PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : ๑۩۞۩๑ داستانهای کوتاه ๑۩۞۩๑



صفحه ها : 1 2 [3] 4

LIDA
22-06-2010, 21:06
خدائي ملا


غلام سياه پر طمعي روزي در پائين محراب مسجد كه اتفاقا ملا در آن مناجات ميكرد ناگهان پرسيد: خدايا هزار سال در نظر تو چقدر است؟ ملا گفت: اي بندهً من حكم يك ثانيه را دارد. غلام باز هم پرسيد: ده هزار دينار در نظرت چقدر است؟ ملا گفت: اي بندهً من مانند يك دينار. غلام گفت: پس اين يك دينار را براي من اعطاً فرما. ملا جواب داد: يك ثانيه صبر كن


بي عقلي سگ و ملا


سگي به مسجدي رفت. جمعي در اطرافش گرد آمده حيوان را ميزدند. ملا جلو رفته گفت: اين حيوان از روي شعور اين كار را نكرده كه شما او را عذاب ميدهيد. من كه عقل دارم چرا هيچ وقت داخل مسجد نميشوم



عمامه ملا


ملا عمامه بزرگي بر سر گذاشته بود. مرد بيسوادي به نزد وي رفته و كاغذي به او داد و تقاضا كرد آنرا برايش بخواند. ملا گفت خواندن نميداند. مرد مزبور با تعجب به سرا پاي وي نگريست و گفت: اگر خواندن بلد نيستي پس عمامه به اين
بزرگي را براي چه به سرت گذاشته اي؟ ملا بلافاصله امامه را از سر خود برداشته و بر سر آن مرد نهاد و گفت: بفرما اگر امامه داشتن دليل سواد دار بودن است و براي آدم سواد مياورد حالا كه تو آنرا بر سر داري كاغذ را بخوان


ملا و فكر بكر



ملا در فصل تابستان به مسجد رفته پس از نماز در گوشه اي كفشها را زير سر گذاشته خوابيد. از قضا سرش از روي كفشها رد شده دزدي موقع را غنيمت شمرده كفشها را ربود. ملا كه از خواب برخاست كفشها را نديد. دانست كه دزد برده خواست تدبيري نمايد. لباسهايش را كشيده زير سرش گذاشت و خود را به خواب زد تا دزد را ديده كفشها را بگيرد. اتفاقا چون سرش را از روي لباس به روي زمين نرمي گذاشت خوابش برد و دزد فرصت را از دست نداده لباسها را هم ربود. و ملا از اين تدبير سودي نبرد


احمق تر از ملا



ازملا پرسيدند آيا احمق تر از خودت ديده اي، گفت بلي, يك روز نجاري را به خانه آوردم تا دروازه اي براي اتاقهايم بسازد. نجار متر با خود نداشت تا اندازه در را بگيرد، اين بود كه دو دست خود را به دو طرف دراز كرده و به
اين وسيله اندازه در را معين كرد. او پس از اين كار به همان حالت از خانه خارج شد و در راه مراقب بود با كسي بر خورد نكرده و اندازه دستش به هم نخورد. او در حالي كه سرش را بالا گرفته و به زير پايش توجهي نداشت به طرف
دكانش ميرفت كه اتفاقا به داخل چاهي كه در سر راهش قرار داشت افتاد. اما چاه عمق زيادي نداشت. مردم به اطراف چاه جمع شده و گفتند دستت را بالا بياور تا ترا از داخل چاه خارج كنيم. اما مرد نجار گفت: دستم را نميتوانم بالا بياورم چون اندازه دروازه بهم ميخورد، ريشم را بگيريد

LIDA
22-06-2010, 21:13
ملا و دفينهً بو


ملا كوزه پولي در خرابه دفن كرده هر وقت پول نقدي به دست مياورد در آن ميريخت و حساب آنرا ميداشت. عطاري در مقابل خرابه دكان داشت. او از آمد و رفت ملا مشكوك شده براي كشف قضيه به خرابه رفته محل دفينه را يافت و پول ها را كه چهل و يك دينار بود شمرده برداشت و پي كار خود رفت. روز ديگر ملا سر دفينه رفته پول را نديد دانست عطار دستبرد زده. از آنجا رد شد ديد عطار در دكانش نيست. پس تدبيري انديشيده ساعتي بعد نزد عطار رفت و گفت: خواهش دارم چند قلم برايم بنويسي و جمع بزني. عطار گفت: بفرما. ملا گفت: بنويس سي و شش دينار و به آن اضافه كن هفتاد و دو دينار جمع آن ميشود صد و هشت دينار با چهل و يك كه جمع كنيم صد و چهل و نه دينار ميشود و يك دينار ميخواهد تا صد و پنجاه دينار شود. ممنونم. و خدا حافظي كرده روان شد. عطار گمان كرد ملا دو جاي ديگر پول دارد و ميخواهد به چهل و يك دينار اضافه كند. با شتاب پولها را برده به جاي خودش گذاشت. ملا روز بعد به خرابه رفته مدتي طول داد. چون بيرون آمد عطار به سر دفينه رفت به جاي پول ديد نجاست ريخته اند.
ملا كه مراقب بود وقتي او را ديد كه از خرابه بيرون آمد پيشش رفته گفت:
دستت را بو كن ببين چه بوئي ميدهد



ملا و كدخدا




يكروز ملا به اتفاق كد خدا به حمام رفته بود. كد خدا همانطور كه بدن خود را ميشست از ملا پرسيد: راستي اگر من كد خدا نبودم و فقط يك غلام بودم چه ارزشي داشتم. ملا فكري كرد و گفت: ده دينار. كد خدا عصباني شد و گفت: احمق
جان.... فقط لنگي كه بر بدن خود بسته ام ده دينار قيمت دارد. ملا بلافاصله گفت: خوب من هم قيمت لنگ را گفتم وگر نه خودت كه ارزشي نداري



كتاب ملا




ملا را به مجلس جشني دعوت كرده بودند ولي وقتي داخل خانه شد و به در اطاقي كه مهمانان در آنجا بودند نگريست متوجه شد تعداد بسيار زيادي كفش در كنار در اتاق چيده شده است. ملا هم اول خواست كفشهاي خود را خارج كرده سپس وارد اطاق بشود اما با خودش انديشيد اگر كفش هاي خود را كنار كفشهاي ساير مهمانان بگذارد چون تعداد آنها خيلي زياد است ممكن است كفشهايش گم بشود، پس آنها را از پاي خود خارج ساخته و در دستمالي پيچيد و در جيب خود گذاشته وارد اطاق شد. در ميان جشن مردي در كنارش نشسته بود و متوجه برآمدگي جيب وي شده و گفت: مثل اينكه كتاب ذيقيمتي را در جيب خود نهاده اي؟ ملا سرش را جنباند و گفت: همينطور است. مرد مزبور پرسيد: در باره چه موضوعي است. ملا فكري كرد و اظهار داشت: در باره فلسفه. مرد مذبور پرسيد: حتما آنرا از كتابفروش سر كوچه خريده اي؟ ملا بلافاصله جواب داد: خير آنرا از كفش دوز سر كوچه خريده ام



كار كردن شكم ملا


يك روز ملا در خانه خوابيد و به دنبال شكار نرفت. زنش وقتي او را ديد كه خوابيده گفت: ملا براي چه خوابيده اي و به دنبال كار نميروي؟ ملا گفت: تا كي من كار كنم و شكمم بخورد، بگذار يكروز هم او كار كند تا من بخورم



ملا و داستان ماه بهتر است


روزی شخصی از ملا پرسید: ماه بهتر است یا خورشید!؟
ملا گفت ای نادان این چه سوالی است که از من می پرسی؟ خوب معلوم است, خورشید روزها بیرون می آید که هوا روشن است و نیازی به وجودش نیست!
ولی ماه شبهای تاریک را روشن می کند, به همین جهت نفعش خیلی بیشتر از ضررش است!

LIDA
28-06-2010, 10:38
آنگاه که شمشیر پلید و اهریمنی خائنین پشت فرمانروای بزرگ تاریخ ایران را شکافت و شیرمرد کشورمان نادرشاه افشار را به زانو انداخت ، نادر با دست خون آلود خویش مشتی خاک به دست گرفت و گفت خاک ایران نادرها دارد ... فیلسوف خردمند کشورمان ارد بزرگ می گوید : کجا دلبری زیباتر از "ایران" سراغ دارید ؟ معشوقی که هزاران هزار پیکر عاشق در زیر پایش ، تن به خاک کشیده اند .
آنگاه که نانجیبان خواستند سر نادرشاه افشار منجی ایران در هنگامه تاراج کشور را از تن جدا کنند او با صدای نحیف می گفت ایرانم ایرانم یارانم...

***************

سرباز ایران ابومسلم خراسانی



ابو جعفر منصور دومین خلیفه عباسی آنگاه که دید محبوبیت ابومسلم بمراتب از او که خلیفه است در بین تبار ایرانیان بیشتر است تصمیم به قتل او گرفت برای اینکار به حیله های بسیاری متوصل شد تا ابومسلم را برای اجرای نقشه شوم خویش به دستگاه خلافت بکشد .
روزی که منصور پلید همچون خفاشی خونخوار قهرمان ایرانیان ، ابومسلم خراسانی را با سربازان سیاه دل خویش دور از دسترس ایرانیان و بخصوص خراسانیان به قتل رساند نبض ایران ایستاده بود .
آنگاه که پیکر شهید سرخ ایران را از دستگاه خلیفه به بیرون کشیدند منصور دید بر روی زمین گردنبندی از پوست آهو افتاده آن را باز کرد و در آن بر پوسته یی نازک به زبان پهلوی خطوطی دید دانشمندان دربار منصور متن را ترجمه کردند :
« سرباز ایران ابومسلم خراسانی »
فیلسوف و متفکر کشورمان ارد بزرگ می گوید : ابومسلم خراسانی نماد برافراشته آزادگی ایرانیان است او بندهای دشمنان ایران را پاره کرد و خون گرمی شد در رگهای سرد کشورمان ، خونی که تا ابد در دل این کشور خواهد جوشید و هر زنجیری را پاره خواهد نمود .
ایرانیان از همان روز تصمیم به نابودی دودمان جور و ستم عباسیان را گرفتند کسانی همچون سنباد اسحاق ترک مقنع و بابک خرم دین پرچم انتقام خون ابومسلم را بر دست داشتند و در نهایت به تدبیر مرد جاودانه ایران خواجه نصیرالدین توسی سلسله عباسیان با خواری و خفت تمام به پایان رسید .

**********

گستاخی رومیان



اردوان يكم در آذر ماه سال 126 پیش از میلاد دستور آزادی سه هزار اسیر رومی را داد . آنها با لباس مبدل برای ایجاد هرج و مرج و جاسوسی از مرزها گذشته و خود را به شهرهای ایران رسانیده بودند . بعضی از این اسیران بیش از 10 سال در زندان بودند آنها براحتی به زبان پهلوی (زبان آنروز ایرانیان) سخن می گفتند روزی که اسرا از پایتخت ایران خارج می شدند یکی از آنها مغرورانه به نوجوانی ایرانی که به آنها نگاه می کرد گفت خورشید ما را از شرق به غرب کشاند و ما آزاد شدیم . نوجوان هم خندید و گفت آخر خورشیدها در مشت پادشاهان ایران هست ! و آنها شما را پیاپی به غرب می بخشند !
دانای ایرانی ارد بزرگ می گوید : در کاخ های ویران شده نامداران سرزمینمان ایران می توان هزاران هزار چشمه جاری دید ...می توان فریادهای دادگستر آنها را شنید ... و تنهایی را از یاد برد .
این پرسش در ذهن ایجاد می شود آیا آن اسرا پیام مهر ایرانیان را حس کردند ؟!
خیر
پس از سال ها توطئه ، پنجاه سال بعد از این حادثه دهها هزار رومی وارد ارمنستان و آذربادگان ایران شدند .
مهر و سخاوت ایرانیان به شرق و غرب ، شمال و جنوب چه بازده ایی داشت ؟ جز پررویی ، گستاخی و زیاده خواهی ؟...


************

وونن پادشاه ایران و اسب سپید



روزی اسب سپیدی را تقدیم پادشاه ایران "وونن" يكم پادشاه اشکانی نمودند و گفتند این اسب توسط بهترین سوارکاران آموزش دیده ، بدنی ورزیده دارد و بسیار باهوش است . یکی از مشاوران دربار گفت اسب سفید برای پادشاه ایران خوب نخواهد بود . وونن پرسید چرا ؟ و آن رایزن پیر گفت چون اسب سپید مرکب ارواح است . پادشاه ایران خندید و سوار بر اسب شد .
دانای ایرانی ارد بزرگ می گوید : سخن بدون پشتوانه ، یعنی گزاف گویی .
گفته می شود اسب سپید چندین بار جان پادشاه ایران را نجات بخشید و درنهایت آن اسب توسط یکی از جاسوسان رومی مسموم شد ...

****************

فریاد تجلی دگرگونی است

آترین خردمند و اندیشمند ایرانی با شاگردش مهرساد از کنار ساختمان بزرگ و مجللی می گذشتند شاگرد به استاد گفت مدتهاست فریادهای پیگیری از این ساختمان به گوش می رسد و از استاد پرسید چه احساسی دارید ؟
استاد گفت فریاد تجلی دگرگونی است .
شاگرد گفت یعنی این فریادها خاموش شدنیست ؟
آترین دانا گفت : آری و دیگر شاید هیچگاه فریادی از این خانه به گوش نرسد .
ارد بزرگ فیلسوف معاصر می گوید : فریاد سیمای آغازین هر شورش و رستاخیزیست ، پژواک آن آینده را می سازد .
گفته می شود آن خانه سال ها در سکوت بود .
در بازدید سيناتروس پادشاه کشورمان از "شهر گور" همان خانه میهمانسرای فرمانروای ایران بود .
در آنزمان مهرساد که برای خود استادی شده بود را به آن خانه فرا خواندند تا با پادشاه ایران هم صحبت شود ، در تمام زمان میهمانی مهرساد به یاد سخن استاد خویش آترین بود . "فریاد تجلی دگرگونی است"

LIDA
28-06-2010, 10:42
فریادرس


بلاش چهارم پادشاه اشکانی قصد شکار داشت به نزدیکان خویش گفت برای شکار آماده شوند چند تن از فرماندهان سراسیمه نزدیکش شدند و از پادشاه ایران خواستند که از کاخ خارج نگردد بلاش پرسید مگر چه شده است فرماندهان گفتند در نزدیکی جنگل ، مزارع گندم روستاییان دچار آتش سوزی شده و بیم آن می رود که آتش به جنگل سرایت کند . بلاش گفت شما چه کرده اید ؟ فرماندهان سر به زیر آورده و گفتند با آتش نتوان جنگیدن !
بلاش دستور داد همه فرماندهان و سربازان به کمک روستائیان بروند خود او نیز همراه آنها شد .
ارد بزرگ اندیشمند نامدار ایرانی می گوید : فریادرس ! پاکزاد است ، او گوشش پیشتر تیز شده و آماده کمک رسانی ست .
پس از دو روز آتش فرو نشست جنگل بزرگی از آتش در امان ماند . بلاش پادشاه ایران ، آخرین سرباز ! ایرانی بود که از میان خاکسترها به سوی کاخ فرمانروایی باز می گشت . مردم روستا هنوز چشمشان را از پادشاه ایران بر نداشته بودند که کیسه های گندم توسط سربازان در میان آنها پخش می شد .

***********

امید کسی را نا امید نکن

بوریحان بیرونی در خانه یکی از بزرگان نیشابور میهمان بود از هشتی ورودی خانه ، صدای او را می شنید که در حال نصیحت و اندرز است .
مردی به دوست ابوریحان می گفت هر روز نقشی بر دکان خود افزون کنم و گلدانی خوشبوتر از پیش در پیشگاهش بگذارم بلکه عشقم از آن گذرد و به زندگیم باز آید . و دوست ابوریحان او را نصیحت کرده که عمر کوتاست و عقل تعلل را درست نمی داند آن زن اگر تو را می خواست حتما پس از سالها باز می گشت پس یقین دان دل در گروی مردی دیگر دارد و تو باید به فکر آینده خویش باشی .
سه روز بعد ابوریحان داشت از دوستش خداحافظی می کرد که خبر آوردند همان کسی که نصیحتش نمودید بر بستر مرگ فتاده و سه روز است هیچ نخورده .
میزبان ابوریحان قصد لباس کرد برای دیدار آن مرد ، ابوریحان دستش را گرفت و گفت نفسی که سردی را بر گرمای امید می دمد مرگ را به بالینش فرستاده . میزبان سر خم نمود .
ابوریحان بدیدار آن مرد رفته و چنان گرمای امیدی به او بخشید که آن مرد دوباره آب نوشید . ارد بزرگ اندیشمند برجسته می گوید : هیچگاه امید کسی را نا امید نکن، شاید امید تنها دارایی او باشد .

*************

آوازه نام رودکی

گفته می شود رودکی در نوجوانی رقیبی در پای درس استاد ابوالعنک بختیاری داشت او همچون رودکی خوب می نواخت و صدای گرمی داشت . و شعر هم می سرود
سالها بعد رقیب رودکی مطرب دوره گرد ناشناسی بود و رودکی در دربار نصربن احمد سامانی .

یکی از دوستان قدیمی آن دو از رودکی علت این امر را جویا شد رودکی گفت آن دوست دل در هوای عشوه زنان و پستوی خانه داشت من در هوای ایران و تاریخ آن . و اینچنین است که متفکری همچون ارد بزرگ می گوید : (( هنرمندی که آرمانی بزرگ در سر ندارد جز پلشتی چیزی نمی آفریند )) .

احترامی که رودکی به تاریخ و فرهنگ کشور خویش می گذاشت نام او را ماندگار نمود .

**************

گفتگو با کودکان



مکتب دار محله "مهاد مهین" (از محلات قدیمی شهر تبریز) به مادر کودک گفت فرزند شما هر روز پژمرده تر و منزوی تر می شود مادر گفت : از زمانی که پدرش در جنگ (ایران و عثمانی) گمشده است کودکم را نمی دانم چگونه شاد کنم کمک دولت کفاف زندگیمان را نمی دهد . پیر مرد مکتب دار کمی فکر کرد و گفت با او گفتگو کن .
مادر گفت فقط گفتگو ! در حالی که چشم کودک به دست من است .
پیرمرد گفت خیر عقل کودک به زبان شماست اگر با کودک گفتگو کنید بسیاری از خیالات او کاسته می شود او هم اکنون در دست رویاهای تیره اسیر است .



*************

پارمیس



لشکر ایران آماده جنگ شده و سواران پا بر رکاب اسب ، کورش پادشاه ایران از نزدیکان خداحافظی کرده و قصد راهبری .... ایران را داشت . یکی از نزدیکان خبر آورد همسر سربازی چهار فرزند بدنیا آورده ، فروانروای ایران خندید و گفت این خبر خوش پیش از حرکت .... ایران بسیار روحیه بخش و خوش یومن است . دستور داد پدر کودکان لباس رزم از تن بدر آورده به خانه اش برود پدر اشک ریزان خواهان همراهی فرمانروای ایران بود . فرمانروا با خنده به او گفت نگهداری و پرورش آن چهار کودک از جنگ هم سخت تر است . می گویند وقتی .... پیروز ایران از جنگ باز گشت کورش تنها سوغاتی را که با خود به همراه آورده بود چهار لباس زیبا برای فرزندان آن سرباز بود . این داستان نشان می دهد کورش پادشاه ایران ، دلی سرشار از مهر در سینه داشت. ارد بزرگ فیلسوف کشورمان می گوید : فرمانروای مردمدار ، مهر خویش را از کسی دریغ نمی کند .
می گویند سالها بعد آن چهار کودک سربازان رشیدی شدند ، آنها نخستین سربازان .... ایران بودند که از دیوارهای آتن گذشته و وارد پایتخت یونان شدند . نکته جالب آن است که یکی از آن چهار کودک دختر بود و نامش پارمیس که از نام دختر ارشد کورش بزرگ اقتباس شده بود .

LIDA
28-06-2010, 16:18
گوساله ملا


در صحرا ملا خواست گوساله اش را گرفته به خانه ببرد. گوساله آنقدر خيز و جست كرده فرار كرد كه ملا خسته شد پس ملا او را گذاشته به خانه رفته چوبي برداشته شروع كرد به زدن مادر گوساله. زنش جلو آمده پرسيد: چرا گاو را
ميزني، مگر ديوانه شده اي؟ ملا گفت: از بس حرام زاده است يكساعت با گوساله اش تلاش كرده نتوانستم او را بگيرم و به خانه بياورم. اگر اين گاو خيزك زدن و گريختن را به او ياد نميداد گوسالهً شش ماهه مرا اينقدر اذيت نميكرد



ملاو درد مو


کسی نزد ملا رفت و به او گفت: موی سرم درد می کند دارویی بده تا خوب شوم.
ملا از او پرسید:امروز چه خوردی؟ مرد گفت: نان و یخ؟!
ملا گفت : برو بمیر که نه غذایت به آدمیزاد می ماند نه دردت!؟


ملا و شمردن الاغ


گويند روزي ملا نصرالدين ده تا خر داشت. روزي بر يكي از آن ها سوار شد و بقيه خر ها را شمرد چون خري را كه خود سوار بر آن بود نمي شمرد ديد تعداد آن ها نه تا است سپس پياده شد و شمارش كرد ديد ده تا درست است . چندين بار سواره و پياده آن ها را شمرد همان نتيجه اول به دست مي آمد كاملا" گيج شده بود و علت را نمي فهميد. عاقبت پياده شده و گفت: اين خرسواري به گم شدن يك خر نمي ارزد!!



انجام وظيفه ملا


ملا در باغ خود مشغول كاشتن نهالهاي كوچك بود عابري پرسيد به چه طمع به كاشتن اين درختها مشغولي؟
وتصور ميكني چند سال ديگر عمر مينمائي كه ثمر اين درختها را بخوري؟
ملا با كمال وُقار گفت: اي نادان ديگران كاشتند ميوه آن نصيب ما شد ما مي كاريم تا آيندگان از آن استفاده كنند



كدام حرفت را باور كنم


يك روز ملا به زنش گفت قدري پنير بياور كه بخوريم چون شنيده ام پنير اشتها را زياد ميكند و نيروي بسياري دارد و براي بدن خيلي مفيد است. زن ملا گفت: ولي ما پنير در خانه نداريم. ملا بلادرنگ اظهار داشت: بهتر چون پنير خون
را كثيف كرده و چربي بدن را افزايش ميدهد و هيچ ثمري ندارد. زن ملا كه از اين ضد و نقيض گوئي شوهرش در تعجب فرو رفته بود گفت: چه ميگويي مرد، حرف اول ات را باور كنم يا آنچه را بعدا گفتي؟ ملا گفت: اگر پنير در خانه
داشتيم حرف اول را ولي حالا كه نداريم حرف دوم

LIDA
28-06-2010, 16:20
ملا و اهمیت جنگل


یکی از شاگردان ملانصرالدین پرسید : تمام استادان می گویند که گنج روح ، چیزی است که باید در تنهائی کشف شود.پس برای چه ما با همیم ؟
ملانصرالدین پاسخ داد : با همید چون جنگل همیشه نیرومندتر از درختی تنهاست .جنگل رطوبت هوا را تامین می کند ، در مقابل توفان مقاوم تر است و به باروری خاک کمک می کند.
شاگرد گفت : اما چیزی که یک درخت را مقاوم می کند ریشه است . و ریشه ی یک درخت نمی تواند به ریشه درخت دیگری کمک کند .
ملانصرالدین در جواب گفت : جنگل همین است .هر درخت با درخت دیگر متفاوت است ، هر درخت ریشه ای مستقل دارد . راه آنانی که می خواهند به خدا برسند همین است :اتحاد برای یک هدف و همزمان آزاد گذاشتن هر یک اعضای گروه تا به شیوه ی خود تکامل یاب



به قاضي ميرسد


دو همسايه با هم نزاع كرده پيش قاضي آمده هر يك ادعا مينمودند كه لاشه سگ مرده كه در كوچه افتاده به خانه هر كس نزديكتر است او بايد از كوچه آنرا بردارد. اتفاقاَ ملا در محضر قاضي بود قاضي به او گفت در اين مورد نظر شما چيست؟ ملا گفت كوچه راه عام است به هيچكدام ربط ندارد اين وظيفه قاضي است كه بايد لاشه سگ را از ميان كوچه بردارد



ملا و گریه بر مرده


ملا در جنازه يكي از متمولين به آواز بلند گريه ميكرد. يكي از مشايعين او را تسليت داده پرسيد: مرحوم با شما منسوب بود؟ ملا گفت: نه، سبب گريهً منهم همين است كه هيچ نسبتي به او ندارم



ملا و صرفه جوئي



يك روز دوستان ملا او را ديدند كه يك دست و يك چشم و يك پا و يك سوراخ بيني و يك گوش خود را بسته است. به خيال اين كه مريض ميباشد شب به خانه اش رفته و با دلسوزي گفتند: خدا بد ندهد.... جناب ملا، بلا دور...باشد چه شده و براي چه دست و پايت و سرو چشمت را بسته اي؟ ملا لبخندي زد و گفت: من كاملا سالم هستم. مگر براي اينكه صرفه جوئي كنم و اعضاي بدنم را بي جهت به كار نياندازم نيمي از آنها را بسته ام



زندگاني بيجهت و ملا




ملا به شخصي گفت: خبر داري كه فلاني رفيقمان از دنيا رفت؟ دوستش گفت: بلي، سبب مرگش چه بود؟ ملا گفت: آن بيچاره علت زندگي اشت معلوم نبود تا چه رسد به مرگش

LIDA
28-06-2010, 16:23
ملا و خرگيري



زمون قدیم داروغه ها برای جمع آوری خراج و مالیات حاکم الاغ ها را می گرفتند .
یک روز زمان خر بگیری ملا نصر الدین با عجله و شتابان وارد خونه ای شد.
صاحبخونه گفت :چی شده؟ ملا گفت : بیرون دارن خر میگیرن
صاحبخونه گفت: خر میگیرن چه ربطی به تو داره؟
ملا گفت : مامورین آنچنان عجله داشتن که میترسیدم اشتباها مرابه جای خر بگیرن.



سن زن ملا




ملا از زنش پرسيد: تو چطور سن خودت را نميداني؟ زن گفت: من همه اسباب خانه را مراقب هستم و هر روز ميشمارم براي اينكه مبادا دزد آمده چيزي ببرد اما سنم را كسي نميبرد كه هر روز بشمارم



چاره جويي ملا





روزي گاوي براي خوردن آب سرش را داخل خمره بزرگي كه پر از آب بود كرد. اما ديگر نتوانست آنرا از داخل خمره خارج كند. مردم به دور حيوان و خمره جمع شدند.
اما هر چه كردند نتوانستند سر گاو را از خمره بيرون آورند. از قضا ملا از آنجا ميگذشت مردم وقتي وي را ديدند دست به دامانش شدند تا راه چاره اي نشان بدهد. ملا گفت: زود باشيد سر گاو را ببريد تا خفه نشده و گوشتش حرام نشود. بلافاصله قصابي آوردند و گردن گاو را بريده و تنه اش را جدا كردند. اما سر گاو به داخل خمره رفته و ديگر بيرون نمي آمد. پرسيدند جناب ملا حالا چي كار كنيم؟ ملا باز هم فكري كرده گفت: چاره اي نيست بايد خمره را بشكنيد و سر گاو را از داخلش بيرون بياوريد



زرنگي ملا



ملا ميخواست مهري براي پسرش بكند كه نام پسرش بر روي آن نوشته شده باشد. در آن شهر مرد حكاكي زندگي ميكرد كه براي كندن هر حرف در روي مهر يك دينار ميگرفت. ملا به نزد وي رفته و گفت: جناب حكاك من ميل دارم مهري برايم بكني كه نام پسرم بر رويش نوشته شده باشد. مرد حكاك گفت: قيمت كار مرا كه ميداني براي هر حرف يك دينار بايد بپردازي. ملا سرش را جنباند و گفت: بلي.
مرد حكاك گفت: خوب اسم پسرت چيست؟ ملا فكري كرد و گفت: (خس) مرد مزبور فت: دو دينار بايد بدهي. ملا دو دينار داد و حكاك شروع به كار كرد و پس از چند دقيقه اي كلمه (حس) را روي مهر كند و نوبت نطقه اي رسيد كه بايد روي (ح) بگذارد كه ملا دست وي را گرفته گفت: جناب حكاك خواهش دارم نقطه را به جاي
آنكه در سر (ح) بگذاري در داخل شكم (س) بگذار حكاك آن كار را كرد و كلمه (حسن) در روي مهر نقش بست و ملا مهر را گرفته و گفت: من به جاي سه كلمه پول دو كلمه را دادم جناب حكاك باشي زرنگ



:ملا و مكتب داري



مدتي بود كه ملا به ده بالا ميرفت جهت مكتب داري و درس به بچه هاي ده بالا و مسير بين دو ده را با همان خر معروف ميپيمود ..آخر سال كه رسيد (آخر ترم) ملا از مردم مزد خود را طلب كرد و مردم هم گفتند كه اي ملا تو كه صاحب فضل و كراماتي و از طرفي دانا كه امورات ما ، پس بيا و كاري كه كردي في سبيل الله و قربته االله باشد .
ملا گفت كه من صاحب فضلم في سبيل الله كار كنم خرم كه قربته الالله سرش نميشود ...

LIDA
29-06-2010, 10:25
ملا و گداي سمج


گداي سمجي هر روز به در خانه ملا مي آمد و تقاضاي كمك ميكرد. بار اول و دوم و سوم ملا آنچه را داشت به وي داد اما گدا به اين زودي ها دست از سرش بر نميداشت ملا كه ديگر از دست سماجت وي به تنگ آمده بود نقشه اي كشيد و يكروز وقتي گدا در خانه را به صدا در آورد ملا پرسيد: كي است؟ گدا از پشت در گفت -مهمان خدا. ملا به دم در رفته و آنر گشود و دست گدا را گرفته گفت: بيا تا كمك نمايم. گدا خوشحال شد و به دنبال ملا به راه افتاد. ملا پس از گذشتن چند كوچه وارد مسجد شد و به مرد گدا گفت: - دوست عزيز تو اشباها به خانه من ميامدي چون خانه خدا اينجاست و لاجرم تو كه مهمان خدا هستي بايد به اين مكان مراجعه كني



ملا تازه وارد


ملا وارد شهري شده و در كوچه و بازار گردش ميكرد و به اينطرف و آنطرف مينگريست كه مردي جلو آمده و پرسيد: آقا ممكن است بگويي امروز چند شنبه است؟ ملا نگاهي به قيافه آن مرد انداخت و گفت: والله نميدانم چون من تازه وارد اين شهر شده ام و هنوز هيچ جا را بلد نيستم


ملا و داستان پرواز در اسمانها


مردی که خیال می کرد دانشمند است و در نجوم تبحری دارد یک روز رو به ملا کرد و گفت:
خجالت نمی کشی خود را مسخره مردم نموده ای و همه تو را دست می اندازند در صورتیکه من دانشمند هستم و هر شب در آفاق و انفس سیر می کنم.
ملا گفت : ایا در این سفرها چیز نرمی به صورتت نخورده است؟
دانشمند گفت :اتقاقا چرا؟
ملا با تمسخر پاسخ داد: درست است همان چیز نرم دم الاغ من بوده است!




ملا ماه بهتر است يا خورشيد


روزی شخصی از ملا پرسید: ماه بهتر است یا خورشید!؟ ملا گفت ای نادان این چه سوالی است که از من می پرسی؟ خوب معلوم است, خورشید روزها بیرون می آید که هوا روشن است و نیازی به وجودش نیست! ولی ماه شبهای تاریک را روشن می کند, به همین جهت نفعش خیلی بیشتر از ضررش است!



راهنمائي ملا


روزي شخصي تفنگچه اي پيدا كرد و آنرا نزد ملا برد و از او پرسيد: ملا جان بگو اين چي است؟ ملا نگاهي به تفنگچه انداخت و گفت: آن چپق (چلم) فرنگي است.
مردي كه تفنگچه را پيدا كرده بود خوشحال شد و آنرا به دهان خود گذارده و خواست بكشد. اما ناگهان گلوله اي فير شد و مردكه بيچاره نقش زمين شد. ملا نگاهي به جسد بي جان او انداخت و گفت: عجب تمباكوي خوبي داخل اين چپق بود
تا يك پك كشيد نشه شد و روي زمين افتاد

LIDA
29-06-2010, 10:34
بچه ملا


يكروز ملانصرالدين وارد اطاق بچه كوچكش شد و ديد كه او در حال گريه كردن است. ملا ناراحت شد جلو رفت و دستي بر سر بچه اش كشيد و گفت: براي چه گريه ميكني؟ بچه ملا همانطور گريه كنان گفت: هيچي پدرجان .... تنها بودم و براي خودم قصه ميگفتم ولي در قصه ام ديو داشت ترسيدم بيايد مرا بخورد


پسر ملا


پسر ملا به مرد محترمي بد گوئي ميكرد. ملا وقتي شنيد براي عذر خواهي نزد آن شخص رفته و گفت: هر چه باشد او به جاي پسر شما است و خر است خوبست او را ببخشيد و از او كينه اي به دل نگيريد




ایجاد امنیت وظیفه فرمانرواست


لشکر پادشاه قدرتمند سلوکی دمتریوس را افسران مهرداد یکم در ماد شکست داده و "دمتریوس" فرامانروای آنان را نزد مهرداد یکم پادشاه اشکانی به دشت اترک (شیروان ، بجنورد و گرگان امروزی) فرستادند . مهرداد با آمدن دمتریوس جشنی برگزار نمود و دختر خویش را به توصیه ریش سفیدان پارت به او داد . که این کار در آینده چنان نتیجه مثبتی برای ایران داشت که کسی تصور نمی کرد و آن انهدام کامل سلسله سلوکی بود . مدتی بعد در هنگامه جشن و سرور سالروز زاده شدن مهرداد فرمانروای ایران یکی از تاجران سرشناس بارها از او به بزرگی یاد کرد و گفت امنیت امروز ایران به دست با کفایت شما بوده است و چنین و چنان ، می گویند مهرداد که از آغاز مجلس خموش بود و به سخن رایزنان و بزرگان گوش می داد به سخن آمده و گفت : آرامش مردم کار من است و اگر از این کار برنیایم شایسته این تخت و تاج نیستم . ارد بزرگ اندیشمند کشورمان می گوید : نگهبانی از داشته های یک کشور برای فرمانروا یک قانون است و انجام آن خودستایی ندارد .
مهرداد یکم جنگاوری به تمام معنا بود او در طی زندگی تا هنگام مرگ در سال 138 پیش از میلاد همواره در حال پاکسازی مناطق مختلف سرزمین باستانی ایران از شر خونخواران باقی مانده سلوکی و اقوام بدوی بود.




آیا در پس مرگ زندگی ست


دوباره باید بر می خواست او کارهای ناتمام بسیاری بر دوش خود حس می کرد آیا از پس استقبال از مرگ ، می توانست زندگی را دوباره در آغوش گیرد ؟
او یا باید فنای تدریجی را می پذیرفت و یا مرگ سریع را ، و شاید هم در پس این مرگ سریع زندگی را بدست می آورد . بلاخره تصمیم خویش را گرفت و از حصار اردوگاه بردگی و مرگ به بیرون پرید و با چند نفر از مرگ رستگان عهد بست و ایران را نجات بخشید . بقول اندیشمند یگانه کشورمان ارد بزرگ : هنگام گسست و بریدن از همه چیز ، می توانی بسیاری از نداشته ها را در آغوش کشی .
آن کسی که از زندان بردگی بیرون جست و ایران را نجات بخشید نادرشاه افشار بود که در سن ۲۵ سالگی پس از سالها تحمل بردگی از حصار ازبکان بیرون آمده و کشور ایران را دوباره سرفرازی بخشید .
.شاید اگر او از مرگ می هراسید هیچ گاه برای خود و کشورش آزادی و شرف به ارمغان نمی آورد …



امید ، خود زندگیست

گفته اند اسبی به بیماری گرفتار آمد و پشت دروازه شهر بیفتاد . صاحب اسب او را رها کرده و به داخل شهر شد مردم به او گفتند اسبت از چه بابت به این روزگار پرنکبت بیفتاد و مرد گفت از آنجایی که غمخواران نازنینی همچون شما نداشت و مجبور بود دائم برای من بار حمل کند .

یکی گفت براستی چنین است من هم مانند اسب تو شده ام . مردم به هیکل نحیف او نظری انداختند و او گفت زن و فرزندانم تا توان داشتم و بار می کشیدم در کنارم بودند و امروز من هم مانند اسب این مرد تنهایم و لحظه رفتنم را انتظار می کشم .



می گویند آن مرد نحیف هر روز کاسه ایی آب از لب جوی برداشته و برای اسب نحیف تر از خود می برد . ودر کنار اسب می نشست و راز دل می گفت . چند روز که گذشت اسب بر روی پای ایستاد و همراه پیرمرد به بازار شد .

صاحب اسب و مردم متعجب شدند . او را گفتند چطور برخواست . پیرمرد خنده ایی کرد و گفت از آنجایی که دوستی همچون من یافت که تنهایش نگذاشتم و در روز سختی کنارش بودم .اندیشمند یگانه کشورمان ارد بزرگ می گوید : دوستی و مهر ، امید می آفریند و امید زندگی ست .
می گویند : از آن پس پیر مرد و اسب هر روز کام رهگذران تشنه را سیراب می کردند و دیگر مرگ را هم انتظار نمی کشیدند…

LIDA
29-06-2010, 21:15
خشم فرمانروای یزد

گویند سربازان سر دسته راهزنان را گرفته و پیش فرمانروای شهر یزد آوردند چون او را بدید بی درنگ شمشیر از نیام بیرون کشیده و سرش را از بدن جدا ساخت یکی از پیشکاران گفت گرگ در گله خویش بزرگ می شود این گرگ حتما خانواده دارد بگویید آنها را هم مجازات کنند . فرمانروا که سخت آشفته بود گفت آنها را هم از میان برخواهم داشت تا کسی هوس راهزنی به سرش نزند . همسر و کودک راهزن و همچنین برادر او را نزد فرمانروا آوردند کودک و زن می گریستند و برادر راهزن التماس می کرد و می گفت چاه کن است و گناهی مرتکب نشده اما فرمانروا در کوره خشم بود و هیچ کس در دفاع از آن نگون بختان دم بر نمی آورد . چون فرمانروا دست به شمشیر برد یکی از رایزنان پیر سالخورده گفت وقتی برادر شما محاکمه شد شما کجا بودید . فرمانروا به یاد آورد که زمانی برادر خود او را به جرم دزدی و غارت از دم تیغ گذرانده بودند. پیرمرد گفت من آن زمان همین جا بودم ، آن فرمانروا هم قصد جان نزدیکان برادر شما را داشت اما همانجا گفتم فرمانروای عادل ، بیگناهان را برای ایجاد عدل نمی کشد .
فرمانروای یزد دست از شمشیر برداشت و گفت این بیچارگان را رها کنید .
ارد بزرگ اندیشمند نام آشنای کشورمان می گوید : کین خواهی از خاندان یک بدکار ، تنها نشان ترس است ، نه نیروی آدمهای فرهمند



.کتاب سیاه



کتاب خواندن خوب است . خیلی خوب است . همه می گویند خوب است .
این جملات در مغزش پشت سر هم تکرار می شد
بلاخره پا به کتابخانه نهاد . تا دانا شود دانشمند شود و به همه ثابت کند او هم به جرگه خوانندگان کتاب پیوسته است .
کتابی برداشت
آن را باز کرد
شگفت زده شد
زیرا برگ های کتاب سیاه بود
به کتاب گفت :
تو چرا سیاهی؟
کتاب گفت:
نویسنده من خیلی دانا بوده است .
اندیشه اش سرشار از واژه های زیبا...
نوشت و نوشت و نوشت
تا من به اینگونه ، سیاه سیاه شدم
اکنون تو باید حدس بزنی نویسنده من چه افکاری را نوشته است.

جوان هراسان شد
سرش گیج شد از آن همه سیاهی
و در حالی که کتاب را پرتاب می کرد گفت :
هرگز هرگز نمی خواهم نمی خواهم
و از کتابخانه گریخت ...



دل مشغولی های شاه سلطان حسین

فرمانروای شهر از دیدار شاه سلطان حسین صفوی باز می گشت . بزرگان و ریش سفیدان شهر به دیدار سالار شهر خویش رفته و از حالا شاه ایران زمین جویا می شدند .
فرمانروای شهر گفت : شاه شاداب و آسوده هستند در زمانی که من در مجلس گفتگوی ایشان با بزرگان بودم دیدم ایشان ریز امور کشور را در اختیار دارند قیمت همه اجناس ، سود بازآریان ، میزان خمس ، تعداد مسافران سفر حج ، مشهد و کربلا را به خوبی می دانند و از زندگی خصوصی فرمانروایان شهرهای ایران آگاهند . به این مجموع آگاهی ایشان را از زندگی خصوصی و درس علما را نیز بیفزایید ، این نشان می دهد کشور هیچ مشکلی ندارد .



یکی از ریش سفیدان خردمند از جای برخواسته و گفت خدا خودش این کشور را نگهدارد . پادشاهی که چنین سرگرم اندرون کشور است کی به برون آن می نگرد .
سخن آن پیر خیلی زود آشکار شد . دودمان صفویه بدست تعدادی راهزن سرنگون گشت . اندیشمند یگانه کشورمان ارد بزرگ می گوید : آدمی تنها زمانی دربند رویدادهای روزمره نخواهد شد که در اندیشه ایی فراتر از آنها در حال پرواز باشد .
شاه سلطان حسین به روزمرگی دچار بود تمام هوش خود را برای نگهداری و نگهبانی از چیزهای خرد و بی ارزش بکار گرفته و بیشتر انباردار خوبی بود تا فرمانروایی که باید نظر به آینده کشور داشته باشد .




سرانجام عشق به ایران

سهروردی را گفتند تا به کی از ایران سخن گویی ؟ گفت تا آن زمان که زنده ام . گفتند این بیماری است چون ایران دختره باکره ای نیست برای تو ، و گنج سلطانی هم برای بی چیزی همانند تو نخواهد بود .
سهروردی خندید و گفت شما عشق ندانید چیست . دوباره او را گرفته و به سیاهچال بردند.
شبها از درون روزن سیاه چال زندان سهروردی ، اشعار حکیم فردوسی را زندانبانان می شنیدند و از این روی ، وعده های غذایش را قطع نمودند و در نهایت سهروردی از گرسنگی به قتل رسید…



سفر هفتاد ساله

در شهر “میانه” نوجوانی باهوش تمام کتابهای استادش را آموخته و چشم بسته آن ها را برای دیگر شاگردان می خواند .
استادش به او گفت به یک شرط می گذارم در امر آموزش دادن مرا کمک کنی شاگرد پرسید چه امری ؟، استاد گفت آموزش بده اما نصیحت مکن . شاگرد گفت چرا نصیحت نکنم . استاد پیر گفت دانش در کتاب هست اما پند آموزی احتیاج به تجربه و زمان دارد که تو آن را نداری خرد نتیجه باروری دانش و تجربه است .
شاگرد گفت : درس بزرگی به من آموختید سعی می کنم امر شما را انجام دهم .
گفته می شود سالها گذشت و تا استاد زنده بود آن شاگرد ، کسی را اندرز نمی داد .

LIDA
29-06-2010, 21:22
فروتنی فریاپت


اردوان (سومین پادشاه اشکانی و فرزند تیرداد یکم) پادشاه ایران از بستر بیماری برخواسته بود با تنی چند از نزدیکان ، کاخ فرمانروایی را ترک گفته و در میان مردم قدم می زد . به درمانگاه شهر که رسیدند اردوان گفت به دیدار پزشک خویش برویم و از او بخاطر آن همه زحمتی که کشیده قدردانی کنیم.
چون وارد درمانگاه شد کودکی را دید که پایش زخمی شده و پزشک پایش را معالجه می نماید. مادر کودک که هنوز پادشاه را نشناخته بود با ناله به پزشک می گفت خدا پای فرزند پادشاه را اینچنین نماید تا دیگر این بلا را بر سر مردم نیاورد .



پادشاه رو به زن کرده و گفت مگر فرزند شاه این بلا را بر سر کودکت آورده و مادر گفت آری کودکم در میانه کوچه بود که فرزند پادشاه فریاپت با اسب خویش چنین بلای را بر سر کودکم آورد . پادشاه گفت مگر فرزند شاه را می شناسی ؟ و زن گفت خیر ، همسایگان او را به من معرفی نمودند . پادشاه دستور داد فریاپت را بیاورند پزشک به زن اشاره نمود که این کسی که اینجاست همان پادشاه ایران است .
زن فکر می کرد به خاطر حرفی که زده او را به جرم گستاخی با تیغ شمشیر به دونیم می کنند . پسر شاه ایران را آوردند و پدر به او گفت چرا این گونه کردی و فرزند گفت متوجه نشدم . و کودک را اصلا ندیدم . پدر گفت از این زن و کودکش عذرخواهی کن . فرزند پادشاه روی به مادر کودک نموده عذر خواست پادشاه ایران کیسه ایی زر به مادر داده و گفت فرزندم را ببخش چون در مرام پادشاهان ایران ، زور گویی و اذیت خلق خویش نیست .
زن با دیدن این هم فروتنی پادشاه و فریاپت به گریه افتاده و می گفت مرا به خاطر گستاخی ببخشید . و پادشاه ایران اردوان در حالی که از درمانگاه بیرون می آمد می گفت : فرزند من باید نمونه نیک رفتاری باشد نمونه…



تو رازي و ما راز


پرده، اندكي كنار رفت و هزار راز روي زمين ريخت.
رازي به اسم درخت، رازي به اسم پرنده، رازي به اسم انسان.
رازي به اسم هر چه كه مي داني. و باز پرده فرا آمد و فرو افتاد.
و آدمي اين سوي پرده ماند با بهتي عظيم به نام زندگي، كه هر سنگ ريزه اش به رازي آغشته بود و از هر لحظه اي رازي مي چكيد.
در اين سوي رازناك پرده، آدميان سه دسته شدند.
گروهي گفتند: هرگز رازي نبوده، هرگز رازي نيست و رازها را ناديده انگاشتند و پشت به راز و زندگي زيستند. خدا نام آنها را گمشدگان گذاشت.
و گروهي ديگر گفتند: رازي هست، اما عقل و توان نيز هست. ما رازها را مي گشاييم. و مغرورانه رفتند تا گره راز و زندگي را بگشايند. خدا گفت: توفيق با شما باد، به پاس تلاشتان پاداش خواهيد گرفت. اما بترسيد كه در گشودن همان راز نخستين وابمانيد.
و گروه سوم اما، سرمايه اي جز حيرت نداشتند و گفتند: در پس هر راز، رازي است و در دل هر راز، رازي. جهان راز است و تو رازي و ما راز. تو بگو كه چه بايد كرد و چگونه بايد رفت.
خدا گفت: نام شما را مومن مي گذارم، خود، شما را راه خواهم برد. دستتان را به من بدهيد. آنها دستشان را به خدا دادند و خدا آنان را از لابلاي رازها عبور داد و در هرعبور رازي گشوده شد.
و روزي فرشته اي در دفتر خود نوشت: زندگي به پايان رسيد. و نام گروه نخست از دفتر آدميان خط خورد، گروه دوم در گشودن راز اولين واماند و تنها آنان كه دست در دست خدا دادند از هستي رازناك به سلامت گذشتند.



ارزش رایزنی و مشورت



خیلی غمگین بود در آن شب سال نو همه غم های جهان را بر شانه هایش حس می کرد .

در این لحظات غمبار تنها جایی که می توانست مرحم درد های حسین باشد دیدار دوست قدیمی اش فریبرز بود پیش او رفت و گفت تمام اندوخته زندگیش را از کف داده ...

فریبرز روزهایی را به یاد آورد که حسین با کمک هایش خانه های بسیاری را آباد و دلهای بسیاری دیگر را شاد کرده بود .

حسین برایش گفت چگونه فریب شریکی زیرک را خورده و به این روز افتاده است ...

فریبرز گفت چرا از کسی در رابطه با کار جدیدت مشورت نگرفتی ؟ و حسین گفت آن شریک هوشم را از من گرفته و خامم کرد به یارانی هم که گفتم از خودم نادانتر بودند و همه تشویقم نمودند ...

فریبرز رسم دوستی بجا آورد و به یار قدیمی خود کمک نمود در حالی که با خود می گفت مشورت با بزرگان موجب دوری از غم ها می گردد.
به سخن ارد بزرگ : رایزنی با خردمندان ، پیروزی در پی دارد .

شاید حسین هم اگر راه خانه دانایان را می دانست اینچنین اندوهگین و گرفته نمی بود .




ليلي، نام تمام دختران زمين است


خدا مشتي خاک برگرفت. مي خواست ليلي را بسازد،
از خود در او دميد. و ليلي پيش از آنکه با خبر شود، عاشق شد.
سالياني ست که ليلي عشق مي ورزد. ليلي بايد عاشق باشد.
زيرا خدا در او دميده است و هر که خدا در او بدمد، عاشق مي شود.
ليلي نام تمام دختران زمين است؛ نام ديگر انسان.
خدا گفت: به دنيايتان مي آورم تا عاشق شويد.
آزمونتان تنها همين است: عشق. و هر که عاشق تر آمد،
نزديکتر است. پس نزديکتر آييد، نزديکتر.
عشق، کمند من است. کمندي که شما را پيش من مي آورد. کمندم را بگيريد.
و ليلي کمند خدا را گرفت.
خدا گفت: عشق، فرصت گفتگو است. گفتگو با من.
با من گفتگو کنيد.
و ليلي تمام کلمه هايش را به خدا داد. ليلي هم صحبت خدا شد.
خدا گفت: عشق، همان نام من است که مشتي خاک را بدل به نور مي کند.
و ليلي مشتي نور شد در دستان خداوند.



داستان کوتاه سم


دختري ازدواج کرد و به خانه شوهر رفت ولي هرگز نمي توانست با مادرشوهرش کنار بيايد و هر روز با هم جرو بحث مي کردند.
عاقبت يک روز دختر نزد داروسازي که دوست صميمي پدرش بود رفت و از او تقاضا کرد تا سمي به او بدهد تا بتواند مادر شوهرش را بکشد!
داروساز گفت اگر سم خطرناکي به او بدهد و مادر شوهرش کشته شود، همه به او شک خواهند برد، پس معجوني به دختر داد و گفت که هر روز مقداري از آن را در غذاي مادر شوهر بريزد تا سم معجون کم کم در او اثر کند و او را بکشد و توصيه کرد تا در اين مدت با مادر شوهر مدارا کند تا کسي به او شک نکند.
دختر معجون را گرفت و خوشحال به خانه برگشت و هر روز مقـداري از آن را در غـذاي مادر شوهـر مي ريخت و با مهرباني به او مي داد.
هفته ها گذشت و با مهر و محبت عروس، اخلاق مادر شوهر هم بهتر و بهتر شد تا آنجا که يک روز دختر نزد داروساز رفت و به او گفت: آقاي دکتر عزيز، ديگر از مادر شوهرم متنفر نيستم. حالا او را مانند مادرم دوست دارم و ديگر دلم نمي خواهد که بميرد، خواهش مي کنم داروي ديگري به من بدهيد تا سم را از بدنش خارج کند.
داروساز لبخندي زد و گفت: دخترم ، نگران نباش. آن معجوني که به تو دادم سم نبود بلکه سم در ذهن خود تو بود که حالا با عشق به مادر شوهرت از بين رفته است.

LIDA
30-06-2010, 11:56
ليلي، زير درخت انار


ليلي زير درخت انار نشست.
درخت انار عاشق شد، گل داد، سرخ سرخ.
گلها انار شد، داغ داغ. هر اناري هزارتا دانه داشت.
دانه ها عاشق بودند، دانه ها توي انار جا نمي شدند.
انار کوچک بود. دانه ها ترکيدند. انار ترک برداشت.
خون انار روي دست ليلي چکيد.
ليلي انار ترک خورده را از شاخه چيد.
مجنون به ليلي اش رسيد.
خدا گفت: راز رسيدن فقط همين بود.
کافي است انار دلت ترک بخورد.



اسب سرکش در سينه ليلي...


ليلي گفت: موهايم مشکي ست، مثل شب، حلقه حلقه و مواج، دلت توي حلقه هاي موي من است.
نمي خواهي دلت را آزاد کني؟ نمي خواهي موج گيسوي ليلي را ببيني؟
مجنون دست کشيد به شاخه هاي آشفته بيد و گفت: نه نمي خواهم، گيسوي مواج ليلي را نمي خواهم. دلم را هم.
ليلي گفت: چشمهايم جام شيشه اي عسل است، شيرين،
نمي خواهي عکست را توي جام عسل ببيني؟ شيريني ليلي را؟
مجنون چشمهايش را بست و گفت: هزار سال است عکسم ته جام شوکران است،
تلخ. تلخي مجنون را تاب مي آوري؟
ليلي گفت: لبخندم خرماي رسيده نخلستان است.
خرما طعم تنهايي ات را عوض مي کند. نمي خواهي خرما بچيني؟
مجنون خاري در دهانش گذاشت و گفت: من خار را دوستتر دارم.
ليلي گفت: دستهايم پل است. پلي که مرا به تو مي رساند. بيا و از اين پل بگذر.
مجنون گفت: اما من از اين پل گذشته ام. آنکه مي پرد ديگر به پل نيازي ندارد.
ليلي گفت: قلبم اسب سرکش عربي ست. بي سوار و بي افسار. عنانش را خدا بريده،
اين اسب را با خودت مي بري؟
مجنون هيچ نگفت. ليلي که نگاه کرد، مجنون ديگر نبود؛ تنها شيهه اسبي بود و رد پايي بر شن.
ليلي دست بر سينه اش گذاشت، صداي تاختن مي آمد.


شيطان از انتشار ليلي مي ترسد


خدا به شيطان گفت: ليلي را سجده کن. شيطان غرور داشت، سجده نکرد.
گفت: من از آتشم و ليلي گل است.
خدا گفت: سجده کن، زيرا که من چنين مي خواهم.
شيطان سجده نکرد. سرکشي کرد و رانده شد؛ و کينه ليلي را به دل گرفت.
شيطان قسم خورد که ليلي را بي آبرو کند و تا واپسين روز حيات، فرصت خواست. خدا مهلتش داد.
اما گفت: نمي تواني، هرگز نمي تواني. ليلي دردانه من است. قلبش چراغ من است و دستش در دست من.
گمراهي اش را نمي تواني حتي تا واپسين روز حيات.
شيطان مي داند ليلي همان است که از فرشته بالاتر مي رود.
و مي کوشد بال ليلي را زخمي کند. عمريست شيطان گرداگرد ليلي مي گردد.
دستهايش پر از حقارت و وسوسه است.
او بدنامي ليلي را مي خواهد. بهانه بودنش تنها همين است.
مي خواهد قصه ليلي را به بي راهه کشد.
نام ليلي، رنج شيطان است. شيطان از انتشار ليلي مي ترسد.
ليلي عشق است و شيطان از عشق واهمه دارد.



ليلي، رفتن است

خدا گفت: ليلي يک ماجراست، ماجرايي آکنده از من.
ماجرايي که بايد بسازيش.
شيطان گفت: تنها يک اتفاق است. بنشين تا بيفتد.
آنان که حرف شيطان را باور کردند، نشستند
و ليلي هيچ گاه اتفاق نيفتاد.
مجنون اما بلند شد، رفت تا ليلي را بسازد.
خدا گفت: ليلي درد است. درد زادني نو. تولدي به دست خويشتن.
شيطان گفت: آسودگي ست. خيالي ست خوش.
خدا گفت: ليلي، رفتن است. عبور است و رد شدن.
شيطان گفت: ماندن است. فرو رفتن در خود.
خدا گفت: ليلي جستجوست. ليلي نرسيدن است و بخشيدن.
شيطان گفت: خواستن است. گرفتن و تملک.
خدا گفت: ليلي سخت است. دير است و دور از دست.
شيطان گفت: ساده است. همين جايي و دم دست.
و دنيا پر شد از ليلي هاي زود. ليلي هاي ساده اينجايي.
ليلي هاي نزديک لحظه اي.
خدا گفت: ليلي زندگي ست. زيستني از نوعي ديگر.
ليلي جاودانگي شد و شيطان ديگر نبود.
مجنون، زيستني از نوعي ديگر را برگزيد و مي دانست که ليلي تا ابد طول مي کشد.



ليلي، نام ديگر آزادي


دنيا که شروع شد زنجير نداشت، خدا دنياي بي زنجير آفريد. آدم بود که زنجير را ساخت، شيطان کمکش کرد.
دل، زنجير شد، زن، زنجير شد. دنيا پر از زنجير شد و آدم ها همه ديوانه زنجيري!
خدا دنيا را بي زنجير مي خواست. نام دنياي بي زنجير اما بهشت است.
امتحان آدم همين جا بود. دستهاي شيطان از زنجير پر بود.
خدا گفت: زنجيرهايتان را پاره کنيد. شايد نام زنجير شما عشق باشد.
يک نفر زنجيرهايش را پاره کرد. نامش را مجنون گذاشتند.
مجنون اما نه ديوانه بود و نه زنجيري. اين نام را شيطان بر او گذاشت.
شيطان آدم را در زنجير مي خواست.
ليلي، مجنون را بي زنجير مي خواست.
ليلي مي دانست خدا چه مي خواهد.
ليلي کمک کرد تا مجنون زنجيرش را پاره کند.
ليلي زنجير نبود. ليلي نمي خواست زنجير باشد.
ليلي ماند. زيرا ليلي نام ديگر آزادي است.

LIDA
30-06-2010, 11:57
ليلي، زير درخت انار


ليلي زير درخت انار نشست.
درخت انار عاشق شد، گل داد، سرخ سرخ.
گلها انار شد، داغ داغ. هر اناري هزارتا دانه داشت.
دانه ها عاشق بودند، دانه ها توي انار جا نمي شدند.
انار کوچک بود. دانه ها ترکيدند. انار ترک برداشت.
خون انار روي دست ليلي چکيد.
ليلي انار ترک خورده را از شاخه چيد.
مجنون به ليلي اش رسيد.
خدا گفت: راز رسيدن فقط همين بود.
کافي است انار دلت ترک بخورد.



اسب سرکش در سينه ليلي...


ليلي گفت: موهايم مشکي ست، مثل شب، حلقه حلقه و مواج، دلت توي حلقه هاي موي من است.
نمي خواهي دلت را آزاد کني؟ نمي خواهي موج گيسوي ليلي را ببيني؟
مجنون دست کشيد به شاخه هاي آشفته بيد و گفت: نه نمي خواهم، گيسوي مواج ليلي را نمي خواهم. دلم را هم.
ليلي گفت: چشمهايم جام شيشه اي عسل است، شيرين،
نمي خواهي عکست را توي جام عسل ببيني؟ شيريني ليلي را؟
مجنون چشمهايش را بست و گفت: هزار سال است عکسم ته جام شوکران است،
تلخ. تلخي مجنون را تاب مي آوري؟
ليلي گفت: لبخندم خرماي رسيده نخلستان است.
خرما طعم تنهايي ات را عوض مي کند. نمي خواهي خرما بچيني؟
مجنون خاري در دهانش گذاشت و گفت: من خار را دوستتر دارم.
ليلي گفت: دستهايم پل است. پلي که مرا به تو مي رساند. بيا و از اين پل بگذر.
مجنون گفت: اما من از اين پل گذشته ام. آنکه مي پرد ديگر به پل نيازي ندارد.
ليلي گفت: قلبم اسب سرکش عربي ست. بي سوار و بي افسار. عنانش را خدا بريده،
اين اسب را با خودت مي بري؟
مجنون هيچ نگفت. ليلي که نگاه کرد، مجنون ديگر نبود؛ تنها شيهه اسبي بود و رد پايي بر شن.
ليلي دست بر سينه اش گذاشت، صداي تاختن مي آمد.


شيطان از انتشار ليلي مي ترسد


خدا به شيطان گفت: ليلي را سجده کن. شيطان غرور داشت، سجده نکرد.
گفت: من از آتشم و ليلي گل است.
خدا گفت: سجده کن، زيرا که من چنين مي خواهم.
شيطان سجده نکرد. سرکشي کرد و رانده شد؛ و کينه ليلي را به دل گرفت.
شيطان قسم خورد که ليلي را بي آبرو کند و تا واپسين روز حيات، فرصت خواست. خدا مهلتش داد.
اما گفت: نمي تواني، هرگز نمي تواني. ليلي دردانه من است. قلبش چراغ من است و دستش در دست من.
گمراهي اش را نمي تواني حتي تا واپسين روز حيات.
شيطان مي داند ليلي همان است که از فرشته بالاتر مي رود.
و مي کوشد بال ليلي را زخمي کند. عمريست شيطان گرداگرد ليلي مي گردد.
دستهايش پر از حقارت و وسوسه است.
او بدنامي ليلي را مي خواهد. بهانه بودنش تنها همين است.
مي خواهد قصه ليلي را به بي راهه کشد.
نام ليلي، رنج شيطان است. شيطان از انتشار ليلي مي ترسد.
ليلي عشق است و شيطان از عشق واهمه دارد.



ليلي، رفتن است

خدا گفت: ليلي يک ماجراست، ماجرايي آکنده از من.
ماجرايي که بايد بسازيش.
شيطان گفت: تنها يک اتفاق است. بنشين تا بيفتد.
آنان که حرف شيطان را باور کردند، نشستند
و ليلي هيچ گاه اتفاق نيفتاد.
مجنون اما بلند شد، رفت تا ليلي را بسازد.
خدا گفت: ليلي درد است. درد زادني نو. تولدي به دست خويشتن.
شيطان گفت: آسودگي ست. خيالي ست خوش.
خدا گفت: ليلي، رفتن است. عبور است و رد شدن.
شيطان گفت: ماندن است. فرو رفتن در خود.
خدا گفت: ليلي جستجوست. ليلي نرسيدن است و بخشيدن.
شيطان گفت: خواستن است. گرفتن و تملک.
خدا گفت: ليلي سخت است. دير است و دور از دست.
شيطان گفت: ساده است. همين جايي و دم دست.
و دنيا پر شد از ليلي هاي زود. ليلي هاي ساده اينجايي.
ليلي هاي نزديک لحظه اي.
خدا گفت: ليلي زندگي ست. زيستني از نوعي ديگر.
ليلي جاودانگي شد و شيطان ديگر نبود.
مجنون، زيستني از نوعي ديگر را برگزيد و مي دانست که ليلي تا ابد طول مي کشد.



ليلي، نام ديگر آزادي


دنيا که شروع شد زنجير نداشت، خدا دنياي بي زنجير آفريد. آدم بود که زنجير را ساخت، شيطان کمکش کرد.
دل، زنجير شد، زن، زنجير شد. دنيا پر از زنجير شد و آدم ها همه ديوانه زنجيري!
خدا دنيا را بي زنجير مي خواست. نام دنياي بي زنجير اما بهشت است.
امتحان آدم همين جا بود. دستهاي شيطان از زنجير پر بود.
خدا گفت: زنجيرهايتان را پاره کنيد. شايد نام زنجير شما عشق باشد.
يک نفر زنجيرهايش را پاره کرد. نامش را مجنون گذاشتند.
مجنون اما نه ديوانه بود و نه زنجيري. اين نام را شيطان بر او گذاشت.
شيطان آدم را در زنجير مي خواست.
ليلي، مجنون را بي زنجير مي خواست.
ليلي مي دانست خدا چه مي خواهد.
ليلي کمک کرد تا مجنون زنجيرش را پاره کند.
ليلي زنجير نبود. ليلي نمي خواست زنجير باشد.
ليلي ماند. زيرا ليلي نام ديگر آزادي است.

LIDA
30-06-2010, 12:04
ليلي، پروانه خدا


شمع بود، اما کوچک بود. نور هم داشت اما کم بود.
شمعي که کوچک بود و کم، براي سوختن پروانه بس بود.
مردم گفتند: شمع عشق است و پروانه عاشق.
و زمين پر از شمع و پروانه شد.
پروانه ها سوختند و شمع ها تمام شدند.
خدا گفت: شمعي بايد دور، شمعي که نسوزد، شمعي که بماند.
پروانه اي که به شمع نزديک مي سوزد، عاشق نيست.
شب بود، خدا شمع روشن کرد.
شمع خدا ماه بود. شمع خدا دور بود.
شمع خدا پروانه مي خواست. ليلي، پروانه اش شد.
بال پروانه هاي کوچک زود مي سوزد، زيرا شمع ها، زيادي نزديکند.
بال ليلي هرگز نمي سوزد. ليلي پروانه شمع خداست.
شمع خدا ماه است. ماه روشن است؛ اما نمي سوزد.
ليلي تا ابد زير خنکاي شمع خدا مي رقصد.


دیگو" با دریا آشنا نبود.

دیگو" با دریا آشنا نبود. " سانتیاگو" او را برد تا اقیانوس را کشف کنند. روزها به سوی جنوب سفر کردند. یه روز عصر، "سانتیاگو" به " دیاگو" گفت: پشته آن تپه ها، دریاست .
قلب پسرک از هیجان تپید و بی آنکه منتظره کسی بماند، به میان شن ها دوید و ناگهان، در برابر اقیانوس بود.

چنان عظیم بود، چنان درخشان بود، که پسرک گنگ ماند . وقتی صدایش را باز یافت، فریاد زد: چقدر بزرگ است ! کمکم کن تا نگاهش کنم!
و استاد چنین تفسیر کرد: همان طور که هیچ کس نمی تواند به ما کمک کند تا اقیانوس را بنگریم، نمی توانیم از چشم های هیچ کس برای فهمیدن و تمییز آن چه بر ما رخ می دهد، یاری جوییم .



روزهای سخت



بانو کاساندان نزد فرزند خویش کمبوجیه آمد و گفت : پدرت مدتهاست تا دیر وقت درگیر رایزنی با رایزنان دربار است و من از این همه کار او نگرانم . تن درستی پادشاه فراتر از هر چیز دیگریست . کمبوجیه نزد پدر خویش ، فرمانروای ایران کوروش آمد و دید سخت در اندیشه است و رایزنان از آنچه رخ می دهد می گفتند . پس از پایان کار فرزند رو به پدر کرد و گفت مادر از این همه کار شما نگران است پدر گفت : روزهای سخت امروز ، فر بسیاری برای بهروزی میهنمان در پی دارد و این ارزشی بیش از تن درستی دارد .

تلاش ها و از خودگذشتگی کورش بزرگ باعث شد امروز اینگونه شیفته او باشیم . همانگونه که ارد بزرگ اندیشمند برجسته کشورمان می گوید : روزهای سخت بهایی ست که باید برای سرافرازی پرداخت .



آژی دهاگ آخرین فرمانروای دودمان مادها



رایزن نخست آژی دهاگ ( آستیاگ ) آخرین فرمانروای دودمان مادها و پدر بزرگ کورش بزرگ در صبح روز جشن مهرگان سال 540 پیش از میلاد به فرمانروای ایران گفت بهتر آنست گزارشی از کارکردهای دربار ایران به بزرگان و ریش سفیدان مردم داده شود . آژی دهاگ گفت ماه پیش هم همین حرف را زدی و من مواردی را گفتم اما آنچه از یاد برده ایی این است که مردم از من گزارش نمی خواهند آن ها کارهای ما را باید به چشم خویش و در شهرها و روستاها ببینند نه آنکه سخنرانی های ما را بشنوند و کاری نبینند. این سخن آژی دهاگ همانند این سخن ارد بزرگ اندیشمند والامرتبه ایران که می گوید : مردم به دنبال گزارش روزانه فرمانروایان نیستند! آنان دگرگونی و بهروزی زندگی خویش را خواستارند !! .
تاریخ مردان پر مدعای کم کار بسیار داشته است و مردان اهل کار که سبب دگرگونی شده اند بسیار اندک .



برخورد با ریشه کارمندان فاسد


سلطان سنجر پادشاه دودمان سلجوقی هنگامی که وارد شهر کرمان شد دریافت مردم شهر دچار بغض و ناراحتی هستند رایزنان خویش را فرا خواند و علت را جویا شد ، گفتند بسیاری از کارمندان دستگاه دیوانی بر مردم شهر فشار آورده و از جایگاه خویش سوء استفاده می کنند .
فرمانروای ایران همان جا استاندار کرمان را از کار بر کنار نمود با اینکه از نزدیکانش بود و یکی از اتابکان ( ریش سفیدان )را برکار گمارد . گروهی نزد فرمانروا آمده و گفتند سردی مردم از کارمندان دون پایه است نه از حاکم رشید کرمان .
سلطان سنجر خندید و گفت : مردم آنقدر دانا هستند که می فهمند بدکرداری کارمندان برخواسته از پشتیبان آنهاست .
سپس ادامه داد آبادانی ایران با مردم رنجور راه به جایی نخواهد برد .
سلطان سنجر پادشاه دودمان سلجوقیان به نیکی پی به ریشه درد برده و آن را بر طرف نمود .


خورشید سربازان اشک نهم


مهرداد دوم اشکانی با سپاهش از کنار باغ سبزی می گذشت سایه درختان باغ مکان خوبی بود برای استراحت .
فرمانروا دستور داد در کنار دیوار بزرگ باغ لشکریان کمی استراحت کنند . باغبان نزدیک پادشاه ایران زمین آمده و از او و سربازان دعوت کرد که به باغ وارد شوند . مهرداد گفت ما باید خیلی زود اینجا را ترک کنیم و همین جا مناسب است . باغبان گفت دیشب خواب می دیدم خورشید ایران در پشت دیوار باغم است و امروز پادشاه کشورم را اینجا می بینم . مهرداد گفت اشتباه نکن آن خورشید من نیستم آن خورشید سربازان ایران هستند که در کنار دیوار باغت نشسته اند .
از این همه فروتنی و بزرگی پادشاه ایران زمین اشک در چشمان باغبان گرد آمد .
مهرداد دوم ( اشک نهم ) بسیار فروتن بود و همواره در کنار سربازان خویش و بدور از تجملات بود . اندیشمند کشورمان ارد بزرگ می گوید : فرمانروای شایسته ارزش سربازان را کمتر از خود نمی داند .

اشک نهم به ما آموخت .... ایران یگانه و یکتاست .

LIDA
30-06-2010, 12:04
ليلي، پروانه خدا


شمع بود، اما کوچک بود. نور هم داشت اما کم بود.
شمعي که کوچک بود و کم، براي سوختن پروانه بس بود.
مردم گفتند: شمع عشق است و پروانه عاشق.
و زمين پر از شمع و پروانه شد.
پروانه ها سوختند و شمع ها تمام شدند.
خدا گفت: شمعي بايد دور، شمعي که نسوزد، شمعي که بماند.
پروانه اي که به شمع نزديک مي سوزد، عاشق نيست.
شب بود، خدا شمع روشن کرد.
شمع خدا ماه بود. شمع خدا دور بود.
شمع خدا پروانه مي خواست. ليلي، پروانه اش شد.
بال پروانه هاي کوچک زود مي سوزد، زيرا شمع ها، زيادي نزديکند.
بال ليلي هرگز نمي سوزد. ليلي پروانه شمع خداست.
شمع خدا ماه است. ماه روشن است؛ اما نمي سوزد.
ليلي تا ابد زير خنکاي شمع خدا مي رقصد.


دیگو" با دریا آشنا نبود.

دیگو" با دریا آشنا نبود. " سانتیاگو" او را برد تا اقیانوس را کشف کنند. روزها به سوی جنوب سفر کردند. یه روز عصر، "سانتیاگو" به " دیاگو" گفت: پشته آن تپه ها، دریاست .
قلب پسرک از هیجان تپید و بی آنکه منتظره کسی بماند، به میان شن ها دوید و ناگهان، در برابر اقیانوس بود.

چنان عظیم بود، چنان درخشان بود، که پسرک گنگ ماند . وقتی صدایش را باز یافت، فریاد زد: چقدر بزرگ است ! کمکم کن تا نگاهش کنم!
و استاد چنین تفسیر کرد: همان طور که هیچ کس نمی تواند به ما کمک کند تا اقیانوس را بنگریم، نمی توانیم از چشم های هیچ کس برای فهمیدن و تمییز آن چه بر ما رخ می دهد، یاری جوییم .



روزهای سخت



بانو کاساندان نزد فرزند خویش کمبوجیه آمد و گفت : پدرت مدتهاست تا دیر وقت درگیر رایزنی با رایزنان دربار است و من از این همه کار او نگرانم . تن درستی پادشاه فراتر از هر چیز دیگریست . کمبوجیه نزد پدر خویش ، فرمانروای ایران کوروش آمد و دید سخت در اندیشه است و رایزنان از آنچه رخ می دهد می گفتند . پس از پایان کار فرزند رو به پدر کرد و گفت مادر از این همه کار شما نگران است پدر گفت : روزهای سخت امروز ، فر بسیاری برای بهروزی میهنمان در پی دارد و این ارزشی بیش از تن درستی دارد .

تلاش ها و از خودگذشتگی کورش بزرگ باعث شد امروز اینگونه شیفته او باشیم . همانگونه که ارد بزرگ اندیشمند برجسته کشورمان می گوید : روزهای سخت بهایی ست که باید برای سرافرازی پرداخت .



آژی دهاگ آخرین فرمانروای دودمان مادها



رایزن نخست آژی دهاگ ( آستیاگ ) آخرین فرمانروای دودمان مادها و پدر بزرگ کورش بزرگ در صبح روز جشن مهرگان سال 540 پیش از میلاد به فرمانروای ایران گفت بهتر آنست گزارشی از کارکردهای دربار ایران به بزرگان و ریش سفیدان مردم داده شود . آژی دهاگ گفت ماه پیش هم همین حرف را زدی و من مواردی را گفتم اما آنچه از یاد برده ایی این است که مردم از من گزارش نمی خواهند آن ها کارهای ما را باید به چشم خویش و در شهرها و روستاها ببینند نه آنکه سخنرانی های ما را بشنوند و کاری نبینند. این سخن آژی دهاگ همانند این سخن ارد بزرگ اندیشمند والامرتبه ایران که می گوید : مردم به دنبال گزارش روزانه فرمانروایان نیستند! آنان دگرگونی و بهروزی زندگی خویش را خواستارند !! .
تاریخ مردان پر مدعای کم کار بسیار داشته است و مردان اهل کار که سبب دگرگونی شده اند بسیار اندک .



برخورد با ریشه کارمندان فاسد


سلطان سنجر پادشاه دودمان سلجوقی هنگامی که وارد شهر کرمان شد دریافت مردم شهر دچار بغض و ناراحتی هستند رایزنان خویش را فرا خواند و علت را جویا شد ، گفتند بسیاری از کارمندان دستگاه دیوانی بر مردم شهر فشار آورده و از جایگاه خویش سوء استفاده می کنند .
فرمانروای ایران همان جا استاندار کرمان را از کار بر کنار نمود با اینکه از نزدیکانش بود و یکی از اتابکان ( ریش سفیدان )را برکار گمارد . گروهی نزد فرمانروا آمده و گفتند سردی مردم از کارمندان دون پایه است نه از حاکم رشید کرمان .
سلطان سنجر خندید و گفت : مردم آنقدر دانا هستند که می فهمند بدکرداری کارمندان برخواسته از پشتیبان آنهاست .
سپس ادامه داد آبادانی ایران با مردم رنجور راه به جایی نخواهد برد .
سلطان سنجر پادشاه دودمان سلجوقیان به نیکی پی به ریشه درد برده و آن را بر طرف نمود .


خورشید سربازان اشک نهم


مهرداد دوم اشکانی با سپاهش از کنار باغ سبزی می گذشت سایه درختان باغ مکان خوبی بود برای استراحت .
فرمانروا دستور داد در کنار دیوار بزرگ باغ لشکریان کمی استراحت کنند . باغبان نزدیک پادشاه ایران زمین آمده و از او و سربازان دعوت کرد که به باغ وارد شوند . مهرداد گفت ما باید خیلی زود اینجا را ترک کنیم و همین جا مناسب است . باغبان گفت دیشب خواب می دیدم خورشید ایران در پشت دیوار باغم است و امروز پادشاه کشورم را اینجا می بینم . مهرداد گفت اشتباه نکن آن خورشید من نیستم آن خورشید سربازان ایران هستند که در کنار دیوار باغت نشسته اند .
از این همه فروتنی و بزرگی پادشاه ایران زمین اشک در چشمان باغبان گرد آمد .
مهرداد دوم ( اشک نهم ) بسیار فروتن بود و همواره در کنار سربازان خویش و بدور از تجملات بود . اندیشمند کشورمان ارد بزرگ می گوید : فرمانروای شایسته ارزش سربازان را کمتر از خود نمی داند .

اشک نهم به ما آموخت .... ایران یگانه و یکتاست .

LIDA
06-07-2010, 23:07
تقلب

صبح زود، ناشتا با چشم‌هاي سرخ و پف كرده، كتاب‌هايش را زير بغل زد و راهي مدرسه شد.
تا صبح مشغول نوشتن كاغذ بود. دستش توي جيب، كاغذ را لمس كرد. اين كار به او آرامش خاصي داد.
سر جلسه امتحان، كاغذ را بيرون آورد. چشمانش سياهي رفت، دستانش خشك شد.
قبض تلفن به زمين افتاد. اشتباهاً شلوار برادرش را پوشيده بود.


نخستين دوست


10 ساله بوديم كه با همديگر آشنا شديم. با هم به يك مدرسه مي‌رفتيم. سوار يك ميني بوس مي‌شديم و به شوخي بچه‌هاي ديگر با هم مي‌خنديديم.

جشن تولد 11 سالگي‌ام به من يك هديه دادي؛ دفترچه يادداشتي كه خودت درست كرده بودي. فرداي آن روز كه نيامدي دلم گرفت و گريه كردم.
مادرم مي‌گفت بي خود گريه نكرده‌اي؛ خوان با خانواده‌اش به دره افتادند.
توي دفترچه هيچ چيزي ننوشته‌ام تا مثل دوستي‌مان پاك بماند.

اتوبوس

زن توي اتوبوس نشسته است و داستاني در باره زني مي‌خواند كه در اتوبوس نشسته و داستان مي‌خواند و سر بلند مي‌كند و مي‌بيند كه خودش همان زني‌است كه در اتوبوس كتاب داستان مي‌خواند.
هر چه فكر مي‌كرد يادش نمي‌آمد سوار اتوبوس شده باشد و در واقع زندگي‌اش طوري بود كه اتوبوس سوار نمي‌شد.
اما هر چه فكر مي‌كرد يادش نمي‌آمد زندگي‌اش چطور بود كه اتوبوس سوار نمي‌شد.


گنج دانش
لورا در مدرسه به ديوانه كتاب معروف بود. هميشه سرش توي كتاب بود. مي‌گفت: دانش گنج است.
امروز آخرين رمان نويسنده محبوب خود را مي‌خواند كه از كتابخانه امانت گرفته بود.
صفحه آخر را كه برگرداند بليتي از لاي كتاب سريد و چرخان كف اتاق افتاد. فردا يك ميلياردر مي‌شود.


حمله

خرس يكي زد به پشتم. اصلاً نفهميدم از كجا آمد. دست‌هايش را دور من حلقه كرد.
گفتم ديگر كارم تمام است. اما بايد سعي خودم را مي‌كردم. لا جان تر از آني بود كه فكرش را مي‌كردم.با اولين ضربه من ولو شد. مجبور شدم خسارت بدهم‌، براي اينكه لباس كار كارگر ساندويچ فروشي را پاره كرده بودم. بيچاره براي چند دلار ناقابل مجبور بود لباس خرس بپوشد.

LIDA
06-07-2010, 23:13
یک روز کنار دریا

پيرزني براي اولين بار در عمرش كنار دريا مي‌رفت.قبل از اين‌كه راه بيفتد، همسايه‌ها دورش را گرفتند و گفتند كه از بابت همه چيز خيالش جمع باشد و فقط براي آنها يك شيشه آب‌دريا سوغات بياورد!

بالاخره پيرزن كنار دريا رسيد. آن موقع، اوج مد بود و آب دريا حسابي بالا آمده بود. پيرزن از پيرمرد قايقراني كه همان اطراف بود خواهش كرد كه يك بطري آب دريا به او بفروشد!
پيرمرد كه چشم‌هايش گرد شده بود، بروبر به زن نگاه كرد و گفت: «خوب، هر بطري آب دريا 5 سنت!»
پيرزن پنج سنت را به قايقران داد و بطري را پر از آب كرد و خوشحال رفت تا چرخي در شهر بزند. چند ساعت بعد كه پيرزن برگشت تا براي آخرين بار با دل سير به دريا نگاه كند، وقت جزر بود و آب دريا پايين رفته بود.
پيرزن با تعجب فرياد زد: «اوه! خداي من! جناب ماهيگير شما عجب تجارتي به هم زده‌ايد؟!»


سفر

فکر کردم رفتی!
مي‌خندد:
- نه، نرفتم.
نمی‌دانم چه احساسی دارم:
- کی می‌ری؟ هفته دیگه؟
فکر می‌کنم اگه رفته بود چه می‌کردم؟می‌توانستم روی مبل دراز بکشم، پتویی روی خودم بیندازم، پنجره ها را باز کنم و کتاب بخوانم. شام هم لازم نبود درست کنم، ساندويچ می‌خوردم. لبخند می‌زنم.
- به چی می‌خندی؟
به چشمانش نگاه نمی‌کنم:
- خوشحالم که نرفتی.


جایزه
اولین شعرش که چاپ شد پدرش یک دو چرخه آورد .
دومین شعر که چاپ شد پلیس پدرش را برد .


عملیات

یه بار دیگه نقشه رو مرور کرد

منتظر فرصت مناسب بود

دیگه موقع عملی کردنش بود !

حرکت کرد و آروم آروم از بین چند تا مانع رد شد

کسی نبود ٬ بالاخره رسید

تا دستشو دراز کرد...

-- اون سیب زمینی ها ماله شامه ٬ ناخنک نزن بچه

عملیات لو رفته بود



غیبت

مردی داشت تعریف می‌کرد که چه‌طوری می‌خواستند کلکش را بکنند. چه‌جوری کَت و کولشپیتر بیکسل

را بسته بودند و لوله‌ی‌ اسلحه را روی شقیقه‌اش گذاشته بودند و داد می‌کشیدند. او الان

زنده است و دارد تعریف می‌کند. ما هم زنده هستیم و داریم گوش می‌دهیم.

LIDA
07-07-2010, 11:43
ثواب تجاوز به پیر زن
یك جوونی می میره و می برنش تو بهشت.
میگه بابام كو میگن تو جهنم . گریه و زاری كه منم میخوام برم جهنم میگن اینطوری نمیشه .
پس تو باید برگردی به آن دنیا و گناه كنی تا ببریمت جهنم .
جوونه می ره اون دنیا و به یه پیرزن تجاوز میكنه و میمیره میبرنش جهنم.
میبینه باباش نیست. میگه بابام كو؟
میگن آنقدر اون پیرزن گفت خدا پدر این جوونو بیامرزه كه بابات آمرزیده شد و رفت تو بهشت

**************

شیرین تر از جان

«مرد بخیلی که از کم غذایی زرد و نزار گشته بود، در بستر بیماری افتاد. طبیبی برای معالجه اش به خانه او رفت. در اتاق بیمار، شیشه گلابی دید که درش را گل گرفته بودند. طبیب توصیه کرد که گل شیشه را بردارند و از آن گلاب، بر سر و روی بیمار بپاشند. ناگهان مرد بیمار فریاد زد که این کار را نکنید؛ چون گلاب به جان او بسته است. بیمار این را گفت و از دنیا رفت. پس از آنکه او را دفن کردند، از همان گلاب بر خاک قبرش ریختند».


*****************

از من چیزی نخواه

«درویشی نزد بخیلی رفت و چیزی از او طلب کرد. بخیل گفت: اگر یک سخن من قبول کنی، هر چه بگویی، خواهم کرد. درویش پرسید: آن سخن چیست؟ بخیل گفت: از من چیزی نخواه، دیگر هر چه بگویی، بکنم».


***************

سخنی با سکه ه

«بخیلی هرگاه سکه ای به دست می آورد، با آن حرف می زد و با صدای بلند به آن می گفت: ای درم! تو بسیار زمین دیده ای و بسیار کیسه ها دریده ای و بسیار ناکسان را بزرگ کرده ای و بسیار بزرگان را بر زمین زده ای. اکنون به جایی افتاده ای که شعاع آفتاب سایه بر تو نمی اندازد.
سپس بخیل سکه را در کیسه اش می انداخت و می گفت: بیارام و قرار گیر که در جایی افتاده ای که تو را تحویل نخواهد بود، مگر به وقت مرگ!

LIDA
07-07-2010, 11:43
آزمون مسلمانی

«سیدی نزد تاجری خسیس آمد و از او خمس طلب کرد. تاجر جواب داد: اگر از اول می دانستم که جدت چنین اولادی دارد و چنین درباره ایشان وصیت کرده، من به رسالت او اقرار نمی کردم».
نیست، نداریم، خدا بدهد!

«فقیری به در خانه بخیلی آمد و گفت: ای اهل خانه مرا به لقمه نانی سیر کنید! گفتند: نان نداریم. گفت: لباس ندارم، لباسی به من دهید. گفتند: خدا بدهد! گفت: شب در تاریکی می نشینم، قدری روغن چراغ به من دهید. گفتند: خیر است. گفت: قدری خورش بی نان دهید تا اگر نانی بیابم، با آن خورش بخورم. گفتند: نیست. گفت: شب روانداز ندارم، دست گیری کنید. گفتند: نداریم و هر چه گفت، در جواب گفتند نداریم. فقیر فریاد زد که آخر چرا در خانه نشسته اید؟ برخیزید تا با هم گدایی کنیم!»
کور واقعی

«فقیری به در خانه بخیلی آمد و گفت: شنیده ام که تو قدری از مال خود را نذر مستحقان کرده ای. من بسیار فقیرم، چیزی به من بده! بخیل گفت: من نذر کوران کرده ام. فقیر گفت: من هم کور واقعی هستم؛ چون اگر بینا بودم، از در خانه خدا روی برنمی تافتم که به در خانه کسی چون تو بیایم».
بخیل نادان

«بخیلی از خواب بیدار شد و صدایی شنید. پرسید: این صدای چیست؟ گفتند: اسب توست، جو می خورد. گفت: من چیزی را که مالم را تلف کند، نمی خواهم، اسب را بفروشید!»
حمال دانش

«به دانشمند بخیلی گفتند که تو مردی هستی با علم و فضل، ولی بخل داری. گفت: ظرفی که نتواند آنچه را در اوست، نگاه دارد، پس چیزی در او نیست».

LIDA
07-07-2010, 11:45
کمک به فقیر با اعمال شاقه

«مردی بخیل، فرزندش را وصیت می کرد که پیش خدا اظهار جود و سخاوت نکنید و به فقرا چیزی ندهید؛ زیرا اگر خدا می خواست همه مردم را وسعت بدهد، می توانست. شما زحمت نکشید که وسعت بدهید. شبی فقیری به در خانه او آمد. فوری طعامی به او داد و چون خواست بیرون برود، به او گفت: من اگر چیزی دادم، برای آن بود که پس از این به در خانه دیگر مسلمانان نروی و آنها را اذیت نکنی. سپس او را با زنجیر تا صبح نگهش داشت تا مبادا از کس دیگر چیزی بگیرد و شاید هم مقصودش این بوده که آن فقیر، توبه کند و به در خانه او نیاید.»



سایه هدیه

«مرد بخیلی به رفیقش گفت: انگشترت را به من بده که هر وقت نظرم به آن افتاد، یادت کنم و دعاگویت باشم. دوست بخیلش گفت: هر وقت خواستی یاد من بیفتی و مرا به خاطر بیاوری، به خاطر بیاور که وقتی انگشتر از من خواستی، به تو ندادم».


شجاع ترین مردم از نگاه بخیل

«از بخیلی پرسیدند که شجاع ترین مردم کیست؟ گفت: آن کس که صدای دهان جمعی را که در خانه اش چیزی می خورند، بشنود و زهره اش آب نشود».


رازداری

«از شخصی پرسیدند: اسرار خود را با چه کسی می گویی؟ جواب داد: چون سینه دیگران، انبار اسرار من نیست، تا به حال سرّ خود را به کسی نگفته ام».


دوستی

«بزرگی فرموده است: تنهایی، بهتر از هم نشین بد است و به هیچ حال، شایسته نیست که با نادان دوستی کرد و گفته اند که طبع از طبع می دزدد؛ زیرا خداوند انسان را چنان آفریده که توانایی پذیرش خلق وخوی های گوناگون را داراست».

GORJI
17-07-2010, 20:19
داستان خویشاوند الاغ

روزی ملا الاغش را که خطایی کرده بود می زد,
شخصی که از آنجا عبور می کرد اعتراض نمود و گفت: ای مرد چرا حیوان زبان بسته را می زنی؟
ملا گفت: ببخشید نمی دانستم که از خویشاوندان شماست اگر می دانستم به او اسائه ادب نمی کردم؟!

داستان دم خروس

یک روز شخصی خروس ملا را دزدید و در کیسه اش گذاشت,
ملا که دزد را دیده بود او را تعقیب نمود و به او گفت:خروسم را بده! دزد گفت: من خروس ترا ندیده ام,
ملا دفعتا دم خروس را دید که از کیسه بیرون زده بود به همین جهت به دزد گفت درست است که تو راست می گویی ولی این دم خروس که از کیسه بیرون آمده است چیز دیگری می گوید.

داستان خروس شدن ملا

یک روز ملا به گرمابه رفته بود تعدادی جوان که در آنجا بودند تصمیم گرفتند سر بسر او بگذارند به همین جهت هر کدام تخم مرغی با اورده بودند و رو به ملا کردند و گفتند: ما هر کدام قدقد می کنیم و یک تخم می گذاریم اگر کسی نتوانست باید مخارج حمام دیگران را بپردازد!
ملا ناگهان شروع کرد به قوقولی قوقو! جوانان با تعجب از او پرسیدند ملا این چه صدایی است بنا بود مرغ شوی!
ملا گفت : این همه مرغ یک خروس هم لازم دارند!

داستان الاغ دم بریده

یک روز ملا الاغش را به بازار برد تا بفروشد, اما سر راه الاغ داخل لجن رفت و دمش کثیف شد, ملابا خودش گفت: این الاغ را با آن دم کثیف نخواهند خرید به همین جهت دم را برید.
اتفاقا در بازار برای الاغش مشتری پیدا شد اما تا دید الاغ دم ندارد از معامله پشیمان شد.
اما ملا بلافاصله گفت : ناراحت نشوید دم الاغ در خورجین است!؟

داستان مرکز زمین

یک روز شخصی که می خواست سر بسر ملا بگذارد او را مخاطب قرار داد و از او پرسید: جناب ملا مرکز زمین کجاست؟
ملا گفت : درست همین جا که ایستاده ای؟
اتفاقا از نظر علمی هم به علت اینکه زمین کروی شکل است پاسخ وی درست می باشد.

GORJI
17-07-2010, 20:19
داستان پرواز در اسمانها

مردی که خیال می کرد دانشمند است و در نجوم تبحری دارد یک روز رو به ملا کرد و گفت:
خجالت نمی کشی خود را مسخره مردم نموده ای و همه تو را دست می اندازند در صورتیکه من دانشمند هستم و هر شب در آفاق و انفس سیر می کنم.
ملا گفت : ایا در این سفرها چیز نرمی به صورتت نخورده است؟
دانشمند گفت :اتقاقا چرا؟
ملا با تمسخر پاسخ داد: درست است همان چیز نرم دم الاغ من بوده است!

داستان درخت گردو

روزی ملا زیر درخت گردو خوابیده بود که ناگهان گردویی به شدت به سرش اصابت کرد و سرش باد کرد. بعد از آن شروع کرد به شکر کردن
مردی از انجا می گذشت وقتی ماجرا را شنید گفت:اینکه دیگر شکر کردن ندارد.
ملا گفت: احمق جان نمی دانی اگر به جای درخت گردو زیر درخت خربزه خوابیده بودم نمیدانم عاقبتم چه بود؟!

داستان قیمت حاکم
روزی ملا به حمام رفته بود اتفاقا حاکم شهر هم برای استحمام آمد حاکم برای اینکه با ملا شوخی کرده باشد رو به او کرد و گفت : ملا قیمت من چقدر است؟
ملا گفت : بیست تومان.
حاکم ناراحت شد و گفت : مردک نادان اینکه تنها قیمت لنگی حمام من است.
ملا هم گفت: منظورم همین بود و الا خودت ارزش نداری!

داستان قبر دراز

روزی ملا از گورستان عبور می کرد قبر درازی را دید از شخصی پرسید اینجا چه کسی دفن است!
شخص پاسخ داد : این قبر علمدار امیر لشکر است!
ملا با تعجب گفت: مگر او را با علمش دفن کرده اند؟!

داستان خانه عزاداران

روزی ملا در خانه ای رفت و از صاحبخانه قدری نان خواست دخترکی در خانه بود و گفت : نداریم!
ملا گفت: لیوانی آب بده!
دخترک پاسخ داد: نداریم!
ملا پرسید: مادرت کجاست:
دخترک پاسخ داد : عزاداری رفته است!
ملا گفت: خانه شما با این حال و روزی که دارد باید همه قوم و خویشان به تعزیت به اینجا بیایند نه اینکه شما جایی به عزاداری بروید!

GORJI
17-07-2010, 20:20
داستان بچه ملا

روی ملا خواست بچه اش را ساکت کند به همین جهت او را بغل کرد و برایش لالایی گفت و ادا در می آورد, که ناگهان بچه روی او ادرار کرد!
ملا هم ناراحت شد و بچه را خیس کرد.
زنش گفت: ملا این چه کاری بود که کردی؟
ملا گفت: باید برود و خدا را شکر کند اگر بچه من نبود و غریبه بود او را داخل حوض می انداختم!

داستان ملا در جنگ

روزی ملا به جنگ رفته بود و با خود سپر بزرگی برده بود. ولی ناگهان یکی از دشمنان سنگی بر سر او زد و سرش را شکست.
ملا سپر بزرگش را نشان داد و گفت: ای نادان سپر به این بزرگی را نمی بینی و سنگ بر سر من می زنی؟

داستان نردبان فروشی ملا

روزی ملا در باغی بر روی نردبانی رفته بود و داشت میوه می خورد صاحب باغ او را دید و با عصبانیت پرسید: ای مرد بالای نردبان چکار می کنی؟ملا گفت نردبان می فروشم!
باغبان گفت : در باغ من نردبان می فروشی؟
ملا گفت: نردبان مال خودم هست هر جا که دلم بخواهد آنرا می فروشم.

داستان لباس نو

روزی ملا ملا به مجلس میهمانی رفته بود اما لباسش مناسب نبود به همین جهت هیچکس به او احترام نگذاشت و به تعارف نکرد!
ملا ه خانه رفت و لباسهای نواش را پوشید و به میهمانی برگشت اینبار همه او را احترام گذاشتند و با عزت و احترام او را بالای مجلس نشاندند!ملا هنگام صرف غذا در حالیکه به لباسهای نواش تعرف می کرد گفت: بفرمایید این غذاها مال شماست اگر شما نبودید اینها مرا داخل آدم حساب نمی کردند.

داستان ملا و گوسفند

روزی ملا از بازار یک گوسفند خرید در راه دزدی طناب گوسفند را از گردن آن باز کرد و گوسفند را به دوستش داد و طناب را به گردن خود بست و چهار دست و پا به دنبال ملا را افتاد.
ملا به خانه رسید ناگهان دید که گوسفندش تبدیل به جوانی شده است
دزد رو به ملا کرد و گفت من مادرم را اذیت کرده بودم او هم مرا نفرین کرد من گوسفند شدم ولی چون صاحبم مرد خوبی بود دوباره به حالت اول بازگشتم.
ملا دلش به حال او سوخت و گفت: اشکالی ندارد برو ولی یادت باشد که دیگر مادرت را اذیت نکنی!
روز بعد که ملا برای خرید به بازار فته بود گوسفندش را آنجا دید. گوش او را گرفت و گفت ای پسر احمق چرا مادرت را ناراحت کردی تا دوباره نفرینت کند و گوسفند شوی!؟

GORJI
17-07-2010, 20:20
داستان خانه ملا

روزی جنازه ای را می بردند پسر ملا از پدرش پرسید : پدرجان این جنازه را کجا می برند؟!
ملا گفت او را به جایی می برند که نه اب هست نه نان هست نه پوشیدنی هست و نه چیز دیگری
پسر ملا گفت : فهمیدم او را به خانه ما می برند!
داستان داماد شدن ملا

روزی از ملا پرسیدند : شما چند سالگی داماد شدید؟
ملا گفت به خدا یادم نیست چونکه آن زمان هنوز به سن عقل نرسیده بودم!

داستان گم شدن ملا

روزی ملا خرش را گم کرده بود ملا راه می رفت و شکر می کرد. دوستش پرسید حالا خرت را گم کرده ای دیگر چرا خدا را شکر می کنی؟
ملا گفت به خاطر اینکه خودم بر روی آن ننشسته بودم و الا خودم هم با آن گم شده بودم!؟

داستان دوست ملا

روزی ملا با دوستش خورش بادمجان می خورد ملا از او پرسید خورش بادمجان چه جور غذایی است؟
دوست ملا گفت : غذای خیلی خوبی است و راجع به منافع ان سخن گفت.
بعد از اینکه غذایشان را خوردند و سیر شدند بادمجان دلشان را زد به همین جهت ملا شروع کرد به بدگویی از بادمجان و از دوستش پرسید: خورش بادمجان چگونه غذایی است!؟
دوست ملا گفت: من دوست توام نه دوست بادمجان به همین جهت هر آنچه را که تو دوست داری برایت می گویم!

داستان ماه بهتر است

روزی شخصی از ملا پرسید: ماه بهتر است یا خورشید!؟
ملا گفت ای نادان این چه سوالی است که از من می پرسی؟ خوب معلوم است, خورشید روزها بیرون می آید که هوا روشن است و نیازی به وجودش نیست!
ولی ماه شبهای تاریک را ورشن می کند, به همین جهت نفعش خیلی بیشتر از ضررش است!

LIDA
20-07-2010, 08:51
خاک بر ....


ساعد مراغه اي از نخست وزيران عهد پهلوي نقل کرده است:
زماني که نايب کنسول شدم با خوشحالي پيش زنم آمدم و اين خبر داغ را به اطلاع سرکار خانم رساندم.
اما وي با بي اعتنايي تمام سري جنباند و گفت:" خاک بر سرت کنم؛ فلاني کنسول است؛ تو نايب کنسولي؟!"
گذشت و چندي بعد کنسول شديم و رفتيم پيش خانم؛ آن هم با قيافه ايي حق به جانب. باز خانم ما را تحويل نگرفت و گفت:" خاک بر سرت کنم؛ فلاني معاون وزارت امور خارجه است و تو کنسولي؟!"
شديم معاون وزارت امور خارجه؛ که خانم باز گفت:" خاک بر سرت؛ فلاني وزير امور خارجه است و تو...؟!"
شديم وزير امور خارجه گفت: "فلاني نخست وزير است ...خاک بر سرت کنم!"
القصه آنکه شديم نخست وزير و اين بار با گامهاي مطمئن به خانه رفتم و منتظر بودم که خانم حسابي يکه بخورد و به عذر خواهي بيفتد. تا اين خبر را دادم به من نگاهي کرد؛ سري جنباند و آهي کشيد و گفت:" خاک بر سر ملتي که تو نخست وزيرش باشي !" من که یک نفر رو می شناسم مثل همسر ساعد مراغه ای به تمام قضایا نگاه می کنه. شما چی؟

****************



آورده اند که گرگ و شتری هم منزل شدند و قرار گذاشتند که از آن پس جدایی از میان برداشته شود و دو خانواده یکی بشمار آمده و ما بین کودکان آنها، تفاوتی نباشد. روزی شتر برای تلاش معاش به صحرا رفت و گرگ یکی از بچه های او را خورد و در گوشه ای خزید . چون سر و کله شتر از دور پیدا شد گرگ پیش دوید و گفت :
ای برادر بیا که یکی از فرزندانمان نیست. شتر بیچاره نگران شد و پرسید : یکی از بچه های من یا تو ؟
گرگ گفت :
رفیق ، باز هم که من و تویی کردی ؟ یکی از آن پا پهن ها دیگر !

***************

سال آخر دبيرستان بودم وخيلي آدم خجالتي تا به اون سن كه رسيده بودم نتوسته بودم دوستي براي خودم پيدا كنم ولي اين اواخر تو راه مدرسه يه دختره نظرمو به خودش جلب كرده بود . اون هر روز از مسيري كه من ميرفتم عبور مي كرد ! اون با دوست اش كه دختر زشتي هم بود باهم بودند ولي خودش دختر زيباي بود ، جالب اينكه تا به من ميرسيدند دوست اون دختره محل نمي گذاشت ولي خودش به من چشمك ميزد من اوايل بي تفاوت بودم ولي بعدا'' ديدم نميشه بي تفاوت بود آخه چشمك زدن كار هر روزاش شده بود . اين اوخر گاهي وقت ها هم ميخنديد من كه تا اون روز آدم خجالتي بودم داشتم كم كم پر رو ميشدم و دنبال موقعيتي بودم تا طرح دوستي بريزم يه روز گويي كه شانس بهم روكرده باشه اونو تنها ديدم به خودم جرات دادم و گفتم كه هر جوري باشه بايد بهش پيشنهاد دوستي بدم خيلي به هيجان آمده بودم صدام رو صاف كردم و گفتم خانم افتخار آشنايي ميديد محل نذاشت من شوكه شدم ولي خودمو نباختم دوباره گفتم ميتونم باهاتون دوست بشم برگشت و باخشم بهم نگاه كرد بهش گفتم (البته باترس) مگه خودتون هر روز بمن چشمك نميزديد؟ مگه چراغ سبز بهم نشون نداديد اومد بسمتم و محكم خوابوند در گوشم و با صداي لرزون ولي با فرياد گفت : ديوونه من مريض ام پلكم خودبخود ميپره حاليته يا بازم بگم

****************

سه دوست در يك اتومبيل به مسافرت رفته بودند و متاسفانه يك تصادف مرگبار باعث شد كه هر سه در جا كشته شوند يك لحظه بعد روح هر سه دم دروازه بهشت بود و فرشته نگهبان بهشت داشت آماده مي شد كه آنها را به بهشت راه دهد...
يك سوال!!!
_ الان كه هر سه تا دارين وارد بهشت مي شين اونجا روي زمين بدن هاتون روي برانكارد در حال تشييع شدن بسوي قبرستان است و خانواده ها و دوستان در حال عزاداري در غم از دست دادن شما هستند دوست دارين وقتي دارن از كنار جنازه راه مي رن
در مورد شما چي بگن؟
اولي گفت : دوست دارم پشت سرم بگن كه من جز بهترين پزشكان زمان خود بودم و مرد بسيار خوب و عزيزي براي خانواده ام
دومي گفت : دوست دارم پشت سرم بگن كه من جز بهترين معلم هاي زمان خود بودم و توانسته ام اثر بسيار بزرگي روي آدمهاي نسل بعد از خودم بگذارم
سومي گفت : دوست دارم بگن :
نگاه كن داره تكون مي خوره مثل اينكه زنده است

****************

Chat چيست؟!!!

به نام خدايي که قلم را آفريد ، تا با آن انشا بنويسيم ، انشاي خود را آغاز ميکنم !
از آنجا که من معلم خود را خيلي دوست ميدارم تصميم گرفتم تا انشاي خود را ، همراه با تحقيق بنويسم !
ابتدا از خاله سارا سوال کردم . خاله سارا پاسخ داد : چت همانجايي بود که من و آقا مسعود(شوهر خاله ام) ،
با هم آشنا شديم و بعداز مدتي تصميم به ازدواج گرفتيم....................

سپس به سراغ دختر خاله پرستو رفتم و از او پرسيدم در((چت)) چه ميگويند
دختر خاله پرستو هم طبق عادت هميشگي که انگار با همه دعوا دارد ، پاسخ داد :

جاييست که حرفهاي خوبي بهم ميزنند. من پرسيدم : دختر خاله پرستو ميشود بگوييد مثلا به شما چي ميگويند ؟!

دختر خاله در حالي که نيشش تا بناگوشش باز شده بود جواب داد:
مثلا من عکس خود را براي يک پسر فرستادم و از زيبايي من تعريف کرد و به من ميگفت تو چقدر
مهرباني و .............


