PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : ๑۩۞۩๑ داستانهای کوتاه ๑۩۞۩๑



صفحه ها : [1] 2 3 4

LIDA
21-08-2009, 13:35
سلام به همه همكاران و دوستان عزيز: :5:

قصد دارم تو اين تايپك داستانهاي كوتاه رو قرار بدم تا دوستان از خوندنش لذت ببرن .

همكاران و ساير دوستاني كه داستان كوتاه دارن ؛ ميتونن اونها رو اينجا قرار بدن .

:atten:
لطفا تو هر تايپك 5 داستان كوتاه قرار بدين .

با تشكر از همه ..............

:merci:

LIDA
21-08-2009, 13:37
مردی که یادش رفت

مردی که خیلی عاشق بود پشت شیشه آسمانخراش نشسته و سیگار می کشید . مرد آنقدر عاشق بود که وقتی آخرین پک را به سیگار زد یادش رفت که باید ته سیگارش را پایین بیاندازد ، نه خودش را.


--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
دلتنگی های اژدهای شهر بازی

چند متر به دریای جنوب چین نزدیک می شوم. چند متر از دریای جنوب چین دور می شوم.چند متر به دریای جنوب چین نزدیک می شوم. چند متر از دریای جنوب چین دور می شوم.

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
صدقه

پیرمرد خسته کنار صندوق صدقه ایستاد . دست برد و از جیب کوچک جلیقه اش سکه ای بیرون آورد . در حین انداختن سکه متوجه نوشته روی صندوق شد " صدقه عمر را زیاد می کند" منصرف شد.

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
زن
مثل سیب غل خورد . به جدول خورد . صورتش کبود بود و کثیف . مرد اسکناسی انداخت و سوار شد ، عابرین هم. زن سفید تر می شد. مامور شهرداری کراکت میم مثل مادر را کشید روی زن . دانه های باران از میان درختان خیابان شروع به باریدن کردند . زن کنار خیابان بود .

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

آشغال ها

زن گفت " نگذارشون بیرون تا وقتی ماشین می آد . باز این لعنتی ها پارش می کنن و بوی گندشون کوچه رو ور می دار"مرد قبل از گره زدن پلاستیک روی آشغال ها سم ریخت و گفت " دیگه کارشون تمومه ، فردا باید جنازه هاشون رو شهر داری گوشه و کنار خیابون جمع کنه " و کیسه زباله را بیرون برد . فردا روزنامه ها تیتر زدند : " مرگ خانواده پنج نفره بر اثر مسمومیت ناشی از خوردن پس مانده های غذایی"

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

LIDA
21-08-2009, 13:39
اسب سفید
اسب سفید قرار بود دخترک را ببرد تا شهر آرزوهایش . دخترک شنل توریش را پوشیده بود و آماده آماده بود . اسب سفید را هم زین کرده بودند. وقتی سوار شد مادرش گفت : " سکه رو که انداختم . راه می افته"

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

گوش
مادر زنبیل به دست از دم در داد زد " تا من میام مواظب برادرت باش . شیشه شیرش رو میزه . این قدر ناخنت رو تو دهنت نکن . میام گوشت رو می برم ها!"
در را بست و رفت . نیم ساعت بعد که برگشت ، بچه دویو جلو و گفت :" من بهش گفته بودم ناخنت رو تو دهنت نکن!"

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

چهار ماه زندگی
- سلام حال شما خوبه؟
- خوبم حداقل تا چهارماه دیگه خوبم !
-چطور؟
- خب...سرطانه دیگه

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

دلتنگی های یک دیوانه
سنگی در چاه انداختم . دلم برای 40 عاقل تنگ شده بود.

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

بیست سال بعد

تَرکِش حرکت کرد . مرد مُرد.

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

LIDA
21-08-2009, 13:44
انتظار

پیدایش نبود . گفته بود ساعت 5 می آید . چند ثانیه به 5 باطری ساعت را کشید و چشم به راه ماند

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
دکمه جا افتاده

(یادته پارسال که برف می اومد با هم از روی ریل قطار گذشتیم؟)
(آره آره چه روز قشنگی بود)
(یادته یه گلوله برف ریختم تو یقه لباست؟)
(وای هنوز که فکرش و می کنم تنم یه جوری میشه)
( موهاتو تازه رنگ کرده بودی یه ژاکت صورتی تنت بود )
(تو هم یه کلاه بافتنی سفید سرت بود چقدر بهت می اومد )
سکوت. بعد از چند دقیقه
(راستی اسمت چی بود؟)

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پوتین

-" مامانی چلا بابا جون بلا تولدم پوتین کوچولوهه لو که قول داده بود نیاولد؟"
-" می دونی که بابایی سرش بره قولش نمی ره و تو بخواب تا بیدار بشی اونم با هدیه ات میاد....اینم صدای در . دیدی گفتم حتما میاد . پاشو پسرم دیگه نخواب ، بابایی پو تیناشو برات فرستاده"

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------

شاه

منلیک شاه حبشه با ابهت بود و ضمنا منلیک نو گرا بود. شنید در نیو یورک محکومین را به روشی جدید اعدام می کنند . دستور داد ازین اختراع تازه -صندلی الکتریکی- سه تا خریدند. محموله که رسید چیزی به خاطر منلیک آمد . در کشور او ، حبشه پدیده ای به نام برق وجود نداشت. منلیک مقتصد بود یکی از سه صندلی الکتریکی را تبدیل کرد به تخت شاهی حبشه.

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

من شجاع نیستم

ولی تقصیر من نیست!
ربطی به بینایی هم ندارد!
من وقاحت را با شجاعت اشتباه گرفته ام،
همین.

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

LIDA
21-08-2009, 13:53
آفتابگردان

آفتابگردان هرگز راز اين معما را نفهميد... که چرا رسوايي اين عشق بر گردن او افتاد... مگر اين آفتاب نبود که هر روز شرق تا غرب آسمان را مي‌پيمود تا نور را به او هديه بدهد...

************************************************** **********************

گرما

ليوان آبِ يخ از گرما عرق کرده بود و تشنة يک جرعه آب بود...

************************************************** *********************

پاك‌كن

مدادپاک‌کن تمام شده بود... نمي‌دانست بايد خوش‌حال باشد يا ناراحت... خوشحال از پاک کردن اون‌همه اشتباه يا ناراحت از زياد بودن آن‌ها...

************************************************** **********************

مداد رنگي

قهوه‌اي پررنگ، قهوه‌اي کم‌رنگ، سرمه‌اي، آبي، سبز پررنگ و سبز کم‌رنگ، ارغواني، قرمز، نارنجي و زرد همه ميانجيگري کردند تا مداد سياه و سفيد از بي‌عدالتي غصه نخورند...

************************************************** **********************
تقويم

چاپخانه همه تقويم‌ها را مثل هم چاپ کرد ولي تقويم روزهاي هرکس با بقيه فرق داشت...

************************************************** *********************

LIDA
21-08-2009, 13:55
آرزوهاي بزرگ

ته دل هرکس يه آرزوي بزرگ بود که در عين سادگي هرگز برآورده نشده بود... جارو مي‌خواست يک‌بار هم که شده خودشو تميز کنه... آينه مي‌خواست خودشو ببينه... دوربين عکاسي آرزو داشت کسي يک‌بار از اون هم عکس بندازه... لغتنامه مي‌خواست معني خودش رو بفهمه...

********************
بازگشت

گفت ديگه هرگز بر نمي‌گردم... راه خودش و گرفت و رفت... تا مي‌تونست دور شد... غافل از اين‌که کره زمين گرد بود...

************************
در

هي با کله مي‌خورد به دري که خدا اونو بسته بود. گريه مي‌کرد، بي‌تابي مي‌کرد، دعا مي‌کرد... اما انگار هيچ فايده‌اي نداشت... فکر مي‌کرد خدا صداي اونو نمي‌شنوه... ناگهان چشمش به در ديگري افتاد که خداوند از روي رحمتش گشوده بود... سال‌ها بعد حکمت اون در بسته رو هم فهميد...

************************

اتاقک زير شيرواني

زيرزمين از اول بهش حسودي مي‌کرد چون اون خيلي بالاتر بود و حتماً خوشبخت‌تر...غافل از اين‌که اتاقک زير شيرواني هم در واقع زيرزميني بيش نبود...

*************************
تقدير

در زندگيش بي‌نهايت زحمت کشيده بود و بي‌نهايت هم پيشرفت کرده بود... اما هنوز ناراضي بود... حق هم داشت... تقدير، سرنوشت او را از منفي بي‌نهايت کليد زده بود...

LIDA
21-08-2009, 14:57
در پستخانه
همسر جوان و خوشگل « سلادکوپرتسوف » ، رئیس پستخانه ی شهرمان را چند روز قبل ، به خاک سپردیم.

هنگامی که بلینی (نوعی نان گرد و نازک که خمیر آن از آرد و شیر و شکر و تخم مرغ تهیه میشود) آوردند ، پیرمردِ زن مرده ، به تلخی زار زد و گفت:به این بلینی ها که نگاه میکنم ، یاد زنم می افتم … طفلکی مانند همین بلینی ها ، نرم و گلگون و خوشگل بود … عین بلینی

---------------------

مکافات عمل
فرزندی پدر پیرش را کُول کرد و به کوهستان برد. وقتی به بالای کوه رسید، پسر غاری پیدا کرد و پدر را آن جا گذاشت. هنگامی که می خواست برگردد، با خنده های پدر پیرش مواجه شد. پدر نگاهی به پسر جوانش کرد و گفت: «من هم چون تو، روزی پدر پیر و ناتوانم را همین جا رها کردم و رفتم و حالا تو مرا این جا آوردی. روزی هم پسرت تو را به این جا خواهد آورد!»
------------------------

بوم خاکستری
یک
دخترک به همراه سایر همکلاسی ها سوار بر وانت به سوی آینده ای رنگی ، در حرکت است. فاطمه در سر آرزوی کسب مقام استانی در رشته نقاشی دارد تا شاید بتواند با فروش جایزه اش اندکی از سرفه های خشک پدر بکاهد

--------------------

مرگ همکار
یکروز وقتى کارمندان به اداره رسیدند، اطلاعیه بزرگى را در تابلوى اعلانات دیدند که روى آن نوشته شده بود:

دیروز فردى که مانع پیشرفت شما در این اداره بود درگذشت. شما را به شرکت در مراسم تشییع جنازه که ساعت 10 در سالن اجتماعات برگزار مى‌شود دعوت مى‌کنیم.

------------------------

هدیه
اواسط اردیبهشت بود .موقع تدریس صدای شکستن شیئی در کلاس توجه مرا به خود جلب کرد. از گریه های ابوالفضل فهمیدم گلدانی را که با خود به کلاس آورده بود از زیر میزش افتاد و شکست . اشک هایش را پاک کردم و با هم تکه های شکسته گلدان را جمع کردیم . روی یکی از تکه های گلدان کاغذ کوچکی چسبانده شده بود. سپاس معلم ، روزت مبارک




.

LIDA
21-08-2009, 15:12
اینجا هم همینطور


پیرمرد روی نیمکت نشسته بود و کلاهش را روی سرش کشیده بود و استراحت می کرد. سواری نزدیک شد و از او پرسید: هی پیری! مردم این شهر چه جور آدم هاییند؟ پیرمرد پرسید: مردم شهر تو چه جوریند؟
گفت: مزخرف !

---------------------

سرعت یعنی این!

سه تا پسر درباره پدرهایشان لاف می زدند:

اولی گفت: «پدر من سریعترین دونده است. اون می تونه یک تیر رو با تیرکمون پرتاب کنه و بعد از شروع به دویدن، از تیر جلو بزنه.» دومی گفت: «تو به این میگی سرعت؟ پدر من شکارچیه. اون شلیک میکنه و زودتر از گلوله به شکار میرسه.» سومی سرشو تکون داد و گفت: «شما دو تا هیچی راجع به سریع بودن نمی دونید. پدر من کارمند دولتی است. اون کارشو ساعت ۴:۳۰ تعطیل میکنه و ۳:۴۵ تو خونه است

---------------------



تعریف جهان سوم از قول پروفسور حسابی


از قول ایشان نقل شده است : روزی در آخر ساعت درس، یکی از دانشجویانم که دانشجوی دوره دکترا و اهل نروژ بود از من پرسید : استاد! شما که از جهان سوم می آیید، جهان سوم کجاست؟
فقط چند دقیقه به آخر کلاس مانده بود. . به آن دانشجو گفتم جهان سوم جایی است که هر کس بخواهد مملکتش را آباد کند، خانه اش خراب می شود و هر کس که بخواهد خانه اش آباد باشد، باید در تخریب مملکتش بکوشد

---------------------------

اگه کوسه ها آدم بودن


دختر کوچولوی صاحبخانه از آقای " کی " پرسید: اگر کوسه ها آدم بودند با ماهی های کوچولو مهربانتر میشدند؟آقای کی گفت : البته ! اگر کوسه ها آدم بودند توی دریا برای ماهیها جعبه های محکمی میساختند
همه جور خوراکی توی آن میگذاشتند مواظب بودند که همیشه پر آب باشد

--------------------------

شک

هیزم شکن صبح از خواب بیدار شد و دید تبرش ناپدید شده. شک کرد که همسایه اش آن را دزدیده باشد برای همین تمام روز او را زیر نظر گرفت. متوجه شد همسایه اش در دزدی مهارت دارد مثل یک دزد راه می رود مثل دزدی که می خواهد چیزی را پنهان کند پچ پچ میکند. آن قدر از شکش مطمئن شد که تصمیم گرفت به خانه برگردد لباسش را عوض کند و نزد قاضی برود. اما همین که وارد خانه شد تبرش را پیدا کرد. زنش آن را جابه جا کرده بود. مرد از خانه بیرون رفت و دوباره همسایه را زیر نظر گرفت: و دریافت که او مثل یک آدم شریف راه می رود حرف می زند و رفتار می کند.

GORJI
21-08-2009, 16:39
تايپك خوب و جالبيه و اگه داستانهاش ادامه داشته باشه خيلي عاليه .
يه جورايي باعث سرگرمي ميشه .
تشكر از شما ليدا خانم .
موفق باشي

LIDA
21-08-2009, 18:17
پسر


از اینکه پسر دار شده بود افتخار می کرد و اعتقاد داشت این پسره که نام خاندانش را زنده نگه می دارد

سال ها بعد زمانی که در گذشت ، پسر بلافاصله نام خانوادگی اش را تغییر داد.

-------------------

جایزه


اولین شعرش که چاپ شد پدرش یک دو چرخه آورد .

دومین شعر که چاپ شد پلیس پدرش را برد .

-----------------------

درد و دل


مرد عصبی بود پک محکمی به سیگار زد : زن!آخه چرا توی خواب هم دست از سر من بر نمی داری؟

چیکار کنم که بچه هارو اذیت می کنه؟ طلاقش که نمی تونم بدم ...زنمه !

خیلی ناراحتی ببرشون پیش خودت ...سپس ته مانده سیگار را روی سنگ قبر خاموش کرد ورفت

-----------------

عینکی
عینک نمی زد که نگن عینکیه . یه روز چاله ی جلوی چشمش رو ندید و زمین خورد . از اون روز به بعد چلاق صداش می کردند .

-----------------

بدون عنوان!
آخر کلاس نشسته بود که احساس کرد حوصلش سر رفته، به دخترای کلاس نگاه کرد و اونی که قبلا هم زیاد به چشمش خورده بود انتخاب کرد و تصمیم گرفت عاشقش بشه! از فکر خودش خندش گرفت. حوصلش واقعا سر رفته بود، از کلاس زد بیرون. ناگهان دید اینگاری دختره هم اومده بیرونو داره نگاش میکنه؛ دلش ترسید، سریع رفت تو کلاسو رو نیمکت آخری نشست. چشماشو بست و گفت:

خدایا غلط کردم!

LIDA
21-08-2009, 18:27
فنجان قهوه


فنجان قهوه را تعارفش کردم ... وقتی نگاهش کردم دلم سوخت ...اما وقتی یادم آمد که چطور با فریب و نیرنگ قول خرید خانه و ماشین ... مرا وادار به ازدواج کرد حالم به هم خورد ... هنوز قهوه اش را نخورده بود که گفت :آماده شو که می خواهیم جایی برویم..همین طور که از قهوه می نوشید از جیبش سوئیچی به من داد : امروز قول نامه اش کردم ...بریم محضر تا سند خانه را هم به نامت کنم ...ناگهان روی مبل ولو شد ..... سیانور اثر کرده بود.

------------------

دخترک گل فروش


دخترك گل فروش سالها در آرزوي خريدن يك كفش قرمزُ بود و پولهايي را كه از فروختن گل هاي مريم به دست آورده بود،در قلك كوچكش جمع مي كرد.
آن روز صبح هم مثل هميشه، در فكر و رويايش بود كه ناگهان در اثر برخورد با اتوموبيلي به گوشه اي پرتاب شد. وقتي چشمانش را باز كرد خود را روي تختي سپيد و تميز ديدكه در كنار آن هديه اي قرار داشت.
دخترك با خوشحالي هديه را باز كرد٬ يك جفت كفش قرمز بود!!!!!
چشمان دخترك لبريز از شادي شد٬ ولي افسوس . . . . . . او نمي دانست كه پاهايش ديگر توان رفتن ندارد.

----------------------

محبت


دخترك بر خلاف هميشه كه به هر رهگذري مي رسيد، آستين لباس او را مي كشيد تا يك بسته آدامس به او بفروشد. اين بار رو به روی زني كه روي صندلي پارك نشسته و نوزادش را در آغوش گرفته،ایستاده بود و او را نگاه مي كرد. گاه گاهي كه زن به نوزاد لبخنند مي زد،لب هاي دخترك نيز بي اختيار از هم باز مي شد.مدتي گذشت،دخترك از جعبه بسته اي برداشت و جلو روي زن گرفت زن رو به سمت ديگري كرد:برو بچه،آدامس نمي خوام. دخترك گفت:بگير.پولي نيست.


---------------------


.ميوه

دخترك روي ميوه دست كشيد.آن را نزديك چشمش برد. بو كرد. لبخندزد:چه قدر قشنگه.چه قدر ام توپوله.مكثي كرد و پرسيد:مامان اسمش چيه؟ زن به چشم بي فروغ او نگاه كرد. آب دهان را فرو داد و گفت:توت فرنگي عزيزم.

--------------------


تو چی می خواهی؟



ـ تو چی می خواهی؟

یک،فریاد زد: من یه عالمه صفر می خوام که یه گوشه بشینم و یکی یکی اونارو جلوم بچینم.

صفر مدتی فکر کرد و جواب داد:ولی من فقط یه دونه یک می خوام که اونو پشت سرم بذارم.

LIDA
21-08-2009, 18:42
زندگی


زندگی حکایت مرد یخ فروشی است . . . که وقتی از او پرسیدند همه را فروختی؟
گفت : نفروختم،
تمام شد.

---------------
فرشته نگهبان


مرد داشت در خیابان حركت می كرد كه ناگهان صدایی از پشت گفت: اگر یك قدم دیگه جلو بری كشته می شی . مرد ایستاد و در همان لجظه اجری از بالا افتاد جلوی پاش.مرد نفس راحتی كشید و با تعجب دوروبرشو نگاه كرد اما كسی رو ندید ..به محض اینكه می خواست از خیابان رد بشه باز همان صدا گفت : ایست
مرد ایستاد و در همان لحظه ماشینی با سرعت عجیبی از جلویش رد شد .بازم نجات پیدا كرد .مرد پرسید تو كی هستی و صدا جواب داد من فرشته نگهبان تو هستم . مرد فكری كرد و گفت :
پس اون موقعی كه من داشتم ازدواج می كردم تو کدوم گوری بودی ؟

--------------------

عشق

یه روز یه پسره بود که یه دوست دختر داشت پسره نابینا بود دوست دختر شو خیلی دوست داشت میگفت اگه من دوتا چشم داشتم تا ابد با تو میموندم یه روز یکی پیدا شد و به پسره چشم داد پسره وقتی تونست دوستشو ببینه دید که اونم نابیناست گفت من دیگه نمیتونم با تو بمونم دختره گفت باشه اما وقتی داشت میرفت به پسره گفت مواظب چشمام باش.

------------------------

وصیت میلیونر آمریکایی

پس از مرگ یک میلیونر آمریکایی، معلوم شد که او تمام اموالش را به سه زن مسن که با او هیچ نسبتی نداشتند بخشیده است. در وصیتنامه مرد میلیونر آمده بود:" من در جوانی، به خواستگاری این سه خانم رفتم اما هیچ کدام درخواست ازدواجم را نپذیرفتند. بنابراین به کسب و کارم چسبیدم و میلیونر شدم، حال آن که اگر ازدواج کرده بودم نمی توانستم به این ثروت دست پیدا کنم. در واقع، من موفقیتم را مدیون این سه خانم هستم

--------------------

موش

موش ازشکاف دیوار سرک کشید تا ببیند این همه سروصدا برای چیست .. مرد مزرعه دار تازه از شهر رسیده بود و بسته ای با خود آورده بود و زنش با خوشحالی مشغول باز کردن بسته بود.موش لب هایش را لیسید و با خود گفت : کاش یک غذای حسابی باشد اما همین که بسته را باز کردند ، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه یک تله موش خریده بود.

GORJI
21-08-2009, 19:14
خوب يه چندتا داستان از طرف من


جوجه ها سر سفره ناهار گفتند:« آخرش كبدمون از كار مي افته، چرا بايد هر روز ناهار و شام تخم مرغ بخوريم و حتي يك بار هم يك ناهار درست و حسابي نداشته باشيم؟!»، خروس سرش را پايين انداخت، در چشمان مرغ اشك جمع شد و به فكر فرو رفت، آنها فردا ناهار مرغ داشتند.



مادر گفت:اگر غذات رو نخوري مي گم «لولو» بيآد بخورتت، كودك باز هم گريه كرد،مادر داد زد:«لولو» بيا!، لولو آمد، كودك خنديد. مادر گفت:« لولو! واقعاً ما لولوها بچه هامون رو بايد از چي بترسونيم؟!»



از صبح تا شب سيب مي خورد،هر سيب كه تمام ميشد سريع به سراغ سيب ديگري مي رفت،تنها اميدش پيدا كردن يك كرم سيب ديگر بود ... اما ناگذير با يك كرم دندان ازدواج كرد!



هر چقدر به دوستانش گفت اين كشتي من سي- 130 و توپولف نيست، فايده نداشت، ديگر دوستانش سوار كشتي اش نمي شدند ... و به همين دليل بود كه كارتون يوگي و دوستان يك دفعه و ناگهاني تمام شد.



دوستش مي خورد و مي خوابيد اما او پله هاي ترقي را يكي يكي و با زحمت بالا مي رفت، به جايي رسيد كه ديگه بالا رفتن از پله ها براش ممكن نبود، ناگهان صداي دوستش را از آن بالا بالاها شنيد:« ديدي آسانسور ترقي هم وجود داره ؟!»

GORJI
21-08-2009, 19:15
پروانه در ميان گل ها بود و او محو زيباي اش شده بود، ناگهان مشتي بر صورتش فرو آمد:« مگه خودت خواهر مادر نداري!»




تخته پاك كن گفت:« الآن تو را پاك مي كنم.»، اما تنها كاري كه كرد اين بود كه همان چند خط سفيد روي تخته سياه را هم از بين برد.





دماغش را عمل كرد، حالا به جاي اون دماغ گنده يه دماغ كوچولوي سربالا داشت، دو روز بعد از گرسنگي مرد، مادرش صد دفعه بهش گفته بود كه عمل جراحي بيني مخصوص آدماست نه فيل ها!






مگس كش سوسك رو كشت، اما هيچ كس او را به خاطر سوء استفاده از اختياراتش محاكمه نكرد.





تمام پل هاي پشت سر رو خراب كرده بود، عادتش بود كه از هر پلي كه رد ميشه اونو خراب كنه و براي برگشتن از هواپيما استفاده كنه!

EHSAN
22-08-2009, 08:15
تاپیک جالبی هست
تایید شد

LIDA
22-08-2009, 09:30
چشم ها

پیرزن،نزديك مرد که رسید،ایستاد.سلام کرد. از داخل سبد شاخه گلی برداشت. به طرف او گرفت مرد چند سکه به او داد. لبخند زنان گل را گرفت و بو کرد. پیرزن کمی خم شد و آهسته گفت:چقدر عشق به شما می آد.
و رفت. چند دقیقه بعد همسر مرد آمد و كنار اونشست. .مرد،گل را جلو روی اوگرفت:تو زیباترین چشمای دنیارو داری،عزیزم. زن زیر و بر گل رانگاه کرد.بویید.دستان مرد را محکم در دست گرفت مرد نفس راحتی کشید.

--------------------------


یک و دو

ـ چرا اینقدر ساکتی؟ چی بگم؟! مکثی کرد:چرا این طوری نگاه می کنی؟! خودش را بر انداز کرد :نکنه،منظورت؟!
یک،سر تکان داد. ـ هیچ اتفاق خاصی نیفتاده. ـولی تو که می گفتی با اون،خیلی چیزا عوض می شه! دو،به نقطه ایی خیره شد:آره.گفتم. چیزی ام عوض شد؟!می دونی،که خیلی برام مهّمه. نه.شاید ام... منظورم، اون یکی !!! یک،با تعجب پرسید:نه؟!تو داری درباره ی چی حرف می زنی؟! دو،فریاد زد:دندانه ها!!!!!

--------------------------------

آسانسور انفرادی

همیشه آسانسور که سوار می‌شد و از لحظه‌ای که آن دربهای کشویی بهم می‌آمد با تمامی کسانی که با او سوار آسانسور بودند احساس نزدیکی می‌کرد. آدم‌هایی که معمولاً هیچ حرفی بین‌شان رد و بدل نمی‌شد و فقط گاه‌گاهی نگاهی دزدکی به یکدیگر بود و شماره‌ها که هر کسی کجا پیاده خواهد شد. شاید این نزدیکی بخاطر هم‌مسیری و هم راهی احساس می‌شد و شاید هم بخاطر بودنِ باهم در یک چهارچوب بسته و کوچک. هر چه که بود احساسش این بود که می‌تواند براحتی هر یکی را بغل کند. حالا تنها بود در یک چهاردیواریِ کوچک‌تر از یک آسانسور، یک انفرادی، داشت یاد می‌گرفت که چگونه خودش را بغل کند.

-----------------------

شب‌ها و روزها


فرقی نمی‌کند که از عصر تا شب چه تلاشی کرده باشی برای لذت بردن، فرقی نمی‌کند که شبت را با الکل درصد بالا گذرانده باشی با بحث و رقص، یا با شراب و کتاب، یا با آغوش و نوازش، یا با خبر بچه‌ای در بطن نزدیک‌ترین کسان‌ات، یا با قدم زدن زیر نور ماه صبح که می‌شود و اینترنت را می‌خوانی ، غمی سنگین بر دلت می‌نشیند که چه می‌شود و چه بکنیم و عاقبت این بچه‌ها چه خواهد شد و نوزاد این روزها در جوانی چه‌ها به ما خواهد گفت و از این حرفها. از صبح غم جمع می‌کنیم و شب در به در دنبال چیزی که غم را بدر کند. شده حکایت این شب‌ها و روزهای ما.

---------------------

عزادار


آخرش مرد را بردند دارالمجانین. تحصیل‌کرده بوده و دکتر مهندس و این‌ها. پول هم داشته و خوب درمی‌آورده. زن که گرفته از همان اوایل بیچاره را آنقدری می‌زده که گریه می‌کرده به پهنای صورت.دخترک می‌گفت : توی ختم مادربزرگم مرا دیده بوده، می‌گفت عاشق آن صورت زرد و بدون آرایش و پر از غم شده بوده، عاشق آن چشمهای خیس.

LIDA
22-08-2009, 09:49
درد

در طي اين هفت ماه درد بي پايان، براي اولين بار به خواب عميقي فرو رفته بود و خواب مي ديد. فرشته اي آمد وگفت: تو را، بر دو بخش خواهم كرد. بخشي را، به يادگار بر زمين خواهم گذاشت، و بخشي را با خود خواهم برد. لبخندي بر لبش نشست. دردش تمام شد. رفت.

*******

وطن

زماني عاشق شده بود كه هنوز نه زبان بلد بود و نه به درستي ميدانست كه كجا و براي چه آمده. ولي زماني فهميد، كه هم زبان بلد بود و هم مي دانست كه كجا و به چه منظور آمده. ديگر به رنگ موهايش هم توجهي نداشت . پس از پوشيدن كت مشكي، نگاهي به آينه كرده بود و متوجه شده بود كه چهره اش هيچ شباهتي به عكس شناسنامه اش ندارد. براي شركت در مراسم پايان سال از خانه خارج شد. شناسنامه اش را در اولين سطل زباله انداخت و ديگر هيچگاه به زبان مادري صحبت نكرد!

**********

معامله

مرد مو سفيد وقتي رسيد كه دخترك مي خنديد. خندهايش را ديد و به خود لرزيد. قرار داد خريد كليه را امضا كرد و چكش را هم كشيد. خارج كه شد، نفسي كشيد و خنديد. دخترك ماند و چك و پس انداز سه ماه فاحشگي. او هنوز براي خريد قلب انتظار مي كشيد.

************

کنار پارک نشسته بود و عصای سفیدش را محکم در دست جمع کرده بود ...صدای غرش آسمان را شنید ... بلند شد و دستش را برای گرفتن قطرات باران دراز کرد .. ناگهان سردی چیزی را در کف دستش احساس کرد... دختر بچه در حالیکه به سرعت از کنارش می گذشت فریاد زد : مامان...! پول رو دادم به اون گداهه...گفت به من بگو چکار کنم تا برای یک بار عاشق بشم و عاشق بمونم ؟ گفتم وقتی عاشق شدی دیگه به کسی نگاه نکن تا عاشق دیگری نشی ... روز بعد که دیدمش دیگه نگاهم نمی کرد.

*********

كوله ‌پشتی‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد.رفت‌ كه‌ دنبال‌ خدا بگردد و گفت: تا كوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت.
نهالی‌رنجور و كوچك‌ كنار راه‌ایستاده‌ بود، مسافر با خنده‌ای‌ رو به‌ درخت‌گفت: چه‌ تلخ‌ است‌ كنار جاده‌بودن‌ و نرفتن؛ و درخت‌ زیرلب‌ گفت: ولی‌تلخ‌ تر آن‌ است‌ كه‌ بروی‌ وبی‌رهاورد برگردی. كاش‌ می‌دانستی‌ آنچه‌ درجست‌وجوی‌ آنی، همین‌جاست.

LIDA
22-08-2009, 14:37
چه کردند و ...


در جوانی روزی به شکار رفته بودم و سواران به هر طرف می تاختنند ناگاه دیدم یک عابر پیاده با سنگی به پای سگی زد و پای آن سگ شکست وقتی که پیاده چند قدم برداشت اسبی لگدی بر او زد و پای آن عابر را شکست آن اسب هم چند قدم بیش نرفته بود که پای او در سوراخی فرورفت و شکست . من به خودم گفتم : دیدی چه کردند و چه دیدند .

********

نجات

با افکارش ورمی رود. با گذشته کوتاه اما خوش.پلکهایش از فرط ضعف به هم چسبیده.رد سرد اشک را روی پوستش حس می کند و نیز میله ای را که جسورانه تا عمق ریه هایش فرو رفته.سرانگشت کشیده همسرش را برای چندمین بار به امید پاسخی میفشارد.بغض راه تنگ نفسش را می بندد.فشار بر بدنش دوچندان می شود.می نالد: ؟«اشهد ان ...» ناگهان همه جا روشن می شود.نور تند خورشید چشمش را می زند.کسی فریاد می کشد:« یکی هم اینجاست.کمک کنید از زیر آوار بیرونش بکشیم...»

***********


مادربزرگ


مادر بزرگ بی قرار بود.آن شب آخرین شبی بود که او در کنار ما سپری میکرد.فردا قرار بود پدر،او را به خانه سالمندان ببرد.مادر دیگر نمیخواست او در کنار ما باشد.مادربزرگ حرفی نزد فقط به چهره تک تک ما نگاه کرد.او میخواست پیش ما بماند.ساعت از نیمه شب گذشته بود که مادربزرگ به اتاقش رفت.فردا صبح، هرچه صدایش کردیم از خواب بیدار نشد.او همیشه کنار ماست.

***************

شاگردي از استادش پرسيد:" عشق چست؟ " استاد در جواب گفت: " به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني! " شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت. استاد پرسيد: "چه آوردي؟ " و شاگرد با حسرت جواب داد: " هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه هاي پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم ." استاد گفت: " عشق يعني همين"

************

صحبت


پسرک گفت : " گاهی اوقات قاشق از دستم می افتد . " پیرمرد گفت : " من هم همینطور . "پسرک آرام نجوا کرد : " من شلوارم را خیس می کنم . پیرمرد خندید و گفت : " من هم همینطور "پسرک گفت : " من خیلی گریه می کنم ."پیرمرد سری تکان داد و گفت : " من هم همینطور . "اما بدتر از همه این است که... پسرک ادامه داد:آدم بزرگ ها به من توجه نمی کنند .بعد پسرک گرمای دست چروکیده ای را حس کرد .می فهمم چه حسی داری . . . می فهمم

GORJI
22-08-2009, 17:27
در زدم و وارد شدم. پاهايش را روي ميز گذاشته بود و بوي گند سيگار برگش همه جا را گرفته بود. مدير هم بيصدا پشت ميزش نشسته بود. خداحافظي کردم و رفتم.
بعدها گفتند براي ادامه تحصيل يا کسب درآمد بيشتر رفته ام ولي مشکل من فقط اين بود که نمي توانستم بوي گند را تحمل کنم!.


--------------------------------------------------
موش گفت:
- افسوس!. دنيا روز به روز تنگ تر مي شود. سابق جهان چنان دنگال بود كه ترسم مي گرفت. دويدوم و دويدم تا دست آخر هنگامي كه ديدم از هر نقطه ي افق ديوار هايي سر به آسمان مي كشند آسوده خاطر شدم. اما اين ديوار هاي بلند با چنان سرعتي به هم نزديك مي شوند كه من از هم اكنون خودم را در آخرِ خط مي بينم و تله اي كه بايد در آن افتم پيش چشمم است.
- چاره ات در اين است كه جهتت را عوض كني.

------------------------------------------------

مايكل به جلو نگاه كرد و مرد سياهپوش را ديد كه به او زل زده بود .
ياد دوستش جيمي افتاد كه هميشه در مورد اين مرد سياه پوش مي گفت :
- او يك زندانبان مخصوصه كه تا خودت قبول نكني ، حكم زندان رو برات نمي خونه!
مايكل نگاهي به هم بندش انداخت كه با اشتياق به او نگاه مي كرد،
و بعد ياد همكارش استوارت افتاد كه او را قبلا در اين مورد نصيحت كرده بود

------------------------------------------------

در پایان مصاحبه شغلی برای استخدام در شرکتی، مدیر منابع انسانی شرکت
از مهندس جوان صفر کیلومتر پرسید:
برای شروع کار، حقوق مورد انتظار شما چیست؟
مهندس گفت: حدود 75000 دلار در سال، بسته به اینکه چه مزایایی داده شود.
مدیر منابع انسانی گفت: خب، نظر شما درباره 5 هفته تعطیلی، 14 روز تعطیلی با حقوق،

بیمه کامل درمانی و حقوق بازنشستگی ویژه و خودروی شیک و مدل بالای در اختیار چیست؟
مهندس جوان از جا پرید و با تعجب پرسید: شوخی می کنید؟
مدیر منابع انسانی گفت: بله، اما اول تو شروع کردی.


------------------------------------------------------------
شاگردان من، فکر مي کنم با مطالعه ي دقيق اين ساکنان پيشين، از الگو هاي رفتاري، شيوه ي زندگي ابتدايي و بي هدف آن ها، چيز هايي که به آن اهميت مي دادند، و از تخريب کامل و مطلق خود و محيط زيستشان، به آساني بتوان دريافت که سزاوار چيزي جز نابودي کهکشانشان نبودند، يعني کاري که ما انجام داديم.
سوالي نيست؟.

GORJI
22-08-2009, 17:33
۱-قیام

حضرت که ظهور کرد، خدمت ایشان رسید و بعد از دقایقی عرض عشق و ارادت، اشکهایش را پاک کرد و پرسید: آقا! اول علیه کدام دشمن قیام می کنیم؟ صهیونیستها؟، وهابیت؟ یا بهائیت؟

فرمود: «قیام می کنیم» نه، «قیام می کنید». شما برو علیه خودت قیام کن!


۲-عمو

چای را که دم کرد، چراغها را خاموش کرد و پنج شش دقیقه برای خودش روضه خواند؛ روضه اش که تمام شد، بلند شد و رفت دو تا چای ریخت و آورد؛ «آقا! خودتان گفتید هرجا روضه عمویم عباس خوانده شود، من آنجا حاضرم»



۳- آخر الزمان

جنگ تمام شده بود و او که سه چهار سال بیشتر نداشت، گوشه ای ایستاده بود و گریه می کرد. پدرش برایش گفته بود که وقتی دنیا پر از ظلم شود، حضرت مهدی ظهور می کند و انتقام مظلومان را می گیرد. یاد حرف پدرش افتاد. در حالی که اشک از چشمانش سرازیر بود و هق هق گریه اش فضا را پر کرده بود، صدا زد: آقا مهدی! بیا! دیگه دنیا پر از ظلم شده! ببین بابامو کشتن! ببین داداشامو کشتن! ببین خیمه هامونو آتیش زدن! ببین عمه رو کتک زدن!



۴- مسیح

مسیح زودتر از بقیه بلند شد و ایستاد. تکبیر را که شنید دست هایش را بالا برد و نیت کرد: چهار رکعت نماز ظهر به امامت حجت بن الحسن… الله اکبر


۵- جمعه

گفت:«لطفاً این پرونده ها را بشمار» … گفتم:«مثل هفته قبل … هنوز به سیصد تا هم نرسیده». غمی روی چهره اش نشست. گفت: «یاران من کی کامل می شوند؟…»

LIDA
22-08-2009, 19:17
عــروســي

پدر ديگر توان ديدن اشكهاي دخترش را نداشت . از او مهلتي خواست تابه شهرستان برود و در آنجا كاري دست و پا كند تا بتواند جهيزيه اش را آماده كند. پس از مدتي پدر با صورتي نحيف و شكسته اما دستي پر از سفر بازگشت در اوج هلهله و شادي ، آشوبي در گوشه مجلس بر پا شد پدر از حال رفته بود پزشك با اعتراض و گلايه رو به آنها كرد و گفت : پدرتان پس از اهداي كليه نياز به مراقبت و استراحت بيشتري دارد"
.

-----------------------

پسرك با تيرو كمان نشانه گرفت و هدف او چيزي نبود جز ديوانه كنار خيابان .سنگ با شدت به سر ديوانه خورد
. ولي او سرش را پائين انداخت و چيزي نگفت . پسرك گستاخ براي برداشتن چند سنگ ديگر به گوشه اي از خيابان رفت كه ناگهان ديوانه از جا پريد و او را به سمت ديگري از خيابان هل داد . اتومبيلي كه در حال تصادف با پسرك بود ؛ حالا چرخهايش روي پيكر بي جان ديوانه بود

----------------------

دخترك طبق معمول هر روز جلوي كفاشي ايستاد و به كفشهاي قرمز رنگي كه پر از پولك بود با حسرت نگاه كرد و بعد به بسته هاي چسب زخمي كه در دست داشت خيره شد و ياد حرف پدرش افتاد :اگر تا پايان ماه ، هر روز بتواني تمام چسب زخمهايت را بفروشي آخر ماه كفشهاي قرمز رو برات مي خرم دوباره به كفشها نگاه كرد و با خود گفت :يعني من بايد دعا كنم كه هر روز دست و پا يا صورت 100 نفر زخم بشه تا...بعد شانه هايش را بالا انداخت و راه افتاد و گفت : نه خدا ، اصلا اون كفشها رو نمي خوام

----------------------


پیامبری از کنار خانه ما رد شد

پیامبری از کنار خانه ما رد شد. باران گرفت.مادرم گفت:چه بارانی می آید.پدرم گفت:بهار است.وما نمیدانستیم باران و بهار نام دیگر آن پیامبر است.

-----------------------------

ايمان:
مرد جواني كه مربي شنا و دارنده ي چندين مدال المپيك بود به خدا اعتقادي نداشت او چيز هايي را كه در باره ي خداوند و مذهب مي شنيد مسخره مي كرد.شبي مرد جوان به استخر سر پوشيده آموزشگاهش رفت.چراغ خاموش بود ولي ماه روشن بود و همين براي شنا كافي بود.مرد جوان به بالا ترين نقطه ي تخته شنا رفت و دستانش را باز كرد تا درون استخر شيرجه برود.ناگهان سايه ي بدنش را همچون صليبي بر ديوار مشاهده كرد.احساس عجيبي تمام بدنش را فرا گرفت.از پله ها پايين آمد وبه سمت كليد برق رفت وچراغ ها را روشن كرد.
آب استخر براي تعمير خالي شده بود

GORJI
22-08-2009, 20:08
دو طفلان مسلم
مداح روضه دو طفلان مسلم خوانده بود و کاری کرده بود کارستان. و زن حسابی گریه کرده بود؛ این را از چشمان پف کرده و قرمزش می‌شد فهمید و از آب دماغش که راه افتاده بود. از حسینیه که آمد بیرون؛ پسرک ده، دوازده ساله دستفروشی دوید طرفش؛ ((حاج خانم دستمال بخر! یکی بخر، بسته ای صد تومن))
زن نگاهی از سر عصبانیت به پسرک انداخت و تشر زد: (( ذلیل مرده! شب محرمی هم دست از کار و کاسبی برنمی داری؟!))…


باران
به سر كار كه مى رفتم ، هواى دلم مثل آسمان گرفته بود . دلم مى خواست كه باران ببارد. وقتى كار
تمام شد و به خانه برمى گشتم ، آسمان شروع به باريدن كرد. سعى كردم به نداشتن چتر
، سوراخ كفش و همچنين چكه كردن سقف خانه ام اهميتى ندهم و نهايت لذت را از باران ببرم.
ناگهان ماشينى با سرعت از كنارم رد شد و آب و گل جمع شده در چاله خيابان را بر روى لباس
_هايم پاشيد.



خدا یا گیاه
حضرت موسی ( علیه السلام ) دندان درد گرفت و به خدا شكایت كرد . حق تعالی به او دستور داد از فلان گیاه استفاده كن . حضرت از آن گیاه استفاده نموده و درد دندان مباركش تسكین یافت .
بار دیگر دندان موسی علیه السلام درد گرفت و همان دوا را به كار برد ؛ ولی اینبار درد دندان حضرتش تسكین نیافت ! لذا از خداوند سببش را پرسید خطاب الهی آمد كه دفعه قبل ، به امید ما رفتی ؛‌اما این بار به امید گیاه و از ما غافل بودی



پيرمرد هر بار كه مي خواست اجرت پسرك واكسي كر و لال را بدهد، جمله اي را براي خنداندن او بر روي اسكناس مي نوشت. اين بار هم همين كار را كرد.
پسرك با اشتياق پول را گرفت و جمله اي را كه پيرمرد نوشته بود، خواند. روي اسكناس نوشته شده بود: وقتي خيلي پولدار شدي به پشت اين اسكناس نگاه كن. پسر با تعجب و كنجكاوي اسكناس را برگرداند تا به پشت آن نگاه كند. پشت اسكناس نوشته شده بود: كلك، تو كه هنوز پولدار نشدي!
پسرك خنديد با صداي بلند؛ هرچند صداي خنده خود را نمي شنيد..



خانم «شارلس فيلي پيا» مادربزرگ 63 ساله تصميم گرفت كه از نيويورك تا ميامي در فلوريدا پياده روي كند. او به ميامي رسيد. در آنجا روزنامه نگارها با او مصاحبه كردند. مي خواستند بدانند كه آيا انديشه اين راهپيمايي طولاني او را به وحشت نينداخته است؟ چگونه جرأت كرد پاي پياده تن به اين سفر بدهد؟ خانم «فيلي پيا» جواب داد: برداشتن يك قدم نيازي به شجاعت ندارد و اين كاري است كه من كردم. من تنها يك قدم را برداشتم و آنگاه نوبت به قدم بعدي رسيد. بعد از قدم دوم، قدم سوم را برداشتم و آنقدر ادامه دادم تا به اينجا رسيدم.

LIDA
23-08-2009, 08:35
كشاورزي الاغ پيري داشت كه يك روز اتفاقي به درون يك چاه بدون آب افتاد.كشاورز هر چه سعي كرد نتوانست الاغ را از درون چاه بيرون بياورد.كشاورز و مردم روستا تصميم گرفتند چاه را با خاك پر كنندتا الاغ زودتر بميرد و زياد زجر نكشد.مردم با سطل روي سر الاغ خاك مي ريختند اما الاغ هر بار خاك هاي روي بدنش را مي تكاند و زير پايش مي ريخت و وقتي خاك زير پايش بالا مي آمد، سعي مي كرد روي خاك ها بايستد.و الاغ هم همينطور به بالا آمدن ادامه داد تا اينكه به لبه چاه رسيد و بيرون آمد.

------------------------

شرلوک هلمز، کارآگاه معروف، و معاونش واتسون رفته بودند صحرانوردی و شب هم چادری زدند و زیر آن خوابیدند .نیمه های شب هلمز بیدار شد و آسمان را نگریست. بعد واتسون را بیدار کرد و گفت :نگاهی به بالا بینداز و به من بگو چه می بینی؟ " واتسون گفت:" میلیون ها ستاره می بینم از لحاظ فیزیکی نتیجه می گیرم که مریخ در محاذات قطب است، پس باید ساعت حدود سه نیمه شب باشد".شرلوک هلمز گفت :واتسون! تو احمقی بیش نیستی ! نتیجه ی اول و مهمی که باید بگیری این است که چادر ما را دزدیده اند.

-----------------------

مادر خسته از خريد برگشت . پسرش دم در آشپزخانه منتظر او بود و کار بدي را که تامي کوچولو انجام داده، به مادرش بگويد. وقتي مادرش را ديد به او گفت: مامان ! وقتي من داشتم تو حياط بازي مي کردم و بابا داشت با تلفن صحبت مي کرد تامي با يه ماژيک روي ديوار اطاقي را که شما تازه رنگش کرده ايد، خط خطي کرد!» مادر آهي کشيد و فرياد زد: تامي کجاست؟» و رفت به اطاق تامي تامي از ترس زير تخت خوابش قايم شده بود،
مادر او را پيدا کرد، سر او داد کشيد: «تو پسر خيلي بدي هستي» و بعد تمام ماژيکهايش را شکست و ريخت توي سطل آشغال. تامي از غصه گريه کرد. وقتي مادر وارد اطاق پذيرايي شکست و ريخت توي سطل آشغال. تامي از غصه گريه کرد. وقتي مادر وارد اطاق پذيرايي شد، قلبش گرفت و اشک از چشمانش سرازير شد. تامي روي ديوار با ماژيک قرمز يک قلب بزرگ کشيده بود و درون قلب نوشته بود: مادر دوستت دارم!

---------------------


روزي پادشاهي سنگ نسبتا" بزرگي را بر گذرگاهي باريك قرارداد، به گونه اي كه ارابه ها و گاري ها و حتي گاه پياده ها براي گذر از آن مشكل داشتند. خود نيز به كمين نشست تا واكنش مردم را ببيند. مدتها گذشت و همه با دردسر از كنار سنگ رد مي شدند و فقط به غر زدن اكتفا مي كردند. روزي پيرمردي روستايي از آنجا رد مي شد و سنگ را ديد. كوله بارش را زمين گذاشت و با زحمت بسيار آن سنگ را جابجا كرد و جاده را باز نمود ؛ ناگهان متوجه كيسه اي زير سنگ شد!! كيسه را باز كرد نامه اي بود و سنگهاي قيمتي بسيار ؛ در نامه نوشته شده بود "اين پاداش كسي است كه به جاي غر زدن و اعتراض كردن به روزگار ، زحمت عوض كردن اوضاع را به خود مي دهد "

--------------------



خودکشی

شعار اصلی اش این بود: به دنیا آمدنمان دست خودمان نبود، از دنیا رفتنمان که می تواند دست خودمان باشد.
وقتی از او می پرسیدند پس چرا خود کشی نمی کنی؟ می گفت: هنوز وقتش نرسیده.بیشتر هوادارانش دختر و پسر های جوان بودند. ثمره ی تبلیغاتش دو مورد خودکشی بود، یک دختر هیجده ساله و یک پسر بیست و یک ساله پسر نجات پیدا کرد و دختر مرد.وقتی پلیس جنازه اش را کشف کرد، اسلحه کنارش افتاده بود. یکی از شاگردانش در مراسم خاک سپاری اش گفت: او مردی بود که با اراده اش زندگی می کرد.پدر دختر هیجده ساله کناری ایستاده بود و به التماس های مرد فکر می کرد.
.

LIDA
23-08-2009, 08:54
یه کلاغ روی یه درخت نشسته بود و تمام روز بیکار بود و هیچ کاری نمی کرد… یه خرگوش از کلاغ پرسید:منم می تونم مثل تو تمام روز بیکار بشینم و هیچ کاری نکنم؟ کلاغ جواب داد:البته که می تونی!… خرگوش روی زمین کنار درخت نشست و مشغول استراحت شد… یهو روباه پرید خرگوش رو گرفت و خورد!

----------------------

یه روز مسوول فروش ، منشی دفتر ، و مدیر شرکت برای ناهار به سمت سلف قدم می زدند… یهو یه چراغ جادو روی زمین پیدا می کنن و روی اون رو مالش میدن و جن چراغ ظاهر میشه جن میگه:من برای هر کدوم از شما یک آرزو برآورده می کنم… منشی میگه:«اول من ، من می خوام که توی باهاماس باشم ، سوار یه قایق بادبانی شیک باشم پوووف! منشی ناپدید میشه بعد مسوول فروش میگه:«حالا من من می خوام توی هاوایی کنار ساحل لم بدم ، یه ماساژور شخصی داشته باشم و تمام عمرم حال کنم»… پوووف! مسوول فروش هم ناپدید میشه بعد جن به مدیر میگه:حالا نوبت توئه… مدیر میگه:«من می خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توی شرکت باشن

---------------------

زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسبا‌ب‌کشی کردند. روز بعد ضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد که همسایه‌اش درحال آویزان کردن رخت‌های شسته است و گفت:لباسها چندان تمیز نیست. انگار نمیداند چطور لباس بشوید. احتمالآ باید پودر لباس‌شویی بهتری بخرد.»همسرش نگاهی کرد اما چیزی نگفت هربار که زن همسایه لباس‌های شسته‌اش را برای خشک شدن آویزان می‌کرد زن جوان همان حرف را تکرار می‌کرد روزی از دیدن لباس‌های تمیز روی بند رخت تعجب کرد و به همسرش گفت:«یاد گرفته چطور لباس بشوید. مرد پاسخ داد: «من امروز صبح زود بیدار شدم و پنجره‌هایمان را تمیز کردم!»

----------------------

جان آدم ها برابر نیست

وقتی فهمید چه کسی قاتل زنش است ، همه ی خشمش یک جا فرو نشست. زن پزشک ،زیبا ، خانواده دار و دوست داشتنی اش را یک ولگرد معتاد روانی کشته بود .همان جلسه ی اول دادگاه قاتل را بخشید . در پاسخ دیگران گفت : جان آدم ها برابر نیست . و این توهین به مرده ی زنش است که به ازای جان او ، این مردک را بکشند .همان شب به آیینی ترین شکل ممکن خودش را کشت.

--------------------

بستنی
پسر بچه ای وارد یک بستنی فروشی شد و پشت میزی نشست، و پرسید: یک بسنتی میوه ای چند است؟ پیشخدمت پاسخ داد: ۵۰ سنت، پسر بچه دستش را در جیبش برد و شروع به شمردن پولهایش کرد، بعد پرسید: یک بستنی ساده چند است؟در همین حال تعدادی از مشتریان در انتظار میز خالی بودند، پیشخدمت با عصبانیت پاسخ داد: ۳۵ سنت، پسرسکه هایش را شمرد و گفت: لطفا یک بستنی ساده، پیشخدمت بستنی را آورد و به دنبال کار خود رفت، پسرک نیز پس از خوردن بستنی، پول را به صندوق پرداخت و رفت.وقتی پیشخدمت بازگشت، از آنچه دید حیرت کرد، آنجا در کنار ظرف خالی بستنی، ۲ سکه ۵ سنتی و ۵ سکه ۱ سنتی گذاشته شده بود، برای انعام پیشخدمت

LIDA
23-08-2009, 16:26
چه زمستان...
او در کنار خيابان خوابيده بود.مردم از پهلوي او رد مي شدند.او از سرما مثل برگ بيد مي لرزيد.کسي به او اعتنايي نمي کرد.او از سرما زمين را چنگ مي زد.او دو روز بعد از سرما يخ بست.مردم او را در تابوتي گذاشتند.
او بر دوش مردم مي رفت و احساس گرما مي کرد.همه با صداي بلند لااله الاالله مي گفتند.او با گرماي نفس هاي مردم جان مي گرفت مردم تابوت را بر زمين گذاشتند تا فاتحه اي بخوانند.او از جايش بلند شد و گفت:« چه زمستان گرمي!»مردم احساس سرما مي کردند و او آهسته آهسته مي رفت

----------------------

روزي شخصي در حال نماز خواندن در راهي بود و مجنون بدون اين که متوجه شود از بين او و مهرش عبور کرد مرد نمازش را قطع کرد و داد زد هي چرا بين من و خدايم فاصله انداختي مجنون به خود آمد و گفت من که عاشق ليلي هستم تورا نديدم تو که عاشق خداي ليلي هستي چگونه مرا دیدی ؟

---------------------

شرط عشق
.
دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد. نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید..بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند. مرد جوان عصازنان به عیادت نامزدش میرفت و از درد چشم مینالید. موعد عروسی فرا رسیدزن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهر هم که کور شده بود. مردم میگفتند چه خوبعروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد. 20 سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود. همه تعجب کردند.مرد گفت: "من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم".

------------------

یکی از حکمای بزرگ به دیدن یکی از دوستان خود رفت آن شخص پسر کوچکی داشت که با وجود کوچکی سن ، خیلی هوشیار بود . حکیم به آن طفل گفت : " اگر به من بگویی خدا کجاست ، یک عدد پرتقال به تو خواهم داد ."
پسر با کمال ادب جواب داد : " من به شما دو دانه پرتقال میدهم اگر به من بگویید خدا کجا نیست

----------------------

بچه ي خياباني

من شنبه کفش واکس مي زنم.يکشنبه بساط پهن مي کنم.دوشنبه سيگار مي فروشم سه شنبه شيشه ي ماشين ها را پاک مي کنم.چهارشنبه فال حافظ مي فروشم. پنچ شنبه آشغال مقوا جمع مي کنم.جمعه به ياد درس و مدرسه مي افتم.حيف که جمعه ها مدرسه تعطيل است

LIDA
23-08-2009, 16:36
بزرگمهر حکیم در کشتی نشسته بود که طوفان شد ناخدا گفت که دیگر امیدی نیست و باید دعا کرد مسافران همه نگران بودند اما بزرگمهر آرام نشسته بود گفتند در این وقت چرا اینگونه آرامی او گفت نگران نباشید زیرا مطمئنم که نجات پیدا میکنیم وهمانگونه شد که او گفته بود و کشتی به سلامت به ساخل رسید مسافرین دور بزرگمهر حلقه زدند که تو پیامبری یا جادوگر !!! از کجا میدانستی که نجات پیدا میکنیم بزرگمهر گفت: من هم مثل شما نمدانستم اما گفتم بگذار به اینها امیدواری بدهم چرا که اگر نجات نیافتیم دیگر من و شما زنده نیستیم که بخواهید مرا مواخذه کنید

------------------------

قلب تو کجاست؟؟؟

"رابت داینس زو"قهرمان مشهور ورزش گلف آرژانتین زمانی در یک مسابقه موفق شد مبلغ زیادی پول برنده شود. در پایان مراسم وپس از گرفتن جایزه زنی بسوی او دوید وبا تضرع و زاری از او خواست تا پولی به او بدهد تا بتواند کودک بیمارش را از مرگ نجات دهد .زن گفت که هیچ پولی برای پرداخت هزینه درمان نداردو اگر رابرت به او کمک نکند کودکش ازدست خواهد رفت. قهرمان گلف درنگ نکردو تمام پول را به زن داد.هفته بعد یکی از مقامات انجمن گلف به دابرت گفت:ساده لوح خبر جالبی برات دارم! آن زن اصلا بچه مریضی نداشتی که هیچ حتی ازدواج هم نکرده.اون به تو کلک زده دوست من! رابرت با خوشحالی جواب داد :"خدا رو شکر ! پس هیچ کودکی در حال مرگ نبوده! این که خیلی عالیه.....

----------------------

افسانه‌ای کوچک
موش گفت:"دريغا كه جهان هر روز كوچك‌تر می‌گردد!در آغاز به قدری بزرگ بود كه می‌ترسيدم،هی می‌دويدم و می‌دويدم،و خوشحال بودم كه سرانجام در دور دست ديوا‌رهایی در راست و چپ می‌ديدم،اما اين ديوارهای دراز چنان زود تنگ شده است كه من ديگر در آخرين اتاق هستم،و آنگاه در گوشه تله‌ای هست كه من بايد تويش بيفتم ."گربه گقت:"فقط بايد مسيرت را تغيير دهی"و آن را بلعيد .

----------------------

ولش کن
صبح خيلی زود بود،خيابان‌ها پاكيزه و خلوت،من رهسپار ايستگاه بودم.همچنان كه ساعت برج را با ساعت مچی‌‌ام مقايسه می‌كردم پی‌بردم كه بسيار ديرتر از آن است كه انديشيده بودم و می‌بايست بشتابم؛تكانِ ناشی از اين كشف احساسِ ناخاطر جمعی درباره‌ی راه به من داد،هنوز خيلی خوب با شهر آشنا نبودم؛از بخت نيك، پاسبانی دمِ دست بود،پيشش دويدم و نفس بريده ازش راه را پرسيدم.لبخند زد و گفت :" راه را ازم می‌پرسی؟"گفتم:"آره،چون نمی‌توانم خودم پيدايش كنم ."گفت:"ولش كن! ولش كن!"و با تكانی ناگهانی رو گرداند،مانند كسی كه می‌خواهد با خنده‌اش تنها باشد .

--------------------


شبانگاه
گم وگور شده در شب.درست همانطور كه كسی گاهی سرش را برای تأمل كردن پايين می‌آورد،بدین سان به كلی گم شدن در شب.در همه‌ی دور رو بر مردم خواب‌اند.بازی كردن است و بس،خودفريبی معصومانه‌ای است كه آنها در خانه‌ها می‌خوابند،در بسترهای امن،زير سقفی امن،دراز كشيده يا گلوله شده روی دشك‌ها،لايِ ملافه‌ها،زير پتوها؛به راستی آنها گرد هم آمده‌اند مانند گذشته و مانند بعد در بيابان،اردويی در برهوت،عده‌ی بی‌شماری انسان‌ها،لشكری،قومی،زير آسمانی سرد،روی زمين سرد؛ فرو افتاده در جايی كه زمانی بر پا ايستاده بودند،پيشانی فشرده به بازو،چهره بر زمين،آرام نفس كشان.و تو می‌پايی،تو يكی از پايند گانی،نفر بعدی را با نورمشعلی كه از هيمه‌ی سوزان كنارت برداشته‌ای و تاب می‌دهي می‌يابی.چرا می‌پايی؟می‌گويند كه بايد بپایی. كسی بايد آنجا باشد

LIDA
23-08-2009, 16:59
آرزو های بزرگ

دخترک، یکی از برنده های خوش شانس قرعه کشی سه آرزوی بزرگ بود. 7 - 8 سالی بیشتر نداشت و از وقتی خبر برنده شدنش اعلام شد بود، خانواده اش برای سفر به اروپا، جایزه نقدی چند میلیونی و سکه های طلا برنامه ریزی می کردندروز مراسم تحویل جایزه رسید. مجری اسم دختر رو خوند و اون رو روی صحنه آوردند

خانم کوچولو، حالا سه تا از آرزو هات رو بگو تا شرکت (...) اون ها رو برات برآورده کنه.»دختر چند لحظه ساکت شد و نگاهی به پا های نحیف و ناتوان و صندلی چرخدارش انداخت , و گفتآقا، می تونید کاری کنید که من بتونم راه برم؟

--------------------


3-4 ساله بودم که فیلم "دزد عروسک ها" رو دیدم. فکر می کردم همه دزد های عالم مثل آقا دزده تو فیلم هستند.7 سالم که بود، دزد شکل بچه کلاس پنجمی بود که آبنباتم رو به زور از دستم گرفت.12 ساله که شدم، دزد شکل همسایه بالاییمون شد که یه روز پلیس دستبند به دست اون رو برد.به 20 سالگی که رسیدم، دزد شکل صاحب مغازه ای بود که من پیشش کار می کردم. اجناس رو 2 برابر قیمت می فروخت و حقوق من هم نصفه می داد.یه شب که داشتم به آیینه نگاه می کردم پیش خودم گفتم: یعنی ممکنه دزد این شکلی هم باشه؟فردا صبح؛ قیافه صاحب مغازه از دیدن مغازه خالیش دیدنی بود

--------------------

دوستی داشتم؛همیشه می گفت: من نمی فهمم آدما چرا عاشق می شند، چرا سیگار می کشند، و چرا به خاطر پول به هم کلک می زنند؟چند سال بعد دیدمش؛ازدواج کرده بود، سیگار می کشید و مقداری پول از من قرض گرفت و هرگز به من پس نداد!من هم هیچ موقع دلیل این کار هاش رو نفهمیدم!

--------------------------


خانه دنج وخالی دلمرده است .پدرهم خیلی ناراحت و مسکوت !اما بهار که آمد ...برشاخه های پدر جوانه رویید و...دیگر پدرشبها زود به خانه نمی آید تادیروقت با بهارخانوم کافی شاپ وتاترمی ره و...ولی هنوز خانه دنج وخالی دلمرده است ...دل من هم !

-----------------------

در چشم‌هایت نگاه می‌کنم و بعض سنگینی که ته چشم‌هایت داد می‌زند، چشم‌هایم را می‌رباید. همان‌طور مثل احمق‌ها نگاه‌ات می‌کنم. می‌گویی: “مثل احمق‌هاو بغضی گلویم را مثل احمق‌ها تنگ می‌کند و پردهٔ اشکم چشمانت را تار می‌کند.لبخندی می‌زنی، نه با شادی، و می‌گویی: «به‌ت حسودی‌ام می‌شه خدا می‌دونه چند ساله که این چشام به جز با آب تر نشدن و من مثل احمق‌ها باز نگاه‌ات می‌کنم. بغض‌ات با چشمانت تار شده. امّا هنوز هست. مثل همیشه. و من باز هم مثل احمق‌ها به تو نگاه می‌کنم. و باز تویی و تکرار بغضی که شکسته نمی‌شود.

GORJI
23-08-2009, 19:22
دهكده‌ی بعدی
پدر بزرگم می‌گفت:"زندگی عجيب كوتاه است.همچنان كه حالا به عمر گذشته نگاه می‌كنم به قدری به نظرم كوچك شده می‌آيد كه نمی‌فهمم،مثلا،چطور مردِ جوانی می‌‌تواند تصميم به گيرد كه به دهكده‌ی بعدی اسب براند بی‌‌آنكه بترسد كه ـ حادثه‌های مصيبت آميز به كنارـ حتی طول يك عمر سعادتمندِ عادی برای چنين سفری كم می‌آيد ."
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
درختها
ما به راستی به تنه‌های درخت در برف می‌مانيم. آنها به ظاهر تخت دراز كشيده‌اند و كمی فشار كافی است تا بغلتاندشان.نه،نمی‌شود چون آنها سفت به زمين چسبيده‌اند. اما ببينيد،حتي آن نيز جز ظاهر نيست.
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پنجره‌ی رو به خيابان
هركی در انزوا زندگی می‌كند و با اين همه گاه‌گاه می‌خواهد خودش را به جايی بچسباند،هركی برحسب دگرگونيهای روز،آب و هوا،كارو بارش و جز آن ناگهان دلش می‌خواهد بازويی ببيند تا به آن بياويزد،او نمی‌تواند بدون پنجره‌ای رو به خيابان ديري بپايد. و اگر درحالی نيست كه چيزي را آرزو كند و فقط خسته و مانده دمِ هُره‌ی پنجره‌اش می‌‌رود،با چشمانی كه از مردم به آسمان و از آسمان به مردم می‌‌چرخد،بی آنكه بخواهد بيرون را بنگرد و سرش كمی بالا گرفته،حتی در آن گاه اسبهای پايين او را به درون قطارِگاريها و هياهويشان،و از اين قرار سرانجام به درونِ هماهنگيِ انساني پايين می‌‌كشند .
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
آرزوی سرخ پوست بودن
اگر سُرخ پوست می‌بوديد،دردم مترصد،و سوار بر اسبی تازان،تكيه داده به باد،لرزان و جُنبان به تاخت بر زمين و جُنبان می‌رفتيد،تا مهميزهايتان را می‌انداختيد، زيرا مهميزی در ميان نبود،عنان را كنار می‌انداختيد،زيرا عنانی در ميان نبود،و بفهمی و نفهمی می‌ديديد كه زمينِ پيش رويتان خلنگزاری از ته تراشيده است. هنگامی كه گردن و سر اسب ديگر رفته بودند .
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
نگاهی پرت از پنجره
با اين روزهای بهاری كه بزودی از راه می‌رسند چه كنيم؟امروز صبح آسمان خاكستری بود،اما اگر حال دمِ پنجره برويد تعجب می‌كنيد و گونه‌‌تان را به چفتِ پنجره تكيه می‌دهيد .خورشيد ازهم اكنون غروب می‌كند،اما آن پايين می‌‌بينيدش كه چهره‌ی دختركی را روشن می‌‌كند كه قدم می‌‌زند و دورو برش را می‌نگرد،و همان گاه می‌‌بينيدش كه در سايه‌ی مرد پشت سری كه به او می‌رسد فرو می‌رود .و سپس مرد گذشته و چهره‌ی دخترك كاملا روشن است.

LIDA
24-08-2009, 08:42
روی ماسه ها…


مردی گفت:- وقتی که اب دریا بالا امده بود با نوک کفشم روی ماسه های ساحل چیزی نوشتم که مردم همواره می ایستند و ان را می خوانند و مواظبند که در اینده چیزی ان را پاک نکند.و مرد دوم گفت:- من هم بر ماسه ها چیزی نوشتم اما وقتی که اب دریا فرو نشسته بود . از این رو امواج دریا نوشته مرا پاک کردند. ولی به من بگو تو روی ماسه ها چه نوشتی؟؟مرد اول در جواب گفت - نوشتم: "من همانم که هست. " تو چه نوشتی؟
و مرد دوم گفت: من نوشتم : "من جز قطره ای از این اقیانوس بزرگ نیستم ."

--------------------

ثروت...
خیلی دوست داشت ثروتمند شود. شب و روز کار می کرد و هر چه بدست می اورد بیشتر از خودش غافل می شد. انگار پول بیشتر حریص ترش می کرد.حالا او ثروتمند شده بود , ولی باید همه ثروتش را خرج سلامتی اش می کرد

-------------------

داستان کسیکه پاسخ های خدا را نشنیدداستان درباره ی دریانوردیه که یک طوفان شدید کشتی اش
رو غرق می کنه و اون بدون هیچ وسیله ای وسط اب ها گیر می کنه. همین طور که شناور مونده بود , فریاد می زنه : خدایا کمکم کن همون موقع یک کشتی از کنارش رد میشه و هر چی تلاش می کنند که به او کمک کنند میگه خدای من بزرگه و خودش به من کمک می کنه این بار یک قایق از اونجا رد میشه و اون دوباره کمک اونها رو رد می کنه مدتی می گذره باز هم قایق دیگه ای از اونجا رد میشه.ولی این بار هم در جواب کمک های انها میگه : خدا خودش به من کمک می کنه.تا اینکه بالاخره غرق میشه وبه خدا میگه: خدایا پس چرا من هر چقدر منتظر موندم کمکی برای من نفرستادی؟؟؟ و خدا میگه: بنده ی خدا من سه بار برای تو کمک فرستادم ولی تو هر سه بار اونها رو رد کردی

--------------------

ناگهان تمام دنیای جین به فراموشی سپرده شد...در عین حال که می دانست دقیقا کجاست ,مطلقا نمی دانست که خودش کیست؟؟؟ مطمئن بود که در راه خواربار فروشی برای خرید شیر و تخم مرغ برای کیک شکلاتی است , گر چه نمی دانست برای چه کسی می خواهد کیک بپزد...نمی توانست به یاد بیاورد مجرد است یا متاهل , بیوه است یا مطلقه , فرزندی ندارد یا صاحب یک جفت دو قلو می باشد؟ قد و وزن یا رنگ چشم های خود را به یاد نمی آورد , حتی روز تولد یا سنش را نمی دانست . مات و مبهوت و سرگردان در بوستون , با لباس هایی خون آلود و جیب هایی پر از اسکناس ...و این آغاز راه بود...

-------------------

روزی تصميم گرفتم كه ديگر همه چيز را رها كنم.
شغلم را دوستانم را ، مذهبم را زندگی ام را !
به جنگلی رفتم تا برای آخرين بار با خدا صحبت كنم.

LIDA
24-08-2009, 08:54
باد گرم ـ باد گرمی كه به آهستگی و لختی می‌وزد ـ لنگ‌هایی را، كه بر دیوار و شاخه های پژمرده درخت‌ها آویخته‌اند، تكان می‌دهد. چند دكان نیمه‌خراب و یكی دو خانه پراكنده اكنون در این گرمای كشنده و در زیر این آفتاب داغ سرسام‌آور، دیگر گویا نقطه‌های سیاهی بیش نیستند كه در این منطقه خارج شهر در میان زباله‌ها و پستی و بلندی‌ها و جوی‌های بی‌آب و دیوارهای گلی فرو ریخته قرار گرفته‌اند

----------------

یك بازاری محتكر:

دِهه… چك بی محل را تماشا كن. سفته سوخت شده را ببین. دلال مظلمه را بپا ! مردیكه، پنجاه و سه
پارچه آبادی كه دارم توی سرت بخوره، الهی زیر ماشین بیوك بری، خیر ندیده بی اعتبار. تف تمام مستاجرینم به ریش پدرت، درد و بلای سرقفلی هام
بخوره توی كاسه سرت. محتكر حماقت و لجاجت! برو حجره ات را تخته كن عمو

------------------------

یك كارمند اداره می گوید:

خفه شو، پرونده ناقص، دون اشل، الهی اسمت جزو مراسلات فوت شدگان به آن دنیا ارسال شود، الهی
در قبرستان برای همیشه بایگانی شوی، لامذهب، بی دین، مدیركل! الهی از این دنیا اخراج بشی!

-------------------

یك درشكه چی :

تف برویت، كپی اوغلی. حیوون علیشاه، مگر اینجا طویله است؟ لامروت مثل خیابان سنگفرش می ماند!
آقا می گیرم سوتت می كنم كه دو كورس اونطرف تر
بیایی پایین، رنگش مثل پهن می ماند!

--------------------


یك خیاط:

ای بی قواره، بد برش، بی آستر. به خدا چاك دهنت را می دوزم. گوشهایت را قیچی می كنم .
مرده شور صورت آبله ای سوزن سوزنیت را ببره، در عالم رفاقت صد دفعه ترا پرو كردم اما باز هم ناصاف از
آب درآمدی. خوبه، بسه دیگه، جلوی حرفهایت را درز بگیر… باشه، باشه این بود اجرت. بیست سانتیمتر
دوستی من كه حالا با دو ذرع و سه چارك قد، قلب مرا بشكافی؟

GORJI
24-08-2009, 09:09
مشعل
: مردی در عالم رویا فرشته ای را دید که در یک دست مشعل و در دیگری سطل آب دارد. مرد جلو رفت و از او پرسید این ها چیست؟ فرشته گفت: با این آب می خواهم آتش جهنم را خاموش کنم و با این آتش بهشت و آتیش بزنم تا ببینم کی واقعا خدارا دوست دارد.



بابای خاموش شده:
وقتی از مدرسه به خانه آمدم دیدم که از پنجره ی اتاقمان دود زیادی بیرون می آید. فکر کردم خانه آتیش گرفته دویدم رفتم سطل آبی را از پنجره توی اتاق ریختم بابام در صورتی که از سرش آب می چکید از نجره بیرون آمد و گفت چی کار می کنی؟ پیپم خاموش شد.



گل دزدی:
دزدکی چند شاخه گل رز از باغجه ی پیر مردی چید و فرار کرد. در راه به زیرکی خودش احسنت گقت. وارد حیاط شد چند کلاغ سیاه گل های باغچه را که یادگار پدرش بوده چیده.




ساشی:
ساشی کوچولو پس از این که برادش متولد شد از پدرو مادرش تقاضا کرد که او را با نوزاد تنها بگذارند. آنان نگران بودند که مثل تمام دختر های 4 ساله ممکن است او احساس حسادت کند و بخواهد او را بزند . از این رو حرف وی را نپذیرفتند. ساشی با مهربانی با این طفل رفتار کرد. تا مادر و پدرش اجازه دادند با او تنها ماند.
ساشی با غرور وارد اتاق شد و به بچه گفت: طفلک پیش خدا چه خبر بود من از یادم رفته.




پیامبر گرسنه

شخصي دعوي نبوت کرد او را پيش مامون خليفه بردند. مامون گفت : اين را از گرسنگي دماغ خشک شده است. مطبخي را بخواند فرمود اين مرد را مطبخ ببر و جامه خوابي بسازش و هر روز شربت هاي معطر و طعام خوش ميده تا دماغش به قرار آيد. مردک مدتي به تنعم در مطبخ بماند دماغش با قرار آمد . روزي مامون را از او ياد آمد. بفرمود تا او را حاضر کردند. پرسيد که همچنان جبرييل پيش تو آيد؟ گفت: آري. گفت: چه مي گويد؟ گفت: ميگويد که جاي نيک به دست تو افتاده، هرگز هيچ پيغمبري را اين نعمت و آسايش دست نداد زينهار تا از اينجا بيرون نروي.

GORJI
24-08-2009, 09:12
موش آهنخوار

آورده اند كه بازرگاني بود اندك مايه ، مي خواست سفري كند ، صد من آهن داشت در خانه دوستي بر سبيل وديعت نهاد و برفت ، چون باز آمد امين ، وديعت را بفروخته بود و بها خرج كرده ، بازرگان روزي به طلب آهن به نزديك او رفت ، مرد گفت : آهن تو در بيغوله خانه بنهاده بودم و احتياط تمام بكرده ، آنجا سوراخ موش بود ، تا من واقف شدم تمام بخورده بود . بازرگان جواب داد راست مي گويي موش آهن سخت دوست دارد ، و دل از آهن برداشت . گفت : امروز به خانه من مهمان باش . گفت : فردا باز آيم و چون به سر كوي رسيد ، پسري را از آن او ببرد و پنهان كرد ، چون بجستند و ندا در شهر دادند بازرگان گفت : من بازي ديدم كه كودكي را در هوا مي برد ، امين فرياد برداشت كه دروغ و محال چرا مي گويي ؟ باز كودكي را چون برگيرد ؟ بازرگان بخنديد و گفت : در شهري كه موش ، صد من آهن بتواند خورد ، بازي كودكي را به مقدار ده من برتواند گرفت . امين دانست كه حال چيست ؟ گفت : موش آهن نخورده است پسر باز ده و آهن بستان.




سکــــــوت کردن

به ظريفي كه هميشه سكوت مى كرد، گفتند چرا سكوت كرده اى و در جمع مردم نشسته اى و سخنى نمى گوئى گفت : با گوش دادن انسان براى خود بهره اى مى برد، و بهره زبان براى ديگرى است




زاهدی گفت: روزی به گورستان رفتم و بهلول را در آنجا دیدم.
پرسیدمش: اینجا چه می کنی؟
گفت: با مردمانی همنشینی همی کنم که آزارم نمی دهند، اگر از عقبی غافل شوم یادآوریم می کنند و اگر غایب شوم غیبتم نمی کنند.



