می آید …».




قایقی در آرامش
درون قایق، در مسیر رودخانه ای آرام در حرکت بود که اکنون به مسیر سنگلاخی و شیب دار رسیده است.آب سراسیمه، به سنگ ها می خورد و بر تلاطم امواجی که قایق را به هر سو می رانند می افزاید.به خروش آب در مسیر نگاه می کند و قایق سوارانی را می بیند که غرق شده اند؛ و کسی یارای کمک به آنها نبوده است.شوق زندگی تقلایش برای ماندن در سطح قایق را بیشتر می کند... .

خسته از تقلا است،آرزو می کند تلاطم آب به پایان برسد.ولی می داند که ماندن مرگ می آفریند و ترس در وی نجوا می کند: تلاش باید ... .
چند وقتی است بر سطح آب آرام که کران تا کران پیرامون او را فرا گرفته اند قرار دارد و یاد خروش رودخانه وجودش را فراگرفته است.



از دست دادن
در کودکی نویسنده ای به او گفت:«مفهوم واقعی زندگی در زیبایی و نیروی تلاش به سوی هدف است و انسان باید هر لحظه هدفی بس عظیم داشته باشد».سالها سپری شد و او سعی کرد این نصیحت را برای موفقیت در زندگی،سرمشق خود قرار دهد.اینک ساده دلی به او می گوید:«تو برای بدست آوردن یک هدف خیلی چیزها را از دست داده ای».


از وقتی که رئیس جدید اداره آمده است تمام عملکرد او را زیر نظر دارد.گمان نمی کند مهارتی در تخصص مورد انتظار داشته باشد.بنظرش نکته قابل توجه در وی آنست که صحبت های دیگران در مسائل فنی را می گیرد و در جلسات مدیران همانها را خوب مطرح می کند.با خود می گوید:«من از او بهترم و باید رئیس اداره شوم».
در جلسات کارشناسان و مدیران سعی می کند موضوع های مطرح شده را به سمتی سوق دهد که نادانی رئیس بهتر جلوه نماید... .
یک روز از دیگر کارمندان شنید که مدیر عامل رییس را عزل کرده است و همه به او می گفتند:«شما حتما رئیس جدید هستید». فردای آن روز مدیر عامل با شخص دیگری وارد اداره شد و گفت:«آقای...از امروز به استخدام شرکت در آمده است و رئیس اداره شما خواهند بود».

LIDA
11-06-2010, 12:12
پادشاهی در راهی می گذشت که چشمش به مردی افتاد.آن مرد،جمجمه انسانی را پیش روی گذاشته بود و به آن نگاه می کرد.پادشاه بسوی او رفت و پرسید))با این جمجمه استخوانی چه کارد داری، که آن را در پیش روی خویش نهاده ای؟)) آن مرد پاسخ داد))ای پادشاه!من هر چقدر به این جمجمه نگاه می کنم نمی فهمم که این کله متعلق به آدم فقیر و بیچاره مثل من است یا تعلق به بزرگی چون تو دارد.)) پادشاه نیز انگشت حیرت به دهان گرفت و گفت:ما نیز نمی دانیم. آن مرد فقیر گفت:عمری را در روی زمین سپری ساختم و دیدم من و تو هر کدام به اندازه یک قبر از این دنیا نصیب می بریم.اگر چه تو دارای .... و ملک و کشور هستی.اما شکم هر دوی ما با دو قرص نان سیر می شود.

*********

محدّث بزرگوار سید جزایرى در زهرالربیع از ابن خلکان و حاج میرزا هاشم خراسانى در منتخب التواریخ از اثنى عشریه حکایت مى کنند که:
روزى مردى با زن خود مشغول غذا خوردن بود و غذا مرغ بریان بود، سائلى بر درب خانه اظهار حاجت کرد، آن مرد او را محروم کرد و چیزى نداد، بعد از مدّتى روزگار بر او برگشت و ثروت و دارایى اش از بین رفت و زن را نیز طلاق داد. زن با مرد دیگرى ازدواج نمود. از اتفاقات عجیب آن که، روزى آن زن با شوهر دوّم مشغول غذا خوردن و از جمله مرغ بریان بود که فقیرى بر درب خانه خوراک خواست. مرد گفت: مقدارى غذا و مرغ براى او ببر. وقتى زن غذا را به دست فقیر مى داد، دید گویا او را دیده است، دقّت کرد، سبحان الله، چه مى بینم! همان شوهر اوّلش بود که به این روز افتاده بود. گریه اش گرفت و برگشت. شوهر سبب گریه را پرسید پاسخ داد: شوهر اوّل من بود، یک روز با او غذا مى خوردم گدایى آمد و او آن گدا را محروم کرد. مرد گفت: خدا گواه است آن سائل من بودم و چون تلخى ناامیدى را دیده ام نمى خواهم کسى از در خانه ام محروم برود.1
امیرالمؤمنین(علیه السلام)مى فرماید:

هنگامى که رسیدن نعمت ها به شما شروع شد، با کمىِ شکرگزارى، کارى نکنید که به آخر نرسد و از شما سلب گردد.

***************

دو برادر با هم در مزرعه خانوادگي كار مي كردند كه يكي از آنها ازدواج كرده بود و خانواده بزرگي داشت و ديگري مجرد بود .
شب كه مي شد دو برادر همه چيز از جمله محصول و سود را با هم نصف مي كردند . يك روز برادر مجرد با خودش فكر كرد و گفت :‌
درست نيست كه ما همه چيز را نصف كنيم . من مجرد هستم و خرجي ندارم ولي او خانواده بزرگي را اداره مي كند . بنابراين شب كه شد يك كيسه پر از گندم را برداشت و مخفيانه به انبار برادر برد و روي محصول او ريخت .
در همين حال برادري كه ازدواج كرده بود با خودش فكر كرد و گفت :درست نيست كه ما همه چيز را نصف كنيم . من سر و سامان گرفته ام ولي او هنوز ازدواج نكرده و بايد آينده اش تأمين شود .بنابراين شب كه شد يك كيسه پر از گندم را برداشت و مخفيانه به انبار برادر برد و روي محصول او ريخت .
سال ها گذشت و هر دو برادر متحير بودند كه چرا ذخيره گندمشان هميشه با يكديگر مساوي است . تا آن كه در يك شب تاريك دو برادر در راه انبارها به يكديگر برخوردند . آن ها مدتي به هم خيره شدند و سپس بي آن كه سخني بر لب بياورند كيسه هايشان را زمين گذاشتند و يكديگر را در آغوش گرفتند .

**********

دو برادر بودند و مادری.هرشب یک برادر به خدمت مادر مشغول شدی و یک برادر به خدمت خداوند مشغول بود.
آن شخص که بخدمت خدا مشغول بود و با خدمت خدایش خوش بود،برادرش را گفت:امشب نیز خدمت خداوند را به من ایثار کن.
چنان کردند.آن شب هم به خدمت خداوند سر به سجده نهاد و در خواب دید آوازی آمد که:برادر تو را بیامرزیدم و تو را بدو بخشیدم.
او گفت:آخر من به خدمت خدای مشغول بودم و او به خدمت مادرمان،مرا در کار او می کنید؟
گفتند:زیرا آنچه تو میکنی ما از آن بی نیازیم،ولیکن آنچه برادرت میکند مادرت به آن نیازمند است.

***************


گفته اند مردی فرزند کوچک خود را با خود به ميهمانی می برد، و هر فعل نابجائی از خودش سر می زد، یکی بر سر آن طفلک می کوفت که چرا بشقاب را برگرداندی، چرا از دهانت صدا خارج شد. و ... ظریفی در مجلس بود و عملی نابجا از وی صادر شد، برخاست و رفت و بر سر آن طفلک کوفت. مرد به غيرت پدری فغان کرد که چرا به سر فرزندم کوفتی. مرد گفت مگر نه اين که اين بچه را آورده ای که هر که خطائی کرد بر سر او بکوبد.