در پايان با توجه به قيافه کريه المنظر دختر خاله پرستو و همچنين تعريفي که از اخلاق گند او شده بود و
همچنين با توجه به اين گفته خاله سارا - که در هنگام دعوا - به عمو مسعود ميگويد : من يک خر بودم که
راضي شدم با تو ازدواج کنم ، نتيجه ميگيريم که چت جاييست که :

پسرها دخترها را در آنجا خر ميکنند يا بالعکس.......

LIDA
20-07-2010, 09:11
آقاى جك، رفته بود استخدام بشود . صورتش را شش تيغه كرده بود و كراوات تازه اش را به گردنش بسته بود و لباس پلو خورى اش را پوشيده بود و حاضر شده بود تا به پرسش هاى مدير شركت جواب بده آقاى مدير شركت، بجاى اينكه مثل نكير و منكر از آقاى جك سين جيم بكند، يك ورقه كاغذ گذاشت جلوش و از او خواست تنها به يك سئوال پاسخ بدهد . سئوال اين بود : "شما در يك شب بسيار سرد و طوفانى، در جاده اى خلوت رانندگى ميكنيد، ناگهان متوجه ميشويد كه سه نفر در ايستگاه اتوبوس، به انتظار رسيدن اتوبوس، اين پا و آن پا ميكنند و در آن باد و باران و طوفان چشم براه معجزه اى هستند .يكى از آنها پير زن بيمارى است كه اگر هر چه زود تر كمكى به او نشود ممكن است همانجا در ايستگاه اتوبوس غزل خداحافظى را بخواند . دومين نفر، صميمى ترين و قديمى ترين دوست شماست كه حتى يك بار شما را از مرگ نجات داده است . و نفر سوم، دختر خانم بسيار زيبايى است كه زن رويايى شماست و شما همواره آرزو داشته ايد او را در كنار خود داشته باشيد . اگر اتومبيل شما فقط يك جاى خالى داشته باشد، شما از ميان اين سه نفر كداميك را سوار ماشين تان مى كنيد؟؟ پيرزن بيمار؟؟ دوست قديمى؟؟ يا آن دختر زيبا را؟؟ جوابى كه آقاى جك به مدير شركت داد، سبب شد تا از ميان دويست نفر متقاضى، برنده شود و به استخدام شركت در آيد. راستى، ميدانيد آقاى جك چه جوابى داد ؟؟ اگر شما جاى او بوديد چه كار ميكرديد ؟؟
و اما پاسخ آقاى جك : آقاى جك گفت : من سويچ ماشينم را ميدهم به آن دوست قديمى ام تا پير زن بيمار را به بيمارستان برساند، و خود من با آن دختر خانم زيبا در ايستگاه اتوبوس ميمانم تا اتوبوس از راه برسد و ما را سوار كند

--------------------

در یکی از کشورها یک مرکز خرید شوهر وجود داشت که ۵ طبقه بود و دخترها به آنجا می رفتند و شوهری برای خود می گرفتند.شرایط این مرکز خرید این بود هر کس فقط می توانست یک بار از این مرکز خرید کند و به هر طبقه که می رفت دیگر نمی توانست به طبقه قبل برگردد.روزی دو دختر به این مرکز خرید رفتند. در طبقه اول نوشته بود این مردان شغل خوب و بچه های دوست داشتنی دارند دختری که تابلو را خوانده بود گفت از بی کاری بهتره ولی می خوام ببینم که بالاتری ها چی دارند؟در طبقه دوم نوشته بود این مردان شغل خوب با حقوق زیاد و بچه های دوست داشتنی و چهره زیبا دارند. دختر گفت هوم م م طبقه بالاتر چه جوریه؟طبقه سوم نوشته بود این مردان شغل خوب با درآمد زیاد، بچه های دوست داشتنی و چهره ای زیبا و درکارهای خانه هم کمک می کنند. دختر گفت وای ی ی چه قدر وسوسه انگیز ولی بریم بالا تر ببینیم چه خبره؟طبقه چهارم نوشته بود این مردان شغل خوب با درآمد زیاد، بچه های دوست داشتنی، چهره ای زیبا، در کارهای خانه به همسر خود کمک می کنند و هدفی عالی در زندگی دارند. دختر: وای چه قدر خوب پس چه چیزی ممکنه در طبقه اخر باشه؟ پس رفتند به طبقه پنجم.طبقه پنجم: این طبقه فقط برای این است که ثابت کند زنان راضی شدنی نیستند. از اینکه به مرکز ما آمدید متشکریم روز خوبی را برای شما آرزو می کنیم.

--------------------

ملای مکتب


وزیرگفت:« ملا این چوب چیست ؟» گفت:« اگر کسی سرش را بلند کند چوب به زمین می افتد من می فهمم . باید همینطور باشند تا درس شان تمام بشود ومرخص شوند » دراین اثنا دید نخی از پشت بام آویزان است ملا دستی به نخ زد و در پشت بام زنگی به صدا درآمد . گفت:« ملا این چیست ؟» جواب داد :« پشت بام ارزن آفتاب کرده ام گنجشک هامی آیند ارزن را میخورند چون زنگ صدا کند پرندگان فرارمیکنند .» باز دید بیرون توی ایوان گربه ای را به نردبان بسته و به پای حیوان هم نخ دیگری بسته ونخ جلو اوست هر وقت آن را می کشد فریاد آن حیوان بلند می شود. گفت :« ملا این دیگرچیست؟» گفت :« هر موقع فریاد گربه بلند شود بچه های من می فهمند که من با آنهاکاری دارم ؛ پیش من می آیند.» گفت :« شاه شما رامیخواهد باید با من به دربار برویم تا از هوش شما استفاده بشود .» ملا را براه انداخت چون به دربار رسیدند وزیر کارهائی را که ازملا دیده بود بعرض رسانید. شاه فرمود :« ملا نامت چیست ؟» جواب داد :« نام من نیم من بوق » گفت:« پسرکی هستی ؟» عرض کرد :« پسر(پشم پانزده)» شاه سوال کرد :« نیم من بوق ؛ پشم پانزده چه نام هایی است یعنی چه ؟ مگر ملا دیوانه ای ؟» عرض کرد :« نه قبله عالم ، اسم من منصوراست . پیش خودم فکرکردم دیدم بنده « من » که نیستم حتما نیم منم . صور که نیستم حتما که بوقم . به این دلیل نام خودرا نیم من بوق گذاشتم . اما اسم پدرم موسی است . فکر کردم پدرم مونیست حتما پشم است ؛ سی نیست حتما پانزده است به این جهت نام پدر خود را پشم پانزده می گویم .» گفت :« آفرین برتو» شاه پرسید :« ملا ستارگان آسمان چندتاست ؟» عرض کرد :« به اندازه موی سرو بدن هر انسانی » گفت :« دروغ گفتی » جواب داد :« شما بشمارید » گفت :« از زمین تا آسمان چند سال راه است ؟» جواب داد :« به مسافت دور زمین . اگر دروغ می دانید گز کنید » شاه را ازکردارو رفتاراو خوشش آمد وبه اوانعام داد .

-----------------
وزیر
ابوالحسن على بن عيساوى وزير، دوست مى داشت كه فضل خويش را به رخ اين و آن بكشد. وقتى ، به روزگار وزارتش ، قاضى (ابو عمرو) به نزدش آمد و پيراهن ابريشمين نوى گرانبهايى به تن داشت . و وزير خواست ، تا او را شرمسارى دهد. پس ، گفت : اى ابو عمرو! اين جامه را به چند خريده اى ؟ گفت : به يكصد دينار. وزير گفت : من پيراهنم را به بيست دينار خريده ام . ابو عمر گفت : - خدا وزير را عزت دهاد! - او جامه را مى آرايد، از اين رو نيازى به تجمل در آن ندارد. و ما، زيبايى خود را از جامه مى جوييم . از اين رو، به زياده روى در آن نيازمنديم . زيرا، ما با عوام مردم نشست و برخاست مى كنيم ، آن كه هيبت خواهد، جامه اش از اين گونه است . و وزير را خواص قوم بيشتر خدمت مى كنند، تا عوام . مى دانند كه رها كردن آرايش ظاهرى ، نشانه توانمندى اوست .

-------------------

سخنی از حسن بصری
حسن بصرى مى گفت : چون كسى در كار دنيا با تو همچشمى كند، در كار آن جهانى ، با او همچشمى كن ! و نيز، يارانش را گفت : من هفتاد تن از بدريان را ديدم كه حلال شده هاى خدا را چندان پرهيز داشتند، كه شما حرام شده هاى او را نداريد.
و به سخنى ديگر، آنان ، در بلا، بيش از شما، به نعمت و آسودگى شادمان بودند و اگر آنان را مى نگريستيد، ديوانه شان مى انگاشتيد. و اگر آنان نيكان شما را مى ديدند، مى گفتند: اينان را خلقى نيك نيست و اگر بدانتان را مى ديدند، مى گفتند: اينان به رستاخيز، در شمار مؤمنان نيستند. و چون به يكى از آنان ، مالى حلال عرضه مى شد، نمى پذيرفت و مى گفت : از آن ترسم كه دلم را تباه كند. و آن كه دل داشت ، بناچار، از تباهى آن ، بيمناك بود.

LIDA
22-07-2010, 13:34
دلهره امتحان



زنگ آخر بود . از کلاس فرار کردم، از امتحان جبر!

در گوشه ای از حیاط ،خودم را گم و گور کردم. اما دلهره ی امتحان و جواب ندادن

به سوالات جبر و نمره صفر ..

اکنون چند سال از آن روز می گذرد اما باز هم دلهره ی امتحان جبر آن روز را با

خود دارم. به پسرم گفتم: «اگه بلد نیستی،اگه خواستی سر جلسه امتحان

حاضر نشی، اشکالی نداره، یه راست بیا خونه، توی حیاط مدرسه نمون،

یه وقت غصه نخوری بابا!»

پسرم با غرور در جوابم گفت: «نه بابا، مطمئن باش، با مجید، همکلاسیم،

قرار گذاشتیم که جواب سوالات رو به همدیگه برسونیم.»

حال چند ساعت از رفتن پسرم به مدرسه می گذرد اما دلهره ی جلسه ی امتحان

رهایم نمی کند!

------------------

مورچه ی گرسنه ای به داخل سنگر یک رزمنده رفت



.. مشغول بازکردن آخرین قوطی کنسرو ماهی بود.

.. من هم در گوشه ای از سنگر منتظر بودم تا تکه ی کوچکی از گوشت بدن ماهی را

به خانه ببرم.

.. چند لحظه بعد، سوت خمپاره ای به گوش رسید .. به همراه تکه های کوچک و بزرگ

گوشت، در حوضچه ی خون، شناور بودم.

------------------

بوسه



دست به سينه به چارچوب‌ پنچره تكيه داده بود

و مناظر زيبا را از نظر مي گذراند.

آن دور ها درختي را ديد كه سال ها قبل زير سايه ي

آن نشسته و

اولين بوسه ي عشق را از لب معشوق

چشيده بود.

و بقيه بوسه ها كه همه از روي هوس بود!!!

-----------------

یه چیزی بگو!!!



پسر راه دختر را سد کرد:یه چیزی بگو.خواهش می کنم.

جوابش یک کلمه ست.آره !؟

اشک درچشم دختر جمع شد.لبانش لرزید.

پسر ، سر پایین انداخت:عذر می خوام.

و از کنار او گذشت.

-----------------

کمی آنسو تر





پیرزن نزدیک مترسک رفت. شاخه گلی در جیب بالایی

کت او گذاشت.عقب ایستاد و به او خیره شد.

جلو رفت.یقه و بعد کلاه او را مرتب کرد:حالا شد.

دختر جوان پرده را انداخت و شاخه ی گل را به سینه فشرد.

پیرمرد وارد خانه شد

و در را محکم پشت سرش بست.

کمی آنسوتر کلاغ روی بوته ی ذرت نشست و

مشغول خوردن شد.

LIDA
22-07-2010, 13:38
زنبیل...
دخترک کوچک بی اعتنایی پدر را خوب می فهمید. اشک های مادر را بخاطر داشت.

زنبیل کوچکش را دردستانش قرار داد،اسباب بازی هایش را دور خود چید! ونقش مادر را خوب بازی کرد.

آرزوهای مادر را در زنبیل ریخت. مادر را صدا کرد.

زنبیلش را کناری گذاشت،بطرف آشپز خانه رفت زنبیل مادر را برداشت.

----------------

ناجی!
باران در حال باریدن بود . سامان غرق در افکارش، تا مدتی پشت در منزلش ایستاده بود ! نمی دانست جواب آزمایش سمیرا را چه بگوید!

بغض کلویش را فشار می داد. صدای عباس آقا همسایه دیوار به دیوارش اورا به خود آورد .

عباس آقا با نگرانی گفت : پسرم از پشت پنجره ساعتی است که تو را می بینم چی شده! سامان انگار منتظر بود یک ناجی از راه برسد.

---------------

آیا این می تواند یک داستان باشد ( سکه )

روزی طلا فروشی می خواست شاگردش را امتحان کند . چندین سکه بهش داد وگفت اینها را ببر به این آدرس ...

شاگرد بدون آنکه نگاهی به آدرس بی اندازد رفت در راه وسوسه شده بود. سکه هارا داخل گودالی چال کند. وبعد به صاحب مغازه بگوید در راه موتورسواری سکه ها را از او ربوده! نقشه اش را بد از چند ساعتی اجرا کرد ! نمی دانست کسی مثل سایه در تعقیب اوست .

با ناراحتی وارد مغازه شد وبا شیون ماجرا را تعریف کرد . صاحب طلا فروش گفت: حیف شد!

اگر به آدرس نگاهی می کردی! آدرس خونه خودت نوشته بودم تا برسانی دست خانمت !

------------------

گل بانو
چادر سفیدش را بر سر کرد وراهی کوچه شد حسین هر وقت رعنا را با چادر سفید می دید با عجله به دنبالش می رفت .فهمید باز گل بانو روانه قبرستان شده !دیگه عادت کرده بود . با هم به قطعه شهدا رفتند .

-----------------

رویا !

گفت :تو هم با ین داستان نوشتنت ! گفتم حقوقم را زیاد کن تا منم داستان خوب ، خوب برایت بنویسم .

با اخم گفت : خبری ازت نیست چرا ؟! حتما من باید بیام سراغت را بگیرم که ببینم داستان نوشتی ! خودم را صاف کردم گفتم .....

صدای پریچهر بد جوری مرا از خواب بیدار کرد ! گفت پا شو پاشو مدرسه ات دیر شده .

LIDA
22-07-2010, 13:38
زنبیل...
دخترک کوچک بی اعتنایی پدر را خوب می فهمید. اشک های مادر را بخاطر داشت.

زنبیل کوچکش را دردستانش قرار داد،اسباب بازی هایش را دور خود چید! ونقش مادر را خوب بازی کرد.

آرزوهای مادر را در زنبیل ریخت. مادر را صدا کرد.

زنبیلش را کناری گذاشت،بطرف آشپز خانه رفت زنبیل مادر را برداشت.

----------------

ناجی!
باران در حال باریدن بود . سامان غرق در افکارش، تا مدتی پشت در منزلش ایستاده بود ! نمی دانست جواب آزمایش سمیرا را چه بگوید!

بغض کلویش را فشار می داد. صدای عباس آقا همسایه دیوار به دیوارش اورا به خود آورد .

عباس آقا با نگرانی گفت : پسرم از پشت پنجره ساعتی است که تو را می بینم چی شده! سامان انگار منتظر بود یک ناجی از راه برسد.

---------------

آیا این می تواند یک داستان باشد ( سکه )

روزی طلا فروشی می خواست شاگردش را امتحان کند . چندین سکه بهش داد وگفت اینها را ببر به این آدرس ...

شاگرد بدون آنکه نگاهی به آدرس بی اندازد رفت در راه وسوسه شده بود. سکه هارا داخل گودالی چال کند. وبعد به صاحب مغازه بگوید در راه موتورسواری سکه ها را از او ربوده! نقشه اش را بد از چند ساعتی اجرا کرد ! نمی دانست کسی مثل سایه در تعقیب اوست .

با ناراحتی وارد مغازه شد وبا شیون ماجرا را تعریف کرد . صاحب طلا فروش گفت: حیف شد!

اگر به آدرس نگاهی می کردی! آدرس خونه خودت نوشته بودم تا برسانی دست خانمت !

------------------

گل بانو
چادر سفیدش را بر سر کرد وراهی کوچه شد حسین هر وقت رعنا را با چادر سفید می دید با عجله به دنبالش می رفت .فهمید باز گل بانو روانه قبرستان شده !دیگه عادت کرده بود . با هم به قطعه شهدا رفتند .

-----------------

رویا !

گفت :تو هم با ین داستان نوشتنت ! گفتم حقوقم را زیاد کن تا منم داستان خوب ، خوب برایت بنویسم .

با اخم گفت : خبری ازت نیست چرا ؟! حتما من باید بیام سراغت را بگیرم که ببینم داستان نوشتی ! خودم را صاف کردم گفتم .....

صدای پریچهر بد جوری مرا از خواب بیدار کرد ! گفت پا شو پاشو مدرسه ات دیر شده .

LIDA
01-08-2010, 20:35
پادشاه پیری بود که می خواست یکی از سه پسر خود را برای سلطنت آینده انتخاب کند.روزی ، سه شاهزاده را صدا کرد و به هر سه نفر مبلغ یکسانی پول داد و از آنها خواست که قبل از عصر همین روز، چیزی بخرند و با آنها یک اتاق را پر کنند.

شاهزاده اول بسیار فکر کرد و با تمام پول برگ نیشکر خرید. اما با این برگها فقط یک سوم اتاق را پر کرد. شاهزاده دوم با این پول پوشال ارزنتر خرید .اما با این پوشال ها فقط نیمی از اتاق را پر کرد.

نزدیک بود آسمان تاریک شود.شاهزاده کوچک با دست خالی برگشت، دیگران بسیار تعجب کردند و از او پرسیدند:"تو چه خریده ای؟" او گفت در راه یک یتیم را دیدم که شمع می فروشد. همه پول را به او دادم و فقط چند شمع را خریدم. اما وقتی که شمع ها را روشن کرد، نور آنها همه اتاق را روشن کرد.
----------------

دختری با مادرش مرافعه داشت . او بسیار عصبانی شد و از خانه بیرون رفت . پس از طی راه طولانی ، هنگامی که از یک فروشگاه کیک عبور می کرد ، احساس گرسنگی کرد . اما جیب دختر را بید خورده و حتی یک یوان هم نداشت .

صاحب فروشگاه یک زن سالخورده مهربان بود . پیرزن دید که دختر درمقابل کیکها ایستاده و به آنها نگاه می کند ، از وی پرسید : عزیزم ، گرسنه ای ؟ دختر سرش را تکان داد و گفت : بله ، اما پول ندارم . پیرزن لبخندی زد و گفت : عیب ندارد . مهمان من هستی . پیرزن کیک و یک فنجان شیر برای دختر آورد . دختر بسیار سپاسگذار شد . اما فقط کمی کیک خورد و سپس اشکهایش بر گونه ها و روی کیک جاری شد . پیرزن از دختر پرسید : عزیزم ، چه شده است ؟ دختر اشکهایش را پاک کرد و گفت : چیزی نیست . من فقط بسیار از شما تشکر می کنم . با وجود آنکه شما من را نمی شناسید ، به من کیک دادید . من با مادرم دعوا کردم . اما مادرم من را بیرون رانده و به من گفت : دیگر به خانه باز نگرد .

پیرزن با شنیدن سخنان دختر گفت : عزیزم ، چطور می توانی این گونه فکر کنی ؟ فکر بکنی ، من فقط یک کیک به تو دادم ، اما تو بسیار از من تشکر می کنی . مادرت سالها برای تو غذا درست کرده است ، چرا از او تشکر نمی کنی و چرا با او عوا می کنی ؟ دختر مدتی سکوت کرد . سپس با عجله کیک را خورد و به طرف خانه دوید . هنگامی که به خانه رسید ، دید که مادر در مقابل در انتظار می کشد . مادر با دیدن دختر بی درنگ خنده ای کرد و به دختر گفت : عزیزم ، عجله کن غذا درست کرده ام . اگر دیر کنی ، غذا سرد خواهد شد . در این موقع ، اشکهای دختر بار دیگر جاری شد . آری دوستان ، بعضی اوقات ، ما از نیکی و مهربانی دیگران تشکر می کنیم ، اما مهربانی اعضای خانواده مان را نادیده می گیریم .

---------------------

مرد جواني ، از دانشكده فارغ التحصيل شد . ماهها بود كه ماشين اسپرت زيبايي ،پشت شيشه هاي يك نمايشگاه به سختي توجهش را جلب كرده بود و از ته دل آرزو مي كرد كه روزي صاحب آن ماشين شود . مرد جوان ، از پدرش خواسته بود كه براي هديه فارغالتحصيلي ، آن ماشين را برايش بخرد . او مي دانست كه پدر توانايي خريد آن را دارد .

بلأخره روز فارغ التحصيلي فرارسيد و پدرش او را به اتاق مطالعه خصوصي اش فراخواند و به او گفت :

من از داشتن پسر خوبي مثل تو بي نهايت مغرور و شاد هستم و تو را بيش از هر كس ديگري در دنيا دوست دارم . سپس يك جعبه به دست او داد . پسر ،كنجكاو ولي نااميد ، جعبه را گشود و در آن يك انجيل زيبا ، كه روي آن نام او طلاكوب شده بود ، يافت .

با عصبانيت فريادي بر سر پدر كشيد و گفت : با تمام مال ودارايي كه داري ، يك انجيل به من ميدهي؟

كتاب مقدس را روي ميز گذاشت و پدر را ترك كرد .

سالها گذشت و مرد جوان در كار و تجارت موفق شد . خانه زيبايي داشت و خانواده اي فوق العاده . يك روز به اين فكر افتاد كه پدرش ، حتماً خيلي پير شده و بايد سري به او بزند . از روز فارغ التحصيلي ديگر او را نديده بود . اما قبل از اينكه اقدامي بكند ، تلگرامي به دستش رسيد كه خبر فوت پدر در آن بود و حاكي از اين بود كه پدر ، تمام اموال خود را به او بخشيده است . بنابراين لازم بود فوراً خود را به خانه برساند و به امور رسيدگي نمايد .

هنگامي كه به خانه پدر رسيد ، در قلبش احساس غم و پشيماني كرد . اوراق و كاغذهاي مهم پدر را گشت و آنها را بررسي نمود و در آنجا، همان انجيل قديمي را باز يافت . در حاليكه اشك مي ريخت انجيل را باز كرد وصفحات آن را ورق زد و كليد يك ماشين را پشت جلد آن پيدا كرد . در كنار آن ، يك برچسب با نام همان نمايشگاه كه ماشين مورد نظر او را داشت ، وجود داشت . روي برچسب تاريخ روز فارغ التحصيلي اش بود و روي آن نوشته شده بود : تمام مبلغ پرداخت شده است .

چند بار در زندگي دعاي خير فرشتگان و جواب مناجاتهايمان را از دست داده ايم فقط براي اينكه به آن صورتي كه انتظار داريم رخ نداده اند ... ؟؟؟!!

-----------------------

زنی در مرغزار قدم میزد و به طبیعت می اندیشید . او سپس به یک مزرعه کدو تنبل رسید . در گوشه ای از مزرعه یک درخت با شکوه بلوط قد برافشته بود .

زن زیر درخت نشست و در این اندیشه فرو رفت که چرا طبیعت بلوط های کوچک را بر روی شاخه های بزرگ قرار داده و کدو تنبل های بزرگ را بر روی بوته های کوچک . با خود گفت : خدا با این خلقتش دسته گل به آب داده است ! او باید طلوط های کوچک را بر روی بوته های کوچک قرار می داد و کدو تنبل های بزرگ را بر روی شاخه های بزرگ . سپس زیر درخت بلوط دراز کشید تا چرتی بزند دقایقی بعد یک بلوط روی دماغ او افتاد و از خواب بیدارش کرد .

او همان طور که دماغش را می مالید خندید و فکر کرد : شاید حق با خدا باشد .

--------------------

ک روز گرم، شاخه ای مغرورانه و با تمام قدرت خودش را تکاند و به دنبال آن از برگ های ضعيف و کم طاقت جدا شدند و آرام بر روی زمين افتادند.

شاخه چندين بار اين کار را دد منشانه و با غرور خاصی تکرار کرد تا اينکه تمام برگ ها جدا شدند و شاخه از کارش بسيار لذت می برد.

برگی سبز و درشت و زيبا به انتهای شاخه محکم چسبيده بود و همچنان در مقابل افتادن مقاومت می کرد. باغبان تبر به دست داخل باغ در حال گشت و گذار بود و به هر شاخه ی خشکی که می رسيد آن را از بيخ جدا می کرد و با خود می برد. وقی باغبان چشمش به آن شاخه افتاد با ديدن تنها برگ آن از قطع کردنش صرف نظر کرد . بعد از رفتن باغبان مشاجره بين شاخه و برگ بالا گرفت و بالاخره دوباره شاخه مغرورانه و با تمام قدرت چندين و چند بار خوش را تکاند تا اينکه به ناچار برگ با تمام مقاومتی که داشت از شاخه جدا شد و بر روی زمين افتاد باغبان در راه بازگشت وقتی چشمش به آن شاخه افتاد بی درنگ آن شاخه را از بيخ قطع کرد. شاخه بدون آنکه مجال اعتراض داشته باشد بر روی زمين افتاد .

ناگهان صدای برگ جوان را شنيد که می گفت: اگر چه به خيالت زندگی ناچيزم در دست تو بود ولی همين خيال واهی پرده ای بود بر چشمان واقع نگرت که فراموش کنی نشانه ی حياتت من بودم.

LIDA
01-08-2010, 20:40
يك روز يك فقيري نالان و غمگين از خرابه اي رد مي شد و كيسه اي كه كمي گندم در آن بود بر دوش خود مي كشيد تا به كودكانش برساند و ناني از آن درست كنند شب را سير بخوابند .
در راه با خود زمزمه كنان مي گفت : " خدايا اين گره را از زندگي من بازكن "
همچنان كه اين دعا را زير لب مي گذارند ناگهان گره كيسه اش باز شد و تمام گندم هايش بر روي زمين و درون سنگ و سوخال هاي خرابه ريخت.
عصباني شد و به خدا گفت :" خدايا من گفتم گره ام زندگي را باز كن نه گره كيسه ام را "
و با عصبانيت تمام مشغول به جمع كردن گندم از لاي سنگ ها شد كه ناگهان چشمش به كيسه اي پر از طلا افتاد. همانجا بر زمين افتاد و به درگاه خدا سجده كرد و از خدا به خاطر قضاوت عجولانه اش معذرت خواست.

***************

صدفی به صدف دیگر گفت: درد زیادی در درونم احساس می کنم . دردی سنگین که مرا عذاب می دهد . صدف دیگر با غرور گفت : ستایش خدای آسمان ها و زمین را ، که من هیچ دردی را در خود ندارم ، خوب هستم وسلامت . در همان لحظه خرچنگی از آنجا عبور می کرد و صحبت آنها را شنید رو کرد به صدف از خود راضی و گفت : بله ،تو کاملا خوب و سلامتی ، اما دردی که همسایه ات را می آزارد ، مرواریدی بی نهایت زیباست که تو از آن بی بهره ای !

*************

یک شایعه در جنگل غوغای بزرگی به پا کرد. به گوش ساکنان جنگل رسیده بود که خرس یک فهرست مرگ تهیه کرده و همه می خواستند اسامی آن فهرست را بدانند.

یک روز آهو همه جراتش را جمع کرد و وارد لانه خرس شد. از او پرسید: خرس، بگو ببینم اسم من در فهرست تو هست؟ خرس گفت: بله. اسمت در فهرست من هست.

دو روز بعد جیوانات دیگر جسد آهو را در دل جنگل پیدا کردند. سرآسیمگی و بیم ساکنان جنگل بیشتر شد. سوال همه این بود که در آن فهرست مرگ نفر بعدی کیست؟ پس از آهو گراز اولین حیوانی بود که کلافه شده و پیش خرس رفت و از او پرسید که آیا اسمش در فهرست هست یا نه ؟
خرس جواب داد:بله اسمت آنجا است. گراز که ترسیده بود با عجله از لانه خرس خارج شد و دو روز بعد هم کشته شد. در این موقع تمام جنگل را وحشت فرا گرفت. پس از آن فقط خرگوش بود که جرات پیدا کرد و پیش خرس رفت. از او پرسید آیا من هم در فهرست مرگ هستم؟
خرس گفت: بله تو هم در آنجا هستی.
خرگوش باز پرسید: آیا می شود اسم مرا حذف کنی؟ خرس گفت: بله، مسئله ای نیست!

****************


روزی پیش گوی پادشاهی به او گفت که در روز و ساعت مشخصی بلای عظیمی برای پادشاه اتفاق خواهد افتاد. پادشاه از شنیدن این پیش گویی خوشحال شد. چرا که می توانست پیش از وقوع حادثه کاری بکند.



پادشاه به سرعت به بهترین معماران کشورش دستور داد هر چه زودتر محکم ترین قلعه را برایش بسازند. معماران بی درنگ بی آن که هیچ سهل انگاری و معطلی نشان بدهند، دست به کار شدند. آنها از مکان های مختلف سنگ های محکم و بزرگ را به آنجا منتقل کردند و روز و شب به ساختن قلعه پرداختند. سرانجام یک روز پیش از روز مقرر قلعه آماده شد. پادشاه از قلعه راضی شد و با خوش قولی و شرافتمندانه به همه معماران جایزه داد. سپس ورزیده ترین پاسداران خود را در اطراف قلعه گماشت.

پادشاه در آستانه روز وقوع حادثه به گفته پیش گو، وارد اتاق سری شد که از همه جا مخفی تر و ایمن تر بود. اما پیش از آن که کمی احساس راحتی کند، متوجه شد که حتی در این اتاق سری هم چند شعاع آفتاب دیده می شود. او فورا به زیر دستان خود دستور داد که هر چه زودتر همه شکاف های این اتاق سری را هم پر کنند تا از ورود حادثه و بلا از این راه ها هم جلوگیری شود.

سرانجام پادشاه احساس کرد آسوده خاطر شده است. چرا که گمان کرد خود را کاملا از جهان خارج، حتی از نور و هوایش، جدا کرده است.

معلوم است که پادشاه خیلی زود در اتاق بدون هوا خفه شد و مرد. پیش گویی منجم پادشاه به حقیقت پیوسته بود و سرنوشت شوم طبق گفته پیش گو رقم خورده بود! معنی این داستان را می توان به قلب انسان ها از جمله خود ما تشبیه کرد. در دل ما هم قلعه بسیار محکمی وجود دارد. این قلعه با مواد مختلفی محکم تر از سنگ ساخته شده است. این مواد چیزی به جز خشم و نفرت، گله و شکایت، خود خوار شمردن و غرور و کبر، شتاب، تعصب و بدبینی و ... نیستند. با این مواد واقعا هم می توان قلعه دل را محکم و محکم و باز هم محکم تر کرد و دیگران را پشت درهای آن گذاشت. همان طور که این پادشاه عمل کرد. قلعه قلب ما هر چه محکم تر و کم منفذتر باشد، احساس خفگی ما هم شدیدتر خواهد بود.


************

چهار تا دوست كه 20 سال بود همديگه رو نديده بودند توي يه مهموني همديگه رو مي بينن و شروع مي كنن در مورد زندگي هاشون براي همديگه تعريف كنن. بعد از يه مدت يكي از اونا بلند ميشه ميره دستشويي. سه تاي ديگه صحبت رو مي كشونن به تعريف از فرزندانشون… : پسر من باعث افتخار و خوشحالي منه. اون توي يه كار عالي وارد شد و خيلي سريع پيشرفت كرد. پسرم درس اقتصاد خوند و توي يه شركت بزرگ استخدام شد و پله هاي ترقي رو سريع بالا رفت و حالا شده معاون رئيس شركت. پسرم انقدر پولدار شده كه حتي براي تولد بهترين دوستش يه مرسدس بنز بهش هديه داد.

دومي: جالبه. پسر من هم مايهء افتخار و سرفرازي منه. توي يه شركت هواپيمايي مشغول به كار شد و بعد دورهء خلباني گذروند و سهامدار شركت شد و الان اكثر سهام اون شركت رو تصاحب كرده. پسرم اونقدر پولدار شد كه براي تولد صميمي ترين دوستش يه هواپيماي خصوصي بهش هديه داد.

سومي: خيلي خوبه. پسر من هم باعث افتخار من شده. اون توي بهترين دانشگاههاي جهان درس خوند و يه مهندس فوق العاده شد. الان يه شركت ساختماني بزرگ براي خودش تاسيس كرده و ميليونر شده. پسرم اونقدر وضعش خوبه كه براي تولد بهترين دوستش يه ويلاي 2000 متري بهش هديه داد.

هر سه تا دوست داشتند به همديگه تبريك مي گفتند كه دوست چهارم برگشت سر ميز و پرسيد اين تبريكات به خاطر چيه؟ سه تاي ديگه گفتند: ما در مورد پسرهامون كه باعث غرور و سربلندي ما شدن صحبت كرديم. راستي تو در مورد فرزندت چي داري تعريف كني؟چهارمي گفت: دختر من رقاص كاباره شده و شبها با دوستاش توي يه كلوپ مخصوص كار ميكنه. سه تاي ديگه گفتند: اوه! مايهء خجالته! چه افتضاحي! دوست چهارم گفت: نه. من ازش ناراضي نيستم. اون دختر منه و من دوستش دارم. در ضمن زندگي بدي هم نداره. اتفاقا” همين دو هفته پيش به مناسبت تولدش از سه تا از صميمي ترين دوست پسراش يه مرسدس بنز و يه هواپيماي خصوصي و يه ويلاي 2000 متري هديه گرفت.

LIDA
02-08-2010, 12:21
این داستان در باره یک دختر که معلم روستا بود و یک پسر باغبان است . بزرگترین آرزوی پسر این بود که هر روز در کنار پنجره صدای زیبای دختر را بشنود . او فکر می کرد که هیچ کسی همانند این دختر صدای نرم و دلنشین ندارد . اما روزی از روزها ، پسر متوجه شد که صدای دختر گرفته است . او در گوشه ای از حیاط مدرسه مخفیانه به داخل کلاس نگاه می کرد و متوجه شد دختر از نهایت درد گلو چهره اش تغییر کرده است . پس از پایان کلاس ، پسر به سراغ دختر رفت و متوجه که دختر اهل جنوب است و تحمل آب و هوای خشک شمالی را ندارد و به همین دلیل صدایش نیز تغییر کرده است . روز بعد ، دختر متوجه فنجان آبی شد که روی میزش گذاشته شده بود . آب را نوشید . سپس ابرو در هم کشید و گفت : چقدر تلخ است . اما پسر متوجه شد که صدای دختر پس از نوشیدن آب بهتر شده است . زیرا او این آب را از جوانه نیلوفر تهیه کرده بود که با خوردن آن درد انسان کاهش می یابد . پسر هر روز به این کار ادامه می داد و پس از چیدن جوانه ها ، دوایی آماده کرده و قبل از کلاس مخفیانه روی میز دختر می گذاشت . روزی از روزها ، دختر زودتر از پسر به کلاس آمد و در پشت در پنهانی به تماشای حرکات پسر پرداخت و به ماجرا پی برد . در همین جا از پسر پرسید : پس تو هر روز جوانه نیلوفر را برای من تهیه می کنی ؟ پسر سری تکان داد و با لکنت زبان جواب داد : بله ، بله ، متوجه شدم صدای شما تغییر کرده است و این دوا برای کاهش درد شما مناست است . از آن به بعد ، پسر هر روز تخم نیلوفر را می چید و دوای دختر را آماده می کرد . روزی از روزها ، پسر از معلم روستایی پرسید : تو دیگر از تلخی این دوا نمی ترسی ؟ دختر لبخندی زد و گفت : این شیرین ترین دارو جهان است .

*************

سم، کارمند عادی یک شرکت کوچک است. روزی او به خاطر کارهای اضافه بسیار دیر به ایستگاه اتوبوس رسید.

او که بسیار خسته بود به خودش گفت: تا اتوبوس بیاید، کمی بخوابم. بیست دقیقه بعد، اتوبوس آمد. این اتوبوس دو طبقه بود. سم وقتی دید در طبقه دوم کسی نیست بسیار خوشحال شد و گفت: آه می توانم دراز بکشم و کمی بخوابم.

او سوار اتوبوس شد و در حالی است که به طبقه دوم می رفت، پیرمردی که کنار در اتوبوس نشسته بود به او گفت: بالا نرو، بسیار خطرناک است.

سم ایستاد. از قیاقه جدی پیرمرد دریافت که او دروغ نمی گوید. نیمه شب بود و حتما پیرمرد چیز خطرناکی دیده بود. سم قبول کرد و در انتهای اتوبوس جایی پیدا کرد. با این که جایش کمی ناراحت بود اما به نظرش امنیت از هر چیزی مهم تر بود.

او روز بعد هم دیر به خانه برمی گشت و سوار همان اتوبوس شد و از این که پیرمرد دیشبی همان جا نشسته بود متعجب شد. پیرمرد با دیدن او گفت: پسرم بالا نرو، بسیار خطرناک است. سم در پایین پله ها به بالا نگاه کرد، بسیار مخوف به نظر می رسید. دوباره در انتهای اتوبوس جای پیدا کرد و نشست. شب سوم هم سوار همان اتوبوس شد، پیرمرد باز هم در اتوبوس بود. این بار سم چیزی نگفت و در انتهای اتوبوس نشست. همان موقع پسر دیگری سوار اتوبوس شد و داشت به طبقه دوم می رفت که پیرمرد به او گفت: پسرم بالا نرو، خطرناک است. پسر پرسید: چرا؟ پیرمرد گفت: مگر نمی بینی؟ طبقه دوم راننده ندارد! پسر در حالی که بلند می خندید به طبقه بالا رفت و به راحتی دراز کشید و خوابید.

*****************
يه مرد 80 ساله ميره پيش دكترش براي چك آپ. دكتر ازش در مورد وضعيت فعليش مي پرسه و پيرمرد با غرور جواب ميده:

هيچوقت به اين خوبي نبودم. تازگيا با يه دختر 20 ساله ازدواج كردم و حالا باردار شده و كم كم داره موقع زايمانش ميرسه. نظرت چيه دكتر؟

دكتر چند لحظه فكر ميكنه و ميگه: خب… بذار يه داستان برات تعريف كنم. من يه نفر رو مي شناسم كه شكارچي ماهريه. اون هيچوقت تابستونا رو براي شكار كردن از دست نميده. يه روز كه مي خواسته بره شكار از بس عجله داشته اشتباهي چترش رو به جاي تفنگش بر ميداره و ميره توي جنگل. همينطور كه ميرفته جلو يهو از پشت درختها يه پلنگ وحشي ظاهر ميشه و مياد به طرفش. شكارچي چتر رو مي گيره به طرف پلنگ و نشونه مي گيره و ….. بنگ! پلنگ كشته ميشه و ميفته روي زمين!

پيرمرد با حيرت ميگه: اين امكان نداره! حتما” يه نفر ديگه پلنگ رو با تير زده!

دكتر يه لبخند ميزنه و ميگه: دقيقا” منظور منم همين بود!

*****************

روزي از روزها در جنگلي سرسبز روباهي درصدد شكار يك خارپشت بود ؛ اما از خارهای اين حيوان می ترسید و نمي توانست به خار پشت نزدیک شود . خارپشت با کلاغ نيز دوستي داشت و کلاغ هم به زره سخت خار پشت غبطه می خورد . روزی کلاغ در صحبت با خار پشت به وی گفت : زره تو بسیار خوب است و حتی روباه هم نمي تواند تو را صيد كند . خار پشت با شنيدن تمجید کلاغ گفت : اين زره نيز نقطه ضعفي دارد . هنگامی که بدنم را جمع می کنم ، در شکم من یک سوراخ کوچک دیده می شود . اگر این سوراخ آسيب ببيند ، تمام بدن من شروع به خارش خواهد كرد و قدرت دفاعي من كم خواهد شد . کلاغ با شنیدن سخنان خار پشت بسیار تعجب كرد و در انديشه نقطه ضعف حيوان بود .

خار پشت سپس به کلاغ گفت : این راز را فقط به تو گفتم . باید آن را حفظ كني ! زيرا اگر روباه اين راز را بداند ، من را شكار خواهد كرد . کلاغ سوگند خورد و گفت : راحت باش . تو دوست من هستی . چطور می توانم به تو خیانت کنم ؟

چندی بعد کلاغ به چنگ روباه افتاد . زماني که روباه می خواست کلاغ را بخورد ، کلاغ به ياد خار پشت افتاد و به روباه گفت : برادر عزیزم ، شنیده ام که تو می خواهي مزه گوشت خار پشت را بچشی . اگر من را آزاد کنی ، راز خار پشت را به تو می گویم و تو می توانی خار پشت را بگیری . روباه با شنیدن حرفهای کلاغ او را آزاد کرد . سپس کلاغ راز خار پشت را به روباه گفت و روباه توانست با دانستن اين راز خارپشت بينوا را شكار كند .

هنگامی که روباه خار پشت را در دهان گرفت ، خار پشت با ناامیدی گفت : کلاغ ، تو گفته بود که راز من را حفظ مي كني ؛ پس چرا به من خیانت کردی ؟

LIDA
03-08-2010, 11:22
داستان سود قرعه کشی الاغ مرده
چاک از یک مزرعه ‌دار در تکزاس یک الاغ خرید به قیمت ۱۰۰ دلار . قرار شد که مزرعه‌ دار الاغ را روز بعد تحویل بدهد . اما روز بعد مزرعه ‌دار سراغ چاک آمد و گفت : « متأسفم جوون . خبر بدی برات دارم . الاغه مرد . »
چاک جواب داد : « ایرادی نداره . همون پولم رو پس بده . »
مزرعه ‌دار گفت : « نمی ‌شه . آخه همه پول رو خرج کردم . »
چاک گفت : « باشه . پس همون الاغ مرده رو بهم بده . »
مزرعه ‌دار گفت : « می ‌خوای باهاش چی کار کنی ؟ »
چاک گفت : « می‌ خوام باهاش قرعه ‌کشی برگزار کنم . »
مزرعه‌ دار گفت : « نمی ‌شه که یه الاغ مرده رو به قرعه ‌کشی گذاشت ! »
چاک گفت : « معلومه که می ‌تونم . حالا ببین . فقط به کسی نمی‌ گم که الاغ مرده است . »
یک ماه بعد مزرعه ‌دار چاک رو دید و پرسید : « از اون الاغ مرده چه خبر ؟ »
چاک گفت : « به قرعه ‌کشی گذاشتمش . ۵۰۰ تا بلیت ۲ دلاری فروختم و ۸۹۸ دلار سود کردم . »
مزرعه ‌دار پرسید : « هیچ کس هم شکایتی نکرد ؟ »
چاک گفت : « فقط همونی که الاغ رو برده بود . من هم ۲ دلارش رو پس دادم . »

--------------------

داستان زیبا و آموزنده ” آرزوی دانه ”

دانه کوچک بود و کسی او را نمی‌دید. سال‌های سال گذشته بود و او هنوز همان دانه کوچک بود.
دانه دلش می‌خواست به چشم بیاید، اما نمی‌دانست چگونه. گاهی سوار باد می‌شد و از جلوی چشمها می‌گذشت. گاهی خودش را روی زمینه روشن برگها می‌انداخت و گاهی فریاد می‌زد و می‌گفت:

“من هستم، من اینجا هستم، تماشایم کنید .”
اما هیچکس جز پرنده‌ها‌یی که قصد خوردنش را داشتند یا حشره‌هایی که به چشم آذوقه زمستان به او نگاه می‌کردند، به او توجهی نمی‌کرد.
دانه خسته بود از این زندگی؛ از این‌ همه گم‌ بودن و کوچکی خسته بود. یک روز رو به خدا کرد و گفت:
“نه، این رسمش نیست. من به چشم هیچ‌کس نمی‌آیم. کاشکی کمی بزرگتر، کمی بزرگتر مرا می‌آفریدی.”

خدا گفت:
“اما عزیز کوچکم! تو بزرگی، بزرگتر از آنچه فکر می‌کنی. حیف که هیچ وقت به خودت فرصت بزرگ‌شدن ندادی. رشد ماجرایی است که تو از خودت دریغ کرده‌ای. راستی یادت باشد تا وقتی که می‌خواهی به چشم بیایی، دیده نمی‌شوی. خودت را از چشم‌ها پنهان کن تا دیده شوی.”

دانه کوچک معنی حرف‌های خدا را خوب نفهمید، اما رفت زیر خاک و خودش را پنهان کرد.

سال‌ها بعد دانه کوچک، سپیداری بلند و با شکوه بود که هیچکس نمی‌توانست ندیده‌اش بگیرد. سپیداری که به چشم همه می‌آمد.


------------------------

سگ ـ میز
میز کوچکی که یک پایه اش شکسته بود و گوشه خیابان، کنار آشغال ها بود، آهی کشید و آرزو کرد یک سگ باشد.
آرزوی میز برآورده شد و تبدیل به سگی شد که یک پایش شکسته بود.
سگ با نعل های چوبی اش دوید. بعد گرسنه شد و بشقاب های شکسته و کارد و چنگال های کج و کوله توی آشغال ها را خورد.
وقتی هم که سپورها آمدند، با میخ هایش پاچه های آنها را گرفت و پاره کرد. سپورها هم سگ _ میز را انداختند
توی ماشین زباله و بردند.

-------------------------


شلنگ
بچه به شلنگ راه راه گفت: «آهای مار! می شود مرا نیش بزنی تا من به سیاره ام برگردم؟»
شلنگ خودش را حلقه کرد دور پاهای بچه و گفت: «اما تو که شازده کوچولو نیستی؟»
بچه گفت: «پس بگذار بروم شازده کوچولو بشوم و برگردم.» اما شلنگ سرش را آورد بالا و گفت: «اول بگذار من مار بشوم، بعد تو شازده کوچولو!» و مار شد و سرتاپای بچه را خیس کرد.

-------------------


به خدا نمی خواستم این طوری بشه ، خیلی دوستش داشتم ، عاشقش بودم ، اونقدر که نتونستم خودمو کنترل کنم و ... یعنی اون این رفتار زشت منو می بخشه ؟ آخه من نابودش کردم ... چیدمش ، بعد اونقدر بوئیدم و بوسیدمش که پژمرده شد . خیلی دوستش داشتم ، خیلی ... گل قشنگ و خوشبو و ناز اما پژمرده ی من ...


دختر با حسرت و اشکی که توی چشماش حلقه زده بود ، به گل رز سفید رنگی که توی دستش جا خوش کرده بود ؛ خیره شد ...

LIDA
03-08-2010, 11:38
می گویند کشاورزی افریقایی در مزرعه اش زندگی خوب و خوشی را با همسر و فرزندانش داشت. یک روز شنید که در بخشی از افریقا معادن الماسی کشف شده اند و مردمی که به آنجا رفته اند ، با کشف الماس به ثروتی افسانه ای دست یافته اند .
او که از شنیدن این خبر هیجان زده شده بود ، تصمیم گرفت برای کشف معدنی الماس به آنجا برود. بنابر این زن و فرزندانش را به دوستی سپرد و مزرعه اش را فروخت و عازم سفر شد .
او به مدت ده سال افریقا را زیر پا می گذارد و عاقبت …
به دنبال بی پولی ، تنهایی و یاس و نومیدی خود را در اقیانوس غرق می کند .
اما زارع جدیدی که مزرعه را خریده بود ، روزی در کنار رودخانه ای که از وسط مزرعه میگذشت ، چشمش به تکه سنگی افتاد که درخشش عجیبی داشت . او سنگ را برداشت و به نزد جواهر سازی برد . مرد جواهر ساز با دیدن سنگ گفت که آن سنگ الماسی است که نمی توان قیمتی بر آن نهاد.
مرد زارع به محلی که سنگ را پیدا کرده بود رفت و متوجه شد سرتاسر مزرعه پر از سنگهای الماسی است که برای درخشیدن نیاز به تراش و صیقل داشتند.
مرد زارع پیشین بدون آنکه زیر پای خود را نگاه کند ، برای کشف الماس تمام افریقا را زیر پا گذاشته بود ، حال آنکه در معدنی از الماس زندگی می کرد !

----------------------

وزی دست پسر بچه ای که در خانه با گلدان کوچکی بازی می کرد، در آن گیر کرد و هر کاری کرد، نتوانست دستش را از گلدان خارج کند. به ناچار پدرش را به کمک طلبید. اما پدرش هم هر چه تلاش کرد نتوانستند دست پسر را از گلدان خارج کنند. پدر دیگر راضی شده بود به شکستن گلدان که تصادفا خیلی هم گرانقیمت بود، فکر کند. قبل از این کار به عنوان آخرین تلاش به پسرش گفت: دستت را باز کن، انگشت هایت را به هم بچسبان و آنها را مثل دست من جمع کن. آن وقت فکر می کنم دستت بیرون می آید.

پسر گفت: "می دانم اما نمی توانم این کار را بکنم."

پدر که از این جواب پسرش شگفت زده شده بود پرسید: "چرا نمی توانی؟"

پسر گفت: "اگر این کار را بکنم سکه ای که در مشتم است، بیرون می افتد." شاید شما هم به ساده لوحی این پسر بخندید اما واقعیت این است که اگر دقت کنیم می بینیم همه ما در زندگی به بعضی چیزهای کم ارزش چنان می چسبیم که ارزش دارایی های پرارزشمان را فراموش می کنیم و در نتیجه آنها را از دست می دهیم

-----------------------
عروسک نخی

عروسک گردان، دستش را بالا آورد تا عرق پیشانی‌اش را پاک کند. عروسک نخی، پَرید بالا و با خود فکر کرد: «من، از همهء عروسک‌ها بالاترم!» عروسک گردان دستش را پایین آورد؛ عروسک به پایین سقوط کرد و دست و پای چوبی‌اش با سر و صدا به هم خوردند.

----------------------

مداد مثل یک بالرین پرفشنال بر روی کاغذ می لغزید و می سرید و دست نیز نظاره گر پیچش ها
،
کار مداد که تمام شد تعضیمی کوتاه و ارگ اس م ی عمیق
....
نمی دانم اما چرا در پایان ،دست را ناخوانده و به اجبار به میهمانی میله های عمودی و خطوط افقی و ایام بی ساعتی بردند

-----------------------
-سپیده زده بود که ناقوس را نواختند و سنگفرشهایی که انتظار گام هایت را می کشیدند برای قربانی شدن در مسلخی سوزان،آوانی که گوسفندی یافت می نشود برای ذبح ،در این قحطی حیوانیت

LIDA
03-08-2010, 11:55
باز و بسته


بهار است. دست کوچکم در دست مادر، راه می رویم و گل های حیاط را تماشا می کنیم. به یکی از گل ها که می رسیم، می ایستد، خم می شود و می گوید: «این گل میمونه. نگا کن...». انگشت شست و سبابه اش را دو طرف گلبرگ ها می گذارد و کمی که فشار می دهد دهان میمون باز و بسته می شود. .....
.....
بهار است. دست پرچین و چروکش در دستم، از کنار باغچه ای در خیابان رد می شویم. اشاره می کنم به یکی از گل های کنارمان و می گویم: «گل میمون». نگاه حیرت زده ای به من می کند. صبر می کنم. دوباره می گویم. چیزی یادش نمی آید. انگشت شست و سبابه ام کرخت می شود.

---------------------

ایستگاه


خیلی خوشحال شدم وقتی رسیدم ایستگاه و دسته گل رز صورتی را جلوی صورتش دیدم. عشق باید کلاسیک باشد. با آداب و رسوم کامل این را خودم چند بار به اش گفته بودم.
من دستکش تور داشتم و او یک کت و شلوار فاستونی با یک گل کوچک روی سنجاق کراوات. .....
.....
قطار از کنارمان رد شد. عطر مادام روشا در هوا بود. گفت اولین بار است که متوجه رنگ چشم هایم می شود؛ آبی مایل به بنفش. جمله اولی که آدم در این دیدارها می گوید خیلی مهم است. باید به اندازه کافی رمانتیک باشد.
دم در که رسیدیم گفتم عزیزم من هیچ وقت امروز را فراموش نمی کنم ولی او باز حوصله اش سر رفته بود. گره کراواتش را شل کرد و گفت: «این آخرین باره باهات میام». گفت خیلی یواش راه می روم و حوصله اش را سر می برم. من هم عصبانی شدم گفتم: «پیژامه راه راهت خیلی چروکه، اصلا هم فاستونی سبز نیست».
پرستار آسایشگاه دوباره برای خروج غیرقانونی دعوایمان کرد.


----------------------
فرستادن به کلوب این جستار را به بالاترین بفرستید:

زاویه دید

پدر مگسک تفنگ را روی کبوتر تنظیم کرد و آن را دست پسرش داد: «اگه بتونی اون جوجه کبوتر رو بزنی همین امشب برات یک تفنگ می خرم که مال خودت باشه». پسربچه تمام حواسش را جمع کرد و شلیک کرد. تیر به خطا رفت و جوجه کبوتر از روی شاخه پرید. مرد دستی به پشت پسر زد: «نه! هنوز بزرگ نشدی». .....
.....
جوجه کبوتر تازه پرواز یاد گرفته بود و سرخوش به همه جا سرک می کشید. مادرش از دور مراقب بود. وقتی درست چند ثانیه قبل از شلیک پسر، جوجه کبوتر از روی شاخه پرید، کبوتر مادر به اش گفت: «دیگه مطمئن شدم بزرگ شدی».

-----------------------

زن زیبارو و مرد وفادار

زیبارو در سالن خودش را غرق تعریف و تمجید می‌بیند، در محاصره‌ی مردها. دلدارش به نظرش حقیر می‌آید؛ مرد کاملاً بی‌سروصدا، کمی آنطرف‌تر نشسته، اما بگویی نگویی لبخند بی‌شرمانه‌ای هم گوشه‌ی لب‌اش است. آیا بنا دارد انتقام بگیرد؟ به ندرت پیش می‌آید که عاشقی نفرت را شناخته باشد. زیبارو به او محل نمی‌گذارد، دارند از هر طرف مجیزش را می‌گویند، مرد از مرحله پرت است. زن همزمان هرازگاهی به مرد نگاه می‌کند، چه بسا با این نیت که رگ حسادت‌اش را بجنباند، یا نکند در آرزوی برانگیختن تحسین اوست. زن چنان به خود مطمئن است که گل از گل‌اش واشده. آیا مرد از اینکه احساس تنگنا می‌کند، به زن غبطه نخواهد خورد؟ چه تحمل‌ناپذیر است که آدم در جمعی مرکز توجه نباشد!
زیبارو: امشب داری آب می‌روی، چیزی نمانده از احساس شرمندگی حتی به چشم هم نیایی. کسی به تو محل نمی‌گذارد. داری چه کار می‌کنی ؟
دلداده (دستمال زنانه‌ای را به زن نشان می‌دهد که از یک زن هنرمند کاباره‌ای خریده است.): دارم لاس می‌زنم!
رنگ از رخسار زیبارو می‌پرد، عقب می‌کشد، در ظاهر متاًثر و از درون درهم شکسته، به سمت سایرین می‌رود. به هم ریخته است اما تظاهر به آرام بودن می‌کند. پرسش ِ"آیا دیگر دوستم ندارد؟" بدجوری دارد عذاب‌اش می‌دهد. زن در عین وقوف بر حضور مردهای وفادار، با اطمینان از زیبایی خود، درجمع می‌پلکید. او از مرد تواقع زیادی داشت و فکر می‌کرد،حق دارد چنین توقعی داشته باشد. زن توقع چشم‌پوشی از هیچکس را نداشت، همچنانکه از او. پس این وقاحت دیگر برای چیست؟ زن نشست، نگاه ترسناکی به مرد انداخت.
عاشق: (با خود): برای گریز از تحقیر، آدم چه کارها که نباید بکند؟

-----------------------

خانمی در زمین گلف مشغول بازی بود. ضربه ای به توپ زد که باعث پرتاب توپ به درون بیشه زار کنار زمین شد.

خانم برای پیدا کردن توپ به بیشه زار رفت که ناگهان با صحنه ای روبرو شد.
قورباغه ای در تله ای گرفتار بود. قورباغه حرف می زد! رو به خانم گفت؛ اگر مرا از بند آزاد کنی، سه آرزویت را برآورده می کنم.
خانم ذوق زده شد و سریع قورباغه را آزاد کرد. قورباغه به اوگفت؛ نذاشتی شرایط برآورده کردن آرزوها را بگویم.

هر آرزویی که برایت برآورده کردم، ۱۰ برابر آنرا برای همسرت برآورده می کنم!
خانم کمی تامل کرد و گفت؛ مشکلی ندارد.
آرزوی اول خود را گفت؛ من می خواهم زیباترین زن دنیا شوم.


قورباغه به او گفت؛ اگر زیباترین شوی شوهرت ۱۰ برابر از تو زیباترمی شود و ممکن است چشم زن های دیگر بیافتد و تو او را از دست دهی.
خانم گفت؛ مشکلی ندارد. چون من زیباترینم، کس دیگری درچشم او بجز من نخواهم ماند. پس آرزویش برآورده شد.
بعد گفت که من می خواهم ثروتمند ترین فرد دنیا شوم. قورباغه به او گفت شوهرت ۱۰ برابر ثروتمند تر می شودوممکن است به زندگی تان لطمه بزند.
خانم گفت؛ نه هر چه من دارم مال اوست و آن وقت او هم مال من است. پس ثروتمند شد.
آرزوی سومش را که گفت قورباغه جا خورد و بدون چون و چرایی برآورده کرد.
خانم گفت؛ می خواهم به یک حمله قلبی خفیف دچار شوم!

saman_gh510
03-08-2010, 12:06
رویا
عزیزم داری به چی فکر می کنی؟
زن به خودش آمد:هیچی.همین طوری.
نه، بگو، داشتی به یه چیزی فکر می کردی!
خیلی دلت می خواد بدونی؟
مرد سر به نشانه تایید تکان داد.
زن آهی کشید:خوب،راستش،
داشتم به مرد رویاهام فکر می کردم.مردی
که می خواست منو خوشبخت کنه.ولی،
تو همه چیز رو خراب کردی.
تمام رویاهای منو به هم زدی.می فهمی
مرد با عصبانیت پرسید:اون کیه؟
زن به چشم او خیره شد
و با صدای بغض آلودی گفت:خود تو.


باد شمال شرقی
دختر جوان از تپه بالا رفت.
خودش را به او رساند.کنارش نشست.
نفس تازه کرد و گفت:سلام.امروز اومدم فقط یه چیز به ام بگی.
به دور و بر نگاه کرد و ادامه داد:کافیه به ام بگی دوستم داری،یه بار
اون وقت ببین برات چه کارا که نمی کنم.
پیرمرد از خانه بیرون آمد.دود پیپ را بیرون داد و دختر را صدا زد.
دختر از جا بلند شد. لبه ی دامن را بالا گرفت.
سر جلو برد و گونه ی او را بوسید:لازم نیست همین الان بگی.
با سرعت از سرازیری جاده پایین رفت.همراه پیرمرد وارد خانه شد.
کلاغ روی دست مترسک نشست و غار غار کرد.
باد شمال غربی شروع به وزیدن کرد.
و گردن مترسک ناگاه به سمت خانه ی دختر شکسته شد.
کلاغ در جا پرید و دوباره سر جایش نشست.

نویسنده :سهیل میرزایی

saman_gh510
03-08-2010, 12:14
رنگ عشق !

http://www.iran-shadi.com/pictures/1267mmm1.jpgدختري بود نابينا
که از خودش تنفر داشت
که از تمام دنيا تنفر داشت
و فقط يکنفر را دوست داشت
دلداده اش را
و با او چنين گفته بود
« اگر روزي قادر به ديدن باشم
حتي اگر فقط براي يک لحظه بتوانم دنيا را ببينم
عروس حجله گاه تو خواهم شد »

***
و چنين شد که آمد آن روزي
که يک نفر پيدا شد
که حاضر شود چشمهاي خودش را به دختر نابينا بدهد
و دختر آسمان را ديد و زمين را
رودخانه ها و درختها را
آدميان و پرنده ها را
و نفرت از روانش رخت بر بست

***
دلداده به ديدنش آمد
و ياد آورد وعده ديرينش شد :
« بيا و با من عروسي کن
ببين که سالهاي سال منتظرت مانده ام »

***
دختر برخود بلرزيد
و به زمزمه با خود گفت :
« اين چه بخت شومي است که مرا رها نمي کند ؟ »
دلداده اش هم نابينا بود
و دختر قاطعانه جواب داد:
قادر به همسري با او نيست

***
دلداده رو به ديگر سو کرد
که دختر اشکهايش را نبيند
و در حالي که از او دور مي شد گفت
« پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشي »

saman_gh510
03-08-2010, 12:19
افسوس که آن زمان که باید دوست بداریم کوتاهی می کنیم.

آن زمان که دوستمان دارند لجبازی می کنیم

http://blogfa.com/images/smileys/02.gifوبعد بر آنچه از دست رفته آه می کشیم!!
-------------------------------------------------------------------------------

(http://www.royayeman1.blogfa.com/post-57.aspx)
http://blogfa.com/images/smileys/01.gifاز همه چيز گذشتن و به همه چيز رسيدن مهم نيست .http://blogfa.com/images/smileys/01.gif

http://blogfa.com/images/smileys/01.gifمهم از چه گذشتن و به چه رسيدن است ...

saman_gh510
03-08-2010, 12:29
آیا شیطان وجود دارد؟ آیا خدا شیطان را خلق کرد؟

استاد دانشگاه با این سوالها شاگردانش را به چالش ذهنی کشاند.

آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلقکرد؟

شاگردی با قاطعیت پاسخ داد:"بله او خلق کرد"

استاد پرسید: "آیاخدا همه چیز را خلق کرد؟"

شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا"

استاد گفت: "اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود داردو مطابق قانون که کردار ما نمایانگر ماست , خدا نیز شیطان است"

شاگرد آرامنشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند کهعقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست.

شاگرد دیگری دستش را بلند کرد وگفت: "استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟"

استاد پاسخ داد: "البته"

شاگرد ایستاد و پرسید: "استاد, سرما وجود دارد؟"

استاد پاسخداد: "این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟ "

شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند.

مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقتنبودن گرماست. هر موجود یا شی را میتوان مطالعه و آزمایش کرد وقتیکه انرژی داشتهباشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا هر شی انرژی راانتقال دهد یا آنرا دارا باشد. صفر مطلق (460- f) نبود کامل گرماست. تمام مواد دراین درجه بدون حیات و بازده میشوند. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکهاز نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد."

شاگرد ادامه داد: "استاد تاریکیوجود دارد؟"

استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد"

شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کردید آقا! تاریک هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان. در واقعبا استفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ راجداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیارکوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانیدتعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این استکه میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است کهبشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد."
در آخر مرد جوان از استادپرسید: "آقا, شیطان وجود دارد؟"

زیاد مطمئن نبود. استاد پاسخ داد: "البتههمانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی ازرفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بیشماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جزشیطان نیست."

و آن شاگرد پاسخ داد: "شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوعخود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثلسرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریک که در نبود نور میآید.

نام آن مرد جوان: آلبرت انیشتن

saman_gh510
03-08-2010, 12:35
به هیزم شکن ماهری کاری دریک تجارتخانه بزرگ چوب پیشنهاد شد و اون قبول کرد. حقوق پیشنهادی و همه شرایط کار فوق العاده بود و به همین خاطر هیزم شکن عزمش رو جزم کرد که تمام تلاشش رو بکنه و کار رو به نحو احسن انجام بده.
کارفرما یه تبر بهش داد و بعد هم اونو به محل کارش برد.
روز اول 15 تا درخت رو انداخت.
کارفرما برای کار خوبش ازش تشکر کرد و بهش گفت که همینطوری ادامه بده... این تشویق باعث شد هیزم شکن تو کارش انگیزه بیشتری پیدا کنه
روز بعد هیزم شکن بیشتر تلاش کرد ولی این بار 10 تا درخت رو انداخت
روز سوم حتی از روز دوم هم بیشتر سعی کرد ولی فقط 7 تا درخت رو تونست قطع کنه
هر روز که میگذشت تعداد درختها کمتر میشد
با خودش گفت حتما دارم قدرتمو از دست میدم
رفت پیش کارفرما و بهش گفت که چی شده و اینکه چقدر ناراحته
کارفرما گفت: آخرین بار کی تبرتو تیز کردی؟
هیزم شکن گفت: تیز؟؟؟ وقت نداشتم تیزش کنم! سرم گرم قطع کردن درختا بود!!!
گاهی تو زندگی لازمه که یه کم وایسیم و نگاهی به خودمون و داشته هامون بندازیم.. چیزایی که داریم همیشه کافی و کامل نیستن . کلید موفقیت اینه که هر چند وقت یه بار تبر وجودمونو تیز کنیم!

---------------------------------------------------


(http://po3ter.blogfa.com)
يك چشم نداشت . من از اون متنفر بودم ... اون هميشه مايه خجالت من بود اون براي امرار معاش خانواده براي معلم ها و بچه مدرسه اي ها غذا مي پخت يك روز اومده بود دم در مدرسه كه منو به خونه ببره خيلي خجالت كشيدم . آخه اون چطور تونست اين كار رو بامن بكنه ؟ روز بعد يكي از همكلاسي ها منو مسخره كرد و گفت مامان تو فقط يك چشم داره فقط دلم ميخواست يك جوري خودم رو گم و گور كنم . كاش زمين دهن وا ميكرد و منو ..كاش مادرم يه جوري گم و گور ميشد...روز بعد بهش گفتم اگه واقعا ميخواي منو بخندوني و خوشحال كني چرا نميميري ؟اون هيچ جوابي نداد....دلم ميخواست از اون خونه برم و ديگه هيچ كاري با اون نداشته باشم سخت درس خوندم و موفق شدم براي ادامه تحصيل به سنگاپور برم ،اونجا ازدواج كردم ، واسه خودم خونه خريدم ، زن و بچه و زندگي... از زندگي ، بچه ها و آسايشي كه داشتم خوشحال بودم تا اينكه يه روز مادرم اومد به ديدن من اون سالها منو نديده بود و همينطور نوه ها شو وقتي ايستاده بود دم در بچه ها به اون خنديدند و من سرش داد كشيدم كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بياد اينجا ، اونم بي خبر سرش داد زدم :چطور جرات كردي بياي به خونه من و بجه ها رو بترسوني؟ گم شو از اينجا! همين حالا اون به آرامي جواب داد :اوه خيلي معذرت ميخوام مثل اينكه آدرس رو عوضي اومدم و بعد فورا رفت و از نظر ناپديد شد . (http://po3ter.blogfa.com)
يك روز يك دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور براي شركت درجشن تجديد ديدار دانش آموزان مدرسه ولي من به همسرم به دروغ گفتم كه به يك سفر كاري ميرم .بعد از مراسم ، رفتم به اون كلبه قديمي خودمون ؛ البته فقط از روي كنجكاوي .همسايه ها گفتن كه اون مرده. اونا يك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه بدن به من اي عزيزترين پسرم ، من هميشه به فكر تو بوده ام ، منو ببخش كه به خونت اومدم و بچه ها تو ترسوندم ،خيلي خوشحال شدم وقتي شنيدم داري ميآي اينجا ولي من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بيام تورو ببينم وقتي داشتي بزرگ ميشدي از اينكه دائم باعث خجالت تو شدم خيلي متاسفم .آخه ميدوني ... وقتي تو خيلي كوچيك بودي تو يه تصادف يك چشمت رو از دست دادي به عنوان يك مادر نمييتونستم تحمل كنم و ببينم كه تو داري بزرگ ميشي با يك چشم بنابراين مال خودم رو دادم به توبراي من اقتخار بود كه پسرم ميتونست با اون چشم به جاي من دنياي جديد رو بطور كامل ببينه با همه عشق و علاقه من به تو، مادرت (http://po3ter.blogfa.com)

saman_gh510
03-08-2010, 12:41
روبرت والزر، نویسنده‌ی سویسی/ برگردان: علی عبدالهی


پنج داستانک

روبرت والزر نویسنده‌ی نام آشنای سویسی است که به گمانم تاکنون آثارکمی از او به فارسی درآمده.وی زاده‌ی سال ۱۸۷۸ در شهر بیل در سویس است و در سال ۱۹۵۶ پس از دهه‌ها انزوای آرام در بیماری و پریشانی درگذشت. والزر را کافکای ادبیات سویسی می‌دانند و شگفتا که سرنوشتی همانند وی نیز داشته است. کافکای سویس، رمان‌ها و داستان‌های کوتاه برجسته‌ای دارد، از جمله رمان‌های "خواهر برادران تانر " و " راهزن " و نیز مجموعه‌های داستان و داستانک "داستان‌های عاشقانه " و "گل سرخ ". کامل‌ترین مجموعه آثار والزر، سالها پس از مرگش از روی دستنوشته‌های مغشوش وی، طی سالها تقلا و تلاش به کوشش برنهارد اشته و ورنر مورلانگ در ۱۹۸۶به چاپ رسید و در واقع این نویسنده از میانه‌ی دهه‌ی ۱۹۷۰ در اروپا جایگاه واقعی خود را یافته است. از سالها پیش این نویسنده را می‌شناختم، اما چندی پیش در شهر زوریخ با ورنر مورلانگ، گردآورنده‌ی آثارش، آشنا شدم و آن دوستدار والزر و عاشق خیام، مرا به ترجمه‌ی آثار این نویسنده برانگیخت. آثار والزر زبان مختصر و مفید، خاص و پیچیده‌ای دارد، هم از نظرگاه نحو زبان و هم از نظرگاه ذهنیت بدیع نویسنده آثارش یگانه‌اند. والزر سویسی است و طبعاً آثارش پر است از اصطلاحات و عبارت آلمانی رایج در آن کشور. همین امر ترجمه‌ی کارهای‌اش را مشکل و در مواردی نشدنی می‌کند. افزون بر این، لحن خاص و اغلب سرد و خشک والزر، گاهی تن به ترجمه نمی‌دهد و حاصل کار، قانع کننده نمی‌شود. داستانک‌های حاضر از دو مجموعه‌ی بالا گزین شده‌اند. "گل سرخ" کتابی است از این نویسنده که در زمان حیاتش منتشر شده و خود والزر از آن به "یکی از ظریفترین کتاب‌هایم" یاد می‌کند. در آینده مجموعه‌ی کاملی از داستان‌های روبرت والزر را به همین قلم برای نخستین بار به فارسی خواهید خواند.
------------------------------------------------------------------------------------------------------------



معشوقه

زن کولی: یخلی بودم و بی پروا، به سر و وضع‌ام توجهی نداشتم و تمام روز سرخوش بودم. همین که غروب بر خیمه‌مان سایه می‌انداخت، بنا می‌کردم به رقصیدن؛ با دل و جان می‌رقصیدم، چون رقصیدن شادم می‌کرد. فِرِدو ، یا هر اسمی که داشت، عاشقم بود. عشقی که از آن چیزی به من نمی‌ماسید. او فقط هردم و ساعت مرا می‌بوسید. تا این که یک روز صاحب قصری که در نزدیکی‌اش خیمه زده بودیم، با من آشنا شد. او به من علاقه پیدا کرد؛ صرفاً یک جور علاقه‌ی خیلی عمیق. اگر عاشقم می‌شد، به ریش‌اش می‌خندیدم؛ خلاصه،از سر عقل و کنجکاوی، به این فکر قشنگ افتادم که زنش بشوم. ادب واحترام‌اش، نه تنها او را خواستنی می‌کرد، بلکه از خوش نیتی هم سرچشمه می‌گرفت. او اعتمادش را نثار من کرد، من هم هر کاری از من خواست برای‌اش کردم و سرآخر شدم کنتس او. چه قشقرقی به پا کرد، فردو! وقتی فهمید با دهان، علف‌ها را می‌جوید و هق و هق گریه می‌کرد. من آرام‌اش کردم و گفتم: "می‌تونی هرازگاهی منو ببینی." و بعد، از او خواستم مثل یک آدم متشخص با من رفتار کند. تذکرم بر او کارگر افتاد. برای یک زن چه قشنگ است، که بداند آقای سرنوشت‌اش هوای‌اش را دارد و معشوقی هم پیوسته او را می‌ستاید. فردو، دور قصر موس موس می‌کرد و می‌پلکید، و اگر بشود این را گفت، مثل یک سگ به زیور‌هایی که به خودم بسته بودم، نگاه می‌کرد. یکبار هم جان‌ام به خطر افتاد که خود او نجات‌ام داد. ازش تشکر نکردم، چون همان کاری کرد که احساس می‌کرد وظیفه‌اش هست. غیر از این، بگویی نگویی، بعدها به او حسودی‌ام شد؛ چون هروقت مرا می‌دید، چنان لبخند ملیحی به من می‌زد که به من اطمینان می‌داد،عمیقاً خوشبخت است. من هرچه بیشتر در محیط تازه‌ی پیرامون‌ام مسخ می‌شدم،اما برای او پیوسته همان عشق قدیمی بودم. از آن به بعد، بیشتر من به او خدمت می‌کردم تا او به من. همواره به او سرزندگی می‌بخشیدم، و از این که برای کسی که مرا در قلب‌اش به بند کشیده، تبدیل به ملکی بلامنازع شده بودم، بگویی نگویی احساس دلزدگی می‌کردم. همسرم، که مالک‌ام بود، در اصل کمتر از همه مرا در مالکیت خود داشت. او به نظر می‌آمد، نیمی از لذتی را از من نمی‌برد که آن دیگری، از رهگذر امتناع از هرگونه سهمی‌ از من، و هر لذتی از من، به دست می‌آورد. در بند کردن‌ات با قدرت روحی، راستی که از که برمی‌آید؟



گل سرخ

زن گلفروش: گل سرخ نمی‌خرید؟
آرتور: نه، امروز نه!
زن گلفروش: هر روز خدا همین حرف را ازتان می‌شنوم. (خطاب به ادگار:) و شما ؟
ادگار (شاخه گلی می‌خرد و آن را به دختر خدمتکاری می‌دهد که دارد با او گپ می‌زند.)
آرتور: من فقط به فکر خودمم، از خودم راضی هستم. اما این هم کار خوبی است. خدمتکار خیلی تودل‌برویی است، به من هم احترام می‌گذارد و هم عصبانی‌ام می‌کند. البته این کار بهتر از وقتی است که به من لبخند می‌زد. آدم در زندگی یا خودش را خوش‌برخورد و مهربان می‌داند و بی خیال با همه می‌جوشد، یا اینکه خودش را می‌گیرد و نچسب است. من یکی، مورد آخری را ترجیح می‌دهم. آدم باید با دخترها حسابی سرسنگین باشد، اینطوری حال و روزش بهتر است.
ادگار (بلند می‌شود، خداحافظی می‌کند و می‌رود).
آرتور (به سمت گل می‌رود، که دختر خدمتکار دارد آن را توی گلدانی می‌گذارد.): او آدم دست و دلباز و بزرگواری است و من آدمی سودجو و زمخت. ولی آیا درست است که گشاده‌رویی، باعث علاقه‌برانگیزی می‌شود؟ (گل را بو می‌کند.) چه عطری داری تو!‌
دختر خدمتکار (لبخند ملیحی می‌زند.): همیشه مردهای جلب‌توجه‌کننده‌، چشم زن‌ها را نمی‌گیرند. ما زنها به مردهایی که به ما کم محلی کنند، با احترام عمیق می‌نگریم. آدم‌های پرمشغله و مغرور و مدعی بیشتر نظرمان را می‌گیرند.
(خطاب به آرتور:) تو فقط آمدی خودت را سیر کنی. پشت این پیشانی چی هست؟ (پیشانی‌اش را نوازش می‌کند.)
آرتور: تو فکر می‌کنی من آدم بی احساسی هستم.
دختر خدمتکار: نخیر! چشم‌های‌ات بدجوری تو را لو می‌دهند. تو فقط داری ادای آدم‌های سطحی را در می‌آوری. تو دردآشنایی، برای همین من کمی ازت خوشم می‌آید.
آرتور: در آینده حسابی باهات چاق سلامتی خواهم کرد. گلی که این آقا به تو هدیه داد، خیلی قشنگ است.
دختر خدمتکار: متاًسفم که آن را از تو هدیه نگرفتم.
آرتور: من گل خودم را به تو دادم و هنوز هم به آن وابسته‌ام و مقید.
مقید بودن به روراستی، البته که ضامن خوشبختی است.

زن زیبارو و مرد وفادار

زیبارو در سالن خودش را غرق تعریف و تمجید می‌بیند، در محاصره‌ی مردها. دلدارش به نظرش حقیر می‌آید؛ مرد کاملاً بی‌سروصدا، کمی آنطرف‌تر نشسته، اما بگویی نگویی لبخند بی‌شرمانه‌ای هم گوشه‌ی لب‌اش است. آیا بنا دارد انتقام بگیرد؟ به ندرت پیش می‌آید که عاشقی نفرت را شناخته باشد. زیبارو به او محل نمی‌گذارد، دارند از هر طرف مجیزش را می‌گویند، مرد از مرحله پرت است. زن همزمان هرازگاهی به مرد نگاه می‌کند، چه بسا با این نیت که رگ حسادت‌اش را بجنباند، یا نکند در آرزوی برانگیختن تحسین اوست. زن چنان به خود مطمئن است که گل از گل‌اش واشده. آیا مرد از اینکه احساس تنگنا می‌کند، به زن غبطه نخواهد خورد؟ چه تحمل‌ناپذیر است که آدم در جمعی مرکز توجه نباشد!
زیبارو: امشب داری آب می‌روی، چیزی نمانده از احساس شرمندگی حتی به چشم هم نیایی. کسی به تو محل نمی‌گذارد. داری چه کار می‌کنی ؟
دلداده (دستمال زنانه‌ای را به زن نشان می‌دهد که از یک زن هنرمند کاباره‌ای خریده است.): دارم لاس می‌زنم!
رنگ از رخسار زیبارو می‌پرد، عقب می‌کشد، در ظاهر متاًثر و از درون درهم شکسته، به سمت سایرین می‌رود. به هم ریخته است اما تظاهر به آرام بودن می‌کند. پرسش ِ"آیا دیگر دوستم ندارد؟" بدجوری دارد عذاب‌اش می‌دهد. زن در عین وقوف بر حضور مردهای وفادار، با اطمینان از زیبایی خود، درجمع می‌پلکید. او از مرد تواقع زیادی داشت و فکر می‌کرد،حق دارد چنین توقعی داشته باشد. زن توقع چشم‌پوشی از هیچکس را نداشت، همچنانکه از او. پس این وقاحت دیگر برای چیست؟ زن نشست، نگاه ترسناکی به مرد انداخت.
عاشق: (با خود): برای گریز از تحقیر، آدم چه کارها که نباید بکند؟


کورت

کورت آدم زمختی بود، دستکم خودش چنین دریافتی از خود داشت. بعدها خودش را تصحیح کرد و اسنوب شد. ولی در عالم اسنوب هم، به مراتب از دوران زمختی، زمخت‌تر و نخراشیده‌تر شد. البته که من در اینجا قصد لطیفه تعریف کردن ندارم، بلکه می‌خواهم تحلیل کنم. یک جاهایی، سوروسات‌هایی هست که فقط متاًهل‌ها مجاز به دیدن‌اش هستند. من هم باید عجله به خرج بدهم و ازدواج کنم."کونی گونده "تنها توی قهوه‌خانه نشسته و با چشم گریان منتظر است ببیند من کی از خر شیطان پایین می‌آیم. من بر این باورم: روح‌ام در بستر زناشویی رستاخیز خودش را جشن خواهد گرفت. این اواخر نامه‌ای به دست‌ام رسیده. در آن چی نوشته بود؟ این خواهش ملتمسانه مطرح شده بود، که من نباید از الگوی بد "گوتفرید کلر " پیروی کنم. چه زیباست، انیس و مونسی داشتن در کلبه‌ی خود.
من پاسخ دادم: "فعلاً یک زن تپل مپل روستایی دم دست‌ام است."
من باید سراغ نیمه‌ی دیگرم بروم، چنانکه به سراغ یک اثر هنری می‌روم. بهترین کار، این خواهد بود که صاحب بچه‌ای بشوم و فرآورده‌ی خودم را به ناشری عرضه کنم که به ندرت قادر باشد ردش کند. همسرم هر روز باران سرزنش بر سرم می‌بارد که ناسلامتی آدم باید سرپوشی بر سرش داسته باشد. از بچه چیز یاد خواهم گرفت. چه آینده‌ی نویدبخشی!

اسب و خرس
اسب

چنین اسبی، حسابی غشو‌ شده و زین‌اش کرده‌اند، حق دارد به خود ببالد. ساق‌های کشیده‌ترش، چه ماهیتی دارند؟ به ندرت می‌توان در خرامیدن اشراف‌منشانه‌ی اسب تردید کرد. در این میان چشم‌های وفادارش کم و بیش غمگین نگاه‌مان می‌کنند. چرا؟ چون همان هیاًتی که ما را سرذوق می‌آورد، شکوه هم می‌کند؛ چون چیزی نمی‌فهمد، یا چون زیادی می‌فهمد ؟ اسب، سوارکارش را با وقار، با ناشکیبی و نرمخویی، در خشمی جذاب و همزمان در تسلیم، تاب می‌آورد. زنی زیبا با موهای بلندِ آویخته، سبک، در دست‌های دستکش پوش‌اش مهمیزی، در رؤیای نمی‌دانم ـ چه، گردن و سرش را لمس می‌کند، آرام دست بر پوست قهوه‌ای‌اش می‌کشد، با او حرف می‌زند، و اسب چنان به نظر می‌آید که گویی آوای وفا را می‌شنود.

خرس

خرس چقدر متفاوت است. به معنای سختگیرانه‌تر کلمه، زیبا هم نیست. چه بسا حتی با آن حرکات مضحک شلاقی‌اش، ماهر و مطمئن و گنده و خپله، آدم حقیقتاً نمی‌داند، چه جوری باید توصیف‌اش کند. می‌خواهد با پنجه‌اش با تو دست بدهد، تو ناخودآگاه خودت را عقب می‌کشی. نگران نیستی از این که ممکن است با ترس‌ات جریحه‌دارش کنی؟ خرس، عاشق خودش است. همین امشب رؤیای یک خرس می‌دیدم، از آن تصویر رؤیایی مضحک و عجیب، پاک به هم ریختم. دل‌ام برای‌اش سوخت، دست‌اش را به سمت دختری دراز کرد، او هم احساس ظریف‌ خودش را نشان داد، خرس دست و پاچلفتی و حتی با پشم‌های شانه‌‌ندیده، به نظر می‌آمد از آن بابت نگران باشد. دختر گفت: "راحتم بذار!"، خرس مثل آدمی که زبان و ایما حالی‌اش می‌شود، راست راست راه‌اش را کشید و رفت، رفت توی تختخواب و پتو را کشید روی خودش.

LIDA
04-08-2010, 13:07
جوان زيبايي به اسم نرگس بود که هر روز مي رفت کنار درياچه اي تا زيبايي خودش رو در اب تماشا کنه... روزي چنان شيفته ي زيبايي خودش شد که به درون درياچه افتاد و غرق شد ...در جايي که به اب افتاده بود گلي روييد که ان را نرگس ناميدند.

روزي اورياد ها -الهه هاي جنگل- به کنار درياچه امدند که از يک درياچه ي اب شيرين به کوزه اي سرشار از اشک هاي شور استحاله يافته بود...به درياچه گفتند چرا مي گريي؟

درياچه گفت: براي نرگس مي گريم

اوريادها گفتند:آه...شگفت اور نيست که براي نرگس مي گريي ... هرچه بود با انکه همه ي ما همواره در جنگل در پي اش مي شتافتيم تنها تو فرصت داشتي که زيبايي او را از نزديک تماشا کني ...

درياچه پرسيد:مگر نرگس زيبا بود؟؟؟

اوريادها شگفت زده پاسخ دادند : کي مي تواند بهتر از تو اين موضوع را بداند؟

درياچه ساکت ماند و بعد گفت : براي نرگس ميگريم اما هرگز زيبايي او را نديده ام...براي نرگس مي گريم چون هر بار از فراز کناره ام به رويم خم مي شد مي توانستم در اعماق ديدگانش بازتاب زيبايي خودم را ببينم

------------------

کشاورزی٬ هميشه در مسابقات پرورش محصولات٬ جايزه بهترين غله را به دست می آورد و به عنوان کشاورز نمونه انتخاب می شد. رقبا و همکارانش علاقه مند شدند٬ علت و راز موفقيتش را بدانند. به همین خاطر سعی کردند او را زير نظر بگيرند و مراقب کارهایش باشند. بعد از مدتی جستجو سرانجام با نکته ی عجيب و جالبی رو به رو شدند.

اين کشاورز بعد از هر نوبت کشت بهترين بذرها را به همسايگانش می داد و آنها را از اين نظر تامين می کرد. بنابر اين همسايه های او می بايست برنده می شدند٬ نه او!

کنجکاوی بيشتر شد و تلاش برای کشف حقيقت به نتيجه نرسيد. بالاخره تصميم گرفتند از خود کشاورز بپرسند. کشاورز در پاسخ آنها گفت:

چون جريان باد ذرات بارور کننده غلات را از يک مزرعه به مزرعه های اطراف می برد٬ من بهترين بذرهای خودم را به همسايگانم می دهم تا باد ذرات بارور کننده نامرغوب را از مزرعه ی آنها به زمين من نیاورد و کيفيت محصولات من را خراب نکند.

همين تشخيص صحيح و درست کشاورز توفيق کاميابی در مسابقه بهترين غله را برای او به ارمغان می آورد.

-------------------
صبحی زود پيش از طلوع خورشيد، مردی ماهيگير به رودخانه رسيد. در ساحل به چيزی برخورد كرد كه به نظر كيسه‌ای از سنگ می‌آمد. كيسه را برداشت؛ تورش را در كناری نهاد و در ساحل منتظر طلوع خورشيد شد.

او منتظر دميدن شفق بود تا كار روزانه‌اش را شروع كند. با تنبلی سنگي از آن كيسه درآورد و به ميان رودخانه‌ی آرام پرتاب كرد. سپس سنگي ديگر انداخت و يكی ديگر. در سكوت بامدادی، صدای برخود سنگ با آب برايش خوشايند بود، پس يكی ‌يكی سنگ‌ها را به درون رودخانه پرتاب كرد.

خورشيد به آرامی بالا می‌آمد. تا اين وقت او تمام سنگ‌های آن كيسه را به جز يكی كه در كف دست نگه داشته بود، به ميان رودخانه انداخته بود. وقتی كه در نور خورشيد به آنچه كه در دست داشت نگاه كرد، قلبش تقريباً ايستاد، نفسش بند آمده بود! يك قطعه الماس در دست داشت. او يك كيسه از اين الماس‌ها را به رودخانه پرتاب كرده بود، اين آخرينش است كه در دست دارد. فرياد كشيد. گريه كرد. او اتفاقی به چنين گنجينه ‌ای برخورد كرده بود؛ ولي در تاريكی، ناخواسته، تمامش را دور انداخته بود.

به نوعی، او ماهيگيری خوش اقبال بود؛ هنوز يكی باقيمانده بود. پيش از اينكه اين يكی را نيز دور بياندازد، نور دميده بود

------------------

مرد زاهدی که در کوهستان زندگی می کرد؛ کنار چشمه ای نشست تا آبی بنوشد و خستگی در کند. سنگ زيبايی درون چشمه ديد. آن را برداشت و در خورجينش گذاشت و به راهش ادامه داد.

در راه به مسافری برخورد که از شدت گرسنگی با حالت ضعف افتاده بود. کنار او نشست و از داخل خورجينش نانی بيرون آود و به او داد.

مرد گرسنه هنگام خوردن نان چشمش به سنگهای گرانبهای درون خورجين افتاد. نگاهی به زاهد کرد و گفت: آيا آن سنگ را به من ميدهی؟ زاهد بی درنگ سنگ را در آورد و به او داد.

مسافر از خوشحالی در پوست خود نمی گنجيد. او می دانست سنگ قيمتی است و با فروش آن می تواند به ثروت زیادی برسد؛ بنابراين سنگ را برداشت و با عجله به طرف شهر حرکت کرد.

چند روز بعد؛ همان مسافر نزد زاهد آمد و گفت: من خيلی فکر کردم؛ تو با اينکه ميدانستی اين سنگ چقدر گرانبهاست؛ خيلی راحت آن را به من هديه کردی. بعد دست در جيبش کرد و سنگ را در آورد و گفت:

من اين سنگ را به تو باز ميگردانم ولی در عوض چيز گرانبها تری از تو می خواهم.

به من بیاموز چگونه می توانم مثل تو باشم؟

------------------

ادشاهی جايزه بزرگی برای هنرمندی گذاشت که بتواند به بهترين شکل، آرامش را تصوير کند. نقاشان بسياری آثار خود را به قصر فرستادند.

آن تابلو ها، تصاويری بودند از جنگل به هنگام غروب، رودهای آرام، کودکانی که در خاک می دويدند، رنگين کمان در آسمان، و قطرات شبنم بر گلبرگ گل سرخ.

پادشاه تمام تابلو ها را بررسی کرد، اما سرانجام فقط دو اثر را انتخاب کرد.

اولی، تصوير درياچهء آرامی بود که کوههای عظيم و آسمان آبی را در خود منعکس کرده بود. در جاي جايش مي شد ابرهای کوچک و سفيد را ديد، و اگر دقيق نگاه می کردند، در گوشه ی چپ درياچه، خانه ی کوچکی قرار داشت، پنجره اش باز بود، دود از دودکش آن بر می خواست، که نشان می داد شام گرم و نرمی آماده است.

تصوير دوم هم کوهها را نمايش مي داد. اما کوهها ناهموار بود، قله ها تيز و دندانه ای بود. آسمان بالای کوهها بطور بيرحمانه ای تاريک بود، و ابرها آبستن آذرخش، تگرگ و باران سيل آسا بود.

اين تابلو هيچ با تابلو های ديگری که برای مسابقه فرستاده بودند، هماهنگی نداشت. اما وقتی آدم با دقت به تابلو نگاه مي کرد، در بريدگی صخره ای شوم، جوجه پرنده ای را می ديد. آنجا، در ميان غرش وحشيانه ی طوفان، جوجه ی گنجشکی، آرام نشسته بود.

پادشاه درباريان را جمع کرد و اعلام کرد که برنده ی جايزه ی بهترين تصوير آرامش، تابلو دوم است. بعد توضيح داد:

" آرامش آن چيزی نيست که در مکانی بی سر و صدا، بی مشکل، بی کار سخت يافت می شود، چيزی است که می گذارد در ميان شرايط سخت، آرامش در قلب ما حفظ شود. اين تنها معنای حقيقی آرامش است."

LIDA
04-08-2010, 13:12
آنتوان" در بیابانی زندگی می کرد که مرد جوانی به او رسید و گفت: پدر ، هرچه داشتم فروختم و پولش را به فقرا دادم.فقط چند تکه چیز نگه داشتم که برای زندگی در این جا به دردم می خورد. دلم می خواهد شما راه رستگاری را نشانم دهید."آنتوان"قدیس از آن جوان خواست که همان چند تکه چیزی را هم که نگه داشته بود بفروشد و با پول آن مقداری گوشت از شهر بخرد و در مراجعت از شهر ، گوشت ها را با نخ به بدنش ببندد.جوان مطابق این راهنمایی عمل کرد . هنگامی که به بیابان بر می گشت ، سگ ها و بازها به هوای گوشت به او حمله کردند . وقتی به پدر ...... رسید ، گفت :من آمدم!و بدن مجروح و لباس پاره اش را به او نشان داد. قدیس گفت: کسانی که راه جدیدی را در پیش می گیرند و در همان حال می خواهند که اندکی از زندگی گذشته را هم حفظ کنند ، عاقبت به خاطر گذشته شان به رنج می افتند.

--------------------


روزي روزگاري در روستايي دور و سرسبز پسركي مشغول بازي در سبزه زار و دشت هاي زيبا بود. ناگهان از گلبرگهاي نارنجي گلها صدايي آمد.

پسرك به طرف صدا دويد ... گلبرگها به او گفتند: وقتشه عزيزم . پسرك مات و مبهوت گفت : وقت چيه؟ گلبرگها دستهاي سبزشان را بالا گرفتند دوستي هميشگي را به پسرك هديه دادند . از آن به بعد پسرك و آن دوست همواره با هم بودند و در لحظات دلپذير و سخت يار و همدم يكديگر شدند.

پسرك بزرگتر مي شد و تمام لحظات زندگي اش را با آن دوست مهربان و صميمي اش مي گذراند.

كم كم پسرك تبديل به يك مرد شد و به دام گرفتاري هاي زندگي افتاد در اين زمان فقط دوستش همدم و هم زبان او بود. تا اينكه بالاخره از مشكلات آسوده شد. زندگي خوبي دست و پا كرد و وضعيتش را بهبود بخشيد.
اما روزي خوشي به زير دلش زد و طغيان كرد.همه چيز را زير پا گذاشت تا اينكه دوستش فهميد و جلويش ايستاد ... هرچه پند داد نپذيرفت و هرچه هشدار داد قبول نكرد. مرد طغيان گر سعي كرد بهترين دوستش را كنار بزند اما نتوانست .... و آن گاه بود كه فاجعه رخ داد.
او بهترين دوستش را براي هميشه خاموش كرد ....... هيچ كس نفهميد كه كسي كشته شده است ... نه پليسي.... نه زنداني... و نه هيچ چيز ديگري.
مقتول تنها به غريبي دردآوري براي هميشه پرواز كرد .... همه ي ما دوستي به مهرباني آن دوست داريم
او كسي نيست جز وجدان ما .

-----------------------

پدري براي سرگرم كردن فرزندش نقشه جهان را چند قسمت كرد و

به او داد تا مانند پازل درستش كند پسر خيلي زود اين كار رو تمام كرد

پدر كه ميدانست فرزند با نقشه دنيا آشنايي نداشته تعجب كرد و

پرسيد چه طور به اين سرعت تونستي تكميلش كني

پسر جواب داد: پشت نقشه عكس يه آدم بود ،

آدم رو ساختم جهان خود به خود درست شد

-------------------

خانم حميدي براي ديدن پسرش مسعود ، به محل تحصيل او يعني لندن آمده بود‎. او در آنجا متوجه شد كه پسرش با يك هم اتاقي دختر بنام Vikki ‎ زندگي ميكند. كاري از دست خانم حميدي بر نمي آمد و از طرفي هم اتاقي مسعود هم خيلي خوشگل بود.



او به رابطه ميان آن دو ظنين شده بود و اين موضوع باعث كنجكاوي بيشتر او مي شد. مسعود كه فكر مادرش را خوانده بود گفت : " من ميدانم كه شما چه فكري مي كنيد ، اما من به شما اطمينان مي دهم كه من و Vikki فقط هم اتاقي هستيم‎ . "

حدود يك هفته بعد‎ ، Vikki پيش مسعود آمد و گفت : " از وقتي كه مادرت از اينجا رفته ، قندان نقره اي من گم شده ، تو فكر نمي كني كه او قندان را برداشته باشد ؟‎ " "خب، من شك دارم ، اما براي اطمينان به او ايميل خواهم زد‎."

او در ايميل خود نوشت‎ : مادر عزيزم، من نمي گم كه شما قندان را از خانه من برداشتيد، و در ضمن نمي گم كه شما آن را برنداشتيد . اما در هر صورت واقعيت اين است كه قندان از وقتي كه شما به تهران برگشتيد گم شده‎ . " با عشق، مسعود

روز بعد ، مسعود يك ايميل به اين مضمون از مادرش دريافت نمود‎ : پسر عزيزم، من نمي گم تو با Vikki رابطه داري ! ، و در ضمن نمي گم كه تو باهاش رابطه نداري . اما در هر صورت واقعيت اين است كه اگر او در تختخواب خودش مي خوابيد ، حتما تا الان قندان را پيدا كرده بود ‎.

با عشق ، مامان

---------------------

كفتاری شامگاهان، بر كناره ی رودخانه ی نيل تمساحی ديد و هر كدام برابر هم ايستادند و به هم درود و سلام گفتند.
كفتار سخن آغاز کرد و گفت: روزگارت را چگونه می گذرانی ؟
تمساح پاسخ داد: بدترين ايام را سپری می كنم. گاه برای سختی و رنجم گريه سر می دهم و آفريدگانی كه پيرامون من هستند به من می گويند:
" اين اشک ها چيزی جز اشک تمساح نيست ."
اين تعبير و تلقی به حدی آزرده و زخمناكم می كند كه هرگز قابل توصيف نيست.
كفتار همان هنگام به وی گفت: درباره ی رنج ها و سختی هايت خوب دادِ سخن در می دهي، اما لحظه ای نيز درباره من انديشه كن.
من به زيبايی جهان، شگفتی ها، شاهكار ها و معجزه های بديعش به دقت نظاره می كنم و چنان خنده سر می دهم كه حكايت از شادمانی نابی دارد كه دلم را آكنده می كند و خورشيد را به تبسم وا می دارد، حال آن كه مردمان می گويند:
" اين خنده ها چيزی جز خنده ی كفتار نيست."

LIDA
04-08-2010, 13:13
-آش نخورده دهن سوخته.

روزي شخصي به خانه ي يكي از آشنايانش رفت.صاحب خانه آش داغي براي او آورد . مهمان هنوز دست به سفره نبرده بود كه دندانش درد گرفت و از شدت درد دست جلوي دهانش برد. صاحب خانه به خيال اينكه چون مهمان عجله كرده و مهلت نداده تا آش سرد شود دهانش سوخته است.به او گفت:اگر صبر مي كردي آش سرد مي شد ، دهانت نمي سوخت. مهمان از شنيدن حرف صاحب خانه، عرق شرم بر پيشانيش نشست و در جواب گفت:بلي آش نخورده دهان سوخته.



آن چه من با هزار« يا حسين » جمع كرده ام تو با يك « ياعلي » مي بري؟

دزدي به خانه ي روضه خواني رفت. تمام اسباب و اثاث او را جمع كرد ودر يك چادر شب پيچيد . وقتي خواست از زمين بلند كند، گفت « يا علي ». مرد روضه خوان به صداي او از خواب بلند شد ، مچ دست او را گرفت و گفت: « آنچه من در طول عمر با هزار « يا حسين » جمع كرده ام تو با يك « يا علي» مي خواهي ببري.



احسنت به مرغ

شخصي تيري به مرغ انداخت، خطا كرد. رفيقش گفت: « احسنت ». تيرانداز برآشفت كه به من ريشخند مي كني؟

گفت: « نه مي گويم احسنت، اما به مرغ! »



ارزن پهن كرده ام

كسي از ملانصرالدين طنابي به عاريت خواست.ملا گفت: « بر آن ارزن گسترده ام.» مرد پرسيد: « چگونه بر طناب ارزن گسترند؟ » گفت: « چون مقصود بهانه است اين نيز بس است.»



از اينجا تا اينجا هم خيلي جا مي گيره!

كسي با پسرش به خانه اي وارد شد كه سفره غذا را گشوده بودند. چون تعارف كردند،اظهار سيري و پري نمود تا آنجا كه دست به گلوي خود برده و گفت: « تا گلو خورده ام! » وقتي با اصرار زياد نشست، بر همه پيش گرفت. پسرش كه چنان ديد، رو به پدر كرد و دهان و گلويش را نشان داد و گفت: « بابا! از اينجا...! »

LIDA
04-08-2010, 13:14
-از هر كس كه بخت برگردد سوار شتر هم كه باشد ، سگ او را دندان مي گيرد

مردي شتر سوار از كنار آبادي مي گذشت. سگ هاي آبادي به او حمله كردند.مرد به سگ ها گفت:« چخ » كه از شتر دور شوند.اما شتر به خيالش مرد به او مي گويد : « پخ=لفظي است كه براي خوابانيدن شتر به كار مي رود.» ،وخوابيد روي زمين. يكي از سگ ها هم رسيد و پاي سوار را محكم دندان گرفت.



اسلام ، دين ليلي و باقي ضلالت است

روزي از مجنون پرسيدند : حق با علي بود يا معاويه؟ گفت حق با ليلي است.باز پرسيدند: حق با حسين بود يا يزيد؟ گفت : با ليلي! باز سؤال كردند : دين اسلام حق است يا دين بت پرستي ؟ جواب داد: دين ليلي.



اشكش تو آستينش است

شخصي آب پياز به آستين خود مي ماليد و هر وقت محتاج به گريه مي شد،آستين را به چشم مي ماليد و بر اثر بوي پياز آب از چشمش روان مي شد.



اگر آب براي من ندارد ، نان كه براي تو دارد. (روايت دوم)

يكي از بزرگان قناتي آباد مي كرد، رئيس مقني ها در ضمن چاه كندن و به آب نرسيدن بارها به آن بزرگ مي گفت كه اين زمين آب ندارد و آن چه خرج كنيد به هدر مي رود و اصرار داشت كه آن كار را موقوف دارد،روزي آن بزرگ متغير شده به او گفت اگر براي من آب ندارد ، براي تو كه نان دارد . يعني تو از من اجرت مي گيري واستفاده مي كني.



اگر از صراط بگذرم ريش و الا دم سگ

از سلمان فارسي سؤال كردند كه ريش تو بهتر يا دم سگ؟ گفت : اگر از صراط بگذرم ريش من، و الا دم سگ.

LIDA
04-08-2010, 13:20
جوان ثروتمندي نزد يك انسانی وارسته رفت و از او اندرزي براي زندگي نيك خواست.
مرد او را به كنار پنجره برد و پرسيد:
- "پشت پنجره چه مي بيني؟"
- "آدمهايي كه ميآيند و ميروند و گداي كوري كه در خيابان صدقه ميگيرد."
بعد آينه ي بزرگي به او نشان داد و باز پرسيد:
- "در اين آينه نگاه كن و بعد بگو چه ميبيني."
- "خودم را ميبينم."
- " ديگر ديگران را نميبيني! آينه و پنجره هر دو از يك ماده ي اوليه ساخته شده اند، شيشه. اما در آينه لايه ي نازكي از نقره در پشت شيشه قرار گرفته و در آن چيزي جز شخص خودت را نميبيني. اين دو شيئ شيشه اي را با هم مقايسه كن. وقتي شيشه فقير باشد، ديگران را مي بيند و به آنها احساس محبت ميكند. اما وقتي از نقره (يعني ثروت) پوشيده ميشود، تنها خودش را مي بيند. تنها وقتي ارزش داري كه شجاع باشي و آن پوشش نقرهاي را از جلو چشمهايت برداري تا بار ديگر بتواني ديگران را ببيني و دوستشان بداري."

-------------------------

هنگام گذر از باغ گل سرخ، گل سرخي را به شدت غمگين ديدم، علت را پرسيدم؟ گفت: دلم گرفته گفتم: از چه کسي؟ گفت: از يک دوست گفتم: کدام دوست؟ گفت: گل نيلوفر را مي گويم کمي با دقت نگريستم و ساقه رونده نيلوفر را به دور ساقه آن ديدم. گفتم: چون نيلوفر به دور ساقه ات پيچيده و بالا رفته ناراحتي؟ گفت: نه، من خودم دستش را گرفتم تا بالا بيايد. اما همينکه قدش از من بلندتر شد، نرده هاي آهني باغ را به من ترجيح داد و به دور آنها پيچيد خيلي عصباني شدم،

---------------------

فرمانروايي که مي کوشيد تا مرزهاي جنوبي کشورش را گسترش دهد، با مقاومتهاي سرداري محلي مواجه شد و مزاحمتهاي سردار به حدي رسيد که خشم فرمانروا را برانگيخت و بنابراين او تعداد زيادي سرباز را مامور دستگيري سردار کرد. عاقبت سردار و همسرش به اسارت نيروهاي فرمانروا درآمدند و براي محاکمه و مجازات با پايتخت فرستاده شدند.

فرمانروا با ديدن قيافه سردار جنگاور تحت تاثير قرار گرفت و از او پرسيد: اي سردار، اگر من از گناهت بگذرم و آزادت کنم، چه مي کني؟

سردار پاسخ داد: اي فرمانروا، اگر از من بگذري به وطنم باز خواهم گشت و تا آخر عمر فرمانبردار تو خواهم بود.