آتش عشق

جوان شیر دل خصم افکنی چندین سال عاشق زنی بود که سپیدی کوچکی در چشم داشت و جوان آن سپیدی را بی خبر بود. با آن که بسیار بر زن نظر کرده بود مرد عاشق بود و در عشق کی خبر یابد از عیب چشم یار. بعد از آن کم کم عشق جوان کم رنگ شد و دردش نقصان یافت. پس عیب چشم یار را بدید و پرسید که این سپیدی کی در چشم تو آشکار شد؟ گفت: آن ساعت که عشق تو کم شد، چشم من نیز عیب آورد.
چون ترا در عشق نقصان شد پدید
عیب اندر چم من زان شد پدید



«لیلی و خدای لیلی»
روزي شخصي در حال نماز خواندن در راهي بود و مجنون بدون اين که متوجه شود از بين او و مهرش عبور کرد.
مرد نمازش را قطع کرد و داد زد: هي چرا بين من و خدايم فاصله انداختي؟
مجنون به خود آمد و گفت: من که عاشق ليلي هستم تو را نديدم تو که عاشق خداي ليلي هستي، چگونه مرا ديدي؟

LIDA
24-08-2009, 13:32
* همه با دلاوري مُردند، اگر پوچ و بيهوده ست، يک بار امتحان ش کن.



* به بالا نگاه کرد، هواپيمايي ديد که نزديک ميشد. در شگفت موند که چه کسي مي تونه باشه.



* شارلوت براي هميشه موجب دردسر شهر شد، که دوشنبه صبحي در اونجا مست کرد.



* زماني که زنگ به صدا در اومد تا آغاز يه روز جديد رُ نشون بده، دانْستِن يواشکي به پشتِ سر و موهاي دم اسبي دي با شيفتگي نگاه کرد و با اشتياقي بي پاسخ درد کشيد.



* گلوريا به پسرش نگاه کرد -اين بيگانه ي موهوم که از آنِ مردي بود- و همه چيز او را بخشيد.

LIDA
24-08-2009, 13:33
سمانتا براي روزها مي گريست.




لِستر عرق رُ از پشت گردنش پاک کرد، آچار فرانسه رُ به کنارش پرت کرد، به خورشيد خيره شد و کلمه ي «کثافت» رُ به آرومي زير لبش گفت.



«تو کي هستي که بخواي به من بگي چه جوري بايد زندگي م رُ بگذرونم؟»



لَو بر عرشه ي کشتي ايستاد و از بين امواج، به سرزميني خيره شد که دوستش داشت و دلش انقدر براش تنگ ميشد که بهش احساس تهوع آوري دست داد تا به نبودن ش فکر کنه.



در ناميدي، سْيد دونه هاي به جا مونده از خوشه چيني رُ از رو زمين جمع کرد و يکي يکي قورت داد.

LIDA
24-08-2009, 13:35
موتور ماشين، با بي اعتنايي بين ريل هاي راه آهن پرتاب شد، همراه با باري از ذغال سنگ که با احترامي جابرانه به عقب مي لرزيدند.



وقتي در حمام ِ بخار آرام گرفت، سْتيو فکر کرد «خُب، اين چيزيه که ديگه هيچ وقت امتحانش نمي کنم.»



پائولا ساعدش رُ با دست گرفت و رضايتي صامت رُ به مردي که مي دونست هيچ وقت نمي تونه ازش بگذره پيشکش کرد.



فيليپ تا ديروقت به خوندن ادامه داد، در حالي که با اشتياق زير عبارت هاي مهمي از اون کتاب کوچيک قرمز خط مي کشيد.



به آرومي ماشه رُِ با شست ش به عقب کشيد، تا هفت تير صدايي داد که در اون شب سرد خاموش ِ مينوستا تا مايل ها به گوش مي رسيد

LIDA
24-08-2009, 13:38
وقتي چيزهاش رُ بسته بندي کرد تا به فلوريدا اسباب کشي کنه، مايکل از عکسش؛ زماني که بچه اي بود در آغوش پدرش، بيرون اومد و نياز به گريه کردن رُ فرو نشاند.



وان با اولين اشاره ي نور بيدار شد و به روز طولاني که در کشتزارهاي مارچوبه، در مقابلش قرار داشت فکر کرد.



وقتي داشت باک ماشين ش رُ پر مي کرد، اِما مي خواست بدونه مردي که در اون وسيله ي نقليه ي ورزشي سبز رنگ هست مجرده يه نه؟ و نگران بود که خودش هميشه تنها بمونه..



براي اين که موقر به نظر برسه، مِليندا دامن ش رُ پاره کرد و شد مثل يه احمقِ لوده.


«آقا، آقا، مي تونين لطفاً کمک کنين مامانم رُ پيدا کنم؟»

LIDA
25-08-2009, 08:21
روزي كبوتري از آن حوالي رد مي شد، آواز جغد را كه شنيد، گفت: بهتر است سكوت كني و آواز نخواني. آدمها آوازت را دوست ندارند. غمگين شان مي كني. دوستت ندارند. مي گويند بديمني و بدشگون و جز خبر بد، چيزي نداري.قلب جغد پير شكست و ديگر آواز نخواند.سكوت او آسمان را افسرده كرد. آن وقت خدا به جغد گفت: آوازخوان كنگره هاي خاكي من! پس چرا ديگر آواز نمي خواني؟ دل آسمانم گرفته است.جغد گفت: خدايا! آدمهايت مرا و آوازهايم را دوست ندارند خدا گفت: آوازهاي تو بوي دل كندن مي دهد و آدمها عاشق دل بستن اند. دل بستن به هر چيز كوچك و هر چيز بزرگ. تو مرغ تماشا و انديشه اي! و آن كه مي بيند و مي انديشد، به هيچ چيز دل نمي بندد. دل نبستن سخت ترين و قشنگ ترين كار دنياست. اما تو بخوان و هميشه بخوان كه آواز تو حقيقت است و طعم حقيقت تلخ.

---------------------

آیا تکرار تاریخ ممکن است


مردی مقابل پور سینا ایستاد و گفت : ای خردمند ، به من بگو آیا من هم همانند پدرم در تهی دستی و فقر می میرم ؟ پورسینا تبسمی کرد و گفت : اگر خودت نخواهی ، خیر به آن روی نمی شوی . مرد گفت گویند هر بار ما آینه پدران خویشیم و بر آن راه خواهیم بود .پور سینا گفت پدر من دارای مال و ثروت فراوان بود اما کسی جز مردم شهرمان او را نمی شناخت . حال من ثروت ندارم اما شهرت بسیار دارم . هر یک مسیر جدا را طی کرده ایم . چرا فکر می کنی همواره باید راه رفته را باز طی کنیم .مرد نفسی راحت کشید و گفت : همسایه ام چنین گفت . اگر مرا دلداری نمی دادید قالب تهی می کردم .پورسینا خندید و در حالی که از او دور می شد گفت احتمالا ترس را از پدر به ارث برده ایی و مرد با خنده می گفت آری آری…متفکر یگانه کشورمان ارد بزرگ می گوید : گیتی همواره در حال زایش است و پویشی آرام در همه گونه های آن در حال پیدایش است این سخن اندیشمند کشورمان نشان می دهد تکرار تاریخ ممکن نیست . حتی در رویدادهای مشابه ، باز هم کمال و افق بلندتری را می شود دید .

---------------------

آیا در پس مرگ زندگی ست


دوباره باید بر می خواست او کارهای ناتمام بسیاری بر دوش خود حس می کرد آیا از پس استقبال از مرگ ، می توانست زندگی را دوباره در آغوش گیرد ؟او یا باید فنای تدریجی را می پذیرفت و یا مرگ سریع را ، و شاید هم در پس این مرگ سریع زندگی را بدست می آورد . بلاخره تصمیم خویش را گرفت و از حصار اردوگاه بردگی و مرگ به بیرون پرید و با چند نفر از مرگ رستگان عهد بست و ایران را نجات بخشید ..آن کسی که از زندان بردگی بیرون جست و ایران را نجات بخشید نادرشاه افشار بود که در سن ۲۵ سالگی پس از سالها تحمل بردگی از حصار ازبکان بیرون آمده و کشور ایران را دوباره سرفرازی بخشید


-------------------------
احترام به شایستگان


خواجه نصیر الدین توسی در ابتدای وزارت خویش بود ، که تعدادی از نزدیکان بدو گفتند ایران مدیری همچون شما نداشته و تاریخ همچون شما کمتر به یاد دارد .یکی از آنها گفت : نام همشهری شما خواجه نظام الملک توسی هم به اندازه نام شما بلند نبود . خواجه نصیر سر به زیر افکنده و گفت : خواجه نظام الملک باعث فخر و شکوه ایران بود آموخته های من برآیند تلاشهای انسانهای والا مقامی همچون اوست. حرف خواجه به جماعت فهماند که او اهل مبالغه و پذیرش حرف بی پایه و اساس نیست.شاید اگر خواجه نصیر الدین طوسی هم به آن سخنان اعتنا می نمود هیچگاه نمی توانست گامهای بلندی در جهت استقلال و رشد میهنمان بردارد

---------------------

سرانجام عشق به ایران


سهروردی را گفتند تا به کی از ایران سخن گویی ؟ گفت تا آن زمان که زنده ام . گفتند این بیماری است چون ایران دختره باکره ای نیست برای تو ، و گنج سلطانی هم برای بی چیزی همانند تو نخواهد بود .سهروردی خندید و گفت شما عشق ندانید چیست . دوباره او را گرفته و به سیاهچال بردند.شبها از درون روزن سیاه چال زندان سهروردی ، اشعار حکیم فردوسی را زندانبانان می شنیدند و از این روی ، وعده های غذایش را قطع نمودند و در نهایت سهروردی از گرسنگی به قتل رسید

LIDA
25-08-2009, 08:36
سفر هفتاد ساله


در شهر “میانه” نوجوانی باهوش تمام کتابهای استادش را آموخته و چشم بسته آن ها را برای دیگر شاگردان می خواند .استادش به او گفت به یک شرط می گذارم در امر آموزش دادن مرا کمک کنی شاگرد پرسید چه امری ؟، استاد گفت آموزش بده اما نصیحت مکن . شاگرد گفت چرا نصیحت نکنم . استاد پیر گفت دانش در کتاب هست اما پند آموزی احتیاج به تجربه و زمان دارد که تو آن را نداری خرد نتیجه باروری دانش و تجربه است .شاگرد گفت : درس بزرگی به من آموختید سعی می کنم امر شما را انجام دهم .گفته می شود سالها گذشت و تا استاد زنده بود آن شاگرد ، کسی را اندرز نمی داد .

********

قهرمان های آدمهای کوچک


نادانی رو به خردمندی کرد و گفت فلان شخص ، ثروتمندترین مرد شهر است . باید از او آموخت و گرامیش داشت .خردمند خندید و گفت فلانی کیسه اش را از پول انباشته آنگاه تو اینجا با جیب خالی بر او می بالی و از من می خواهی همچون تو باشم ؟!نادان گفت خوب گرامیش مدار ، بزودی از گرسنگی خواهی مرد .خردمند خندید و از او دور شد . مرد ثروتمند در کام دزدان افتاد و آنچه داشت از کف بداد و دزدان کامروا شدند . چون چندی گذشت همان نادان رو به خردمند کرد و گفت فلان دزد بسیار قدرتمند است باید همچون او شکست ناپذیر بود . و خردمند باز بر او خندید و فردای حرف نادان دزد به چنگال سربازان فرمانروای اسیر شده ، برهنه اش نموده و در میدان شهر شلاقش می زدند که خردمند دید نادان با شگفتی این ماجرا را می بیند . دست بر شانه اش گذاشت و گفت عجب قهرمانهایی داری ، هر یک چه زود سرنگون می شوند و نادان گفت قهرمانهای تو هم به خواری می افتند . خردمند خندید و گفت قهرمانان من در ظرف اندیشه تو جای نمی گیرند ، همین جا بمان و شلاق خوردن آن که گرامیش می داشتی را ببین ، و با خنده از او دور شد .

********
مزدور


روزی ابوریحان درس به شاگردان می گفت که خونریز و قاتلی پای به محل درس و بحث نهاد . شاگردان با خشم به او می نگریستند و در دل هزار دشنام به او می دادند که چرا مزاحم آموختن آنها شده است . آن مرد رسوا روی به حکیم نموده چند سئوال ساده نمود و رفت . فردای آن روز ، شاعری مدیحه سرای دربار ، پای به محل درس گذارده تا سئوالی از حکیم بپرسد شاگردان به احترامش برخواستند و او را مشایعت نموده تا به پای صندلی استاد برسد .که دیدند از استاد خبری نیست هر طرف را نظر کردند اثری از استاد نبود . یکی از شاگردان که از آغاز چشمش به استاد بود و او را دنبال می نمود در میانه کوچه جلوی استاد را گرفته و پرسید : چگونه است دیروز آدمکشی به دیدارتان آمد پاسخ پرسش هایش را گفتید و امروز شاعر و نویسنده ایی سرشناس آمده ، محل درس را رها نمودید ابوریحان گفت : یک بزهکار تنها به خودش و معدودی لطمه میزند ، اما یک نویسنده و شاعر خود فروخته کشوری را به آتش می کشد.شاگرد متحیر به چشمان استاد می نگریست که ابوریحان بیرونی از او دور شد

********

نا امیدی خردمندان را هم به زمین می زند


خواجه نصیر الدین طوسی پس از مدتها وارد زادگاه خویش طوس شد . سراغ دوست دانای دوران کودکی خویش را گرفت مردم گفتند او حکیم شهر ماست اما یک سال است تنها نفس سرد از سینه اش بیرون می آید و نا امیدی در وجودش رخنه نموده است .خواجه به دیدار دوست گوشه نشین خویش رفت و دید آری او تمام پنجره های امید به آینده را در وجود خویش بسته است . به دوست خویش گفت تو دانا و حکیمی اما نه به آن میزان که خود را از دردسر نا امیدی برهانی ، دوستش گفت دیگر هیچ شعله امیدی نمی تواند وجودم را در این جهان رو به نیستی گرما بخشد ، خواجه گفت اتفاقا هست دستش را گرفت و گفت می خواهم قاضی نیشابور باشی ، و می دانم از تو کسی بهتر نخواهم یافت .می گویند یک سال پس از آن عده ایی از بزرگان طوس به دیدار قاضی نیشابور رفتند و با تعجب دیدند هر داستانی بر زبان قاضی می آید امیدوارانه و دلگرم کننده است .

**********


آغاز ایجاد دودمان اشکانیان در کناره رود اترک ( پارتها )


جوانان ایرانی به ستوه آمده از ستم دودمان سلوکی بارها به پیش ارشک ( اشک یکم ) آمده و خواستار طغیان بر ضد پادشاه سلوکی می شدند و ارشک به رود آرام اترک می نگریست و می گفت تا زمانی که جریان مردمی آرام است طغیان ما همانند فریاد بی پژواک خواهد بود و باید صبر کرد . پس از چندی یارانش خبر آوردند که دیودوتس ( دیودوت یکم ) والی یونانی باکتریا بر علیه آنتیوخوس دوم پادشاه سلوکی شورش نموده و دولت مستقل باختر را تشکیل داده است . ارشک دستور گردهمایی جوانان سلحشور پهلوی را در دره وسیع اترک داد و رو به آنها کرد و گفت امروز رودهای مردمی سرشار از حس انتقامند در این هنگامه باید همچون موج بلندی دودمان یونانیان را به زیر آوریم . موج اشکانیان خیلی زود دودمان سلوکی و همچنین باختر را به زیر کشید و کشورمان ایران را باز ابر قدرت بی رقیب جهان نمود .ارشک با زمان سنجی مناسب ضربه نهایی و کاریی بر دودمان ستم سلوکی وارد آورد و این دروازه شکوه دوباره ایران شد .

GORJI
25-08-2009, 09:24
چای نخورده جنگ نمی شود

وقتی روسها به بخارای شریف حمله کردند، شاه بخارا به سپاهیان خود دستور دفاع داد ولی در میان صاحب منصبان او عده ای خائن وجود داشت که قالبا خواستار سقوط شهر و تسلط کمونیستها بودند، از این رو در دفاع از شهر تعلل میکردند و میگفتند: «چای نخورده جنگ نموشه.» آنها آنقدر تعلل کردند تا شهر سقوط کرد و روسها بر آن مسلط شدند.

*******************

آخر این لولئین به ک..نم محرم شده بود

مردی زنش قهر کرده بود و چون نمیخواست کسی را به طور مستقیم واسطه قرار بدهد، روزی هنگام رفتن به مستراح لولئین ، را از دستش رها کرد و شکست. کنارش به گریه و آه برآمد و چون به سرزنشش برآمدند که لولئین دو پولی، چه ارزشی دارد که تاسف بخوری و اشک بریزی؟! جواب داد: «آخر این لولهنگ به ﻛ..نم محرم شده بود!»

************************

آدم برای یک پیغام شیرین که فرهاد نمیشود کوه بیستون را بکند

شیرین برای آنکه فرهاد را از سر خود باز کند، وعده وصال را بنای عمارتی در دل کوه معلوم مینماید، چنانکه نهری از حمام تا ستیغ کوه بکشد تا چوپانان بتوانند از کوهستان شیر گوسفندانش را به حوض حمام سرازیر کنند تا خانم استحمام بکنند. فرهاد نیز چنین کاری را انجام میدهد!

************************
آدم دروغگو ته کلاهش سوراخ داره

شخصی در مجلسی دروغی گفت. دیگری برای اینکه او را رسوا کند گفت: «آن که ته کلاهش سوراخ دارد، دروغ گفت.» آن شخص فورا دست به کلاه خود برد که ببیند سوراخ کجاست.

**************************

اردم به اردت ، بیلم به ک..نت

رندی از اردبیل طمع به پولی بست که در خورجین هم سفری ناشناس نشان کرده بود، و راهی میجست تا با او طرح رفاقت بریزد. پرسید: «برادر، اهل کجایی؟» گفت: «اردکون؛» رند از شادی به هوا جَست که: «شکر خدا که قوم و خویشی نزدیک یافتم و از تنهایی در آمدم!» پرسید: «چه نسبتی با من داری؟» گفت: «اردم به اردت، بیلم به ﮐ نت! از این نزدیکتر چه نسبتی؟»

GORJI
25-08-2009, 09:26
ارزن پهن کرده ام

کسی از ملانصرالدین طنابی به عاریت خواست. ملا گفت: «بر آن ارزن گسترده ام.» مرد پرسید: «چگونه بر طناب ارزن گسترند؟» گفت: «چون مقصود بهانه است این نیز بس است!»

*************

بابا بابا سبیل چرب کنت را گربه برد

مردی در خانه تکه پارچه ای چرب کرده داشت و هنگام خروج از خانه با این پارچه سبیلش را چرب میکرد. وقتی اهل ده از او میپرسیدند: «چی خوردی؟» میگفت: «پلو.» و هر روز کارش همین بود.
یک روز گربه ای می آید و پارچه چرب را میبرد. بچه مرد جلوی مردم به باباش میگوید: «بوو، بوو، سبیل چرب کنت را گربه برد.»

*******************

در آسمان توله سگ پارس می کند

دروغ گویی، در جمعی گفت که امروز، در آسمان توله سگی پارس میکرد. افراد همه با لبخندی تمسخرآمیز به او ایراد گرفتند؛ اما دروغ گوی دیگری که تکمیل کننده دروغ او بود، به سخن آمد و گفت: «جای هیچ تعجب نیست.» حتما عقابی، توله سگی را به چنگال گرفته بود و این توله در چنگال عقاب در آسمان پارس میکرد.»


*********************

ادعای خدایی

شخصی دعوی خدایی میکرد.او را پیش خلیفه بردند. او را گفت: پارسال یکی اینجا دعوی پیغمبری میکرد،او را کشتند
گفت:نیک کرده اند که من او را نفرستاده ام

*******************

صاحبش میگه سه وقه

پیرزنی مرغی لاغر و سبک وزن داشت. ازقضای روزگار شغالی مرغ را گرفت و برد. پیرزن بدنبال شغال دوید و فریاد زد: «آی مردم، به دادم برسید که شغال مرغ سه وقّه ایم را برد.» مردم از صدای پیرزن جمع شدند تا مرغ سه وقّه ای زن را از چنگ شغال بیرون درآوردند. شغال که دید همه جمع شده اند و پیرزن هم به آنها دروغ میگوید و وزن مرغ را بیشتر از آنچه هست میگوید، آمد جلو همه مرغ را زد زمین و گفت: «نَه چارک و نَه وقّه / صاحبش میگه سه وقّه.»

GORJI
25-08-2009, 09:29
آچرا نگفتی زردآلو

آخوندی بالای منبر میرود و با عباراتی مغلق میگوید: «درختی است کنج بهشت، رنگی دارد سبزی سبزی سبز، میوه ای دارد زردی زردی زرد، هسته ای دارد سفتی سفتی سفت.» گفت: «حالا اگر گفتید این چه درختی است؟» یکی برخاست گفت: «گلابی است!» دیگری گفت: «به است!» سومی گفت: «هلو سفیده است!» چهارمی گفت: «زردک است!».. آخوند حوصله اش سر رفت، از روی منبر برخاست و با وجد و طربی هرچه تمام تر دو انگشت دست راست را بر کف دست چپ نواخت و گفت: «آچرا نگفتی زردآلو، آچرا نگفتی زردآلو!»

*************

آب همکاوار برای من ساخته است

سابق که وسایل نقلیه مثل امروز نبود. زنان تبریز برای استحمام در آب حمام هکماوار که از محلات دوردست تبریز است، پای پیاده به راه می افتادند و عصری نیز پای پیاده به منزل مراجعت میکردند. در نتیجه آن روز با اشتهای کامل غذا میخوردند و شب آتی را نیز در اثر خستگی میخوابیدند و این دو معجزه را از برکت آب حمام هکماوار دانسته و به همدیگر که میرسیدند میگفتند: «آب هکماوار برای من ساخته است.»

********************

آتش از باد تیزتر شود

شیخ ما گفت سری سقطی که خال جنبید بود، قدس الله روحهما بیدار شد. جنبید به عیادت او در شد و مروحه ای برداشت گفت: «ای جنبید آتش از باد تیزتر شود.»


************************

آخ مادرم ، آخ گاوم

جوانی را از فوت نا به هنگام مادرش خبر کردند. جواب ا شتاب تمام خویشتن را به بالین مادر رساند و شروع به گریه و شیون کرد. گاو وی را نیز دزدیدند و جوان را از به سرقت رفتن گاوش آگاه نمودند. جوان مادر مرده ماتم زده چون این را بشنید حزن و اندوهش روبه فزونی نهاد و درحالی که دور دستی بر سرش میزد پیاپی میگفت: «آخ مادرم، آخ گاوم».

****************

آخوند خودت را خسته نکن ، نمی فهمند

تلقین خوانی بر سر گور مرده ای بر او کلمات (اسمَع، افهم، یا عبدالله) تلقین میخواند. یکی از میان جمع جلو آمده و گفت: «این مرده بست و پنج سال شاگرد من بود و نتوانستم اسم آفتابه را به او یاد بدهم، تو در چند دقیقه میخواهی به عربی یاد بدهی؟!..»

GORJI
25-08-2009, 09:33
آخر ماشالله من مردم

زن و مردی به رودخانه رسیدند، زن هرچه کرد، مرد راضی نشد زن را کول بگیرد. لاجرم زن، مرد را کول گرفت و خود را به آب زد. وسط رودخانه، زن که خسته و دستش شُل شده بود، مرد را جا به جا کرد تا دستانش را محکم کند، پس به مرد گفت: «تو چقدر سنگینی!؟» مرد در جواب گفت: «آخه ماشالا من مَردم!»


************************

آخرش نفهمیدم رفیق منی یا گرگ

دو نفر به شکار گرگ رفتند و چون یکی شان ماشه تفنگ را کشید و خواست نشانه برود، رفیقش مانع شد و گفت: «آنجایش را که گرفته ای او را نکشته اما عصبانیش میکند و جای دیگر گرگ را..» تا آن جا که طرف گفت: «آخرش نفهمیدم رفیق منی یا رفیق گرگ؟!»

************************

آره آورده

شخصی برای مدتی به تهران رفت و در آنجا بی کار بود. پس از چندی به ده خودشان برگشت و مردم برای دیدنش به منزلش رفتند. هر کس از او سوالی میکرد در جواب میگفت: «آره.» خلاصه از بس که «آره» گفت این گفته اش ورد زبان مردم شده بود. در کوچه هر کس که به دیدن آن شخص نرفته بود و برای اینکه بفهمد او پس از مدت ها از تهران چه آورده، از دیگران میپرسید، در جواب میگفتند: «مدتی رفته تهران آره آورده.»

***********************
احمدک نه درد داشت نه بیماری، سوزنی به خودش میزد و میزارید

یک روز ملانصرالدین دلتنگ شده بود. برای اینکه مردم دورش جمع شوند، سوزن به تن خود یا در پیش خایه هایش میزد و داد میکشید که مسلمانان به فریادم برسید.

***************************

ارباب همان که در مبال گفتی

نوکری بر سر سفره به دانه برنج ریش اربابش نگریست و برای آنکه او را متوجه سازد، دست به رو کشید و گفت: «بلبل به گل نشسته چهچه میزند.» اربابی دیگر این بدید و نوکر خود به مبال، کشید و رفتار نوکر را به رخش کشید و گفت: «او نیز هر آینه چنان که در صورت او نگریست بدان گونه حالیش بکند» و به آن خاطر مهمانی بزرگی ترتیب داد و دانه برنجی به ریش بنشاند و چون نوکرش بدید گفت: «ارباب اونی که توی مبال گفتی..!»

LIDA
25-08-2009, 14:07
روزی پدری در اتاق خود به شدت سرگرم کار بود و مشغول بررسی نامه ها و تنظیم قرار ملاقات و ... بود.
به طوری که وقتی دخترش به او نزدیک شد متوجه نشد. دختر پس از کمی سکوت گفت: - بابا چیکار می کنید؟
- دخترم دارم قرار ملاقات هام رو توی دفترم می نویسم.باز مجدداً دختر پس از چند لحظه سکوت گفت:
- بابا آیا اسم من هم در اون دفتر هست؟درسته ما آدمها انقدر خودمون رو سرگرم زندگی می کنیم که خیلی ها رو فراموش می کنیم. این دنیای بزرگ اونقدر مشغله برای ما می تراشه که واقعاً بزرگترین و نزدیکترین رو فراموش می کنیم.خدا ما رو نیافریده تا ما خودمون رو اونقدر سرگرم زندگی کنیم که حتی فرصت نکنیم باهاش دو کلمه حرف بزنیم. خدا می خواد تا حداقل چند دقیقه از روز با ما صحبت بکنه. مطمئناً اگر همه ما صدای خدا رو می شنیدیم الآن بهمون می گفت : آیا اسم من توی اون دفتر هست؟با آرزوی اینکه اولین اسم توی دفتر برنامه روزانه ما خدا باشه

-------------------

حاكم و قصاب ها

روزي عده اي از قصابان يك شهر پيش حاكم رفتند و از اين كه با فروختن گوشت به قيمت تعيين شده ،سودي نمي برند شكايت كردند. حاكم كه مي دانست آن ها دروغ مي گويند و با گران فروشي و كم فروشي سود بسيار برده اند فكري كرد و به قصابان طمع كار گفت: اگر شما ده هزار دينار به خزانه ي شهر بدهيد مي توانيد گوشت را به قيمتي كه مي خواهيد بفروشيد. قصابان خيلي خوش حال شدند و ده هزار دينار به خزانه دادند اما حاكم بي درنگ اعلام كرد كه اگر مردم شهر از آن چند قصاب گوشت بخرند به شدت مجازات خواهند شد! چند روز گذشت و گوشت ها روي دست قصابان گران فروش ماند و گنديد. آن ها هم ناچار دوباره پيش حاكم رفتند و التماس كنان از او خواستند فكري به حالشان بكند. حاكم گفت: ده هزار دينار ديگر بدهيد و گوشت ها را به همان قيمت گذشته بفروشيد! قصابان پذيرفتند و ده هزار دينار ديگر دادند و حاكم با بيست هزار دينار قصابان مدرسه اي ساخت و گوشت هم در شهر فراوان و ارزان شد

----------------------

دو درويش مسافر



دو درويش با هم سفر مي كردند يكي از آن دو هيچ پولي با خود نداشت اما در جيب ديگري پنج دينار بود . درويش بي پول با خيال آسوده راه مي رفت و همه جا به آسانبي مي خوابيد اما دوستش از ترس اين كه پنج دينارش را بدزدند خواب به چشمانش نمي آمد و هميشه احساس نگراني مي كرد سر انجام آن دو در ضمن سفر ، به سر يك چاه رسيدند. شب بود و آن دو نشستند تا استراحت كنند. درويش بي پول دراز كشيد و به خواب رفت اما درويش ديگر ، نخوابيد و پي در پي به دور و برش نگاه مي انداخت و مي گفت چه كنم!؟ چه كار كنم!؟ دوستش يكبار بيدار شد و ديد هم سفرش نخوابيده است و دلواپس و نگران به نظر مي رسد . پس نشست و با تعجب پرسيد چرا نمي خوابي؟! چرا نگران هستي آن درويش پاسخ داد راستش را بخواهي من پنج دينار در جيبم دارم و مي ترسم اگر بخوابم دزدي برسد و آن را ببرد ! دوست او گفت : پنج دينارت را به من بده تا نگراني تو را بر طرف كنم . درويش دست در جيبش كرد و دينار ها را به دوستش داد و دوست او هم هر پنج دينار را در چاه انداخت و گفت: حالا آسوده شدي و مي تواني با خيال راحت بخوابي

----------------------
دو درويش

دو درويش با هم سفر مي كردند.يكي لاغر بود و فقط هر روز يك بار غذا مي خورد و ديگري اندامي قوي داشت و با خوردن روزي سه بار غذا هم سير نمي شد. آن ها به شهري رسيدند، ماموران شهر كه در جستجوي دو جاسوس مي گشتند آن دو را به اشتباه به جاي جاسوس گرفتند و به زندان انداختند و در را به روي آن ها بستند و به آن ها آب و غذا هم ندادند. دو هفته گذشت و جاسوس هاي واقعي به دام افتادند و بي گناهي آن دو درويش معلوم شد.ماموران بي درنگ به زندان رفتند و در را گشودند. درويش لاغر و ناتوان زنده مانده و آن درويش قوي پرخور مرده بود. ماموران خيلي تعجب كردند.آن ها نمي فهميدند چرا درويش لاغر و ناتوان زنده مانده و آن درويش قوي مرده است. مرد دانايي به آن ها گفت: اگر غير از اين بود بايد تعجب مي كرديد!درويش قوي و پرخور نتوانست دو هفته گرسنگي را تحمل كند و مرد،اما درويش لاغر و كم خور به نخوردن عادت داشت و توانست زنده بماند.

-----------------------

گربه و روباه

گربه اي به روباهي رسيد .گربه كه فكر مي كرد روباه حيوان باهوش و زرنگي است ، به او سلام كرد و گفت : حالتان چطور است ؟ روباه مغرور نگاهي به گربه كرد و گفت : اي بيچاره ! شكارچي موش ! چطور جرات كردي و از من احوالپرسي مي كني ؟ اصلا تو چقدر معلومات داري ؟ چند تا هنر داري ؟ گربه با خجالت گفت : من فقط يك هنر دارم روباه پرسيد : چه هنري ؟ گربه گفت : وقتي سگها دنبالم مي كنند ، مي توانم روي درخت بپرم و جانم را نجات بدهم . روباه خنديد و گفت : فقط همين ؟ ولي من صد هنر دارم . دلم برايت مي سوزد و مي خواهم به تو ياد بدهم كه چطور با يد با سگها برخورد كني . در اين لحظه يك شكارچي با سگهايش رسيد . گربه فوري از درخت بالا رفت و فرياد زد عجله كن آقا روباه . تا روباه خواست كاري كنه ، سگها او را گرفتند . گربه فرياد زد : آقا روباه شما با صد هنر اسير شديد ؟ اگر مثل من فقط يك هنر داشتيد و اين قدر مغرور نمي شديد ، الان اسير نمي شديد

LIDA
25-08-2009, 17:29
يک فيلم کمدي را در جنگل نشان مي دادند يکي از حيوانات زد زير خنده. شير با عصبانيت گفت :مگر کوري ؟ تا خنده شير رو نديدي چه حقي داري بخندي؟ چند لحظه بعد يکي ديگر از حيوانات خنده اش گرفت . شير سرش داد زد : مگر کري ؟ تا صداي خنده شير بلند نشه حق نداري بخندي؟ بالاخره خود شير خنده اش گرفت وقتي شير خنديد روباه زد زير خنده شير گفت : تو خوب مي خندي چون شم فکاهي خوبي داري

------------------------

به شخصی گفتند که دیگر به پیری رسیدی و عمر خود را به هدر دادی، توبه کن و به حج برو. گفت : برای اینکار پولی پس انداز ندارم که به حج روم. به او گفتند که خانه ات را بفروش. در پاسخ گفت: آنگاه اگر باز گردم کجا منزل کنم و اگر باز نگردم و مجاور کعبه شوم آیا خداوند نخواهد گفت که ای پس گردنی خورده چرا خانه ات را فروختی و آمدی در خانه ی من منزل کردی؟

------------------------

دو راهب ذن که مراحلي از سير و سلوک را گذرانده بودند و از ديري به دير ديگر سفر ميکردند سر راه خود دختري را ديدند که در کنار رودخانه ايستاده بود و ترديد داشت که از آن بگذرد. وقتي راهبان نزديک رودخانه رسيدند دخترک از آنها تقاضاي کمک کرد. يکي از راهبان بلادرنگ دختر را برداشت و از رودخانه گذراند. راهبان به راه خود ادامه دادند و مسافتي طولاني را پيمودند تا به مقصد رسيدند. در همين هنگام راهب دوم که ساعت ها سکوت کرده بود خطاب به همراه خود گفت: " دوست عزيز، ما راهبان نبايد به زنان نزديک شويم. تماس با آنها برخلاف عقايد و مقررات مکتب ماست. در صورتيکه تو دخترک را بغل کردي و از رودخانه عبور دادي. راهب اولي با خونسردي و با حالتي بي تفاوت پاسخ داد: "من دخترک را همان جا رها کردم ولي تو هنوز به آن چسبيده اي و آن را رها نميکني

-------------------

از شيخ ابوسعيد نقل است كه: مرد خردمند آن باشد كه چون براي او كاري پيش آيد ، همه راي‌ها جمع كند و به بصيرت دل، در آن نگرد تا آن چه صواب است از او به دست آيد همچنان كه اگر كسي ديناري در ميان خاك گم كند چون آن شخص زيرك باشد همه خاك آن حوالي را جمع كند و به غرابالي تنگ فرو بگذارد تا دينار از ميان خاك پيدا شود.

--------------------------------

زاهدي گفت: نماز سي ساله خود را كه در صف نخست نمازگزاران به جا آورده بودم، به ناچار به قضا برگردانم. از اين روي كه روزي به سببي درنگ كردم و در صف نخست جايي نيافتم. پس در صف دوم ايستادم. اما خود را بدين سبب از ديگران شرمسار ديدم و پيشي گرفتم و به صف اول آمدم و از آنگاه دانستم كه همه‌ي نمازهايم آلوده به ريا و آكنده از لذت توجه مردم به من و اين كه ببينند من از پيشگامان كارهاي نيكم، بوده است.

LIDA
25-08-2009, 17:33
گويند كه شيخ ابوسعيد ابوالخير بر در خانقاه خود نوِشته بود كه:

هر كس بر در سراي ما درآيد، نانش دهيد و از ايمانش مپرسيد. كه هر كس كه در درگاه جانان به جاني بيرزد،
در درگاه ما به ناني بيرزد

-------------------

يعقوب ليث و خليفه عباسى

يعقوب دستور داد، قدرى نان خشك و ماهى و تره و پياز را داخل طبق چوبين گذاشتو به پیک خليفه گفت : به مخدوم خود بگو من رويگر زاده ام و از پدر رويگرى آموخته ، خوراك من نان جوين و پياز و ماهى و تره بوده و اين دولت و شوكت كه مى بينى از راه دلاورى و شير مردى به دست آورده ام نه از ميراث پدر و نعمت تو، تا خاندانت برنيندازم از پاى ننشينم ، اگر مردم از جانب من خواهى آسود، اگر ماندم سر و كارت با اين شمشير است و اگر مغلوب شدم به سيستان بازمى گردم به اين نان خشك و پياز بقيه عمر را به انجام مى رسانم

--------------------

روزي شخصي در شهر ادعا مي کرد که من خدا هستم. مردم شهر وي را نزد حاکم مي برند. حاکم براي اينکه او را بترساند به او مي گويد که پارسال مردي ديگر ادعا مي کرد که پيغمبر است و من دستور دادم او را کشتند.
اين شخص جواب داد: کار خوبي کردي، چرا که او فرستاده من نبود.

----------------------

صابران‌ و شاكران‌

يكی‌ از بزرگان‌ عرب‌ كه‌ به‌ زشتی‌ چهره‌ و كريه‌منظری‌ معروف‌ بود، زنی‌ بسيار زيبا و خوش‌اخلاق‌ داشت‌. روزی‌ زن‌ به‌ او گفت‌: مطمئنم‌ كه‌ من‌ و تو هر دو اهل‌ بهشت‌ هستيم‌. گفت‌: از كجا می‌دانی‌؟ گفت‌: از آنجا كه‌ تو چهره‌ی‌ زيبای‌ مرا می‌بينی‌ و سپاس‌ می‌گويی‌ و من‌ چهره‌ی زشت‌ تو را می‌بينم‌ و صبر می‌كنم‌، و صابران‌ و شاكران‌ هر دو اهل‌ بهشت‌ هستند.

------------------------------

خانه‌ى خوب

ارسطو در راهی‌ می‌رفت، جوانی‌ زيبا ديد. حكيم‌ از او سوالی ‌كرد، جوان‌ جوابی‌ ابلهانه‌ داد. حكيم‌ گفت: خانه‌ خوبی‌ست‌ البته‌ اگر كسی‌ در آن‌ سكونت‌ می‌كرد

GORJI
26-08-2009, 08:38
توفیق دزدی

شخصی گوسفند مردم ميدزديد و گوشتش صدقه ميكرد. از او پرسيدند كه: «اين چه معني دارد؟» گفت: «ثواب صدقه با بزه دزدي برابر گردد و درميان پيه و دنب هاش توفيق باشد.»




حالا دیگر چه میگویی؟ هیچ چیز!

مردی به شوخی فلان زن خود را کج بخواند. زن آنرا به جِد گرفت و با نجاری در میان گذاشت. نجار که دید زن نادان است، فلانش را اصلاح نمود! زن شب احوال را به شوهر گفت و افزود: «حالا دیگر چه میگویی؟» مرد که فضیحت را از جهل خود میدید، گفت: «هیچ چی!»



جایگاه شیخان در قرآن

شيخ شرف الدين در گزيني از مولانا عضدالدين پرسيد خداي متعال شيخان را در قرآن کجا ياد کرده است؟ گفت: پهلوي علما. همانجا که مي گويد: «قل هل يستوي الذين يعلمون و الذين لا يعلمون» (بگو آيا دانايان با نادانان برابرند؟»



خر گم شده

قزويني خر گم کرده بود گرد شهر ميگشت و شکر مي گفت. گفتند: شکر چرا ميکني؟ گفت: از بهر آنکه بر خر ننشسته بودم وگرنه من نيز امروز چهارم روز بودي که گم شده بودمي.



دارم ماش میکارم

مردی بر روی زمین گاورو و آماده کشت خویش بذر ماش پاشیده بود و با یک جفت گاو کاری مشغول شخم زدن زمین مزرعه بود که رهگذری درحال عبور از کنارش به وی گفت: «برادر مانده نشوی.» صاحب زمین که همچنان سرگرم شخم زدن بود از گفته عابر چیزی نفهمید و ندانسته در پاسخ گفت: «دارم ماش میکارم!»

GORJI
26-08-2009, 08:39
در فکرم کی گوره گوره میکنه

اربابی از غلام سیاه خود که در اندیشه بود میپرسد: «به چه می اندیشد؟» سیاه جواب میدهد: «در این فکر بودم که پشگلها را در ...... بزی کی گوره گوره میکنه!»




در دزد

درب خانه " جهی " بدزدیدند. او برفت و درب مسجد برکند! و به خانه میبرد. گفتند چرا درب مسجد برکنده ای؟ گفت: «خدا دزد درب خانه من را میشناسد. دزد را به من بسپارد و در خانه خود باز ستاند.



دزدی

ابوبکر ربانی هر شب به دزدی رفتی و چندانکه سعی کرد چیزی نیافت. دستار خود بدزدید و در بغل نهاد و چون در خانه رفت زنش گفت:چه آورده ای؟
گفت:این دستار آورده ام. گفت:این که از آن خود توست. گفت:خاموش.،تو ندانی. از بهر آن دزدیده ام که آرمان دزدیم باطل نشود




راه به این نزدیکی ، کرایه به این سنگینی یک اما درش هست

روزی موشها دور هم جمع میشوند تا نامه ای به گربه بفرستند که آنها را اذیت نکند. به موشی میگویند: «این نامه را پیش گربه ببر و صد تومان حق الزحمه بگیر.» موش کمی فکر میکند و میگوید: «من نمیبرم.» میگویند «چرا؟» میگوید: «راه به این نزدیکی، کرایه به این سنگینی، یک امایی درشه.»



راوی خیلی معتبر بود

شخصی رفیقش را دید و با تعجب پرسید: «واقعا این تویی پس میگفتند مدتهاست که تو مرده ای!» دوستش جواب میدهد: «به طوری که میبینی این منم و نمرده ام.» ولی آن شخص اصرار میکرد و میگفت: «اصلا راوی خیلی معتبر بود.»

GORJI
26-08-2009, 08:41
راستی هیبت اللهی یا میخواهی مرا بترسانی

مردی کاشانی از ترکی نام او را پرسید، ترک با ادایی مُنکَر و خشن گفت: «هیبت الله.» کاشانی هراسان قدمی از پس نهاد آهسته پرسید: «راستی هیبت اللهی یا میخواهی مرا بترسانی؟!»

-------------------------
زبان بسته به ریاضت کشیدن عادت کرده بود

ملانصرالدین خرش را روز به روز کمترک جو میداد تا آنکه از گرسنگی بمرد. پرسیدند: «چه شد؟» جواب داد: «حیوان زبان بسته دیگر تقریبا به ریاضت کشی عادت کرده بود، افسوس که عمرش کفاف نداد!»

----------------------

سپر سر

شخصی به جنگ دشمن رفته بود. از قلعه سنگی به سرش زدند و بشکستند. برنجید و گفت: « ای مردک کوری؟ سپر به این بزرگی، سنگ را بر سر من میزنی؟! »

--------------------
شاه به لفظ مبارک گفت قرمساق

یکی از دلقکهای ناصرالدین شاه شیرین کاری میکند. شاه از او میخواهد چیزی درخواست بکند. دلقک میخواهد که در یکی از مهمانیهایش وی را به نزد خودش خوانده، درگوشی به لفظ مبارک بگوید قرمساق. شاه چنین میکند و این دشنام وسیله بازشدن در انواع دولت و مال به طرفش میگردد، از این جهت که همگان تصور میکردند دلقک رازدار و طرف مشورت شاه شده است.

-----------------------

شازاده حسینش بزند

در خرزین مردی در خانه زنی رفت که شوهرش آنجا نبود. مرد تخم مرغ میفروخت. زن از او خوشش آمد و با او درآمیخت و تخم مرغ بخرید. چون شوهر آمد. گفت: «امروز تخم مرغی ارزان خریدم.» چون تخم بیاورد گندیده بود. شوهر گفت: «خوب تو را .. ﻴده است،» زن راست پنداشت و گفت: «شاهزاده حسینش بزند، به تو هم گفت؟!»

GORJI
26-08-2009, 08:43
سازنده گیر ترک افتاده است

خانی نقاره چی را به چادر خود خوانده، او طبق دستور خان زدن نقاره را همچنان ادامه میداد تا وقتی که تماشاگران هم از اطراف چادر برای خواب به چادر خود رفتند. نقاره چی که سخت خسته شده بود متوجه شد که خان به خواب رفته، نوازندگی را قطع کرد. ناگهان خان چشمش را باز کرده و گفت: «چرا نمیزنی؟» نقاره چی گفت: «شما به خواب رفتید من هم صدای نقاره را قطع کردم.» خان میگوید: «تو به خواب و بیداری من کاری نداشته باش، تو بزن، کار خودت را بکن!»
***********
شاه به لفظ مبارک گفت قرمساق

ناصرالدین شاه رفت و آمد اطراف ارک، را قُرُق شبانه میکند. شبی بخاطر آزمایش کشیکچیها با لباس مبدل به گردش در خیابانهای اطراف اندرون برمیآید. یکی از کشیکچیان جلویش را میگیرد. شاه هرچه التماس استخلاص میکند نتیجه نمیدهد. تا آنجا که دو قران رشوه هم نمیتواند کشیکچی را راضی نماید. وی را به قراول خانه میکشد. فردای آن روز شاه دستور میدهد احضارش کنند تا ماجرا را تعریف بکند. کشیکچی به توضیح برمیآید تا آنجا که میگوید: مرتیکه دو قران داد رهایش کنم، خیال کرده شاه دو قران میارزد که قبول نکردم مثل سگ به قراول خانه اش کشیدم. شاه چنان از لهجه ترکی و فارسی حرف زدن و دشنامهایش به خنده میآید که از خود بی خود میشود و با یک قرمساق مرخصش میکند. کشیکچی تا زنده بود میگفت: «شاه به لفظ مبارک خودش به او گفته قرمساق!»
*****************
شستن گربه

حكيمي بر سر راهي مي‌گذشت. ديد پسر بچه‌اي گربه خود را در جوي آب مي‌شويد. گفت: «گربه را نشور، مي‌ميرد!» بعد از ساعتي كه از همان راه بر مي‌گشت ديد كه بعله..! گربه مرده و پسرك هم به عزاي او نشسته. گفت: «به تو نگفتم گربه را نشور، مي‌ميرد؟» پسرك گفت: «برو بابا، از شستن كه نمرد، موقع چلاندن مرد!»
****************
صبر کنید تا من تفی به دستم بزنم

در زمانهای قدیم یک عده پنج نفری برای برداشتن لانه لاشخوری رفتند که در وسط کوه بود. نقشه شان این بودکه از بالای کوه یکی آویزان شود و دومی پای اولی را بگیرد و آویزان شود و سومی پای دومی و چهارمی پای سومی و پنجمی را هم با طناب به کوه ببندند تا بتوانند لانه لاشخور را بردارند.
چون به بالای کوه رسیدند و مطابق نقشه عمل کردند و آویزان شدند. نفر اول گفت: «صو کری دمن یه تفی د دس خوسن!» این را گفت و دستش را رها کرد و همگی از آن بالا به زیر افتادند و مردند!»
*****************
رازیانه داریم ولی با جو عوض می کنیم

مرد عطاری بوده که نیمه های شب، دل درد شدیدی میگرد. همسایه هایش جمع میشوند و یکی از آنها که از طبابت سررشته ای داشته رو میکند به همسر مرد عطار و میگوید: «نبات با رازیانه دم کنید و بخوردش دهید تا دل دردش خوب شود.» زن عطار هم بلند میشود و در همان نصب شبی میافتند میان آبادی از این خانه به آن خانه و از آن خانه به این خانه دنبال رازیانه میگردد. ولی پیدا نمیکند و دست خالی بازمیگردد. یک نفر از کسانی که آنجا بوده میگوید: «ای بابا! شما خودتان چطور عطاری هستید که رازیانه ندارید؟» در این موقع مرد عطار که نمیدانسته زنش چند تا خانه را دنبال رازیانه گشته و پیدا نکرده است از این دنده به آن دنده میغلتد و میگوید:" «چرا، خودمان رازیانه داریم ولی با جو عوض میکنیم.»

LIDA
27-08-2009, 08:32
شنيدي ملا نصرالدين مي رفت گوسفند دزدي ميكرد بعدش سر بازار مي شست گوشت گوسفندهاي دزديده شده رو تقسيم ميكرد بين مرد م مردمان تعجب ميكنند مي پرسند :اي ملا شما چرا گوسفند رو مي دزدين و بعد گوشتش رو بين مردم تقسيم ميكنيد ملا مي گويد : عزيزان من گناه دزدي كردن گوسفند با تقسيم گوشت ان بين مردم تسويه ميشود و باقي ماجرا از جمله دل و قلوه كله پاچه اش ميماند براي ملا

*********

جمعي به دعاي باران به صحرا رفتند و اطفال دبستان را نيز با خود بردند. شخصي پرسيد اين طفلان را کجا مي بريد؟
گفتند براي دعا کردن که باران ببارد، زيرا دعاي اطفال مستجاب است.
آن شخص گفت: اگر دعاي اطفال مستجاب بود، يک معلم در همه عالم زنده نماندي.

*****************


درويش و شيخ

روزی پدر شیخ ابو اسحاق شهریار کازرونی گفت:تو درویشی و استطاعت آن را نداری که هر مسافر که برسد او را مهمان کنی مبادا که در این کار عاجز شوی؟شیخ هیچ نگفت: تا در ماه رمضان جماعتی به عنوان مسافر رسیدند و هیچ چیز موجود نبود و زمان شام نزدیک ، ناگهان یکی آمد و ده خروار نان پخته و مویز و انجیر آورد و گفت:این را بین درویشان و مسافران قسمت کن.پدر شیخ تا این را بدید ترک ملامت کرد و قوی دل شد و گفت :
چندانکه توانی خدمت خلق کنی حق تعالی تو را عاجز نمیکند.

************

مرد عابدي مقداري گندم به آسياب برد تا آرد کند، آسيابان گفت: امروز وقت ندارم، برو فردا بيا. عابد گفت: من مردي با خدا و زاهدم، اگر گندم مرا آرد نکني و دلم بشکند، دعا خواهم کرد تا خدا آسيابت را خراب کند.
آسيابان گفت: اگر راست ميگويي دعا کن تا خدا گندمت را آرد کند که محتاج من نباشي.

************


گفتگوی دلاک و شيخ

در حمامهای عمومی گذشته رسم بر این بود که دلاکان پشت مشتریان خود را کیسه می کشیدند و چرکهای آنان را روی بازویشان جمع می کردند تا مشتری چرکهای خودش را ببیند و به دلاک پول بدهد. روزی حکیمی به حمام رفت و دلاک به رسم دلاکان او را کیسه کشید و چرک بر بازوی او جمع کرد و چون می دانست این مشتری حکیمی فرزانه است از او پرسید : یا شیخ به من بگو که رسم جوانمردی چیست؟ شیخ گفت: آن است که چرک {بدیها} مرد به چشم او نیاوری

LIDA
27-08-2009, 08:39
یک اندرز حیکمانه

روزی دو نفر نزد قاضی آمدند یکی از آنها گفت: جناب قاضی من از این مرد شکایت دارم. او داشت هیزم جمع میکرد و من کمکش کردم. بعد از او پرسیدم که چه کمکی به من میکنی؟ گفت : هیچ. حال هر چه میگویم هیچی مرا بده، نمیدهد قاضی فکری کرد و گفت: برو آن تخته سنگ را بردار و ببین زیر آن چیست؟
مرد رفت و تخته سنگ را برداشت و گفت : هیچی قاضی گفت: هر قدر میخواهی از هیچی بردار و نگذار کسی هیچگاه حقت را پایمال کند.

********

دو قدمگاه

يكي پيش سلطان عارفان بايزيد بسطامي رفت و گفت : يا شيخ همه عمر در جستجوي حق به سر بردم و چند بار به حج پياده بگذاردم و چند دشمنان دين را در غزا، سر از تن برداشتم و چند مجاهده*ها كشيدم،* و چند خون جگرها خوردم، هيچ مقصودي حاصل نمي*شود. هر چه مي*جويم كمتر مي*يابم. هيچ تواني گفت كه كي به مقصود برسم؟ شيخ گفت :*جوانمردا اين جا دو قدمگاه است :اول قدم خلق است و دوم قدم حق، قدمي برگير از خلق كه به حق رسيدي. مادام كه تو در بند آن باشي كه چه خورم كه حلقم خوش آيد و چه گويم كه خلق را از من خوش آيد از تو حديث حق نيايد

***********

ارمغان

يوسف مصري را دوستي از سفر رسيده گفت: جهت من چه ارمغان آوردي؟ گفت:
چيست كه تو را نيست و تو بدان محتاجي؟ الان جهت آنكه از تو خوبتر هيچ نيست، آيينه آوردم تا هر لحظه روي خود را در وي مطالعه كني چيست كه حق تعالي را نيست و او را بدان احتياج؟پيش حق* تعالي دل روشني مي*بايد برد تا در وي خود را ببيند.

**************

روباهي بامدادان به سايه خود نگاهي انداخت و گفت:" امروز ناهار ، يک شتر مي خورم." و سراسر صبح را در پي شتر گشت ، اما در نيمروز باز سايه خودش را ديد و گفت :" يک موش کافي ست."

****************

يک بار به مترسکي گفتم : " لابد از ايستادن در اين دشتِ خلوت خسته شده اي ."گفت :" لذتِ ترساندن عميق و پايدار است ، من از آن خسته نمي شوم." دَمي انديشيدم و گفتم :" درست است ؛ چون که من هم مزه اين لذت را چشيده ام." گفت :" فقط کساني که تنشان از کاه پر شده اين لذت را مي شناسند." آنگاه من از پيش او رفتم ، و ندانستم که منظورش ستايش از من بود يا خوار کردن من . يک سال گذشت و در اين مدت مترسک فيلسوف شد. هنگامي که باز از کنار او مي گذشتم ديدم دو کلاغ دارند زير کلاهش لانه مي سازند.

LIDA
27-08-2009, 17:36
ساعت 3 شب بود كه صداي تلفن , پسري را از خواب بيدار كرد. پشت خط مادرش بود .پسر با عصبانيت گفت: چرا اين وقت شب مرا از خواب بيدار كردي؟ مادر گفت: 25 سال قبل در همين موقع شب تو مرا از خواب بيدار كردي. فقط خواستم بگويم تولدت مبارك پسر از اينكه دل مادرش را شكسته بود تا صبح خوابش نبرد ,صبح سراغ مادرش رفت وقتي داخل خانه شد مادرش را پشت ميز تلفن با شمع نيمه سوخته يافت ولي مادر ديگر در اين دنيا نبود

-------------------

روزي روباه در لباس نصيحت گران ظاهر شد. پس راه ميرفت در زمين و نصيحت ميكرد و حيله گران را دشنام ميداد و مي گفت:سپاس مخصوص خداست كه پروردگار جهانيان است.اي بندگان خدا توبه كنيد كه او پناهگاه توبه كنندگان است.و بخواهيد از خروس اذان بگويد براي نماز صبح در ميان ما پس رفتند بسوي خروس و ماجرا بگفتند. خروس گفت ابلاغ كنيد به روباه از جانب من واز طرف نيا كان تاجـــــــــدار شايسته ي من كه داخل شد ند در آن شكم لعــــــنتي روباه كه:بهترين حرفها از آن دانايان است و خطا كار و ساده لوح است آنكه فكر كند روزي روباه دين دارد. !!

---------------------


فرشته اي با شاعري دوست شد. فرشته پري به شاعر داد و شاعر ،شعري به فرشته. شاعر پر فرشته را لاي دفتر شعرش گذاشت و شعرهايش بوي آسمان گرفت و فرشته شعر شاعر را زمزمه كرد و دهانش مزه عشق گرفت. خدا گفت : ديگر تمام شد. ديگر زندگي براي هر دوتان دشوار مي شود. زيرا شاعري كه بوي آسمان را بشنود، زمين برايش كوچك است و فرشته اي كه مزه عشق را بچشد، آسمان

----------------

قيمت حاكم

روزي ملا به حمام رفته بود اتفاقا" حاكم شهر هم براي استحمام آمد. حاكم براي اينكه با ملا شوخي كرده باشد رو به او كرد و گفت: ملا قيمت من چقدر هست؟ ملا گفت :20تومان. حاكم ناراحت شد و گفت:مردك نادان اين تنها قيمت لنگ حمام من است. ملا گفت : منظور من هم همين بود و الا خودت كه ارزش نداري

---------------------


کدام يک از ما آشناييد ؟

ملانصرالدين روزي از محلي مي گذشت ديد گروهي بر سفره*اي بزرگ نشسته و سرگرم خوردنند . بدون تعارف پيش رفت و شروع به خوردن کرديکي از آن جمع از وي پرسيد: شما با کدام يک از ما آشناييد؟ ملانصرالدين غذا را نشان داد و گفت : با ايشان.

LIDA
27-08-2009, 17:44
خسرو پرویز، از شاهنشاهان بزرگ ساسانی، روزی با همسرش، شیرین گفت: پادشاهی، خوش است اگر دائم باشد! شیرین گفت: اگر دائم بود هرگز به تو نمی رسید! عمرت چو دو صد بود؛ چو سیصد چو هزار زین کهنه سران برون برندت ناچار گر پادشهی و گر گدای بازاری این هر دو، به یک نرخ بود آخر کار

********

روزی شخصی سعدی را انگولک می کند! سعدی فورا سرش را بر می گرداند و مقداری پول برمی دارد و در دست آن شخص می گذارد و می رودآن شخص فکر می کند که اگر پادشاه را انگولک کند حتما پاداشی بیشتر از سعدی به او خواهد داد. پس پادشاه را انگولک می کند، ولی در عوض پادشاه دستور اعدام او را صادر می کند.
از اتفاق سعدی همان مرد را می بیند و به او می گوید: پولی که آن روز به تو دادم، پول خون تو بود!

**********

قرض

شخصي از ملانصرالدين خواهش کرد صد دينار به او وام دهد به مدت يک ماه. ملانصرالدين گفت :
نصف خواهش تو را مي توانم بپذيرم آن شخص که گمان مي*کرد ملانصرالدين پنجاه دينار به او خواهد داد، گفت: مانعي ندارد، پنجاه دينار هم مي تواند کار مرا راه بيندازد. ملانصرالدين گفت: اشتباه نکن تو خواهش کردي صد دينار به تو بدهم که يک ماهه آن را بپردازي من هم نصف خواهشت را قبول مي*کنم يعني يک ماه به تو مهلت ميدهم که پول مرا بپردازي ولي اگر قرض مي خواهي ندارم

************

امير و ملانصرالدين

امير شهر شعري ساخته و براي ملانصر*الدين خواند. ملانصرالدين گفت : خوب نيست. امير رنجيد و فرمان داد ملا را زنداني کردند و يک شب و روز او را گرسنه نگه داشتند. وقت ديگر ، باز امير شعري براي ملانصرالدين خواند و نظرش را خواست. ملانصرالدين بدون حرف برخواست و براه افتاد. امير پرسيد : کجا ميروي؟ ملانصرالدين گفت : زندان .

***************


گيوه

ملا در مکان غريبی خواست نماز بخواند، از ترس دزد گيوه از پا درنياورد.
دزدی که قصد بردن گيوه اش را داشت به او گفت: نماز با گيوه درست نيست.
ملا گفت: ممکن است نماز درست نباشد اما گيوه درست است .

ALI
28-08-2009, 05:29
خیره خیره تو چشماش نگاه کردم و گفتم : دوستت دارم

گفت : بی خود من اصلا از تو خوشم نمیاد

گفتم : آخه روز و شب من فقط به یاد تو می گذره

گفت : کاش یک لحظه هم به من فکر نکنی

گفتم : باور کن حتی یک نفس بی تو نمی کشم

گفت : اگه یه روز و یک ساعت هم که شده دست از سر من بردار بذار زندگیمو کنم

گفتم : اینقدر نامهربونی نکن

گفت : وقتی دوستت ندارم چی کار کنم دست خودم نیست

گفتم : آخه چرا من بی تو زنده نمی مونم

گفت : اما اگه تو بری من مزه شیرین زندگی رو می فهمم

گفتم : باشه دیگه حرفی نمی زنم فقط بذار ببینمت

گفت : از نگاهات هم خسته شدم

گفتم : اینقدر سخت نگیر من یه عمر به با تو بودن عادت کردم

گفت : عادت بد رو به هر طریقی باید از سرت بندازی

گفتم : تو که این همه سرسخت و لجوج نبودی

گفت : می خام هم خودمو هم تو رو نجات بدم

گفتم : نجات من تویی و بس

گفت : تو رو خدا دیگه دروغگویی بسه خستم کردی

گفتم : دروغ چیه تو عزیز منی همه کس منی

گفت : برو از جلوی چشمم دور شو دیگه نمی خام ببینمت

گفتم : با اینکه اخم کردی اما چقدر زیبا شدی

گفت : اما تو با اینکه لبخند میز نی خیلی هم زشتی

گفتم : تو خیلی خوبی

گفت : تو بدترینی

گفتم : من فدایی توام

گفت : اگه بازم اینجا بمونی از دستت دق می کنم

گفتم : لااقل یه لبخند بزن

گفت : از قیافت حالم به هم می خوره

گفتم : همه عمرم رو به پات گذاشتم اینه جوابش؟

گفت : خیلی اشتباه کردی دیگه برو به زندگیت برس

گفتم : انگار تا حالا تو خواب بودم

گفت : آره دیگه از خواب بیدار شو

گفتم : آخه تو تنها امید منی

گفت : امیدت به خدا باشه

گفتم : خدا ؟

گفت : آره بی من خدا یارت میشه

گفتم : هیچ وقت فکر نمیکردم کارم با تو به اینجا برسه

گفت : کاش زودتر از اینها جوابت کرده بودم

دیگه چیزی برای گفتن نداشتم

به خودم گفتم انگار سالهاست دچار این سو تفاهم بزرگم پس بهتر همین حالا تکلیف خودمو یکسره کنم!

سخت بود اما چه میشد کرد ؟ چاره یی نبود

قبل از اینکه رومو از روش بر گردونم با خودم زمزمه کردم : کاش اینقدر خودخواه نبودم

اینو گفتم و از جلوی آینه رد شدم

و ای کاش بجای اینکه هر روز و هر ساعت تو آینه نگاه کنم یکبار به عکس زیبای تو خیره میشدم تو که همه زندگی من هستی

LIDA
28-08-2009, 09:11
صيـــــــــاد

صيادي لاغر اندام و ضعيف به دامش ماهي توانمند و پر زوري افتاد. طاقت حفظ آن نداشت و ماهي بر او غالب شد و دام از دستش ربود و برفت. ديگر صيادان دريغ خورند و ملامتش كردند كه چنين صيدي در دامت افتاد و نتوانستي آن را نگه داري. گفت: اي برادران چه توان كردن؟ مرا روزي نبود و ماهي را نيز روزي مانده بود. صياد، بي روزي در دجله نگيرد و ماهي، بي اجل بر خشكي نميرد.

*******


داوري

كوه و سنجاب با هم نزاع مي*كردند كوه به سنجاب گفت: تو يك كوچولوي مغرور هستي. سنجاب پاسخ داد: ترديدي نيست كه تو خيلي بزرگي، همه چيز بايد گرد هم آيند تا اين فضا را بسازند. اما فكر نمي*كنم كه مقام و موقعيت من مايه*ي شرمندگي*ام باشد. البته من به بزرگي تو نيستم اما تو هم به كوچكي من نيستي و حتي نصف چابكي و سرزندگي مرا نداري انكار نمي*كنم كه تو مي*تواني يك ردپاي زيباي سنجاب بسازي اما بدان كه استعدادها متفاوت است؛* همه چيز خو و كامل و تمام عيار آفريده شده و آنچه هست واجب و ضروري* است. اگر من نمي*توانم جنگلها را بر روي پشت خود حمل كنم تو نيز نمي*تواني يك فندوق را بشكني.

**********

خشم تو کجاست

درويشي به نزد بايزيد بسطامي، عارف پر آوازه آمد و پرسيد: "استاد من انساني عصباني هستم. به سادگي عصباني شده و اختيار از دست مي*دهم. حتي بعد از اينكه آرام ميشوم،* خود نيز باورم نمي*شود كه چنين و چنان نموده*ام. من كنترلي بر خويشتن ندارم. چگونه اين خشم را از خود دور سازم؟ بايزد سر آن درويش را در ميان دستان خود گرفت و به چشمان او خيره شد. درويش قدري آزرده خاطرگشت. بايزد پرسيد: خشم تو كجاست؟ مي*خواهم ببينم*اش. آن مرد خنديد و گفت: خوب، الان كه خشمگين نيستم، گاهي خشمگين مي*شوم. بايزد گفت: آنچه كه گه*گاه اتفاق* مي*افتد، در ذات تو نيست. چيزيست موقتي، مي*آيد و مي*رود مانند ابرها. پس نگران امور موقتي و ناپايدار مباش و به آسمان آبي بينديش كه هميشه مي*ماند.

***********


سائل و شيخ

سائلي در گذر مسگران مي ناليد و نان جوين خويش در آب فرو برده و به دندان مي كشيد. شيخي با گرده اي نان و كباب از آنجا بگذشت. سائل چون او را بديد ناليد كه: يا شيخ تو كه از سالكان و اصحاب شريعتي، مرحمتي فرما و ما را به لقمه نان و كبابي ميهمان كن. شيخ از پاسخ تن زد و فرياد برآورد كه: برادر، ندانم چه گويي، اما هر چه گويي خدايت بشنود. از من بنده عاجز چه كاري مي آيد؟ سائل دوباره ناليد: «نان و آب گرسنگي را تخفيف نمي دهد.» شيخ گفت: «خدا خيرت دهد.» و در غوغاي مسگران شد. سگ نزاري كه لنگان از گذر مي گذشت، جستي بزد و كباب را ربود. شيخ فرياد برآورد يا ايها الناس سگ برد هر آ نچه را بود سائل او را بديد و گفت: برادر ندانم چه گويي، اما هر آنچه گويي خدايت بشنود.


***********

آتش عشق

جوان شیر دل خصم افکنی چندین سال عاشق زنی بود که سپیدی کوچکی در چشم داشت و جوان آن سپیدی را بی خبر بود. با آن که بسیار بر زن نظر کرده بود مرد عاشق بود و در عشق کی خبر یابد از عیب چشم یار. بعد از آن کم کم عشق جوان کم رنگ شد و دردش نقصان یافت. پس عیب چشم یار را بدید و پرسید که این سپیدی کی در چشم تو آشکار شد؟ گفت: آن ساعت که عشق تو کم شد، چشم من نیز عیب آورد.چون ترا در عشق نقصان شد پدید
عیب اندر چم من زان شد پدید

LIDA
28-08-2009, 09:19
زاهدی گفت: روزی به گورستان رفتم و بهلول را در آنجا دیدم. پرسیدمش: اینجا چه می کنی؟ گفت: با مردمانی همنشینی همی کنم که آزارم نمی دهند، اگر از عقبی غافل شوم یادآوریم می کنند و اگر غایب شوم غیبتم نمی کنند.

---------

اون قديما يك معلمي بوده كه لكنت زبون داشته.بيچاره نمي تونسته بگه الف و بجاش ميگفته انف .
يه روز به شاگردش ميگه : بگو انف.شاگرد: انف.-من ميگم انف تو نگو انف.تو بگو انف.-خب انف.

-----------

مردي در نمايشگاهي گلدان مي فروخت . زني نزديك شد و اجناس او را بررسي كرد . بعضي ها بدون تزيين بودند، اما بعضي ها هم طرحهاي ظريفي داشتند .زن قيمت گلدانها را پرسيد و شگفت زده دريافت كه قيمت همه آنها يكي است .او پرسيد:چرا گلدانهاي نقش دار و گلدانهاي ساده يك قيمت هستند ؟چرا براي گلداني كه وقت و زحمت بيشتري برده است همان پول گلدان ساده را مي گيري؟ فروشنده گفت: من هنرمندم . قيمت گلداني را كه ساخته ام مي گيرم. زيبايي رايگان است

---------

چای نخورده جنگ نمی شود

وقتی روسها به بخارای شریف حمله کردند، شاه بخارا به سپاهیان خود دستور دفاع داد ولی در میان صاحب منصبان او عده ای خائن وجود داشت که قالبا خواستار سقوط شهر و تسلط کمونیستها بودند، از این رو در دفاع از شهر تعلل میکردند و میگفتند: «چای نخورده جنگ نموشه.» آنها آنقدر تعلل کردند تا شهر سقوط کرد و روسها بر آن مسلط شدند.

-----------

پیامبر گرسنه

شخصي دعوي نبوت کرد او را پيش مامون خليفه بردند. مامون گفت : اين را از گرسنگي دماغ خشک شده است. مطبخي را بخواند فرمود اين مرد را مطبخ ببر و جامه خوابي بسازش و هر روز شربت هاي معطر و طعام خوش ميده تا دماغش به قرار آيد. مردک مدتي به تنعم در مطبخ بماند دماغش با قرار آمد . روزي مامون را از او ياد آمد. بفرمود تا او را حاضر کردند. پرسيد که همچنان جبرييل پيش تو آيد؟ گفت: آري. گفت: چه مي گويد؟ گفت: ميگويد که جاي نيک به دست تو افتاده، هرگز هيچ پيغمبري را اين نعمت و آسايش دست نداد زينهار تا از اينجا بيرون نروي.

.

LIDA
28-08-2009, 21:53
ساشی:
ساشی کوچولو پس از این که برادش متولد شد از پدرو مادرش تقاضا کرد که او را با نوزاد تنها بگذارند. آنان نگران بودند که مثل تمام دختر های 4 ساله ممکن است او احساس حسادت کند و بخواهد او را بزند . از این رو حرف وی را نپذیرفتند. ساشی با مهربانی با این طفل رفتار کرد. تا مادر و پدرش اجازه دادند با او تنها ماند.
ساشی با غرور وارد اتاق شد و به بچه گفت: طفلک پیش خدا چه خبر بود من از یادم رفته.

---------

گل دزدی:
دزدکی چند شاخه گل رز از باغجه ی پیر مردی چید و فرار کرد. در راه به زیرکی خودش احسنت گقت. وارد حیاط شد چند کلاغ سیاه گل های باغچه را که یادگار پدرش بوده چیده.

------------

مشعل: مردی در عالم رویا فرشته ای را دید که در یک دست مشعل و در دیگری سطل آب دارد. مرد جلو رفت و از او پرسید این ها چیست؟ فرشته گفت: با این آب می خواهم آتش جهنم را خاموش کنم و با این آتش بهشت و آتیش بزنم تا ببینم کی واقعا خدارا دوست دارد.

--------------

داستان قبر پولدار و خانه فقیر

جمعی تابوت پدری را بر دوش می بردند، و کودکی همراه با آن جمع ، نالان و گریان می رفت و در خطاب به تابوت می گفت :آخر ای پدر عزیزم ، تو را به کجا می برند ؟ تو را می خواهند به خاک بسپرند . تو را به خانه ای می برند که تنگ و تاریک است و هیچ چراغی در آن فروزان نمی شود، آنجا خانه ای است نه دری دارد و نه پیکری و نه حصیری در آن است و نه طعام و غذایی . پسرکی فقیر به نام جوحی که با پدرش از آنجا می گذشت و به سخنان آن کودک گوش می داد به پدرش گفت: پدر جان ، مثل اینکه این تابوت را دارند به خانه ما می برند . زیرا خانه ما نیز نه حصیری دارد و نه چراغی و نه طعامی .

------------------

یاد دارم که شبی در کاروانی همه شب رفته بودم و سحر در کنار بیشه‌ای خفته، شوریده‌ای که در آن سفر همراه ما بود نعره‌ای برآورد و راه بیابان گرفت و یک نفس آرام نیافت. چون روز شد گفتمش آن چه حالت بود، گفت بلبلان را دیدم که به نالش در آمده بودند از درخت و کبکان از کوه و غوکان در آب و بهایم از بیشه، اندیشه کردم که مروت نباشد همه در تسبیح و من به غفلت خفته.

GORJI
29-08-2009, 07:37
معجزه جحی

جحي بر دهي رسيد و گرسنه بود. از خانه آواز تعزيتي شنيد. آنجا رفت و گفت: شکرانه بدهيد تا من اين مرده را زنده سازم. کسان مرده او را خدمت به جا آوردند چون سير شد گفت: مرا به سر مرده بريد. انجا برفت مرده را بديد و گفت: اين چه کاره بوده؟ گفتند جولاه. انگشت در دهان گرفت و گفت: آه دريغ هرکس ديگري بودي در حال زنده شايستي کرد اما مسکين جولاه چون مرد،مرد.

-----------------

پادشاه ماند و خایه های من

پادشاهی در شهری مسجد عظیم ساخت. همه از سنگ سیاه، چون سنگ برای ساختن کم آمد، اکثر سنگها از مقابر در او خرج کرد. روزی به ندیم خود گفت: «مسجدی که ساخته ام چه نوع است؟» گفت: «بسیار خوب است لیکن یک عیب دارد.» پادشاه فرمود بگو چه عیب دارد؟ گفت: «مشهور است که هر که در دنیا مسجدی بنا کرد در قیامت آن مسجد را با صاحبش در حشرگاه خواهند آورد تا ثواب آنرا به بنا کننده آن بدهند و مسجد پادشاه که در حشر بیارند هر مرده که سنگ قبر او بر این خرج شده برخاسته خواهد گرفت و مسجدی در میان نخواهد ماند پس پادشاه ماند و خایه های من.»

-----------------


پاسخی نیکو برای او آماده دار

حسن بصرى ، به ملاقات امام على بن حسين - زين العابدين - رفت و امام (ع ) او را گفت : اى حسن ! پروردگارى را كه به تو نيكى كرد، اطاعت كن ! و اگر او را اطاعت نكردى ، سركش مباش ! و اگر عصيان كردى ، از روزى او مخور! و اگر عصيان ورزيدى ، و روزى او خوردى ، و در خانه اش نشستى ، پاسخى نيكو براى او آماده دار!

----------------------

آب در هاون کوبیدن است

افلاطون و ارسطو در خاصیت سموم اختلاف و شرط بندی داشتند. ارسطو با نشستن در ظرف شیر و نوشیدن داروها، زهرهایی را که افلاطون به او میداد میخورد و نجات می یافت. نوبت به ارسطو که رسید آب در هاون ریخت و روزها به کوبیدن و ساییدن آن مشغول بود و افلاطون نمیدانست که چه در هاون است. سرانجام از آن آب به افلاطون خورانید و او بیمار و مسموم شد.

------------------------


اگر دیگ همسایه اینجا میشد ، پی پیازی می کردیم

لری در عالم آرزو با کودکان خود میگفت: «اگر پیه، میداشتیم و اگر پیاز میداشتیم و اگر هیزم میداشتیم و اگر دیگ همسایه اینجا میبود، پیه پیاز میپختیم!»

GORJI
29-08-2009, 07:39
بنده یکتا

شیخ بأرالد ین صاحب مردی را با دو زیبا روی بدید و گفت: «اسمت چیست؟ آن مرد گفت عبد الواحد. (یعنی بنده یکتا)»
گفت: «تو این دو را یله کن که من عبدالاثنین و هر دو را بنده ام!»

----------------------

با این ...... میخواهی بروی جنگ هرات

نادر شاه در اردو کشی به طرف هرات، بین راه دچار اسهال میشود. به خیمه پیرزنی پناه میرد. در هر رفت و آمد پیرزن در آوردن دوا و غذا، مجبور به بیرون رفتن از خیمه جهت قضای حاجت میشود و پیرزن چون چنین مینگرد، با شناختی که از او پیدا کرده و از قدش باخبر شده بود، رو به نادر میگوید: « با این ﮐ ن میخواهی بروی جنگ هرات؟»

-------------------

حاجی ما هم شریک

موقعی که حجاج از راه مدینه به مکه یا بالعکس میرفتند همین که شامگاهان در یکی از مراحل بین راه رحل اقامت افکنده و دیگهای پلو یا آش را بر سر بار میگذاشتند، ناگهان یک دسته عرب نتراشیده و نخراشیده با سوسماری یا موش صحرایی از راه میرسیدند و موشها یا سوسمارها را در دیگ آش یا پلو میانداختند و میگفتند: «حاجی ما هم شریکیم» چون طبع حجاج بدبخت هرگز حاضر به خوردن پلو سوسمار یا آش سوسمار نمیشد مجبور میشدند که دیگ پلو یا آش نیمه پخته را یکجا تحویل آن گروه بدهند.