LIDA
11-06-2010, 12:16
سالها بود که بدون وقفه داشت کار میکرد . اما دیگه خسته شده بود و دیگه نمی تونست ادامه بده . دلش رو به دریا زد و چشمانش رو برای یک لحظه روی هم گذاشت .تازه داشت لذت استراحت را احساس میکرد که ناگهان با مشت به سرش کوبیدند
اه ، این ساعت هم که خوابیده

--------------

روزي ابو حنيفه مي گذشت ، كودكي را ديد در گل بمانده. گفت گوش دار تا نيفتي! كودك گفت: افتادن من سهل است تو گوش دار اگر پاي تو بلغزد همه ي مسلمانان كه از پس تو آيند بلغزند و برخاستن همه دشوار بود

---------------

در مطب دکتر به شدت بصدا در آمد .
دکتر گفت : در را شکستي ! بيا تو .
در باز شد و دختر کوچولوي نه ساله اي که خيلي پريشان بود به طرف دکتر دويد : آقاي دکتر ! مادرم !
و در حالي که نفس نفس ميزد ادامه داد : التماس ميکنم با من بياييد مادرم خيلي مريض است .
دکتر گفت : بايد مادرت را اينجا بياوري من براي ويزيت به خانه کسي نمي روم .
دختر گفت ولي دکتر من نمي توانم اگر شما نياييد او ميميرد و اشک از چشمانش سرازير شد .
دل دکتر به رحم آمد و تصميم گرفت همراه او برود .
دختر دکتر را به طرف خانه راهنمايي کرد جايي که مادر بيمارش در رختخواب افتاده بود .
دکتر شروع کرد به معاينه و توانست با آمپول و قرص تب او را پايين بياورد و نجاتش دهد.
او تمام طول شب را بر بالين زن ماند تا علائم بهبود در او ديده شود .
زن به سختي چشمانش را باز کرد و از دکتر بخاطر کاري که کرده بود تشکر کرد .
دکتر به او گفت : بايد از دخترت تشکر کني . اگر او نبود حتما" ميمردي !
مادر با تعجب گفت : ولي دکتر دختر من سه سال است که از دنيا رفته !
و به عکس بالاي تختش اشاره کرد .
پاهاي دکتر از ديدن عکس روي ديوار سست شد .
اين همان دختر بود ! فرشته اي کوچک و زيبا

---------------

روباهي با گرگي مصادقت مى زد و قدم موافقت مى نهاد. با يكديگر به باغي بگذشتند. در استوار بود و ديوارها پرخار. گرد آن بگرديدند تا به سوراخي رسيدند, بر روباه فراخ و بر گرگ تنگ. روباه آسان درآمد و گرگ به زحمت فراوان . انگورهاي گوناگون ديدند و ميوه‌هاي رنگارنگ يافتند روباه زيرك بود, حال بيرون رفتن را ملاحظه كرد و گرگ غافل چندان كه توانست, بخورد. ناگاه باغبان آگاه شد. چوبدستي برداشت و روي بديشان نهاد. روباه باريك ميان, زود از سوراخ بجست و گرگ بزرگ شكم در آنجا محكم شد. باغبان به وي رسيد و چوبدستي كشيد. چندان بزدش كه نه مرده و نه زنده، پوست دريده و پشم كنده, از سوراخ بيرون شد.

----------------
يكي را زني صاحب جمال درگذشت و مادر زن فرتوت بعلت كابين در خانه متمكن بماند. مرد از محاورت وي بجان رنجيدي و از مجاورت او چاره نديدي؛ تا گروهي آشنايان به پرسيدن آمدندش. يكي گفتا: چگونه اي در مفارقت يار عزيز؟ گفت : ناديدن زن بر من چنان دشوار نمي نمايد كه ديدن مادر زن.

LIDA
11-06-2010, 17:43
شخصي بود كه همواره مي گفت بزرگترين آرزوي زندگي ام اين است كه روزي صاحب داماد خرپول شوم .
چندي بعد دوستي ديدش و پرسيد : فلاني آيا به آرزوي هميشگي ات رسيدي ؟؟
گفت : 50 درصد ؛ دامادم خر هست ولي پولدار نيست .