فرمانروا پرسيد: و اگر از جان همسرت در گذرم، آنگاه چه خواهي کرد؟

سردار گفت: آنوقت جانم را فدايت خواهم کرد!

فرمانروا از پاسخي که شنيد آنچنان تکان خورد که نه تنها سردار و همسرش را بخشيد بلکه او را به عنوان استاندار سرزمين جنوبي انتخاب کرد.

سردار هنگام بازگشت از همسرش پرسيد: آيا ديدي سرسراي کاخ فرمانروا چقدر زيبا بود؟ دقت کردي صندلي فرمانروا از طلاي ناب ساخته شده بود؟

همسر سردار گفت: راستش را بخواهي، من به هيچ چيزي توجه نکردم. سردار با تعجب پرسيد: پس حواست کجا بود؟

همسرش در حالي که به چشمان سردار نگاه مي کرد به او گفت: تمام حواسم به تو بود. به چهره مردي نگاه مي کردم که گفت حاضر است به خاطر من جانش را فدا کند!

---------------------

یک دانشجوی پزشکی اشتباها سوار یکواگن سرد خانهدار قطاری می شود و درواگن از روی او قفل می شود ..... او که راهی برای نجات نمی یابد شروع به نوشتنحالات خود در حال یخ زدگی می کند تا شاید اطلاعات ثبت شده او پس از مرگش به دردهمکارانش بخورد .... لحظه به لحظه حالات خود را ثبت می کند و در نهایت از سر ما یخزده و می میرد ... در مقصد جسد او را که از سر ما مرده بود پیدا می کنند اما درکمال شگفتی می بینند که سر د خانه اصلاروشن نبوده!!

----------------

سافری با یک الاغ ، یک خروس و در دست داشتن چراغ روغنی مسافرت می کرد . شبی او در جنگل سکونت کرد . چراغ روغنی را روشن کرد , اما ناگهان باد تندی آمد و چراغ را خاموش کرد . در تاریکی حیوانات وحشی خروس را خوردند و الاغ نیز گم شد . مسافر بیچاره مانده بود و نمی دانست باید چکار کند . صبح روز بعد ، وی به دهکده ای رسید . روستاییان به وی گفتند که دیشب راهزنان در جنگل بودند ، اگر چراغ روغنی خاموش نمی شد ، راهزنان وی را می یافتند . اگر خروس توسط حیوانات خورده نمی شد ، بانگ خروس توجه راهزنان را جلب می کرد و ، اگر الاغ گم نمی شد ، صدایش پناهگاه مرد را مشخص می کند . مسافر بعد از شنیدن این خبر خود را خوشبخت ترین فرد دنیا دانست .

--------------------

يک شب، حدود ساعت ٥/١١ بعدازظهر، يک زن مسن سياه پوست آمريکايى در کنار يک بزرگراه و در زير باران شديدى که می‌باريد ايستاده بود. ماشينش خراب شده بود و نيازمند استفاده از وسيله نقليه ديگرى بود. او که کاملاً خيس شده بود دستش را جلوى ماشينى که از روبرو می‌آمد بلند کرد. راننده آن ماشين که يک جوان سفيدپوست بود براى کمک به او توقف کرد. البته بايد توجه داشت که اين ماجرا در دهه ١٩٦٠ و اوج تنش‌هاى ميان سفيدپوستان و سياه‌پوستان در آمريکا بود. مرد جوان آن زن سياه‌پوست را به داخل ماشينش برد تا از زير باران نجات يابد و بعد مسيرش را عوض کرد و به ايستگاه قطار رفت و از آن جا يک تاکسى براى زن گرفت و او را کمک کرد تا سوار تاکسى شود.

زن که ظاهراً خيلى عجله داشت از مرد جوان تشکر کرد و آدرس منزلش را پرسيد. چند روز بعد، مرد جوان در خانه بود که صداى زنگ در برخاست. با کمال تعجب ديد که يک تلويزيون رنگى بزرگ برايش آورده‌اند. يادداشتى هم همراهش بود با اين مضمون:

«از شما به خاطر کمکى که آن شب به من در بزرگراه کرديد بسيار متشکرم. باران نه تنها لباس‌هايم که روح و جانم را هم خيس کرده بود. تا آن که شما مثل فرشته نجات سر رسيديد. به دليل محبت شما، من توانستم در آخرين لحظه‌هاى زندگى همسرم و درست قبل از اين که چشم از اين جهان فرو بندد در کنارش باشم. به درگاه خداوند براى شما به خاطر کمک بی‌شائبه به ديگران دعا می‌کنم.»

LIDA
05-08-2010, 21:41
چند دوست دوران دانشجویی که پس از فارغ التحصیلی، هر یک شغل های مختلفی داشتند و در کار و زندگی خود نیز موفق بودند، پس از مدتها با هم به دانشگاه سابقشان رفتند تا با استادشان دیداری تازه کنند.
آنها مشغول صحبت شده بودند و طبق معمول بیشتر حرفهایشان هم شکایت از زندگی بود. استادشان در حین صحبت آنها قهوه آماده می کرد. او قهوه جوش را روی میز گذاشت و از دانشجوها خواست که برای خود قهوه بریزند. روی میز لیوانهای متفاوتی قرار داشت؛ شیشه ای، پلاستیکی، چینی، بلور و لیوان های دیگر.
وقتی همه دانشجوها قهوه هایشان را ریخته بودند و هر یک لیوانی در دست داشت، استاد مثل همیشه آرام و با مهربانی گفت: بچه ها ببینید، همه شما لیوانهای ظریف و زیبا را انتخاب کردید و الان فقط لیوان های زمخت و ارزان قیمت روی میز مانده اند. دانشجوها که از حرف های استاد شگفت زده شده بودند، ساکت بودند و استاد حرف هایش را به این ترتیب ادامه داد:
در حقیقت، چیزی که شما واقعا می خواستید قهوه بود و نه لیوان. اما لیوانهای زیبا را انتخاب کردید و در عین حال نگاهتان به لیوان های دیگران هم بود.
زندگی هم مانند قهوه است و شغل، حقوق و جایگاه اجتماعی ظرف آن است. این ظرفها زندگی را تزیین می کنند اما کیفیت آن را تغییر نخواهند داد. البته لیوانهای متفاوت در علاقه شما به نوشیدن قهوه تاثیر خواهند گذاشت، اما اگر بیشتر توجه تان به لیوان باشد و چیزهای با ارزشی مانند کیفیت قهوه را فراموش کنید و از بوی آن لذت نبرید، معنی واقعی نوشیدن قهوه را هم از دست خواهید داد.
پس، از حالا نگاهتان را از لیوان بردارید و در حالی که چشمهایتان را بسته اید، از نوشیدن قهوه لذت ببرید

-------------------

کشيشى يک پسر نوجوان داشت و کم‌کم وقتش رسيده بود که فکرى در مورد شغل آينده‌اش بکند. پسر هم مثل تقريباً بقيه هم‌سن و سالانش واقعاً نمی‌دانست که چه چيزى از زندگى می‌خواهد و ظاهراً خيلى هم اين موضوع برايش اهميت نداشت.
يکروز که پسر به مدرسه رفته بود پدرش تصميم گرفت آزمايشى براى او ترتيب دهد. به اتاق پسرش رفت و سه چيز را روى ميز او قرار داد: يک کتاب مقدس، يک سکه طلا و يک بطرى مشروب.
کشيش پيش خود گفت: «من پشت در پنهان می‌شوم تا پسرم از مدرسه برگردد و به اتاقش بيايد. آنگاه خواهم ديد کداميک از اين سه چيز را از روى ميز بر می‌دارد.»
اگر کتاب مقدس را بردارد معنيش اين است که مثل خودم کشيش خواهد شد که اين خيلى عاليست.
اگر سکه را بردارد يعنى دنبال کسب و کار خواهد رفت که آنهم بد نيست.
امّا اگر بطرى مشروب را بردارد يعنى آدم دائم‌الخمر و به درد نخوری خواهد شد که جاى شرمسارى دارد.
مدتى نگذشت که پسر از مدرسه بازگشت. در خانه را باز کرد و در حالى که سوت می‌زد کاپشن و کفشش را به گوشه‌اى پرت کرد و يک راست راهى اتاقش شد. کيفش را روى تخت انداخت و در حالى که می‌خواست از اتاق خارج شود چشمش به اشياء روى ميز افتاد. با کنجکاوى به ميز نزديک شد و آن‌ها را از نظر گذراند.
کارى که نهايتاً کرد اين بود که کتاب مقدس را برداشت و آن را زير بغل زد. سکه طلا را توى جيبش انداخت و در بطرى مشروب را باز کرد و يک جرعه بزرگ از آن خورد ...
کشيش که از پشت در ناظر اين ماجرا بود زير لب گفت: «خداى من! چه فاجعه بزرگی! پسرم سياستمدار خواهد شد!»

-------------------


يكي از آن بانوان نيكوكار و خيري بود كه در جنوب شهر تهران براي مردم منطقه مدرسه ساخته بود.براي گفت و گو با اين بانوي نيكوكار در محل مدرسه اي كه ساخته بود قرار گذاشتم. وقتي صحبت از خاطره پيش آمد به چند تا از آجر هاي مدرسه اشاره كرد و گفت: آن روزهاي اول كه تازه كار را شروع كرده بوديم، يك بار پسر بچه اي پيش من آمد و گفت : شما در محله ما چكار مي كنيد؟ لبخندي به او زدم و گفتم: عزيز دلم اگر خدا بخواهد قرار است در اينجا يك مدرسه و مجتمع ورزشي براي شما و دوستانت درست كنيم.بعد دوباره آن پسر گفت : من هم ميتونم كمك كنم؟ جواب دادم: اگر دوست داشته باشي استقبال مي كنم.
بلافاصله آن پسر كه فكر مي كنم دانش آموزي دبستاني بود يك اسكناس 100 توماني كه احتمالا" پول توجيبي اون روزش بود را از جيب شلوارش بيرون آورد و به من داد و گفت: خانم! اين هم سهم من براي اين مدرسه.
سرانجام كار به پايان رسيد. هنوز مدرسه به بهره برداري نرسيده بود كه يك روز به من گفتند يك بچه اي با شما كار دارد. وقتي به حياط مدرسه رفتم، با همان پسر روبرو شدم.از پسرك پرسيدم كه با من چكار داري؟ در حالي كه با شوق و ذوق فضاي مدرسه را نگاه مي كرد به من گفت: يادتان هست اون روزي كه داشتيد اينجا را مي ساختيد من هم آمدم و 100 تومان به شما دادم. حالا آمدم بپرسم كه پول من را چكار كرديد و از اون در كدام قسمت مدرسه استفاده كرديد؟ با شنيدن اين جمله بلافاصله به دو تا از آجر هاي ديوار مدرسه اشاره كردم و گفتم: عزيز دلم با پولي كه تو به من دادي ما توانستيم اين دو تا آجر را بخريم و در ساختمان مدرسه از آ نها استفاده كنيم. سوال پسرك آن قدر غافل گير كننده بود كه در آن لحظه جواب ديگري برايش پيدا نكردم و به ناچار به آجرها اشاره كردم. من آن پول را در مدرسه هزينه كرده بودم اما دقيقا" نمي دانم كجا خرج شد.
به هر حال وقتي پسرك اين جواب را از من شنيد بلافاصله به سمت آن آجرها رفت و بوسه اي بر آنها زد و خوشحال و خندان از مدرسه بيرون رفت.
راستي ! يادمان باشد كه فرزندانمان را از كودكي به كارهاي خوب و پسنديده تشويق كنيم و كوچك ترين كارشان را با عشق پذيرا باشيم. شايد همين رفتار امروز ما، فردا از آنان نيكوكاراني بزرگ بسازد كه جامعه خود را متحول نمايند.

-----------------------------


در روم باستان، عده اي غيبگو با عنوان سيبيل ها جمع شدند و آينده امپراتوري روم را در نه كتاب نوشتند.سپس كتابها را به تيبريوي عرضه كردند. امپراطور رومي پرسيد: بهايشان چقدر است؟

سيبيل ها گفتند: يكصد سكه طلا

تيبريوس آنها را با خشم از خود راند سيبيل ها سه جلد از كتابها را سوزاندند و بازگشتند و گفتند:قيمت همان صد سكه است. تيبريوس خنديد و گفت:چرا بايد براي چيزي كه شش تا و نه تايش يك قيمت دارد بهايي بپردازم؟

سيبيل ها سه جلد ديگر را نيز سوزاندند و با سه كتاب باقي مانده برگشتند و گفتند:قيمت هنوز همان صد سكه است .

تيبريوس با كنجكاوي تسليم شد و تصميم گرفت كه صد سكه را بپردازد. اما اكنون او مي توانست فقط قسمتي از آينده امپراطوريش را بخواند .

-------------------

پيرمردي تصميم گرفت تا با پسر، عروس و نوه چهار ساله خود زندگي کند. دستان پيرمرد مي لرزيد و چشمانش خوب نمي ديد و به سختي مي توانست راه برود. هنگام خوردن شام، غذايش را روي ميز ريخت و ليواني را بر زمين انداخت و شکست.

پسر و عروس از اين کثيف کاري پيرمرد ناراحت شدند: بايد درباره پدربزرگ کاري بکنيم، و گرنه تمام خانه را به هم مي ريزد. آنها يک ميز کوچک در گوشه اتاق قرار دادند و پدربزرگ مجبور شد به تنهايي آنجا غذا بخورد. بعد از اينکه يک بشقاب از دست پدربزرگ افتاد و شکست، ديگر مجبور بود غذايش را در کاسه چوبي بخورد. هروقت هم خانواده او را سرزنش مي کردند، پدربزرگ فقط اشک مي ريخت و هيچ نمي گفت.

يک روز عصر، قبل از شام، پدر متـوجه پسر چهـار ساله خود شد که داشت با چند تکـه چوب بـازي مي کرد. پدر رو به او کرد و گفت: پسرم، داري چي درست مي کني؟ پسر با شيرين زباني گفت: دارم براي تو و مامان کاسه هاي چوبي درست مي کنم که وقتي پير شديد، در آنها غذا بخوريد! و تبسمي کرد و به کارش ادامه داد.

از آن روز به بعد همه خانواده با هم سر يک ميز غذا مي خوردند.

K I N G
07-08-2010, 14:04
1.شخصی نزد آیت الله بروجردی رفت و گفت: یکی از طلبه‌های شما جنسی را از مغازه من دزدیده است.
ایشان در پاسخ فرمود : « آن دزد عبا و عمامه‌ای را هم از ما برده است. »


2. نشسته بودند دور هم خرما می خوردند.
هسته خرماهایش را یواشکی می گذاشت جلوی علی(ع).
بعد از مدتی گفت: «پرخور کسی است که هسته خرمای بیشتری جلویش باشد.»
همه نگاه کردند. جلوی علی(ع) از همه بیشتر بود.
علی(ع) گفت: «ولی من فکر می کنم پرخور کسی است
که خرماهایش را با هسته خورده.» همه نگاه کردند. جلوی پیامبر(ص) هسته خرمایی نبود.
(کتاب الخزائن، ملا احمد نراقی)



3. از بقراط می پرسن: فرق فلاسفه و ریاضیدانها چیه؟
میگه: ریاضی دانها هر مسئله ای رو سعی میکنن با کمک ریاضی حل کنن ولی
فلاسفه چیزهای حل شده رو هم با کمک فلسفه به مسئله تبدیل می کنن!!



4. روزى امیرالمؤ منین على علیه السلام به اتفاق عمر و ابوبکر به راهى مى رفت و حضرت على در مابین آن دو قرار گرفته بود چون ابوبکر و عمر هر دو بلند قد و دراز بودند و حضرت علی علیه السلام کوتاهتر بود، عمر از روى شوخى گفت : (( انت فى بیننا کنون لنا )) یعنى تو در میان ما دو نفر مانند نون لنا هستى و این اشاره به کوتاهى قد امام بود.
ولى امام لطیفه عمر را بى جواب نگذاشت و در جوابش فرمود: (( انا ان لم اکن فانتم لا )) یعنى اگر من نباشم شما نیستید چون اگر حرف نون را از میان لنا برداریم مى شود لا که بمعنى نیستى است

K I N G
07-08-2010, 14:04
1. می گویند یکی از هنرپیشه های هالیوود یک وقتی نامه ای نوشت به " آلبرت اینشتین " که فکرش را بکن که اگر من و تو ازدواج کنیم بچه هایمان با زیبایی من و هوش و نبوغ تو چه محشری می شوند !
اقای " اینشتین " هم نوشت : ممنون از این همه لطف و دست و دلبازی خانم. واقعا هم که چه غوغایی می شود! ولی این یک روی سکه است. فکرش را بکنید که اگر قضیه بر عکس شود چه رسوایی بزرگی بر پا می شود !



2. یک روز علامه جعفری سوار تاکسی شده بودند در مسیر راه نفس عمیقی میکشه و از ته دل میگه: ای خدای من!
راننده تاکسی با اعتراض میگه یه جوری میگی ای خدای من که انگار فقط خدای شماست!!
ایشان در جواب فورا دو بیت از سعدی می خواند:
چنان لطف او شامل هرتن است / که هر بنده گوید خدای من است
چنان کار هرکس به هم ساخته / کــــه گویا به غیری نپرداخته


3. اولین طلاق پس از حادثه 11 سپتامبر مربوط می شه به مردی که
محل کارش طبقه 103 برج تجارت جهانی بوده ، ولی در روز حادثه
به جای اینکه سر کارش باشه ، خونه زن دومش خواب بوده !
تلویزیون رو هم ندیده بوده که بدونه چه خبره !
خانمش زنگ می زنه . آقا گوشی رو بر می داره.
خانمش می پرسه : عزیزم حالت خوبه ؟ کجایی ؟
آقا جواب می ده : سر کارم هستم تو دفترم !

LIDA
19-08-2010, 20:24
اثر زخم زبان
حکایات اخلاقی - آیت الله محمد علی شاه آبادی - ره
آیت الله محمد شاه آبادی نقل می کنند :
در زمان قدیم، حمام ها عمومی و دارای خزینه بود. روزی مرحوم شاه آبادی به حمام رفته بودند و پس از شست و شوی خود، وارد خزینه شدند و بعد از آب کشیدن بدن، بیرون آمدند و چون می خواستند از سطح حمام بگذرند، احتیاط می کردند که آب های کثیف بر بدنشان نریزد.
سرهنگی که اونیز در حمام بود، چون احتیاط ایشان را دید، زبان به طعن و تمسخر گشود و به ایشان اهانت کرد.
ایشان از این تمسخر و طعن او خیلی ناراحت شدند، اما چیزی نگفتند و به راه خود ادامه دادند.
فردای آن روز مشغول تدریس بودند که صدای عده ای که جنازه ای را حمل می کردند، شنیدند. پرسیدند چه خبر شده؟ اطرافیان جواب دادند که آن سرهنگی که دیروز در حمام به شما اهانت کرد، وقتی از حمام بیرون آمد، سر زبانش تاول زد و درد آن هر لحظه بیشتر شد و معالجه ی دکترها هم سودی نبخشید و در کمتر از ۲۴ ساعت، از دنیا رفت...

***************

شهید آیت الله مهدی شاه آبادی نقل می کنند :
وقتی که رضا خان دستور داد منبر را از مسجد ایشان بردارند تا مانع سخنرانی ایشان شوند، ایشان دست از سخنرانی برنداشتند و به طور ایستاده سخنرانی می کردند.
مأمورین شهربانی هم مرتبا" به مسجد می آمدند و مطالب منبر ایشان را می نوشتند و گزارش می کردند. یک بار که رئیس کلانتری به مسجد آمده بود، چون می خواست با کفش وارد مسجد شود، ایشان با صدای بلند فرمودند:
فاخلع نعلیک !
آنچنان به مأمورین پرخاش نمودند که آن ها ترسیدند و از مسجد بیرون رفتند.
وقتی که آیت الله شاه آبادی از مسجد خارج شدند، مأمورین هم به دنبال ایشان رفتند و از ایشان می خواستند که متعهد شوند که دیگر به منبر نروند، ولی ایشان با همان لهجه ی اصفهانی خود به مأمورین می فرمودند: « برو به بزرگترت بگو بیاد».
بالاخره وقتی که اصرار مأمورین زیادتر شد، ایشان ناگهان دستشان را به طرف مأمورین آوردند و فریاد زدند: « بگیرید مرا، می گویم مرا بگیرید»

مأمورین، آن چنان از این عمل و ابهت ایشان، وحشت در دلشان افتاد که چند قدم عقب رفتند و بدوم آن که هیچ گونه عکس العملی از خود نشان بدهند، مراجعت کردند.

**************

آورده اند که شبى دزدى به خانه بهلول زد و هستى او را به سرقت برد ناگاه دیدند بهلول عصاى خود را برداشت و رفت در اول قبرستان شهر نشست از او پرسیدند اینجا چرا نشسته اى ؟ گفت : خانه ام را دزد زده است . دنبال او مى گردم و منتظرم تا بیاید چون مى دانم که آخرش دزد خانه مرا اینجا مى آورند.
نشسته ام جلو او را بگیرم و اثاث خانه خود را از او مطالبه کنم گفتند آخر او چیزى همراه خود به قبرستان نمى آورد که تو از او بگیرى پرسید پس اموالى که دزدیده چه مى کند؟ گفتند زنده ها تمامى آنها را از او مى گیرند بهلول گفت آه مردم شهرى که دزدها را لخت مى کنند من چگونه در میان آنها بیایم و زندگى نمایم در این اثنا جنازه اى را به طرف قبرستان آوردند بهلول برخواست و با عصا جلو آمده و گفت دزد خود را پیدا کردم به او گفتند آهسته که این جنازه حاج آقاى متولى است که مى آورند گفت مى دانم دزد روز من همین شخص است و همین جا مى نشینم تا اینکه دزد شبم را نیز بیاورند زیرا قبرستان بهترین دروازه هاى دزد بگیر است پرسیدند چه طور این شخص ثروتمند دزد روز تو است براى اینکه زکات مال ما فقرا است و این شخص چون زکات مال خود را نداده است پس یک عمر در روز روشن مال ما فقرا را دزدیده است

***************

گویند روزى ملانصر الدین از قبرستان عبور مى کرد، پایش به سنگ قبر مى خورد و به رو افتاده ، تمام سر و صورتش پر از گرد و غبار مى شود، در این حال به خاطرش رسید که خوب است خود را مرده قلمداد کند، بلکه ن...... و منکر بیایند و او آنها ببیند که چه شکلى هستند! در این فکر بود که از دور صداى پاى قاطرى به گوشش رسید، تصور کرد صداى پاى ن...... و منکر است که مى آیند، پس از ترس رو به فرار گذاشت ، در میان قبرى مخفى شد و قاطرها که نزدیک شده بودند و بار آنها هم چینى و شکستنى بود، ناگاه ملا از میان قبر بلند شد، قاطرها رم کرده و بارها را به زمین انداختند و فرار کردند قاطرچى ها بسیار ناراحت شده ، ملا را گرفتند و محکم زدند و بدنش را مجروح نمودند، ملا با صورتى خون آلود، به خانه برگشت ، زنش پیش آمده از او پرسید کجا بودى که به این روزگار افتاده اى ؟ گفت رفته بودم به آن دنیا ببینم چه خبر است ، زنش پرسید چه خبر بود؟ گفت : (( اگر قاطرهاى کسى را رم ندهند خبرى نیست و کسى به کسى کارى ندارد (۲۰) . ))

*****************

گویند روزى داود (علیه السلام ) از خدا خواست رفیق خودش را در بهشت نشانش دهند. از اهل ایمان که خدا او را دوست مى دارد، ندا رسید فردا بیرون دروازه برو او را مى بینى . فردا که جناب داود از دروازه خارج شد با متى پدر یونس پیغمبر برخورد کرد، مقدارى هیزم به دوش گرفته است دنبال مشترى مى گردد، یک نفر آمد و خرید او جلو رفت با او مصافحه و معانقه کرد، گفت :
امروز ممکن است میهمان شما باشم ، متى گفت زهى سعادت بفرمایید برویم جناب متى از همان پول هیزم آرد و نمک خرید به مقدار سه نفر خودش و داود و سلیمان ، بالاخره نان تهیه کرد، پیش از خوردن متى سر به آسمان بلند کرد و گفت : پروردگارا هیزمى که من کندم ، درختش را تو رویانده بودى ، نیرو و قدرت بازو تو به من عنایت کرده بودى ، توانایى حمل آن را تو دادى ، مشترى را تو فرستادى ، آردى که جلوى ما هست گندمش را تو آفریدى ، دستگاهى براه انداختى که حالا ما بتوانیم نعمت تو را مصرف کنیم ، مى گفت و اشک در گوشه هاى چشمانش مى ریخت داود رو به سلیمان کرد و گفت همین شکر است که انسان را به مقامات عالى مى رساند. و این طور بود که داود (علیه السلام ) همنشین خود را در بهشت یافت

LIDA
19-08-2010, 20:31

سبب گریه
حکایات اخلاقی - عجب حكايتي ...!
آورده اند که مرد ساده دلى از محله شهرى مى گذشت ، ناگاه گذرش به مسجدى افتاد، دید که واعظى موعظه مى کند و بعد از آنکه خلق بسیارى جمع شدند، آن شخص در میان مردم نشست و آن واعظ موعظه مى کرد که طالبان علم از معنى آن عاجز بودند، معهذا آن شخص شروع کرد هاى هاى گریه کردن . پرسیدند گریه تو از چه چیز است و از چه جهت است ؟ گفت : اى برادران ، بنده در سر حد گله اى دارم و در میان آن گله بزى دارم و آن بز را بسیار دوست مى دارم و مدتى مى شود که من در این شهرم و آن بز را ندیده ام . الحال به این واعظ نگاه کردم ، دیدم ریش واعظ به ریش بز من مى ماند و آن بز به یاد من آمده از آن سبب است که گریه بر من مستولى شده است (۲

***************

آورده اند که شخص مقدسى : شبى براى عبادت به مسجد رفت در مسجد کسى نبود شروع به نماز خواندن کرد دو رکعت نماز که خواند ناگاه صداى خش خشى از گوشه مسجد به گوشش رسید با خود گفت پس من در مسجد تنها نیستم کس دیگرى هم باید در مسجد باشد شیطان او را وسوسه کرد و با حالت ریا صداى خود را بلند نمود و در خواندن حمد نماز (ولا الضالین ) را با مد کشیده خواند به خیال اینکه این شخص فردا در محل اعلام مى کند که دیشب فلانى را در مسجد دیدم در حالى که تا صبح مشغول عبادت و راز و نیاز بود با همین فکر و خیال عبادت کرد و نماز خواند تا اینکه صبح شد و هوا روشن گردید وقتى خواست از مسجد خارج شود ناگاه دید سگى ضعیف از گوشه مسجد حرکت کرد و به بیرون رفت یکباره به خود آمد و فهمید که همه آن خش خش ها از آن سگ بوده که از سرماى شب به مسجد پناه آورده بود و با خود گفت همه عبادات شب گذشته ام به جاى تقرب به خدا تقرب به سوى سگ بوده است

**************


تنها یک جا عزرائیل در گرفتن جان غمگین شد

نوشته اند در روزگار پیشین پادشاهى بود سخت بزرگ و کشور او وسیع ، نعمت وى تمام ، فرمان او روان ، چون عمر به آخر رسید ملک الموت ، او را قبض روح کرد و به آسمان رفت . فرشتگان از او پرسیدند: در این همه جانى که ستاندى تو را به کسى رحم آمده یا نه ؟
گفت : آرى . زنى که آبستن بود و در بیابانى مى گذشت ناگهان درد تولد کودک گرفت چون کودکش به دنیا آمد مرا فرمودند که جان مادر کودک را بستانم ، جان وى بستاندم و آن کودک را در بیابان گذاشتم ، به غریبى آن مادر مرا رحم آمد و بر آن کودک از تنهایى و بى کسى غمگین شدم . فرشتگان گفتند، اى فرشته مرگ ، آن پادشاه را که جانش گرفتى ، همان کودک تنها و بى کسى بود که در بیابان گذاشتى . گفت : جل الخالق

****************

روایت است روزى پیامبر اکرم (صلى الله علیه و آله ) دید ابو هریره در گوشه مسجد عباى خود را بر سر کشیده و مشغول خوردن چیزى است از او پرسیدند در زیر عبا چه مى خورى عرض کرد کفشهاى شما را مى خورم فرمودند چطور کفشهاى مرا مى خورى عرض کرد میل به خرما پیدا کردم و پول نداشتم لذا کفشهاى شما را آهسته برداشتم و در فلان دکان فروختم و خرما گرفتم و مى خورم و لکن شما غصه کفشهاى خود را نخورید زیرا من تا غروب امروز اختیار فسخ گذاشته ام زود تشریف ببرید پول خرما را بدهید و کفشهاى خود را پس بگیرید

***************

گویند در سرزمین ، زنى مومن و پارسا مى زیست که با شوهر و برادرش به قصد حج بار سفر ببست چون به بغداد رسیدند شوهر به دجله افتاد و غرق شد، اما زن آه و زارى نکرد و بر این مصیبت صبر نمود و سخنى کفرآمیز بر زبان نیاورد. چون به حجاز رسیدند برادرش از فراز شتر به زیر افتاد و هلاک شد زن گفت انا لله و انا الیه راجعون . و همچنان صبر پیشه کرد و راه را ادامه داد چون به میقات رسید گروهى از دزدان بر قافله زدند و مالش را به غارت بردند ولى هیچ نگرانى و اضطراب در رفتار زن پدید نیامد و گفت حکم الهى است و من به رضاى او راضى هستم چون احرام بستند و به در مسجد الحرام رسیدند خواست به حرم پاى گذارد عذرش پدید آمد زن در برابر مسجد روى به کعبه آورد و آهى جانسوز از دل بر کشید و گفت خدایا تو دانائى که از وطن و اقوام و خویشان جدا شدم شوهر و برادرم مردند و مالم هم به غارت رفت و به رضاى تو صبر کردم ، اما اکنون که بر در خانه ات رسیدم در به روى من بستى آیا در این چه حکمت است . سپس به سراى خویش رفت و خوابید در عالم خواب آوایى شنید که اى زن پارسا، دل خوش دار که چندین هزار لبیک لبیک حاجیان و یا رب میقاتیان در آسمان معلق مانده و هنوز مقبول نیفتاده است اما صبر تو در بلاى ما ضایع نیست و دعایت به درجه قبول افتاد و حج تو پذیرفته شد نومید مباش و شکر خداى برترین به جاى آور

LIDA
19-08-2010, 20:52
م اندوزی


«لقمان حکیم به فرزندش فرمود: با دانشمندان هم نشینی کن! همانا خداوند دل های مرده را به حکمت زنده می کند. ، چنان که زمین را به آب باران».(1)


کورحقیقی


« فقیری به در خانه بخیلی آمد، گفت: شنیده ام که تو قدرتی از مال خود را نذر نیازمندان کرده ای و من در نهایت فقرم ، به من چیزی بده بخیل گفت: من نذر کوران کرده ام. فقیر گفت : من هم کور واقعی هستم ، زیرا اگر بینا می بودم ، از در خانه خداوند به در خانه کسی مثل تو نمی آمدم.»(2)


آزادگی


«همسر مرد آزاده ای به او گفت: نمی بینی که یارانت به هنگام گشایش، در کنار تو بودند و اینک که به سختی افتاده ای ، تو را ترک کرده اند؟ او گفت : از بزرگواری آنهاست که به هنگام توانایی، از احسان ما بهره می بردند و حال که ناتوان شده ایم ، ما را ترک کرده اند.»(3)


غیبت


«به بزرگی گفتند : هیچ ندیدم که از کسی غیبت کنی گفت: از خود خشنود نیستم، تا به نکوهش دیگران بپردازم». (4)


سخن چینی


«مردی به اندیشمندی گفت: فلان شخص، دیروز از تو بدگویی می کرد. اندیشمند گفت : از چیزی سخن گفتی که او از روبه رو گفتن آن با من شرم داشت»(5)

LIDA
19-08-2010, 20:53
تجسس


«حکیمی گفته است: آن که عیب های پنهانی مردم را جست و جو کند، دوستی های قلبی را بر خود حرام می کند.»(6)


غفلت


«به عارفی گفتند: ای شیخ! دل های ما خفته است که سخن تو در آن اثر نمی کند چه کنیم ؟ گفت: کاش خفته بودی که هرگاه خفته را بجنبانی ، بیدار می شود؛ حال آنکه دل های شما مرده است که هر چند بجنبانی ، بیدار نمی شود.»(7)


بخل


بخیلی سفارش ساخت کوزه و کاسه ای را به کوزه گر داد. کوزه گر پرسید: بر کوزه ات چه نویسم ؟ بخیل گفت بنویس «فمن شرب منه فلیس منی؛ هر کس از آن آب بنوشد از من نیست » (بقره 249) باز کوزه گر پرسید: بر کاسه ات چه نویسم؟ بخیل گفت بنویس « و من لم یطعمه فانه منی؛ هر کس از آن بخورد از من نیست .» (بقره 249)(8)


تکبر


«آورده اند که روزی عابدی نمازش را به درازا کشید و چون نگریست مردی را دید که به نشانه خشنودی در وی می نگرد ، عابد او را گفت : آنچه از من دیدی ، تو را به شگفتی نیاورد که ابلیس نیز روزگاری دراز، با دیگر فرشتگان به پرستش خدا مشغول بود و سپس چنان شد که شد .»(9)


افسوس پادشاه به هنگام مردن


گویند پادشاهی به بیماری سختی مبتلا شد. طبیب از او خواست که وصیتش را بیان کند. در این هنگام ، پادشاه برای خود کفنی انتخاب کرد. سپس دستور داد تا برایش قبری آماده کنند. آن گاه نگاهی به قبر انداخت و گفت « ما أغنی عنی مالیه هلک عنی سلطانیه؛ مال و ثروتم هرگز مرا بی نیاز نکرد، قدرت من نیز از دست رفت.» (حاقه 28 و 29) و در همان روز جان داد .(10)

LIDA
19-08-2010, 20:56
بزرگترین نعمت الهی


«روزی پادشاهی به بهلول گفت : بزرگترین نعمت های الهی چیست؟ بهلول جواب داد : بزرگترین نعمت های الهی عقل است. خواجه عبدالله انصاری نیز در مناجات خود گوید: خداوندا آن که را عقل دادی ، چه ندادی و آن که را عقل ندادی ، چه دادی؟»(11)


محافظت از خویشتن


« پادشاهی به عارفی رسید، از او پندی خواست. عارف گفت: هر آنچه را در آن امید رستگاری است، بگیر و آنچه را در آن خطر هلاکت است ، رها کن»(12)


عبرت


« گویند: روزی خلیفه از محلی می گذشت ، دید که بهلول ، زمین را با چوبی اندازه می گیرد. پرسید: چه می کنی؟ گفت: می خواهم دنیا را تقسیم کنم تا ببینم به ما چه قدر می رسد و به شما چه قدر؟ هر چه سعی می کنم ، می بینم که به من بیشتر از دو ذارع (حدود یک متر) نمی رسد و به تو هم بیشتر از این مقدار نمی رسد.»(13)


خطر سلامتی و آسایش


«آورده اند روزی حاکم شهر بغداد از بهلول پرسید: آیا دوست داری که همیشه سلامت و تن درست باشی؟ بهلول گفت : خیر زیرا اگر همیشه در آسایش به سر برم ، آرزو و خواهش های نفسانی در من قوت می گیرد و در نتیجه ، از یاد خدا غافل می مانم. خیر من در این است که در همین حال باشم و از پروردگار می خواهم تا گناهانم را بیامرزد و لطف و مرحتمش را از من دریغ نکند و آنچه را به آن سزاوارم به من عطا کند.»(14)



لوکاس راهب به همراه شاگردش از دهی میگذشت . پیرمردی از او پرسید : ای قدیس ، چگونه به خدا برسم ؟ لوکاس پاسخ داد : خوش بگذران و با شادی ات خدا را نیایش کن .و به راه خود ادامه دادند . کمی بعد به مرد جوانی برخوردند . مرد جوان پرسید : چه کنم تا به خدا برسم ؟ لوکاس گفت : زیاد خوش گذرانی نکن . وقتی جوان رفت ، شاگرد از استاد پرسید : بالخره معلوم نشد که باید خوش بگذرانیم یا نه :لوکاس پاسخ داد : (سیر و سلوک ...... مثل گذشتن از یک پل بدون نرده است که روی یک دره کشیده شده باشد . اگر کسی بیش از حد به سمت راست کشیده شده باشد می گویم به طرف چپ برود و اگر بیش از حد به طرف چپ گرایش داشته باشد ، می گویم به سمت راست برود . این باعث می شود از راه منحرف نشویم و در دره سقوط نکنیم .)

LIDA
20-08-2010, 12:18

خاطره اى شیرین

یکى از اهل منبر نقل مى کند که اولین بارى که براى تبلیغ به تبریز دعوت شدم ، با دعوت کننده شرط کردم ، در محله اى فقیر نشین ، و در خانه اى معمولى ، برایم تهیه جا ببیند، پذیرفتند، وقتى به تبریز رفتم به وعده عمل شده بود، خانه اى معمولى در محله اى متوسط، خانه دو طبقه داشت در طبقه اى خانواده اش زندگى مى کردند و طبقه دیگر جنبه حسینیه داشت ، صاحب خانه کاسبى عادى و درآمدى معمولى داشت ، اهل عبادت و نماز شب بود، انسان عجیبى به نظر مى رسید، به من گفت علت آمدنت را به این خانه مى دانى ؟ گفتم خودم در تهران با دوستان دعوت کننده این وضع را شرط کردم ، گفت نه ارتباطى به شما ندارد، من روز عرفه در مشهد در دعاى شما شرکت داشتم ، پس از پایان دعا در غروب آفتاب به حرم حضرت رضا (علیه السلام ) رفتم و با گریه و ناله به حضرت عرضه داشتم ، این شخص اگر بنا شد روزى به تبریز بیاید به خانه من بیاید، این برنامه تنظیم شده حضرت رضا (علیه السلام ) است و شما به دعوت امام هشتم به خانه من آمده اید، این خانه ، من ، زن و بچه ام متعلق به اهل بیت هستیم ، و خدمتگذاران به اهل بیت ، سپس ‍ مطلب عجیبى از پدرش نقل کرد، گفت پدرم در تمام عمر اهل نماز شب و عبادت بوده ، مرا هم از سن سیزده سالگى با محبت و لطف بیدار مى کرد مى گفت : پسرم همه مردم خوابند وقت بسیار مناسب است ، بیا با هم گوشه اى رفته و ساعتى براى مظلومیت حضرت سید الشهداء گریه کنیم ، ما حسینى بوده و حسینى بار آمده ایم و دست از حسین بر نمى داریم تا در قیامت در خدمت او قرار بگیریم (

******************

قسم دزد قبول نیست

چنین حکایت کنند که شخصى به نام اصعمى که گفت در بادیه کیسه زرى را به امانت به زنى دادم وقتى مطالبه کردم انکار کرد، زن را پیش شیخشان بردم ، شیخ گفت منکر را باید قسم داد گفتم آیا نشنیده اى که (( ولا تقبل بسارقه یمینا ولو خلفت برب العالمینا )) یعنى که سوگند دزد پذیرفته نمى شود، هر چند که به خداى عالمیان قسم بخورد، شیخ گفت راستى گفتى ، سپس زن را تهدید کرد و اقرار گرفت ، بعد رو به من کرد و گفت این آیه را که خواندى در کدام سوره است ، گفتم در آنجا که مى گوید: (( الا هبى بصحنک فاصبحنا ولا تبعى خمور الا نگرینا )) شیخ گفت : سبحان الله من گمان کردم که این آیه در سوره فتح است ، حال بگو که یک بیت شعر از ابن کلثوم است (۴۰) .


******************

چاه طبیعت و سرگرمى بنوش با هزار نیش


شخصى در بیابان مى رفت در چاه افتاد، چوبى وسط چاه بود گرفت تا نیفتد، دید قعر چاه اژدهایى دهان باز کرده است . یک طرف موش سفید و یک طرف دیگرش موش سیاه ، از دو طرف چوب را مى جوند و آن را باریک مى کنند. راستى که چه ترسى دارد لیکن چشمش به گوشه چاه افتاده و مى بیند مقدارى عسل در خاکها ریخته شده ، زنبورها هم آمد و شد دارند.
اژدها و موشها را فراموش کرده با نیش زنبورها و خاک آلوده بودن عسل مى سازد و مشغول خوردن مى شود خیلى هم خوشوقت است که اقبالش یارى کرده به چنین نعمتى رسیده است .
چاه عالم طبیعت ، دنیاست . اژدها همان مرگ است و چوبى که وسط چاه به دست گرفته ، عمر است و شب و روز همان دو موش سیاه و سفید است که عمر را کم مى کند تا بیفتد در دهان مرگ ، ظرف عسل شهوات دنیاست که هر نوشش با هزار نیش و ناراحتى همراه است .
نوش مطلق خوشى محض در این زندگى دنیا نیست ، نه در خوردنیها و پوشیدنیها، نه بهره بردارى جنسى ، خوشى مطلق در عالم دیگر است ، نوشى که دیگر نیش ندارد به شرطى که با نور تقوا و ولایت از اینجا بروى (۴۳) .

************************



دل جایگاه حق تعالى است
حکایات اخلاقی - عجب حكايتي ...!
آورده اند که روزى حضرت عیسى بن مریم (علیه السلام ) از پرودگار در خواست کرد تا جایگاه شیطان را به او نشان دهد و خداوند آن را نشان داد و حضرت عیسى (علیه السلام ) دید شیطان سرش را که مانند سر مار است بر دل آدم گذاشته و هر بار بنده اى مشغول ذکر خدا مى شود شیطان سرش را پس مى کشد و مى گریزد و چون از یاد خدا غافل مى شود دل او را مانند لقمه در دهان خود مى گیرد، امام محمد غزالى مى گوید: وقتى که دل از نور ذکر الهى خالى بماند و به یاد خدا مغشول نباشد و شیطان قاصد یک چنین دلى شد خیلى زود بر آن دل دست یافته و به راحتى دفع او ممکن نگردد. پس دل را به نور ذکر خدا مشغول کنید تا تاریکى شهوتها از شما دور گردد زیرا دل مثل چاهى است که پاکیزه کردن آن از آب پلید مطلوب و واجب است ، تا آب پاکى و صاف از آن بیرون آید. بنابراین کسى که در ذکر شیطان مشغول شود، در حقیقت آب پلید و کثیف را در دل خود جارى کرده است و شخصى که در دل ذکر خدا و شیطان را یکى جمع کرده و هم ذاکر خدا شد و هم ذاکر شیطان ، از دو سمت ، یک سمت جوى آب پلید و از سمت دیگر جوى آب صاف و روان جارى کرده است کسى که آگاه ، هوشیار و بینا باشد در برابر مجراى آب کثیف سدى مى سازد و چاه دل را از آب صاف پر مى کند.
ذکر خدا، مجراى آب پاک و صاف و روان ، و بند و سدى مستحکم در برابر مجراى سیلاب متعفن و شیطانى است ، آرى دل جایگاه حق تعالى است ، نه جایگاه شیطان .
قلب سلیم به نور ذکر الهى نورانى است ، اما قلب سیاه و تاریک مشغول به ذکر شیطان است

********************


شکر مالى


حاجى نورى داستانى را در دارالسلام ذکر کرده است یک نفر عابد چندین سال مشغول عبادت بود در عالم رویا به او خبر دادند که خداوند مقدر فرموده است نصف عمرت فقیر باشى ، نصف دیگر غنى اختیارش با خودت که نصف اول را انتخاب کنى یا دوم را، در عالم رویا گفت :
زن صالحه عاقله اى دارم با او مشورت کنم ، البته زنى که به کمال عقل رسیده باشد مورد مشورت واقع شود مانعى ندارد نه آنانکه چون بسیارى از مردان اسیر هوى و امیال نفسانى هستند.
زن گفت : نصف اول را غنى انتخاب کن ، از فردا شروع به زیاد شدن نعمت شد زن گفت اى مرد وعده خداست همین طور که خدا نعمت مى دهد تو هم انفاق کن ، از این طرف مى آمد از آن طرف مى داد، نصف عمرش گذشت منتظر است فقر بیاید، اما فرقى نکرد، همین طور نعمت خدا بر او جاریست ، عرض کرد پرودگارا چه طور شد، به او خبر دادند تو تشکر کردى ما هم زیاد کردیم (( لئن شکرتم لازیدنکم )) شکر مال انفاق آن است چنانچه کفرانش روى هم گذاشتن است

LIDA
20-08-2010, 12:26
شیطان و شیعیان راستین


پیغمبر اکرم (صلى الله علیه و آله ) مى فرماید: شبى که به معراج رفتم ، از آسمان بر روى زمین بقعه سرخى را دیدم که رنگش از زعفران بهتر و بویش از مشک خوشتر بود، و در آن بقعه پیر مردى با جامه بلندى که بر تن ، و کلاه درازى که بر سر داشت مثل لباس یکپارچه که کلاه دار است نشسته بود.
از جبرئیل پرسیدم : این بقعه چیست ؟ گفت : این بقعه امت تو و شیعیان وصى تو على بن ابى طالب (علیه السلام ) است . پرسیدم : این پیرمرد کیست ؟ گفت ابلیس است .
گفتم : در اینجا چه کارى دارد و از شیعیان ما چه مى خواهد؟ گفت : مى خواهد شیعیان شما را از ولایت على (علیه السلام ) بیرون آورد و به سوى فسق و فجور و فحشاء بکشاند.
گفتم : فورى مرا به سوى این بقعه ببر، جبرئیل با سرعت مثل برق مرا به طرف آن بقعه برد. وقتى که به آن ملعون رسیدم گفتم : (( قم یا ملعون )) اى ملعون برخیز و از اینجا دور شو که تو رانده شده درگاه الهى هستى و براى همیشه لعنت شده اى و بدان که هیچ گاه بر امت راستین من و شیعیان حقیقى على (علیه السلام ) سلطه و سلطنتى نخواهى داشت و از همان موقع آن زمین به اسم (( قم )) نامیده شد و معروف گردید


***************

حساب در دستتان باشد!

آورنده اند شخصى به اسم ابن صمد بیشتر اوقات شب و روز در کارهاى خود یکى یکى حساب داشت ، روزى ایام گذشته خود را محاسبه مى کرد، چنین نتیجه گرفت که شصت سال از عمرش گذشته است و این شصت سال در حدود بیست و یک هزار و پانصد روز مى شود، گفت واى بر من ، اگر روزى یک گناه کرده باشم ، با خدا ملاقات مى کنم با بیست و یک هزار و پانصد گناه ، این را گفت و بیهوش افتاد، و در همان بیهوشى جان به جان آفرین تسلیم کرد (

*******************


به جهنم رفتن حجاج

در روایت است وقتى حجاج بن یوسف به هلاکت رسید، مردى قسم خورد که اگر حجاج به جهنم نرفته باشد من زنم را طلاق مى دهم ، ولى بعد متحیر شد که این قسمى که خورده چگونه است ؟ آیا حجاج جهنمى است و او زنش را نگه دارد، یا جهنم نرفته و او باید زنش را طلاق دهد؟
فلذا پیش ایوب سجستانى رفت و از او سؤ ال کرد که وظیفه اش چیست ؟
ایوب گفت : چیزى نمى توانم در این باب بگویم چون خداوند فرموده (( یغفر ما دون لمن یشاء )) و مغفرت عاصیان را به مشیت خودش معلق نموده است و من از مشیت خدا آگاه نیستم .
آن مرد، مایوس و ناامید نزد عمر بن عبد العزیز رفت و مشکلش را با او در میان گذاشت . عمر بن عبدالعزیز گفت : برو زنت را نگه دار که اگر خداوند حجاج را با آن همه ظلم و ستم به جهنم نبرد تو را هم به خاطر شکستن قسم ، به جهنم نخواهد رساند، چرا که (( ان جهنم تموعدهم اجمعین . (۵۲) )) .

*************


دباغ در بازار عطر فروشان


گوید روزى دباغى با کناسى که هر دو با کثافت و بوى گند مانوس و آشنا هستند، در بازار آمدند، گذارش به بازار عطر فروشان افتاد، بوى عطر به این بیچاره دباغ رسید صیحه اى زد و افتاد. بیچاره عطارها گلاب و عطر به او زدند بدبخت حالش بدتر مى شد.
همینطور که اطرافش را گرفته بودند، ناگاه همکارش سر مى رسد و مى بیند رفیقش افتاده است فورا مى فهمد چه قضیه اى است رفت مقدارى نجاست برداشت و زیر بینى او گرفت به هوش و سر حال آمد. دورش را گرفتند گفتند اى طبیب حاذق این چه دواى عجیبى بود که او را به هوش آورد؟ گفت : من نه افلاطون هستم و نه ارسطو، چیزى که هست ما سر و کارمان با کثافت و نجاست است ما را چه کار با بوى عطر و گلاب (۵۳).

*****************


مرد روزه دار


گویند که شخصى در تابستان روزه گرفته بود طرف عصر که شد از فشار گرسنگى زود به منزل آمد و به عیالش گفت سماور را روشن کن افطار نزدیک است ، عیالش فهمید از فشار روزه حوصله بر شوهر تنگ شده و نمى تواند با او سخنى بگوید و شوهر در کمال عصبانیت است لذا او سماور را روشن کرد همین که سماور جوش آمد چاى دم کرد و شوهر در کمال غضب نشسته و نگاه به آفتاب مى کرد که غروب کند تا او افطار نماید لکن هر چه نشست دید خبرى از آفتاب نیست شروع کرد به بهانه گیرى نمودن و بچه ها را اذیت کرد، عیال نزدیک آمد و گفت :
مرد صبر کن و اینقدر بهانه نگیر، آفتاب نزدیک است که غروب کند و تو افطار مى کنى و از خستگى بیرون مى آیى شوهر در کمال غضب گفت اگر آفتاب امروز غروب کرد تف کن به ریش من ، یقین دارم تا این آفتاب امروز تو را بیوه و بچه هایم را یتیم نکند غروب نمى کند

LIDA
20-08-2010, 12:34
سند طلب پول


نقل شده است که شخصى صالح از علماى نجف مریض شد، وقتى به عیادتش رفتند در حال جان دادن بود، از این رو شهادتین را به وى تلقین کردند در جواب گفت : این اول کلام است که باید ثابت شود آیا صحیح است یا خیر.
لذا در گفتن از روى اعتقاد شک و تردید نمود در مرتبه دوم و سوم که بر او تلقین کردند صورت خود را برگردانید، باعث تعجب حاضرین شد از قضا پس از چندى بهبودى و سلامت خود را باز یافت لذا نزد او آمده و علت اعراض و نگفتن شهادتین را پرسیدند و گفت :
من مبلغ پنج تومان به کسى قرض داده بودم و سند آن را در میان این صندوقچه گذاشتم هر وقت به من مى گفتند شهادتین بگو مى دیدم مرد محاسن سفید در کنار صندوقچه ایستاده و مى گوید:
اگر این کلمه را بگویى سند طلب پولت را بیرون مى آورم و آتش مى زنم ، من براى اینکه سند را آتش نزند کلمه شهادتین را جارى نمى کردم تا شیطان به واسطه آن سند مرا در شهادتین مانع نگردد. و به وسیله این دلبستگى به شک و شرک و کفر، ایمان و اعتقادم را نابود نکند و مرا به هلاکت نرساند

***************


پس اى عزیز


گویند روزى از بزرگمهر حکیم پرسیدند: چرا بدانچه از مال دنیا به دستت مى آید، شادمان نمى شوى و به آنچه از دستت مى رود، غمگین نمى گردى ؟
گفت : با دلتنگى و افسوس خوردن ، از دست رفته را نمى توان باز آورد و عمر خود را به شادى مال دنیا نباید صرف کرد. پس چرا به چیزى که غم و اندوه بازش نیاورد، غمگین شوم و به مالى که به من وفا نمى کند، شادمان گردم ؟!
پس اى عزیز! به آنچه از مال دنیا به دستت مى رسد، دل مبند که مال دنیا را وفایى نیست و به تحصیل آخرت بپرداز که آن ، باقى و ابدى است . به لحظه اى بیندیش که ناگاه پیک اجل مى رسد و کار را بر آدمى تنگ مى کند. در آن ساعتى از آن هنگامه خبر داده است : (( چنین نیست که انسان مى پندارد، او هرگز ایمان نمى آورد تا گاهى که جان به گلو گاهش مى رسد و گفته شود:
آیا کسى هست که این بیمار را از مرگ نجات دهد؟ و به جدایى از دنیا یقین مى یابد و ساق پاها از شدت جان دادن به هم مى پیچد. آرى ، در آن روز مسیر همه به سوى دادگاه پروردگار توست (۵۸) .

************


آبلیموى تقلبى وبال عطار باشى

صاحب منتخب التواریخ مى نویسد در کربلا عطارى که مشهور به تقوا بود مریض مى شود و مرضش طولانى مى گردد یک نفر از دوستان به عیادتش مى رود و مى بیند از وسائل زندگى و خانه چیزى برایش نمانده ، حصیرى زیر پایش و متکائى زیر سرش هست ، این آقاى تاجر به چنین روزى افتاده است ! پسرش وارد شد گفت : پدر براى نسخه امروز پول نیست تا دوا بخرم ، متکاى زیر سرش را به او داد و گفت : این را هم ببر و بفروش ببینم راحت مى شوم یا نه ؟ دوست عیادت کننده پرسید مطلب چیست ؟ گفت : من در کربلا نمایندگى فروش آبلمیوى شیراز داشتم ، آبلیمو وارد مى کردم به مبلغ گزاف مى فروختم ، ناگهان در کربلا تب حصبه عمومى شد و طبیبها مداواى عام کردند که آبلیمو نافع است ، روز اول کارى نکردم ، از فردا به خودم گفتم چرا آبلیمو را ارزان بفروشم حالا که خریدار فراوان دارد، دو برابر و بعد چند برابر کردم ، مردم بیچاره هم ناچار مى خریدند بعد دیدم آبلیمو دارد کم مى شود و هر چه گران مى کنم مى خرند ولى تمام مى شود، شروع کردم آب در آبلیمو کردن و سپس آبلیموى مصنوعى و تقلبى درست کردم ، مال فراوانى به دست آوردم ، لیکن چندى بعد بسترى شدم ، در اثر این بیمارى آنچه پول آبلیمو به دست آوردم دادم تا امروز که دیدى همین متکا باقى مانده بود این را نیز دادم ببینم راحت مى شوم یا نه ؟ (( فاعتبروا یا اولى الابصار )) (۶۴)

****************

.
معامله با خدا


آورده اند که مرد کشاورزى هر چه مى کاشت به خوبى برداشت نمى کرد و از فقر و بیچاره گى مى نالید تا این که روزى به مسجد رفت ، دید واعظ بر منبر مى گوید: (( هر کس با خدا شریک شود سود بیشتر مى برد )) خلاصه بحثى در مورد خمس و زکات داشت و از فوائد آن حرف مى زد. مرد هم خوب به حرفهاى واعظ گوش مى داد و با خود گفت با خدا شریک شوم شاید وضع من هم خوب شود، لذا از واعظ پرسید: (( چکنم ؟ )) او در جواب گفت (( هر سال از محصول مزرعه خود سهمى براى خدا کنار بگذار. ))
مرد نیتى کرد و قرارى با خدا گذاشت که اگر محصول آن سال خوب شود، نیمى از آن را براى خدا کنار بگذار. بالاخره محصول آن سال بهترین حاصل شد. وقتى برداشت نمود، کاه را جدا و گندم را جدا نمود و گندم ها را درون کیسه کرد و بطرف انبار راه افتاد، با خود فکرى کرد و بعد رو به آسمان نمود و گفت : (( خدایا، آخر تو مال و دارائى به چه کارت مى آید، نه خرجى خانه دارى نه ... )) بعد گفت : (( حال امسال را من بر مى دارم ، سال دیگر هر چه شد براى تو کنار مى گذارم . )) سال دوم محصول بهتر از سال اول ، باز هم پیش خود بهانه آورد و تا سال چهارم تکرار نمود. در سال چهارم موقع برداشت گندم باز هم همان حرفها را تکرار نمود. ناگهان دیدى باد و طوفانى شد و هوا تاریک شد. اسب او یک طرف و خلاصه دیگر همه چیز بهم ریخت و دیگر چشمش هیچ جائى را ندید. ناگهان فریاد برآورد: (( خدایا، تو نیامرزى آنکس را که با تو شراکت کند بر من روشن شد که هیچ کس ‍ نمى تواند حق تو را بخورد، لااقل برق آسمان را روشن کن تا من کفش خود را پیدا کنم ))

**********************


گریه خونین جمادات


ابن شهاب زهرى مى گوید: در زمان عبد الملک بن مروان هنگامى که قصد جنگ داشتم ، در بین راه وارد دمشق شدم ، تا به او سلام کنم . عبد الملک را در چادرى نزدیکى (( قائم )) یافتم . به او سلام کردم و نزدش نشستم .
گفت اى پسر شهاب ! آیا مى دانى صبح گاه که على بن ابیطالب (علیه السلام ) کشته شد، در (( بیت المقدس )) چه اتفاقى روى داد؟
پاسخ دادم : آرى ! گفت برخیز و با من بیا. بر خاستم و در پى او (از پشت سر مردم ) به راه افتادم . وقتى به پشت چادر رسیدم . عبد الملک با مهربانى رو به من کرد و پرسید: آن روز چه واقعه اى روى داد؟ گفتم : هر سنگى را از زمین بیت المقدس بر مى داشتند، زیرش خون بود.
عبد الملک گفت : از افرادى که این واقعه را به یاد دارند، تنها من و تو باقى مانده ایم . نباید کسى این قضیه را از تو بشنود.
من هم تا وقتى که عبد الملک زنده بود. این داستان را براى کسى نقل نکردم

LIDA
21-08-2010, 21:11
درويشي در كوهساري دور از مردم زندگي مي‌كرد و در آن خلوت به ذكر خدا و نيايش مشغول بود. در آن كوهستان، درختان سيب و گلابي و انار بسيار بود و درويش فقط ميوه مي‌خورد. روزي با خدا عهد كرد كه هرگز از درخت ميوه نچيند و فقط از ميوه‌هايي بخورد كه باد از درخت بر زمين مي‌ريزد. درويش مدتي به پيمان خود وفادار بود، تا اينكه امر الهي، امتحان سختي براي او پيش ‌آورد. تا پنج روز، هيچ ميوه‌اي از درخت نيفتاد. درويش بسيار گرسنه و ناتوان شد، و بالاخره گرسنگي بر او غالب شد. عهد و پيمان خود را شكست و از درخت گلابي چيد و خورد. خداوند به سزاي اين پيمان شكني او را به بلاي سختي گرفتار كرد.
قصه از اين قرار بود كه روزي حدود بيست نفر دزد به كوهستان نزديك درويش آمده بودند و اموال دزدي را ميان خود تقسيم مي‌كردند. يكي از جاسوسان حكومت آنها را ديد و به داروغه خبر داد. ناگهان مأموران دولتي رسيدند و دزدان را دستگير كردند و درويش را هم جزو دزدان پنداشتند و او را دستگير كردند. بلافاصله، دادگاه تشكيل شد و طبق حكم دادگاه يك دست و يك پاي دزدان را قطع كردند. وقتي نوبت به درويش رسيد ابتدا دست او را قطع كردند و همينكه خواستند پايش را ببرند، يكي از مأموران بلند مرتبه از راه رسيد و درويش را شناخت و بر سر مأمور اجراي حكم فرياد زد و گفت: اي سگ صفت! اين مرد از درويشان حق است چرا دستش را بريدي؟
خبر به داروغه رسيد، پا برهنه پيش شيخ آمد و گريه كرد و از او پوزش و معذرت بسيار خواست.اما درويش با خوشرويي و مهرباني گفت : اين سزاي پيمان شكني من بود من حرمت ايمان به خدا را شكستم و خدا مرا مجازات كرد.
از آن پس در ميان مردم با لقب درويش دست بريده معروف بود. او همچنان در خلوت و تنهايي و به دور از غوغاي خلق در كلبه‌اي بيرون شهر به عبادت و راز و نياز با خدا مشغول بود. روزي يكي از آشنايان سر زده، نزد او آمد و ديد كه درويش با دو دست زنبيل مي‌بافد. درويش ناراحت شد و به دوست خود گفت چرا بي خبر پيش من آمدي؟ مرد گفت: از شدت مهر و اشتياق تاب دوري شما را نداشتم. شيخ تبسم كرد و گفت: ترا به خدا سوگند مي‌‌دهم تا زمان مرگ من، اين راز را با هيچكس نگويي.
اما رفته رفته راز كرامت درويش فاش شد و همة مردم از اين راز با خبر شدند. روزي درويش در خلوت با خدا گفت: خدايا چرا راز كرامت مرا بر خلق فاش كردي؟ خداوند فرمود: زيرا مردم نسبت به تو گمان بد داشتند و مي‌گفتند او رياكار و دزد بود و خدا او را رسوا كرد. راز كرامت تو را بر آنان فاش كردم تا بدگماني آنها بر طرف شود و به مقام والاي تو پي ببرند.

****************

خواندن نامة عاشقانه در نزد معشوق

معشوقي، عاشق خود را به خانه دعوت كرد و كنار خود نشاند. عاشق بلافاصله تعداد زيادي نامه كه قبلاً در زمان دوري و جدايي براي يارش نوشته بود، از جيب خود بيرون آورد و شروع به خواندن كرد. نامه‌ها پر از آه و ناله و سوز و گداز بود، خلاصه آنقدر خواند تا حوصلة معشوق را سر برد. معشوق با نگاهي پر از تمسخر و تحقير به او گفت: اين نامه‌ها را براي چه كسي نوشته‌اي؟ عاشق گفت: براي تو اي نازنين! معشوق گفت: من كه كنار تو نشسته‌ام و آماده‌ام تو مي‌تواني از كنار من لذت ببري. اين كار تو در اين لحظه فقط تباه كردن عمر و از دست دادن وقت است.
عاشق جواب داد: بله، مي‌دانم من الآن در كنار تو نشسته‌ام اما نمي‌دانم چرا آن لذتي كه از ياد تو در دوري و جدايي احساس مي‌كردم اكنون كه در كنار تو هستم چنان احساسي ندارم؟ معشوق مي‌گويد: علتش اين است كه تو، عاشق حالات خودت هستي نه عاشق من. براي تو من مثل خانة معشوق هستم نه خود معشوق. تو بستة حال هستي. و ازين رو تعادل نداري. مرد حق بيرون از حال و زمان مي‌نشيند. او امير حالها ست و تو اسير حالهاي خودي. برو و عشق مردان حق را بياموز و گرنه اسير و بندة حالات گوناگون خواهي بود. به زيبايي و زشتي خود نگاه مكن بلكه به عشق و معشوق خود نگاه كن. در ضعف و قدرت خود نگاه مكن، به همت والاي خود نگاه كن و در هر حالي به جستجو و طلب مشغول باش.


*****************

مسجد مهمان كش



در اطراف شهر ري مسجدي بود كه هر كس پاي در آن مي‌گذاشت، كشته مي‌شد. هيچكس جرأت نداشت پا در آن مسجد اسرارآميز بگذارد. مخصوصاً در شب هر كس وارد مي‌شد در همان دم در از ترس مي‌مرد. كم كم آوازة اين مسجد در شهرهاي ديگر پيچيد و به صورت يك راز ترسناك در آمد. تا اينكه شبي مرد مسافر غريبي از راه رسيد و يكسره از مردم سراغ مسجد را گرفت. مردم از كار او حيرت كردند. از او پرسيدند: با مسجد چه كاري داري؟ اين مسجد مهمان‌كش است. مگر نمي‌داني؟ مرد غريب با خونسردي و اطمينان كامل گفت: مي‌دانم، مي‌خواهم امشب در آن مسجد بخوابم. مردم حيرت‌زده گفتند : مگر از جانت سير شده‌اي؟ عقلت كجا رفته؟ مرد مسافر گفت: من اين حرفها سرم نمي‌شود. به اين زندگي دنيا هم دلبسته نيستم تا از مرگ بترسم. مردم بار ديگر او را از اين كار بازداشتند. اما هرچه گفتند، فايده نداشت.
مرد مسافر به حرف مردم توجهي نكرد و شبانه قدم در مسجد اسرارآميز گذاشت و روي زمين دراز كشيد تا بخوابد. در همين لحظه، صداي درشت و هولناكي از سقف مسجد بلند شد و گفت: آهاي كسي كه وارد مسجد شده‌اي! الآن به سراغت مي‌آيم و جانت را مي‌گيرم. اين صداي وحشتناك كه دل را از ترس پاره پاره مي‌كرد پنج بار تكرار شد ولي مرد مسافر غريب هيچ نترسيد و گفت چرا بترسم؟ اين صدا طبل توخالي است. اكنون وقت آن رسيده كه من دلاوري كنم يا پيروز شوم يا جان تسليم كنم. برخاست و بانگ زد كه اگر راست مي‌گويي بيا. من آماده‌ام. ناگهان از شدت صداي وي سقف مسجد فرو ريخت و طلسم آن صدا شكست. از هر گوشه طلا مي‌ريخت. مرد غريب تا بامداد زرها را با توبره از مسجد بيرون مي‌برد و در بيرون شهر درخاك پنهان مي‌كرد و براي آيندگان گنجينه زر مي‌ساخت


*************************

مارگير بغداد


مارگيري در زمستان به كوهستان رفت تا مار بگيرد. در ميان برف اژدهاي بزرگ مرده‌اي ديد. خيلي ترسيد, امّا تصميم گرفت آن را به شهر بغداد بياورد تا مردم تعجب كنند, و بگويد كه اژدها را من با زحمت گرفته‌ام و خطر بزرگي را از سر راه مردم برداشته‌ام و پول از مردم بگيرد. او اژدها را كشان كشان , تا بغداد آورد. همه فكر مي‌كردند كه اژدها مرده است. اما اژدها زنده بود ولي در سرما يخ زده بود و مانند اژدهاي مرده بي‌حركت بود. دنيا هم مثل اژدها در ظاهر فسرده و بي‌جان است اما در باطن زنده و داراي روح است.
مارگير به كنار رودخانة بغداد آمد تا اژدها را به نمايش بگذارد, مردم از هر طرف دور از جمع شدند, او منتظر بود تا جمعيت بيشتري بيايند و او بتواند پول بيشتري بگيرد. اژدها را زير فرش و پلاس پنهان كرده بود و براي احتياط آن را با طناب محكم بسته بود. هوا گرم شد و آفتابِ عراق, اژدها را گرم كرد يخهاي تن اژدها باز شد، اژدها تكان خورد، مردم ترسيدند، و فرار كردند، اژدها طنابها را پاره كرد و از زير پلاسها بيرون آمد, و به مردم حمله بُرد. مردم زيادي در هنگام فرار زير دست و پا كشته شدند. مارگير از ترس برجا خشك شد و از كار خود پشيمان گشت. ناگهان اژدها مارگير را يك لقمه كرد و خورد. آنگاه دور درخت پيچيد تا استخوانهاي مرد در شكم اژدها خُرد شود. شهوتِ ما مانند اژدهاست اگر فرصتي پيدا كند, زنده مي‌شود و ما را مي‌خورد.


*****************


شغالي به درونِ خم رنگ‌آميزي رفت و بعد از ساعتي بيرون آمد, رنگش عوض شده بود. وقتي آفتاب به او مي‌تابيد رنگها مي‌درخشيد و رنگارنگ مي‌شد. سبز و سرخ و آبي و زرد و. .. شغال مغرور شد و گفت من طاووس بهشتي‌ام, پيش شغالان رفت. و مغرورانه ايستاد. شغالان پرسيدند, چه شده كه مغرور و شادكام هستي؟ غرورداري و از ما دوري مي‌كني؟ اين تكبّر و غرور براي چيست؟ يكي از شغالان گفت: اي شغالك آيا مكر و حيله‌اي در كار داري؟ يا واقعاً پاك و زيبا شده‌اي؟ آيا قصدِ فريب مردم را داري؟
شغال گفت: در رنگهاي زيباي من نگاه كن, مانند گلستان صد رنگ و پرنشاط هستم. مرا ستايش كنيد. و گوش به فرمان من باشيد. من افتخار دنيا و اساس دين هستم. من نشانة لطف خدا هستم, زيبايي من تفسير عظمت خداوند است. ديگر به من شغال نگوييد. كدام شغال اينقدر زيبايي دارد. شغالان دور او جمع شدند او را ستايش كردند و گفتند اي والاي زيبا, تو را چه بناميم؟ گفت من طاووس نر هستم. شغالان گفتند: آيا صدايت مثل طاووس است؟ گفت: نه, نيست. گفتند: پس طاووس نيستي. دروغ مي‌گويي زيبايي و صداي طاووس هدية خدايي است. تو از ظاهر سازي و ادعا به بزرگي نمي‌رسي.

LIDA
21-08-2010, 21:17
نزاع چهار نفر بر سر انگور



چهار نفر, با هم دوست بودند, عرب, ترك, رومي و ايراني, مردي به آنها يك دينار پول داد. ايراني گفت: «انگور» بخريم و بخوريم. عرب گفت: نه! من «عنب» مي‌خواهم, ترك گفت: بهتر است «اُزوُم» بخريم. رومي گفت: دعوا نكنيد! استافيل مي‌خريم, آنها به توافق نرسيدند. هر چند همة آنها يك ميوه، يعني انگور مي‌خواستند. از ناداني مشت بر هم مي‌زدند. زيرا راز و معناي نام‌ها را نمي‌دانستند. هر كدام به زبان خود انگور مي‌خواست. اگر يك مرد داناي زبان‌دان آنجا بود, آنها را آشتي مي‌داد و مي‌گفت من با اين يك دينار خواستة همه ي شما را مي‌خرم، يك دينار هر چهار خواستة شما را بر آورده مي‌كند. شما دل به من بسپاريد، خاموش باشيد. سخن شما موجب نزاع و دعوا است، چون معناي نام‌ها را مي‌دانم اختلاف شماها در نام است و در صورت, معنا و حقيقت يك چيز است.

--------------------

موشي كه مهار شتر را مي‌كشيد



موشي, مهار شتري را به شوخي به دندان گرفت و به راه افتاد. شتر هم به شوخي به دنبال موش روان شد و با خود گفت: بگذار تا اين حيوانك لحظه‌اي خوش باشد, موش مهار را مي‌كشيد و شتر مي‌آمد. موش مغرور شد و با خود گفت: من پهلوانِ بزرگي هستم و شتر با اين عظمت را مي‌كشم. رفتند تا به كنار رودخانه‌اي رسيدند, پر آب, كه شير و گرگ از آن نمي‌توانستند عبور كنند. موش بر جاي خشك شد.
شتر گفت: چرا ايستادي؟ چرا حيراني؟ مردانه پا در آب بگذار و برو, تو پيشواي من هستي, برو.
موش گفت: آب زياد و خطرناك است. مي‌ترسم غرق شوم.
شتر گفت: بگذار ببينم اندازة آب چقدر است؟ موش كنار رفت و شتر پايش را در آب گذاشت. آب فقط تا زانوي شتر بود. شتر به موش گفت: اي موش نادانِ كور چرا مي‌ترسي؟ آب تا زانو بيشتر نيست.
موش گفت: آب براي تو مور است براي مثل اژدها. از زانو تا به زانو فرق‌ها بسيار است. آب اگر تا زانوي توست. صدها متر بالاتر از سرِ من است.
شتر گفت: ديگر بي‌ادبي و گستاخي نكني. با دوستان هم قدّ خودت شوخي كن. موش با شتر هم سخن نيست. موش گفت: ديگر چنين كاري نمي‌كنم, توبه كردم. تو به خاطر خدا مرا ياري كن و از آب عبور ده, شتر مهرباني كرد و گفت بيا بر كوهان من بنشين تا هزار موش مثل تو را به راحتي از آب عبور دهم.


-----------------------


پيرمردي, پيش پزشك رفت و گفت: حافظه‌ام ضعيف شده است.
پزشك گفت: به علتِ پيري است.
پير: چشم‌هايم هم خوب نمي‌بيند.
پزشك: اي پير كُهن, علت آن پيري است.
پير: پشتم خيلي درد مي‌كند.
پزشك: اي پيرمرد لاغر اين هم از پيري است
پير: هرچه مي‌خورم برايم خوب نيست
طبيب گفت: ضعف معده هم از پيري است.
پير گفت: وقتي نفس مي‌كشم نفسم مي گيرد
پزشك: تنگي نفس هم از پيري است وقتي فرا مي‌رسد صدها مرض مي‌آيد.
پيرمرد بيمار خشمگين شد و فرياد زد: اي احمق تو از علم طب همين جمله را آموختي؟! مگر عقل نداري و نمي‌داني كه خدا هر دردي را درماني داده است. تو خرِ احمق از بي‌عقلي در جا مانده‌اي. پزشك آرام گفت: اي پدر عمر تو از شصت بيشتر است. اين خشم و غضب تو هم از پيري است. همه اعضاي وجودت ضعيف شده صبر و حوصله‌ات ضعيف شده است. تو تحمل شنيدن دو جمله حرق حق را نداري. همة پيرها چنين هستند. به غير پيران حقيقت.
از برون پير است و در باطن صَبيّ خود چه چيز است؟ آن ولي و آن نبي


1) صبي: كودكي
2) ولي : مرد حق
3) نبي: پيامبر
--------------------

تشنه بر سر ديوار


در باغي چشمه‌اي‌بود و ديوارهاي بلند گرداگرد آن باغ, تشنه‌اي دردمند, بالاي ديوار با حسرت به آب نگاه مي‌كرد. ناگهان , خشتي از ديوار كند و در چشمه افكند. صداي آب, مثل صداي يار شيرين و زيبا به گوشش آمد, آب در نظرش, شراب بود. مرد آنقدر از صداي آب لذت مي‌برد كه تند تند خشت‌ها را مي‌كند و در آب مي‌افكند.
آب فرياد زد: هاي, چرا خشت مي‌زني؟ از اين خشت زدن بر من چه فايده‌اي مي‌بري؟
تشنه گفت: اي آب شيرين! در اين كار دو فايده است. اول اينكه شنيدن صداي آب براي تشنه مثل شنيدن صداي موسيقي رُباب(1)است. نواي آن حيات بخش است, مرده را زنده مي‌كند. مثل صداي رعد و برق بهاري براي باغ سبزه و سنبل مي‌آورد. صداي آب مثل هديه براي فقير است. پيام آزادي براي زنداني است, بوي خداست كه از يمن به محمد رسيد(2), بوي يوسف لطيف و زيباست كه از پيراهنِ يوسف به پدرش يعقوب مي‌رسيد(3).
فايدة دوم اينكه: من هر خشتي كه بركنم به آب شيرين نزديكتر مي‌شوم, ديوار كوتاهتر مي‌شود. خم شدن و سجده در برابر خدا, مثل كندن خشت است. هر بار كه خشتي از غرور خود بكني, ديوار غرور تو كوتاهتر مي‌شود و به آب حيات و حقيقت نزديكتر مي‌شوي. هر كه تشنه‌تر باشد تندتر خشت‌ها را مي‌كند. هر كه آواز آب را عاشق‌تر باشد. خشت‌هاي بزرگتري برمي‌دارد.

-----------------------

فقيري را به زندان بردند. او بسيار پرخُور بود و غذاي همة زندانيان را مي‌دزديد و مي‌خورد. زندانيان از او مي‌ترسيدند و رنج مي‌بردند, غذاي خود را پنهاني مي‌خوردند. روزي آنها به زندان‌بان گفتند: به قاضي بگو, اين مرد خيلي ما را آزار مي‌د‌هد. غذاي 10 نفر را مي‌خورد. گلوي او مثل تنور آتش است. سير نمي‌شود. همه از او مي‌ترسند. يا او را از زندان بيرون كنيد، يا غذا زيادتر بدهيد. قاضي پس از تحقيق و بررسي فهميد كه مرد پُرخور و فقير است. به او گفت: تو آزاد هستي, برو به خانه‌ات.
زنداني گفت: اي قاضي, من كس و كاري ندارم, فقيرم, زندان براي من بهشت است. اگر از زندان بيرون بروم از گشنگي مي‌ميرم.
قاضي گفت: چه شاهد و دليلي داري؟
مرد گفت: همة مردم مي‌دانند كه من فقيرم. همه حاضران در دادگاه و زندانيان گواهي دادند كه او فقير است.
قاضي گفت: او را دور شهر بگردانيد و فقرش را به همه اعلام كنيد. هيچ كس به او نسيه ندهد، وام ندهد، امانت ندهد. پس از اين هر كس از اين مرد شكايت كند. دادگاه نمي‌پذيرد...
آنگاه آن مرد فقير شكمو را بر شترِ يك مرد هيزم فروش سوار كردند, مردم هيزم فروش از صبح تا شب, فقير را كوچه به كوچه و محله به محله گرداند. در بازار و جلو حمام و مسجد فرياد مي‌زد: «اي مردم! اين مرد را خوب بشناسيد, او فقير است. به او وام ندهيد! نسيه به او نفروشيد! با او دادوستد نكنيد, او دزد و پرخور و بي‌كس و كار است. خوب او را نگاه كنيد.»
شبانگاه, هيزم فروش, زنداني را از شتر پايين آورد و گفت: مزد من و كراية شترم را بده, من از صبح براي تو كار مي‌كنم. زنداني خنديد و گفت: تو نمي‌داني از صبح تا حالا چه مي‌گويي؟ به تمام مردم شهر گفتي و خودت نفهميدي؟ سنگ و كلوخ شهر مي‌دانند كه من فقيرم و تو نمي‌داني؟ دانش تو, عاريه است.

K I N G
21-08-2010, 21:58
داستان خانه ملا


روزی جنازه ای را می بردند پسر ملا از پدرش پرسید : پدرجان این جنازه را کجا می برند؟!
ملا گفت او را به جایی می برند که نه اب هست نه نان هست نه پوشیدنی هست و نه چیز دیگری
پسر ملا گفت : فهمیدم او را به خانه ما می برند!



داستان داماد شدن ملا


روزی از ملا پرسیدند : شما چند سالگی داماد شدید؟
ملا گفت به خدا یادم نیست چونکه آن زمان هنوز به سن عقل نرسیده بودم!


داستان گم شدن ملا


روزی ملا خرش را گم کرده بود ملا راه می رفت و شکر می کرد. دوستش پرسید حالا خرت را گم کرده ای دیگر چرا خدا را شکر می کنی؟
ملا گفت به خاطر اینکه خودم بر روی آن ننشسته بودم و الا خودم هم با آن گم شده بودم!؟


داستان دوست ملا


روزی ملا با دوستش خورش بادمجان می خورد ملا از او پرسید خورش بادمجان چه جور غذایی است؟
دوست ملا گفت : غذای خیلی خوبی است و راجع به منافع ان سخن گفت.
بعد از اینکه غذایشان را خوردند و سیر شدند بادمجان دلشان را زد به همین جهت ملا شروع کرد به بدگویی از بادمجان و از دوستش پرسید: خورش بادمجان چگونه غذایی است!؟
دوست ملا گفت: من دوست توام نه دوست بادمجان به همین جهت هر آنچه را که تو دوست داری برایت می گویم!


داستان ماه بهتر است


روزی شخصی از ملا پرسید: ماه بهتر است یا خورشید!؟
ملا گفت ای نادان این چه سوالی است که از من می پرسی؟ خوب معلوم است, خورشید روزها بیرون می آید که هوا روشن است و نیازی به وجودش نیست!
ولی ماه شبهای تاریک را ورشن می کند, به همین جهت نفعش خیلی بیشتر از ضررش است!

K I N G
21-08-2010, 21:59
داستان پرواز در اسمانها


مردی که خیال می کرد دانشمند است و در نجوم تبحری دارد یک روز رو به ملا کرد و گفت:
خجالت نمی کشی خود را مسخره مردم نموده ای و همه تو را دست می اندازند در صورتیکه من دانشمند هستم و هر شب در آفاق و انفس سیر می کنم.
ملا گفت : ایا در این سفرها چیز نرمی به صورتت نخورده است؟
دانشمند گفت :اتقاقا چرا؟
ملا با تمسخر پاسخ داد: درست است همان چیز نرم دم الاغ من بوده است!


داستان درخت گردو


روزی ملا زیر درخت گردو خوابیده بود که ناگهان گردویی به شدت به سرش اصابت کرد و سرش باد کرد. بعد از آن شروع کرد به شکر کردن
مردی از انجا می گذشت وقتی ماجرا را شنید گفت:اینکه دیگر شکر کردن ندارد.
ملا گفت: احمق جان نمی دانی اگر به جای درخت گردو زیر درخت خربزه خوابیده بودم نمیدانم عاقبتم چه بود؟!


داستان قیمت حاکم


روزی ملا به حمام رفته بود اتفاقا حاکم شهر هم برای استحمام آمد حاکم برای اینکه با ملا شوخی کرده باشد رو به او کرد و گفت : ملا قیمت من چقدر است؟
ملا گفت : بیست تومان.
حاکم ناراحت شد و گفت : مردک نادان اینکه تنها قیمت لنگی حمام من است.
ملا هم گفت: منظورم همین بود و الا خودت ارزش نداری!


داستان قبر دراز


روزی ملا از گورستان عبور می کرد قبر درازی را دید از شخصی پرسید اینجا چه کسی دفن است!
شخص پاسخ داد : این قبر علمدار امیر لشکر است!
ملا با تعجب گفت: مگر او را با علمش دفن کرده اند؟!


داستان خانه عزاداران


روزی ملا در خانه ای رفت و از صاحبخانه قدری نان خواست دخترکی در خانه بود و گفت : نداریم!
ملا گفت: لیوانی آب بده!
دخترک پاسخ داد: نداریم!
ملا پرسید: مادرت کجاست:
دخترک پاسخ داد : عزاداری رفته است!
ملا گفت: خانه شما با این حال و روزی که دارد باید همه قوم و خویشان به تعزیت به اینجا بیایند نه اینکه شما جایی به عزاداری بروید!

LIDA
22-08-2010, 17:44
يك صوفي مسافر, در راه به خانقاهي رسيد و شب آنجا ماند. خرش را آب و علف داد و در طويله بست. و به جمع صوفيان رفت. صوفيان فقير و گرسنه بودند. آه از فقر كه كفر و بي‌ايمان به دنبال دارد. صوفيان, پنهاني خر مسافر را فروختند و غذا و خوردني خريدند و آن شب جشن مفّصلي بر پا كردند. مسافر خسته را احترام بسيار كردند و از آن خوردني‌ها خوردند. و صاحب خر را گرامي داشتند. او نيز بسيار لذّت مي‌برد. پس از غذا, رقص و سماع آغاز كردند. صوفيان همه اهل حقيقت نيستند.
از هزاران تن يكي تن صوفي‌اند باقيان در دولت او مي‌زيند
رقص آغاز شد. مُطرب آهنگِ سنگيني آغاز كرد. و مي‌خواند: « خر برفت و خر برفت و خر برفت».
صوفيان با اين ترانه گرم شدند و تا صبح رقص و شادي كردند. دست افشاندند و پاي كوبيدند. مسافر نيز به تقليد از آنها ترانة خر برفت را با شور مي‌خواند. هنگام صبح همه خداحافظي كردند و رفتند صوفي بارش را برداشت و به طويله رفت تا بار بر پشت خر بگذارد و به راه ادامه دهد. اما خر در طويله نبود با خود گفت: حتماً خادم خانقاه خر را برده تا آب بدهد. خادم آمد ولي خر نبود, صوفي پرسيد: خر من كجاست. من خرم را به تو سپردم, و از تو مي‌خواهم.
خادم گفت: صوفيان گرسنه حمله كردند, من از ترس جان تسليم شدم, آنها خر را بردند و فروختند تو گوشت لذيذ را ميان گربه‌ها رها كردي. صوفي گفت: چرا به من خبر ندادي, حالا آن‌ها همه رفته اند من از چه كسي شكايت كنم؟ خرم را خورده‌اند و رفته‌اند!
خادم گفت: به خدا قسم, چند بار آمدم تو را خبر كنم. ديدم تو از همه شادتر هستي و بلندتر از همه مي‌خواندي خر برفت و خر برفت, خودت خبر داشتي و مي‌دانستي, من چه بگويم؟
صوفي گفت: آن غذا لذيذ بود و آن ترانه خوش و زيبا, مرا هم خوش مي‌آمد.
مر مرا تقليدشان بر باد داد اي دو صد لعنت بر آن تقليد باد
آن صوفي از طمع و حرص به تقليد گرفتار شد و حرص عقل او را كور كرد.

******************

وحدت در عشق


عاشقي به در خانة يارش رفت و در زد. معشوق گفت: كيست؟ عاشق گفت: «من» هستم. معشوق گفت: برو, هنوز زمان ورود خامان و ناپُختگان عشق به اين خانه نرسيده است. تو خام هستي. بايد مدتي در آتش جدايي بسوزي تا پخته شوي, هنوز آمادگي عشق را نداري. عاشق بيچاره برگشت و يكسال در آتش دوري و جدايي سوخت, پس از يك سال دوباره به در خانة معشوق آمد و با ترس و ادب در زد. مراقب بود تا سخن بي‌ادبانه‌اي از دهانش بيرون نيايد. با كمال ادب ايستاد. معشوق گفت: كيست در مي‌زند. عاشق گفت: اي دلبر دل رُبا, تو خودت هستي. تويي, تو. معشوق در باز كرد و گفت اكنون تو و من يكي شديم به درون خانه بيا. حالا يك «من» بيشتر نيست. دو «من»در خانة عشق جا نمي‌شود. مانند سر نخ كه اگر دو شاخه باشد در سوزن نمي‌رود.
گفت اكنون چون مني اي من درآ نيست گنجايي دو من را در سرا

**************


نقاشان چيني با نقاشان رومي در حضور پادشاهي, از هنر و مهارت خود سخن مي‌گفتند و هر گروه ادعا داشتند كه در هنر نقاشي بر ديگري برتري دارند. شاه گفت: ما شما را امتحان مي‌كنيم تا ببينيم كدامشان, برتر و هنرمندتر هستيد.
چينيان گفتند: ما يك ديوار اين خانه را پرده كشيدند و دو گروه نقاش , كار خود را آغاز كردند. چيني‌ها صد نوع رنگ از پادشاه خواستند و هر روز مواد و مصالح و رنگِ زيادي براي نقاشي به كار مي‌بردند.
بعد از چند روز صداي ساز و دُهُل و شادي چيني‌ها بلند شد, آنها نقاشي خود را تمام كردند اما روميان هنوز از شاه رنگ و مصالح نگرفته بودند و از روز اول فقط ديوار را صيقل مي‌زدنند.
چيني‌ها شاه را براي تماشاي نقاشي خود دعوت كردند. شاه نقاشي چيني‌ها را ديد و در شگفت شد. نقش‌ها از بس زيبا بود عقل را مي‌ربود. آنگاه روميان شاه را به تماشاي كار خود دعوت كردند. ديوار روميان مثلِ آينه صاف بود. ناگهان رومي‌ها پرده را كنار زدند عكس نقاشي چيني‌ها در آينة رومي‌ها افتاد و زيبايي آن چند برابر بود و چشم را خيره مي‌كرد شاه درمانده بود كه كدام نقاشي اصل است و كدام آينه است؟
صوفيان مانند روميان هستند. درس و مشق و كتاب و تكرار درس ندارند, اما دل خود را از بدي و كينه و حسادت پاك كرده اند. سينة آنها مانند آينه است. همه نقشها را قبول مي‌كند و براي همه چيز جا دارد. دل آنها مثل آينه عميق و صاف است. هر چه تصوير و عكس در آن بريزد پُر نمي‌شود. آينه تا اَبد هر نقشي را نشان مي‌دهد. خوب و بد, زشت و زيبا را نشان مي‌دهد و اهلِ آينه از رنگ و بو و اندازه و حجم رهايي يافته اند. آنان صورت و پوستة علم و هنر را كنار گذاشته‌اند و به مغز و حقيقت جهان و اشياء دست يافته‌اند.
همة رنگ‌ها در نهايت به بي‌رنگي مي‌رسد. رنگ‌ها مانند ابر است و بي‌رنگي مانند نور مهتاب. رنگ و شكلي كه در ابر مي‌بيني, نور آفتاب و مهتاب است. نور بي‌رنگ است.

*****************


مرد كري بود كه مي‌خواست به عيادت همساية مريضش برود. با خود گفت: من كر هستم. چگونه حرف بيمار را بشنوم و با او سخن بگويم؟ او مريض است و صدايش ضعيف هم هست. وقتي ببينم لبهايش تكان مي‌خورد. مي‌فهمم كه مثل خود من احوالپرسي مي‌كند. كر در ذهن خود, يك گفتگو آماده كرد. اينگونه:
من مي‌گويم: حالت چطور است؟ او خواهد گفت(مثلاً): خوبم شكر خدا بهترم.
من مي‌گويم: خدا را شكر چه خورده‌اي؟ او خواهد گفت(مثلاً): شوربا, يا سوپ يا دارو.
من مي‌گويم: نوش جان باشد. پزشك تو كيست؟ او خواهد گفت: فلان حكيم.
من مي‌گويم: قدم او مبارك است. همة بيماران را درمان مي‌كند. ما او را مي‌شناسيم. طبيب توانايي است. كر پس از اينكه اين پرسش و پاسخ را در ذهن خود آماده كرد. به عيادت همسايه رفت. و كنار بستر مريض نشست. پرسيد: حالت چطور است؟ بيمار گفت: از درد مي‌ميرم. كر گفت: خدا را شكر. مريض بسيار بدحال شد. گفت اين مرد دشمن من است. كر گفت: چه مي‌خوري؟ بيمار گفت: زهر كشنده, كر گفت: نوش جان باد. بيمار عصباني شد. كر پرسيد پزشكت كيست. بيمار گفت: عزراييل(1). كر گفت: قدم او مبارك است. حال بيمار خراب شد, كر از خانه همسايه بيرون آمد و خوشحال بود كه عيادت خوبي از مريض به عمل آورده است. بيمار ناله مي‌كرد كه اين همسايه دشمن جان من است و دوستي آنها پايان يافت.

******************

خرس و اژدها


اژدهايي خرسي را به چنگ آورده بود و مي‌خواست او را بكشد و بخورد. خرس فرياد مي‌كرد و كمك مي‌خواست, پهلواني رفت و خرس را از چنگِ اژدها نجات داد. خرس وقتي مهرباني آن پهلوان را ديد به پاي پهلوان افتاد و گفت من خدمتگزار تو مي‌شوم و هر جا بروي با تو مي‌آيم. آن دو با هم رفتند تا اينكه به جايي رسيدند, پهلوان خسته بود و مي‌خواست بخوابد. خرس گفت تو آسوده بخواب من نگهبان تو هستم مردي از آنجا مي‌گذشت و از پهلوان پرسيد اين خرس با تو چه مي‌كند؟
پهلوان گفت: من او را نجات دادم و او دوست من شد.
مرد گفت: به دوستي خرس دل مده, كه از هزار دشمن بدتر است.
پهلوان گفت: اين مرد حسود است. خرس دوست من است من به او كمك كردم او به من خيانت نمي‌كند.
مرد گفت: دوستي و محبت ابلهان, آدم را مي‌فريبد. او را رها كن زيرا خطرناك است.
پهلوان گفت: اي مرد, مرا رها كن تو حسود هستي.
مرد گفت: دل من مي‌گويد كه اين خرس به تو زيان بزرگي مي‌زند.
پهلوان مرد را دور كرد و سخن او را گوش نكرد و مرد رفت. پهلوان خوابيد مگسي بر صورت او مي‌نشست و خرس مگس را مي‌زد. باز مگس مي‌نشست چند بار خرس مگس را زد اما مگس نمي‌رفت. خرس خشمناك شد و سنگ بزرگي از كوه برداشت و همينكه مگس روي صورت پهلوان نشست, خرس آن سنگ بزرگ را بر صورتِ پهلوان زد و سر مرد را خشخاش كرد. مهر آدم نادان مانند دوستي خرس است دشمني و دوستي او يكي است.
دشمن دانا بلندت مي‌كند بر زمينت مي‌زند نادانِ دوست

LIDA
22-08-2010, 18:08
كشتي‌راني مگس


‌مگسي بر پرِكاهي نشست كه آن پركاه بر ادرار خري روان بود. مگس مغرورانه بر ادرار خر كشتي مي‌راند و مي‌گفت: من علم دريانوردي و كشتي‌راني خوانده‌ام. در اين كار بسيار تفكر كرده‌ام. ببينيد اين دريا و اين كشتي را و مرا كه چگونه كشتي مي‌رانم. او در ذهن كوچك خود بر سر دريا كشتي مي‌راند آن ادرار، درياي بي‌ساحل به نظرش مي‌آمد و آن برگ كاه كشتي بزرگ, زيرا آگاهي و بينش او اندك بود. جهان هر كس به اندازة ذهن و بينش اوست. آدمِ مغرور و كج انديش مانند اين مگس است. و ذهنش به اندازه درك ادرار الاغ و برگ كاه.

***************

شير بي‌سر و دم


در شهر قزوين مردم عادت داشتند كه با سوزن بر پُشت و بازو و دست خود نقش‌هايي را رسم كنند, يا نامي بنويسند، يا شكل انسان و حيواني بكشند. كساني كه در اين كار مهارت داشتند «دلاك» ناميده مي‌شدند. دلاك , مركب را با سوزن در زير پوست بدن وارد مي‌كرد و تصويري مي‌كشيد كه هميشه روي تن مي‌ماند.
روزي يك پهلوان قزويني پيش دلاك رفت و گفت بر شانه‌ام عكس يك شير را رسم كن. پهلوان روي زمين دراز كشيد و دلاك سوزن را برداشت و شروع به نقش زدن كرد. اولين سوزن را كه در شانة پهلوان فرو كرد. پهلوان از درد داد كشيد و گفت: آي! مرا كشتي. دلاك گفت: خودت خواسته‌اي, بايد تحمل كني, پهلوان پرسيد: چه تصويري نقش مي‌كني؟ دلاك گفت: تو خودت خواستي كه نقش شير رسم كنم. پهلوان گفت از كدام اندام شير آغاز كردي؟ دلاك گفت: از دُم شير. پهلوان گفت, نفسم از درد بند آمد. دُم لازم نيست. دلاك دوباره سوزن را فرو برد پهلوان فرياد زد, كدام اندام را مي‌كشي؟ دلاك گفت: اين گوش شير است. پهلوان گفت: اين شير گوش لازم ندارد. عضو ديگري را نقش بزن. باز دلاك سوزن در شانة پهلوان فرو كرد, پهلوان قزويني فغان برآورد و گفت: اين كدام عضو شير است؟ دلاك گفت: شكم شير است. پهلوان گفت: اين شير سير است. عكس شير هميشه سير است. شكم لازم ندارد.

***************

پوستين كهنه در دربار
اياز، غلام شاه محمود غزنوي (پادشاه ايران) در آغاز چوپان بود. وقتي در دربار سلطان محمود به مقام و منصب دولتي رسيد، چارق و پوستين دوران فقر و غلامي خود را به ديوار اتاقش آويزان كرده بود و هر روز صبح اول به آن اتاق مي‌رفت و به آنها نگاه مي‌كرد و از بدبختي و فقر خود ياد مي‌‌آورد و سپس به دربار مي‌رفت. او قفل سنگيني بر در اتاق مي‌بست. درباريان حسود كه به او بدبين بودند خيال كردند كه اياز در اين اتاق گنج و پول پنهان كرده و به هيچ كس نشان نمي‌دهد. به شاه خبر دادند كه اياز طلاهاي دربار را در اتاقي براي خودش جمع و پنهان مي‌كند. سلطان مي‌دانست كه اياز مرد وفادار و درستكاري است. اما گفت: وقتي اياز در اتاقش نباشد برويد و همه طلاها و پولها را براي خود برداريد.
نيمه شب، سي نفر با مشعل‌هاي روشن در دست به اتاق اياز رفتند. با شتاب و حرص قفل را شكستند و وارد اتاق شدند. اما هرچه گشتند چيزي نيافتند. فقط يك جفت چارق كهنه و يك دست لباس پاره آنجا از ديوار آويزان بود. آنها خيلي ترسيدند، چون پيش سلطان دروغزده مي‌شدند.
وقتي پيش شاه آمدند شاه گفت: چرا دست خالي آمديد؟ گنجها كجاست؟ آنها سرهاي خود را پايين انداختند و معذرت خواهي كردند.سلطان گفت: من اياز را خوب مي‌شناسم او مرد راست و درستي است. آن چارق و پوستين كهنه را هر روز نگاه مي‌كند تا به مقام خود مغرور نشود. و گذشته اش را هميشه به ياد بياورد.

****************
روز با چراغ گرد شهر

راهبي چراغ به دست داشت و در روز روشن در كوچه ها و خيابانهاي شهر دنبال چيزي مي‌گشت. كسي از او پرسيد: با اين دقت و جديت دنبال چه مي‌گردي، چرا در روز روشن چراغ به دست گرفته‌اي؟
راهب گفت: دنبال آدم مي‌گردم. مرد گفت اين كوچه و بازار پر از آدم است. گفت: بله، ولي من دنبال كسي مي‌گردم كه از روح خدايي زنده باشد. انساني كه در هنگام خشم و حرص و شهوت خود را آرام نگهدارد. من دنبال چنين آدمي مي‌گردم. مرد گفت: دنيال چيزي مي‌گردي كه يافت نمي‌شود.
«ديروز شيخ با چراغ در شهر مي‌گشت و مي‌گفت من از شيطان‌ها وحيوانات خسته شده‌ام آرزوي ديدن انسان دارم. به او گفتند: ما جسته‌ايم يافت نمي‌شود، گفت دنبال همان چيزي كه پيدا نمي‌شود هستم و آرزوي همان را دارم.

**************

جزيرة سبز و گاو غمگين
سرسبز و پر علف است كه در آن گاوي خوش خوراك زندگي مي‌كند. هر روز از صبح تا شب علف صحرا را مي‌خورد و چاق و فربه مي‌شود. هنگام شب كه به استراحت مشغول است يكسره در غم فرداست.آيا فردا چيزي براي خوردن پيدا خواهم كرد؟ او از اين غصه تا صبح رنج مي‌برد و نمي‌خوابد و مثل موي لاغر و باريك مي‌شود. صبح صحرا سبز و خُرِّم است. علفها بلند شده و تا كمر گاو مي‌رسند. دوباره گاو با اشتها به چريدن مشغول مي‌شود و تا شب مي‌چرد و چاق و فربه مي‌شود. باز شبانگاه از ترس اينكه فردا علف براي خوردن پيدا مي‌كند يا نه؟ لاغر و باريك مي‌شود. ساليان سال است كه كار گاو همين است اما او هيچ وقت با خود فكر نكرده كه من سالهاست از اين علف‌‌زار مي‌خورم و علف هميشه هست و تمام نمي‌شود، پس چرا بايد غمناك باشم؟
*تفسير داستان: گاو، رمزِ نفسِ زياده طلبِ انسان است و صحرا هم اين دنياست. آدميزاد، بيقرار و ناآرام و بيمناك است

LIDA
24-08-2010, 20:27
دستگيريِ خرها
مردي با ترس و رنگ و رويِ پريده به خانه‌اي پناه برد. صاحبخانه گفت: برادر از چه مي‌ترسي؟ چرا فرار مي‌كني؟ مردِ فراري جواب داد: مأموران بي‌رحم حكومت، خرهاي مردم را به زور مي‌گيرند و مي‌برند. صاحبخانه گفت: خرها را مي‌گيرند ولي تو چرا فرار مي‌كني؟ تو كه خر نيستي؟ مردِ فراري گفت: مأموران احمق‌اند و چنان با جديت خر مي‌گيرند كه ممكن است مرا به جاي خر بگيرند و ببرند.



صياد سبزپوش

پرنده‌اي گرسنه به مرغزاري رسيد. ديد مقداري دانه بر زمين ريخته و دامي پهن شده و صيادي كنار دام نشسته است. صياد براي اينكه پرندگان را فريب دهد خود را با شاخ و برگ درختها پوشيده بود. پرنده چرخي زد و آمد كنار دام نشست. از صياد پرسيد: اي سبزپوش! تو كيستي كه در ميان اين صحرا تنها نشسته‌اي؟ صياد گفت: من مردي راهب هستم از مردم بريده‌ام و از برگ و ساقة گياهان غذا مي‌خورم. پرنده گفت: در اسلام رهبانيت و جدايي از جامعه حرام است. چگونه تو رهبانيت و دوري از جامعه را انتخاب كرده‌اي؟ از رهبانيت به در آي و با مردم زندگي كن. صياد گفت: اين سخن تو حكم مطلق نيست؟ زيرا اِنزوايِ از مردم هرچه بد باشد از همنشيني با بدان بدتر نيست. سنگ و كلوخ بيابان تنهايند ولي به كسي زياني نمي‌رسانند و فريب هم نمي‌خورند. مردم يكديگر را فريب مي‌دهند. پرنده گفت: تو اشتباه فكر مي‌كني؟ اگر با مردم زندگي كني و بتواني خود را از بدي حفظ كني كار مهمي كرده‌اي و گرنه تنها در بيابان خوب بودن و پاك ماندن كار سختي نيست. صياد گفت: بله، اما چه كسي مي‌تواند بر بديهاي جامعه پيروز شود و فريب نخورد؟ براي اينكه پاك بماني بايد دوست و راهنماي خوبي داشته باشي. آيا در اين زمان چنين كسي پيدا مي‌شود؟ پرنده گفت: بايد قلبت پاك و درست باشد. راهنما لازم نيست. اگر تو درست و صادق باشي، مردم درست و صادق تو را پيدا مي‌كنند. بحث صياد و پرنده بالا گرفت و پرنده چون خيلي گرسنه بود يكسره به دانه‌ها نگاه مي‌كرد. از صياد پرسيد: اين دانه‌ها از توست؟ صياد گفت: نه، از يك كودك يتيم است. آنها را به من سپرده تا نگهداري كنم.حتماً مي‌داني كه خوردن مال يتيم در اسلام حرام است. پرنده، چون از گرسنگي طاقتش طاق شده بود گفت: من از گرسنگي دارم مي‌ميرم و در حال ناچاري و اضطرار، شريعت اجازه مي‌دهد كه به اندازة رفع گرسنگي از اين دانه‌ها بخورم. صياد گفت: اگر بخوري بايد پول آن را بدهي. صياد پرنده را فريب داد و پرنده كه از گرسنگي صبر و قرار نداشت، قبول كرد كه بخورد و پول دانه‌ها را بدهد. همينكه نزديك دانه‌ها آمد در دام افتاد و آه و ناله‌اش بلند شد.



تشنه صداي آب

آب در گودالي عميق در جريان بود و مردي تشنه از درخت گردو بالا رفت و درخت را تكان مي‌داد. گردوها در آب مي‌افتاد و همراه صداي زيباي آب حبابهايي روي آب پديد مي‌آمد، مرد تشنه از شنيدن صدا و ديدن حباب لذت مي‌‌برد. مردي كه خود را عاقل مي‌پنداشت از آنجا مي‌گذشت به مرد تشنه گفت : چه كار مي‌كني؟
مرد گفت: تشنة صداي آبم.
عاقل گفت: گردو گرم است و عطش مي‌آورد. در ثاني، گردوها درگودال آب مي‌ريزد و تو دستت به گردوها نمي‌رسد. تا تو از درخت پايين بيايي آب گردوها را مي‌برد.
تشنه گفت: من نمي‌خواهم گردو جمع كنم. من از صداي آب و زيبايي حباب لذت مي‌برم. مرد تشنه در اين جهان چه كاري دارد؟ جز اينكه دائم دور حوض آب بچرخد، مانند حاجيان كه در مكه دور كعبه مي‌گردند.
شرح داستان: اين داستان سمبوليك است. آب رمز عالم الهي و صداي آب رمز الحان موسيقي است. مرد تشنه، رمز عارف است كه از بالاي درخت آگاهي به جهان نگاه مي‌كند. و در اشياء لذت مادي نمي‌بيند.بلكه از همه چيز صداي خدا را مي‌شنود. مولوي تشنگي و طلب را بزرگترين عامل براي رسيدن به حقيقت مي‌داند.