-------------------
خروس شدن ملا

یک روز ملانصرالدین به گرمابه رفته بود تعدادی جوان که در آنجا بودند تصمیم گرفتند سر بسر او بگذارند به همین جهت هر کدام تخم مرغی با اورده بودند و رو به ملا کردند و گفتند: «ما هر کدام قدقد می کنیم و یک تخم می گذاریم اگر کسی نتوانست باید مخارج حمام دیگران را بپردازد!» ملا ناگهان شروع کرد به قوقولی قوقو! جوانان با تعجب از او پرسیدند ملا این چه صدایی است بنا بود مرغ شوی! ملا گفت: «این همه مرغ یک خروس هم لازم دارند!»

----------------------

درآمد ، مرد را بخشنده دارد

مردی تریاکی در خانه به تنهایی زندگی میکرد. کلاغی به بوی تریاک او عادت کرده و سخت تریاکی شده بود. از آنجاکه تریاک معتاد را تنبل میکند، کلاغ سخت تنبل شده و دنبال غذا نمیرفت و هر روزه وقتی دود تریاک مرد تریاکی بلند میشد کلاغ میآمد در نزدیکی او و از دود تریاک استفاده میکرد و از مدفوع مرد معتاد تغذیه مینمود. تریاک معتاد را به یبوست معده نیز دچار میکند. یک روز خشکی معده تراکی از جد گذشت و معده او به کلی کار نکرد، چون کلاغ آمد و چیزی نیافت، مرد معتاد گفت: «ببخشید من کوشش خود را کردم ولی بی فایده بود:
زدم بس زور و چیزی در نیامد درآمد، مرد را بخشنده دارد!»

GORJI
29-08-2009, 07:43
راست باز پاک باز و امیر باش

شیخ ما قَدَس الله روحَهُ العزیز (شیخ ابوسعید ابوالخیر) روزی در نیشابور بر اسب نشسته بود و جمع متصوّفه در خدمت او به بازار فرو میراند، جمعی وُرنایان، میآمدند، برهنه. چون پیش شیخ رسیدند شیخ پرسید که: «این کیست؟» گفتند: «امیر مُقامران، است» شیخ او را گفت: «که این امیری به چه یافتی؟» گفت: «ای شیخ، به راست باختن و پاک باختن.» شیخ نعره ای بزد و گفت: «راست باز و پاک باز و امیر باش.»

------------------
زدیم اما نخوردیم

درویشی در نیمه شب زمستان کارگری را دید درِ دکان به روی خود بسته در آن کار میکند. صدا برآورد و گفت: «میخواستی نه را به سه بزنی.» کارگر جواب داد: «زدیم اما نخورد.» (مقصود درویش نه ماهِ قبل از زمستان بود که باید کار میکرده تا سه ماه زمستان راحت باشد و سه مقصود سه ماه میباشد.)
-----------------------


سبزی نداشت و والسلام

آش فروش دوره گردی دیگ آش خود را از صبح تا غروب در کوچه ها و بازارها گردانید و جار زد و احدی از آش او نخرید. در آخر روز به گوشه ای نشست و در کسادی متاع خود فکر میکرد و چرت میزد. استری که در آن نزدیکی ایستاده بود میان دیگ آش وی سرگین انداخت. آش فروش گفت: «سبزی نداشت و والسلام» یعنی تنها عیب آش من نداشتن سبزی بود که اکنون رفع شد

-----------------

زدیم اما نخوردیم

شاه عباس کبیر در شکارگاهی دهقانی را دید که آثار درویشی و فقر از صورت حال او هویدا بود، شاه گفت: «مگر سه را بننزدی؟» (یعنی مگر سه ماه مدت زرع را کشت نکردی تا برای نه ماه دیگر سال آسوده باشی) دهقان گفت: «زدیم و نگرفت.» (یعنی کار کردم ولیکن آفات سماوی چون سرما و ملخ و سن، رنج و کوشش مرا بیحاصل کرد.)

---------------------


شاه می آید شهرها ، کارها خوب میشود

پس از کشته شدن ناصرالدین شاه کار نان و گوشت و سایر خوردنیها در شهر نسبت به سابق بد بود و ورود سلطان سعید مظفرالدین شاه نیز به تهران دیر میکشید. مردمان شهر در برابر شکایت از تنگنایی و گرانی چیزها یکدیگر را به نوید با جمله «شاه میآید شهر، کارها خوب میشود» دل خوش میداشتند. سپس که شاه به پای تخت رسید و کار گرانی و بدی ارزاق بر همان حال بماند این بار جمله مزبور را چون مثلی در جواب هر شکایتی به استهزا ادا میکردند و امروز نیز کنند.

LIDA
29-08-2009, 20:22
پيرمرد و پسرک واکسي

پيرمرد هر بار که مي خواست اجرت پسرک واکسي کر و لال را بدهد، جمله اي را براي خنداندن او بر روي اسکناس مي نوشت. اين بار هم همين کار را کرد. پسرک با اشتياق پول را گرفت و جمله اي را که پيرمرد نوشته بود، خواند. روي اسکناس نوشته شده بود: وقتي خيلي پولدار شدي به پشت اين اسکناس نگاه کن. پسر با تعجب و کنجکاوي اسکناس را برگرداند تا به پشت آن نگاه کند. پشت اسکناس نوشته شده بود: کلک، تو که هنوز پولدار نشدي!پسرک خنديد با صداي بلند؛ هرچند صداي خنده خود را نمي شنيد

-----------------

رفته بوديم كه دور از انتظار ديگران ساعتي با سرگرداني عشق بي پناه زير روشنايي مات ماه گردش كنيم.اسمان كاملا صاف بود پاره ابري سياه صورت نازنين ماه را در سياهي خود نا پديد كرد گفتم اسمان به اين صافي! معلوم نيست اين تكه ابر سياه از گريبان ما چه مي خواهد اشاره كرد و اهي كشيد و گفت:
ان ابر نيست عصاره ي ناله هاي پنهان عشاق واقعي كه روي ماه را پوشانده است تا ماه شاهد عشق دروغ بين من و تو نباشد

------------------

تزريق خون

سالها پيش که من به عنوان داوطلب در بيمارستان کار ميکردم، دختري به بيماري عجيب و سختي دچار شده بود و تنها شانس زنده ماندش انتقال کمي از خون خانواده‏اش به او بود. او فقط يک برادر 5 ساله داشت. دکتر بيمارستان با برادر کوچک دختر صحبت کرد. پسرک از دکتر پرسيد: آيا در اين صورت خواهرم زنده خواهد ماند؟
دکتر جواب داد: بله و پسرک قبول کرد. پسرک را کنار تخت خواهرش خوابانديم و لوله‏هاي تزريق را به بدنش وصل کرديم، پسرک به خواهرش نگاه کرد و لبخندي زد و در حالي که خون از بدنش خارج ميشد، به دکتر گفت: آيا من به بهشت ميروم؟ پسرک فکر ميکرد که قرار است تمام خون بدنش را به خواهرش بدهند!

---------------------


دسته گل

روزي، اتوبوس خلوتي در حال حرکت بود. پيرمردي با دسته گلي زيبا روي يکي از صندلي‏ها نشسته بود. مقابل او دخترکي جوان قرار داشت که بي‏نهايت شيفته زيبايي و شکوه دسته گل شده بود و لحظه‏اي از آن چشم برنميداشت. زمان پياده شدن پيرمرد فرا رسيد. قبل از توقف اتوبوس در ايستگاه، پيرمرد از جا برخواست، به سوي دخترک رفت و دسته گل را به او داد و گفت: متوجه شدم که تو عاشق اين گلها شده‏اي. آنها را براي همسرم خريده بودم و اکنون مطمئنم که او از اينکه آنها را به تو بدهم خوشحال‏تر خواهد شد. دخترک با خوشحالي دسته گل را پذيرفت و با چشمانش پيرمرد را که از اتوبوس پايين مي‏رفت بدرقه کرد و با تعجب ديد که پيرمرد به سوي دروازه آرامگاه خصوصي آن ‏سوي خيابان رفت و کنار نزديک در ورودي نشست.

-------------------

راز زندگي




در افسانه‏ها آمده، روزي که خداوند جهان را آفريد، فرشتگان مقرب را به بارگاه خود فراخواند و از آنها خواست تا براي پنهان کردن راز زندگي پيشنهاد بدهند. يکي از فرشتگان به پروردگار گفت: خداوندا، آنرا در زير زمين مدفون کن. فرشته ديگري گفت: آنرا در زير درياها قرار بده. و سومي گفت: راز زندگي را در کوه‏ها قرار بده.
ولي خداوند فرمود: اگر من بخواهم به گفته‏هاي شما عمل کنم، فقط تعداد کمي از بندگانم قادر خواهند بود آنرا بيابند، در حالي که من ميخواهم راز زندگي در دسترس همه بندگانم باشد. در اين هنگام يکي از فرشتگان گفت: فهميدم کجا، اي خداي مهربان، راز زندگي را در قلب بندگانت قرار بده، زيرا هيچکس به اين فکر نمي‏افتد که براي پيدا کردن آن بايد به قلب و درون خودش نگاه کند.و خداوند اين فکر را پسنديد

LIDA
29-08-2009, 20:32
روزی شمس وارد مجلس مولانا می‌شود. در حالی که مولانا در کنارش چند کتاب وجود داشت. شمس از او می‌پرسد این که اینها چیست؟ مولانا جواب می‌دهد قیل و قال است. شمس می‌گوید و ترا با اینها چه کار است و کتابها را برداشته در داخل حوضی که در آن نزدیکی قرار داشت می‌اندازد. مولانا با ناراحتی می‌گوید ای درویش چه کار کردی برخی از اینها کتابها از پدرم رسیده بوده و نسخه منحصر بفرد می‌باشد. و دیگر پیدا نمی‌شود؛ شمس تبریزی در این حالت دست به آب برده و کتابها را یک یک از آب بیرون می‌کشد بدون اینکه آثاری از آب در کتابها مانده باشد. مولانا با تعجب می‌پرسد این چه سرّی است؟ شمس جواب می‌دهد این ذوق وحال است که ترا از آن خبری نیست. از این ساعت است که حال مولانا تغییر یافته و به شوریدگی روی می‌نهد و درس و بحث را کناری نهاده و شبانه روز در رکاب شمس تبریزی به خدمت می‌ایستد. و به قول استاد شفیعی کدکنی تولدی دوباره می‌یابد

---------------------

فقر

روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می کنند، چقدر فقیر هستند. آن دو یک شبانه روز در خانه محقر یک روستایی مهمان بودند.در راه بازگشت و در پایان سفر، مرد از پسرش پرسید: نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟پسر پاسخ داد: عالی بود پدرپدر پرسید آیا به زندگی آنها توجه کردی؟!پسر پاسخ داد: بله پدر!و پدر پرسید: چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت: فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهار تا. ما در حیاطمان یک فواره داریم و آنها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد. ما در حیاطمان فانوس های تزیینی داریم و آنها ستارگان را دارند. حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آنها بی انتهاست!با شنیدن حرفهای پسر، زبان مرد بند آمده بود. بعد پسر بچه اضافه کرد :متشکرم پدر، تو به من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم

-------------------

عقاب

مردی تخم عقابی پیدا کرد و آن را در لانه مرغی گذاشت. عقاب با بقیه جوجه ها از تخم بیرون آمد و با آن ها بزرگ شد. در تمام زندگیش همان کارهایی را انجام داد که مرغها می کردند؛ برای پیدا کردن کرم ها و حشرات زمین را می کند و قدقد می کرد و گاهی با دست و پا زدن بسیار، کمی در هوا پرواز می کرد. سالها گذشت و عقاب خیلی پیر شد. روزی پرنده با عظمتی را بالای سرش بر فراز آسمان ابری دید. او با شکوه تمام، با یک حرکت جزئی بالهای طلاییش برخلاف جریان شدید باد پرواز می کرد. عقاب پیر بهت زده نگاهش کرد و پرسید: این کیست؟ همسایه اش پاسخ داد: این یک عقاب است. سلطان پرندگان. او متعلق به آسمان است و ما زمینی هستیم. عقاب مثل یک مرغ زندگی کرد و مثل یک مرغ مرد. زیرا فکرمی کرد یک مرغ است.

------------------

گل

جوان گل فروش دید که مرد پراید سوار به زن پژو سوار خیره مانده . به شیشه ی ماشین زد و به مرد گفت : می توان برایش گل بفرستی با یک کارت ویزیت . مرد از فکر جوان خوشش آمد.با عجله کارت ویزیتش را با پول گل به جوان داد .جوان دسته ی گل و کارت ویزیت را به زن داد .زن دسته گل را آهسته روی صندلی گذاشت و کارت ویزیت را انداخت کف ماشین ، روی دیگر کارت ها .یک چهارراه پایین تر دور زد .جوان گل فروش در لاین دیگر منتظرش بود ،زن دسته ی گل را به جوان برگرداند این سومین دسته گلی بود که از صبح ، نصف قیمت به جوان می فروخت.

--------------------



تعقيب دزد و پليس

دزد همچنان كه در حال فرار از دست پليس بود به سر كوچه اي رسيد سريع وارد كوچه شد و پليس هم در تعقيب وي.درانتهاي كوچه كوچه ديگري به سمت راست وجود داشت دزد وارد كوچه شد و پليس نيز در تعقيب وي
درانتهاي اين كوچه نيز كوچه ديگري بود كه دزد وارد آن كوچه شد وپليس همچنان درتعقيب وي بود
همچنان كه دزد كوچه ها رو يكي يكي پشت سر ميگذاشت و ازپليس فرار ميكرد در پايان كوچه دهم با چيز عجيبي مواجه شد بله كوچه بن بست بود در اين هنگام او با نا اميدي تمام دستهاي خود را بالا گرفت و آماده تسليم شد اما هر چه منتظر ماند پليس نيامد پليس در پايان پيچ نهم نا اميد شده و برگشته بود .

GORJI
30-08-2009, 07:36
شاه بداغ باغی دارد

شاه بداغ سفیهی در بیابان بی آب و علف چهاردیواری ساخته بود و آن را باغ نام نهاده. گفتند: «سبب ساختن چهاردیوار در چنین صحرایی چیست؟» گفت: «جهت آنکه بگویند شاه بداغ باغی دارد.»



صدایش را که از بین بردی، یک فکری بحال بویش بکن

یکی کنار ملانصرالدین بر سکوی مسجدی نشسته بود، ضرطه ای از او بجست. نوک نعلین بر آجرفرش حیاط میکشید که صدا از این بود. ملا با او گفت: «صدایش را که از میان بردی، خدای را حیلتی کن که بوی نیز از میان برود!»




آدم کلاه خود را باید قاضیب کند

شخصی سر و کارش به دیوان قضا کشید، در هر وقت مقرر پیش از آن که به محکمه قاضی برود در خانه کلاه خود را جلوی خود میگذارد و او را قاضی فرض میکرد و آنچه میبایستی در محکمه در حضور قاضی تقریر کند برای آن تقریر میکرد تا خوب در خاطره اش بماند و نزد قاضی سخنی به ضرر خود نگوید




بدان سختی که تو دیدی نیست

مولانا قطب الدین به راهی میگذشت. شیخ سعدی را دید که بر شاشه کرده و ........... بر دیوار میکشد تا استبرا کند
گفت:ای شیخ چرا دیوار مردم سوراخ میکنی؟
گفت:قطب الدین ایمن باش بدان سختی نیست که تو دیده ای



نام پدر

شيعه اي از شخصي بپرسيد نامت چيست؟ گفت: ابوبکر ابن عمر. گفت: نام پدر قلتبانت که ميپرسد؟

GORJI
30-08-2009, 07:37
چادر چاقچور کرده و آمده

زنی چند روز متوالی برای ناهار شوهرش شله تهیه کرد. سرانجام شوهر عصبانی شد و گفت: «از فردا یا جای من در این خانه است یا شله.» فردای آن روز برای صرف ناهار به منزل آمد و سر سفره نشست. زنش این برا یک بشقاب دلمه برگ پیش وی گذاشت. وقتی شوهر دلمه ها را ورانداز کرد، رو به زنش گفت: «این همان شله دیروز است که چاقچور پوشیده و چادر به سر کرده آمده است؟»



ادم گرسنه ایمان ندارد

مردی از گرسنگی مشرف به مرگ گردید. شیطان برای او غذایی آورد به شرط آنکه ایمان خود را به او فروشد. مرد پس از سیری، از دادن ایمان ابا گرد و گفت: «آن چه را که در گرسنگی فروختم موهوم و معدومی بیش نبود چه آدم گرسنه ایمان ندارد.



جان پدر تو سفره بی نان دیده ای

پسری عاشق شد و از درد عشق مینالید. روزی پدرش او را نصیحت کرد که مالیخولیای عشق را که جز مرضی دماغی نیست از سر بیرون کن. پسر گفت: «جان پدر تو غمزده خوبان ندیده ای که ترک عشق را آسان میپنداری.» پدر در جواب گفت: «جان پسر تو سفره بی نان ندیده ای و به تنگی معاش گرفتار نشده ای که عشق و عاشقی را به کلی فراموش کنی.»



ساعت ، چوب خط عمر است

سفیری از انگلیس با مقداری تحفه و هدایا نزد کریم خان زند (وکیل) آمد. وکیل برای هر یک از هدایای او به تفصیلی که معروف است عیبی گرفت و آن را رد کرد. از جمله درباره ساعتی ایراد گرفت که: «این، چوب خط عمر است و به درد نمیخورد.»



پا داره رو بگیر ، بی پاهه به جاست

دو نفر با هم توت خشک میخوردند و کرمهایی که در توتها تولید شده بود، راه افتاد و به این طرف و آن طرف ظرف میرفتند. یکی از آنها پی در پی آنها را میگرفت و میخورد و به رفیقش سفارش میکرد: «سواره را بزن پیاده مانده است.»

GORJI
30-08-2009, 07:38
آدم باید مالش زیر سرش باشد تا خاطر جمع باشد

جوحی، بهار که میشد هر روز هرچند درخت در باغچه اش میکاشت، شب آنها را آورده به اتاقش میبرد. سبب آن پرسیدند. گفت: «با این دزدان بسیار آدم باید مالش زیر سرش باشد تا خاطر جمع باشد.»
__________________
حالا دیگه حسابی نداریم

شخصی حوضی ساخته بود، هرکس برای غسل در آن داخل میشد یا وضو میگرفت از او مبلغی میگرفت. وقتی آن مرد داخل حوض شد و غسل کرد، چون بیرون آمد صاحب حوض دو دینار از او مطالبه کرد، آن مرد گفت: «ندارم که بدهم.» چون صاحب هوز اصرار ورزید آن مرد تیزی بداد و گفت: «دیگر غسل باطل شد، حالا دیگر حسابی نداریم!»
__________________
زردآلو را برای هسته اش میخوره

مردی اصفهانی مقداری زردآلو خرید. در کنار دیواری نشست که بخورد. زردآلو را به غایت گندیده و پلاسیده یافت. در خوردنش تردید پیدا کرد. بالاخره برای استفاده از مغز هسته های آن مشغول خوردن شد. هسته را در گوشه دستمال میریخت. گدایی فرا رسید، نزد او ایستاد و گفت: «آقا زردآلو که خوردید هسته اش را به من ببخشید.» اصفهانی گفت: «برو پی کارت من این گُه را برای هسته اش میخورم.»
__________________

بزرگی عمل

اسکندر يکي از کارداران را از عملي شريف عزل کرد و عملي خسيس به وي داد. روزي آن مرد بر اسکندر درآمد، گفت : چگونه مي بيني عمل خويش را ؟ گفت: زندگاني پادشاه دراز باد. نه مرد به عمل بزرگ و شريف گردد بلکه عمل به مرد بزرگ و شريف شود، در هر عملي که هست نيکو سيرتي مي يابد و داد و انصاف . اسکندر را خوش آمد ، عمل وي را به او باز داد.
__________________
پیران با برکت

دو کودک در قم از زمان طفلی تا زمان پیری با هم مبادله کردندی! روزی بر سر مناره به همین معامله مشغول بودند. چون فارغ شدند یکه به دیگری گفت: « شهر ما سخت خرابست. »
دیگری گفت: « شهری که پیران با برکتش من و تو باشیم، آبادانی در آن بیش از این توقع نمیتوان داشت «

GORJI
30-08-2009, 07:40
آفرین به مرغ

شخصي تيري به مرغي انداخت. خطا کرد. رفيش گفت: احسنت. تير انداز بر آشفت که به من ريشخند ميکني؟ گفت: نه ميگويم احسنت اما به مرغ!
__________________

آدم بفرستید فوج را نجات دهد

یک وقت فوج کاشی ها را به تهران احضار کردند. فوج با توپ و توپخانه از کاشان حرکت کرد. هنوز یک منزل از هر دور نشده بود که در محاصره دسته ای ده نفری از راهزنان افتاد. فرمانده آنها قاصدی نزد حاکم کاشان فرستاد و پیغام داد «ما به محاصره افتاده ایم، آدم بفرستید فوج را نجات بدهند!»
__________________

حاکم بغداد حکمی کرده ، میباید شنید

وقتی صائب تبریزی در بغداد میگذشت، شنید که حاکم بغداد حکم کرده است که چون یزید از مردم مکه بوده تا زمانی که من هستم و حکومت میکنم کسی حق ندارد او را لعن کند. صائب به طریق تفنن و مزاح این بیت ایهام دار که بصورت ضرب المثل درآمده میسراید:
حاکم بغداد حکمی کرده میبایست شنید / تا که او باشد نباید کرد لعنت بر یزید
__________________

شخصي پيرزني را در زمستان مي/../ييد ناگاه از آنجا بيرون کشيد. زنک گفت چه ميکني؟ گفت مي خواهم ببينم تا اندرون ک* تو سرد تر است يا بيرون.

__________________

زن بد بو

شخصي زني بخواست. شب اول از بيني و بغلش گندي به دماغش رسيد. چون به کار مشغول شد از آنجا نيز گندي عظيم بدو رسيد. گفت: خاتون لطفي کن تيزي بده باشد که دماغم پاره اي خوش شود!

GORJI
30-08-2009, 07:42
شاه خدابنده، سنده کی سنده، منده کی منده

سلطان محمد خدابنده گنبد سلطانیه را بدین نیت برآورد تا جسد مطهر امیرالمومنین علی علیه السلام را از نجف بدانجا تحویل کند. چون بنا به پایان رسید شبی آن حضرت را در خواب دید که بدو فرمود. شاه خدابنده، سنده کی سنده، منده کی منده. جمله ترکی است و در میان پارسی زبانان نیز چون مثلی متداول شده و معنی آن این است: شاه خدابنده! آنِ تو، تو را و آنِ ما، ما را.
__________________
صاحب این خانه چه لطفی در حق تو کرده

مردی خُلاری، انگور برای فروش به شیراز آورد، چون به فروش نرسید از بیم فاسد شدن دیگی و مقداری هیزم فراهم کرد و در دالان مسجد به پختن شیره انگور مشغول گردید، ناگاه خادم مسجد که مردی شَل و کور و کچل و الکن و آبله گون بود سر رسید و با زبان الکن خود خُلاری را مورد اعتراض قرار داد که چرا در دالان خانه خدا شیره میپزی. خُلاری گفت: «آخر مرد حسابی صاحب خانه چه لطفی کرده در حق تو که آنقدر برایش تعصب به خرج میدهی!»
__________________
صاحب این خانه چه لطفی در حق تو کرده

شیرازی در مسجد بنگ میپخت. خادم مسجد بدو رسید و با او در سفاهت آمد، شیرازی در او نگاه کرد، شَل و کور بود، نعره ای کشید و گفت: «ای مردک خدا در حق تو چندان لطف نکرده است که تو در حق او چنین تعصب میکنی.»
__________________

امید

روزی حضرت داوود در حال عبور از بیابانی مورچه ای را دید که مرتب کارش این است که از تپه ای خاک بر می دارد و به جای دیگری می ریزد از خداوند خواست که از راز این کار آگاه شود ...
مورچه به سخن آمد که : معشوقی دارم که شرط وصل خود را آوردن تمام خاکهای تپه در این محل قرار داده است !
حضرت فرمود : با این جثه کوچک تو تا کی می توانی خاکهای این تل بزرگ را به محل مورد نظر منتقل کنی وآیا عمر تو کفاف خواهد کرد ؟!
مورچه گفت:همه اینها را می دانم ولی خوشم اگر در راه این کار بمیرم به عشق محبوبم مرده ام.
__________________

دختر دوشیزه را شوی دوشیزه باید

چون شهربانو دختر یزدگرد شهریار را اسیر بردند، از عجم به عرب. او را به خانه سلمان فارسی بنشاندند تا به شو دهند. چون شوی برو عرضه کردند، شهریار گفت: «تا مرد را نبینم زن او نباشم.» پس وی را بر منظر بنشاندند و سلمان به بر او بنشست و آن قوم را تعریف همی کرد که این فلان است و آن فلان است. وی هرکسی را نقضی همی کرد تا امیرالمومنین عُمَر رضی الله برگذشت، شهربانو پرسید: «این کیست؟» سلمان گفت: «امیرالمومنین عمر.» شهربانو گفت: «مردی محتشم است و بزرگوار اما پیر است.» امیرالمومنین علی علیه السلام برگذشت، سلمان گفت: «پسر عمّ پیغامبر ماست، علی علیه السلام.» گفت: «مردی سخت بزرگوار است و سزای من است، اما مرا بدان جهان از فاطمه زهرا رضی الله عنها شرم آید.» پس امیرالمومنین حسن بن علی رضی الله عنهما برگذشت. شهربانو گفت: «این درخور من است ولی بسیار نکاح است نخواهم.» تا امیرالمومنین حسین رضی الله عنه برگذشت، شهربانو گفت: «شوی من این باید که باشد که دختر دوشیزه را شوی دوشیزه باید و من هرگز شوی نکرده ام و او زن نکرده است.»

LIDA
30-08-2009, 09:00
نقطه اشتراک


هیچگاه بین من و مادرم تفاهمی وجود نداشت. هیچ نقطه اشتراکی بین ما نبود.اما حالا بعد از چهل سال زندگی اولین نقطه ی مشترک ایجاد شد.حالا من هم مثل او مادر ندارم و هیچ کاری جز گریه از من بر نمی آید.

********

مادر مرده

پسر بچه از پشت به زمین افتاد.زن زیر گلویش را خاراند:دیدی خانم کوچولو،بازم افتادی.پسر بچه این بار پایه ی صندلی را گرفت.خودش را کمی بالا کشید و با دست دیگرش پاچه ی شلوار زن را گرفت.چند بار به جلو و عقب رفت.به یک باره دست را از پایه ی صندلی جدا کرد و با دو دست محکم پاهای آویزان زن را بغل کرد.لبانش را رو به تو برده بود و پشت سر هم می گفت:ماما،ماما،ماما،ماما

********

فرصتی برای جبران
لبخند بر لبهای کمرنگ مرد نشست:«اکنون من و توهستیم و همان خنده و نگاه.حرف بزن.دلم واسه صدات تنگ شده.دو ساله نشنیدمش!»قطره اشک از صورت زن روی بالش مرد چکید.مرد گفت:«میدونی سحر!؟می خواستم جبران کنم!اما دیگه دیره...میگن قلبم دیگه نمی خواد کار کنه، بی معرفت رفیق نیمه راه شده»لبهای زن از فرط بغض لرزید.آرام سر بلند کرد.اشک پهنه صورتش را پر کرده بود.و گفت:-حمید!به خاطر من زنده بمون!می خوام همه چی رو از نو بسازم.بهم یه فرصت دیگه بده.»واما حمید آرام خواند:«ما گرچه در کنار هم نشسته ایم...بار دگر به چشم هم چشم بسته ایم...دوریم هر دو دور...»پرستار سرم را از دست مرد خارج کرد:«متأسفم!تموم کرد...»

*********

فرشته

آخرین تکه را از داخل جعبه خارج کرد و در مشتش گرفت . با درخشش خاصی که درچشمان اش بود به سمت پیرمرد رفت و آخرین تکه را به او داد . پیرمرد سرش را بلند کرد و دخترک در لابه لای آدم ها ناپدید شد . پیرمرد از روی صندلی شکسته اش بلند شد و به سمت پسرکی که در گوشه ای از خیابان مشغول واکس زدن بود ، رفت و آخرین تکه را به او داد . پسرک سرش را بلند کرد و پیرمرد در لا به لای آدم ها ناپدید شد . پسرک واکسی پس از تمام شدن کار اش آخرین تکه بیسکویت را به دهان برد .. و در میان انبوه آدم ها ناپدید شد .

*********

ماهی آزاد سفید

با تکانی خود را ازلابه لای سوراخ های تور رها کرد و در دریا شناور شد ؛ با خود گفت:« ازمرگ حتمی نجات یافتم ، بیچاره ماهی هایی که در تور ماهیگیراسیرند .. اگر آنها هم به مانند من زرنگ و باهوش بودند ، اگر به مانند من تلاش می کردند و اگرازشانس خوبی برخوردار بودند ... »مرغی دریایی که درحال چرخیدن در آسمان بود با شیرجه ای ، ماهی آزاد سفید را همراه خود به آسمان برد . در همین لحظه موجی سهمگین ، ماهیگیر را به همراه تورش به داخل دریا کشاند

LIDA
30-08-2009, 09:38
وبا

مردى از اصحاب امام صادق به حضرت عرض كرد: برادران و پسر عموهايم فشار زيادى بر خانه ام وارد كرده اند تا جائيكه در يك اطاق زندگى مى كنم ، اگر در اين باره (به آنها يا حاكم ) شكايت و گله كنم ، آنچه اموال دارم را مى گيرند.امام فرمود: صبر كن ، همانا بعد از سختى فرج و گشايشى برايت مى شود. آن مرد گفت : از اقدام بر عليه آنها مصرف شدم ، چيزى نگذشت وبا در سنه 131 ه‍ ق آمد و همه آن اقوامى كه او را اذيت مى كردند مردند.بعد از مدتى خدمت امام رسيد، فرمودند: حال اقوامت چطور است ؟ گفت : همه مردند! فرمود: آنها به خاطر اذيت به تو كه خويش آنها بودى ، و بعقوبت عملشان (قطع رحم ) نسبت به تو مردند، آيا تو دوست داشتى آنان زنده بمانند و به فشار و اذيت بر تو وارد كنند؟ گفت : نه والله


**********

كار براى ظالمان

شخصى به نام مهاجر مى گويد: نزد امام صادق عليه السلام رفته بودم ، عرض كردم فلانى و فلانى خدمت شما سلام رساندند. فرمود: سلام بر آنها باد.گفتم : از شما التماس دعا نيز كرده اند، فرمود: چه مشكلى دارند؟ گفتم : منصور دوانيقى آنها را به زندان انداخته است .فرمود: آنها با منصور چه كار داشتند؟ گفتم : براى او كار مى كردند و منصور (عصبانى شده و) آنها را محبوس كرده است .فرمود: مگر آنها را از كار كردن براى او (حكومت ظالم ) نهى نكرده بودم ؟ اين كار كردنها آتش را در پى دارد! بعد فرمود: خدايا ضرر را از آنها برگردان و آنها را نجات بده .مهاجر گفت : از مكه بازگشتم و از حال دوستانم سئوال كردم ، گفتند، آنها آزاد شده اند

***********

زدن غلام

روزى يكى از اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله ، غلام خود را كتك مى زد و آن غلام پى در پى مى گفت : ترا بخدا نزن ، بخاطر خدا عفوم كن و... ولى مولايش او را نمى بخشيد و همچنان او را زير ضربات خود قرار داده بود.عده اى از فرياد آن غلام ، پيامبر صلى الله عليه و آله را مطلع كردند، پيامبر صلى الله عليه و آله برخاست و نزد آنها آمد. آن صحابى وقتى پيامبر را ديد، دست از كتك زدن برداشت .پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: او تو را به حق خدا قسم داد و تو از او نگذشتى ، حالا كه مرا ديدى از زدن او دست برداشتى ؟ آن مرد گفت : اينك او را به خاطر خدا آزاد كردم ! پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: اگر او را آزاد نمى كردى با صورت به آتش جهنم مى افتادى

***********
عفو قاتل


در عصر زعامت مرحوم آيت الله العظمى سيد ابوالحسن اصفهانى (ره )، شبى از شبها كه ايشان در نجف اشرف نماز مغرب و عشاء را به جماعت مى خواندند، بين نماز، شخصى فرزند او را كه بسيار فرزند شايسته اى بود، با كارد به قتل رساند.
وقتى از خبر شهادت فرزند عزيزش باخبر شد، با بردبارى و صبورى فرمود: لا حول و لا قوة الا بالله ) و بعد بلند شد و نماز عشاء را خواند. بعد خدمتش ‍ رسيدند و درباره قاتل فرزندش پرسيدند، فرمود: او را عفو كردم

************
آزادى كنيز

جماعتى مهمان امام سجاد عليه السلام بودند. يك نفر از خدام با عجله رفت و كباب از تنور بيرون آورد سيخهاى كباب از دستش افتاد و به سر كودك امام كه در زير نردبان بود برخورد كرد و كودك از دنيا رفت .
آن خادم سخت مضطرب و متحير ماند، امام به او فرمودند: تو اين كار را به عمد نكردى در راه خدا ترا آزاد كردم ، و امر فرمود تا كودك را غسل و كفن و دفن كنند

LIDA
30-08-2009, 09:48
سفيان ثورى مى گويد: روزى به خدمت امام صادق عليه السلام رفتم و ديدم امام متغير است ، سبب تغيير چهره را پرسيدم فرمود: من نهى كرده بودم كه كسى بالاى بام خانه نرود. داخل خانه شدم . يكى از كنيزان كه تربيت يكى از كودكانم را بعهده داشت ديدم كه كودكم در بغل او و بالاى نردبان است .
چون نگاهش به من افتاد متحير شد و لرزيد و طفل از دست او به زمين افتاد و مرد. ناراحتى من از جهت ترسى است كه كنيز از من پيدا كرده است ، با اين حال ، كنيز را فرمود: بر تو گناهى نيست و ترا بخاطر خدا آزاد كردم

**********
ذبح كدو


پس از آنكه معاويه به مخالفت با اميرالمؤ منين عليه السلام پرداخت ، تصميم گرفت عقل و مراتب اطاعت مردم شام را آزمايش كند، لذا با عمروعاص مشورت كرد.عمروعاص گفت : به مردم شام دستور بده كدو را مانند گوسفند ذبح كنند و پس از تذكيه آنرا بخورند، اگر فرمانت را اجراء نمودند آنها يار تو هستند وگرنه اطاعت نكنند.طولى نكشيد كه خبر اين بدعت به گوش مردم عراق رسيد، بعضى از آنان از اميرالمؤ منين عليه السلام در اين باره پرسش كردند.معاويه دستور داد از فردا كدو را مانند گوسفند ذبح كنند، و مردم شام بدون كوچترين اعتراض اجراء نمودند و اين بدعت در سراسر شام معمول گرديد.حضرت در جواب فرمود: خوردن كدو، ذبح لازم ندارد(520)، مراقب باشيد كه شيطان عقلتان را نبرد و افكار شيطانى حيرت زده و سرگردانتان ننمايد

************
معلم جبرئيل

روزى جبرئيل در خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم ، مشغول صحبت بود كه حضرت على عليه السلام وارد شد. جبرئيل چون آن حضرت را ديد برخاست و شرايط تعظيم به جاى آورد.
پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: يا جبرئيل ! از چه جهت به اين جوان تعظيم مى كنى ؟ عرض كرد: چگونه تعظيم نكنم كه او را بر من ، حق تعليم است !فرمود: چه تعليمى ؟ عرض كرد: در وقتى كه حق تعالى مرا خلق كرد از من پرسيد: تو كيستى و من كيستم ؟ من در جواب متحير ماندم ، و مدتى در مقام جواب ساكت بودم كه اين جوان در عالم نور به من ظاهر گرديد، و اين طور به من تعليم داد كه بگو: تو پروردگار جليل و جميلى و من بنده ذليل و جبرئيلم : از اين جهت او را كه ديدم تعظيمش كردم .پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم پرسيد: مدت عمر تو چند سال است ؟ عرض كرد: يا رسول الله در آسمان ستاره اى هست كه هر سى هزار سال يك بار طلوع مى كند، من او را سى هزار بار ديده ام

************

جوان عامل

پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در جمع صحابه نشسته بودند، ديدند جوانى نيرومند و توانا از اول صبح مشغول به كار است . افرادى كه در محضر رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم بودند گفتند: اگر اين جوان نيرو و قدرت خود را در راه خدا به كار مى انداخت شايسته مدح و تعريف بود.پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: اين سخنان را نگوئيد، زيرا از چند حال خارج نيست ، اگر او براى اداره زندگى خود كار مى كند كه محتاج ديگران نباشد، او در راه خدا قدم برداشته است . اگر كار مى كند كه پدر و مادر ضعيف و كودكان ناتوان را دستگيرى كند و آنها را از مردم بى نيازشان گرداند، باز هم به راه خدا مى رود.اگر با اين عمل مى خواهد به تهيدستان افتخار كند و بر ثروت خود بيفزايد او به راه شيطان رفته و از راه راست منحرف گشته است

***************


اسمش سيا بود ميان اين همه جمعيت ٿقط او بود كه اسم داشت اسم دار بودنش هم به خاطر هيكل سياهو بزرگش بود با اين همه ترسو بود و جسارت دور شدن از خانه را نداشت و همه اش مي ترسيد كه بلايي به سرش بيايد.
يك روز عصر بالخره رفت بيرون كه يكدفعه بوي شيريني مشامش را نوازش كرد و ديگر نتوانست جلوي خودش را بگيرد و به طرف بوي شيريني حركت كرد وقتي رسيد و خواست شيريني را به دهانش ببرد يكدفعه سياهي بزرگي ر ا روي سرش احساس كرد سياهي آنقدر بزرگ بود كه فكر كرد شب شده اما وقتي سرش را بلند كرد فهميد كه ماجرا چيست و خواست فرار كند كه ديگر دير شده بود وقتي سياهي كنار رفت مورچه سياهي زير پا له شد بود.

LIDA
30-08-2009, 22:59
روزي زيبايي و زشتي در ساحل دريايي به هم رسيدن و به هم گفتند:بيا در دريا شنا کنيم برهنه شدند و در اب شنا کردند و زماني گذشت و زشتي به ساحل برگشت و جامه هاي زيبايي رو پو شيد و رفت. زيبا نيز از دريابيرون امدو تن پوشش را نيافت از برهنگي شرم کرد و به نا چار لباس زشتي را پوشيد و به راه خود رفت.
تا اين زمان نيز مردان و زنان اين دو را با هم اشتباه ميگيرند اما اندک افرادي هم هستند که چهره زيبايي را
مي بينند و فارغ از جامه هايي که بر تن دارد او را مي شناسند . برخي نيز زشتي را مي شناسند و لباس ها يش او را از چشمهاي اينان پنهان نمي دارد .

-----------------

مرد تنومندی در چاهی گرفتار شده بود. ظریفی در حال گذر چو او را بدید بایستاد و سنگی بر سرش زد مرد فریاد براورد که ای احمق چه میکنی؟ مرد گفت سالها پیش در راهی بر من ضربه ای زدی من قدرت مقابله با تو را نداشتم پس خاموش شدم و منتظر چنین روزی ماندم اکنون که در بندی سزای عملت را بدادم

-----------------


هر ساله پدر كارولينو درب اتاق دعاي كليساي روستاي كوچكشان را باز مي كرد و پذيراي ملاقات افراد جواني بود كه از روستاهاي اطراف مي آمدند.آنها از راههاي دور مي آمدند تا نصيحت شده و در باره چيزهايي كه بايد در آنها تعمق مي كردند بياموزند.روزي دختر جواني از يك خانواده خوب در برابر پاي كشيش زانو زد و گفت: پدر من مي خواهم يك فرد پرهيزكارشوم. چكار بايد بكنم؟پدر كارولينو گفت: از قلبت پيروي كن و هرگز از چيزي كه به تو مي گويد منحرف نشو.دختر با اين نصيحت خوشحال شده و فكر كرد: چقدر آسان است كه يك انسان پرهيزكار شوي. تمام كاري كه بايد بكنم اين است كه به چيزهايي كه قلبم مي گويد گوش بكنم.اما قبل از اينكه او بتواند بلند شده و كليسا را ترك كند، كشيش اضافه كرد: براي پيروي از قلبت، تو بايد خيلي قوي باشد و زندگيت پر از فداكاري خواهد بود.

------------------


لیلی زیر درخت انار

لیلی زیر درخت انار نشست درخت انار عاشق شد.گل داد سرخ .سرخ گلها انار شد داغ داغ هر اناری هزار تا دانه داشت.دانه ها عاشق بودند دانه ها توی انار جا نمی شدند انار کوچک بود دانه ها ترکیدند. انار ترک برداشت.خون انار روی دست لیلی چکید.لیلی انار ترک خورده را از درخت چید.مجنون به لیلی اش رسید خدا گفت:راز رسیدن فقط همین بود.کا فی است انار دلت ترک بخورد

---------------------


لیلی پروانه خدا

شمع بود اما کوچک بود. نور هم داشت اما کم بود.شمعی که کوچک بود و کم برای سوختن پروانه بس بودمردم گغتند: شمع عشق است و پروانه عاشق.و زمین پر از شمع و پروانه شد پروانه ها سوختد و شمعها تمام شدند.
.خدا گفت: شمعی باید دور شمعی که نسوزد شمعی که بماند.پروانه ای که به شمع نزدیک می سوزد عاشق نیست.شب بود خدا شمع روشن کرد. شمع خدا ماه بود. شمع خدا ددور بود.شمع خدا پروانه می خواست . لیلی پروانه اش شد.بال پروانه های کوچک زود می سوزدزیرا شمع ها زیادی نزدیکند.بال لیلی هرگز نمیسوزد لیلی پروانه شمع خداست.شمع خدا ماه است. ماه روشن است اما نمی سوزد لیلی تا ابد زیر خنکای شمع خدا می رقصد.

LIDA
30-08-2009, 23:05
مرد تصميمش را گرفته بود مي خواست اموالش را بفروشد و در تجارت به کار اندازد . هر شب دعا مي کرد : خدايا کمکم کن تا در تجارت موفق شوم... اما هر چه بيشتر تلاش مي کرد کمتر موفق ميشد
تا اينکه بالاخره توانست آنها را با قيمت بالايي بفروشد و عاقبت چنان غرق در ثروت شد که از همه چيز و همه کس بريد . از تنهايي به خدا پناه برد و گفت : خدايا! تو که مي دانستي عاقبتم چنين مي شود چرا دعايم را مستجاب کردي؟؟؟در خواب کسي به او گفت : بار اول ثروت خواستي و خدا از تو صبر خواست اگر صبر مي کردي بهترين راه را براي خوشبختي انتخاب مي کردي

------------------

روزي مردي مستجاب الدعوه پاي كوهي نشسته بود كه به كوه نظري انداخت و ازاونجا كه با خدا خيلي دوست بود گفت: خدايا اين كوه رو برام تبديل به طلا كن.دريك چشم بر هم زدن كوه تبديل به طلا شد. مرد از ديدن اين همه طلا به وجد آمد ودعا كرد: خدايا كور بشه هر كسي كه از تو كم بخواد. در همان لحظه هر دو چشممرد كور شد، ناگهان مرد به خودش اومد و چشم دلش باز شد و گفت: چقدر من احمقم كه فكر كردم از خدا خيلي زياد خواستم

-------------------

زیبایی

صدفی به صدف دیگر گفت: درد زیادی در درونم احساس می کنم . دردی سنگین که مرا عذاب می دهد . صدف دیگر با غرور گفت : ستایش خدای آسمان ها و زمین را ، که من هیچ دردی را در خود ندارم ، خوب هستم وسلامت . در همان لحظه خرچنگی از آنجا عبور می کرد و صحبت آنها را شنید رو کرد به صدف از خود راضی و گفت : بله ،تو کاملا خوب و سلامتی ، اما دردی که همسایه ات را می آزارد ، مرواریدی بی نهایت زیباست که تو از آن بی بهره ای !

---------------------

افتخار پدربزرگ

همیشه به دندانش افتخار می کرد . اولین سالگرد ازدواجشان گذاشته بودش . وقتی می خندید صورتش خیلی جذاب می شد . این را همیشه مادربزرگ می گفت .
اما امروز دیگر در دهانش نبود . پدربزرگ دندان طلایش را برای خرج دفن مادربزرگ فروخت

--------------------

آدم بي خاصيت

راننده کاميوني وارد رستوران شد.دقايي پس از اين که او شروع به غذا خوردن کرد سه جوان موتورسيکلت سوار هم به رستوران آمدند و يک راست به سراغ ميز راننده کاميون رفتند و بعد از چند دقيقه پچ پچ کردن، اولي سيگارش را در استکان چاي راننده خاموش کرد.راننده به او چيزي نگفت . دومي شيشه نوشابه را روي سر راننده خالي کرد و باز هم راننده سکوت کرد و بعد هم وقتي راننده بلند شد تا صورتحساب رستوران را پرداخت کند نفر سوم به پشت او پا زد و راننده محکم به زمين خورد ولي باز هم ساکت ماند.دقايقي بعد از خروج راننده از رستوران يکي از جوانها به صاحب رستوران گفت : چه آدم بي خاصيتي بود، نه غذا خوردن بلد بود و نه حرف زدن و نه دعوا رستورانچي جواب داد : از همه بدتر رانندگي بلد نبود چون وقتي داشت مي رفت دنده عقب 3 موتور نازنين را خرد کرد و رفت.

LIDA
30-08-2009, 23:29
دهقان پیر،با ناله می گفت: ارباب! آخر درد من یکی دوتا نیست، با وجود این همه بدبختی، نمی دانم دیگر خدا چرا با من لج کرده و چشم تنها دخترم را«چپ» آفریده است؟! دخترم همه چیز را دوتا می بیند.!
ارباب پرخاش کرد که بدبخت! چهل سال است نان مرا زهر مار می کنی! مگر کور بودی ، ندیدی که چشم دختر من هم «چپ» است؟!گفت: چرا ارباب دیدم ... اما ... چیزی که هست، دختر شما همه ی این خوشبختی ها را «دوتا» می بیند ... ولی دختر من، این همه بدبختی را

***********

بچه که بودم فقط بلد بودم تا 10 بشمرم نهایت هر چیزی همین 10 تا بود از بابا که بستنی که می خواستم 10 تا می خواستم مامان رو 10 تا دوست داشتم . خلاصه ته دنیا همین 10 تا بود و این 10 تا خیلی قشنگ بود ولی حالا نمیدونم ته دنیا چقدره؟ نهایت دوست داشتن چند تاست؟ انگار خیلی هم حریس تر شدم . 10 تا بستنی هم کفافم رو نمیده اما می خوام بگم دوست دارم میدونی چقدر؟ به اندازه همون 10 تای بچگی


*************

یکی بود یکی نبود.گنجشک سر کشی بود که تصمیم گرفت تا در زمستان به جنوب سفرنکند.لیکن همینکه هوا رو به سردی گذاشت و سردتر شد مجبور به پرواز به سمت جنوب شد. در مدت کوتاهی بالهایش یخ بست و در مزرعه ای افتاد و تقریبا یخ زده و به حالت مرگ افتاد.گاوی از آنجا عبور می کرد روی گنجشک تاپاله ای انداخت.گنجشک فکر کرد که کارش تمام است لیکن همان تاپاله گرمش کرد و یخ بالهایش آب شد.بدنش گرم شد و سر حال آمد و شروع به آواز خواندن کرد.گربه ای صدایش را شنید و شروع به تجسس کرد و سر انجام پهن ها را کنار زد و گنجشک را دید و به سرعت چنگ انداخت و آن را خورد.

***************


مهمانی يک ميليون دلاری

چارلی با آخرین دلاری که داشت جایزه ی بخت آزمایی ده میلیون دلاری را برد. بعد از برنده شدن، همراه دوستان خیابانی اش یک مهمانی برپا کرد که دو هفته طول کشید و در طی آن چارلی از شدت خوشگذرانی مرد.میلیون ها دلار ثروت او به نفع دولت ضبط شد، اما نام او تا ابد به عنوان بزرگترین مهمانی دهنده در مین استریت زنده خواهد ماند.راستی نام او چه بود؟.

*************

متاسفم که پرسيدم

- شب تاریکیه عزیزم. زن برگشت تا مردی را که کنار ماشین او را گیر انداخته بود ببیند.
- خوب کوچولو، کار تو چیه؟. دست زن روی گلوی مرد کمانی نقره ای رسم کرد. جیغ مرد به خرخر بدل شد. زن تیغ جراحی را زمین انداخت، اتوموبیل را راند و به هیکل متشنج و در هم پیچیده گفت: من جراح هستم.

GORJI
31-08-2009, 07:02
صدای تق تقِ شکستن گردو را خدا خودش میشنود

کسی تعدادی گردو به بهلول داد. بهلول گردوها را گرفت و بدون اینکه تشکر بکند رفت و سنگ برداشت و تَق تَق گردوها را میشکست و همی خورد. او را گفتند: «گردوها را گرفتی، هیچ تشکری نکردی و دعایی نگفتی؟» گفت: «صدای تق تق شکستن گردو را خدا خودش میشنود!»



ز ترکان چنان بخت برگشته بود

میلاد پسر گرگین، یکی از دلقک مآبهای قشون ایران بود که هرگز از او هنری در جنگ دیده نشد، وی در نبردی دو تن از افراد قشون افراسیاب را به قتل میرساند! از آن پس به طنز این مثل رایج شد:
ز تُرکان چُنان بخت برگشته بود / که میلادِ گرگین دو تن کشته بود؟!


علمدار رسول

شخصی بر مزاری رسید. گوری سخت دراز بود پرسید این گور کیست؟ گفتند: گور علمدار رسول است. گفت:مگر با علم در گورش کردند؟



موی زهار

ششتری زنی بخواست شب اول که پیش او رفت زن موی زهار نکنده بود.چون در او انداخت زنک تیزی بکند.شوهر گفت: خاتون آنچه باید بکنی نمیکنی و آنچه نباید بکنی میکنی؟




مسلمان شدن

ترسايي مسلمان شده بود گرد شهرش مي گردانيدند . ترسايي ديگر بدو رسيد. گفت: مسلمانان سخت کم بودند تو نيز مسلمان شدي؟

GORJI
31-08-2009, 07:05
کفش طلحک

کفش طلحک را از مسجد دزديده بودند و به دهليز کليسا انداخته بودند. طلحک مي گفت: سبحان الله. من خود مسلمانم و کفشم ترسا!



پا پای خر، دست، دست یاسه، با این کار عقلم نمی ماسه

پا پای خر، دست، دست یاسه، با این کار عقلم نمی ماسه
مادر شوهری از اکراد خمی دوشاب داشت. روزی برای حاجتی از خانه غیبت میکرد. آبی فراوان بر زمین خانه بشد. عروس او که نامش یاسه بود، بر خر نشسته به سر خم شد و کاسه ای چند از دوشاب برگرفت و اثر دست او بر خم بماند. چون مادر شوهر به خانه برگشت و رد پای خر تا نزدیک هم بدید و نشان دست عروس بر هم مشاهده کرد متحیر ماند و گفت: «پا، پای..»



تو با خود نیز نیستی

مولانا عزالدین نائبی داشت در سفری با مولانا بود. در راه باز استاد پاره ای شراب بخورد.مولانا چند بار او را طلب کرد. بعد از زمانی بدوید و مست به مولانا رسید. مولانا دریافت که او مست است، گفت:ما پنداشتیم تو با ما باشی ولی چنین که تو را میبینیم تو با خود نیز نیستی



جا تر است و بچه نیست

مهمانی چند شب به خاطر سرمای بیرون اتاق، بول خود را در قنداقه شیرخواره میزبان میریخت. شبی زن میزبان، برای تعیین بول کننده که کودک است یا مهمان از کنار همسر برخواست و در بستر طفل خفت. چون غیری ندید به جای خود برگشت بستر خود را آغشته به نجاست دید!»



خان اگر شما نمیفرمودید، با پرهایش میخوردم

صیادی مرغی کوچک شکار کرد و به حضور خان برد تا انعامی دریافت کند. خان ممسک گفت: «این مرغ را میبری منزل، میدهی زنت پرهایش را بکند و شکمش را پاره کند و خوب بشوید و در تابه سرخ کند و چاشنی بزند و..» شکارچی حرف خان را قطع کرد و گفت: «خان اگر شما نمیفرمودید با پرهایش میخوردم!»

LIDA
31-08-2009, 09:43
درويشی را ضرورتی پيش آمد، گليمى را از خانه يكى از پاك مردان دزديد. قاضى فرمود تا دستش بدر کنند.
صاحب گليم شفاعت کرد که من او را بحل کردم.قاضى گفت : به شفاعت تو حد شرع فرو نگذارم.صاحب گليم گفت : اموال من وقف فقيران است ، هر فقيرى كه از مال وقف به خودش بردارد از مال خودش برداشته ، پس قطع دست او لازم نيست قاضى از جارى نمودن حد دزدى منصرف شد، ولى دزد را مورد سرزنش ‍ قرار داد و به او گفت : آيا جهان بر تو تنگ آمده بود كه فقط از خانه چنين پاك مردى دزدى كنى ؟!.
دزد گفت : اى حاكم ! مگر نشنيده اى كه گويند: خانه دوستان بروب ولى حلقه در دشمنان مكوب .چون به سختى در بمانى تن به عجز اندر مده ** دشمنان را پوست بر كن ، دوستان را پوستين

********

يه روز يه کشيش به يه راهبه پيشنهاد می کنه که با ماشين برسوندش به مقصدش... راهبه سوار ميشه و راه ميفتن... چند دقيقهء بعد راهبه پاهاش رو روی هم میندازه و کشيش زير چشمی يه نگاهی به پای راهبه ميندازه... راهبه ميگه: پدر ...... ، روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار... کشيش قرمز ميشه و به جاده خيره ميشه... چند دقيقه بعد بازم شيطون وارد عمل ميشه و کشيش موقع عوض کردن دنده ، بازوش رو با پای راهبه تماس ميده... راهبه باز ميگه: پدر ......! روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار!... کشيش زير لب يه فحش ميده و بيخيال ميشه و راهبه رو به مقصدش می رسونه... بعد از اينکه کشيش به کليسا بر می گرده سريع ميدوه و از توی کتاب روايت مقدس ۱۲۹ رو پيدا می کنه و می بينه که نوشته: «به پيش برو و عمل خود را پيگيری کن... کار خود را ادامه بده و بدان که به جلال و شادمانی که می خواهی می رسی»!

**********

جنگجويي از استادش پرسيد: بهترين شمشير زن کيست؟استادش پاسخ داد: به دشت کنار صومعه برو . سنگي آنجاست . به آن سنگ توهين کن شاگرد گفت:اما چرا بايد اين کار را بکنم؟سنگ پاسخ نمي دهد.استاد گفت خوب با شمشيرت به آن حمله کن.شاگرد پاسخ داد:اين کار را هم نمي کنم . شمشيرم مي شکند . و اگر با دست هايم به آن حمله کنم ،انگشتانم زخمي مي شوند و هيچ اثري روي سنگ نمي گذارند . من اين را نپرسيدم . پرسيدم بهترين شمشيرزن کيست؟استاد پاسخ داد:بهترين شمشير زن ، به آن سنگ مي ماند ، بي آن که شمشيرش را از غلاف بيرون بکشد ، نشان مي دهد که هيچ کس نمي تواند بر او غلبه کند


**********

زاهد پیری به بارگاه قدرتمند ترین پادشاه دوران دعوت شدپادشاه گفت: به مرد مقدسی که با اندک چیزی راضی می شود، غبطه می خورم .زاهد پاسخ داد: اعلی حضرتا، من به شما غبطه می برم که زودتر از من راضی می شوید .پادشاه با آزردگی گفت : منظورت چیست؟ تمام این سرزمین از آن من است.زاهد گفت: دقیقا". من آهنگ کرات را دارم، رودها و کوهسارهای سراسر جهان را دارم .ماه و خورشید را دارم، چون در روان خود، خدا را دارم. اما اعلی حضرتا شما فقط همین قلمرو را دارید

*********


معرکه گير در محل معرکه بود و مردي در کنارش بود . معرکه گير به مردم کرد نگاه و مردم نيز به او کردند نگاه . معرکه گير به مردم مردي که کنارش بود را نشان داد و آن مرد نيز سعي کرد خود را نشان دهد . معرکه گير گفت که مي تواند مرد کنارش را ُکند خواب و او را حرکت دهد در خواب . همه فکر کردند که معرکه گير اشتباه فکر مي کند . دقايقي گذشت و کار معرکه گير شروع گشت . معرکه گير چيزهايي گفت و سپس آن مرد خفت . معرکه گير دستور داد و آن مرد انجام داد . معرکه گير بشکن زد و مردم دست زدند و آن مرد داد زد . دقايقي گذشت و جمعيت پراکنده گشت . فقط معرکه گير ماند و مرد ماند . معرکه گير خوشحال بود و مرد نيز خوشحال بود . به اين ترتيب آن ها در کارشان موفق شدند و مشغول تقسيم پول ها شدند

ALI
01-09-2009, 13:40
هیزم شکن و جنیفرلوپز

يه روز، وقتي هيزم شکن مشغول قطع کردن يه شاخه درخت بالاي رودخونه بود،
تبرش افتاد تو رودخونه.
وقتي در حال گريه کردن بود يه فرشته اومد و ازش پرسيد: چرا گريه مي‌کني؟
هيزم شکن گفت که تبرم توي رودخونه افتاده. فرشته رفت و با يه تبر طلايي برگشت:
«آيا اين تبر توست؟» هيزم شکن جواب داد: «نه»
فرشته دوباره به زير آب رفت و اين بار با يه تبر نقره‌اي برگشت و پرسيد که آيا اين تبر توست؟
دوباره، هيزم شکن جواب داد: نه.
فرشته باز هم به زير آب رفت و اين بار با يه تبر آهني برگشت و پرسيد آيا اين تبر توست؟
جواب داد: آري.
فرشته از صداقت مرد خوشحال شد و هر سه تبر را به او داد و هيزم شکن خوشحال روانه خونه شد.
يه روز وقتي داشت با زنش کنار رودخونه راه مي‌رفت، زنش افتاد توي آب.
هيزم شکن داشت گريه مي‌کرد که فرشته باز هم اومد و پرسيد که چرا گريه مي‌کني؟
هيزم شکن جواب داد «فرشته، زنم افتاده توي آب.»
فرشته رفت زير آب و با جنيفر لوپز برگشت و پرسيد: زنت اينه؟
هيزم شکن فرياد زد: بله،‌ خودشه!
فرشته عصباني شد: «تو تقلب کردي، اين نامرديه»
هيزم شکن جواب داد: اوه، فرشته عزيز، منو ببخش، سوء تفاهم شده! ميدووني، اگه به جنيفر لوپز «نه» ميگفتم، تو ميرفتي و با «کاترين زتا جونز» مي‌اومدي و بعدش هم با «آنجليا جولي» و در آخر تو ميرفتي و با زن خودم مي‌اومدي و به خاطر صداقت من، تو همه‌شون رو به من مي‌دادي. اما فرشته، من يه آدم فقيرم و توانايي نگهداري چندتا زن رو ندارم، و به همين دليل بود که اين بار گفتم: «آره»
------------------------------------------------
دانشجو در ملل مختلف

ژاپن:بشدت مطالعه می کند و برای تفریح ربات می سازد!

مصر:درس می خواند و هر از گاهی بر علیه حسنی مبارک، در و پنجره دانشگاهش را می شکند!

هند:او پس از چند سال درس خواندن عاشق دختر خوشگلی می شود و همزمان برادردوقولویش که سالها گم شده بود را پیدا می کند. سپس ماجراهای عاشقانه واکشنی(action) پیش می آید و سرانجام آندو با هم عروسی می کنند و همه چیزبه خوبی و خوشی تمام می شود!

عراق:مدام به تیر ها و خمپاره های تروریست ها جاخالی می دهد ودر صورت زنده ماندن درس می خواند!

چین: درس می خواند و در اوقات فراغت مشابه یک مارک معروف خارجی را می سازد و با یک دهم قیمت جنس اصلی می فروشد!

اسرائیل:بیشتر واحدهایی که او پاس کرده، عملی است او دوره کامل آموزشهای رزمی وکماندویی را گذرانده! مادرزادی اقتصاد دان به دنیا می آید!

گینه بی صاحاب!!:او منتظر است تا اولین دانشگاه کشورش افتتاح شود تا به همراه بر و بچ هم قبیله ای درس بخواند!

کوبا:او چه دلش بخواهد یا نخواهد یک کمونیست است و باید باسواد باشد و همینطورباید برای طول عمر فیدل کاسترو و جزجگر گرفتن جمیع روسای جمهوری امریکادعا کند!

پاکستان:او بشدت درس می خواند تا در صورت کسب نمره ممتاز، به عضویت القاعده یا گروه طالبان در بیاید!

اوگاندا:درس می خواند و در اوقات بیکاری بین کلاس؛ چند نفر از قبیله توتسی را می کشد!

انگلیس: نسلدانشجوی انگلیسی در حال انقراض است و احتمالا تا پایان دوره کواترناری!! منقرض می شود ولی آخرین بازماندگان این موجودات هم درس می خوانند!

ایران:عاشق تخم مرغ است! سرکلاس عمومی چرت می زند و سر کلاس اختصاصی جزوه مینویسد! سیاسی نیست ولی سیاسی ها را دوست دارد. معمولا لیگ تمام کشورهایبالا را دنبال می کند! عاشق عبارت « خسته نباشید» است، البته نیم ساعتمانده به آخر کلاس! هر روز دوپرس از غذای دانشگاه را می خورد و هر روز بهغذای دانشگاه بد و بیراه می گوید! او سه سوته عاشق می شود! اگر با اولیازدواج کرد که کرد، و الا سیکل عاشق شدن و فارغ شدن او بارها تکرار میشود! جزء قشر فرهیخته جامعه محسوب می شود ولی هنوز دلیل این موضوع مشخصنشده؛ که چرا صاحبخانه ها جان به عزرائیل می دهند ولی خانه به دانشجوی پسرنمی دهند! او چت می کند! خیابان متر می کند ودر یک کلام عشق و حال می کند! نسل دانشجوی ایرانی درسخوان در خطر انقراض است
========================
سوال خانمان سوز !

! سوالاتی که خانمها از آقايان می پرسند.
>>> ۱- به چي فکر مي کني؟
جواب مورد نظر براي اين سوال اينه: “عزيزم! از اينکه به فکر فرو رفته بودم متاسفم! داشتم به اين فکر مي کردم که تو چقدر زن خوب و دوست داشتني و متفکر و با شعور و زيبايي هستي و من چقدر خوشبختم که با تو زندگي مي کنم.“ ... البته اين جواب هيچ ربطي به موضوع مورد فکر مرد نداره! چون مرد داشته به يکي از موارد زير فکر مي کرده:
الف) فوتبال
ب) بسکتبال
ج) چقدر تو چاقي!
د) چقدر اون دختره از تو خوشگلتره!
ه) اگه تو بميري پول بيمه ات رو چطوري خرج کنم؟
يه مرد در سال ۱۹۷۳ بهترين جواب رو به اين سوال داده... اون گفته: “اگه مي خواستم تو هم بدوني به جاي فکر کردن ، درباره ش حرف مي زدم!“ ...
>>> ۲- آيا دوستم داري؟
جواب مورد نظر اين سوال “بله“ است! و مردهايي که محتاط ترند مي تونن بگن: “بله عزيزم!“ ... و جوابهاي اشتباه عبارتند از:
الف) فکر کنم اينطور باشه!
ب) اگه بگم بله ، احساس بهتري پيدا مي کني؟
ج) بستگي داره که منظورت از دوست داشتن چي باشه!
د) مگه مهمه؟!
ه) کي؟ ... من؟!
>>> ۳- آيا من چاقم؟
واکنش صحيح و مردانه نسبت به اين سوال اينه که با اعتماد به نفس و تاکيد بگين “نه! البته که نه!“ و به سرعت اتاق رو ترک کنين! ... جوابهاي اشتباه اينها هستند:
الف) نمي تونم بگم چاقي... اما لاغر هم نيستي!
ب) نسبت به چه کسي؟!
ج) يه کمي اضافه وزن بهت مياد!
د) من چاق تر از تو هم ديدم!
ه) ممکنه سوالت رو تکرار کني؟ داشتم به بيمه ات فکر مي کردم!
>>> ۴- به نظر تو ، اون دختره از من خوشگلتره؟
“اون دختره“ در اينجا مي تونه يه دوست قبلي يا يه عابر که از فرط زل زدن به اون تصادف کردين و يا هنرپيشه ء يه فيلم باشه... در هر حال جواب درست اينه که: “نه! تو خوشگلتري!“ ... جوابهاي غلط عبارتند از:
الف) خوشگلتر که نه... اما به نحو ديگه اي خوشگله!
ب) نمي دونم اينجور موارد رو چطوري مي سنجند!
ج) بله! اما مطمئنم تو شخصيت بهتري داري!
د) فقط از اين بابت که اون جوونتر از توست!
ه) ممکنه سوالت رو تکرار کني؟ داشتم راجع به رژيم لاغريت فکر مي کردم!
>>> ۵- اگه من بميرم تو چيکار مي کني؟
جواب صحيح: “آه عزيزترينم! در حادثه ء اجتناب ناپذير فقدان تو ، زندگي برام متوقف ميشه و ترجيح ميدم خودمو زير چرخ اولين کاميوني که رد ميشه بندازم!“ ... اين سوال ، همونطور که توي گفتگوي زير مي بينين ، ممکنه از سوالهاي ديگه طوفاني تر باشه! ...
زن: عزيزم... اگه من بميرم تو چيکار مي کني؟
مرد: عزيزم! چرا اين سوالو مي پرسي؟ اين سوال منو نگران مي کنه!
زن: آيا دوباره ازدواج مي کني؟
مرد: البته که نه عزيزم!
زن: مگه دوست نداري متاهل باشي؟
مرد: معلومه که دوست دارم!
زن: پس چرا دوباره ازدواج نمي کني؟
مرد: خيلي خب! ازدواج مي کنم!
زن (با لحن رنجيده): پس ازدواج مي کني؟
مرد: بله!
زن (بعد از مدتي سکوت): آيا باهاش توي همين خونه زندگي مي کني؟
مرد: خب بله! فکر کنم همين کار رو بکنم!
زن (با ناراحتي): بهش اجازه ميدي لباسهاي منو بپوشه؟
مرد: اگه اينطور بخواد خب بله!
زن (با سردي): واقعا“؟ لابد عکسهاي منو هم مي کني و عکسهاي اونو به ديوار مي زني!
مرد: بله! اين کار به نظرم کار درستي مياد!
زن (در حالي که اين پا و اون پا مي کنه): پس اينطور... حتماً بهش اجازه ميدي با چوب گلف من هم بازي کنه!
مرد: البته که نه عزيزم! چون اون چپ دسته!!

ALI
01-09-2009, 13:48
سير تاريخی مهريه و نتايج آن
عصر شكار
20 كيلو گوشت دايناسور، 40 كيلو گوشت اژدها.
نتيجه: دايناسورها منقرض شدند
عصر كشاورزي: 24 دست تبر سنگي، 24 دست تيغه و داس جنگي.
نتيجه: افزايش قتل به دليل دم دست بودن داس برای خانوم ها
عصر فلز: 70 ورقه مسي، 50 تا خنجر مفرغي و سرگرز آهني.
نتيجه: افزايش شکستگی سر مردان به دليل تماس با گرز آهنی
عصر بخار: 30 هزارتومان و بخار کردن آب حوض خانه عروس خانوم
نتيجه: کمبود آب و جيره بندی شدن آب
عصر صنعت: 1 ميليون پول، 14 سكه طلا، يك اتومبيل و هرچی که با ص شروع ميشد
نتيجه: بنا به درخواست آقايان توليد ژيان آغاز شد
عصر كامپيوتر: هم وزن عروس خانم سكه طلا!!!
نتيجه: هرچی عروس خانوم مانکن تر باشد بهتر است
نتيجه گيری کلی: بابا بگو نميخوايم زن بهت بديم ديگه... اين کارها يعنی چی؟؟
عامل اصلی انقراض دايناسور ها==> عروس ها
عامل اصلی کشته شدن مردها==> عروس ها
عامل اصلی ناقص شدن مردها==> عروس ها
عامل اصلی کمبود آب در تابستان ها==> عروس ها
عامل اصلی افزايش ماشين های فرسوده در سطح شهر==> عروس ها
عامل اصلی افزايش چاقی و افزايش بيماری ها==> عروس ها
------------------------------
------------------------------
سر جلسه خواستگاري... بعد از نيم ساعت سكوت!

مادر داماد: ببخشين، كبريت دارين؟

خانواده عروس: كبريت؟! كبريت براي چي؟!

مادر داماد: والا پسرم مي خواست سيگار بكشه...

خانواده عروس: پس داماد سيگاريه...؟!

مادر داماد: سيگاري كه نه... والا مشروب خورده، بعد از مشروب سيگار مي‌چسبه...

خانواده عروس: پس الكلي هم هست...؟!

مادر داماد: الكلي كه نه... والا قمار بازي كرد، باخت! ما هم مشروب داديم بهش كه يادش بره...

خانواده عروس: پس قمارم بازي مي‌كنه...؟!

مادر داماد: آره... دوستاش توي زندان بهش ياد دادن...

خانواده عروس: پس زندانم بوده...؟!

مادر داماد: زندان كه نه... والا معتاد بوده، گرفتنش يه كمي بازداشتش كردن...

خانواده عروس: پس معتادم بوده...؟!

مادر داماد: آره... معتاد بود، بعد زنش لوش داد...

خانواده عروس: زنش؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!

نتيجه: هميشه موقع خواستگاري رفتن كبريت همراهتون داشته باشين
=====================
علت قبول نشدن در كنكور

اگر داوطلبي در كنكور قبول نشد هيچ تقصيري نداردچرا كه سال فقط 365 روز است.
در حالي كه:
1) سال 52 جمعه داريم و ميدانيد كه جمعه ها فقط
براي استراحت است
به اين ترتيب 313 روز باقي ميماند.
2) حداقل 50 روز مربوط به تعطيلات تابستاني
است كه به دليل گرماي هوا مطالعه ي دقيق
براي يك فرد نرمال مشكل است.
بنابراين 263 روز ديگر باقي ميماند.
3) در هر روز 8 ساعت خواب براي بدن لازم است
كه جمعا" 122 روز ميشود. بنابراين 141 روز باقي ميماند.
4) اما سلامتي جسم و روح روزانه
1 ساعت تفريح را ميطلبد كه جمعا" 15 روز ميشود.
پس 126 در روز باقي ميماند.
5) طبيعتا" 2 ساعت در روز براي خوردن
غذا لازم است كه در كل 30 روز ميشود.
پس 96 روز باقي ميماند.
6) 1 ساعت در روز براي گفتگو و تبادل
افكار به صورت تلفني لازم است.
چرا كه انسان موجودي اجتماعي است.
اين خود 15 روز است.
پس 81 روز باقي ميماند.
7) روزهاي امتحان 35 روز از سال را به خود
اختصاص ميدهند. پس 46 روز باقي ميماند.
8) تعطيلات نوروز و اعياد مختلف دست
كم 30 روز در سال هستند.
پس 16 روز باقي ميماند.
9) در سال شما 10 روز را به بازي ميگذرانيد.
پس 6 روز باقي ميماند.
10) در سال حداقل 3 روز به بيماري
طي ميشود و 3 روز ديگر باقي است.
11) سينما رفتن و ساير امور شخصي
هم 2 روز را در بر ميگيرند. پس 1 روز باقي ميماند.
12) 1 روز باقي مانده همان روز تولد شماست.
چگونه ميتوان در آن روز درس خواند؟!!
نتيجه ي اخلاقي: پس يك داوطلب نرمال نميتواند
اميدي براي قبولي در دانشگاه داشته باشد

ALI
01-09-2009, 13:56
آخرین کلمات قبل از مرگ

آخرين کلمات يک الکتريسين: خوب حالا روشنش کن...
آخرين کلمات يک انسان عصر حجر: فکر ميکنی توی اين غار چيه؟
آخرين کلمات يک بندباز: نميدونم چرا چشمام سياهی ميره...
آخرين کلمات يک بيمار: مطمئنيد که اين آمپول بيخطره؟
آخرين کلمات يک پزشک: راستش تشخيص اوليه‌ام صحيح نبود. بيماريتون لاعلاجه...
آخرين کلمات يک پليس: شيش بار شليک کرده، ديگه گلوله نداره...
آخرين کلمات يک پيشخدمت رستوران: باب ميلتون بود؟
آخرين کلمات يک جلاد: ای بابا، باز تيغهء گيوتين گير کرد...
آخرين کلمات يک جهانگرد در آمازون: اين نوع مار رو ميشناسم، سمی نيست...
آخرين کلمات يک چترباز: پس چترم کو؟
آخرين کلمات يک خبرنگار: بله، سيل داره به طرفمون مياد...
آخرين کلمات يک خلبان: ببينم چرخها باز شدند يا نه؟
آخرين کلمات يک خون‌آشام: نه بابا خورشيد يه ساعت ديگه طلوع ميکنه!
آخرين کلمات يک داور فوتبال: نخير آفسايد نبود!
آخرين کلمات يک دربان: مگه از روی نعش من رد بشی...
آخرين کلمات يک دوچرخه‌سوار: نخير تقدم با منه!
آخرين کلمات يک ديوانه: من يه پرنده‌ام!
آخرين کلمات يک سرنشين اتوموبيل: برو سمت راست راه بازه...
آخرين کلمات يک شکارچی: مامانت کجاست کوچولو؟.
آخرين کلمات يک غواص: نه اين طرفها کوسه وجود نداره...
آخرين کلمات يک فضانورد: برای يک ربع ديگه هوا دارم...
آخرين کلمات يک قصاب: اون چاقو بزرگه رو بنداز ببينم...
آخرين کلمات يک قهرمان: کمک نميخوام، همه‌اش سه نفرند...
آخرين کلمات يک قهرمان اتوموبيلرانی: پس مکانيکه ميدونه که با دوست دخترش...
آخرين کلمات يک کارآگاه خصوصی: قضيه روشنه، قاتل شما هستيد!
آخرين کلمات يک کامپيوتر: هاردديسک پاک شده است...
آخرين کلمات يک کوهنورد: سر طناب رو محکم بگيری ها...
آخرين کلمات يک گروگان: من که ميدونم تو عرضهء شليک کردن نداری...
آخرين کلمات يک گيتاريست: يه خرده ولوم بده...
آخرين کلمات يک مادر: بالأخره سی‌دی‌هات رو مرتب کردم...
آخرين کلمات يک متخصص آزمايشگاه: اين آزمايش کاملاً بيخطره...
آخرين کلمات يک متخصص خنثی کردن بمب: اين سيم آخری رو که قطع کنم تمومه...
آخرين کلمات يک متخصص کامپيوتر: معلومه که ازش بک‌آپ گرفتم!
آخرين کلمات يک معلم رانندگی: نگه دار! چراغ قرمزه!
آخرين کلمات يک ملوان: من چه ميدونستم که بايد شنا بلد باشم؟
آخرين کلمات يک ملوان زيردريايی: من عادت ندارم با پنجرهء بسته بخوابم...
آخرين کلمات يک نارنجک‌انداز: گفتی تا چند بشمرم؟
===================
فرهنگ لغات خدمت سربازی

آشخور: کسی که دوره آموزش رو میگذرونه - ناشی - بی درجه - (مشخصه:کچل-لباس خاکی)

پایه بوق: صفر کیلومتر - کسی که تازه آموزشیش تموم شده - (مشخصه اصلی:موی کوتاه اما نه کچل- درجه کج)

کج بان : همان پایه بوق - منتظر درجه (در اصل) -به دلیل خط کجی که به جای درجه بر دوش می زنند به این نام معروفند

درجه چسب زخم: همان درجه کجی که بعنوان انتظار درجه می زنند


پایه بالا : ریش سفید سربازان! - معادل سال بالایی دوران دانشگاه - (مشخصه: موی معمولی-درجه دارد)

تیمسار وظیفه ها: پایه بالاترین فرد در میان افسران وظیفه منطقه- کسی که هم درجه و هم سابقه اش بیشتر از تمام وظیفه های منطقه است

بابا خدمتی!: کسی که یکسال از اتمام آموزش و ورودش به محل خدمت گذشته باشد.

پسر خدمتی: کسی که یکسال با باباخدمتی خود تفاوت دوره داشته باشد!