********

روزى سلطان محمود غزنوى در باغ هزار درخت شهر غزنين بر بالاى كوشكى كه چهار در بود نشسته بود و جمعى از جمله ابوريحان در حضور او بودند، ناگاه رو به ابوريحان نمود و گفت : من از كدام يك از اين چهار در بيرون خواهيم رفت ؟ نظر خود را بر كاغذى بنويس و در زير تشك من بگذار، ابوريحان كه از منجمان بزرگ بود و خوى سلطان محمود را مى دانست نگاهى به چهار در نمود و نظر خود را بر پاره اى كاغذ نوشت و زير تشك سلطان نهاد.
محمود گفت : نظرت را اعلام كردى ؟ ابوريحان گفت : آرى ، آنگاه سلطان محمود دستور داد، بنا و بيل و كلنگ آوردند و بر ديوارى كه جانب شرق كاخ بود درى بگشودند و سلطان از آن در بيرون رفت و گفت آن كاغذ پاره بياورند، چون نيك نظر كرد ديد ابوريحان بر روى آن نوشته است ، كه : سلطان از اين چهار در بيرون نمى رود بلكه بر ديوار شرق درى بكند و از آن در بيرون شود!!!
محمود از ابوريحان سخت دلگير شد و دستور داد او را در قلعه غزنين شش ‍ ماه زندانى نمودند و بعدها از ابوريحان پرسيدند چگونه اين كار پيش بينى نمودى گفت : از غرور سلطان محمود دانستم كه از هيچكدام از درها بيرون نخواهد رفت .

************

روزی مردی که در بازار حجره داشت پولی گم کرد هر چه فکر کرد ندانست که آن پول را کجا خرج کرده چون وقت نماز شد به پسرش گفت تو مراقب حجره باش تا من نماز بخوانم پس به نماز ایستاد و چون نمازش تمام شد به پسرش گفت حال یادم آمد که آن پول را چه کردم به فلان کس قرض دادم.
پسر گفت: ای پدر نماز میخواندی یا پول پیدا میکردی؟؟

***********

روزی شیخ شبلی در بازار بغداد و بر دکان قصابی گذشت . بر گوشت نگاه کرد . گوشت فربه نیکو بود . قصاب آواز داد که گوشت ببر ! .
شیخ گفت که درهم نیست . قصاب گفت : مهلت می دهم .
شیخ تاملی کرد و گریان شد . گفت : " ای نفس ! بیگانه مهلت می دهد و تو نمی دهی ! "

********

ابوسعید ابوالخیر به راهی میرفت دو کودک دید یکی فقیر و دیگری غنی کودک فقیر نان خشک با آب میخورد و کودک غنی نان و حلوا طفل فقیر آن دیگر را گفت از نان و حلوایت به من ده او جواب داد سگ شو تا تو را نان و حلوا دهم پسرک خم شد . چون سگان پارس کرد و آن دیگر او را نان و حلوا داد ابو سعید بسیار گریست و به پسرک گفت اگر به نان خود قانع بودی سگ نشدی

LIDA
12-06-2010, 15:15
جعبه اي پر از بوسه
مردي دختر سه ساله اي داشت . روزي مرد به خانه امد و ديد كه دخترش گران ترين كاغذ زرورق كتابخانه اورا براي آرايش يك جعبه كودكانه هدر داده است . مرد دخترش را به خاطر اينكه كاغذ زرورق گرانبهايش را يه هدر داده است تنبيه كرد و دخترك آن شب را با گريه به بستر رفت وخوابيد . روز بعد مرد وقتي از خواب بيدار شد ديد دخترش بالاي سرش نشسته است و ان جعبه زرورق شده را به سمت او دراز كرده است .مرد تازه متوجه شد كه آن روز ،روز تولش است و دخترش زرورق ها رابراي هديه تولدش مصرف كرده است . او با شرمندگي دخترش رابوسيد و جعبه رااز او گرفت و در جعبه را باز كرد اما با كمال تعجب ديد كه جعبه خالي است مرد بار ديگر عصباني شد به دخترش گفت كه جعبه خالي هديه نيست وبايد چيزي درون آن قرار داد . اما دخترك با تعجب به پدر خيره شد وبه او گفت كه نزديك به هزار بوسه در داخل جعبه قرار داده است تا هر وقت دلتنگ شدبا باز كردن جعبه يكي از اين بوسه ها را مصرف كند
مي گويند پدر آن جعبه را هميشه همراه خودداشت و هر روز كه دلش مي گرفت درب آن جعبه راباز مي كرد وبه طرز عجيبي آرام مي شد. هديه كار خود را كرده بود.