خرگوش پيامبر ماه

گله‌اي از فيلان گاه گاه بر سر چشمة زلالي جمع مي‌شدند و آنجا مي‌خوابيدند. حيوانات ديگر از ترس فرار مي‌كردند و مدتها تشنه مي‌ماندند. روزي خرگوش زيركي چاره انديشي كرد و حيله‌ا‌ي بكار بست. برخاست و پيش فيلها رفت. فرياد كشيد كه : اي شاه فيلان ! من فرستاده و پيامبر ماه تابانم. ماه به شما پيغام داد كه اين چشمه مال من است و شما حق نداريد بر سر چشمه جمع شويد. اگر از اين ببعد كنار چشمه جمع شويد شما را به مجازات سختي گرفتار خواهم كرد. نشان راستي گفتارم اين است كه اگر خرطوم خود را در آب چشمه بزنيد ماه آشفته خواهد شد. و بدانيد كه اين نشانه درست در شب چهاردهم ماه پديدار خواهد شد.
پادشاه فيلان در شب چهاردهم ماه با گروه زيادي از فيلان بر سر چشمه حاضر شدند تا ببينند حرف خرگوش درست است يا نه؟ همين كه پادشاه خرطوم خود را به آب زد تصوير ماه در آب به لرزش در آمد و آشفته شد. شاه پيلان فهميد كه حرفهاي خرگوش درست است. از ترس پا پس كشيد و بقية فيلها به دنبال او از چشمه دور شدند.



دوستي موش و قورباغه
..

موشي و قورباغه‌اي در كنار جوي آبي باهم زندگي مي‌كردند. روزي موش به قورباغه گفت: اي دوست عزيز، دلم مي‌خواهد كه بيشتر از اين با تو همدم باشم و بيشتر با هم صحبت كنيم، ولي حيف كه تو بيشتر زندگي‌ات را توي آب مي‌گذراني و من نمي‌توانم با تو به داخل آب بيايم. قورباغه وقتي اصرار دوست خود را ديد قبول كرد كه نخي پيدا كنند و يك سر نخ را به پاي موش ببندند و سر ديگر را به پاي قورباغه تا وقتي كه بخواهند همديگر را ببينند نخ را بكشند و همديگر را با خبر كنند. روزي موش به كنار جوي آمد تا نخ را بكشد و قورباغه را براي ديدار دعوت كند، ناگهان كلاغي از بالا در يك چشم به هم زدن او را از زمين بلند كرد و به آسمان برد. قورباغه هم با نخي كه به پايش بسته شده بود از آب بيرون كشيده شد و ميان زمين و آسمان آويزان بود. وقتي مردم اين صحنه عجيب را ديدند با تعجب مي‌پرسيدند عجب كلاغ حيله‌گري! چگونه در آب رفته و قورباغه را شكار كرده و با نخ پاي موش را به پاي قورباغه بسته؟!! قورباغه كه ميان آسمان و زمين آويزان بود فرياد مي‌زد اين است سزاي دوستي با مردم نا اهل

LIDA
24-08-2010, 20:33
شتر گاو و قوچ و يك دسته علف



شتري با گاوي و قوچي در راهي مي‌رفتند. يك دسته علف شيرين و خوشمزه پيش راه آنها پيدا شد. قوچ گفت: اين علف خيلي ناچيز است. اگر آن را بين خود قسمت كنيم هيچ كدام سير نمي‌شويم. بهتر است كه توافق كنيم هركس كه عمر بيشتري دارد او علف را بخورد. زيرا احترام بزرگان واجب است. حالا هركدام تاريخ زندگي خود را مي‌گوييم هركس بزرگتر باشد علف را بخورد. اول قوچ شروع كرد و گفت: من با قوچي كه حضرت ابراهيم بجاي حضرت اسماعيل در مكه قرباني كرد در يك چراگاه بودم. گاو گفت: اما من از تو پيرترم، چون من جفت گاوي هستم كه حضرت آدم زمين را با آنها شخم مي‌زد. شتر كه به دروغهاي شاخدار اين دو دوست خود گوش مي‌داد، بدون سر و صدا سرش را پايين آورد و دستة علف را به دندان گرفت و سرش را بالا برد و در هوا شروع كرد به خوردن. دوستانش اعتراض كردند. او پس از اينكه علف را خورد گفت: من نيازي به گفتن تاريخ زندگي خود ندارم. از پيكر بزرگ و اين گردن دراز من چرا نمي‌فهميد كه من از شما بزرگترم. هر خردمندي اين را مي‌فهمد. اگر شما خردمند باشيد نيازي به ارائة اسناد و مدارك تاريخي نيست.


خواب حلوا


روزي يك يهودي با يك نفر مسيحي و يك مسلمان همسفر شدند.در راه به كاروانسرايي رسيدند و شب را در آنجا ماندند. مردي براي ايشان مقداري نان گرم و حلوا آورد. يهودي و مسيحي آن شب غذا زياد خورده بودند ولي مسلمان گرسنه بود. آن دو گفتند ما سير هستيم. امشب صبر مي‌كنيم، غذا را فردا مي‌خوريم. مسلمان گفت: غذا را امشب بخوريم و صبر باشد براي فردا. مسيحي و يهودي گفتند هدف تو از اين فلسفه بافي اين است كه چون ما سيريم تو اين غذا را تنها بخوري. مسلمان گفت: پس بياييد تا آن را تقسيم كنيم هركس سهم خود را بخورد يا نگهدارد. آن دو گفتند اين ملك خداست و ما نبايد ملك خدا را تقسيم كنيم.مسلمان قبول كرد كه شب را صبر كنند و فردا صبح حلوا را بخورند. فردا كه از خواب بيدار شدند گفتند هر كدام خوابي كه ديشب ديده بگويد. هركس خوابش از همه بهتر باشد. اين حلوا را بخورد زيرا او از همه برتر است و جان او از همة جانها كاملتر است.
يهودي گفت: من در خواب ديدم كه حضرت موسي در راه به طرف من آمد و مرا با خود به كوه طور برد. بعد من و موسي و كوه طور تبديل به نور شديم. از اين نور، نوري ديگر روييد و ما هر سه در آن تابش ناپديد شديم. بعد ديدم كه كوه سه پاره شد يك پاره به دريا رفت و تمام دريا را شيرين كرد يك پاره به زمين فرو رفت و چشمه‌اي جوشيد كه همة دردهاي بيماران را درمان مي‌كند. پارة سوم در كنار كعبه افتاد و به كوه مقدس مسلمانان (عرفات) تبديل شد. من به هوش آمدم كوه برجا بود ولي زير پاي موسي مانند يخ آب مي‌شد.
مسيحي گفت: من خواب ديدم كه عيسي آمد و مرا به آسمان چهارم به خانة خورشيد برد. چيزهاي شگفتي ديدم كه در هيچ جاي جهان مانند ندارد. من از يهودي برترم چون خواب من در آسمان اتفاق افتاد و خواب او در زمين. مسلمان گفت: اما اي دوستان پيامبر من آمد و گفت برخيز كه همراه يهودي‌ات با موسي به كوه طور رفته و مسيحي هم با عيسي به آسمان چهارم. آن دو مرد با فضيلت به مقام عالي رسيدند ولي تو ساده دل و كودن در اينجا مانده‌اي. برخيز و حلوا را بخور. من هم ناچار دستور پيامبرم را اطاعت كردم و حلوا را خوردم. آيا شما از امر پيامبر خود سركشي مي‌كنيد؟ آنها گفتند نه در واقع خواب حقيقي را تو ديدة نه ما.


عاشق گردو باز


در روزگاران پيش عاشقي بود كه به وفاداري در عشق مشهور بود. مدتها در آرزوي رسيدن به يار گذرانده بود تا اينكه روزي معشوق به او گفت: امشب برايت لوبيا پخته‌ام. آهسته بيا و در فلان اتاق منتطرم بنشين تا بيايم. عاشق خدا را سپاس گفت و به شكر اين خبر خوش به فقيران نان و غذا داد. هنگام شب به آن حجره رفت و به اميد آمدن يار نشست. شب از نيمه گذشت و معشوق آمد. ديد كه جوان خوابش برده. مقداري از آستين جوان را پاره كرد به اين معني كه من به قو‎ْلَم وفا كردم. و چند گردو در جيب او گذاشت به اين معني كه تو هنوز كودك هستي، عاشقي براي تو زود است، هنوز بايد گردو بازي كني. آنگاه يار رفت. سحرگاه كه عاشق از خواب بيدار شد، ديد آستينش پاره است و داخل جيبش چند گردو پيدا كرد. با خود گفت: يار ما يكپارچه صداقت و وفاداري است، هر بلايي كه بر سر ما مي‌آيد از خود ماست.




دزد بر سر چاه



شخصي يك قوچ داشت، ريسماني به گردن آن بسته بود و دنبال خود مي‌كشيد. دزدي بر سر راه كمين كرد و در يك لحظه، ريسمان را از دست مرد ربود و گوسفند را دزديد و برد. صاحب قوچ، هاج و واج مانده بود. پس از آن، همه جا دنبال قوچ خود مي‌گشت، تا به سر چاهي رسيد، ديد مردي بر سر چاه نشسته و گريه مي‌كند و فرياد مي‌زند: اي داد! اي فرياد! بيچاره شدم بد بخت شدم. صاحب گوسفند پرسيد: چه شده كه چنين ناله مي‌كني ؟ مرد گفت : يك كيسة طلا داشتم در اين چاه افتاد. اگر بتواني آن را بيرون بياوري، 20% آن را به تو پاداش مي‌دهم. مرد با خود گفت: بيست سكه، قيمت ده قوچ است، اگر دزد قوچم را برد، اما روزي من بيشتر شد. لباسها را از تن در آورد و داخل چاه رفت. مردي كه بر سر چاه بود همان دزدي بود كه قوچ را برده بود. بلافاصله لباسهاي صاحب قوچ را برداشت و برد




باغ خدا، دست خدا، چوب خدا



مردي در يك باغ درخت خرما را با شدت ‌تكان مي‌داد و بر زمين مي‌ريخت. صاحب باغ آمد و گفت اي مرد احمق! چرا اين كار را مي‌كني؟ دزد گفت: چه اشكالي دارد؟ بندة خدا از باغ خدا خرمايي را بخورد و ببرد كه خدا به او روزي كرده است. چرا بر سفرة گستردة نعمتهاي خداوند حسادت مي‌كني؟ صاحب باغ به غلامش گفت: آهاي غلام! آن طناب را بياور تا جواب اين مردك را بدهم. آنگاه دزد را گرفتند و محكم بر درخت بستند و با چوب بر ساق پا و پشت او مي‌زد. دزد فرياد برآورد، از خدا شرم كن. چرا مي‌زني؟ مرا مي‌كشي. صاحب باغ گفت: اين بندة خدا با چوب خدا در باغ خدا بر پشت خدا مي‌زند. من اراده‌اي ندارم كار، كار خداست. دزد كه به جبر اعتقاد داشت گفت: من اعتقاد به جبر را ترك كردم تو راست مي‌گويي اي مرد بزرگوار نزن. برجهان جبر حاكم نيست بلكه اختيار است اختيار است اختيار.

™Arman
27-08-2010, 03:33
آورده اند که روزي ابوحنیفه در مدرسه مشغول تدریس بود، بهلول هم در گوشه اي نشسته و به درس او گوش می داد.

ابوحنیفه در بین درس گفتن اظهار نمود که امام جعفر صادق (ع) سه مطلب اظهار می نماید که مورد تصدیق من نمی باشد و آن سه مطلب بدین نحو است :


اول آنکه می گوید شیطان در آتش جهنم معذب خواهد شد و حال آنکه شیطان خود از آتش خلق شده و چگونه ممکن است آتش او را معذب نماید و جنس از جنس متاذي نمی شود .


دوم آنکه می گوید خدا را نتوان دید حال آنکه چیزي که موجود است باید دیده شود. پس خدا را با چشم می توان دید.


سوم آنکه می گوید مکلف فاعل فعل خود است که خودش اعمال را به جا می آورد حال آنکه تصور و شواهد بر خلاف این است. یعنی عملی که از بنده سر میزند از جانب خداست و ربطی به بنده ندارد.


چون ابوجنیفه این مطالب را گفت بهلول کلوخی از زمین برداشت و به طرف ابوحنیفه پرتاب نمود که از قضا آن کلوخ به پیشانی ابوحنیفه خورد و او را سخت ناراحت نمود و سپس بهلول فرار کرد شاگردان ابوحنیفه عقب او دویده و او را گرفتند و چون با خلیفه قرابت داشت او را نزد خلیفه بردند و جریان را به او گفتند.


بهلول جواب داد ابوحنیفه را حاضر نمایید تا جواب او را بدهم.

چون ابوحنیفه حاضر شد بهلول به او گفت: از من چه ستمی به تو رسیده ؟

ابو حنیفه گفت: کلوخی به پیشانی من زده اي و پیشانی و سر من درد گرفت.

بهلول گفت: درد را می توانی به من نشان دهی؟

ابوحنیفه گفت: مگر می شود درد را نشان داد؟


بهلول جواب داد تو خود می گفتی که چیزي که وجود دارد را می توان دید و بر امام صادق (ع) اعتراض می نمودي و می گفتی چه معنی دارد خداي تعالی وجود داشته باشد و او را نتوان دید

و دیگر آنکه تو در دعوي خود کاذب و دروغگویی که می گویی کلوخ سر تو را به درد آورد زیرا کلوخ از جنس خاك است و تو هم از خاك آفریده شده اي پس چگونه از جنس خود متاذي می شوي

و مطلب سوم خود گفتی که افعال بندگان از جانب خداست پس چگونه می توانی مرا مقصر کنی و مرا پیش خلیفه آورده اي و از من شکایت داري و ادعاي قصاص می نمایی.

ابوحنیفه چون سخن معقول بهلول را شنید شرمنده شده و از مجلس خلیفه بیرون رفت.

===============

هر وقت دلش می گرفت به کنار رودخانه می آمد. در ساحل می نشست و به آب نگاه می کرد. پاکی و طراوت آب، غصه هایش را می شست. اگر بیکار بود همانجا می نشست و مثل بچه ها گِل بازی می کرد.


آن روز هم داشت با گِل های کنار رودخانه، خانه می ساخت. جلوی خانه باغچه ایی درست کرد و توی باغچه چند ساقه علف و گُل صحرایی گذاشت.

ناگهان صدای پایی شنید برگشت و نگاه کرد. زبیده خاتون (همسر خلیفه) با یکی از خدمتکارانش به طرف او آمد. به کارش ادامه داد. همسر خلیفه بالای سرش ایستاد و گفت:


- بهلول، چه می سازی؟

بهلول با لحنی جدی گفت:

- بهشت می سازم.



همسر هارون که می دانست بهلول شوخی می کند، گفت:

- آن را می فروشی؟!

بهلول گفت:

- می فروشم.




- قیمت آن چند دینار است؟

- صد دینار.

زبیده خاتون گفت:

- من آن را می خرم.




بهلول صد دینار را گرفت و گفت:

- این بهشت مال تو، قباله آن را بعد می نویسم و به تو می دهم.

زبیده خاتون لبخندی زد و رفت.



بهلول، سکه ها را گرفت و به طرف شهر رفت. بین راه به هر فقیری رسید یک سکه به او داد. وقتی تمام دینارها را صدقه داد، با خیال راحت به خانه برگشت.

زبیده خاتون همان شب، در خواب، وارد باغ بزرگ و زیبایی شد. در میان باغ، قصرهایی دید که با جواهرات هفت رنگ تزئین شده بود. گلهای باغ، عطر عجیبی داشتند. زیر هر درخت چند کنیز زیبا، آماده به خدمت ایستاده بودند. یکی از کنیزها، ورقی طلایی رنگ به زبیده خاتون داد و گفت:

- این قباله همان بهشتی است که از بهلول خریده ای.


وقتی زبیده از خواب بیدار شد از خوشحالی ماجرای بهشت خریدن و خوابی را که دیده بود برای هارون تعریف کرد.


صبح زود، هارون یکی از خدمتکارانش را به دنبال بهلول فرستاد. وقتی بهلول به قصر آمد، هارون به او خوش آمد گفت و با مهربانی و گرمی از او استقبال کرد. بعد صد دینار به بهلول داد و گفت:



- یکی از همان بهشت هایی را که به زبیده فروختی به من هم بفروش.


بهلول، سکه ها را به هارون پس داد و گفت:


- به تو نمی فروشم.

هارون گفت:

- اگر مبلغ بیشتری می خواهی، حاضرم بدهم.

بهلول گفت:

- اگر هزار دینار هم بدهی، نمی فروشم.

هارون نارحت شد و پرسید:

- چرا؟

بهلول گفت:

- زبیده خاتون، آن بهشت را ندیده خرید، اما تو می دانی و می خواهی بخری، من به تو نمی فروشم!

™Arman
27-08-2010, 03:36
مرد هر روز دیر سر کار حاضر می شد، وقتی می گفتند: چرا دیر می آیی؟ جواب می داد: یک ساعت بیشتر می خوابم تا انرژی زیادتری برای کار کردن داشته باشم، برای آن یک ساعت هم که پول نمی گیرم.



یک روز رئیس او را خواست و برای آخرین بار اخطار کرد که دیگر دیر سر کار نیاید.

مرد هر وقت مطلب آماده برای تدریس نداشت به رئیس آموزشگاه زنگ می زد تا شاگرد ها آن روز برای کلاس نیایند و وقتشان تلف نشود. یک روز از پچ پچ های همکارانش فهمید ممکن است برای ترم بعد دعوت به کار نشود.



مرد هر زمان نمی توانست کار مشتری را با دقت و کیفیت، در زمانی که آنها می خواهند تحویل دهد، سفارش را قبول نمی کرد و عذر می خواست. یک روز فهمید مشتریانش بسیار کمتر شده اند.


مرد نشسته بود. دستی به موهای بلند و کم پشتش می کشید، به فکر فرو رفت... باید کاری می کرد. باید خودش را اصلاح می کرد....



ناگهان فکری به ذهنش رسید. او می توانست بازیگر باشد


از فردا صبح، مرد هر روز به موقع سرکارش حاضر می شد، کلاسهایش را مرتب تشکیل می داد، و همه ی سفارشات مشتریانش را قبول می کرد.

او هر روز دو ساعت سر کار چرت می زد.



وقتی برای تدریس آماده نبود در کلاس راه می رفت، دستهایش را به هم می مالید وبا اعتماد به نفس بالا می گفت: خوب بچه ها درس جلسه ی قبل را مرور می کنیم.



سفارشهای مشتریانش را قبول می کرد اما زمان تحویل بهانه های مختلفی می آورد تا کار را دیرتر تحویل دهد: تا حالا چند بار مادرش مرده بود، دوسه بار پدرش را به خاک سپرده بود و ده ها بار به خواستگاری رفته بود.



حالا رئیس او خوشحال است که او را آدم کرده، مدیر آموزشگاه راضی است که استاد کلاسش منظم شده و مشتریانش مثل روزهای اول زیاد شده اند.



اما او دیگر با خودش «صادق» نیست.

او الان یک بازیگر است. همانند بقيه مردم...

=================

گويند : صاحب دلى ، براى اقامه نماز به مسجدى رفت.

نمازگزاران، همه او را شناختند؛ پس ، از او خواستند كه پس از نماز، بر منبر رودو پند گويد. پذيرفت.

نماز جماعت تمام شد. چشم ‏ها همه به سوى او بود. مرد صاحب دل برخاست و بر پله نخست منبر نشست.

بسم الله گفت و خدا و رسولش را ستود. آن گاه خطاب به جماعت گفت:

مردم! هر كس از شما كه مى ‏داند امروز تا شب خواهد زيست و نخواهد مرد ، برخيزد!

كسى برنخاست.

گفت :

حالا هر كس از شما كه خود را آماده مرگ كرده است، برخيزد!

باز كسى برنخاست.

گفت:

شگفتا از شما كه به ماندن اطمينان نداريد؛ اما براى رفتن نيز آماده نيستيد!

-0-0-0-0-0-0-0-0-0-0-0-0-0-0-0-

در افسانه ها آمده، روزی که خداوند جهان را آفرید فرشتگان مقرب را به بارگاه فرا خواند و از آنها خواست تا برای پنهان کردن راز زندگی پیشنهاد بدهند. یکی از فرشتگان به خدا گفت:

- آن را در زیر زمین مدفون کن.

فرشته دیگری گفت:

- آن را در زیر دریاها قرار بده.

سومی گفت:

- راز زندگی را در کوهها قرار بده.



ولی خداوند فرمود: اگر من بخواهم به گفته های شما عمل کنم فقط تعداد کمی از بندگانم قادر خواهند بود آن را بیابند. در حالی که من می خواهم راز زندگی را در دسترس همه بندگانم قرار بدهم.

در این هنگام یکی از فرشتگان گفت:

فهمیدم! ای خدای مهربان، راز زندگی را در قلب بندگانت قرار بده. زیرا هیچکس به این فکر نمی افتد که برای پیدا کردن آن باید به قلب و درون خودش نگاه کند.

و خداوند این فکر را پسندید.

LIDA
27-08-2010, 19:59
اهو در طويله خران


صيادي، يك آهوي زيبا را شكار كرد واو را به طويلة خران انداخت. در آن طويله، گاو و خر بسيار بود. آهو از ترس و وحشت به اين طرف و آن طرف مي‌گريخت. هنگام شب مرد صياد، كاه خشك جلو خران ريخت تا بخورند. گاوان و خران از شدت گرسنگي كاه را مانند شكر مي‌خوردند. آهو، رم مي‌كرد و از اين سو به آن سو مي‌گريخت، گرد و غبار كاه او را آزار مي‌داد. چندين روز آهوي زيباي خوشبو در طويلة خران شكنجه مي‌شد. مانند ماهي كه از آب بيرون بيفتد و در خشكي در حال جان دادن باشد. روزي يكي از خران با تمسخر به دوستانش گفت: اي دوستان! اين امير وحشي، اخلاق و عادت پادشاهان را دارد، ساكت باشيد. خر ديگري گفت: اين آهو از اين رميدن‌ها و جستن‌ها، گوهري به دست آورده و ارزان نمي‌فروشد. ديگري گفت: اي آهو تو با اين نازكي و ظرافت بايد بروي بر تخت پادشاه بنشيني. خري ديگر كه خيلي كاه خورده بود با اشارة سر، آهو را دعوت به خوردن كرد. آهو گفت كه دوست ندارم. خر گفت: مي‌دانم كه ناز مي‌كني و ننگ داري كه از اين غذا بخوري.
آهو گفت: اي الاغ! اين غذا شايستة توست. من پيش از اين‌كه به اين طويلة تاريك و بد بو بيايم در باغ و صحرا بودم، در كنار آب‌هاي زلال و باغ‌هاي زيبا، اگرچه از بد روزگار در اينجا گرفتار شده‌ام اما اخلاق و خوي پاك من از بين نرفته است. اگر من به ظاهر گدا شوم اما گدا صفت نمي شوم. من لاله سنبل و گل خورده‌ام. خر گفت: هرچه مي‌تواني لاف بزن. در جايي كه تو را نمي‌شناسند مي‌تواني دروغ زياد بگويي. آهو گفت : من لاف نمي‌زنم. بوي زيباي مشك در ناف من گواهي مي‌دهد كه من راست مي‌گويم. اما شما خران نمي‌توانيد اين بوي خوش را بشنويد، چون در اين طويله با بوي بد عادت كرده ايد.


*************
پر زيبا دشمن طاووس

طاووسي در دشت پرهاي خود را مي‌كند و دور مي‌ريخت. دانشمندي از آنجا مي‌گذشت، از طاووس پرسيد : چرا پرهاي زيبايت را مي‌كني؟ چگونه دلت مي‌آيد كه اين لباس زيبا را بكني و به ميان خاك و گل بيندازي؟ پرهاي تو از بس زيباست مردم براي نشاني در ميان قرآن مي‌گذارند. يا با آن باد بزن درست مي‌كنند. چرا ناشكري مي‌كني؟
طاووس مدتي گريه كرد و سپس به آن دانشمند گفت: تو فريب رنگ و بوي ظاهر را مي‌خوري. آيا نمي‌بيني كه به خاطر همين بال و پر زيبا، چه رنجي مي‌برم؟ هر روز صد بلا و درد از هرطرف به من مي‌رسد. شكارچيان بي رحم براي من همه جا دام مي‌گذارند. تير اندازان براي بال و پر من به سوي من تير مي‌اندازند. من نمي‌توانم با آنها جنگ كنم پس بهتر است كه خود را زشت و بد شكل كنم تا دست از من بر دارند و در كوه و دشت آزاد باشم. اين زيبايي، وسيلة غرور و تكبر است. خودپسندي و غرور بلاهاي بسيار مي‌آورد. پر زيبا دشمن من است. زيبايان نمي‌توانند خود را بپوشانند. زيبايي نور است و پنهان نمي‌ماند. من نمي‌توانم زيبايي خود را پنهان كنم، بهتر است آن را از خود دور كنم


*****************
اشك رايگان

يك مرد عرب سگي داشت كه در حال مردن بود. او در ميان راه نشسته بود و براي سگ خود گريه مي‌كرد. گدايي از آنجا مي‌گذشت، از مرد عرب پرسيد: چرا گريه مي‌كني؟ عرب گفت: اين سگ وفادار من، پيش چشمم جان مي‌دهد. اين سگ روزها برايم شكار مي‌كرد و شب‌ها نگهبان من بود و دزدان را فراري مي‌داد. گدا پرسيد: بيماري سگ چيست؟ آيا زخم دارد؟ عرب گفت: نه از گرسنگي مي‌ميرد. گدا گفت: صبر كن، خداوند به صابران پاداش مي‌دهد.
گدا يك كيسة پر در دست مرد عرب ديد. پرسيد در اين كيسه چه داري؟ عرب گفت: نان و غذا براي خوردن. گدا گفت: چرا به سگ نمي‌دهي تا از مرگ نجات پيدا كند؟
عرب گفت: نان‌ها را از سگم بيشتر دوست دارم. براي نان و غذا بايد پول بدهم، ولي اشك مفت و مجاني است. براي سگم هر چه بخواهد گريه مي‌كنم. گدا گفت : خاك بر سر تو! اشك خون دل است و به قيمت غم به آب زلال تبديل شده، ارزش اشك از نان بيشتر است. نان از خاك است ولي اشك از خون دل.


*****************

گوهر پنهان

روزي حضرت موسي به خداوند عرض كرد: اي خداي دانا وتوانا ! حكمت اين كار چيست كه موجودات را مي‌آفريني و باز همه را خراب مي‌كني؟ چرا موجودات نر و مادة زيبا و جذاب مي‌آفريني و بعد همه را نابود مي‌كني؟
خداوند فرمود : اي موسي! من مي‌دانم كه اين سؤال تو از روي ناداني و انكار نيست و گرنه تو را ادب مي‌كردم و به خاطر اين پرسش تو را گوشمالي مي‌دادم. اما مي‌دانم كه تو مي‌خواهي راز و حكمت افعال ما را بداني و از سرّ تداوم آفرينش آگاه شوي. و مردم را از آن آگاه كني. تو پيامبري و جواب اين سؤال را مي‌داني. اين سؤال از علم برمي‌خيزد. هم سؤال از علم بر مي‌خيزد هم جواب. هم گمراهي از علم ناشي مي‌شود هم هدايت و نجات. همچنانكه دوستي و دشمني از آشنايي برمي‌خيزد.
آنگاه خداوند فرمود : اي موسي براي اينكه به جواب سؤالت برسي، بذر گندم در زمين بكار. و صبر كن تا خوشه شود. موسي بذرها را كاشت و گندمهايش رسيد و خوشه شد. داسي برداشت ومشغول درو كردن شد. ندايي از جانب خداوند رسيد كه اي موسي! تو كه كاشتي و پرورش دادي پس چرا خوشه‌ها را مي‌بري؟ موسي جواب داد: پروردگارا ! در اين خوشه‌ها، گندم سودمند و مفيد پنهان است و درست نيست كه دانه‌هاي گندم در ميان كاه بماند، عقل سليم حكم مي‌كند كه گندمها را از كاه بايد جدا كنيم. خداوند فرمود: اين دانش را از چه كسي آموختي كه با آن يك خرمن گندم فراهم كردي؟ موسي گفت: اي خداي بزرگ! تو به من قدرت شناخت و درك عطا فرموده‌اي.
خداوند فرمود : پس چگونه تو قوة شناخت داري و من ندارم؟ در تن خلايق روحهاي پاك هست، روحهاي تيره و سياه هم هست. همانطور كه بايد گندم را از كاه جدا كرد بايد نيكان را از بدان جدا كرد. خلايق جهان را براي آن مي‌آفرينم كه گنج حكمتهاي نهان الهي آشكار شود.
*خداوند گوهر پنهان خود را با آفرينش انسان و جهان آشكار كرد پس اي انسان تو هم گوهر پنهان جان خود را نمايان كن.

********************

دزد و دستار فقيه

يك عالم دروغين، عمامه‌اش را بزرگ مي‌كرد تا در چشم مردم عوام، او شخص بزرگ و دانايي بنظر بيايد. مقداري پارچه كهنه و پاره، داخل عمامة خود مي‌پيچيد و عمامة بسيار بزرگي درست مي‌كرد و بر سر مي‌گذاشت. ظاهر اين دستار خيلي زيبا و پاك و تميز بود ولي داخل آن پر بود از پارچه كهنه و پاره. يك روز صبح زود او عمامة بزرگ را بر سر گذاشته بود و به مدرسه مي‌رفت. غرور و تكبر زيادي داشت. در تاريكي و گرگ و ميش هواي صبح، دزدي كمين كرده بود تا از رهگذران چيزي بدزدد. دزد چشمش به آن عمامة بزرگ افتاد، با خودش گفت: چه دستار زيبا و بزرگي! اين دستار ارزش زيادي دارد. حمله كرد و دستار را از سر فقيه ربود و پا به فرار گذاشت. آن فقيه‌نما فرياد زد: اي دزد حرامي! اول دستار را باز كن اگر در آن چيز ارزشمندي يافتي آن را ببر. دزد خيال مي‌كرد كه كالاي گران قيمتي را دزديده و با تمام توان فرار مي‌كرد. حس كرد كه چيزهايي از عمامه روي زمين مي‌ريزد، با دقت نگاه كرد، ديد تكه تكه‌هاي پارچه كهنه و پاره پاره‌هاي لباس از آن مي‌ريزد. با عصبانيت آن را بر زمين زد و ديد فقط يك متر پارچة سفيد بيشتر نيست. گفت: اي مرد دغلباز مرا از كار و زندگي انداختي.

LIDA
27-08-2010, 20:05
مرد گِلْْْْْْْْْْْْْ‌خوار


مردي كه به گل خوردن عادت داشت به يك بقالي رفت تا قند سفيد بخرد. بقال مرد دغلكاري بود. به جاي سنگ، گل در ترازو گذاشت تا سبكتر باشد و به مشتري گفت : سنگ ترازوي من از گل است. آيا قبول ميكني؟ مرد گلخوار با خود گفت : چه بهتر!. گل ميوة دل من است. به بقال گفت: مهم نيست، بكش.
بقال گل را در كفّه ترازو گذاشت و شروع كرد به شكستن قند، چون تيشه نداشت و با دست قند را مي‌شكست، به ظاهر كار را طول داد. و پشتش به گلخوار بود، گلخوار ترسان ترسان و تندتند از گل ترازو مي‌خورد و مي‌ترسيد كه بقال او را ببيند، بقال متوجه دزدي گلخوار از گل ترازو شده بود ولي چنان نشان مي‌داد كه نديده است. و با خود مي‌گفت: اي گلخوار بيشتر بدزد، هرچه بيشتر بدزدي به نفع من است. چون تو ظاهراً از گل من مي‌دزدي ولي داري از پهلوي خودت مي‌خوري. تو از فرط خري از من مي‌ترسي، ولي من مي‌ترسم كه توكمتر بخوري. وقتي قند را وزن كنيم مي‌فهمي كه چه كسي احمق و چه كسي عاقل است.مثل مرغي كه به دانه دل خوش مي‌كند ولي همين دانه او را به كام مرگ مي‌كشاند.

**************

مور و قلم


مورچه‌اي كوچك ديد كه قلمي روي كاغذ حركت مي‌كند و نقش‌هاي زيبا رسم مي‌كند. به مور ديگري گفت اين قلم نقش‌هاي زيبا و عجيبي رسم مي‌كند. نقش‌هايي كه مانند گل ياسمن و سوسن است. آن مور گفت: اين كار قلم نيست، فاعل اصلي انگشتان هستند كه قلم را به نگارش وا مي‌دارند. مور سوم گفت: نه فاعل اصلي انگشت نيست؛ بلكه بازو است. زيرا انگشت از نيروي بازو كمك مي‌گيرد. مورچه‌ها همچنان بحث و گفتگو مي‌كردند و بحث به بالا و بالاتر كشيده شد. هر مورچة نظر عالمانه‌تري مي‌داد تا اينكه مسأله به بزرگ مورچگان رسيد. او بسيار دانا و باهوش بود گفت: اين هنر از عالم مادي صورت و ظاهر نيست. اين كار عقل است. تن مادي انسان با آمدن خواب و مرگ بي هوش و بي‌خبر مي‌شود. تن لباس است. اين نقش‌ها را عقل آن مرد رسم مي‌كند.
مولوي در ادامه داستان مي‌گويد: آن مورچة عاقل هم، حقيقت را نمي‌دانست. عقل بدون خواست خداوند مثل سنگ است. اگر خدا يك لحظه، عقل را به حال خود رها كند همين عقل زيرك بزرگ، ناداني‌ها و خطاهاي دردناكي انجام مي‌دهد.

****************

پرنده نصيحتگو

یک شکارچی پرنده‌اي را به دام انداخت. پرنده گفت: اي مرد بزرگوار! تو در طول زندگي خود گوشت گاو و گوسفند بسيار خورده‌اي و هيچ وقت سير نشده‌اي. از خوردن بدن كوچك و ريز من هم سير نمي‌شوي. اگر مرا آزاد كني، سه پند ارزشمند به تو مي‌دهم تا به سعادت و خوشبختي برسي. پند اول را در دستان تو مي‌دهم. اگر آزادم كني پند دوم را وقتي كه روي بام خانه‌ات بنشينم به تو مي‌دهم. پند سوم را وقتي كه بر درخت بنشينم. مرد قبول كرد. پرنده گفت:
پند اول اينكه: سخن محال را از كسي باور مكن.
مرد بلافاصله او را آزاد كرد. پرنده بر سر بام نشست.. گفت پند دوم اينكه: هرگز غم گذشته را مخور.برچيزي كه از دست دادي حسرت مخور.
پرنده روي شاخ درخت پريد و گفت : اي بزرگوار! در شكم من يك مرواريد گرانبها به وزن ده درم هست. ولي متأسفانه روزي و قسمت تو و فرزندانت نبود. و گرنه با آن ثروتمند و خوشبخت مي‌شدي. مرد شگارچي از شنيدن اين سخن بسيار ناراحت شد و آه و ناله‌اش بلند شد. پرنده با خنده به او گفت: مگر تو را نصيحت نكردم كه بر گذشته افسوس نخور؟ يا پند مرا نفهميدي يا كر هستي؟پند دوم اين بود كه سخن ناممكن را باور نكني. اي ساده لوح ! همة وزن من سه درم بيشتر نيست، چگونه ممكن است كه يك مرواريد ده درمي در شكم من باشد؟ مرد به خود آمد و گفت اي پرندة دانا پندهاي تو بسيار گرانبهاست. پند سوم را هم به من بگو.
پرنده گفت : آيا به آن دو پند عمل كردي كه پند سوم را هم بگويم.
پند گفتن با نادان خواب‌آلود مانند بذر پاشيدن در زمين شوره‌زار است

*********************
شاهزاده و زن جادو گر

پادشاهي پسر جوان و هنرمندي داشت. شبي در خواب ديد كه پسرش مرده است، وحشت‌زده از خواب برخاست، وقتي كه ديد اين حادثه در خواب اتفاق افتاده خيلي خوشحال شد. و آن غم خواب را به شادي بيداري تعبيركرد؛ اما فكر كرد كه اگر روزي پسرش بميرد از او هيچ يادگاري ندارد. پس تصميم گرفت براي پسرش زن بگيرد تا از او نوه‌اي داشته باشد و نسل او باقي بماند. پس از جستجوهاي بسيار، بالاخره پادشاه دختري زيبا را از خانواده‌اي پاك .... و پارسا پيدا كرد، اما اين خانوادة پاك نهاد، فقير و تهيدست بودند. زن پادشاه با اين ازدواج مخالفت مي‌كرد. اما شاه با اصرار زياد دختر را به عقد پسرش در آورد. در همين زمان يك زن جادوگر عاشق شاهزاده شد، و حال شاهزاده را چنان تغيير داد كه شاهزاده همسر زيباي خود را رها كرد و عاشق اين زن جادوگر شد. جادو گر پير زن نود ساله‌اي بود مثل ديو سياه و بد بو. شاهزاده به پاي اين گنده پير مي‌افتاد و دست و پاي او را مي‌بوسيد. شاه و درباريان خيلي نارحت بودند. دنيا براي آنها مثل زندان شده بود. شاه از پزشكان زيادي كمك گرفت ولي از كسي كاري ساخته نبود. روز به روز عشق شاهزاده به پيرزن جادو بيشتر مي‌شد، يكسال شاهزاده اسير عشق اين زن بود. شاه يقين كرد كه رازي در اين كار هست. شاه دست دعا به درگاه خدا بلند كرد و از سوز دل دعا كرد. خداوند دعاي او را قبول كرد و ناگهان مرد پارسا و پاكي كه همة اسرار جادو را مي‌دانست، پيش شاه آمد و شاه به او گفت اي مرد بزرگوار به دادم برس. پسرم از دست رفت. مرد ربّاني گفت: نگران نباش، من براي همين كار به اينجا آمده‌ام. هرچه مي‌گويم خوب گوش كن! و مو به مو انجام بده.
فردا سحر به فلان قبرستان برو، در كنار ديوار، رو به قبله، قبر سفيدي هست آن قبر را با بيل و كلنگ باز كن، تا به يك ريسمان برسي. آن ريسمان گرههاي زيادي دارد. گرهها را باز كن و به سرعت از آنجا برگرد.
فردا صبح زود پادشاه طبق دستور همة كارها را انجام داد. به محض اينكه گرهها باز شد شاهزاده به خود آمد و از دام زن جادو نجات يافت. و به كاخ پدرش برگشت. شاه دستور داد چند روز در سراسر كشور جشن گرفتند و شادي كردند. شاهزاده زندگي جديدي را با همسر زيبايش آغاز كرد و زن جادو نيز از غصه، دق كرد و مرد.

*******************

شاه لوچ و دوبین
در زمان های قدیم، شاه ستمگری بود که در کیش یهود به سر می برد. او بخاطر تعصب هم کیشان خود، مسیحیان را می کشت. با این که موسی پیامبر یهود و عیسی پیامبر مسیحیان، هردو در یک راستا قدم بر می داشتند، ولی آن شاه یک فرد احول و دوبین بود و از این رو تصور می کرد که عیسی و موسی، از هم جدا هستند.
مثال این شاه به آن شاگرد لوچ و دوبین مانند است که استادش به او گفت: برو آن شیشه را (که یک عدد بود) بیاور، شاگرد چون دوبین بود، پرسید : کدام شیشه را بیاورم ؟
استاد هرچه قدر به او گفت : یک شیشه بیشتر نیست ! او می گفت به من طعنه مزن زیرا دو شیشه است.
سرانجام استاد به او گفت : برو یکی از آن شیشه ها را ب*** و دیگری را بیاور ! او رفت و یک شیشه را شکست، سپس دید که شیشه ی دیگری وجود ندارد.
ای انسان ! بهوش باش که خشم و شهوت، تو را دوبین می کند و نیروی تشخیص را از تو می گیرد و براستی اگر قاضی رشوه خوار باشد چگونه می تواند ظالم را از مظلوم بشناسد :

LIDA
27-08-2010, 20:14
وزیر حیله گر و اختلاف انداز


شاه یهودی، که کمر به قتل نصرانیان بسته بود، وزیری داشت بسیار نیرنگباز. او به شاه پیشنهاد کرد و گفت: «نصرانیان دین خود را می پوشانند و در نتیجه از تیغ تو جان سالم بدر می برند. من در ظاهر خود را نصرانی معرفی می کنم و درمیان آن ها می روم و کم کم پیشوای آن ها می شوم و یکایک آن ها را شناسایی می کنم سپس اختلاف در میان آن ها ایجاد می کنم و خودشان را به جان خودشان می افکنم و به این ترتیب، تیغ تو را نسبت به آن ها بران تر کرده و آن ها را از درون می پوسانم.
آن زمان وقتی که بر آن ها حمله کردی قطعا و سریعا آن ها را تار و مار خواهی کرد، مشروط بر این که انگشتان و بینی و گوش مرا بشکافی و مرا به دار آویزان کنی، تا همه ی مسیحیان تصور کنند که من به جرم مسیحی بودن این گونه ***جه شده ام. سپس مرا از شهر خود بیرون کن و ...»
شاه، پیشنهاد وزیر را اجرا کرد و وزیر با این گونه تزویر به میان مسیحیان رفت و مسیحیان نیز او را به عنوان مجاهد صبوری که در راه دین مسیح صدمه بسیار دیده است، پناه دادند و به گردش اجتماع کردند و از هرسو به سوی او آمدند و او شش سال این گونه در میان آن ها ماند.
او دارای موقعیت بسیار عظیمی شد و کم کم از نفوذ خود و از زور و زر تزویر خود سو استفاده کرده و بذر اختلاف را در دل ها کاشت؛ به این ترتیب که آن ها را گروه گروه کرد و برای هر گروهی امیری گذارد.
او در خفا به هر امیری حکم جانشینی خود را داد و بعد آن ها با پیروانشان در برابر هم جبهه گیری نمودند.

****************

کشتیبان باهوش و نحوی مغرور


شخصی علم نحو را فرا گرفته بود؛ یعنی دستور زبان عربی را به خوبی می دانست لذا او را دانشمند نحوی می خواندند. او روزی سوار بر کشتی شد ولی چون خودبین و مغرور بود به کشتیبان گفت آیا تو علم نحو خوانده ای ؟
او گفت : نه
نحوی گفت : «نصف عمرت را تباه نموده ای»
گفت: هیچ از نحو خواندی ؟ گفت : لا گفت : نیم عمر تو شد بر فنا
کشتیبان از این سرزنش اندوهگین و دل شکسته شد و در آن لحظه خاموش ماند و چیزی نگفت.
کشتی همچنان در حرکت بود تا این که بر اثر طوفان به گردابی افتاد و در پرتگاه غرق شدن قرار گرفت.
در این هنگام کشتیبان که شناگری می دانست به نحوی گفت : «آیا شناگری می دانی ؟»
نحوی جواب داد : نه اصلا !
گفت : کل عمرت ای نحوی فناست ز آنکه کشتی غرق در گرداب هاست
دانشمند نحوی به غرور نابجای خود پی برد و دریافت که نمی بایست آن کشتیبان را سرزنش کند، تا این چنین در پرتگاه قرار گیرد و مورد سرزنش او واقع گردد. آری او دریافت که باید محوی شد نه نحوی؛ یعنی بالاترین علم آن است که انسان اوصاف زشت را از وجود خود محو و نابود کند تا غرق دریای غرور نگردد :
محو می باید نه نحو این جا بدان گر تو محوی، بی خطر در آب روان
آب دریا مرده را بر سر نهد ور بود زنده ز دریا کی رهد ؟
چون بمردی تو ز اوصاف بشر بحر اسرارت نهند بر فرق سر
ای که خلقان را تو خر می خوانده ای این زمان چون خر، بر این یخ مانده ای
گر تو علامه زمانی در جهان نک فنای این جهان بین این زمان
مرد نحوی را از آن در دوختیم تا شما را «نحو محو» آموختیم

****************

فرار از چنگال مرگ

فرار از چنگال مرگ
در زمان حکومت حضرت سلیمان مردی ساده اندیش در حالی که وحشت و نگرانی او را فرا گرفته بود و بر اثر ترس چهره اش زرد و لب هایش کبود گشته بود، سراسیمه نزد سلیمان آمد و با عجز و لابه گفت :«ای سلیمان ! به من پناه بده.»
سلیمان (که پناهگاه مستضعفان و بیچارگان بود به او توجه خاصی کرد) فرمود : «چه شده است و حاجتت چیست ؟»
او عرض کرد: «امروز عزراییل با خشم به من نگاه کرد. بر اثر آن وحشت کردم و اینک به محضر شما پناه آورده ام. از تو تقاضا دارم که به باد فرمان بدهی که مرا از اینجا (فلسطین) به هندوستان ببرد تا از چنگ عزراییل رهایی یابم.»
روز بعد در وقت دیدار سلیمان با شخصیت ها سلیمان عزراییل را دید و از او پرسید :«چرا به این بینوا با چشم خشمگین نگریستی، به طوری که بر اثر آن مضطرب و از وطن آواره گشت و بی خانمان گردید ؟!»
عزراییل در پاسخ گفت: «خداوند فرمان داده بود که روح آن مرد را در هندوستان قبض کنم ولی من او را (دیروز) در این جا دیدم و حیران گشتم که اگر او صد پر داشته باشد قادر نیست که خود را به هندوستان برساند !»
من طبق فرمان حق برای قبض روح او به هندوستان رفتم، او را آن جا یافتم و جانش را قبض کردم :
بنابراین نمی توان از مرگ گریخت حال که چنین است باید برای رفع نگرانی ها به خدا پناه برد و بر او توکل کرد :

*****************

دایره ی امن

حضرت یهود یکی از پیامبران بود. او مدت ها قوم خود را به سوی خدا دعوت کرد، ولی آن قوم از دستورات هود سرپیچی نموده و سرانجام مستحق عذاب الهی گشتند.
خداوند (هفت شب و هشت روز) باد سرکش و بسیار تندی بر آن ها مسلط کرد.
حضرت هود به دور افرادی که ایمان آورده بودند خط و دایره ای کشید و به آن ها فرمود : «هشت روز درمیان این دایره بمانید و اعضای متلاشی شده تبهکاران را در بیرون از دایره تماشا کنید.»
طوفان سرکش به آنان که در داخل دایره بودند کوچک ترین آسیبی نرساند بلکه نسیم روح افزایی برای آن ها بود، ولی جسد کافران در هوا گاهی با سنگ برخورد می کرد و گاهی طوفان آن چنان بدن آن ها را به یکدیگر می زد که استخوان هایشان مانند دانه های خشخاش ریز ریز به زمین ریخت.
چنان که «شیبان راعی» وقتی می خواست روز جمعه از صحرا به شهر برای شرکت در نماز جمعه بیاید به دور گله گوسفندان دایره ای می­کشید. این دایره به گونه ای بود که گوسفندان از آن بیرون نمی آمدند و گرگ ها قدرت رفتن به داخل دایره را نداشتند :آری آن چوپان عارف با این که دارای مقام نبوت نبود اما بر اثر پاکی و تذهیب نفس دارای کرامتی همچون معجزه هود شد.
حرص گرگ (برای دریدن گوسفند) و حرص گوسفند (برای چریدن در بیابان) مانند آن باد سرکشی است که بر قوم یهود نازل شد و آن خط دایره مرز کنترل افراد با ایمان (از طغیان هوای نفس) است. همان گونه که طوفان هود نسیمی روح افزا برای مومنین بود، باد اجل نیز مانند نسیم بوستان برای مومنان عارف است :

*******************


در زمان های قدیم شاه ستمگری بود که خود را پیرو آیین یهود می دانست. او به عنوان یاری از دین خود، غیر یهودیان را با سخت ترین ***جه ها می کشت. به دستور او آتش عظیمی افروخته بودند و در کنار آن بت بزرگی قرار داده بودند و اعلام نمود که هرکس آن را سجده کند آزاد می­شود وگرنه باید در آتش بسوزد.ندای ملکوتی
بی رحمی این شاه ستمگر به جایی رسید که بانویی را همراه کودکش آوردند. او به آن بانو فرمان داد که بت را سجده کن، او که زنی پاک و با ایمان بود، از این فرمان سرپیچی کرد.
به دستور شاه، کودک او را در آتش افکندند و سوزاندند. زن با دیدن آن منظره ترسید و دلش لرزید به گونه ای که خواست در ظاهر، بت را سجده کند، ناگهان ندای (ملکوتی) کودکش را (از درون جان و فطرتش) شنید که می گوید :
من نمرده ام ! زندگی شیرین و پر نشاط در این جاست :این ندای ملکوتی آن چنان شوق و شور در میان حق پرستان افکند که گروه گروه به سوی آتش می آمدند. آن ها برای این که بت را نپرستند خود را به آتش می افکندند :
آن یهودی شد سیه روی و خجل شد پشیمان زین سبب بیمار دل
کاندر آتش، خلق عاشق تر شدند در فنای جسم صادق تر شدند
چرا شرمنده و پشیمان نشود ؟ زیرا این مقدار می فهمد که نمی توان با عاشقان حیات ابدیت مبارزه کرد.

LIDA
28-08-2010, 13:49
کاج و آدم برفی



شب سال نو بود ! چند روزی بود که بچه ها آدم برفی پشت پنجره را که ساخته بودند فراموش کرده وبا اشتیاق تمام آخرین تزیینات درخت کاج را انجام می دادند او با چشمهای ذغالی شاهد شادی بچه ها بود .
کار بچه ها به اتمام رسید ! و هرکدام خسته با آرزوهایشان در شب نوئل به خواب رفتند ! کاج زیبا و بلند ! سبزو خرم بانوارها و چراغهای رنگی با زنگهای کوچک و ستاره بزرگ طلایی و نقره ای به مانند تاج پادشاهی برسرش می درخشید .
به بیرون پنجره نگاهی انداخت و به آدم برفی تبسمی کرد و گفت : توی این چند روز بامجادلات و اختلاف نظر فراوان قهر ها و آشتی های کودکانه بر سر تزیین من بالاخره خوابشان برد !
آدم برفی گفت : من سالهای زیادی است در چرخه حیات زمین با محو شدن و بارش شاهد اعمال انسانها هستم ! دنیا برای آنها محل بازی است ! تا کودک هستند ! می آموزند جدل و قهروآشتی کودکانه را ! وقتی بزرگ میشوند می آموزانند به کودکان خود ! مظاهردنیا را تغییر دهند به آنگونه که می خواهند ! به مانند ساختن من و تزیین تو ! درکی کمتر از آن دارند که من و تو در کمال آفریده شده ایم زیبایی و جلوه تو در طبیعت است ومن هم آب هستم و بی شکل برای حیات ! حتی مرا هم به شکل خود می سازند ! و همیشه در صلح به جنگ و در جنگ به صلح می اندیشند ! می سازند ! خراب می کنند ! فراموش می کنند ! وغافل از درس های عظیم خلقت ! به امید فردا و شروعی دیگر به خواب می روند!
کاج که نگران شده بود گفت : درست می گویی ! در این چند روز از وجد و شوق آنها از خود غافل شدم ! من در خاک ریشه داشتم ! مرا بریده اند و تزیینم کرده اند ! چقدر احساس تشنگی می کنم ! انسانها چه بی رحمند !
به ناگاه ! اشک از چشمان آدم برفی جاری شد ! با بغض گفت
من آب باشم و تو تشنه ! کنار هم ! و فقط یک پنجره و یک قاب با هم فاصله داریم !
کاج گفت مرا ببخش ای عزیز ! حال می فهمم تو حیات بودی در وجود من ! و من مغرور غافل از وجود خود ! که من و تویی نیست .
آدم برفی گفت ! نه ! شرمنده از خودم ! با وجود آب بودنم تشنگان بسیاردیده ام و مانند حال کاری از دستم برنیامد ! و دیده ام در چرخه این دنیا انسانهایی که وجود و حیاتشان در آب نبوده ! ودیده ام رحم و بی رحمی وعهد و بی عهدی را !
کاج پرسید چگونه ؟ مگر انسانها باهم فرق دارند ؟ آدم برفی گفت به قاب روبرویت بنگر این تصویر شام آخر عیسی (ع) است ! در آن عهدی بسته شد ! با سمبل خون مسیح ! یکنفر عهد شکست ! و مسیح به دارآسمان رفت ! سالها بعد با هزاران عهد نامه مهر شده خواستند مسیح عالم هستی حسین (ع) را ! او هم احرام شکست و در شام آخرش برداشت عهد را ازیارانش اما ترکش نکردند ! فردایش شکستند لشگری از تشنگان خون او مهرعهد های خود را وحسین (ع) بر سر دار نیزه ها بر سر عهد خود با خدا ماند و نشکستند مهر او را در دل عاشقانش ! اینان تشنه به آب نیستند ! اینها تشنه به آگاهی او یند .
چند روز گذشت و بچه ها با هدایای عیدشان در حیاط به بازی مشغول بودند. روی بازمانده برفهای پای پنجره دوذغال مانده بود و شال سرخ رنگی به مانند جویی از خون و کاجی خشکیده و کسی نفهمید علت آب شدن آدم برفی و خمیده شدن قد کاج ! و عاشقی آن شب کاج و آدم برفی را در آن شام آخر !

******************


در يك پارك زني با يك مرد روي نيمكت نشسته بودند و به كودكاني كه در حال بازي بودند نگاه مي كردند. زن رو به مرد كرد و گفت پسري كه لباس ورزشي قرمز دارد و از سرسره بالا مي رود پسر من است . مرد در جواب گفت : چه پسر زيبايي و در ادامه گفت او هم پسر من است و به پسري كه تاب بازي مي كرد اشاره كرد .
مرد نگاهي به ساعتش انداخت و پسرش را صدا زد : تامي وقت رفتن است .
تامي كه دلش نمي آمد از تاب پايين بيايد با خواهش گفت بابا جان فقط 5 دقيقه . باشه ؟ مرد سرش را تكان داد و قبول كرد . مرد و زن باز به صحبت ادامه دادند . دقايقي گذشت و پدر دوباره فرزندش را صدا زد : تامي دير مي شود برويم . ولي تامي باز خواهش كرد 5 دقيقه اين دفعه قول مي دهم .
مرد لبخند زد و باز قبول كرد . زن رو به مرد كرد و گفت : شما آدم خونسردي هستيد ولي فكر نمي كنيد پسرتان با اين كارها لوس بشود ؟
مرد جواب داد دو سال پيش يك راننده مست پسر بزرگم را در حال دوچرخه سواري زير گرفت و كشت . من هيچ گاه براي سام وقت كافي نگذاشته بودم . و هميشه به خاطر اين موضوع غصه مي خورم . ولي حالا تصميم گرفتم اين اشتباه را در مورد تامي تكرار نكنم . تامي فكر مي كند كه 5 دقيقه بيش تر براي بازي كردن وقت دارد ولي حقيقت آن است كه من 5 دقيقه بيشتر وقت مي دهم تا بازي كردن و شادي او را ببينم . 5 دقيقه اي كه ديگر هرگز نمي توانم بودن در كنار سام ِ از دست رفته ام را تجربه كنم . بعضي وقتها آدم قدر داشته ها رو خيلي دير متوجه مي شه . 5 دقيقه ، 10 دقيقه ، و حتي يك روز در كنار عزيزان و خانواده ، مي تونه به خاطره اي فراموش نشدني تبديل بشه . ما گاهي آنقدر خودمون رو درگير مسا ئل روزمره مي كنيم كه واقعا ً وقت ، انرژي ، فكر و حتي حوصله براي خانواده و عزيزانمون نداريم . روزها و لحظاتي رو كه ممكنه ديگه امكان بازگردوندنش رو نداريم .
اين مسئله در ميان جوانترها زياد به چشم مي خوره . ضرر نمي كنيد اگر براي يك روز شده دست مادر و پدرتون رو بگيريد و به تفريح ببريد . يك روز در كنار خانواده ، يك وعده غذا خوردن در طبيعت ، خوردن چاي كه روي آتيش درست شده باشه و هزار و يك كار لذت بخش ديگه .
قدر عزيزانتون رو بدونيد . هميشه مي شه دوست پيدا كرد و با اونها خوش گذروند ، اما هميشه نعمت بزرگ يعني پدر و مادر و خواهر و برادر در كنار ما نيست . ممكنه روزي سايه عزيزانمون توي زندگي ما نباشه.

******************

یک داستان واقعی:

خانمي با لباس کتان راه راه وشوهرش با کت وشلوار دست دوز و کهنه در شهر بوستن از قطار پايين آمدند و بدون هيچ قرار قبلي راهي دفتر رييس دانشگاه هاروارد شدند.
منشي فوراً متوجه شد اين زوج روستايي هيچ کاري در هاروارد ندارند و احتمالاً اشتباهی وارد دانشگاه شده اند. مرد به آرامي گفت: «مايل هستيم رييس را ببينيم.»
منشي با بي حوصلگي گفت: «ايشان امروز گرفتارند.»
خانم جواب داد: « ما منتظر خواهيم شد.»
منشي ساعتها آنها را ناديده گرفت و به اين اميد بود که بالاخره دلسرد شوند و پي کارشان بروند. اما اين طور نشد. منشي که دید زوج روستایی پی کارشان نمی روند سرانجام تصميم گرفت برای ملاقات با رییس از او اجازه بگیرد و رییس نیز بالاجبار پذیرفت. رييس با اوقات تلخي آهي کشيد و از دل رضایت نداشت که با آنها ملاقات کند. به علاوه از اينکه اشخاصی با لباس کتان و راه راه وکت وشلواري دست دوز و کهنه وارد دفترش شده، خوشش نمي آمد.
خانم به او گفت: «ما پسري داشتيم که يک سال در هاروارد درس خواند. وي اينجا راضي بود. اما حدود يک سال پيش در حادثه اي کشته شد. شوهرم و من دوست داريم بنايي به يادبود او در دانشگاه بنا کنيم.»
رييس با غيظ گفت :« خانم محترم ما نمي توانيم براي هرکسي که به هاروارد مي آيد و مي ميرد، بنايي برپا کنيم. اگر اين کار را بکنيم، اينجا مثل قبرستان مي شود.»
خانم به سرعت توضيح داد: «آه... نه.... نمي خواهيم مجسمه بسازيم. فکر کرديم بهتر باشد ساختماني به هاروارد بدهيم.»
رييس لباس کتان راه راه و کت و شلوار دست دوز و کهنه آن دو را برانداز کرد و گفت: «يک ساختمان! مي دانيد هزينه ي يک ساختمان چقدر است؟ ارزش ساختمان هاي موجود در هاروارد هفت و نيم ميليون دلار است.»
خانم يک لحظه سکوت کرد. رييس خشنود بود. شايد حالا مي توانست از شرشان خلاص شود. زن رو به شوهرش کرد و آرام گفت: «آيا هزينه راه اندازي دانشگاه همين قدر است؟ پس چرا خودمان دانشگاه راه نيندازيم؟»
شوهرش سر تکان داد. رييس سردرگم بود. آقا و خانمِ "ليلاند استنفورد" بلند شدند و راهي کاليفرنيا شدند، يعني جايي که دانشگاهي ساختند که تا ابد نام آنها را برخود دارد:

دانشگاه استنفورد از بزرگترین دانشگاههای جهان، يادبود پسري که هاروارد به او اهميت نداد.

*****************
خدا خر را آفرید و به او گفت:
تو بار خواهی برد، از زمانی که
تابش آفتاب آغاز می شود تا زمانی
که تاریکی شب سر می رسد.و همواره بر
پشت تو باری سنگین خواهد بود.و تو
علف خواهی خورد و از عقل بی بهره
خواهی بود و پنجاه سال عمر خواهی
کرد و تو یک خر خواهی
بود.

خر به خداوند پاسخ داد:
خداوندا! من می خواهم خر باشم،
اما پنجاه سال برای خری همچون من
عمری طولانی است. پس کاری کن فقط
بیست سال زندگی کنم و خداوند آرزوی
خر را برآورده کرد

******************
وقت شناسی‌ !

در مراسم تودیع پدر پابلو، کشیشی که ۳۰ سال در کلیسای شهر کوچکی خدمت کرده و بازنشسته شده بود، از
یکی‌ از سیاستمداران اهل محل برای سخنرانی دعوت شده بود.
در روز موعود، مهمان سیاستمدار تاخیر داشت و بنابرین کشیش تصمیم گرفت کمی‌ برای مستمعین صحبت کند.
پشت میکروفن قرار گرفته و گفت: ۳۰ سال قبل وارد این شهر شدم.
انگار همین دیروز بود.



راستش را بخواهید، اولین کسی‌ که برای اعتراف وارد کلیسا شد، مرا به وحشت انداخت.



به دزدی هایش، باج گیری، رشوه خواری، هوس رانی‌، زنا با محارم و هر گناه دیگری که تصور کنید اعتراف کرد.

آن روز فکر کردم که جناب اسقف اعظم مرا به بدترین نقطه زمین فرستاده است ولی‌ با گذشت زمان و آشنایی با بقیه اهل محل دریافتم که در اشتباه بوده‌ام و این شهر مردمی نیک دارد.
در این لحظه سیاستمدار وارد کلیسا شده و از او خواستند که پشت میکروفن قرار گیرد.
در ابتدا از اینکه تاخیر داشت عذر خواهی‌ کرد و سپس گفت که به یاد دارد که زمانیکه پدر پابلو وارد شهر شد، او اولین کسی‌ بود که برای اعتراف مراجعه کرد.

LIDA
28-08-2010, 13:58
هنگامی که شادی من به دنیا آمد،او را در بغل گرفتم و روی بام خانه فریاد زدم «ای همسایگان ،بیایید وببینید، زیرا که امروز شادی من به دنیا آمده است. بیایید واین موجود سر خوش را که در آفتاب می خندد بنگرید.»
ولی هیچ یک از همسایگانم نیامدند تا شادی مرا ببینند ومن بسیار در شگفت شدم.
تا هفت ماه هر روز شادی ام را از بالای بام خانه جار می زدم. ولی هیچ کس به من اعتنایی نکرد . من و شادی ام تنها ماندیم؛ نه هیچ کس سراغی از ما گرفت ونه هیچ کس به دیدن ما آمد.
آنگاه شادی من پریده رنگ وپژمرده شد، زیرا که زیبایی او در هیچ دلی جز دل من جا نگرفت وهیچ لب دیگری لبش را نبوسید.
آنگاه شادی من از تنهایی مُرد.
اکنون من فقط شادی مُرده ام را با اندوه مُرده ام به یاد می آورم . ولی یاد یک برگ پاییزی ست که چندی در باد نجوا می کند و سپس صدایی از او بر
نمی آید.


**********************

خبر خوش
روزی روبرتو دوونسنزو تنیس باز قهرمان آرژانتین در حالی که در یکی از بزرگترین رقابت های تنیس دنیا برنده شده بود در حالی که چک قهرمانی را دریافت کرده بود و لبخندی بر لب داشت وارد رختکن شد

پس از ساعتی ، او داخل پاركینگ تك وتنها به طرف ماشینش می رفت كه زنی به
وی نزدیك می شود. زن پیروزیش را تبریك می گوید و سپس عاجزانه می افزاید
كه پسرش به خاطر ابتلا به بیماری سخت مشرف به مرگ است و او قادر به
پرداخت حق ویزیت دكتر و هزینه بالای بیمارستان نیست .

دو ونسنزو تحت تاثیر حرفهای زن قرار گرفت و چك مسابقه را امضا نمود و در
حالی كه آن را توی دست زن می فشارد گفت : برای فرزندتان سلامتی و روزهای
خوشی را آرزو می كنم .

یك هفته پس از این واقعه دوونسنزو در یك باشگاه روستایی مشغول صرف ناهار
بود كه یكی از مدیران عالیرتبه انجمن گلف بازان به میز او نزدیك می شود و
می گوید : هفته گذشته چند نفر از بچه های مسئول پاركینگ به من اطلاع
دادند كه شما در آنجا پس از بردن مسابقه با زنی صحبت كرده اید . می
خواستم به اطلاعتان برسانم كه آن زن یك كلاهبردار است . او نه تنها بچه
مریض و مشرف به موت ندارد ، بلكه ازدواج هم نكرده . او شما را فریب داده
، دوست عزیر

دو ونسزو می پرسد : منظورتان این است كه مریضی یا مرگ هیچ بچه ای در میان
نبوده است .

***************
پسر بچه ای یک برگ کاغذ به مادرش داد .
مادر که در حال آشپزی بود ،دستهایش را با حوله تمیز کرد
و نوشته را با صدای بلند خواند.
او نوشته بود :
صورتحساب !!!
کوتاه کردن چمن باغچه ۵.۰۰۰ تومان
مراقبت از برادر کوچکم ۲.۰۰۰ تومان
نمره ریاضی خوبی که گرفتم ۳.۰۰۰ تومان
بیرون بردن زباله ۱۰۰۰ تومان
جمع بدهی شما به من :۱۲.۰۰۰ تومان !
مادر نگاهی به چشمان منتظر پسرش کرد،
چند لحظه خاطراتش را مرور کرد
و سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورتحساب این را نوشت:
بابت ۹ ماه بارداری که در وجودم رشد کردی هیچ
بابت تمام شبهائی که به پایت نشستم و برایت دعا کردم هیچ
بابت تمام زحماتی که در این چند سال کشیدم تا تو بزرگ شوی هیچ
بابت غذا ، نظافت تو ، اسباب بازی هایت هیچ
و اگر شما اینها را جمع بزنی خواهی دید که :
هزینه عشق واقعی من به تو هیچ است
وقتی پسر آن چه را که مادرش نوشته بود خواند.
چشمانش پر از اشک شد
ودر حالی که به چشمان مادرش نگاه می کرد. گفت:
مامان … دوستت دارم
آنگاه قلم را برداشت و زیر صورتحساب نوشت:
قبلاً بطور کامل پرداخت شده !!!
نتیجه گیری منطقی: جایی که احساسات پا میذاره منطق کور میشه!!!
مادر متوجه نشد که پسرش داره سرش کلاه میذاره :
جمع بدهی میشه ۱۱.۰۰۰ تومان نه ۱۲.۰۰۰ تومان !!!


*********************

ماجراهای شتر و فرزندش


ورده اند روزی میان یک ماده شتر و فرزندش گفت وگویی به شرح زیر صورت گرفت:
بچه شتر: مادر جون چند تا سوال برام پیش آمده است. آیا می تونم ازت بپرسم؟
شتر مادر: حتما عزیزم. چیزی ناراحتت کرده است؟
بچه شتر: چرا ما کوهان داریم؟
شتر مادر: خوب پسرم. ما حیوانات صحرا هستیم. در کوهان آب و غذا ذخیره می کنیم تا در صحرا که چیزی پیدا نمی شود بتوانیم دوام بیاوریم.
بچه شتر: چرا پاهای ما دراز و کف و پای ما گرد است؟
شتر مادر: پسرم. قاعدتا برای راه رفتن در صحرا و تندتر راه رفتن داشتن این نوع دست و پا ضروری است.
بچه شتر: چرا مژه های بلند و ضخیم داریم؟ بعضی وقت ها مژه ها جلوی دید من را می گیرد.
شتر مادر: پسرم این مژه های بلند و ضخیم یک نوع پوشش حفاظتی است که چشم ها ما را در مقابل باد و شن های بیابان محافظت می کنند.
بچه شتر: فهمیدم. پس کوهان برای ذخیره کردن آب است برای زمانی که ما در بیابان هستیم. پاهایمان برای راه رفتن در بیابان است و مژه هایمان هم برای محافظت چشمهایمان در برابر باد و شن های بیابان است... .
بچه شتر: فقط یک سوال دیگر دارم... ..
شتر مادر: بپرس عزیزم.
بچه شتر: پس ما در این باغ وحش چه غلطی می کنیم؟

*******************
که من در دل یک انار زندگی می کردم ،از یک دانه شنیدم که گفت «من یک روز درختی می شوم .باد در شاخه هایم خواهد رقصید ومن در همه ی فصل ها برومند وزیبا خواهم بود.»

آنگاه دانه ی دیگری گفت «من هم وقتی به جوانی تو بودم از این خیال ها در سر داشتم؛ ولی اکنون که می توانم امور را سبک سنگین کنم ، می بینم که امید هایم بیهوده بود.»

دانه ی سوم هم در آمد و گفت«من در خودمان چیزی که نشان چنان آینده ی بزرگی باشد نمی بینم .»

دانه ی چهارم گفت «اما اگر آینده ی بزرگی در کار نباشد ، زندگی ما یاوهای بیش نخواهد بود.»

دانه ی پنجم گفت « چرا بر سر آنچه خواهیم شد جدال می کنیم ، در حالی که نمی دانیم چه هستیم .»

اما دانه ی ششم در پاسخ گفت «ما هر چه هستیم ، همان خواهیم بود.»

دانه ی هفتم گفت «من به روشنی می دانم که چه در پیش است ، ولی نمی توانم بیان کنم .»

آنگاه دانه ی هشتم سخن گفت ـ و نهم ـ و ـ دهم ـ و بسیاری دیگر ـ تا آنکه همه به سخن آمدند و من از بسیاری صدا ها چیزی نمی شنیدم.

چنین بود که همان روز از آنجا به دل یک به رفتم ،که دانه هایش کم اند ، و کما بیش خاموشند

LIDA
28-08-2010, 22:02
روز یه اقایی میره پیش یه روانشناس و میگه اقا من چند وقتیه که خیلی خسته و افسرده شدم ؛ شبها با ااضطراب از خواب میپرم ، حوصله هیچ چیز را ندارم و .....
یه نیم ساعتی با هم حرف زدن و به چند تا از سوال های روانشناس جواب داد و دست اخر روانشناس رو به مرد کرد گفت :
ببین عزیزم من خودم روانشناسم ولی با این و جود چند وقت پیش منم به درد تو دچار شده بودم و تمام روشهایی که بلد بودم امتحان کردم اما نتیجه ای نگرفتم تا اینکه شنیدم تو شهر ما یه سیرک اومده و برنامه اجرا میکنه ، یه روز به اجبار اطرافیان رفتیم سیرک و برنامه هاشون را نگاه کردیم اما هیچ کدوم برای من جالب نبود تا نوبت رسید به برنامه دلقک و من اونشب بعد از چند سال به مسخره بازی های اون دلقک از ته دل خندیدم و اونشب احساس کردم که خیلی حالم بهتره و کم کم روحیه ام برگشت و حالا به عنوان یه روانشناس هیچ توصیه ای ندارم جز اینکه که یه شب دست زن و بچه را بگیری و ...
روانشناس دید مرد بلند شده و داره میره صداش کرد پس چی شد داشتم حرف میزدم و تو همین حال مرد که رسیده بود دم در برگشت یه نگاه مظلوم به دکتر کرد و گفت ، اقای دکتر دلقک اون سیرک منم...

*************
چندی پیش دوستم تعریف می كرد كه برادرزاه ی دبستانی اش هیجان زده از مدرسه به خانه می آید و می گوید كه سر صف اعلام كردند كه هر كس كه بهترین تحقیق راجع به زندگی عمه عطار بكند و تا پایان هفته به مدرسه بدهد جایزه تعلق می گیرد.
همه خانواده به اصرار برادرزاده به تكاپو افتادند تا راجع به عمه عطار تحقیق كنند اما دریغ از یك خط كه در مورد خانواده پدری عطار در كتابها نوشته شده باشد و معلوم نبود آیا عطار عمه هم داشته است یا نه؟ به هر كسی كه دستی در ادبیات داشت رو انداختند و همه متعجب بودند كه این دیگر چه جور مسابقه ای است؟ باز اگر راجع به خود عطار بود یك حرفی اما عمه عطار؟!!!

خلاصه آخر هفته مادر بچه تصمیم می گیرد به مدرسه برود و با مسئولین آن صحبت كند كه این چه بساطی است كه راه انداخته اند و تحقیق محال از بچه ها خواسته اند. فكر می كنید چه جوابی به وی داده اند؟

مدیر مدرسه پاسخ می دهد : كه اصلا موضوع این مسابقه تحقیق در مورد زندگی عمه عطار نبوده بلكه تحقیق در مورد زندگی ائمه اطهار بوده است!!!!!!!!

******************

مرد وزنی ، کنار پنجره ای رو به بهار ،نزدیک هم نشسته بودند ،

زن گفت :«تو را دوست دارم . تو همواره زیبا و پولدار وخوش پوش بوده ای . »

مرد پاسخ داد : « من نیز تو را دوست دارم. تو اندیشه ای زیبا و دل انگیز ،و چون ترانه ی جاودانه ی رویاهایم بوده ای »


اما ، زن با تروشرویی از او روی گردانده و گفت :

«آقای محترم... مرا تنها بگذار... همیین حالا من نه اندیشه هستم و نه چیزی که در رویا های شما می گذرد. من یک زن هستم و دلم می خواست آرزو می کردی همسرت ، و مادر فرزندان آیندهات باشم...»

بدین گونه ، آن دو از یکدیگر جدا شدند .

مرد به خود گفت :« بنگر که رویای دیگر غبار شد .

و زن گفت :« خوب شد... چه مردی بود که مرا غبار و رویا
می شمرد ؟»

******************

یک روز سگ دانایی از کنار یک دسته گربه می گذشت.

وقتی که نزدیک شد و دید که گربه ها سخت با خود سرگرم اند . اعتنایی به او ندارند ،وا ایستاد.
آنگاه از میان آن دسته یک گربه ی درشت و عبوس پیش آمد و گفت «ای برادران دعا کنید، هر گاه دعا کردید و باز هم دعا کردید و کردید،آنگاه یقین بدانید که باران موش خواهد آمد.»
سگ چون این را شنید در دل خود خندید و از آن ها رو برگرداند و گفت «ای گربه های کور ابله، مگر ننوشته اند و مگر من و پدرانم ندانسته ایم که آنچه به ازای دعا و ایمان وعبادت می بارد موش نیست بلکه استخوان است.»

****************


روزگاری در شهر دور دستی به نام ویرانی پادشاهی حکومت می کرد که هم توانا بود وهم دانا.
مردمان از توانایی اش می تر سیدند و به سبب دانا یی اش دوستش می داشتند.

در میان این شهر چاهی بود که آب سرد و زلالی داشت و همه ی مردم شهر از آن می نوشیدند، حتی پادشاه ودرباریانش، زیرا که چاه دیگری نبود.

یک شب که همه در خواب بودند ،جادوگری وارد شهر شد و هفت قطره از مایع شگفتی در چاه ریخت و گفت «از این ساعت به بعد هر که از این آب بنوشد دیوانه می شود.»

بامداد فردا همه ی ساکنان شهر ،به جز پادشاه و وزیرش ،از چاه آب نوشیدند و دیوانه شدند، چنان که جادوگر گفته بود.

آن روز مردمان در کوچه های باریک ودر بازار ها کاری نداشتند جز اینکه با هم نجوا کنند« پادشاه ما دیوانه است. پادشاه ما و وزیرش عقل شان را از دست داده اند. یقین است که ما نمی توانیم به حکومت پادشاه دیوانه تن در دهیم. باید او را سر نگون کنیم.»

آن شب پادشاه فرمود تا یک جام زرین از آب چاه پر کنند. وقتی که جام را آوردند، از آن نوشید و به وزیرش داد تا او هم بنوشد.

از آن شهر دور دست ویرانی غریو شادمانی بر خاست، زیرا که پادشاه و وزیرش عقل شان را باز یافته بودند.

LIDA
29-08-2010, 13:12
مرد زود به رخت خواب مي رود اما خوابش نمي برد.غلت مي زند.ملحفه ها را مي اندازد.سيگاري روشن مي كند . كمي مطالعه مي كند.دوباره چراغ را خاموش مي كند.اما باز نمي تواند بخوابد.

ساعت سه صبح بلند مي شود.در خانه ي دوست و همسايه اش را مي زند و پيش او درد دل مي كند و به او ميگويد كه خوابش نمي برد.ازاو راهنمايي مي خواهد.دوستش پيشنهاد مي كندكه قدمي بزند.شايد خسته شود.بعد بايد فنجاني جوشانده ي برگ زيرفون بنوشد و چراغ را خاموش كند.همه ي اين كارها را مي كند اما باز خوابش نمي برد.

بلند مي شود اين بار به سراغ پزشك مي رود.پزشك هم طبق معمول حرف هايي مي زند و مرد بازهم نمي تواند بخوابد.
ساعت شش صبح رولوري را پر مي كند و مغز خود را مي پكاند.مرد مرده است اما هنوز خوابش نمي برد.
بی خوابي خيلي بد پيله است!


***************


روزي در يك دهكده كوچك ، معلم مدرسه از دانش آموزان سال اول خود خواست تا تصويري از چيزی كه نسبت به آن قدردان هستند ، نقاشی كنند.
او با خود فكر كرد كه اين بچه های فقير حتما تصاوير بوقلمون و ميز پر از غذا را نقاشی خواهند كرد.
ولی وقتی داگلاس نقاشی ساده و كودكانه خود را تحويل داد ، معلم شوكه شد .
او تصوير يك دست را كشيده بود ، ولی اين دست چه كسی بود ؟
بچه های كلاس هم مانند معلم از اين نقاشی مبهم متعجب شده بودند.
يكی از بچه ها گفت : من فكر می كنم اين دست خدا است كه به ما غذا می رساند.
يكی ديگر گفت: شايد اين دست كشاورزی است كه گندم مي كارد و بوقلمونها را پرورش مي دهد .
هر كس نظری مي داد تا اينكه معلم بالای سر داگلاس رفت و از او پرسيد : اين دست چه كسی است ، داگلاس ؟
داگلاس در حاليكه خجالت می كشيد ، آهسته جواب داد : خانم معلم ، اين دست شما است.
و معلم به ياد آورد كه از وقتی داگلاس پدر و مادرش را از دست داده بود ، به بهانه های مختلف پيش او می آمد تا خانم معلم دست نوازشی بر سر او بكشد.


*****************


از خود گذشتگی...
بزرگ آهنگساز شهير آلماني، انساني زشت و عجيب الخلقه بود. قدّي بسيار كوتاه و قوزي بد شكل بر پشت داشت. موسي روزي در هامبورگ با تاجري آشنا شد كه دختري بسيار دوست داشتني به نام فرومتژه داشت. موسي در كمال نااميدي، عاشق آن دختر شد، ولي فرمتژه از ظاهر و هيكل از شكل افتاده او منزجر بود. زماني كه قرار شد موسي به شهر خود بازگردد، آخرين شجاعتش را به كار گرفت تا به اتاق دختر برود و از آخرين فرصت براي گفتگو با او استفاده كند. دختر حقيقتاً از زيبايي به فرشته ها شباهت داشت، ولي ابداً به او نگاه نكرد و قلب موسي از اندوه به درد آمد. موسي پس از آن كه تلاش فراوان كرد تا صحبت كند، با شرمساري پرسيد:
- آيا مي دانيد كه عقد ازدواج انسانها در آسمان بسته مي شود؟
دختر در حالي كه هنوز به كف اتاق نگاه مي كرد گفت:
- بله، شما چه عقيده اي داريد؟
- من معتقدم كه خداوند در لحظه تولد هر پسري مقرر مي كند كه او با كدام دختر ازدواج كند. هنگامي كه من به دنيا آمدم، عروس آينده ام را به من نشان دادند، ولي خداوند به من گفت:
- «همسر تو گوژپشت خواهد بود.»
درست همان جا و همان موقع من از ته دل فرياد برآوردم و گفتم:
«اوه خداوندا! گوژپشت بودن براي يك زن فاجعه است. لطفاً آن قوز را به من بده و هر چي زيبايي است به او عطا كن.»
فرومتژه سرش را بلند كرد و خيره به او نگريست و از تصور چنين واقعه اي بر خود لرزيد.
او سالهاي سال همسر فداكار موسي مندلسون بود

****************


توی یه موزه ی معروف که با سنگ های مرمر کف پوش شده بود, مجسمه بسیار زیبای مرمرینی به نمایش گذاشته شده بودند که مردم از راه های دورو نزدیک واسه دیدنش به اونجا می اومدن و تحسینش می کردند.
و لی کسی نبود که سنگ های مرمر کف پوش را ببینه و لب به تحسین باز کنه.
یه شب سنگ مرمری که کف پوش اون سالن بود؛ با مجسمه؛ شروع به حرف زدن کرد و گفت:
"این؛ منصفانه نیست!
چرا همه پا روی من می ذارن تا تورو تحسین کنن؟!
مگه یادت نیست؟!
ما هر دومون توی یه معدن بودیم,مگه نه؟
این عادلانه نیست!
من خیلی شاکیم!"
مجسمه لبخندی زد و آروم گفت:
"یادته روزی که مجسمه ساز خواست روت کار کنه, چقدر سرسختی و مقاومت کردی؟"
سنگ پاسخ داد:
"آره ؛آخه ابزارش به من آسیب میرسوند."
آخه گمون کردم می خواد آزارم بده.
آخه تحمل اون همه دردو رنج رو نداشتم."
و مجسمه با همون آرامش و لبخند ملیح ادامه داد که:
"ولی من فکر کردم که به طور حتم می خواد ازم چیز بی نظیری بسازه.
به طور حتم بناست به یه شاهکار تبدیل بشم .
به طور حتم در پی این رنج ؛گنجی هست.
پس بهش گفتم :
"هرچی میخوای ضربه بزن ؛بتراش و صیقل بده!"
و درد کارهاش و لطمه هائی رو که ابزارش به من می زدن رو به جون خریدم.
و هر چی بیشتر می شدن؛بیشتر تاب می آوردم تا زیباتر بشم!
پس امروز نمی تونی دیگران رو سرزنش کنی که چرا روی تو پا میذارن و بی توجه عبور می کنن."

****************


پیرمرد ثروتمند در بستر مرگ تنها پسرش را صدا زد تا اخرین نصایح را به او بکند: فرزندم ازمال دنیا تو را بی نیاز گرداندم اما بدان پس از مرگم کسانی گردت می ایند که تنها تو را بخاطر ثروتت میخواهند پس مراقب باش و ثروتت را بهر هر نورسیده ای بهدر مده اما اگر چنین شد و زندگیت را بر باد رفته یافتی پس دست نیاز به سوی خلق دراز مکن که اگر چنین کنی عمری بنده او خواهی بود و برای چنین روزی طناب داری برایت اماده کرده ام برو و خود را راحت کن.
پیرمرد مرد و پسر زندگیش تازه اش را اغاز کرد چه بسیار دوستانی که او را تنها نمیگذاشتد و در تمام خوشیها همراهش بودند پسر فرمان پدر را فراموش کرده بود و در پی خوشگذرانیش بود اما سرانجام روزی فرا رسید که تمام زندگیش را بر باد رفته یافت. دیگر هیچ کس را در کنارش نمی دید انها فقط رفیق خوشیهایش بودند. پس بیاد سخن پدرش افتاد و از کرده خود پشیمان شد و تنها راه باقیمانده را اخرین فرمان پدر یافت سر بر بالای دار برد و خود را رها کرد وبا ان تمام ارزوهایش را. اما طناب پاره شد و از لای چوبهای پوسیده سقف سکه های طلا بر سرش ریخت.آری. پدر دانا حتی فکر چنین روزی را هم کرده بود. پسر خوشحال از تدبیر پدر شد و زندگی دوباره ای اغاز نمود اما اینبار میدانست چه باید بکند.

***************


مرد تنومندی در چاهی گرفتار شده بود. ظریفی در حال گذر چو او را بدید بایستاد و سنگی بر سرش زد مرد فریاد براورد که ای احمق چه میکنی؟ مرد گفت سالها پیش در راهی بر من ضربه ای زدی من قدرت مقابله با تو را نداشتم پس خاموش شدم و منتظر چنین روزی ماندم اکنون که در بندی سزای عملت را بدادم
نتیجه گیری اخلاقی: هرکس باید پاسخگوی اعمالش در همین دنیا باشد.

LIDA
29-08-2010, 13:17
كوله ‌پشتي‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد. رفت‌ كه‌ دنبال‌ خدا بگردد؛ و گفت: تا كوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت.نهالي‌ رنجور و كوچك‌ كنار راه‌ ايستاده‌ بود.مسافر با خنده‌اي‌ رو به‌ درخت‌ گفت: چه‌ تلخ‌ است‌ كنار جاده‌ بودن‌ و نرفتن؛ و درخت‌ زير لب‌ گفت: ولي‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ كه‌ بروي‌ و بي‌ رهاورد برگردي.
كاش‌ مي‌دانستي‌ آن‌چه‌ در جست‌وجوي‌ آني، همين‌جاست.
مسافر رفت‌ و گفت: يك‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ مي‌داند، پاهايش‌ در گِل‌ است، او هيچ‌گاه‌ لذت‌ جست‌وجو را نخواهد يافت.
و نشنيد كه‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز كرده‌ام‌ و سفرم‌ را كسي‌ نخواهد ديد؛ جز آن‌ كه‌ بايد.
مسافر رفت‌ و كوله‌اش‌ سنگين‌ بود.
هزار سال‌ گذشت، هزار سالِ‌ پر خم‌ و پيچ، هزار سالِ‌ بالا و پست. مسافر بازگشت. رنجور و نااميد. خدا را نيافته‌ بود، اما غرورش‌ را گم‌ كرده‌ بود. به‌ ابتداي‌ جاده‌ رسيد. جاده‌اي‌ كه‌ روزي‌ از آن‌ آغاز كرده‌ بود.
درختي‌ هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده‌ بود. زير سايه‌اش‌ نشست‌ تا لختي‌ بياسايد. مسافر درخت‌ را به‌ ياد نياورد. اما درخت‌ او را مي‌شناخت.
درخت‌ گفت: سلام‌ مسافر، در كوله‌ات‌ چه‌ داري، مرا هم‌ ميهمان‌ كن. مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، كوله‌ام‌ خالي‌ است‌ و هيچ‌ چيز ندارم.
درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتي‌ هيچ‌ چيز نداري، همه‌ چيز داري. اما آن‌ روز كه‌ مي‌رفتي، در كوله‌ات‌ همه‌ چيز داشتي، غرور كمترينش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت. حالا در كوله‌ات‌ جا براي‌ خدا هست. و قدري‌ از حقيقت‌ را در كوله‌ مسافر ريخت. دست‌هاي‌ مسافر از اشراق‌ پر شد و چشم‌هايش‌ از حيرت‌ درخشيد و گفت: هزار سال‌ رفتم‌ و پيدا نكردم‌ و تو نرفته‌اي، اين‌ همه‌ يافتي!
درخت‌ گفت: زيرا تو در جاده‌ رفتي‌ و من‌ در خودم. و پيمودن‌ خود، دشوارتر از پيمودن‌ جاده‌هاست.

******************

در آخرين لحظات سوار اتوبوس شد . روي اولين صندلي نشست . از کلاسهاي ظهر متنفر بود اما حد اقل اين حسن را داشت که مسير خلوت بود .
اتوبوس که راه افتاد ، نفسي تازه کرد و به دور و برش نگاه کرد . روي صندلي جلويي پسري نشسته بود که فقط مي توانست نيمرخش را ببيند که داشت از پنجره بيرون را نگاه مي کرد .
به پس کله پسر خيره شد و خيال پردازي را مثل هميشه شروع کرد :
چه پسر جذابي ! حتي از نيمرخ هم معلومه .... اون موهاي مرتب شونه شده ..... اون فک استخوني .... سه تيغه هم که کرده ..... حتماً ادوکلن خوشبويي هم زده .... چقد اين عينک آفتابي بهش مي آد ... يعني داره به چي فکر مي کنه ؟ آدم که اينقدر سمج به بيرون خيره نمي شه ! لابد داره به دوست دخترش فکر مي کنه ! .... آره . حتماً همينطوره . مطمئنم دوست دخترش هم مثل خودش جذابه . بايد به هم بيان ( کمي احساس حسادت ! )..... مي دونم پسر يه پولداره که يه « ب ام و » آلبالويي داره و صداي نوارشو بلند مي کنه .... با دوستش قرار مي ذاره که با هم برن شام بخورن . کلي با هم مي خندن و از زندگي و جوونيشون لذت مي برن ..... مي رن پارتي ... کافي شاپ .... اسکي .... چقد خوشبخته ! يعني خودش مي دونه ؟ مي دونه که بايد قدر زندگيشو بدونه ؟ ......
دلش براي خودش سوخت . احساس کرد چقدر تنهاست و چقدر بدشانس است و چقدر زندگي به او بدهکار است . احساس بدبختي کرد .
کاش پسر زودتر پياده مي شد !
ايستگاه بعد که اتوبوس نگه داشت ، پسر از جايش بلند شد . مشتاقانه نگاهش کرد . قدبلند و خوش تيپ بود . با گامهاي نااستوار به سمت در اتوبوس رفت . مکثي کرد و چيزي را که در دست داشت باز کرد ... يک ، دو ، سه ، چهار لوله استوانه اي باريک به هم پيوستند و يک عصاي سفيد رنگ را تشکيل دادند .
ديگر هرگز عينک آفتابي را با عينک سياه اشتباه نکرد

*****************


هر ساله پدر كارولينو درب اتاق دعاي كليساي روستاي كوچكشان را باز مي كرد و پذيراي ملاقات افراد جواني بود كه از روستاهاي اطراف مي آمدند.
آنها از راههاي دور مي آمدند تا نصيحت شده و در باره چيزهايي كه بايد در آنها تعمق مي كردند بياموزند.
روزي دختر جواني از يك خانواده خوب در برابر پاي كشيش زانو زد و گفت: پدر من مي خواهم يك فرد پرهيزكار(saint) شوم. چكار بايد بكنم؟
پدر كارولينو گفت: از قلبت پيروي كن و هرگز از چيزي كه به تو مي گويد منحرف نشو.
دختر با اين نصيحت خوشحال شده و فكر كرد: چقدر آسان است كه يك انسان پرهيزكار شوي. تمام كاري كه بايد بكنم اين است كه به چيزهايي كه قلبم مي گويد گوش بكنم.
اما قبل از اينكه او بتواند بلند شده و كليسا را ترك كند، كشيش اضافه كرد: براي پيروي از قلبت، تو بايد خيلي قوي باشد و زندگيت پر از فداكاري خواهد بود.


********************
تام يك ناوبان و معاون كاپيتان ناوچه‌ي Impudence(خيره سري )بود. او با ماهيت سيستم سلسله مراتبي دستورات در تضاد بود، و با بي حوصلگي و بي طاقتي عاديش گاهاً باعث مي شد كه دستورات كاپيتان را زير سوال ببرد.
روزي ناوچه Impudence در ميان آبهاي بسيار سرد نروژ شناور بود. تام بسيار تند روي كرد و در برابر تمامي خدمه با مافوقش مخالفت كرد.
كاپيتان عصباني نشد، در عوض به آرامي به ناوبان نزديك شده ، دست در شانه او انداخته و او را به كنار خلوتي برد. در آن موقع تام از رفتار گستاخانه اش پشيمان شده بود.
كاپيتان گفت: "به تمام اين آبدره ها نگاه كن، تام. ببين چه تعداد هستند و چگونه تند و شديد در جريانند."
تام نمي دانست كه كاپيتان سعي مي كند چه چيزي را به او بگويد، اما موافقت كرد.
" اكنون به طرف ديگر نگاه كن و ببين اقيانوس عظيم چگونه است، مثل اين است كه به يكباره تمام نور خورشيد را سر مي كشد.ببين كه چگونه به نظر مي آيد كه با حركتهايش همه چيز را مي بلعد. آيا تو فكر مي كني كه آبدره ها با عظمت تر از اقيانوس هستند؟"
"نه قربان، چنين فكري نمي كنم."
" واقعاً؟ اما تعداد بسيار زيادي آبدره وجود دارد و آنها بسيار سريعتر از تورم آرام دريا هستند."
"اما هنوز، قربان، اقيانوس قويتر و با عظمت تر از يك آبدره است."
كاپيتان گفت: " دقيقاً چيزي را گفتي كه من مي خواستم بشنوم، تام." " اگر رودخانه ها و درياها بزرگتر از نهرها و جويها هستند، به همين علت هم همواره آرامتر هستند. اگر تو مي خواهي روزي كاپيتان شوي،ابتدا لازم است كه يادبگيري اطاعت كني، گوش بدهي كه من چه مي گويم، و از من بياموزي. روزي ممكن است از من بهتر شوي، اما آن روز هنوز نيامده است."

*****************
درد

در طی این هفت ماه درد بی پایان، برای اولین بار به خواب عمیقی فرو رفته بود و خواب می دید. فرشته ای آمد وگفت: تو را، بر دو بخش خواهم کرد. بخشی را، به یادگار بر زمین خواهم گذاشت، و بخشی را با خود خواهم برد.
لبخندی بر لبش نشست. دردش تمام شد. رفت.

LIDA
29-08-2010, 13:24
وطن

زمانی عاشق شده بود که هنوز نه زبان بلد بود و نه به درستی میدانست که کجا و برای چه آمده. ولی زمانی فهمید، که هم زبان بلد بود و هم می دانست که کجا و به چه منظور آمده. او حتی درک کرده بود که مردم این سرزمین به چه زبانی، در کجا، چگونه و به چه منظور عبادت می کنند. دیگر به رنگ موهایش هم توجهی نداشت و با آنکه آخرین روز آخرین هفته سال بود، منتظر تبریک هیچ یک از هموطنانش نبود.
پس از پوشیدن کت مشکی، نگاهی به آینه کرده بود و متوجه شده بود که چهره اش هیچ شباهتی به عکس شناسنامه اش ندارد. برای شرکت در مراسم پایان سال از خانه خارج شد. شناسنامه اش را در اولین سطل زباله انداخت و دیگر هیچگاه به زبان مادری صحبت نکرد!

*****************
يقين، انتخاب و ترديد

روزي بودا در جمع مريدان خود نشسته بود كه مردي به حلقه آنان نزديك شد و از او پرسيد: "آيا خداوند وجود دارد؟" بودا پاسخ داد: "آري، خداوند وجود دارد."
ظهر هنگام و پس از خوردن غذا، مردي ديگر بر جمع آنان گذشت و پرسيد: "آيا خداوند وجود دارد؟" بودا گفت: "نه، خداوند وجود ندارد."
اواخر روز، سومين مرد همان پرسش را به نزد بودا آورد. اين بار بودا چنين پاسخ داد: "تصميم با خود توست."
در اين هنگام يكي از مريدان، شگفتزده عرضه داشت: "استاد، امري بسيار عجيب واقع شده است. چگونه شما براي سه پرسش يكسان، پاسخ هاي متفاوت مي دهيد؟"
مرد آگاه گفت: "چونكه اين سه، افرادي متفاوت بودند كه هر يك با روش خود به طلب خدا آمده بود: يكي با يقين، ديگري با انكار و سومي هم با ترديد!"

***************

ديگر نمي آيد ، با امروز دو ماه است كه پيدايش نيست . از كباب فروش محلمان هم پرسيدم گفتم:"از اين بنده خدا خبري نداري ؟ همين كه هميشه اين جا مي شست!" همان طور كه پشت ميز نشسته بود و پاهاي بلندش از ميز بيرون زده بود با چهره اي كسل نگاهش را از تلويزيون گرفت و با پوزخندي گوشه ي لبش را بالا پراند و گفت:" نوچ"
دوباره چشمم به سكوي خالي افتاد به غير از او كسي را نديدم كه بر اين سكو بنشيند. به ديوارش تكيه زدم و ژست او را وقتي بيكار بود و سيگار گوشه ي لبش مي گذاشت گرفتم . يادم از وقتي افتاد كه چشمانش خمار بود و درد داشت از صورت استخواني و ريش هاي سفيد ش كه از دود سيگار زرد شده بود از كت ژنده و دستان سياهش و قوز مختصري كه شانه هايش را به هم مي بافت .
وقتي آرام گرفته بود آهسته سرش را بلند مي كرد و به آدم هايي كه از خيابان عبور مي كردند خيره مي ماند . تنها باد بود كه موهاي پرپشتش را تكان مي داد يا سيگارش بود كه كه به انتها مي رسيد و انگشتش را مي سوزاند .
به كودكي فكر مي كرد كه با شيطنت كودكانه پايش به پاي او بند مي شد و سكند ري خوران تعاد لش را حفظ مي كرد و باز با انرژي و اميد دوان دوان دور مي شد به تن نحيف و دستان خون مرده اش كه انگار در زندگي محكوم به عذابي است كه از گناهي نكرده حاصل مي شود به آنهاي فكر مي كرد كه كفش هايشان را واكس مي زد وصداي قدم هايشان از صبح تا شب مثل پتك در سرش صدا مي كرد به آنهاي كه از چهار راه عبور مي كردند و اگر نگاهش مي كردند نگاهي تحقير آميز و تلخ بود به آنهايي كه ...
بلند شدم و به مرده پرستي خودم لعنت فرستادم . او خسته بود ، خسته ...

*******************

عاشقي می خواست به سفر برود. روزها و ماه ها و سال ها بود که چمدان می بست. هی هفته ها را تا می کرد و توی چمدان می گذاشت. هی ماه ها را مرتب می کرد و روی هم می چید و هی سال ها را جمع می کرد و به چمدانش اضافه می کرد.

او هر روز توی جیب های چمدانش شنبه و یکشنبه می ریخت و چه قرن هایی را که ته ته چمدانش جا داده بود.

و سال ها بود که خدا تماشایش می کرد و لبخند می زد و چیزی نمی گفت. اما سرانجام روزی خدا به او گفت: عزیز عاشق، فکر نمی کنی سفرت دارد دیر می شود؟ چمدانت زیادی سنگین است. با این همه سال و قرن و این همه ماه و هفته چه می خواهی بکنی؟

عاشق گفت : خدایا! عشق، سفری دور و دراز است. من به همه این ماه ها و هفته ها احتیاج دارم. به همه این سال ها و قرن ها، زیرا هر قدر که عاشقی کنم، باز هم کم است.

خدا گفت : اما عاشقی، سبکی است. عاشقی، سفر ثانیه است. نه درنگ قرن ها و سال ها. بلند شو و برو و هیچ چیز با خودت نبر، جز همین ثانیه که من به تو می دهم.

عاشق گفت : چیزی با خود نمی برم، باشد. نه قرنی و نه سالی و نه ماه و هفته ای را.
اما خدایا ! هر عاشقی به کسی محتاج است. به کسی که همراهی اش کند. به کسی که پا به پایش بیاید. به کسی که اسمش معشوق است.

خدا گفت : نه ؛ نه کسی و نه چیزی. "هیچ چیز" توشه توست و "هیچ کس" معشوق تو، در سفری که که نامش عشق است.

و آنگاه خدا چمدان سنگین عاشق را از او گرفت و راهی اش کرد.
عاشق راه افتاد و سبک بود و هیچ چیز نداشت. جز چند ثانیه که خدا به او داده بود.

عاشق راه افتاد و تنها بود و هیچ کس را نداشت. جز خدا که همیشه با او بود.

*****************

جوان زيبايي به اسم نرگس بود که هر روز مي رفت کنار درياچه اي تا زيبايي خودش رو در اب تماشا کنه... روزي چنان شيفته ي زيبايي خودش شد که به درون درياچه افتاد و غرق شد ...در جايي که به اب افتاده بود گلي روييد که ان را نرگس ناميدند.
روزي اورياد ها -الهه هاي جنگل- به کنار درياچه امدند که از يک درياچه ي اب شيرين به کوزه اي سرشار از اشک هاي شور استحاله يافته بود...به درياچه گفتند چرا مي گريي؟
درياچه گفت: براي نرگس مي گريم
اوريادها گفتند:آه...شگفت اور نيست که براي نرگس مي گريي ... هرچه بود با انکه همه ي ما همواره در جنگل در پي اش مي شتافتيم تنها تو فرصت داشتي که زيبايي او را از نزديک تماشا کني ...
درياچه پرسيد:مگر نرگس زيبا بود؟؟؟
اوريادها شگفت زده پاسخ دادند : کي مي تواند بهتر از تو اين موضوع را بداند؟
درياچه لختي ساکت ماند و بعد گفت : براي نرگس ميگريم اما هرگز زيبايي او را نديده ام...براي نرگس مي گريم چون هر بار از فراز کناره ام به رويم خم مي شد مي توانستم در اعماق ديدگانش بازتاب زيبايي خودم را ببينم

™Arman
30-08-2010, 17:48
مسافر تاکسی آهسته روی شونه راننده زد چون میخواست ازش یه سوال بپرسه… راننده جیغ زد، کنترل ماشین رو از دست داد…نزدیک بود که بزنه به یه اتوبوس…از جدول کنار خیابون رفت بالا…نزدیک بود که چپ کنه…اما کنار یه مغازه توی پیاده رو متوقف شد… برای چندین ثانیه هیچ حرفی بین راننده و مسافر رد و بدل نشد… سکوت سنگینی حکم فرما بود تا این که راننده رو به مسافر کرد و گفت: "هی مرد! دیگه هیچ وقت این کار رو تکرار نکن… من رو تا سر حد مرگ ترسوندی!" مسافر عذرخواهی کرد و گفت: "من نمیدونستم که یه ضربه ی کوچولو آنقدر تو رو میترسونه" راننده جواب داد: "واقعآ تقصیر تو نیست…امروز اولین روزیه که به عنوان یه رانندهی تاکسی دارم کار میکنم… آخه من 25 سال رانندهی ماشین جنازه کش بودم…!

************************************
مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت. در حال کار گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت. آنها درباره موضوعات و مطالب مختلف صحبت کردند.

وقتی به موضوع "خدا " رسیدند. آرایشگر گفت: من باور نمی کنم خدا وجود داشته باشد.
مشتری پرسید: چرا باور نمی کنی؟
آرایشگر جواب داد: کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد. به من بگو، اگر خدا وجود داشت آیا این
همه مریض می شدند؟
بچه های بی سرپرست پیدا می شد؟
اگر خدا وجود می داشت، نباید درد و رنجی وجود داشته باشد.
نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه می دهد این چیزها وجود داشته باشد.
مشتری لحظه ای فکر کرد، اما جوابی نداد، چون نمی خواست جر و بحث کند.
آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت. به محض این که از آرایشگاه بیرون آمد، در خیابان مردی دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده. ظاهرش کثیف و ژولیده بود.
مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت: می دانی چیست، به نظر من آرایشگرها هم وجود
ندارند.
آرایشگر با تعجب گفت: چرا چنین حرفی می زنی؟ من این جا هستم، من آرایشگرم.
من همین الان موهای تو را کوتاه کردم.
مشتری با اعتراض گفت: نه! آرایشگرها
وجود ندارند، چون اگر وجود داشتند، هیچ کس مثل مردی که آن بیرون است، با موهای بلند و کثیف و ریش بلند و اصلاح نکرده پیدا نمی شد.
آرایشگر جواب داد: نه ، آرایشگرها وجود دارند! موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمی کنند.
مشتری تائید کرد: دقیقاً ! نکته همین است. خدا هم وجود دارد ! فقط مردم به او مراجعه نمی کنند و دنبالش نمی گردند. برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد.


**************************************

هیزم شکن صبح از خواب بیدار شد و دید تبرش ناپدید شده. شک کرد که همسایه اش آن را دزدیده باشد برای همین تمام روز او را زیر نظر گرفت.
متوجه شد همسایه اش در دزدی مهارت دارد مثل یک دزد راه می رود مثل دزدی که می خواهد چیزی را پنهان کند پچ پچ میکند. آن قدر از شکش مطمئن شد که تصمیم گرفت به خانه برگردد لباسش را عوض کند و نزد قاضی برود.
اما همین که وارد خانه شد تبرش را پیدا کرد. زنش آن را جابه جا کرده بود. مرد از خانه بیرون رفت و دوباره همسایه را زیر نظر گرفت: و دریافت که او مثل یک آدم شریف راه می رود حرف می زند و رفتار می کند.

****************************************

روزی یک مرد ثروتمند پسرك خود را به روستایی برد تا به او نشان دهد چقدر مردمی که در آنجا زندگی می کنند فقیر هستند آنها یک شبانه روز در خانه محقر یک روستائی به سر بردند۰

در راه بازگشت مرد از پسرش پرسید:

این سفر را چگونه دیدی؟

پسر پاسخ داد: عالی بود پدر!

پدر پرسید: آیا به زندگی آنها توجه کردی؟

پسر پاسخ داد: در مورد آن بسیار فكر كردم.

و پدر پرسید: پسرم، از این سفر چه آموختی؟

پسر کمی تامل كرد و با آرامی گفت: «دریافتم، اگر در حیاط ما یک جوی است اما آنها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد، اگرما در حیاطمان فانوسهای تزئینی داریم اماآنها ستارگان درخشان را دارند، اگرحیاط ما به دیوار محدود است ،اما باغ آنها بی انتهاست.

زبان پدر بند آمده بود.

در پایان پسر گفت: پدر متشكرم، شما به من نشان دادی كه ما حقیقتاً فقیر و ناتوان هستیم، خصوصاً به این خاطر كه ما با چنین افراد ثروتمندی دوستی و معاشرت نداریم.