موهات شونه خور شده: به کسی که کم کم در حال خروج از پایه بوقی است می گویند. یعنی که کم کم موهایت بلند شده و داری پایه بالا میشوی

پا بچسبون : احترام بگذار ( کنایه از کوبیدن کفشها به هم به نشان ادای احترام)

صدای پوتینهات رو نشنیدم! : یعنی احترام خوبی نگذاشتی- گاه به شوخی بین دو دوست هم گفته میشود.

برگه التماس دعا: برگه گواهی استراحت پزشکی

طب دریایی: مجموعه ای از اقدامات (مثلسونداژ-سودو آمپول-ان جی تیوب و ...) که گاها برای بیماران تمارضی انجاممیدهند تا از کرده شان پشیمان شوند!
=================
در يكي از نمايشگاههاي كامپيوتري كه اخيرا برگزار شده بود بيل گيتس موسس مايكروسافت و ثروتمندترين مرد جهان صنعت كامپيوتر را با صنعت اتومبيل مقايسه و ادعا كرد:
اگر تكنولوژي جنرال موتورز با سرعتي مانند سرعت پيشرفت تكنولوژي كامپيوتر پيشرفت كرده بود امروز همه ما ماشين‌هايي سوار مي‌شديم كه قيمتشان 25 دلار و مصرف بنزين آن 4 ليتر در هر 1000 مايل بود.
جنرال موتورز هم در جواب بيل گليتس اعلام كرد:
اگر جنرال موتورز هم مانند مايكروسافت پيشرفت كرده بود اين روزها ما ماشين‌هايي با اين مشخصات سوار مي‌شديم:
1- كيسه هوا قبل از باز شدن در هنگام تصادف از شما مي‌پرسيد: Are You sure?
2- بدون هيچ دليلي ماشين شما در روز دو بار تصادف مي‌كرد!
3- هر دفعه كه خطهاي وسط خيابان را از نو نقاشي مي‌كردند شما بايد يك ماشين جديد مي‌خريديد!
4- گاه و بيگاه ماشين شما در خيابانها از حركت باز مي‌ايستاد و شما چاره‌اي جز استارت مجدد restart نداشتيد!
5- گاهي اوقات در اثر كارهايي مانند گردش به چپ ماشين شما خاموش Shot down مي‌شد و استارت آن نيز ار كار مي‌افتاد. در اينگونه موارد چاره‌اي جز نصب مجدد reinstall نداشتيد!
6- فقط يك نفر از ماشين مي‌توانست استفاده كند مگر اينكه با خريد ماشين مدل 95 يا NT براي آن صندلي‌هاي بيشتري خريداري مي‌كرديد!
7- ماشينهاي مكينتاش با موتور Sun بهتر – پنج بار سريعتر و راحت‌تر از ماشين‌هاي مايكروسافت بودند اما تنها در 5 درصد جاده‌ها مي‌شد اين ماشينها را يافت!
8- چراغهاي اخطار وضعيت بنزين، روغن و آب با يك چراغ General Fault تعويض مي‌شدند!
9- صندلي‌هاي جديد همه را مجبور مي‌كردند تا بدن خود را متناسب و اندازه آنها بكنند!
10- جنرال موتورز خريداران ماشينهايش را مجبور به خريد نقشه‌هاي راهها مي‌كرد كه ممكن بود اصلا به درد رانندگان نخورد. هرگونه تلاش براي پاك كردن اين Option منجر به كاهش كيفيت عملكرد تا پنجاه درصد و بيشتر مي‌شد!
11- هر بار كه جنرال موتورز مدل جديدي را به بازار عرضه مي‌كرد خريداران ماشين بايد رانندگي را از اول ياد مي‌گرفتند چون هيچ يك از عملكردها و كنترلهاي ماشين مانند مدل قبلي نبود!
12- براي خاموش كردن ماشين بايد دكمه استارت را مي‌زدند!
=============================
وقتي مردان مي گويند ... يعنی ...

براي من فرقي نميكنه ديوار آشپزخونه چه رنگي باشه .
يعني : تا وقتي كه آبي، سبز، زرد، صورتي، مشكي، يشمي، خاكستري، عنابي، سفيد و ... نباشه اشكالي نداره .
اين يه كار، مردونه است .
يعني : تو اين كار هيچ منطق درستي نيست و تو هم سعي نكن دليلي برايش پيدا كني.
ميخواهي تو درست كردن شام كمكت كنم؟
يعني : پس چي شد اين شام ؟ چرا رو ميز آماده نيست ؟
چه فكر خوبي !
يعني : اين كار شدني نيست و من كل روز رو برات كركري مي خونم وحالت رو مي گيرم .
بله عزيزم يا حتما حتما
يعني : اين يكي اصلا معني نداره و چون شرطي شده ام از دهنم پريده .
زنم منو درك نميكنه !
يعني : همه قصه ها و خاطره هاي منو شنيده و ديگه خسته شده .
ماجرايش طولانيه و سر فرصت برات تعريف مي كنم .
يعني : اصلا خودم هم نفهميدم چي شد .
من اخيرا" خيلي ورزش مي كنم .
يعني : باتري كنترل از راه دور تلويزيون تمام شده.
دسپتخت تو مثل دستپخت مادر مرحومم مي مونه.
يعني : تو هم كه غذا رو مي سوزوني.
كمي استراحت كن عزيزم خسته شدي!
يعني : بابا اين جارو برقي رو خاموش كن مي خوام فيلم ببينم.
چه جالب!
يعني : آخ كه چقدر حرف مي زني!
عزيزم ماديات در عشق ما هيچ نقشي نداره !!
يعني : باز سالگرد ازدواجمون رو فراموش كردم و كادو نخريدم.
اين واقعا" فيلم خوبيه !
يعني : تو اين فيلم پر از بكش بكش و بزن بزن و ماشين سواريه.
اين يه كار زنونه است!!
يعني : اين كار سخت كثيف و بي جيره و مواجب است.
با من ازدواج مي كني؟
يعني : رخت چركهام تلنبار شده و كسي نيست دكمه هاي پيرهنم رو بدوزه؟
تو كه مي دوني من چه حافظه ي بدي دارم!!
يعني : من شعري رو كه كلاس سوم ابتدايي خوندم از حفظم نمره ماشينم رو كه سالها پيش فروختم ازبرم و ... اما تاريخ تولد تو رو يادم رفته
من براي اين كارم دليل دارم !!
يعني : بذار فكر كنم ببينم چه دليلي مي تونم براي اين كارم پيدا كنم .
منظورت چيه؟ تو كه لباس داري؟
يعني : يادت رفته چهار سال پيش براي خودت لباس خريدي؟
دلم برات تنگ شده!!
...يعني : نمي تونم جورابامو پيدا كنم. بچه ها گشنشونه و ...
ما تو كار خونه با هم مشاركت مي كنيم!!
يعني : من ريخت و پاش مي كنم او جمع و جور مي كند.
صداي زنگ چت :
اهل تهرانم روزگارم بد نيست. پنتيوم 4 دارم خرده هوشي سر سوزن ذوقي. VGA اي دارم توپ از برگ درخت. CPU سريع تر از آب روان. من PM بازم. مسجدم در چت روم. جانمازم كيبورد. مهرم ماوس. Background سجاده ي من. من وضو با روش HTTP مي گيرم. اهل تهرانم پيشه ام چت بازيست. گاه گاه تروجاني مي سازم با VB. مي فروشم به شما تا به آواز خوش "Its now safe" دل مردم شكنيد. سنگ با تروجانم آب است. اهل تهرانم ...
جایزه پا در دهان
اهدای این جایزه اولین بار در سال 93 آغاز شد و هر سال به گیج کننده ترین حرف تعلق می گیرد : امسال برنده آن وزیر دفاع ایالات متحده دونالد رامسفلدبود.
متن سخنان رامسفلد:
"گزارشگرانی که می گویند چیزی اتفاق نیفتاده همیشه برای من جالب بوده اند. زیرا تا آنجا که ما می دانیم چیزهای شناخته شده شناخته شده هستند.ماچیز هایی که می دانیم، می دانیم . ما همچنین می دانیم
چیزهای ناشناخته ای وجود دارند که شناخته شده هستند یعنی اینکه ما میدانیم چیزهایی هستند که ما نمی دانیم.اما همچنان چیز های نا شناخته، ناشناخته مانده اند-آنهایی که ما نمی دانیم نمیدانیم."

ALI
01-09-2009, 14:02
کلید گم گشته و در وا نمی شه !

فرانسه
در اين کشور درها معمولا قفل نيستند، بنابراين دستگيره در را مي چرخانند و در را باز مي کنند. بعداً ماموران يک کليد يدکي درست مي کنند يا قفل را عوض مي کنند.
آمريکا
بلافاصله f.b.i تعداد 194 نفر از مظنونين القاعده را دستگير و تعدادي از ايرانيان را اخراح مي کند و در بازوجويي اعضاي القاعده تعدادي بمب و موشک و نارنجک و تانک نفربر و موشک ضد موشک در خانههاي آنها پيدا مي کنند، اما کليدي پيدا نمي شود.
آلمان
حتما يک کليد يدکي در جيب هلموت کهل است، آن را از او مي گيرند.
بلژيک
ابتدا مسئول مربوطه به ماموران نامه مي نويسد و اين خبر را مي دهد، بعد موضوع طي نامهاي به وزارت کشور و وزارت امور خارجه خبر داده مي شود، بعد نامههايي براي پارلمان اروپا نوشته مي شود. بعد از نه ماه نامه نگاري کليد خودش پيدا مي شود.
انگلستان
در انگلستان هيچ وقت هيچ کليدي گم نمي شود، مگر اينکه از دهها سال قبل در مورد آن تصميم گرفته شده باشد.
کلمبيا
رئيس جمهور از قاچاقچيان مي خواهد کليد را پس بدهند، آنها هم از او مي خواهند قول بدهد ديگر درها را قفل نکنند.
واتيکان
پاپ از خداوند مي خواهد جاي کليد را نشان بدهد، بعد هم يک کليد ساز مي آورند و در را باز مي کنند.
ايتاليا
گم شدن در اين کشور طبيعي است، بنابراين در را مي شکنند و خسارت آنرا به برلوسکوني مي دهند.
افغانستان
با يک توپ 106 در را از جا مي کنند و در اين ماجرا تعدادي از نيروهاي آمريکايي و القاعده هم به قتل مي رسند.
عراق
چند ساعت منتظر مي مانند تا عمليات استشهادي انجام شود، در جران عمليات در هم باز مي شود و مي بينند صدام آنجا نيست.
سوئيس
براي انتخاب بين باز کردن در يا باز نکردن آن رفراندوم برگزار مي کنند.
روسيه
يکي از دزدهايي که وزير شده است، با يک سنجاق در را باز مي کند.
=====================
فكر ميكنين پسرا و دخترا چه جوري نيمرو درست ميكنن؟

دخترها:
1- توي ماهيتابه روغن ميريزن
2- اجاق گاز زير ماهيتابه رو روشن ميكنن
3- تخم مرغها رو ميشكنن و همراه نمك توي ماهيتابه ميريزن
4- چند دقيقه بعد نيمروي آماده رو نوش جان ميكنن
پسرها:
1- توي كابينتهاي بالايي آشپزخونه دنبال ماهيتابه ميگردن
2- توي كابينتهاي پاييني دنبال ماهيتابه ميگردن و بلاخره پيداش ميكنن
3- ماهيتابه رو روي اجاق گاز ميذارن
4- توي ماهيتابه روغن ميريزن
5- توي يخچال دنبال تخم مرغ ميگردن
6- يه دونه تخم مرغ پيدا ميكنن
7- چند تا فحش ميدن
8- دنبال كبريت ميگردن
9- با فندك اجاق گاز رو روشن ميكنن و بوي سركه همراه دود آشپزخونه رو بر ميداره
10- ماهيتابه رو ميشورن (بگو چرا روغنش بوي ترشي ميداد!)
11- ماهيتابه رو روي اجاق گاز ميذارن و توش روغن واقعي ميريزن
12- تخم مرغي كه از روي كابينت سر خورده و كف آشپزخونه پهن شده رو با دستمال پاك ميكنن
13- چند تا فحش ميدن و لباس ميپوشن
14- ميرن سراغ بقالي سر كوچه و 20 تا تخم مرغ ميخرن و برميگردن
15- تلويزيون رو روشن ميكنن و صداش رو بلند ميكنن
16- روغن سوخته رو ميريزن توي سطل و دوباره روغن توي ماهيتابه ميريزن
17- تخم مرغها رو ميشكنن و توي ماهيتابه ميريزن
18- دنبال نمكدون ميگردن
19- نمكدون خالي رو پيدا ميكنن و چند تا فحش ميدن
20- دنبال كيسهء نمك ميگردن و بلاخره پيداش ميكنن
21- نمكدون رو پر از نمك ميكنن
22- صداي گزارشگر فوتبال رو ميشنون و ميدون جلوي تلويزيون
23- نمكدون رو روي ميز ميذارن و محو تماشاي فوتبال ميشن
24- بوي سوختگي رو استشمام ميكنن و ميدون توي آشپزخونه
25- چند تا فحش ميدن و تخم مرغهاي سوخته رو توي سطل ميريزن
26- توي ماهيتابه روغن و تخم مرغ ميريزن
27- با چنگال فلزي تخم مرغها رو هم ميزنن
28- صداي گــــــــــل رو از گزارشگر فوتبال ميشنون و ميدون جلوي تلويزيون
29- سريع برميگردن توي آشپزخونه
30- تخم مرغهايي كه با ذرات تفلون كنده شده توسط چنگال مخلوط شده رو توي سطل ميريزن
31- ماهيتابه رو ميندازن توي سينك
32- دنبال ظرفهاي مسي ميگردن
33- قابلمهء مسي رو روي اجاق گاز ميذارن و توش روغن و تخم مرغ ميريزن
34- چند دقيقه به تخم مرغها زل ميزنن
35- ياد نمك ميفتن و ميرن نمكدون رو از كنار تلويزيون برميدارن
36- چند ثانيه فوتبال تماشا ميكنن
37- ياد غذا ميفتن و ميدون توي آشپزخونه
38- روي باقيماندهء تخم مرغي كه كف آشپزخونه پهن شده بود ليز ميخورن
39- چند تا فحش ميدن و بلند ميشن
40- نمكدون شكسته رو توي سطل ميندازن
41- قابلمه رو برميدارن و بلافاصله ولش ميكنن
42- چند تا فحش ميدن و انگشتهاشون كه سوخته رو زير آب ميگيرن
43- با يه پارچهء تنظيف قابلمه رو برميدارن
44- پارچه رو كه توسط شعله آتيش گرفته زير پاشون خاموش ميكنن
45- نيمروي آماده رو جلوي تلويزيون ميخورن و چند تا فحش ميدن
__________________
فكر ميكنين پسرا و دخترا چه جوري از عابر بانک پول می گيرن؟

پسرها:
۱- با ماشين ميرن به بانک، پارک ميکنن، ميرن دم دستگاه عابر بانک.
۲- کارت رو داخل دستگاه ميذارن.
۳- کد رمز رو ميزنن، مبلغ درخواستی رو وارد ميکنن.
۴- پول و کارت رو ميگيرن و ميرن.
دخترها:
۱- با ماشين ميرن دم بانک.
۲- در آينه آرايششون رو چک ميکنن.
۳- به خودشون عطر ميزنن.
۴- احتمالاً موهاشون رو هم چک ميکنن.
۵- در پارک کردن ماشين مشکل پيدا ميکنن.
۶- در پارک کردن ماشين خيلی مشکل پيدا ميکنن.
۷- بلاخره ماشين رو پارک ميکنن.
۸- توی کيفشون دنبال کارتشون ميگردن.
۹- کارت رو داخل دستگاه ميذارن، کارت توسط ماشين پذيرفته نميشه.
۱۰- کارت تلفن رو ميندازن توی کيفشون.
۱۱- دنبال کارت عابربانکشون ميگردن.
۱۲- کارت رو وارد دستگاه ميکنن.
۱۳- توی کيفشون دنبال تيکه کاغذی که کد رمز رو روش ياداشت کردن ميگردن.
۱۴- کد رمز رو وارد ميکنن.
۱۵- ۲دقيقه قسمت راهنمای دستگاه رو ميخونن.
۱۶- کنسل ميکنن.
۱۷- دوباره کد رمز رو ميزنن.
۱۸- کنسل ميکنن.
۱۹- دوست پسرشون رو صدا ميزنن که کد صحيح رو براشون وارد کنه.
۲۰- مبلغ درخواستی رو ميزنن.
۲۱- دستگاه ارور (خطا) ميده.
۲۲- مبلغ بيشتری رو درخواست ميکنن.
۲۳- دستگاه ارور (خطا) ميده.
۲۴- بيشترين مبلغ ممکن در خواست ميکنن.
۲۵- انگشتاشون رو برای شانس رو هم ميذارن.
۲۶- پول رو ميگيرن.
۲۷- برميگردن به ماشين.
۲۸- آرايششون رو توی آينه عقب چک ميکنن.
۲۹- توی کيفشون دنبال سويچ ماشين ميگردن.
۳۰- استارت ميزنن.
۳۱- پنجاه متر ميرن جلو.
۳۲- ماشين رو نگه ميدارن.
۳۳- دوباره برميگردن جلوی بانک.
۳۴- از ماشين پياده ميشن.
۳۵- کارتشون رو از دستگاه عابر بانک بر ميدارن. (حواس نمی‌ذار برای آدم)
۳۶- سوار ماشين ميشن.
۳۷- کارت رو پرت ميکنن روی صندلی کنار راننده.
۳۸- آرايششون رو توی آينه چک ميکنن.
۳۹- احتمالاً يه نگاهی هم به موهاشون ميندازن.
۴۰- مندازن توی خيابون اشتباه.
۴۱- برميگردن.
۴۲- ميندازن توی خيابون درست.
۴۳- پنج کيلومتر ميرن جلو.
۴۴- ترمز دستی رو آزاد ميکنن. (ميگم چرا انقدر يواش ميره)
==================
دلایل رد کردن دخترها توسط پسرها
تو برای من مثل خواهر می مونی! یعنی: خیلی زشتی!!!
فاصله سنیمون کمی زیاده! یعنی خیلی زشتی!!!
من به تو علاقه به اونصورت ندارم! یعنی خیلی زشتی!!!
من الان تو موقعیت بدی از زندگیم هستم! یعنی: خیلی زشتی!!!
من دوست دختر دارم! یعنی: خیلی زشتی!!!
تقصیر تو نیست ، تقصیر منه! یعنی: خیلی زشتی!!!
من الان توجهم به کارمه! یعنی خیلی زشتی!!!
من تصمیم گرفتم مجرد بمونم! یعنی خیلی زشتی!!!
بهتره فقط با هم دوست معمولی باشیم! یعنی بطور وحشتناکی زشتی!!!

LIDA
01-09-2009, 14:05
دزد و مرد شوخ

دزدي در شبي تاريك از كوچه اي مي گذشت.كم كم به ته كوچه رسيد. جلو ديوار خانه اي ايستاد و به دور و برش نگاهي انداخت ، هيچ كس را نديد. سپس با چابكي از ديوار بالا رفت و چند لحظه بر سر ديوار نشست و توي خانه را نگاه كرد.حياط خانه خلوت و تاريك بود . دزد خوشحال شد و توي حياط پريد.كمي اطراف حياط گشت اما چيزي براي دزديدن نديد، بعد از پله ها بالا رفت و وارد اتاق شد.لحظه اي ايستاد تا چشمانش به تاريكي عادت كرد ، ناگهان مردي را ديد كه در كنار اتاق خوابيده بود.
دزد نگاهي به گوشه و كنار اتاق انداخت . مي خواست هر طور شده چيزي براي دزديدن پيدا كند.اما هر چه نگاه كرد چيزي نديد. ديگر داشت نا اميد مي شد كه صاحب خانه توي رختخوابش غلتي زد و با صداي خواب آلود گفت:اي دزد بد بخت، من در روز روشن در خانه چيزي پيدا نمي كنم حالا تو در شب تاريك مي خواهي چيزي پيدا كني؟


-------------------

دوست زمان تنهايي

ابوعلي سينا روزي در خانه اش نشسته بود و يكي از كتاب هاي افلاطون دانشمند يوناني باستان را با لذت مي خواند . او چند سال به دنبال اين كتاب گشته بود و سر انجام آن را به دست آورده بود و شتاب داشت هر چه زودتر همه آن را بخواند.هر قدر كتاب را بيشتر مي خواند لذت بيشتري مي برد و كنجكاويش براي خواندن بخش هاي بعدي آن بيشتر مي شد.در همين موقع ناگهان در خانه باز شد و يكي از همسايگان قدم در خانه گذاشت و با ديدن ابوعلي سينا كه در حال مطالعه بود پرسيد:همسايه عزيز،چرا تنها نشسته اي؟ابوعلي سينا كه رشته افكارش پاره شده بود و از ورود ناگهاني همسايه احساس ناراحتي مي كرد آهي كشيد و پاسخ داد: تا اين لحظه تنها نبودم و با دوست خوبي مانند اين كتاب نشسته بودم، اما حالا كه تو پيش من آمدي كتاب رفت و تنها شدم!

-------------

دزد و خورجينش

دزدي نيمه شب به خانه اي رفت.صاحب خانه در گوشه ي اتاق خوابيده بود.دزدخورجيني راكه با خود داشت روي زمين انداخت تااثاثيه ي خانه را در آن بگذارد و ببرد. اما هر چه در اتاق گشت چيزي نيافت.ديگر نا اميد شد و به سوي خورجين برگشت تا آن را بردارد و برود.در همين موقع صاحب خانه غلتي زد و روي خورجين او خوابيد.دزد خيلي ناراحت شد و با صداي بلند گفت:عجب بخت و اقبالي دارم من ، چيزي بدست نياوردم و خورجينم هم از دست دادم ! سپس به راه افتاد تا برود. صاحب خانه با صداي بلند گفت: آهاي دزد! وقتي از خانه بيرون رفتي در را ببند تا دزد ديگري به خانه نيايد.دزد ايستاد و به صاحب خانه گفت:من زير انداز براي تو آوردم و حالا در را باز مي گذارم شايد ديگري رو انداز برايت بياورد! تو از باز بودن در ضرر نكردي و نخواهي كرد.!

--------------------


دو درويش مسافر

دو درويش با هم سفر مي كردند يكي از آن دو هيچ پولي با خود نداشت اما در جيب ديگري پنج دينار بود . درويش بي پول با خيال آسوده راه مي رفت و همه جا به آسانبي مي خوابيد اما دوستش از ترس اين كه پنج دينارش را بدزدند خواب به چشمانش نمي آمد و هميشه احساس نگراني مي كرد سر انجام آن دو در ضمن سفر ، به سر يك چاه رسيدند. شب بود و آن دو نشستند تا استراحت كنند. درويش بي پول دراز كشيد و به خواب رفت اما درويش ديگر ، نخوابيد و پي در پي به دور و برش نگاه مي انداخت و مي گفت چه كنم!؟ چه كار كنم!؟ دوستش يكبار بيدار شد و ديد هم سفرش نخوابيده است و دلواپس و نگران به نظر مي رسد . پس نشست و با تعجب پرسيد چرا نمي خوابي؟! چرا نگران هستي آن درويش پاسخ داد راستش را بخواهي من پنج دينار در جيبم دارم و مي ترسم اگر بخوابم دزدي برسد و آن را ببرد ! دوست او گفت : پنج دينارت را به من بده تا نگراني تو را بر طرف كنم . درويش دست در جيبش كرد و دينار ها را به دوستش داد و دوست او هم هر پنج دينار را در چاه انداخت و گفت: حالا آسوده شدي و مي تواني با خيال راحت بخوابي.

-------------------

راهزنان و سيب هاي زهرآلود (بر اساس حكايتي از كتاب جوامع الحكايات عوفي ):

عده اي راهزن در بياباني كمين كرده بودند و هر روز به كاروان ها دستبرد مي زدند و مسافران را هم مي كشتند.پادشاه و وزير و سردارانش هم هر كار مي كردند و هر نقشه اي مي كشيدند سودي نداشت و راهزنان باز دست به دزدي و جنايت مي زدند و از سپاهيان هم كارى بر نمي آمد.سر انجام يك روز يك پيرمرد به كاخ پادشاه رفت و به او گفت:من نقشه اي دارم كه اگر آن را بپذيري راهزنان نابود مي شوند. پادشاه خوشحال شد و پرسيد:نقشه ات چيست؟ پيرمرد پاسخ داد:دستور بده ده خروار سيب حاضر كنند. پادشاه بي درنگ دستور حاضر كردن سيب ها را داد و پيرمرد از پادشاه خواست كه سه شيشه ي بزرگ زهر هم آماده كند.وقتي زهر حاضر شد پيرمرد همه ي سيب هارا زهرآلود كرد و بعد به پادشاه گفت:حالا دستور بده سيب ها را بار ده شتر كنند و به محلي كه راهزنان كمين كرده اند ببرند.پادشاه دستور پيرمرد را اجرا كرد و شتربانان به راه افتادند و پيش از اين كه به محل راهزنان برسند پشت يك تپه پنهان شدند و شتر ها را رها كردند.شتران جلو رفتند و راهزنان از كمين گاه بيرون پريدند و با ديدن ده شتر با بار سيب خوشحال شدند و شتر ها را گرفتند و سيب ها را از پشت آن ها پايين آوردند و با اشتها و لذت شروع به خوردن سيب ها كردند اما هنوزچند لحظه اي نگذشته بود كه همه ي آن ها افتادند و مردند.

LIDA
01-09-2009, 14:13
شرمندگي ابوعلي سينا (از كتاب داستان ها و پند ها):

ابوعلي سينا كه از نوابغ معروف جهان و افتخار بزرگ اسلام و ايران است،روزي با اسكورت وزارت از جايي مي گذشت.كناسي را ديد كه مشغول پاك كردن توالت است و اين شعر را مي خواند: گرامي داشتم اي نفس از آنت كه آسان بگذرد بر تو جهانت ابوعلي با شنيدن اين شعر خنديد و در حال خنده به طعنه صدا زد حقا كه تو جان خود را احترام كرده اي! و نفس شريف خود را در ته چاه به ذلت و خواري كشانده اي و عمر گرانبهايت را در اين كار كثيف تباه مي كني و يعد اين كار را افتخار مي شماري؟! كناس گفت :(در جهان همت،نان از شغل پست خوردن بهتر از زير بار منت رئيس رفتن است.) ابو علي از اين پاسخ،غرق در خجلت شد و با شتاب از آنجا دور گشت.‌ و به اين ترتيب آن كناس نيز با آن سخنش،درسي آموخت،درس مناعت طبع و عزت نفس!

**********

درس عبرت

مروان بن محمد بن مروان بن حكم،آخرين خليفه بني اميه بود كه به دست عباسيان در سال 132 هجري كشته شد.او همانند اجداد ناپاكش،خيلي ظلم كرد.يكي از ظلم هايش اين بود كه زبان يكي از غلامانش را بريد و به دور انداخت،گربه اي آمد و آن زبان را خورد.از قضا وقتي كه مروان را كشتند، سرش را از بدن جدا كردند و زبانش را بريدند و به دور انداختند.همان گربه آمد و آن زبان را خورد!

************

فرشتگان چگونه قاضي را تسلي خاطر دادند

در بني اسراييل يك نفر قاضي بود كه پسرش از دنيا رفت،او بسيار ناراحت شد و بسيار بي تابي مي كرد.دو فرشته(به صورت انسان)نزد او براي طلب قضاوت آمدند.يكي از آن ها گفت:گوسفندان اين مرد به زراعت من آمده اند و آن را خراب نموده اند.ديگري گفت:اين زراعت در ميان كوه و نهر آب واقع شده و براي من راهي جز اين نبود كه گوسفندانم را از راه زراعت به سوي نهر آب ببرم.قاضي به اولي گفت:آيا تو هنگام زراعت نمي دانستي كه در آن جا راه مردم است كه گوسفندان خود را از آن راه به آب برسانند؟ او در پاسخ گفت:تو هنگامي كه داراي پسر شدي نمي دانستي كه سر انجام او مي ميرد،پس به قضاوت خودت رفتار كن. _سپس آن دو فرشته به سوي آسمان عروج كردند.

************


در كمين ستمگرانيم(از كتاب داستان ها و پند ها):

فرعون آنچه كه مي توانست،غرور ورزيد و مردم را تحت استثمار و شكنجه خود در آورد و بر آن ها سلطنت كرد تا حدي كه دستور داد ساختمان هاي بزرگي درست كنند(مثل اهرام سه گانه مصر)و به همه حتي زنان حامله دستور داده بود كه از راه هاي دور سنگ هاي بزرگي به دوش بگيرند و براي آن ساختمان ها بياورند.
روزي يكي از زن هاي آبستن كه سنگ و آجر حمل مي كرد، از پله هاي ساختمان بالا مي رفت، هر گاه در بردن مصالح ساختمان كوتاهي مي كرد، مامورين فرعون با تازيانه او را مي زدند. در اين ميان ناگهان بچه ي او سقط شد و آْن زن دلسوخته فرياد زد :اي خدا آيا در خوابي ،مگر نمي بيني اين طاغوت ستمگر(فرعون)چه ميكند؟
مدتي از اين جريان گذشت. وقتي كه فرعون و فرعونيان غرق در آب شدند، آن زن كنار رود نيل بود،ديد نعش فرعون روي آب قرار گرفته است،تعجب كرد و در همين حال شنيد هاتفي به او گفت:
اي زن ديدي كه ما خواب نبوديم كه نسبت خواب به ما دادي؟ بدان كه ما در كمين ظالمين هستيم.

**************


ابن سينا و ابن مسكويه

ابو علي بن سينا هنوز به سن بيست سال نرسيده بود كه علوم زمان خود را فرا گرفت و در علوم الهي و طبيعي و رياضي و ديني زمان خود سر آمد عصر شد. روزي به مجلس درس ابو علي بن مسكويه،دانشمند معروف آن زمان ، حاضر شد. با كمال غرور گردويي را به جلوي ابن مسكويه افكند و گفت:
مساحت سطح اين را تعيين كن. ابن مسكويه جزوه هايي از يك كتاب كه در علم اخلاق و تربيت نوشته بود(كتاب طهارت الاعراق)، به جلوي ابن سينا گذاشت و گفت: تو نخست اخلاق خود را اصلاح كن تا من مساحت سطح گردو را تعيين كنم،تو به اصلاح اخلاق خود محتاجتري از من به تعيين مساحت سطح گردو. بوعلي از اين گفتار شرمسار شد و اين جمله راهنماي اخلاقي او در همه عمرش قرار گرفت.

ALI
02-09-2009, 05:21
خصوصیات آقا پسرها از ۱۴ تا ۲۸ سالگی…
سن ۱۴ سالگی: تازه توی این سن هر روز از بر تشخیص میدن! (اول بدبخت!)
سن ۱۵ سالگی: یاد می گیرن که تو خیابون به مردم نگاه کنن!… از قیافه خودشون بدشون میاد.
سن ۱۶ سالگی: توی این سن اصولا ً راه نمیرن، تکنو میزنن! … حرف هم نمیزنن، داد میزنن! با راکت تنیس هم گیتار میزنن!
سن ۱۷ سالگی: یکمی مثلاً آدم میشن!… فقط شعرهاشون رو بلند بلند میخونن!
سن ۱۸ سالگی: هر کی ر. می بینن، تا پس فردا عاشقش میشن!… آخ! آخ! آهنگهای داریوش مثل چسب دوقلو بهشون می چسبه!
سن ۱۹ سالگی: دوست دارن همه چیز را در آن واحد داشته باشن!… تیز میشن! ابی گوش میدن!
سن ۲۰ سالگی: از همشون رو دست میخورن!.. ستار گوش میدن که نفهمن چی شده!
سن ۲۱ سالگی: زندگی رو چیزی غیر از این بچه بازیها می بینن! (مثلاً عاقل میشن)
سن ۲۲ سالگی: نه! می فهمن که زندگی همش عــشقه!… دنبال یه آدم حسابی میگردن!
سن ۲۳ سالگی: یکی رو پیدا می کنن! اما مرموز میشن! (دیدشون عوض میشه!)
سن ۲۴ سالگی: نه! اون با یک نفر دیگه هم دوسته! اصلاً لیاقت عشقه منو نداشت!
سن ۲۵ سالگی: عشق سیخی چند؟!! … طرف باید باباش پولدار باشه! حالا خوشگل هم باشه بد نیست!
سن ۲۶ سالگی: این یکی دیگه همونیه که همهء عمر میخواستم!… افتخار میدین غلامتون بشم؟
سن ۲۷ سالگی: آخیــش!
سن ۲۸ سالگی: کاش قلم پام میشکست و خواستگاری تو نمیومدم!!!

خصوصیات دختر خوانمها از ۱۴ تا ۲۸ سالگی…
سن ۱۴ سالگی: تا پارسال هر کی بهشون می گفت:چطوری؟ می گفتن: خوبم مرسی! حالا میگن: مرسی خوبم!
سن ۱۵ سالگی: هر کی بهشون بگه سلام، میگن علیک سلام! … نقاشیشون بهتر میشه (بتونه کاری و رنگ آمیزی و …)
سن ۱۶ سالگی: یعنی یه عاشق واقعین!… فردا صبح هم می خوان خودکشی کنن!… شوخی هم ندارن!
سن ۱۷ سالگی: نشستن و اشک می ریزن!… بهشون بی وفایی شده!… (کوران حوادث)!
سن ۱۸ سالگی: دیگه اصلاً عشق بی عشق!… توی خیابون جلوی پاشون رو هم نگاه نمی کنند!
سن ۱۹ سالگی: از بی توجهی یک نفر رنج می برن!… فکر می کنن اون یه آدم به تمام معناست!
سن ۲۰ سالگی: نه! نه! اون منو نمی خواست! … آخرش میره یه کور و کچلی و میگیره! میدونم!
سن ۲۱ سالگی: فقط ۲۷-۲۸ سالگی قصد ازدواج دارن! فقط!
سن ۲۲ سالگی: خوش تیپ باشه! پولدار باشه! تحصیلکرده باشه! قد بلند باشه! خوش لباس باشه! … (آخ که چی نباشه!)
سن ۲۳ سالگی: همه ء خواستگارها رو رد می کنن!
سن ۲۴ سالگی: زیاد مهم نیست که چی ریختیه! یا چقدر پول داره! فقط شجاع باشه ! ما رو به اون چیزایی که نرسیدیم برسونه!
سن ۲۵ سالگی: اااه! … پس چرا دیگه هیچکس نمیاد! ؟ هر کی میخواد باشه! باشه!
سن ۲۶ سالگی: یه نفر میاد!… همین خوبه!… بله!
سن ۲۷ سالگی: آخــیش!
سن ۲۸ سالگی: کاش قلم پات میشکستو خواستگاری من نمیومدی!!
----============================
منوچهر تيمورتاش تعريف مي‌كند اين واقعه خنده‌آور مدتي مرا خندانيده است، چندي قبل در يك مجلس شب‌نشيني يكي از رجال با خانمش در رقص شركت كردند. خانم ضمن رقص پي‌برده كه شلوار شوهرش شكافي برداشته است. او را به اشاره به اطاق كوچك ديگري برد و دستور داد فورا آنرا بيرون آورد تا آنرا كوك بزند. اتفاقا در اين حين دو سه نفر خانم ديگر براي تجديد توالت وارد آن اطاق شدند و خانم ناگزير شد شوهر خود را پشت دري كه احتمال مي‌داد در كمد ديواري باشد پنهان كند و خودش پشت آن به ايستد. در اين موقع صداي موزيك قطع شد و خنده دسته ‌جمعي شديد شروع شد و صداي فرياد و استغاثه پشت در كمد بلند شد، آن خانم چون در را باز كرد ديد شوهرش را با آن وضع وارد سالن رقص كرده و در را پشت سر او بسته است!
حكيمي بر سر راهي مي‌گذشت. ديد پسر بچه‌اي گربه خود را در جوي آب مي‌شويد. گفت: گربه را نشور، مي‌ميرد! بعد از ساعتي كه از همان راه بر مي‌گشت ديد كه بعله...! گربه مرده و پسرك هم به عزاي او نشسته. گفت: به تو نگفتم گربه را نشور، مي‌ميرد؟ پسرك گفت: برو بابا، از شستن كه نمرد، موقع چلاندن مرد!
گويند: پسري قصد ازدواج داشت. پدرش گفت: بدان ازدواج سه مرحله دارد. مرحله اول ماه عسل است كه در آن تو صحبت مي‌كني و زنت گوش مي‌دهد. مرحله دوم او صحبت مي‌كند و تو گوش مي‌كني، اما مرحله سوم كه خطرناكترين مراحل است و آن موقعي است كه هر دو بلند بلند داد مي‌كشيد و همسايه‌ها گوش مي‌كنند!
روزي شخصي پيش بهلول بي‌ادبي نمود. بهلول او را ملامت كرد كه چرا شرط ادب به جا نياري؟ او گفت: چه كنم آب و گل مرا چنين سرشته‌اند، گفت: آب و گل تو را نيكو سرشته‌اند، اما لگد كم خورده است! (تنبيه و تربيت نشده‌اي)
مردي مي‌خواست زنش را طلاق دهد. دوستش علت را جويا شد و او گفت: اين زن از روز اول هميشه مي خواست من را عوض كند. مرا وادار كرد سيگار و مشروب را ترك كنم. لباس بهتر بپوشم، قماربازي نكنم، در سهام سرمايه‌گذاري كنم و حتي مرا عادت داده كه به موسيقي كلاسيك گوش كنم و لذت ببرم! دوستش گفت: اينها كه مي‌گويي كه چيز بدي نيست! مرد گفت: ولي حالا حس مي‌كنم كه ديگر اين زن در شان من نيست!
================
دسترسی به این سایت...
وقتی که سایت یا وبلاگی را در ایران فیا-تر می کنند شاید شاهد چنین جملاتی هم باشیم:
مشترک گرامی، بابا فیل.تره، ضایع، تو چرا حالیت نیست. دستت رو از روی اون f5 صاب‌مرده بردار دیگه!
مشترک گرامی، هوی، تو خجالت نمی‌کشی!
مشترک گرامی، پیشتِ، چخِ!
مشترک گرامی، دست نزن جیزه، دِهَه!
مشترک گرامی، به جان مادرم اگه یه بار دیگه از این‌ورا رد شی با دفعهِ قبل می‌شه دوبار!
مشترک گرامی، شرمنده، نداری 10 هزار تومن دستی بدی تا آخر ماه، مخابرات الان چند ماه حقوق‌مون رو نداده، به‌ت پس می‌دم!
مشترک گرامی، فیا-ترشکن خوب سراغ نداری، یه کاری کردیم خودمون توش موندیم!
بازم تویی مشترک گرامی، روتو برم هی!
مشترگ گرامی دیگه‌ای نبود، نفس‌کِش.......

==================
ضد حال يعني اين !!!
دخترجواني از مکزيک براي يک مأموريت اداري چندماهه به آرژانتين منتقل شد.
پس از دوماه، نامه اي از نامزد مکزيکي خود دريافت مي کند به اين مضمون:
لوراي عزيز، متأسفانه ديگر نمي توانم به اين رابطه از راه دور ادامه بدهم و بايد بگويم که دراين مدت ده بار به توخيانت کرده ام !!! ومي دانم که نه تو و نه من شايسته اين وضع نيستيم. من را ببخش و عکسي که به تو داده بودم برايم پس بفرست
باعشق : روبرت
دخترجوان رنجيـده خاطرازرفتارمرد، ازهمه همکاران ودوستانش مي خواهدکه عکسي ازنامزد، برادر، پسرعمو، پسردايي ... خودشان به اوقرض بدهند وهمه آن عکس ها راکه کلی بودند باعکس روبرت، نامزد بي وفايش، دريک پاکت گذاشته وهمراه با يادداشتي برايش پست مي کند، به اين مضمون:
روبرت عزيز، مراببخش، اما هر چه فکر کردم قيافه تو را به ياد نياوردم، لطفاً عکس خودت راازميان عکسهاي توي پاکت جداکن وبقيه رابه من برگردان

ALI
02-09-2009, 05:26
آقايان پاسخ مي دهند!!
برخي خانم ها مثل چي هستند ؟
خانم ها مثل راديو هستند :
هر چي مي خواهند مي گويند ولي هر چه بگويي نمي شنوند.

خانم ها مثل شبکه اينترنت هستند :
از هر موضوعي يک فايل اطلاعاتي دارند.

خانم هامثل چسب دوقلو هستند :
اگر دستشان با گوشي تلفن مخلوط شد, ديگر بايد سيم را بريد.

خانم ها مثل موتور گازي هستند :
پر سر و صدا , کم سرعت , کم طاقت


خانم ها مثل رعد و برق هستند :
اول برق چشمهاشون مي رسه , بعد رعد صداشون.

خانم ها مثل ليمو شيرين هستند :
اول شيرين و بعد تلخ مي شوند.

خانم ها مثل موبايل هستند :
هر وقت کاري مهم پيش مي آيد در دسترس نيستند.

خانم ها مثل گچ هستند :
اگر چند دقيقه مدارا کنيد آنچنان سخت مي شوند که هيچ شکلي نمي گيرند.

خانم ها مثل کنتو ر برق هستند :
هر از چند سالي يکبار سن آنها صفر مي شود.

خانم مثل فلزياب هستند :
هرگاه از نزديکي طلافروشي رد مي شوند عکس العمل نشان مي دهند.

خانم ها خيلي زرنگ هستند :
آنقدر جنگيدند تا جايزه صلح را گرفتند.
==================
ماجرای زن گرفتن کره خر

کـــره ای گــفــت بـــه بابای خرش// پــــدر از هـــمـــه جــا بـی خبرش
وقـــت آن اســــت بــــرای پســرت// ایـــــن الاغ نـــــــرّه ی کــــره خــرت
مــاده ای خـــوشگـل و زیـبا گیری// تـــو کــه هر روز به صحرا میری
وقـــت آن اســت کـه زن دار شـوم// ورنـــه از بـــی زنـــی بــیمار شوم
پـــدرش گــفــت کــه ای کـره خَرَم// ای عــزیـــز دل بـــابــــا ، پــســرم تـــو کـــه در چــنــتــه نداری آهی// نـــه طــویـــلــه ، نه جُلی نه کاهی
تـــو کـــه جــز خـوردن مال پدرت// پـــــــدر نـــــــرهّ خـــــر دربــــدرت
هـــیـــچ کـــار دگــری نیست تورا// یک جو از عقل به سر نیست تورا
به چه جرأت تو زمـن زن طـلــبی// بـــاورم نـیــست کـــه ایـنقدر جَلبَی
بـــایـــد اول تـــو بــگـیـری کاری// بــهـــر مــــردم بــبـــری تــو باری
بعـد از آن یک دو تا پالان بخـری// بـهــر آن کُــرّه خـــوشگـــل بـبـری
یک طــویــلـه بکنی رهن و اجار// تــا کــه راضــی شــود از تو آن یار
بـعــد بـایــد بـخری رخت عروس// بـهـر آن مـاده خــر خـوب و ملوس
جُـــلـی از جــنـــس کــتـــان اعلا// روی جُـــل نـقــش و نـگـاری زیـبـا
بــعـــد بـــایـــد بـــکـــنی گلکاری// بــهــر مــاشـیـن عروس یـک گاری
وقــتی ایـــنـهــا بـــشـــود آمــاده// بــعـــد از ایـــن زنـــدگــیـــّت آغـازه
می بــری مـــاده خــرت را حجله // بــا تـــأنــی نَـکــه بـــا ایـــن عـجـله
بــشـنــو ایــن پــنــد زبابای خرت// پــــــدر بـــــا ادب و بــــا هــــنـــرت
تــا کـــه اســبــاب مــهــیــا نشود// موسم عــقــد تــو بــر پا نشود
پــس از امــروز بــرو بر سرِ کار// تــا نـــهـــنـــد آدمـــیـــان پــشتت بار
===================
شهر هرت !
شهر هرت جايي است که رنگهاي رنگين کمان مکروهند و رنگ سياه مستحب
شهر هرت جايي است که اول ازدواج مي کنند بعد همديگ ه رو مي شناسن
شهر هرت جايي است که همه ب َدَ ن مگر اينکه خلافش ثابت بشه
شهر هرت جايي است که دوست بعد از شنيدن حرفات بهت مي گه: دوباره لاف زدي؟؟
شهر هرت جايي است که بهشتش زير پاي مادراني است که حقي از زندگي و فرزند و همسر ندارند
شهر هرت جايي است که درختا علل اصلي ترافيک ا ند و بريده مي شوند تا ماشينها راحت تر برانند
شهر هرت جايي است که کودکان زاده مي شوند تا عقده هاي پدرها و مادرهاشان را درمان کنند
شهر هرت جايي است که شوهر ها انگشتر الماس براي زنانشان مي خرند اما حوصله 5 دقيقه قدم زدن را با همسران ندارند
شهر هرت جايي است که همه با هم مساويند و بعضي ها مساوي تر
شهر هرت جايي است که براي مريض شدن و پيش دکتر رفتن حتماْ بايد پارتي داشت
شهر هرت جايي است که با ميلياردها پول بعد از ماهها فقط مي توان براي مردم مصيبت ديده چند چادر برپا کرد
شهر هرت جايي است که خنده عقل را زائل مي کند
شهر هرت جايي است که زن بايد گوشه خونه باشه و البته اون گوشه که آشپزخونه است و بهش مي گن مرواريد در صدف
شهر هرت جايي است که مردم سوار تاکسي مي شن زود برسن سر کار تا کار کنن وپول تاکسيشونو در بيارن
شهر هرت جاييه که نصف مردمش زير خط فقرن اما سريالاي تلويزيونيشو توي کاخها مي سازن
شهر هرت جايي است که 2 سال بايد بري سربازي تا بليط پاره کردن ياد بگيري
شهر هرت جايي است که همه با هم خواهر برادرن اما اين برادرا خواهرا رو که نگاه مي کنن ياد تختخواب مي افتن
شهر هرت جايي است که گريه محترم و خنده محکومه
شهر هرت جايي است که وطن هرگز مفهومي نداره و باعث ننگه
شهر هرت جايي است که هرگز آنچه را بلدي نبايد به ديگري بياموزي
شهر هرت جايي است که همه شغلها پست و بي ارزشند مگر چند مورد انگشت شمار
شهر هرت جايي است که دوست داشتن و دوست داشته شدن احمقانه، ابلهانه و ... است
شهر هرت جايي است که وقتي مي خواي ازدواج کني 500 نفر ر و دعوت مي کني و شام مي دي تا برن و از بدي و زشتي و نفهمي و بي کلاسي تو کلي حرف بزنن
شهر هرت جايي است که هرگز نمي شه تو پشت بومش رفت مگر اينکه از يک طرفش بيفتي ..
شهر هرت جايي است که .......
خدايا اين شهر چقدر به نظرم آشناست
=====================
مشکلها
الا یا ایهاالساقی ادر کاسا و ناولها
که عشق آسان نمود اول ولی


تالار و شام و عاقد و عکاس و آرایشگر و فیلم و لباس و تاج و کفش و کیف و ساک و سکه و شمش و پلاک و شمعدان و ساعت و زنجیر و سرویس طلا آنهم از آن سرویس خوشگلها... و از این جور مشکلها !
__________________

LIDA
02-09-2009, 21:38
هفت جا ، نفس خويش را حقير ديدم :نخست ، وقتي ديدمش كه به پستي تن مي داد تا بلندي يابد.دوم ، آن گاه كه در برابر از پاافتادگان ، مي پريد.سوم ، آنگاه كه ميان آساني و دشوار مختار شد و آسان را برگزيد.چهارم ، آن كه گناهي مرتكب شد و با يادآوري اين كه ديگران نيز همچون او دست به گناه ميزنند ، خود را دلداري داد.
پنجم ، آنگاه كه از ناچاري ، تحميل شده اي را پذيرفت و شكيبايي اش را ناشي از توانايي دانست.ششم ، آن گاه كه زشتي چهره اي را نكوهش كرد ، حال آن كه يكي از نقاب هاي خودش بود.هفتم ، آنگاه كه آواي ثنا سرداد و آن را فضيلت پنداشت.

-----------------------

روز حضرت ابراهیم مشغول خوردن غذا به تنهایی بود . به بیرون خانه رفت و پیرمردی را دید که بر دوشش هیزم داشت . از او خواست که با او غذا بخورد .هنگامی که پیرمرد شروع به خوردن کرد نام خدا را نیاورد . ابراهیم از او دلگیر شد . پیرمرد گفت من ملحد هستم و خدا را ستایش نمی کنم . و از انجا برفت . وحی آمد که ما در این مدت او را اطعام کردیم و از او چیزی نخواستیم . تو یک بار اطعام کردی و خواستار ستایش خدا از جانب او هستی . برو و او را باز آر. ابراهیم (ع) پیش پیرمرد رفت و ماجرا را تعریف کرد . پیرمرد گریست و به خدا ایمان آورد

------------------

بازرگاني پس از ده سال کار دشوار ،دجار حملات قلبي شدوقتي پزشک به او گفت که ديگر قادر به ادامه زندگي نيست،همسرش از فردي در موردقانون نفي وانکار شنيده بود به همسرش گفت که مرگ را نپذيرد .شبي در حال درد شديد مرد چنين ادعا کرد:خدايا ادامه اين وضع را نمي پذيرم با کمک تو بهبودخواهم يافت ودر دلش به درد گفت:نه نه نه،آنشب نقطه عطف زندگيش بود .او بهبود يافت وبه زندگي معمول خود باز گشت وبه کار آسانتري پرداخت وصاحب تندرستي ونيرويي که در زندگيش سابقه نداشت.در برابر اوضاع وشرايطي که نميخواهيد پايدار بمانند،از اقتدار ابدي "نه"که در اختيار شماست بهره بجوييد. زيراهمه باورهايي دارند که بايد از بين بروند.

--------------------

دکتر گفت : باید پایت را قطع کنیم.راننده کامیون که در بین راه از سرما یک پایش یخ زده بود از حرف دکتر خنده اش گرفت.دکتر گفت : چرا میخندی؟راننده کامیون گفت وقتی 5 __6 ساله بودم دنبال یک گنجشک کردم.گنجشک به حفره ای که در دیوار حیاط بود پناه برد.من دستم را داخل حفره کردم و گنجشک را گرفتم هنگام بیرون اوردن گنجشک یک پای آن از بدنش جدا شد.در همین موقع مادرم فریاد زد :وااای! پای بچه ام قطع شد.من که میخندیدم گفتم :پای من که کنده نشد ، پای این گنجشک قطع شد.

---------------------

توصيف

جرج گفت:خدا چاق و قد کوتاهه!
نيک گفت:نخيرم.لاغر و درازه!
لن گفت:يه ريش سفيد بلند داره!
جان گفت:نه صورتش سه تيغه اس!
ويل گفت:سياهپوسته!
باب گفت:سفيد پوسته!
رونداروز گفت:دختره!
من خنديدم و عکسي رو که خدا از خودش گرفته و برام فرستاده بود به هيچ کدومشون نشون ندادم!

LIDA
02-09-2009, 21:42
در سال 1990 در دانشگاه سوربن تدريس مي كردم.روزي در آخر ساعت درس يك دانشجوي دوره دكتراي نروژي ، سوالي مطرح كرد: استاد،شما كه از جهان سوم مي آييد،جهان سوم كجاست ؟؟ فقط چند دقيقه به آخر كلاس مانده بود.من در جواب مطلبي را في البداهه گفتم كه روز به روز بيشتر به آن اعتقاد پيدا مي كنم.به آن دانشجو گفتم: جهان سوم جايي است كه هر كس بخواهد مملكتش را آباد كند،خانه اش خراب مي شود و هر كس كه بخواهد خانه اش آباد باشد بايد در تخريب مملكتش بكوشد

--------------------

بنويس! بابا انار دارد: معلم مي گويد

واو به ياد مي آورد دست هاي لرزان بابا هيچ اناريندارد،
ميان شيارهاي پينه بسته دستانش، جز رنج چيز ديگرينيست.
معلم هجي مي کند انار مي شنود «فقر»؛
معلم مي گويد:«نان دارد»، مي داند که، دروغ است هيچ نانيندارد،
معلم مي گويد:«آن مرد در باران آمد» مي نويسد، آن مرد در بارانرفت و هرگز نيامد.


--------------------


داستان فقر، داستان کهنه ايست،


فقر، دستان گشاده اي دارد که گاه بي هراس از در و ديوار يک خانهبالا مي رودو تا سقف تحمل آدم ها، نفسگير مي شود.نه آدم ها شبيه همند و نه خواسته هايشان شبيه تر،آنقدر که همه دخترک ها به فکر چشمان عروسکند و پسرک ها در پي فهم تير تفنگ؛همه مردها زندگي را با تمام ابعادش براي چار ديواري خانه هايشانمي خواهند و همه زن ها در آرزوي آنند که هيچ وقت فرزندانشان الفباي گرسنگيرا نياموزند،
فقر براي خيلي ها آشناست

-------------------


زن در انتظار فرصت مناسب بود ولی مرد مشغول تماشای فوتبال، زن فکر کرد یعنی اولین بچه مون شبیه بهکدام از ما می شود؟ مرد در این فکر بود چرا مربی تیم را عوض نمی کنند؟ زن گفت:" فرهاد ...بچه مون ..."مرد گفت:" هیس ... جای حساس بازی هست ..." زن باز گفت : " اما فرهاد ..." مرد که تیم مخبوبش سه گل عقب بود زن را هل داد. پای زن به پایه میز گیر کرد و روی زمین افتاد و صدای شکستن قلبی کوچک را در بطن خود احساس کرد . حالا بازی تمام شده بود

--------------------

مثل همیشه در اتاقش نشته بود و کتاب به دست مشغول مطالعه بود که باز هم همان افکار قدیمی به ســــراغش آمد. دستها را پشت سرش حلقه کرد: رتبه برتر کنکور می شم ، چشم همه کورمیشه، یه ماشین آخرین مدل و... سر و صدای خواهر و برادرش افکارش را بهم زد . چشمش به کتابش افتاد ، هنوز صفحه اول بود .

LIDA
02-09-2009, 22:58
سایه


سیدبرهان الدین فایده می فرمودغسخن فاظلانه می گفتف. ابلهی گفت، در میان سخن او، که ما را سخنی می باید بی مثال باشد. فرمود که تو بی مثالی؛ بیا تا سخن بی مثال شنوی. آخر تو مثالی از خود، تو این نیستی، این شخص تو سایه توست. چون یکی می میرد، می گویند فلانی رفت. اگر او این بود، پس او کجا رفت؟ پس معلوم شد که ظاهر تو مثال باطن توست تا از ظاهر تو بر باطن استدلال گیرند.

*********

پيرمرد زرگري به دکان همسايه خود رفت و گفت: ترازويت را به من بده تا اين خرده هاي طلا را وزن کنم ؛ همسايه‌اش که مرد عاقل و دورانديشي بود ، گفت ببخشيد من غربال ندارم. پيرمرد گفت: حالا ديگر مرا مسخره مي‌کني ، من مي‌گويم ترازو مي‌خواهم تو مي‌گويي غربال ندارم ، مگر کر هستي؟ همسايه گفت: من کر نيستم ولي درک کردم که تو با اين دست‌هاي لرزان خود چون خواهي که خُرده‌هاي طلا را به ترازو بريزي و وزن کني مقداري از آن به زمين خواهد ريخت ، آن وقت براي جمع آوري آنها جاروب خواهي خواست ، و بعد از آنکه طلاها را با خاک جاروب کردي آن وقت غربال لازم داري تا خاک آنها را بگيري‌ ، من از همين اول گفتم که غربال ندارم.»

***************

بقا را طلب كن

فتحعليشاه روزي در ميان دو تن از زنهاي خود ، يکي به نام «جهان» و ديگري به نام «حيات» نشسته بود و اين شعر را مي خواند :
نشسته ام به ميان دو دلبر و دو دلم ............. كه را به مهر بگيرم در اين ميان خجلم
« جهان » گفت : « تو پادشاه جهاني ، جهان تو را بايد »
« حيات » گفت : « حيات اگر که نباشد جهان چه کار آيد »
يکي از بانوان حرمسرا به نام «بقا» در پشت در ، اين سخنان را شنيد و گفت :
حيات وجهان هر دوشان بي وفا است .............. بقا را طلب کن که آخر بقا است

*************

همگي به صف ايستاده بودند. تا از آنها پرسيده شود . نوبت به او رسيد. از او پرسيدند : دوست داري روي زمين چه کاره باشي؟ گفت : ميخواهم به ديگران ياد بدهم. پذيرفته شد. چشمانش را بست. باز کرد. ديد به شکل درختي در يک جنگل بزرگ در آمده است. با خود گفت : حتما اشتباهي رخ داده . من که اين را نخواسته بودم. سالها گذشت. روزي داغي اره را روي کمر خود حس کرد. با خود گفت : و اين چنين عمر به پايان رسيد و من بهره خود را از زندگي نگرفتم. با فريادي غمبار سقوط کرد. با صدايي غريب که از روي تنش بلند مي شد ، به هوش آمد. حالا تخته سياهي بر ديوار کلاسي شده بود.

***********

با خدا خلوت کرده بودم. بي مقدمه از او پرسيدم:زندگي را با يک مثال زميني به من نشان بده. خنديد و گفت:زندگي مانند يک سرسره است. عده اي آن بالا هنوز منتظرند که پايين بيايند. عده اي در ابتداي راهند. عده اي در وسط راه و عده اي هم به آخر اين راه نزديک ميشوند. عده ديگري هم اين مسير را تمام کرده اند . در طول اين مسير موج وار فرازو نشيبهاي زيادي وجود دارد.اما بايد ياد بگيري در هرکجاي آن هستي از همانجا لذت ببري. در لحظه زندگي کن....

LIDA
03-09-2009, 15:56
ایثار
شبی سی و اندی کس از اصحاب احمد عاصم انطاکی جمع شدند و سفره نهادند. نان، اندک بود. ناچار شیخ، نان ها را پاره پاره کرد و چراغ برگرفت.چون چراغ بازآوردند، همه نان پاره ها بر جای خود بود و هیچ کس، به قصد ایثار نخورده بود.

--------------------

گفته بود رفتنيه،فکر نمي کردم واقعا بره،چند بار بود پشت سر مي انداخت اين مسافرت رو،من ازش خواسته بودم.سفر در سفر،منتظرشم.بر مي گرده.ماموريتش تا مشهد بود. 7 روزه_فردا هفته شه.انگار همه مي خوان به زور بهم بگن ديگه برنمي گرده.سوم،هفته،چله...خودم مي دونم که رفته...ولي برمي گرده،اگر هم بر نگرده من مي رم پيشش،فردا نشد پس فردا،پس فردا نه چند روزه ديگه،شايدم چند سال ديگه،حيف که نمي شه آدم سر خود بره،وگرنه همين الان مي رفتم و بهش مي گفتم،دعوا مي کردم باهاش،مي گفتم چقدر دلخور شدم از دستش،مگه قول نداده يه هفته اي بر گرده؟...حتما مي خنده و مي گه:«شايد زير سرم بلند شده اينجا!»... اه لعنتي،حيف که باز دارم حرفامو مي نويسم،حتما مثل هميشه پشت سرم وايساده و داره مي خونه و ريزريز مي خنده،کاش مي شد باز روي پنجه هاي پام پاشم و مثل هميشه گوشش رو بگيرم و بچرخونم،اونم ريسه بره از خنده...از درد.نه،مرسي،نمي خوام...هميشه از پودرنارگيل روي خرما متنفر بودم.

---------------------

شیخی گفت :که وقتی زنبوری به موری رسید او را دید که دانه ای گندم میبرد به خانه و آن دانه زیرو زبر می شد و آن مور با آن زیر و زبر می آمد و به جهد و حیله ی بسیار آن را می کشید و مردمان پای بر او می نهادند و او را خسته و افگار می کردند.آن زنبور آن مور را گفت که این چه سختی و مشقت است که تو از برای دانه ای بر خود نهادهای و از برای یک دانه ی محقر چنین مذلت میکشی؟بیا تا ببینی که من چگونه آسان می خورم و از چندین نعمت های با لزت بی این همه مشقت نصیب می گیرم و از آنچه نیکوتر و بهتر است و شایسته, به مراد خویش به کام میبرم. پس مور را با خویشتن به دکان قصابی برد; جایی که گوشت نیکو و فربه تر بود.بنشست و از جایی که نازک تر بود سیر بخورد و پاره ای فراهم آورد تاببرد.قصاب فراز آمد و کاردی بر وی زد و آن زنبور را به دو نیمه کرد و بینداخت.آن زنبور بر زمین افتاد آن مور فراز آمد و پایش بگرفت و میکشید و میگفت:((هرکه آن جا نشیند که خواهد و مرادش بود, چنانش کشند که نخواهد و مرادش نبود.

-------------------------



طاووس عارفان با یزید بسطامی,یک شب در خلوت خانه ی مکاشفات ,کمند شوق بر کنگره ی کبریای در انداخت و آتش عشق را در نهاد خود بر افروخت و زبان را در عجز و درماندگی بگشاد و گفت :((بار خدایا تا کی در آتش هجران تو سوزم؟کی مرا شربت وصال دهی؟))به سرّش ندا آمد آمد که بایزید,هنوز تویی تو همراه توست. اگر خواهی که به ما رسی,خود را بر در بگزار و در آی.

-------------------------


پشت ويترين مغازه ايستاده بود . به کفشهاي پاره اش نگاه ميکرد. هزار و يک سوال از ذهنش ميگذشت....

رويش را که برگرداند ، ميخکوب شد . مردي را روي صندلي چرخدار ديد که اصلا پا نداشت....

شاد و خندان از جلوي مغازه گذشت

LIDA
04-09-2009, 20:25
نـادانـي فـرعـون

ابليس وقتي نزد فرعون آمد وي خوشه اي انگور در دست داشت و تناول مي كرد . ابليس گفت : هيچكس تواند كه اين خوشه انگور تازه را خوشه مرواريد خوشاب ساختن ؟فرعون گفت : نه ابليس به لطايف سحر ، آن خوشه انگور را خوشه مرواريد خوشاب ساخت .فرعون بسيار تعجب كرد و گفت : اينت استاد مردي كه تويي ! ابليس سيليي بر گردن او زد و گفت : مرا با اين استادي به بندگي حتي قبول نكردند تو با اين حماقت ، دعوي خدايي چگونه مي كني ؟؟!!

***********

بر سر گور کشیشی در کلیسای وست مینستر نوشه شده است :کودک که بودم میخواستم دنیا را تغییر دهم.بزرگتر که شدم متوجه شدم دنیا خیلی بزرگ است باید انگلستان را تغییر دهم.بعد ها انگلستان را هم خیلی بزرگ دیدم تصمیم گرفتم تنها شهرم را تغییر دهم.در سالخوردگی تصمیم گرفتم خانواده ام را متحول کنم.
اینک که در استانه مرگ هستم میفهمم که اگر روز اول تنها خودم را تغییر داده بودم شاید میتوانستم دنیا را هم تغییر دهم!!!!!!!!

**************


روزی به دست خداست..

صیادی ضعیف را ماهی قوی به دام اندر افتاد.طاقت حفظ آن نداشت.ماهی برو غالب آمد و دام از دستش در ربود و برفت.شد غلامی که آب جوی آرد*جوی آب آمد و غلام ببرد*دام هر بار ماهی آوردی*ماهی اب بردینبار رفت و دام ببرد دیگر صیادان دریغ خوردند و ملامتش کردند که چنین صیدی در دامت افتاد و ندانستی نگاه داشتن.گفت:ای برادران چه توان کردن؟مرا روزی نبود و ماهی را همچنان روزی مانده بود .صیاد ,بی روزی در دجله نگیرد , و ماهی , بی اجل بر خشک نمیرد

***************

اسکندر مقدونی دیوژن حکیم را دید که به دقت به بقایای اسکلت یک انسان نگاه می کند. از او سئوال کرد: دنبال چه می گردی؟ دیوژن گفت: دنبال چیزی می گردم که پیدایش نمی کنم!!! و آن عبارت است از فرق موجود بین استخوانهای پدرت و استخوانهای بردگان پدرت!!

*******************

به کرم سبز بیندیش . بیشتر زندگیش را روی زمین می گذراند، به پرندگان حسد می ورزد و از سرنوشت و شکل کالبدش خشمگین است می اندیشد: من منفورترین موجوداتم؛ زشت، کریه، و محکوم به خزیدن بر روی زمین اما یک روز، مادر طبیعت از او می خواهد پیله ای بتند. کرم یکه می خورد...پیش از آن هرگز پیله نساخته. گمان می کند باید گور خود را بسازد، و آماده مرگ می شود. هر چند از زندگی خود تا آن لحظه ناخشنود است، به خدا شکوه می برد: خدایا، درست زمانی که سرانجام به همه چیز عادت کردم، اندک چیزی را هم که دارم، از من می گیری خود را نو میدانه در پیله حبس می کند و منتظر پایان می ماند چند روز بعد، در می یابد که به پروانه ای زیبا تبدیل شده. می تواند به آسمان پرواز کند و بسیار تحسین اش کنند. ازمعنای زندگی وبرنامه های خدا شگفت زده است

LIDA
04-09-2009, 23:41
اگه اون روز..ميون همهمه ي موج هاي دريا،اون دمپايي پلاستيکي مسخره رو نجات نداده بودي... اگه پرتش نکرده بودي توي بغلم...اگه من اون يکي دمپاييم رو از قصد پرت نکرده بودم توي دريا،تا تو بري بياريش و من کيف کنم از اينکه يه نفر به خاطر من داره دلشو مي زنه به دريا...اگه اون موج گنده ي لعنتي اون طوري بغلت نمي کرد،اگه من انقدر بهش حسودي نمي کردم و بعد اونطوري خودم رو پرت نکرده بودم وسط دريا...الآن هر دومون روي زمين بوديم،شايدم کنار دريا.

--------------------

سرش رو نمي تونست بالا بياره ! بيمار نبود . اينبار شاد به نظر مي رسيد.درسته كه به نظر جوون ميومد اما چين و چروك قلبش توي چهره اش حكايت روزهاي تلخ و سختي داشت . عجله زيادي داشت . كسي نفهميد چي شد . وقتي نبودش رو احساس كردند همه رفتند سراغش ! اينبار چروك هاي صورتش از بين رفته بودند . لبخند گوشه لبش و چشمان بسته اش ديگه هيچي نمي گفت!.....

-------------------

حفره
مرد از خواب بر‌مي‌خيزد و به راه مي‌افتد. كت و شلوار راه‌راه سبز و قهوه‌اي به تن دارد و كفش‌هاي براق مشكي. مرد از خواب بر‌مي‌خيزد و در خيابان به راه مي‌افتد. زير نور‌هاي تابيده از تير‌هاي چراغ‌برق مي‌ايستد و آرام به سيگار بر‌گش پُك مي‌زند. فقط زير اين تير‌هاست كه مي‌ايستد. قدم مي‌زند و باز قدم مي‌زند. انگار قصد داشته باشد تمام شب را تا به روز قدم بزند. اما از كجا معلوم روزي در كار باشد. از كجا معلوم كه شب است يا تاريكي پاياني دارد. و هزاران نكته ديگر كه در نهايت مي‌تواند به ته سيگار برگي ختم شود كه يكبار ديگر ميان لب‌هاي مرد آرام مي‌گيرد. فرو‌كشيده مي‌شود و دود از حفره دهان بيرون مي‌آيد

--------------------

شامپو را به موهايم مي مالم. حسابي کف کرده است. توي آِنه نگاه مي کنم. موهايم سفيد شده اند. آن روز هم جلوي آينه بودم که اولين موي سفيدم را ديدم. خيلي ترسيدم. داشتم پير مي شدم و هنوز به هيچ جا نرسيده بودم. راه راه اشتباهي رفته بودم. همانجا جلوي آينه تصميم گرفتم برگردم و دوباره شروع کنم. مي خواستم راه درست را بيابم. سرم را مي شويم. دوباره به آينه نگاه مي کنم. موهايکدست سفيدند. از آنها راضيم. اگر شصت سالگي شروع مي کردند به سفيد شدن ، کارم ساخته بود. آن وقت ديگر نمي شد برگشت و راه را يافت. موهايم را خشک مي کنم. موهاي خوبي دارم. زندگي را مديون آنهايم

------------------------

پستچي هيچ وقتي نامه اي رو گم نميکرد تا يه روز که يه باد شديد اومدو نامه از دستش رها شد اون دويد تا نامرو بگيره يه کم که رفت يه ماشين بهش زد . نامه به نشوني خودش بود توش نوشته بود اشتراک شما از مجله ي زندگي به پايان رسيده

LIDA
04-09-2009, 23:47
دخترجواني ازمکزيک براي يک مأموريت اداري چندماهه به آرژانتين منتقل شد
پس از دوماه، نامه اي ازنامزدمکزيکي خوددريافت مي کند به اين مضمون
لوراي عزيز، متأسفانه ديگرنمي توانم به اين رابطه ازراه دورادامه بدهم وبايد بگويم که دراين مدت ده بار به توخيانت کرده ام !!! ومي دانم که نه تو و نه من شايسته اين وضع نيستيم. من راببخش وعکسي که به تو داده بودم برايم پس بفرست باعشق : روبرت دخترجوان رنجيـده خاطرازرفتارمرد، ازهمه همکاران ودوستانش مي خواهدکه عکسي ازنامزد، برادر، پسرعمو، پسردايي ... خودشان به اوقرض بدهند وهمه آن عکس ها راکه کلي بودند باعکس روبرت، نامزد بي وفايش، دريک پاکت گذاشته وهمراه با يادداشتي برايش پست مي کند، به اين مضمون روبرت عزيز، مراببخش، اماهرچه فکرکردم قيافه تورا به يادنياوردم، لطفاً عکس خودت راازميان عکسهاي توي پاکت جداکن وبقيه رابه من برگردان

-------------------

(انتقام)


مردي سوار بر خري مي رفت به روستايي . روستايي که شهرت داشت به روستاي خر سواري . مرد در راه روستا مي زد خر را که چرا تند نمي رفت راه را .پس از چند روز گذر،رسيد مرد به روستا با آن خر . قرار بود مردم در روستايشان ، با خرهاي باصفايشان ، مسابقه خر سواري بدهند با رقبايشان . خر بود ناراحت از دست مرد که چرا هي زده او را چنگ . بالآخره روز مسابقه سر رسيد و خره به روز انتقامش رسيد . داوران سوت زدند و سواران خر زدند و مسابقه را شروع کردند . در راه خر ناراحت بود و به فکر انتقامش بود . بالآخره در يک فرصت خر استفاده کرد از وقت . ناگهان در سر يک پيچ خره به خودش پيچيد و ترمز دستي رو کشيد . مرده با کله رفت تو ديوار و خره شد خوشحال . به اين ترتيب مسابقه از دست رفت و خره به ولايتش بازگشت

---------------------

(علم و عشق)


پسري زندگي مي کرد با پسري ديگر . اسم اين پسر نيما بود و اسم دوستش سينا . سينا به دنبال علم بود و نيما به دنبال عشق . در اين دنيا دختري با دختري ديگر نيز زندگي مي کرد . اسم اين دختر مينا بود و اسم دوستش سيما . مينا همانند سينا به دنبال علم بود و سيما همانند نيما به دنبال عشق . در روزي از روزها نيما دعوايش شد با سينا و سيما هم همين طور با مينا . به اين ترتيب نيما و سيما با دوستانشان قهر کردند و شب را در بيرون از خانه سر کردند . سينا و مينا هم متاسف بودند براي سيما و نيما . فرداي آن روز نيما ديد سيما را و عاشق هم شدند اين دو با يک نگاه . روز ها گذشت و عمر همه هم گذشت . سه هفته گذشت و خبري از اين دو بر نگشت . سر انجام خبر مرگ سيما به مينا و خبر مرگ نيما به سينا رسيد . سرانجام تمام شد درس مينا و نيز تمام شد درس سينا . روزي در خيابان سيما ديد با يک نگاه مينا را و مينا نيز با نگاهي ديگر ديد سينا را . به اين ترتيب سينا رسيد به مينا و مينا رسيد به سينا و نشدند اين دو ناکام مثل نيما و سيما

----------------------

روياي شيرين

پشت لبش تازه سبز شده بود و رويا پردازي اقتضاي سنش بود کمي خمير دندان روي مسواکش ماليد و شروع به مسواک زدن کرد به آينه مي نگريست و در اين فکر بود که امشب با چه رويايي به خواب برود موهاي سياه و دندان هاي سفيدش توجهش را به پيري جلب کردند...پاسي از شب گذشته او همچنان به سقف مي نگرد تقريبا"تمام نقش هاي ممکن را بازي کرده بود و با هيجان به دنبال نقشي تازه مي گشت که خواب امانش را بريددرس و دانشگاهش تمام شده و در شرکتي خصوصي کار مي کرد و تازه پدر شده بود بچه ها بزرگ تر مي شدند و او پير تر حالا ديگر نوه هايش تنها اميد هايش براي زندگي بودند ارشيا نوه آخري پيله کرده بود که بابابزرگ بابابزرگ نيگا کن چه نقاشي قشنگي کشيدم نور خورشيد روي پلک هايش مي تابيد و و نسيم خنکي مي وزيد رويايي به اين زيبايي نديده بود چشمانش را باز کرد مي خواست از فرط شادي فرياد بزند که ديد ارشيا با يک نقاشي بالاي سرش ايستاده

--------------------

شخصي از تنگدستي شكايت به يكي از بزرگان كرد گفت : از دنيا مالي ندارم گفت :فقيرم و بي نوا كاش سرمايه اي داشتم.بزرگ گفت :آيا حاضري چشم نداشته باشي و 10 هزار دينار داشته باشي ؟گفت :نه بزرگ بار ديگر گفت :آيا حاضري كه دست و پا و گوش نداشته باشي و چندين 10 هزار دينار به تو بدهند
مرد گفت:نه نه مرد بزرگ گفت : تو داراي سرمايه هاي بزرگ هستي كه حاضر نيستي آن را به هزاران ديناربفروشي پس شكر خداي را به جا بياور به خاطر اين سرمايه هاي عظيم كه به تو داده اند

LIDA
04-09-2009, 23:59
تني چند خواستند شراب خانه مردي يهودي را ويران سازند. به مغازه او هجوم برده و مرد را كشان كشان با خود بردند. از قضا به شيخ هادي برخوردند.

گفتند اين مرد به مقدسات مذهبي توهين مي كند مي خواهيم مجازاتش كنيم.شيخ در آن غوغا به يكي از شاگردانش گفت: مهر نمازت را طوري در جيب يهودي بگذار كه ديگران نفهمند و او نيز اين كار را كرد.
شيخ گفت: حالا معلوم مي كنم كه او مسلمان است يا كافر؟ به يكي از حاضران گفت؛ دست در جيبش كن. او مهر نمازي يافت. شيخ به سردسته آنها گفت:جد بزرگوارت به كافران مي فرمود قو لوا ...الاالله تفلحوا، پيامبر اسلام گروه گروه كافران را تنها با گفتن يك جمله مسلمان مي كرد. تو مي خواهي بر خلاف جدت دستار ببندي اين مرد مي گويد من مسلمانم مهر نماز هم درجيبش است. همه سرافكنده برگشتند. اما يهودي سرگردان كه پي به واقعيت ماجرا برده بود، از حسن سلوك شيخ چنان متحول شد كه مسلمان شد و كلمه شهادتين بر زبان جاري ساخت.

*************

روزي عطار در دكان خود مشغول به معامله بود كه درويشي به آنجا رسيد و چند بار با گفتن جمله چيزي براي خدا بدهيد از عطار كمك خواست ولي او به درويش چيزي نداد. درويش به او گفت: اي خواجه تو چگونه مي خواهي از دنيا بروي؟ عطار گفت: همانگونه كه تو از دنيا مي روي. درويش گفت: تو مانند من مي تواني بميري؟ عطار گفت: بله، درويش كاسه چوبي خود را زير سر نهاد و با گفتن كلمه الله از دنيا برفت. عطار چون اين را ديد شديداً متغير شد و از دكان خارج شد و راه زندگي خود را براي هميشه تغيير داد

***********

اندر احوال حلاج نقل است كه شب اول كه او در حبس كردند،بيامدند. او را در زندان نديدند.جمله زندان را بگشتند، كس را نديدند.شب دوم نه او را ديدند و نه زندان.هرچند زندان را طلب كردند نديدند.شب سوم او رادر زندان ديدند. گفتند:شب اول كجابودي؟و شب دوم زندان و تو كجابوديت؟ اكنون هر دو پديد آمديت. اين چه واقعه است؟گفت:شب اول من به حضرت بودم – از آن نبودم _ و شب دوم حضرت اينجا بود _ از آن هر دو غايب بوديم _ شب سوم باز فرستادند مرا براي حفظ شريعت . بياييدو كار خود كنيد.