*********

روزي شخصي پيش بهلول بي‌ادبي نمود. بهلول او را ملامت كرد كه چرا شرط ادب به جا نياري؟ او گفت: چه كنم آب و گل مرا چنين سرشته‌اند، گفت: آب و گل تو را نيكو سرشته‌اند، اما لگد كم خورده است.

*********

آقا ميرزا يعقوب حقه‌باز حرفه ای بود كه به اصطلاح گنجشك را در هوا رنگ مي‌كرد و جاي قناري ميفروخت. روزي با روشن ضمير كه جوان ساده‌دلي بود در رستوران داشت نهار مي‌خورد. سه ماهي كوچك سفارش داده بود كه پس از خوردن هر كدام، كله ماهي را در كاغذي مي‌پيچيد و در جيب مي‌گذاشت و كنجكاوي جوان را برانگيخته بود. آقا ميرزا يعقوب گفت: كله ماهي هوش انسان را زياد مي‌كند، من حاضرم چندتا از اينها را به تو بفروشم تا امتحان كني. روشن ضمير يك دلار داد و اولي را خورد. ديد هيچ اثري نكرد ميرزايعقوب گفت: شايد دومي را بخوري عقل به كله‌ات بيايد. روشن ضمير يك دلار ديگر هم داد و دوم را گرفت و خورد. باز اثر نكرد. ميرزايعقوب گفت: سومي حتما اثر مي‌كند. روشن ضمير باز يك دلار ديگر هم داد و سومي را گرفت. ولي كم كم داشت سوءظن پيدا مي‌كرد. گفت: نكنه داري سر من كلاه مي‌گذاري؟ ميرزايعقوب گفت: نگفتم عقل تو كله‌ات مياد؟ داري كم كم باهوش مي‌شي.

**************

شاعرى پيش امير دزدان رفت و ثنايی بر او بگفت . فرمود تا جامه ازو برکنند و از ده بدر کنند. مسکن برهنه به سرما همی رفت.. سگان در قفای وی افتادند . خواست تا سنگي بردارد و سگان را دفع کند ، در زمين يخ گرفته بود ، عاجز شد ، گفت : اين چه حرامزاده مردمانند، سگ را گشاده اند و سنگ را بسته . امير از غرفه بديد و بشنيد و بخنديد ، گفت : ای حکيم ، از من چيزی بخواه . گفت : جامه خود را می خواهم اگر انعام فرمايی . رضينا من نوالک بالرحيل.
اميدوار بود آدمى به خير كسان مرا به خير تو اميد نيست ، شر مرسان
سالار دزدان را رحمت بروی آمد و جامه باز فرمود و قبا پوستينی برو مزيد کرد و درمی چند.

*******

زاهدی مهمان پادشاه شد، چون به طعام بنشستند کمتر از آن خورد که ارادت او بود و چون به نماز برخاستند بيش از آن کرد که عادت او تا ظن صلاحيت در حق او زيادت کنند.

ترسم نرسی به کعبه ای اعرابی
کاين ره که تو می روی به ترکستان است

چون به مقام خويش آمد سفره خواست تا تناولی کند. پسری صاحب فراست داشت گفت : ای پدر باری به مجلس سلطان در طعام نخوردی؟ گفت : در نظر ايشان چيزی نخوردم که بکار آيد . گفت : نماز را هم قضا کن که چيزی نکردی که بکار آيد.

LIDA
12-06-2010, 23:13
ابوالعینا بر سفره ای بنشست فالوده ای برایش نهادند مگر کمی شیرین بود گفت این فالوده را پیش از آن که به زنبور عسل وحی شود ساخته اند .


مردی کافر بمرد و قرضی بر عهده او بماند پس مردی پسر او را گفت خانه ات را بفروش و قرضهای را که به گردن پدرت بود بپرداز گفت اگر چنان کنم پدرم به بهشت شود گفت نی گفت پس بگذار او در آتش باشد و من در خانه خود به آرامش



روباهی عربی را بگزید افسونگر را بیاوردند پرسید کدام جانورت گزیده گفت سگی و شرم کرد بگوئید روباهی چون به افسون خواندن آغاز کرد گفتش چیزی هم از افسون روباه گزیدگی بدان درآمیز


مردی زنی بگرفت به روز پنجم فرزندی بزاد ، مرد به بازار رفت و لوح و دواتی بخرید او را گف