*********************************

پسر بچه ای بود كه اخلاق خوبی نداشت . پدرش جعبه ای میخ به اوداد و گفت هربار كه عصبانی می شوی باید یك میخ به دیوار بكوبی .

روز اول ، پسر بچه 37 میخ به دیوار كوبید . طی چند هفته بعد ، همان طور كه یاد می گرفت چگونه عصبانیتش را كنترل كند ، تعداد میخ های كوبیده شده به دیوار كمتر می شد . او فهمید كه كنترل عصبانیتش آسان تر از كوبیدن میخ ها بر دیوار است ...

بالاخره روزی رسید كه پسر بچه دیگر عصبانی نمی شد . او این مسئله را به پدرش گفت و پدر نیز پیشنهاد داد هر بار كه می تواند عصبانیتش را كنترل كند ، یكی از میخ ها را از دیوار در آورد .

روز ها گذشت و پسر بچه بالاخره توانست به پدرش بگوید كه تمام میخ ها را از دیوار بیرون آورده است . پدر دست پسر بچه را گرفت و به كنار دیوار برد و گفت : « پسرم ! تو كار خوبی انجام دادی و توانستی بر خشم پیروز شوی . اما به سوراخ های دیوار نگاه كن . دیوار دیگر مثل گذشته اش نمی شود . وقتی تو در هنگام عصبانیت حرف هایی می زنی ، آن حرف ها هم چنین آثاری به جای می گذارند . تو می توانی چاقویی در دل انسانی فرو كنی و آن را بیرون آوری . اما هزاران بار عذر خواهی هم فایده ندارد ؛ آن زخم سر جایش است . زخم زبان هم به اندازه زخم چاقو دردناك است .

™Arman
30-08-2010, 17:55
پسر بچه ای وارد یك بستنی فروشی شد و پشت میزی نشست.

پیشخدمت یك لیوان آب برایش آورد.
پسر بچه پرسید: "یك بستنی میوه ای چند است؟"
پیشخدمت پاسخ داد : " 50 سنت".
پسربچه دستش را در جیبش فرو برد و شروع به شمردن كرد. بعد پرسید:" یك بستنی ساده چند است؟"
در همین حال تعدادی از مشتریان در انتظار میز خالی بودند. پیشخدمت با عصبانیت پاسخ داد: " 35 سنت".
پسر دوباره سكه هایش را شمرد و گفت: "لطفا یك بستنی ساده".
پیشخدمت بستنی را آورد و به دنبال كار خود رفت. پسرك نیز پس از خوردن بستنی، پول را به صندوق پرداخت و رفت.
وقتی پیشخدمت بازگشت، از آنچه دید حیرت كرد.
آنجا در كنار ظرف خالی بستنی ، دو سكه پنج سنتی و پنچ سكه یك سنتی گذاشته شده بود برای انعام پیشخدمت !

***************************

بود جایزه اول را گرفت.
او در پروژه خود از 50 نفر خواسته بود تا دادخواستى مبنى بر كنترل سخت و یا حذف ماده شیمیایى « دى هیدروژن مونوكسید »
توسط دولت را امضا كنند و براى این خواست خود دلایل زیر را عنوان كرده بود:
-1 مقدار زیاد آن باعث عرق كردن زیاد و استفراغ مى شود.
-2 یك عنصر اصلى باران اسیدى است.
-3 وقتى به حالت گاز در م ىآید بسیار سوزاننده است.
-4 استنشاق تصادفى آن باعث مرگ فرد م ىشود.
-5 باعث فرسایش اجسام مى شود.
-6 روى ترمز اتومبی لها اثر منفى م ىگذارد.
-7 حتى در تومورهاى سرطانى یافت شده است.
از پنجاه نفر فوق 43 نفر دادخواست را امضا كردند . 6 نفر به طور كلى علاقه اى نشان ندادند و اما فقط یك
نفر مى دانست كه ماده شیمیایى « دى هیدروژن مونوكسید » در واقع همان آب است!
عنوان پروژه دانشجویى فوق بود. « ما چقدر زود باور هستیم »

********************************

زنی زیبا می رفت ، مردی او را دید و دنبال او روان شد . زن پرسید که چرا دنبال من می آیی ؟ مرد گفت : برتو عاشق شده ام . زن گفت : برمن چه عاشق شده ای ، خواهر من از من خوبتر است و از پشت سر من می آید ، برو ؛ و بر او عاشق شُو .
مرد از آنجا برگشت و زنی بدصورت دید ، بسیار ناخوش گردید و باز نزد زن رفت و گفت : چرا دروغ گفتی ؟ زن گفت : تو راست نگفتی . اگر عاشق من بودی ، پیش دیگری چرا می رفتی ؟

*********************************

قهرمان افسانه ای تنیس ویمبلدون (‎Arthur Ashe) آرتور اشی به خاطر خون آلوده ای كه درجریان یك عمل جراحی درسال ۱۹۸۳دریافت كرد به بیماری ایدز مبتلا شد ودر بسترمرگ افتاد او ازسراسر دنیا نامه هائی از طرفدارانش دریافت كرد‎. یكی از طرفدارانش نوشته بود :
چراخدا تورا برای چنین بیماری دردناكی انتخاب كرد؟
آرتور در پاسخش نوشت :
دردنیا ۵۰ میلیون كودك بازی تنیس را آغاز می كنند
۵ میلیون یاد می گیرند كه چگونه تنیس بازی كنند
۵۰۰ هزارنفر تنیس رادرسطح حرفه ای یادمی گیرند
۵۰ هزارنفر پا به مسابقات ‏می گذارند
۵ هزارنفر سرشناس می شوند
۵۰ نفر به مسابقات ویمبلدون راه پیدامی كنند
۴ نفربه نیمه نهائی می رسند و دونفر به فینال
وآن هنگام كه جام قهرمانی را روی دستانم گرفته بودم
هرگز نگفتم خدایا چرا من؟
وامروز هم كه ازاین بیماری رنج می كشم هرگز نمی توانم بگویم خدایا چرا من؟

*****************************

دو فرشته مسافر، برای گذراندن شب، در خانه یک خانواده ثروتمند فرود آمدند. این خانواده رفتار نامناسبی داشتند و دو فرشته را به مهمانخانه مجللشان راه ندادند، بلکه زیرزمین سرد خانه را در اختیار آنها گذاشتند.
فرشته پیر در دیوار زیر زمین شکافی دید و آن را تعمیر کرد. وقتی که فرشته جوان از او پرسید چرا چنین کاری کرده، او پاسخ داد:" همه امور بدان گونه که می نمایند نیستند."
شب بعد، این دو فرشته به منزل یک خانواده فقیر ولی بسیار مهمان نواز رفتند. بعد از خوردن غذایی مختصر، زن و مرد فقیر، رختخواب خود را در اختیار دو فرشته گذاشتند.
صبح روز بعد، فرشتگان، زن و مرد فقیر را گریان دیدند. گاو آنها که شیرش تنها وسیله گذران زندگیشان بود، در مزرعه مرده بود.
فرشته جوان عصبانی شد و از فرشته پیر پرسید:" چرا گذاشتی چنین اتفاقی بیفتد؟ خانواده قبلی همه چیز داشتند و با این حال تو کمکشان کردی، اما این خانواده دارایی اندکی دارند و تو گذاشتی که گاوشان هم بمیرد."

فرشته پیر پاسخ داد:"وقتی در زیر زمین آن خانواده ثروتمند بودیم، دیدم که در شکاف دیوار کیسه ای طلا وجود دارد. از آنجا که آنان بسیار حریص و بد دل بودند، شکاف را بستم و طلاها را از دیدشان مخفی کردم. دیشب وقتی در رختخواب زن و مرد فقیر خوابیده بودیم، فرشته ...ای گرفتن جان زن فقیر آمد و من به جایش آن گاو را به او دادم. همه امور بدان گونه که می نمایند نیستند و ما گاهی اوقات، خیلی دیر به این نکته پی می بریم.

*****************************

شبی در فرود گاه زنی منتظر پرواز بود و هنوز چندین ساعت به پروازش مانده بود . او برای گذراندن وقت به کتابفروشی فرودگاه رفت کتابی گرفت و سپس پاکتی کلوچه خرید و در گوشه ای از فرودگاه نشست . او غرق مطالعه کتاب بود که ناگام متوجه مرد کنار دستی اش شد که بی هیچ شرم حیایی یکی دو تا از کلوچه های پاکت را برداشت و شروع به خوردن کرد . زن برای جلوگیری از بروز ناراحتی مساله را نادیده گرفت .

زن به مطالعه کتاب و خوردن هر از گاهی کلوچه ها ادامه داد و به ساعتش نگاه کرد . در همین حال ، « دزد » بی چشم و روی کلوچه ، پاکت او را خالی کرد . زن با گذشت لحظه به لحظه بیش از پیش خشمگین می شد .او پیش خود اندیشید : « اگر من آدم خوبی نبودم ، بی هیچ شک و تردیدی چشمش را کبود کرده بودم !!!»

به هر کلوچه ای که زن از توی پاکت برمی داشت ، مرد نیز بر می داشت .وقتی که فقط یک کلوچه در داخل پاکت مانده بود ، زن متحیر ماند که چه کند . مرد در حالی که تبسمی عصبی بر چهره اش نقش بسته بود ، آخرین کلوچه را از پاکت برداشت و آن را نصف کرد .

مرد در حالی که نصف کلوچه را به طرف زن دراز می کرد ، نصف دیگرش را توی دهانش گذاشت و خورد . زن نصف کلوچه را از دست او قاپید و پیش خود اندیشید : « اوه ، این مرد نه تنها دیوانه است ، بلکه بی ادب هم تشریف دارد . عجب ، حتی یه تشکر خشک و خالی هم نکرد ! »

زن سوار هواپیما شد و در صندلی خود جا گرفت .سپس دنبال کتابش گشت تا چند صفحه باقیمانده را نیز به اتمام برساند . دستش را توی کیفش برد ، از تعجب در جای خود میخکوب شد . پاکت کلوچه اش در مقابل چشمانش بود!!!

زن با یاس و نومیدی ، نالان به خود گفت : « پس پاکت کلوچه مال آن مرد بوده و این من بودم که از کلوچه های او می خوردم !» دیگر برای عذر خواهی خیلی دیر شده بود . حزن و اندوه سرسپای وجود زن را فراگرفت وفهمید که بی ادب ، نمک نشناس و دزد خود او بوده است !

™Arman
30-08-2010, 17:58
تنها بازمانده یک کشتی شکسته به جزیره کوچک خالی از سکنه افتاد. او با دلی لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد و اگر چه روزها افق را به دنبال یاری رسانی از نظر می گذارند، اما کسی نمی آمد. سرانجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها کلبه ای بسازد تا خود را از عوامل زیان بار محافظت کند و داراییهای اندکش را در آن نگه دارد.
اما روزی که برای جستجوی غذا بیرون رفته بود، به هنگام برگشتن دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود. متاسفانه بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه چیز از دست رفته بود.
از شدت خشم و اندوه درجا خشک اش زد............ فریاد زد: "خدایا چطور راضی شدی با من چنین کاری کنی؟ "
چند روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید. کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، از نجات دهندگانش پرسید: شما از کجا فهمیدید که من اینجا هستم؟ آنها جواب دادند: ما متوجه علائمی که با دود می دادی شدیم.
وقتی که اوضاع خراب می شود، ناامید شدن آسان است. ولی ما نباید دلمان را ببازیم ..........
چون در میان درد و رنج، دست خدا در کار زندگی مان است.
پس به یاد داشته باش، در زندگی اگر کلبه ات سوخت و خاکستر شد، ممکن است دودهای برخاسته از آن علائمی باشد که عظمت و بزرگی خداوند را به کمک می خواند.

******************************

مرد جوانی مسیحی كه مربی شنا و دارنده چندین مدال المپیك بود ،

به خدا اعتقادی نداشت. او چیزهایی را كه درباره خدا و مذهب

می شنید مسخره میكرد. شبی مرد جوان به استخر سرپوشیده

آموزشگاهش رفت.

چراغ خاموش بود ولی ماه روشن بود و همین برای شنا كافی بود

مرد جوان به بالاترین نقطه تخته شنا رفت و دستانش را باز كرد

تا درون استخر شیرجه برود. ناگهان، سایه بدنش را همچون

صلیبی روی دیوار مشاهده كرد. احساس عجیبی تمام وجودش

را فرا گرفت. از پله ها پایین آمد و به سمت كلید برق رفت و چراغ را

روشن كرد.

آب استخر برای تعمیر خالی شده بود

*********************************

روزی مرد کوری روز پله های ساختمانی نشسته و کلا



داستان کوتاه کوتاه کوتاه داستان کوتاه داستانک داستان بسیار زیبا داستان آموزنده داستان جالب داسان کوتاه جدید داستان کوتاه خواندنی داستانک زیباhttp://www.sms-jok.royablog.ir

ه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده می شد : من کور هستم لطفا کمک کنید .

روزنامه نگار خلاقی از کنار او می گذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه در داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و آن را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد.

عصر آن روز روزنامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است . مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست او اگر همان کسی است که تابلو را نوشته بگوید که بر روی آن چه نوشته است ؟

روزنامه نگار جواب داد : من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشته ام و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد .

مرد کور هیچگاه نفهمید او چه نوشته است ولی روی تابلو او خوانده می شد :

امروز بهار است اما من نمی توانم ببینم !!!!!!!!!

*****************************

سالها پیش از میلاد در چین باستان شاهزاده ای تصمیم به ازدواج گرفت با مرد خردمندی مشورت کرد و تصمیم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختری سزاوار را انتخاب کند .
وقتی خدمتکار پیر قصر ماجرا را شنید بشدت غمگین شد چون دختر او مخفیانه عاشق شاهزاده بود ، دخترش گفت او هم به آن مهمانی خواهد رفت . مادر گفت : تو شانسی نداری ، نه ثروتمندی و نه خیلی زیبا .
دختر جواب داد : می دانم هرگز مرا انتخاب نمی کند ، اما فرصتی است که دست کم یک بار او را از نزدیک ببینم .
روز موعود فرا رسید و شاهزاده به دختران گفت : به هر یک از شما دانه ای می دهم ، کسی که بتواند در عرض 6 ماه زیباترین گل را برای من بیاورد ، ملکه آینده چین می شود .
دختر پیرزن هم دانه را گرفت و در گلدانی کاشت .
سه ماه گذشت و هیچ گلی سبز نشد ، دختر با باغبانان بسیاری صحبت کرد و راه گلکاری را به او آموختند ، اما بی نتیجه بود ، گلی نرویید
روز ملاقات فرا رسید ، دختر با گلدان خالی اش منتظر ماند و دیگر دختران هر کدام گل بسیار زیبایی به رنگها و شکلهای مختلف در گلدان های خود داشتند .
لحظه موعود فرا رسید شاهزاده هر کدام از گلدان ها را با دقت بررسی کرد و در پایان اعلام کرد دختر خدمتکار همسر آینده او خواهد بود .
همه اعتراض کردند که شاهزاده کسی را انتخاب کرده که در گلدانش هیچ گلی سبز نشده است . شاهزاده توضیح داد : این دختر تنها کسی است که گلی را به ثمر رسانده که او را سزاوار همسری امپراتور می کند : گل صداقت ...
همه دانه هایی که به شما دادم عقیم بودند ، امکان نداشت گلی از آنها سبز شود

***************************************

داستان در مورد یك كوهنورد است كه می خواست از بلندترین كوه ها بالا برود او پس از سال ها آماده سازی ماجراجویی خود را آغاز كرد شب بلندی های كوه را در بر گرفت و مرد هیچ چیز را نمی دید همه چیز سیاه بود همان طور كه از كوه بالا می رفت چند قدم مانده به كوه پایش لیز خورد و در حالی كه به سرعت سقوط می كرد از كوه پرت شد . در حال سقوط فقط لكه های سیاهی در مقابل چشمانش می دید . اكنون فكر می كرد كه مرگ چه قدر به او نزدیك است ناگهان احساس كرد كه طناب به دور كمرش محكم شد . بدنش میان آسمان و زمین معلق بود و فقط طناب او را نگه داشته بود و در این لحظه برایش چاره نماند جز آن كه فریاد بكشد خدایا كمكم كن ناگهان صدای پر طنینی كه از آسمان شنیده می شد جواب داد : از من چه می خواهی ؟

گفت : خدایا كمكم كن . نجاتم بده . همان صدا گفت : واقعا باور داری كه من می توانم نجاتت بدهم ؟ مرد گفت : البته كه باور دارم ... صدا گفت : اگر باور داری طنابی كه به كمرت بسته است پاره كن .

یك لحظه سكوت...و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد .

گروه نجات می گوید كه روز بعد یك كوهنورد یخ زده را مرده پیدا كرده اند بدنش از یك طناب آویزان بود و با دست هایش محكم طناب را گرفته بود .... و او فقط یك متر از زمین فاصله داشت ...

****************************************

روز ها گذشت و گنجشك با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان می گفت: می آید من تنها گوشی هستم كه غصه هایش را می شنوم و یگانه قلبی كه درد هایش را در خود نگاه می دارم.

سر انجام گنجشك روی شاخه ای از درخت دنیا نشست .گنجشك هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود با من بگو از آن چه سنگینی سینه ی توست.

گنجشك گفت لانه ای كوچك داشتم كه آرامگاه خستگی هایم بود و سر پناه بی كسی ام . تو همان را هم از من گرفتی این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی ؟ لانه ی محقرم كجای دنیا را گرفته بود؟

و سنگینی بغض را بر كلامش را بست . سكوتی در عرش طنین انداز شد و فرشتگان سر به زیر انداختند. خدا گفت : ماری در راه لانه ات بود. خواب بودی ،باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند آنگاه تو از كمین مار پر گشودی .

گنجشك خیره در خدایی خدا مانده بود.

خدا گفت : كه چه بسیار بلا ها را به واسطه ی محبتم از تو دفع كردم و تو ندانسته به دشمنی با من بر خواستی.

اشك در دیدگان گنجشك نشسته بود . ناگهان چیزی در درونش فرو ریخت و های های گریه اش ملكوت خدا را پر كرد

LIDA
04-09-2010, 21:22
خد ا
چون لبهایم برای نخستین بار آماده سخن گفتن شدند و جنبیدند ، از کوه مقدس بالا رفتم و خدا را چنین صدا زدم:
پروردگارا !من تو را پرستش کرده ام . مشیت پنهان تو شریعت من است . تا روزی که زنده ام در برابر تو خضوع خواهم کرد . اما خداوند پاسخ مرا نداد بلکه مانند طوفانی سهمگین از من گذشت و از دیدگانم پنهان شد.
یک هزار سال بعد. برای دومین بار از کوه مقدس بالا رفتم و با خدا چنین سخن گفتم:
تو مرا از خاک آفریدی و از روح معنوی ات بر من دمیدی و زنده ام کردی ، پس همه ی وجودم به تو مدیون است .اما خداوند پاسخ مرا نداد و همچون هزاران پرنده ی بالدار به پرواز در آمد و از من گذشت .
یک هزار سال بعد .از کوه مقدس بالا رفتم و برای سومین بار با خدا سخن گفتم:
ای پدر مقدس! من فرزند دوست داشتنی تو هستم .با عشق و دلسوزی مرا به دنیا آوردی .با محبت و عبادت ملکوت و ملک تو را به ارث خواهم برد! این بار نیز خداوند پاسخم نداد و همچون مه، که تپه ها را می پوشاند از چشم من دور شد.
یک هزار سال بعد . از کوه مقدس بالا رفتم و برای چهارمین بار با خدا سخن گفتم :
ای اله من! ای حکیم و دانا! ای کمال و مقصود من! من گذشته ی تو و تو فردای من هستی.
من ریشه هایت در ظلمات زمین و تو روشنائی آسمانها هستی. در این هنگام خداوند به سوی من خم شد و واژ گانی شیرین و لطیف بر گوشم نواخت ؛ چنانکه دریا ، رودخانه ی سرازیر شده را در خود فرو می برد ،خداوند مرا در خود فرو برد !و چون به سوی دشتها و دره ها سرازیر شدم ، خدا نیز آنجا بود !

------------------------------


روزي غرق در تفكر
ناگهان خود را در دياري يافتم دوردست وغريب
ديدم مردي در كنار من است
با نگاهي مهربان
به نرمي از من پرسيد : چرا اين طور گرفته اي ؟
گفتم : فكرم پريشان است
گفت : شايد از من كمكي ساخته باشد
گفتم : به دنبال حقيقت مي گردم
گفت : در خود فرو رو كليدش را در قلبت مي يابي
گفتم : چگونه ؟
گفت : خيال هايت را كنار بگذار و نيتت را خالص كن آن وقت حقيقت در قلبت مي تابد
پرسيدم : از كجا بدانم كه حقيقت است كه مي تابد ؟
پاسخ داد : در اين مرحله اوليا و انبيا را همه بر حق مي بيني و تفاوت بين اديان نمي گذاري يعني به مرحله خودشناسي گام نهادي
مرحله خودشناسي ؟
در مرحله خودشناسي مي داني كه از كجا آمده اي
چرا به اين دنيا آمده اي
در اينجا چه بايد بكني
و بعد به كجا مي روي
گفتم : نمي دانم در اينجا چه بايد بكنم
گفت : به وظايفمان عمل كنيم
به ديگران خير برسانيم و بكوشيم انسان واقعي باشيم
انسان واقعي ؟
بله، كسي كه به راستي دلسوز، نيك خو و نيك خواه باشد
از شادي ديگران شاد شود و از غمشان غمگين و در پي ياري به ديگران باشد
چگونه ؟
هميشه با ديگران همان باش كه مي خواهي با تو باشند
و هر چه بر خود نمي پسندي بر ديگران هم مپسند
گفتم : گفتنش آسان است اما به كار بستنش دشوار
گفتم : نشيب و فراز زندگي گاهي عرصه را بر من تنگ مي كند و مطمئن نيستم آيا روزي به سعادت واقعي مي رسم
گفت : در راه حقيقت سعادت واقعي بازگشت به سرمنزل ازلي است
سرمنزل ازلي ؟
بازگشت به همان جايي كه از آن آمده ايم اما دانا تر و مهربان تر

--------------------------


گويند در دربار پادشاهي وزير بسيار صادق و درستکاري بود تمام سعي وکوشش خود را صرف راحتي مردم کرده و از خلاف کاري ديگر وزيران هم جلوگيري ميکرد که باعث ناراحتي آنها ميشده. هر نقشه اي ميکشيدند که بتوانند او را پيش پادشاه بدنام کنند که باعث اخراج او از دربار شود ميسر نمي شد.
بعد از نيمه شب يکي از وزيران به قصد رفتن دستشوئي از اطاقش خارج ميشد که متوجه آن وزير در انتهاي راهرو شده با کنجکاوي و آهسته او را دنبال کرد تا ديد او وارد اطاقي شد که از آن کسي استفاده نمي کرد و يواشکي در را پشت سر خود قفل کرد. از سوراخ کليد نگاه کرد و ديد آن وزير رفت سراغ صندوقي و باز کرده و محتويات آن را نگاه ميکند. بسرعت به اطاق خود باز گشت و صبح زود بقيه وزيران را بيدار کرده جريان را تعريف کرد. همه پيش سلطان رفته و گفتند که آن وزير صندوقي در اطاقي مخفي کرده و طلا و جواهرات را از دربار دزديده و توي آن مخفي ميکند. پادشاه با ناباوري و شناختي که از او داشت به اصرار آنها وزير را احضار کرده به اتفاق سراغ صندوق رفتند و دستور داد آنرا باز کند. در صندوق که باز شد غير از يک جفت کفش و جوراب ولباسي پاره چيزي نيافتند. شاه با تعجب دليل نگه داشتن آنها را پرسيد و او در جواب گفت :
قربان اينها لباس ها و کفش و جورابي هستند که من با آنها به پايتخت آمده بودم . آنها را نگه داشتم و هر شب به آنها سر زده و نگاه ميکنم تا فراموش نکنم کي بودم و از کجا به کجا رسيده ام.

----------------------------


سربازي كه پس از جنگ ويتنام ميخواست به خانه برگردد ؛ در تماس تلفني خود از سانفرانسيسكو به والدينش گفت:
« پدر و مادر عزيزم ؛ جنگ تمام شده و من ميخواهم به خانه باز گردم؛ ولي خواهشي از شما دارم.دوستي دارم كه مايلم او را به خانه بياورم»
والدين او در پاسخ گفتند:ما با كمال ميل مشتاقيم كه اورا ملاقات كنيم.
پسر ادامه داد: «ولي لازم است موضوعي را در مورد او بدانيد. او در جنگ به شدت آسيب ديده و در اثر برخورد با مين يك دست و يك پاي خود را از دست داده است و جايي براي رفتن ندارد. بنابر اين ميخواهم اجازه دهيد كه او با ما زندگي كند.»
والدين گفتند: پسر عزيزم شنيدن اين موضوع براي ما بسيار تاسف بار است ؛ شايد بتوانيم به او كمك كنيم كه جايي براي زندگي پيدا كند.
پسر گفت:« نه ؛ من ميخواهم او با ما زندگي كند.»
والدين گفتند: تو متوجه نيستي. فردي با اين شرايط موجب دردسر ما خواهد شد.ما فقط مسئول زندگي خودمان هستيم و نميتوانيم اجازه دهيم مشكل فرد ديگري زندگي ما را دچار اختلال كند. بهتر است به خانه باز گردي و او را فراموش كني.دوستت راهي براي ادامه زندگي خواهد يافت.
در اين هنگام پسر با ناراحتي تلفن را قطع كرد و والدين او ديگر چيزي نشنيدند.چند روز بعد پليس سانفرانسيسكو به خانواده پسر اطلاع داد كه فرزندشان در سانحه سقوط از يك ساختمان بلند جان باخته است که مشكوك به خودكشي مي باشد.پدر و مادر سراسيمه به سمت سانفرانسيسكو مراجعه كردند و براي شناسايي جسد به پزشكي قانوني رفتند.آنها فرزند را شناختند و به موضوعي پي بردند كه تصورش را هم نميكردند. فرزند آنها فقط يك دست و يك پا داشت

-----------------------


بگذار تو را ياري کنم.

مدتي پيش در المپيک معلولان در شهر سياتل؛نـُه دونده در خط شروع براي مسابقه صـد متر ايستاده بودند؛تير شروع مسابقه
شليک شد؛دونده ها سعي مي کردند بدوند و برنده شوند.ناگهان پاي يکي از آنها پيچ خورد و افتاد و شروع به گريه کرد.هشت
دونده ديگر پس از شنيدن صداي گريه او دست از مسابقه کشيدند و باز گشتند.يک دختر عقب مانده ذهني کنار او نشست او را
در آغوش گرفت وبه او دلداري داد .سپس همهً دونده ها در کنار هم راه رفتند تا به خط پايان رسيدند..تمامي جمعيت حاضر در
استاديوم ايستاده بودند و براي آنها دست مي زدند...تشويقي که مدتي بسيار طولاني ادامه پيدا کرد.


کساني که نظاره گر اين صحنه بودند هنوز دربارهً آن حرف مي زنند.مـي دانيد چــرا؟
زيرا اين حادثه عميقاً در قلب ما تاثير گذاشت و ما همه مي دانيم چيزهاي مهم تري از برنده شدن يک نفر در دنيا وجود دارد.
کمک کردن به ديگران براي اين که آنها هم موفقيت را تجربه کنند*******حتي اگر به اين معني باشد که قدم هاي خود را
آهسته تر کنيم و در شيوهً زندگي خود تغييراتي ايجاد کنيم.

LIDA
04-09-2010, 21:30
زیبایی

صدفی به صدف دیگر گفت: درد زیادی در درونم احساس می کنم . دردی سنگین که مرا عذاب می دهد . صدف دیگر با غرور گفت : ستایش خدای آسمان ها و زمین را ، که من هیچ دردی را در خود ندارم ، خوب هستم وسلامت . در همان لحظه خرچنگی از آنجا عبور می کرد و صحبت آنها را شنید رو کرد به صدف از خود راضی و گفت : بله ،تو کاملا خوب و سلامتی ، اما دردی که همسایه ات را می آزارد ، مرواریدی بی نهایت زیباست که تو از آن بی بهره ای !

-------------------------


بچه که بودم فقط بلد بودم تا 10 بشمرم نهایت هر چیزی همین 10 تا بود از بابا که بستنی که می خواستم 10 تا می خواستم مامان رو 10 تا دوست داشتم . خلاصه ته دنیا همین 10 تا بود و این 10 تا خیلی قشنگ بود ولی حالا نمیدونم ته دنیا چقدره؟ نهایت دوست داشتن چند تاست؟ انگار خیلی هم حریس تر شدم . 10 تا بستنی هم کفافم رو نمیده اما می خوام بگم دوست دارم میدونی چقدر؟ به اندازه همون 10 تای بچگی

----------------------


قطاري كه به مقصد خدا مي رفت ، لختي در ايستگاه دنيا توقف كرد و پيامبر رو به جهانيان كرد و گفت:
مقصد ما خداست . كيست كه با ما سفر كند؟
كيست كه رنج و عشق توامان بخواهد ؟
كيست كه باور كند دنيا ايستگاهي است تنها براي گذشتن ؟
قرن ها گذشت اما از بيشمار آدميان جز اندكي بر آن قطار سوار نشدنداز جهان تا خدا هزار ايستگاه بود.
در هر ايستگاه كه قطار مي ايستاد ، كسي كم مي شد قطار مي گذشت و سبك مي شد ، زيرا سبكي قانون راه خداست .
قطاري كه به مقصد خدا مي رفت، به ايستگاه بهشت رسيد . پيامبر گفت اينجا بهشت است . مسافران بهشتي پياده شوند،اما اينجا ايستگاه آخر نيست .
مسافراني كه پياده شدند ، بهشتي شدند .اما اندكي ،باز هم ماندند ،قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند.
آنگاه خدا رو به مسافرانش كرد و گفت :
درود بر شما راز من همين بود .آن كه مرا ميخواهد ، در ايستگاه بهشت پياده نخواهد شد .
و آن هنگام كه قطار به ايستگاه آخر رسيد ديگر نه قطاري بود و نه مسافري .

----------------------


یکی بود یکی نبود.گنجشک سر کشی بود که تصمیم گرفت تا در زمستان به جنوب سفرنکند.لیکن همینکه هوا رو به سردی گذاشت و سردتر شد مجبور به پرواز به سمت جنوب شد. در مدت کوتاهی بالهایش یخ بست و در مزرعه ای افتاد و تقریبا یخ زده و به حالت مرگ افتاد.گاوی از آنجا عبور می کرد روی گنجشک تاپاله ای انداخت.گنجشک فکر کرد که کارش تمام است لیکن همان تاپاله گرمش کرد و یخ بالهایش آب شد.بدنش گرم شد و سر حال آمد و شروع به آواز خواندن کرد.
گربه ای صدایش را شنید و شروع به تجسس کرد و سر انجام پهن ها را کنار زد و گنجشک را دید و به سرعت چنگ انداخت و آن را خورد.
نتیجه این داستان:
1/ کسیکه به شما گند می زند لزوما دشمن شما نیست!
2/ کسیکه شما را از گنداب بیرون می کشد لزوما دوستتان نیست!
3/ و اگر حتی در توده ای از تاپاله و گنداب زندگی می کنید دهانتان را باز نکنید و ابراز ندارید!

-------------------------
باران نم نم بر زمین می بارید.دختر بچه گل فروش با پوتین های آبی رنگ چشم های بی رمقش می درخشید.اتومبیل ایستاد.و او شتابان به سوی شیشه خودرو میرفت.دستان نحیف و چرک آلودش را به شیشه اتومبیل چسباند.
خانوم ...خانوم...فقط یک گل...تو رو خدا از من بخر
بعد از مدتی شیشه های برقی اتومبیل به پایین رفت.کودکی دگر در درون اتومبیل نشسته بود
دخترک دوباره تکرار کرد:
خانوم تو رو خدا از گل های من واسه دخترتون بخر!
و یک شاخه یاس سفید را از سینه های کوچک خود بیرون کشید
و در حالی که انتظار گرفتن پول خود را داشت
دست های کوچکش را به هم مالاند و با بخار دهن سعی می کرد که آنها را گرم کند
و چکم هایش را آرام آرام به زمین مرطوب می کوبید
کودک درون اتومبیل شاخه یاس را از مادر گرفت
او خوشحال بود و می خندید
دو نگاه کودک در هم آمیخته شد
یکی مبهوت و دیگری حسرت وار
میشد خواند از هر نگاهی که می گوید
آری...باید همچنین باشد.

LIDA
07-09-2010, 21:18
دختری از سختی های زندگی به پدرش گله می کرد. از مبارزه خسته بود. نمی دانست چه کند. بلافاصله پس از اینکه یک مشکل را حل شده می دید مشکل دیگری سر راهش آشکار می شد و قصد داشت خود را تسلیم زندگی کند. پدر که آشپز ماهری بود او را به آشپزخانه برد. سه قابلمه را پر از اب کرد و آنها را جوشاند. سپس در اولی تعدادی هویج، در دومی تعدادی تخم مرغ و در دیگری مقداری قهوه قرار داد و بدون اینکه حرفی بزند چند دقیقه منتظر ماند.
دختر هم متعجب و بی صبرانه منتظر بود. تقریبا پس از 20 دقیقه، پدر اجاق گاز را خاموش کرد، هویج ها و تخم مرغها را در کاسه گذاشت و قهوه را در فنجانی ریخت.
سپس رو به دختر کرد و پرسید: "عزیزم چه میبینی؟" دختر هم در پاسخ گفت: "هویج تخم مرغ و قهوه."
پدر از دختر خواست هر کدام از آنها را لمس کند. هویجها نرم و لطیف بودند و تخم مرغها پس از شکستن و پوست کندن سخت شده بودند. در آخر پدر از او خواست قهوه را ببوید. دختر دلیل این کار را سوال کرد و پاسخ شنید: "دخترم هر کدام از آنها در شرایط ناگوار یکسانی در آب جوش قرار گرفتند ولی از خود رفتارهای متفاوتی بروز دادند. هویج های سخت و محکم، ضعیف و نرم شدند. پوسته های نازک و مایع درون تخم مرغها سخت شدند ولی دانه های قهوه توانستند ماهیت اب را تغییر دهند." سپس پدر از دخترش پرسید: "حالا تو دخترم وقتی در زندگی با مشکلی رو به رو می شوی مثل کدام یک رفتار می کنی؟ هویج، تخم مرغ یا قهوه؟"

***************


مرد - غلام عباس موذن

انگار شسته اند و رنگش كرده اند؛ با يك رنگ ملايم و سبك. انگارهمه چيز براي بار اول است كه رخ داده و من نگاه مي كنم! عاشق شدن ساده بود خيلي ساده ؛ به آساني ديدن يك پرس غذاي روزمره ي صلات ظهري كه خسته از كار آن را تناول مي كني. اما نه، اين مثال خوبي نيست . عيبم مي كنند. بر من مي خندند آناني كه چند پيراهن بيشتر از من پاره كرده اند و بهتر مي فهمند! عشق با رسيدن بلوغ شروع مي شود. اولين باري كه چشمهايم ديد، خوب ديد. اولين باري كه بيشتر از حد روزهاي پيش خودم را در آيينه مي ديدم و وسواس داشتم موهايم رو به بالا فرم گيرند. مثل معماري كه پس از چيدن هر رديف از ديوارش براي راست بالا رفتن ، روي آن تراز و شاغول مي گيرد. لكه ي كوچك روي پيراهنم را آنقدر بزرگ مي ديدم كه خجالت مي كشيدم تا از بين نبردن آن، پا را از خانه بيرون بگذارم. براي انحراف خط اتوي شلوارم، خواهر كوچك ترم را به باد كتك مي گرفتم . و بلاخره، بهاره دوست مژگان اولين لبخندش را به من زد. شرم و خجالت را زماني شناختم كه رد سبيلم را پشت لب فوقانيم مي ديدم و مادرم براي خرجي خانه به پدرم بد و بي راه مي گفت و او فقط مي خنديد! خنديدنش براي من زماني اولين بار اتفاق افتاد كه ديگر مرد بودم. مرد شدن بهتر از بلوغ جواني ست. وقتي مرد هستم ديگر دلهره و ترس برايم معني گذشته را ندارد؛ راحت ترهستم. براي خانواده ام سرم را آسان جلو رئيسم و يا اين و آن خم مي كنم. بسيار سخت است اما توجيه خوبي دارد. به بهاره مي گويم من سپر شما در دنيا هستم. غرورم از خيابان به خانه محدود شده است. دخترم مي گويد: « بابايي، تو مرد خونه ايي؟» مي گويم: « آره بابايي، من فقط مرد خونه ام.» روي زانويم مي نشيند. سرش را به سينه ام تكيه مي دهد؛ نفس عميقي مي كشد، مي گويد: « بابا تو زورت از همه بيشتره؟» بهاره به او مي گويد: « آره دخترم بابا زورش از همه بيشتره !» توي دلم مي خندم. تازه مي فهمم پدرم وقتي مي خنديد، چه حالي داشت !
******************


زاهد پیری به بارگاه قدرتمند ترین پادشاه دوران دعوت شد
.پادشاه گفت: به مرد مقدسی که با اندک چیزی راضی می شود، غبطه می خورم
.زاهد پاسخ داد: اعلی حضرتا، من به شما غبطه می برم که زودتر از من راضی می شوید
.پادشاه با آزردگی گفت : منظورت چیست؟ تمام این سرزمین از آن من است
.زاهد گفت: دقیقا". من آهنگ کرات را دارم، رودها و کوهسارهای سراسر جهان را دارم
.ماه و خورشید را دارم، چون در روان خود، خدا را دارم. اما اعلی حضرتا شما فقط همین قلمرو را دارید

******************


معرکه گير در محل معرکه بود و مردي در کنارش بود . معرکه گير به مردم کرد نگاه و مردم نيز به او کردند نگاه . معرکه گير به مردم مردي که کنارش بود را نشان داد و آن مرد نيز سعي کرد خود را نشان دهد . معرکه گير گفت که مي تواند مرد کنارش را ُکند خواب و او را حرکت دهد در خواب . همه فکر کردند که معرکه گير اشتباه فکر مي کند . دقايقي گذشت و کار معرکه گير شروع گشت . معرکه گير چيزهايي گفت و سپس آن مرد خفت . معرکه گير دستور داد و آن مرد انجام داد . معرکه گير بشکن زد و مردم دست زدند و آن مرد داد زد . دقايقي گذشت و جمعيت پراکنده گشت . فقط معرکه گير ماند و مرد ماند . معرکه گير خوشحال بود و مرد نيز خوشحال بود . به اين ترتيب آن ها در کارشان موفق شدند و مشغول تقسيم پول ها شدند .

LIDA
07-09-2010, 21:30
به سرعت از پله های اتوبوس بالا رفت و خود را بین مسافرین جا داد
بعد از چند ایستگاه اتوبوس کم کم خلوت شد ولی هنوز سر پا ایستاده بود وبا تکانهای
شدید اتوبوس تکان می خورد
ناگهان حس کرد کسی از پشت سر بهش خورد
توجهی نکرد
دوباره(همون شخص ) بهش خورد
نمی خواست برگرده و اونو ببینه شاید یه جور بی تفاوتی یا خجالت یا ................
دوباره...........
دیگه عصبانی شده بودوهزاران فکر توی سرش میچرخید
با اینکه برای یکبار هم بر نگشته بود تا چیزی بگه یا حتی اونو ببینه ولی شبح پلیدی رو پشت سرش حس می کرد
دوباره......................
دیگه طاقت نیاورد و همونطوری که برمیگشت سیلی محکمی توی گوش شخص پشت سرش زد
ولی
تازه او دختر بچه کوری رو که با عصای سفیدوعینک سیاهی که چند قطره اشک از زیرش سرازیر بود دید
یک طرف صورت دختر بچه سرخ بود

***************


روز حضرت ابراهیم مشغول خوردن غذا به تنهایی بود . به بیرون خانه رفت و پیرمردی را دید که بر دوشش هیزم داشت . از او خواست که با او غذا بخورد .هنگامی که پیرمرد شروع به خوردن کرد نام خدا را نیاورد . ابراهیم از او دلگیر شد . پیرمرد گفت من ملحد هستم و خدا را ستایش نمی کنم . و از انجا برفت . وحی آمد که ما در این مدت او را اطعام کردیم و از او چیزی نخواستیم . تو یک بار اطعام کردی و خواستار ستایش خدا از جانب او هستی . برو و او را باز آر. ابراهیم (ع) پیش پیرمرد رفت و ماجرا را تعریف کرد . پیرمرد گریست و به خدا ایمان آورد

************


امشب پروانه ميسوزد!

امشب پروانه ظريف وزيبائي با بالهاي نازک ورنگين خود گرد چراغ اتاق من طواف ميدهد.ازاين زدوخورد وتصادم بالهاي قشنگش اندکي سوخته اند.غبارطلائي رنگ بالهايش بر روي حباب سوزان چراغ ميدرخشد.انقدراين پروانه بي نوا مات ومبهوت شعاع محبوب خويشتن بود که درد سوختن وگداختن را احساس نميکرد.چندين مرتبه بي جان ومدهوش درپاي چراغ بر زمين افتاد اما نميدانم چه نيروي مرموزي دوباره اورابه پروازدرآورد .يک بار به سختي بالش سوخت.بوي ازسوزش آن برخاست.پروانه عاشق آن عاشق باوفا ازاين تصادم سخت چند دقيقه اي درپاي چراغ افتاد.دلم به حال بدبختي ومشقت اين پروانه کوچک سوخت.بالهاي اورا ميان دوانگشت خويش گرفتم تاازاتاق بيرونش اندازم .جسد متشنج اورامقابل ديدگان خود اوردم.قلبش به شدت ميزدکه سينه سفيد وکوچک اورابه سختي تکان ميداد.يکي ازشاخکهاي نازکش تانيمه سوخته بود.آن دوچشم درشت وسياه او خيره وبه طورناراضي مرا مي نگريست.آب درخشنده اي درحلقه چشمانش ميدرخشيد.مگرپروانه هم گريه ميکند.اين گريه شوق بود يا ازسردرد!چند دقيقه اي به او نگريستم .به دو چشم مبهوت ودرخشان او.به دو ديده پرازاسرار ومرموزاو.سپس درميان فضا پرتابش کردم.گمان بردم که ديگر به ميان شعله سوزان چراغ برنخواهد گشت. چند دقيقه اي بعد نخست خود را به پشت پنچره اتاق رساند وسپس دراطراف شعله چراغ به پرواز درامد.اين مرتبه ديوانه تر خود رابه آتش زد.بي پرواترازفراز شعله بي رحم آن ميگذشت.گويا ميترسيد اوراازکنارمحبوبش دورکنم.آنقدر چرخيد وچرخيد وخود را به شعله چراغ نزديک کردکه به يکباره سوخت ودرپاي معشوق افتاد. لحظه اي بعد هنگامي که سرانگشت خودرابه بالهاي سوخته وجسد نازنين اين عاشق ازجان گذشته وحقيقي ,اين شيدايي باوفا کشيدم هنوزگرمي وحرارت عشق به معشوق ازپاره هاي آن احساس ميشد.به راستي اگر پروانه عاشق است چرا شمع ميسوزد؟!

******************


دکتر گفت : باید پایت را قطع کنیم.راننده کامیون که در بین راه از سرما یک پایش یخ زده بود از حرف دکتر خنده اش گرفت.
دکتر گفت : چرا میخندی؟
راننده کامیون گفت :
وقتی 5 __6 ساله بودم دنبال یک گنجشک کردم.
گنجشک به حفره ای که در دیوار حیاط بود پناه برد.
من دستم را داخل حفره کردم و گنجشک را گرفتم .
هنگام بیرون اوردن گنجشک یک پای آن از بدنش جدا شد.
در همین موقع مادرم فریاد زد :
وااای! پای بچه ام قطع شد.
من که میخندیدم گفتم :
پای من که کنده نشد ، پای این گنجشک قطع شد.

****************
روزي يک پري که در درخت انجيري خانه داشت به "لستر " آرزويي جادويي پيشنهاد کرد تا هرچه ميخواهد آرزو کند. لستر آرزو کرد علاوه بر اين آرزو ،دو آرزوي ديگر هم داشته باشد .و با زيرکي به جاي يک آرزو صاحب سه آرزو شد .
بعد با هريک از اين سه آرزو ، سه آرزوي ديگر در خواست کرد!
وبا اين حساب ، افزون بر سه آرزوي قبلي ، مالک نه آرزوي ديگرهم شد!
آنگاه با زرنگي تمام ،با هريک از دوازده آرزو سه آرزوي تازه طلب کرد!
که ميشود چهل و شش تا ... يا پنجاه و دوتا ؟!
خلاصه با هر آرزوي تازه،آرزو هاي بيشتري کرد.
تا سرانجام مالک پنج ميلياردو هفت ميليون وهجده هزار و سي وچهار آرزو شد!
آن وقت آرزو هايش را کنار هم روي زمين چيد و آواز خواند و پاي کوبيد. بعد نشست و باز آرزو کرد !
بيشتر و بيشتر و بيشتر ... وآرزو ها روي هم تلنبار شدند .
در حاليکه مردم لبخند ميزدند ، مي گريستند ،عشق مي ورزيدند و حرکت ميکردند ،
لستر ميان ثروتهايش _ که چون کوه از دورو برش بالا رفته بود _
نشسته بودو مي شمرد و مي شمرد وهي پيرتر و پيرتر ميشد.
تا سرانجام يک شب وقتي به سراغش رفتند ،او را ديدند که ميان انبوهي از آرزو مرده است.
آرزو هايش را که شمردند ، معلوم شد حتي يک آرزو کم و کسر ندارد .
همگي ترو تازه!...
بياييد ، بياييد ، از اين آرزوها چند تايي برداريد و به لستر بيانديشيد
که در دنيا ي سيب ودوستي و زندگي
تمام آرزو هايش را به خاطر آرزوي بيشتر تباه کرد!!!

LIDA
21-09-2010, 20:31
روزى شخصى از بيابان به سوى مدينه مى آمد، در راه ديد پرنده اى به سراغ بچه هاى خود در لانه رفت ، آن شخص كنار لانه پرنده رفت و
جوجه ها را گرفت و به عنوان هديه نزد پيامبر آورد. چون به حضور پيامبر رسيد، جوجه ها را نزد پيامبر گذاشت ، در اين هنگام جمعى از
اصحاب حاضر بودند، ناگاه ديدند مادر جوجه ها بى آنكه از مردم وحشت كند آمد و خود را روى جوجه هاى خود انداخت . معلوم شد مادر
جوجه ها، به دنبال آن شخص به هواى جوجه هايش بوده ، محبت و علاقه به فرزندانش بقدرى بود،
كه چون به حضور پيامبر رسيد، جوجه ها را نزد پيامبر گذاشت ، در اين هنگام جمعى از اصحاب حاضر بودند، ناگاه ديدند مادر جوجه ها بى
آنكه از مردم وحشت كند آمد و خود را روى جوجه هاى خود انداخت . معلوم شد مادر جوجه ها، به دنبال آن شخص به هواى جوجه هايش
بوده ، محبت و علاقه به فرزندانش بقدرى بود، كه بدون ترس خود را روى جوجه هايش انداخت . پيامبر به حاضران فرمود: اين محبت مادر را
نسبت به جوجه هايش درك كرديد، ولى بدانيد خداوند هزار برابر اين محبت ، نسبت به بندگانش محبت و علاقه دارد

****************

مرد گفت آنقدر گرفتارم که فرصت بالا رفتن از درخت را ندارم
زن و بچه دارم و به خانه احتیاج دارم
می توانی به من خانه بدهی؟
درخت گفت: من خانه ای ندارم
خانه من جنگل است
ولی تو می توانی شاخه هایم را ببری
و برای خود خانه ای بسازی
و خوشحال باشی

***************

پشتش سنگین بود و جاده های دنیا طولانی، می دانست که همیشه جز اندکی از بسیار را نخواهد

رفت. آهسته آهسته می خزید. دشوار و کند... و دورها همیشه دور بود.

سنگ پشت، تقدیرش را دوست نمی داشت و آن را چون اجباری بر دوش می کشید. پرنده ای در

آسمان پر زد، سبک؛ و سنگ پشت رو به خدا کرد و گفت : این عدل نیست، این عدل نیست. کاش

پشتم را این همه سنگین نمی کردی، من هیچگاه نمی رسم، هیچگاه... و در لاک سنگی خود خزید

به نیت نا امیدی.

خدا سنگ پشت را از روی زمین بلند کرد. زمین را نشانش داد. کره ای کوچک بود. و گفت : نگاه کن،

ابتدا و انتها ندارد. هیچ کس نمی رسد. چون رسیدنی در کار نیست،‌فقط رفتن است. حتی اگر اندکی.

و هر بار که می روی رسیده ای و باور کن انچه بر دوش توست تنها لاکی سنگی نیست، تو پاره ای از

هستی را بر دوش می کشی. پاره ای از مرا.

خدا سنگ پشت را بر زمین گذاشت. دیگر نه بارش چندان سنگین بود و نه راه ها چندان دور؛ سنگ

پشت به راه افتاد و گفت : رفتن؛ حتی اگر اندکی. و پاره ای از «او» را بر دوش کشید

***************************
حكايت شده است كه : عارفى ، پارچه اى بافت و در بافت آن دقت به كار داشت . چون آن را فروخت ، به علت

عيب هايى كه داشت ، به او باز گرداندند و او گريست . اما مشترى گفت : اى فلان ، مگرى ! كه بدان راضيم .

و او گفت : گريه من از اين نيست . بلكه از آن مى گريم كه در بافت آن ، كوشش بسيار كردم و به سبب عيب

هاى پنهانى ، به من باز گردانده شد. و از آن مى ترسم تا عملى كه چهل سال در آن كوشيده ام نپذيرند

********************

دعای دل سوخته ....

لوئيز رِدِن ، زني بود با لباسهاي كهنه و مندرس ، و نگاهي مغموم . وارد خواربار فروشي محله شد و با
فروتني از صاحب مغازه خواست كمي خواروبار به او بدهد . به نرمي گفت شوهرش بيمار است و نمي‌تواند كار كند و شش بچه‌شان بي غذا مانده‌اند جان لانگ هاوس ،صاحب مغازه ، با بي‌اعتنايي محلش نگذاشت و با حالت بدي خواست او را بيرون كند .
زن نيازمند در حالي كه اصرار مي‌كرد گفت : «آقا شما را به خدا به محض اينكه بتوانم پولتان را مي‌آورم .»
جان گفت نسيه نمي‌دهد .مشتري ديگري كه كنار پيشخوان ايستاده بود و گفت و گوي آن دو را مي‌شنيد به مغازه دار گفت : «ببين اين خانم چه مي‌خواهد? خريد اين خانم با من .»
خواربار فروش گفت :لازم نيست خودم مي‌دهم ليست خريدت كو ؟
لوئيز گفت : اينجاست .
- « ليست ‌ات را بگذار روي ترازو به اندازه ي وزنش هر چه خواستي ببر . » !!
لوئيز با خجالت يك لحظه مكث كرد، از كيفش تكه كاغذي درآورد و چيزي رويش نوشت و آن را روي كفه ترازو گذاشت . همه با تعجب ديدند كفه ي ترازو پايين رفت .
خواربارفروش باورش نمي‌شد .
مشتري از سر رضايت خنديد .
مغازه‌دار با ناباوري شروع به گذاشتن جنس در كفه ي ديگر ترازو كرد كفه ي ترازو برابر نشد ، آن قدر چيز گذاشت تا كفه‌ها برابر شدند .
در اين وقت ، خواربار فروش با تعجب و دل‌خوري تكه كاغذ را برداشت ببيند روي آن چه نوشته است .

كاغذ ليست خريد نبود ، دعاي زن بود كه نوشته بود

« اي خداي عزيزم تو از نياز من با خبري ، خودت آن را برآورده كن »

LIDA
21-09-2010, 20:37
عطر ليمو در باد !



آه ... عطر ليموي ترش روي كباب بره و كودكي كه نوك دماغش چسبيده به شيشه رستوران !
مي خواهد بخورد اما پول نيست ! اگر هم باشد براي نسخه ي بيماري مادر است !
پياده رو , آدم ها ...
نه كسي نمي بيند كودك فال فروش را , همه ي چشم ها به ويترين ها , بستني ها در دست
دست ها بر جيب , جيب ها پر پول , پول ها بي بركت , لب ها بي حركت ...
نمي دانم جيب ها كنس شده اند يا دست ها يا آدمها ؟
آه باز هم عطر ليموي ترش همراه با ريحان بنفش و نان سنگك ...
واي ... چرا اين خواب براي كودك تعبير نمي شود؟
گاز ... گاز مي گيرد ! روده كوچكتر , روده بزرگترش را ! اي دو برادر نا برابر كه يك لحضه با هم سازگاري ندارند !
آه ... بوي ليمو ... كودك گفت بايد اين دماغ شهوت ران را بريد تا ليموهاي عريان او را به هوس نيندازند !
بعد سري بالا كرد ... اي خدا ! چه كنم بريدن دماغ هم پولي اشت !!!
" هر چند كودك سر به زير انداخت و رفت اما واقعا مزه كباب بره زير دندانهاي از دم خراب كودك فال فروش چه حالي مي داد !!! "

*********************
طاقت فرسا
روزي فيلسوفي در خيابان رفتگري را گفت :
«دلم بر تو ميسوزد كه كاري طاقت فرسا و ناپاكيزه داري!»
رفتگر گفت :
«متشكرم آقا! ممكن است بفرماييد شغل شما چيست؟»
فيلسوف متفكرانه پاسخ داد:
«كار من ،بررسي انديشه ،ويژگيها و اعمال و رفتار انسان است.»
رفتگر كار خود را از سر گرفت و با خنده گفت:
«برايت متاسفم!»

****************

خیلی سالها پیش که به تدریج رایانه جای همه کارها را می گرفت شغلش را از دست داد . متخصص حروفچینی سربی بود و افتخارش این که کتاب جنگ و صلح و رمان های معروفی را حروفچینی کرده است . برای امرار معاش دست به هر کاری می زد و حالا با خودرویی فرسوده مسافر کشی می کرد . صبح خیلی خوشحال به قصد فروش خودرو از خانه بیرون رفت تا بتواند هزینه ثبت نام تنها فرزندش را در مقطع کارشناسی ارشد رشته رایانه فراهم کند

********************

در حکایت بیاورند که پیغمبری به بیابانی گذشت دید از سنگ کوچکی اب زیادی بیرون می جهد که خیلی بیش از اندازه و تناسب

سنگ است.ایستاد و حیران شد و در شگفت و با خود می گفت:این چه اب است و چنین سنگی؟

خداوند سنگ را به زبان اورد وگفت:ای پیغمبر این اب که تو می بینی گریه من است که از ان روز که خداوند فرمود :دوزخ را

به سنگ گرم کنند من از حسرت وترس می گریم..... پیغمبر که این را شنید گفت خداوندا وی را از اتش ایمن دار ندا رسید که ما او را ایمن کردیم

پس از مدتی باز گذر پیغمبر به ان سنگ افتاد دید باز اب می اید! گفت خداوندا او را از اتش ایمن کردی ولی باز می گرید سنگ به فرمان خداوند گفت:

ان گریستن از غم و حسرت بود این گریستن از شادی و خوشحالیست

************************

توی لباس هام داشتم می پختم. فن کویل واگن کفاف نمی داد. نفسم بالا نمی اومد. از حالا عزا گرفته بودم که چند ایستگاه بعد چطور باید خودم رو بکشم جلوی در و پیاده شم. قطار رسید به ایستگاه. گردن کشیدم تا بیرون رو ببینم. ایستگاه پر بود. در به سختی باز شد و چند نفر خودشون رو به زور انداختند بیرون. بیرونی ها مثل یه گله بوفالو فشار می آوردند تا بیایند تو. یکی شون با خنده گفت: یه کم مهربون تر وایستید خُب!
مهربان تر! یعنی اینکه مثل یه گله گوسفند بچسبیم به هم، جوری که هرکی در آنِ واحد.دست سه چهار نفر رو روی تن خودش تشخیص بده. هرکی خواست دستش بره توی جیب اون یکی. سرمون بیفته روی دوش همدیگه و چرت بزنیم. سرمون بره زیر بغل کنار دستی که داره از سر کار برمی گرده تا از بوی عرق همدیگه خفه بشیم.

LIDA
21-09-2010, 20:45
.... از اتفاقات اينكه شب دوشنبه گذشته ميرزا محمد علي طبيب را براي معاينه مريضي كه قولنج كرده بود برده بودند. طبيب به كسان مريض گفته بود كه مرا بيخود آورده ايد. اين مريض دو ساعت ديگر تمام مي‌كند و اميدي به خوب شدن اونيست. اطرافيان مريض بناي گريه و ناله را گذاشته بودند و طبيب برخاسته بود كه به خانه مراجعت نمايد در اثر سكته افتاده و فوراً مرده بود. لذا از خانه مريض طبيب مرده را به خانه‌‌اش بردند و مريض هم شفا يافت و هم اكنون زنده است. اين از عجايب است كه بايد عبرت بگيريم و هميشه مرگ را به ياد داشته باشيم.

******************

قصاب با ديدن سگي که به طرف مغازه اش نزديک مي شد حرکتي کرد که دورش کند اما کاغذي را در دهان سگ ديد .کاغذ را گرفت.روي کاغذ نوشته بود " لطفا ۱۲ سوسيس و يه ران گوشت بدين" . ۱۰ دلار همراه کاغذ بود.قصاب که تعجب کرده بود سوسيس و گوشت را در کيسه اي گذاشت و در دهان سگ گذاشت .سگ هم کيسه راگرفت و رفت . قصاب که کنجکاو شده بود و از طرفي وقت بستن مغازه بود تعطيل کرد و بدنبال سگ راه افتاد . سگ در خيابان حرکت کرد تا به محل خط کشي رسيد . با حوصله ايستاد تا چراغ سبز شد و بعد از خيابان رد شد.قصاب به دنبالش راه افتاد. سگ رفت تا به ايستگاه اتوبوس رسيد نگاهي به تابلو حرکت اتوبوس ها کرد و ايستاد .قصاب متحير از حرکت سگ منتظر ماند . اتوبوس امد, سگ جلوي اتوبوس امد و شماره انرا نگاه کرد و به ايستگاه برگشت .صبر کرد تا اتوبوس بعدي امد دوباره شماره انرا چک کرد اتوبوس درست بود سوار شد.قصاب هم در حالي که دهانش از حيرت باز بود سوار شد. اتوبوس در حال حرکت به سمت حومه شهر بود وسگ منظره بيرون را تماشا مي کرد .پس از چند خيابان سگ روي پنجه بلند شد و زنگ اتوبوس را زد .اتوبوس ايستاد و سگ با کيسه پياده شد.قصاب هم به دنبالش. سگ در خيابان حرکت کرد تا به خانه اي رسيد .گوشت را روي پله گذاشت و کمي عقب رفت و خودش را به در کوبيد .اينکار را بازم تکرار کرد اما کسي در را باز نکرد. سگ به طرف محوطه باغ رفت و روي ديواري باريک پريد و خودش را به پنجره رساند و سرش را چند بار به پنجره زد و بعد به پايين پريد و به پشت در برگشت. مردي در را باز کرد و شروع به فحش دادن و تنبيه سگ و کرد. قصاب با عجله به مرد نزديک شد و داد زد :چه کار مي کني ديوانه؟ اين سگ يه نابغه است .اين باهوش ترين سگي هست که من تا بحال ديدم. مرد نگاهي به قصاب کرد و گفت:تو به اين ميگي باهوش ؟اين دومين بار تو اين هفته است که اين احمق کليدش را فراموش مي کنه !!!

***********************

امتحان جالب چند دانشجو:

قبل از امتحان پايان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر ديگر حسابي به خوشگذراني پرداختند.
اما وقتي به شهر خود برگشتند متوجه شدند كه در مورد تاريخ امتحان اشتباه كرده اند و به جاي سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است.
بنابراين تصميم گرفتند استاد خود را پيدا كنند وعلت جا ماندن از امتحان را براي او توضيح دهند.
آنها به استاد گفتند: ما به شهر ديگري رفته بوديم كه در راه برگشت لاستيك خودرومان پنچر شد و از آنجايي كه زاپاس نداشتيم تا مدت زمان طولاني نتوانستيم كسي را گير بياوريم و از او كمك بگيريم، به همين دليل دوشنبه دير وقت به خانه رسيديم.».....
استاد فكري كرد و پذيرفت كه آنها روز بعد بيايند و امتحان بدهند.
چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر يك ورقه امتحاني را داد و از آنها خواست كه شروع كنند....
آنها به اولين مسأله نگاه كردند كه 5 نمره داشت. سوال خيلي آسان بود و به راحتي به آن پاسخ دادند.....
سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال 95 امتيازي پشت ورقه پاسخ بدهند كه سوال اين بود:

كدام لاستيك پنچر شده بود....؟!!!

********************

روزی موسی برای عبادت به کوه طور می رفت در راه گناهکار دائم الخمری را دید. گناهکار گفت :موسی به کوه که برای عبادت میروی از خدایت بپرس من در کدام طبقه جهنم جای دارم موسی از او با وعده دیدار خداحافظی کرد ،در راه به عابدی مقدس مآب رسید او نیز گفت:یا موسی از خدایت بپرس که من در کدام طبقه بهشت خدایت جای دارم و موسی با وعده دیدار او، با او بدرود گفت .حال موسی از کوه باز میگردد

در را عابد را دید عابد جواب سئوال را خواست موسی فرمود من اول یک سئوال می پرسم سپس در انتها جواب تو را می دهم
فرمود: در کوه بودم که زمین شکافته شد از میان زمین یک مورچه سیاه بیرون جست که از دهانش کاروانی از اشتران بیرون آمدند ،مقدس مآب گفت:موسی مرا دست انداخته ای موسی فرمود :برو که در فلان طبقه جهنم جای داری زیرا که به قدرت وتوان ومعجزه خدایت ایمان واقعی نداری.سپس به گناهکار رسید و داستان مورچه واشتران را تعریف کرد ،گناهکار گفت : موسی مرا دست انداخته ای این که برای خدایم کاری ندارد خدای من پروردگار جهانیان است ،موسی فرمود در بهشت جایت باد .

**********************
ساناز کوچولو از چند وقت بعد از تولد برادرش پا را تو یک کفش کرده بود که با او تنها باشد . پدر و مادرش زیر بار نمی رفتند ، چون می ترسیدند

او هم مثل بیشتر دخترهای چهار تا پنج ساله حسودی اش بشود و بلای سر بچه بیاورد . منتها او هیچ نشانه ای از حسادت در خود ش بروز نمی داد

و با برادرش خیلی مهربان بود .دست بردار هم نبود و هر روز که می گذشت بیشتر اصرار می کرد. عاقبت پدر و مادرش کوتاه آمدند و گذاشتند چند دقیقه با

بچه تنها بماند . ساناز با خوشحالی رفت توی اتاق نوزاد و در را بست . لای در کمی باز مانده بود و پدر و مادر کنجکاو می توانستند او را ببینند.

ساناز آهسته رفت طرف نوزاد ، صورتش را چسباند به صورت او و پچ پچ کرد : « نی نی جون ، به من بگو خدا چه جوریه ، من داره یادم میره !!! »

LIDA
22-09-2010, 20:01
حکایت مارتین و مرگ خدا !!!


روزی مارتین با چهره ای بسیار غمگین به خانه آمد ، همسرش می پرسد : چه شده ؟ چرا این قدر ناراحتی ؟ مارتین لوترکینگ با دلگیری خاصی می گوید : هیچی !

چند لحظه بعد همسرش در حالی که لباسش را عوض کرده بود و لباس مشکی مخصوص عزا پوشیده بود ، آمد . مارتین با تعجب می پرسد : چی شده ؟

چرا لباس عزا بر تن داری ؟ زنش می گوید : نمی دانی ! او مرده ! مارتین می گوید : کی ؟ همسرش جواب می دهد : خدا . مارتین با تعجب می پرسد : این

چه حرفی است که می زنی ؟ همسرش می گوید : اگر خدا نمرده ، پس چرا این قدر غمگینی؟!؟!

*****************
حضرت داوود در حال عبور از بیابانی مورچه ای را دید که مرتب کارش این بود که از تپه ای خاک بردارد و به جای دیگری بریزد . حضرت از خداوند خواست که راز این کار را برایش آشکار سازد . مورچه به سخن امد و گفت : معشوقی دارم که شرط وصل خود را اوردن تمام خاکهای آن تپه در این محل قرار داده است . حضرت فرمود : با این جثه ی کوچک ، تا کی می توانی خاک های این تل بزرگ را به محل مورد نظر منتقل کنی ، آیا عمر تو کفایت خواهد کرد ؟ مورچه گفت : همه ی این ها را می دانم ، ولی خوشم که اگر در این کار بمیرم به عشق محبوبم مرده ام . حضرت داوود منقلب شد و فهمید که خداوند با نشان دادن این مورچه درس بزرگی به او داده است

*****************

منزل دوست !


پستچي در خونمون رو زد , درو باز كردم . پستچي نگاهم كرد ... گفتم نامه ام رو بده ! گفتن نامه اي نداري !

يعني چي؟ نامه منو بده ! نامه اي نداري ...

هي از من اصرار و از اون انكار ...

گفتم پس چرا اومدي؟ گفتن خبر ... خبر ي آوردم ! نامه هاي تو به مقصد نمي رسن !

نامه ي من ؟ آره كسيكه بهش نامه مي دادي پلاك خونه اش و تغيير داده .

گفتم پلاك جديدش چيه؟

حرفي نزد و مكث كرد ...

داد زدم و گفتم پلاكش چيه؟

آهي كشيد و گفت : خونه ي بخت !!!

*****************


در يکي از دبيرستان هاي تهران هنگام برگذاري امتحانات سال آخر ششم دبيرستان به عنوان موضوع انشا اين مطلب داده شد که ''شجاعت يعني چه؟'' محصلي در قبال اين موضوع فقط نوشته بود : ''شجاعت يعني اين'' و برگه ي خود را سفيد به ممتحن تحويل داده بود و رفته يود ! اما برگه ي آن جوان دست به دست دبيران گشته بود و همه به اتفاق و بدون استثنا به ورقه سفيد او نمره 20 دادن

*********************

"دیوار شیشه ای ذهن"



یه روز یه دانشمند یه آزمایش جالب انجام داد... اون یه اكواریم شیشه ای ساخت و اونو با یه دیوار شیشه ای دو قسمت كرد.

تو یه قسمت یه ماهی بزرگتر انداخت و در قسمت دیگه یه ماهی كوچیكتر كه غذای مورد علاقه ی ماهی بزرگه بود.

ماهی كوچیكه تنها غذای ماهی بزرگه بود و دانشمند به اون غذای دیگه ای نمی داد... او برای خوردن ماهی كوچیكه بارها و بارها

به طرفش حمله می كرد، اما هر بار به یه دیوار نامرئی می خورد. همون دیوار شیشه ای كه اونو از غذای مورد علاقش جدا می كرد.

بالا خره بعد از مدتی از حمله به ماهی كوچیك منصرف شد. او باور كرده بود كه رفتن به اون طرف اكواریوم و خوردن ماهی كوچیكه

كار غیر ممكنیه!

دانشمند شیشه ی وسط رو برداشت و راه ماهی بزرگه رو باز كرد اما ماهی بزرگه هرگز به سمت ماهی كوچیكه حمله نكرد. اون

هرگز قدم به سمت دیگر اكواریوم نگذاشت.

میدانید چرا؟

اون دیوار شیشه ای دیگه وجود نداشت، اما ماهی بزرگه تو ذهنش یه دیوار شیشه ای ساخته بود. یه دیوار كه شكستنش از شكستن

هر دیوار واقعی سخت تر بود.

اون دیوار باور خودش بود. باورش به محدودیت. باورش به وجود دیوار. باورش به ناتوانی.


ما هم اگه خوب تو اعتقادات خودمون جستجو كنیم، كلی دیوار شیشه ای پیدا می كنیم كه نتیجه ی مشاهدات و تجربیاتمونه و

خیلی هاشون هم اون بیرون نیستن و فقط تو ذهن خود ما وجود دارند !

LIDA
22-09-2010, 20:09
جنيد را پس مرگ به خواب ديدند و او را پرسيدند كه : پروردگارت با تو چه كرد؟ گفت آن اشارت پريد و عبارات نابود شد و دانش ها از ياد رفت و آن رسم ها به كهنگى گراييد و جز چند ركعت نمازى كه در شب خواندم ، سودمند نيافتاد


**********************

(( كودك و تاثيرات محيط ))


سـال هـاى سال از حادثه مصيبت بار جنگ دوم جهانى گذشته بود.زنى فرانسوى به جراحى مغز احتياج پيدا كرد.

با اين كه آن زن آلمانى نمى دانست , اما وقتى چاقوى جراحى به رگى از مغز وى اصابت كرد,زن در حال بى هوشى شروع به خواندن سرودى به

زبان آلمانى نمود. چاقو را كه از رگ برداشتند, خواندن سرود نيز قطع شد.

تكرار اين عمل تعجب پزشكان را در پى داشت .

پـس از تحقيقات فراوان , پرده از اين راز برداشته شد: هنگام هجوم آلمان به فرانسه , اين زن كه در آن هنگام كودك خردسالى بيش نبوده ,درخيابان

شاهد سرودهايى بوده است كه سربازان اشغالگر آلـمـانـى مـى خـوانـده انـد.

اين سرودها از آن هنگام در ضمير ناخودآگاه وى محفوظ مانده بوده است .


********************

(( تاثير تقواى مادر برفرزند ))


شـيـخ مـفيد(ره ) در خواب ديد: فاطمه زهرا(س ) در حالى كه دست حسن (ع ) و حسين (ع ) را در دست داشت پيش آمد و رو به او فرمود:

ياشيخ , به اين دو كودك , فقه را تعليم بده .شيخ مفيد از خواب بيدار شد.

تعجب كرد از اين كه فاطمه زهرا(س ) به همراه حسنين بيايد و بگويد به آنها تعليم بده !!

روزى شيخ در جلسه درس نشسته بودو ناگهان زنى را ديد كه دست دو پسرش را در دست داشت و در بـرابـرش ايـستاده بود.

زن به شيخ مفيد گفت : يا شيخ به اين دو كودك (سيد رضى و سيد مرتضى ),فقه را تعليم بده .

شـيخ مفيد كه تعبير خوابش را دريافته بود, آن دو كودك را به بهترين وجه پرورش داد تا جايى كه سيد رضى و سيد مرتضى ازمفاخر جهان تشيع

گرديدند. روزى شـيـخ مفيد مقدارى سهم امام به اين دو كودك داد كه به مادرشان بدهند.

مادر آنها پول را قـبـول نـكرد و گفت : سلام مرا به شيخ ‌مفيد برسانيد و بگوييد پدرمان مغازه اى به ارث گذاشته اسـت .

مـادرمـان , مال الاجاره اين مغازه را مى گيرد و خرج مى كند, لذا احتياج زيادى نداريم و با قناعت زندگى مى كنيم !!

******************

روشندل
سالها قبل، تابستون براي امتحان كنكور به تهران اومد . جلوي دانشگاه كه رسيد تشنه اش شد.براي يه ليوان آب مجبور بود دو ريال پول بده. پول چنداني نمي خواست خرح كنه. از يه نفر پرسيد كجا ميتونه آب مجاني بخوره. بهش گفتن برو جلوي كاخ دادگستري . اونجا كه رسيد ليوان آبي پر كرد و سرشو بالا برد و شروع كرد به خوردن آب . چشمش به مجسه ي فرشته عدالت افتاد . عجب چرا چشم اين مجسه بسته اس؟ از يه نفر پرسيد . بهش گفت براي اينكه براش فرق نكنه عدالت رو در مورد چه كسي داره در نظر ميگيره و اجرا ميكنه . همونجا به خدا گفت اگر من هم اينفدر در درگاه تو ارزش داشته باشم كه بدون هيچ چشمداشتي و بدون نگاه به اينكه چه كسي مقابلم هست عادل باشم ، حاضرم از چشمم بگذرم و چشماممو بدم.
چند سال گذشت ، راهي براي تو خط عدالت حركت كردن براش باز شد. مدتي بعد يه مرتبه يه صدا ي مهيب و يه سوزش شديد و درد توي چشمها و اونوقت موقعي كه به هوش اومد متوجه شد راهش تاييد شده و چشمشو ازش قبول كردن.
حالا سالهاس به جاي چشم با قلب روشن حركت ميكنه. سخت اما خيلي دل انگيزه. منظره و چشم اندازهايي رو كه اون ميبينه هزارتا بيناي رسمي نمي تونن ببينن.
راستي چرا ما با چشم باز ، كوريم يا كم بينا ويا نزديك بينيم؟
كي همچي فهمي داره و بالاتر از اون كي اينقدر راست پنداره كه عدالت از چشم ما هم بالاتره و ميشه به خاطرش از خيلي چيزا گذشت و واقعا هم بگذره؟

******************

کاترين بيوه زن 45 ساله اي بود که صاحب يک پانسيون بود.پانسيونی که در همه شهر ارزانتر از آن يافت نميشدامّا با اين حال تمام مردان مجرد شهر دشمن کاترين بودند،زيرا از حدود دو سال قبل که شوهر کاترين مرده بود،او ديگر اتاق های پانسيونش را به مردان اجاره نميداد و مستاجرانش فقط زنها بودند.
کاترين متعقد بود که اينطوری راحت تر است و در ضمن فرصت درد دل کردن و درد دل شنيدن با مستاجرانش را دارد.مانند بانو ربرتا که پيرزنی 65 سله بود و کاترين بيش از هرچيز از موهای بلند و خرمايی رنگش خوشش می آمد.پيرزن اگرچه به ندرت از اتاقش بيرون مي آمد،اما خانم کاترين حداقل هفته اي دوبار به سراغ اين پيرزن می آمد و با او درد دل ميکرد و...تا اينکه يک روز صبح خانم ربرتا دچار سکته قلبی شد و کاترين نيز به خواهر زاده او زنگ زد و خبر داد تا قبل از ظهر پيرزن را به بيمارستان رساندند.امّا سه روز بعد خانم ربرتا تمام کرد و کاترين داشت توی خانه اش برای مرگ همدمش ميگريست که خواهر زاده او آمد و بسته ای را به زن داد و رفت.کاترين بسته را باز کرد و يک کلاه گيس خرمايی رنگ و بلند را ديد که کنارش اين ياد داشت قرار داشت:
خانوم کاترين اين تنها چيز با ارزشی است که ميتواند شما را خوشحال کند.مرا برای همه چيز ببخشيد.
امضاء:رابرت يانگ.

LIDA
22-09-2010, 20:17
روزی اتفاق غریبی افتاد . پنجره باز مانده بود بر روی دیوار نیمه ریخته ای که سایه درختی خوش قامت نیمه باقی مانده را زیر سایه مهر آمیز خویش گرفته بود .
خانه فروریخته ای که عمر خویش را در تکاپوی برای بودن ؛ سالها به باد و باران نمایش داده بود .
نتوانست زیر فشار تنهایی طاقت آورد . پیش روی در خانه گلی بود که صاحب خانه با شوق کاشته بود.
صاحب خانه به شوق دیدار زیبای دیر یافته اش که سالها با خیال دیدارش زندگی کرده بود تمام خانه را ارایشی از لطایف کرد و همه چیز را رُفت . همه جا را لبریز از کلمات عاشقانه کرد و با اشتیاق جای جای خانه را نوازش کرده بود تا با طعم مهربانی آشنا باشند تا آنان نیز عاشق شوند و همه با هم در انتظار دیدار بنشینند .
صاحب خانه تمام مهربانی خویش را در سرخی گلی ریخت و گل را در مقابل درب خانه کاشت تا با زیباییها به استقبال یارش برود . اما خبری رسید ؛ خبری دلتنگ کننده ؛ خبری لبریز از افسوس .
معشوقه نیامد . صاحب خانه روزی با گل گفت او نخواهد آمد ؛ تو در انتظار من نباش به انتظار او نیز نباش . تو زیبایت را با آسمان تقسیم کن و مهربانیت را با خانه بیامیز . یکدیگر را تنها مگذارید که شما را با شوق دیدار یکی آراستم – اما او نخواهد آمد – .............

********************

خانم تورو خدا بياين بيسكوييت بخرين ارزونه فقط پنجاه تومان
زن به او مينگرد و در حالي كه به وي مينگرد فقط ميگويد:
يك دونه بده ولي فردا مييام ازت صد تا ميخرم چون نذر دارم فردام اينجا هستي؟
-آره خانم من هميشه اينجام فردام مي يام و واسه شما صد تا بيسكوييت نگه ميدارم

سلام آقا پسر لطفا بيسكوييتاي منو بده كه زود بايد برم
پسرك از اينكه صد تا بيسكوييت را يك جا فروخته و ميتواند مادر بيمارش را به نزد پزشك ببرد خوشحال است.

-سلام پسرم آماده شم بريم دكتر
در يك لحظه دست پسرك در جيبش گير ميكند و جز يك سوراخ بزرگ چيزي در آنجا پيدا نميكند

در آن طرف شهر پسري در پيتزا فروشي مشغول خوردن پيتزاست

***********************

پايان نامه خرگوش
يك روز آفتابي، خرگوشي خارج از لانه خود به جديت هرچه تمام در حال تايپ بود. در همين حين، يك روباه او را ديد.
روباه: خرگوش داري چيكار مي كني؟
خرگوش: دارم پايان نامه مي نويسم.
روباه: جالبه، حالا موضوع پايان نامت چي هست؟
خرگوش: من در مورد ايكه يك خرگوش چطور مي تونه يك روباه رو بخوره، دارم مطلب مي نويسم.
روباه: احمقانه است، هر كسي مي دونه كه خرگوش ها، روباه نمي خورند.
خرگوش: مطمئن باش كه مي تونند، من مي تونم اين رو بهت ثابت كنم، دنبال من بيا.

خرگوش و روباه با هم داخل لانه خرگوش شدند و بعد از مدتي خرگوش به تنهايي از لانه خارج شد و بشدت به نوشتن خود ادامه داد.
در همين حال، گرگي از آنجا رد مي شد.

گرگ: خرگوش اين چيه داري مي نويسي؟
خرگوش: من دارم روي پايان نامم كه يك خرگوش چطور مي تونه يك گرگ رو بخوره، كار مي كنم.
گرگ: تو كه تصميم نداري اين مزخرفات رو چاپ كني؟
خرگوش: مساله اي نيست، مي خواهي بهت ثابت كنم؟

بعد گرگ و خرگوش وارد لانه خرگوش شدند.
خرگوش پس از مدتي به تنهايي برگشت و به كار خود ادامه داد.

حال ببينيم در لانه خرگوش چه خبره
در لانه خرگوش، در يك گوشه موها و استخوان هاي روباه و در گوشه اي ديگر موها و استخوان هاي گرگ ريخته بود.
در گوشه ديگر لانه، شير قوي هيكلي در حال تميز كردن دهان خود بود.ـ

****************

اوايل سال 72 بود و گرماى فكه. در منطقه عملياتى والفجر مقدماتى، بين كانال اول و دوم، مشغول كار بوديم. چند روزى مى شد كه شهيد پيدا نكرده بوديم. هر روز صبح زيارت عاشورا مى خوانديم و كار را شروع مى كرديم. گره و مشكل كار را در خو مى جستيم. مطمئن بوديم در توسلهايمان اشكالى وجود دارد.
آن روز صبح، كسى كه زيارت عاشورا مى خواند، توسلى پيدا كرد به امام رضا(عليه السلام). شروع كرد به ذكر مصائب امام هشتم و كرامات او. مى خواند و همه زار زار گريه مى كرديم. در ميان مداحى، از امام رضا طلب كرد كه دست ما را خالى برنگرداند، ما كه در اين دنيا هم خواسته و خواهشمان فقط باز گردان اين شهدا به آغوش خانواده هايشان است و...
هنگام غروب بود و دم تعطيل كردن كار و برگشتن به مقر. ديگر داشتيم نااميد مى شديم. خورشيد مى رفت تا پشت تپه ماهورهاى روبه رو پنهان شود. آخرين بيل ها كه در زمين فرو رفت، تكه اى لباس توجهمان را جلب كرد. همه سراسيمه خود را به آنجا رساندند. با احترام و قداست شهيد را از خاك در آورديم. روزى اى بود كه آن روز نصيبمان شده بود. شهيدى آرام خفته به خاك. يكى از جيب هاى پيراهن نظامى اش را كه باز كرديم تا كارت شناسايى و مداركش را خارج كنيم، در كمال حيرت و ناباورى، ديديم كه يك آينه كوچك، كه پشت آن تصويرى نقاشى از تمثال امام رضا(عليه السلام) نقش بسته به چشم مى خورد. از آن آينه هايى كه در مشهد، اطراف ضريع مطهر مى فروشند. گريه مان درآمد. همه اشك مى ريختند. جالب تر و سوزناكتر از همه زمانى بود كه از روى كارت شناسايى اش فهميديم نامش «سيد رضا» است. شور و حال عجيبى بر بچه ها حكمفرما شد. ذكر صلوات و جارى اشك، كمترين چيزى بود.
شهيد را كه به شهرستان ورامين بردند، بچه ها رفتند پهلوى مادرش تا سرّ اين مسئله را دريابند. مادر بدون اينكه اطلاعى از اين امر داشته باشد، گفت: «پسر من علاقه و ارادت خاصى به حضرت امام رضا(عليه السلام) داشت...».

LIDA
26-09-2010, 10:57
وقتی که در مَثَل مناقشه نیست…
خاطرات من از کودکی و خانه ی پدری به چند تخته قالی ختم می شود، قالی هایی که از قضا ،بافت کرمان بودند ،قالی هایی که به مرور بید زده ،پاره پاره و رنگ پریده شدند.بعدها در جمع دوستان- در مهمانی های دوره ای، موقعی که کله هامان حسابی داغ می شد و پرده ی حیا می دریدیم- هر وقت حرف زنم می شد که انگار قالی ِ کرمان است ، طرحی از کودکی در ذهن من مجسم می شد ،طرحی رنگ پریده ،پاره پاره و بید زده!

**************

سلسله حوادث پس از ورود رئیس!
رئیس من معمولا کاملا ناگهانی وارد اتاق می شود ،در را با ضرب باز می کند و مستقیم به طرف میز من می آید ،در راه من را “آقای چیز” خطاب می کند و شروع به شمردن تاخیرها ،کاستی ها و اشتباهات من می کند ،در این بین من تنها فرصت کرده ام سر ِ پا بایستم و کاغذ های روی میز را جمع و جور کنم! آخر سر آقای رئیس خرده فرمایش هایش را متذکر می شود و یک لبخند گشاد تحویلم می دهد که؛ نگران تاخیرهایت هم نباش! من اظهار شرمندگی می کنم و مقادیری سرخ و سفید می شوم تا رئیس از در بیرون برود؛ قاعدتا پشت سرش در را نمی بندد و طبیعتا باید از پشت میز بیرون بیایم و در را ببندم ،در این حین میزان آدرنالیت خون من در حال افزایش است ،درجه حرارت بدنم بالا می رود و دندان هایم از خشم روی هم قفل می شوند. در این حال چند دوری در اتاق راه می روم ،وقتی پشت میز برمیگردم کاغذهایی که با عجله مرتب کرده ام را پاره می کنم! اینها آخرین طرح های من بودند برای یک نقاشی ِ بی بدیل! من یک هنرمندم که در جای اشتباهی ایستاده است!

****************

چراغ قرمز
پشت چراغ قرمز ایستاده بودیم ، چشمم به پسر جوانی خورد که به من نگاه می کرد . مدت ها بود ذهن مردم را می خواندم فوری سر به زیر انداختم . پسر از خط عابر عبور کرد و سرش را از پنجره به داخل آورد .
« آقا مستقیم ؟ »
و با چشم های وق زده به من نگاه کرد . شوهرم بدون انکه به او نگاه کند گفت « نچ »
چراغ سبز شد .

*****************

یک سرخپوست خوب
” یک سرخپوست خوب ،یک سرخپوست مرده است!” پسر جمله را به بیست و یک زبان زنده ی دنیا تکرار کرد. سالن به وجد آمده بود،همه با تمام وجود تشویق می کردند؛ پسر بچه آخرین بازمانده از قبایل وحشی غرب بود.

******************

اعترافات یک ذهن زیبا
گاهی فکر می کنم می توانم یک ” جان وِین”ِ معاصر باشم؛ تنها با اسبم، کلاهم و ششلولم؛ تنها با آفتابی که غروب می کند و سایه ای که پشت سرم کش می آید؛ تنها در بیابان های خدا !
البته فقط گاهی فکر می کنم؛ یعنی هر وقت که پولی تهِ جیبم باشد!

LIDA
04-10-2010, 20:16
با صدای تلفن سریع بلند شد و رفت به سمتش . می ترسید از اینکه بچه ها دوباره مسخره اش کنن و بگویند بچه ننه و خلاصه می خواست پیش آنها کم نیاورد برای همین قدمهایش را تند کرد .دوستش از یک هفته قبل از مهمانی برایش گفته بود .یک لحظه چشمش به تیتر روزنامه افتاد که با تیتر بزرگ نوشته بود "یکبار دیگر قرص اکس قربانی گرفت!!!

- حواست کجاست سیامک منتظرتم ساعت هشت بیا....

- او اما با قاطعیت گفت نه.

***************
توی گوشش اشهد خواندند و به او فرصت دادند که برای امتحان آماده شود . زمین هفتاد بار دور خورشید چرخید و دوباره توی گوشش اشهد خواندند . ....

اما اینبار باید می رفت که کارنامه امتحان هفتاد ساله اش را بگیرد

*********************

مدتها بود فقط روی حرکت دادن اجسام به وسیله نیروی تمرکز ذهن تمرین می کرد .

او ساعتها به یک شی خیره می شد و فشار زیادی به چشم و مغز خود وارد می کرد اما چند روز پیش در حالی که به لیوانی روی میز خیره شده بود دچار مرگ مغزی شد . این بار لیوان او را بی حرکت کرد.

*******************

بیست



- خب بچه ها ... وقت تمومه برگه ها بالا...

خانم معلم اینو گفت و مشغول جمع آوری برگه های امتحان ریاضی شد . اما به میزسوسن که رسید دید او کاملا خواب است در حالی که فقط پاسخ سوال اول را نوشته...

عصبانی شد و خواست فریاد بکشد که - مریم همسایه دیوار به دیوار سوسن - گفت :

خانم اجازه .... سوسن واسه اینکه از ریاضی بیست بگیره دیشب تا صبح نخوابید...

خانم معلم به پاسخ سوال اول نگاه کرد و ...

دقیق و درست بود.

برگه رو به آرومی از زیر سر سوسن بیرون کشید و زیرش نوشت بیست...

***********************

مردی دارد در پارک مرکزی شهر نیویورک قدم میزند که ناگهان میبیند سگی به دختر بچه ای حمله کرده است مرد به طرف انها میدود و با سگ درگیر میشود. سرانجام سگ را می کشد و زندگی دختربچه ای را نجات می دهد پلیسی که صحنه را دیده بود به سمت انها می اید و می گوید:<تو یک قهرمانی>
فردا در روزنامه ها می نویسند:
یک نیویورکی شجاع جان دختر بچه ای را نجات داد.
اما ان مرد می گوید: من نیوریورکی نیستم
پس روزنامه های صبح می نویسند:
امریکایی شجاع جان دختر بچه ای را نجات داد.
ان مرد دوباره میگوید: من امریکایی نیستم
از او میپرسند :خب پس تو کجایی هستی
<من ایرانی هستم >
فردای ان روز روزنامه ها این طور می نویسند:
یک تند روی مسلمان سگ بی گناه امریکایی را کشت!

LIDA
04-10-2010, 20:24
لک لک



گفت: «چه لک لک قشنگی!»

نگاهش به پیراهنم بود که دو تا لک از غذای دیشب رویش باقی مانده بود.

********************
سوگند



در محضر دادگاه سوگند خورد که جز حقیقت چیزی نخواهد گفت. اما سوگند در گلویش گیر کرد؛ خفه شد و مرد.

******************

آواز مقوی



داشت به گل و گیاه هاش می رسید. من روزنامه می خواندم.

پرسید:«چی نوشته؟»

گفتم: «نوشته طبق تحقیقات دانشمندان آواز و موسیقی مناسب و زیبا رشد گیاهان رو سزیع تر و بهتر می کنه.»

نشست و زد زیر آواز. خیلی عذاب کشیدم تا خوابم برد. صبح با های های گریه اش بیدار شدم. همه گل ها زرد و پژمرده شده بودند.

********************

گردش مالی



توی حجره نشسته بودم و پشه می پراندم. از بانک زنگ زدند که: «چرا با حسابت این قدر کم کار می کنی؟»

یک چک کشیدم برای خودم و رفتم بانک. پول به حساب نبود. با دو تا مامور رفتم برای جلب. کسی خانه نبود.

*******************

کم سالگرد پدرش فرا می رسید سالگرد پدری که خودش رو بازنشسته کرده و چند سال آخر زندگیش را توی شمال می گذروند. شمال بود، چون از بودن در شمال لذت می برد به باغ و درخت و گل رسیدگی میکرد

این قضیه هیچ وقت از ذهنش خارج نمی شد که خانوم مدیر پول می خواست (به هر بهانه ای) و مدام به او فشار وارد می کرد که چرا بابات نمیاد مدرسه تا خرج و مخارج تحصیل فرزند ته تغاری اش را بدهد ؟؟؟

ناچار شد به تکرار مکررات به پدر زنگ بزند و از او بخواهد که بیاید و او را از فشارهای اعصاب خوردکن مدیر نجات دهد

اون شب آخری ، نیم ساعت پشت تلفن گریه کرد که پدر زودتر بیا ... و خب... اومد، همون شب اومد، اما هرگز نرسید...

این جریان مربوط به ده سال پیشه و حالا وارد سال یازدهم می شه. اما او هیچ وقت نتونسته از این فکر بیرون بیاد که اگر خانوم مدیر اونقدر اصرار و لجاجت به خرج نمیداد شاید پدر هنوز زنده بود ...

LIDA
04-10-2010, 20:31
چسب زخم لازم ندارم


میخواست خودشو محک بزنه و ببینه احساس امروزش با یکسال گذشته چه فرقی کرده

قدیما از جلو پیرمرد دستفروش که چسب زخم میفروخت رد میشد این احساس بهش دست میداد که چرا نمیتواند کاری برای پیرمرد انجام دهد و نمیتواند گره ای از کار پیرمرد باز کند

امروز هم نمیتوانست گره ای از کار پیرمرد باز کند. ولی قبلا بغض میکرد و رد میشد ولی امروز خیلی خونسرد و بیخیال گفت : چسب زخم لازم ندارم

*******************

بابا هندوانه فروشی راه انداخته ای ؟؟؟

همینکه زنگ در خانه به صدا در امد داداش کوچولوی نازم طبق معمول به سرعت خودش را پشت در رساند و بدون اینکه بداند پشت درکیست در را باز کرد و سریع برگشت و گفت بابا با یک وانت هندوانه آمده
تا خودمان را به بابا رساندیم که ببینیم چه خبر است بابا چهار پنج تا هندوانه را غلت داده بود توی حیاط
از لای در نگاهی به کوچه انداختم و دیدم هندوانه فروش یکی یکی هندوانه های دیگری را به بابا میدهد تا بابا اونها را غلت بده توی حیاط
بابا بعد از غلت دادن هفده هجده تا هندوانه دست توی جیب کرد و مبلغی پول به فروشنده داد و وارد خانه شد و در را بست
در حال برداشتن هندوانه به من گفت : کمک کن هندوانه ها را زیر سایه بان ببریم
پرسیدم: بابا هندوانه فروشی راه انداخته ای ؟؟؟
جواب داد : نه دخترم هندوانه فروش را راه انداختم

*******************

حسرت
اول برج است. به خانه می‌روم با جعبه شیرینی در دست.
چشم‌هایم خیس است و در حسرت آن خروس قندی هستم که سال‌ها پیش، روزی پدرم با چهره‌ای خندان به من داد اما آن را پس دادم و گفتم: این هم شد شیرینی؟
... چشمان پدرم خیس شد.

*********************

آن طرف خیابان
پیرمرد ایستاده بود دم در و پسر جوان را جلوی همه، بلند بلند نصیحت می‌کرد. وسط حرف‌هایش هم به مردمی که برای روضه آمده بودند، خوش آمد می‌گفت. پسر سرش را انداخته بود پایین و به حرف‌های پیرمرد گوش می‌داد.
پیرمرد: نمی‌گویم ننداز، بنداز، ولی آخه این چیه؟ خب حداقل اسم معصومی، قرآنی، دعایی، چیزی می‌انداختی دور گردنت، نه این. حیف نیست تویی که آمده‌ای مجلس امام حسین، ادای یه عده اجنبی را در بیاری؟ بچه مسلمان را چه به این رفتارها؟
موبایل پیرمرد زنگ خورد و مشغول صحبت شد. پسر جوان آرام از مجلس بیرون آمد. گوشی ام‌پی‌تری پلیر را در گوشش گذاشت. صدای مداحی را زیاد کرد و با چشمی گریان وارد کلیسای آنطرف خیابان شد.

****************

پاتوق
سکوی مقابل فرش فروشی پاتوق من و دوستانم بود ... خاطرات شیرین آن روزها را فراموش نمی‌کنم.
غروب یکی از روزها دختر کوچکی مقابل سکو زمین خورد، به سرعت او را بلند کردم و برای اینکه جلوی گریه‌اش را بگیرم به او یک آدامس دادم ... از آن روز به بعد گاهی برای گرفتن آدامس نزد من می‌آمد ...
چند روز پیش پس از سال‌ها بر حسب اتفاق از آنجا گذشتم، به یاد خاطرات گذشته به سکو خیره شدم که صدای دختر جوانی مرا به خود آورد: آقا هنوز آدامس داری؟!

*******************

پسر
از اینکه پسر دار شده بود افتخار می‌کرد و اعتقاد داشت این پسر است که نام خاندانش را زنده نگه می‌دارد. سال‌ها بعد زمانی که درگذشت، پسر بلافاصله نام خانوادگی خود را تغییر داد.

LIDA
04-10-2010, 20:35
ساعت مچی
سالم بیشتر نبود. مجبور بودم تمام روز را کار کنم برای ساعت مچی‌ای که پسر خاله‌ام قولش را داده بود.
ساعت را به دست کردم و از خوشحالی داخل کوچه می‌دویدم.
پیرمردی از من پرسید: ساعت چند است؟
و من نمی‌دانستم.

*******************

ریگ توی کفش
جان، آجودان ستاد .... بود. از صبح که بیرون آمده بود ریگی توی کفشش حس می‌کرد. با جمع کردن پا سعی کرد آن را به گوشه‌ای براند و ثابت نگه دارد تا در فرصت مناسب، کفش خود را دربیاورد و از شر ریگ راحت شود. سر ظهر عرق از سر و رویش جاری بود. سر انجام وقتش رسید. پشت سر رئیس ستاد .... کنار ستون ایستاد و خم شد کفش را دربیاورد. گلوله‌ای از بالای سرش صفیر کشید و مغز رئیس ستاد را به دیوار پاشید. جان، ریگ را حالا قاب کرده و هر روز می‌بوسد.

********************

روزگار او
در زندگی‌اش هیچ‌وقت نتوانست چیزی را به صورت نو و دست اول آن‌طور که دلش می‌خواست تهیه کند، خانه کلنگی محل سکونتش، از پدر به ارث رسیده بود.
ماشین‌اش را دست چندم خریده بود و از رده خارج بود. کلیه وسایل منزلش نیز روزهای نویی‌شان را جایی دیگر گذرانده بودند.
اما به‌تازگی صاحب چیزی نو و دست اول شده است، یک سنگ گرانیتی مشکی صیقلی که همه مشخصاتش با خطی خوش روی آن نوشته شده است.

**************************

خاطره
دو مرد بعد از سال‌ها در اتوبوس یکدیگر را دیدند و مشغول صحبت شدند:
- یادته؟ سال آخر دبیرستان! چه کتکی از بابام خوردم؟!... چون از ریاضی تجدید آوردم، نمی‌دونم کدوم نامردی جزوه من رو کش رفت و باعث شد که ترک تحصیل کنم ...
دیگری هم در حال خنده گفت: گذشته‌ها گذشته! ولی خودمونیم‌ها! عجب جزوه‌ای بود!
در ایستگاه بعدی یکی از در جلویی و دیگری از در عقب با کلی خشم پیاده شدند ....

*******************

غیبت
مردی داشت تعریف می‌کرد که چه‌طوری می‌خواستند کلکش را بکنند. چه‌جوری کَت و کولش را بسته بودند و لوله‌ی‌ اسلحه را روی شقیقه‌اش گذاشته بودند و داد می‌کشیدند. او الان زنده است و دارد تعریف می‌کند. ما هم زنده هستیم و داریم گوش می‌دهیم.

LIDA
04-10-2010, 21:00
عملیات
یه بار دیگه نقشه رو مرور کرد.
منتظر فرصت مناسب بود.
دیگه موقع عملی کردنش بود!
حرکت کرد و آروم آروم از بین چند تا مانع رد شد.
کسی نبود ٬ بالاخره رسید.
تا دستشو دراز کرد ....
- اون سیب زمینی‌ها ماله شامه ٬ ناخنک نزن بچه.
عملیات لو رفته بود.

******************

جایزه
اولین شعرش که چاپ شد پدرش یک دو چرخه آورد.
دومین شعر که چاپ شد پلیس پدرش را برد.

******************

سفر
- فکر کردم رفتی!
می‌خندد:
- نه، نرفتم.
نمی‌دانم چه احساسی دارم:
- کی می‌ری؟ هفته دیگه؟
فکر می‌کنم اگه رفته بود چه می‌کردم؟ می‌توانستم روی مبل دراز بکشم، پتویی روی خودم بیندازم، پنجره‌ها را باز کنم و کتاب بخوانم. شام هم لازم نبود درست کنم، ساندویچ می‌خوردم.
لبخند می‌زنم....

******************

یک روز کنار دریا
پیرزنی برای اولین بار در عمرش کنار دریا می‌رفت. قبل از این‌که راه بیفتد، همسایه‌ها دورش را گرفتند و گفتند که از بابت همه چیز خیالش جمع باشد و فقط برای آنها یک شیشه آب‌دریا سوغات بیاورد!
بالاخره پیرزن کنار دریا رسید. آن موقع، اوج مد بود و آب دریا حسابی بالا آمده بود. پیرزن از پیرمرد قایقرانی که همان اطراف بود خواهش کرد که یک بطری آب دریا به او بفروشد!
پیرمرد که چشم‌هایش گرد شده بود،

********************

حمله
خرس یکی زد به پشتم. اصلاً نفهمیدم از کجا آمد. دست‌هایش را دور من حلقه کرد.
گفتم دیگر کارم تمام است. اما باید سعی خودم را می‌کردم. لا جان تر از آنی بود که فکرش را می‌کردم.
با اولین ضربه من ولو شد. مجبور شدم خسارت بدهم‌، برای اینکه لباس کار کارگر ساندویچ فروشی را پاره کرده بودم. بیچاره برای چند دلار ناقابل مجبور بود لباس خرس بپوشد.

LIDA
04-10-2010, 21:15
اتوبوس
زن توی اتوبوس نشسته است و داستانی در باره زنی می‌خواند که در اتوبوس نشسته و داستان می‌خواند و سر بلند می‌کند و می‌بیند که خودش همان زنی‌است که در اتوبوس کتاب داستان می‌خواند.
هر چه فکر می‌کرد یادش نمی‌آمد سوار اتوبوس شده باشد و در واقع زندگی‌اش طوری بود که اتوبوس سوار نمی‌شد.
اما هر چه فکر می‌کرد یادش نمی‌آمد زندگی‌اش چطور بود که اتوبوس سوار نمی‌شد.

*****************

نخستین دوست
۱۰ ساله بودیم که با همدیگر آشنا شدیم. با هم به یک مدرسه می‌رفتیم. سوار یک مینی بوس می‌شدیم و به شوخی بچه‌های دیگر با هم می‌خندیدیم.
جشن تولد 11 سالگی‌ام به من یک هدیه دادی؛ دفترچه یادداشتی که خودت درست کرده بودی. فردای آن روز که نیامدی دلم گرفت و گریه کردم.
مادرم می‌گفت بی خود گریه نکرده‌ای؛ خوان با خانواده‌اش به دره افتادند.
توی دفترچه هیچ چیزی ننوشته‌ام تا مثل دوستی‌مان پاک بماند.

*******************

هزار سال دعای خیر
وقتی مردم، شغلِ آقای شی را در چین می‌پرسند، می‌گوید: "دانشمندِ موشکی". بعد در برابرِ ابراز شگفتیِ آن‌‌ها از سرِ تواضع اضافه می‌کند؛ بازنشسته. این اصطلاح را موقعی که در دترویت توقف کرده بودند، یاد گرفت. تلاش می‌کرد به زنی شغل‌اش را بفهماند ولی چون انگلیسی‌اش را بلد نبود شروع کرد به کشیدنِ عکس که زن جیغ زد "دانشمندِ موشکی! " و با صدای بلند خندید.
آدم‌هایی که در آمریکا به‌شان برمی‌خورد، رفتارشان دوستانه است و البته به محض این‌که شغل‌اش را می‌فهمند، رفتارشان دوستانه‌تر هم می‌شود. برای همین دلش می‌خواهد هر وقت بشود این دو کلمه را تکرار کند. این پنج روزی که پیش دخترش در میدوست بوده ...

*******************

کیک
تا به حال توجه نکرده بود که سقف اتاقش چقدر شبیه کیک است. کیکی پوشیده از خامه سفید که تک‌شمعی با شعله نارنجی در میان آن می‌سوخت. همانطور که روی فرش اتاقش دراز کشیده بود و آن کیک پهناور را تماشا می‌کرد، شمع را فوت کرد. اتاق خاموش شد. دستش را دراز کرد و تکه‌ای از کیک را کند و در دهانش گذاشت. درحالیکه می‌جویدش به تاریکی و درازی شب اندیشید. مطمئن بود که تا روشنایی صبح خواهد توانست تمام کیک را بخورد.

*******************

آسيه
در را مي‌بندم و در تاريكي سياه، به دنبال كليد برق، دستم را به ديوار مي‌كشم. روشنايي مات و نارنجي‌رنگ لامپ ۱۰۰واتي، زندگي‌ام را روشن مي‌كند. به عادت تمام اين سال‌ها به سوي اتاق آسيه مي‌روم تا سلامتش را خبر گيرم. عرقي سرد به تنم مي‌نشيند. آسيه نيست. به جايش كاغذهايي است سياه از خط بدش. «من زيبايم. من زيبايم. من زيبايم. من زيبايم. من زيبايم. من زيبايم. من زيبايم. من زيبايم. من زيبايم. من زيبايم...»

LIDA
05-10-2010, 19:58
خودکشی


-- اون بنده خدا رو واسه چی کشتین ؟
* مجرم بود
-- جرمش چی بود ؟
* خود کشی

*************


کنسرت
جمعیت بی صبرانه منتظر اجرای نمایش بودند ٬ صدای تشویق قطع نمیشد .
با کنار رفتن پرده اشتیاق چندین ساله جمعیت برای شنیدن صدای ویلون مشهور ترین نوازده چندبرابر شده بود .
پرده کنار رفت و پیرمردی با لباس مندرس نمایان شد و صدای کف زدن مردم با تعجب و شرمساری قطع شد
همان پیرمردی بود که هنگام ورود به تالار ٬ جلوی در ایستاده بود و می نواخت تا نوجه مردم را جلب کند ولی فقط چند سکه جمع کرده بود .

******************


خودکشی


-- اون بنده خدا رو واسه چی کشتین ؟



* مجرم بود



-- جرمش چی بود ؟



* خود کشی




کنسرت
جمعیت بی صبرانه منتظر اجرای نمایش بودند ٬ صدای تشویق قطع نمیشد .
با کنار رفتن پرده اشتیاق چندین ساله جمعیت برای شنیدن صدای ویلون مشهور ترین نوازده چندبرابر شده بود .
پرده کنار رفت و پیرمردی با لباس مندرس نمایان شد و صدای کف زدن مردم با تعجب و شرمساری قطع شد
همان پیرمردی بود که هنگام ورود به تالار ٬ جلوی در ایستاده بود و می نواخت تا نوجه مردم را جلب کند ولی فقط چند سکه جمع کرده بود .