********************

طلا...
با مادرم به ویترین طلافروشی خیره شده بودیم. ویترین مغازه پر بود از طلا و جواهرات قشنگ و جورواجور. مادرم با لبخند نگاهم کرد و وارد مغازه شد. اما من خیره به طلاها پشت ویترین ماندم. انتخاب کردن کار سختی بود. همه طرحها و مدلها چشمگیر و زیبا بودند اما...
گردنبند مادرم که تازه وارد ویترین شده بود،از همه زیباتر بود

***************

همهمهء زندانیان و صدای دمپایی های زوار در رفته شان بر سنگفرش زندان در هم پیچیده بود.چشمان فرهاد از شادی پر از اشک بود.رضا با توام!چت شده؟نکنه ناراحتی بهت عفو خورده!؟هی مرد با توام!دو قطره اشک از لای ته ریش جوگندمی مرد عبور کرد و روی نامه چکید.آرام گفت:«زندگیم داغون شد.»و بعد نامه را جلوی رفیقش گرفت:«رضا سلام!بی مقدمه بگم، من دیگه نمی تونم به این وضع ادامه بدم.ما تا ابد از زیر قرضهای تو در نمیایم.ما از هم جدا شدیم،طلاق غیابی.این واسه هردومون بهتره و واسه بچه مون.

GORJI
06-09-2009, 10:53
خان دایی، کاش یک دانه از نخودها عقل بود

یکی از مالکین اطراف آباده روزی در اثر نوشیدن نوشابه الکلی در مجلسی کارش به مستی میکشد و موقعیت خود را فراموش میکند، میرود در تاقچه اتاق که در زاویه قرار داشته مینشیند و پایش را در تاقچه واقع در ضلع دیگر زاویه میگذارد و مستانه نام مزارع نخود خود را برمیشمرد و از مقدار برداشت محصول نخودش داد سخن میدهد. پسر خواهرش که در مجلس حاضر بوده از حرکت خان دایی پیش مجلسیان شرمنده شده بود، رو به او کرده و میگوید: «خان دایی کاش از آن همه نخود که شما دارید یک نخودش عقل بود.»



در اگر نتوان نشست

یک غریبی خانه میجست از شتاب / دوستی بردش سوی خانه خراب
گفت او «این را اگر سقفی بدی / پهلوی من مر تو را مسکن شدی
هم عیال تو بیاسودی اگر.. / در میانه داشتی حجره دگر»
گفت: «آری پهلوی یاران خوش است / لیک ای جان در اگر نتوان نشست!»



زخم این است اما بخت روگردان است

دهقانی بامداد از سلطان ]بهرام شاه[ سوال کرد: «به عزت و جلال خدای که تو سلطانی؟» گفت: «بلی هستم.» دهقان زار زار بگریست در قدم سلطان افتاد. گفت: «ای مخدوم، جهانیان با وجود این تهوّر و شجاعت و لشکر جرّار و فیلان جنگی، تو را چه افتاد که غوری، بدگهری به هزیمت، شدی؟» سلطان دهقان را گفت: «بیل بردار» و یک چوبه تیر بر بیل دهقان گشاد داد که بی محابا از بیل دهقان گذشته تا سوفار بر خاک نشست، تبسمی کرده گفت: «زخم این است اما بخت روگردان است.»



زر دادم و دردسر خریدم (پول دادم شر خریدم)

اکبر شاه، طبع شعر داشت و گهگاه به فارسی شعر نیکو میسرود. گویند شبی فارغ از قیل و قال سلطنت و کشورداری، مجلس بزمی آراست و در شرب خمر و می گساری افراط کرد. بامدادان به سردرد شدیدی مبتلا گردید و در پاسخ ندیمان و آشنایانش که به عیادتش رفته بودند متجلا گفت:
دوشینه ز کوی می فروشان / پیمانه می به زر خریدم
اکنون ز خمار سرگرانم / زر دادم و دردسر خریدم



پل صراط

سلطان محمود در مجلس وعظ حاضر بود.طلخک از عقب او آنجا رفت. چون او برسید واعظ میگفت هر کس پسرکی را گائیده باشد روز قیامت پسرک را بر گردن غلامباره بنشانند تا او را از صراط بگذرانند. سلطان محمود میگریست و طلخک گفت ای سلطان مگری و دل خوش دار که تو آنروز پیاده نمانی

GORJI
06-09-2009, 10:56
اگه عجله داری بفرما

شخصي خواست پف در آتش کند. بادي از کونش بجست في الحال پشت در آتشدان کرد. کونش را گفت: اگر تو را تعجيل است بفرماي



اختیار ریش خود را دارم

دانشمندی مصاحب پادشاه بود. پیوسته موی ریش خود میکند. روزی پادشاه به او گفت: «اگر بار دیگر ریش خواهی برکنی بر تو سیاست خواهم نمود!»
بعد از چند روز، دانشمند کاری کرد که پادشاه بسیار بر او مهربان گردید و او را گفت: «هرچه بخواهی تو را بخشم.» دانشمند گفت: «ریش مرا ببخش، دیگر هیچ نمیخواهم!» پادشاه تبسم کرد و گفت: «اگر خوشی تو در همین است بخشیدم.»



اختیار ریش خود را دارم

چون فروغی بسطامی به سال 1274 درگذشت، ناصرالدین شاه به میرزا محمد حسین خان که به «ادیب» تخلص میکرد گفت: «به نام فروغی تخلص کن و یشت را هم بگذار بلند شود.»
ادیب تعظیمی کرده گفت: «تخلص کردن به "فروغی" سبب افتخارم است، اما اگر قبله عالم اجازه دهند ریشم دست خودم باشد!»



تا این ...... پر آفت است ، هر جا بری کثافت است

کلاغی ریغو چندان در آشیانه خویش چلغوز افکنده بود که خود همسایگانش به عذاب آمدند. روزی دیدندش که ناله کنان بار سفر میبندد. پرسیدند: «خیر باشد! کجا؟»
گفت: «این آشیانه چندان به کثافت آلوده است که دیگر قابل تحمل نیست. عزم آن دارم که با همه نزاری و بیماری به جایی دیگر بکوچم و آشیانه نو بنا نهم.»
کلاغی دیگر گفت: «دریغا که کار بدین مختصر سامان نخواهد گرفت، چرا که تا این ﮐ ن پر آفت هست هر کجا بروی کثافت هست!»



شباهت زیاد

خلف نام حاکمی در خراسان بود . او را گفتند که فلان کس مطلق شکل تو دارد.او را حاضر کرد و پرسید: مادرت دلالگی کردی و به خانه بزرگان رفتی.
گفت مادرم عورتی مسکین بود و هرگز از خانه بیرون نرفتی. اما پدرم در باغ های بزرگان کار کردی و آبکشی داشت

LIDA
06-09-2009, 13:30
بیست سال قبل بود.استکان چای رو گذاشتم جلوش.نمی دونستم چطوری بهش بگم.سه سال بود ازدواج کرده بودیم.اما هر وقت از بچه دار شدن حرف میزدم ترش میکرد.دل تو دلم نبود.وقتی چای سرد سرد شد مثل یخ ،بدون قند سر کشید.همه کارهاش سرد بود ،حتی چای خوردنش.می خواستم بعد از شام بهش بگم اما بیرون رفت.فکر کردم زود برمی گرده.ولی ازش خبری نشد.به هیچ کس چیزی نگفتم.می گفتم برمی گرده ،اما امشب عروسی پسرمونه و اون هنوز برنگشته

************

يكي از افراد كه مرده شور بود، به دليل نيازي نزد او آمد. شيخ از تمام جزئيات غسل سئوال كرد. آن مرد كه گويا سئوالات زياد شيخ كلافه شده بود گفت: ما بعد از اينكه مرده را دفن كرديم مي گوييم خوش بحالت مردي و براي اداي شهادت خدمت حاجي كلباسي نرفتي

****************

توی سنگر دراز کسیده بود.پروانه ای بال زد و روی مگسک نشست.زل زد به پروانه و یادش رفت شلیک کند.

*****************

پشت کامپیوتر نشسته بود.پروانه ای روی مانیتور نشست.خیره شد به پروانه و یادش افتاد زمانی عاشق بوده است.

*************

روی نیمکت پارک نشسته بود.پروانه ای روی دسته ی عصایش نشسته بود.یادش رفت پیر شده بلند شد و دنبال پروانه دوید.

LIDA
06-09-2009, 13:55
شخص عارفى از اولياء خدا سالى اراده سفر حج نمود، پسرى داشت پرسيد پدرجان كجا اراده دارى ، گفت : به زيارت خانه خدا مى روم ، پسر خيال كرد كه هر كس خانه خدا را ببيند خدا را هم مى بيند، گفت : پدرجان مرا نيز همراه خود ببر، پدر گفت : تو را صلاح نيست ، پسر اصرار نمود، او هم ناچار پسر را به دنبال خود به حج برد، تا به ميقات رسيدند احرام بستند و لبيك گويان بر حرم داخل شدند، به محض ‍ ورود، آن پسر چنان متحير شد كه فورا به زمين افتاد و روح از بدنش ‍ بيرون رفت ، عارف دچار وحشت شده و مى گفت ، كجا رفت فرزند من و چه شد پاره جگر من ، از گوشه خانه خدا صدائى بلند شد، تو خانه را مى طلبيدى او را يافتى ، و پسر تو پروردگار و صاحب خانه را طلبيد او هم به مراد خويش رسيد، از هاتف غيبى صدائى شنيد كه او نه در قبر و نه در زمين و نه در بهشت است بلكه او جايگاهش در نزد پروردگار است.

--------------------

عجایب هفتگانه جهان
معلمی از دانش آموزان خواست تا عجایب هفتگانه جهان را فهرست وار بنویسند .دانش آموزان شروع به نوشتن کردند . معلم نوشته های آنها را جمع آوری کرد . با آن که همه جواب ها یکی نبودند اما بیشتر دانش آموزان به موارد زیر اشاره کرده بودند :اهرام مصر ، تاج محل ، کانال پاناما ، کلیسای سن پیر ، دیوار بزرگ چین و ... در میان نوشته ها کاغذ سفیدی نیز به چشم می خورد . معلم پرسید : این کاغذ سفید مال چه کسی است ؟ یکی از دانش آموزان دست خود را بالا برد . معلم پرسید : دخترم چرا چیزی ننوشتی ؟ دخترک جواب داد : عجایب موجود در جهان خیلی زیاد هستند و من نمی توانم تصمیم بگیرم که کدام را بنویسم . معلم گفت : بسیار خوب هر چه در ذهنت هست به من بگو ، شاید بتوانم کمکت کنم .در این هنگام دخترک مکثی کرد و گفت : به نظر من عجایب هفتگانه جهان عبارتند از : لمس کردن ، چشیدن ، دیدن ، شنیدن ، احساس کردن ، خندیدن و عشق ورزیدن .پس از شنیدن سخنان دخترک ، کلاس در سکوتی محض فرو رفت . آری عجایب واقعی همین نعمت هایی هستند که ما آن ها را ساده و معمولی می انگاریم

---------------------


کارگر

خودش گفت ده سالش بود که داشت باربری میکرد خیلی سخت بود بچه به اون کوچکی بارهای سنگین رو بلند کنه از این ور بازار ببره اون سر بازار تو راه از مردم فوش بخوره چقدر سختی تا برسه بعد یک پول کمی بگیره یک روز با بار بود که یک پیر مرد گفت پسر کوچولو کارگر من میشی پسر از خدا خواسته گفت چشم بزار با رو ببرم برگردم رفت اومد یک مغازه فرش فروش شروع کرد به کار پیر مرد خیلی مهربون بود بعد 10 سال کار پیر مرد مرد پسر رفت خونه پیر مرد که کاری داره بکنه تا رفت همه اسمشو پرسیدن و گفتن مبارکه پسر نفهمید چی شده ولی زن پیر مرد گفت مغازه برای تو شده و پسر فقط شکه شد

------------------------

شخصي از برناردشاو پرسيد: براي ايجاد كار در دنيا بهترين راه چيست؟ او گفت: بهترين راه اين است كه زنان و مردان را از هم جدا كنند و هر دسته را در جزيره‌اي جاي دهند. آنوقت خواهي ديد كه با چه سرعتي هر دسته شروع به كار خواهند كرد. كشتي‌ها خواهند ساخت كه به وسيله آن هرچه زودتر به يكديگر برسند!

-----------------------

زن جوان در حالي که دست کودک گريانش را ميفشرد از او پپرسيد: که گفتي امير کتکت زده، حالا نشونش ميدم...
عرض خيابان را با سرعت طي کرد و به در خانه مورد نظر رسيد و آن را با شدت هرچه تمامتر کوبيد.زني با قيافه طلبکارانه در را باز کرد و چند لحظه بيشتر نگذشته بود که دعوايي پر سر و صدا آغاز شد ...
اما ناگهان صداي خنده دو کودک در حال بازي ،تمام آن صداهاي اضافه را خاموش کرد.

ALI
06-09-2009, 14:13
می گويند زن، چراغ خانه است.


لابد شنيده ايد که در همين راستا، بعضی ها طرفدار 'چهلچراغ' شده اند و بعضی ها طرفدار 'صرفه جويی در مصرف برق'!
با اين حساب می شود اين تعاريف را نيز ارائه داد:

* دوست دختر:


چراغ گرد سوز!


(در بلاد کفر، آن را GFمی گويند)


تحقيقات نشان داده اين لغت، مخفف عبارت Gerdsooz Fitile (فتيله گردسوز) می باشد که در شرايط اضطراری، روشنايی اندکی می افروزد و خاموش شدنش سه سوته است و يک فوته!



* معشوق:


لامپ مهتابی! (در راستای رمانتيک بودن قضيه!)



* همسر موقت:


لامپ کم مصرف!



* همسر دائم:


همان چراغ خانه.



* همسر مطلقه:


لامپ سوخته!





* همسر ايده آل:


چراغ جادو!( هردو افسانه اند!)



شعر مرتبط:
با غول چراغ ، آرزويی بکنيد
از او طلب فرشته خويی بکنيد
يک دانه بس است زن، مگر نشنيديد
'در مصرف برق صرفه جويی بکنيد'؟!




* سوال کنکور ۸۸:


هدف وزارت نيرو از ايجاد خاموشی ها چیست؟



۱. يادآوری ارزش های فراموش شده به مردان هوسباز!
۲.
دريافت ماليات بر همسر!



۳.
چند دقيقه سکوت نوری (!) به احترام بنياد ارزشمند خانواده!



۴. آيا شما هم شنيده ايد که لذت خانواده داشتن (!) در تاريکی چند برابر می شود؟!

++++++++++++++++++++++++++++


قضاوت مردم در مورد پولدارها و پول ندارها

اگر لباس تنگ و چروک و بیریخت بپوشن :


در مورد پولداره : ایول عجب لباسی معلوم نیست از کجا خریده .... اصل مارک داره .... فکر کنم خودش از خارج خریده


در مورد بی پوله : عجب لباس جیغی .... احتمالا" بهش صدقه دادن شایدم دست دوم خریده





اگر مد خفن مدل هچل هفتی بزنن


در مورد پولداره : اوه ببین چه تیپی زده ... از سیخای سرش معلومه ژلش ایستوریای اصل ایتالیاست ... فکر کنم تیریپی که زده همین دیروز انریکو زده ... اونجا هر چی شلوارت پاره تر باشه محبوبیت بیشتره ..


در مورد بی پوله : اه چه شپل ... فکر کنم با صابون دست و صورت سرش میشوره که انقدر سیخ واستاده ... تو خونشونم که سوزن نخ پیدا نمیشه یک کوک به این پاره پوره ایاش بزنه ...





اگر تند تند غذا بخوره :


در مورد پولداره : ببین چقدر گرفتاره که مجبوره انقدر تند غذا بخوره یا هواپیماش داره میپره یا جلسه مهمی داره


بی پوله : اوووووو انگار از قحطی فرار کرده





اگر آروم و کم غذا بخوره :


پولداره : احتمالا" این غذا تو رژیم غذاییش نیست و باید آهسته بخوره که معدش نفهمه !!!!!!


بی پوله : اینو ببین فکر کنم تا حالا همچین غذایی ندیده بلد نیست بخوره ...





اگر با جنس مخالف صحبت کنه :


پولداره : عجب روابط عمومی بالایی ... مرسی فرهنگ .... دختر و پسر براش یکیه .... آی اینطوری حال میکنم ......


بی پوله : این سیرابی رو ببین .. چه ذوقی میکنه طرف بهش پا داده ... بفرما لاس ... ندیده دیگه .. بپا نخوریش





اگر درس بخونه :


پولداره : احسنت به این تدبیر و اندیشه .... این تو ایران نمیمونه ..... مطمئنم تو لیست فرار مغزهاست


بی پوله : خر خونیم اندازه داره دیگه .... انقدر میخونی آخرش چی ؟!! بپا عینکت نیفته ...



اگر درس نخونه :


پولداره : پول داره درس میخواد چیکار .... درس برا بچه بی پولا و بیکاراست


بی پوله :بد بخت نون نخورده نمیتونه درس بخونه




در موردخانوما >>> از نوع محجبهو چه بسا چادری


پولداره : آفرین به این تربیت صحیح ... معلومه خالصانه مسلمونه ... این دختر نیست فرشتست که تو این جامعه خراب خودشو اینطوری میپوشونه


بی پوله : اوهوک .... چقد امل ... کی به تو نگاه میکنه حالا ؟!؟!؟


درمورد پسرهاي جوون ››› مدل ابرو قشنگ و زير ابرو گوگول


پولداره : بابا مايكل جكسون ... لئوناردو .... گاتوسو ... برم زير ابروهاي شيطونيتو


بي پوله : مرتيكه خجالت نميكشه .... آرايش ميكني ؟! اين روزا ديگه دختر پسرا از هم تشخيص داده نميشوند ... وانگهي چي شده داداشمون .....


ازدواج :


پولداره : یکی دو تا کمه ..... من جای این بودم اصلا" ازدواج نمیکردم ... این همه حور و پری دور و برش – بیخیال ازدواج ..... تیر تپرش


بی پوله : آخی حیوونی تا دیروز عنکبوت تو جیبش یکی بود حالا دو تا شد ( ضرب المثلی شد برا خودش !! )




پیاده روی :


پولداره : زنده باد سلامتی و تناسب اندام .... هیچ چیزی از ورزش و مخصوصا" پیاده روی برای تندرستی انسان بهتر نیست حتی میگن اشتها رو هم زیاد میکنه .


بی پوله : کفشاشم مالی نیست که حالا بگیم پیاده بره ... قربونش برم که همیشه بلیت خط 11 رو داره .



تعویض ماشین :


پولداره : بابا تنوع .... آخرین مدل ... سنت اگزوپری ... پارکینگ دیگه جا نداره


بی پوله : دبیا ... تا دیروز دنبال الاغ پدر بزرگش میدوید حالا واسه ما ماشین خریده





تعویض کار :


پول داره : شکمه پره ... چه این بشقاب چه اون بشقاب ....... پول تولید میکنه دیگه چه این کار چه اون کار ... میباره براش


بی پوله : فقط مونده بود این به یه جایی برسه ... از فردا جواب سلام ما رو هم نمیده





رانندگی :


پولداره : فکر کنم عادت به رانندگی نداره آخه همیشه راننده داشتن اما استیل فرمون گرفتنشو داشته باش ... انصافا" شوماخرم اینطوری فرمون نمیگیره


بی پوله : عمو جون ترمز اون وسطیست ... الاغا رو کجا بستی ؟! گوسفندا رو چه کردی ؟!!؟
__________________

ALI
06-09-2009, 14:24
بالاخره دكتر وارد شد ، با نگاهي خسته ، ناراحت و جدي .

دكتر در حالي كه قيافه نگراني به خودش گرفته بود گفت :"متاسفم كه بايد حامل خبر بدي براتون باشم , تنها اميدي كه در حال حاضر براي عزيزتون باقي مونده، پيوند مغزه ."

"اين عمل ، كاملا در مرحله أزمايش ، ريسكي و خطرناكه ولي در عين حال راه ديگه اي هم وجود نداره, بيمه كل هزينه عمل را پرداخت ميكنه ولي هز ينه مغز رو خودتون بايد پرداخت كنين ."

اعضا خانواده در سكوت مطلق به گفته هاي دكتر گوش مي كردن , بعد از مدتي بالاخره يكيشون پرسيد :" خب , قيمت يه مغز چنده؟";

دكتر بلافاصله جواب داد :"5000$ براي مغز يك مرد و 200$ براي مغز يك زن ."

موقعيت نا جوري بود , أقايون داخل اتاق سعي مي كردن نخند ن و نگاهشون با خانمهاي داخل اتاق تلاقي نكنه , بعضي ها هم با خودشون پوز خند مي زدن !

بالاخره يكي طاقت نياورد و سوالي كه پرسيدنش آرزوي همه بود از دهنش پريد كه : "چرا مغز آقايون گرونتره ؟ "

دكتر با معصوميت بچگانه اي براي حضار داخل اتاق توضيح داد كه : " اين قيمت استاندارد عمله ! بايد يادآوري كنم كه مغز خانمها چون استفاده ميشه، خب دست دومه و طبيعتا ارزونتر !!!!!!!!!!!! !! . "

-------------------------------------------
حكایت داماد و مادر زن !!

زنی سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند.یکروز تصمیم گرفت میزان علاقه ای که دامادهایش به او دارند را ارزیابی کند.یکی از دامادها را به خانه اش دعوت کرد و در حالی که در کنار استخر قدم میزدند از قصد وانمود کرد که پایش لیز خورده و خود را درون استخر انداخت.

دامادش فوراً شیرجه رفت توی آب و او را نجات داد. فردا صبح یک ماشین پژو ٢٠٦ نو جلوی پارکینگ خانه داماد بود و روی شیشه اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت» زن همین کار را با داماد دومش هم کرد و این بار هم داماد فوراً شیرجه رفت توی آب و جان زن را نجات داد. داماد دوم هم فردای آن روز یک ماشین پژو ٢٠٦ نو هدیه گرفت که روی شیشه اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت» نوبت به داماد آخری رسید. زن باز هم همان صحنه را تکرار کرد و خود را به داخل استخر انداخت. اما داماد از جایش تکان نخورد. او پیش خود فکر کرد وقتش رسیده که این پیرزن از دنیا برود پس چرا من خودم را به خطر بیاندازم؟ همین طور ایستاد تا مادر زنش در آب غرق شد و مرد. فردا صبح یک ماشین بی ام ‌و آخرین مدل جلوی پارکینگ خانه داماد سوم بود که روی شیشه اش نوشته بود:«متشکرم! ازطرف پدر زنت»
--------------------------------------
پسرها نمي‌توانند
1- با داشتن هيکلي ضايع تيشرت تنگ نپوشند و فيگور نگيرند!
2- از کلاس پنجم دبستان صورتشون رو سه تيغه نکنند و after shave نزنند!
3- پس از يافتن اولين مو در پشت لب احساس مردانگي نکنند و به فکر ازدواج نيفتند!
4- در ميهمانيها و محافل خانوادگي احساس بامزگي نکنند و چرت و پرت نگويند!
5- ادعاي با مرامي و با معرفتي و با وفايي و غيره نکنند!
6- کت و شلوار صورتي با بلوز زرد نپوشند و کروات قهوه‌اي نزنند!
7- احساس با غيرتي نکنند و راه به راه به آبجي کوچيکه گير ندهند!
8- از 9 سالگي پشت ماشين باباشون نشينند و پدر ماشين رو در نيارند!
9- چرت و پرت نگند و از خودشون تعريف نکنند!

دخترها نمي‌توانند
1- با داشتن دماغي تير کموني يا عقابي متاليک به جراح مراجه نکنند!
2- با ديدن يکي خوش تيپ‌تر از خودشون، ميگرن نگيرن و از زور ناراحتي غش نکنند!
3- با داشتن قدي کوتاه کفش پاشنه 60 سانتي نپوشند و احساس قد بلندي نکنند!
4- روزي 24 ساعت با تلفن حرف نزنند!
5- روزي 30-40 هزار تومان آت و اشغال نخرند!
6- از مهموني و عروسي و براي هم خالي نبندند و با خالي‌بندي لايه اوزون رو سوراخ نکنند!
7- با يه دماغ عمل کرده احساس خوشگلي نکنند و فکر نکنند که مادر زادي همينجوري بودن!
8- مطالب چرت و پرت اين قسمت رو بخونند و از عصبانيت سکته نکنند!
-------------------------------
تفاوت دختر در ایران و آمریکا

امريكا:

جنس: دختر



مکان: شمال اورگان، غرب ولایات المتحده



سن: بین بیست تا بیست و پنج



تحصیلات: فوق لیسانس رشته زیست شناسی، لیسانس بیوشیمی، دانشجوی دکترای میکروبیولوژی



موضوع پایان نامه: تاثیر میکرو ارگانیک های هوازی در محافظت گیاهان شاخه کریپتوناموس در برابر گرمایش جهانی



یک صحنه در حال فعالیت: دراز کشیده روی سینه، پاها باز ? در حال فیلمبرداری از تغییرات سبزینه یک گیاه 4.5 سانتی متری در اراضی حفاظت شده نوادا? به مدت 7 ساعت.



فعالیت های اجتماعی: عضو انجمن طرفدارن محیط زیست دختر زیر سی سال غرب آمریکا، عضو گروه حامیان طبیعت وحش اورگان، سخنران اجلاس ماهیانه گروه دانشجویان حافظ محیط زیست، عضو انجمن فارغ التحصیلان ارشد زیر سی سال، صاحب سایت اجتماعی "فمینیست های مذکر گرا" ، شعار نویس گردهمایی های بزرگ کالیفرنیا?.



آخرین باری که یک مجله مد را ورق زد: سه سال پیش?وقتی که در اتاق انتظار دفتر یک وکیل زن نشسته بود.



نوع لباس: شلوار جین..کفش کوهنوردی..تی شرت سفید با نوشته Peace Now



نوع آرایش: ترم سوم دانشگاه فهمید مانیکور پدیکور چیست!!



قد: مایکل جکسون منهای 20 سانت



تاثیر وزنی: روی کاپوت بیفتد موتور پایین می آید



تعداد اس ام اس دریافتی: روزی سه تا



موضوع قالب اس ام اس: "رسیدی خونه عزیزم؟"



موضوع جالب روی دست: موی بلند در ناحیه ساعد



موسیقی مورد علاقه: کانتری



بیماری یا نارسایی: عطسه زیاد موقع طلوع آفتاب



محتویات داخل کوله: دستمال کاغذی، گوشی موبایل بلک بری، لپ تاپ، دفتر یادداشت، عینک دودی، دو سه تا خودکار، یک هندبوک رفرنس گیاه شناسی.. بلیط مترو

.......



ايران :

جنس: دختر



مکان: شمال غرب تهران، ایران



سن: بین بیست تا بیست و پنج



تحصیلات: فوق دیپلم برق شاخه الکترونیک ، دانشجوی لیسانس کامپیوتر شاخه نرم افزار



موضع پایان نامه: تاثیر زبان برنامه نویسی C پلاس پلاس بر روابط دختر و پسر



یک صحنه در حال فعالیت: دراز کشیده به پشت روی تخت، با خودکار اشعار ترانه جدید امینم روی ساعد دست نوشته می شود.



فعالیت های اجتماعی: تجمع در یک 206 با همکلاسی ها و کل کل دست فرمان با پسری که تویوتا کمری دارد.



آخرین باری که یک مجله مد را ورق زد: دیشب، ساعت دوازده و نیم?. در خانه دانشجویی دوستان و همین الان



نوع لباس: شلوار پلنگی گشاد، تی شرت مشکی با عکس "50 سنت" ، کتانی به سایز 52



نوع آرایش:


لب : بریتنی


مو: کامرون دیاز


تتو ابرو: آنجلینا جولی


سایه: شقایق فراهانی


سینه: رنه زوئلنگر



قد: یک چهار پایه + 20 سانت



تاثیر وزنی: روی کاپوت ماشین بیفتد?. دوباره بر می گردد بالا !



تعداد اس ام اس دریافتی: روزی 167 تا



موضوع قالب اس ام اس: جغرافیا،فمینیسم، حکومت، لباس، جک، جواهر شناسی، عشق، روابط زن و شوهر، شب، ،سلامت جسمی روحی و کلمات قصار آنتونی رابینز



موضوع جالب روی دست: جای تیغ روی مچ


موسیقی مورد علاقه: هیوی متال


بیماری یا نارسایی: سوء تغذیه، میگرن مزمن، افسردگی شدید، زخم معده، پوکی استخوان، ریزش مو، عرق کف دست، پرخاشگری


محتویات داخل کوله: کبریت، چاقو، ام پی تری پلیر، گیم دستی پلی استیشن، لاک ناخن، استون، رژ، جزوه دانشگاه،مهره مار، یک اتود، سی دی آهنگ های رضا پیشرو و زدبازی، یک بسته اولترا لایت !

ALI
06-09-2009, 23:55
درد دل با حمار بن الاغ بن درازگوش

ای چار سم بهوا رفته، یادت هس که توی بیابابونا ولت کرده بودن؟ یادت هس چه زخمای روی گرده و کفل داشتی و یک کرور مغس روشون نشسه بود؟ یادت رفته پوسی بودی رو اوسخون؟ یادت رفته مو تونا آوردم خنه و توی حیاط شبدر و ینجه جلوت ریختوم؟ یادت هس کاه سبز و جو بت دادم تا چاق شدی؟ اینه جواب خوبی؟ چرا عر و تیز موکنی. تو نا میگن بلا نسمت «خر». تونا خلق کردن برییه بار کشی. ایی بی انصاف چرا جفتک می زنی؟ چرا حق نشناسی موکنی؟ خدا نا خوش نمیاد. پل صلاتی گفتن. بهشتی گفتن. جهنمی گفتن. برییه چی ای دوندونتا رو بعاسمون می گیری و هی عر میکشی؟ کاهت نبود، جو ات نبود. سر وخت آبت نبود. آخه چه مرگته؟ خری گفتن. خر سواری گفتن. باری گفتن. تو نا به کرکری خوندن چه؟ اگه تو یگ ریگی به پالون نداری چرا اینجور رجز خونی میکنی؟ خیلی عرذ موخام که پیش شوما بی تربیتی کردوم. آخه خیلی دلوم موسوزه. همه اش عشکوم سرازیره. بهر کی خوبی کردوم جوابوم بدی داد حتی این دم بریده. به کی پناه ببروم. تو بگو. خب، همدمی نداروم ای دم بریده شده مونس مو. اییوم فقط کا و جو موخوره و نمیذاره پالونا بذارن رو گرده اش. اگه یکی سوارش بره خودشا میسابه به سنگ تیر دیفال تا کاسهء زانوی سوارش ور بیاد. بعد که افتاد پشتشا موکنه بشو هی لقت می زنه. فکرشا بکن!
========================
دوش دیدم که ملایک در میخانه زدند
*
گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند

ننه جان، عجب فالی برات اومده! گوش کن چی موگه: <دیشو با دوتا چشمای خودوم دیدوم، کور شوم اگه دوروخ بوگوم، که ملایکه مث چتربازا شیرجه زنون اومدن پایین و جلوی در میکده پیاده شدن. خدا رحمت کنه جد و آباد هلاکو خان مغولا که اومد و نسل ایی خلافای بنی عباسا بکمک خاجه نصیرالدین طوسی و نه اون بد بختای مث بابک و ابو مسلم و ...ور انداخت و از برکت سر هلاکوخان دوباره در میکده ها وا شد. خلاصن، ملایک یکی یکی بستون یک رفتن توی میکده و امر کردن که خاک هر چی آدمیزاد از قربونش بوشوم زمان آدم و حوا تا جماعت خولی و حرمله که مث لشکر سلم و تور نسلشان ادامه داشته نا جعم کنن و بیارن و کوه کن میون میکده. بعدش، آقانی که تو باشی، غلبیل آوردن و هی ایی خاکانا غلبیل کردن، غلبیل کردن که نوگو. چیکارداری، هر چی آت آشغال و «خس و خاشاک» و نخاله توش بود همه نا ریختن کنار و غلبیل شانا ریز و ریز تر کردن که تا خاک آدمیزاد خولص شد. بعد اومدن و یک خمره شراب شاهانی شیرازا ریختن روش و همهء ملایک پاچه ها نا بالا زدن و مشغول شدن به گل لقت کردن. چیکار داری اونقدر ایی گل آدمیزادا مشت و مال دادن که شد مث تحفه نظنز. بعدش، قالف آوردن و ریختن توی قالف نو. همین موقع بود که اهل حرم و خوشکلای از ما بهترون مویا (حافظ) دیدن و عجازه دادن که بیام تو. جات خالی از ایی گل آدمیزاد که مث یخ بلوری بود چن تیکه انداخنتن توی لیوان شراب مو یو و همه مون هی انداختیم بالا. تعجب نکن، عاسمون گوگیجیه گرفته بود از ایی گوکاری که کرده بود و نمی دونس چوجور راست و ریسش کنه. این شد که مانا دعوت کردن. اونجا بود که مو فهمیدم که ایی چرت و پرتای که این 72 ملت توییه این هزارون سال گوفته همه اش کشکه! اینا «هرا از پر» تشسیخ نمی دن و مث خر عصاری هی دور خوشان می چرخن. اما این میون صوفیا از همه زرنگتر بودن. هی خوردن و هی رقصیدن. آخر سر وختی کار بچاپ بچاپ دنیا سرجاش اومد همه به مطالباتشان رسیدن، اونوخ «ثلوات» فرسادن و باهم آشتی کردن. انگار نه انگار که اتفاقی اوفتاده. بله، اونروز( بقول حافظ) نقاب و بقول حالیا «ماسکا» نا همه ور داشتن و مشغول رفتن به حلاجی شعر و معر و اله و بله و این حرفا.>
==================
قصه ما به سر نرسید

یکی بود، یکی نبود!
ما بودیم و ...
قصه شنیدیم و شنیدیم و بعد نوبت خودمون شد که قصه بسازیم.آخر همه افسانه ها و قصه ها خوب و خوش تموم میشد .بالا میرفتیم ماست بود و پایین میومدیم دوغ بود و کلاغه به خونه اش میرسید.ولی چیزی که همیشه مهم بود؛
قصه ما دروغ بود …
...و آخرین جمله ی هر قصه ای بود!
قصه!قصه!قصه! ساختیم و ساختیم و ساختیم(تکرار و تکرار) ولی هیچوقت به آخرش نرسیدیم.راوی قصه مون وسطهای قصه خسته شد و خوابش برد.قصه مون تموم نشد تا پایان خوب و خوشی نداشته باشه...
تا سالهای سال به خوبی و خوشی کنار هم زندگی نکنند.
تا کلاغی به خونه اش نرسه و …
تا کسی نتونه بگه قصه ما دروغ بود !
...
خوش بخوابی راوی قصه!

ALI
06-09-2009, 23:59
چه كسي و چرا سهراب را كشت!؟
هر وقت نام فردوسي و يا تكه اي از شاهنامه را مي شنوم يا مي خوانم بلافاصله رزم رستم و سهراب به ذهنم مي آيد و اين سوال كه چه كسي و چراسهراب را كشت!؟
شايد يكي از بحث برانگيز ترين قسمتهاي شاهنامه داستان رستم و سهراب و كشته شدن سهراب بدست پدرش باشد كه براي من هميشه جاي سوال دارد :
چرا رستم در تمام مدت رشد و بزرگ شدن سهراب به توران برنگشت و او را نديد !؟
چرا تهمينه در اين مدت هيچ پيغامي براي رستم نفرستاد !؟
چرا در هنگام مبارزه سهراب فريب رستم را مي خورد و دعوت اورا براي كشتي مجدد مي پذيرد!؟
چرا در رجز خواني ها سهراب هيچ از پدرش و نام او بهره نمي برد !؟
چرا رستم قبل از مبارزه نام سهراب را جويا نمي شود !؟
چرا هيچ مردي در ميان دو لشكر پيدا نمي شود كه ماهيت سهراب را بازگو كند!؟
چرا رستم رسم پهلواني و مردانگي را به جا نمي آورد و بلافاصله به سهراب ضربه مي زند آن هم ضربه اي كشنده!؟
چرا رستم از حيله و دروغ استفاده مي كند!؟
هميشه از خودم سوال مي كنم :
چه كسي و چراسهراب را كشت!؟
فردوسي !؟
رستم!؟
يا بخش تلخ تاريخ!؟
==================
پایان نامه خرگوش
يک روز آفتابي، خرگوشي خارج از لانه خود به جديت هرچه تمام در حال تايپ بود. در همين حين، يک روباه او را ديد.
روباه: خرگوش داري چيکار مي کني؟خرگوش: دارم پايان نامه مي نويسم..
روباه: جالبه، حالا موضوع پايان نامت چي هست؟خرگوش: من در مورد ايکه يک خرگوش چطور مي تونه يک روباه رو بخوره، دارم مطلب مي نويسم.
روباه: احمقانه است، هر کسي مي دونه که خرگوش ها، روباه نمي خورند.
خرگوش: مطمئن باش که مي تونند، من مي تونم اين رو بهت ثابت کنم، دنبال من بيا.
خرگوش و روباه با هم داخل لانه خرگوش شدند و بعد از مدتي خرگوش به تنهايي از لانه خارج شد و بشدت به نوشتن خود ادامه داد.
در همين حال، گرگي از آنجا رد مي شد.
گرگ: خرگوش اين چيه داري مي نويسي؟خرگوش: من دارم روي پايان نامم که يک خرگوش چطور مي تونه يک گرگ رو بخوره، کار مي کنم.
گرگ: تو که تصميم نداري اين مزخرفات رو چاپ کني؟خرگوش: مساله اي نيست، مي خواهي بهت ثابت کنم؟بعد گرگ و خرگوش وارد لانه خرگوش شدند.
خرگوش پس از مدتي به تنهايي برگشت و به کار خود ادامه داد.
در لانه خرگوش، در يک گوشه موها و استخوان هاي روباه و در گوشه اي ديگر موها و استخوان هاي گرگ ريخته بود.
در گوشه ديگر لانه، شير قوي هيکلي در حال تميز کردن دهان خود بود.ـنتيجههيچ مهم نيست که موضوع پايان نامه شما چه باشدهيچ مهم نيست که شما اطلاعات بدرد بخوري در مورد پايان نامه تان داشته باشيدآن چيزي که مهم است اين است که استاد راهنماي شما کيست؟!!!!

ALI
07-09-2009, 00:00
پنج داستان کوتاه از برتولت برشت


فرستاده
اخیراً با آقای ک. درباره قضیه آقای «ایکس»، فرستاده قدرتی بیگانه، صحبت می‌کردم که در کشور ما مأموریت‌های خاص حکومت خود را انجام داده و با کمال تأسف آن‌طور که ما اطلاع پیدا کردیم، با این‌که با موفقیت چشمگیری مراجعت کرده بود، ولی بعد از بازگشت شدیداً مورد توبیخ رسمی مقامات دولتش قرار گرفت.

من گفتم: «او به این خاطر مورد توبیخ قرار گرفته که برای اجرای مأموریت‌هایش زیاده از حد با ما که دشمنانش باشیم، گرم گرفته است. فکر می‌کنید اصلاً بدون چنین رفتاری می‌توانست موفقیت داشته باشد؟»

آقای ک. گفت:
«البته که نه. او باید خوب می‌خورد تا می‌توانست با دشمنانش مذاکره بکند. باید از جنایتکاران تملق می‌گفت و گاهی کشورش را مسخره می‌کرد تا به هدفش برسد».

من سؤال کردم: «پس به این ترتیب رفتارش صحیح بوده؟»
آقای ک. با حواس‌پرتی گفت: «البته! رفتار او در این مورد صحیح بوده.» و خواست از من خداحافظی بکند. با وجود این من آستینش را کشیدم و با عصبانیت داد زدم: «پس چرا بعد از مراجعت با چنین تحقیری روبرو شد؟»

آقای ک. بی‌تفاوت گفت: «حتماً به غذای خوب عادت کرده، مراوده با جنایتکاران را ادامه داده و در قضاوتش نامطمئن شده بوده، و بدین جهت مجبور شده‌اند توبیخش بکنند.»

من وحشت‌زده پرسیدم: «پس به عقیده شما عمل آنان صحیح بوده؟»

آقای ک.گفت: «البته که صحیح بوده. باید چه رفتاری غیر از این با وی می‌کردند؟ او جرئت و لیاقت این را داشت که مأموریت مرگباری را برعهده بگیرد. او در این مأموریت ُمرد. آیا در این وضع آنان باید به جای دفن او همین‌طور ولش می‌کردند تا بپوسد و بوی تعفن بگیرد؟».

***

طالع
آقای کوینر از کسانی که خود را به دست طالع می‌سپرند خواهش کرد به طالع‌بین خود از روز به‌خصوصی در گذشته بگویند که در آن روز برای آنان خوشبختی یا بدبختی خاصی رخ داده. چون وضع ستاره‌ها قاعدتاً باید به طالع‌بین امکان این را بدهند تا بتواند تا حدی وقوع رویداد مذکور را تعیین کند. کوینر با این حکمت خود، باز هم اقبال چندانی به‌دست نیاورد. چون طالع‌باوران از طالع‌بین خود اطلاعاتی راجع به سعد یا نحس بودن ستاره‌ها کسب کردند که با حادثه موردنظر سؤال‌کننده سرمویی مطابقت نداشت. ولی بعد از این ماجرا باز هم طالع‌باوران از رو نرفتند و با عصبانیت گفتند: «خب معلوم است که ستاره‌ها صرفاً مکان معینی دارند که در نهایت ممکن است تا حدی با تاریخ موردنظر همخوان باشند.» آقای کوینر از این برخوردشان دچار شگفتی شد و سؤال دیگری مطرح کرد، سؤال این بود:
«برای من هم هیچ روشن نیست که چرا باید فقط انسان، در میان این همه آفریده، از صور فلکی سیارات تأثیر بگیرد. ذره‌ای تردید ندارم چنین نیروهایی حیوانات را نیز از قلم نمی‌اندازند. اما چه اتفاقی می‌افتد وقتی شخص معینی که فی‌المثل ستاره‌اش دلو است، با ککی لا‌به‌لای لباس‌هایش که ستاره‌اش ثور است، در یک رودخانه غرق شود؟ بعید نیست کک نیز با او غرق شود، هرچند وضع فلکی طالع‌اش قاعدتاً باید سعد باشد. این است که از موضوع طالع‌بینی و این حرف ها اصلاً خوشم نمی‌آید.

***

آقای ک. و نتیجه‌گیری
روزی آقای ک. برای یکی از دوستانش سؤال زیر را مطرح کرد:
من مدت کوتاهی است با مردی که روبروی خانه‌ام زندگی می‌کند معاشرت دارم. حالا دیگر حوصله ندارم با او معاشرت کنم. با وجود این نه دلیلی برای ادامه‌ی معاشرت دارم و نه دلیلی برای قطع آن. تازگی کاشف به عمل آمده که آن مرد اخیراً خانه‌ی کوچکی را که تابه‌حال صرفاً در آن مستأجر بود، خریده و فوراً درخت آلوی مقابل پنجره‌اش که جلوی نور را می‌گرفت قطع کرده، در حالی که آلوهایش هنوز نارس بودند. آیا می‌توانم این عمل را دست‌کم از نظر ظاهری یا اقلاً از نظر باطنی دلیلی برای قطع معاشرتم با وی تلقی بکنم؟

چند روز بعد از آن آقای ک. برای دوستش تعریف کرد:
من دیگر معاشرتم را با یارو قطع کردم. فکرش را بکنید، او ماه‌ها پیش از صاحب سابق خانه مرتب درخواست می‌کرد، درخت آلویی که جلوی نور را می‌گرفت قطع کند. ولی مرد صاحب‌خانه دلش نمی‌خواست این کار را بکند، چون دوست داشت درخت همچنان بار بیاورد. و حالا که خانه متعلق به آشنای من است واقعاً سفارش کرده درخت را که هنوز پر از میوه‌های نارس بود قطع کنند! من هم معاشرتم را با او به خاطر این کارِ نسنجیده و بی‌حاصل‌اش قطع کرده‌ام.

***

تجمل
آقای متفکر اغلب رفیقه‌اش را به خاطر این‌که اهل تجملات و زلم زیمبو است، سرزنش می‌کرد. یک بار در خانه‌اش چهار جفت کفش پیدا کرد. رفیقه‌اش پوزش خواست و در بیان دلیلش گفت: «من چهار رقم پا دارم.»

متفکر خندید و پرسید: «اگر آمدیم و یکی‌شان از بین رفت چکار می‌کنی؟» رفیقه‌اش که متوجه شد دوهزاری متفکر زیادی کج است و قضیه را هنوز نگرفته، گفت: «اشتباه کردم، من پنج جور پا دارم.» این‌جا بود که بالاخره قضیه برای متفکر روشن شد.

***

وطن‌دوستی یعنی نفرت از وطن‌های دیگر
آقای کوینر لازم نمی‌دید در کشور خاصی زندگی کند.
می‌گفت: «من همه جا می‌توانم گرسنگی بکشم.»

اما روزی از شهری که در آن‌جا زندگی می‌کرد و دشمن آن را اشغال کرده بود می‌گذشت. در این حین یکی از افسران دشمن از روبرو آمد و او را مجبور کرد که از پیاده‌رو به سمت پایین برود. آقای کوینر از پیاده‌رو به سمتِ پایین رفت ولی حس کرد در درونش خشمی علیه این مرد برانگیخته شده و نه‌تنها علیه این مرد بلکه مخصوصاً علیه کشوری که وی به آن تعلق دارد و آرزو کرد، ‌ای کاش این کشور از روی کره زمین محو می‌شد. آقای کوینر از خود پرسید:
«چرا من در این لحظه ناسیونالیست شدم؟ برای این‌که با یک ناسیونالیست روبرو شدم. اما صرفاً به‌ همین دلیل هم که شده باید حماقت را ریشه‌کن کرد، چون هر چیزی را هم که با آن روبرو شود احمق می‌کند.»

آقای کوینر گفت، وطن‌دوستی هم مثل هر عشق دیگری مسئولیت سنگین و بار گرانی خود خواسته است و البته که بی‌اندازه هم برای سوژه عشق [آن چیزی که دوستش می‌داریم] دردسرساز. قضیه وطن‌دوستی که در حکم نفرت از وطن‌های دیگر ظاهر می‌شود، با این موضوع تفاوت اساسی دارد. این مسئله برای همه دردسرساز می‌شود.

ALI
07-09-2009, 00:05
روز پدر
یوم الپدر !
آن كِشنده ي بلايا و آن صاحب السجايا و آن كه از دست زن جماعت عاصي است و مي كند حاشا و آن خرنده ي هدايا و آن چوب دو سر طلا و آن كه دو دست تا آرنج فرو رفته در حنا و آن من الازل الي الابد از زشتي ها مبرا و صاحب الاولاد الحسني (جان عمه اش صغري)! آن را كه نام پدر است و صدايش مي كنند بابا!
پسر كو ندارد نشان از پدر *** نشايد كه نامش نهند آدمي
به شادي فراموش گشتي پدر *** به ياد پدر بود در هر غمي
در كتاب «جامع الحكايات في علل المخلوقات» آمده است كه يگانه ايزد جهان عز و جل را پرسيدند من باب عن خلقته...
در پاسخ ندا در رسيد كه من اين كار نكردم كه چون آدمي را انشا نمودم و آدمي به اهميت زندگي اجتماعي پي برد و از انفراد خارج گشت، خود مخلوقي از مريخ بياورد و نامش پدر نهاد و هر خواسته اي نزد وي ببرد!
پدر! هرچه داريم از توست آن *** ستايش تو را نيست قادر زبان
نقل است رندي را كه در زمستان با پيراهني يك لا به بام رفتندي از بهر پاروب برف. پس پدرش او را خواندندي كه يا بنیّ! بيا و جامه اي بر تن كن؛ و چون پسر را لجوج يافت قنداق از نوه اش گشود و در برف نهاد!
و چون رند فرياد بر آورد: «اي پدر چه مي كني؟» پاسخ شنيد: «همان كه تو مي كني!»
قدر پدر نداني تا خود پدر نباشي *** حاشا از اين مشقت تو شلوارت بشا...
"شيخ رستم اولاد كش" را كه از پهلوانان دوره ي خويش بود پرسيدند: «يا شيخ پسر بودن سخت تر آمد يا پدر بودن؟!» پس رستم فرياد بزد: «كه البت پدر بودن كه تا نكاح نكردي پدر نشدي!»
پس بر آن باش تا پدر را سرمه ي چشم كني و با بدخواهش خشم كني و كلاه وي از پشم كني و كلامش بر روي تخم دو چشم كني.
پدر دورت مي گردم *** نخواستي بر مي گردم
==================
روز زن
--------------


یوم النسا
آن روز که خداوند از کرده ی خود پشیمان شد و هر مرد در آن غمین و گریان شد و کار تک تکشان ساخته و امید خود باخته و آفریده شد آن تافته ی جدا بافته و روز سقوط مردان از بهشت بر زمین و روز شادی شهین و مهین ! روز زن است که از آن روز به بعد مردان روی خوشی و آزادی ندیدند ورانده شدگان از بهشت و مانده شدگان در زمینند !
گر بگرید مرد بر خاک ِ زنش ، عیبش مگیر // اشک شوق است و خلاص از بند و گیر
گر کند این اشتباه ِ سخت را بار ِ دگر // آن زمان از بهر ِ تنبیه و جزا گوشش بگیر
در حاشیه ی حدیث آمده که آنقدر بپیچان تا فریادش به گوش خداوند رسد تا او نیز از کرده ی خود نادم گردد !
و نقل است در روایات که ای کسانی که ایمان آوردید و ای کسانی که ایمان نیاوردید این روز را گرامی دارید و بهر زنان تفحات خرید ، باشد ، وجه المسالحه ای حتی برای یک روز یا نیمی از یک روز و حتی کمتر .
لیک گر همان روز هم از قر زدن و گیر دادن خلاصی نیافتی شکیبایی پیشه کن که اِنّ الله مع الصابرین تا چشمت درآد !
این هدایا را بگیر و قر کمی کمتر بزن // دور گردان نیش زهراگین ز ِ من
بار الها !! رحم بر مردان بکن // کی خلاصی یابم از قر های زن ؟!
که در احادیث بلا سند موجود است که زنان را خلق کردیم تا آب خوش از گلوی مردان پایین نرود تا به خود غره نشوند و خداوند را به یاد آرند که از زنان جز قر زدن و گیر دادن هیچ نیاید !
و در آن روز گرامی بدان دوچندان "مادر زن" را که هم مادر است و هم زن پس از او در هراس باش بیش از هر زن و بر آن باش تا می توانی از او دوری گزینی و گر نتوانستی دودستی بر سر خود زن!
وای آمد روز ِ مادر ، روز ِ زن // صاف می گردد از این واژه دهن!
مادر و زن کافیند از بهر ِ مرد // حال او گیرند و روی از اوی ، زرد
مادر ِ تنها که خوب تاج ِ سر است // زن ذلیلان را همی زن سرور است
لیک چون ترکیب می گردد همی // واژه ای سازد که سازد هر غمی
مادر ِ زن ، کو مرا بیچاره کرد // مادر ِ آن کس که من ، آواره کرد
پس بدان و آگاه باش که از همان لحظه ای که آدم به طناب حوا به چاه شد و عمرش تباه شد و مرتکب گناه شد و بر زمین سقوط نمود تا امروز و تا آینده هرگز از ظلمی که زنان بر مردان روا می دارند آسوده مگردی حتی اگر سر براه شد ! و این مقدر است بر مردان که روی خوشی نبینند !
پس بساز و بسوز و دم مزن
یا شیخ ! سخن مگوی در عیب ِ زنان // کله ی سبز شود فنا ازین سرخ ، زبان
تنها به یه تبریک بسندده کن ، برو ! // از زن نشوی خلاص ، در هیچ زمان
-----------------------------------------
من فقط چند دقیقه دیر رسیدم. با وجود این که پنج سال از آن زمان می گذرد،


تنها یک چیز باعث شد که هنوز به عشق او وفادار باشم، تکان خوردن تاب.


به او پیغام داده بودم که اگر هنوز به من علاقه دارد، راس ساعت شش صبح


کنار تاب همدیگر را ببینیم. من با تاخیر ساعت شش و پنج دقیقه


رسیدم. او کنار تاب نبود ولی تاب تکان می خورد

LIDA
07-09-2009, 09:30
جوجه خروسى براى گرفتن انتقام خون پدر خود که توسط پادشاه پامال شده، به‌راه مى‌افتد. در بين راه شير، گرگ، روباه و دريا خشک‌کن به او محلق شده و در پائين تنه او مى‌نشينند. هنگامى که آخروس با پادشاه روبه‌رو مى‌شود؛ شاه حکم مى‌کند که او را به خزينهٔ حمام بيندازند. در خزينه، دريا خشک‌کن به کمک آخروس مى‌شتابد و تمام آب خزينه را خالى مى‌کند. پس از آن آخروس را به حکم شاه در ميان مرغ و خروس‌ها مى‌اندازند. و آخروس با بيرون فرستادن روباه همه مرغ و خروس‌ها را از بين مى‌برد. گوسفند‌هاى پادشاه هم به‌وسيلهٔ گرگ دريده مى‌شوند. همچنين گاوها و شترها را شير پاره مى‌کند و نابودشان مى‌سازد. شاه به فکر چاره مى‌افتد و ناچار چون به اين نتيجه مى‌رسد که اين خروس بيش از يک شاهى نمى‌تواند از خزانه بردارد، وى را به خزانه مى‌فرستد. آخروس نيز همهٔ پول‌ها و جواهرات خزانه را به پائين تنهٔ خود کشيده و مى‌‌رود.

-------------------

انوشيروان را معلمى بود.روزى معلم او را بدون تقصير بيازرد.انوشيروان كينه او را به دل گرفت تا به پادشاهى رسيد. روزى او را طلبيد و با تندى از او پرسيد كه چرا به من بى سبب ظلم نمودى ؟ معلم گفت : چون اميد آن داشتم كه بعد از پدر به پادشاهى برسى .خواستم كه تو را طعم ظلم بچشانم تا در ايام سلطنت به كسى ظلم ننمائى

--------------------

پادشاهی با غلامی عجمی در کشتی نشست و غلام ، ديگر دريا را نديده بود و محنت کشتی نيازموده ، گريه و زاری درنهاد و لرزه براندامش اوفتاد. چندانکه ملاطفت کردند آرام نمی گرفت و عيش ملک ازو منغص بود ، چاره ندانستند . حکيمی در آن کشتی بود ، ملک را گفت : اگر فرمان دهی من او را به طريقی خامش گردانم . گفت : غايت لطف و کرم باشد . بفرمود تا غلام به دريا انداختند . باری چند غوطه خورد ، مويش را گرفتند و پيش کشتی آوردند به دو دست در سکان کشتی آويخت. چون برآمد به گوشه ای بنشست و قرار يافت . ملک را عجب آمد. پرسيد: درين چه حکمت بود ؟ گفت : از اول محنت غرقه شدن ناچشيده بود و قدر سلامتی نمی دانست ، همچنين قدر عافيت کسی داند که به مصيبتی گرفتار آيد.

-------------------

آورده اند که نوشين روان عادل را در شکارگاهی صيد کباب کردند و نمک نبود. غلامی به روستا رفت تا نمک آرد. نوشيروان گفت: نمک به قيمت بستان تا رسمی نشود و ده خراب نگردد. گفتند ازين قدر چه خلل آيد؟ گفت: بنياد ظلم در جهان اول اندکی بوده است هرکه آمد بر او مزيدی کرده تا بدين غايت رسيده.

---------------------

موسي (ع) مامور شد به بني اسرائيل بگويد كه بهترين فرد را از ميان خود برگزينند و آن بهترين ، بدترين را انتخاب كند . اين شخص بر گزيده يكي را كه فاسق و فاجر بود پيدا كرد اما دچار ترديد شد كه ظاهر قضيه چنين باشد و به ظاهر حكم نبايد كرد ، و سرانجام خود را به عنوان ((بدترين)) معرفي كرد و اين تواضع و فروتني ، وي را به مقام ((برترين)) رسانيد

LIDA
07-09-2009, 09:41
جوانی همراه همسرش کنار دیوار ایستاده بود و به شدت اشک می ریخت . شیوانا از مقابل آنها عبور کرد . وقتی گریه زن را دید ایستاد و علت را از او پرسید.زن گفت : همسرم جوان است و گاه گاه با کلامی زشت مرا می رنجاند!او مرد لایق و خوبی است و تنها عیبی که دارد بد دهنی و زشت کلامی اوست که گاهی مرا به گریه وا می دارد.شیوانا با تاسف سری تکان داد و خطاب به مرد گفت:هیچ انسانیلیاقت اشک های انسان دیگر را نداردو اگر انسان لایقی در دنیا پیدا شد اوهرگز دلش نمی آید که دل دیگری را به درد و اشک او را در آورد .

***************

فقط به اين خاطر از روي صندلي اش بلند شد و بي توجه به بقيه, شروع کرد به رقصيدن که تصميم گرفته بود به خودش بي احترامي کند. خودش را زير پا بگذارد. زندگيش و تمام عقايدش را به مسخره بگيرد. يک چيزي توي وجودش او را هميشه از اين کار بازمي داشت. براي او اصولي تعريف کرده بود که رقصيدن توي آن نبود و او هميشه به آن احترام مي گذاشت. ديگر نمي خواست به حرفش گوش بدهد.اصلا توجهي نداشت که بلد نيست برقصد و دست و پايش مثل چوب خشک و حرکاتش بيشتر مضحک و خنده دار به نظر مي رسد تا شبيه به رقص
هنوز چند لحظه نگذشته بود که احساس کرد دارد به خودش بي احترامي ميکند. دارد خودش و اصولش را زير پا ميگذارد.خودش و تمام زندگيش را به مسخره گرفته.اخم کرد و برگشت نشست روي صندلي.

****************

هیتلر کسی بود که بهترین و بینقص ترین نقشه های جنگ را میکشید. وقتی دیگر به پایان کارش نزدیک میشد ، از او پرسیدند که چگونه آن نقشه های ماهرانه را میکشد؟ او در جواب گفت: اول مثل بقیه فرماندهان جنگی نقشه ای طراحی میکردم. بعد از احمقترین و ساده ترین افرادم میخواستم که درباه آن نظر بدهند. و آنها هر چه میخواستند میگفتند. و اینگونه دیگر کودکانه ترین اشتباه هم ممکن نبود. و نقشه هایم بینقص میشدند!

*****************

وزي بهلول، پيش خليفه " هارون الرشيد " نشسته بود . جمع زيادي از بزرگان خدمت خليفه بودند . طبق معمول ، خليفه هوس كرد سر به سر بهلول بگذارد. در اين هنگام صداي شيعه اسبي از اصطبل خليفه بلند شد. خليفه به مسخره به بهلول گفت: برو ببين اين حيوان چه مي گويد ، گويا با تو كار دارد.
بهلول رفت و بر گشت و گفت:اين حيوان مي گويد: مرد حسابي حيف از تو نيست با اين" خر ها " نشسته اي. زودتر از اين مجلس بيرون برو. ممكن است كه : " خريت " آنها در تو اثر كند.

***************

كراهت از موي سپيد!

اصمعي گويد: در باديه، زني ديدم نقاب بر بسته. مرا خوش آمد. نزديك او شدم و گفتم: اگر شوهر داري ، خدا بر شما بركت كند و اگر نداري ، هيچ رغبت به مواصلت با حر داري؟ گفت: چرا نه وليكن موي من سپيد است و ايام جواني گذشته.بي توقف بازگشتم. مرا آواز داد و بخواند و موي خود به من بنمود از شب هجران سياهتر بود. گفت: سال من از بيست در نگذشته وليكن خواستم كه تورا بياگاهانم كه چنانچه شما را از موي سپيد ما كراهت است ما را نيز از موي سپيد شما كراهت است.

GORJI
07-09-2009, 10:38
نرخ نمک

روزی انوشیروان از شکار برگشته بود و آماده میشد تا صید را کباب کند همه چیز مهیا بود بجز نمک. نوکری را به به قصد خریدن نمک به نزدیک ترین ده فرستاد اما قبل از رفتن به نوکر گفت: حواست باشد که نمک را به قیمت بخری نه بیشتر و نه کمتر ؟ نوکر با تعجب پرسید چرا؟ انوشیروان گفت: برای اینکه اولا نرخ نمک را بالا می برید بعد هم اینکه همیشه همه چیز از جمله ظلم از کم شروع شد و امروز به این وضع رسیده است.



آب از سر چشمه گله

روزی خلیفه عمربن عبدالعزیز عربی شامی پرسید: «عاملان من در دیار شما چه میکنند و رفتارشان چگونه است؟» عرب شامی با تبسمی رندانه جواب داد چون آب در چشمه صاف و زلال باشد در نهرها و جویبارها هم صاف و زلال خواهد بود. همیشه آب سرچشمه گل آلود است.» عمربن عبدالعزیز از پاسخ صریح و کوبنده عرب شامی به خود آمد و درس آموزنده بیاموخت.



آب از سر چشمه گله

ابوعلی شقیق بلخی چون قصد کعبه کرد و به بغداد رسید هارون و رشید او را بخواند و گفت: «مرا پندی ده.» شقیق ضمن مواعظ حکیمانه گفت: «تو چشمه ای و عمال جوی ها. اگر چشمه روشن بود تیرگی جویها زیان ندارد؛ اما اگر چشمه تاریک بود به روشنی جوی هیچ امید نبود.»



آب جوی خوش بود تا به دریا رسد

روزی رستم بن مهرهرمزدالمجوسی پیش او [عبد العزیزبن عامر کریز والی سیستان از جانب عبدالله زبیر] اندر شد و بنشست و متکلم سیستان او بوده بود. [یعنی رستم بن مهرهرمزد عبدالعزیز] گفت: «دهاقین را سخنان حکمت باشد ما را از آن چیزی بگوی.» گفت: «نادان مردمان اویست که دوستی بر وی افتعال، دارد بی حقیقت، و پرستش یزدان چشم دیدی، را کند و دوستی با زنان به درشتی جوید و منفعت خویش به آزار مردم جوید و خواهد که ادب آموزد به آسانی. [عبدالعزیز] گفت: «نیز گوی.» باز دهقان گفت: «آب جوی خوش بود تا به دریا رسد و خاندان به سلامت باشد هرچند فرزند نزاید و دوستی میان دو تن به صلاح باشد چند بدگوی درمیانه نشود و دانا همیشه قوی بود چند هوا بر او غالب نگردد و کار پادشاهی و پادشاه همیشه مستقیم باشد چند وزیران به صلاج باشند



پادشاه پاسبان درویش است

درویشی مجرد به گوشه صحرایی نشسته بود. یکی از پادشاهان بر او بگذشت. درویش از آنجا که فراغ ملک قناعت است، سر بر نیاورد و التفاتی نکرد. سلطان از آنجا که سطوت سلطنت است به هم برآمد و گفت: «این طایفه خرقه پوشان مثال حیوانند و آدمیت ندارند.» وزیر نزدیکش آمد و گفت : «ای درویش، پادشاه وقت بر تو بگذشت، چرا سر برنیاوردی و شرایط او به تقدیم نرسانیدی؟» گفت: «مَلِک را بگوی که توقع خدمت از کسی دار که توقع نعمت از تو دارد. دیگر بدان که ملوک از بهر پاس رعیت اند نه رعیت از بهر طاعت ملوک.»
پادشه پاسبان درویش است / گرچه نعمت به فرّ دولت اوست
گوسفند از برای چوپان نیست / بلکه چوپان برای خدمت اوست
ملک را گفتار درویش استوار آمد، گفت: «چیزی از من بخواه.» گفت: «میخواهم که دیگر زحمت من ندهی.» گفت: «مرا پندی بده.» گفت: «دریاب کنون که نعمتت هست به دست / کاین دولت و ملک میرود دست به دست»

GORJI
07-09-2009, 10:40
ارزان خری ، انبان خری

خادم را دوش گفتم: «خیز و رو / کز برایم پاره ای بریان خری.»
چون بیاورد و بدیدم، گفتمش: / «هیچ خر خورد آنچه تو نادان خری؟
این نه بریان است، انبان است این!» / گفت: «چون ارزان خری، انبان خری!»


تا آمدنت زهره پلنگی باشد

تاجری زنی جوان به نام زهره داشت، وقتی او را سفری پیش آمد، او زهره را به دوستی سپرد و قوطی نیلی بدو داد و گفت: «چنانچه از زهره خطایی سر زد از این قوطی نیل خالی بر لباس او بگذار.» و خود به سفر رفت، پس از چندی آن دوست به تاجر چنین نوشت:
کاری نکند زهره که ننگی باشد / بر جامه او ز نیل رنگی باشد
گر در سفر خواجه درنگی باشد / تا آمدنت زهره پلنگی باشد


جان در خزانه ایزد است

امیر ابوالعلا را گفت تا آنجا رود و خبری بیاورد، بوالعلا آمد و مرد افتاده بود، چیزها که نگاه بایست کرد و نومید برفت و امیر را گفت: «زندگانی خداوند دراز باد، بونصر برفت، بونصری دیگر طلب باید کرد.» امیر آوازی داد با درد گفت: «چه میگویی!» گفت: «این است که بنده گفت و در یک روز و یک ساعت سه علت صعب افتاد که یکی از آن نتوان جست و جان در خزانه ایزد است.»


دختر دختری میکنه

پیرمردی بود که در دنیا فقط یک پسر و یک دختر داشت. بعد از گذشت زمان دختر را عروس کرد و پسر را هم داماد. یک روز پیرمرد که خیلی گرسنه بود و در همان روز باران تندی هم میآمد، رفت در خانه پسر و در زد و گفت: «ای پسر باب من، در واکن برای من، این بارانی که میآید، تر شده قبای من.» عروس کنج خانه صدا زد و گفت: «تر شود قبای تو، کور شود دو چشم تو، دیگر به کجا بودی؟»
پیرمرد از در خانه پسر گذشت و رفت در خانه دختر، در زد و گفت: «ای دختر باب من! در واکن برای من، این باران که میآید، تر شده قبای من.»
دختر در را باز کرد و گفت: «ای باب من! دختر دختری موکنه، آش تو لنگری موکنه، پیر مهمانی موکنه.»
بابا را برد توی اتاق زیر کرسی خواباندش و رفت آش پخت و کرد تو لگن و داد بابا خورد.
__________________


درختی که پیوسته بارش خوری

جوانی ز ناسازگاریِّ جفت / برِ پیرمردی بنالید و گفت:
«گران باری از دستِ این خصمِ چیر / چنان میبرم کآسیاسنگ زیر
به سختی بنه گفتش ای خواجه، دل / کس از صبر کردن نگردد خجل
به شب سنگِ بالایی ای خانه سوز / چرا سنگ زیرین نباشی به روز؟
چـو از گلبـنی دیـده باشـی خوشـی / روا باشـد ار بـار خـارش کشـی
درخـتی کـه پیوسـته بارش خوری / تحمـل کن آنـگه که خـارش خوری

ALI
08-09-2009, 00:40
اصلا فکر نمی کردم که زندگی ام در این جا چنین معنایی داشته باشد..


عکاس های زیادی از من عکس گرفته اند. حتی برخی شان روی شن ها دراز می‌کشیدند تا از من عکس بگیرند. دوربین های پیشرفته با لنزهای تله و واید و


زوم و... اما من هنگامی متوجه موضوع شدم، که پیرزنی با یک دوربین قدیمی


که همزمان عکس را چاپ هم می کرد، از من عکس گرفت. به محض این که عکس


بیرون آمد، بادی شدید آن را، زیر پاهایم، روی شن های روان صحرا انداخت


و من خودم را دیدم. یک گیاه سبز تک و تنها در وسط یک صحرای پر از شن و


ماسه.


بله فکر می‌کنم حضور من در این جا معنایی خاص دارد
=============================
اجازه داد عبور کنم..


اما وقتی عبور می‌کردم با خودم گفتم:


کاش آن قدر خواهش و تمنا نکرده بودم تا تصمیمش عوض شود و اجازه دهد عبور


کنم. زمین اصلا جای خوبی برای عبور نیست.


خدایا پشیمانم. کاش آن قدر اصرارت نمی کردم تا مرا به زمین بفرستی.


کاش فرشته مانده بودم
=======================
ساختارشكنی
گفت: باید بر این نكاتی كه من می‌گویم تفطن پیدا كنی.
گفتم: یعنی چه؟
گفت: به تاریخ و جامعه و معاصرت آن قدر استشعار نداری و در تفرد مانده‌ای.
باز پرسیدم: یعنی چه؟
گفت: تو باید بر این موضوع به طور هدفمند وقوفی مشدد و مزدوج و تاریخمندانه داشته باشی و این وقوف باید متقابلا و متعاملا باشد. شما باید ماهیتا فیاض باشید تا بتوانید تاریخ را ملتهب و نباض بسازید. وگرنه نمی‌توانید اجتماعیت و تاریخیت را به طور متقابل و متعاكس و متعامل بشناسید!
گفتم: این چه جور حرف زدن است؟
گفت: تحت تاثیر مقاله‌ای كه یكی از جامعه‌‌شناسان در یكی از روزنامه‌ها چاپ كرده، قرار گرفته‌ام.
===============================
من درآوردی
در مراسم هزارمین سال تولد فردوسی، عده‌ای از خاورشناسان از جمله «كریستین سن» دانماركی و عده‌ای از ادبای ایرانی از جمله «عباس اقبال»، «نصرالله فلسفی» و «رشید یاسمی» حضور داشتند. این عده برای اینكه سر به سر «سعید نفیسی» بگذارند الكی به او گفتند: تازگی‌ها از شاعری به نام «محمد‌بن مكارمی بلخی» كتابی به نام «البیان فی كل زمان» پیدا شده، جنابعالی چنین شخصی را می‌شناسید؟
استاد «سعید نفیسی» گفت: اتفاقا از این شخص دیوانی به دست من رسیده به نام «فیوض الانوار فی مكاتیب العالم» كه حاوی اشعاری به فارسی و عربی است. این شاعر در بلخ به دنیا آمده، در هرات زندگی كرده و در بغداد مرحوم شده!
========================

GORJI
08-09-2009, 11:02
سبزی آش همسایه، گوشواره به گوش همسایه

زنی هنگام پاک کردن سبزی از شلختگی، بیشتر سبزیها را در هنگام پاک کردن دور میریخت. زن همسایه او سبزی خود را از آنها تامین میکرد و از پس انداز پولشان گوشواره ای خریده بود. روزی گوشواره ها را به گوش کرد و وسط حیاط به خواندن و رقصیدن برآمد که: «سبزی آش همسایه، گوشواره به گوش همسایه»



شتری در بیابان

شتري در صحرا چرا مي کرد و از خار و خاشاک صحرا غذا مي خورد. کم کم به خاربني رسيد، چون زلف عروسان در هم و چون روي محبوبان تازه و خرم. گردن آز دراز کرد تا از آن بهره اي بگيرد، ديد در ميان آن يک افعي بزرگ حلقه زده، پوزه برداشت و برگشت و از آن غذاي لذيذ چشم پوشيد. خاربن پنداشت که احتراز شتر از زخم سنان وي و اجتنابش از تيزي خارهاست. شتر مطلب را درک کرد و گفت: «بيم من از اين مهمان پوشيده در درون تست، نه ميزبان آشکار. ترس من از زهر دندان مار است نه از زخم پيکار خار. اگر نه هول مهمان بودي ميزبان را يک لقمه کردمي.»



صابونش به رخت ما خورده است

رختشویی لباس هرکس را برای صابون زدن میگرفت دیگر پس نمیداد و میگفت: «گم شده یا دزد برده است» و از این جهت هیچکس دو مرتبه به او لباس نمیداد و همیشه میبایستی در جستجوی مشتری تازه و بی سابقه ای باشد. روزی نزد مسافری که مرتبه دیگر لباس او را برای شستن برده و خورده بود لکن فراموش کرده او را نمیشناخت رفت و گفت: «آقا لباسهایتان را بدهید صابون بزنم.» مسافر که او را شناخت گفت: «صابون شما یک مرتبه به رخت من خورده و کافی است.»



صداش صبح به گوشت میرسه

در زمان قدیم دزدی به خانه بنده خدایی رفت و با سوهان مشغول بریدن قفل در خانه شد. صاحب خانه سر رسید و از دزد پرسید: «عموجان، این موقع شب اینجا چکار میکنی؟» دزد بی آنکه خودش را ببازد جواب داد: «والله دلم گرفته و دارم کمانچه میزنم.» صاحبخانه خام پرسید: «ای بابا، این چه جور کمانچه است که صدا ندارد؟» دزد جواب داد: «این یک جور کمانچه ای است که فردا صبح صداش به گوشت میرسه.» صاحب خانه هم حرف دزد را قبول کرد و رفت گرفت خوابید. دزد با خیال راحت قفل در را باز کرد و هرچه در اتاق بود برداشت و رفت پی کارش.
صبح که صاحب خانه بیدار شد دید هرچه داشته و نداشته دزد برده. دو دستی کوبید میان سرش و بنا کرد های های گریه کردن و مردم را دور خودش جمع کرد و تازه فهمید که دیشب دزد چه گفته بود.




صداش صبح به گوشت میرسه

این مثل بشنو که شب دزد عنید / بر بُن دیوار حفره میبرید
نیم بیداری که او رنجور بود / طق طق آهسته اش را میشنود
رفت بر بام و فرو آویخت سر / گفت او را: در چه کاری ای پدر؟
خیر باشد نیم شب چَه میکَنی؟» / تو کیی، گفتا: «دهل زن ای سنی»
در چه کاری گفت: «میکوبم دهل» / گفت: «کو بانگ دهل ای بوسبل»
گفت: «فردا بشنوی این بانگ را / نعره یا حسرتا واویلنا»
آن دروغست و کژ و برساخته / سرّ آن کژ را تو هم نشناخته

GORJI
08-09-2009, 11:04
صداش صبح به گوشت میرسه

ملانصرالدین و پسر دیرگاه شب از عروسی به خانه بازمیگشتند. راه ایشان از میان بازار شهر بود. ناگاه آوازی به گوش آمد. پسر گوش فراداشت، چون چیزی درنیافت از پدر پرسید: «این صدا چیست؟»
ملا دانست که آن صدا از دزدان است که تخته دکانی را ارّه میکنند، پس قدم تند کرد و گفت: «شتاب کن پسر! چیزی نیست، یکی آنجا در تاریکی کمانچه میزند.»
پسر گفت: «سبحان الله! چگونه کمانچه ای است؟! اینکه آوازش برنمیآید؟»
گفت: «جان بابا، آواز اینگونه کمانچه ها سپیده دمان برمیآید!»


صدتومان را میدادم که بچه ام یک شب بیرون نخوابد

مردی را فرزند گم شد. منادی در پی منادی به کوی و برزن فرستاد و هر ساعت مژده یابنده را مزید میکرد تا در نزدیک غروب حق بشارت را به صدتومان رسانید. آنکه کودک را یافته بود گمان کرد هرچه در دادن طفل دیر کند جزا بیشتر یابد. چون صباح شد اثری از منادیان ندید، ناچار خود نزد پدر کودک آمد و مطالبت یک صدتومان مژدگانی کرد، پدر گفت: «صدتومان مژدگانی را میدادم که بچه ام یک شب بیرون نخوابد!»




جنگجویان دلیر

جمعی قزوینیان به جنگ ملاحده رفته بودند در بازگشتن سر ملحدی بر چوب کرده و می آوردند. یکی پائی بر چوب می آمد. پرسیدند این را که کشت؟ گفت : من! گفتند چرا سرش را نیاوردی؟ گفت: تا من برسم سرش را برده بودند



دامادی با ن...... و منکر

دامادی کمرو و خجول برای آنکه در صحبت را با عروس باز کند، دلی به دریا زد و پرسید: «اصول دین چند است؟» عروس که برعکس از آن دختران دریده بود با تمسخر پاسخ داد: «بگو ببینم تو دامادی یا ن...... و منکر؟»



شاش سختت نگرفته

سه نفر رفیق با هم صحبت داشتند. یکی از درد عشق و جفای معشوقه شکایت میکرد. دیگری گفت: «گرسنگی نکشیده ای که عاشقی از یادت برود.» سومی که سخت ادرارش گرفته بود بطور مزاح گفت: «شاش سختت نگرفته که هر دو را فراموش کنی.»