**********************



خود کشی


- من از این زندگی خسته شدم ٬ میخوام خودمو بکشم
** بیا پائین بابا ٬ رفتی اون بالا شعار میدی واسه ما
- به جون خودم جدی گفتم
** برو بابا حال نداریم
- نرو ٬ دٍ ٬ وایسا آقا ٬ جداْ میخوام خودمو بکشم
** اه اه ٬ سوسول
- ای بابا ٬ اینیکی هم باور نکرد

*****************

مرگ اجباری
پسرم ٬ وقتی من مُردم ٬ یه مراسم آبرومندانه و گرون میگیرین ها ٬ زیر ۳۰ تومن نباشه ٬ سوم و هفتم برو با رستوران نایب حرف بزن رزور کن ٬ مسجد هم خودت میدونی کجا باشه ٬ حجره خانوادگی هم تو بهشت زهرا دادم دیوار و کف رو سنگ گرانیت کنن . حواست کجاس ؟ با تو بودما



** اه ه ه ه ٬ باز شروع کرد ٬ بزار سریالمو نگاه کنم ٬ هر روز شدی سوهان روح ٬‌ بمیر راحت شیم از دستت

******************

مه


داشتم تو خیابون تنهایی راه میرفتم
هوا یهو مه آلود شد و ترسیدم دیگه قدم بردارم
واسه همین نشستم رو زمین تا مه بر طرف بشه
وقتی مه از بین رفت دیدم بغل دستم یه خانم نشسته
پرسیدم : شما ؟!!
گفت : من همسرتم دیگه ٬ یادت رفت ؟

LIDA
05-10-2010, 20:04
قربان
دیشب اینقدر منو روی سنگ سائید که الان تیزه تیزم

ولی چرا اینکارو با من کرد ؟

منو پیچید لای یه پارچه و نفهمیدم کجا داریم میریم ! فقط صدای راز و نیاز با خداش میومد

بعد از چند دقیقه سکوت با سرعت منو از لای پارچه در آورد و گذاشت زیر گلوی پسرش و کشید

ولی .............

حتی دستاش هم نمیلرزید

دوباره کشید

ولی ..............


********************

عشق بچگی !


از همون بچگی علی و میترا با هم بودن

وقتی به همدیگه نگاه می کردن ٬ چشم هاشون برق میزد

راستش رو بخوای ما بچه محل ها خیلی به علی حسودیمون می شد

آخه هممون با هم بزرگ شده بودیم

وقتی رفتن خونه میترا اینا واسه خواستگاری همه نتیجه رو میدونستن

الان بعد از ۵ سال هیچکدوممون رومون نمیشه تو صورت میترا نگاه کنیم

چون باید شاهد سند طلاق اینا باشیم

کی فکر میکرد علی تو زندگی اینجوری باشه !!

******************


مهریه


دوشیزه مکرمه

خانم ............

آیا حاضرید با مهریه معلوم



- 1387 سکه تمام بهار آزادی به نیت سال نوآوری و شکوفایی

-14 شمش طلا به نیت 14 معصوم

-۵ بار سفر مبارک حج به نیت پنج تن

-۱۲۴۰۰۰ شاخه نبات به نیت ۱۲۴۰۰۰ پیغمبر

-...............

-...............

به عقد دایم آقای .............. درآورم ؟

عروس :





(ای بابا ، کجای کاری ؟ تازه عروس رفته گل بچینه)

*****************

شهر عشق


نقشه رو ورق زد ، خیلی گشت ولی ....
اصلا نتونست پیداش کنه !
همون کسی که خیلی دوستش داشت توی اون شهر زندگی می کرد
ولی روی نقشه نبود !
باید دنبال یه نقشه دیگه می گشت که بتونه روش شهرعشق رو
پیدا کنه

********************


اشک دختر


دیگه رمقی نداشتم ، حتماْ باید تزریق می کردم
تمام استخونام درد می کرد .
یاد اولین روزی افتادم که با خنده پک به سیگار دوستم زدم .
یاد اولین روزی افتادم که سیگار جواب نداد و بجاش ...
یاد اولین روزی افتادم که صدای خنده دخترم تمام وجودم روشاد کرد .
یاد اولین روزی افتادم که تصمیم گرفتم برای همیشه ترک کنم .
یاد اون روزی افتادم که برای مواد گردنبند طلای ظریف دخترم رو ...
یاد اون روزی افتادم که زنم منو از خونه بیرون کرد


دخترم چه گریه ای می کرد .


دیگه طاقت نداشتم ...

مادر رو به دخترش کرد و گفت :
یاد اون روزی افتادم که پدرت اومد خواستگاریم
مردخوبی بود
ولی حیف که معتاد بود
خدابیامرزتش ....

Omid
06-10-2010, 11:30
روزی 2 قورباغه در حال راه رفتن بودند که داخل گودال عمیقی افتادند. هر چه قدر سعی کردند و بالا و پایین پریدند تا بتوانند از گودال بیرون بیایند، موفق نشدند. کم کم سایر قورباغه ها با شنیدن صدای آنها به دور گودال جمع شدند و با توجه به عمق گودال، با صدای بلند و حرکات مختلف به دو قورباغه داخل گودال می گفتند که بی خود سعی نکنید و شما هیچ شانسی برای خروج از گودال و نجات ندارید. یکی از قورباغه ناامید شد و دیگر تلاش نکرد و مرد.ولی قورباغه دیگر با دیدن قورباغه های بالای گودال به تلاش خود اضافه کرد و با اراده و قدرت بیشتری سعی در بیرون آمدن از گودال داشت و سرانجام موفق به خروج از گودال شد. سپس مشخص گردید که این قورباغه ناشنوا بوده و تمامی صدا و حرکات قورباغه های بالای گودال را به مثابه تشویق دیگران برای خروج خود از گودال می دانست. در حالی که قورباغه ای که مرد با شنیدن آن صدا ها ناامید شده و دست از تلاش برداشت.

میگن یه روز چرچیل داشته از یه کوچه باریکی که فقط امکان عبور یه نفر رو داشته… رد می شده… که از روبرو یکی از رقبای سیاسی زخم خورده اش می رسه… بعد از اینکه کمی تو چشم هم نگاه می کنن… رقیبه می گه من هیچوقت خودم رو کج نمی کنم تا یه آدم احمق از کنار من عبور کنه… چرچیل در حالیکه خودش رو کج می کرده… می گه ولی من این کار رو می کنم…

رئيس: شما به زندگي پس از مرگ اعتقاد داريد؟
كارمند: بله!
رئيس: خوب است. چون وقتي صبح امروز براي شركت در مراسم تشييع جنازه پدربزرگتان اداره را ترك كرديد، او به اينجا آمد و گفت كه مي خواهد شما را ببيند.
كارمندي به دفتر رئيس خود مي رود و مي گويد: «معني اين چيست؟ شما 200 دلار كمتر از چيزي كه توافق كرده بوديم به من پرداخت كرديد.»

رئيس پاسخ مي دهد: «خودم مي دانم، اما ماه گذشته كه 200 دلار بيشتر به تو پرداخت كردم هيچ شكايتي نكردي.»
كارمند با حاضر جوابي پاسخ مي دهد: «درسته، من اشتباه هاي موردي را مي توانم بپذيرم اما وقتي به صورت عادت شود وظيفه خود مي دانم به شما گزارش كنم.»

سه تا پسر درباره پدرهايشان لاف مي زدند:
اولي گفت: «پدر من سريعترين دونده است. اون مي تونه يك تير رو با تيركمون پرتاب كنه و بعد از شروع به دويدن، از تير جلو بزنه.»
دومي گفت: «تو به اين ميگي سرعت؟ پدر من شكارچيه. اون شليك ميكنه و زودتر از گلوله به شكار ميرسه.»
سومي سرشو تكون داد و گفت: «شما دو تا هيچي راجع به سريع بودن نمي دونيد. پدر من كارمند دولتي است. اون كارشو ساعت 4:30 تعطيل ميكنه و 3:45 تو خونه است!»

Omid
06-10-2010, 11:39
روزي اسب كشاورزي داخل چاه افتاد . حيوان بيچاره ساعت ها به طور ترحم انگيزي ناله مي كرد
بالاخره كشاورز فكري به ذهنش رسيد . او پيش خود فكر كرد كه اسب خيلي پير شده و چاه هم در هر صورت بايد پر شود . او همسايه ها را صدا زد و از آنها درخواست كمك كرد . آن ها با بيل در چاه سنگ وگل ريختند اسب ابتدا كمي ناله كرد ، اما پس از مدتي ساكت شد و اين سكوت او به شدت همه را متعجب كرد . آنها باز هم روي او گل ريختند . كشاورز نگاهي به داخل چاه انداخت و ناگهان صحنه اي ديد كه او را به شدت متحير كرد.با هر تكه گل كه روي سر اسب ريخته مي شد اسب تكاني به خود مي داد ، گل را پايين مي ريخت و يك قدم بالا مي آمد همين طور كه روي او گل مي ريختند ناگهان اسب به لبه چاه رسيد و بيرون آمد. زندگي در حال ريختن گل و لاي برروي شماست . تنها راه رهايي اين است كه آنها را كنار بزنيد و يك قدم بالا بياييد. هريك از مشكلات ما به منزله سنگي است كه مي توانيم از آن به عنوان پله اي براي بالا آمدن استفاده كنيم با اين روش مي توانيم از درون عميقترين چاه ها بيرون بياييم

زنی 3 داماد داشت. روزي برای اینکه میزان علاقه داماد ها را به خود بسنجد تصمیم به امتحان کردن آنها گرفت. ابتدا با داماد اول در کنار استخر منزل شروع به قدم زدن کرد و ناگهان خود را داخل استخر انداخت، داماد با دیدن این صحنه سریع به داخل استخر پرید و مادر زن خود را نجات داد. فردا صبح یک اتومبیل پژو در جلوی درب منزل داماد اول قرار داشت و روی کاغذی که در داخل آن بود نوشته شده بود" داماد عزیرم، بسیار متشکرم- از طرف مادر زنت" . مادر زن این امتحان را با داماد دوم نیز انجام داد و نتیجه کار مثل داماد اول در آمد. وقتی مادر زن با داماد سوم نیز در کنار استخر مشغول حرکت بود و خود را داخل استخر انداخت، داماد سوم با خود گفت که این زن عمر خود را کرده، من كه جوانم،چرا برای نجات جان او، جان خودم را به خطر بیاندازم. مادر زن چون شنا بلد نبود همانجا مرد. فردا صبح یک ماشین مرسدس بنز جلوی درب منزل داماد سوم قرار داشت. روی کاغذی که داخل آن بود نوشته شده بود" داماد عزیزم، بسیار متشکرم- از طرف پدر زنت"
شكار فيل توسط حرفه هاي مختلف
*رياضيدان ها
رياضيدانها به آفريقا مي روند، هر موجودي كه فيل نيست كنار مي گذارند و سپس يكي از آنها را كه باقي مانده است مي گيرند.
البته رياضيدانهاي با تجربه، ابتدا سعي مي كنند تا ثابت كنند حداقل يك فيل در آفريقا وجود دارد. آنگاه به آنجا مي روند.
استادان رياضي با تجربه، ابتدا ثابت مي كنند حداقل يك فيل در آفريقا وجود دارد و سپس پيدا كردن و شكار آن را به عنوان تمرين براي دانشجو باقي مي گذارند
*مهندسان نرم افزار كامپيوتر
اين دسته شكار فيل را بر اساس اجراي الگوريتم زير انجام مي دهند:
گام 1) برو به آفريقا.
گام 2) از دماغه رود نيل (جنوبي ترين نقطه آفريقا) شروع كن.
گام 3) به سمت شمال حركت كن و هر منطقه را از غرب به شرق بپيما.
گام 4) در هر گذر،
الف – هر حيواني را كه مي بيني شكار كن.
ب – آن را با فيل مقايسه كن.
ج – اگر با هم برابر بودند كار تمام است و گرنه برو به گام 3 .
برنامه نويسان با تجربه، ابتدا يك فيل را در قاهره (شمال آفريقا) قرار مي دهند تا مطمئن شوند كه الگوريتم فوق خاتمه مي يابد.
*اقتصاددان ها
اقتصاددان ها فيلي را شكار نمي كنند زيرا اعتقاد دارند كه با ايجاد بازار آزاد و دادن پول به اندازه كافي به فيلها، خودشان، خودشان را شكار مي كنند.
*معاونين بخش مهندسي و تحقيق و توسعه
اينان خيلي سعي مي كنند كه فيلي را شكار كنند اما كارمندانشان به آنها اطمينان مي دهند كه تمام فيلهاي موجود قبلا شكار شده اند.
*مامورين كنترل كيفيت
اينها به فيلها كاري ندارند بلكه دنبال اشتباهات ساير شكارچيان مي گردند
مردي به استخدام يك شركت بزرگ چندمليتي درآمد. در اولين روز كار خود، با كافه تريا تماس گرفت و فرياد زد: «يك فنجان قهوه براي من بياوريد.»
صدايي از آن طرف پاسخ داد: «شماره داخلي را اشتباه گرفته اي. مي داني تو با كي داري حرف مي زني؟»
كارمند تازه وارد گفت: «نه»
صداي آن طرف گفت: «من مدير اجرايي شركت هستم، احمق.»
مرد تازه وارد با لحني حق به جانب گفت: «و تو ميداني با كي حرف ميزني، بيچاره.»
مدير اجرايي گفت: «نه»
كارمند تازه وارد گفت: «خوبه» و سريع گوشي را گذاشت
در پايان مصاحبه شغلي براي استخدام در شركتي، مدير منابع انساني شركت از مهندس جوان صفر كيلومتر ام آي تي پرسيد: «و براي شروع كار، حقوق مورد انتظار شما چيست؟»
مهندس گفت: «حدود 75000 دلار در سال، بسته به اينكه چه مزايايي داده شود.»
مدير منابع انساني گفت: «خب، نظر شما درباره 5 هفته تعطيلي، 14 روز تعطيلي با حقوق، بيمه كامل درماني و حقوق بازنشستگي ويژه و خودروي شيك و مدل بالاي در اختيار چيست؟»
مهندس جوان از جا پريد و با تعجب پرسيد: «شوخي مي كنيد؟!»
مدير منابع انساني گفت: «بله، اما اول تو شروع كردي.»

Omid
06-10-2010, 11:42
مدير و 10 نفر از كاركنانش از طناب بالگردي كه در صدد نجات آنها بود، آويزان بودند. طناب آنقدر محكم نبود كه بتواند وزن هر يازده نفر را تحمل كند. كمك خلبان با بلندگوي دستي از آنها خواست كه يك نفرشان داوطلب شود و طناب را رها كند. البته، داوطلب شدن همانا و سقوط به ته دره همان و به ظاهر كسي حاضر نبود داوطلب شود. دراين هنگام، مدير گفت كه حاضر است طناب را رها كند ولي دلش مي خواهد براي آخرين بار براي كاركنان سخنراني كند.
او گفت: چون كاركنان حاضرند براي سازمان دست به هر كاري بزنند و چون كاركنان خانواده خود را دوست دارند و درمورد هزينه هاي افراد خانواده هيچ گله و شكايتي ندارند و بدون هيچ گونه چشمداشتي پس از خاتمه ساعت كار در اداره مي مانند من براي نجات جان آنان طناب را رها خواهم كرد!
به محض تمام شدن سخنان مشوقانه و تحسين برانگيز مدير، كاركنان كه به وجد آمده بودند شروع كردند به دست زدن و ابراز سپاسگزاري از مدير!!

مديران بر چند گونه‌اند:
1- برخي مديران مانند خوشبختي اند؛ هر چه به آنها نزديك‌تر شويم، بهتر است.
2- برخي مديران مانند آتش هستند؛ بايد فاصله مناسب را با آنها حفظ كنيم تا نه بسوزيم و نه يخ بزنيم.
3- برخي مديران مانند بدبختي اند؛ هر چه از آنها دورتر شويم، بهتر است.

رئيس كيست؟
رئيس كسي است كه وقتي شما زود مي‌آئيد او دير مي‌آيد و وقتي شما دير مي‌آئيد او زود مي‌آيد.

لغتنامه مهندسان
1- اين بستگي دارد به . . . يعني: جواب سئوال شما را نمي‌دانم!
2- اين موضوع پس از روزها تحقيق و بررسي فهميده شد. يعني: اين موضوع را به طور تصادفي فهميدم!
3- نحوه عمل دستگاه بسيار جالب است. يعني: دستگاه كار مي‌كند و اين براي ما تعجب‌برانگيز است!
4- ما تصحيحاتي روي سيستم انجام داديم تا آن را ارتقاء دهيم. يعني: تمام طراحي ما اشتباه بوده و ما از اول شروع كرده‌ايم!
5- ما پيشگويي مي‌كنيم . . . يعني: 90 درصد احتمال خطا مي‌رود!
6- كل كوشش ما براي اين است كه مشتري راضي شود. يعني: آنقدر از زمانبندي عقبيم كه هر چه به مشتري بدهيم راضي مي‌شود!
7- به علت اهميت تئوري و عملي اين موضوع . . . يعني: به علت علاقه من به اين موضوع.
8- بقيه نتايج در گزارش بعدي ارائه مي‌شود. يعني: بقيه نتايج را تا فشار نياوريد نخواهيم داد!
9- ثابت شده كه . . . يعني: من فكر مي‌كنم كه . . .!
10- اين صحبت شما تا اندازه‌اي صحيح است. يعني: از نظر من صحبت شما مطلقاً غلط است!
11- در اين مورد طبق استاندارد عمل خواهيم كرد. يعني: از جزئيات كار اصلاً اطلاع نداريد!

سازمان دستخوش تحول اداري شده بود اما بالاترين مقام آن همچنان ديدگاه سنتي داشت. تصميم گرفته شد با راه‌اندازي اتوماسيون اداري مصرف كاغذ به طور كل از مجموعه حذف شود. در پي اين تصميم، مقرر شد بخش اعظمي از اسناد غيرضرور مربوط به سال‌هاي گذشته امحا شود. در اين رابطه، مكاتبات عديده‌اي از سوي كارشناسان امر و رؤساي واحدها انجام گرفت و در آخر، لازم بود كه بالاترين مقام سازمان مجوز امحا را صادر كند. او نوشت: "امحا اسناد پس از تهيه و نگهداري 2 نسخه از هر كدام بلا مانع است.

پادشاهي به پيشنهاد وزيرش دستور داد براي يكصد ماديان درباري نعل هاي طلايي بسازند و نيمي از خزانه و مدتها وقت را صرف آن نمودند. اما پس از پايان كار تازه فهميدند كه اصلا" ماديان نعل نمي‌خورد.

در يكي از خيابان هاي اصلي شهري چاله اي بود كه باعث بروز حوادث متعدد براي شهروندان مي‌شد.
مديران شهر طي جلسه هاي بر آن شدند كه مشكل را حل كنند.
مدير اول گفت: بايد آمبولانسي هميشه در كنار چاله آماده باشد تا مصدومين را به بيمارستان برساند.
مدير بالاتر گفت: نه، وقت تلف مي‌شود. بهتر است بيمارستاني در كنار چاله احداث كنيم.
مدير ارشد گفت: نه، بهترين كار آن است كه اين چاله را پر كنيم و چاله مشابهي در نزديكي بيمارستان احداث كنيم

پنج آدمخوار به عنوان برنامه‌نويس در يك شركت كامپيوتري استخدام شدند. هنگام مراسم خوشامدگويي رئيس شركت مي‌گويد: "شما همه جزو تيم ما هستيد. شما اينجا مي‌توانيد حقوق خوبي بگيريد و مي‌توانيد به غذاخوري شركت رفته و هر مقدار غذا كه دوست داريد بخوريد. بنابراين فكر كاركنان ديگر را از سر خود بيرون كنيد." آدمخوارها قول مي‌دهند كه با كاركنان شركت كاري نداشته باشند.
چهار هفته بعد رئيس شركت به آنها سر مي‌زند و مي‌گويد: "شما خيلي سخت كار مي‌كنيد و من از همه شما راضي هستم. يكي از خانم‌هاي برنامه‌نويس ما ناپديد شده است. كسي از شما مي‌داند كه چه اتفاقي براي او افتاده است؟" آدمخوارها اظهار بي‌اطلاعي مي‌كنند. بعد از اينكه رئيس شركت مي‌رود، .... آدمخوارها از بقيه مي‌پرسد: "كدوم يك از شما نادونا اون خانوم برنامه‌نويس را خورده؟"
يكي از آدمخوارها با ترديد دستش را بالا مي‌آورد. .... آدمخوارها مي‌گويد: "اي احمق! طي اين چهار هفته ما رهبران، مديران و مديران پروژه‌ها را خورديم و هيچ كس چيزي نفهميد و حالا تو اون خانوم را خوردي و رئيس متوجه شد. پس از اين به بعد لطفاً افرادي را كه كار مي‌كنند نخوريد.

[color=black][font=tahoma][color=black][font=tahoma][color=red]كارمند سازمان

Omid
06-10-2010, 11:47
]
از «فورد» ميلياردر معروف آمريكايي و صاحب يكي از بزرگترين كارخانه هاي سازنده انواع اتومبيل در آمريكا پرسيدند: «اگر شما فردا صبح از خواب بيدار شويد و ببينيد تمام ثروت خود را از دست داده ايد و ديگر چيزي در بساط نداريد، چه مي كنيد؟»


فورد پاسخ داد: «دوباره يكي از نيازهاي اصلي مردم را شناسايي مي كنم و با كار و كوشش، آن خدمت را با كيفيت و ارزان به مردم ارائه مي دهم و مطمئن باشيد بعد از پنج سال دوباره فورد امروز خواهم بود.»
[/font][/color]
بچه خرسي كه بيش از اندازه فلسفه بافي مي كرد روزي از مادرش پرسيد: «مي خواهم راه بروم ولي نمي دانم پنجه راستم را روي زمين بگذارم يا دو پاي عقب را و يا هر چهار دست و پا را؟»
مادرش گفت: «فلسفه بافي بس است راه برو.»

روزگاري كه بستني با شكلات به گراني امروز نبود، پسر ١٠ ساله‌اي وارد قهوه فروشي هتلي شد و پشت ميزي نشست. خدمتكار براي سفارش گرفتن سراغش رفت.
پسر پرسيد: «بستني با شكلات چند است؟»
خدمتكار گفت: «٥٠ سنت»
پسر كوچك دستش را در جيبش كرد، تمام پول خردهايش را در آورد و شمرد. بعد پرسيد: «بستني خالي چند است؟»
خدمتكار با توجه به اين كه تمام ميزها پر شده بود و عده‌اي بيرون قهوه فروشي منتظر خالي شدن ميز ايستاده بودند، با بي‌حوصلگي گفت: «٣٥ سنت»
پسر دوباره سكه‌هايش را شمرد و گفت: «راي من يك بستني بياوريد.»
خدمتكار يك بستني آورد و صورت‌حساب را نيز روي ميز گذاشت و رفت. پسر بستني را تمام كرد، صورت‌حساب را برداشت و پولش را به صندوق‌دار پرداخت كرد و رفت. هنگامي كه خدمتكار براي تميز كردن ميز رفت، گريه‌اش گرفت. پسر بچه روي ميز در كنار بشقاب خالي، ١٥ سنت براي او انعام گذاشته بود. يعني او با پول‌هايش مي‌توانست بستني با شكلات بخورد امّا چون پولي براي انعام دادن برايش باقي نمي‌ماند، اين كار را نكرده بود و بستني خالي خورده بود

[/font][/color][/font][/color]

دو مرد در كنار درياچه اي مشغول ماهيگيري بودند. يكي از آنها ماهيگير باتجربه و ماهري بود اما ديگري ماهيگيري نمي دانست. هر بار كه مرد باتجربه يك ماهي بزرگ مي گرفت، آنرا در ظرف يخي كه در كنار دستش بود مي انداخت تا ماهي ها تازه بمانند اما ديگري به محض گرفتن يك ماهي بزرگ آنرا به دريا پرتاب مي كرد. ماهيگير باتجربه از اينكه مي ديد آن مرد چگونه ماهي را از دست مي دهد بسيار متعجب بود.
بنابراين ماهيگير باتجربه پس از مدتي از او پرسيد: «چرا ماهي هاي به اين بزرگي را به دريا پرت مي كني؟»
مرد جواب داد: «آخر تابه من كوچك است


پيرمرد روي نيمكت نشسته بود و كلاهش را روي سرش كشيده بود و استراحت ميكرد. سواري نزديك شد و از او پرسيد: «هي پيرمرد، مردم اين شهر چه جور آدمهايي اند؟»
پيرمرد پرسيد: «مردم شهر تو چه جوريند؟»
گفت: «مزخرف»
پيرمرد گفت: «اينجا هم همينطور»
بعد از چند ساعت سوار ديگري نزديك شد و همين سؤال را پرسيد.
پيرمرد باز هم از او پرسيد: «مردم شهر تو چه جوريند؟»
گفت: «خب، مهربونند.»
پيرمرد گفت: «اينجا هم همينطور!»

يك كارگر ژاپني در پاسخ "چه انگيزه اي باعث شده است كه وي سالانه حدود هفتاد پيشنهاد فني به كارخانه بدهد؟" جواب داد: اين كار به من اين احساس را مي دهد كه شخص مفيدي هستم، نه موجودي كه جز انجام يك سلسله كارهاي عادي روزمره فايده ديگري ندارد.

يكي از مديران آمريكايي كه مدتي براي يك دوره آموزشي به ژاپن رفته بود، تعريف كرده است كه:
كه روزي از خياباني كه چند ماشين در دو طرف آن پارك شده بود مي گذشتم. رفتار جوانكي نظرم را جلب كرد. او با جديت و حرارتي خاص مشغول تميز كردن يك ماشين بود. بي اختيار ايستادم. مشاهده فردي كه اين چنين در حفظ و تميزي ماشين خود مي كوشد مرا مجذوب كرده بود. مرد جوان پس از تميز كردن ماشين و تنظيم آيينه هاي بغل، راهش را گرفت و رفت چند متر آن طرفتر، در ايستگاه اتوبوس منتظر ايستاد. رفتار وي گيجم كرد.
به او نزديك شدم و پرسيدم: «مگر آن ماشيني را كه تميز كرديد متعلق به شما نبود؟»
نگاهي به من انداخت و با لبخندي گفت: «من كارگر كارخانه اي هستم كه آن ماشين از توليدات آن است. دلم نمي خواهد اتومبيلي را كه ما ساخته ايم كثيف و نامرتب جلوه كند.»

زن و مرد جواني به محله جديدي اسبا‌ب‌كشي كردند. روز بعد ضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد كه همسايه‌اش درحال آويزان كردن رخت‌هاي شسته است و گفت:«لباسها چندان تميز نيست. انگار نميداند چطور لباس بشويد. احتمالآ بايد پودر لباس‌شويي بهتري بخرد.» همسرش نگاهي كرد اما چيزي نگفت.
هر بار كه زن همسايه لباس‌هاي شسته‌اش را براي خشك شدن آويزان مي‌كرد زن جوان همان حرف را تكرار مي‌كرد تا اينكه حدود يك ماه بعد، روزي از ديدن لباس‌هاي تميز روي بند رخت تعجب كرد و به همسرش گفت: «ياد گرفته چطور لباس بشويد. مانده‌ام كه چه كسي درست لباس شستن را يادش داده!»
مرد پاسخ داد: «من امروز صبح زود بيدار شدم و پنجره‌هايمان را تميز كردم!»

Omid
06-10-2010, 11:59
هر روز صبح در گوشه‌اي از صحراي آفريقا غزالي از خواب بيدار مي‌شود. غزال مي‌داند كه در آن روز بايد چالاكتر از همه درندگان تيزرو باشد و گرنه مرگ، او را خواهد بلعيد.
در گوشه‌اي ديگر از اين صحرا هر روز شيري از خواب بيدار مي‌شود كه مي‌داند بايد يكي از آهوان تيزپا را به چنگ آورد وگرنه بايد منتظر مرگ باشد!


در حال ورشكستگي بود. مغازه گز و سوهان‌فروشي در كنار جاده بين‌شهري داشت. شب عيد پارچه بزرگي به در مغازه زد. نوشته بود گز و سوهان با 4 ماه خدمات پس از فروش. مشتريان زيادي براي پرسش در مورد خدمات پس از فروش گز و سوهان به اين مغازه مراجعه كردند و او با فروش بالا از ورشكستگي نجات يافت.

در يك شب تاريك مردي در پياده رو خياباني پاي تير چراغ برق دنبال چيزي مي‌گشت.
رهگذري او را ديد و پرسيد: دنبال چه مي‌گردي؟
مرد گفت: دنبال دسته كليدم مي‌گردم.
رهگذر پرسيد: آن را اينجا گم كردي؟
مرد گفت: نه، فكر مي‌كنم چند قدمي عقب‌تر، از دستم افتاده باشد.
رهگذر پرسيد: پس چرا اينجا دنبال آن مي‌گردي؟
مرد گفت: چون اينجا نور بيشتر است.


يك شركت بزرگ قصد استخدام يك نفر را داشت. بدين منظور آزموني برگزار كرد كه يك پرسش داشت. پرسش اين بود:
شما در يك شب طوفاني در حال رانندگي با ماشين 2 نفره خود هستيد. از جلوي يك ايستگاه اتوبوس مي‌گذريد. سه نفر داخل ايستگاه منتظر اتوبوس هستند. يك پيرزن كه در حال مرگ است. يك پزشك كه قبلاً جان شما را نجات داده است. يك خانم/آقا كه در روياهايتان خيال ازدواج با او را داريد. شما مي‌توانيد تنها يكي از اين سه نفر را سوار كنيد. كدام را انتخاب خواهيد كرد؟ دليل خود را شرح دهيد.
قاعدتاً اين آزمون نمي‌تواند نوعي تست شخصيت باشد زيرا هر پاسخي دليل خودش را دارد.
پيرزن در حال مرگ است، شما بايد ابتدا او را نجات دهيد. هر چند او خيلي پير است و به هر حال خواهد مرد.
شما بايد پزشك را سوار كنيد. زيرا قبلاً جان شما را نجات داده است و اين فرصتي است كه مي‌توانيد جبران كنيد. اما شايد هم بتوانيد بعداً جبران كنيد.
شما بايد شخص مورد علاقه‌تان را سوار كنيد زيرا اگر اين فرصت را از دست دهيد ممكن است هرگز قادر نباشيد مثل او را پيدا كنيد.
از دويست نفري كه در اين آزمون شركت كردند، شخصي كه استخدام شد دليلي براي پاسخ خود نداد. او نوشته بود:
سوئيچ ماشين را به پزشك مي‌دهم تا پيرزن را به بيمارستان برساند و خودم به همراه همسر روياهايم منتظر اتوبوس مي‌مانيم.

از مدير موفقي پرسيدند: "راز موفقيت شما چه بود؟" گفت: «دو كلمه» است.
- آن چيست؟
- «تصميم‌هاي درست»
- و شما چگونه تصميم هاي درست گرفتيد؟
- پاسخ «يك كلمه» است!
- آن چيست؟
- «تجربه»
- و شما چگونه تجربه اندوزي كرديد؟
- پاسخ «دو كلمه» است!
- آن چيست؟
- «تصميم هاي اشتباه»

Omid
06-10-2010, 12:02
در يك قفس پنج ميمون قرار دهيد.
داخل قفس نردباني قرار داده و روي آن چند عدد موز بگذاريد.
بعد از مدتي، يكي از ميمونها از نردبان بالا مي‌رود تا موز را بردارد.
زماني كه ميمون به موز نزديك شد بر روي تمام ميمونها آب سرد بپاشيد.
بعد از مدتي، يكي ديگر از ميمونها تلاش مي‌كند كه موز را بردارد. باز هم بر روي تمام ميمونها آب سرد بپاشيد.
اين كار را چند بار تكرار كنيد.
خيلي زود خواهيد ديد وقتي يك ميمون به سراغ موز مي‌رود ديگر ميمونها سعي مي‌كنند جلوي آن را بگيرند. ديگر آب سرد نپاشيد.
يكي از ميمونها را با يك ميمون جديد جايگزين كنيد.
ميمون جديد موز را مي‌بيند و به سمت موز مي‌رود.
ديگر ميمونها به آن ميمون حمله مي‌كنند و آن را كتك مي‌زنند.
بعد از چند تلاش ديگر براي رسيدن به موز و كتك خوردن از سوي ديگر ميمونها، ميمون تازه وارد متوجه مي‌شود كه نبايد موز را بردارد.
يكي ديگر از پنج ميمون اوليه را با يك ميمون جديد جايگزين كنيد.
ميمون جديد نيز از نردبان بالا مي‌رود و كتك مي‌خورد. ميمون تازه وارد قبلي نيز در اين تنبيه شركت مي‌كند.
دوباره سومين ميمون اوليه را با يك ميمون جديد عوض كنيد.
ميمون جديد نيز از نردبان بالا مي‌رود و از بقيه ميمونها كتك مي‌خورد.
دو تا از ميمونها كه ميمون تازه وارد را كتك زدند نمي‌دانند چرا به آن اجازه نمي‌دهند از نردبان بالا برود يا چرا در كتك زدن آن مشاركت مي‌كنند.
بعد از جابجايي ميمون چهارم و پنجم با ميمونهاي جديد، تمام ميمونهايي كه بر روي آنها آب سرد پاشيده شده بود با ميمونهاي جديد جايگزين شده‌اند.
با اين وجود، هيچ ميموني سعي نمي‌كند از نردبان بالا رود.
چرا؟
زيرا تا آنجايي كه آنها مي‌دانند هميشه هيمنطور بوده است.


مارمولكي رفت پيش ماري كه چشم‌پزشك بود. از او خواست برايش عينكي تهيه كند.
مار گفت: "عينك به چه درد تو مي‌خورد؟ مگر با عينك و بي‌عينك فرقي مي‌كند؟ تو كه جايي را نمي‌بيني."
مارمولك گفت: "عينك كه بزنم ديده مي‌شوم."

شاه عباس از وزير خود پرسيد: "امسال اوضاع اقتصادي كشور چگونه است؟"
وزير گفت: "الحمدالله به گونه اي است كه تمام پينه دوزان توانستند به زيارت كعبه روند!!"
شاه عباس گفت: "نادان اگر اوضاع مالي مردم خوب بود كفاشان مي بايست به مكه مي رفتند نه پينه دوزان، چونكه مردم نمي توانند كفش بخرند ناچار به تعميرش مي پردازند، بررسي كن و علت آنرا پيدا نما تا كار را اصلاح كنيم."


ملا نصرالدين هر روز در بازار گدايي مي‌كرد و مردم با نيرنگي٬ حماقت او را دست مي‌انداختند. دو سكه به او نشان مي‌دادند كه يكي شان طلا بود و يكي از نقره. اما ملا نصرالدين هميشه سكه نقره را انتخاب مي‌كرد. اين داستان در تمام منطقه پخش شد. هر روز گروهي زن و مرد مي‌آمدند و دو سكه به او نشان مي دادند و ملا نصرالدين هميشه سكه نقره را انتخاب مي‌كرد. تا اينكه مرد مهرباني از راه رسيد و از اينكه ملا نصرالدين را آنطور دست مي‌انداختند٬ ناراحت شد. در گوشه ميدان به سراغش رفت و گفت: هر وقت دو سكه به تو نشان دادند٬ سكه طلا را بردار. اينطوري هم پول بيشتري گيرت مي‌آيد و هم ديگر دستت نمي‌اندازند. ملا نصرالدين پاسخ داد: ظاهراً حق با شماست٬ اما اگر سكه طلا را بردارم٬ ديگر مردم به من پول نمي‌دهند تا ثابت كنند كه من احمق تر از آن‌هايم. شما نمي‌دانيد تا حالا با اين كلك چقدر پول گير آورده‌ام.
«اگر كاري كه مي كني٬ هوشمندانه باشد٬ هيچ اشكالي ندارد كه تو را احمق بدانند.»

بر سر گور كشيشي در كليساي وست مينستر نوشته شده است: «كودك كه بودم مي خواستم دنيا را تغيير دهم. بزرگتر كه شدم متوجه شدم دنيا خيلي بزرگ است من بايد انگلستان را تغيير دهم. بعدها انگلستان را هم بزرگ ديدم و تصميم گرفتم شهرم را تغيير دهم. در سالخوردگي تصميم گرفتم خانواده ام را متحول كنم. اينك كه در آستانه مرگ هستم مي فهمم كه اگر روز اول خودم را تغيير داده بودم، شايد مي توانستم دنيا را هم تغيير دهم!!!»

Omid
06-10-2010, 12:05
آليس: "لطفاً به من بگو از كدام راه بايد بروم؟"
گربه: "بستگي به اين دارد كه كجا مي‌خواهي بروي؟"
آليس: "خيلي برايم مهم نيست كجا بروم."
گربه: "پس مهم نيست از كدام راه بروي

روزي در جنگلي كلاغي در تمامي طول روز بر روي شاخه درختي نشسته بود و هيچ كاري انجام نمي داد.
خرگوش كوچكي او را ديد و از او پرسيد: "آيا من هم مي توانم مانند تو تمام روز را در گوشه اي بنشينم و هيچ كاري انجام ندهم؟".
كلاغ پاسخ داد: "البته، چرا نه".
خرگوش هم زير همان درخت نشست و استراحت خود را آغاز كرد.
ناگهان سرو كله روباهي پيدا شد. روباه پريد و خرگوش را گرفت و خورد.
نتيجه: براي اينكه بتواني بنشيني و هيچ كاري انجام ندهي، بايد در جايگاه بالايي قرار داشته باشي.


نجار پيري بود كه مي‌خواست بازنشسته شود. او به كار فرمايش گفت كه مي‌خواهد ساختن خانه را رها كند و از زندگي بي دغدغه در كنار همسر و خانواده‌اش لذت ببرد.
كارفرما از اين كه ديد كارگرش مي‌خواهد كار را ترك كند ناراحت شد. او از نجار پير خواست كه به عنوان آخرين كار، تنها يك خانه ديگر بسازد. نجار پير قبول كرد، اما كاملاً مشخص بود كه دلش به اين كار راضي نيست. او براي ساختن اين خانه، از مصالح بسيار نامرغوبي استفاده كرد و با بي‌حوصلگي، به ساختن خانه ادامه داد.
وقتي كار ساختن خانه به پايان رسيد، كارفرما براي وارسي خانه آمد. او كليد خانه را به نجار داد و گفت : «اين خانه متعلق به توست. اين هديه‌اي است از طرف من براي تو ».
نجار شوكه شده بود. مايه تأسف بود! اگر مي‌دانست كه دارد خانه‌اي براي خودش مي‌سازد، مسلماً به گونه‌اي ديگر كارش را انجام مي‌داد.

هنگامي ‌كه ناسا برنامه فرستادن فضانوردان به فضا را آغاز كرد، با مشكل كوچكي روبرو شد. آنها دريافتند كه خودكارهاي موجود در فضاي بدون ‌جاذبه كار نمي‌كنند. (جوهر خودكار به سمت پايين جريان نمي‌يابد و روي سطح كاغذ نمي‌ريزد.) براي حل اين مشكل آنها شركت مشاورين اندرسون را انتخاب‌كردند. تحقيقات بيش‌از يك دهه طول‌كشيد، 12ميليون دلار صرف شد و در نهايت آنها خودكاري طراحي كردند كه در محيط بدون جاذبه مي‌نوشت، زير آب كار مي‌كرد، روي هر سطحي حتي كريستال مي‌نوشت و از دماي زيرصفر تا 300 درجه‌ سانتيگراد كار مي‌كرد.
روس‌ها راه‌حل ساده‌تري داشتند: آنها از مداد استفاده كردند!



خبرنگاري مي‌گويد: به ملاقات ژان كوكتو رفتم. خانه او در حقيقت كوهي از خرت و پرت، قاب عكس، نقاشي‌هاي هنرمندان مشهور و كتاب بود. كوكتو همه چيز را نگه مي‌داشت و علاقه زيادي به هر يك از آن اشياء داشت.
وسط مصاحبه توانستم از او بپرسم: «اگر اين خانه همين الان آتش بگيرد و فقط بتوانيد يك چيز با خودتان ببريد كدام يك از اين چيزها را انتخاب مي‌كنيد؟»
كوكتو جواب داد: «آتش را انتخاب مي‌كنم»

Omid
06-10-2010, 12:16
پدر روزنامه مي‌خواند اما پسر كوچكش مدام مزاحمش مي‌شود. حوصله پدر سر رفت و صفحه‌اي از روزنامه را كه نقشه جهان را نمايش مي‌داد جدا و قطعه قطعه كرد و به پسرش داد.
«بيا! كاري برايت دارم. يك نقشه دنيا به تو مي‌دهم، ببينم مي‌تواني آن را دقيقاً همان طور كه هست بچيني؟»
و دوباره سراغ روزنامه اش رفت. مي‌دانست پسرش تمام روز گرفتار اين كار است. اما يك ربع ساعت بعد، پسرك با نقشه كامل برگشت.
پدر با تعجب پرسيد: «مادرت به تو جغرافي ياد داده؟»
پسر جواب داد: «جغرافي ديگر چيست؟ پشت اين صفحه تصويري از يك آدم بود. وقتي توانستم آن آدم را دوباره بسازم، دنيا را هم دوباره ساختم.»


اگر قورباغه‌اي را به همراه مقداري از آبي كه در آن زندگي مي‌كند در ظرفي بريزيد و آب را به آرامي گرم كنيد خواهيد ديد كه قورباغه به گرم شدن آب عكس‌العملي نشان نمي‌دهد تا آن كه آب جوش مي‌آيد و قورباغه مي‌ميرد.
دليل اين رفتار اين است كه قورباغه يك حيوان خونسرد است و دماي بدن خود را با تغييرات تدريجي دماي محيط تطبيق مي‌دهد.
اگر قورباغه ديگري را بگيريد و در ظرف آبي كه اختلاف دماي قابل ملاحظه‌اي با دماي بدن قورباغه دارد اما براي آن قابل تحمل است، بياندازيد خواهيد ديد كه به سرعت به بيرون مي‌جهد چرا كه نمي‌تواند اين تغيير دما را تحمل كند.


اگر مي خواهيد هميشه در حال حركت، رشد و پويايي باشيد كوسه اي در حوضچه زندگي خود بيندازيد؛ كوسه مشكلات. زيرا آنچه زندگي ما را تهديد مي كند سكون، بي تحركي و در جا زدن و در نهايت پوسيدن است.
آبي كه بر آسود زمينش بخورد زود- - - - - - -دريا شود آن رود كه پيوسته روان است

چاک از یک مزرعه‌دار در تکزاس یک الاغ خرید به قیمت ۱۰۰ دلار. قرار شد که مزرعه‌دار الاغ را روز بعد تحویل بدهد. اما روز بعد مزرعه‌دار سراغ چاک آمد و گفت: «متأسفم جوون. خبر بدی برات دارم. الاغه مرد.»
چاک جواب داد: «ایرادی نداره. همون پولم رو پس بده.»
مزرعه‌دار گفت: «نمی‌شه. آخه همه پول رو خرج کردم..»
چاک گفت: «باشه. پس همون الاغ مرده رو بهم بده.»
مزرعه‌دار گفت: «می‌خوای باهاش چی کار کنی؟»
چاک گفت: «می‌خوام باهاش قرعه‌کشی برگزار کنم.»
مزرعه‌دار گفت: «نمی‌شه که یه الاغ مرده رو به قرعه‌کشی گذاشت!»
چاک گفت: «معلومه که می‌تونم. حالا ببین. فقط به کسی نمی‌گم که الاغ مرده است.»
یک ماه بعد مزرعه‌دار چاک رو دید و پرسید: «از اون الاغ مرده چه خبر؟»
چاک گفت: «به قرعه‌کشی گذاشتمش. ۵۰۰ تا بلیت ۲ دلاری فروختم و ۸۹۸ دلار سود کردم.»
مزرعه‌دار پرسید: «هیچ کس هم شکایتی نکرد؟»
چاک گفت: «فقط همونی که الاغ رو برنده شده بود. من هم ۲ دلارش رو پس دادم.»


روزي مردي ثروتمند در اتومبيل جديد و گران قيمت خود با سرعت فراوان از خيابان كم رفت و آمدي مي‌گذشت. ناگهان از بين دو اتومبيل پارك شده در كنار خيابان يك پسر بچه پاره آجري به سمت او پرتاب كرد. پاره آجر به اتومبيل او برخورد كرد. مرد پايش را روي ترمز گذاشت و سريع پياده شد و ديد كه اتومبيلش صدمه زيادي ديده است. به طرف پسرك رفت و او را سرزنش كرد. پسرك گريان، با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پياده رو، جايي كه برادر فلجش از روي صندلي چرخدار به زمين افتاده بود جلب كند.
پسرك گفت: "اينجا خيابان خلوتي است و به ندرت كسي از آن عبور مي كند. برادر بزرگم از روي صندلي چرخدارش به زمين افتاده و من زور كافي براي بلند كردنش ندارم. براي اينكه شما را متوقف كنم ناچار شدم از اين پاره آجر استفاده كنم". مرد بسيار متأثر شد و از پسر عذر خواهي كرد. برادر پسرك را بلند كرد و روي صندلي نشاند و سوار اتومبيل گران قيمتش شد و به راهش ادامه داد.

GORJI
06-10-2010, 13:02
دلیل سبک و سنگین بودن خواب مردم از نظر بهلول

بهلول را گفتند :
سنگینی خواب را سبب چه باشد؟
گفت: " سبک بودن اندیشه "، هر چه اندیشه
سبک باشد، " خواب سنگین گردد"...!!!!

---------------------------------------------------
عقل و جنون از نظر بهلول

کسی بهلول را گفت:
تا چند می خواهی در جنون باشی ؟،
لحظه ای بخود آی و راه عقل در پیش
گیر.
بهلول گفت: این روز ها بدنبال عقل رفتن
خیلی:
" جنون" می خواهد...!!!!! "

---------------------------------------------------

زندگی انسان ها از نظر بهلول

بهلول را پرسیدند:
حیات آدمی را در مثال به چه ماند؟
بهلول گفت: به نردبانی دو طرفه ،که
از یک طرف :
" سن بالا می رود " و از
طرف دیگر :
" زندگی پایین می آید ".

---------------------------------------------------

نقطه مشترک انسان ها از نظر بهلول را پرسیدند:

انسانها در روی زمین ، در کدامین
چیز مشترکند ؟
گفت: در روی زمین ، چنین چیزی نتوان
یافت ،اما در زیر زمین :
" خاک سرد و تیره " ،
گورستان:
" مشترک " همه افراد بشر است....!!!!

---------------------------------------------------

تعداد عاقلان و دیوانگان شهر

بهلول وقتی در بصره بود به او گفتند:
دیوانه های این شهر را برای ما بشمار.
گفت: " دیوانه های " شهر آنقدر زیادند که نمی شود
شمرد ، اگر بخواهید :
" عاقلان و خردمندان " را برای شما میشمارم
که:
" اندکند ".

LIDA
07-10-2010, 14:18
بازنده


دیگه چیزی ته جیبش نمونده بود . با خودش گفت :
این بار دیگه دفعه آخره ، خدا خودت کمکم کن که برنده بشم
ولی بازهم ...
همه چیز رو از دست داده بود ، حتی سر کفش هاش هم قمار کرده بود .
وسوسه قمار بازهم قلقلکش می داد .
ناگهان برق شادی تو چشم هاش دیده شد .
نگاه ولع آمیزی به تنها دارایی که داشت انداخت .
دخترک بیچاره یک لحظه احساس غریبی کرد .
این دفعه از نگاه باباش خیلی می ترسید .

*****************


آرامش یک سرباز


سال ها بود که می خواست به لحظه ای که مواد منفجره را در میان دست هایش
لمس کرد فکر نکند .
نیمه های شب عرق ریزان از خواب پرید
درزیر نور مهتابی که از پنجره می تابید کابوس لحظات گذشته دور می شد .
سعی کرد یادآوری آن لحظه را به تاخیر بیاندازد
سعی کرد که دوباره بخوابد
ولی حتی نمیتوانست روی خودش را بپوشاند
دیگر دستی نداشت که ....


******************

ماهی سیاه کوچولو


مامان ٬ می خوام برم ببینم آخر رودخونه کجاست ؟ میدونی ٬ مدت هاست توی این فکرم که آخرش کجاست و هنوزم سر در نیاوردم . فکر کنم آخرشم خودم باید برم آخرشو پیدا کنم و ببینم چه خبره

مادرش خندید و گفت

من هم وقتی بچه بودم ، خیلی از این فکرها می کردم ٬ رودخونه که اول و آخر نداره ؛ همینیه که هست ٬ همیشه جاری و به هیچ جا هم نمی رسه

******************

یک قصه عاشقانه




مرد سیگارش را توی زیرسیگاری له کرد .


زیر سیگاری پر از سیگارهای نصفه بود


خودکارش را به دست گرفت و دوباره بالای کاغذ سفید نوشت : یک قصه عاشقانه .

روی زمین ، دور و بر مرد پر از کاغذهای مچاله شده و پاره بود

*********************

رویا


4 تا دیگه مونده بود


اولیش رو در آورد و آتش زد ،

به شعله زرد رنگ خیره شد و ……
شعله از هیبت آمدن مردی سرفرو داد و خاموش شد .

مرد : پاشو پاشو ، این مسخره بازی ها مال کارتون هاست !!

دخترک هراسان به مرد خیره شد

مرد : هرکی از راه می رسه میخواد اینجا بساط گداییش رو راه بندازه
( با حالت پرخاش ) بهت می گم پاشو .



دخترک برخواست و بی رمق دنبال جایی برای دیدن ۳ رویا باقی مانده گشت

LIDA
07-10-2010, 14:22
بچه های خوب


آره فبول داریم . ما بچه های خوبی واسه بابامون نبودیم .


اون رو گذاشته بودیمش خونه سالمندان و دیر بهش سر می زدیم ، هرچی می گفت بیشترسربزنین ،

می گفتیم : کارداریم .

می گفت دلم واسه بچه هاتون تنگ شده ،

می گفتیم اونا هم درس دارن .

آره ! در حق اون ظلم کرده بودیم .

اما الان حدود یک ماهه که بچه های خوبی واسه بابامون شدیم .


اون رو از خونه سالمندان آوردیم بیرون . دیگه هر هفته بهش سر می زنیم .

بچه هامون رو هم با خودمون می بریم .

حالا هم میخوایم واسش یه مراسم چهلم عالی و با کلاس بگیریم .

*******************

شادی


با شادی پریدم تو بغل مادرم و ساک پر از پول رو دادم بهش ، مادرم گریه و دعا کرد ، خواهرم زیر سرم اشک شادی ریخت و داداش کوچکم دستم رو بوسید .

پول زیادی بود ، همه بدهی ها رو می تونستم با اون بدم ، تازه وضع زندگی مون هم بهتر می شد .

از در خونه که وارد شدم از حال رفتم ، تازه داشتم زندگی با یک کلیه رو تجربه می کردم

***********************

من و قلک


بابا پول تو جیبی ام رو که می داد ، مامان می گفت : بنداز تو قلک

هرروز شکم قلک از پول سر و صدا می کرد و شکم من از بی پولی .

**********************

ایست آخر
خیابان کیپ بود و هر چند دقیقه ، یکی دو متر جلو میرفتم ، راهی برای فرار نبود


برای لحظه ای ، حرکت ماشین ها قدری شتاب گرفت .
همه برای گرفتن راه از دیگری و گریختن از تنگنای خیابان عجله داشتند .

در یک لحظه اتفاق افتاد...

با صدای ناهنجار بوق به جلویی کوبیدم ، عقبی کوبید به من و ………

صدای آژیر آمبولانس که از مدتی قبل شنیده می شد قدری بلندتر شد ،

اما کاری از دست کسی برنمی آمد .

چند دقیقه بعد راننده آمبولانس آژیر را خاموش کرد ،


برای همیشه …


*********************

چوپان دروغگو


دیگه از اینکه هر روز گوسفندهارو ببره و بیاره خسته شده بود

زندگیش عادی شده بود ٬ احتیاج به یه خرده تفریح و هیجان داشت ....

رفت بالای درخت و رو کرد سمت ده و داد زد

آی گرگ ٬ آآآآآآی گرگ گ گ گ ..........

آهالی ده وقتی صدارو شنیدن با چوب و چماق اومدن و دیدن خبری نیست !!!!

ولی پسرک بالای درخت داشت میخندید

اهالی ده وقتی دیدن سره کار رفتن و یه پسره چیزقیل اسگلشون کرده

با همون چوب و چماق زدن تو سره پسره

جاتون خالی یه کتک سیر خورد تا دیگه ادای چوپان دروغگو رو در نیاره .


*********************

LIDA
07-10-2010, 14:27
نمیدونم !
تو دانشگاه دیدمش و عاشقش شدم !

آروم آروم مهر هر دومون تو دل همدیگه نشسته بود

دختر زیبا و فهمیده ایی بود ، همه کار و زندگیم شده بود اون

درس ، دانشگاه ، کار ، حتی همین وبلاگ

هرچی وقت داشتم با اون میگذروندم

بعد از ۲ سال رفتیم خواستگاری

۱۰۰۱ دردسر و حرف و حدیث پیش اومد

هردومون مثل کوه وایسادیم پای هم ..........

فقط یه روز مونده بود به عقد که رفتیم آزمایشگاه

مثل پرستو تو آسمون بودم

ولی وقتی نتیجه آزمایش نشون داد که ..........

اعتیاد

مثل کرم خاکی توی زمین بودم

*********************

سر درگمی


از ساعت ۴ صبح دم در بیمارستان همراه مادر پیرش صف واستاده بود تا نفر اول باشه !

البته باید اینکار رو می کرد ، ناراحتی قلب مادرش رو باید درمان می کرد ...

ساعت ۸ صبح شده بود و صدای داد و بیداد مردم ...

تازه فهمید خیلی ها هم مثل خودش تو صف هستن !

وقتی در باز شد آدم هایی رفتن تو که اصلا تو صف نبودن ، با یه یادداشت و ....

طفلک جایی رو نداشت که مادرش رو ببره ، همون جا خوابید تا فردا دوباره اول صف باشه !

*********************

بی خیالی

ماشین حسابش رو روشن کرد
کرایه خونه + قبض آب و برق و تلفن + قسط ماشین + .....
همین طور که جمع می کرد سرش بیشتر سوت می کشید !
یه نگاه به فیش حقوقش
یه نگاه به رقمی که ماشین حساب نشون می داد
باید چی کار می کرد ؟

*****************

فراموش شده !



همش توی خواب کابوس می دید ، دیگه کلافه شده بود
از خواب بیدار شد
می خواست بره تا یه قرص آرام بخش بخوره تا راحت بخوابه
ولی هرچی سعی کرد نتونست از جاش تکون بخوره
پتو رو زد کنار !
تازه یادش اومد که پاهاش رو توی جنگ از دست داده
باید از ته دل کمک می خواست تا یه نفر بیدار بشه و ......

********************

سر کلاس همش داشت با موبایل آخرین مدلش بازی می کرد .
وقتی که کلاس تموم شد صبرکرد که بیشتر بچه ها به دم در دانشکده برسن !
اون وقت با تمام سرعت خودش رو به دم در رسوند و صدای دزد گیر بنز آخرین سیستمش توجه
بچه ها رو جلب کرد . آخه دیروز خریده بود ، باید همه می فهمیدن !
با احساس غروری سوار ماشین شد و استارت زد و صدای ضبط رو تا آخر بالا برد
سر راه یه دکه روزنامه فروشی دید که چند نفر آدم جلوش ایستاده بودن
هوس کرد بنزش رو به رخ اون ها هم بکشه !
رفت و یه روزنامه برداشت ، یه ۵۰۰ تومانی داد به روزنامه فروشه و گفت باقیش ماله خودت !
صفحه اول روزنامه یه عکس انداخته بود !
با خوشحالی داد زد : عکس پاپام رو تو روزنامه انداختن ، ایول ل ل پاپا !
پائین عکس پدرش نوشته شده بود :
دستگیری کلاه بردار حرفه ای ، کلیه کسانی که از نامبرده شکایتی دارند ........

Omid
09-10-2010, 16:47
مردی با اسلحه وارد یک بانک شد و تقاضای پول کرد.
وقتی پولهارا دریافت کرد رو به یکی از مشتریان بانک کرد و پرسید : آیا شما دیدید که من از این بانک دزدی کنم؟
مرد پاسخ داد : بله قربان من دیدم.
سپس دزد اسلحه را به سمت شقیقه مرد گرفت و او را در جا کشت.
او مجددا رو به زوجی کرد که نزدیک او ایستاده بودند و از آنها پرسید: آیا شما دیدید که من از این بانک دزدی کنم؟
مرد پاسخ داد : نه قربان ، من ندیدم ؛ اما همسرم دید!

امیری به شاهزاده خانمی گفت: من عاشق توام.
شاهزاده گفت: زیباتر از من خواهرم است که در پشت سر تو ایستاده است.
امیر برگشت و دید هیچکس نیست .
شاهزاده گفت: تو عاشق نیستی ؛ عاشق به غیر نظر نمی کند.



همیشه یاهورو چک میکنیم تا پیام هایی که دوستامون برامون فرستادن رو بخونیم/یه بار قرآن رو باز کنیم تا پیام هایی که خدا برامون فرستاده رو بخونیم اگه خدارو دوست داری اینو براکل اد لیستت بفرست



استادى از شاگردانش پرسید: چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد می‌زنیم؟ چرا مردم هنگامى که خشمگین هستند صدایشان را بلند می‌کنند و سر هم داد می‌کشند؟
شاگردان فکرى کردند و یکى از آنها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسردیمان را از دست می‌دهیم.
استاد پرسید: این که آرامشمان را از دست می‌دهیم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد می‌زنیم؟ آیا نمی‌توان با صداى ملایم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگین هستیم داد می‌زنیم؟
شاگردان هر کدام جواب‌هایى دادند اما پاسخ‌هاى هیچکدام استاد را راضى نکرد.
سرانجام او چنین توضیح داد: هنگامى که دو نفر از دست یکدیگر عصبانى هستند، قلب‌هایشان از یکدیگر فاصله می‌گیرد.آنها براى این که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه میزان عصبانیت و خشم بیشتر باشد، این فاصله بیشتر است و آنها باید صدایشان را بلندتر کنند.


خانم میان سالی سکته قلبی کرد و سریعاً به بیمارستان منتقل شد. وقتی زیر تیغ جراح بود عملاً مرگ را تجربه کرد. زمانیکه بی هوش بود فرشته ای را دید.
از فرشته پرسید: آیا زمان مردنم فرا رسیده است؟
فرشته پاسخ داد: نه، تو ۴۳ سال و ۲ ماه و ۸ روز دیگر فرصت خواهی داشت.
بعد از به هوش آمدن برای بهبود کامل خانم تصمیم گرفت که در بیمارستان باقی بماند. چون به زندگی بیشتر امیدوار بود، چند عمل زیبایی انجام داد. جراحی پلاستیک، لیپساکشن، جراحی بینی، جراحی ابرو و … او حتی رنگ موی خود را تغییر داد.
خلاصه از یک خانم میان سال به یک خانم جوان تبدیل شد!
بعد از آخرین جراحی او از بیمارستان مرخص شد. وقتی برای عریمت به خانه داشت از خیابان عبور می کرد، با یک آمبولانس تصادف کرد و مرد!
وقتی با فرشته مرگ روبرو شد بهش گفت: من فکر کردم که گفتی ۴۰ سال و اندی بعد مرگ من فرا می رسه؟ چرا من رو از جلوی آمبولانس نکشیدی کنار؟ چرا من مردم؟

فرشته پاسخ داد؛ ببخشید، وقتی داشتی از خیابون رد می شدی نشناختمت.......!

LIDA
09-10-2010, 21:45
شوق مادر

از صبح تا شب فقط کارش این بود که بره خونه این و اون تا ظرف و لباس و زمین رو جارو کنه ! خلاصه بگم که ........ی می کرد .

از صبح تا شب فقط کارش این بود که درس بخونه تا به یه جایی برسه که مادرش دیگه خونه دیگران کار نکنه !
وقتی اسمش رو توی روزنامه دید داشت از شدت خوشحالی بال
در میاورد ، رتبش ۲ رقمی بود !!
به آرزوش رسیده بود .
تمام پس اندازش رو جمع کرد و رفت باهاش که کیک کوچیک خرید تا شب که مادرش میاد خونه جشن بگیرن !!
ساعت ۱۰ شب بود که صدای در اومد
با خوشحالی پرید طرف در و.....
-- متاسفم ! مادر شما دراثر تصادف ....

******************

احترام به دیگران
داشت از خرید برمی گشت ، هوا تاریک شدن بود
با احتیاط داشت از خیابان رد می شد که ناگهان نور اتومبیلی که
داشت باسرعت به طرفش می امد خیره اش کرد !
باسرعت دوید ، خیلی شانس آورد که تصادف نکرد .
عرق سردی روی پیشونیش احساس کرد
چشم هاش سیاهی رفت و ....
الان بی حوصله و ناامید گوشه c.c.u دراز کشیده
دکترش گفت که خیلی شانس آورد ، سکته رو رد کرده و گرنه ...
این اتفاق ۳ روز پیش برای پدربزرگم افتاده

**********************

کمک



سلام
می دونین وقتی یک نفر نمی تونه بنویسه چه احساسی داره ؟
می دونین خسته شدن از زندگی چه حسی داره ؟
می دونین بی تفاوت شدن نسبت به همه چیز چه حسی داره ؟
تاحالا شده سعی کنین یک کاری رو انجام بدین و هرچی تلاش می کنین اون چیزی که میخواین نشه ؟!
تاحالا شده دست به هرکاری که می زنین واسطون تکراری باشه و قبلا اون رو انجام داده باشین ؟!
من الان دقیقا همین حس رو دارم
هرچی بیشتر سعی می کنم ، کمتر نتیجه می گیرم !
چی کار کنم ؟

*****************

جنگ زده

-- شماره ۱۴۶ !
(مردی شکسته و رنجور بلند شد )
** منم ، بله اومدم !
-- این دارو رو باید آزاد تهیه کنی ، نمی تونیم بانرخ بیمه ای بدیم .
** آخه ... ، حالا قیمتش چنده ؟
-- ۱۵۰۰۰ تومان .
( کلی جیب هاشوگشت ، بالاخره به زور جور کرد ،
یه برق خوشحالی اومد تو چشم هاش )
** بفرمائید !
-- اینهم آمپول شما .
** ۱۵۰۰۰ هزار تومن برای ۱ دونه آمپول ؟ خیلی گرونه !!
-- اگه نمی خوای پسش بده ؟
(سرش رو انداخت پائین و رفت )
( موقع تزریق آمپول از شدت درد از هوش رفت ،
البته دیگه عادت کرده بود ، آمپول باید تو استخون تزریق میکرد . موقعی که به هوش اومد به فکر عمیقی فرو رفته بود )
ای کاش شهید می شد .
ای کاش میتونست خودش رو راحت کنه !
ای کاش هیچوقت جنگ نرفته بود

******************

ِوطن پرستی


--------------------------------------------------------------------------------

تمام نیروی بازویش رو جمع کرد ، چرخاند ، چرخاند و
بعدش سنگ رو ول کرد . به نزدیکی ماشین دشمن رسید
حالا نوبت یک سنگ دیگر بود .
دوباره ...
ناگهان سوزش عجیبی توی قلبش پیچید .
هم درد داشت و هم احساس سبکی ، احساس خوبی بود .
تمام غصه ها از سوراخ گلوله توی قلبش بیرون می ریخت .
غصه داغ پدر و برادرانش
غصه بمباران منزل مادریش
غصه عشق به دختری که چند ماه پیش همین سوزش
رو توی قلب پاکش احساس کرده بود .
غصه ...

دیگه راحت شد ، دیگه غصه نداشت
به همه چی رسیده بود

فقط یک غصه داشت .
غصه خاکی که به خون هم وطناش قرمز می شد .

LIDA
09-10-2010, 21:48
بازنده

دیگه چیزی ته جیبش نمونده بود . با خودش گفت :
این بار دیگه دفعه آخره ، خدا خودت کمکم کن که ببرم
ولی بازهم ...
همه چیز رو از دست داده بود ، حتی سر کفش هاش هم
قمار کرده بود .
وسوسه قمار بازهم قلقلکش می داد .
ناگهان برق شادی تو چشم هاش دیده شد .
نگاه ولع آمیزی به تنها دارایی که داشت انداخت .
دخترک بیچاره یک لحظه احساس غریبی کرد .
این دفعه از نگاه باباش خیلی می ترسید .

*******************

ماه

ماه همه جارو روشن کرده بود ، مثل اینکه امشب شب شانس نیست
بچه ها منتظر یک تیکه ابر کوچک بودن که جلوی ماه رو بگیره و با صدای
<< یاحسین >> فرمانده حمله رو شروع کنن .
همه وصیتنامه ها توی یک کیسه جمع شده بود ! همه آماده بودن
فقط یک ابر...
چند دقیقه بعد دیگر هیچی نبود ، فقط بوی باروت که با خون آمیخته شده بود .
پیکرهای بی جان ....
سیلاب خون بود که راه افتاده بود ...
دیگر چیزی دیده نمی شد
حتی ماه هم جرات نداشت از پشت ابر بیرون بیاد .

******************

آخرین گشت



روز همین موقع بود ، قبل از طلوع آفتاب ، دسته جمعی می رفتند بیرون
چه هوای دلپذیری بود ، دیدار یار بود و بوی نم علف ها ، عطرگل ها ،
جیک جیک گنجشک ها ، حتی صدای پای طلوع خورشید را هم می شد احساس کرد .

زندگی چقدر با شکوه بود
یک روز با تمام شوقی که به زندگی داشت بیرونش آوردند ،
ولی مسیر ، مسیر همیشگی نبود ، بیشتر شبیه بیابان بود و دیوار ،
دیوار حتی یک بار سرش را بلند نکرد تا ببیند آخر دیوارها به کجا ختم می شود .

مرد کشان کشان او را می برد و او با چشم های درشت و معصومش خیره به مرد نگاه می کرد
واز خودش می پرسید : پس کی میرسیم ؟ در فکر جای تازه ای برای گردش بود .
به چیزی لب نمیزد . اشتهایش کور شده بود . چون اینبار نی لبک مرد همراهش نبود .

حتی برق فلز در چشم هایش تیره اش هم نتوانست باور این حقیقت را در او زنده کند
که باید برای سلاخی آماده شود .

********************
نوعی دیگر

زندگی برایم تیره و تار شده بود !
حتی دیگر قادر به تشخیص افرادی که می شناختم نبودم .
درخت ها و گل ها هم دیگر به نظرم زیبا نمی آمدند .
به هر جا نگاه می کردم همه چیز برایم نا مفهوم بود .
سرم مدام گیج میرفت و درد عجیبی در آن می پیچید .
تا اینکه پیش دکتر رفتم و عینکم را عوض کردم

**********************
تصمیم

تصمیم را گرفتم ، احساس می کردم کوهی از قدرت و اطمینان و بی باکی در سینه دارم
می خواستم به او بگویم از کودکی خانه کوچک قلبم به امید او پرنور و گرم بوده .
وقتی کنارش ایستادم گلویم خشک شد .
سرم را پائین انداختم .
دفترچه خاطراتش روی میز بود ……
همان دفتری که عکس قلب سرخ رنگ داشت
همان دفتری که لای به لای برگ هایش را پر از یاس کرده بودم .
همان دفتری که روز تولد ۱۸ سالگی برایش خریده بودم ،
همان دفتری که وسط آن قلب سرخ ، اسم کس دیگری را نوشته بود ………………

LIDA
09-10-2010, 21:52
خوش بینی
تنها قرص نانی را که داشتم به دو نیم کردم و نیمی را به همسفرم دادم
ولی او هنوز هم به آن نیمه دیگر نان که در دست من هست نگاه می کند .

نیمه دیگر را نیز به او می دهم

ولی بازهم ……

به او میگویم گرسنه نیستم

ولی بازهم …

آه ، او به دستان من نگاه میکرد نه به نیمه قرص نان

عجب اشتباهی !


********************

ای کاش

از آشنایی مان خیلی نگذشته بود که :: تو :: شدم
شاد بودم از اینکه تفاوتی است میان من و دیگران …
اکنون اما آرزو میکنم که ای کاش :: شما :: مانده بودم …

***********************

توجه
آقا ، آقا تروبه خدا … (بی اهمیت رد می شود )

خانم جونم ، منم جای دخترت ، یه کمک بکن ! ( یک ناسزا )

دختر خانم ، هم آدامس دارم هم فال کدومش رو … ( شیشه بالا رفته اتومبیل )

آقا ، جون این خانم خوشگل که همراته ( 50 تومان به طرف دخترک پرت می شود )

دشت نکردم ، یه چیز بخر ، اصلا این آدامس مال تو (صدای خنده و استهزا )

خانم… ، آقا خواهش می کنم … ، دختر خانم … .

**********************

پاسخ نگاه

صبح پنج شنبه بود ، بدون اینکه او را بیدار کند ، عاشقانه نگاهش کرد و رفت و او آنقدر غرق خواب بود که حتی نتوانست بگویدخداحافظ……

صبح که شد مثل همیشه یک نامه روی در چسبانده شده بود :
مادر خوبم ، من رفتم به امید روزهای با تو بودن ، و اکنون روزهاست که برای لحظه ای در کنار او بودن ، خواب را فراموش کرده است و همچنان منتظر است .
در انتظار پاسخی برای آخرین نگاه عاشقانه اش …

او دانشجوی بم بود …

********************

مونتاژ


مردی که پیتزا و ساندویچ و از این چیزا می خورد ، هوس یک غذای اصیل ایرانی کرد .
به یک رستوران رفت و سفارش یک پرس چلوکباب داد که برنجش آمریکایی ، گوشتش نیوزلندی و کره اش هلندی بود . آخر هم با یک کوکاکولای آمریکایی غذایش را تمام کرد .

Omid
10-10-2010, 10:45
با پول مي شود خانه خريد ولي آشيانه نه
رختخواب خريد ولي خواب نه
ساعت خريد ولي زمان نه
مي توان مقام خريد اما احترام نه
مي توان كتاب خريد ولي دانش نه
دارو خريد ولي سلامتي نه
خانه خريد ولي زندگي نه
و بالاخره مي توان قلب خريد ولي عشق را نه.
--------------------------------------------------


مردی داشت دعا می کرد
او گفت خدا؟
خدا جواب داد: بله
و مرد پرسید: می تونم یه سوال بپرسم؟
خدا جواب داد: بفرما
خدایا، یک میلیون سال در نظرت چقدره؟
خدا گفت: یک میلیون سال در نظر من یک ثانیه است..
مرد شگفت زده شد.
بعد پرسید: خدایا یک میلیون دلار در نظرت چقدره.
خدا جواب داد: یک میلیون دلار به نظرم یک پنی است.
پس مرد گفت: خدایا آیا میتونم یک پنی داشته باشم؟
و خدا با خوشرویی گفت:


حتما ، فقط یک ثانیه صبر کم!....


-------------------------------------------------------


شادی را هدیه کن به کسانی که آن را از تو گرفتند،
عشق بورز به آنها که دلت را شکستند،
دعا کن برای آنها که نفرینت کردند،
درخت باش بر غم تبرها،
بهار شو و بخند که خدا هنوز آن بالا با ماست...


----------------------------------------------------------------


فقط دو چیز وجود داره كه نگرانش باشی: اینكه سالمی یا مریضی.
اگر سالم هستی، دیگه چیزی نمونده كه نگرانش باشی؛
اما اگه مریضی، فقط دو چیز وجود داره كه نگرانش باشی: اینكه دست آخر خوب می شی یا می میری.
اگه خوب شدی كه دیگه چیزی برای نگرانی باقی نمی مونه؛
اما اگه بمیری، دو چیز وجود داره كه نگرانش باشی: اینكه به بهشت بری یا به جهنم.
اگر به بهشت بری، چیزی برای نگرانی وجود نداره؛
ولی اگه به جهنم بری، اون قدر مشغول احوالپرسی با دوستان قدیمی می شی كه وقتی برای نگرانی نداری!
پس در واقع هیچ وقت هیچ چیز برای نگرانی وجود نداره!!
---------------------------------------------------------



مورچه
.. مشغول بازکردن آخرین قوطی کنسرو ماهی بود.
.. من هم در گوشه ای از سنگر منتظر بودم تا تکه ی کوچکی از گوشت بدن ماهی را به خانه ببرم.
.. چند لحظه بعد، سوت خمپاره ای به گوش رسید ..
به همراه تکه های کوچک و بزرگ گوشت، در حوضچه ی خون، شناور بودم

-------------------------------------------


مردي در نمايشگاهي گلدان مي ٿروخت . زني نزديك شد و اجناس او را بررسي كرد . بعضي ها بدون تزيين بودند، اما بعضي ها هم طرحهاي ظريفي داشتند
زن قيمت گلدانها را پرسيد و شگٿت زده دريافت كه قيمت همه آنها يكي است
او پرسيد:چرا گلدانهاي نقش دار و گلدانهاي ساده يك قيمت هستند ؟چرا براي گلداني كه وقت و زحمت بيشتري برده است ، همان پول گلدان ساده را مي گيري؟
فروشنده گٿت: من هنرمندم .
قيمت گلداني را كه ساخته ام مي گيرم. زيبايي رايگان است

Omid
10-10-2010, 11:39
پسر يک شيخ عرب برای تحصيل به آلمان رفت. يک ماه بعد نامه ای به اين مضمون برای پدرش فرستاد:
«برلين فوق‏العاده است، مردمش خوب هستند و من واقعا اينجا را دوست دارم، ولی يک مقدار احساس شرم می‏کنم که با مرسدس طلاييم به مدرسه بروم در حالی که تمام دبيرانم با ترن جابجا می‏شوند.»مدتی بعد نامه‏ای به اين شرح همراه با يک چک يک ميليون دلاري از پدرش برايش رسيد:
«بيش از اين ما را خجالت نده، تو هم برو و برای خودت يک ترن بگير!»
-------------------------------------------------------------------------

دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد. نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید. بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند. مرد جوان عصا زنان به عیادت نامزدش می رفت و از درد چشم می نالید. موعد عروسی فرا رسید. زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهرهم که کور شده بود. همه مردم می گفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد. 20سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود.
همه تعجب کردند. مرد گفت: "من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم."
--------------------------------------------------------------------------------------

مرد درحال تمیز كردن اتومبیل تازه خود بود كه متوجه شد پسر 4 ساله اش تكه سنگی برداشته و بر وری ماشین خط می اندازد .
مرد با عصبانیت دست كودك را گرفت و چندین مرتبه ضربات محكمی بر دستان كودك زد بدون اینكه متوجه آچاری كه در دستش بود شود

در بیمارستان كودك به دلیل شكستگی های فراوان انگشتان دست خود را از دست داد .

وقتی كودك پدرخود را دید با چشمانی آكنده از درد از او پرسید : پدر انگشتان من كی دوباره رشد می كنند ؟

مرد بسیار عاجز و ناتوان شده بود و نمی توانست سخنی بگوید ، به سمت ماشین خود بازگشت و شروع كرد به لگد مال كردن ماشین ..
و با این عمل كل ماشین را از بین برد و ناگهان چشمش به خراشیدگی كه كودك ایجاد كرده بود خورد كه نوشته بود :



( دوستت دارم پدر ! )

-----------------------------------------------------------------

روزی، اتوبوس خلوتی در حال حرکت بود. پیرمردی با دسته گلی زیبا روی یکی از صندلی‏ها نشسته بود. مقابل او دخترکی جوان قرار داشت که بی‏نهایت شیفته زیبایی و شکوه دسته گل شده بود و لحظه‏ای از آن چشم برنمیداشت. زمان پیاده شدن پیرمرد فرا رسید. قبل از توقف اتوبوس در ایستگاه، پیرمرد از جا برخواست، به سوی دخترک رفت و دسته گل را به او داد و گفت: متوجه شدم که تو عاشق این گلها شده‏ای. آنها را برای همسرم خریده بودم و اکنون مطمئنم که او از اینکه آنها را به تو بدهم خوشحال‏تر خواهد شد. دخترک با خوشحالی دسته گل را پذیرفت و با چشمانش پیرمرد را که از اتوبوس پایین می‏رفت بدرقه کرد و با تعجب دید که پیرمرد به سوی دروازه آرامگاه خصوصی آن ‏سوی خیابان رفت و کنار نزدیک در ورودی نشست.
-------------------------------------------------------------

پرسید: «بابا! اگه دوستم یه کار بدی بکنه، من چی کار باید بکنم؟» پدر جواب داد: «باید بهش بگی این کار خوبی نیست. این کارو نکن!» پرسید: « اگه روم نشه بهش بگم چی؟» جواب داد: «خب روی یه تیکه کاغذ بنویس بذار توی جیبش».

صبح که مرد برای رفتن به اداره آماده میشد، در جیب کتش کاغذی پیدا کرد که: «بابا سلام. سیگار کشیدن کار خوبی نیست. لطفاً این کار رو نکن!»

™Arman
14-10-2010, 09:39
یه روز یه ترک و یه رشتی و یه اصفهانی ...!!

یه روز یه ترک بود ...
اسمش ستار خان بود، شاید هم باقر خان.
شجاع بود و نترس.
در دوران استبداد که نفس کشیدن هم جرم بود ، با کمک دیگر مبارزان ترک ، در برابر دیکتاتوری ایستاد
او برای مردم ایران ، آزادی می‌خواست
و در این راه ، زیست و مبارزه کرد و به تاریخ پیوست تا فرزندان این ملک ، طعم آزادی و مردمسالاری و رهایی از استبداد را بچشند.

یه روز یه رشتی بود...
اسمش میرزا کوچک خان بود، میرزا کوچک خان جنگلی.
او می‌توانست از سبزی جنگل های شمال و از دریای آبی اش لذت ببرد و عمری را به خوشی و آرامش سپری کند
اما سرزمین اش را دوست داشت و مردمانش را
و برای همین در برابر ستم ایستاد
آنقدر که روزی سرش را از تنش جدا کردند.

یه روز یه اصفهانی بود...
اسمش حسین خرازی
وقتی عراقی ها به کشورش حمله کردند ، جانش را برداشت و با خودش برد دم توپ و گلوله و خمپاره.
کارش شد دفاع از مردم سرزمینش ، از ناموس شان و از دین شان.
آنقدر جنگید و جنگید تا در یکی از روزهای آن جنگ بزرگ ، خونش بر زمین ریخت و خودش به آسمان رفت.

یه روز یه ترک و رشتی و فارس و کرد و لر و اصفهانی و عرب و...!
تا اینکه یه عده رمز دوستی ما رو کشف کردند
و به صرافت شکستن قفل دوستی ما افتادند
و از آن پس "یه روز یه ... بود" را کردند جوک تا این ملت ، به جای حماسه های اقوام این سرزمین که به عشق همدیگر ، حتی جانشان را هم نثار کرده اند ، به "جوک ها " و "طعنه ها" و "تمسخرها" سرگرم باشند و چه قصه غم انگیزی!.

LIDA
14-10-2010, 23:17
قاتل‌ها


کنارش نشست و رو به او گفت: « مردم به من مي‌گن تو دیوونه هستی، روانی. خوب بگن. من برای مزخرفای اونا تره هم خورد نمي‌کنم. ببینم بازم که تو اومدی بیرون. مگه صد دفعه بهت نگفتم این مردم خطرناکن. اونا قاتلن، آخر سر مي‌زنن خدایی نکرده مي‌کشنتا. زود باش بدو برو سر جات.» سوسک شاخک‌هایش را تکان داد و با سرعت به طرف ظرف پر از غذایش رفت.

****************
عقاب ها !!
روزي، بر فراز چراگاهي بزرگ ، گوسفندي با بره اش در حال چرا كردن بودند. عقابي بالاي سر اين دو چرخ مي زد و با چشماني پر از گرسنگي گوسفند وبره اش
را بر انداز مي كرد و مي خواست به پايين بيايد و شكارش را بگيرد. اما در همين
حين عقاب ديگري در آسمان پديدار شد و بر بالاي سر گوسفند و بره به پرواز در-
آمد . هنگامي كه اي دو رقيب همديگر را ديدند با فرياد هاي خشم آلود جنگي تمام عيار را آغاز كردند . گوسفند نگاهي به بالاي سر خود انداخت و شگفت زده شد.
سپس به بره ي خود رو كرد و گفت :
" چه شگفت كودك من! اين دو پرنده شكوهمند با هم نبرد مي كنند تا از مقدار بيشتري از آسمان بهره مند شوند ! آيا وسعت اين فضاي بيكرانه براي هر دوي
اينها كافي نيست؟ بره ي كوچك من! اي كاش هر چه زود تر بين برادران بالدارت
صلح و دوستي بر قرار باشد!"
وبره در حالي كه معصومانه به آن دو عقاب مي نگريست اين آرزو را در قلب
كوچك خود تكرار كرد!

******************

دو مرد در اتاقي در يك بيمارستان بستري بودند. يكي تا گردن در گچ بود و نميتوانست بنشيند. ديگري سرطان ريه داشت و گاهي از كه براي تخليه ريه اش از جايش بلند ميشداز پنجره و منظره پشت آن براي دوستش تعريف ميكرد. از پارك پشت پنجره ، از درختان سر سبز ، از گنجشكاني كه شادمانه در لابلاي درختان ميزيستند. از كودوكاني كه خوشحال در پارك بازي ميكردند و .... و روزها به آرامي ميگذشت. يك روز صبح مرد سرطاني ديگر از خواب بر نخواست. وقتي ميخواستند پيكر او را از اتاق خارج كنند دوستش به پرستاران گفت : ميخواهم از پنجره منظره بيرون را به ياد دوستم تماشا كنم. اما وقتي او را به كنار پنجره بردند ، مرد از فرط تعجب خشكش زد. رو به روي پنجره يك ديوار سيماني بسيار بلند بود. فقط همين..... مرد بسيار ناراحت شد از اينكه چرا دوستش به او دروغ گفته بود. پرستار كه چهره ناراحت مرد را ديده بود ، ماجرا را از او جويا شد. مرد تمام ماجرا را براي او تعريف كرد. پرستار در جواب مرد ، با تعجب گفت : اما آن مرد سرطاني كور بود!!!

******************

چشم یک روزگفت:من درآن سوی این دره ها کوهی را می بینم که ازمه پوشیده است این زیبا نیست؟
گوش لحظه ای خوب گوش داد سپس گفت:پس کوه کجاست؟من کوهی نمی شنوم!
آن گاه دست برآمد وگفت:من بیهوده می کوشم آن کوه رالمس کنم من کوهی نمی یابم
بینی گفت:کوهی در کارنیست من اورا نمی بویم!
آن گاه چشم به سوی دیگر چرخید وهمه درباره وهم شگفت چشم گرم گفتگو شدند وگفتند این چشم یک جای کارش خراب است!.

*********************

داشت تو خیابون میگشت همه دستاشو نگاه میکردن که چرا یه انگشت اضافه داره هیچ پولی تو جیبش نبود چشمش به یه پیر مرد افتاد که گدایی میکرد فکری به ذهنش رسید رفت وبه پیر مرد گفت چرا گدایی میکنی من فکری دارم که میتونه هر دوتامونو پولدار کنه فقط با من بیا پیر مرد هم با او راه افتاد تا به یک قهوه خانه رسیدند داخل شدند که فریاد زد بیایید مردم دو نفر دونفر تقسیم بشوید و انگشتان دستهایتان رابشمارید مال شما بیست تا میشود ولی مال من و این پیر مرد بیست ویک تا میشود در این صورت ما شرط بندی میکنیم و سر پول زیادی شرط بست که اگر مال او و پیرمرد بیست و یک تا شد پول را بقیه به او میدهند اگر هم نه او باید پول رابپردازد .... اما او نمی دانست که پیرمرد یک انگشت کم دارد.....

LIDA
16-10-2010, 21:42
((آدرس))



دختر دست روی شانه ی زن گذاشت.

زن که کمی ترسیده بود،رو به او کرد:بفرمایید؟

دختر کاغذی از کیف در آورد. با حرکات دست از او خواست تا

آدرس را به او نشان دهد و آن را نزدیک دست زن برد.

زن کاغذ را گرفت:این چیه؟

شانه بالا انداخت و ادامه داد:اگه ممکنه برام بخونیدش.آخه من نابینا هستم.

**************

اسم مستعار



مرد از آیینه خودرو به زن نگاه کرد و گفت:سلام.اسم من حمید،اسم شما چیه؟

زن گفت: ناهید

مرد نیش خند زد و گفت:اسم واقعی ات رو به ام بگو.

زن زیر چشمی به او نگاه کرد و پرسید:اسم من به چه درد تو میخوره؟می خوای چه کار؟

مرد شانه بالا انداخت:هیچی.همین طوری.دوست دارم بدونم.

زن گفت:لادن.


******************

هدیه ی تولد



کلاغ، بال زنان پر عقابی را که به منقار داشت

جلوی چشم مترسک تکان داد.

روی سر اوایستاد. پر را گوشه ی کلاه او فرو کرد.

بال ها را باز کرد. جستی زد و

آمد روی دست مترسک:تولدت مبارک.

مترسک با خوشحالی فریاد زد:وای خدای من،ممنونم که به یاد من بودی.

کلاغ سر پایین انداخت:از هدیه ایی که برات آوردم،خوشت می آد؟

مترسک لبخند زد:این اولین و بهترین هدیه اییه که گرفتم.

و به کلاغ ها نگاه کرد که مشغول غارت محصول ذرت بودند.

نیش خند زد و گفت:خوب،البته خیلی هم ترسناک تر شدم.

هر دو خندیدند..

صدای شلیک چند گلوله به هوا بلند شد.

صدای بال زدن، غار غار کلاغ ها و سکوت…….

مترسک، چند پر سیاه رادید که رقصان از جلوی چشمش

گذشتند و روی زمین افتادند.

خواست تکانی بخورد.

کشاورز پای او را محکم تر از آن چه فکر می کرد در زمین فرو کرده بود…..!!!!


*****************

سفید،زرد،همه ی رنگ ها.





ـ مامان!یه سوال بپرسم؟

زن کتابچه ی سفید را بست. آن را روی میز گذاشت: بپرس عزیزم.

- مامان خدا زرده؟

زن سر جلو برد: چطور؟

- آخه امروز نسیرین سر کلاس می گفت خدا زرده.

- خوب تو بهش چی گفتی؟

- خوب،من بهش گفتم خدا زرد نیست. سفیده.

مکثی کرد: مامان،خدا سفیده؟ مگه نه؟

زن،چشم بست و سعی کرد آنچه دخترش پرسیده بود در ذهن مجسم کند. اما،هجوم رنگ های مختلف به او اجازه نداد.

چشم باز کرد : نمی دونم دخترم. تو چطور فهمیدی سفیده؟

دخترک چشم روی هم گذاشت.دستانش را در هم قلاب کرد و

لبخند زنان گفت: آخه هر وقت تو سیاهی به خدا فکر می کنم،یه نقطه ی سفید پیدا میشه.

زن به چشمان بی فروغ دخترک نگاه کرد

و

دوباره چشم بر هم نهاد.


***************

مادر مرده

پسر بچه از پشت به زمین افتاد.

زن زیر گلویش را خاراند:دیدی خانم کوچولو،بازم افتادی.

پسر بچه این بار پایه ی صندلی را گرفت.

خودش را کمی بالا کشید و با دست دیگرش پاچه ی شلوار زن را گرفت.

چند بار به جلو و عقب رفت.

به یک باره دست را از پایه ی صندلی جدا کرد و با دو دست محکم پاهای آویزان زن را بغل کرد.

لبانش را رو به تو برده بود و پشت سر هم می گفت:ماما،ماما،ماما،ماما… …..

LIDA
16-10-2010, 21:48
دارو



درست آمده‌ام، بوی تنش بینی‌ام را پر کرده است. در کنارش من هم گرگ شده‌ بودم؛ توانستم پیدایش کنم با آنکه هیچ ردی از خودش بر جای نگذاشته بود. سوالات همیشگی در ذهنم می‌چرخند: – چرا یکباره ناپدید شد؟ – بهترین روش انتقام از یک دکتر داروساز چیست؟

الان روی تخت‌خوابش خوابیده‌ام. تا دو ساعت دیگر به خانه برمی‌گردد و آن وقت من یک‌ساعتی می‌شود که همه قرص‌ها را خورده‌ام. شیشه‌اش کنار میز است، که بتواند اسمش را بخواند، که بداند هنوز زنده‌ام و وقت هست، که پادزهرش را نشناسد.


******************

ما بدهکاریم،
به کسانی که صمیمانه ز ما پرسیدند
معذرت میخواهم چندم مرداد است؟
و نگفتیم.
چون‌که مرداد،
گورعشق گل خونرنگ دل ما بوده است!

***************

خورشید جاودانه می درخشد در مدار خویش
مانیم که یا جای پای خود می نهیم و غروب می کنیم
هر پسین
این روشنای خاطر آشوب در افق های تاریک دوردست
نگاه ساده فریب کیست که همراه با زمین
مرا به طلوعی دوباره می کشاند ؟
ای راز
ای رمز
ای همه روزهای عمر مرا اولین و آخرین

*****************



مترسک

کلاغ روی دست مترسک نشست و غار غار کرد.

مترسک نفس راحتی کشید:بالاخره اومدی!


*****************

نسیه

پسر بچه وارد مغازه شد.

نوشته ایی به دست فروشنده داد:مامانم گفت بهتون بگم این چیزارو می خوایم.

بعد خودش می آد حساب می کنه.

مرد به نوشته نگاه کرد و طبق آن تمام چیزها یی را که زن خواسته بود داخل پاکت

گذاشت و همراه با یک نوشته به دست پسرک داد.

او از فروشگاه بیرون رفت.چند دقیقه بعد دوباره برگشت.

فروشنده با دیدن او لبخند زد:چیزی جا گذاشتی؟

پسرک پاکت را روی میز گذاشت:نه،فقط مامانم گفت این ام جواب نامه

و از فروشگاه بیرون رفت.

فروشنده شانه بالا انداخت و مشغول گردگیری قفسه ی کنسرو غذای حیوانات شد.

™Arman
17-10-2010, 13:28
دو راهب و یک دختر زیبا

دو راهب در مسیر زیارت خود ، به قسمت کم عمق رودخانه ای رسیدند.
لب رودخانه ، دختر زیبائی را دیدند که لباس گرانقیمتی به تن داشت.
از آنجائی که ساحل رودخانه مرتفع بود و آن دختر خانم هم نمیخواست هنگام عبور لباسش آسیب ببیند ، منتظر ایستاده بود .

یکی از راهبها بدون مقدمه رفت و خانوم را سوارکولش کرد.
سپس او را از عرض رودخانه عبور داد و طرف دیگر روی قسمت خشک ساحل پائین گذاشت .
راهبها به راهشان ادامه دادند.

اما راهب دومی یک ساعت میشد که هی شکایت میکرد : ” مطمئنا این کار درستی نبود ، تو با یه خانم تماس داشتی ، نمیدونی که در حال عبادت و زیارت هستیم ؟ این عملت درست بر عکس دستورات بود ؟ “

و ادامه داد : ” تو چطور بخودت این اجازه رو دادی که بر خلاف قوانین رفتار کنی ؟ “

راهبی که خانم رو به این طرف رودخونه آورده بود ، سکوت میکرد ، اما دیگر تحملش طاق شد
و جواب داد:” من اون خانوم رو یه ساعت میشه زمین گذاشتم اما تو چرا هنوز داری اون رو تو ذهنت حمل میکنی ؟! “

-------------------------------------------------------------

مرد گمشده در جزیره
کشتی مردی در یک طوفان عظیم غرق شد اما این مرد به طرز معجزه آسایی نجات یافت و توانست خود را به جزیره ای برساند.

این مرد با هزاران زحمت برای خود یک کلبه ساخت ...

روزی برای تهیه آب به جنگل رفته بود ؛ وقتی به کلبه برگشت در کمال ناباوری دید که کلبه در حال سوختن است.

به بخت بد خود لعنت فرستاد و بعد شروع به گله کردن از خدا کرد که : خدایا تو مرا در این جزیره زندانی کرده ای و حالا که من با این بدبختی توانسته ام این کلبه را برای خودم درست کنم باید اینگونه بسوزد!


مرد با همین افکار به خواب عمیقی فرو رفت ... .

صبح روز بعد با صدای بوق یک کشتی از خواب پرید ؛ او نجات یافته بود!
وقتی سور کشتی شد ، از ناخدا پرسید چگونه فهمیدید که من در این جزیره هستم؟

ناخدا پاسخ داد : ما علایمی را که با دود نشان می دادید دیدیم!

--------------------------------------------------------

برادر

شخصي به نام پل یك دستگاه اتومبیل سواری به عنوان عیدی از برادرش دریافت كرده بود. شب عید هنگامی كه پل از اداره اش بیرون آمد متوجه پسر بچه شیطانی شد كه دور و بر ماشین نو و براقش قدم می زد و آن را تحسین می كرد. پل نزدیك ماشین كه رسید پسر پرسید: " این ماشین مال شماست ، آقا؟"

پل سرش را به علامت تائید تكان داد و گفت: برادرم به عنوان عیدی به من داده است".

پسر متعجب شد و گفت: "منظورتان این است كه برادرتان این ماشین را همین جوری، بدون این كه دلاری بابت آن پرداخت كنید، به شما داده است؟ آخ جون، ای كاش..."

البته پل كاملاً واقف بود كه پسر چه آرزویی می خواهد بكند. او می خواست آرزو كند. كه ای كاش او هم یك همچو برادری داشت. اما آنچه كه پسر گفت سرتا پای وجود پل را به لرزه درآورد:
" ای كاش من هم یك همچو برادری بودم."

پل مات و مبهوت به پسر نگاه كرد و سپس با یك انگیزه آنی گفت: "دوست داری با هم تو ماشین یه گشتی بزنیم؟"

"اوه بله، دوست دارم."

تازه راه افتاده بودند كه پسر به طرف پل بر گشت و با چشمانی كه از خوشحالی برق می زد، گفت: "آقا، می شه خواهش كنم كه بری به طرف خونه ما؟"

پل لبخند زد. او خوب فهمید كه پسر چه می خواهد بگوید. او می خواست به همسایگانش نشان دهد كه توی چه ماشین بزرگ و شیكی به خانه برگشته است. اما پل باز در اشتباه بود.. پسر گفت: " بی زحمت اونجایی كه دو تا پله داره، نگهدارید."

پسر از پله ها بالا دوید. چیزی نگذشت كه پل صدای برگشتن او را شنید، اما او دیگر تند و تیـز بر نمی گشت. او برادر كوچك فلج و زمین گیر خود را بر پشت حمل كرده بود.

سپس او را روی پله پائینی نشاند و به طرف ماشین اشاره كرد :" اوناهاش، جیمی، می بینی؟ درست همون طوریه كه طبقه بالا برات تعریف كردم. برادرش عیدی بهش داده و او دلاری بابت آن پرداخت نكرده. یه روزی من هم یه همچو ماشینی به تو هدیه خواهم داد ... اونوقت می تونی برای خودت بگردی و چیزهای قشنگ ویترین مغازه های شب عید رو، همان طوری كه همیشه برات شرح می دم، ببینی."

پل در حالی كه اشكهای گوشه چشمش را پاك می كرد از ماشین پیاده شد و پسربچه را در صندلی جلوئی ماشین نشاند. برادر بزرگتر، با چشمانی براق و درخشان، كنار او نشست و سه تائی رهسپار گردشی فراموش ناشدنی شدند.

----------------------------------------------------------

عروسک چهارم و شاهزاده
روزی عارف پیری با مریدانش از کنار قصر پادشاه گذر میکرد. شاه که در ایوان کاخش مشغول به تماشا بود، او را دید و بسرعت به نگهبانانش دستور داد تا استاد پیر را به قصر آورند.

عارف به حضور شاه شرفیاب شد. شاه ضمن تشکر از او خواست که نکته ای آموزنده به شاهزاده جوان بیاموزد مگر در آینده او تاثیر گذار شود. استاد دستش را به داخل کیسه فرو برد و سه عروسک از آن بیرون آورد و به شاهزاده عرضه نمود و گفت: "بیا اینان دوستان تو هستند، اوقاتت را با آنها سپری کن."

شاهزاده با تمسخر گفت: " من که دختر نیستم با عروسک بازی کنم! " عارف اولین عروسک را برداشته و تکه نخی را از یکی از گوشهای آن عبور داد که بلافاصله از گوش دیگر خارج شد.

سپس دومین عروسک را برداشته و اینبار تکه نخ از گوش عروسک داخل و از دهانش خارج شد. او سومین عروسک را امتحان نمود.

تکه نخ در حالی که در گوش عروسک پیش میرفت، از هیچیک از دو عضو یادشده خارج نشد. استاد بلافاصله گفت : " جناب شاهزاده، اینان همگی دوستانت هستند، اولی که اصلا به حرفهایت توجهی نداشته، دومی هرسخنی را که از تو شنیده، همه جا بازگو خواهد کرد و سومی دوستی است که همواره بر آنچه شنیده لب فرو بسته " شاهزاده فریاد شادی سر داده و گفت: " پس بهترین دوستم همین نوع سومی است و منهم او را مشاور امورات کشورداری خواهم نمود. "

عارف پاسخ داد : " نه " و بلافاصله عروسک چهارم را از کیسه خارج نمود و آنرا به شاهزاده داد و گفت: " این دوستی است که باید بدنبالش بگردی " شاهزاده تکه نخ را بر گرفت و امتحان نمود. با تعجب دید که نخ همانند عروسک اول از گوش دیگر این عروسک نیز خارج شد، گفت : " استاد اینکه نشد ! "

عارف پیر پاسخ داد: " حال مجددا امتحان کن " برای بار دوم تکه نخ از دهان عروسک خارج شد. شاهزاده برای بار سوم نیز امتحان کرد و تکه نخ در داخل عروسک باقیماند استاد رو به شاهزاده کرد و گفت: " شخصی شایسته دوستی و مشورت توست که بداند کی حرف بزند، چه موقع به حرفهایت توجهی نکند و کی ساکت بماند.

-----------------------------------------------------------------

شب عمليات ؛‌ كلاه و گلوله
مهدی پورامین
شب عملیات من جلو بودم و علی پشت سرم. به دو به سمت خاکریز می رفتیم.

از زمین و آسمان آتش دشمن می بارید.
در یک لحظه کلاه از سرم افتاد.
علی داد زد: «کلاتو بردار!» خم شدم کلاه را بردارم که حس کردم یک گلوله از لای موهایم رد شد و پوست سرم را خراش داد!.

برگشتم به علی بگویم «پسر! عجب شانسی آوردم»
... گلوله توی پیشانی علی بود.

™Arman
17-10-2010, 13:30
پیله ابریشم


روزی سوراخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد . شخصی نشست و ساعتها تقلای پروانه برای
بیرون آمدن از سوراخ کوچک پیله راتماشا کرد.
ناگهان تقلای پروانه متوقٿ شدو به نظر رسید که خسته شده و دیگر نمی تواند به تلاشش ادامه دهد.

آن شخص خواست به پروانه کمک کندو با يك قیچی سوراخ پیله را گشاد کرد. پروانه به راحتی از پیله خارج شد اما جثهاش ضعیٿ و بالهایش چروکیده بودند.

آن شخص به تماشای پروانه ادامه داد . او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحکم شود و پرواز كند؛ اما نه تنها چنین نشد و برعكس ، پروانه ناچار شد همه عمر را روی زمین بخزد و هرگز نتوانست پرواز کند .

آن شخص مهربان نفهمید که محدودیت پیله و تقلا برای خارج شدن از سوراخ ریز آن را خدا برای پروانه قرار داده بود تا به آن وسیله مایعی از بدنش ترشح شود و پس از خروج از پیله به او امکان
پرواز دهد .

گاهی اوقات در زندگی فقط به تقلا نیاز داریم. اگر خداوند مقرر میکرد بدون هیچ مشکلی زندگی کنیم فلج میشدیم ؛به اندازه کافی قوی نمیشدیم و هر گز نمی توانستیم پرواز کنیم.

--------------------------------------------

ملاقات با خدا


ظهر یک روز سرد زمستانی، وقتی امیلی به خانه برگشت، پشت در پاکت نامه ای را دید که نه تمبری داشت و نه مهر اداره پست روی آن بود. فقط نام و آدرسش روی پاکت نوشته شده بود. او با تعجب پاکت را باز کرد و نامه ی داخل آن را خواند:

« امیلی عزیز،

عصر امروز به خانه تو می آیم تا تو را ملاقات کنم.

با عشق، خدا»

امیلی همان طور که با دست های لرزان نامه را روی میز می گذاشت، با خود فکر کرد که چرا خدا می خواهد او را ملاقات کند؟ او که آدم مهمی نبود. در همین فکرها بود که ناگهان کابینت خالی آشپزخانه را به یاد آورد و با خود گفت: « من، که چیزی برای پذیرایی ندارم! » پس نگاهی به کیف پولش انداخت. او فقط ۵ دلار و ۴۰ سنت داشت. با این حال به سمت فروشگاه رفت و یک قرص نان فرانسوی و دو بطری شیر خرید.

وقتی از فروشگاه بیرون آمد، برف به شدت در حال بارش بود و او عجله داشت تا زود به خانه برسد و عصرانه را حاضر کند. در راه برگشت، زن و مرد فقیری را دید که از سرما می لرزیدند. مرد فقیر به امیلی گفت: « خانم، ما خانه و پولی نداریم. بسیار سردمان است و گرسنه هستیم. آیا امکان دارد به ما کمکی کنید؟ »

امیلی جواب داد:« متاسفم، من دیگر پولی ندارم و این نان ها را هم برای مهمانم خریده ام. »

مرد گفت:« بسیار خوب خانم، متشکرم» و بعد دستش را روی شانه همسرش گذاشت و به حرکت ادامه دادند.

همان طور که مرد و زن فقیر در حال دور شدن بودند، امیلی درد شدیدی را در قلبش احساس کرد. به سرعت دنبال آنها دوید: آ« آقا، خانم، خواهش می کنم صبر کنید. » وقتی امیلی به زن و مرد فقیر رسید، سبد غذا را به آنها داد و بعد کتش را درآورد و روی شانه های زن انداخت.

مرد از او تشکر کرد و برایش دعا کرد. وقتی امیلی به خانه رسید، یک لحظه ناراحت شد چون خدا می خواست به ملاقاتش بیاید و او دیگر چیزی برای پذیرایی از خدا نداشت. همان طور که در را باز می کرد، پاکت نامه دیگری را روی زمین دید. نامه را برداشت و باز کرد:

امیلی عزیز،
از پذیرایی خوب و کت زیبایت متشکرم
با عشق ، خدا

---------------------------------------------------

تذکر
محمد مبيني

پرسید: «بابا! اگه دوستم یه کار بدی بکنه، من چی کار باید بکنم؟» پدر جواب داد: «باید بهش بگی این کار خوبی نیست. این کارو نکن!» پرسید: « اگه روم نشه بهش بگم چی؟» جواب داد: «خب روی یه تیکه کاغذ بنویس بذار توی جیبش».

صبح که مرد برای رفتن به اداره آماده میشد، در جیب کتش کاغذی پیدا کرد که: «بابا سلام. سیگار کشیدن کار خوبی نیست. لطفاً این کار رو نکن!»

------------------------------------------------------

کتاب مفید
محمد مبيني

«داداش! یکی دو تا کتاب بهم میدی؟»

نمیدانم کی نصیحتش کرده بود که یک دفعه عاشق کتابخوانی شده بود.

«هر کدوم از کتابا رو که به دردت میخوره بردار».

رفت جلوی کتابخانه من و یکی دو تا کتاب نسبتاً قطور برداشت. اما به سن و سالش نمیخورد. تشکر کرد و رفت بیرون.
میدانستم به دردش نمیخورد و آنها را برمیگرداند. چند دقیقه بعد، بلند شدم و با اشتیاق، دو سه کتاب که به سنش میخورد را جدا کردم و برایش بردم.

توی اتاقش نبود ... دیدم توی آشپزخانه است. کتابها را گذاشته روی صندلی و رفته روی کتابها تا برسد به ظرف شکلات خوری!

-------------------------------------------------------

کریم
محمدرضا مهاجر

شنیده بودم می گویند کریم کسی است که اگر به اش نگویی هم کرم می کند .

حاجتی داشتم.حاجتم کربلا بود. به همه ی ائمه گفتم جز ...

در حرم حضرت عباس گفتم یا کریم اهل بیت متشکرم .