GORJI
08-09-2009, 11:09
نصیحت کردن ملا نطرالدین

ملا دختر خود را به یک دهاتی داده بود.شب عروسی عده ای از خویشاوندان داماداز ده آمده و دخترک راسوار بر خری کرده با خود بردند.هنوز مقدار زیادی ازخانه ی ملا دور نشده بودندکه ناگهان ملا دوان دوان خود را به آن ها رساند.یکی از همراهان عروس از ملا پرسید:چه کار داری و برای چی با این عجله به این جا آمدی؟ملا نفس نفس زنان گفت:باید نصیحتی برای دخترم می کرذم ولی یادم رفت و سرش را نزدیک به گوش اوکرد و گفت:دخترم یادت باشد که هروقت خواستی چیزی بدوزی پس از این که تار(نخ) راداخل سوزن کردی آخرش را گره بزنی و گرنه از سوراخ بیرون خواهد رفت.


خیاط در کوزه افتاد

((به شهر مرو در زئي (خياط) بود بر در دروازه گورستان دكان داشت و كوزه اي در ميخي آويخته بود و هوس آن داشتي كه هر جنازه اي كه از آن شهر بيرون بردندي، وي سنگي اندر آن كوزه افكندي، و هر ماهي حساب آن سنگها بكردي كه چند كس را بردند و باز كوزه تهي كردي و سنگ همي در افكندي تا ماهي ديگر، تا روزگار برآمد، از قضا درزي بمرد، مردي به طلب درزي آمد و خبر مرگ درزي نداشت، در دوكانش بسته بود، همسايه را پرسيد كه: اين درزي كجاست كه حاضر نيست؟ همسايه گفت: درزي نيز در كوزه افتاد.))



دزدي به خانه پارسائي درآمد چندانكه جست چيزي نيافت، دلتنگ شد. پارسا خبر شد. گليمي كه بر آن خفته بود در راه دزد انداخت تا محروم نشود.
شنيـدم كه مردان راه خداي دل دشمنـــان را نكــردنـــد تنــگ
تـرا كي ميسّر شود اين مقام كه بــا دوستانت خلاف است و جنگ



حضرت سلیمان بر گروهی از موران می‌گذشت. همه برای خدمت حاضر شدند، مگر موری که تلی خاک پیش لانه‌اش بود و چست و چالاک ذره ذره خاک را بر می‌گرفت و به جای دیگر می‌برد. سلیمان او را فراخواند و به وی گفت: با این جثه کوچک و بنیه ضعیف اگر عمر نوح و صبر ایوب هم داشته باشی نمی‌توانی این تل خاک را از پیش برداری. مور در پاسخ سلیمان می‌گوید: من بر موری عاشقم و او برگرفتن این تل خاک را شرط وصال قرار داده است. می‌کوشم تا آن را برگیرم و به وصال برسم. اگر هم نتوانم، لااقل عمر خویش را در این مسیر گذرانده‌ام و می‌توانم بگویم که مدعی دروغ زن نیستم.



در زمانهای گذشته حاکمی تخته سنگی را در وسط جاده قرار داد و برای این که واکنش مردم را ببیند خودش را در جایی مخفی کرد .
بعضی از بازرگانان، نظامیان و ندیمان ثروتمند حاکم بی اعتنا از کنار تخته سنگ می‌گذشتند و بسیاری هم غرولند می‌کردند که این چه شهریست که نظم ندارد، حاکم این شهر عجب مرد بی‌عرضه ای است . با این حال هیچ کس تخته سنگ را از وسط بر نمی‌داشت.
نزدیک غروب یکی از روستائیان نزدیک سنگ رسید، در حالی که در پشتش بار میوه و سبزیجات بود، بارهایش را بر زمین گذاشت و با هر زحمتی که بود تخته سنگ را از وسط جاده بر داشت و آن را کناری قرار داد، ناگهان زیر تخته سنگ کیسه ای را دید، کیسه را باز کرد و در آن سکه های طلا و یاداشتی پیدا کرد. حاکم در آن یاداشت نوشته بود :

«هر سد و مانعی ممکن است موقعیتی برای تغییر زندگی انسان باشد.»

LIDA
08-09-2009, 19:36
تولدت مبارک!
وقتی صدای بوق ماشین را شنید تندتند لباس‌هایش را تنش کرد. دمِ در رفت، پدر مثل سال‌های پیش نه کیک خریده بود نه گل و نه باد‌کنک. ولی دخترک چیزی نگفت.بسته کادو و یک بیلچه رنگ و رو رفته در کیفش گذاشت و سوار ماشین شد. دل تو دلش نبود.یعنی مادر از کادوی او خوشش می‌آید؟پارسال یک روسری خریده بود. وقتی رسیدند قمقمه را پر از آب کرد و دوان دوان پیش مادر رفت. پدر آرام پشت سر دخترک می‌آمد، چیزی زیر لب گفت و دخترک را با مادرش تنها گذاشت.دخترک تنها شد، شمع سی و چهار سالگی را روشن کرد و بیلچه را از کیفش در آورد و شروع به کندن چاله کنار قبر کرد.گل سر را داخل آن گذاشت. خوب داخلش را نگاه کرد، روسری نبود حتما مادر از آن استفاده کرده است. روی چاله خاک ریخت و شمع‌ها را فوت کرد و بعد شروع به دست زدن کرد، مادر سی و چهار ساله شده بود

---------------------

دزد خوش شانس آورده اند که بازرگانی بود مال دار و زنی داشت صاحب جمال و جوان ، او به عاشق ، ولی زن از شوهر گریران ، چنانکه ساعتی در کنار او نزیستی. تا شبی دزدی به خانه ایشان رفت. بازرگان درخواب بود. زن از دزد بترسید و پیش شوی رفت و او را محکم در بغل گرفت. شوی بیدار شد و گفت : این چه شفقت است و به کدام خدمت سزاوار این نعمت گشته ام ؟ و چون دزد را دید و سبب دانست ، گفت : ای شیر مرد مبارک قدم ! آنچه خواهی از مال بردار که حلالت کردم چون به یمن قدم تو این نعمت یافتم.

---------------------

حکایت از منطق الطیر عطارِ نیشابوری - سزاوار لشگر محمود شاه در سومنات بتی یافتند به نام لات. هندوان به زاری و تمنا از او خواستند تا در برابر ده من زر بت را باز ستانند. شاه بت را نفروخت و در عوض آتشی بر افروخت و لات را در آن بسوزاند. یک از سردارانش گفت: زر از بت بهتر بود، کاش بت را به آن همه زر می فروختی. شاه گفت: ترسیدم که در روز حساب کردگار آذر و محمود را به پیش آورد و بگوید که او بت تراش بود و تو بت فروشی. ناگاه از میان بت که در آتش می سوخت بیست من گوهر برون آمد. شاه گفت: لایق این بت آن بود و از خدای من مکافات این بود. بشـــــکن آن بتــهـا که داری ســـر بسـر ................. تا عوض یابی تو دریای گهر نفس را چون بت بسوز از شوق دوست ................. تا بسی گوهر فرو ریزد ز پوست

------------------

درویشی را ضرورتی پیش آمد .کسی گفت:فلان نعمتی دارد بی قیاس.اگر به سر حاجت تو واقف گردد همانا که در قضای آن توقف روا ندارد.گفت:من او را ندانم.گفت:منت رهبری کنم.دستش گرفت تا به منزل آن شخص درآورد.یکی را دید لب فروهشته وتند نشسته برگشت وسخن نگفت. کسی گفتش چه کردی؟ گفت: عطای او را به لقایش بخشیدم. مبر حاجت بنزدیک ترشروی که از خوی بدش فرسوده گردی اگر گویی غم دل با کسی گوی که از رویش به نقد آسوده گردی

--------------------

از منطق الطیر عطارِ نیشابوری – درد راستین چون زلیخا یوسف را به زندان ........غلامش را گفت: پنجاه چوب بر او زند آن چنان که آهش را از دور بتوان شنید. آن غلام چون روی یوسف را بدید، دل به این کار یاریش نداد. پس پوستینی بر او انداخت و چوب را بر او می نواخت و با هر ضربه یوسف ناله ای می کرد. چون زلیخا ناله های یوسف را شنید از غلام خواست تا سخت تر بنوازد. غلام گفت: ای یوسف چون کار من تمام شود و زلیخا بر تو نظر اندازد بیشک مرا توبیخ کند که هیچ زخمی بر تو نیست. پس رخصت فرما تا ضربه ای به حقیقت بر تو زنم. پس چون یوسف تن برهنه کرد ولوله ای در هفت آسمان افتاد. غلام دست خود بلند کرد و سخت چوبی بر او زد که در خاکش افکند. چون زلیخا این بار آه یوسف را شنید گفت: بس، که این آه از جایگاه بود پیش از این آن آه ها ناچیز بود و این آه از صاحب درد بود. گر بود در ماتمی صد نوحه گر آه صاحب درد را باشد اثر تا نگردی مرد صاحب درد، تو در صف مردان نباشی مرد، تو هر که در دل عشق داد سوز، هم شب کجا یابد قرار و روز، ه

LIDA
08-09-2009, 20:16
مثنوی مولوی - غرور هدهدی در صحرا می پرید. کودکی را دید که دانه زیر خاک پنهان می کند. گفت: چه می کنی. گفت: می خواهم هدهد شکار کنم. هدهد خندید و از سر غرور رفت و بر درختی نشست. ساعتی گذشت و فراموش کرد و بهر برداشتن همان دانه در دام افتاد. کودک بیامد و گفت: نخندیدی که نمی توانی مرا گرفت!؟ هدهد گفت: آری این همان است که فرمودند قضا چشم را می بندد.

-------------------

سعدی - گلستان عابدی را حکایت کنند که شبی ده من طعام بخوردی و تا سحر ختمی بکردی . صاحب دلی بشنید و گفت : اگر نیم نانی بخوردی و بخفتی ، بسیار از این فاضل تر بودی . اندرون از طعام خالی دار تا در او نور معرفت بینی تهی از حکمتی به علتِ آن که پُری از طعام تا بینی

-------------------

خواجه و درویش درویشی پیش خواجه ای خسیس رفت و گفت " آدم " پدر من و تو است و " حوا "مادر ماست پس ما با هم برادر هستیم تو این همه ثروت داری می خواهم برادرانه سهم من را هم بدهی خواجه به غلام خود گفت : یك فلوس (سكه) سیاه به او بده . درویش گفت : ای خواجه چرا در تقسیم برابری را رعایت نمی كنی ؟ گفت: ساكت باش كه اگر برادران دیگر با خبر شوند این قدر نیز به تو نمی رسد .

-----------------

ابوبكر ربانی اكثر شبها به دزدی رفتی و چندانكه سعی كرد چیزی نیافت. دستارخود بدزدید و در بغل نهاد. چون در خانه رفت زنش گفت: چه آورد های؟گفت: این دستار آورده ام. گفت: این كه از آن خود توست. گفت: خاموش تو ندانی. از بهر آن دزدید هام تا آرمان دزدیم باطل نشود.

-----------------

مرد زنگ در را زد ! کسی جواب نداد . از در وارد خانه شد و سلام کرد ولی کسی جوابش را نداد , همسرش به او اعتنایی نکرد , حتی دختر کوچکش هم به او توجهی نکرد .... آرام رفت و روی مبل نشست .... صدای زنگ تلفن به صدا درآمد , زن تلفن را برداشت , صدایی از پشت خط گفت : متاسفانه همسر شما چند ساعت پیش درسانحه ای جان خود را از دست داده است .

GORJI
08-09-2009, 21:54
مراقب سخن مردم بودن
یکی از علما را پرسیدند که یکی با ماه‏رویی است در خلوت نشسته و درها بسته و نفس، طالب و شهوت، غالب. هیچ باشد که به قوت پرهیزکاری از او به سلامت بماند؟ گفت: «اگر از مه‏رویان به سلامت بماند، از بدگویان نمایند».



چشم‏پوشی حکیم از ناسزاگویی دیگران
حکیمی را ناسزا گفتند. او هیچ جوابی نداد. حکیم را گفتند: ای حکیم، از چه روی جوابی ندادی؟ حکیم گفت: «از آن روی که در جنگی داخل نمی‏شوم که برنده آن بدتر از بازنده آن است».



دلی خوش درگرو فراغت دل
یحیی بن معاذ روزی با برادری بر دهی بگذشت. برادرش گفت: اینجا خوش دهی است. یحیی وی را گفت: «خوش‏تر از این ده، دل آن کس است که از این ده فارغ است».



درگاه هماره گشوده
مرد صاحب‏دلی به درگاه الهی راز و نیاز می‏کرد و می‏گفت: «خداوندا، کریما، آخر دری بر من گشای!» رابعه عدویه این سخن بشنید و مرد را گفت: «ای غافل! این در کی بسته بود!


بندگی من یا آزادی تو؟
روزی خلیفه وقت، کیسه پر از سیم با بنده‏ای نزد ابوذر غفاری فرستاد. خلیفه به غلام گفت: «اگر وی این از تو بستاند، آزادی». غلام کیسه را به نزد ابوذر آورد و اصرار بسیار کرد، ولی وی نپذیرفت.

غلام گفت: آن را بپذیر که آزادی من در آن است و ابوذر پاسخ داد: «بلی، ولی بندگی من در آن است».

GORJI
08-09-2009, 21:56
گران‏بهاترین شی
شیخ ابی سعید ابی‏الخیر را گفتند: فلان کس بر روی آب می‏رود. شیخ گفت: «سهل است، وزغی و صعوه‏ای بر روی آب می‏برود.» شیخ را گفتند: فلان کس در هوا می‏پرد. شیخ گفت: «زغنی و مگسی نیز در هوا بپرد.» او را گفتند: فلان کس در یک لحظه از شهری به شهری می‏برود. شیخ گفت: «شیطان نیز در یک نفس از مشرق به مغرب می‏شود. این چنین چیزها را بس قیمتی نیست. مرد آن بود که در میان خلق بنشیند و برخیزد و بجنبد و با خلق داد و ستد کند و با خلق درآمیزد و یک لحظه از خدا غافل نباشد».




تیزهوشی شاگرد ابن سینا
روزی ابن سینا از جلو دکان آهنگری می‏گذشت که کودکی را دید. آن کودک از آهنگر مقداری آتش می‏خواست. آهنگر گفت: ظرف بیاور تا در آن آتش بریزم. کودک که ظرف همراه نداشت، خم شد و مشتی خاک از زمین برداشت و در کف دست خود ریخت. آن گاه به آهنگر گفت: آتش بر کف دستم بگذار.
ابن سینا، از تیزهوشی او به شگفت آمد و در دل بر استعداد کودک شادمان شد. پس جلو رفت و نامش پرسید. کودک پاسخ داد: نامم بهمن‏یار است و از خانواده‏ای زرتشتی هستم. ابن سینا او را به شاگردی گرفت و در تربیتش کوشید تا اینکه او یکی از حاکمان و دانشمندان نام‏دار شد و آیین مقدس اسلام را نیز پذیرفت.




دعای مادر
از بایزید بسطامی، عارف بزرگ، پرسیدند: این مقام ارزشمند را چگونه یافتی؟ گفت: شبی مادر از من آب خواست. نگریستم، آب در خانه نبود. کوزه برداشتم و به جوی رفتم که آب بیاورم. چون باز آمدم، مادر خوابش برده بود. پس با خویش گفتم: «اگر بیدارش کنم، خطاکار خواهم بود.» آن گاه ایستادم تا مگر بیدار شود. هنگام بامداد، او از خواب برخاست، سر بر کرد و پرسید: چرا ایستاده‏ای؟! قصه را برایش گفتم. او به نماز ایستاد و پس از به جای آوردن فریضه، دست به دعا برداشت و گفت: «خدایا! چنان که این پسر را بزرگ و عزیز داشتی، اندر میان خلق نیز او را عزیز و بزرگ گردان».





اجابت دعا
در خبرست از سرور کائنات، محمد مصطفی صلی‏الله‏علیه‏و‏آله :
هرگاه که یکی از بندگان گنه‏کار پریشان روزگار، دست انابت به امید اجابت، به درگاه حق جلَ‏وعلا بردارد، ایزد تعالی در وی نظر نکند. بازش بخواند، باز اعراض کند. بازش به تضرع و زاری بخواند، حق سبحانه و تعالی فرماید: «یا مَلائِکَتی قَد اِسْتَحْیَیْتُ مِنْ عَبْدی وَ لَیْسَ لَهُ غَیْری فَقَدْ غَفَرْتُ لَهُ؛ دعوتش را اجابت کردم و حاجتش برآوردم که از بسیاری دعا و زاری بنده همی شرم دارم».




حکمت خداوندی
سعدی در بیان حکایتی می‏گوید:
موسی علیه‏السلام ، درویشی را دید از برهنگی به ریگ اندر شده. گفت: ای موسی! دعا کن تا خدا عزوجل مرا کفافی دهد که از بی‏طاقتی به جان آمدم. موسی دعا کرد و برفت. پس از چند روز که از مناجات باز آمد، مرد را دید گرفتار و خلقی انبوه برو گرد آمده. گفت: این چه حالت است؟ گفتند: خمر خورده و عربده کرده و کسی را کشته. اکنون به قصاص فرموده‏اند.

«وَلَوْ بَسَطَ اللّه‏ُ الرِّزْقَ لِعِبادِهِ لَبَغَوَ فِی الاَْرْضِ؛ اگر خداوند درِ هر نوع روزی را بر بندگانش می‏گشود،

GORJI
08-09-2009, 22:05
ابلهي مي خواست بر اسب سوار شود . پاي راست بر ركاب گذاشت و بالا رفت . ناگزير ، رويش يه طرف پشت اسب قرار گرفت . اندكي رفت تا به جماعتي رسيد . گفتند :
" چرا واژگونه بر اسب نشسته اي ؟! "
گفت :
" من درست نشسته ام . اين اسب از كرگي بر عكس بوده است ! "



كچلي از حمام بيرون آمد و ديد كه كلاهش را دزديده اند . داد و فريادي راه انداخت و كلاهش را از حمامي خواست. حمامي گفت:
" من كلاه تو را نديده ام و تو چنين چيزي به من نسپر ده اي . شايد اصلا" كلاهي بر سر نداشته اي . "
كجل گفت:
" انصاف بده اي مسلمان ! اين سر من از آن سر هاست كه بشود بدون كلاه بيرونش
آورد ؟ ! "



ساده دلي به جنگ رفته بود. سپر بزرگي با خود داشت كه براي محافظت از جان خويش برده بود. چندي نگذشت كه از بالاي قلعه ، سنگي بر سرش زدند و بشكستند. دست بر سر گذاشت و گفت:
" مگر كوريد؟...سپر به اين بزرگي را نمي بينيند و سنگ بر سرم مي زنيد؟! "



ساده دلي را پسر در چاه افتاد . سر به درون چاه كرد و گفت :
" پسر جان ، جايي مرو تا طنابي آورم و تو را نجات دهم ! "



در خانه ي جحي را كندند و دزديدند . او هم رفت و در مسجدي را از جا كند و به خانه برد. گفتند :
" چرا چنيني كردي و در خانه ي خدا را كندي ؟ "
گفت:
" خدا خوب مي داند كه در خانه ي مرا چه كسي دزديده است . هر وفت دزد را به من بسپارد ، من هم در خانه اش را پس مي دهم ! "

GORJI
08-09-2009, 22:07
نقل است که مستی در بازار می‌رفت. پیش شیخ [بوسعید] آمد. مریدان گفتند شیخ بر وی امر معروف کند. چون بیامد چیزی آهسته با شیخ بگفت. شیخ گفت «نه!» و برفت. چون به خانقاه بازآمد ازو سؤال کردند که آن مست چه گفت. گفت «ای شیخ آنچ من در باطن داشتم در صحرا نهادم، تو نهادی؟» گفتم «نه!».



نقل است که [بوسعید] وقتی به دهی رسید. آن جا زاهدی بود در خود مانده و دماغی در خود پدید کرده. شیخ او را به دعوت خواند. او اجابت نکرد. گفت: من زاهدم و سی سال است تا بروزه‌ام و خلق دانند که چنین است. شیخ گفت: «برو و غربالی کاه بدزد تا از خود برهی.»



عابدي را حکايت کنند که شبي ده من طعام بخوردي و تا سحر ختمي در نماز بکردي. صاحبدلي شنيد و گفت: اگر نيم ناني بخوردي و بخفتي، بسيار ازين فاضلتر بودي.



یاد دارم که در ایام طفولیت، مُتعبد بودمی و شب‌خیز و مولع زهد و پرهیز. شبی در خدمت پدر (رحمة‌الله علیه) نشسته بودم و همه شب دیده بر هم نبسته و مُصحَـف عزیز بر کنار گرفته و طایفه‌ای گِرد ما خفته.
پدر را گفتم: از اینان یکی سر بر نمی‌دارد که دوگانه‌ای بگزارد. چنان خواب غفلت برده‌اند که گویی نخفته‌اند؛ که مرده‌اند!
گفت: جان پدر! تو نیز اگر بخفتی به، از آن که در پوستین خلق افتی.



درویشی را ضرورتی پیش آمد، گلیمی از خانه‌ی یاری بدزدید. حاکم فرمود که دستش به در کنند. صاحب گلیم شفاعت کرد، که من او را بحل کردم.
گفتا به شفاعت تو حد شرع فرونگزارم.
گفت آن چه فرمودی راست گفتی و لیکن هر که از مال وقف چیزی بدزدد قطعش لازم نیاید؛ والفقیر لایملک. هر چه درویشان راست، وقف محتاجان است.
حاکم دست از او بداشت و ملامت کردن گرفت که: جهان بر تو تنگ آمده بود که دزدی نکردی، الاّ از خانه‌ی چنین یاری؟
گفت ای خداوند! نشنیده‌ای که گویند خانه‌ی دوستان بروب و در دشمنان مکوب؟

GORJI
08-09-2009, 22:11
مردکی را چشم درد خاست. پیش بیطار (دام پزشک) رفت که دوا کند. بیطار از انچه در چشم چارپای می‌کند در دیده‌ی وی کشید و کور شد. حکومت پیش داور بردند گفت: بر او هیچ تاوان نیست . اگر خر نبودی پیش بیطار نرفتی!
مقصود از این سخن ان است تا بدانی که هرآن که ناآزموده را کار بزرگ فرماید، با آنکه ندامت برد، به نزدیک خردمندان به خفت رای منسوب گردد.




روزی آخوندی بر بالای منبر رفت و از خوبی بهشت و بدی جهنم برای مردم سخنرانی کرد. در آخر صحبتهایش گفت چه کسی دوست دارد به بهشت برود؟
همه مردم به غیر از ملانصرالدین دستشان را بالا بردند!
ملای موعظه گر پرسید : حالا چه کسی قصد دارد به جهنم برود؟
این دفعه هیچ کس دستش را بالا نبرد!
آخوند رو کرد به ملا نصرالدین و گفت: «جناب ملا! تو نه دوست داری به بهشت بروی نه به جهنم، پس عاقبت می خواهی کجا باشی؟»
ملانصرالدین جواب داد: «همین جا برای من بسیار خوب است. خدا را شکر از جا و مکانم راضی هستم!»





شخصي مهماني را در زير خانه خوابانيد. نيمه شب صداي خنده او را در بالاي خانه شنيد. پرسيد: در آنجا چه مي کني؟ گفت: در خواب غلطيدم. گفت: مردم از بالا به پايين مي غلطند تو از پايين به بالا غلطيده اي؟ گفت:من هم به همين مي خندم




روزی ملانصرالدین در فصل تابستان به مسجد رفت و پس ار نماز و استماع موعظه در گوشه ای از مسجد خوابید و کفشهای خود را روی هم گذاشته زیر سرنهاد. همینکه به خواب رفت و سرش از روی کفشها رد شده و به روی حصیر افتاد و کفشها از زیر سرش خارج شدند. دزد آمد و کفشها را برداشت و برد. وقتی ملا بیدار شد و کفشها را ندید دانست مطلب ازچه قرار است. پس برای فریب دادن و به چنگ آوردن دزد تدبیری اندیشید و پیش خود خیال کرد که لباس هایم را ازتنم بیرون میآورم و آنرا تا نموده و زیر سر میگذارم و خود را به خواب میزنم و سرم را از روی لباسها پایین میاندازم دراین موقع دزد میآید و دست دراز میکند که لباسها را بیرد ومن مچ او را فورا میگیرم. و همین کار را کرد اما از قضا درخواب عمیقی فرورفت! وقتی ازخواب بیدار شد دید لباسهارا هم برده اند!



شخصي ميگفت: سنگ صد درم مرا ربوده اند. گفتند نيک بنگر شايد در ترازو باشد. گفت: و با ترازو.

LIDA
09-09-2009, 12:31
روزي روزگاري, اهالي يک دهکده تصميم گرفتند تا براي نزول باران دعا کنند. در روز موعود , همه ی مردم براي مراسم دعا در محلي جمع شدند و تنها يک پسر بچه با خودش چتر آورده بود ..... و اين يعني ايمان.


***************

مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند. آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند. زن جوان: یواش تر برو ,من می ترسم مرد جوان: چرا می ترسی؟ اینجوری که خیلی بهتره زن جوان: خواهش میکنم ,من خیلی می ترسم مرد جوان: باشه , اما اول باید بگی که دوستم داری زن جوان: دوستت دارم, حالا میشه یواش تر برونی مرد جوان: منو محکم بگیر زن جوان: باشه یواش تر برو من میترسم مرد جوان: باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری, آخه نمیتونم راحت برونم.خیلی اذیتم میکنه روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود. برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید. در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد , یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت. مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود. پس بدون اینکه همسرش را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند .

****************
ققنوس پير شده بود و زمان مرگش فرا رسيده بود. ازگذشته‌اش پشيمان بود گذشته ای پر از گناه. از خدا بخشش خواست و خدا بخشید. گفت خدا من در تمام عمرم کار نیک انجام ندادم اجازه بده تا برگردم و از نوبسازم و خدا قبول کرد. خدا به ققنوس گفت آتشی بزرگ درست کن و در میان آن بنشینتا زندگی دوباره ات بخشیم. ققنوس پیر هیزم بر روی هیزم میریخت تا آتشگاهی بزرگ بناشد و جرقه ای زد و آتشی بزرگ ققنوس را در بر گرفت. ققنوس در میان آتش بود و آتشهمچنان می‌سوخت. چیزی به طلوع نمانده بود. آتش خاموش شده بود. خاکستر های ميانآتش تکان می‌خوردند.... ناگهان ققنوس جوانی از ميان آتش برخاست...

**************

شاگردان سال اول دبستان کلاس درباره عکس خانواده‌اي بحث مي‌کردند. در عکس پسر کوچکي , رنگ موي متفاوتي با ساير اعضاي خانواده داشت. يکي از بچه‌ها اظهار کرد که او فرزندخوانده است و دختر کوچکي بنام جوسلين گفت: من درباره فرزندخواندگي همه چيز را مي‌دانم چون خودم فرزندخوانده هستم. يكي ديگر از بچه‌ها پرسيد فرزندخواندگي يعني چه؟! جوسيلن گفت: يعني اينکه به جاي شکم در قلب مادرت رشد کني.

**************
كودك نجوا كرد : خدايا با من صحبت كن و يك چكاوك در چمنزار آواز خواند ولي كودك نشنيد. پس كودك فرياد زد : خدايا با من صحبت كن! و آذرخش در آسمان غريد ولي كودك متوجه نشد. كودك فرياد زد : خدايا يك معجزه به من نشان بده و يك زندگي متولد شد ولي كودك نفهميد. كودك در نااميدي گريه كرد و گفت: خدايا مرا لمس كن و بگذار تو را بشناسم , پس خدا نزد كودك آمد و او را لمس كرد ولي كودك بالهاي پروانه را شكست و در حالي كه خدا را درك نكرده بود از آنجا دور شد

LIDA
09-09-2009, 13:10
جوجه هايش گرسنه بودند . طوفان همه ماهي ها را بهاعماق دريا كشانده بود . مرغ دريايي هر روز تكه اي از گوشت زير بال خو را با منقارميكند و پنهاني به جوجه هايش ميداد تا آنها را از مرگ حتمي نجات دهد. روزها گذشت وجوجه ها هر روز بزرگتر و قويتر ميشدند و مادر نحيف تر.يك روز بچه ها جمع شدند چونميخواستند در مورد موضوع مهمي با مادر صحبت كنند. آنها گفتند از مزه گوشتي كه هرروز ميخورند خسته شدند

------------------

کالين ويلسون که امروز نويسنده يمشهوري است، وسوسه‌ي خودکشي که در 16 سالگي به او دست داده بود را اين گونه توصيفمي‌کند: وارد آزمايشگاه شيمي مدرسه شدم و شيشه زهر را برداشتم. زهر را در ليوانپيش رويم خالي کردم، غرق تماشايش شدم ، رنگش را نگاه کردم و مزه احتمالي‌اش را درذهن ام تصور کردم. سپس اسيد را به بيني ام نزديک کردم، و بويش به مشامم خورد؛ دراينلحظه، ناگهان جرقه اي از آينده در ذهنم درخشيد... و توانستم سوزش را در گلويم احساسکنم و سوراخ ايجاد شده در درون معده ام را ببينم. احساس آسيب آن زهر چنان حقيقي بودکه گويي به راستي آن را نوشيده بودم. سپس مطمئن شدم که هنوز اين کار را نکرده ام. درطول چند لحظه اي که آن ليوان را در دست گرفته بودم و امکان مرگ را مزه مزه ميکردم، با خودم فکر کردم: اگر شجاعت کشتن خودم را دارم، پس شجاعت ادامه دادنزندگي‌ام را هم دارم....

-------------------

آرام کلیدش را در قفل انداخت.مواظب بود که قفل در صدا ندهد.گیوه های چرکش را که به زحمت سفیدی اش دیده می شد،از پایش درآورد.نوری که از لای پرده هواکش به راهرو می تابید،سایه اش را روی زمین پهن کرده بود.دستش را به طرف کلید برق برد تا روشنش کند،اما ترسید بچه هایش بیدار شوند.دستش را پس کشید.دستهای بزرگ ترک خورده اش را برد طرف در. نگاهش افتاد به نقاشی روی دیوار.او را با بغلی پر از میوه کشیده بودند.درشت زیرش نوشته بودن: بابا نقاشی در اشک چشمهایش وارونه شد.آرام دستگیره را پایین کشید.«تق...!»بدنش لرزید: نکند که... مینا زیر چشمی پدرش را نگاه کرد.یواشکی روی شانه هایش غلت خورد و آرام در گوش مهتاب زمزمه کرد: نکنه چشمهات رو باز کنی که بابا خجالت بکشه

---------------------

عقاب ها !! روزي، بر فراز چراگاهي بزرگ ، گوسفندي با بره اش در حال چرا كردن بودند. عقابي بالاي سر اين دو چرخ مي زد و با چشماني پر از گرسنگي گوسفند وبره اش را بر انداز مي كرد و مي خواست به پايين بيايد و شكارش را بگيرد. اما در همين حين عقاب ديگري در آسمان پديدار شد و بر بالاي سر گوسفند و بره به پرواز در- آمد . هنگامي كه اي دو رقيب همديگر را ديدند با فرياد هاي خشم آلود جنگي تمام عيار را آغاز كردند . گوسفند نگاهي به بالاي سر خود انداخت و شگفت زده شد. سپس به بره ي خود رو كرد و گفت : " چه شگفت كودك من! اين دو پرنده شكوهمند با هم نبرد مي كنند تا از مقدار بيشتري از آسمان بهره مند شوند ! آيا وسعت اين فضاي بيكرانه براي هر دوي اينها كافي نيست؟ بره ي كوچك من! اي كاش هر چه زود تر بين برادران بالدارت صلح و دوستي بر قرار باشد!" وبره در حالي كه معصومانه به آن دو عقاب مي نگريست اين آرزو را در قلب كوچك خود تكرار كرد!

-------------------

نقشه جهان پدر داشت روزنامه می خواند پسر که حوصله اش سر رفته بود پیش پدرش رفت و گفت : پدر بیا بازی کنیم پدر که بی حوصله بود چند تکه از روزنامه که عکس نقشه دنیا بود تکه تکه کرد و به پسرش داد و گفت برو درستش کن . پسر هم رفت و بعد از مدتی عکس را به پدرش داد . پدر دید پسرش نقشه جهان رو کاملاً درست جمع کرده ازش می پرسه که نقشه جهان رو از کجا یاد گرفتی . پسر میگه : من عکس اون آدم پشت صفحه رو درست کردم . وقتی آدما درست شن دنیا هم درست شده !!!

GORJI
09-09-2009, 22:38
«سقراط را پرسیدند: حکمت چه وقت در تو مؤثر افتاد؟ گفت: آن‏گاه که نفس خویش را کوچک شمردم».



«بزرگی را پرسیدند: چگونه به این مرتبه از سروری رسیدی؟ گفت: با هیچ کس دشمنی نکردم، مگر آنکه میان خود و او، جایی برای آشتی باقی گذاشتم».



«مردی گرد کعبه طواف می‏کرد و می‏گفت: «اللّهم اَصْلِحْ اِخْوانی؛ الهی! تو برادران مرا نیک گردان و آنان را اصلاح فرما.» به او گفتند: حال که به این مکان شریف رسیده‏ای، چرا خود را دعا نمی‏کنی؟ گفت: مرا یارانی است. اگر ایشان را در صلاح یابم، من به صلاح ایشان اصلاح شوم و اگر به فسادشان یابم، من به فساد ایشان مفسد شوم».



«بزرگی را از نشانه بردباری پرسیدند، گفت: ترک گِله و پنهان داشتن رنج».



«از بزرگی پرسیدند: بزرگ‏ترین مصیبت‏ها کدام است؟ گفت: آنکه بر کار نیک توانا باشی و چندان انجام ندهی که از دست بدهی».

GORJI
09-09-2009, 22:43
روزی گاندی با تعداد کثیری از همراهان و هواخواهانش می‌خواست با قطار مسافرت کند. هنگام سوار شدن، لنگه کفشش از پایش درآمد و در فاصله بین قطار و سکو افتاد. وقتی از یافتن کفشش در آن موقعیت ناامید شد، فوری لنگه دیگر کفشش را نیز در‌آورد و همانجایی که لنگه کفش اولی افتاده بود، انداخت.
در مقابل حیرت و سؤال اطرافیانش توضیح داد: «ممکن است فقیری لنگه کفش را پیدا کند، پیش خود گفتم بک جفت کفش بهتر است یا یک لنگه کفش ؟!»



«روزی دیوجانس ـ یکی از انسان‏های زاهد روزگار ـ از اسکندر پرسید: در حال حاضر بزرگ‏ترین آرزویت چیست؟ اسکندر جواب داد: بر یونان تسلط یابم. دیوجانس پرسید: پس از آنکه یونان را فتح کردی چه؟ اسکندر پاسخ داد: آسیای صغیر را تسخیر کنم. دیوجانس باز پرسید: و پس از آنکه آسیای صغیر را هم مسخر گشتی؟ اسکندر پاسخ داد: دنیا را فتح کنم. دیوجانس پرسید: و بعد از آن؟ اسکندر پاسخ داد: به استراحت بپردازم و از زندگی لذت ببرم. دیوجانس گفت: چرا هم اکنون بی‏تحمل رنج و مشقت، به استراحت نمی‏پردازی و از زندگی‏ات لذت نمی‏بری؟»




«در زمان رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله ، مردی از اصحاب آن حضرت سخت تهی‏دست شده بود. کار به جایی رسید که به ناچار، همسرش به او گفت: برو به حضور پیامبر اکرم صلی‏الله‏علیه‏و‏آله و جریان را بگو تا ایشان کمکی کند. آن مرد چنین کرد و جریان را عرض کرد. پیامبر به او فرمود: کسی که از ما تقاضا کند، به او می‏بخشیم، ولی اگر خصلت بی‏نیازی را پیشه خود سازد، خداوند او را بی‏نیاز می‏کند. آن مرد، از سخن رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله جان گرفت و با همتی قهرمانانه و توکل به خدا، کمر همت بست و به وضع زندگی‏اش سر و سامان داد».



«حکیمی را گفتند: چیزی برتر از طلا دیده‏ای؟ گفت: بله! قناعت».



«امام صادق علیه‏السلام از یکی از شیعیان، به نام سلیمان پرسید: جوان‏مرد کیست؟ عرض کرد: فدایت شوم، جوان‏مرد به نظر ما همان جوان است. حضرت فرمود: مگر نمی‏دانی اصحاب کهف همه افرادشان پیر بودند، ولی خداوند به خاطر ایمانشان، آنان را جوان‏مرد نامید؟ (کهف: 10) سپس فرمود: ای سلیمان! کسی که به خدا ایمان آوَرَد و تقوا پیشه کند، جوان‏مرد است؛ مَنْ آمَنَ بِاللّه‏ِ وَاتَّقی فَهُوَ الْفَتی».



«مردی، دیگری را گفت: تو مؤمنی؟ مرد گفت: اگر منظور، این سخن پروردگار است که فرماید: آمنّا باللّه‏ِ و ما اُنزِلَ عَلَینا؛ به خدا و کتاب او ایمان آوردیم، (آل عمران: 84) آری! و اگر اینکه می‏گوید: الَّذینَ اِذا ذُکِرَ اللّه‏ُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ؛ چون ذکری از خدا شود، دل‏هاشان لرزان و ترسان شود، (انفال: 2) نمی‏دانم».

GORJI
09-09-2009, 22:45
«به حکیمی گفتند: بیان کدام حقیقت روا نیست؟ گفت: آنکه مرد از نیکی‏های خود بگوید».



«از کنفوسیوس پرسیدند: آیا با یک کلمه می‏توان تمام زندگی را روشن و پاک نگه داشت؟ گفت: بله. پرسیدند: آن کدام کلمه است؟ گفت: آن کلمه، عبارت است از محبت به دیگران».



«به بزرگی گفتند: فلانی، بر تو می‏خندد. او گفت: اِنَّ الّذینَ اَجْرَموا کانوا مِنَ الّذینَ آمَنُوا یَضْحَکُونَ؛ همانا بدکاران بر اهل ایمان می‏خندند (المطففّین: 29)».




«شخصی پرسید: اگر بمیرم، مرا به کجا می‏برند؟ گفتند: نزد خدای متعال. گفت: خوشحالم از اینکه مرا نزد کسی می‏برند که جز نیکی، چیزی از او ندیده‏ام».



«از حکیمی پرسیدند: روز خویش را چگونه آغاز کردی؟ گفت: در حالی آغاز کردم که دنیا، مایه اندوهم بود و آخرت، موجب کوششم».

LIDA
10-09-2009, 10:15
از خانمی پرسیدند : شنیده ام پسر و دخترت هر دو ازدواج کرده اندآیا از زندگی خود راضی هستند ؟ خانم جواب داد : دخترم زندگی خوشی پیدا کرده که من همیشه برایش آرزو می کردم . ابدا دست به سیاه و سفید نمی زند . صبحانه را در رختخواب می خورد . بعد اظهرها هم دو سه ساعتی می خوابد . عصر با دوستانش به گردش می رود و شب هم با تفریحاتی مثل سینما و تلویزیون سر خود را گرم می کند . یقین دارم که دامادم هم با داشتن چنین همسری سعادتمند است - وضع پسرت چطور است - اوه اوه !!! خدا نصیب نکند ! بلا بدور ، یک زن تنبل و و وارفته ای دارد که انگار خانه شوهر را با تنبل خانه اشتباه گرفته است . دست به سیاه سفید که نمی زند . اصرار دارد که صبحانه را در رختخواب بخورد . تا ظهر دهن دره می کند . بعد اظهر ها باز تا غروب خبر مرگش کپیده ! عصر هم از خانه بیرون می رود و تا نصفه شب مشغول گردش است . با وجود این زن ، پسرم بدبخت است

------------------

جوان و عارف

روزی جوانی نرد عارفی رفت ، که کنار رودخانه ای مشغول مراقبه ، ذکر و عبادت بود ، از او خواست تا شاگردش شود. عارف پرسید برای چه می خواهی شاگرد من شوی ؟ جوان توضیح داد برای اینکه میخواهم خدا را ببینم . عارف ناگهان از جا می جهد و گردن جوان را گرفته سرش را زیر آب فرو می برد. درست قبل از اینکه جوان خفه شود ، عارف او را از زیر آب بیرون می کشد. پس از جان گرفتن دوباره ی جوان از او می پرسد : وقتی که زیر آب بودی در طلب چه چیزی دست و پا می زدی ؟ جوان پاسخ داد : " هوا " و عارف گفت : پس به خانه ات برگرد و هر وقت به اندازه ی هوا برای طلب خدا به دست و پا افتادی نزد من آی

----------------------


دوش لذتی جدید یافتم


دوش لذتی جدید یافتم و چون برای نخستین بار به آن لذت مشغول شدم ، فرشته ای و ابلیسی دیدم بر درگاه ایستاده و در تعریف لذت مناقشه می کنند .اولی بلند فریاد می کرد :" گناهی نابخشوده و مرگبار است "و آن دیگر با صدایی رساتر می غرید که : " خیر به جانم سوگند فضیلتی است

------------------

سگ خون آلود

شخصي سگ خود را كنار رودخانه برد تخته سنگي به گردن حيوان آويخته او را در آب انداخت. حيوان بعد از تقلاي كمي سنگ را از گردن خود رها كرده شناكنان به طرف رودخانه نزديك مي شود. همان شخص دست خود را به جانب او برده و زماني كه به دسترس رسيد , ضربت شديدي با كارد روي سر حيوان مي زند. در همين ضربت پاي خودش نيز لغزيده و در رودخانه مي افتد هرچه مردم را به كمك مي خواهد فايده ندارد. در آب فرو
رفته دوباره بالا مي أيد و نزديك است غرق شود. ناگاه كسي او را گرفته به طرف ساحل مي كشاند، اين سگ خون آلود اوست

--------------------


وفاداری

از شيوانا عارف بزرگ پرسيدند وفادارترين مردي که ديدي که بود؟ او گفت:" جواني که هنوز ازدواج نکرده بود و هنوز نمي دانست همسرش کيست و چه شکل و قيافه اي خواهد داشت اما با اين وجود هرگاه با دختري جوان برخورد مي کرد شرم و حيا پيشه مي کرد وخود را کنار مي کشيد. او وفادار ترين مردي بود که در تمام عمرم ديده بودم

ALI
11-09-2009, 12:07
زمستوناي سرد، مي نشست پاي نقالي تو قهوه خونه ي ده. هر سال روزا رو مي شمرد و مي شمرد تا بهار و تابستون و پاييز بگذره و زمستون بشه. نقال پير هر سال تو قهوه خونه ي كهنه ي ده، رستم و سهراب رو نقالي مي كردو پسرك، هر سال هق هقش قهوه خونه رو تكون مي داد آخر داستان. و سال بعد به اين اميد كه رستم امسال پسرش رو بشناسه و سينه ش رو نشكافه، روزها رو مي شمرد و مي شمرد تا زمستون بشه.
اين زمستون، حتما ديگه رستم، سهراب رو مي شناسه و خنجر به سينه ش نمي زنه!
..............
........
.............
............تهمینه ............ سوگ مي گيريم واسه سهرابت. واسه سهرابمون. سووشون راه مي ندازيم براي سهرابت.
===================
داستاني نيست
تنها همين يك جمله است. جمله اي كه شش سال پيش شنيده ام و هربار كه بيادش افتاده ام و بياد آن زن ، به دورش چرخيده ام
البتنه ذهن من بي درو پيكرتر از آن است كه بتوانم شش سال تمام روي يك جمله متمركزش كنم.
اما دراين شش سال هروقت كلمه زندان را شنيده ام يا كلمه بازجو را ، تصويري را ديده ام كه ذهنم را كشانده داست به طرف درماندگي و بي دفاع بودن مطلق ، بياد آن زن افتاده ام كه ميرفت و دانه هاي درشت برف بر شانه اش مينشست و صدايش در گوش من ميپيچيد:
" من هرروز صبح بخاطر يك شيشه شير"
ودر اين شش ساله هربار كه بيادش افتاده ام ، دور صداي اندوه بارش چرخيده ام.
دور قطره اشكي كه توي حوضچه چشمهاش خانه كرده بود.
وباز
دست آخر
من مانده ام و همان يك جمله اي كه گفت
"من هرروز صبح بخاطر يك شيشه شير كه براي بچه ام بگيرم به بازجويم سلام ميكردم"
======================
قاتل‌ها

سید محسن آثارجوی
کنارش نشست و رو به او گفت: « مردم به من مي‌گن تو دیوونه هستی، روانی. خوب بگن. من برای مزخرفای اونا تره هم خورد نمي‌کنم. ببینم بازم که تو اومدی بیرون. مگه صد دفعه بهت نگفتم این مردم خطرناکن. اونا قاتلن، آخر سر مي‌زنن خدایی نکرده مي‌کشنتا. زود باش بدو برو سر جات.» سوسک شاخک‌هایش را تکان داد و با سرعت به طرف ظرف پر از غذایش رفت.

ALI
11-09-2009, 12:13
این نوشته ها از دوست خوبم هستن البته بدون اجازه اون گذاشتم:33:دوباره خاطره ها تازه شد:027:

رنگ دنيا

مريم بي‌طرف
امروز بیست فروردین سال ۱۳۷۰، برای اولین بار تو را در وجود خودم حس کردم. دلم می‌خواست قبل از اینکه پیش دکتر بروم و از بودن تو مطمئن شوم، به پدرت بگویم. زودتر از همیشه به خانه آمدم. می‌دانستم که پدرت هم امروز زودتر کارش تمام می‌شود و در خانه هست. در را که باز کردم و صدایش کردم، طول کشید تا جوابم را بدهد.

گفتم خبر خوبی دارم، طول کشید تا پیشم بیاید.

گفتم خیلی‌ هیجان زده ام، طول کشید تا از من بپرسد چی‌ شده؟

قبل از اینکه چیزی بگویم، حس کردم کسی‌ از پشت سرم رد شد، بوی عطر زنانه‌اش را شنیدم.

طول کشید تا دوباره از من بپرسد که چه خبری دارم. من سکوت کردم، چیزی نگفتم.

شاید دلم می‌خواست من هم چیزی داشته باشم که او ندارد. همان‌طور که او می‌تواند ببیند و من نمی‌توانم، همان‌طور که او می‌تواند دنیا را با تمام رنگ‌هایش داشته‌باشد و من نمی‌توانم. دلم نمی‌خواهد حتا پیش دکتر بروم، نکند تو را از من بگیرد.

************************************************** ********** ****

امروز بیست اردیبهشت ماه سال ۱۳۷۰، با خاله سهیلایت به آزمیشگاه رفتیم تا جواب آزمایش را بگیرم و از بودنت مطمئن شوم. نه، من مطمئن بودم، تا خاله سهیلایت مطمئن شود. وقتی‌ مطمئن شد که تو هستی‌ بهم گفت که باید به پدرت بگویم. خیلی‌ با من حرف زد. گفت ممکن است رفتارش عوض شود. راستش را بخواهی من خیلی‌ پدرت را مقصر نمی‌دانم. خوب حتما دلش می‌خواهد زنی‌ داشته باشد که ببیند و چشم‌های زیبایی‌ داشته باشد. کاش زودتر تو بیایی و به من بگویی که چشم‌های من چه شکلی‌ است. خاله سهیلایت می‌گوید که من چشم‌های زیبایی‌ دارم. پدرت هم روزهای اول همین را می‌گفت. اصلا وقتی‌ عاشقم شد که چشم‌هایم را دید. ساعت‌ها به هم خیره بودیم روی دو تا نیمکت پارک، روبروی هم. او من را نگاه می‌کرد و فکر می‌کرد که من هم او را نگاه می‌کنم. نمی‌دانست که من سعی‌ می‌کردم تا رنگ سبز درخت را ببینم. ببینم که گنجشک چه رنگی‌ است. رنگ قرمز گل‌ها را حس کنم. می‌دانی همیشه فکر می‌کردم که خدا روزی چشم‌های من را بر می‌گرداند. حالا احساس می‌کنم که تو همان چشم‌های من هستی‌. دخترک عزیزم ... دخترک عزیزم؟ ... هنوز نمی‌دانم که دختر هستی‌ یا پسر. خدا کند که دختر باشی‌. دلم می‌خواهد که دختر باشی‌ ... خدا کند ... کاش زودتر بیایی و به من بگویی که دنیا چه شکلی‌ است ... کاش زودتر بیایی.

************************************************** ********** ****

امروز بیست خرداد سال ۱۳۷۰، برای اولین بار لگد زدی و من خندیدم. کم کم شکمم دارد بزرگ می‌شود. نکند پدرت بفهمد؟ دلم نمی‌خواهد. نکند تو را از من بگیرد؟ این روزها خیلی‌ دیر به خانه می‌روم. تا دیر وقت با تو در پارک قدم می‌زنم. این‌طوری هردویمان راحت‌تر هستیم. او با زنی‌ هست که می‌بیند و من هم با تو هستم. این‌طوری خیلی‌ بهتر است.

فردا می‌خواهم به گرگان بروم. پیش خاله سهیلایت. تا وقتی‌ که تو به دنیا بیایی. دلم نمی‌خواهد هیچ‌کس جز من تو را داشته‌باشد.

************************************************** ********** ****

امروز بیست مرداد ۱۳۷۰، پدرت بهم زنگ زد. خواست بیاید گرگان. گفتم نمی‌خواهم. خواست برایم توضیح دهد. گفتم نمی‌خواهم. گفت معذرت می‌خواهد. گفتم لازم نیست. گفت دوستم دارم. گفتم نمی‌خواهم. گفت زنی‌ که با او بوده برای همیشه رفته، دلش من را می‌خواهد. گفتم نمی‌خواهم.

نکند که بیاید و تو را پیدا کند؟ دلم نمی‌خواهد تو مال کس دیگری باشی‌. دلم نمی‌خواهد ... راستی‌ برایت یک عالمه لباس صورتی‌ دخترانه خریدم. کاش زودتر بیایی و به من بگویی صورتی‌ چه رنگی‌ است.

************************************************** ********** ****

امروز بیست مهر ماه سال ۱۳۷۰، هوا خیلی‌ خنک و دلچسب بود. صبح پیاده روی رفته بودم. نمی‌دانی چقدر عاشق صدای گنجشک‌ها هستم. کاش زودتر بیایی و با هم برویم پیاده روی توی جنگل. برایم بگویی که درخت‌ها چه شکلی‌ هستند. سبز چه رنگی‌ است. می‌دانی، وقتی‌ نزدیک یک درخت هستم، احساس عجیبی‌ دارم. درخت‌ها را دوست دارم. کاش زودتر بیایی تا باهم برویم بالای درخت. من تا به حال بالای درخت نرفته‌ام.

************************************************** ********** ****

امروز بیست آبان سال ۱۳۹۰، برای اولین بار خاله سهیلا به من گفت که مادرم نیست. مرا برد به یک جنگل خیلی‌ خیلی‌ سبز، زیر یک درخت خیلی‌ خیلی‌ بزرگ. قبر سفیدی را نشانم داد. جایی‌ که تو خوابیدی مامان قشنگم. تمام نوارهایی که برام ضبط کرده‌بودی را همین‌جا زیر درخت گوش دادم. مامان مهربانم، الان برگ‌های درختان هزار رنگ است. کاش اینجا بودی تا با هم بالای درخت می‌رفتیم. کاش بودی تا چشم‌هایت می‌شدم. مامان خوبم، امروز وقتی‌ عکست را دیدم فهمیدم که زیباترین مامان دنیا هستی‌. نمی‌دانی چقدر چشم‌هایت زیبا هستند. کاش چشم‌های من هم به زیبایی‌ چشم‌های تو بودند.

************************************************** ********** ****

در راه برگشت به خانه، از نگاه‌های پر از هوس راننده تاکسی توی آینه، بیشتر و بیشتر خودش را به در ماشین می‌چسباند تا در آینه دیده نشود ...

در راه برگشت به خانه دختر بچه گدایی مانتویش را گرفته بود و پول می‌خواست. چشم‌های دخترک دیگر مثل چشم‌های کودکان همسن و سالش معصوم نبودند ...

در راه برگشت به خانه، روی روزنامه‌ای که پسرک روزنامه فروش می فروخت، عکس دختری را دید که صورتش با اسید سوخته بود، عکس پسری را دید که یک پایش در بمب گذاری قطع شده بود ...

در راه برگشت به خانه ... مادرش ندیده‌بود که راننده تاکسی ... مادرش چشم‌های آن دخترک را ... اگر چشم‌های مادرش می‌شد ...

LIDA
11-09-2009, 13:43
فلسفه كفشهاي بهلول



بهلول روزي به مسجد رفت و از ترس آن كه مبادا كفش هايش را بدزدند يا با ديگري عوض شود ، آنها را زير لباد ه اش پيچيد و در گوشه اي نشست. شخصي كه كنارش بود چون بر آمدگي زير بغل اورا ديد گفت: به گمانم كتاب پر قيمتي در بغل داري؟ چه نوع كتابي است بهلول گفت: كتاب فلسفه . غربيه پرسيد: از كدام كتاب فروشي خريده اي؟
بهلول گفت: از كفاشي خريده ام .

---------------

ديوانه كشتن هارون الرشيد



روزي هارون الرشيد از كنار گورستان مي گذشت . بهلول و " عليان " مجنون را ديد كه با هم نشسته اند
و سخن ميرانند. خواست با ايشان مطا يبه كند. دستور داد هر دو را آوردند. گفت : من امروز" ديوانه " مي كشم. جلاد را طلب كن. جلاد في الفور حاضر شد با شمشير كشيده. و عليان را بنشاند كه گردن زند.
گفت : اي هارون چه مي كني؟ هارون گفت : امروز" ديوانه " مي كشم. گفت عليان : سبحان االه ، ما در اين شهر:" دو ديوانه " داريم، تو" سوم " شدي . تو ما را بكشي " چه كسي تو را بكشد؟ ."،

---------------


بهلول وداروغه :


دو همسايه بانزاع کرده نزد داروغه آمدند .داروغه سبب نزاع را ازآندو سوال کرد وهر کدام ازآنها ادعا مي کرد که :
لا شه سگ مرده اي که در کو چه افتاده ، به خانه طرف نزديک تراست وبايدآن را از کوچه بردارد .اتفا قا بهلول هم درآن محضربودداروغه ازبهلول سوال کرد :دراين باب عقيده شما چيست؟ بهلول گفت :کوچه مال عموم است وبه هيچکدام ازاين دو نفر مربوط نيست واين کار بعهده داروغه شهراست که بايد دستور دهد تا لا شه سگ رااز ميان کوچه فوري بردارند

---------------------


آمدن بهلول از قبرستان وسوال از او:


روزي بهلول ازقبرستان مي آمد، از او پرسيد ند:ازکجا مي آيي ؟ گفت :ازپيش اين قافله که دراين سرزمين نزول کرده اند . گفتند :آيا از آنها سوالا تي هم کرده اي ؟ فرمود :آري ، از آنها پرسيدم کي از اينجا حرکت و کوچ خواهيد نمود ،جواب دادند که: ما انتظار شما را داريم تا هروقت همگي به ما ملحق شديد،حرکت کنيم .

-----------------------


بهلول وشاعر:


شاعري که درحضوربهلول به ياوه سرايي مشغول بود ، گفت:مي خواهم اشعارم رابه دروازه هاي شهرآويزان کنم .بهلول در جواب گفت:کسي چه مي داند که اين اشعار را شما سروده ايد،مگر اينکه تو راهم با اشعارت به دروازه ها آويزان کنند تا مردم بدانند که اين اشعار راشماگفته ايد

GORJI
11-09-2009, 14:58
«از بزرگی پرسیدند: اگر خدای تعالی رحیم است، پس چگونه بندگان را عقوبت فرماید؟ گفت: رحمت او بر حکمتش چیره نشود».



«می‏گویند آن گاه که یوسف در زندان بود، مردی به او گفت: تو را دوست دارم. یوسف گفت: ای جوان‏مرد! دوستی تو به چه کار من آید؟ از این دوستی مرا به بلا افکنی و خود نیز بلا بینی! پدرم یعقوب، مرا دوست داشت و بر سر این دوستی، او بینایی‏اش را از دست داد و من به چاه افتادم. زلیخا ادعای دوستی من کرد و به سرزنش مصریان دچار شد و من مدت‏ها زندانی شدم. اینک! تو تنها خدا را دوست داشته باش، تا نه بلا بینی و نه دردسر بیافرینی».



«گویند: از عالمی مسئله‏ای پرسیدند، گفت: نمی‏دانم. سؤال کننده گفت: شرم نمی‏کنی که به جهل و نادانی خود اعتراف می‏کنی. گفت: چرا شرم کنم از گفتن کلمه‏ای که فرشتگان به آن سخن گفتند و هنگامی که خداوند درباره «اسماء» از آنها پرسید، گفتند: سُبْحانَکَ لا عِلْمَ لَنا الاّ ما عَلَّمْتَنا؛ خدایا ما چیزی نمی‏دانیم، جز آنچه تو به ما آموختی».




«روزی هارون از اِبن سَمّاک موعظه و پندی درخواست کرد. ابن سماک گفت: ای هارون! بترس از اینکه وسعت بهشت به مقدار آسمان‏ها و زمین است و برای تو، به اندازه جای پایی هم نباشد».



«روزی عبدالملک (پنجمین خلیفه اموی) از امام زین العابدین درخواست موعظه کرد. حضرت فرمود: آیا واعظی بالاتر از قرآن وجود دارد؟ خداوند می‏فرماید: وَیْلٌ لِلْمُطَفَّفین؛ وای بر کم فروشان. (مطففّین: 1) وقتی سخن خدای متعال درباره کم فروشان چنین است، پس چگونه است حالِ کسی که همه اموال مردم را چپاول کند؟»

GORJI
11-09-2009, 14:59
«پادشاهی، حکیمان را فرا خواند و گفت: مرا چیزی بیاموزید که اگر بسیار غمگین باشم، در آن نگاه کنم و غم دل از بین برود و اگر بسیار شاد باشم، در آن نگاه کنم و فریفته روزگار نگردم. حکیمان مدتی مشورت کردند و سرانجام، نگینی بر انگشتری او ساختند که روی آن نوشته شده بود: این نیز بگذرد».




در خبرست از سرور کائنات، محمد مصطفی صلی‏الله‏علیه‏و‏آله :
هرگاه که یکی از بندگان گنه‏کار پریشان روزگار، دست انابت به امید اجابت، به درگاه حق جلَ‏وعلا بردارد، ایزد تعالی در وی نظر نکند. بازش بخواند، باز اعراض کند. بازش به تضرع و زاری بخواند، حق سبحانه و تعالی فرماید: «یا مَلائِکَتی قَد اِسْتَحْیَیْتُ مِنْ عَبْدی وَ لَیْسَ لَهُ غَیْری فَقَدْ غَفَرْتُ لَهُ؛ دعوتش را اجابت کردم و حاجتش برآوردم که از بسیاری دعا و زاری بنده همی شرم دارم».
کرم بین و لطف خداوند گارگنه کرده است و او شرمسار



آهنگری بود که با وجود رنج های متعدد و بیماری اش عمیقاً به خدا عشق می ورزید. روزی یکی از دوستانش که اعتقادی به خدا نداشت از او پرسید: تو چگونه می توانی خدایی را که رنج و بیماری نصیب می کند دوست داشته باشی؟ آهنگر، سر به زیر آورد و گفت: وقتی می خواهم وسیله ای آهنی بسازم یک تکه آهن را در کوره قرار می دهم. سپس آن را روی سندان می گذارم و می کوبم تا به شکل دلخواهم درآید. اگر به صورت دلخواهم درآمد، می دانم که وسیله مفیدی خواهد بود. اگر نه، آن را کنار می گذارم. همین موضوع باعث شده است که همیشه به درگاه خداوند دعا کنم که خدایا! مرا در کوره های رنج قرار ده، اما کنار نگذار!



«شيخ محمد تقي آملي مي گويد: زمستان بود و در منزل کرسي گذاشته بوديم. مي خواستم قرآن بخوانم. قرآن را آوردم و با خود گفتم: در زير کرسي اگر پايم را دراز کنم، اشکالي ندارد. پايم را دراز کردم و قرآن خواندم. فردا که در درس سير و سلوک ميرزا علي قاضي شرکت کردم، در اولين حرفي که به من زد، فرمود: آقا شيخ محمدتقي ! زير کرسي هم بايد در محضر قرآن پايمان را دراز نکنيم.»



«پادشاهي به دانشمندي گفت: مرا به نزديکان خود سفارش کن. مرد دانشمند در پاسخ گفت: شرمنده ام که سفارش بنده خدا را به غير خدا کنم.»

LIDA
12-09-2009, 08:34
بهلول ودعاي باران:


بهلول روزي عده اي از مردم راديد که به بيابان مي روند تا از خداوند طلب باران کنند، چونکه چند سالي بودباران نيامذه بود.مردم عده اي از اطفال مکتب را همراه خود مي بردند. بهلول پرسيد که اطفال را کجا مي بريد؟
درجواب گفتند:چون اطفال گنا هکارنيستند،دعاي آنها حتما مستجاب خواهد شد .بهلول گفت: اگر چنين است،پس نبايد هيچ مکتبداري تا کنون زنده باشد

***********

می گویندروزی مردی گندم بارالاغ خودکردوبه درخانۀ بهلول که رسید،پای الاغ لنگیدوالاغ زمین خوردوباربرزمین ماند.مرددرخانۀ بهلول رازدوازاوخواست که الاغش رابه امانت به او واگذاردتاباربرزمین نماند.بهلول باخودعهدکرده بودکه الاغ خودرا به کسی به امانت ندهد.چون پیش ترخیانت دیده بوددرامانت،یابرفرض ازالاغش بارزیاد کشیده بودند.گفت:الاغ ندارم ودرهمان لحظه صدای عرعر الاغش ازطویله آمد.مردگفت:صدای عرعرالاغت رامگرنمی شنوی که چندین دروغ می گوئی؟بهلول گفت:رفیق!ماپنجاه سال است که همدیگر رامی شناسیم .توبه حرف من گوش نمیدهی .به صدای عرعرالاغم گوش میدهی احمق!

*************

جماعتي از بهلول سؤال کردند که: مي تواني بگويي زندگي آدميان مانند چيست؟
بهلول در جوابشان گفت: زندگي مردم مانند نردبان دو طرفه است، که از يک طرفش سن آنها بالا مي رود و از طرف ديگر زندگي آنها پائين مي آيد.!

*************

دوست داشتني ترين حيوان عالم



خوا جه اي زشت روي از او پرسيد، از ميان

حيوانات عالم ، كدامين را بيشتر دوست داري.

گفت بهلول: تو را. !!

***************


يك موي تو ، به صد الاغ من مي ارزد



بهلول پاي پياده بر راهي مي گذشت . قاضي شهر او را ديد و گفت: شنيده ام " الاغت سقط شده " و تو را تنها گذارده است! بهلول گفت: تو زنده باشي. يك موي تو به صد تا الاغ من مي ارزد .

LIDA
12-09-2009, 08:39
خليفه شدن بهلول


هارون الرشيد از بهلول پرسيد: دوست داري خليفه باشی بهلول گفت :نه هارون پرسي: چرا ؟
بهلول گفت: از آن رو كه من به چشم خود تا به حال " مرگ سه خليفه " را ديده ام ، ولي تو كه خليفه اي ،
مرگ دو بهلول " را نديده اي.

---------------

سكته نافص

روزي بهلول را خبر آوردند كه فلاني سكته ناقص كرده

است.

بهلول گفت:

اگر او را" مغزي كامل بودي " ، سكته ناقص

ننمودي...؟!

-----------------

دست و پا زدن بهلول

بهلول را ديدند بر بالاي تپه اي نشسته و دست و پا همي زد.
پرسيدند : تو را چه مي شود كه دست و پا همين زني؟ گفت :
نا گهان در " فكر " فرو رفته ام ، دست و پا مي زنم
تا از" آن بيرون آيم . "
( عحبا كه اين بهلول ما ، آگاه هم بوده است از اين :
" مباحث روان شناختي." )

-------------------

تشييع جنازه قاضي



قاضي شهر فوت كرد و جمعيت انبوهي به

تشييع آمده بودند . كسي بهلول را گفت: زمان

تشييع جنازه بهتر است آدم در جلوي تابوت قرار

گيرد يا عقب تابوت؟

بهلول گفت: جلو يا عقب تابوت فرقي ندارد ،

بايد سعي كرد:

" توي تابوت قرار نگرفت؟ ."

---------------------

استراحت كردن



خواجه اي بهلول را گفت:

مدتي است آنقدر استراحت كرده ام كه

خسته شده ام.

بهلول گفت:

پس قدري استراحت كن!

LIDA
12-09-2009, 13:24
آورده اند که گرگ و شتری هم منزل شدند و قرار گذاشتند که از آن پس جدایی از میان برداشته شود و دو خانواده یکی بشمار آمده و ما بین کودکان آنها، تفاوتی نباشد. روزی شتر برای تلاش معاش به صحرا رفت و گرگ یکی از بچه های او را خورد و در گوشه ای خزید . چون سر و کله شتر از دور پیدا شد گرگ پیش دوید و گفت :
ای برادر بیا که یکی از فرزندانمان نیست. شتر بیچاره نگران شد و پرسید : یکی از بچه های من یا تو ؟
گرگ گفت : رفیق ، باز هم که من و تویی کردی ؟ یکی از آن پا پهن ها دیگر !

*********


يک روز يک نفر سر بگو مگو به ملا نصر الدين سيلي ميزنه ، ملا هم اونو به دادگاه مي کشه و ديّه ي سيلي رو مي خواهد .
قاضي از مرد مي خواهد که يک سکه به ملا بده . مرد به بهانه ي آوردن سکه از دادگاه فرار ميکنه . ملا که متوجه فرار اون ميشه ، يه سيلي در گوش قاضي مي خوابونه و به قاضي ميگه : وقتي اومد ، سکّه رو خودت بردار !!

***********

پدري با دو فرزند کوچکش مشغول قدم زدن در پياده رو بود . پسر بزرگتر پرسيد : پدر جان ما چرا اتومبيل نداريم ؟
پدر گفت : من يک پدر زن ثرومتند پير دارم ، اگر او فوت کند ، ثروتش به مادر زن من خواهد رسيد ، پس از انکه مادر زنم هم مرد ، ثروت او به ما رسيده و من خواهم توانست که يک ماشين براي خودمان بخرم . پسر کوچک ، پس از شنيدن حرف پدر گفت : پدر جان ، من پهلوي شما خواهم نشست .
پسر بزرگتر با ناراحتي جواب داد : تو بايد عقب بنشيني ، جاي من در جلو مي باشد . دو برادر ناگهان شروع به دعوا و کتک زدن همديگر کردند
پدر که خيلي عصباني شده بود ، گفت : بياييد پايين ،بچه هاي بي تربيت ! تقصير من است که شما را سوار ماشين کرده ام .


*****************

ناخوش آوازى به بانگ بلند قرآن همی خواند . صاحبدلی بر او بگذشت گفت : تو را مشاهره چندست ؟ گفت : هیچ . گفت : پس این زحمت خود چندان چرا همی دهی ؟ گفت : از بهر خدا می خوانم . گفت : از بهر خدا مخوان .
گر تو قرآن بدین نمط خوانی
ببرى رونق مسلمانى

*************

بهلول و طبيب

هارون الرشيد ، طبيب مخصوصي
از يونان آورده بود، كه بسيار مورد
تكريم و احترام بود.
روزي بهلول بر وي وارد شد ، پس از
سلام و احوال پرسي از طبيب سوال
نمود :
شغل شما چيست؟
طبيب از باب تمسخر، به بهلول گفت:
شغل من:
" زنده كردن مرده هاست."
بهلول در جواب گفت:
اي طبيب تو زنده ها را نكش ،
" مرده زنده كردنت " ،
پيش كش !

LIDA
12-09-2009, 13:27
اين شهر چند " عاقل " دارد.

بهلول وقتي در بصره بود به او گفتند:
ديوانه هاي اين شهر را براي ما بشمار.
گفت: " ديوانه هاي " شهر آنقدر زيادند كه نمي شود
شمرد ، اگر بخواهيد :
" عاقلان و خردمندان " را براي شما ميشمارم
كه:
" اندكند ".

**********

روباه:


در هنگام طلوع خورشيد،روباهي از لانه اش بيرون آمد و با حالتي سراسيمه به سايه اش نگاه کرد و گفت:امروز شتري خواهم خورد!سپس به راه خود ادامه داد و تا ظهر به دنبال شتر گشت.آنگاه دوباره به سايه اش نگريست و گفت:آري!يک موش براي من کاف است!

**************

درويش و حجاج

درويشي مستجاب الدعوة به بغداد آمد.خبر به گوش حجاج بن يوسف رسيد.حجاج درويش را خواست و به او گفت:دعايي خير در حق من بكن. درويش گفت:خدايا جانش را بستان.حجاج گفت:چر اين دعا خير است.گفت:اين دعا براي تو و همه‌ي مسلمانان خير است.

****************

سعدي
يكي از پادشاهان ظالم از پارسايي پرسيد:بهترين عبادت كدام است؟
گفت:براي تو خواب نيم روز تا لحظه اي مردم را نيازاري

****************

الاغ عمرش را به خليفه داد
بهلول روزي پاي بر جاده اي مي گذاشت.
كاروان خليفه ( هارون الرشيد ) با جلال و
شكوه و آشكار شد.
خليفه خواست ، با او شوخي كند.
گفت : موجب حيرت است كه تو را پياده
مي بينيم ! پس" الاغت " كو ؟
بهلول گفت: همين امروز عمرش را داد به
" شما."

LIDA
12-09-2009, 15:11
اورده اند که ...
روزی صحبت از پیری بود. نور الدین جهانگیر . چهارمین پادشاه گورکانی هندی. فی البداهه گفت: چرا خم گشته می گردند پیران جهان دیده؟ " نور جهان " فوری گفت: به زیر خاک می جویند ایام جوانی را

***********

اورده اند که ...
استر طلخک را بدزدیدند. یکی می گفت گناه توست که از پاسداری ان سستی نمودی. دیگری می گفت: گناه مهتر است که در طویله را باز گذاشته. طلخک با عصبانیت گفت: در این صورت دزد از همه بی گناه تر است

***********

سلطان سنجر را در ان وقت که به دست غزان گرفتار شده بود. پرسیدند: "علت چه بود که ملکی بدین وسعت و اراستگی که تو را بود . چنین مختل شد؟"
گفت: "کارهای بزرگ به مردم خرد فرمودم و کارهای خرد به مردم بزرگ . که مردم خرد کارهای بزرگ را نتوانستند کرد و مردم بزرگ از کارهای خرد عار داشتند و در پی نرفتند . هر دو کار تباه شد و نقصان به ملک رسید و کار لشکری و کشوری روی به فساد اورد."

**************

اورده اند که.......
وقتی جولاهه ای به وزارت رسیده بود. هر روز بامداد برخاستی و کلید برداشتی و در خانه باز کردی و تنها در جا شدی و ساعتی در ان جا بودی. پس برون امدی و به نزدیک امیر رفتی. امیر را خبر دادند که او چه می کند. امیررا خاطر به ان شد تا در ان خانه چیست؟ روزی ناگاه از پس وزیر بدان خانه در شد. گوی (گودال) دید در ان خانه چنان که جولاهگان را باشد. وزیر را دید پای بدان گو فرو کرده. امیر او را گفت که این چیست؟ وزیر گفت یا امیر. این همه دولت که مرا هست همه از امیر است. ما ابتدای خویش را فراموش نکردهایم که ما این بودیم. هر روز خود را از خود یاد دهم تا خود به غلط نیفتم. امیر انگشتری از انگشت بیرون کرد و گفت بگیر و در انگشت کن. تا اکنون وزیر بودی. اکنون امیری!

***********

اورده اند که...........

یکی در حرب احد بود. گفت: بسیاری از صحابه شهید شدند. اب برداشتم و گرد تشنگان می گشت تا که را رمقی از حیات باقی است. سه صحابه را مجروح یافتم . از تشنگی می نالیدند. چون اب را به نزدیک یکی بردم. گفت:" بدان دیگری ده که از من تشنه تر است." به نزد دوم بردم.به سیم اشارت کرد. سیم نیز به اول اشارت کرد. به نزدیک اول امدم. از تشنگی هلاک شده بود. به نزد دوم و سیم رفتم. نیز جان داده بودند.

LIDA
12-09-2009, 15:17
اورده اند که ...........

زاهدی از جهت قربان(برای قربانی کردن) گوسپندی خرید. در راه طائفه ی طراران (دزدان) بدیدند. طمع دربستند و با یکدیگر قرار دادند که او را بفریبند و گوسپند بستانند. پس یک تن به پیش او درامد و گفت: این سگ را کجا می بری؟ دیگری گفت: این مرد عزیمت شکار می دارد که سگ در دست گرفته است؟ سوم بدو پیوست و گفت: او در کسوت اهل صلاح(صالحان) است اما زاهد نمی نماید. که زاهدان با سگ بازی نکنند و دست و جامه ی خود را از اسیب او صیانت واجب ببینند. از این نسق هر چیز می گفتند تا شکی در دل زاهد افتاد و خود را در ان متهم گردانید(به شک و تردید افتاد) و گفت که شاید بود که فروشنده ی این. جادو(جادوگر) بئده است و چشم بندی کرده. در جمله گوسپند را بگذاشت و برفت و ان جماعت بگرفتند و ببردند!

-------------------

جن برادر انس
امام باقر عليه السلام فرمود: جماعتى از مسلمين به سفرى رفتند و راه را گم كردند تا بسيار تشنه شدند.
(از جاده به كنارى رفتند) و كفن پوشيدند و خود را به ريشه هاى درختان (مرطوب ) چسبانيدند.
پيرمردى سفيد پوشى نزد آنها آمد و گفت : برخيزيد، باكى بر شما نيست ، اين آب است . آنها برخاستند و آشاميدند و سير آب گشتند.
گفتند: اى پيرمرد خدا ترا رحمت كند تو كيستى ؟ گفت : من از طايفه جنى هستم كه با رسول خدا صلى الله عليه و آله بيعت كردند. از پيامبر صلى الله عليه و آله شنيدم كه مؤ من برادر مؤ من ، و چشم و راهنماى اوست ، شما نبايد با بودن من از تشنگى از بين برويد.

-------------------

مظلوم
روزى على - عليه السلام - شنيد كه مظلومى فرياد برمى كشد و مى گويد:
- من مظلومم و بر من ستم شده است .
على - عليه السلام - به او فرمود:
- (بيا سوته دلان گرد هم آييم ) بيا با هم فرياد كنيم ، زيرا من نيز همواره ستم كشيده ام

-------------------

برخورد منطقى با سخن چين

شخصى سخن چين ، به حضور امام حسن رسيد.
عرض كرد:
فلانى از شما بدگويى مى كند.
امام به جاى تشويق چهره درهم كشيد و به او فرمود:
تو مرا به زحمت انداختى .
از اين كه غيبت يك مسلمان را شنيدم بايد درباره خود استغفار كنم و از اين كه گفتى آن شخص با بدگويى از من ، مرتكب گناه شده بايستى براى او نيز دعا كنم

-----------------

متن حكايت
هر روز صبح در گوشه‌اي از صحراي آفريقا غزالي از خواب بيدار مي‌شود. غزال مي‌داند كه در آن روز بايد چالاكتر از همه درندگان تيزرو باشد و گرنه مرگ، او را خواهد بلعيد.
در گوشه‌اي ديگر از اين صحرا هر روز شيري از خواب بيدار مي‌شود كه مي‌داند بايد يكي از آهوان تيزپا را به چنگ آورد وگرنه بايد منتظر مرگ باشد!

GORJI
12-09-2009, 15:54
«نوشته اند که عارفي همواره به شب زنده داري مي پرداخت و تا به هنگام سحر، به راز ونياز با خالق بي همتا مشغول بود. شخصي از وي پرسيد که تو مردي خداشناس هستي و دلت همواره بيدار است، پس چرا رنج بي خوابي را هم تحمل مي کني و جسم خود را رنج مي دهي؟ عارف گفت: شايسته نيست که هر شب، خداوند بلندمرتبه از آسمان نزد ما بيايد و ما در خواب باشيم.
هنگام شب درهاي آسمان باز مي شود و خداوند به بندگانش ندا مي دهد که بياييد و آمرزش بخواهيد و مرا بخوانيد تا خواسته هاي شما را برآورده سازم. با اين حال، آيا درست است که من در خواب باشم و از فيض ديدار حق غافل بمانم؟»




«بزرگي در بياباني دل نشين گويد: اميد، رفيق مونس است. اگر سرانجامي نيز نداشته باشد، تو را سرگرم مي دارد.»



«امام صادق عليه السلام فرمود: من حاجتي داشتم، وضو ساختم و مشغول نماز شدم تا خدا را براي آن حاجت بخوانم. آن قدر لذت مناجات و راز ونياز با خداي متعال مرا متوجه خود کرد که حاجتم را از ياد بردم.»



«وزيري با خدم و حشم خود از راهي مي گذشت. شکوه و جلال او به اندازه اي بود که همه مردم از ديدن او شگفت زده شده بودند و به يکديگر مي گفتند که اين کيست ؟ عجب عظمت و شکوهي دارد !
زني در ميان جمع حاضر بود، گفت: چه قدر مي گوييد اين کيست ؟ او مردي است که از درگاه خدا رانده شده و فريب مال و جاه دنيا را خورده است. سخن زن به گوش وزير رسيد و از آنجا که دلي بيدار و پندپذير داشت، بر او اثر کرد و پس از آن، ترک مقام و منصب کرد و به زيارت کعبه شتافت و به عرفان روي آورد.»



«عارفي در بياني نغز گويد: براي روزي که در آن، جز به حق داوري نشود، به حق رفتار کن.»

GORJI
12-09-2009, 15:56
«يکي از عارفان گويد: فقر را براي فروتني در برابر خدا، مرگ را براي اشتياق به سوي خدا و بيماري را براي کفاره گناهان دوست دارم.»




مردي در جهنم بود كه فرشته اي براي كمك به او آمد و گفت: من تو را نجات مي دهم براي اينكه تو روزي كاري نيك انجام داده اي. فكر كن ببين آن را به خاطر مي آوري يا نه؟
او فكر كرد و به يادش آمد كه روزي در راهي كه ميرفت عنكبوتي را ديد اما براي آنكه او را له نكند راهش را كج كرد و از سمت ديگري عبور كرد.
فرشته لبخند زد و بعد ناگهان تار عنكبوتي پايين آمد و فرشته گفت تار عنكبوت را بگير و بالا برو تا به بهشت بروي. مرد تار عنكبوت را گرفت در همين هنگام جهنميان ديگر هم كه فرصتي براي نجات خود يافتند به سمت تار عنكبوت دست دراز كردند تا بالا بروند، اما مرد دست آنها را پس زد تا مبادا تار عنكبوت پاره شود و خود بيفتد كه ناگهان تار عنكبوت پاره شد و مرد دوباره به سمت جهنم پرت شد. فرشته با ناراحتي گفت: تو تنها راه نجاتي را كه داشتي با فكر كردن به خود و فراموش كردن ديگران از دست دادي.ديگر راه نجاتي براي تو نيست و بعد فرشته ناپديد شد...!




هنگام گلوله باران وحشیانه نولون،ناپلئون جوان مثل یک نی در باد می لرزید. سربازی او را به این حال دید، به همقطارانش گفت:
نگاهش کنید، دارد از ترس می میرد.
ناپلئون پاسخ داد: بله، می ترسم. اما به جنگیدن ادامه می دهم. اگر نصف من می ترسیدید، مدت ها پیش فرار کرده بودید.


عارفی به مریدی گفت: شیطان برای پدر و مادر تو (آدم و حوا) سوگند خورد که نصیحت‌گر آنان است و دیدی که با ایشان چه کرد؟ حال که به گمراهی تو سوگند خورده و خطاب به پروردگار گفته است به و جلالت سوگند، که جملگی خلق را گمراه خواهم کرد، معلوم است که با تو چه می‌کند. اینک کمر همت ببند و خود را از مکر و فریبش برهان.



یه کلاغ روی درخت نشسته بود و تمام روز بیکار بود و هیچ کاری نمی کرد ... یه خرگوش از کلاغ پرسید : منم می تونم مثل تو تمام روز بشینم و هیچ کاری نکنم؟ کلاغ جواب داد : البته که می تونی !... خرگوش روی زمین کنار درخت نشست و مشغول استراحت شد ... یهو روباه پرید خرگوش رو گرفت و خورد !

GORJI
12-09-2009, 15:58
روزی دروغ به حقیقت گفت : میل داری با هم شنا کنیم ؟ حقیقت ساده لوح پذیرفت و گول او را خورد. آن دو با هم به کنار ساحل رفتند . حقیقت لباسش را در آورد . دروغ حیله گر فوراً لباسهای او را پوشید . از آن روز به بعد همیشه حقیقت عریان و زشت است و دروغ در لباس حقیقت زیبا و فریبنده



پيرمرد روي نيمكت نشسته بود و كلاهش را روي سرش كشيده بود و استراحت ميكرد. سواري نزديك شد و از او پرسيد:
هي پيري ! مردم اين شهر چه جور آدمهاييند؟
پيرمرد پرسيد: مردم شهر تو چه جوريند؟
گفت: مزخرف !
پيرمرد گفت: اينجا هم همينطور
بعد از چند ساعت سوار ديگري نزديك شد و همين سؤال را پرسيد.
پيرمرد باز هم از او پرسيد :مردم شهر تو چه جوريند؟
گفت: خب ! مهربونند.
پيرمرد گفت: اينجا هم همينطور !



از ملانصرالدين پرسيدند: شراب گرم را چه مي نامند؟ ملانصرالدين گفت: گرم شراب. باز پرسيدند: اگر سرد باشد چي؟ ملا گفت: ما آن را زود مي خوريم و مجال نمي دهيم که سرد شود.



جوانی خردمند از فنون فضایل حظی وافر داشت و طبعی نافر ؛ چندان که در محافل دانشمندان نشستی ،
زبان سخن ببستی . باری پدرش گفت : ای پسر تو نیز آنچه دانی بگوی.گفت:ترسم که بپرسند از آنچه ندانم و
شرمساری برم.
نشنیدی که صوفیی می کوفت
زیر نعلین خویش میخی چند؟
آستینش گرفت سرهنگی
که بیا نعل بر ستورم بند



روزي سوداگري بغدادي از بهلول سوال نمود من چه بخرم تا منافع زياد ببرم؟ بهلول جواب داد آهن و پنبه. آن مرد رفت و مقداري آهن و پنبه خريد و انبار نمود اتفاقا" پس از چند ماهي فروخت و سود فراوان برد. باز روزي به بهلول بر خورد . اين دفعه گفت بهلول ديوانه من چه بخرم تا منافع ببرم؟ بهلول اين دفعه گفت پياز بخر و هندوانه. سوداگر اين دفعه رفت و سرمايه خود را تمام پياز خريد و هندوانه انبار نمود و پس از مدت كمي تمام پياز و هندوانه هاي او پوسيد و از بين رفت و ضرر فراوان نمود. فوري به سراغ بهلول رفت و به او گفت در اول كه از تو مشورت نموده، گفتي آهن بخر و پنبه ، نفعي برده . ولي دفعه دوم اين چه پيشنهادي بود كردي؟ تمام سرمايه من از بين رفت. بهلول در جواب آن مرد گفت روز اول كه مرا صدا زدي گفتي آقاي شيخ بهلول و چون مرا شخص عاقلي خطاب نمودي من هم از روي عقل به تو دستور دادم . ولي دفعه دوم مرا بهلول ديوانه صدا زدي ، من هم از روي ديوانگي به تو دستور دادم . مرد از گفته دوم خجل شد و مطلب را درك نمود

GORJI
12-09-2009, 16:00
روزي هارون الرشيد مبلغي به بهلول داد كه آن را در ميان فقرا و نيازمندان تقسيم نمايد بهلول وجه را گرفت و بعد از لحظه اي به خود خليفه رد كرد. هارون از علت آن سوال نمود. بهلول جواب داد كه من هر چه فكر كردم از خود خليفه محتاج تر و فقير تر كسي نيست. اين بود كه من وجه را به خود خليفه رد كردم . چون مي بينم مامورين و گماشتگان تو در دكان ها ايستاده و به ضرب تازيانه ماليات و باج و خراج از مردم مي گيرند و در خزانه تو مي ريزند و از اين جهت ديدم كه احتياج تو از همه بيشتر است لذا وجه را به شما بر گرداندم.



گويند روزي بهلول كفش نو پوشيده بود داخل مسجدي شد تا نماز بگذارد در آن محل مردي را ديد كه به كفش هاي او نگاه مي كند فهميد كه طمع به كفش او دارد ناچار با كفش به نماز ايستاد آن دزد گفت با كفش نماز نباشد. بهلول گفت ، اگر نماز نباشد كفش باشد!



آورده اند كه يكي از مستخدمين خليفه هارون الرشيد ماست خورده و قدري ماست در ريشش ريخته بود بهلول از او سوال نمود چه خورده، مستخدم براي تمسخر گفت:كبوتر خورده ام بهلول جواب داد قبل از آن كه به گويي من دانسته بودم . مستخدم پرسيد از كجا مي دانستي؟ بهلول گفت چون فضله اي بر ريشت نمودار است



روزى پيامبر اكرم صلى ‏الله ‏عليه ‏و آله از راهى عبور مى ‏كرد. در راه شيطان را ديد كه خيلى ضعيف و لاغر شده است. از او پرسيد: چرا به اين روز افتاده ‏اى؟ گفت: يا رسول ‏الله از دست امت تو رنج مى ‏برم و در زحمت‏ بسيار هستم . پيامبر فرمودند: مگر امت من با تو چه كرده ‏اند ؟ گفت: يا رسول ‏الله، امت ‏شما شش خصلت دارند كه من طاقت ديدن و تحمل اين خصايص را ندارم .اول اين كه هر وقت ‏به هم مى‏ رسند سلام مى ‏كنند. دوم اين كه با هم مصافحه - دست دادن- مى ‏كنند. سوم آن كه ، هر كارى را كه مى‏ خواهند انجام دهند «ان‏ شاء الله» مى ‏گويند ، چهارم از اين خصلت ها آن است كه استغفار از گناهان مى ‏كنند ، پنجم اين كه تا نام شما را مى‏ شنوند صلوات مى‏ فرستند و ششم آن كه ابتداى هر كارى « بسم الله الرحمن الرحيم‏» مى‏ گويند



ابليس وقتي نزد فرعون آمد
وي خوشه اي انگور در دست داشت و تناول مي كرد .
ابليس گفت :
هيچكس تواند كه اين خوشه انگور تازه را خوشه مرواريد خوشاب ساختن ؟
فرعون گفت : نه
ابليس به لطايف سحر ، آن خوشه انگور را خوشه مرواريد خوشاب ساخت .
فرعون بسيار تعجب كرد و گفت : اينت استاد مردي كه تويي !
ابليس سيليي بر گردن او زد و گفت :
مرا با اين استادي به بندگي حتي قبول نكردند ،
تو با اين حماقت ، دعوي خدايي چگونه مي كني ؟؟!!

LIDA
13-09-2009, 16:37
ناکرده چو کرده، کرده چون ناکرده


بوعلي سينا و ابوسعيد ابوالخير معاصر بودند و ملاقاتي نيز با يکديگر داشته اند. بوعلي قطب فلسفه و بوسعيد قطب عرفان است. پس از ملاقات آنها، وقتي از بوعلي پرسيدند که بوسعيد را چگونه ديدي؟ گفت: آنچه من مي دانم او مي بيند. از بوسعيد نيز همين سئوال پرسيده شد. گفت: آنچه من مي بينم او مي داند.

---------------------

سخنی از حسن بصری

حسن بصرى مى گفت : چون كسى در كار دنيا با تو همچشمى كند، در كار آن جهانى ، با او همچشمى كن ! و نيز، يارانش را گفت : من هفتاد تن از بدريان را ديدم كه حلال شده هاى خدا را چندان پرهيز داشتند، كه شما حرام شده هاى او را نداريد.و به سخنى ديگر، آنان ، در بلا، بيش از شما، به نعمت و آسودگى شادمان بودند و اگر آنان را مى نگريستيد، ديوانه شان مى انگاشتيد. و اگر آنان نيكان شما را مى ديدند، مى گفتند: اينان را خلقى نيك نيست و اگر بدانتان را مى ديدند، مى گفتند: اينان به رستاخيز، در شمار مؤمنان نيستند. و چون به يكى از آنان ، مالى حلال عرضه مى شد، نمى پذيرفت و مى گفت : از آن ترسم كه دلم را تباه كند. و آن كه دل داشت ، بناچار، از تباهى آن ، بيمناك بود.

------------------

زینت

زاهدى به روز عيد، با جامه هاى ژنده بيرون آمد. او را گفتند: به روزى چنين ، با جامه اى چنين بيرون آيى ؟! در حالى كه مردم ، خويش را زينت داده اند. گفت : پروردگار را هيچ زينتى همچون طاعت وى نيست .

-------------------

زنون حکیم

زنون حكيم ، مردى را بر ساحل دريا، اندوهگين ديد كه بر دنيا غم مى خورد. حكيم ، او را گفت : بر دنيا غم مخور! اگر در نهايت توانگرى ، در كشتى بودى و كشتيت در دريا شكسته بود، و در حال غرق بودى ، آيا نهايت آرزوى تو، آن نبود، كه نجات يابى و همه ثروت را از دست بدهى ؟ گفت : اگر بر دنيا فرمانروايى داشتى و همه پيرامونيانت قصد كشتن ترا داشتند، آيا آرزوى تو نجات يافتن از دست آنان نبود؟ حتى به بهاى از دست رفتن هر آن چه دارى ؟ گفت : بلى ! گفت : تو اكنون همان توانگرى و اينك همان پادشاه ! مرد به سخن او آرام شد.

--------------------

میهمان

مردى ، ديگرى را به خانه خويش خواند گفت : تا نان و نمكى با هم بخوريم . مرد، گمان كرد كه آن كنايه از غذايى لذيذست ، كه صاحب خانه براى او آماده كرده است . و با او رفت : اما، صاحب خانه ، بر نان و نمك چيزى نيفزود. در اين ميان ، خواهنده اى بر در ايستاد و صاحب خانه بارها جوابش كرد و نرفت . و او گفت : برو! و گرنه بيرون مى آيم و سرت را مى شكنم مهمان گفت : به راه خود برو! كه اگر راستى نويدش را در بيم را دادنش نيز مى دانستى . متعرض وى نمى شدى .

LIDA
13-09-2009, 16:40
طعام ديروز؛ ... امروز


شيخ ابوسعيد ابوالخير، با مريدان از جايى مى‏گذشت . چاه خانه‏اى را تخليه مى‏كردند . كارگران با مشك و خيك، نجاسات را از اعماق چاه بيرون مى‏كشيدند و در گوشه‏اى مى‏ريختند . شاگردان شيخ، خود را كنار مى‏كشيدند و لباس خود را جمع مى‏كردند كه مبادا، به نجاست آلوده شوند، و به سرعت از آن جا مى‏گريختند . ابوسعيد، آنان را صدا زد و گفت: بايستيد تا بگويم اين نجاسات، به زبان حال، با ما چه مى‏گويند . مى‏گويند: (( ما همان طعام‏هاى خوشبو و خوش طعميم كه شما ديروز، ما را به قيمت‏هاى گزاف مى‏خريديد و از بهر ما جان و مال خود را نثار مى‏كرديد و هر سختى و مشقتى را در راه به دست آوردن ما تحمل مى‏كرديد. ما را كه طعام‏هايى خوش طعم و بو بوديم، به خانه هايتان آورديد و به يك شب كه با شما هم صحبت و هم نشين شديم، به رنگ و بوى شما در آمديم . حال از ما مى‏گريزيد؟!بر ما است كه از شما بگريزيم .))

-------------------

عیب پنهانی

حكايت شده است كه : عارفى ، پارچه اى بافت و در بافت آن دقت به كار داشت . چون آن را فروخت ، به علت عيب هايى كه داشت ، به او باز گرداندند و او گريست . اما مشترى گفت : اى فلان ، مگرى ! كه بدان راضيم . و او گفت : گريه من از اين نيست . بلكه از آن مى گريم كه در بافت آن ، كوشش بسيار كردم و به سبب عيب هاى پنهانى ، به من باز گردانده شد. و از آن مى ترسم تا عملى كه چهل سال در آن كوشيده ام نپذيرند.

-------------------

دیوانه قبیله


حجاج روزى به گردش بيرون رفت و چون از تفريح فراغت يافت . يارانش را باز گرداند و تنها ماند در گذر، به پيرى از قبيله (بنى عجل ) برخورد، و او را پرسيد: اى پير! از كجايى ؟ گفت : ازين روستا. پرسيد: كار گزاران ده ، چگونه اند؟ گفت : بدترين كارگزاران ، كه به مردم ستم مى كنند و اموال آنان را بر خويش حلال مى شمارند. پرسيد: راى تو در باره حجاج چيست ؟ گفت : كسى زشت تر و بدتر از او بر عراق فرمان نرانده است . كه خداوند روى او و اميرش را سياه گرداناد! حجاج پرسيد: مى دانى كه من كيستم ؟ گفت : نه گفت : من حجاجم . پير گفت : و تو مى دانى كه من كيستم ؟ گفت نه . گفت : من ديوانه قبيله (بنى عجل )م كه در هر روز، دوبار به سرسام دچار مى آيم . حجاج خنديد و او را صله داد.

-------------------

پروردگارت با تو چه کرد؟
جنيد را پس مرگ به خواب ديدند و او را پرسيدند كه : پروردگارت با تو چه كرد؟ گفت آن اشارت پريد و عبارات نابود شد و دانش ها از ياد رفت و آن رسم ها به كهنگى گراييد و جز چند ركعت نمازى كه در شب خواندم ، سودمند نيافتاد!
---------------------

تنها
كسى به نزد يكى از عابدان رفت و او را گفت : در تنهايى ، دلتنگ نمى شوى ؟ و عابد گفت : اكنون كه تو آمدى ، تنها شدم .

GORJI
13-09-2009, 17:19
در زمان ها ي گذشته ، پادشاهي تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد و براي اين كه عكس العمل مردم را ببيند خودش را در جايي مخفي كرد. بعضي از بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه بي تفاوت از كنار تخته سنگ مي گذشتند. بسياري هم غرولند مي كردندكه اين چه شهري است كه نظم ندارد، حاكم اين شهر عجب مرد بي عرضه اي است و ... با وجود اين هيچ كس تخته سنگ را از وسط بر نمي داشت . نزديك غروب، يك روستايي كه پشتش بار ميوه و سبزيجات بود ، نزديك سنگ شد. بارهايش را زمين گذاشت و با هر زحمتي بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را كناري قرارداد. ناگهان كيسه اي را ديد كه زير تخته سنگ قرار داده شده بود ، كيسه را باز كرد و داخل آن سكه هاي طلا و يك يادداشت پيدا كرد. پادشاه در ان يادداشت نوشته بود :
" هر سد و مانعي مي تواند يك شانس براي تغيير زندگي انسان باشد"



درويشي به در دهي رسيد جمعي كدخدايان را ديد آن جا نشسته. گفت: مرا چيزي دهيد وگرنه به خدا با اين ده همان كار كنم كه با ده ديگر كردم
ايشان بترسيدند. گفتند : مبادا كه ساحري باشد كه از او خرابي به ده ما برسد. آن چه خواست بدادند. بعد از آن پرسيدند كه : با آن ده چه كردي؟ گفت : آن جا چيزي خواستم ندادند به اين ده آمدم ; اگر شما نيز چيزي نمي داديد اين ده را رها مي كردم و به دهي ديگر مي رفتم!



روزی دروغ به حقیقت گفت : میل داری با هم شنا کنیم ؟ حقیقت ساده لوح پذیرفت و گول او را خورد. آن دو با هم به کنار ساحل رفتند . حقیقت لباسش را در آورد . دروغ حیله گر فوراً لباسهای او را پوشید . از آن روز به بعد همیشه حقیقت عریان و زشت است و دروغ در لباس حقیقت زیبا و فریبنده



بازرگاني پس از ده سال کار دشوار ،دجار حملات قلبي شدوقتي پزشک به او گفت که ديگر قادر به ادامه زندگي نيست،همسرش از فردي در مورد
قانون نفي وانکار شنيده بود به همسرش گفت که مرگ را نپذيرد .شبي در حال درد شديد مرد چنين ادعا کرد:خدايا ادامه اين وضع را نمي پذيرم با کمک تو بهبودخواهم يافت ودر دلش به درد گفت:نه نه نه،آنشب نقطه عطف زندگيش بود .او بهبود يافت وبه زندگي معمول خود باز گشت وبه کار آسانتري پرداخت وصاحب تندرستي ونيرويي که در زندگيش سابقه نداشت.
در برابر اوضاع وشرايطي که نميخواهيد پايدار بمانند،از اقتدار ابدي "نه"که در اختيار شماست بهره بجوييد. زيراهمه باورهايي دارند که بايد از بين
بروند



روزي مردي عقربي را ديد که درون اب دست و پا مي زند.
او تصميم گرفت عقرب را نجات دهد،اما عقرب او را نيش زد .
مرد باز سعي کرد تا عقرب را از اب بيرون بياورد،اما عقرب بار ديگر او را نيش زد.
رهگذري او را ديد و پرسيد:"براي چه عقربي را که نيش مي زند،نجات مي دهي."مرد پاسخ داد:"اين طبيعت عقرب است که نيش بزندولي طبيعت من اين است که عشق بورزم.چرا بايد مانع عشق ورزيدن شوم فقط به اين دليل که عقرب طبيعتا نيش مي زند؟

GORJI
13-09-2009, 17:21
--------------------------------------------------------------------------------
گويند مي توان خيلي دورها را نزديک احساس کرد!
"به بالا نگاهي انداخت اشعه آفتاب به سويش زبانه کشيد دوباره سر به گريبان فرو برد پلکهايش را بر هم بست عزمش را جزم کرد اينبار هم چشم به آسمان دوخت ولي اين بار فرق داشت تحمل کرد تا ابرها کنار رفتند باز هم مقاومت کرد در حالي که اشک از رخسارش جاري بود رهگذري زو پرسيد: به چه خيره شده اي؟ روشندل عاشق جواب داد: به آتش فروزاني که بينايان از رويت آن عاجزند

---------------------

از عایشه نقل شده است که روزی گوسفندی را ذبح کردیم و
پیامبر (ص) تمام قسمت های آن گوشت را به دیگران انفاق نمود.
و تنها کتفی از گوسفند باقی ماند.
من به پیامبر عرض کردم : یا رسول الله (ص) از گوسفند تنها کتفی از آن باقی مانده است.
رسول الله (ص) فرمودند : هر آنچه انفاق کردیم باقی است به غیر از این کتف.

----------------------------------

گویند بین اعمش و همسرش کدورتی واقع شد،
به یکی از دوستانش گفت: بین من وهمسرم آشتی ده وسخن بگو تا از من راضی شود.
آن دوست نزد همسر اعمش آمد و گفت: ای زن!
اعمش مردی است بزرگ، از او بیزار نشوی که کوری چشمش و باریکی ساق پایش و ضعف زانوهایش و بوی بد زیر بغلش و سرخی کف دستش ، چیزی نیست!
اعمش گفت: خدا تو را ذلیل کند، آن قدر از عیب های من شمردی که همسر من بعضی از آنها را نمی دانست!

--------------------------------

خواب ديدم قيامت شده و هر قومي را داخل چاله‌اي عظيم انداخته و
بر سر هر چاله‌اي نگهباني گرز به دست گمارده بودند الا چالة ايرانيان.
خود را به عبيد زاكاني رساندم و پرسيدم:
"عبيد، اين چه حكايت است كه بر ما اعتماد كرده، نگهبان نگمارده‌اند ؟"
گفت: "مي‌دانند كه به خود چنان مشغول شويم كه ندانيم در چاهيم يا چاله"
خواستم بپرسم "اگر باشد در ميان ما كسي كه بداند و عزم بالارفتن كند ..."
نپرسيده گفت: "اگر كسي از ما فيلش ياد هندوستان كند؛
خود بهتر از هر نگهباني لنگش كنيم و به ته چاله بازگردانيم !"

-------------------------------------

روزي سوراخ کوچکي در يک پيله ظاهر شد . شخصي نشست و ساعتها تقلاي پروانه براي بيرون آمدن از سوراخ کوچک پيله راتماشا کرد. ناگهان تقلاي پروانه متوقف شد و به نظر رسيد که خسته شده و ديگر نمي تواند به تلاشش ادامه دهد. آن شخص مصمم شد به پروانه کمک کند و با برش قيچي سوراخ پيله را گشاد کرد. پروانه به راحتي از پيله خارج شد اما جثه اش ضعيف و بالهايش چروکيده بودند. آن شخص به تماشاي پروانه ادامه داد . او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحکم شود واز جثه او محافظت کند اما چنين نشد . در واقع پروانه ناچار شد همه عمر را روي زمين بخزد . و هرگز نتوانست با بالهايش پرواز کند . آن شخص مهربان نفهميد که محدوديت پيله و تقلا براي خارج شدن از سوراخ ريز آن را خدا براي پروانه قرار داده بود تا به آن وسيله مايعي از بدنش ترشح شود و پس از خروج از پيله به او امکان پرواز دهد . گاهي اوقات در زندگي فقط به تقلا نياز داريم. اگر خداوند مقرر مي کرد بدون هيچ مشکلي زندگي کنيم فلج مي شديم - به اندازه کافي قوي نمي شديم و هر گز نمي توانستيم پرواز كنيم.

ALI
13-09-2009, 18:02
پیپ استالین و اعتراف هیات گرجستانی
در روزگاری نه چندان دور یک هیات از گرجستان برای ملاقات با استالین به مسکو آمده بودند . پس از جلسه استالین متوجه شد که پیپش گم شده است و به همین خاطر از رییس " کا.گ.ب " خواست تا ببیند آیا کسی از هیات گرجستانی پیپ او را برداشته است یا نه ؟
پس از چند ساعت استالین پیپش را در کشوی میزش پیدا کرد و از رییس " کا.گ.ب " خواست که هیات گرجی را آزاد کند .
رییس " کا.گ.ب " اما گفت : " متاسفم رفیق ، تقریبا نصف هیات اقرار کرده اند که پیپ را برداشته اند و تعدادی هم موقع بازجویی مرده اند
__________________
اینجا هم همینطور
پیرمرد روی نیمکت نشسته بود و کلاهش را روی سرش کشیده بود و استراحت می کرد. سواری نزدیک شد و از او پرسید: هی پیری! مردم این شهر چه جور آدم هاییند؟
پیرمرد پرسید: مردم شهر تو چه جوریند؟
گفت: مزخرف ! ..

پیرمرد گفت: این جا هم همین طور!
بعد از چند ساعت سوار دیگری نزدیک شد و همین سؤال را پرسید.
پیرمرد باز هم از او پرسید :مردم شهر تو چه جوریند؟
گفت: خب! مهربونند.
پیرمرد گفت: این جا هم همین طور !!!!
-------------------------
کودتا می‌شود، و تو سیگار می‌کشی


فکر کن کودتای بیست و هشت مرداد است. من رفته‌ام با مصدق‌چی‌ها، تو رفته‌ای به طرف‌داری آیت‌الله؛ هر دو تقریبا در یک جبهه‌ایم.
کودتا پیروز می‌شود و ما شکست می‌خوریم. عصر می‌شود، می‌آیند همه‌مان را جمع می‌کنند می‌برند دخمه. من سیگار می‌خواهم، تو می‌خواهی برگردی خانه. من غم‌گین‌ام ولی سکوت کرده‌ام، تو سیگار روشن کرده‌ای.
دخمه تاریک است و ما داریم فکر می‌کنیم که «می‌شد شکست نخوریم.. می‌شد». سیگار تو تمام می‌شود و به خواهر شاه فحش حواله می‌کنی. من می‌گویم«خوب نیست برای خانم، که این‌قدر رکیک بگوید». یکی هم به مادر من حواله می‌کنی و یادآوری می‌کنی که کودتا کرده‌اند و ما شکست خورده‌ایم. باورم می‌شود که دیگر «دکتر مصدق » شکست خورده و ما خیلی تنها شده‌ایم.
خب ما تنهاییم دیگر. باورم می‌شود.
حالا در یک بعدازظهر ِ تلخ، که می‌شود از صدای کلاغ‌ها هم بوی کودتا را شنید، ایستاده‌ایم زیر نورگیر کوچک ِ دخمه. ما فکر می‌کنیم. تو سیگار می‌کشی، و فحش‌های رکیک حواله می‌کنی به مادر «لیاخوف». من می‌گویم:«عزیزم.. عزیز من.. اون که مال مشروطه بود.. الآن خیلی سال گذشته ازش».
وضعیت ِ پیچیده‌ای است. تاریخ‌ها با هم جور نیستند، ولی دل‌ام می‌خواهد با تو هم‌صدا شوم... گرچه، می‌گویم:«خانم.. یه خانم زیبا.. این‌قدر رکیک حرف نمی‌زنه».
عصر می‌شود. کودتا تمام می‌شود. ما به خانه برمی‌گردیم. سعی می‌کنیم حرفی نزنیم. سیگاری روشن می‌کنم، و فکر می‌کنم می‌شد شکست نخوریم.. می‌شد!
سیگارت را روشن کرده‌ای. وایساده‌ای کنار پنجره و به مصدق فکر می‌کنی. قرار می‌شود من هم به آیت‌الله فکر کنم. ما هر دو در یک جبهه بودیم تقریبا. و حالا، مهم این است که هر دو شکست خورده‌ایم.
چه‌قدر خوب است وقتی که کودتا می‌شود، سیگار داریم برای چند روز.
---------------------------
پیش از آن‌که پرده فرو افتد

این‌که چشم ببندی، سکوت کنی، با خودت بروی قدم بزنی، و فکر کنی «آه .. چه روزهایی دارد از سرمان می‌گذرد». یا این‌که اصلا فکر نکنی حتی؛ با خودت بروی قدم بزنی فقط، و زمزمه کنی برای خودت که «ای وای .. ای وای.. ای وای...».
چشم می‌بندی و باز می‌کنی، می‌بینی دارند جنازه‌ات را تشییع می‌کنند. می‌ایستی و نگاه می‌کنی: داری دور می‌شوی از تمام چیزهایی که دوست داشتی و دوست نداشتی و نمی‌دانستی که دوست داری یا نداری.
خیلی بی‌همه‌چیز، می‌بینی که دارند می‌برند خودت را؛ بی‌فکر کردن، بی‌دغدغه، بی‌صدا و ردّ پا.
حالا بلند بگو «ای وای.. ای وای.. ای وای.. »
این صدای غریب، این حس غریب، این دقایق غریب... شنیدنی است.
----------------------
رنج بايد آگاه ترت كند

به ياد داشته باش ، اين رنج نبايد تو را غمگين كند .
اين همان جايي است كه مردم
اشتباه مي كنند ... اين رنج صرفاً قرار است تو را هشيار كند –
زيرا مردم فقط زماني
هشيار مي شوند كه تير عميقاً در قلب آنها فرو رفته و زخمي شان مي كند .
در غيراين صورت آنها هشيار نمي شوند .
زماني كه زندگي راحت و آسان ، در امن وامان است ، چه كسي اهميت مي دهد ؟
چه كسي زحمت هشيار شدن را به خود مي دهد ؟
زماني كه دوستي مي ميرد ، اين امكان به وجود مي آيد . زماني كه زنت تو
را تنها مي گذارد – در آن شبهاي تيره و تار ، وقتي تنها هستي .
تو آن زن را بي نهايت دوست داشتي و همه چيزت را شرط بندي كردي ، و بعد ناگهان مي بيني كه
او رفته . زماني كه در تنهايي خويش گريه مي كني ، فرصت هايي به دست مي دهد
كه اگر از آنها استفاده كني ، مي تواني آگاه شوي . تير در قلب آزار مي دهد ؛ مي
توان از آن سود جست . رنج نبايد بيچاره ات كند ، رنج بايد آگاه ترت كند ! و وقتي
آگاه شدي ، بيچارگي ناپديد مي شود .

ALI
13-09-2009, 18:07
مارها قورباغه ها را مي خوردند و قورباغه ها غمگين بودند

قورباغه ها به لك لك ها شكايت كردند

لك لك ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند

لك لك ها گرسنه ماندند و شروع كردند به خوردن قورباغه ها

قورباغه ها دچار اختلاف ديدگاه شدند

عده اي از آنها با لك لك ها


كنار آمدند و عده اي ديگر خواهان باز گشت مارها شدند

مارها باز گشتند و همپاي لك لك ها شروع به خوردن قورباغه ها كردند

حالا ديگر قورباغه ها متقاعد شده اند كه براي خورده شدن به دنيا مي آيند

تنها يك مشكل براي آنها حل نشده باقي مانده است

اينكه نمي دانند توسط دوستانشان خورده مي شوند يا دشمنانشان
===================
آقایان محترم !اگر میخواهید در زندگی خوشبخت باشید! باید این قوانین را رعایت نمایید:

قانون طلايی اول : بايد زنی داشته باشيد که در کارهای خانه کمک کند، خوب آشپزی کند، گردگيری کند...

قانون طلايی دوم: بايد زنی داشته باشيد که سرگرمتان کند، شما را بخنداند، باعث فراموشی غصه شود...

قانون طلايی سوم: بايد زنی داشته باشيد که بتوانيد به او اطمينان کنيد و مطمئن باشيد هيچوقت به شما دروغ نميگويد...

قانون طلايی چهارم: بايد زنی داشته باشيد که در کنارش به آرامش برسيد و از بودن با او لذت ببريد...




قانون طلايی پنجم: خيلی خيلی مهم است که اين چهار زن از وجود يکديگر بيخبر باشند!
==========================
از دردی که تمام تنم را گرفته بود بيدار شدم و پرستاری را ديدم که کنار تخت من ايستاده . گفت : " آقای فوجيما بخت يارتان بوده که از بمباران دو روز پيش هيروشيما جان به در برده ايد . اما حالا اين جا در امان هستيد توی اين بيمارستان . " با صدای ضعيفی پرسيدم : " من کـــجا هــــسـتم ؟ " گفت : ناکاساکی
----------------------------------
گوته می گوید: «اگر ثروتمند نیستی مهم نیست، بسیاری از مردم ثروتمند نیستند»، «اگر سالم نیستی، هستند افرادی که با معلولیت و بیماری زندگی می کنند»، «اگر زیبا نیستی برخورد درست با زشتی هم وجود دارد»، «اگر جوان نیستی، همه با چهره پیری مواجه می شوند»، «اگر تحصیلات عالی نداری با کمی سواد هم می توان زندگی کرد»، «اگر قدرت سیاسی و مقام نداری، مشاغل مهم متعلق به معدودی انسان هاست»، «اما، اگر «عزت نفس نداری»، برو بمیر که هیچ نداری.»
==========================
گویند که پیش پس از سالها جست و جو و تفحص ، کتاب نصایح المکتوب نوشته لقمان حکیم که به دست قاچاقچیان ربوده شده بود کشف و ضبط شد!این کتاب مجموعه ای از پند و اندرزهاایست که لقمان در اواخر عمر برای نشان دادن راه سعادت به پسرش گوش زد کرده است!در زیر قسمتی از این کتاب ارزشمند را برای شما آوررده ایم که امید است مورد توجه و عنایت شما قرار گیرد:


"و اما پسرم از برصف تو را نصیحتی کنم که از قدر بها و ارزش از دینارها طلا و سکه برایت بهتر باشد.پس چون تو را به هر عللی بر صفی دخول یافتی ببایستی که نکاتی هر چند ساده را مد نظر قرار دهی!
اول آنکه بر تو واجب است که توانی سر هر صفی را از ته آن بتفکیکی! بدان و آگاه باش که اگر به ضلالت راه ابطال به پیش گیری و در سر صف بایستی ، فقط ذات مختص حق است که تواند تو را نجات دهد. در این هنگام است که تو را چاره ایی به جز انتظار در آخر صف مریض خانه نخواهد بود چرا که با آن همه مشت و لگدی که از اطرافیان تو را نصیب شود محال است بتوانی جان زنده به در بری !
دوم آنکه تو را به هنگام ایستادن در صف بر صبر و حوصله ات تلاشی مضاعف لازم بودی که توانی در نقطه ایی بایستی و تکان مخوری!پس در چنین تنگنایی سر بحثی را به پیش بکش که این تو را دو فایده است:یکی از حیث حرکت آرواره ات که خود نوعی ورزش است و دیگری از حیث گذر زمان که از همه مهم تر است!و اما برای باز کردن بحث هزاران راه بر تو گشوده است که فی المثل توانی سوالاتی همچون : یارانه به نفع است یا به ضرر؟،شما با جیمز باند نسبتی دارید؟نظرتون فی الباب فیلم 300 چیه و... را به پیش کشی و خود را رهاسازی!
و سوم اگر قضا و قدر بربخت تو چنان رقم زد که در انتهای صف، روزگارت بگذرانی ،بر تو چاره ایست که بر هر درد بی درمانی دواست! در این هنگام ببایستی سخنان نیکی همچون :کسی یه دسته اسکناس دوهزاری پیدا نکرده؟ ،اون خانوم جنیفر لوپز نیست و ... را مع الصوت رسا و بلند از خود به درکنی که از برای آن به هم ریختن صف همانا وایستادن تو بر سر صف همانا!
وآخرالامر آنکه ممکن است بنا به هر عللی صدایی شنوی که گوید" ایها الناس ، از بعد نفر سوم کسی در صف نایستد که وقتش را به ابطال گذراند و چیزی نصیبش نگردد".و اما در این بحران بر تو واجب است که خود را به کوچه علی چپ زنی و هیچ واکنشی از خود به در نکنی. بدان که این لجاجتت به ثمر خواهد نشست و آخرالامر نتیجه خواهی گرفت چرا که در آن زمان یا کالای مفروضه هنوز تمام نشده و می خواهند به قیمت آزاد آن را به خورد مردم دهند و یا کلهم جنس مذکور تمام شده که این حالت هر هزاران سال یک بار به وقوع خواهد پیوست!
و السلام."
=======================
من به شما می گویم که زندگی به راستی تاریکی است
مگر آن که شوقی باشد
و شوق همیشه کور است
مگر آنکه دانشی باشد
و دانش همیشه بیهوده است
مگر آنکه کاری باشد
و کار همیشه تهی است
مگر آنکه مهری باشد
هر گاه با مهر کار کنید
خود را به خویشتن خویش می بندید و یکدیگر و خداوند خود
اما کار کردن با مهر یعنی چه؟
یعنی بافتن پار چه ای که تار و پودش را از دل خود بیرون
کشیده باشی
چنان که گویی دلدارت آن پارچه را خواهد پوشید
دلدارت در آن خانه خواهد زیست
دلدارت آن میوه را خواهد خورد
خلیل جبران

ALI
13-09-2009, 18:13
بچه ها شوخی شوخی سنگ میزدند
اما
قورباغه ها جدی جدی میمردند




شاید نباید ریز و تیز بر همه مزاح های سیاسی تاخت و آن را وارد نزاع های جناحی کرد اما در روزهایی که از کهریزک جز خبر درد نمی رسد و نامش کابوس بسیاری از جوانان و دربندان و خانواده های آنان است، نمی توان به آسانی چشم بر یک مزاح در جلسه علنی مجلس بست، آنگاه که نماینده ای در جلسه رای اعتماد مجلس به وزرای پیشنهادی احمدی .... و هنگام شمارش آرا، شوخی شوخی انگشت روی زخم می گذارد و می گوید: "اگر بگویید تقلب می بریمتان کهریزک ها!" اگر نماینده شوخ طبع ، واقعا به منظور طعنه به آنان که زندان ها را به محل بی آبرو ساختن ایران تبدیل کرده اند این جمله را بر زبان جاری نساخت، باید از او سوال کرد: کهریزک کجا و لودگی کردن در قالب مزاح کجا؟ مگر می شود قبای وکالت ملتی را پوشید و بعد چشم بر دردهای همان ملت بست و از رنج های شان جوک سیاسی ساخت؟
شاید اگر اینکار را خود ملت یا روزنامه نگار و وبلاگ نویسی انجام دهد نتوان خرده بر آن گرفت اما باید باور کرد که هیچ نماینده ای نمی تواند هم ادعای تشخص کند و هم تشخیص ندهد که کجا و چگونه دهان برای طنازی باز کند.
................******* کسانی در مجلس چنان سرخوش اند که شوخی هایشان رنگ لودگی به خود گرفته است.
شاید این قانونگدار طناز تنها برای بیان یک واقعیت گفته است: اگر کسی بگوید تقلب شود عاقبت آن کهریزک است که در این صورت باید قدردانش بود اما وای به حال ما اگر در آشفتگی این همه خانواده های بی خبر از عزیزان، کسانی در خانه ملت جای آنکه رندانه به طعنه برآیند، مستانه به خنده بر آمدند و ما و همه زخم ها و بحران های پس از انتخابات را دلیلی برای شوخی و مزه پرانی های خود دیدند. ورنه ممکن نیست کسی خبر..*********** در کهریزک شنیده باشد بعد در مجلس رای اعتماد، علاوه بر شاعری کردن، شوخی های بی محل نیز بکند.

نمی دانم این گفته زیبا از کیست که می گوید: بچه ها شوخی شوخی سنگ می اندازند اما گنجشک ها جدی جدی می میرند.
حالا حکایت ما و مجلس شورای مان است که نمایندگان شوخی شوخی وعده کهریزک می دهند اما جسد های جوانان ما جدی جدی با دهان و دنده شکسته تحویل خانواده هایشان می شود.
=====================
مرده دروغگو!
مسافری در شهر بلخ جماعتی را دید که مردی زنده را در تابوت انداخته و به سوی گورستان می برند و آن بیچاره مرتب داد و فریاد می زند و خدا و پیغمبر را به شهادت می گیرد که « والله، بالله من زنده ام! چطور می خواهید مرا به خاک بسپارید؟» اما چند ملا که پشت سر تابوت هستند، بی توجه به حال و احوال او رو به مردم کرده و می گویند: « پدرسوخته ی ملعون دروغ می گوید. مرده !»

مسافر حیرت زده حکایت را پرسید.

گفتند: «این مرد فاسق و تاجری ثروتمند و بدون وارث است. چند مدت پیش که به سفر رفته بود، چهار شاهد عادل خداشناس در محضر قاضی بلخ شهادت دادند که ُمرده و قاضی نیز به مرگ او گواهی داد. پس یکی از مقدسین شهر زنش را گرفت و یکی دیگر اموالش را تصاحب کرد. حالا پس از مرگ برگشته و ادعای حیات می کند. حال آنکه ادعای مردی فاسق در برابر گواهی چهار عادل خداشناس مسموع و مقبول نمی افتد. این است که به حکم قاضی به قبرستانش می بریم، زیرا که دفن میت واجب است و معطل نهادن جنازه شرعا جایز نیست!»
===================
مردی که فقط می خواست بگوید سیب
می خواست برود، ولی چیزی او را پایبند کرده بود. می خواست بماند، ولی چیزی او را به سوی خود می کشید. می خواست بنویسد، قلمی نداشت، می خواست بایستد، چیزی او را وادار به نشستن می کرد.می خواست بگوید، لبان خشکیده اش نمی گذاشتند. می خواست بخندد، تبسم در صورتش محو می شد. می خواست دست بزند و شادی کند، ولی دستانش یاری نمی دادند. می خواست نفس عمیقی بکشد و تمام اکسیژن های هوا را ببلعد، اما چیزی راه تنفسش را بسته بود. می خواست آواز سر دهد، نغمه اش به سکوت مبدل شد. می خواست پنجره ی کلبه اش را باز کند و از دیدن زیباییها لذت ببرد ، اما با اینکه پنجره با او فاصله ای نداشت این کار برایش غیر ممکن بود. می خواست بی پروا همه چیز را تجربه کند ولی دیگر فرصتی وجود نداشت. می خواست پرنده ی زندانی در قفس را پرواز دهد ولی ناتوان بود. می خواست گلی بچیند و به کسی که به او خیره شده بود بدهد دستش جلو نمی رفت. می خواست به همه بگوید دوستشان دارد و عاشقشان است لبش گشوده نمی شد، می خواست ستاره های آسمان را بشمارد و هنگام عبور شهاب آرزو کند که کاش روزهای رفته بر گردند. آخر او عکسی در قابی کهنه بود که توان هیچ کاری را نداشت می خواست حداقل لبخندی به لب داشته باشد اما لبانش خشکیده بود. یادش افتاد کاش وقتی عکاس گفت "بگو سیب" از دنیا گله نمی کرددلش می خواست اگر نمی تواند هیچ کاری بکند فقط بگوید سیب
----------========================
نشان لیاقت عشق
فرمانروایی که می کوشید تا مرزهای جنوبی کشورش را گسترش دهد، با مقاومت های سرداری محلی مواجه شد و مزاحمت های سردار به حدی رسید که خشم فرمانروا را برانگیخت و بنابراین او تعداد زیادی سرباز را مامور دستگیری سردار کرد. عاقبت سردار و همسرش به اسارت نیروهای فرمانروا درآمدند و برای محاکمه و مجازات با پایتخت فرستاده شدند.
فرمانروا با دیدن قیافه سردار جنگاور تحت تاثیر قرار گرفت و از او پرسید: ای سردار، اگر من از گناهت بگذرم و آزادت کنم، چه می کنی؟
سردار پاسخ داد: ای فرمانروا، اگر از من بگذری به وطنم باز خواهم گشت و تا آخر عمر فرمانبردار تو خواهم بود.
فرمانروا پرسید: و اگر از جان همسرت در گذرم، آنگاه چه خواهی کرد؟
سردار گفت: آنوقت جانم را فدایت خواهم کرد!
فرمانروا از پاسخی که شنید آنچنان تکان خورد که نه تنها سردار و همسرش را بخشید بلکه او را به عنوان استاندار سرزمین جنوبی انتخاب کرد.
سردار هنگام بازگشت از همسرش پرسید: آیا دیدی سرسرای کاخ فرمانروا چقدر زیبا بود؟ دقت کردی صندلی فرمانروا از طلای ناب ساخته شده بود؟
همسر سردار گفت: راستش را بخواهی، من به هیچ چیزی توجه نکردم.
سردار با تعجب پرسید: پس حواست کجا بود؟
همسرش در حالی که به چشمان سردار نگاه می کرد به او گفت: تمام حواسم به تو بود. به چهره مردی نگاه می کردم که گفت حاضر است به خاطر من جانش را فدا کند!
=====================
روزي شخصي در حال نماز خواندن در راهي بود و مجنون بدون اين که متوجه شود از بين سجاده اش عبور کرد.
مرد نمازش را قطع کرد و داد زد: "هي!!! چرا بين من و خدايم فاصله انداختي؟"
مجنون به خود آمد و گفت: "من که عاشق ليلي هستم تورا نديدم، تو که عاشق خداي ليلي هستي چگونه مرا ديدي؟"
-=====================
چشمانت میگوید گریسته ای



با جثه کوچکش می نشست ردیف جلو کلاس، چشم هایش را تنگ می کرد و گوش می داد. هیچ وقت بلند نمی گفت. حتی وقتی در پایان کلاس می آمد و در دفتر چیزی می پرسید. اما یک بار، یک درس را هرگز نتوانست یاد بگیرد یعنی نتوانست بپذیرد، نتوانست باور کند. وقتی می گفتم گزارشگر باید بی طرف باشد فرشته بلند شد و پرسید اگر رفته باشم برای مصاحبه ای با سعید جنائی باز هم بی طرف باشم. گفتم آری. با صدائی بلندتر از همیشه اش گفت چطور. چطوری بی طرف باشد.
و سعید حنائی همان بود که شانزده زن را در شمال ایران خفه کرد. محبوب بنیادگرایان شد چون ادعا کرد که برای پاک کردن زمین این زنان را کشته است. دیو بود سعید جنائی و فرشته در زبان فارسی به معنای آنژل است.
حتم داشتم نپذیرفته است که گزارشگر باید خونسرد و بی طرف باشد. حتی وقتی استدلال آوردم که کار شما تاثیرگذاری است وقتی خونسرد بودی . وقتی گزارشت از همان اول که شروع شد علیه کسی یا وضعیتی نبود. وقتی توانستی خوب وضعیت را طرح کنی یا سئوال کنی در پایان گزارشت خواننده جهت می گیرد. همان می شود که تو می خواهی. برای تاثیرگذاری هم شده باید بی طرف بود. گزارش نمی تواند جهت و طرف داشته باشد. وقتی این ها را می گفتم در نگاهش باور نبود.
دوره بعد رویا همین طور بود. این بار او بلند شد و او انکار کرد. پرسید بی طرفی. و محکم گفت چطور می شود بی طرف بود.
در همان سال ها در کلاس بنفشه دخترکی بود. وقتی گفتم گزارشی بنویسید آزاد، مردی را ترسیم کرده بود که دک و پوزش خوب است، خوب می نویسد و رمانتیک حرف می زند اما دلش سردست، نرم نیست، شاید از آهن باشد. بنفشه مرا می گفت. او هم قبول نکرده بود که شغل ما این است که بی طرف باشیم. انکارش را این طوری بیان کرد و ........

LIDA
14-09-2009, 13:43
از ملا نصرالدین پرسیدند لباست چرک شده چرا نمی شویی؟ گفت دوباره چرک خواهد شد چرا زحمت بیخود بکشم.
گفتند چه اشکال دارد دوباره می شویی. گفت خوب باز هم چرک می شود. گفتند باز هم می شویی.
ملا جواب داد من که فقط برای لباس شویی به دنیا نیامده ام کارهای دیگری هم دارم.

*****************

روزي دزدي به خانه ملا آمد ملا تا او را ديد داخل گنجه شد و در را بست دزد چون همه خانه را گشت و چيز ناقابلي پيدا نكرد با خود گفت يقينا اشياء قيمتي را در گنجه گذاشته اند پس با زحمت در را از كنده بعوض اشياءقيمتي كند . چشمش به ملا افتاد كه سر پا ايستاده بود ترس بر او مستولي شد، بالكنت گفت شما اينجا بوديد جواب داد چون چيز قابلي در خانه نبود از خجالت شما پنهان شدم.

***************

روزي به او خبر دادند سرت سلامت عيالت فوت شده گفت زن با عقلي بود دست پيش را گرفت چون من خيال داشتم او را طلاق بدهم راضي به زحمت من نشد.

***************

ملانصرالدین ده تا خر داشت. روزی سوار یکی از خرها بود و آنها را شمرد. با خودش گفت:" چرا نه تا هستند؟" از خرش پیاده شد و دوباره شمرد. دید ده تا هستند. باز سوار خر خود شد و دید خرها نه تا شدند. این کار را چند بار تکرار کرد و ناچار از خر پیاده شد و گفت:" این سواری به گم شدن یک خر نمی ارزد!!"

**************

روی ملا خواست بچه اش را ساکت کند به همین جهت او را بغل کرد و برایش لالایی گفت و ادا در می آورد, که ناگهان بچه روی او ادرار کرد! ملا هم ناراحت شد و بچه را خیس کرد. زنش گفت: ملا این چه کاری بود که کردی؟ ملا گفت: باید برود و خدا را شکر کند اگر بچه من نبود و غریبه بود او را داخل حوض می انداختم!

LIDA
14-09-2009, 14:08
داستان ماه بهتر است

روزی شخصی از ملا پرسید: ماه بهتر است یا خورشید!؟ ملا گفت ای نادان این چه سوالی است که از من می پرسی؟ خوب معلوم است, خورشید روزها بیرون می آید که هوا روشن است و نیازی به وجودش نیست! ولی ماه شبهای تاریک را ورشن می کند, به همین جهت نفعش خیلی بیشتر از ضررش است!

***********

داستان درخت چارمغز

روزی ملا زیر درخت چارمغز خوابیده بود که ناگهان چارمغزی به شدت به سرش اصابت کرد و سرش باد کرد. بعد از آن شروع کرد به شکر کردن مردی از انجا می گذشت وقتی ماجرا را شنید گفت:اینکه دیگر شکر کردن ندارد. ملا گفت: احمق جان نمی دانی اگر به جای درخت چارمغز زیر درخت خربزه خوابیده بودم نمیدانم عاقبتم چه بود؟!

************

داستان قیمت حاکم

روزی ملا به حمام رفته بود اتفاقا حاکم شهر هم برای استحمام آمد حاکم برای اینکه با ملا شوخی کرده باشد رو به او کرد و گفت : ملا قیمت من چقدر است؟ ملا گفت : بیست تومان. حاکم ناراحت شد و گفت : مردک نادان اینکه تنها قیمت لنگی حمام من است. ملا هم گفت: منظورم همین بود و الا خودت ارزش نداری!

****************

داستان قبر دراز

روزی ملا از گورستان عبور می کرد قبر درازی را دید از شخصی پرسید اینجا چه کسی دفن است! شخص پاسخ داد : این قبر علمدار امیر لشکر است! ملا با تعجب گفت: مگر او را با علمش دفن کرده اند؟!

*************

داستان خانه عزاداران

روزی ملا در خانه ای رفت و از صاحبخانه قدری نان خواست دخترکی در خانه بود و گفت : نداریم! ملا گفت: لیوانی آب بده! دخترک پاسخ داد: نداریم! ملا پرسید: مادرت کجاست: دخترک پاسخ داد : عزاداری رفته است! ملا گفت: خانه شما با این حال و روزی که دارد باید همه قوم و خویشان به تعزیت به اینجا بیایند نه اینکه شما جایی به عزاداری بروید!

LIDA
14-09-2009, 14:12
داستان ملا در جنگ

روزی ملا به جنگ رفته بود و با خود سپر بزرگی برده بود. ولی ناگهان یکی از دشمنان سنگی بر سر او زد و سرش را شکست. ملا سپر بزرگش را نشان داد و گفت: ای نادان سپر به این بزرگی را نمی بینی و سنگ بر سر من می زنی

**************

داستان دم خروس

یک روز شخصی خروس ملا را دزدید و در کیسه اش گذاشت,
ملا که دزد را دیده بود او را تعقیب نمود و به او گفت:خروسم را بده! دزد گفت: من خروس ترا ندیده ام,
ملا دفعتا دم خروس را دید که از کیسه بیرون زده بود به همین جهت به دزد گفت درست است که تو راست می گویی ولی این دم خروس که از کیسه بیرون آمده است چیز دیگری می گوید.

**************

داستان خروس شدن ملا

یک روز ملا به گرمابه رفته بود تعدادی جوان که در آنجا بودند تصمیم گرفتند سر بسر او بگذارند به همین جهت هر کدام تخم مرغی با اورده بودند و رو به ملا کردند و گفتند: ما هر کدام قدقد می کنیم و یک تخم می گذاریم اگر کسی نتوانست باید مخارج حمام دیگران را بپردازد!
ملا ناگهان شروع کرد به قوقولی قوقو! جوانان با تعجب از او پرسیدند ملا این چه صدایی است بنا بود مرغ شوی!
ملا گفت : این همه مرغ یک خروس هم لازم دارند!

****************

داستان الاغ دم بریده

یک روز ملا الاغش را به بازار برد تا بفروشد, اما سر راه الاغ داخل لجن رفت و دمش کثیف شد, ملابا خودش گفت: این الاغ را با آن دم کثیف نخواهند خرید به همین جهت دم را برید.
اتفاقا در بازار برای الاغش مشتری پیدا شد اما تا دید الاغ دم ندارد از معامله پشیمان شد.
اما ملا بلافاصله گفت : ناراحت نشوید دم الاغ در خورجین است!؟

*************

داستان پرواز در اسمانها

مردی که خیال می کرد دانشمند است و در نجوم تبحری دارد یک روز رو به ملا کرد و گفت:
خجالت نمی کشی خود را مسخره مردم نموده ای و همه تو را دست می اندازند در صورتیکه من دانشمند هستم و هر شب در آفاق و انفس سیر می کنم.
ملا گفت : ایا در این سفرها چیز نرمی به صورتت نخورده است؟
دانشمند گفت :اتقاقا چرا؟
ملا با تمسخر پاسخ داد: درست است همان چیز نرم دم الاغ من بوده است!

LIDA
14-09-2009, 14:24
داستان نردبان فروشی ملا

روزی ملا در باغی بر روی نردبانی رفته بود و داشت میوه می خورد صاحب باغ او را دید و با عصبانیت پرسید: ای مرد بالای نردبان چکار می کنی؟ملا گفت نردبان می فروشم!
باغبان گفت : در باغ من نردبان می فروشی؟
ملا گفت: نردبان مال خودم هست هر جا که دلم بخواهد آنرا می فروشم.

************

داستان داماد شدن ملا

روزی از ملا پرسیدند : شما چند سالگی داماد شدید؟
ملا گفت به خدا یادم نیست چونکه آن زمان هنوز به سن عقل نرسیده بودم

***********

ملا که خرش را به اندازه خودش می شناختند ، متوجه شدند که روز به روز ضعیف تر می شود . روزی به ملا گفتند : ملا ، مگر به خرت غذا نمیدهی که اینقدر ضعیف شده ؟
ملا گفت : چرا ، شبی دو من جو از من جیره می گیرد.
دوستانش گفتند : پس چرا اینقدر لاغر شده ؟
ملا نصرالدین گفت : هی بسوزه پدر نداری . بیچاره خرم جیره یک ماهش را از من طلبکار است.

****************

شاه جهان و ممتاز محل
در سال 1612 دختری جوان، به نام ارجمند بانو، با فرمانروای امپراتور مغول، شاه جهان ازدواج کرد. ارجمند بانو یا ممتاز محل 14 فرزند به دنیا آورد و همسر مورد علاقه شاه جهان شد. بعد از مرگ ممتاز محل در 1629 امپراتور بسیار غمگین شد و تصمیم گرفت مقبره ای برای او بسازد. او بیست هزار کارگر و ده هزار فیل را استخدام کرد و نزدیک به 20 سال طول کشید تا مقبره تاج محل کامل شد. شاه جهان هرگز قادر نبود تا سنگ سیاه مقبره را که طراحی کرده بود کامل کند. او توسط پسرش عزل شد و در قلعه قرمز آگرا زندانی شد و ساعتهای تنهایی خود را به تماشای رودخانه جاونا در مقبره ممتاز محل می‌گذراند. او سرانجام در کنار معشوقش در تاج محل به خاک سپرده شد.

************

پاریس و هلن
به نقل از ایلیاد اثر هومر، داستان هلن و جنگ تروآ یک افسانه حماسی یونانی و ترکیبی از واقعیت و افسانه است. هلن به عنوان زیباترین زن در عرصه ادبیات در نظر گرفته شده است. او با منلوس، شاه اسپارت ازدواج کرد. پاریس پسر پریام شاه تروا عاشق هلن شد و او را ربود. یونانی‌ها .... عظیمی ‌به رهبری برادر منلوس، اگاممنون، فراهم کردند تا هلن را بازگردانند. هلن به سلامت به اسپارت بازگشت که ادامه زندگی خود را در شادمانی با منلوس زندگی کند

GORJI
14-09-2009, 18:46
مردي با خود زمزمه كرد ، " خدايا با من حرف بزن. "
يك سار شروع به خواندن كرد .
اما مرد نشنيد .
فرياد بر آورد ، " خدايا با من حرف بزن " آذرخش در آسمان غريد . اما مرد گوش نكرد .
مرد به اطراف خود نگاه كرد و گفت ، " خدايا بگذار تو را ببينم ." ستاره اي درخشيد .اما مرد نديد .
مرد فرياد كشيد ، " يك معجزه به من نشان بده " . نوزادي متولد شد . اما مرد توجهي نكرد .
پس مرد در نهايت يأس فرياد زد : " خدايا لمس كن و بگذار بدانم كه اينجا حضور داري ." در همين زمان خداوند پايين آمد و مرد را لمس كرد .
اما مرد پروانه را با دستش پراند و به راهش ادامه داد .



ابليس وقتي نزد فرعون آمد
وي خوشه اي انگور در دست داشت و تناول مي كرد.
ابليس گفت: «هيچكس تواند كه اين خوشه انگور تازه را خوشه مرواريد خوشاب ساختن؟»
فرعون گفت: «نه!!»
ابليس به لطايف سحر، آن خوشه انگور را خوشه مرواريد خوشاب ساخت.
فرعون بسيار تعجب كرد و گفت: «اينت استاد مردي كه تويي!»
ابليس سيلي بر گردن او زد و گفت: «مرا با اين استادي به بندگي حتي قبول نكردند، تو با اين حماقت، دعوي خدايي چگونه مي كني؟؟!!»



کسی درخواب ديد باخدا درساحل قدم ميزند !
برگشت به پشتش نگريست دوجای پاراديد .. ازخدا پرسيد اين ردپاها متعلق به کيست ؟
خدا گفت : من وتو . اوگفت چرا دربعضی جاها جای پای یک نفراست ؟
خداگفت آن ها متعلق به سختی هاست ... اوباصدای شکوه آميزی گفت: پس تو مرا درهنگام سختی ها تنها گذاشتی؟ ...
خداوند باصدايی آرام گفت : نه ! آنها متعلق به من است که تو را هنگام سختی ها بردوش ميبردم ... !!(از وبلاگ الهه اشك)



روزي مردي مستجاب الدعوه پاي كوهي نشسته بود
كه به كوه نظري انداخت و از اونجا كه با خدا خيلي دوست بود
گفت: خدايا اين كوه رو برام تبديل به طلا كن. در يك چشم بر هم زدن كوه تبديل به طلا شد.
مرد از ديدن اين همه طلا به وجد آمد و دعا كرد: خدايا كور بشه هر كسي كه از تو كم بخواد.
در همان لحظه هر دو چشم مرد كور شد


پيرمرد لاغر و رنجور با دسته گلي بر زانو روي صندلي اتوبوس نشسته بود . دختري جوان، روبه روي او، چشم از گل ها بر نمي داشت. وقتي به ايستگاه رسيدند، پيرمرد بلند شد، دسته گل را به دختر داد و گفت: مي دانم از اين گل ها خوشت آمده است. به زنم مي گويم كه دادم شان به تو. گمانم او هم خوشحال مي شود. دختر جوان دسته گل را پذيرفت و پيرمرد را نگاه كرد كه از پله‏هاي اتوبوس پايين مي رفت و وارد قبرستان كوچك شهر مي شد

GORJI
14-09-2009, 18:48
مردي درجهنم بود كه فرشته اي براي كمك به او آمدو گفت من تو را نجات مي دهم براي اينكه تو روزي كاري نيك انجام داده اي فكر كن ببين آن را به خاطر مي آوري او فكر كرد و به يادش آمد كه روزي در راهي كه ميرفت عنكبوتي را ديد اما براي آنكه او را له نكند راهش را كج كرد و از سمت ديگري عبور كرد.
فرشته لبخند زد و بعد ناگهان تار عنكبوتي پايين آمد و فرشته گفت تار عنكبوت را بگير و بالا بروتا به بهشت بروي . مرد تار عنكبوت را گرفت در همين هنگام جهنميان ديگر هم كه فرصتي براي نجات خود يافتند به سمت تار عنكبوت دست دراز كردند تا بالا بروند اما مرد دست آنها را پس زد تا مبادا تار عنكبوت پاره شود و خود بيفتد.كه ناگهان تار عنكبوت پاره شد و مرد دوباره به سمت جهنم پرت شد .
فرشته با ناراحتي گفت تو تنها راه نجاتي را كه داشتي با فكر كردن به خود و فراموش كردن ديگران از دست دادي.ديگر راه نجاتي براي تو نيست و بعد فرشته ناپديد شد.



کودکي با پاهاي برهنه بر روي برفها ايستاده بود و به ويترين فروشگاهي نگاه مي کرد زني در حال عبور او را ديد .
او را به داخل فروشگاه برد و برايش لباس و کفش خريد و گفت: مواظب خودت باش
کودک پرسيد: ببخشيد خانم شما خدا هستيد؟
زن لبخند زد و پاسخ داد: نه من فقط يکي از بنده هاي خدا هستم
کودک گفت:مي دانستم با او نسبت داريد



يك روز پسر كوچكي از دست مادرش عصباني شد و فرياد زد: ازت متنفرم! ازت متنفرم!
و چون از عواقب اين حرف خود ترسيد، سريع از خانه بيرون دويد و به پايين دره اي رفت و باز فرياد زد: ازت متنفرم! ازت متنفرم!
ناگهان پژواك صداي او بازگشت: ازت متنفرم! ازت متنفرم!
اين اولين باري بود كه پسر كوچك صداي يك پژواك را مي شنيد. او ترسيد، سراسيمه به خانه برگشت و پريد بغل مادرش و گفت: پسر بدي آن بيرون است و فرياد مي زند: ازت متنفرم! ازت متنفرم!
مادر او را در آغوش كشيد و فهميد ماجرا چيست و به او گفت برو بيرون و فرياد بزن: دوستت دارم! دوستت دارم! و صداي پژواك او همان را گفت.
پسر آن روز ياد گرفت كه زندگي ما مانند يك پژواك است. هر چه بدهيم، همان را پس مي گيريم!



پشتش‌ سنگين‌ بود و جاده‌هاي‌ دنيا طولاني. مي‌دانست‌ كه‌ هميشه‌ جز اندكي‌ از بسيار را نخواهد رفت. آهسته آهسته‌ مي‌خزيد، دشوار و كُند؛ و دورها هميشه‌ دور بود.سنگ‌پشت‌ تقديرش‌ را دوست‌ نمي‌داشت‌ و آن‌ را چون‌ اجباري‌ بر دوش‌ مي‌كشيد. پرنده‌اي‌ در آسمان‌ پر زد، سبك؛
و سنگ‌پشت‌ رو به‌ خدا كرد و گفت: اين‌ عدل‌ نيست، اين‌ عدل‌ نيست. كاش‌ پُشتم‌ را اين‌ همه‌ سنگين‌ نمي‌كردي. من‌ هيچ‌گاه‌ نمي‌رسم. هيچ‌گاه. و در لاك‌ سنگي‌ خود خزيد، به‌ نيت‌ نااميدي.
خدا سنگ‌پشت‌ را از روي‌ زمين‌ بلند كرد. زمين‌ را نشانش‌ داد. كُره‌اي‌ كوچك‌ بود.
و گفت: نگاه‌ كن، ابتدا و انتها ندارد. هيچ كس‌ نمي‌رسد.
چون‌ رسيدني‌ در كار نيست. فقط‌ رفتن‌ است. حتي‌ اگر اندكي. و هر بار كه‌ مي‌روي، رسيده‌اي. و باور كن‌ آنچه‌ بر دوش‌ توست، تنها لاكي‌ سنگي‌ نيست، تو پاره‌اي‌ از هستي‌ را بر دوش‌ مي‌كشي؛ پاره‌اي‌ از مرا.
خدا سنگ‌پشت‌ را بر زمين‌ گذاشت. ديگر نه‌ بارش‌ چندان‌ سنگين‌ بود و نه‌ راهها چندان‌ دور.
سنگ‌پشت‌ به‌ راه‌ افتاد و گفت: رفتن، حتي‌ اگر اندكي؛ و پاره‌اي‌ از «او» را با عشق‌ بر دوش‌ كشيد.



مرد جواني در آرزوي ازدواج با دختر ِ زيباروي کشاورزي بود. به نزد کشاورز رفت تا از او اجازه بگيره. کشاورز براندازش کرد و گفت: پسر جان، برو در آن قطعه زمين بايست. من سه گاو نر رو يک به يک آزاد ميکنم، اگر تونستي دم هر کدوم از اين سه گاو رو بگيري، ميتوني با دخترم ازدواج کني.
مرد جوان در مرتع، به انتظار اولين گاو ايستاد. در طويله باز شد و بزرگترين و خشمگين‌ترين گاوي که تو عمرش ديده بود به بيرون دويد. فکر کرد يکي از گاوهاي بعدي، گزينه ي بهتري خواهد بود، پس به کناري دويد و گذاشت گاو از مرتع بگذره و از در پشتي خارج بشه. دوباره در طويله باز شد. باورنکردني بود! در تمام عمرش چيزي به اين بزرگي و درندگي نديده بود. با سُم به زمين ميکوبيد، خرخر ميکرد و وقتي او رو ديد، آب دهانش جاري شد. گاو بعدي هر چيزي هم که باشه، بايد از اين بهتر باشه. به سمتِ حصارها دويد و گذاشت گاو از مرتع عبور کنه و از در پشتي خارج بشه.
براي بار سوم در طويله بار شد. لبخند بر لبان مرد جوان ظاهر شد. اين ضعيف ترين، کوچک ترين و لاغرترين گاوي بود که تو عمرش ديده بود. اين گاو، براي مرد جوان بود! در حالي که گاو نزديک ميشد، در جاي مناسب قرار گرفت و درست به موقع بر روي گاو پريد. دستش رو دراز کرد... اما گاو دم نداشت!..
زندگي پر از فرصت هاي دست يافتنيه. بهره گيري از بعضي هاش ساده ست، بعضي هاش مشکل. اما زماني که بهشون اجازه ميديم رد بشن و بگذرن (معمولاً در اميد فرصت هاي بهتر در آينده)، اين موقعيت ها شايد ديگه موجود نباشن. براي همين، هميشه اولين شانس رو بچسب!

LIDA
14-09-2009, 21:45
ابوتراب نخشبي مي گويد: روزي در بيابان آرزوي نان گرم و تخم مرغ كردم. از قضا راه را گم كرده، به قبيله اي رسيدم كه طراري مالي از آنها به سرقت برده بود، گمان كردند من آن دزدم. در من آميختند كه كالاي ما را برده اي، مرا زجر دادند ، دويست چوب زدند ، ناگاه پيري رسيد و مرا شناخت. بانگ برآنها زد كه اي واي اين شيخ است ، اين شيخ الشيوخ است و فلان است و بهمان است و از اين دست حرفها. آن مردمان دست از آزارام بداشتند و عذر خواستند. پيرمرد مرا به خانه برد و نان گرم و تخم مرغ برايم آورد. بعد هم نخشبي عزيز اضافه مي كند كه هرگز بر من از اين خوش تر وقتي نگذشته بود كه نفس خويش را خوار و ذليل ببينم ، تا آرزوي نان گرم و تخم مرغ نكند و بدو خطاب كردم كه هر آرزويي سزاوار دويست چوب است .

------------------

گناه کار .

اسب مردي را دزديده بودند. مرد حيران و سرگردان از اين و آن سراغ اسب را مي گرفت.
يكي گفت: "گناه تو بود كه اسب را خود نبستي."
ديگري گفت: "گناه غلام تو بود، كه در طويله را باز گذاشته بود."
مرد كه درمانده شده بود، گفت : "راستي كه همۀ گناهان را ما كرديم، و دزد بي گناه است!" .

---------------------

روزي عده اي از دوستان بايزيد براي ديدار او عازم خانه او شدند . وقتي به خانه او رسيدند ، بايزيد آنها را از پنجره ديد و شروع به پرتاب سنگ به سوي آنان كرد . آنها به كار او اعتراض كردند و گفتند : چرا چنين مي كني، ما دوستان توايم ؟ وسپس فرار كردند . بايزيد گفت : « اي دروغگويان ! اگر شما دوستان ما مي بوديد ، به چند سنگريزه فرار نمي كرديد . »

-------------------

مردي به استخدام يك شركت بزرگ چندمليتي درآمد. در اولين روز كار خود، با كافه تريا تماس گرفت و فرياد زد: «يك فنجان قهوه براي من بياوريد.» صدايي از آن طرف پاسخ داد: «شماره داخلي را اشتباه گرفته اي. مي داني تو با كي داري حرف مي زني؟» كارمند تازه وارد گفت: «نه»صداي آن طرف گفت: «من مدير اجرايي شركت هستم، احمق.»مرد تازه وارد با لحني حق به جانب گفت: «و تو ميداني با كي حرف ميزني، بيچاره.» مدير اجرايي گفت: «نه» كارمند تازه وارد گفت: «خوبه» و سريع گوشي را گذاشت.

------------------

کنار جاده نشسته بود و با چشمان بسته در حال تفکر بود. ناگهان تمرکزش با صدای گوش خراش یک جنگجوی سامورایی به هم خورد:« پیرمرد، بهشت و جهنم را به من نشان بده!»راهب به سامورایی نگاهی کرد و لبخندی زد. سامورایی از این که می دید راهب بی توجه به شمشیرش فقط به او لبخند می زند، برآشفته شد، شمشیرش را بالا برد تا گردن راهب را بزند راهب به آرامی گفت:« خشم تو نشانه ای از جهنم است.»
سامورایی با این حرف آرام شد، نگاهی به چهره راهب انداخت و به او لبخند زد.
آنگاه راهب گفت:« این هم نشانه بهشت!»
!

LIDA
14-09-2009, 21:56
صندلي كنار دختر جوان خالي بود و او آمد درست همان جا نشست. هيچ وقت چنين موقعيتي برايش پيش نيامده بود؛ ضربان قلبش تند شده بود و احساس مي كرد بدنش خيس عرق شده. مظلومانه نگاهش را پايين انداخته بود و جرأت نداشت به دختر جوان نگاه كند. لحظات به سختي مي گذشت و او هر لحظه اضطرابش بيش تر مي شد. مي خواست با دختر جوان سر صحبت را باز كند اما ترجيح داد ساكت باشد. در بلاتكليفي عجيبي به سر مي برد؛ نه مي توانست با دختر جوان حرف بزند و نه حتي به او نگاه كند. با خود گفت: عجب مصيبتيه اين مراسم عقد........

--------------------

ایمان واقعی ...

روزی بازرگان موفقی از مسافرت بازگشت و متوجه شد خانه و مغازه اش در غیاب او آتش گرفته و کالا های گرانبهایش همه سوخته و خاکستر شده اند و خسارت هنگفتی به او وارد امده است .
فکر می کنید آن مرد چه کرد؟!خدا را مقصر شمرد و ملامت کرد؟ و یا اشک ریخت ؟ او با لبخندی بر لبان و نوری بر دیدگان سر به سوی آسمان بلند کرد و گفت : "خدایا ! می خواهی که اکنون چه کنم؟ مرد تاجر پس از نابودی کسب پر رونق خود ، تابلویی بر ویرانه های خانه و مغازه اش آویخت که روی آن نوشته بود : مغازه ام سوخت ! اما ایمانم نسوخته است ! فردا شروع به کار خواهم کرد !

-------------------

عالم فروتن ...

گویند که زمانی در شهری دو عالم می زیستند . روزی یکی از دو عالم که بسیار پرمدعا بود ٬ کاسه گندمی بدست گرفت و بر جمعی وارد شد و گفت :این کاسه گندم من هستم ! ( از نظر علم و ... ) و سپس دانه گندمی از آن برداشت و گفت :و این دانه گندم هم فلان عالم است !و شروع کرد به تعریف از خود .خبر به گوش آن عالم فرزانه رسید . فرمود به او بگوئید :
آن یک دانه گندم هم خودش است ٬ من هیچ نیستم

-------------------

داستان بز خاکستری
سه دوست به یک آبادی وارد گشتند. یکی فردی بیسواد، دیگری اندک سواد در حد خواندن و نوشتن و آخری ریاضیدان.
در بدو ورود، بزی را بدیدند؛
اولی گفت:
«تمامی بزهای این آبادی خاکستری اند»،
دومی عنوان کرد:
«تو که باقی بزها رو ندیده ای، شاید فقط همین یک بز خاکستری باشد»،
و سومی اظهار نمود:
«ما که طرف دیگر بز را ندیده ایم، شاید فقط همین طرفش خاکستری باشد.»
برداشت شخصی از کردار عده ای خاص را به بقیه، تعمیم ندهیم.

------------------

جوان صحرانشيني،سرگردان در صحرا مي رفت تا اينکه خود را در کنار چاهي يافت. دختري بسيار زيبا همچون قرص ماه، از آن آب مي کشيد. به او گفت: "ديوانه وار عاشق تو ام"
دختر جوان پاسخ داد:"کنار چشمه زن ديگري هم هست، چنان زيباست که من حتي لايق خدمت گذاري او هم نيستم."جوان فورا روي برگرداند،کسي نبود پس دخترک ندا داد: "صداقت چه زيباست و دروغ چه زشت!
ميگويي واله و شيداي مني اما همين بس که از زن ديگري با تو سخن گويم تا روي از من بر گرداني"
"اگر عميقا به زني عشق بورزي، اين عشق هرگز تازگي خود را از دست نخواهد داد

GORJI
14-09-2009, 23:01
پدري براي سرگرم كردن فرزندش نقشه جهان را چند قسمت كرد و به او داد تا مانند پازل درستش كند. پسر خيلي زود اين كار را تمام كرد. پدر كه ميدانست فرزند با نقشه دنيا آشنايي نداشته تعجب كرد و پرسيد: ...چه طور به اين سرعت توانستي تكميلش كني ؟؟؟
پسر جواب داد: پشت نقشه عكس يه آدم بود ، آدم را ساختم جهان خود به خود درست شد



پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند.
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا جائی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشه"
پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست.
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند.
زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. نمی خواهم دیر شود!
پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می دهیم.
پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمی شناسد!
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت : اما من که می دانم او چه کسی است...!