™Arman
17-10-2010, 13:32
نان
محمد ایرانی


روزه و گرما رمقی برایش نگذاشته بود. قدم هایش را به آرامی به سوی خانه برمی داشت. از اینکه نگاه های رهگذران به سویش جلب شده بود تعجب می کرد. یکی دوبار هم برگشت و متوجه شد عابران چشم چران حتی از پشت سر هم چشم از او برنمی دارند.

سرو وضع ظاهرش را مرتب کرد، حتی با شانه کوچک جیبی موهایش را شانه کرد اما نگاه مزاحم عابران دست بردار نبود. کلید را توی قفل انداخت و وارد خانه شد. دو تا نان بربری را که خریده بود به سمت همسرش گرفت. تازه متوجه دلیل نگاههای عابران شد. خودش و همسرش هر دو خندیدند.

نصف یکی از بربری ها خورده شده بود.

------------------------------------------------

چشم درد و راهب
ميگويند در كشور ژاپن مرد ميليونري زندگي مي كرد كه از درد چشم خواب به چشم نداشت و براي مداواي چشم دردش انواع قرصها و آمپولها را بخود تزريق كرده بود اما نتيجه چنداني نگرفته بود.

پس از مشاوره فراوان با پزشكان و متخصصان زياد درمان درد خود را مراجعه به يك راهب مقدس و شناخته شده مي بيند.

به راهب مراجعه مي كند و راهب نيز پس از معاينه وي به او پيشنهاد مي دهد كه مدتي به هيچ رنگي بجز رنگ سبز نگاه نكند.

او پس از بازگشت از نزد راهب به تمام مستخدمين خود دستور ميدهد با خريد بشكه هاي رنگ سبز تمام خانه را با سبز رنگ آميزي كند .

همينطور تمام اسباب و اثاثيه خانه را با همين رنگ عوض ميكند. پس از مدتي رنگ ماشين ، ست لباس اعضاي خانواده و مستخدمين و هر آنچه به چشم مي آيد را به رنگ سبز و تركيبات آن تغيير ميدهد و البته چشم دردش هم تسكين مي يابد.

بعد از مدتي مرد ميليونر براي تشكر از راهب وي را به منزلش دعوت مي نمايد. راهب نيز كه با لباس نارنجي رنگ به منزل او وارد ميشود متوجه ميشود كه بايد لباسش را عوض كرده و خرقه اي به رنگ سبز به تن كند.

او نيز چنين كرده و وقتي به محضر بيمارش ميرسد از او مي پرسد آيا چشم دردش تسكين يافته ؟

مرد ثروتمند نيز تشكر كرده و ميگويد :" بله . اما اين گرانترين مداوايي بود كه تاكنون داشته."

مرد راهب با تعجب به بيمارش مي گويد بالعكس اين ارزانترين نسخه اي بوده كه تاكنون تجويز كرده ام. براي مداواي چشم دردتان، تنها كافي بود عينكي با شيشه سبز خريداري كنيد و هيچ نيازي به اين همه مخارج نبود.

براي اين كار نميتواني تمام دنيا را تغيير دهي ، بلكه با تغيير چشم اندازت ميتواني دنيا را به كام خود درآوري.
تغيير دنيا كار احمقانه اي است اما تغيير چشم اندازمان ارزانترين و موثرترين روش ميباشد. آسان بينديش راحت زندگي كن.

------------------------------------

روزه
زهرا مهاجری

"خیلی سخته! چهارده پونزده ساعت آدم نه آب بخوره نه غذا؟ توی این گرما؟ هر جور فکر می کنم می بینم نمی شه؛ نمی تونم!"

"راست می گی خانوم جواهری جون! منم که زخم معده دارم. دکترم هیچی سرش نمی شه؛ می گفت می تونی روزه بگیری. بهش گفتم من که نمی تونم، شما رو نمی دونم! نذاشتم هیچکدوم از بچه هام هم روزه بگیرن. گناه دارن بیچاره ها با این گرما!"

همین موقع که دو همسایه طبقه بالا مشغول حرف زدن بودند ، با صدای اذان، مائده دخترک نه ساله همسایه طبقه پایین، یک دانه خرما در دستش گرفته بود و دلش نمی آمد روزه طولانی اش را باز کند.


-------------------------------------------------

راضی
محمد رضا مهاجر


هر سال، شب چهارشنبه اول ماه رمضان توی یکی از سالن های بزرگ شهر، افطاری مفصلی می داد.

ولی امسال... از چند روز قبل از موعد امسال، چشمش به پسرش بود که این رسم هر ساله اش را به جا بیاورد و او به جای پدر که حالا ناتوان شده بود، افطار بدهد.

شب چهارشنبه اول ماه مبارک رسید و پسرش سنگ تمام گذاشت: افطاری مفصل، این بار در مسجد محل. همه آمده بودند و بعد از افطار برای شادی روحش فاتحه خواندند و رفتند.

پدر راضی شده بود.

-------------------------------------------

تلخ در قصابی
توی قصابی بودم که یه پیرزن اومد تو و یه گوشه وایستاد .

یه آقای خوش تیپی هم اومد تو گفت: ابرام آقا قربون دستت پنج کیلو فیله گوساله بکش عجله دارم .....

آقای قصاب شروع کرد به بریدن فیله و جدا کردن اضافه‌هاش ..... همینجور که داشت کارشو می‌کرد رو به پیرزن کرد گفت: چی مِخی نِنه ؟

پیرزن اومد جلو یک پونصد تومنی مچاله گذاشت تو ترازو گفت: هَمينو گُوشت بده نِنه .....

قصاب یه نگاهی به پونصد تومنی کرد گفت: پُونصَد تُومَن فَقَط اّشغال گوشت مِشِه نِنه بدم؟

پیرزن یه فکری کرد گفت بده نِنه!

قصاب اشغال گوشت‌های اون جوون رو می‌کند می‌ذاشت برای پیره زن .....

اون جوونی که فیله سفارش داده بود همین جور که با موبایلش بازی می‌کرد گفت: اینارو واسه سگت می‌خوای مادر؟

پیرزن نگاهی به جوون کرد گفت: سَگ؟

جوون گفت اّره ..... سگ من این فیله‌ها رو هم با ناز می‌خوره ..... سگ شما چجوری اینا رو می‌خوره؟

پیرزن گفت: مُخُوره دیگه نِنه ..... شیکم گشنه سَنگم مُخُوره .....

جوون گفت ....ش چیه مادر؟ پیرزنه گفت بهش مِگن تُوله سَگِ دوپا نِنه ..... اینا رو برا بچه‌هام مي‌خام اّبگوشت بار بیذارم!

جوونه رنگش عوض شد ..... یه تیکه از گوشتای فیله رو برداشت گذاشت رو اشغال گوشتای پیرزن .....

پیرزن بهش گفت: تُو مَگه ایناره بره سَگِت نگرفته بُودی؟

جوون گفت: چرا

پیرزن گفت ما غِذای سَگ نِمُخُوريم نِنه .....

بعد گوشت فیله رو گذاشت اون طرف و اشغال گوشتاش رو برداشت و رفت.

Omid
17-10-2010, 16:39
روزی یک زوج،بیست و پنجمین سالگرد ازداوجشان را جشن گرفتند.آنها در شهر مشهور شده بودند به خاطر اینکه در طول 25 سال حتی کوچکترین اختلافی با هم نداشتند. تو این مراسم سردبیرهای روزنامه‌های محلی هم جمع شده بودند تا علت مشهور بودنشان (راز خوشبختیشان) را بفهمند.
سردبیر می‌پرسد: "آقا واقعا باور کردنی نیست؟ یک همچین چیزی چطور ممکن است"؟
شوهر روزهای ماه عسل رو به یاد می‌آورد و می‌گوید: "بعد از ازدواج برای ماه عسل به شمیلا رفتیم. آنجا برای اسب سواری هر دو، دو تا اسب مختلف انتخاب کردیم. اسبی که من انتخاب کرده بودم مخوب بود. ولی اسب همسرم به نظر یه کم سرکش بود. سر راهمان آن اسب ناگهان پرید و همسرم را از زین انداخت. همسرم خودش را جمع و جور کرد و به پشت اسب زد و گفت: "این بار اولت هست".
بعد یک مدت، دوباره همان اتفاق افتاد. این بار همسرم نگاهی با آرامش به اسب کرد و گفت:"این بار دومت هست".
‌و بعد سوار اسب شد و راه افتادیم. وقتی که اسب برای سومین بار همسرم را انداخت؛ همسرم با آرامش تفنگش‌ را از کیف در آورد و با آرامش شلیک کرد و آن اسب را کشت. سر همسرم داد کشیدم و گفتم: "چکار کردی روانی؟ دیوانه شدی؟ حیوان بیچاره را چرا کشتی؟"
همسرم یه نگاهی به من کرد وگفت: "این بار اولت هست".
-------------------------------------------------------
چهار شمع به آهستگی می‌سوختند، در آن محیط آرام صدای صحبت آنها به گوش می‌رسید.
شمع اول گفت: "من صلح و آرامش هستم، هیچ کسی نمی‌تواند شعله مرا روشن نگه دارد من باور دارم که به زودی می‌میرم......."
سپس شعله صلح و آرامش ضعیف شد تا به کلی خاموش شد.
شمع دوم گفت: "من ایمان و اعتقاد هستم، ولی برای بیشتر آدمها دیگر چیز ضروری در زندگی نیستم پس دلیلی وجود ندارد که دیگر روشن بمانم........."
سپس با وزش نسیم ملایمی ایمان نیز خاموش گشت.
شمع سوم با ناراحتی گفت: "من عشق هستم ولی توانایی آن را ندارم که دیگر روشن بمانم، انسانها من را در حاشیه زندگی خود قرار داده‌اند و اهمیت مرا درک نمی‌کنند، آنها حتی فراموش کرده‌اند که به نزدیکترین کسان خود عشق بورزند .............."
طولی نکشید که عشق نیز خاموش شد.
ناگهان کودکی وارد اتاق شد و سه شمع خاموش را دید، گفت: "چرا شما خاموش شده‌اید، همه انتظار دارند که شما تا آخرین لحظه روشن بمانید .........". سپس شروع به گریستن کرد...........
پــــــــس...
شمع چهارم گفت: "نگران نباش تا زمانیکه من وجود دارم ما می‌توانیم بقیه شمع‌ها را دوباره روشن کنیم، مـن امـــید هستم.
با چشمانی که از اشک و شوق می‌درخشید، کودک شمع امید را برداشت و بقیه شمع‌ها را روشن کرد
--------------------------------------

دختر کوچکی هر روز پیاده به مدرسه می‌رفت و بر می‌گشت. با اینکه آن روز صبح هوا زیاد خوب نبود و آسمان نیز ابری بود، دختر بچه طبق معمولِ همیشه، پیاده بسوی مدرسه راه افتاد.
بعد از ظهر که شد، ‌هوا رو به وخامت گذاشت و طوفان و رعد و برق شدیدی درگرفت.
مادر کودک که نگران شده بود مبادا دخترش در راه بازگشت از طوفان بترسد یا اینکه رعد و برق بلایی بر سر او بیاورد، تصمیم گرفت که با اتومبیل بدنبال دخترش برود. با شنیدن صدای رعد و دیدن برقی که آسمان را مانند خنجری درید، با عجله سوار ماشینش شده و به طرف مدرسه دخترش حرکت کرد.
اواسط راه، ناگهان چشمش به دخترش افتاد که مثل همیشه پیاده به طرف منزل در حرکت بود، ولی با هر برقی که در آسمان زده میشد ، او می‌ایستاد ، به آسمان نگاه می‌کرد و لبخند می زد و این کار با هر دفعه رعد و برق تکرار می‌شد.
زمانیکه مادر اتومبیل خود را به کنار دخترک رساند، شیشه پنجره را پایین کشید و از او پرسید: "چکار می‌کنی؟ چرا همینطور بین راه می ایستی؟"
دخترک پاسخ داد: "من سعی می‌کنم صورتم قشنگ بنظر بیاید، چون خداوند دارد مرتب از من عکس می‌گیرد!"
باشد که خداوند همواره حامی شما بوده و هنگام رویارویی با طوفان‌های زندگی کنارتان باشد. در طوفانها لبخند را فراموش نکنید!
---------------------------------
نهایت عشق !
یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟
برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند.
در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند،
داستان کوتاهی تعریف کرد:

یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند. یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود. رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریاد زنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.

داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد. راوی اما پرسید : آیا می انید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟

بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است! راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.››

قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.
-------------------------
چند وقتی بود در بخش مراقبت های ویژه یک بیمارستان معروف ، بیماران یک تخت بخصوص در حدود ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه جان می سپردند و این موضوع ربطی به نوع بیماری و شدت وضعف مرض آنان نداشت. این مسئله باعث شگفتی پزشکان آن بخش شده بود به طوری که بعضی آن را با مسائل ماورای طبیعی و بعضی دیگر با خرافات و ارواح و اجنه و موارد دیگر در ارتباط می دانستند.
کسی قادر به حل این مسئله نبود که چرا بیمار آن تخت درست در ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه می میرد.به همین دلیل گروهی از پزشکان متخصص بین المللی برای بررسی موضوع تشکیل جلسه دادند و پس از ساعت ها بحث و تبادل نظر بالاخره تصمیم بر این شد که در اولین یکشنبه ماه ، چند دقیقه قبل از ساعت ۱۱ در محل مذکور برای مشاهده این پدیده عجیب و غریب حاضر شوند.
در محل و ساعت موعود ، بعضی صلیب کوچکی در دست گرفته و در حال دعا بودند، بعضی دوربین فیلمبرداری با خود آورده و … دو دقیقه به ساعت ۱۱ مانده بود که « پوکی جانسون ‌» نظافتچی پاره وقت روزهای یکشنبه وارد اتاق شد. دوشاخه برق دستگاه حفظ حیات ( Life support system ) را از پریز برق درآورد و دوشاخه جاروبرقی خود را به پریز زد و مشغول کار شد ..!!

Omid
19-10-2010, 15:29
مردی در عالم رویا فرشته ای را دید که در یک دستش مشعل و در دست دیگرش سطل آبی گرفته بود و در جاده ای روشن و تاریک راه می رفت.
مرد جلو رفت و از فرشته پرسید:« این مشعل و سطل آب را کجا می بری؟»...فرشتـه جواب داد:« می خواهم با این مشعـل بهشت را آتش بـزنم و با این سطل آب، آتش های جهنم را خاموش کنم. آن وقت ببینم چه کسی واقعاً خدا را دوست دارد!»
.................................................. ................

یک شب مردی خواب عجیبی دید.او خواب دید دارد در کنار ساحل همراه با خدا قدم میزند. روی اسمان صحنه هایی از زندگی او صف کشیده بودند. در همه ان صحنه ها دو ردیف رد پا روی شن ها دیده می شد که یکی از انها به او تعلق داشت و دیگری متعلق به خدا بود. هنگامی که اخرین صحنه جلوی چشمانش امد،دید که ...
.................................................. ....

بیشتر از یک جفت رد پا دیده نمیشود. او متوجه شد که اتفاقا در این صحنه،سخت ترین دوره زندگی او را از سر گذرانده است.این موضوع، او را ناراحت کرد و به خدا گفت:خدایا تو به من گفتی که در تمام طول این راه را با من خواهی بود،ولی حالا متوجه شدم که در سخت ترین دوره زندگیم فقط یک جفت رد پا دیده می شود. سر در نمی اورم که چطور در لحظه ای که به تو احتیاج داشتم تنهایم گذاشتی.خداوند جواب داد، من تو را دوست دارم و هرگز ترکت نخواهم کرد.دوره امتحان و رنج،یعنی همان دوره ای که فقط یک جفت رد پا را میبینی زمانی است که من تو را در آغوش گرفته بودم.
.................................................. ........

در یک باشگاه بدنسازی پس از اضافه کردن 5 کیلوگرم به رکورد قبلی ورزشکاری از وی خواستند که رکورد جدیدی برای خود ثبت کند. اما او موفق به این کار نشد. پس از او خواستند وزنه ای که 5 کیلوگرم از رکوردش کمتر است را امتحان کند. این دفعه او براحتی وزنه را بلند کرد. این مسئله برای ورزشکار جوان و دوستانش امری کاملا طبیعی به نظر می رسید اما برای طراحان...
این آزمایش جالب و هیجان انگیز بود چرا که آنها اطلاعات غلط به وزنه بردار داده بودند. او در مرحله اول از عهده بلند کردن وزنه ای برنیامده بود که در واقع 5 کیلوگرم از رکوردش کمتر بود و در حرکت دوم ناخودآگاه موفق به بهبود رکوردش به میزان 5 کیلوگرم شده بود. او در حالی و با این «باور» وزنه را بلند کرده بود که خود را قادر به انجام آن می دانست.
هر فردی خود را ارزیابی می کند و این برآورد مشخص خواهد ساخت که او چه خواهد شد. شما نمی توانید بیش از آن چیزی بشوید که باور دارید «هستید». اما بیش از آنچه باور دارید «می توانید» انجام دهید.
.................................................. ..............


روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به یک ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آن جا زندگی می کنند چقدر فقیر هستند . آن ها یک روز و یک شب را در خانه محقر یک روستایی به سر بردند .
در راه بازگشت و در پایان سفر ، مرد از پسرش پرسید : نظرت در مورد مسافرت مان چه بود ؟
پسر پاسخ داد : عالی بود پدر !....
پدر پرسید : آیا به زندگی آن ها توجه کردی ؟
پسر پاسخ داد: فکر می کنم !
پدر پرسید : چه چیزی از این سفر یاد گرفتی ؟
پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت : فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آن ها چهار تا . ما در حیاط مان فانوس های تزئینی داریم و آن ها ستارگان را دارند . حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آن ها بی انتهاست !
در پایان حرف های پسر ، زبان مرد بند آمده بود . پسر اضافه کرد : متشکرم پدر که به من نشان دادی ما واقعأ چقدر فقیر هستیم !
.................................................. ....

روز قسمت بود. خدا هستی را قسمت می کرد. خدا گفت : چیزی از من بخواهید. هر چه که باشد‚ شما را خواهم داد. سهمتان را از هستی طلب کنید زیرا خدا بسیار بخشنده است.
و هر که آمد چیزی خواست. یکی بالی برای پریدن و دیگری پایی برای دویدن. یکی جثه ای بزرگ خواست و آن یکی چشمانی تیز. یکی دریا را انتخاب کرد و یکی آسمان را.
در این میان کرمی کوچک جلو آمد و به خدا گفت : ....
من چیز زیادی از این هستی نمی خواهم. نه چشمانی تیز و نه جثه ای بزرگ. نه بالی و نه پایی ‚ نه آسمان ونه دریا. تنها کمی از خودت‚ تنها کمی از خودت را به من بده.
و خدا کمی نور به او داد.
نام او کرم شب تاب شد.
خدا گفت : آن که نوری با خود دارد‚ بزرگ است‚ حتی اگربه قدر ذره ای باشد. تو حالا همان خورشیدی که گاهی زیر برگی کوچک پنهان می شوی.
و رو به دیگران گفت : کاش می دانستید که این کرم کوچک ‚ بهترین را خواست. زیرا که از خدا جز خدا نباید خواست.
هزاران سال است که او می تابد. روی دامن هستی می تابد. وقتی ستاره ای نیست چراغ کرم شب تاب روشن است و کسی نمی داند که این همان چراغی است که روزی خدا آن را به کرمی کوچک بخشیده است.

Omid
19-10-2010, 15:32
در افسانه ها آمده روزی که خداوند جهان را آفرید
فرشتگان مغرب را به بارگاه خود فراخواند
و از آنها خواست تا برای پنهان کردن راز زندگی پیشنهاد بدهند
یکی از فرشتگان به پروردگار گفت: آن را در زمین مدفون کن
فرشته دیگری گفت آن را در زیر دریاها قرار بده
سومی گفت راز زندگی را در کوهها قرار بده
ولی خداوند فرمود ....
اگر من بخواهم به گفته های شما عمل کنم
فقط تعداد کمی از بندگانم قادر خواهند بود آن را بیابند
در حال که من می خواهم راز زندگی در دستر س همه بندگانم باشد
در این هنگام یکی از فرشتگان گفت فهمیدم کجا ای خدای مهربان
راز زندگی را در قلب بندگانت قرار بده
زیرا هیچکس به این فکر نمی افتد که برای پیدا کردن آن باید به قلب
و درون خودش نگاه کند و خداوند این فکر را پسندید
.................................................. ..........

گفتم: «لعنت بر شیطان»!
لبخند زد.
پرسیدم: «چرا می خندی؟»
پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام می گیرد»
پرسیدم: «مگر چه کرده ام؟»
گفت: «مرا لعنت می کنی در حالی که هیچ بدی در حق تو نکرده ام»
با تعجب پرسیدم: «پس چرا زمین می خورم؟!»
جواب داد:
«نفس تو مانند اسبی است که آن را رام نکرده ای. نفس تو هنوز وحشی است؛ تو را زمین می زند.»
پرسیدم: «پس تو چه کاره ای؟»
پاسخ داد: «هر وقت سواری آموختی، برای رم دادن اسب تو خواهم آمد؛ فعلاً برو سواری بیاموز. در ضمن این قدر مرا لعنت نکن!»
گفتم: «پس حداقل به من بگو چگونه اسب نفسم را رام کنم؟»
در حالیکه دور می شد گفت: «من پیامبر نیستم جوان...
.................................................. ........

درویشی نزد پادشاهی رفت.پادشاه گفت :«ای زاهد!» درویش گفت :«زاهد تویی!» پادشاه پرسید :«من چگونه زاهد باشم هنگامی که همه دنیا از آن من است؟» درویش گفت :«نه،وارونه می بینی.این دنیا و آن دنیا برای من است.زمین در مشت من جای دارد.این تو هستی که از این همه چیز،به لقمه ای و جامه ای خرسند شده ای!»....
زاهد آن کسی است که آخر ببیند،دوستاران دنیا آخور می بینند.در هر راهی،این درد است که آدم را با خود می برد.در همه کارها تا درد هوس و عشق در درون کسی بر نخیزد،او در آن کار به جایی نمی رسد.از کار دنیا گرفته تا کار آخرت؛خواه بازرگانی،خواه پادشاهی،خواه دانش،خواه هنر. تا درد زایمان به درون مریم چنگ نینداخت،به سراغ آن درخت نرفت.آن درد،در جان آن درخت نیز پیچید و آنگاه از تن خشک و سترون او،شکوفه ها جوشید و میوه ها زایید.ما نیز در اندرون خود همچون مریم،عیسایی پنهان داریم.اگر در ما،دردی پیدا شود،عیسای ما نیز زاییده خواهد شد وگرنه؛از همان راه پنهانی باز خواهد گشت
.................................................. ....................


شیطان به حضرت یحیی گفت : می خواهم تو را نصیحت کنم !
حضرت یحیی فرمود : من میل ندارم ولی می خواهم بدانم طبقات مردم نزد شما چگونه اند .
شیطان گفت :‌مردم از نظر ما به سه دسته تقسیم می شوند :....
1) عده ای مانند شما معصومند ، ار آنها مایوسیم و می دانیم که نیرنگ ما در آنها اثر نمی کند
۲) دسته ای هم بر عکس در پیش ما شبیه توپی هستند که به هر طرف می خواهیم می گردانیم
۳) دسته ای هم هستند که از دست انها رنج می بریم ؛ زیرا فریب می خورند ؛ ولی سپس از کرده خود پشیمان می شوند و استغفار می کنند و تمام زحمات ما را به هدر می دهند دفعه دیگر که نزدیکه که موفق شویم ،؛ اما آنها دوباره به یاد خدا می افتند و از چنگال ما فرار می کنند . ما از چنین افرادی پیوسته رنج می بریم .
.................................................. ......

سال ها پیش زمانی که به عنوان داوطلب در بیمارستان استانفورد مشغول کار بودم با دختری به نام لیزا آشنا شدم که از بیماری جدی و نادری رنج میبرد.
ظاهرا تنها شانس بهبودی او گرفتن خون از برادر پنج ساله خود بودکه او نیز قبلا مبتلا به این بیماری بود و به طرز معجزه آسایی نجات یافته بودو هنوز نیاز به مراقبت پزشکی داشت.پزشک معالج وضعیت بیماری خواهرش را توضیح داد و پرسید آیا برای بهبودی خواهرت مایل به اهدای خون هستی؟؟
برادر خردسال اندکی تردید کرد و....
سپس نفس عمیقی کشید و گفت:بله من اینکار را برای نجات لیزا انجام خواهم داد.
در طول انتقال خون کنار تخت لیزا روی تختی دراز کشیده بودو مثل تمامی انسان ها که با مشاهده اینکه رنگ به چهره خواهرش باز میگشت خوشحال بود و لبخند میزد.سپس رنگ چهره اش پریده بیحال شده و لبخند بر لبانش خشکید.
نگاهی به دکتر انداخته و با صدای لرزانی گفت:آیا میتوانم زودتر بمیرم؟؟؟
پسر خردسال به خاطر سن کمش توضیحات دکتر معالج را عوضی فهمیده بود و تصور میکرد باید تمام خونش را به لیزا بدهدو با شجاعت خود را آماده مرگ کرده بود

LIDA
19-10-2010, 18:01
خاطرات یک عاقد
به سر سفره عقد رفتم. همه چیز خوب بود. همکارانم برگه هایی را روی میز عسلی جلو من می نویسند که شامل نام عروس و داماد و توافقات است که از روی آن بخوانم. چشمم به نام داماد افتاد .نامش را که دیدم گلبانگی در مغزم پیچید و پیغام اهل راز را درگوشم نوا کرد و شوری برپا. چون عود دود از سرم آمد و دل مجنونم به دلشدگی غرقه. آسمان عشق من به یاد ایام و چشمه نوشی افتاد و جان عاشقان ،عشق درخیال ام چهره به چهره ” معمای هستی را بازگفت.
داد و بیداد که خلوت گزیدن نتوانستم … همایون روز گشتم و به شب وصل و شب سکوت و کویر و آن سروچمان اندیشیدم. آرام جان از دست دادم و جام تهی سرکشیدم… تفنگی در دستم نبود.. قلم بود قلم را زمین گذاشتم.
گوش سپردم به عاشقانه های ناب . هرچه در فضای ذهنم بود موسیقی بود… آواز بود… عشق بود… آن نواها جانم را تازه کرد…. دور سرم می پیچید…. همه چیز…. همه چیز به پاس استاد.
نام داماد جوانی که با کت و شلوار مشکی با راه راه های سفید و رویی خندان بر سر سفره عقد نشسته بود ” محمد رضا شجریان ” بود.

*****************

زن میانه سال بود و رنج برده. وقتی برای اجرای صیغه عقد از سالن پذیرش دفترخانه بلند شدند تا از پله های سالن عقد بالا بروند ، درحالیکه خواهران و برادران داماد همراه او بودند ، این زن بود که دست او را گرفت. دیگران از پشت این زوج را نگاه می کردند تا ببینند که زن چگونه او را راهبری می کند. زن شتابزده بود و خامی دستگیری در حرکاتش نمایان. ” نندازه ش ” یکی گفت. اما آن دو ادامه دادند.


این دومین روز پیاپی بود که زن به همراه دختر جوانش و مرد سپید موی سیگار به لب با خواهران وبرادرانش برای عقد مراجعه می کردند. روز اولشان با توافق همراه نبود ، اما در روز دوم درحالیکه زن می گریست و مرد خوش هیکل لابد به روزی می اندیشید که در جبهه بینایی چشمانش را جا گذاشته بود، خطبه شان را خواندم. عروس با چشمان گریان و داماد با چشمانی به ظاهر سالم که هیچ نمی دید به من نگاه کردند و ” بله ” گفتند.!

روز سوم باز هم آمدند در حالیکه همراهان هردو غضبان بودند . ….. چندی بعد نامه طلاقشان به دفتر رسید تا دستان مرد به دنبال دستان دیگری بگردد برای راه بردن در دنیای تارک تاریک!

*****************
پسر عمو
پدر مسن عروس خانم قدری ضعف شنوایی داشت. پرسیدم برادر عروس یا کسی هست از افراد نزدیک که از ایشان برای من وکالت بگیرد. مردی که نزدیک بود گفت : من دایی عروسم… بالاخره پدر به بنده وکالت داد.

در بار سومی که از عروس خانم داشتم وکالت می گرفتم گفت : با اجازه بابام ، دایی هام و پسرعموم … بله .

وقتی گفت پسر عمو.. با اشاره سرهم اشاره ای کرد به پسر عمو . می شد در امتداد نگاهش او را پیدا کرد . من نیم نگاهی انداختم تا ببینم این پسر عمو کیست که از این همه آدم ، عروس خانم از او هم اجازه می گیرد ، نیافتم.

*********************

مکث

داماد که تا آن زمان با شرم در آینه نگاه می کرد تا عروسش را در لحظه گفتن آن بله معروف ببیند،چشم از آینه برگرفت و مستقیما در نیم رخ عروس نگاه می کرد ،متحیر. دختری که تور را از سمت راست آنها برسرشان گرفته بود ، مدام یواشکی می گفت: بگو… دبگو دیگه… بگو بله. زنی کمی دورتر با حرکت صورت از دور به عروس اشاره می کرد که بگو. نفس پدر داماد که به من نزدیک بود به شمارش افتاده بود. پدر عروس با دستمالی عرق صورتش را می چید و ……

همه منتظر بودند که عروس خانم پس از اینکه گلهایش را چیده و گلابشان راگرفته و آورده بود “بله ” را بگوید و کار را تمام کند.. اما عروس همچنان مکث کرده بود و چیزی نمی گفت….

مکثش طولانی شد تا بالاخره فشار افکار عمومی او را به ” بله ” قرص و محکمی فراخواند و او چنین کرد… داماد همچنان در نیم رخ عروس نگاه می کرد اینبار نگاهی با سوالی در ذهن که چرا ؟.. نوبت به داماد رسید.. می خواست تلافی کند… مکث کرد..خیلی کوتاه . ظاهرا نتوانست خیی مقاومت کند و گفت :بله

**********************

کاشون

اولین مراسم عقد امسال عصر روز سوم فروردین بود، آنهم در یک خانه اعیانی در بخشی از شمالی ترین نقطه شهر. همه چیز ثروتمندانه بود. از خودروهایی که دم در پارک بودند تا خانه با معماری خاص و تزیینات ویژه و مهمانان آنچنانی.

وارد سالن پذیرایی خانه که شدیم ، گوشه ای نشستم تا همکارم کارهای مربوط به امضای دفتر و سند را آنجام دهد. نوبت خطبه که شد ، ناگاه دیدم که تعداد زیادی از دوشیزگان و بانوان مجلس برخاستند و به سمت سفره عقد مجلل رفتند. تور کارشده بسیار بزرگی باز شد و هرکسی گوشه ای از آن را گرفت. پیش روی عروس و داماد سفره عقدی بود رنگارنگ و پشت و اطراف سر آنها جماعت زیاد خانم ها با تور بزرگ و قندها و قندسابها. منظره جالبی شده بود. وقتی درخواست وکالت کردم تقریبا همه همصدا “عروس رفته گل بچینه” و “رفته گلاب بیاره ” را گفتند. در لابه لای این صدا ها صدای خانمی هم به گوش رسید که گفت : عروس رفته کاشون.. تعدادی که شنیدند خنده ای بر لب نشاندند.

LIDA
20-10-2010, 11:51
ساعت کار تموم شده بود. درها رو بستم و چتر در دست از حیاط دفتر رد می شدم که یکهو عکس ۳ در ۴ خانمی رو دیدم که افتاده بود روی زمین . شناختمش . دختر خانمی بود که ساعتی قبل اومده بود برای نوشتن برگه آزمایش و خیلی هم مضطرب بود. احتمالا موقع بیرون رفتن از دفتر از دستش افتاده. خواستم برگردم و بذارم تو پرونده ش . دیدم درها رو قفل کردم. گذاشتمش توی جیبم تا فردا این کارو بکنم.

منشی جوان دفتر تکه ای ساقه طلایی را در چای فروبرد و به دهان گذاشت و ادامه داد: چشمتون روز بد نبینه . در عملی جستجوگرانه خانمم که میخواسته لباسهامو بگرده که خالیش کنه و بندازه تو ماشین یکدفعه عکس این خانمه رو می بینه.

چای را هورت کشید. فکر کردم امروز بی صبحانه از خانه بیرونش کرده اند اما گفت : قشقرقی راه افتاد که بیا و ببین. بعدهم آژانسی گرفت و با دشنام (( مرتیکه بی چشم و رو و بی حیا )) رفت خونه باباش .حالام دستم به دامانت اگه یه کاریش نکنین بدبخت می شم.

****************

اسکناس


تمیزکار دفتر با اسکناسی دوهزار تومانی در دست از سالن عقد خارج شد و گفت : این اسکناس رو یکی از زوج ها لای قرآن سر سفره گذاشتن . چکارش کنم؟ سوالش بی ربط بود چون همیشه اسکناسها را در صندوق صدقات نصب شده به دیوار می اندازد. پرسیدم چطور مگه ؟ گفت :(( والا صبح که می اومدم برای تمیزی اینجا همسایه مو دیدم که دم در بقالی وایساده بود گفتم چی شده ؟ گفت والا تمام پولی که داشتم همین بود که یک بطری روغن بخرم. مانده ام خونه که برم زنم باید با این روغن چی درست کنه برای دخترام که ظهر از مدرسه بر می گردند.))
منظورش را از سوال فهمیدم. چند نفری آنجا بودند. حکایت را بازگو کردم. پول قابل توجهی گردآمد و او خوشحال بعد از اتمام کار راهی منزل شد تا با دست پر زنگ خانه همسایه را به صدا در آورد.

*****************

دو شاهد جوان همه همراهان دختر و پسری بودند که لباسهای عروسان و دامادها را نپوشیده بودند. خبری از زیرلفظی و هدیه سر عقد و فیلمبردار و کل کشیدن و دست زدن و… نبود

خطبه را که جاری کردم رفتند. یک ماه بعد همان داماد آمد با همان هیات. سرو ریش ژولیده و لاغر اندام با اندوهی میان دو چشمان. گفت می خواهیم طلاق بگیریم. علت را جویا شدم. طفره رفت و نهایت تن داد به راز گشایی:

به مرز خودکشی رسیده بودم. بر نیمکت نم گرفته پارکی در دلگیری پاییز نشسته بودم و به دوردست … به هیچ می اندیشیدم. دخترکی آنسو تر نشست. سیگاری گیرانده بودم. آتش خواست تا آتش در سیگارش افکند. آتش اندیشه ای نو در من افکند. راز نداریم را که فهمید و نومیدی دم خودکشیم را راهی پیش پایم گذاشت.(( هردو می ریم محضر عقد می کنیم. بعد وام چهار میلیونی رو که گرفتیم نصف مال تو ، نصف مال من. ضامنشم خودم جور می کنم. بعد طلاق توافقی می گیریم.))

پسر پاکت سیگارش را در آورد و مشغول بازی با آن شد. اندکی بعد او رفت تا دادگاه حکم جدایی دو تن را بدهد که تن به ازدواج اجباری دادند درحالیکه به هم نزدیک هم نشدند. برای فقر… برای رهایی موقت از فقر.

*******************

صندلی های عروس و داماد خالی بود. وارد اتاق که شدم دو پسر نوجوان که تازه پشت لبشان سبز شده بود جلو پایم بلند شدند با نگاه هایی نگران و سرگردان. پیرمردی و مردی جوانتر هم بودند و البته عروس و داماد.


شرمگین نشسته بودند بر صندلی های عادی سالن عقد. خطبه را شروع کردم دور از رسم های معمول پایان یافت. عروس و داماد باز هم زندگی مشترکشان را شروع کرده بودند تا سایه شان بازهم با هم بر سر دو نوجوان کنار دستشان باشد.

آنها طعم طلاق چشیده و باز هم به وصل اندیشیده و پیوسته بودند. این شروع دوباره آیا با طعم خوش خوشبختی همراه خواهد بود. آیا بازهم کانون خانواده گرم خواهد شد یا ….؟

*****************

وکالت از عروس و داماد را گرفتم. عاشقانه در کنار همدیگر نشسته بودند. دستهایشان پس از خطبه به جستجوی همدیگر پرداختند. دستها عاشقانه در آغوش همدیگر جای گرفتند. سالن بزرگ و پرنور سالن عقد ما را با باران نور و رنگ. مهمانانی با لباسهای پرزرق و برق . بچه هایی که از نزدیک خیره به چهره آنان می نگریستند ، کنجکاوانه. دفتر بزرگی که امضاهایشان بر آن نقش بست. پدر عروسی که یارای پنهان کردن اشک نداشت. مادر عروسی که چینهای نشسته بر چهره اش سالیان رنج را فریاد می زد. پدر دامادی که دستهایش برای دعا به آسمان بود . خواهر کوچکتر داماد که مادرانه او را می پایید. مهمانانی که با علامت سوال بزرگی عیان بر سر شاهد وصلتشان بودند. دخترکانی که تور گرفته و بر سر آنان قند می ساییدند…. و من که یک بار برای طول زندگی شان در ایستگاهی برای پیوستن در کنارشان بودم. هیچ کدام و هیچ کدام را هیچکدام … نه عروس و نه داماد ندیدند. اما مطمئنم که آینده را می دیدند ، درکنار هم برای سعادت.

زوج روشندل عاشق در این نقطه از زمان. در این مکان از جغرافیا ..زندگی بی نور تاریک خود را به هم گره زدند. آنان به روشنی فردایی در پرتو عشق می اندیشیدند. از محضر که خارج شدند نگذاشتند کسی دستهایشان را بگیرد. عصاهای سفید را در دست گرفتند و شانه به شانه هم رفتند.

K I N G
20-10-2010, 13:15
داستان اول : هوشمندانه سوال کنید
در بازگشت از کلیسا، جک از دوستش ماکس می پرسد:
«فکر می کنی آیا می شود هنگام دعا کردن سیگار کشید؟
ماکس جواب می دهد: چرا از کشیش نمی پرسی؟»
جک نزد کشیش می رود و می پرسد:
«جناب کشیش، می توانم وقتی در حال دعا کردن »هستم، سیگار بکشم
»کشیش پاسخ می دهد: نه، پسرم، نمی شود. این بی ادبی به مذهب است.»
جک نتیجه را برای دوستش ماکس بازگو می کند.
»ماکس می گوید: تعجبی نداره. تو سوال را درست مطرح نکردی. بگذار من بپرسم.»
ماکس نزد کشیش می رود و می پرسد: «آیا وقتی در حال سیگار کشیدنم می توانم دعا کنم »؟
کشیش مشتاقانه پاسخ می دهد: مطمئناً ، پسرم. مطمئناً !
داستان دوم : مادر … (نمیدونم اسم این داستان رو چی بذارم :4:)
ساعت ۳ شب بود که صدای تلفن , پسری را از خواب بیدار کرد.
پشت خط مادرش بود .پسر با عصبانیت گفت: چرا این وقت شب مرا از خواب بیدار کردی؟
مادر گفت : ۲۵ سال قبل در همین موقع شب تو مرا از خواب بیدار کردی
فقط خواستم بگویم تولدت مبارک .
پسر از اینکه دل مادرش را شکسته بود تا صبح خوابش نبرد
صبح سراغ مادرش رفت . وقتی داخل خانه شد مادرش را پشت میز تلفن
با شمع نیمه سوخته یافت… ولی مادر دیگر در این دنیا نبود . . .

داستان سوم : اشتباه فرشتگان
درویشی به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده میشود .
پس از اندک زمانی داد شیطان در می آید و رو به فرشتگان می کند و می گوید :

جاسوس می فرستید به جهنم!؟
از روزی که این ادم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنمیان را هدایت می کند و…
حال سخن درویشی که به جهنم رفته بود این چنین است:

با چنان عشقی زندگی کن که حتی بنا به تصادف اگر به جهنم افتادی خود شیطان تو را به بهشت باز گرداند.
....
بقیه داستانها خیلی بلند بود .
همین سه تا رو تو اولین پستمون تو این تاپیک از ما قبول کند

Omid
21-10-2010, 15:18
دزدی در شبی تاریک از کوچه ای می گذشت.کم کم به ته کوچه رسید. جلو دیوار خانه ای ایستاد و به دور و برش نگاهی انداخت ، هیچ کس را ندید. سپس با چابکی از دیوار بالا رفت و چند لحظه بر سر دیوار نشست و توی خانه را نگاه کرد.حیاط خانه خلوت و تاریک بود . دزد خوشحال شد و توی حیاط پرید.کمی اطراف حیاط گشت اما چیزی برای دزدیدن ندید، بعد از پله ها بالا رفت و وارد اتاق شد.لحظه ای ایستاد تا چشمانش به تاریکی عادت کرد ، ناگهان مردی را دید که در کنار اتاق خوابیده بود.
دزد نگاهی به گوشه و کنار اتاق انداخت . می خواست هر طور شده چیزی برای دزدیدن پیدا کند.اما هر چه نگاه کرد چیزی ندید. دیگر داشت نا امید می شد که صاحب خانه توی رختخوابش غلتی زد و با صدای خواب آلود گفت:
ای دزد بد بخت، من در روز روشن در خانه چیزی پیدا نمی کنم حالا تو در شب تاریک می خواهی چیزی پیدا کنی؟
----------------------------



روزی خانمی در حال بازی گلف بود (http://m0ri.com/)که توپش تو جنگل افتاد. او دنبال توپ رفت و دید که یک قورباغه در تله گیر کرده است.
قورباغه به او گفت : اگر مرا از این تله آزاد کنی سه آرزوی تو را (http://m0ri.com/) برآورده می کنم .
زن قورباغه را آزاد کرد و قورباغه گفت : “متشکرم” ولی من یادم رفت بگویم شرایطی برای آرزوهایت هست؛ هر آرزویی داشته باشی شوهرت ۱۰ برابر آن را میگیرد.


زن گفت :


اشکال ندارد !
زن برای اولین آرزویش میخواست که زیباترین زن دنیا شود !
قورباغه اخطار داد که شما متوجه هستید با این آرزو شوهر شما نیز جذابترین مرد دنیا می شود و تمام زنان به او جذب خواهند شد ؟
زن جواب داد : اشکالی ندارد من زیباترین زن جهان خواهم شد و او فقط به من نگاه میکند !
بنابراین اجی مجی ……. و او زیب (http://m0ri.com/)اترین زن جهان شد !
برای آرزوی دوم خود، (http://m0ri.com/) زن میخواست که ثروتمندترین زن جهان باشد !
قورباغه گفت : این طوری شوهرت ثروتمندترین مرد جهان خواهد شد و او ۱۰ برابر از تو ثروتمندتر می شود.
زن گفت اشکالی ندارد ! چون هرچه من دارم مال اوست و هرچه او دارد مال من است …
بنابراین اجی مجی ……. و او ثروتمندترین زن جهان شد !
سپس قورباغه از آرزوی سوم زن سوا (http://m0ri.com/)ل کرد و او جواب داد :
من دوست دارم که یک سکته قلبی خفیف بگیرم و شوهرم…!!!


------------------------------------------



ساختمان کتابخانه انگلستان قدیمی است و تعمیر آن نیز فایده ای ندارد . قرار بر این شد کتابخانه جدیدی ساخته شود . اما وقتی ساخت بنا به پایان رسید ؛ کارمندان کتابخانه برای انتقال میلیون ها جلد کتاب دچار مشکلات دیگر شدند .
یک شرکت انتقال اثاثیه از دفتر کتاخانه خواست که برای این کار سه میلیون و پانصد هزار پوند بپردازد تا این کار را انجام خواهد داد. اما به دلیل فقدان سرمایه کافی ،این درخواست از سوی کتابخانه رد شد . فصل بارانی شدن فرا رسید، اگر کتابها بزودی منتقل نمی شد ، خسارات سنگین فرهنگی و مادی متوجه انگلیس می گردید . رییس کتابخانه بیشتر نگران شد و بیمار گردید .
روزی ، کارمند جوانی از دفتر رییس کتابخانه عبور کرد. با دیدن صورت سفید و رنگ پریده رییس، بسیار تعجب کرد و از او پرسید که چرا اینقدر ناراحت است .
رییس کتابخانه مشکل کتابخانه را برای کارمند جوان تشریح کرد، اما برخلاف توقع وی ، جوان پاسخ داد: سعی می کنم مساله را حل کنم . روز دیگر، در همه شبکه های تلویزیونی و روزنامه ها آگهی منتشر شد به این مضمون : همه شهروندان می توانند به رایگان و بدون محدودیت کتابهای کتابخانه انگلستان را امانت بگیرند و بعد از بازگرداندن آن را به نشانی زیر تحویل دهند . خود را تغییر دهیم نه جهان را . . .





-----------------------------------




زن و مرد از راهی می رفتند، ماموران آنها را دیدند وآنها را خواستند!
پرسیدند شما چه نسبتی با هم دارید؟
زن و مرد جواب دادند زن و شوهریم
ماموران مدرک خواستند،
زن و مرد گفتند نداریم !
ماموران گفتند چگونه باور کنیم که شما زن و شوهرید ؟!
زن و مرد گفتند …
برای ثابت کردن این امرنشانه های فراوانی داریم … !
اول اینکه آن افرادی که شما می گویید دست در دست هم می روند،
ما دستهایمان از هم جداست!
دوم، آنها هنگام راه رفتن و صحبت کردن به هم نگاه می کنند،
ما رویمان به طرف دیگریست!
سوم آنکه آنها هنگام صحبت کردن و راه رفتن،با هم با احساس حرف می زنند،
ما احساسی به هم نداریم!
چهارم آنکه آنها با هم بگو بخند می کنند،
می بینید که، ما غمگینیم!
پنجم، آنها چسبیده به هم راه می روند،
اما یکی ازما جلوترازدیگری می رود!
ششم آنکه آنها هنگام با هم بودن کیکی، بستنی ای، چیزی می خورند،
ما هیچ نمی خوریم!
هفتم، آنها هنگام با هم بودن بهترین لباسهایشان را می پوشند،
ما لباسهای کهنه تنمان است.. !
هشتم، …
ماموران گفتند
خیلی خوب،
بروید،
بروید،..
فقط بروید … !
-----------------------------------------------


سماور مسی یواش یواش جوش می‌آید و بی‌بی آماده می‌شود تا چای روضه را دم کند. قرار است مثل سال‌های قبل از امروز تا پنج روز در خانه‌تان برای امام حسین علیه‌السلام مراسم روضه‌خوانی برگزار شود.
دلت می‌خواهد تو هم در برگزاری این مراسم سهمی داشته باشی اما چه طوری؟ این مجلس که ویژه خانم‌هاست و نمی‌توانی در آن چای بدهی یا استکان جمع کنی.
کاری به ذهنت نمی‌رسد. به همین خاطر به حیاط می‌روی و لب حوض می‌نشینی ماهی قرمزها که روی آب آمده‌اند، نگاهت می‌کنند. بی اختیار دست در آب می‌بری و ناخواسته ماهی‌ها را فراری می‌دهی.
از کنار حوض برمی‌خیزی. پرچمی که جلوی در خانه زده‌اید، نظرت را به خود جلب می‌کند. روی آن با خط سبز زیبایی نوشته شده: یا حسین
چیزی به آمدن مهمان‌ها نمانده که از خانه بیرون می‌زنی. مقصدت خانه پدربزرگ است. سر بازارچه که می‌رسی، چشمت به آقا کریم کفاش می‌افتد که مشغول ور رفتن با کفش‌های تعمیری است. یک دفعه فکری به ذهنت می‌رسد، می‌ایستی و می‌گویی: آهان فهمیدم! بعد هم مثل برق به طرف خانه برمی‌گردی…
روضه رفته رفته به پایان می‌رسد و مهمان‌ها به خانه‌شان برمی‌گردند. آنها نمی‌دانند کسی که مواظب کفش‌هایشان بوده و آنها را هم جفت کرده، تو هستی. با این وجود خیلی خوشحال هستی. چون توانسته‌ای برای مجلس امام حسین‌علیه‌السلام کاری انجام دهی.



------------------------------------------
مسئول خیریه: آقای وکیل ما در مورد شما تحقیق کردیم و متوجه شدیم که الحمدالله از درآمد بسیار خوبی برخوردارید ولی تا کنون هیچ کمکی به خیریه نکرده‌اید. نمی‌خواهید در این امر خیر شرکت کنید؟
وکیل: آیا شما در تحقیقاتی که در مورد من کردید متوجه شدید…
که مادرم بعد از یک بیماری طولانی سه ساله، هفته پیش درگذشت و در طول آن سه سال، حقوق بازنشستگی‌اش کفاف مخارج سنگین درمانش را نمی‌کرد؟
مسئول خیریه: (با کمی شرمندگی) نه، نمی‌دانستم. خیلی تسلیت می‌گویم.
وکیل: آیا در تحقیقاتی که در مورد من کردید فهمیدید که برادرم در جنگ هر دو پایش را از دست داده و دیگر نمی‌تواند کار کند و زن و ۵ بچه دارد و سالهاست که خانه نشین است و نمی‌تواند از پس مخارج زندگیش برآید؟
مسئول خیریه: (با شرمندگی بیشتر) نه . نمی‌دانستم. چه گرفتاری بزرگی …
وکیل: آیا در تحقیقاتتان متوجه شدید که خواهرم سالهاست که در یک بیمارستان روانی است و چون بیمه نیست در تنگنای شدیدی برای تأمین هزینه‌های درمانش قرار دارد؟
مسئول خیریه که کاملاً شرمنده شده بود گفت: ببخشید. نمی‌دانستم اینهمه گرفتاری دارید …
وکیل: خوب. حالا وقتی من به اینها یک ریال کمک نکرده‌ام شما چطور انتظار دارید به خیریه شما کمک کنم!؟

LIDA
24-10-2010, 12:08
دماغ

انگشت کرد توی دماغ کوچکش و اهسته مالید گوشه ی فرش

مادر دید

کتک مفصلی خورد و بعد ازآن

انگشت میکرد توی دماغ کوچکش و اهسته و با دقت میمالید به لباس های مادر توی کمد!

----------------------


درِ باز


لیوان آب را برداشت و خورد، یه قلپ، دو قلپ، سه قلپ، چقدر تشنه بود، چقدر خسته بود و تازه یادش آمد برای چه اینقدر خسته است. بعد دندان‌های مصنوعی‌اش را درآورد، شب‌کلاهش را به سر گذاشت و چراغ را خاموش کرد. به چشمانش چشم‌بند زد و دراز کشید. یادش آمد، در را نبسته است. با چشم‌بند و چشمان بسته از تخت پایین آمد و کورمال کورمال در را پیدا کرد. اما در به چیزی گیرکرده بود و بسته نمی‌شد. به ناچار چشم بند را برداشت، و نگاه کرد به آن همه آرزو و خیالات که باقی مانده بودند و نمی‌گذاشتند، تا او آسوده بخوابد

--------------------

عکاس باشی



رفت حلبی‎آباد برای همایش فقر و غنا عکس بگیرد. عصر دوربینش را فروخت. رفت حلبی‎آباد.


----------------------

وجدان



بعد از اینکه وجدانش رو کشت


. با خیال راحت رفت پی زندگیش..........

-----------------------

گاز

وقتی به خانه ات رفتی و مرا تنها گذاشتی به امان پاهایم،

در تهران

در هر شمارش گام هایم از خود می پرسیدم:"مگر می شود سیب خوش مزه ای را پس از اولین گاز تا همیشه برای خود نگه داشت؟ با گاز های پی در پی؟"

LIDA
24-10-2010, 12:11
عروسک نخی

عروسک گردان، دستش را بالا آورد تا عرق پیشانی‌اش را پاک کند. عروسک نخی، پَرید بالا و با خود فکر کرد: «من، از همهء عروسک‌ها بالاترم!» عروسک گردان دستش را پایین آورد؛ عروسک به پایین سقوط کرد و دست و پای چوبی‌اش با سر و صدا به هم خوردند.

------------------------

زندگی

نوزاد در آغوش مادرش گریه میکرد...

پیرمرد کنار فرزندش جان می داد...

پسر و دختر با هم ازدواج کردند...

کودک دنبال بادبادک رها شده در آسمان می دود...

--------------------------

آشغال

آمده ام لبه ی پنجره نشته ام، پاهایم به سوی پایین آویزان است.باد سردی وارد اتاق میشود پیچی میخورد و موقع خروجش گرمای تنم را با خود می برد...سیگاری روشن می کنم،پکی عمیق مرا رو به راه می کند..دختری زیبا از پایین نگاهم میکند با صدایی آشنا فریاد می زند آرام:"پرتش کن اون آشغالو" و من بلافاصله تنها آشغال این دورو بر را پرت میکنم.
اشک دختر بروی خون جاری از سرم می چکد و من از بالا خیره به او آسوده ادامه ی سیگارم را میکشم.


---------------------------

دوباره


کلید را که در قفل در چرخاند صدای خشک زنگ آهن مرا آماده بوی نا می کرد، بوی کهنگی...
خانه را تمیز کرده کاغذ دیواریش را هم حتی عوض کرده بود برایم در ظرف مقداری غذا ریخته و بی آنکه با من حرفی بزند فقط یک نامه کنار پایه میز گذاشته بود:

"سلام لطفا دوباره اینجا زندگی کن"

کاش می دانستم از کجا فهمید که بر می گردم... نگاهم به بالکن افتاد و سقوطم را به خاطر آوردم، سرم را آرام بروی ظرف چرخاندم و مشغول لیسیدن استخوان ها شدم.

----------------------

سوزن‌بان


دو قطار با سرعت به یکدیگر نزدیک می‌شدند و سوزن‌بان هر‌چه سعی می‌کرد، به خاطر نمی‌آورد که آیا اهرم ریل را حرکت داده‌است یا نه.

LIDA
24-10-2010, 12:13
رهایی

زندانی بعد از چند روز ماندن در انفرادی یک و نیم متری ، حس گیج کننده ای داشت.

زندان بان در را باز کرد.

- وقت اعدام

زندانی خوش حال بود...

---------------------

حس پدر

بعد از زلزله دلش شور عروسکش را می زد. خیلی دوستش داشت..

پدر را که از زیر خاک درآوردند عروسک توی دستش بود.

پدر خوابیده بود اما عروسک بیدار بود...

---------------------

دیگری

زندان بان در راهرو حرکت می کرد. زندانی مو بور سلول 18 برخلاف همیشه دمق بود.

· چیه ؟ پکری؟

صدایی در سلول نبود.

· با تو ام ، مگه کری؟

یکی از هم سلولی ها جواب داد : تقصیر خودش بود، اون مثل ما نبود

مو بور مرده بود...

--------------------------

لحظه ی تحویل سال

شب وقتی رسید بالای سر مزار، سال تحویل شده بود. با عجله سنگ را شست و گلدان بنفشه را کنارش گذاشت.به اطراف نگاهی انداخت. سنگ مزار ها به او خیره بودند. غمی بزرگ سینه اش را فشرد.
روی اخرین سنگ که اب می پاشید و فاتحه میخواند افتاب بالا امد.

LIDA
24-10-2010, 12:17
تنها

تنها بود.با عمه و عموی پیرش زندگی میکرد. سرحال بود ؛بعد از چند وقتی توی خودش؛ با کسی حرف نمی زد.کسی نمیدانست چرا.هیچ کس هم نمی پرسید چرا.
چند سالی میشد که غیبش هم زده بود.همسایه ها میگفتند رفته شهرشون،بعضی هم میگفتند رفته خارج،خودم فکر میکردم مرده.
تا اینکه امروز دوباره دیدمش،همسایه ها میگفتند چند هفته ای میشه که اومده.
باز هم تنها بود.
کسی هم نپرسید کجا رفته بود...

------------------------

دستفروش


چند تا پسر جوان دورش را گرفته بودند . معلوم نبود چه می گفتند وچرا میخندیدند.
اما معلوم بود پسر دستفروش را سرکار گذاشتند.
طاقت نیاورد و گفت: چیکارش دارید بیچاره رو؟
یکی از جوان ها گفت به تو چه ، یکی دیگه گفت ولش کن و رفتند.
به پسر دستفروش گفت نگذار دست به سرت کنند.
پسر گفت بزار دست به سرم کنند اما بخرند...

------------------------

اضطراب امتحان

خیلی اضطراب داشت.

درمانده بود.

همیشه موقع امتحان این جوری بود.

به دست همه نگاه می کرد.

نگران بود.

آخر از همه هم از جلسه امتحان بیرون آمد.

امتحان تمام شده بود اما معلم هنوزهم نگران بود.

------------------------

مامور


باد را دوست داشت چون لباس پاره اش که تکان می خورد کلاغها می پریدند.

بد نبود.

مامور بود.

خیلی وقتها هم که پیرمرد نبود

حتی می گذاشت روی شانه اش بنشینند.

این خیانت نبود.

دانه ها هم می دانستند مترسک دلسوز است...

--------------------

فرار از تکرار


گفت این دفعه هر کاری اون پسر بیکاره کرد منم می کنم .دوست داشت یک روز هم که شده مثل آدمهای روشنفکر نباشد.

مثل هر روز از چهار ره رد شد. اما پسر الاف آنجا نبود. کمی جلوتر ، بله خودش بود ، همان پسر ، که یک کتاب جیبی می خواند...

LIDA
24-10-2010, 12:22
چشم به راه


یادش آمد که چقدر دوست داشت فرزندشان پسر باشد.
درب اتاق عمل باز شد. پرستار بود.
- مژده بدهید : یک پسر کاکل زری!
حالا هم در بیمارستان بود.در باز شد.
- - پسرم اومده؟
- - « نه ، داداش نیست ، پرستاره »
دختر این را گفت و پدرش را نوازش کرد.

-----------------------

دروغ



مرد جوان سعی می کرد نگرانی خود را از دختر پنهان کند. دختر ی که تازه با او آشنا شده بود دانشجوی دکتری بود.

مرد هم برای این که کم نیاورد گفته بود دانشجوی مهندسی برق است. در حالی که نبود. اصلا دانشجو نبود. دلش می خواست همه چیز را به دختر بگوید اما نمی توانست. یعنی جرات نداشت.

حالا هردو روی نیمکت نشسته بودند.دختر به پایین خیره شد و گفت :

- راستشو بخوای من ...

---------------------

اعتیاد

1- زن پشت در ایستاد و تا مرد در را وا کرد با یک ضربه ی میله او را کشت.دیگر از اعتیاد مرد خسته شده بود.احساس عجیبی داشت. خم شد و کاغذی که از دست مرد افتاده بود را گرفت.

« با در دست داشتن مدارک شناسایی راس ساعت 12 در کلینیک باشید. کلینیک ترک اعتیاد... »

---------------------------

خشکشویی


یک لباس با طرح هری پاتر؛ بر اندازش کرد ، اندازه ی خودش بود. کسی نبود. آن را پوشید خودش را در آینه برانداز کرد و لبخند زد. فقط چند ثانیه و بعد لباس را از تنش کند.پسرک تمام لباس ها را در ماشین لباسشویی انداخت و با خود فکر کرد خشکشویی عجب جای خوبی برای کار است !

----------------------

شرمندگی

پدر که آمد هنوز بیدار بود.

زیر چشمی دید دست پدر خالی است.

چشمانش را بست

Omid
24-10-2010, 15:22
صبح از خواب بيدار شد و ديد تبرش ناپديد شده. شك كرد كه همسايه اش آن را دزديده باشد براي همين تمام روز او را
زير نظر گرفت. متوجه شد همسايه اش در دزدي مهارت دارد مثل يك دزد راه مي رود مثل دزدي كه مي خواهد چيزي
را پنهان كند پچ پچ ميكند. آن قدر از شكش مطمئن شد كه تصميم گرفت به خانه برگردد لباسش را عوض كند و نزد
قاضي برود. اما همين كه وارد خانه شد تبرش را پيدا كرد. زنش آن را جابه جا كرده بود. مرد از خانه بيرون رفت و دوباره
همسايه را زير نظر گرفت: و دريافت كه او مثل يك آدم شريف راه مي رود حرف مي زند و رفتار مي كند.

------------------------------------------------

يك بازرگان موفق و ثروتمند ،از يك ماهي گير شاد كه در روستايي در مكزيك زندگي مي كرد و هرروز تعدادكمي ماهي صيد مي كرد و مي فروخت پرسيد : چقدر طول مي كشد تا چند تا ماهي بگيري ؟
ماهي گير پاسخ داد: : مدت خيلي كمي
بازرگان گفت : چرا وقت بيشتري نمي گذاري تا تعداد بيشتري ماهي صيد كني؟
پاسخ شنيد: چون همين تعداد براي سير كردن خانواده ام كافي است .
بازرگان متعجب پرسيد : پس بقيه وقتت را چيكار مي كني؟
ماهي گير جواب داد: با بچه ها يم گپ مي زنم . با آن ها بازي ميكنم . با دوستانم گيتار مي زنم .
بازرگان به او گفت : اگر تعداد بيشتري ماهي بگيري مي تواني با پولش قايق بزرگتري بخري و با درآمد آن
قايق هاي ديگري خريداري كني آن وقت تعداد زيادي قايق براي ماهيگيري خواهي داشت .
بعد شركتي تاسيس مي كني و اين دهكده كوچك را ترك مي كني و به مكزيكوسيتي مي روي و
بعدها به نيويورك وبه مرور آدم مهمي مي شوي .
ماهي گير پرسيد : اين كار چه مدتي طول مي كشد و پاسخ شنيد : حدودا بيست سال .
و بازرگان ادامه داد: در يك موقعيت مناسب سهام شركتت را به قيمت بالا ميفروشي و اين كار ميليون ها دلار نصيبت مي كند.
ماهي گير پرسيد : بعد چه اتفاقي مي افتد ؟
بازرگان حواب داد : بعد زمان باز نشستگيت فرا مي رسد . به يك دهكده ي ساحلي مي روي براي تفريح ماهي گيري ميكني . زمان بيشتري با همسر وخانواده ات مي گذراني و با دوستانت گيتار مي زني و خوش ميگذراني.
ماهي گير با تعجب به بازرگان نگاه كرد
اما آيا بازرگان معناي نگاه ماهي گير را فهميد؟

-----------------------------------

آقا..بفرمایین!!..کرایه رو حساب کنین ..معطل نشین!!..
- قابل نداشت!!..ـآقا دو دسته از مسافرا رو من خیلی خوشم میاد ازشون..یکی اونا که مثل شما کرایشونو همین اول حساب میکنن..یکی هم اونایی که پول خرد میدن!!..
- همین بغل پیاده میشم!!..
- قربونت برم اینو پیاده هم که میتونستی بیای..که!!..شبه..تاریکه !!..درست متوجه نشدم ..شما چه قدری دادین به من!!..
- یه اسکناس ده هزار تومنی!!..

-----------------------------------

با شهادت آخرين نفري كه ظرف چندساعت از معاونت گردان به فرماندهي محور رسيده بود، تنها يك پاي او را توانستيم پيدا كنيم و در كيسه اي قرار بدهيم. اما شليك بعدي دشمن آن كيسه را هم به خاكستر تبديل كرد. همه مي دانستند كه باقي ماندن هر قطعه پيكرشان عقب كشيدن زنده ها را سخت تر مي كند.

--------------------------

قبل از تقسيم كمپوت ها كاغذ دورشان را مي كنديم و اين جوري كمپوت گيلاس ها نصيب هركسي كه مي شد حرفي نبود. كمپوت ها را تازه تقسيم كرده بوديم كه نيروهاي جديد اطلاعات- عمليات با جيپ هاي پاترول از راه رسيدند.
دوازده نفر بودند و بچه هاي هرواحد يك كمپوت براي پذيرايي از آنها باز كردند. همه كمپوت ها گيلاس بودند.

LIDA
25-10-2010, 13:51
آدم برفی



بچه ها آدم برفی را ساختند و به خانه رفتند.خیابان ماند و آدمک و پسر خانه به دوش.

به آدم برفی نزدیک شد .

- چرا اینجایی؟

- تو هم خونه نداری؟

چرا حرف نمی زنی؟

سردته؟

بیا ؛ این کلاه مال تو ، من عادت دارم...


------------------------


علت مرگ



مادر قبل دیدن یک زن توی رختخوابش، با نگاهی به جسد پدر و کارد توی دست من از وحشت مرد!


------------------------

رقص با صنوبرها

کتابش نایاب شده بود. گفت همین یکی مال خودم را می‏دهم به تو. صفحه اولش چیزی نوشت. صفحه‏ای را باز کرد. صفحه سفید بود. مثل برف. سه چهار خط و نیم‏خطِ پایین صفحه انگار ردپای گربه توی برف بود. خواند:

صنوبر ایستاده است با دستانی گشوده
باد صدایم می کند
با باد در برگ های صنوبر می رقصم
صنوبر ا در آغوش می کشم
باران …

صدایش میان غرش تریلی‏ای که تنه‏های درخت را می‏برد، گم شد.

--------------------------


همه با هم [3داستان]

همه با هم رفتند. آبروی ما و پسر من و دختر تو .
*
همه با هم شکستند.سکوت شب و تیر چراغ برق و شیشه ماشین و کله پسر مشهدی و بغض مادر پسرک.
*
همه یک هو پاره شد. نامه من و چرت پدر تو و رشته دوستی ما.

LIDA
25-10-2010, 13:55
آخرین بار

وقتی خودش را یافت بین زمین و هوا در حال سقوط بود... نمی دانست خودش خودش را انداخته است یا کسی دیگر... چند متری تا مرگ فاصله نداشت... حال دیگر یارش هم کنارش نبود... به اطراف نگریست در دور دست دو جوان را در حال عشق بازی دید...آنطرفتر در گورستانی دید که جوانی را به خاک می سپارند... و حتی پیرزنی را دید که که با آه بی کسی زنبیلش را در کوچه پیش می برد...دلش لرزید... در آخرین لحظات آرزو کرد که ای کاش می توانست دل کسی را شاد کند در همان لحظه به زمین برخورد کرد و صدای خش خش خورد شدنش زیر پای دخترکی لذت بی وصف پاییز را برای دخترک به همراه آورد.

----------------------

مرا می زنند

من را کتک می زنند. می خواهند او را تنبیه کنند من را می زنند. دماغ انگشت او را بغل می کند من را می زنند. چِشم،هوس رانی می کند و هرچه هست می بیند، مرا می زنند. زبان بی ادبی می کند و هرچه می خواهد می گوید من را می زنند. حالا که این گونه است دیگر نمی گزارم کسی با او حرف بزند.


-----------------------

به هر حال، من در خدمتم



بعد از شنیدن «بفرمایید!»، در را باز کردم و با اعتماد به نفس تمام رفتم تو. خوش و بشی که کردیم، اولین سؤال استاد این بود، با لبخند: «خب، بالأخره تصمیمتو گرفتی؟ که دیگه انشاءالله کار رو ببریم تو مرحله ی چاپ.»
ـــ بله، استاد.
ـــ خب؟
آب دهانم را قورت دادم و با اینکه قبلش با خودم کلّی تمرین کرده بودم، با صدایی ضعیف و بریده بریده درآمدم که: «راستش ــ استاد ــ می بخشید ــ راستش هرچی با خودم ــ کلنجار رفتم ــ نفهمیدم چرا باید ــ روی جلد کتابی که خودم پاش شب نخوابی کشیده م، قبل از اسم من اسم کس دیگه ای بیاد. البته ــ .» تمام صورتم عرق کرده بود.
ـــ که اینطور.
ـــ البته ــ .
ــ هر جور خودت صلاح می دونی. به هر حال، من در خدمتم.
ـــ البته استاد ــ .
ـــ خواهش می کنم، عزیزم. باشه، دوباره فکر کن، جوابشو بهم بده. اگه اجازه بدی، من باید الآن سر کلاس باشم.


-------------------------

حکم


بالاخره دزد را پیدا کردند و دربرابر شاه نشاندند. شاه روی تخت نشسته خوشحال و مغرور از شاه بودنش به دزد خیره بود. او هم مظلومانه منتظر دستور شاه بود. شاهنشاه حکم مجازات را نوشت و داد تا وزیر اجرا نماید. وزیر دزد را از اتاق بیرون برد؛ پشت دیوار دستی به گونه های دخترک کشید و آرام لبانش را بوسیدو گفت: "حالاجیغ بکش".

هر دو نفر وارد اتاق شدند، وزیر گفت:" حکم اجرا شد: یک سبیل آتشی محکم."

---------------------

تمام می شویم


«مردی می گفت : خداحافظی شاید غمگین ترین شعر جهان باشد"

ما نخواندیمش اما غمگین ترین شاعران جهان هستیم!»

LIDA
25-10-2010, 14:01
گفت:وقت سرمایه ی گرانیست حرامش نکن.

گفتم: بی تو حرام می شود!

شنید و اما رفت!

بی خداحافظی رفت.

بی خداحافظی بدرقه اش کردم.

حالا اما در حسرت آن وقت به هرکه می رسم خداحافظی می کنم!!!

----------------------

مراء*


جواب داشتم برای دادن،

می دانستم پاسخم درست است و منطقی

هر چند از قانع شدن او مطمئن نبودم .

می خواستم دهان باز کنم و با تمام وجود پاسخم را در گوشش فریاد بزنم ،

اما چیزی انگار جلویم را می گرفت.

مثل فرشته ای بود که در گوشم نجوا می کرد :

*هیچ بنده ای حقیقت ایمان را کامل درک نمی کند مگر اینکه مراء را رها سازد اگر چه حق با او باشد .

-----------------------

جوک


اتوبوس عوارضی را که رد کرد، چانه اش گرم شد. بین حرفهاش درآمد که: «یه جوک بگم. رشتی که نیستی؟» جدّی گفتم: «چرا.» مکثی کرد. گفت: «شوخی می کنی! تو که گفتی داری می ری خونه تون.» چند دانه پسته ی دیگر از نایلون جلوی دستش برداشتم و با لبخند گفتم: «لازم باشه، رشتی ام می شیم.» پوزخندی زد و گفت: «ما رو گرفتی ها، داداش!» و جوکش را تعریف کرد.

------------------------

«طلب آمرزش» (به یاد ننه خدابیامرز)



«خانم گلین همینطور که پک به قلیان می زد، گفت: "مگر پای منبر نشنیدی. زوار همان وقت که نیّت می کند و راه می افتد اگر گناهش به اندازه ی برگ درخت هم باشد، طیّب و طاهر می شود."» ننه مثل بچه هایی که قصه ی شب گوش می کنند، در دنیای داستان غوطه ور بود. کتاب را که بستم، با صدا برگشت. آهی کشید و اولین چیزی که از دهنش درآمد، «لعنت بر شیطان» بود. گفتم: «ننه، اون زمانا شنیده بودی همچین چیزی اتفاق بیفته؟» مثل چیزی که انگار حرف مرا نشنیده است، بعد از مکثی طولانی درآمد که: «ننه جان، اینکه خدا ـــ قربونش برم ـــ گفته در توبه بازه، یعنی تا کجا مثلاً؟» آب دهنم را قورت دادم. گفتم: «نمی دونم، ننه. من همیشه از خودتون شنیدم که "خدایا صد گناه و یکی توبه"». گفت: «ها ننه جان، ولی آخه کار این عزیزآقا از صد گناه گذشته.»

------------------------

مووَه (به یاد زنان خودسوخته ی ایلامی)



وسط طویله نشست و گالن نیمه­ پر بنزین را تکان­ تکان روی خودش خالی کرد. کبریت را که کشید، نه به شوهرش فکر کرد، نه به پسرش. و نه حتی به گذشته. فقط لحظه­ ای دختر هشت ­ساله­ اش را جلوی خودش توی شعله ­ها دید که با سر و روی آشفته سر قبر او نشسته، با زنان فامیل دَم گرفته، مووَه می­خواند و دودستی رو می­ کَند.



پانوشت: «مووَه» (که در گویش لکی، همان «مویه»ی فارسی است) یکی از وجوه چندگانه ی «هوره» است که در غم از دست دادن عزیزان سر می ‌دهند.

Omid
25-10-2010, 16:37
روزي بزرگي براي گردش به كنار دريا رفته بود تشنه اش شد، هر چه گشت آب خوردني پيدا نكرد . به ناچار چند كف
از آب شور دريا خورد ولي تشنگي اش بيشتر شد . به جستجو پرداخت و سرانجام چشمه اي كوچك يافت ، و خود را
با آن سيراب كرد . بعد مقداري از آن را برداشت و به كنار دريا رفت و در حاليكه آب را به دريا ميريخت گفت : بي خود
موج نزن و افاده نفروش ، كمي از اين آب بخور و از شوري و بي مزگي خودت خجالت بكش.

-----------------------------------------------------------

شب کريسمس بود و هوا، سرد و برفي.
پسرک، در حالي‌که پاهاي برهنه‌اش را روي برف جابه‌جا مي‌کرد تا شايد سرماي برف‌هاي کف پياده‌رو کم‌تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شيشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه مي‌کرد.
در نگاهش چيزي موج مي‌زد، انگاري که با نگاهش ، نداشته‌هاش رو از خدا طلب مي‌کرد، انگاري با چشم‌هاش آرزو مي‌کرد.
خانمي که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمي مکث کرد و نگاهي به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقيقه بعد، در حالي‌که يک جفت کفش در دستانش بود بيرون آمد.
- آهاي، آقا پسر!
پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق مي‌زد وقتي آن خانم، کفش‌ها را به ‌او داد.پسرک با چشم‌هاي خوشحالش و با صداي لرزان پرسيد:
- شما خدا هستيد؟
- نه پسرم، من تنها يکي از بندگان خدا هستم!
- آها، مي‌دانستم که با خدا نسبتي داريد!

-------------------------------------


روزی جراحی برای تعمير اتومبيلش آن را به تعميرگاهی برد.

تعميركار بعد از تعمير به جراح گفت:

من تمام اجزا ماشين را به خوبی می شناسم و موتور و قلب آن را كامل باز می كنم و تعمير ميكنم. در حقيقت من آن را زنده می كنم. حال چطور درامد سالانه ی من يك صدم شماست.

جراح نگاهی به تعميركار انداخت و گفت : اگر می خواهی درآمدت ۱۰۰برابر شود اينبار سعی كن زمانی كه موتور در حال كار است آن را تعمير كنی!!!!

-------------------------------


روزها گذشت و گنجشك با خدا هیچ نگفت فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت : می اید ، من تنها گوشی هستم كه غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام كه دردهایش را در خود نگه می دارد و سر انجام گنجشك روی شاخه ای از درخت دنیا نشست . فرشتگان چشم به لبهایش دوختند ، گنجشك هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود " با من بگو از انچه سنگینی سینه توست ." گنجشك گفت " لانه كوچكی داشتم، ارامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی كسی ام . تو همان را هم از من گرفتی . این توفان بی موقع چه بود ؟ چه می خواستی از لانه محقرم ؟ كجای دنیا را گرفته بود ؟ و سنگینی بغضی راه بر كلامش بست. سكوتی در عرش طنین انداز شد . فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت " ماری در راه لانه ات بود . خواب بودی . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. انگاه تو از كمین مار پر گشودی . گنجشك خیره در خدایی خدا مانده بود. خدا گفت " و چه بسیار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خاستی. اشك در دیدگان گنجشك نشسته بود . ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های گریه هایش ملكوت خدا را پر كرد....

-------------------------------

پسر بچه ی 8 ساله ای پیش پیر مرد مسنی رفت و از او پرسید : به نظرم مرد عاقل و فرزانه ای هستی . آیا می توانی راز زندگی را به من بگویی؟
پیر مرد نگاهی به پسر انداخت و گفت:من در طول عمرم خیلی به این مسئله فکر کردم و به نظرم راز زندگی در چهار کلمه خلاصه می شود.
اول فکر کردن است؛ به ارزشهایی که میخواهی بر اساس آنها زندگی کنی ،فکر کن.
دوم باور کردن است ؛ خود را باور کن و بر اساس آنچه فکر کرده ای ، عمل کن تا به ارزشهایی که در سر داری برسی.
سوم آرزو کردن است؛ آرزوی چیزی را بکن که بر اساس باورهایت نسبت به خود و ارزشهایی که در سر داری باشد.
و چهارم جرئت کردن است ؛ جرئت کن آرزوهایت را بر آورده کنی ، آرزوهایی بر اساس باورها و ارزشهایی که در سر داری.
و دست آخر والتر دیزنی به پسر بچه گفت : فکر کن ، باور کن ، آرزو کن ، جرئت کن!

------------------------------

LIDA
26-10-2010, 13:28
-- شماره ۱۴۶ !
(مردی شکسته و رنجور بلند شد )
** منم ، بله اومدم !
-- این دارو رو باید آزاد تهیه کنی ، نمی تونیم بانرخ بیمه ای بدیم .
** آخه ... ، حالا قیمتش چنده ؟
-- ۱۵۰۰۰ تومان .
( کلی جیب هاشوگشت ، بالاخره به زور جور کرد ،
یه برق خوشحالی اومد تو چشم هاش )
** بفرمائید !
-- اینهم آمپول شما .
** ۱۵۰۰۰ هزار تومن برای ۱ دونه آمپول ؟ خیلی گرونه !!
-- اگه نمی خوای پسش بده ؟
(سرش رو انداخت پائین و رفت )
( موقع تزریق آمپول از شدت درد از هوش رفت ،
البته دیگه عادت کرده بود ، آمپول باید تو استخون تزریق میکرد . موقعی که به هوش اومد به فکر عمیقی فرو رفته بود )
ای کاش شهید می شد .
ای کاش میتونست خودش رو راحت کنه !
ای کاش هیچوقت جنگ نرفته بود

-----------------------

آخرین گشت

روز همین موقع بود ، قبل از طلوع آفتاب ، دسته جمعی می رفتند بیرون
چه هوای دلپذیری بود ، دیدار یار بود و بوی نم علف ها ، عطرگل ها ،
جیک جیک گنجشک ها ، حتی صدای پای طلوع خورشید را هم می شد احساس کرد .

زندگی چقدر با شکوه بود
یک روز با تمام شوقی که به زندگی داشت بیرونش آوردند ،
ولی مسیر ، مسیر همیشگی نبود ، بیشتر شبیه بیابان بود و دیوار ،
دیوار حتی یک بار سرش را بلند نکرد تا ببیند آخر دیوارها به کجا ختم می شود .

مرد کشان کشان او را می برد و او با چشم های درشت و معصومش خیره به مرد نگاه می کرد
واز خودش می پرسید : پس کی میرسیم ؟ در فکر جای تازه ای برای گردش بود .
به چیزی لب نمیزد . اشتهایش کور شده بود . چون اینبار نی لبک مرد همراهش نبود .

حتی برق فلز در چشم هایش تیره اش هم نتوانست باور این حقیقت را در او زنده کند
که باید برای سلاخی آماده شود .
-------------------------

ای کاش

از آشنایی مان خیلی نگذشته بود که :: تو :: شدم
شاد بودم از اینکه تفاوتی است میان من و دیگران …
اکنون اما آرزو میکنم که ای کاش :: شما :: مانده بودم …

----------------------------------
سوختن

۱۵۰ سال ، مدت زیادی است ، یاد آن روزهای اول می افتم . با چه اشتیاقی سر از خاک بیرون
درآوردم ، چقدر روز شماری کردم تا بزرگ شوم ، چه آرزوهایی که نداشتم ، زندگیم لبریز از شور و امید بود .
وقتی بزرگ و بارور شدم ، در محله شده بودم وعده گاه عشاق ، ماوای مسافرها ، بچه های محله یواشکی میوه هایم را می چیدند و این چه غارت دلپذیری بود !!
چه قلب های تپنده ای که روی من حک می شد ، هرچند گاهی خود عشق ها چندان پایدار نبود ولی من یادگاری هایشان را حفظ می کردم .
و حالا آن اسم ها و یادگارها همه خشکیده است و من دیگر یک درخت نیستم ، یک تکه چوب تو خالیم که فقط ریشه در خاک دارد ، ریشه ای که توان جذب زندگی را از دست داده است .
آهی جانسوز از درخت بلند شد .
صبح همه اهالی با تعجب شاهد سوختن درخت بودند !!

--------------------------

قول
هیچ یک قول نداده بودند .
تمام عمر منتظر ماند .
ایمان تنها ناجی اش بود . می دانست که خواهد شنید ؛ بالاخره روزی گفت ‌ :
دوستت می دارم
می دانست که دیگر به هیچ قولی نیاز نیست !

LIDA
26-10-2010, 13:45
يادگاري

مدام گوشه کت پدر را می‌کشیدم و پشت هم می‌پرسیدم: "کی می‌آد؟ پس کی می‌آد؟" آنقدر که از کوره در می‌رفت و می‌زد پس گردنم. بعد دلش طاقت نمی‌آورد، روزنامه را تا می‌کرد، زنجیر ساعت را می‌گرفت و از جیبش بیرون می‌کشید. من ذوق‌زده نگاه می‌کردم که چطور دکمه را فشار می‌دهد و درش مثل صدف باز می‌شود. بعد بی آنکه چیزی بگوید ساعت را سر جایش می‌گذاشت و من برق نقره‌ای‌اش را با چشمانم تا آخرین لحظه تعقیب می‌کردم. تا قطار برسد چند تایی پس‌گردنی خورده بودم.

-------------------------


بعدِ صبحانه

بعدِ صبحانه ابروهایش بالا رفت. دنبال کیفش روی صندلی کناری گشت. درش باز بود. پاکت سیگارش را درآورد. با چشمهای مهربان تعارف کرد:
- سیگار؟
ماتِ اداهایش، لبخند زدم :
- نه!
یکی گذاشت کنار لبش. گوشهء دیگر لبش گفت:
- " هر وخ بعد ِ صبونه دلت سیگار خواس،...
-"خــواس" را کشیده و دلبرانه گفت – کبریت زد، نگرفت. کبریت دوم گرفت. جمله اش را تمام کرد:
- ...بدون که سیگاری شدی!"
خندیدیم، خنده اش رفت پشت ِدود غلیظ اولین پک که صورتش را هم از من گرفت.

آخرین جرعهء چای صبحانه که از ته لیوان سرازیر شد روی زبانم، دیدم شانزده سال است بعدِ صبحانه به او فکر می‌کنم.


---------------------------


شمر

عرق از سبیل های قطور شمر سرازیر است به خاک . شمشیرش را از غلاف بیرون می کشد و می چرخاند . ناگهان مکث می کند . شمشیر از دستش می اُفتد و توی زمین فرو می رود . قلب شمر تیر می کشد و با کله به زمین می خورد . تماشاگرها یا حسین گویان به کمک شمر می روند .

----------------------------


سفر

- فکر کردم رفتی!
مي‌خندد:
- نه، نرفتم.
نمی‌دانم چه احساسی دارم:
- کی می‌ری؟ هفته دیگه؟
فکر می‌کنم اگه رفته بود چه می‌کردم؟می‌توانستم روی مبل دراز بکشم، پتویی روی خودم بیندازم، پنجره ها را باز کنم و کتاب بخوانم. شام هم لازم نبود درست کنم، ساندويچ می‌خوردم. لبخند می‌زنم.
- به چی می‌خندی؟
به چشمانش نگاه نمی‌کنم:
- خوشحالم که نرفتی.

-------------------------------


توهم
شلیک کردند !
دوست داشتم در این لحظه بخوابم اما فکر زنم من را ازخواب رفتن در یخ نجات می داد .او هم مانند من بود. دربند و ترسیده ، لال و نابینا. چشم و دهانمان را بسته بودند. می شنیدیم ، اما نمی دانستیم در کنار هم دیگریم یا نه.
تنها جنبندهصدای چکیدن آب بود و بس. قطره‌ای که از سرما، انگاری نرسیده به زمین مثل پوست بدنم تبدیل به بلوری می‌شد که می‌توانستم صدای خرد شدنش را روی زمین بشنوم.
آنقدر درونم درگیر بودم که حتی نمی‌ دانستم کداممان مرده‌ایم. او هم نمی ‌دانست.
شلیک کردند !

LIDA
26-10-2010, 13:49
تک فرزند
(( یک فرزند بیشتر ، یعنی یک گور بیشتر ))
بارها این جمله را روی بیلبوردهای تبلیغاتی خوانده بود . سالها بود سیاست تک فرزندی با شدت در چین اجرا می شد .
حالا او بهت زده گوشه ای نشسته بود و نگاهش بی اختیار ردیف قبرهایی خالی را به چشمانش می ریخت که یکی یکی تک فرزندهای خانواده های ساکن در دهکده کوچکشان را که از زیر آوار مدرسه بیرون آورده می شدند ، می بلعید .
اولین قبر متعلق به تک فرزند خودش بود .


--------------------------


تصویر

کبوتر سفید زیبایی، بق بقو کنان، روی ملحفه سفید آویزان روی بند رخت حیاط خانه مان که نسیم ملایمی تکانش میدهد، نشسته. پایینتر، روی ملحفه ، لکه تیره ای که انگار از بالا چکیده باشد، رد دراز نازکی انداخته. بالاتر، شبیه همان رد، روی سینه ی کبوتر سفید زیبا هم دیده میشود. از نوکش، هنوز قطره ی سرخی میچکد. کف حیاط، من خوابیده ام، دمرو، که جمجمه ام از سقوط چند لحظه پیشم باز شده است. جفت کبوتر، که به همان اندازه معصوم و زیباست، هنوز، لب باز شدگی جمجمه ام نشسته، و با حرکات موزونی به درونش نوک میزند.

----------------------


چیزی در رحمم

دست می کشم روی شکمم، هنوز حسش نمی کنم. چیزی زیر دستم سفت نیست. یعنی شکمم هم بزرگ می شود؟ چشمهایم می سوزد. رد اشک از گوشه چشمم تا کنار گوشم را خیس می کند و بعد جایش یخ می کند. آوار روی سرم خراب شده انگار.
خودم فهمیده بود. فقط انگار می خواستم خودم را گول بزنم. وقتی مسوول آزمایشگاه گفت : " هنوز معلوم نیست، زیاد ناراحت نباش." فهمیدم. فهمیدم که فقط دارد دلداریم می دهد. ولی وقتی دکتر هم گفت که سرطان دارم، آوار روی سرم خراب شد انگار.

------------------------


شايد يك رويا باشد

ساعت 2 بعدازظهر رو نشون ميداد.دلش غنج ميزد: از زير تور سفيد صورت اميد رو ديد زد!
- وكيلم؟؟
- بعله!
وسط جمعيت اتاق عقد يكي صدا زد: عروس ديوونه س! اميد تو هم ديوونه اي كه داري مي گيريش!
دخترك چشماشو باز كرد؛ سقف سفيد بود، سفيد سفيد.
دو تا پرستار دست و داشتن پاهاشو به تخت ميبستن و باهم حرف مي زدن:
- طفلكي! هيچ كس نمي آد ديدنش!
- هيچ كسو نداره! پسره ولش كرده و رفته.
- پدرو مادرش چي ؟
- يتيمه! الان 5 ساله كه آوردنش "روزبه".هر روز ساعت 2 بعدازظهر ميزنه به سرش.

------------------------


چشمان آبی رنگ سگ

خرد و در هم شکسته، رو به آسمان، روی علف های کنار جاده ای که هم الان ماشینم تویش له شد، افتاده ام. یک جفت چشم آبی زلال، نزدیک، به عمق چشم هایم زل زده. یک جفت پنجه ی تیز گل آلود، بدنم را می خراشد. از یک جفت منخزین مرطوب، نفس داغی چانه ام را غلغلک می دهد. یک زبان بزرگ زبر، خون های تنم را می لیسد قطره ای بزاق گرم، بر گلوی لختم می چکد.
به یاد محبوبم می افتم که داشتم بر می گشتم پهلویش.
یک جفت قطره اشک شور بر گونه ام سرازیر می شود.

LIDA
26-10-2010, 13:52
شاخدار یا بی شاخ
شاخم در ميان شكاف صخره اي گير كرده است. يك نفر با اره به سمتم مي آيد تا شاخم را ببرد ، سمم را به سينه اش مي كوبم و او را نقش زمين مي كنم .از تكان خوردن من صخره فرو مي ريزد.

هم اكنون با گنجشكان كوچك آسمان به پرواز در آمده ام و شاخم سالم است.

از اين بالا مي توانم مرتعي را ببينم كه گاو ها در آن علف مي خورند ولي هيچ كدام شاخ ندارند.

------------------------

مش سلمان
مش سلمان . كارگر. زن وپنج تا بچه . صبح تا شب كار.سيلي. صورت سرخ. صف اول نماز.

مش سلمان . طبقه سوم . سقوط. بيمارستان. عصا. بيكاري.

مش سلمان. كارفرما. دعوا.قرارچي؟ قرارداد چي ؟ فحش.درگيري. زن وبچه. گرسنگي.شكايت . بروفردابيا. دختردم بخت. قرض. ندارم ندارم ها.

مش سلمان.چرخ دستي. انگور فروشي . پاي لنگ. بدوانگوردارم.خفه شو سرظهره.چرادادمي زني؟انگورهاي مانده. مامور.سد معبر. دعوابيكاري.

.شرمندگي . دو دل. نكنم چه كاركنم.

مش سلمان. آب انگور. حرارت . بطري.مشتري پشت مشتري. موسيوسلمان. پول. سيري. صف اول نماز.

--------------------------

آرزو
حاضر شد بله رو بگه و ازدواج کنه. بچه که بود ساعت مچی خیلی دوست داشت اما هیچ وقت نداشت. سال ها گذشت اما همچنان ساعت مچی نداشت . تا اینکه یه روز فهمید اگه ازدواج کنه میتونه ساعت داشته باشه یکی مال اون یکی مال شوهرش. پس با تمام آگاهی این کارو کرد. .بله رو گفت و داماد هم دستشو گرفت و ساعت مچی رو روی دستش بست .دختر خوشحال شد و داماد رو بوسید . بعد از اون دیگه یادش نیومد که چرا ازدواج کرده بود اما ساعتشو همیشه دوست داشت و تا آخر عمر با ساعتش به خوبی و خوشی زندگی کرد .

--------------------------

حواس پرت
پيرمردهر روزسر چهارراه مي ايستاد و داد مي زد: سه بسته كبريت هزار تومن. بد و كه داره تموم مي شه.

قيمت مناسبي مي فروخت و هميشه هم مشتري داشت. اما روزي هر چه داد زدكسي مشتري كبريت هايش نشد. آن روزپيرمردحواسش نبود كه داد مي زند: يك بسته كبريت هزار تومن.

-----------------------------

مقدور نیست!
دقايقي پيش در استخر بزرگي واقع در پايتخت كشورمان ،يك آميب متولد شد .

مادر اين آميب به خبرنگار واحد مركزي خبر گفت تصميم دارد فرزند خود را براي تحصيلات عالي به آب هاي آزاد جهان بفرستد و از دولت تقاضاي بورسيه كرده است...

LIDA
26-10-2010, 14:00
بذار برای یه وقت دیگه
"نمی دونم وقتی پیشم هستی و توی بغلمی احساس آرامش و امنیت می کنی یا نه؟ ولی آرزومه که اینطور باشه."

جمله هاش داشت از پشت تلفن می خورد روی گردنم ,از روی گردنم سر خوردند و همین طور پایین رفتن تا به نوک انگشت های پام رسیدن ,یه حرکت کوچولو به پام دادم وجمله رو انداختم روی فرش اتاق تا بهتر بتونم ببینمش ; وقتی جمله رو دیدم , چطوری می تونستم بگم:"عزیزم من وقتی پیشت هستم هیچ احساسی ندارم. مطلقا هیچ!


--------------------------------------------------------------------------------

مفتون
مرد كه شيفته شد ديگر چيزى نمى‏دید جز زن. اگر زن مى‏گفت طاووس، مرد به هندوستان مى‏رفت و اگر زن هوس پنگوئن مى‏كرد، مرد سفر به قطب جنوب را به جان مى خريد چه رسد به چغندر پخته در شب عيد و تخم كفتر در شب يلدا. اينگونه بود كه وقتی زن برانگيخته از ديدن عكس اسكلت دو عاشق كه دست در دست هم به گور خفته بودند فرياد كشيد: "آه، اى كاش ما هم اينگونه بميريم"، مرد معطل نكرد، با چكش بر جمجمه‏ِی زن كوبيد، خودش سم خورد و دست در دست زن در آغوشش دراز كشيد.



--------------------------------------------------------------------------------

هدیه تولد
آن روز، روز تولدش بود. ساعت نزدیک 6 بود که با حوصله آرایش کرد.بلیط تئاتری را که از چند هفته قبل برای آن شب رزرو کرده بود در کیفش گذاشت و از خانه خارج شد.بعد از تئاتر شام مفصلی در یک رستوران مجلل خورد و به خانه اش که به تازگی اجاره کرده بود بازگشت.مشغول نوشتن وقایع مهم سال قبل در دفترچه یادداشت سالانه اش بود که تلفن زنگ زد.شماره مشتری قدیمی اش را شناخت.گوشی را برداشت و گفت:شب های تولدم کار نمی کنم و تلفن را قطع کرد.

--------------------------------------------------------------------------------

انقلاب
چراغ ها قرمزند. آواها خاموش . همه به هم خیره . پلیس سوت میزند، حرکت همه با هم . هیچ کس به دیگری نگاه نمی کند.باران تندتر میبارد . درختان برهنه ، سایه ها همه خیس ، جرثقیل ها بیکار ، زن و مرد سر به زیر .انقلاب نزدیک .

مرد راننده برف پاکن را روشن خاموش روشن میکند ، خانوم انقلابه پیاده میشی ؟ بله آقا هر جا که بشه.

----------------------------------------------

رنگ
كارش رنگ كردن مردم بود.البته يكي از كارهايش. مادرش مي گفت: پسر آخه اين هم شد كار. اين كارها آخر و عاقبت نداره. خدارو خوش نمياد.

پسر مي خنديد و مي گفت: يه جوري حرف مي زني انگاردارم خلاف مي كنم. مادر اين كارم بهتر از دستفروشي و كارهاي ديگه س. به خصوص وقتي بازي ها ملي يا دربي باشه.

LIDA
26-10-2010, 14:04
بابام و باباش
خیلی وقته که شلوارم میفته, سه ماه که با بابام آشنا شدم و حالا می تونم کمربندش رو بگیرم , حتی صبح ها هم که می خوام برم بیرون ,چون نمی دونم چه طوری باید کمربند رو ببندم ,بابام برام می بنده.

خوشحالم که دیگه شلوارم توی خیابون نمی یفته. وقتی توی خیابون بالا پایین می پریدم , بعدش هی باید یه جوری , یه جوری که که هیچ کس نفهمه شلوارمو می کشیدم بالا. رفیقمم شلوارش می یفته ولی به جای کمربند یه کش مشکی دور شلوارش بسته , باباش هنوز با اون آشنا نشده.

-----------------------------------
خونه
زنگ درخت رو میزنم ، آواز کلاغ رو میشنوم از تنه اش بالا میرم و در رو پشت سرم میبندم و فکر میکنم اون قوهای توی باغ ملی کجا میمیرند؟!

------------------------------------

عرض ارادت

مرد هدیه ای که چند لحظه پیش از دختر گرفته بود را محکم به سینه اش چسبانیده بود و طول خیابان را طی می کرد . به صرافت افتاده بود ، یادگاری را برای همیشه نگهدارد. ولی از حواس پرتی و شلختگی خودش می ترسید . به این فکر می کرد که باید از این هدیه ارزشمند تا آخر عمر مراقبت کند . وارد خانه که شد هدیه را جلوی سینه اش گرفت و گفت ( تقدیم به بهترین همسر دنیا )

-------------------------------

تق تق

وحید حسابی تو خونه چسیده بود که در زدن.
تق تق
کیه؟
تق تق تق
بله؟ یک دیقه صبر کن الان می‌یام.
با شدتی بیشتر : تق تق تق تق
وحید سعی می‌کنه با یک حوله بوی چس رو از بین ببره.
بدون وقفه و با شدت به در می‌کوبند : تق تق تق
هر چه بادا باد
در حالی که دارن به در می‌کوبن می‌ره سمت در، وقتی درو باز می‌کنه و هوای تازه رو استشمام می‌کنه اصلا یادش می‌ره که چرا اومده بود در رو باز کنه، واسه همین در رو باز می‌ذاره تا هوای خونه عوض شه.

در : آخیش، داشتم خفه می‌شدم.

------------------------------------

آخر خط

اتوبوس چهارم هم پر شد و راه افتاد. كم‌كم داشتم نگرانش می‌شدم. هنوز نشسته بود و جلو را نگاه می‌کرد. از توی باجه بیرون آمدم و گفتم: "مادر جان کجا می‌خوای بری؟" انگار با دیوار باشم. خواستم دوباره بپرسم که لبش تکانی خورد و جوری که انگار با خودش حرف بزند گفت: "هیچ‌جا". برف ریزی گرفته بود و شب داشت پیدایش می‌شد. اتوبوس پنجم نیمه خالی سر رسید. پیرزن این‌بار بلند شد و لنگ‌لنگان سمتش رفت. راننده که داشت از در پیاده می شد همانجا خشکش زد. كيسه پول خرد از دستش افتاد و سكه‌ها پخش شد روي زمين.

Omid
27-10-2010, 07:23
اواسط اردیبهشت بود .موقع تدریس صدای شکستن شیئی در کلاس توجه مرا به خود جلب کرد. از گریه های ابوالفضل فهمیدم گلدانی را که با خود به کلاس آورده بود از زیر میزش افتاد و شکست . اشک هایش را پاک کردم و با هم تکه های شکسته گلدان را جمع کردیم . روی یکی از تکه های گلدان کاغذ کوچکی چسبانده شده بود. سپاس معلم ، روزت مبارک

----------------------------------

دخترک به همراه سایر همکلاسی ها سوار بر وانت به سوی آینده ای رنگی ، در حرکت است. فاطمه در سر آرزوی کسب مقام استانی در رشته نقاشی دارد تا شاید بتواند با فروش جایزه اش اندکی از سرفه های خشک پدر بکاهد

-------------------------

فرزندی پدر پیرش را کُول کرد و به کوهستان برد. وقتی به بالای کوه رسید، پسر غاری پیدا کرد و پدر را آن جا گذاشت. هنگامی که می خواست برگردد، با خنده های پدر پیرش مواجه شد. پدر نگاهی به پسر جوانش کرد و گفت: «من هم چون تو، روزی پدر پیر و ناتوانم را همین جا رها کردم و رفتم و حالا تو مرا این جا آوردی. روزی هم پسرت تو را به این جا خواهد آورد!»

-----------------------

در زندگیش بی‌نهایت زحمت کشیده بود و بی‌نهایت هم پیشرفت کرده بود… اما هنوز ناراضی بود… حق هم داشت… تقدیر، سرنوشت او را از منفی بی‌نهایت کلید زده بود…

---------------------------------------------

زیرزمین از اول بهش حسودی می‌کرد چون اون خیلی بالاتر بود و حتماً خوشبخت‌تر…غافل از این‌که اتاقک زیر شیروانی هم در واقع زیرزمینی بیش نبود…

Omid
27-10-2010, 07:25
در
هی با کله می‌خورد به دری که خدا اونو بسته بود. گریه می‌کرد، بی‌تابی می‌کرد، دعا می‌کرد… اما انگار هیچ فایده‌ای نداشت… فکر می‌کرد خدا صدای اونو نمی‌شنوه… ناگهان چشمش به در دیگری افتاد که خداوند از روی رحمتش گشوده بود… سال‌ها بعد حکمت اون در بسته رو هم فهمید

----------------------------

بازگشت
گفت دیگه هرگز بر نمی‌گردم… راه خودش و گرفت و رفت… تا می‌تونست دور شد… غافل از این‌که کره زمین گرد بود

---------------------------

آرزوهای بزرگ
ته دل هرکس یه آرزوی بزرگ بود که در عین سادگی هرگز برآورده نشده بود… جارو می‌خواست یک‌بار هم که شده خودشو تمیز کنه… آینه می‌خواست خودشو ببینه… دوربین عکاسی آرزو داشت کسی یک‌بار از اون هم عکس بندازه… لغتنامه می‌خواست معنی خودش رو بفهمه…

-------------------------

تقویم
چاپخانه همه تقویم‌ها را مثل هم چاپ کرد ولی تقویم روزهای هرکس با بقیه فرق داشت…

----------------------------

مداد رنگی
قهوه‌ای پررنگ، قهوه‌ای کم‌رنگ، سرمه‌ای، آبی، سبز پررنگ و سبز کم‌رنگ، ارغوانی، قرمز، نارنجی و زرد همه میانجیگری کردند تا مداد سیاه و سفید از بی‌عدالتی غصه نخورند…

Omid
27-10-2010, 07:28
پاک‌کن
مدادپاک‌کن تمام شده بود… نمی‌دانست باید خوش‌حال باشد یا ناراحت… خوشحال از پاک کردن اون‌همه اشتباه یا ناراحت از زیاد بودن آن‌ها…

-----------------------------

گرما
لیوان آبِ یخ از گرما عرق کرده بود و تشنة یک جرعه آب بود…

-------------------------------

آفتابگردان
آفتابگردان هرگز راز این معما را نفهمید… که چرا رسوایی این عشق بر گردن او افتاد… مگر این آفتاب نبود که هر روز شرق تا غرب آسمان را می‌پیمود تا نور را به او هدیه بدهد…

---------------------------------

شاه
منلیک شاه حبشه با ابهت بود و ضمنا منلیک نو گرا بود. شنید در نیو یورک محکومین را به روشی جدید اعدام می کنند . دستور داد ازین اختراع تازه -صندلی الکتریکی- سه تا خریدند. محموله که رسید چیزی به خاطر منلیک آمد . در کشور او ، حبشه پدیده ای به نام برق وجود نداشت. منلیک مقتصد بود یکی از سه صندلی الکتریکی را تبدیل کرد به تخت شاهی حبشه.

--------------------------------

پوتین
-” مامانی چلا بابا جون بلا تولدم پوتین کوچولوهه لو که قول داده بود نیاولد؟”
-” می دونی که بابایی سرش بره قولش نمی ره و تو بخواب تا بیدار بشی اونم با هدیه ات میاد….اینم صدای در . دیدی گفتم حتما میاد . پاشو پسرم دیگه نخواب ، بابایی پو تیناشو برات فرستاده”

Omid
27-10-2010, 07:32
دکمه جا افتاده
(یادته پارسال که برف می اومد با هم از روی ریل قطار گذشتیم؟)
(آره آره چه روز قشنگی بود)
(یادته یه گلوله برف ریختم تو یقه لباست؟)
(وای هنوز که فکرش و می کنم تنم یه جوری میشه)
( موهاتو تازه رنگ کرده بودی یه ژاکت صورتی تنت بود )
(تو هم یه کلاه بافتنی سفید سرت بود چقدر بهت می اومد )
سکوت. بعد از چند دقیقه
(راستی اسمت چی بود؟)

-----------------------------

اسب سفید
اسب سفید قرار بود دخترک را ببرد تا شهر آرزوهایش . دخترک شنل توریش را پوشیده بود و آماده آماده بود . اسب سفید را هم زین کرده بودند. وقتی سوار شد مادرش گفت : ” سکه رو که انداختم . راه می افته”

-------------------------

آشغال ها
زن گفت ” نگذارشون بیرون تا وقتی ماشین می آد . باز این لعنتی ها پارش می کنن و بوی گندشون کوچه رو ور می دار”مرد قبل از گره زدن پلاستیک روی آشغال ها سم ریخت و گفت ” دیگه کارشون تمومه ، فردا باید جنازه هاشون رو شهر داری گوشه و کنار خیابون جمع کنه ” و کیسه زباله را بیرون برد . فردا روزنامه ها تیتر زدند : ” مرگ خانواده پنج نفره بر اثر مسمومیت ناشی از خوردن پس مانده های غذایی”

-------------------------

زن
مثل سیب غل خورد . به جدول خورد . صورتش کبود بود و کثیف . مرد اسکناسی انداخت و سوار شد ، عابرین هم. زن سفید تر می شد. مامور شهرداری کراکت میم مثل مادر را کشید روی زن . دانه های باران از میان درختان خیابان شروع به باریدن کردند . زن کنار خیابان بود .

-----------------------------

صدقه
پیرمرد خسته کنار صندوق صدقه ایستاد . دست برد و از جیب کوچک جلیقه اش سکه ای بیرون آورد . در حین انداختن سکه متوجه نوشته روی صندوق شد ” صدقه عمر را زیاد می کند” منصرف شد.

Omid
27-10-2010, 07:40
دلتنگی های اژدهای شهر بازی
چند متر به دریای جنوب چین نزدیک می شوم. چند متر از دریای جنوب چین دور می شوم.چند متر به دریای جنوب چین نزدیک می شوم. چند متر از دریای جنوب چین دور می شوم.

------------------------

مردی که یادش رفت
مردی که خیلی عاشق بود پشت شیشه آسمانخراش نشسته و سیگار می کشید . مرد آنقدر عاشق بود که وقتی آخرین پک را به سیگار زد یادش رفت که باید ته سیگارش را پایین بیاندازد ، نه خودش را.

-----------------------------

تاجری در دهکده ای مقدار زیادی کاکائو خرید و می خواست با گاری کالایش را به انبار خانه اش منتقل کند. در راه از پسری پرسید تا جاده چقدر راه است.پسر جواب داد اگر آرام بروید حدود ده دقیقه کافی است. اما اگر با سرعت بروید نیم ساعت و یا شاید بیشتر. تاجر از این تضاد در جواب پسر ناراحت شد و به او بد و بیراه گفت و به سرعت اسب هایش را به جلو راند اما پنجاه متر بیشتر نرفته بود که چرخ گاری به سنگی برخورد کرد و با تکان خوردن گاری همه کاکائو ها به زمین ریخت.
تاجر وقت زیادی برای جمع کردن کاکائوی ریخته شده صرف کرد و هنگامی که خسته و کوفته به سمت گاری اش بر می گشت یاد حرف های پسر افتاد و وقتی منظور او را فهمید بقیه راه را آرام و با احتیاط طی کرد.

------------------------


روزی جوانی از پیری نصیحت خواست.
گفت: ای جوان قرآن بخوان قبل از آنکه برایت قرآن بخوانند!
نماز بخوان قبل از آنکه برایت نماز بخوانند!
از تجربه ديگران استفاده كن، قبل از اينكه تجربه ديگران شوي.
----------------------------------

استادي مي گفت:
پس از سال‌ها یکى از شاگردان خود را که به حمق و بى هوشى مشهور بود و خصوصا در ریاضیات بدترین نمره ها را مى گرفت دیدم که بسیار ثروتمند شده است.
با تعجب از او پرسیدم : "با آن همه نفهمى و کودنى و حساب ندانى چنین ثروتى را از کجا به دست آورده اى؟!"
گفت: " با صاحب یک کارخانه ى چینى سازى مرتبط شده ام. یک سرویس چینى را از او به ده هزار تومان مى خرم و به سى هزار تومان مى فروشم و به همین سه درصد قانعم ...!

Omid
27-10-2010, 07:56
اتحاد

داشت تعریف می کرد: ما ٧ نفر رفته بودیم به مسافرت که به وسیله دو نفر غارت شدند.» بعد که تعجب همه را دیدند، گفتند :« ما 7 تا بودیم «تنها» آنها دو تا بودند«همراه».

-----------------------------

خطرناک ترین جای دنیا

اگه از شما بپرسند خطرناک ترین جای دنیا کجاست شما چی میگید ؟
.
.
.
جوابها مختلفند...
اما به نظر من تختخواب خطرناکترین جای دنیاست، چون نود درصد مردم در تخت خواب میمیرند ، چه در منزل چه در بیمارستان

------------------------------
گرسنگی

بزرگی را گفتند علت چیست که همواره تو را می بینیم که گرسنگی را مدح می کنی و پرخوری را زشت می دانی ؟!
گفت چنین است ، اگر فرعون گرسنه می بود هرگز " انا ربکم اعلی " نمی گفت

---------------------------------


قاضی از دزدی پرسید: اینهمه سرقتها را تنهایی می‌کردی یا شریک هم داشتی؟



گفت: تنها بودم. مگر در این زمانه، آدم درستکار هم پیدا می‌شود که به شرکت انتخاب کنم.

------------------
میدان تیر

سربازان در میدان تیر تمرین تیراندازی می کردند . یکی از آنها ده تیر تفنگش را خالی کرد ولی هیچ کدام به هدف نخورد ! سرگروهبان که از دور مواظب بود نزدیک شد و با تحقیر نسبت به سرباز تفنگ را از دستش گرفت و گفت :
بعد از این همه تمرین کردن ، هنوز تیر اندازی یاد نگرفته ای ؟ تفنگ را بده تا به تو یاد بدهم ! بعد از چند ثانیه قراول رفت و تیری رها کرده ، اما گلوله ده متر دورتر از هدف به زمین خورد !
آن وقت سرگروهبان تفنگ را به سرباز داد و گفت :
احمق دیدی ! تو این طور تیر می انداختی !

Omid
27-10-2010, 08:09
آموزش خمپاره‌انداز بود و تفاوت آن‌ها با یکدیگر. این‌که بعضی سوت و صدا ندارند و ناغافل می‌آیند و چه‌طور می‌شود از ترکش آن‌ها در امان بود. مسئول آموزش می‌گفت: «گاهی آدم زمانی به خودش می‌آید که دیگر خیلی دیر است» خمپاره درست بالای سرت است، حتی فرصت این‌که بنشینی، نداری.
صحبت که به این‌جا رسید، کسی از میان جمع برخاست و گفت: «در چنین شرایطی واقعاً چه می‌شود کرد؟»
گفت: هیچی. این‌که زندگی کنی و آن را روی هوا بگیری و نگذاری بیفتد روی زمین و منفجر بشود!

----------------------



شخصی از دیگری پرسید: شیخ مصلح الدین سعدی شیرازی در چه سالی وفات یافت؟



پاسخ داد: مرگ آن جناب در سالهای ۶٩٠ تا ۶٩۴ هجری قمری اتفاق افتاده است. گفت: پس معلوم می‌شود آن بیچاره چهار سال تمام جان می‌کنده است



-------------------------------



آقایی می خواست نماینده مجلس شود به همین جهت از او پرسیدند :
اگر انتخاب شوید ، چه کار خواهید کرد ؟
کاندیدا جواب داد: من از این لحاظ نگران نیستم ، چیزی که برایم مهم است این است که اگر انتخاب نشوم چه کار کنم
---------------------

در پایان جنگ جهانی اول اینیاس پادروسکی پیانیست و آهنگ ساز بزرگ لهستانی به پاس خدماتی که برای آزادی وطن کرده بود به ریاست جمهوری لهستان انتخاب شد .
در کنفرانس صلح ورسای که به سال ١٩١٩ با حضور روسای دول متفق تشکیل شد ، کمانسو نخست وزیر فرانسه با پادروسکی آشنا شد و از او پرسید : آقای پادروسکی ! شما با پادروسکی پیانیست مشهور نسبتی دارید؟!
- بله ، من خودم هستم !
- عجب ! من تصور نمی کردم ، مردی به آن بزرگی ریاست جمهوری را قبول کند !
-----------------
برادرم از فقر مرد و عموهایم در سوگش چه گوسفندها که سر نبریدند

Omid
28-10-2010, 11:05
دو دوست در بيابان همسفر بودند. در طول راه با هم دعوا كردند. يكي به ديگري سيلي زد. دوستي كه صورتش به شدت درد گرفته بود بدون هيچ حرفي روي شن نوشت: « امروز بهترين دوستم مرا سيلي زد».
آنها به راهشان ادامه دادند تا به چشمه اي رسيدند و تصميم گرفتند حمام كنند.
ناگهان دوست سيلي خورده به حال غرق شدن افتاد. اما دوستش او را نجات داد.
او بر روي سنگ نوشت:« امروز بهترين دوستم زندگيم را نجات داد .»
دوستي كه او را سيلي زده و نجات داده بود پرسيد:« چرا وقتي سيلي ات زدم ،بر روي شن و حالا بر روي سنگ نوشتي ؟» دوستش پاسخ داد :«وقتي دوستي تو را ناراحت مي كند بايد آن را بر روي شن بنويسي تا بادهاي بخشش آن را پاك كند. ولي وقتي به تو خوبي مي كند بايد آن را روي سنگ حك كني تا هيچ بادي آن را پاك نكند.»
------------------------------------------------------------------

مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند.آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند.
زن جوان: یواش تر برو، من می ترسم.
مرد جوان: نه، اینجوری خیلی بهتره.
زن جوان: خواهش میکنم ، من خیلی می ترسم.
مرد جوان: خوب، اما اول باید بگی که دوستم داری.
زن جوان: دوستت دارم، حالا میشه یواش تر برونی.
مرد جوان: منو محکم بگیر.
زن جوان: خوب حالا میشه یواش تر بری.
مرد جوان: باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری، آخه نمیتونم راحت برونم، اذیتم میکنه.

روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود. برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید. در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت. مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود. پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند. دمی می آید و بازدمی میرود. اما زندگی غیر از این است و ارزش آن در لحظاتی تجلی می یابد که نفس آدمی را می برد.
---------------------------------

نوجوانی بود که هر روز صبح به دیدن استاد می آمد و با اشتیاق و اخلاص از محضر او استفاده می کرد . یک روز استاد به نوجوان گفت : « چه چیز هر روز صبح زود تو را به اینجا می آورد . در حالی که دیگران در بستر خود خوابیده اند ؟ تو بسیار نوجوان هستی چرا خواب را بر خود حرام می کنی ؟ »
نوجوان در پاسخ گفت : « قربان یک روز مادرم از من خواست که در آتش هیزم بریزم . وقتی این کار را کردم متوجه شدم که ترکه های کوچک تر و نازک تر زودتر از هیزمهای ........ و پیر می سوزند . آنگاه به خود گفتم : « درست است که من نوجوانی بیش نیستم ، اما چه کسی می داند که مرگ زودتر به سراغ من که کوچک تر از دیگران هستم نیاید . پس نباید عمرم را در خواب بگذرانم و باید حتی در نوجوانی بیدار باشم ، قربان این افکار مرا هر روز صبح زود به دیدار شما می آورد » .

-----------------------------------

منطقه جنگی جنوب و بعدازظهر بود و گرمای جنوب. هر کس هر کجا جا بود کف چادر استراحت می‌کرد. آن‌قدر که جای سوزن انداختن نبود. اگر می‌خواستی از این سر چادر به آن سر چادر سراغ وسایلت بروی، باید بال در می‌آوردی و از روی بچه‌ها پرواز می‌کردی.
با این حال بعضی‌ها سرشان را می‌انداختند پایین و از وسط جمعیت رد می‌شدند و دست و پا و گاهی شکم بسیاری را هم لگد می‌کردند و اگر کسی بلند می‌شد ببیند کیست و دارد چه کار می‌کند. برمی‌گشتند و می‌گفتند: «رسد آدمی‌ به جایی که به جز خدا نبیند.»
آنها هم دوباره روانداز را روی صورتشان می‌کشیدند و لبخندزنان می‌خوابیدند
---------------------------------

پس از احوال‏پرسى، سؤال کردند: چه مى‏کنید؟
تا آمدم بگویم شکر، پیش‏دستى کردند و فرمودند:
شما که نمى‏گویید شکر؟! براى این که هیچ وقت نمى‏توان شکر نعمت‏هاى خداوند را بجا آورد...

LIDA
05-11-2010, 21:01
خالی "
خاتون زن میانسالی بود که تنها فرزندش در جنگ کشته شده بود اماشاید چون جسد وی بازنگشته بوداو با امید به اینکه فرزندش هنوز زندس هراز گاهی میومد توی میدونی که تنها ورودی شهر بود .یه گلیم پهن میکرد و به خالی جاده بیرون شهر خیره میشد.یه روز که شال و کلاه کرده بود وداشت به سمت میدون میرفت یکی از دوستای صمیمی پسرش سر راهش سبز شد.وبا اصرار ازو خواست که به این کار خاتمه دهد.اما خاتون بشدت امتناع میکرد.تا اینکه آن جوان با چشمهایی خیس به او گفت .مادرمیدونی امروز رادیو چه خبری اعلام کرد؟ حکومت عراق اعلام کرده دیگه هیچ اسیری در این کشور وجود نداره .خاتون بی اعتنا به حرف جوان راه خود را گرفت و رفت اما هنوزچند قدمی برنداشته بودکه تازه متوجه عمق فاجعه این خبرشد.آخرین کلبه رویاهایش به ناگهان بر سرش آوار شد وگلیم از دستش رها شد .رو به آسمان کرد و زیر لب با خود چیزی زمزمه کرد .همانجا چمباتمه زد و چادر سیاهش را تا روی صورتش پایین کشید./

**********************

توی سالن مدرسه غلغله بود . همه اولیا برای تحویل گرفتن کارنامه هاآمده بودند . مرد جلوآمد : کارنامه دخترمو می خوام . مریم...
لیست را جلوی مرد گذاشت : امضا کنید .
سرش را بلند کرد تا پدر مریم را برای اولین بار ببیند .
چشمهایش خیره شد و زبان در کامش خشکید . پسر کوچکی روی کاغذ خم شد و امضای کودکانه ای پای برگه زد .
مرد با پسر بچه دور میشدند .
آستینهای خالی مرد توی جیب کتش جا خوش کرده بود .

********************

بازی در وقت اضافه
می گفت سال 67 بعد کلی دوا و درمان، دکترش تو انگلیس بهش گفته که دوسال بیشتر زنده نیستی.
بعد سر انگشتی حساب می کرد که با احتساب حرف جناب طبیب، نوزده سال قبل می بایستی ریق رحمت را سر می کشید.
کاری هم نداشت که چرا آنهمه تیر و ترکشی که تو تنش مانده، چرا تا بحال کاری بکار زنده بودنش نداشته اند!
فقط می گفت این سالها، وقت تلف شده ی بازی دو سر باختش با دنیاست.
می گفت، درست همین جاست که قانون گل طلائی بکارش می آید!

********************

امروز حدود ده بار رفتم تو پارکینگ به ماشین استارت زدم. هردفعه خیلی کوتاه به دیوار روبروی ماشین خیره شدم و سرم رو محکم به فرمان چسباندم. آخر دیشب حرفش را بسیار واضح گفته بود.
نمی خواست.
نخواستنش درست مثل دیوار جلوی ماشین بود. محکم و سمج. از شدت استیصال نمیدانستم چکار کنم.اول گیج شده بودم.
بعد با خنده گفتم چه جالب!اما میدانستم که زیر این آوار نفسم بند خواهد آمد. او هم میدانست.
گفت خوش به حالت چه راحت میخندی.
و میدانست که خنده نبود.گرچه شبیه به خنده بود. فقط چیزی بود که بتواند گریه های امروز روی فرمان ماشین رو توجیه کنه.

**********************
پسرك باهوش نگاهش خبر از كشف تازه ای میداد... دوان ....دوان.... مادر را برای دیدن خدا به حیاط خانه برد.مادر فكر می كرد پسرك جانوری غریب دیده و در تصور خود او را خدا می خواند . اما پسرك با دستان كوچكش به شبنمی اشاره كرد كه بر روی گلبرگ های سرخ رنگ گل نشسته بود . مادر از تصور پاك و معصومانه كودكش اشك ریخت و او را در آغوش كشید

™Arman
06-11-2010, 21:09
راز زوج خوشبخت در سالگرد ازدواج
طنز كوتاه

روزی یک زوج، بیست و پنجمین سالگرد ازداوجشان را جشن گرفتند. آنها در شهر مشهور شده بودند به خاطر اینکه در طول 25 سال حتی کوچکترین اختلافی با هم نداشتند. تو این مراسم سردبیرهای روزنامه های محلی هم جمع شده بودند تا علت مشهور بودنشون (راز خوشبختیشونو) بفهمن.
سردبیر میگه: آقا واقعا باور کردنی نیست؟ یه همچین چیزی چطور ممکنه؟
مرد روزای ماه عسل رو بیاد میاره و میگه: بعد از ازدواج برای ماه عسل به شمیلا رفتیم. اونجا برای اسب سواری، دو تا اسب مختلف انتخاب کردیم. اسبی که من انتخاب کرده بودم خوب بود. ولی اسب همسرم به نظر یه کم سرکش بود.
سر راهمون اسب ناگهان پرید و همسرم رو از زین انداخت. همسرم خودشو جمع و جور کرد و به پشت اسب زد و گفت :"این بار اولته" بعد از چند دقیقه دوباره همون اتفاق افتاد. این بار همسرم نگاهی با آرامش به اسب کرد و گفت : " این بار دومته "‌و بعد سوار اسب شد و راه افتادیم.
وقتی که اسب برای سومین بار همسرم رو انداخت؛ همسرم خیلی با آرامش تفنگشو از کیف در آورد و با آرامش شلیک کرد و اون اسب رو کشت. سر همسرم داد کشیدم و گفتم : " چیکار کردی روانی؟دیوونه شدی؟ حیوون بیچاره رو چرا کشتی؟"
همسرم یه نگاهی به من کرد و گفت: " این بار اولته"!

--------------------------------------------------

فراموش نكنيد
شکسپير می گويد: به جای تاج گل بزرگی که پس از مرگم برای تابوتم می آوری، شاخه ای از آن را همين امروز به من هديه کن
مردی مقابل گل فروشی ايستاد.او می خواست دسته گلی برای مادرش که در شهر ديگری بود سفارش دهد تا برايش پست شود .
وقتی از گل فروشی خارج شد ٬ دختری را ديد که در کنار درب نشسته بود و گريه می کرد. مرد نزديک دختر رفت و از او پرسيد : دختر خوب چرا گريه می کنی ؟
دختر گفت : می خواستم برای مادرم يک شاخه گل بخرم ولی پولم کم است . مرد لبخندی زد و گفت :با من بيا٬ من برای تو يک دسته گل خيلی قشنگ می خرم تا آن را به مادرت بدهی.
وقتی از گل فروشی خارج می شدند دختر در حالی که دسته گل را در دستش گرفته بود لبخندی حاکی از خوشحالی و رضايت بر لب داشت. مرد به دختر گفت : می خواهی تو را برسانم ؟ دختر گفت نه ، تا قبر مادرم راهی نيست!
مرد ديگرنمی توانست چيزی بگويد٬ بغض گلويش را گرفت و دلش شکست. طاقت نياورد٬ به گل فروشی برگشت٬ دسته گل را پس گرفت و ۲۰۰ کيلومتر رانندگی کرد تا خودش آن را به دست مادرش هديه بدهد.
شکسپير می گويد: به جای تاج گل بزرگی که پس از مرگم برای تابوتم می آوری، شاخه ای از آن را همين امروز به من هديه کن


---------------------------------------

حدود دویست و پنجاه سال پیش از میلاد در چین باستان شاهزاده ای تصمیم به ازدواج گرفت…
با مرد خردمندی مشورت کرد و تصمیم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختری سزاوار را انتخاب کند.
وقتی خدمتکار پیر قصر ماجرا را شنید بشدت غمگین شد، چون دختر او مخفیانه عاشق شاهزاده بود،
دخترش گفت او هم به آن مهمانی خواهد رفت.
مادر گفت: تو شانسی نداری نه ثروتمندی و نه خیلی زیبا.
دختر جواب داد : می دانم هرگز مرا انتخاب نمی کند ، اما فرصتی است که دست کم یک بار او را از نزدیک ببینم.
روز موعود فرا رسید و شاهزاده به دختران گفت : به هر یک از شما دانه ای میدهم،
کسی که بتواند در عرض شش ماه زیباترین گل را برای من بیاورد…
ملکه آینده چین می شود.
دختر پیرزن هم دانه را گرفت و در گلدانی کاشت.
سه ماه گذشت و هیچ گلی سبز نشد ، دختر با باغبانان بسیاری صحبت کرد و راه
گلکاری را به او آموختند، اما بی نتیجه بود ، گلی نرویید .
روز ملاقات فرا رسید ،دختر با گلدان خالی اش منتظر ماند و دیگر دختران هر کدام گل بسیار
زیبایی به رنگها و شکلهای مختلف در گلدان های خود داشتند .
لحظه موعود فرا رسید.
شاهزاده هر کدام از گلدان ها را با دقت بررسی کرد و در پایان اعلام کرد دختر خدمتکار همسر آینده او خواهد بود.
همه اعتراض کردند که شاهزاده کسی را انتخاب کرده که در گلدانش هیچ گلی سبز نشده است.
شاهزاده توضیح داد : این دختر تنها کسی است که گلی را به ثمر رسانده که او را سزاوار همسری امپراتور می کند : “گل صداقت”
همه دانه هایی که به شما دادم عقیم بودند ، امکان نداشت گلی از آنها سبز شود!

™Arman
07-11-2010, 19:56
مادر

مردی مقابل گل فروشی ایستاد.او می خواست دسته گلی برای مادرش که در شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود .

وقتی از گل فروشی خارج شد ٬ دختری را دید که در کنار درب نشسته بود و گریه می کرد. مرد نزدیک دختر رفت و از او پرسید : دختر خوب چرا گریه می کنی ؟

دختر گفت : می خواستم برای مادرم یک شاخه گل بخرم ولی پولم کم است . مرد لبخندی زد و گفت :با من بیا٬ من برای تو یک دسته گل خیلی قشنگ می خرم تا آن را به مادرت بدهی.

وقتی از گل فروشی خارج می شدند دختر در حالی که دسته گل را در دستش گرفته بود لبخندی حاکی از خوشحالی و رضایت بر لب داشت. مرد به دختر گفت : می خواهی تو را برسانم ؟ دختر گفت نه ، تا قبر مادرم راهی نیست!

مرد دیگرنمی توانست چیزی بگوید٬ بغض گلویش را گرفت و دلش شکست. طاقت نیاورد٬ به گل فروشی برگشت٬ دسته گل را پس گرفت و ۲۰۰ کیلومتر رانندگی کرد تا خودش آن را به دست مادرش هدیه بدهد.

شکسپیر می گوید: به جای تاج گل بزرگی که پس از مرگم برای تابوتم می آوری، شاخه ای از آن را همین امروز به من هدیه کن

**************************

شکر گذار خدا باشیم

در آخرین لحظات سوار اتوبوس شد روی اولین صندلی نشست.
از کلاس های ظهر متنفر بود اما حداقل این حسن را داشت که مسیر خلوت بود…

اتوبوس که راه افتاد نفسی تازه کرد و به دور و برش نگاه کرد.

پسر جوانی روی صندلی جلویی نشسته بود که فقط می توانست

نیمرخش را ببیند که داشت از پنجره بیرون را نگاه می کرد …

به پسر خیره شد و خیال پردازی را مثل همیشه شروع کرد :

چه پسر جذابی! حتی از نیمرخ هم معلومه. اون موهای مرتب شونه شده

و اون فک استخونی . سه تیغه هم که کرده حتما ادوکلن خوشبویی هم زده…

چقدر عینک آفتابی بهش می آد… یعنی داره به چی فکر می کنه؟

آدم که اینقدر سمج به بیرون خیره نمیشه! لابد داره به نامزدش فکر می کنه…

آره. حتما همین طوره.مطمئنم نامزدش هم مثل خودش جذابه. باید به هم بیان (کمی احساس حسادت)…

می دونم پسر یه پولداره… با دوستهاش قرار می ذاره که با هم برن شام بیرون.

کلی با هم می خندند و از زندگی و جوونیشون لذت می برن؛میرن پارتی، کافی شاپ، اسکی، چقدر خوشبخته!

یعنی خودش می دونه؟ می دونه که باید قدر زندگیشو بدونه؟!!

دلش برای خودش سوخت.احساس کرد چقدر تنهاست و چقدر بدشانس است

و چقدر زندگی به او بدهکار است. احساس بدبختی کرد. کاش پسر زودتر پیاده می شد…!!!

ایستگاه بعد که اتوبوس نگه داشت، پسر از جایش بلند شد.

مشتاقانه نگاهش کرد، قد بلند و خوش تیپ بود. ..

پسر با گام های نااستوار به سمت در اتوبوس رفت. مکثی کرد و چیزی را که در دست داشت باز کرد…

یک، دو، سه و چهار … لوله های استوانه ای باریک به هم پیوستند و یک عصای سفید رنگ را تشکیل دادند. ..

از آن به بعد دیگر هرگز عینک آفتابی را با عینک سیاه اشتباه نگرفت و به خاطر چیزهایی که داشت خدا را شکر کرد…

************************

عشق جوان به دختر پادشاه

جوانی گمنام عاشق دختر پادشاهی شد. رنج این عشق او را بیچاره کرده بود و راهی برای رسیدن به معشوق نمی یافت. مردی زیرک از ندیمان پادشاه که دلباختگی او را دید و جوانی ساده و خوش قلبش یافت، به او گفت پادشاه ، اهل معرفت است، اگر احساس کند که تو بنده ای از بندگان خدا هستی ، خودش به سراغ تو خواهد.
جوان به امید رسیدن به معشوق ، گوشه گیری پیشه کرد و به عبادت و نیایش مشغول شد، به طوری که اندک اندک مجذوب پرستش گردید و آثار اخلاص در او تجلی یافت .

روزی گذر پادشاه بر مکان او افتاد ، احوال وی را جویا شد و دانست که جوان، بنده ای با اخلاص از بندگان خداست . در همان جا از وی خواست که به خواستگاری دخترش بیاید و او را خواستگاری کند . جوان فرصتی برای فکر کردن طلبید و پادشاه به او مهلت داد .

همین که پادشاه از آن مکان دور شد ، جوان وسایل خود را جمع کرد و به مکانی نا معلوم رفت . ندیم پادشاه از رفتار جوان تعجب کرد و به جست و جوی جوان پرداخت تا علت این تصمیم را بداند . بعد از مدتها جستجو او را یافت . گفت: (( تو در شوق رسیدن به دختر پادشاه آن گونه بی قرار بودی ، چرا وقتی پادشاه به سراغ تو آمد و ازدواج با دخترش را از تو خواست ، از آن فرار کردی؟ ))

جوان گفت: (( اگر آن بندگی دروغین که بخاطر رسیدن به معشوق بود ، پادشاهی را به در خانه ام آورد ، چرا قدم در بندگی راستین نگذارم تا پادشاه جهان را در خانهء خویش نبینم؟ ))

*********************

زن ها واقعا خیلی حیرت انگیزند

از هنگامی که خداوند مشغول خلق کردن زن بود.
شش روز می گذشت ….
فرشته ای ظاهر شد و عرض کرد:

چرا این همه وقت صرف این یکی می فرمایید ؟
خداوند پاسخ داد:دستور کار او را دیده ای ؟
او باید کاملا” قابل شستشو باشد، اما پلاستیکی نباشد.
باید بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذای شب مانده کار کند.
باید دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتی از
جایش بلند شد ناپدید شود.
قلبی داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوی خراشیده گرفته تا
قلب شکسته، درمان کند.
این همه کار برای یک روز خیلی زیاد است. باشد فردا تمامش بفرمایید .
خداوند فرمود:نمی شود !! چیزی نمانده تا کار خلق این مخلوقی…..
را که این همه به من نزدیک است،تمام کنم.
از این پس می تواند هنگام بیماری، خودش را درمان کند، یک خانواده را با
یک قرص نان سیر کند و یک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگیرد.

فرشته نزدیک شد و به زن دست زد.
اما ای خداوند، او را خیلی نرم آفریدی .
بله نرم است، اما او را سخت هم آفریده ام. تصورش را هم نمی توانی بکنی
که تا چه حد می تواند تحمل کند و زحمت بکشد .

فرشته پرسید:فکر هم می تواند بکند ؟
خداوند پاسخ داد:نه تنها فکر می کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد.
آن گاه فرشته متوجه چیزی شد و به گونه زن دست زد.
ای وای، مثل اینکه این نمونه نشتی دارد. به شما گفتم که در این یکی
زیادی مواد مصرف کرده اید.
خداوند مخالفت کرد:آن که نشتی نیست، اشک است.
فرشته پرسید:اشک دیگر چیست ؟
خداوند گفت:اشک وسیله ای است برای ابراز شادی، اندوه، درد، نا امیدی،
تنهایی، سوگ و غرورش.
فرشته متاثر شد.
شما نابغه اید ای خداوند، شما فکر همه چیز را کرده اید
چون زن ها “واقعا” حیرت انگیزند.
زن ها قدرتی دارند که مردان را متحیر می کنند.
همواره بچه ها را به دندان می کشند.
سختی ها را بهتر تحمل می کنند.
بار زندگی را به دوش می کشند،
ولی شادی، عشق و لذت به فضای خانه می پراکنند.
وقتی می خواهند جیغ بزنند، با لبخند می زنند.
وقتی می خواهند گریه کنند، آواز می خوانند.
وقتی خوشحالند گریه می کنند..
و وقتی عصبانی اند می خندند.
برای آنچه باور دارند می جنگند.
در مقابل بی عدالتی می ایستند.
وقتی مطمئن اند راه حل دیگری وجود دارد، نه نمی پذیرند.
بدون کفش نو سر می کنند، که بچه هایشان کفش نو داشته باشند.
برای همراهی یک دوست مضطرب، با او به دکتر می روند.
بدون قید و شرط دوست می دارند.
وقتی بچه هایشان به موفقیتی دست پیدا می کنند گریه می کنند و وقتی
دوستانشان پاداش می گیرند، می خندند.
در مرگ یک دوست، دل شان می شکند.
در از دست دادن یکی از اعضای خانواده اندوهگین می شوند،
با اینحال وقتی می بینند همه از پا افتاده اند، قوی، پابرجا می مانند.
آنها می رانند، می پرند، راه می روند، می دوند که نشانتان بدهند
چه قدر برایشان مهم هستید.
قلب زن است که جهان را به چرخش در می آورد
زن ها در هر اندازه و رنگ و شکلی موجودند می دانند که بغل کردن و
بوسیدن می تواند هر دل شکسته ای را التیام بخشد
کار زن ها بیش از بچه به دنیا آوردن است،
آنها شادی و امید به ارمغان می آورند. آنها شفقت و فکر نو می بخشند

زن ها چیزهای زیادی برای گفتن و برای بخشیدن دارند

خداوند گفت:این مخلوق عظیم فقط یک عیب دارد

فرشته پرسید:چه عیبی ؟

خداوند گفت:قدر خودش را نمی داند

™Arman
07-11-2010, 20:08
"دسته گل پیرمرد"

پیرمرد لاغر و رنجور با دسته گلی بر زانو روی صندلی اتوبوس نشسته بود . دختری جوان، روبه روی او، چشم از گل ها بر نمی داشت. وقتی به ایستگاه رسیدند، پیرمرد بلند شد، دسته گل را به دختر داد و گفت: می دانم از این گل ها خوشت آمده است. به زنم می گویم که دادم شان به تو. گمانم او هم خوشحال می شود. دختر جوان دسته گل را پذیرفت و پیرمرد را نگاه کرد که از پله‏های اتوبوس پایین می رفت و وارد قبرستان کوچک شهر می شد.

"مداد سفید"

همه ی مداد رنگی ها مشغول بودند…به جز مداد سفید…هیچ کسی به او کار نمی داد…همه می گفتند: “تو به هیچ دردی نمی خوری” …یک شب که مداد رنگی ها…توی سیاهی کاغذ گم شده بودند…مداد سفید تا صبح کار کرد…ماه کشید…مهتاب کشید…و آنقدر ستاره کشید که کوچک وکوچک و کوچک تر شد…صبح توی جعبه ی مداد رنگی…جای خالی او…با هیچ رنگی پر نشد.

"فرق عشق با ازدواج"

شاگردی از استادش پرسید: عشق چست ؟

استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور اما در هنگام عبور از گندم زار، به یاد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی…

شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت.

استاد پرسید: چه آوردی ؟

با حسرت جواب داد:هیچ! هر چه جلو میرفتم، خوشه های پر پشت تر میدیدم و به امید پیداکردن پرپشت ترین، تا انتهای گندم زار رفتم.

استاد گفت: عشق یعنی همین…!

شاگرد پرسید: پس ازدواج چیست ؟

استاد به سخن آمد که : به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور اما به یاد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی…

شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت .

استاد پرسید که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را که دیدم، انتخاب کردم. ترسیدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم .

استاد باز گفت: ازدواج هم یعنی همین…!


"نشانه های عشق و عاشقی چیست؟"

دلشوره و تپش شدید قلب از نشانه‌هایی هستند که در داستان‌ها، افسانه‌ها یا زندگی روزمره از آن به عنوان نشانه‌های عاشق شدن یاد شده است و اکنون علم در زمینه این مفهوم و ایده عشق در نگاه اول توضیحات قابل توجهی ارائه کرده است.
از دید علم عاشق شدن چندان ساده نیست اما بسیار سریع رخ می‌دهد. به گفته دانشمندان دانشگاه‌های ویرجینیای غربی و ژنو، احساسات شدید، قوی، واقعی و عمیق نسبت به فردی یا پدیده‌ای در واقع تنها نتیجه فعالیت‌های بسیار پیچیده و متوالی مغز است. قرار گرفتن در حالات احساسی شدید یا به بیان دیگر عاشق شدن از عناصر شیمیایی، شناختی و رفتارهای هدفگرا ترکیب شده و ساختاری کاملا پیچیده و درهم را به وجود آورده است. بر اساس مطالعات جدید این پدیده بر خلاف تصور بسیاری از افراد، تنها یک احساس اولیه نیست بلکه فرآیندی به‌شدت پیچیده و در عین حال منظم است که ۱۲ بخش از مغز به صورت همزمان برای ایجاد و حفظ لحظه جادویی ایجاد چنین احساسی با هم به شدت فعالیت می‌کنند و محققان دریافته‌اند اولین فعالیت‌های مغزی ویژه چنین احساسی تنها در یک پنجم ثانیه پس از اینکه فرد در معرض موقعیت زمینه ساز قرار می‌گیرد، آغاز می‌شود.
بر اساس مطالعات جدید در پروژه‌ای به نام تصویربرداری نورونی عشق، بخشهایی خاص از مغز با نام‌هایی کاملا غیر رمانتیک مانند غشای کمربندی قدامی‌در کنار عوامل شیمیایی مانند عامل‌های رشد اعصاب شامل دوپامین و اکسیتوسین در هماهنگ و ایجاد کردن احساس علاقه شدید به شخص یا پدیده‌ای نقش دارند.
برخی از این مناطق بخش‌هایی از مغز هستند که در افرادی که از داروهای مخدر استفاده می‌کنند به شدت فعالیت دارند از این رو می‌توان نتیجه گرفت به وجود آمدن احساسات شدید نسبت به فرد یا پدیده‌ای، تاثیری مشابه تاثیر داروهای مخدر بر ذهن انسان دارند.

"شرط عشق"

دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد.



نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید.



بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند.



مرد جوان عصا زنان به عیادت نامزدش می رفت و از درد چشم می نالید.



موعد عروسی فرا رسید.



زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهرهم که کور شده بود.



همه مردم می گفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد.



۲۰سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت،



مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود.
همه تعجب کردند.



مرد گفت: من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم.

LIDA
03-12-2010, 20:03
كل كل جراح قلب و مكانیك ماشین

روزی جراحی برای تعمیر اتومبیلش آن را به تعمیرگاهی برد.
تعمیرکار بعد از تعمیر به جراح گفت:
من تمام اجزا ماشین را به خوبی می شناسم و موتور و قلب آن را کامل باز می کنم و تعمیر میکنم. در حقیقت من آن را زنده می کنم. حال چطور درامد سالانه ی من یک صدم شماست.
جراح نگاهی به تعمیرکار انداخت و گفت : اگر می خواهی درامدت ۱۰۰برابر شود اینبار سعی کن زمانی که موتور در حال کار است آن را تعمیر کنی!!!!


**********************

مردی به عمق 400 متری آتشفشانی فعال رفت!

ماجراجوی مشهور "جف مکلی" سرگرمی جدید و کمی خطرناک را برای خود فراهم کرده و از دیواره آتشفشانی فعال آویزان شده است!
در آخرین تصاویر ویدئویی که از ماجراجویی های وی منتشر شده و در اینترنت به شدت مورد استقبال قرار گرفته است، می‌توان مکلی را در میان اعماق یک آتشفشان فعال و بالای جریان ماگماهای جوشان آن دید.
این ماجراجوی 44 ساله نیوزیلندی با خطرهای بزرگ ناآشنا نیست. وی به همراه فیلمبردارش سالها به تعقیب طوفان بزرگ تایوان، دوژان پرداخت و پس از آن به ملاقات طوفان بزرگ ایزابل در کارولینای شمالی رفت.
از این رو چندان عجیب نیست که نام مرد خطر را برای وی انتخاب کرده اند و شبکه دیسکاوری نیز سریالی را با همین نام از ماجراجویی های وی تهیه کرده است. وی که همیشه به دنبال هیجان است و این بار آتشفشان دور افتاده "ماروم" در جزیره "آمبریم" در اقیانوس اطلس جنوبی را برای اکتشافات و ماجراجویی هایش انتخاب کرده است.
مکلی به همراه تیمش پس از مدتها تحقیق و مطالعه به عمق 457 متری از حفره این آتشفشان فعال رفتند؛ نزدیکترین فاصله ای که تا به حال فردی از مواد مذاب و جوشان درون این آتشفشان که طی قرن اخیر بارها منفجر شده، داشته است.
وی برای ورود به این جهنم زیرزمینی لباس محافظتی نقره ای و مخزن اکسیژن به همراه داشت و توانست به اعماق این آتشفشان نفوذ کند. به گفته یک آتشفشان شناس، قدم زدن بالای ماگماهای مذاب آتشفشانی امری غیر ممکن نیست اما دست زدن به این مواد روان خوشرنگ و زیبا به هیچ وجه توصیه نمی‌شود.
بر اساس گزارش دیسکاوری، مکلی به همراه تیمش اولین انسانهایی هستند که تا این اندازه به مرکز یک آتشفشان نزدیک شده اند. جزیره ای که این آتشفشان در آن واقع شده وسعتی برابر 665 کیلومتر مربع داشته و در حدود هشت هزار نفر ساکن دارد.


***********************
شوخی!

یک افسر در صحن حیات کرملین با استالین مواجه شد. احترام گذاشت و منتظر ماند. استالین جواب احترام نظامی را با سردی داد و گفت:

ـ عجب! سرهنگ شما هنوز تیرباران نشده‌اید؟!

سرهنگ بیچاره از ترس بر جا خشک شد. بعد از رفتن استالین، با وضعیت روحی بسیار بدی به خانه برگشت و چند روز بیمار بود. پس از بهبودی فوراً به جبهه‌ها رفت تا در معرض دید استالین نباشد، چون می‌دانست که در فهرست اعدامی‌هاست.

چند ماهی گذشت تا بر حسب اتفاق بار دیگر با استالین در محلی روبه‌رو شد. با ترس احترام گذاشت. استالین مثل دفعه قبل جواب داد و باز گفت:

ـ عجب! سرهنگ شما هنوز تیرباران نشده‌اید؟!

سرهنگ بیچاره با ترس و لرز جواب داد: هنوز خیر قربان!

گرچه از آن پس خیلی تلاش کرد که با استالین مواجه نشود اما در بازگشت از جبهه نبرد با آلمانیها هر بار که به مسکو می‌آمد برحسب اتفاق استالین را می‌دید و همین سؤال را از او می‌کرد.

بالاخره جنگ جهانی تمام شد و سرهنگ زنده ماند. به مناسبت پایان جنگ مجلس جشنی در کرملین بر پا بود و از این سرهنگ هم دعوت شد. در این مجلس طبق معمول استالین سخنرانی کرد. او ضمن برشمردن مشکلات و سختی‌های جنگ گفت: «با تمام این مشکلات ما روحیه خود را حفظ کرده بودیم و حتی گاهی با رفقا شوخی هم می‌کردیم...»

بعد رو کرد به سرهنگ فوق‌الذکر و در حالی که لبخند می‌زد پرسید:

«درسته سرهنگ؟...»

**********************

دختر کوچکی هر روز پیاده به مدرسه می‌رفت و بر می‌گشت. با اینکه آن روز صبح هوا زیاد خوب نبود و آسمان نیز ابری بود، دختر بچه طبق معمولِ همیشه، پیاده بسوی مدرسه راه افتاد.
بعد از ظهر که شد، ‌هوا رو به وخامت گذاشت و طوفان و رعد و برق شدیدی درگرفت.
مادر کودک که نگران شده بود مبادا دخترش در راه بازگشت از طوفان بترسد یا اینکه رعد و برق بلایی بر سر او بیاورد، تصمیم گرفت که با اتومبیل بدنبال دخترش برود. با شنیدن صدای رعد و دیدن برقی که آسمان را مانند خنجری درید، با عجله سوار ماشینش شده و به طرف مدرسه دخترش حرکت کرد.
اواسط راه، ناگهان چشمش به دخترش افتاد که مثل همیشه پیاده به طرف منزل در حرکت بود، ولی با هر برقی که در آسمان زده میشد ، او می‌ایستاد ، به آسمان نگاه می‌کرد و لبخند می زد و این کار با هر دفعه رعد و برق تکرار می‌شد.
زمانیکه مادر اتومبیل خود را به کنار دخترک رساند، شیشه پنجره را پایین کشید و از او پرسید: "چکار می‌کنی؟ چرا همینطور بین راه می ایستی؟"
دخترک پاسخ داد: "من سعی می‌کنم صورتم قشنگ بنظر بیاید، چون خداوند دارد مرتب از من عکس می‌گیرد!"

باشد که خداوند همواره حامی شما بوده و هنگام رویارویی با طوفان‌های زندگی کنارتان باشد. در طوفانها لبخند را فراموش نکنید!

**************************


اشتباهی خونه یه خانم پیری رو گرفتم، اومدم معذرت‌خواهی کنم هی میگفت علی‌جان تویی، هی میگفتم ببخشید مادر اشتباه گرفتم، باز میگفت رضا جان تویی مادر، میگفتم نه مادر جان اشتباه شده ببخشید، اسم سوم رو که گفت دلم شکست، گفتم آره مادر جون، زنگ زدم احوالتون رو بپرسم. اونقدر خوشحال شد که چشام خیس شد
چه مادر و پدرها و پدربزرگ ها و مادربزرگ هایی که چشم انتظار یه تماس کوچولو از ماها هستن. ازشون دریغ نکنیم

K I N G
08-12-2010, 23:11
داستان کوتاه “قیمت تجربه”
مهندسی بود که در تعمیر دستگاه های مکانیکی استعداد و تبحر داشت
او پس از۳۰ سال خدمت صادقانه با یاد و خاطری خوش باز نشسته شد
دو سال بعد، از طرف شرکت درباره رفع اشکال به ظاهر لاینحل یکی از دستگاه های
چندین میلیون دلاری با اوتماس گرفتند
آنها هر کاری که از دستشان بر می آمد انجام داده بودند
و هیچ کسی نتوانسته بود اشکال را رفع کند بنابراین، نومیدانه به او متوسل شده بودند
که در رفع بسیاری از این مشکلات موفق بوده است.
مهندس، این ا مر را به رغبت می پذیرد. او یک روز تمام به وارسی دستگاه می پردازد
و در پایان کار، با یک تکه گچ علامت ضربدر روی یک قطعه مخصوص دستگاه می کشد
و با سربلندی می گوید: اشکال اینجاست
آن قطعه تعمیر می شود و دستگاه بار دیگر به کار می افتد.
مهندس دستمزد خود را ۵۰۰۰۰ دلار معرفی می کند.
حسابداری تقاضای ارائه گزارش و صورتحساب مواد مصرفی می کند
و او بطور مختصر این گزارش را می دهد:
بابت یک قطعه گچ: ۱ دلار و بابت
دانستن اینکه ضربدر را کجا بزنم: ۴۹۹۹۹ دلار !


داستان کوتاه “استانداردهای ژاپنی ها”

چند سال پیش، آی بی ام تصمیم گرفت که تولید یکی از
قطعات کامپیوترهایش را به ژاپنیها بسپارد
در مشخصات تولید محصول نوشته بود
سه قطعه معیوب در هر ۱۰۰۰۰ قطعه ای که تولید می شود قابل قبول است.
هنگامیکه قطعات تولید شدند و برای آی بی ام فرستاده شدند
نامه ای همراه آنها بود با این مضمون
مفتخریم که سفارش شما را سر وقت آماده کرده و تحویل می دهیم
برای آن سه قطعه معیوبی هم که خواسته بودید
خط تولید جداگانه ای درست کردیم و آنها را فراهم ساختیم
امیدواریم این کار رضایت شما را فراهم سازد !
داستان کوتاه “کشیش و رماتیسم”


کشیشی در اتوبوس نشسته بود که یک ولگرد مست و لایعقل سوار شد و کنار او نشست
مردک روزنامه ای باز کرد و مشغول خواندن شد و بعد از مدتی از کشیش پرسید
پدر ...... روماتیسم از چی ایجاد میشود؟
کشیش هم موعظه را شروع کرد و گفت روماتیسم حاصل مستی و میگساری و بی بند و باری است
مردک با حالت منفعل دوباره سرش گرم روزنامه خودش شد
بعد کشیش از او پرسید تو حالا چند وقت است که روماتیسم داری؟
مردک گفت من روماتیسم ندارم
اینجا نوشته است پاپ اعظم دچار روماتیسم بدی است
نکته:
پیش از پاسخ دادن مطمئن شوید سئوال را به خوبی متوجه شده اید و جواب آنرا می دانید !

...

چون ما سالی 1 بار تو این تاپیک پست میدیم این سه تا رو از ما قبول کنید :4:
زورمون به 5 تا نمیرسه

™Arman
11-01-2011, 13:01
مادر*

مادر، نان را به دو تکه تقسیم کرد و آن را به فرزندانش داد که با حرص مشغول خوردند شدند؛

گروهبان زیر لب غرزنان گفت: چیزی برای خودش نگه نداشت

سرباز گفت: چون گرسنه نبود

گروهبان دوباره گفت: چون او مادر است، مادر



استقلال احساسی و رفتاری*

شبی با دوستم از کنار یک دکه روزنامه فروشی رد میشدیم، دوستم روزنامه ای خرید و مودبانه از صاحب دکه تشکر کرد ولی صاحب دکه هیچ پاسخی به تشکر او نداد!

همانطور که دور می شدیم من گفتم: چه مرد ترش رو و عبوسی

دوستم شانه هایش را با بی اعتنایی بالا انداخت و گفت: او هر شب همین طور است

پرسیدم: پس چرا همیشه به او احترام میگذاری و مودب هستی؟

دوستم گفت: چرا به او اجازه دهم برای رفتار من تصمیم بگیرد!!!؟؟؟



مسئولیت پذیری*

در یک جلسه ی فروش، مدیر فروش بابت میزان فروش بسیار کم کارمندان به آنان پرخاش کرد و گفت: تا دلتان بخواهد بازدهی کم داشتیم و عذر و بهانه فراوان اگه نمی توانید از پس کارتان بربیایید، گمان میکنم کسان دیگری باشند که منتظر فرصت هستند تا محصولات ارزشمندی را که شما افتخار ارائه شان را داشته اید بفروشند؛

پس رو به بازیکن حرفه ای فوتبال بازشسته ای که به تازگی استخدام شده بود کرد و گفت: اگر یک تیم فوتبال ببازند چه میشود؟ بازیکن ها را عوض میکنند، نه!

سنگینی سوال باعث چند ثانیه سکوت شد. سپس بازیکن سابق فوتبال گفت: راستش جناب، اگر کل تیم مشکل داشته باشند معمولا مربی جدید میگیریم!!!

LIDA
13-01-2011, 20:58
درس بزرگ

روزی مردی سعی داشت تا بره مورد علا قه اش را به داخل خانه ببر د ولی بره وارد خانه نمی شدو پا هایش را محکم بر زمین فشار می داد.
خدمتکار منزل وقتی این صحنه را دید نزدیک شد و انگشتش را داخل دهان بره گذاشت. بره شروع به مکیدن کرد. خدمتکار داخل خانه رفت و بره هم به دنبالش راه افتاد.
مرد از این اتفاق ساده درس بزرگی گرفت. فهمید که برای اثر گذاشتن بر دیگران ابتدا باید خواسته های آنها را درک کرد.


*****************

حل مشكل چاله
در یكی از خیابان های اصلی شهری چاله ای بود كه باعث بروز حوادث متعدد برای شهروندان می‌شد.
مدیران شهر طی جلسه های بر آن شدند كه مشكل را حل كنند.
مدیر اول گفت: باید آمبولانسی همیشه در كنار چاله آماده باشد تا مصدومین را به بیمارستان برساند.
مدیر بالاتر گفت: نه، وقت تلف می‌شود. بهتر است بیمارستانی در كنار چاله احداث كنیم.
مدیر ارشد گفت: نه، بهترین كار آن است كه این چاله را پر كنیم و چاله مشابهی در نزدیكی بیمارستان احداث كنیم.

**********************

حذف كاغذ
سازمان دستخوش تحول اداری شده بود اما بالاترین مقام آن همچنان دیدگاه سنتی داشت. تصمیم گرفته شد با راه‌اندازی اتوماسیون اداری مصرف كاغذ به طور كل از مجموعه حذف شود. در پی این تصمیم، مقرر شد بخش اعظمی از اسناد غیرضرور مربوط به سال‌های گذشته امحا شود. در این رابطه، مكاتبات عدیده‌ای از سوی كارشناسان امر و رؤسای واحدها انجام گرفت و در آخر، لازم بود كه بالاترین مقام سازمان مجوز امحا را صادر كند. او نوشت: "امحا اسناد پس از تهیه و نگهداری 2 نسخه از هر كدام بلا مانع است."

******************

حكايت
مارمولكي رفت پيش ماري كه چشم‌پزشك بود. از او خواست برايش عينكي تهيه كند.

مار گفت: "عينك به چه درد تو مي‌خورد؟ مگر با عينك و بي‌عينك فرقي مي‌كند؟ تو كه جايي را نمي‌بيني."

مارمولك گفت: "عينك كه بزنم ديده مي‌شوم."

**************

مرد جوان و کشاورز

مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر کشاورزی بود
کشاورز گفت برو در آن قطعه زمین بایست. من سه گاو نر را آزاد می کنم اگر توانستی دم یکی از این گاو نرها را بگیری من دخترم را به تو خواهم داد.
مرد قبول کرد. در طویله اولی که بزرگترین بود باز شد . باور کردنی نبود بزرگترین و خشمگین ترین گاوی که در تمام عمرش دیده بود. گاو با سم به زمین می کوبید و به طرف مرد جوان حمله برد. جوان خود را کنار کشید تا گاو از مرتع گذشت. دومین در طویله که کوچکتر بود باز شد. گاوی کوچکتر از قبلی که با سرعت حرکت کرد .جوان پیش خودش گفت : منطق می گوید این را ولش کنم چون گاو بعدی کوچکتر است و این ارزش جنگیدن ندارد.
سومین در طویله هم باز شد و همانطور که فکر میکرد ضعیفترین و کوچکترین گاوی بود که در تمام عمرش دیده بود.
پس لبخندی زد و در موقع مناسب روی گاو پرید و دستش را دراز کرد تا دم گاو را بگیرد...
اما.........گاو دم نداشت!!!!

LIDA
14-01-2011, 16:29
دنیای تاریک دخترک، تاریک باقی ماند!


صدای خنده ی چند کودک ، دخترک رو متوجه خودش کرد و دخترک به طرف اونها برگشت و از دور همراه با اونها بی اختیار می خندید. بچه ها دست مادرشون رو گرفته بودند و در حالی که بستنی می خوردند و به لباس های بوتیک نگاه می کردند، فارغ از این روزگار با صدای بلند می خندیدند و شیطنت می کردند . دخترک برای یک لحظه دنیای تاریکش را فراموش کرد و بعد از سالها لبخند زیبایی بر لبانش شکوفا شد. اما با صدای افتادن چیزی از آن حال و هوا خارج شد و به عقب برگشت . در حالی که بسته های آدامسش را روی زمین می دید، صدای مردی را می شنید که می گفت : آهای دختر آخرین باریه که جلوی مغازه ی من بساط می کنی !!! آخه کلاس مغازه ی منو آوردی پایین. اگه دوباره تکرار بشه می دمت دست پلیس تا آدمت کنن. دخترک این بار با چشمان گریان برگشت اما بچه ها رو می دید که همراه مادرشان هر لحظه دور تر می شوند و صدای لبخند کودکانه جای خود را به صدای پچ پچ مردمانی داده بود که به چشم یک گناهکار به او خیره شده اند، واین در حالی بود که دنیای تاریک دخترک تاریک تر به نظر می رسید...


*******************
وقتی شغال می ميرد !!!


از حموم كه اومد بيرون لباسش رو پوشيد كه بره
ليلا بهش گفت داري ميري؟
چقد زود؟
دلم تنگ ميشه واست بهروز جان
دفعه ي بعد زودتر بيا سراغم
بهروز يه نگاه سرد و غضبناك بهش انداخت و گفت باشه حتما
اگه تا دفعه هاي بعدي اين پدر سوختگيم هنوز تو وجودم باشه باز هم ميام سراغت
ميام سراغت و از زن و بچم جدا ميشم
خاك بر سر من كنن با اين عادتم
به جاي عادت به تو اگه به ترياك عادت پيدا كرده بودم شرفم بيشتر بود
اونطور ميشدم معتاد حداقل نه ...
حرفش رو خورد با يه كم مكث گفت بيا
اين پولو بردار واسه خرجت
اينو گفت و رفت و درو محكم بست و از مجتمع سپهر خارج شد
قبل از اينكه بره دست كرد تو كمد و كليد يدك خونه ي ليلا رو برداشت
وقتي كه بهروز رفت ليلا رفت سراغ پولها و برشون داشت و با صداي بلند شروع كرد به خنديدن و گفت: آره عزيزم
بايد هم خاك به سرت بريزي
اون موقع كه به خاط چشم سياه و زلف حنام صبح تا شب كشيكمو ميدادي به فكر زن و بچت نبودي ؟
هان گوساله؟
خوب شد گفتي عادت
منم بدجور به اين پولهاي خوشگلت عادت كردم
من مي ميرم واسه اين عادتها
اينها رو گفت و همونطور كه موهاشو شونه مي كرد شروع كرد به زمزمه كردن ...
" پول بهروز پول بهروز بيرون بيا ليلا رو خوشحال كن..."

*******************

فرزانگي پيري

توكاي پيري تكه ناني پيدا كرد، آن را برداشت و به پرواز در آمد. پرندگان جوان اين را كه ديدند، به طرفش پريدند تا نان را از او بگيرند.
وقتي توكا متوجه شد كه الان به او حمله مي كنند، نان را به دهان ماري انداخت و با خود فكر كرد:

- "وقتي كسي پير مي شود، زندگي را طور ديگري مي بيند: غذايم را از دست دادم؛ اما فردا مي توانم تكه نان ديگري پيدا كنم. اما اگر اصرار مي كردم كه آن را نگه دارم، در وسط آسمان جنگي به پا مي كردم؛ پيروز اين جنگ، منفور مي شد و ديگران خود را آماده مي كردند تا با او بجنگند و نفرت قلب پرندگان را مي انباشت و اين وضعيت مي توانست مدت درازي ادامه پيدا كند.
فرزانگي پيري همين است: آگاهي بر اين كه بايد پيروزي هاي فوري را فداي فتوحات پايدار كرد."

*******************
دختر کوچک به مهمان گفت:ميخواي عروسکهامو ببيني؟
مهمان با مهرباني جواب داد:بله.
دخترک دويد و همه ي عروسکهاشو آورد،بعضي از اونا خيلي بانمک بودن .دربين اونا يک عروسک باربي هم بود.
مهمان از دخترک پرسيد:کدومشونو بيشتر از همه دوست داري؟
و پيش خودش فکر کرد:حتما" باربي.
اما خيلي تعجب کرد وقتي که ديد دخترک به عروسک تکه پاره اي که يک دست هم نداشت اشاره کرد و گفت:اينو بيشتر از همه دوست دارم.مهمان با کنجکاوي پرسيد:اين که زياد خوشگل نيست! دخترک جواب داد:آخه اگه منم دوستش نداشته باشم ديگه هيشکي نيست که باهاش بازي کنه و دوستش داشته باشه ،اونوقت دلش ميشکنه...

********************

نگاه
مهرش را از كيفش درآورد و محكم روي برگه اي كوبيد و امضا كرد. به كسي كه پشت خط بود، گفت:« والله، اصلاً نه استخدامي، نه قراردادي و حتي روزمزدي هم نمي پذيريم. ظرفيت نه تنها تكميله، كه نيرويهاي خود ما هم زيادي هستند.»
دستش را روي گوشي گذاشت و آرام گفت:«دايي جان! اين برگه را بده به كارگزيني، از الان مشغول شو. »
دستش را از روي گوشي برداشت و گفت:«عرض كردم به هيچ وجه نيرو نياز نداريم. خداحافظ.»

LIDA
16-01-2011, 12:45
روی نیمکت پارک نشسته بود. دلش می‌خواست یک دوست پیدا می‌شد تا با او درد دل کند. کبوتری روی زمین مشغول خوردن خرده نان‌های ساندویچ او که روی زمین ریخته شده بود شد. نگاهی به کبوتر کرد و با خود گفت، در این دوره زمانه باید چیزی داشته باشی تا دوستان دورت جمع شوند وگرنه تنها خواهی ماند.

-------------------------
عقاب ها

روزی، بر فراز چراگاهی بزرگ، گوسفندی با بره اش در حال چرا كردن بودند. عقابی بالای سر این دو چرخ می زد و با چشمانی پر از گرسنگی گوسفند و بره اش را بر انداز می كرد. میخواست به پایین بیاید و شكارش را بگیرد. اما در همین حین عقاب دیگری در آسمان پدیدار شد و بر بالای سر گوسفند و بره به پرواز درآمد.
هنگامی كه دو رقیب همدیگر را دیدند با فریاد های خشم آلود جنگی تمام عیار را آغاز كردند. گوسفند نگاهی به بالای سر خود انداخت و شگفت زده شد. سپس به بره خود رو كرد و گفت: "چه شگفت كودك من! این دو پرنده شكوهمند با هم نبرد می كنند، تا از مقدار بیشتری از آسمان بهره مند شوند! آیا وسعت این فضای بیكرانه برای هر دوی اینها كافی نیست؟ بره كوچك من! ای كاش هر چه زود تر بین برادران بالدارت صلح و دوستی بر قرار باشد!"
و بره در حالی كه معصومانه به آن دو عقاب می نگریست، این آرزو رادر قلب كوچك خود تكرار كرد.

-------------------------

جاده پر از گل


روزي « تنزن» و « اکيدو» با هم در راه پر از گل و لاي مي رفتند. باران شديدي فرو مي ريخت. در پيچ راه به دختر زيبايي برخوردند، با کيمونو و شالي از حرير. دختر در گل و لاي نمي توانست از جاده عبور کند. تنزن بي درنگ به سويش رفت و گفت:
- دختر، بيا.
بغلش کرد و از جاده هاي پر آب ردش کرد.
اکيدو تا رسيدنشان به معبدي که مي بايست شب را در آن بيتوته کنند چيزي نگفت. در آنجا بود که نتوانست جلوي خودش را بگيرد. به رفيقش گفت:
- ما راهب ها نبايد به زنها نزديک شويم، به چه علت اين کار را کردي؟
تنزن گفت:
- من آن دختر را همانجا رها کردم. تو هنوز داري با خودت حملش مي کني؟

---------------------------

استاد دانشگاهي از دانشجويان رشته جامعه شناسي خواسته بود تا به كوچه پس كوچه هاي كثيف و پر جمعيت بالتيمور بروند و سوابق 200 پسر نوجوان را گرد آورند. سپس از آنان خواسته بود كه نظر و ارزيابي خود درباره آينده همان نوجوانان را در گزارشي به رشته تحرير درآورند. دانشجويان در مورد هر يك از اين نوجوانان نوشته بودند: " هيچ شانسي ندارد". بيست و پنج سال پس از اين واقعه، استادي ديگر از دانشگاه ضمن برخورد با مدارك و بررسي هاي اين تحقيق از دانشجويان خود مي خواهد تا مساله را پيگيري كنند و ببينند چه بر سر آن 200 نوجوان آمده است. دانشجويان دريافتند به استثناي 20 پسري كه مرده و يا به محل هاي ديگر كوچيده بودند، 176 نفر از 180 نفر باقيمانده در شغل هاي نسبتاً خوبي چون وكالت، طبابت و تجارت مشغول بكار هستند.
استاد متعجب مي شود و تصميم مي گيرد موضوع را تا اخذ نتيجه نهايي پيگيري كند. همه اين مردان در منطقه تحقيق بسر مي بردند و از اين رو براي استاد اين امكان وجود داشت تا تك به تك آنان را ملاقات كرده و بپرسد: "علت موفقيت شما چه بوده است؟" در هر مورد، ‌اين پاسخ پراحساس را شنيده بود كه: " يك معلمي داشتيم كه..."
معلم هنوز در قيد حيات بود، لذا استاد توانست وي را، كه حالا ديگر كاملاً پير شده بود ولي هنوز هشياري و ذكاوت از سكناتش مي باريد، پيدا كند و فرمول سحرآميزش را كه به وسيله آن توانسته بود اين بچه هاي كوچه پس كوچه هاي كثيف پائين شهر را به چنان موفقيت هايي برساند، بپرسد.
چشمان معلم از شنيدن اين سوال برق زده بود و لبانش با لبخندي ملايم به حركت درآمده بود كه:
" خيلي ساده است ، من از صميم قلب به يكايك آن بچه ها عشق مي ورزيدم."

------------------------


راز موفقیت کشاورز نمونه! :

یکی از کشاورزان همواره در مسابقه‌ها، جایزه‌ی بهترین غله را به‌دست می‌آورد و به‌عنوان کشاورز نمونه شناخته شده بود. رقبا و همکارانش، علاقه‌مند شدند راز موفقیتش را بدانند. به همین دلیل، او را زیر نظر گرفتند و مراقب کارهایش بودند. پس از مدتی جست‌وجو، سرانجام با نکته‌ی عجیب و جالبی روبه‌رو شدند. این کشاورز پس از هر نوبت کِشت، بهترین بذرهایش را به همسایگانش می‌داد و آنان را از این نظر تأمین می‌کرد. بنابراین، همسایگان او می‌بایست برنده‌ی مسابقه‌ها می‌شدند نه خود او!

کنجکاوی‌شان بیش‌تر شد و کوشش علاقه‌مندان به کشف این موضوع که با تعجب و تحیر نیز آموخته شده بود، به جایی نرسید. سرانجام، تصمیم گرفتند ماجرا را از خود او بپرسند و پرده از این راز عجیب بردارند. کشاورز هوشیار و دانا، در پاسخ پرسش همکارانش گفت: «چون جریان باد، ذرات بارورکننده‌ی غلات را از یک مزرعه به مزرعه‌ی دیگر می‌برد، من بهترین بذرهایم را به همسایگان می‌دادم تا باد، ذرات بارورکننده‌ی نامرغوب را از مزرعه‌های آنان به زمین من نیاورد و کیفیت محصول‌های مرا خراب نکند!»

همین تشخیص درست و صحیح کشاورز، توفیق کامیابی در مسابقه‌های بهترین غله را برایش به ارمغان می‌آورد.

LIDA
16-01-2011, 13:36
بوي گند تنفر
معلم یک کودکستان به بچه های کلاس گفت که میخواهد با آنها بازی کند . او به آنها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکی بردارند و درون آن به تعداد آدمهایی که از آنها بدشان میآید ، سیب زمینی بریزند و با خود به کودکستان بیاورند .
فردا بچه ها با کیسه های پلاستیکی به کودکستان آمدند . در کیسه بعضی ها 2 بعضی ها 3 ، و بعضی ها 5 سیب زمینی بود معلم به بچه ها گفت : تا یک هفته هر کجا که می روند کیسه پلاستیکی را با خود ببرند . روزها به همین ترتیب گذشت و کم کم بچه ها شروع کردند به شکایت از بوی سیب زمینی های گندیده . به علاوه ، آن هایی که سیب زمینی بیشتری داشتند از حمل آن بار سنگین خسته شده بودند . پس از گذشت یک هفته بازی بالاخره تمام شد و بچه ها راحت شدند.
معلم از بچه ها پرسید : از اینکه یک هفته سیب زمینی ها را با خود حمل می کردید چه احساسی داشتید ؟
بچه ها از اینکه مجبور بودند ، سیب زمینی های بد بو و سنگین را همه جا باخود حمل کنند شکایت داشتند .
آنگاه معلم منظور اصلی خود را از این بازی ، این چنین توضیح داد :
این درست شبیه وضعیتی است که شما کینه آدم هایی که دوستشان ندارید را در دل خود نگه می دارید و همه جا با خود می برید . بوی بد کینه و نفرت قلب شما را فاسد می کند و شما آن را به همه جا همراه خود حمل می کنید . حالا که شما بوی بد سیب زمینی ها را فقط برای یک هفته نتوانستید تحمل کنید .
پس چطور می خواهید بوی بد نفرت را برای تمام عمر در دل خود تحمل کنید؟

----------------------

آلاله،کودک 5 ساله

دخترک هر روز جلوي آينه مي ايستاد وبه موهاي بلند عروسکش درست مي کشيد وبه موهاي بلند خودش خيره مي شد.
براي او بسيار عجيب بود که تارهاي مويش به راحتي از سر جدا مي شدند اما موهاي عروسک را هر زمان مي خواست از سر چدا کند نمي شد .با حرص عروسک را به گوشه اي پرتاب مي کرد وخود با تار مويي در دست دوباره مقابل آينه قرار مي گرفت.
حتي يک بار به موهاي بلند مادر نيز دست برد اما موهاي مادر نيز سخت وجدا نشدني بودند.
روزهاي زيادي گذشت.دخترک هر روز جلوي آينه مي نشست ودسته اي مو جدا مي کرد تا سرانجام يک روز تمام موهايش را جدا کرد.
به سر کچل خود در آينه شکلکي درآورد وبا لبخندي موهايش را در دست گرفت.حالا مي توانست به راحتي موهايش را مدل موهاي عروسک درست کند.
ناگهان در باز شد ومادر با نگاهي غمناک وارد شد.دخترک را روي صندلي نشاند موهايش را از ميان دستهايش جمع کرد ودوباره روي سرش قرار داد.
دخترک نگاهي به آينه انداخت،مثل روز اول شده بود.لبهايش را ورچيد،دستش را بالا برد وموها را به زمين انداخت.
مادر با نگاهي او را متوجه کرد که بايد حداقل زماني که بيرون از خانه است اين موها را تحمل کند.
بعد از ان هيچ کس متوجه نشد.
آلاله کودک 5 ساله..
سرطاني است...

-----------------------

اولین نفر

هوا سرد بود که همراه چهار تا از بچههای محلشان راهی جبهه شد.
دوست داشت اولین شهید محل باشد. در عملیات طوری مجروح شد که هیچ کس فکر نمیکرد زنده بماند.
در بیمارستان صحرایی و قبل از اعزام به تهران ، رو به دوستانش کرد و به سختی گفت: گفته بودم که اولین نفری هستم که جمع شما رو ترک میکنم...!... اشک از چشمان مرد میانسال جاری شد ، راست می گفت او تنها کسی بود که جمع دوستانش رو ترک کرد اما در بیمارستان با تلاش پزشکان از مرگ نجات پیدا کرد... و حالا در قطعه شهدا کنار مزار چهار بچه محلش داشت فاتحه میخواند.

----------------------

کاسه چوبي



پيرمردي تصميم گرفت تا با پسر، عروس و نوه چهار ساله خود زندگي کند. دستان پيرمرد مي لرزيد و چشمانش خوب نمي ديد و به سختي مي توانست راه برود. هنگام خوردن شام، غذايش را روي ميز ريخت و ليواني را بر زمين انداخت و شکست.

پسر و عروس از اين کثيف کاري پيرمرد ناراحت شدند: بايد درباره پدربزرگ کاري بکنيم، و گرنه تمام خانه را به هم مي ريزد. آنها يک ميز کوچک در گوشه اتاق قرار دادند و پدربزرگ مجبور شد به تنهايي آنجا غذا بخورد. بعد از اينکه يک بشقاب از دست پدربزرگ افتاد و شکست، ديگر مجبور بود غذايش را در کاسه چوبي بخورد. هروقت هم خانواده او را سرزنش مي کردند، پدربزرگ فقط اشک مي ريخت و هيچ نمي گفت.

يک روز عصر، قبل از شام، پدر متـوجه پسر چهـار ساله خود شد که داشت با چند تکـه چوب بـازي مي کرد. پدر رو به او کرد و گفت: پسرم، داري چي درست مي کني؟ پسر با شيرين زباني گفت: دارم براي تو و مامان کاسه هاي چوبي درست مي کنم که وقتي پير شديد، در آنها غذا بخوريد! و تبسمي کرد و به کارش ادامه داد.

از آن روز به بعد همه خانواده با هم سر يک ميز غذا مي خوردند.

----------------------------------

سم

دختري ازدواج کرد و به خانه شوهر رفت ولي هرگز نمي توانست با مادرشوهرش کنار بيايد و هر روز با هم جرو بحث مي کردند.

عاقبت يک روز دختر نزد داروسازي که دوست صميمي پدرش بود رفت و از او تقاضا کرد تا سمي به او بدهد تا بتواند مادر شوهرش را بکشد!

داروساز گفت اگر سم خطرناکي به او بدهد و مادر شوهرش کشته شود، همه به او شک خواهند برد، پس معجوني به دختر داد و گفت که هر روز مقداري از آن را در غذاي مادر شوهر بريزد تا سم معجون کم کم در او اثر کند و او را بکشد و توصيه کرد تا در اين مدت با مادر شوهر مدارا کند تا کسي به او شک نکند.

دختر معجون را گرفت و خوشحال به خانه برگشت و هر روز مقـداري از آن را در غـذاي مادر شوهـر مي ريخت و با مهرباني به او مي داد.

هفته ها گذشت و با مهر و محبت عروس، اخلاق مادر شوهر هم بهتر و بهتر شد تا آنجا که يک روز دختر نزد داروساز رفت و به او گفت: آقاي دکتر عزيز، ديگر از مادر شوهرم متنفر نيستم. حالا او را مانند مادرم دوست دارم و ديگر دلم نمي خواهد که بميرد، خواهش مي کنم داروي ديگري به من بدهيد تا سم را از بدنش خارج کند.

داروساز لبخندي زد و گفت: دخترم ، نگران نباش. آن معجوني که به تو دادم سم نبود بلکه سم در ذهن خود تو بود که حالا با عشق به مادر شوهرت از بين رفته است

LIDA
16-01-2011, 13:52
صاحب مغازه ای،کاغذی را بالای در مغازه اش زده بود.روی آن نوشته بودتوله سگی برای فروش.))
این آگهی ها توجه بچه ها را فوراً جلب می کند. به همین دلیل پسرک ریز نقشی آمد وزیر تابلو ایستاد و پرسیدتوله سگ را چند می فروشید؟))
صاحب مغازه جواب داداز30دلار داریم تا50دلار.))
پسرک جیبهایش را گشت و مشتی پول خرد بیرون آورد و گفتمن دو دلار سی و هفت سنت دارم. میتوانم لااقل آنها را ببینم؟))
صاحب مغازه لبخندی زد و سوتش را به صدا در آورد و توله سگ کوچولویی که پایش لنگ بود،از داخل لانه اش بیرون آمد.پسر پرسیدچه اتفاقی برای این سگ کوچولو افتاده؟))
صاحب مغازه گفتدامپزشک او را معاینه کرده و گفته که مشکل مادر زادی دارد و برای همیشه لنگ خواهد بود.))
پسرک با هیجان گفتمن این سگ را می خواهم.))
صاحب مغازه گفتاگر این سگ را می خواهی،لازم نیست پول بدهی.من آن را مجانی به تو می دهم.))
پسر عصبانی شد.در چشمهای صاحب مغازه خیره شد،انگشتش را به طرف او گرفت وبا لحنی تهدید آمیز گفتنمی خواهم آن را مجانی به من بدهید.آن توله سگ هم به اندازه بقیه سگها می ارزد.من پولش را کامل می دهم.الآن دو دلار و سی و هفت سنت دارم.بقیه اش را وقتی پول تو جیبی ام را گرفتم،می دهم.))
صاحب مغازه بار دیگر گفت اما لازم نیست این سگ را بخری.او نمی تواند دنبال تو بدود،بپرد و بازی کند.))
پسرک جلو آمد،شلوارش را بالا زد و آن را به صاحب مغازه نشان داد،میله فلزی بزرگی به پای چپ او بسته بودند.بعد به صاحب مغازه نگاه کرد و با لحنی معصومانه گفت خود من هم نمی توانم بدوم و بازی کنم.این سگ کوچولو به کسی نیاز دارد که درد او را بفهمد.))


--------------------------

داستانی در مورد یک پرنده وجود دارد. پــرنده ای که تنها یــک بار در عمرش مــی خواند. اما زیباتر از همه موجودات دیگر روی زمین می خواند ایـــن پرنده از اولین لحظه ای که لانه خود را تــــرک مـــی کند به دنبال یک بـــوته خــار مـــی گردد و تا زمانی که آن را پیدا نکرده آرام نمی یابد. بعد در حــالی که در میان شاخه های وخشی آواز می خواند خود را با آن مــی فشارد. سپس در حالی که جان می دهد.آوازی مـــی خواند که با آن از چکاوک ها و بلبلان در زیبایـــی صوت سبقت مــی گیرد. آوازی خارق العاده که بهای آن زندگـــی است اما تمامـی دنیا به سکوت فـرو می رود تا به آوازش گوش دهد و خداوند در بهشتش راضی می گردد، زیرا بهترین ها را تنها به قیمت پردردترین ها می توان به دست آورد .

-----------------------

ثروت

مرد ثروتمند و باتقوایی که در حال مرگ بود از خدا خواست تا ثروت و گنجینه خود را به بهشت بیاورد. خدا هم چون مرد ثروتش را از راه حلال درآورده بود و به مستمندان هم کمک کرده بود؛ قبول کرد.

مرد ثروتمند به خدمتکاران خود دستور داد تا چمدانی را پر از طلا کنند و داخل تابوتش بگذارند.

ساعاتی بعد مرد از دنیا رفت و در آن دنیا همراه چمدان به دروازه بهشت رسید. فرشته مأمور در بهشت به او گفت:â« ورود با چمدان ممنوع است.â» مرد به او گفت که با اجازه خداوند این چمدان را با خود آورده است. فرشته قبول کرد و پرسید:â« داخل چمدان چه آورده ای؟â» مرد چمدان را باز کرد. فرشته با حیرت گفت:â« سنگ فرش خیابان؟!â»

فرشته در بهشت را باز کرد. بهشت شهری بود با دیوارهایی از زمرد، خانه های از سنگ یاقوت با درهایی از لعل سرخ، درختانی زیبا که مرواریدهای قشنگی از آن آویزان بودند و سنگ فرش خیایان ها همه از طلای ناب!

---------------------------

سجاده

وقتي بچه بودم ، بارها و بارها داستانهايي از قاليچه ي پرنده شنيده بودم . قاليچه اي كه آدم روي آن مي نشيند وبا آن در آسمان پرواز مي كند و حتي بالاتر از جاهايي مي رود كه عقابها اوج مي گيرند .

بزرگتر كه شدم ، با اينكه مي دانستم اين داستانها افسانه اي بيش نيست ؛ اما باز ته دلم آرزوي داشتن قاليچه اي را داشتم كه با آن به آسمانها بروم .

شنيده بودم كه هرگاه انسان چيزي را از ته دل آرزو كند به آن مي رسد و من بارها از ته دل آرزوي داشتن قاليچه ي پرنده را كردم . هميشه هم وقتي اين آرزو را از ته دلم مي گذراندم چيزي در دلم مي گفت كه به اين آرزويم خواهم رسيد .

روزها و شبها گذشت و من بزرگتر شدم و كم كم آرزوي قاليچه ي پرنده را فراموش كردم .

در دنياي شلوغ و پرهياهويي زندگي مي كردم و هميشه دنبال چيزي جدا از اين دنياي خاكي مي گشتم تا مرا از اين دنياي زميني و خاكي آزاد كند و خداوند بزرگم چه راحت چراغي را به دستم داد تا راهم را بيابم . در دنياي خاكي ي تاريك با كورسوي چراغ هدايت رفتم ... رفتم ... رفتم ...

تا رسيدم ، آري من رسيدم به آنچه كه بايد مي رسيدم .

وقتي روزها و شب روي سجاده ي سفيدم نشستم و با موجودي آسماني به سخن پرداختم اوج گرفتن لحظه لحظه ي خود را احساس كردم و آنگاه فهميدم به آرزويم رسيدم.

آري ! سجاده ي من همان قاليچه ي پرنده بود كه با آن به آسمانها سفر مي كردم !

--------------------------
یک مسئله عجیب به نام تصویر ذهنی

شخصی سر کلاس ریاضی خوابش برد. زنگ را زدند بیدار شد و با عجله دو مسئله را که روی تخته سیاه نوشته شده بود یادداشت کرد و با این «باور» که استاد آنرا به عنوان تکلیف منزل داده است به منزل برد و تمام آنروز و آن شب برای حل کردن آنها فکر کرد. هیچیک را نتوانست حل کند. اما طی هفته دست از کوشش برنداشت. سرانجام یکی از آنها را حل و به کلاس آورد. استاد به کلی مبهوت شد زیرا آندو را به عنوان دو نمونه ازمسایل غیر قابل حل ریاضی داده بود

در یک باشگاه بدنسازی پس از اضافه کردن 5 کیلوگرم به رکورد قبلی ورزشکاری از وی خواستند که رکورد جدیدی برای خود ثبت کند. اما او موفق به این کار نشد. پس از او خواستند وزنه ای که 5 کیلوگرم از رکوردش کمتر است را امتحان کند. این دفعه او براحتی وزنه را بلند کرد. این مسئله برای ورزشکار جوان و دوستانش امری کاملا طبیعی به نظر می رسید اما برای طراحان این آزمایش جالب و هیجان انگیز بود. چرا که آنها اطلاعات غلط به وزنه بردار داده بودند. او در مرحله اول از عهده بلند کردن وزنه ای برنیامده بود که در واقع 5 کیلوگرم از رکوردش کمتر بود و در حرکت دوم ناخودآگاه موفق به بهبود رکوردش به میزان 5 کیلوگرم شده بود. او در حالی و با این «باور» وزنه را بلند کرده بود که خود را قادر به انجام آن می دانست.


هر فردی خود را ارزیابی میکند و این برآورد مشخص خواهد ساخت که او چه خواهد شد. شما نمی توانید بیش از آن چیزی بشوید که باور دارید«هستید». اما بیش از آنچه باور دارید«می توانید» انجام دهید

LIDA
16-01-2011, 14:05
اه! کلافم کردی این طوری نیگام نکن دیگه. مگه با تو نیستم...! به خدا من طاقت ندارم. می خوای اشکامو ببینی؟ بعدش یه دفعه ای سرشو انداخت پایین و منم ناخواسته اشک تو چشمام جمع شد تار می دیدمش ولی سرمو انداختم و قطره های اشک رو صورتم سرسره بازی می کردند. سرمو که آوردم بالا دیدم داره میاد طرفم. اومد. نزدیک تر شد. با انگشتش اشکامو پاک کرد. دستامو گرفت پیشونیمو یه بوس کرد و بعدشم منو گرفت تو بغلش. احساس امنیت و آرامش می کردم و یه حس غریب و غیر قابل توصیف. صدای هق هقشو می شنیدم. دوست نداشتم ازش جداشم. دوست داشتم که تا آخر عمر باهاش بمونم. مگه می شد کسی که سال هاست داشتنش واست یه رویا بوده حالا...

-از دلم نمی اومد که ازش دل بکنم حتی واسه ی یه لحظه ولی چون طاقت عذاب کشیدنشو نداشتم سرمو انداختم پایین. وقتی سرمو دوباره آوردم بالا دیدم که صورتش از اشک خیس شده. رفتم طرفش. اشکاشو با انگشتم پاک کردم ولی بازم سرازیر شد. دستاشو گرفتم تو دستم. دستام خیلی سرد بودن ولی بلافاصله گرم شدن. پیشونیشو یه بوس کردم و گرفتمش تو بغلم. به چیزه دیگه ای فکر نمی کردم. در اون لحظه فقط من بودمو اون. تو بغلم فشردمش. بدنش خیلی گرم بود. نمی دونم چرا بی اراده یه دفعه ای یه قطره اشک از چشمام سرازیر شد. چشمامو بستم و دستمو کردم لای موهاش. بی اراده گریه می کردم...

---------------------------

در كوچه پس كوچه هاي ذهنم قدم مي زدم. عطرگل هاي ياس كبود مرا به خلوت نيمكت هاي سرد مي كشاند؛ كه روزگاري با هرم نفس هاي ما گرم مي شد و تكيه گاه روح بي كسمان بود. ستارگان كريم چشمان او را به يادم مي آورند. چشماني كه با ذوقي كودكانه سياهي ها را پس مي زد و به روشنايي مهرخيره مي شد.چشماني كه مملو بود از صداقت و محبت. چشماني كه از ديدن شكستن بال پرستوهاي عشق خيس مي شد و از وزش يك باد سرد ؛غمناك.. در هر گوشه از ذهنم جاي پاي اوست. جاي پاي لبخند پاكمان. لبخندي كه آسمان را به لرزه در مي آورد و گل هاي صميميت را وادار به شكفتن مي كرد. لبخندي كه با بازي هاي كودكانه يمان ادغام مي شد و رنگين كمان را به دست هايمان هديه مي داد. اما افسوس كه اين لبخند جاودانه نبود. لبخند ما آرام آرام از چهره يمان پاك شد و بر روي لب هايمان شكست.او جاده ي سرما را در پيش گرفت تا در ميان نوسان تاريكي و روشني به عمق نگاه برسد و روح گم شده اش را بار ديگر پيدا كند. او لبخندش را با سراب شكست و من با ترس و هر دو با خيالي واهي دل به رويا بستيم. اكنون من از پشت اين لبخند شكسته روح پاكش را درآغوش مي گيرم تا شايد قلب بي قرارش آرام گيرد

----------------------------------
آسمان مهتابی بود.
در چمنزاری که زیاد از خانه دور نمی شد، چلچله ای مشغول آواز خوانی بود و گاهی کبک با صدای ناهمگونش، خللی در آواز او ایجاد می کرد.
سنجابی روی درخت های جنگلی می دوید و شغال، دزدکی به داخل مزرعه سرک می کشید.
نیوتون که روی تخت دراز کشیده بود چشمش را به آرامی باز کرد.
نور ماه که همیشه شفاف و صاف به درون اطاق می افتاد این بار نیمه تمام و کمرنگ بود، چون از میان شاخه های درخت سیب می تابید!
نیوتون گفت: وای! درخت ِ من!!
و به سمت حیاط دوید.
تلالو نقره ای مهتاب روی سرخی بی نظیر سیب ها می تابید و به برگ ها رنگ یاقوتی می داد.
نیوتون آرام به بدنه درختش دست کشید و نوازشش کرد.
آرام زیر درخت دراز کشید و طاق باز مشغول نگاه کردن سیب هایش شد.
یک سیب... و حالا صد سیب! من چقدر خوشبختم... و لبخند زد...
و درخت سیبِ مهربان، زیر پنجره اطاق، زیر نور ماه،
همیشه و همیشه برای او سیب می داد...

--------------------------------

از ساعت ۴ صبح دم در بیمارستان همراه مادر پیرش صف واستاده بود تا نفر اول باشه !

البته باید اینکار رو می کرد ، ناراحتی قلب مادرش رو باید درمان می کرد ...

ساعت ۸ صبح شده بود و صدای داد و بیداد مردم ...

تازه فهمید خیلی ها هم مثل خودش تو صف هستن !

وقتی در باز شد آدم هایی رفتن تو که اصلا تو صف نبودن ، با یه یادداشت و ....

طفلک جایی رو نداشت که مادرش رو ببره ، همون جا خوابید تا فردا دوباره اول صف باشه !

---------------------------
ذت گاز
روی پاهام نشسته بود . معمولاً وقتی حالمون خیلی خوبه اینجوری میشینیم روبروی هم وحرف می زنیم . یه دفعه بهم گفت که می خواد بازومو گاز بگیره ، راستش دندوناش خیلی تیزه و جای گازش واقعاً دردناکه ، می دونستم که اینکارو دوست داره و از دیدن بازوی قرمز من با او رگه هایی که روش افتاده، لذت می بره . من خواستم که او خوشحال باشه و لذت ببره . تحمل اون درد برام خیلی جالب و شیرین بود . همون لحظه به این فکر کردم که اگه تو ایمان داشته باشی که کارت یک کسی روکه دوستش داری خوشحال می کنه- ( لازم نیست واقعاً کسی خوشحال بشه یا لزوماً واقعی باشه بلکه بنظر من کافیه ایمانت واقعی باشه ) - درد کشیدن و حتی تیکه تیکه شدن در اون مسیر میتونه کاملاً لذت بخش باشه .

LIDA
16-01-2011, 14:09
مرد سالار
پدر راهنمایی می کرد و پسر در حالی که نگاهش با چپ و راست شدن دست پدرش همراه شده بود به سخنانش گوش می کرد .

-- زن مثل گردو می مونه باید خردش کرد و بعد مغزش را درآورد و جوید .

-- زن مثل زعفرونه باید حسابی بکوبیش تا خوب عطر و رنگ بده

-- زن مثل نمد میمونه باید یک نقشی بهش داد و تا میخوره کوبید تو سرش تا شکل بگیره

-- زن مثل ……………

پسر فریاد کشید : مواظب باش داره می سوزه …

پدر دستش را گزید و برسرش کوبید و گفت : خدا به دادم برسه این عزیزترین لباس مادرته !!

-------------------------------

- ببین حمید ، اصلا کار مشکلی نیست ، فقط کافیه که دست و دهنش رو ببندیم
دیگه اون پیرزن هیچ کاری نمی تونه بکنه ، ما هم با خیال راحت طلا و جواهرات
رو برمی داریم ، خیلی پولداره ، زندگی هر دومون عوض می شه !!
با سهم خودت می تونی یک خونه نقلی بخری با یه ماشین
اونوقت دیگه به مریم هم می رسی ، دیگه خانوادشون هم نمیگن که پول نداری
میری سر خونه و زندگیت و بچه هات رو بزرگ می کنی
منم با سهم خودم اول یه دست لباس درست حسابی می خرم بعدش میرم خارج
دنبال کار و زندگی
آخ خدا جون ، یعنی میشه ما به آرزوهامون برسیم ؟!

** دیگه فرصتی براشون نمونده بود ، تا چند ساعت دیگه طناب دار
دور گردن هر دو تاشون می افته
تمام پیش بینی هاشون خراب از آب در اومد ، دستمالی که دور
دهن پیرزن بسته بودن باعث خفگی و مرگش شده بود

--------------------------------


پدر
مردك چشمانش به زور باز بود . چهره‌اش سالها اعتیاد به افیون را داد می زد . دست جوانكی را گرفته بود و می كشید و زیر لب چیزهایی می گفت .
كسی راهشان را گرفت و گفت : هووووووی ، با این جوان چكار داری و كجا می بریش ؟!
مردك سرش را بالا كرد و گفت : این احمق جدیدا با رفقای بدی می گرده ، تو جیبش سیگار پیدا كردم .
:: به تو چه ؟! مگه تو چيكاره این پسر هستی ؟ مرتیكه معتاد یه نگاهی به خودت کن ، دستش رو ول كن .
مردك باز هم سرش را به زحمت بالا آورد و گفت : ای كاش پدرش نبودم !

-----------------------------

شهود
با هم بودیم باز.
این بار را اما نه کنار ِهم. آن هم نه به دلیل ِ خاصی. جُز آن دو صندلی ِ دور از هم، صندلی ِ خالی ِ دیگری نبود.
اتوبوس که دوباره راه افتاد و ما که نشستیم، تو آینه‌ی جلوی اتوبوس، سر و صورت ِ او را می‌دیدم و او هم لابد سر و صورت ِ من را.
با هم بودیم و دور از هم: هر چند پشت ِ او به من، اما در آینه رو به روی هم.
و تنها در آینه.
یکهو حس کردم این طور بهتر است. خیلی بهتر. خیلی خیلی بهتر. و احساس ِ راحتی کردم. و بعد یکهو حس کردم که او هم فهمیده.
فهمیده بود.
به هم زل زده بودیم و هر دو از آن‌چه کشف کرده بودیم لذت می‌بردیم.
دیگر می‌دانستم چه خواهد شد. او هم می‌دانست.
همان هم شد.
پیاده که شدیم، او رفت. من هم رفتم. این بار را اما نه با هم.
او با خودش.
من هم با خودم.

------------------------------

خبر
ديشب، در جايي، همين نزديكي‌ها، كساني گور من را مي‌كنده‌اند.
زمين سخت بوده و آن‌ها بر من لعنت مي‌فرستاده‌اند.
بايد مي‌آمدند. در را مي‌زدند و از زنم مي‌پرسيدند كه من خانه‌ام يا نه؟ و او جوابِ مثبت مي‌داد و آن‌ها من را مي‌خواستند و من بايد مي‌رفتم و با آن‌كه مي‌دانستم از من چه مي‌خواهند بايد مي‌پرسيدم:
- بله... فرمايشي داشتيد؟
و آن‌ها در حالي‌كه وانمود مي‌كردند هول شده‌اند، مي‌گفتند:
- آقاي دكتر! مريض ِ بدحالي داريم. لطف كنيد و چند دقيقه تشريف بياوريد!
و من بي هيچ سخني بايد مي‌رفتم.
آن‌ها من را مي‌كشتند و در آن گودال مي‌انداختند و رويم خاك مي‌ريختند؛ و زنم به هر اداره‌اي كه سر مي‌زد، نمي‌توانست خبري از من بگيرد.
بعد فراموش مي‌شدم.
حتا آن‌ها هم فراموشم مي‌كردند.

*
… عجيب است. ساعت هفتِ صبح است و هنوز كسي سراغم نيامده.
بايد اتفاقي افتاده باشد.
در حالي‌كه از شوق و هراس مي‌لرزم به زنم مي گويم:
- راديو ... راديو ... راديو را روشن كن!

LIDA
16-01-2011, 14:14
بی خیالی
ماشین حسابش رو روشن کرد
کرایه خونه + قبض آب و برق و تلفن + قسط ماشین + .....
همین طور که جمع می کرد سرش بیشتر سوت می کشید !
یه نگاه به فیش حقوقش
یه نگاه به رقمی که ماشین حساب نشون می داد
باید چی کار می کرد ؟
-----------------------------
«عشق نافرجام!»

... مدتها بود اتفاقى افتاده بود و من نمى‏دانستم

گاهى حس مى‏كردم كه انگشتانم بى‏اراده تكان مى‏خورند و دستم جمع مى‏شود.

گاهى عصب دستم مى‏گرفت و انگشتانم مثل چنگك به هم نزديك مى‏شدند.

گاهى دستم شديداً درد مى‏گرفت و نمى‏دانستم چرا؟

گاهى دستم مى‏لرزيد، انگار مى‏خواست قطعه قطعه شود

آرى، مدتها بود اتفاقى افتاده بود و من نمى‏دانستم...

انگشت شستم شيفته انگشت كوچكم شده بود!

----------------------------

پسرک داشت داد میزد: گلاب، گلاب میخوای؟

«گوشی موبایلت چیه؟ دوربین داره؟»

بوی حلوا و خرما از در مسجد میزد بیرون..

«کفش رو چند خریدی؟ 130 تومان؟ خیلی عالیه..»

خط زیگزاگ تبدیل به خطی صاف شد..تموم.

« دماغم خوب نشده.نوکش رو خیلی تیز کرده..»

صدای شرشر آب میومد با بوی تند کافور : «برش گردون.. کوفتی چقدر سنگینه..پاهاش رو هم بشور...»

«نامزدش رو دیدی؟ لعنتی عجب چیزی تور کرده!!»


پسرک گلاب فروش از روی قبر ها میپرید و داد میزد: گلاب دارم..گلاب..


--------------------------------
«سلیا٬همه اش تقصیر توست.جنازه ی مرا می بینی که توی استخر غوطه می خورد.بدورد. /اومبرتو/»


سلیا تلوتلو خوران ویادداشت در مشت بیرون آمد و مرا دید٬که دمر توی آب غوطه می خورم.درست مثل مگسی که در ظرف ژله گیر افتاده.

وقتی توی آب شیرجه رفت تا مرا نجات دهد و یادش آمد شنا بلد نیست ٬بیرون آمدم.

---------------------------


فالت چي اومد شب يلدا؟

- فال نگرفتم!

- بي ذوق!

- خب اصلا شب يلدا نگرفتم!

- تعجب زده نگاهم مي كند!!



و چند دقيقه بعدتر .....



- چرا فال نگرفتي خانوم؟

- فقط نگاه مي كنم!

- احساس مي كنم نسبت به زندگي بي تفاوت شدي.

- لبخند مي زنم! (احمقانه است اما ، بعضي وقت ها دلم عجيب مي سوزد براي مظلوميت لحظه هايم... )

LIDA
16-01-2011, 14:20
همکلاسی


همیشه لابلای حرف هایش این جملات تکرار می شد :
شاگرد اول کنکور مکانیک که شده بودم ……
دانشجوی ممتاز که شده بودم……
روز جشن فارغ التحصیلی بود که ……
و رئیس اداره ما ساکت و آرام ، با چشمانی نیمه باز و لبخندی نرم همکلاسی سابق دانشکده اش را نگاه می کرد که حالا برای گذران زندگی و تامین هزینه سنگین اعتیاد خود مسئول توزیع جراید در اداره اش بود .

------------------------------

آسمان هر کجا

دست های ظريف و سفيدش در اغوش مادر کبود می شد و کبود تر... همه نگاه می کردن...هيچ کس حرف نمی زد و مادر زجه! بارون تيز و کج می زد و صورتش روخراش می داد! دخترکم.... دخترکم ... دخترکم....


-----------------------

آخرین گشت



روز همین موقع بود ، قبل از طلوع آفتاب ، دسته جمعی می رفتند بیرون
چه هوای دلپذیری بود ، دیدار یار بود و بوی نم علف ها ، عطرگل ها ،
جیک جیک گنجشک ها ، حتی صدای پای طلوع خورشید را هم می شد احساس کرد .

زندگی چقدر با شکوه بود
یک روز با تمام شوقی که به زندگی داشت بیرونش آوردند ،
ولی مسیر ، مسیر همیشگی نبود ، بیشتر شبیه بیابان بود و دیوار ،
دیوار حتی یک بار سرش را بلند نکرد تا ببیند آخر دیوارها به کجا ختم می شود .

مرد کشان کشان او را می برد و او با چشم های درشت و معصومش خیره به مرد نگاه می کرد
واز خودش می پرسید : پس کی میرسیم ؟ در فکر جای تازه ای برای گردش بود .
به چیزی لب نمیزد . اشتهایش کور شده بود . چون اینبار نی لبک مرد همراهش نبود .

حتی برق فلز در چشم هایش تیره اش هم نتوانست باور این حقیقت را در او زنده کند
که باید برای سلاخی آماده شود .

------------------------

خطا


۱ ) اول نوشت : سلام و خدا حافظ برای همیشه ، بعد ‌نامه اش رو با این جمله تموم کرد : مردی که نتونه بگه معذرت می خوام ،‌هرگز نمی تونه بگه دوستت دارم. مثل همیشه سه تا زنگ که خورد گوشی رو برداشت ، مرد با هیجان و شور و حال گفت :‌سلام پری جون جون ،‌ چطوری شازده خانم گل ؟ هنوز نتونستم از اینجا بزنم بیرون ، آخه خیلی وقت بود که منو ندیده بودند ، تازه هنوز کادو ها رو هم باز نکردند ولی ناراحت نشو عزیزم حتما می یام ،‌ دلم واسه دیدنت ... که زن بالاخره تونست بپره وسط حرفش : هی... صبر کن ببینم ، گمونم اشتباه گرفتی ، ‌ اما کاش من پری بودم!‌ ... آهی کشید و گوشی رو گذاشت .

------------------------

روح

مرد زنگ در را زد ! کسی جواب نداد . از در وارد خانه شد و سلام کرد ولی کسی جوابش را نداد ، همسر به او اعتنایی نکرد ، حتی دختر کوچکش هم به او توجهی نکرد ، آرام رفت و روی مبل نسشت ، صدای زنگ تلفن به صدا درآمد ، زن تلفن را برداشت ، صدایی از پشت خط گفت : متاسفانه همسر شما چند ساعت پیش درسانحه ای جان خود را از دست داده است .

habibfadae
17-01-2011, 14:23
اخلاق

روزی از دانشمندی ریاضیدان نظرش را درباره زن و مرد پرسیدند ...

او جواب داد :
اگر زن یا مرد دارای (اخلاق) باشند پس مساوی هستند با عدد یک =1
اگر دارای (زیبایی) هم باشند پس یک صفر جلوی عدد یک میگذاریم =10
اگر (ثروت) هم داشته باشند صفر دیگری را در جلوی عدد قبلی اضافه می کنیم =100
اگر دارای (علم) هم باشند پس باز هم صفر دیگری را در جلوی عدد قبلی اضافه می کنیم =1000
اگر دارای (اصل و نسب) هم باشند پس همچنان صفر دیگری را در جلوی عدد قبلی اضافه می کنیم =10000
.
.
.
ولی اگر زمانی عدد یک (اخلاق) از بین رفت چیزی به جز صفر باقی نمی ماند و صفر هم به تنهایی هیچ است !
پس انسان بدون (اخلاق) هیچ ارزشی نخواهد داشت.

نتیجه اخلاقی : اگر اخلاق نباشد انسان خدای زیبایی و ثروت و علم و اصل و نسب هم که باشد هیچ نیست !

-------------------------------------------

دو دوست

دو دوست با پای پیاده از جاده ای در بیابان عبور میکردند. بین راه سر موضوعی اختلاف پیدا کردند و به مشاجره پرداختند. یکی از آنها از سر خشم؛ بر چهره دیگری سیلی زد.
دوستی که سیلی خورده بود؛ سخت آزرده شد ولی بدون آنکه چیزی بگوید، روی شنهای بیابان نوشت: امروز بهترین دوست من بر چهره ام سیلی زد.
آن دو کنار یکدیگر به راه خود ادامه دادند تا به یک آبادی رسیدند. تصمیم گرفتند قدری آنجا بمانند و كنار برکه آب استراحت کنند.
ناگهان شخصی که سیلی خورده بود؛ لغزید و در آب افتاد تا جایی که نزدیک بود غرق شود که دوستش به کمکش شتافت و او را نجات داد.
بعد از آنکه از غرق شدن نجات یافت؛ یر روی صخره ای سنگی این جمله را حک کرد: امروز بهترین دوستم جان مرا نجات داد.
دوستش با تعجب پرسید: بعد از آنکه من با سیلی ترا آزردم؛ تو آن جمله را روی شنهای بیابان نوشتی ولی حالا این جمله را روی تخته سنگ حک میکنی؟!
دیگری لبخند زد و گفت: وقتی کسی ما را آزار میدهد؛ باید روی شنهای صحرا بنویسیم تا بادهای بخشش؛ آن را پاک کنند ولی وقتی کسی محبتی در حق ما میکند باید آن را روی سنگ حک کنیم تا هیچ بادی نتواند آن را از یادها ببرد.

-------------------------------------------

گدا و استراتژی

بینوایی هر روز در بازار گدایی می کرد و مردم حماقت او را دست می انداختند. دو سکه به او نشان می دادند که یکی از طلا بود و دیگری از نقره. اما او همیشه سکه نقره را انتخاب می کرد!
داستان در تمام منطقه پخش شد. هر روز گروهی زن و مرد به دیدن این گدا می آمدند و دو سکه طلا و نقره به او نشان می دادند و او همیشه نقره را انتخاب می کرد، مردم او را دست می انداختند و به حماقت او می خندیدند.

تا اینکه مرد مهربانی از راه رسید و از اینکه او را آن طور دست می انداختند، ناراحت شد. او را به گوشه ای دنج از میدان کشید و گفت: هر وقت دو سکه به تو نشان دادند، تو سکه طلا را بردار. این طوری هم پول بیشتری گیرت می آید و هم دیگر دستت نمی اندازند.

گدا پاسخ داد: ظاهرا حق با شماست، اما اگر سکه طلا را بردارم، دیگر مردم به من پول نمی دهند تا ثابت کنند که من احمق تر از آنهایم!
شما نمی دانید تا حالا با این کلک چقدر پول گیر آورده ام!
بدان که اگر کاری می کنی که هوشمندانه است، هیچ اشکالی ندارد که مردم تو را احمق پندارند!

-------------------------------------------

دوستی پروانه ای

یك شب سرد پاییز یك پروانه اومد پشت پنجره اطاق پسرك و به شیشه زد: تیك! تیك! تیك!
پسرك كه سرش حسابی گرم بود، برگشت و دید یه پروانه كوچیك اونجاست!
پروانه با شور و شوق گفت: می‌خوام باهات دوست بشم، لطفا پنجره رو باز كن.
اما پسرك با اوقات تلخی جواب داد: نمی‌شه، تو یه پروانه هستی!
پروانه خجالت زده سرش رو كج كرد و با صدای لرزون گفت: لطفا پنجره رو باز كن، هوا اینجا خیلی سرده!
اون پسر باز هم قبول نكرد: برو از اینجا و منو راحت بذار!
پروانه با غم زیاد از اونجا دور شد.

فرداش پسرك از رفتارش پشیمون شد و پیش خودش گفت: برای اولین بار كسی خواست با من دوست بشه ولی من حرفشو گوش نكردم و پیش خودش فكر كرد كه "ممكنه پروانه برگرده و این بار با هم دوست می‌شیم".
مدت‌ها كنار پنجره باز اتاقش نشست. پروانه‌های زیادی اومدن اما از پروانه اون شب خبری نشد.

خسته از انتظار، پسرك پیش مرد دانا رفت و ماجرا رو براش تعریف كرد.
مرد دانا بهش گفت: پسر عزیزم عمر پروانه‌ها بیشتر از یك یا دو روز نیست!
پسرك از اون روز دیگه همیشه یادش موند كه برای دوستی و دوست داشتن فرصت كوتاهی داره و نباید از کوچکترین فرصتی دریغ کرد.

-------------------------------------------

یک لیوان شیر

پسر فقیری که از راه فروش خرت و پرت در محلات شهر، خرج تحصیل خود را بدست میآورد یک روز به شدت دچار تنگدستی شد. او فقط یک سکه ناقابل در جیب داشت. در حالی که گرسنگی سخت به او فشار میاورد، تصمیم گرفت از خانه ای تقاضای غذا کند. با این حال وقتی دختر جوانی در را به رویش گشود، دستپاچه شد و به جای غذا یک لیوان آب خواست. دختر جوان احساس کرد که او بسیار گرسنه است. برایش یک لیوان شیر بسیار بزرگ آورد. پسرک شیر را سر کشیده و آهسته گفت: چقدر باید به شما بپردازم؟ دختر جوان گفت: هیچ. مادرمان به ما یاد داده در قبال کار نیکی که برای دیگران انجام می دهیم چیزی دریافت نکنیم. پسرک در مقابل گفت: از صمیم قلب از شما تشکر می کنم.

پسرک که هاروارد کلی نام داشت، پس از ترک خانه نه تنها از نظر جسمی خود را قویتر حس می کرد، بلکه ایمانش به خداوند و انسانهای نیکوکار نیز بیشتر شد. تا پیش از این او آماده شده بود دست از تحصیل بکشد.
سالها بعد... زن جوانی به بیماری مهلکی گرفتار شد. پزشکان از درمان وی عاجز شدند. او به شهر بزرگتری منتقل شد. دکتر هاروارد کلی برای مشاوره در مورد وضعیت این زن فراخوانده شد. وقتی او نام شهری که زن جوان از آنجا آمده بود شنید، برق عجیبی در چشمانش نمایان شد. او بلافاصله بیمار را شناخت. مصمم به اتاقش بازگشت و با خود عهد کرد هر چه در توان دارد، برای نجات زندگی وی بکار گیرد. مبارزه آنها بعد از کشمکش طولانی با بیماری به پیروزی رسید. روز ترخیص بیمار فرا رسید. زن با ترس و لرز صورتحساب را گشود. او اطمینان داشت تا پایان عمر باید برای پرداخت صورتحساب کار کند. نگاهی به صورتحساب انداخت. جمله ای به چشمش خورد: همه مخارج با یک لیوان شیر پرداخته شده است. امضا دکتر هاروارد کلی

زن مات و مبهوت مانده بود. به یاد آنروز افتاد. پسرکی برای یک لیوان آب در خانه را به صدا در آورده بود و او در عوض برایش یک لیوان شیر آورد. اشک از چشمان زن سرازیر شد. فقط توانست بگوید:
خدایا شکر... خدایا شکر که عشق تو در قلبها و دستهای انسانها جریان دارد.

habibfadae
17-01-2011, 15:40
سیاست

یک روز یک پسر کوچولو که می خواست انشاء بنویس