کشاورزی بود که تنها یک اسب برای کشیدن گاوآهن داشت. روزی اسبش فرار کرد. همسایه ها به او گفتند: چه بد اقبالی
و پاسخ داد: ممکن است
روز بعد اسبش با دو اسب دیگر برگشت. همسایه ها گفتند: چه خوش شانسی
و گفت: ممکن است
پسرش وقتی در حال تربیت اسبها بود افتاد و پایش شکست. همسایه ها گفتند: چه اتفاق ناگواری
و پاسخ داد: ممکن است
فردای آن روز افراد دولتی برای سربازگیری به روستای آنها آمدند تا مردان را به جنگ ببرند اما پسر او را نبردند. همسایه ها گفتند: چه خوش شانسی
و گفت: ممکن است
و این داستان همچنان ادامه دارد؛ همانطور که زندگی ادامه دارد



بر سر گور کشيکي در کليساي وست مينستر نوشته شده است:کودک که بودم مي خواستم دنيا راتغيير دهم؛بزرگ که شدم فهميدم دنيا خيلي بزرگ است بايد انگلستان را تغيير دهم.بعدهادنيا را هم بزرگ ديدم و تصميم گرفتم شهرم را تغيير دهم.در سالخوردگي تصميم گرفتم خانواده ام را متحول کنم.اينک که در آستانه مرگ هستم ميفهمم که اگر روز اول خودم را تغيير داده بودم؛شايد ميتوانستم دنيا را هم تغيير دهم!!!



از مدير موفقي پرسيدند: "راز موفقيت شما چه بود؟" گفت: «دو كلمه» است.
- آن چيست؟
- «تصميم‌هاي درست»
- و شما چگونه تصميم هاي درست گرفتيد؟
- پاسخ «يك كلمه» است!
- آن چيست؟
- «تجربه»
- و شما چگونه تجربه اندوزي كرديد؟
- پاسخ «دو كلمه» است!
- آن چيست؟
- «تصميم هاي اشتباه»

LIDA
15-09-2009, 09:52
دخترکی به میز پدرش نزدیک میشود و کنار آن می ایستد. پدر به سختی گرم کار و زیر و رو کردن انبوهی کاغذ و نوشتن چیزهایی در سررسید و اصلا متوجه دخترش نمیشود تا اینکه دخترک میگوید: " پدر چه میکنی؟"
و پدر پاسخ میدهد: "چیزی نیست. مشغول ترتیب دادن برنامه هایم هستم. اینها نام افراد مهمی است که باید با آنها ملاقات کنم."دخترک پس از کمی تأمل میپرسد: "پدر، آیا نام من هم در دفتر هست؟"

***********


دو درويش (بر اساس داستاني از قابوس نامه):

دو درويش با هم سفر مي كردند.يكي لاغر بود و فقط هر روز يك بار غذا مي خورد و ديگري اندامي قوي داشت و با خوردن روزي سه بار غذا هم سير نمي شد.آن ها به شهري رسيدند، ماموران شهر كه در جستجوي دو جاسوس مي گشتند آن دو را به اشتباه به جاي جاسوس گرفتند و به زندان انداختند و در را به روي آن ها بستند و به آن ها آب و غذا هم ندادند.دو هفته گذشت و جاسوس هاي واقعي به دام افتادند و بي گناهي آن دو درويش معلوم شد.ماموران بي درنگ به زندان رفتند و در را گشودند. درويش لاغر و ناتوان زنده مانده و آن درويش قوي پرخور مرده بود.ماموران خيلي تعجب كردند.آن ها نمي فهميدند چرا درويش لاغر و ناتوان زنده مانده و آن درويش قوي مرده است.مرد دانايي به آن ها گفت: اگر غير از اين بود بايد تعجب مي كرديد!درويش قوي و پرخور نتوانست دو هفته گرسنگي را تحمل كند و مرد،اما درويش لاغر و كم خور به نخوردن عادت داشت و توانست زنده بماند.

*************

دوست زمان تنهايي (براساس حكايتي از كتاب جوامع الحكايات):

ابوعلي سينا فيلسوف و پزشك بزرگ ايراني روزي در خانه اش نشسته بود و يكي از كتاب هاي افلاطون دانشمند يوناني باستان را با لذت مي خواند . او چند سال به دنبال اين كتاب گشته بود و سر انجام آن را به دست آورده بود و شتاب داشت هر چه زودتر همه آن را بخواند.هر قدر كتاب را بيشتر مي خواند لذت بيشتري مي برد و كنجكاويش براي خواندن بخش هاي بعدي آن بيشتر مي شد.در همين موقع ناگهان در خانه باز شد و يكي از همسايگان قدم در خانه گذاشت و با ديدن ابوعلي سينا كه در حال مطالعه بود پرسيد:همسايه عزيز،چرا تنها نشسته اي؟!ابوعلي سينا كه رشته افكارش پاره شده بود و از ورود ناگهاني همسايه احساس ناراحتي مي كرد آهي كشيد و پاسخ داد: تا اين لحظه تنها نبودم و با دوست خوبي مانند اين كتاب نشسته بودم، اما حالا كه تو پيش من آمدي كتاب رفت و تنها شدم!

****************

راهزنان و سيب هاي زهرآلود (بر اساس حكايتي از كتاب جوامع الحكايات عوفي ):

عده اي راهزن در بياباني كمين كرده بودند و هر روز به كاروان ها دستبرد مي زدند و مسافران را هم مي كشتند.پادشاه و وزير و سردارانش هم هر كار مي كردند و هر نقشه اي مي كشيدند سودي نداشت و راهزنان باز دست به دزدي و جنايت مي زدند و از سپاهيان هم كارى بر نمي آمد.سر انجام يك روز يك پيرمرد به كاخ پادشاه رفت و به او گفت:من نقشه اي دارم كه اگر آن را بپذيري راهزنان نابود مي شوند. پادشاه خوشحال شد و پرسيد:نقشه ات چيست؟ پيرمرد پاسخ داد:دستور بده ده خروار سيب حاضر كنند. پادشاه بي درنگ دستور حاضر كردن سيب ها را داد و پيرمرد از پادشاه خواست كه سه شيشه ي بزرگ زهر هم آماده كند.وقتي زهر حاضر شد پيرمرد همه ي سيب هارا زهرآلود كرد و بعد به پادشاه گفت:حالا دستور بده سيب ها را بار ده شتر كنند و به محلي كه راهزنان كمين كرده اند ببرند.پادشاه دستور پيرمرد را اجرا كرد و شتربانان به راه افتادند و پيش از اين كه به محل راهزنان برسند پشت يك تپه پنهان شدند و شتر ها را رها كردند.شتران جلو رفتند و راهزنان از كمين گاه بيرون پريدند و با ديدن ده شتر با بار سيب خوشحال شدند و شتر ها را گرفتند و سيب ها را از پشت آن ها پايين آوردند و با اشتها و لذت شروع به خوردن سيب ها كردند اما هنوزچند لحظه اي نگذشته بود كه همه ي آن ها افتادند و مردند

***************

زن و ببر (براساس داستاني از كتاب چهل طوطي):

زني با دو پسر كوچكش از ميان جنگل مي گذشت، ببري رسيد و خواست به آن ها حمله كند. و آن ها را بكشد و بخورد.زن اول خيلي ترسيد اما ناگهان فكري به خاطرش رسيد و به بچه هايش گفت:چرا براي خوردن اين ببر با هم دعوا مي كنيد؟ فعلآ همين يك ببر را بخوريد، بعد يك ببر ديگر پيدا مي كنم.ببر فكر كرد آن زن و بچه هايش خيلي شجاع هستند و بر گشت و پا به فرار گذاشت.چند لحظه بعد شغالي را ديد و شغال پرسيد چرا فرار مي كني؟ببر گفت: يك زن و دو بچه اش به جنگل آمده اند آن ها ببر خوار هستند و من دارم فرار مي كنم.شغال خنديد و گفت: عجب تو از آدم ها مي ترسي ، بگذار من بر پشت تو سوار شوم و با هم پيش آدم ها برويم تا به تو نشان بدهم مي تواني آن ها را به آساني بكشي و بخوري.بعد روي پشت ببر پريد و ببر هم به جايي كه زن و بچه ها را ديده بود برگشت.زن باز هم ترسيد اما دوباره فكرش را به كار انداخت و به شغال گفت: اي شغال پست فطرت، تو هميشه سه تا ببر براي من و بچه هايم مي آوردي، حالا چرا فقط يكي آورده اي؟!ببر اين بار خيلي بيشتر ترسيد و بر گشت و همان طور كه شغال روي پشتش بود با سرعت گريخت. شغال خودش را با زحمت روي پشت ببر نگه داشت و هر لحظه به سمتي كج مي شد و داشت بر زمين مي خورد.
سر انجام ببر به رود خانه اي رسيد و از ترس به ميان رود خانه پريد و شغال غرق شد و ببر با زحمت شنا كرد و به آن سمت رودخانه رفت اما از شدت خستگي روي زمين افتاد و مرد

LIDA
15-09-2009, 09:57
لقمان و دل و زبان

يك روز ارباب لقمان گوسفندي به او داد و گفت:اين گوسفند رابكش و بهترين اعضايش را براي من بياور.لقمان گوسفند را كشت و دل و زبانش را براي اربابش برد و گفت: اين دو عضو، بهترين اعضاست.
چند روز بعد ارباب لقمان باز هم گوسفندي به او داد و گفت: اين گوسفند را هم بكش و اين بار بدترين عضوهايش را برايم بياور! لقمان گوسفند را كشت و باز هم دل و زبانش را براي اربابش برد و گفت: اين دو بدترين عضوهاست!ارباب لقمان حيران شد و از او پرسيد: مگر تو ديوانه اي؟ آخر چگونه مي شود كه دل و زبان هم بهترين عضوها باشند و هم بدترين عضوها؟لقمان پاسخ داد:من اشتباه نكرده ام، اگر صاحب دل و زبان، خوب و درستكار باشد ، دلش هم پاك باشد و از زبانش براي گفتن حرف هاي پسنديده استفاده كند، دل و زبان بهترين عضوهاست. اما اگر او آدم پستي باشد و دلي چركين و زبان بد گويي داشته باشد، دل و زبان بدترين عضوهاست!

-----------------

عسل و زهر

مرد خياطي كوزه اي عسل در دكانش داشت.يك روز مي خواست دنبال كاري برود. به شاگردش گفت:اين كوزه پر از زهر است!مواظب باش آن را دست نزني!شاگرد كه مي دانست استادش دروغ مي گويد حرفي نزد و استادش رفت.شاگردهم پيراهن يك مشتري را بر داشت و به دكان نانوايي رفت و آن را به مرد نانوا داد و دو نان داغ و تازه گرفت و بعد به دكان برگشت و تمام عسل را با نان خورد و كف دكان دراز كشيد.خياط ساعتي نگذشته بود كه بازگشت و با حيرت از شاگردش پرسيد:چرا خوابيده اي؟شاگرد ناله كنان پاسخ داد: تو كه رفتي من سرگرم كار بودم،دزدي آمد و يكي از پيراهن ها را دزديد و رفت.وقتي من متوجه شدم،از ترس تو، زهر توي كوزه را خوردم و دراز كشيدم تا بميرم و از كتك خوردن و تنبيه آسوده شوم!

-------------------

براي ياد گرفتن هرگز دير نيست

ارسطو از دانشمندان بزرگ يونان باستان بود.وي از دوران كودكي تا آخرين روز زندگي اش از آموختن دست بر نمي داشت و هر روز چيز تازه اي مي آموخت.او در سن هفتاد سالگي پيش چنگ نوازي رفت تا نواختن اين ساز را بياموزد. يكي از دوستان آن نوازنده كه مردي نادان و بي ادب بود با لحن تندي به ارسطو گفت:خجالت نمي كشي كه در اين سن و سال و با داشتن موي سفيد مي خواهي چنگ نواز شوي؟!ارسطو با خونسردي و بدون اين كه ناراحت شود لبخندي زد و به آن مرد پاسخ داد:من از آموختن خجالت نمي كشم!خجالت من از آن است كه در ميان عده اي باشم و همه ي آن ها نواختن چنگ را بلد باشند اما من بلد نباشم!

--------------------

پسر پادشاه و دوستش

شاهزاده اي در باغ قصر با پسر باغبان سرگرم بازي بود، اما ناگهان با هم دعوا كردند و پسر باغبان به شاهزاده فحش داد. شاهزاده خشمگين شد و پيش پدرش رفت و گفت: پدر ! پسر باغبان به من فحش داد.
وزير به پادشاه گفت:قربان! بي درنگ دستور بدهيد باغبانزاده بي ادب را بكشند! سردار گفت:بايد زبانش را ببرند! برادر پادشاه گفت:بايد او را از شهر بيرون كرد. اما پادشاه بدون توجه به حرف هاي حاضران به پسرش گفت:پسرم بهترين كار اين است كه پسر باغبان را ببخشي و اگر نمي تواني او را ببخشي تو هم فقط به او فحش بده! اما اگر بخواهي بلايي بر سر او بياوري، مردم گناه را بر گردن من مي اندازند و مرا ستمگر و بي انصاف به حساب مي آورند و مي گويند كه من به يك كودك هم رحم نمي كنم!

---------------------

پادشاه و خدمتكار(بر اساس حكايتي از كتاب جوامع الحكايات عوفي):

پادشاهي بر سر سفره نشسته بود و مي خواست ناهار بخورد .خدمتكار او با سيني غذا وارد شد اما ناگهان پايش به لبه فرش گرفت و دستش لرزيد و مقداري آش روي سر پادشاه ريخت . پادشاه خشمگين شد و خواست خدمتكار را مجازات كند. خدمتكار بي درنگ سيني را روي زمين گذاشت و كاسه آش را بر داشت و همه را روي سر پادشاه خالي كرد .
پادشاه از شدت خشم از جا پريد و فرياد زد : اين چه كاري بود كه كردي احمق؟! خدمتكار با خونسردي پاسخ داد : اي پادشاه تو به قدري بر مردم ستم كرده اي كه از دست تو در عذاب هستند و از تو بدشان مي آيد . اگر بخاطر ريخته شدن كمي آش بر سرت مرا مجازات كني نفرت مردم از تو بيشتر مي شود چون تو بخاطر يك اشتباه به اين كوچكي مرا مجازات مي كني! اين است كه به فكرم رسيد تا تمام آش را بر روي سرت بريزم تا گناه بزرگي بكنم و تو به خاطر چنين گناهي مرا مجازات بكني آن وقت اگر مردم بدانند اين مجازت حق من بوده نفرت آن ها از تو بيشتر نشود! پادشاه ستمگر از اين حرف خدمتكار خوشش آمد و او را بخشيد.

LIDA
15-09-2009, 10:01
جالينوس و مرد ديوانه

جالينوس يكي از معروف ترين و قديميترين پزشكان جهان است.او از مردم (پرگاموس)واقع در آسياي كوچك (تركيه امروز)بود. اين پزشك گذشته از انجام كارهاي پزشكي ، حدود چهارصد جلد كتاب هم نوشته است.
او يك روز با عده اي از شاگردانش به جايي مي رفت. ناگهان مرد ديوانه اي از روبرو پيدا شد كه بدون توجه به همراهان جالينوس يكراست بسوي جالينوس آمد و سينه به سينه او ايستاد و با خوشحالي به او لبخند زد و خنديد.جالينوس فوري به خانه برگشت و دارويي را كه ويژه ي درمان بيماري ديوانگي بود خورد . شاگردانش از اين كار استادشان خيلي تعجب كردند. اما او به آن ها گفت : اين مرد ديوانه از ميان همه شما از من خوشش آمد ، آخر ديوانه از ديوانه خوشش مي آيد. و من امروز فهميدم كه يا ديوانه ام يا عقل درست و حسابي ندارم!

---------------------

حاكم و قصاب ها

روزي عده اي از قصابان يك شهر پيش حاكم رفتند و از اين كه با فروختن گوشت به قيمت تعيين شده ،سودي نمي برند شكايت كردند. حاكم كه مي دانست آن ها دروغ مي گويند و با گران فروشي و كم فروشي سود بسيار برده اند فكري كرد و به قصابان طمع كار گفت:اگر شما ده هزار دينار به خزانه ي شهر بدهيد مي توانيد گوشت را به قيمتي كه مي خواهيد بفروشيد. قصابان خيلي خوش حال شدند و ده هزار دينار به خزانه دادند اما حاكم بي درنگ اعلام كرد كه اگر مردم شهر از آن چند قصاب گوشت بخرند به شدت مجازات خواهند شد! چند روز گذشت و گوشت ها روي دست قصابان گران فروش ماند و گنديد. آن ها هم ناچار دوباره پيش حاكم رفتند و التماس كنان از او خواستند فكري به حالشان بكند.حاكم گفت: ده هزار دينار ديگر بدهيد و گوشت ها را به همان قيمت گذشته بفروشيد! قصابان پذيرفتند و ده هزار دينار ديگر دادند و حاكم با بيست هزار دينار قصابان مدرسه اي ساخت و گوشت هم در شهر فراوان و ارزان شد.

-------------------

ابن سينا و ابن مسكويه

ابو علي بن سينا هنوز به سن بيست سال نرسيده بود كه علوم زمان خود را فرا گرفت و در علوم الهي و طبيعي و رياضي و ديني زمان خود سر آمد عصر شد. روزي به مجلس درس ابو علي بن مسكويه،دانشمند معروف آن زمان ، حاضر شد. با كمال غرور گردويي را به جلوي ابن مسكويه افكند و گفت:
مساحت سطح اين را تعيين كن. ابن مسكويه جزوه هايي از يك كتاب كه در علم اخلاق و تربيت نوشته بود(كتاب طهارت الاعراق)، به جلوي ابن سينا گذاشت و گفت: تو نخست اخلاق خود را اصلاح كن تا من مساحت سطح گردو را تعيين كنم،تو به اصلاح اخلاق خود محتاجتري از من به تعيين مساحت سطح گردو. بوعلي از اين گفتار شرمسار شد و اين جمله راهنماي اخلاقي او در همه عمرش قرار گرفت

--------------------

در كمين ستمگرانيم

فرعون آنچه كه مي توانست،غرور ورزيد و مردم را تحت استثمار و شكنجه خود در آورد و بر آن ها سلطنت كرد تا حدي كه دستور داد ساختمان هاي بزرگي درست كنند(مثل اهرام سه گانه مصر)و به همه حتي زنان حامله دستور داده بود كه از راه هاي دور سنگ هاي بزرگي به دوش بگيرند و براي آن ساختمان ها بياورند.
روزي يكي از زن هاي آبستن كه سنگ و آجر حمل مي كرد، از پله هاي ساختمان بالا مي رفت، هر گاه در بردن مصالح ساختمان كوتاهي مي كرد، مامورين فرعون با تازيانه او را مي زدند. در اين ميان ناگهان بچه ي او سقط شد و آْن زن دلسوخته فرياد زد :اي خدا آيا در خوابي ،مگر نمي بيني اين طاغوت ستمگر(فرعون)چه ميكند؟
مدتي از اين جريان گذشت. وقتي كه فرعون و فرعونيان غرق در آب شدند، آن زن كنار رود نيل بود،ديد نعش فرعون روي آب قرار گرفته است،تعجب كرد و در همين حال شنيد هاتفي به او گفت:
اي زن ديدي كه ما خواب نبوديم كه نسبت خواب به ما دادي؟ بدان كه ما در كمين ظالمين هستيم

--------------------

فرشتگان چگونه قاضي را تسلي خاطر دادند

در بني اسراييل يك نفر قاضي بود كه پسرش از دنيا رفت،او بسيار ناراحت شد و بسيار بي تابي مي كرد.دو فرشته(به صورت انسان)نزد او براي طلب قضاوت آمدند.يكي از آن ها گفت:گوسفندان اين مرد به زراعت من آمده اند و آن را خراب نموده اند.ديگري گفت:اين زراعت در ميان كوه و نهر آب واقع شده و براي من راهي جز اين نبود كه گوسفندانم را از راه زراعت به سوي نهر آب ببرم.
قاضي به اولي گفت:آيا تو هنگام زراعت نمي دانستي كه در آن جا راه مردم است كه گوسفندان خود را از آن راه به آب برسانند؟ او در پاسخ گفت:تو هنگامي كه داراي پسر شدي نمي دانستي كه سر انجام او مي ميرد،پس به قضاوت خودت رفتار كن. _سپس آن دو فرشته به سوي آسمان عروج كردند.

LIDA
15-09-2009, 21:42
هر گاه به خاطر عیب و نقصی در زندگی ام مایوس می شوم ، می ایستم و به جیمی اسکات کوچک فکر می کنم. جیمی داشت برای نقشی در نمایش مدرسه تمرین می کرد. مادرش به من گفت که جیمی دلش می خواهد در آن نمایش نقشی داشته باشد ، اما او می ترسید جیمی انتخاب نشود. روزی که نقش ها را اعلام می کردند ، با مادرش رفتم تا جیمی را از مدرسه بیاوریم. جیمی که چشمانش با غرور و هیجان می درخشید ، با شتاب به طرف!!مادرش آمد و فریاد زد : مامان حدس بزن چی شدو سپس کلماتی را گفت که آویزه ی گوشم شد : من انتخاب شدمتا دست بزنم وهورا بکشم.

----------------

انسان پدیده ای غریب است به فتح هیمالیا میرود به کشف اقیانوسها میرود به ماه ومریخ سفر میکند تنها یک سرزمین است که هرگز تلاش نمیکند ان را کشف کند و ان دنیای درونی وجود خود اوست.

----------------

مبارزه با خجالت :
مارمولكي رفت پيش ماري كه چشم پزشك بود . از او خواست برايش عينكي تهيه كند . مار گفت عينك به چه درد تو مي خورد ؟ مگر با عينك و بي عينك
فرقي مي كند ؟ تو كه جايي را نمي بيني .
مارمولك گفت : عينك كه بزنم ديده مي شوم

-----------------

برای آخرین بار صلیب گردنبندی را به او هدیه کردم،پرسید برای چه بر من که تو را دوست ندارم؟؟؟

گفتم:مگر نه این است که صلیب را بالای گور می اندازند؟تو این را بالای قلب خود بگذار چون...

گور عشق من است...

-----------------

داشتم راه می رفتم و گام های استوار بر می داشتم با خودم فکر می کردم...آری درباره ی جدایی ...

ناگهان برگی از درخت جدا شد...آری برگ آن افسونگر طبیعت...و بر روی زمین افتاد روی آن نوشته بود:مرگ بر جدایی!!!

من آن را تایید کردم ولی در یک لحظه با خودم گفتم:

پس چرا برگ از درخت جدا شد؟؟؟

LIDA
16-09-2009, 12:12
یک پادشاه اسپانیایی، به دودمان خود بسیار می بالید. همچنین مشهور بود که با ضعیفان بی رحم است.یک روز، با نزدیکان خود در دشت آراگون راه می رفت که سالها قبل، پدرش در جنگی در آن کشته شده بود.در آنجا به مرد مقدسی برخوردند که در میان توده عظیمی از استخوانها ، چیزی را جستجو می کردپادشاه پرسید: آنجا چه کار می کنی؟،مرد مقدس گفت: اعلی حضرتا، سر بلند باشید. هنگامی که شنیدم پادشاه اسپانیا به اینجا می آید.تصمیم گرفتم که استخوانهای پدرتان را پیدا کنم و به شما بدهم. اما هر چه نگاه می کنم نمی توانم پیدایش کنم.مثل استخوانهای کشاورزان، فقرا، گدایان و بردگان است

***********

از مدير موفقي پرسيدند: "راز موفقيت شما چه بود؟" گفت: «دو كلمه» است.
- آن چيست؟
- «تصميم‌هاي درست»
- و شما چگونه تصميم هاي درست گرفتيد؟
- پاسخ «يك كلمه» است!
- آن چيست؟
- «تجربه»
- و شما چگونه تجربه اندوزي كرديد؟
- پاسخ «دو كلمه» است!
- آن چيست؟
- «تصميم هاي اشتباه»

**************

شب بود و او با دوستش روی پله جلوی ساختمان نشسته بودند. به دختری که در آن تاریکی از سر کوچه می آمد اشاره کرد. بلند شدند و به سمت او رفتند. هنوز چند قدمی جلو نرفته بودند که گفت: برگردیم؛ خواهرمه

**************

صبح زود، همین که از خانه بیرون زد گفت: «مسابقه می دیم!» و قبل از اینکه نظر او را بشنود، ادامه داد: «از الان تا شب». چشمش به زنی که از سر کوچه می آمد افتاد؛ نگاهش را کج کرد. به شیطان گفت: فعلاً یک – هیچ به نفع من!

*************

اشتباهات



توماس ادیسون دو هزار بار الیاز را برای اختراع لامپ روسنایی ازمایش کرد.
وقتی هیچ کدام از این موارد در ازمایش درست جواب نداد دستار او با ناراحتی گفت بیهوده است ما هیچ
چیز جدیدی یاد نگرفتیم ولی اذیسون با اطمینان کامل جواب داد نه ما پیشرفت کردیم و خیلی چیزها یاد گرفتیم ما اکنون میدانیم که
دوهزار الیاز وجود دارد که نمی توانیم در لامپ روشنایی ایجاد کرد.

LIDA
16-09-2009, 12:17
یكى از استادان رشته ى فلسفه ، در یكى از دانشگا هها وارد كلاس درس مى شود و به دانشجویان می گوید می خواهد از آنها امتحان بگیرد ، بعدش صندلى اش را بلند می كند و می گذارد روى میزش ، و می رود پاى تخته سیاه ، و روى تابلو ، چنین مى نویسد :
ثابت كنید كه اصلا این " صندلى " وجود ندارد !
دانشجویان ، مات و منگ و مبهوت ، هر چه به مغز شان فشار می آورند و هر چه فرضیه ها و فرمول هاى فلسفى و ریاضى را زیر و بالا می كنند ، نمى توانند از این امتحان سر بلند بیرون آیند . تنها یك دانشجو ، با دو كلمه ، پاسخ استاد را می دهد . او روى ورقه اش می نویسد : كدام صندلى ؟

-----------------


ساحل

پیرمردی در ساحل دریا در حال قدم زدن بود به قسمتی از ساحل رسید
که هزاران ستاره دریایی به خاطر جزرو مد در انجا گرفتار شده بودند
و دخترکی را دید که ستاره های دریایی را میگرفتو یکی یکی انها را
به دریامی انداخت . پیرمرد به دخترک گفت :دختر کوچولو احمق تو که نمیتوانی
همه این ستاره های دریایی را نجات بدهی انها خیلی زیاد هستند.
دخترک لبخندی زد و گفت : میدانم ولی یکی را که مینوانم نجات بدهم و
یک ستاره دریایی را به دریاانداخت و این یکی و به دریا انداخت واین یکی

----------------

کمی مرد جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته .
مرد با تعجب پرسید :شما اینجا چه میکنید چرا بیکارید ؟
مرد از فرشته پرسید : مردم چگونه میتوتنند جواب بفرستند ؟
فرشته پاسخ داد: بسیار ساده فقط کافیه بگویید

خدایا شکر

------------------

جانور موذی!

امروز در خیابان پلاکاردی دیدم، نوشته بود: " طرح ضربتی مقابله با حیوانات موذی " هم حوصله پیاده شدن نداشتم و هم امکانش را، چون حدودا در مرکز یک میدان بزرگ بودم! مهمتر از اینها قلم و رنگ و اسپری و اینها نداشتم! والا می رفتم، پایین آن پلاکارد می نوشتم: " جانوری موذی تر از انسان نیست! با موذیگری های همین یکی اگر مقابله نمایید، جهان گلستان خواهد شد! "

-------------------



جعبه ها

در دستانم دو جعبه دارم که خداوند به من داده است
خدا به من گفت :
"غصه هایت را درون جعبه سیاه بگذار و شادی هایت را درون جعبه طلایی"
شادی ها و غصه ها را درون جعبه ها گذاشتم .
جعبه طلایی روز به روز سنگین تر میشد و جعبه سیاه روز به روز سبکتر !!!
روزی از روی کنجکاوی جعبه سیاه را باز کردم تا علت ان را بفهمم . در کمال ناباوری
دیدم که ته جعبه سوراخ است و غصه هایم از ان بیرون میریزد
با تعجب رو به خدا کردم و گفتم :
خدایا چرا این جعبه ها که به من دادی ؟ و چرا ته جعبه سیاه سوراخ است ؟
و خدا با لبخندی دلنشینی جواب داد :
"ای بنده من جعبه طلایی را به تو دادم تا لحظه های شاد زندگیت را بشماری و جعبه سیاه را دادم تا تلخی های
زندگیت را دور بریزی و همیشه با شادی هایت شاد زندگی کنی

LIDA
16-09-2009, 12:30
حلزون بزرگی در ساحل دريا صدف خويش گشوده تن به آفتاب نيم گرم سپرده بود.ماهيخواری بر او گذشت و به قصد او منقار به درون صدف برد، ليکن حلزون خطر را دريافت و پيش از آنکه طعمه ی ماهيخوار شود صدف خويش فرو بست.منقار ماهيخوار در صدف بماند و تلاش رهايی اش همه بيهوده ماند. صدف نيز بر منقار پرنده آويخته ماند و راه رهايی نداشت مرغک درازپای با خود گفت: اگر امروز و فردا باران نبارد بی شک حلزون خواهدمرد
و حلزون گرفتار انديشيد: اگر يک امروز و فردا منقار ماهيخوار را رها نکنم بی گمان پرنده هلاک خواهد شد.
هم در آن هنگام ماهيگيری بي چيز که از کناره مي گذشت،
چشم بر آن دو بی خبر افتاد و ماهيخوار و صدف را شادمانه به مطبخ خود برد!

------------------------

دو خانواده در يک خانه مسکن داشتند.خانواده اى که پنجره ی اتاقش رو به خاوران بود به عزا نشست
چرا که مادر در آستانه ی مرگ بود.پسر خانواده بر بالين مادر ميگريست اما سخت آشکار بود
که اندوهى چندان گران به دل ندارد. در اتاقى که پنجره ی رو به باختر داشت، پسر با مادر خود گفت
- بر تو ساليان بسيار گذشته است، هنگام آن در رسيده که اندک اندک رحيل را آماده شوی
اما در برابر تو سوگند می خورم که بر خلاف فرزند هم خانه مان از مرگت چنان اندوهگين شوم
که همگان را از مشاهده ى اشک تلخ من درد بر دل نشيند!!
آه! پسری که به مرگ مادر رضا دهد بر جنازه ی او چگونه گريستن مى تواند؟

--------------------


اميد نا اميدان

پير مكتب « راستان » با مريدان از ميدان شهر مي گذشت .جواني زور آزمايي ميكرد . پير خواست درسي به مريدان بدهد ،پس چوب دستي خود را به سوي جوان زور آزما دراز كردگفت : اگر مي تواني اين را بشكن . جوان في الفور آن را به دو نيم كرد پير دو نيمه چوب را كنار هم گذاشت . گفت : حالا اگر ميتواني بشكن .
جوان باز با زور آن را شكست . پير چهار تكه را كنار هم گذاشت
و گفت : حالا اگر مي تواني بشكن . جوان باز آن را شكست .
پير به مريدان اشاره كرد تا تكه چوبها را جمع كردند و كنار هم يك دسته كردند
و جوان باز آن را شكست .پير گفت : درسي را كه ميخواستم بدهم اين بود كه گاهي اتحاد ما ثمر ندارد .

--------------------

آنچه از سوز آتش دل هر عاشق بر آيد

پسرک و دخترک توي کافه نشسته بودن روي صندلي‌اي که شايد يک روز تو هم بشيني.
کمي اونطرف‌تر پيرمرد نشسته بود روي صندلي‌اي که شايد تو يک روز بشيني. پسرک و دخترک حرف مي‌زدن و پيرمرد نگاهشون مي‌کرد گاهي هم به تکه عکسي که توي دستش بود چشم مي‌دوخت و بغض مي‌کرد. يک دفعه دختر بلند شد و رفت ولي پسرک همين طور سر جاش نشسته بود از رفتارشون مشخص بود که ديگه نمي‌خوان همديگر رو ببينن.پيرمرد در حالي که اشک مي‌ريخت بلند شد به سمت پسر رفت دست روي شونه‌اش گذاشت عکس را نشانش داد. پسرک به چهره پيرمرد نگاهي تاسف بار کرد سپس به سمت دختر دويد. يادش به خير سالها پيش ...پيرمرد بازهم نشست روي همون صندلي‌اي که پسرک نشسته بود و تو هم شايد روزي بشيني

----------------------

--------------------------------------------------------------------------------

عشق براي تمام عمر

پيرمردي صبح زود از خانه‌اش خارج شد. در راه با يک ماشين تصادف کرد و آسيب ديد. عابراني که رد مي‌شدند به سرعت او را به اولين درمانگاه رساندند. پرستاران ابتدا زخمهاي پيرمرد را پانسمان کردند سپس به او گفتند: بايد ازتو عکسبرداري شود تا جايي از بدنت آسيب نديده باشد. پيرمرد غمگين شد و گفت عجله دارد و نيازي به عکسبرداري نيست. پرستاران از او دليلش را پرسيدند.
پيرمرد گفت زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا مي‌روم و صبحانه را با او مي‌خورم. نمي‌خواهم دير شود!
پرستاري به او گفت: خودمان به او خبر مي‌دهيم. پيرمرد با اندوه گفت: خيلي متأسفم. او آلزايمر دارد. چيزي را متوجه نخواهد شد! حتي مرا هم نمي‌شناسد! پرستار با حيرت گفت: وقتي که نمي داند شما چه کسي هستيد، چرا هر روز صبح براي صرف صبحانه پيش او مي‌رويد؟ پيرمرد با صدايي گرفته، به آرامي گفت: اما من که مي‌دانم او چه کسي است...!

ALI
19-09-2009, 13:37
چگونه دوست دختر پيدا كنيم؟

اصلا نگران نباشید چون دخترها زياد شدن و در حال ترش شدن هستن!!!


پس نيازي نيست كه ما پسرهاي گل دنبال اونها راه بيفتيم(ولي بايد حتما راه بيفتيم) حالا ما در اينجا فرض مي كنيم كه اونها ناز مي كنن اگه زشت بودي چه كار بايد كني؟؟؟هيچ مي دوني يا نه؟؟؟؟پس بخون خوب اين كه كاري نداره كه...ابروهات رو بگير...كرم سفيد كننده بزن...دماغت رو عمل كن...


خلاصه هر چي داشتي بزن!


حالا بگذريم اينا رو كه زدي مي ري پيشه دختره چشمات رو ببند و بهش بگوووووو مي خوام يه رابطه دوستانه با شما برقرار كنم(منظوررم رابطه سالمه)البته اصلا انتظار نداشته باشين كه همون اول بگه باشه عزيزم بيا با هم دوست بشیم.)



البته اونجا بايد شماره تيليفونت رو بدي...آخه اگه ندي نميشه....شماره رو كه دادي بعد برو....اون خودش بعد از 1 هفته حالا بستگي به دخترش داره...بهت بابت اون حرفت مي زنگه....و حالا بايد اينجا خودت يه جوري طرف رو راضي كني....اينجاش


ديگه به من ربطي نداره...آخه هر كس يه جوريه...


اگه نشد فقط كار رو به خون و خونريزي نكش....آخه به من ربطي نداره...شتر ديدي نديدي....من بي تقصيرم.
+++++++++++++++
درخواست سیانور از داروخانه

خانمی وارد داروخانه می شه و به دکتر داروساز میگه که به سیانور احتیاج داره! داروسازه میگه واسه چی سیانور می‌‌خوای؟ خانمه توضیح می ده که لازمه شوهرش را مسموم کنه. چشم‌های داروسازه چهارتا می شه و میگه: خدا رحم کنه، خانوم من نمی‌تونم به شما سیانور بدم که برید و شوهرتان را بکُشید! این بر خلاف قوانینه! من مجوز کارم را از دست خواهم داد... هر دوی ما را زندانی خواهند کرد و دیگه بدتر از این نمی شه! نه خانوم، نـــه! شما حق ندارید سیانور داشته باشید و حداقل من به شما سیانور نخواهم داد. بعد از این حرف خانمه دستش رو می بره داخل کیفش و از اون یه عکس میاره بیرون؛ عکسی که در اون شوهرش و زن داروسازه توی یه رستوران داشتند شام می‌خوردند. داروسازه به عکسه نگاه می کنه و می گه: چرا به من نگفته بودید که نسخه دارید؟!
++++++++++++++
مزایای سیگار کشیدن
- سیگار كشیدن باعث میشه شما هرچه سریعتر از شر سلامتی و زندگی به امید خدا خلاص بشید و بتونید پا به عرصه های جدیدتری از جمله جهان آخرت بگذارید و تجربه های جدید كسب كنید .

۲ – وقتی سیگار بكشین یه سرفه هایی میكنین به خدا همچین سر جیگرتون حال میاد انگار قولنج ریه تون رو گرفته باشن یعنی ششتون حال میاد .

۳ – اونایی كه سیگاری هستن بعد از یه مدت متوجه میشن كه روابط عاطفی عمیقی با چای و نسكافه پیدا كردن .

۴ – اگه سیگاری بشین برای مواقع بیكاری ، بیعاری ، بیخوابی ، بیداری ،بیزاری ، بیذاتی ، بیماری ، سیرابی ، لیوانی ، خیشاحی ( منظور همون خوشحالیه ) ، نیراحی (ناراحتی ) و سایر مواقع بهترین امكان رو در اختیار دارین .

۵ – اگه سیگاری بشین دارای روابط اجتماعی درخشان میشین و میتونین دوستان جدید زیادی پیدا كنین :
الف – وقتی شما جزء خریداران سیگار باشین دوستانی رو پیدا میكنین كه از بس دوستتون دارن شما رو به شكل شیرینی میبینن .
ب – وقتی شما جزء مصرف كنندگان سیگار باشین دوستان مهربونتون شما رو به شكل مگس میبینن .در نوع ب دوستی از طرف شما بسیار عمیقتر خواهد بود .

۶ – اگه سیگاری بشین توی محیط های سربسته و عمومی از دست سیگاری ها حرص نمیخورین و این خودش باعث میشه آرامش اعصاب داشته باشین .

۷ – وقتی سیگاری بشین ، میتونین توی مسابقه جهانی ترك سیگار شركت كنین و كلی پول به جیب بزنین .

۸ – اگه سیگاری بشین ، وقتی با اقوام و دوستان به پیك نیك میرین موقع روشن كردن آتیش میتونین روش روشن كردن كبریت در میان باد و بوران رو به اونا نشون بدین و خودتون رو به عنوان یك قهرمان ملی معرفی كنید .

۹ – اگه سیگاری بشین با سوپری سر كوچتون بیشتر رفیق میشین طوری كه اگه یه روز نرین سراغش دلش براتون تنگ میشه .

۱۰ – اگه مخفیانه سیگار بكشین میتونید با كوچه پس كوچه های اطراف خونه ، پشت بام ، زیر زمین و دیگر جاهایی كه تا حالا زیاد بهشون توجه نكردین بیشتر آشنا بشین .

۱۱ – وقتی مخفیانه سیگار میكشین با ادوكلن ، عطر و دئودورانت های ارزون قیمت و همچنین انواع آدامسهای p.k ، خروس نشان ، relax و غیره آشناتر میشین و به آدمی خوشبو با دندونای سفید مبدل بشین .

۱۲ – هرچه بیشتر سیگار بكشین راحت تر میتونین از شر پولهایی كه توی جیبتون سنگینی میكنه راحت بشین .

۱۳ – اگه سیگاری بشین توی شهرای بزرگ كه هوای آلوده دارن راحتتر میتونین زندگی كنین .
+++++++++++++++++
و آنگاه که خدا موجودات را آفرید

خدا خر را آفرید و به او گفت: تو بار خواهی برد، از زمانی که تابش آفتاب آغاز می شود تا زمانی که تاریکی شب سر می رسد. و همواره بر پشت تو باری سنگین خواهد بود. و تو علف خواهی خورد و از عقل بی بهره خواهی بود و پنجاه سال عمر خواهی کرد و تو یک خر خواهی بود.
خر به خداوند پاسخ داد: خداوندا! من می خواهم خر باشم، اما پنجاه سال برای خری همچون من عمری طولانی است. پس کاری کن فقط بیست سال زندگی کنم و خداوند آرزوی خر را برآورده کرد...

خدا سگ را آفرید و به او گفت: تو نگهبان خانه انسان خواهی بود و بهترین دوست و وفادارترین یار انسان خواهی شد. تو غذایی را که به تو می دهند خواهی خورد و سی سال زندگی خواهی کرد. تو یک سگ خواهی بود.
سگ به خداوند پاسخ داد: خداوندا! سی سال زندگی عمری طولانی است. کاری کن من فقط پانزده سال عمر کنم و خداوند آرزوی سگ را برآورد...

خدا میمون را آفرید و به او گفت: و تو از این سو به آن سو و از این شاخه به آن شاخه خواهی پرید و برای سرگرم کردن دیگران کارهای جالب انجام خواهی داد و بیست سال عمر خواهی کرد.و یک میمون خواهی بود.
میمون به خداوند پاسخ داد: بیست سال عمری طولانی است، من می خواهم ده سال عمر کنم. و خداوند آرزوی میمون را برآورده کرد.

و سرانجام خداوند انسان را آفرید و به او گفت: تو انسان هستی. تنها مخلوق هوشمند روی تمام سطح کره زمین. تو می توانی از هوش خودت استفاده کنی و سروری همه موجودات را برعهده بگیری و بر تمام جهان تسلط داشته باشی. و تو بیست سال عمر خواهی کرد.
انسان گفت: سرورم! گرچه من دوست دارم انسان باشم، اما بیست سال مدت کمی برای زندگی است. آن سی سالی که خر نخواست ، آن پانزده سالی که سگ نخواست و آن ده سالی که میمون نخواست زندگی کند، به من بده.
و خداوند آرزوی انسان را برآورده کرد...

و از آن زمان تا کنون انسان فقط بیست سال مثل انسان زندگی می کند…!!!

و پس از آن،ازدواج می کند و سی سال مثل خر کار می کند مثل خر زندگی می کند ، و مثل خر بار می برد…!!!

و پس از اینکه فرزندانش بزرگ شدند، پانزده سال مثل سگ از خانه ای که در آن زندگی می کند، نگهبانی می دهد و هرچه به او بدهند می خورد...!!!

و وقتی پیر شد، ده سال مثل میمون زندگی می کند؛ از خانه این پسرش به خانه آن دخترش می رود و سعی می کند مثل میمون نوه هایش را سرگرم کند...!!!

و این بود همان زندگی که انسان از خدا خواست !!!
+++++++++++++++
اعلام جدول خاموشی برق تهران توسط وزير نيرو


وزير نيرو برنامه خاموشي های تهران را به شرح زير اعلام کرد:


منطقه 1
روزها برق باشد، شبها برای اينکه پارتی ها برهم بخورد از ساعت 20 الی 3 صبح برق برود؛

منطقه 2
مانند بالا؛

منطقه 3
مانند بالا؛

منطقه 4
روزی نيم ساعت برق نباشد صرفاً جهت اعمال قانون و يکنواخت سازی؛

منطقه 5
روزی 2 ساعت برق برود بعلاوه 5 ساعت تنبيه چون سال 1342 منطقه به شرکت برق بدهکار بود (پرونده موجود است)؛

منطقه 6
صبح ها که نور کافيست برق برود فقط کسانی که برق ميخواهند درخواست بدهند بخش اداری پيگيری کند؛

منطقه 7
غلط کردن برق ميخوان، يک روز در ميان برق برود، هر ** اعتراض کرد آب شرب خانوار قطع بشود جهت عبرت سايرين؛

منطقه 8
منزل مادر خانم بنده اونجاست، هميشه برق باشد؛

منطقه 9
منزل خودمان اونجاست، فقط جهت رعايت عدالت روزی 20 دقيقه دم صبح برق برود؛

منطقه 10
منزل باجناق اونجاست، چنان برق برود و بيايد که تمام لوازم خانگی بسوزد؛

منطقه 11
به کل برق نباشد، اگر دليل خواستند گاز هم قطع شود؛

منطقه 12 و 13
بچه محل های قديم اونجا هستند، عاشق فوتبال هستند، شبهايی که فوتبال دارن برق باشد؛

منطقه 14 الی 20
روزی 7 ساعت به دلخواه شهردار منطقه برق برود؛

منطقه 21 و 22
بخشنامه شود که اختراع برق توسط اديسون شايعه بوده؛

LIDA
22-09-2009, 15:11
انتخاب

جنگی سخت میان دو لشکر در گرفته بود. یکی از سپاهیان لشکری که در حال شکست بود، رو به فرار نهاد..
گفتند: “کجا می گریزی، نامرد!!”
گفت: “اگر بگویند فلانی از میدان جنگ گریخت لعنت الله، مرا خوشتر از آن است که بگویند فلانی کشته شد رحمت الله.”

----------------

پاداش وزیر

یکی از ندیمان هارون الرشید، بهلول را در گوشۀ خرابه ای دید و گفت: “چرا اینجا نشسته ای؟ برخیز و نزد وزیر خلیفه برو که به هر دیوانه، پنج درم پاداش می دهد.”
بهلول خندید و گفت: “اگر راست می گویی، تو برو که به تو ده درم خواهد داد، چرا که دیوانگی تو دو برابر دیگران است

---------------------

داشتن ريش دراز و سر كوچك نشانه حماقت است(حکایت)


يه بار ملا مرد حكيمي رو مي بينه و بهش مي گه يه نصيحت به من ياد بده.
مرد حكيم مي گه: داشتن ريش دراز و سر كوچك نشانه حماقت است. ملا گفت : خب بقيه ش ؟ حكيم گفت همين براي تو كافيست. القصه ملا به خونه مي رسه و وقتي خودشو تو آينه مي بينه ، مي فهمه كه اي دل غافل منظور حكيم خود ملا بوده ! خلاصه مياد و ريششو روي يه شمع مي گيره تا ريشش كوتاه بشه و شبيه احمقها نباشه. يه دفعه همه ي ريش و سبيلش مي سوزه و ملا جراحاتي هم برميداره.
ملا فوراً مياد پيش مرد حكيم و مي گه : آن چه را گفتي تجربه كردم و دريافتم كه حقيقت داره!

-----------------

دوبرادر يكي خدمت سلطان كردي و ديگر به سعي بازو نان خوردي .
باري توانگر گفت درويش را :چرا خدمت نكني تا از مشقت كاركردن برهي ؟
گفت :تو چرا كارنكني تا از مذلت خدمت رهايي يابي؟
كه حكما گفته اند:نان خود خوردن و نشستن به از كمر زرين به خدمت بستن.

-------------------


پادشاهي به كشتن بي گناهي فرمان داد.گفت :اي پادشاه بواسطه خشمي كه تو را بر من است آزار خود مجوي.
گفت :به چه معني؟
گفت:از براي آن كه اين عقوبت بر من به يك نفس بسرآيد وبزه آن جاويد بر تو بماند.

LIDA
22-09-2009, 15:24
طول عمر

ابلهي از بهلول پرسيد :
آدمي را طول عمر چقدر باشد؟
بهلول گفت: آدمي را ندانم . اما تو
را طول عمر بس دراز باشد.....!

***********

همنشيني با همنوعان

شاعري تازه كار كه تظاهر به احساس مي كرد
گفت: دلم از آدميان گرفته است....!!!!!!
بهلول گفت: پس برو با " همنوعانت " بشين....!!!!!

*************

شكار هارون الرشيد

روزي هارون الرشيد و جمعي از
درباريان به شكار رفته بودند.
بهلول نيز با آن ها بود. آهويي در شكار گاه
ظاهر شد. خليفه ، تيري به سوي آهو افكند
ولي تيرش به خطا رفت و آهو گريخت.
بهلول فرياد زد:" احسنت. "
خليفه بر آشفت و گفت: مرا مسخره مي كني ؟.
بهلول گفت :
" احسنت " من براي آهو بود،
نه براي " خليفه".

*************

علم نجوم

شخصي در نزد خليفه هارون الرشيد مدعي
شد كه علم نجوم مي داند. بهلول هم حضور
داشت در آنجا. پرسيد:
آيا مي داني در همسايگي ات كه نشسته است؟
مدعي گفت: نمي دانم؟
بهلول گفت: تو كه همسايه ات را نمي شناسي،
چگونه از ستاره هاي آسمان ، خبر داري؟

**********

اگر رفتی بردی , وگر خفتی مردی



شبی در بیابان مکه از بی خوابی پای رفتنم نماند . سر بنهادم و شتربان را گفتم : دست از من بدار .
پای مسکین پیاده چند رود
کز تحمل ستوه شد بختی
تا شود جسم فربهی لاغر
لاغری مرده باشد از سختی
گفت : ای برادر حرم در پیش است و حرامی در پس , اگر رفتی بردی , وگر خفتی مردی .
خوش است زیر مغیلان به راه بادیه خفت
شب رحیل ولی ترک جان بباید گفت (گلستان سعدی )
................
بختی : شتر قوی هیکل و دو کوهانه حرامی : دزد,راهزن مغیلان : درختی است خاردار بادیه : بیابان

LIDA
23-09-2009, 12:54
لشگر محمود شاه در سومنات بتی یافتند به نام لات. هندوان به زاری و تمنا از او خواستند تا در برابر ده من زر بت را باز ستانند. شاه بت را نفروخت و در عوض آتشی بر افروخت و لات را در آن بسوزاند. یک از سردارانش گفت: زر از بت بهتر بود، کاش بت را به آن همه زر می فروختی. شاه گفت: ترسیدم که در روز حساب کردگار آذر و محمود را به پیش آورد و بگوید که او بت تراش بود و تو بت فروشی. ناگاه از میان بت که در آتش می سوخت بیست من گوهر برون آمد. شاه گفت: لایق این بت آن بود و از خدای من مکافات این بود.

*************

گرگ و میش
در ایام صدارت میرزاتقی خان امیرکبیر روزی احتشام الدوله ( خانلر میرزا ) عموی ناصرالدین شاه که والی بروجرد بود به تهران آمد و به حضور میرزاتقی خان رسید. امیر از احتشام الدوله پرسید: خانلر میرزا وضع بروجرد چطور است؟
حاکم لرستان جواب داد: قربان اوضاع به قدری امن و امان است که گرگ و میش از یک جوی آب میخورند.
امیر برآشفت و گفت: من میخواهم مملکتی که من صدراعظمش هستم آنقدر امن و امان باشد که گرگی وجود نداشته باشد که در کنار میش آب بخورد. تو میگویی گرگ و میش از یک جوی آب میخورند؟
خانلر میرزا که در قبال این منطق امیرکبیر جوابی نداشت بدهد سرش را پائین انداخت و چیزی نگفت.

**************

سپاهی ای را گفتند که چرا به جنگ بیرون نشوی ؟ گفت به خدای که من یک تن از ایشان را نشناسم و آنان نیز مرا نمی شناسند
اصلا دشمنی من و ایشان از کجا پدید آمده است؟

***************

مردی به خربزه فروشی رفت که طرف فریاد می زد : [[بدوید این خربزه عسل است نه اصلا نه قند و رطب است]]
مردی رسید و گفت ببخشید بیماری دارم که هوس خربزه ترش کرده است اگر داری بده طرف گفت بین خودمان بماند این ها همه سرکه اعلا است

***************

یهودی از نصرانی پرسید: موسی برتر است یا عیسی؟ گفت: عیسی مردگان را زنده می کرد ولی موسی مردی را بدید و او را به ضربت مشتی بیفکند و آن مرد بمرد عیسی در گهواره سخن می گفت اما موسی در چهل سالگی می گفت خدایا گره از زبانم بگشای تا سخنم را دریابند

LIDA
23-09-2009, 12:58
ابوالعینا بر سفره ای بنشست فالوده ای برایش نهادند مگر کمی شیرین بود گفت این فالوده را پیش از آن که به زنبور عسل وحی شود ساخته اند

********

عربی را از حال زنش پرسیدند گفت تا زنده است تازینده است و همچنان مار گزنده است

***********

معاویه به حلم معروف بود و کسی نتوانسته بود او را خشمگین سازد مردی دعوای کرد که او را بر سر خشم آورد نزدش شد و گفت خواهم مادرت را به زنی به من دهی از آن که او رای بزرگ است معاویه گفت پدرم را نیز سبب محبت به او همین بود

************

زن مزبد حا مله بود روزی به روی شوی نگر یست و گفت وای بر من اگر فرزند م به تو ماند مزبد گفت وای بر تو اگر به من نما ند

************

د ر رمضان نو خطی را گفتند این ما ه کسا د با شد گفت خد ا یهود و نصا ری را پا یند ه د ارد

GORJI
23-09-2009, 23:31
درويشی را ضرورتی پيش آمد، گليمى را از خانه يكى از پاك مردان دزديد. قاضى فرمود تا دستش بدر کنند.
صاحب گليم شفاعت کرد که من او را بحل کردم.
قاضى گفت : به شفاعت تو حد شرع فرو نگذارم.
صاحب گليم گفت : اموال من وقف فقيران است ، هر فقيرى كه از مال وقف به خودش بردارد از مال خودش برداشته ، پس قطع دست او لازم نيست .
قاضى از جارى نمودن حد دزدى منصرف شد، ولى دزد را مورد سرزنش ‍ قرار داد و به او گفت : آيا جهان بر تو تنگ آمده بود كه فقط از خانه چنين پاك مردى دزدى كنى ؟!
دزد گفت : اى حاكم ! مگر نشنيده اى كه گويند: خانه دوستان بروب ولى حلقه در دشمنان مكوب !!!



در زمان ها ي گذشته ، پادشاهي تخته سنگ را در وسط جادهقرار داد و براي اين كه عكس العمل مردم را ببيند خودش را در جايي مخفي كرد. بعضي از بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه بي تفاوت از كنار تخته سنگ مي گذشتند. بسياري هم غرولند مي كردند كه اين چه شهري است كه نظم ندارد. حاكم اين شهر عجب مردبي عرضه اي است و ...
با وجود اين هيچ كس تخته سنگ را از وسط بر نمي داشت . نزديك غروب، يك روستايي كه پشتش بار ميوه و سبزيجات بود ، نزديك سنگ شد. بارهايش را زمين گذاشت و با هر زحمتي بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را كناري قرار داد. ناگهان كيسه اي را ديد كه زير تخته سنگ قرار داده شده بود ، كيسه را باز كرد و داخل آن سكه هاي طلا و يك يادداشت پيدا كرد.
پادشاه در ان يادداشت نوشته بود :
هرسد و مانعي مي تواند يك شانس براي تغيير زندگي انسان باشد.



زن به پشت سرش نگاه كرد و به دو فرزندش لبخند زد .سپس برگشت و به همسرش كه در حال رانندگي بود ، نگاهي انداخت و گفت : " من خوشبخت ترين زن دنيا هستم ،همسري به خوبي تو دارم و اين بچه هاي خوب را ."مرد به چشمان زن نگاه كرد و لبخندش را پاسخ داد و همين يك نگاه كافي بود تا ........صداي فريادهاي دلخراش زن بينوايي كه در يك لحظه بر اثر تصادف همه خانواده اش را از دست داده بود در آسايشگاه رواني پيچيد ...



یکی از عرفا روزی از یکی از اغنیا پرسید:دنیا را دوست داری؟گفت:بسیار.پرسید:برای بدست آوردن آن کوشش می کنی؟ گفت :بلی .سپس عارف گفت:در اثر کوشش،آن چه می خواهی بدست آوری؟
گفت:متاسفانه تاکنون به دست نیاورده ام.عارف گفت:این دنیایی که تاکنون با همه ی کوشش هایت آن را به دست نیاورده ای،پس چطور آخرتی که هرگز طلب نکرده و در راه وصول به آن نکوشیده ای به دست خواهی آورد؟
دنیا طلبیدیم ،به جایی نرسیدسیم یارب چه شود آخرت ناطلبیده



عاشق و معشوقی بودند که سخت به هم دلبسته بودند.بعد از مدتی عاشق به معشئق گفت:در چشم راست تو لکی می بینم.به من بگو چه وقت این لک در چشم تو ایجاد شده است؟معشوق گفت:از وقتی که عشق تو رو به سردی گذاشته است.یعنی تا وقتی محبت تو شدت داشت در من نتنها عیب نمی دیدی بلکه همه ی عیوب را حسن می دیدی .چنانکه این لک مدت ها در چشم بود و تو از شدت محبت آن را نمی دیدی ،حال آنکه از محبت تو کم شده لک را می بینی.

GORJI
23-09-2009, 23:34
جنگجويي از استادش پرسيد: بهترين شمشير زن کيست؟
استادش پاسخ داد: به دشت کنار صومعه برو . سنگي آنجاست . به آن سنگ توهين کن.
شاگرد گفت:اما چرا بايد اين کار را بکنم؟سنگ پاسخ نمي دهد.
استاد گفت خوب با شمشيرت به آن حمله کن.
شاگرد پاسخ داد:اين کار را هم نمي کنم . شمشيرم مي شکند . و اگر با دست هايم به آن حمله کنم ، انگشتانم زخمي مي شوند و هيچ اثري روي سنگ نمي گذارند . من اين را نپرسيدم . پرسيدم بهترين شمشيرزن کيست؟
استاد پاسخ داد:بهترين شمشير زن ، به آن سنگ مي ماند ، بي آن که شمشيرش را از غلاف بيرون بکشد ، نشان مي دهد که هيچ کس نمي تواند بر او غلبه کند .



اولين باري که عاشقت شدم يادته ؟
من يه کرم سيب بودم و تو يه کرم ابريشم .
من به تو قول دادم ديگه هيچوقت سيب نخورم و تو هم قول دادي دور خودت پيله نزني .
ولي نمي دونم چي شد که من طاقت نياوردم و فقط يه مقدار سيب خوردم .
تو هم از غصه دور خودت پيله بستي . ...
حالادومين باره که عاشقت شدم ولي حالا من هنوز يه کرم سيبم و تو يه پروانه خوشگل .
تو پرزدي و رفتي و من موندم و سيب هايي که جايي براي خورده شدنشون نمونده .
از هر چي سيب در دنياست منتنفرم ...



در روزگاران قدیم عابدی در کوهها خانه کرده بود و روز و شب مشغول عبادت بود و خداوند هم روزی او را میرساند به عبارتی او عبادت میکرد و خدا عنایت .
روزی از روزها عنایت خدا بر اساس حکمتش قطع شد ولی عبادت عابد ادامه یافت تا سه وعده عبادت عابد قطع نشد . پس از سه وعده عابد نالان و پریشان از کوه به زیر شد و سوی مردم گبر و بت پرست روان شد در حالی که زیر لب خدا را سوال پیچ کرده بود و غر میزد تا به اولین خانه رسید در زد و گفت : ای صاحب خانه عمری بنده خدا بودم و عبادتش را میکردم و روزی خور درگاهش بودم اما سه وعده ای است که مرا فراموش کرده و گرسنه گذاشته ،از کرم نانی به من بده تا زنده بمانم. مرد بت پرست 3 قرص نان به عابد داد . عابد با خوشحالی راه رفتن در پیش گرفت ناگهان سگ خانه راه او را بست ، مرد نانی برای او پرت کرد سگ باز پیش آمد مرد نان دوم را داد سگ عصبانی شد مرد نان سوم را انداخت و گفت : ای سگ بی معرفت صاحبت سه قرص نان به من داد و تو هر سه را گرفتی . سگ خشمگین به امر خدا چنین گفت:
بی معرفت منم یا تو سالها سگ خانه این بت پرست بودم گاهی مرا زد گاهی نوازش کرد گاهی سیر بودم گاهی گرسنه ولی هیچگاه از در خانه او نرفتم ولی تو چطور سه وعده گرسنگی باعث شد از خدا روی گردان شوی و به دشمن خدا پناه ببری.



روزی بهلول(ابو وهیب بهلول بن عمروصیرفی کوفی،عالم،عارف،از عقلای مجانین.شاگرد امام جعفر صادق(ع)) از راهی می گذشت که ناگهان دزدی از پشت سر بهلول کلاهش را دزدید.بهلول به دنبال او دوید تا کلاه را پس بگیرد .بعد از طی مسافتی به سر دوراهی رسیدند که یک راه به آبادی و راه دیگر به قبرستان می رفت.مرد طرار به طرف آبادی رفت ولی بهلول به طرف قبرستان روانه شد. مردمی که ناظر آنان بودند به بهلول گفتند طرار از طرف آبادی رفت تو چرا از راه قبرستان می روی؟بهلول گفت بالاخره گذارش به این قبرستان خواهد افتاد .آن وقت من می دانم با او چه معامله ای بکنم


شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی.
پسرک، در حالی‌که پاهای برهنه‌اش را روی برف جابه‌جا می‌کرد تا شاید سرمای برف‌های کف پیاده‌رو کم‌تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه می‌کرد.
در نگاهش چیزی موج می‌زد، انگاری که با نگاهش ، نداشته‌هاش رو از خدا طلب می‌کرد، انگاری با چشم‌هاش آرزو می‌کرد.
خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالی‌که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد.
- آهای، آقا پسر!
پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق می‌زد وقتی آن خانم، کفش‌ها را به ‌او داد.پسرک با چشم‌های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید:
- شما خدا هستید؟
- نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!
- آها، می‌دانستم که با خدا نسبتی دارید!

GORJI
23-09-2009, 23:37
روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می کنند، چقدر فقیر هستند. آن دو یک شبانه روز در خانه محقر یک روستایی مهمان بودند.
در راه بازگشت و در پایان سفر، مرد از پسرش پرسید: نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟
پسر پاسخ داد: عالی بود پدر!
پدر پرسید آیا به زندگی آنها توجه کردی؟
پسر پاسخ داد: بله پدر!
و پدر پرسید: چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟
پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت: فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهار تا. ما در حیاطمان یک فواره داریم و آنها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد. ما در حیاطمان فانوس های تزیینی داریم و آنها ستارگان را دارند. حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آنها بی انتهاست!
با شنیدن حرفهای پسر، زبان مرد بند آمده بود. بعد پسر بچه اضافه کرد :
متشکرم پدر، تو به من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم!




از ابوسعید ابوالخیر(عارف نامدار ایرانی در نیمه ی دوم قرن چهارم و نیمه ی اول قرن پنجم.از |آثار مهم :دیوان شعر)پرسیدند:خدا را کجا جوییم؟ابو سعید در پاسخ گفت:کجا جستید که نیافتید!
عارفی گفته است :مراد از خداجویی نه آن است که او را پیدا کنی،بلکه تو باید از گمگشتگی پیدا شوی یعنی خود را بشناسی چنانکه حضرت علی (ع) فرمود:من عرف نفسه فقد عرف ربه(هرکه خود را بشناسد خدا را شناخته است)
من عرف زین گفت شاه اولیا عارف خود شو که بشناسی خدا



چشمان گود افتاده و بدن نحيفش نشان مي داد كه خيلي گرسنه است.‌ براي اينكه از آزار واذيت رهگذرها در امان بماند، داخل يك جوب پهن، پناه برد. بوي خوبي به مشامش رسيد. يك نفر كه تازه نان خريده بود داشت از كنارش رد مي‌شد. از داخل جوب بيرون آمد و به طرف رهگذر رفت. همين كه نزديكش شد، رهگذر لگد محكمي به او زد. به داخل جوب پرتاب شد و سرش به ديواره جوب خورد.ناله‌اي كرد و خاموش شد. رهگذر رفت. سگ بيچاره فقط يك تكه ای نان مي‌خواست و رهگذر اين را نفهميد



فنجان قهوه را تعارفش کردم ... وقتی نگاهش کردم دلم سوخت ...اما وقتی یادم آمد که چطور با فریب و نیرنگ قول خرید خانه و ماشین ... مرا وادار به ازدواج کرد حالم به هم خورد ... هنوز قهوه اش را نخورده بود که گفت :آماده شو که می خواهیم جایی برویم..همین طور که از قهوه می نوشید از جیبش سوئیچی به من داد : امروز قول نامه اش کردم ...بریم محضر تا سند خانه را هم به نامت کنم ...ناگهان روی مبل ولو شد ..... سیانور اثر کرده بود.



دخترك گل فروش سالها در آرزوي خريدن يك كفش قرمزُ بود و پولهايي را كه از فروختن گل هاي مريم به دست آورده بود،در قلك كوچكش جمع مي كرد.
آن روز صبح هم مثل هميشه، در فكر و رويايش بود كه ناگهان در اثر برخورد با اتوموبيلي به گوشه اي پرتاب شد. وقتي چشمانش را باز كرد خود را روي تختي سپيد و تميز ديدكه در كنار آن هديه اي قرار داشت.
دخترك با خوشحالي هديه را باز كرد٬ يك جفت كفش قرمز بود!!!!!
چشمان دخترك لبريز از شادي شد٬ ولي افسوس . . . . . . او نمي دانست كه پاهايش ديگر توان رفتن ندارد.
__________________

LIDA
24-09-2009, 08:21
آنی

آنی که ضعیف بود تصمیم گرفت

آنی که قدرت داشت مغرور شد

....

آنی که ضعیف بود عزت یافت

آنی که قدرت داشت ذلت!


-------------------

منطق ِ بی منطق


حرف هایم که تمام شد، لبخند موفقیت امیزی زد

ـ میدانستم که با این موضوع کنار میایی.تو از اول هم دختر منطقی و معقولی بودی!

سرم را بوسید و چیزی را کف دستم گذاشت و بی هیچ حرفی رفت

مشتم را باز کردم، قلبم ایستاد به تماشا،

من صاحب دو حلقه شدم !

----------------

سؤال و جواب

ـــ بابایی، مامان می گه نماز می خونین یا سفره بندازیم؟

ـــ ... و آل محمّد. باباجون، وضو گرفتم. تا سفره رو بندازین، بابایی هم اومده.


------------------

بی کرانه


مسیحی می نمود. فهمیده بود مسلمان هستم و شیعه. جلو آمد و گفت: می خواهم علی را در یک جمله تعریف کنی.

یک جمله از جرج جُرداق مسیحی به ذهنم رسید:" علی آن اقیانوس بی کرانیست که قطره اشک یتیمی طوفانیش می کند"

احساس کردم زیر لب چیزی می گوید مثل: اشهد ان...

...اما نه!
سرش را به زیر انداخت و رفت.شا نه هایش اما تکان می خورد.

بعد ها فهمیدم یتیم بوده!

--------------

شهر عمودی


روی کانال یک کولر با برگ های کاج، اشیانه ساخت. به درخت نزدیک و از گربه دور ...

هر روز دم غروب گربه ی لاغر سفید را روی پشت بام روبرویی میدید و به هم خیره میشدند

از گربه بیشتر از هرچیز دیگری میترسید.

گربه دستش به او و جوجه ها نرسید اما یک مرد، شیرینی پرواز اولین جوچه را نادیده گرفت

و دست یک کارگرساختمانی،

رگ ِ‌زندگی را قطع کرد .

LIDA
24-09-2009, 08:25
صدا

تند و تند سوپ را با قاشق می‌چپاند توی دهانش و هورت می‌کشید، آخرش هم آروغ بلندی زد. دلخور گفتم: « دیگه صبرم تمام شد.» دستش را گرفتم و از خانه انداختمش بیرون.

سر و صدای شبانهٔ کامیونهایی که مواد ساختمانی را کنار آپارتمان در دست ساز مجاورمان پیاده می‌کردند خواب راحت را تا دم دمای طلوع آفتاب از من گرفت.

صبح با یک دسته گل رز سفید رفتم خانهٔ مادرش.

***********

هابیل فربه ترین گوسفند را برای قربانی برد.

قابیل مرغوب ترین گندم را برد.

خداوند قربانی ی هر دو را پذیرفت.

او این بار انسان را از آب،باد،خاک،آتش و کمی موم عسل آفریده بود.

************

روز نخست

آدم به اطراف نگاهی انداخت. حوّا را دید که از دور می آمد ... سلانه سلانه
دست ها را گذاشت پشت و به سمت حوّا رفت .
« میدانی آدم ؟ اینجا اصلا چیز جالبی ندارد . دلم میگیرد »
آدم لبخند زد و مشتش را سمت حوّا گرفت
«بیا عزیزم . اینها را برای تو جمع کردم » و سنگریزه ها را توی مشت حوّا ریخت .
دوتایی به غروب افتاب خیره شدند و
آدم تمام دنیا را به حوّا هدیه کرد.

*************

درخت...

درخت تنها بود...کمی فکر میکرد...
یادش آمد 100 سال است که از خاک و آب و نور تغذیه می کند...
کمی دیگر تامل میکند..می گوید راستی اگر این ها نباشند چه بلایی سر من خواهد آمد؟!...
آری درخت 100 سال است که دل به این دنیا بسته....100 سال است که ریشه هایش را در خاک فرو کرده که این دنیا را از دست ندهد...
100 سال است که هیچ حرکتی نکرده,هیچ کاری نکرده...فقط باد او را به خود می آورد...
لحظه ی مرگش فرا رسیده بود... اما هنوز ریشه هایش را از زمین نمی کند

**********

ترمز

مرد پایش را روی ترمز گذاشت .

اتومبیل با صدای ناهنجاری ایستاد .

سرش را از پنجره بیرون آورد و دهانش را باز کرد ............

صدای عصای سفید روی آسفالت سرد خیابان صدایش را برید .

GORJI
24-09-2009, 20:39
دو مرد بعد سالها در اتوبوس یکدیگر را دیدند و مشغول صحبت شدند :-یادته؟ سال آخر دبیرستان !چه کتکی از
بابام خوردم؟!... چون از ریاضی تجدید آوردم ،نمی دونم کدوم نامردی جزوه من رو کش رفت و باعث شد که
ترک تحصیل کنم ... دیگری هم در حال خنده گفت : گذشته ها گذشته! ولی خودمونیم ها !عجب جزوه ای بود!
در ایستگاه بعدی یکی از در جلویی و دیگری از در عقب با کلی خشم پیاده شدند ...


کنار پارک نشسته بود و عصای سفیدش را محکم در دست جمع کرده بود ...صدای غرش آسمان را شنید ...
بلند شد و دستش را برای گرفتن قطرات باران دراز کرد .. ناگهان سردی چیزی را در کف دستش احساس کرد...
دختر بچه در حالیکه به سرعت از کنارش می گذشت فریاد زد : مامان...! پول رو دادم به اون گداهه...


گفت به من بگو چکار کنم تا برای یک بار عاشق بشم و عاشق بمونم ؟
گفتم وقتی عاشق شدی دیگه به کسی نگاه نکن تا عاشق دیگری نشی ... روز بعد که دیدمش
دیگه نگاهم نمی کرد.


مادر خسته از خرید برگشت و به زحمت زنبیل سنگین را داخل خانه کشید. پسرش دم در آشپزخانه منتظر او بود و می خواست کار بدی را که تامی کوچولو انجام داده، به مادرش بگوید. وقتی مادرش را دید به او گفت: «مامان! مامان ! وقتی من داشتم تو حیاط بازی می کردم و بابا داشت با تلفن صحبت می کرد تامی با یه ماژیک روی دیوار اطاقی را که شما تازه رنگش کرده اید، خط خطی کرد!» مادر آهی کشید و فریاد زد: «حالا تامی کجاست؟» و رفت به اطاق تامی کوچولو. تامی از ترس زیر تخت خوابش قایم شده بود، وقتی مادر او را پیدا کرد، سر او داد کشید: «تو پسر خیلی بدی هستی» و بعد تمام ماژیکهایش را شکست و ریخت توی سطل آشغال. تامی از غصه گریه کرد. ده دقیقه بعد وقتی مادر وارد اطاق پذیرایی شد، قلبش گرفت و اشک از چشمانش سرازیر شد. تامی روی دیوار با ماژیک قرمز یک قلب بزرگ کشیده بود و درون قلب نوشته بود: مادر دوستت دارم!
مادر درحالی که اشک می ریخت به آشپزخانه برگشت و یک تابلوی خالی با خود آورد و آن را دور قلب آویزان کرد. بعد از آن، مادر هرروز به آن اطاق می رفت و با مهربانی به تابلو نگاه می کرد!



دو خط موازی زاییده شدند. پسرکی در کلاس درس آنها را روی کاغذ کشید.
آن وقت دو خط موازی چشمانشان به هم افتاد ودر همان یک نگاه قلبشان تپید و مهر یکدیگر را در سینه جای دادند...
خط اولی نگاهی پر معنا به خط دومی کرد و گفت: ما می توانیم زندگی خوبی داشته باشیم ... خط دومی از هیجان لرزید. خط اولی ... و خانه ای داشته باشیم در یک صفحه دنج کاغذ .. من روزها کار می کنم. می توانم خط کنار یک جاده ی متروک شوم ... یا خط کنار یک نردبام. خط دومی گفت: من هم می توانم خط کنار یک گلدان چهار گوش گل سرخ شوم. یا خط کنار یک نیمکت خالی در یک پارک کوچک و خلوت... ! چه شغل شاعرانه ای ...!
در همین لحظه معلم فریاد زد: دو خط موازی هیچوقت به هم نمی رسند و بچه ها تکرار کردند ...

GORJI
24-09-2009, 20:42
دختر با ظاهري ساده و نه مذهبي در حال عبور كردن از خيابان بود پسري از پياده رو داد زد سيبيييلو چطوري؟ دختز كاملا خونسرد تبسمي كرد و جواب داد وقتي تو زير ابرو بر مي داري من سيبيل مي زارم تا اين جامعه يه مرد هم داشته باشه پسر سرخ شد و چيزي نگفت



پسر کوچکی وارد داروخانه شد، کارتن جوش شیرنی را به سمت تلفن هل داد. بر روی کارتن رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره ای هفت رقمی. مسئول دارو خانه متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش داد.پسرک پرسید، خانم، می توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن ها را به من بسپارید؟ زن پاسخ داد، کسی هست که این کار را برایم انجام می دهد. پسرک گفت: خانم، من این کار را نصف قیمتی که او می گیرد انجام خواهم داد. زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است. پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد، خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو می کنم، در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت. مجددا زن پاسخش منفی بود. پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت.مسئول داروخانه که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: پسر...از رفتارت خوشم میاد؛ به خاطر اینکه روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری بهت بدم پسر کوچک جواب داد:
نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم رو می سنجیدم، من همون کسی هستم که برای این خانوم کار می کنه.



مرد جوانی که مربی شنا و دارنده چندين مدال المپيک بود، به خدا اعتقادی نداشت. او چيز هايی را که درباره خداوند و مذهب می شنيد مسخره می کرد. شبی مرد جوان به استخر سرپوشيده آموزشگاهش رفت. چراغ خاموش بود ولی ماه روشن و همين برای شنا کافی بود. مرد جوان به بالاترين نقطه تخته شنا رفت و دستانش را باز کرد تا درون استخر شيرجه برود. ناگهان سايه بدنش را همچون صليبی روی ديوار مشاهده کرد. احساس عجيبی تمام وجودش را فرا گرفت. از پله ها پائين آمد و به سمت کليد برق رفت و چراغ ها را روشن کرد. آب استخر برای تعمير خالی شده بود!



ساعت 3 شب بود كه صداي تلفن , پسري را از خواب بيدار كرد.
پشت خط مادرش بود
.پسر با عصبانيت گفت: چرا اين وقت شب مرا از خواب بيدار كردي؟
مادر گفت: 25 سال قبل در همين موقع شب تو مرا از خواب بيدار كردي. فقط خواستم بگويم
تولدت مبارك
پسر از اينكه دل مادرش را شكسته بود تا صبح خوابش نبرد ,
صبح سراغ مادرش رفت وقتي داخل خانه شد مادرش را پشت ميز تلفن با شمع نيمه سوخته يافت
ولي مادر ديگر در اين دنيا نبود



در قرون وسطا کشیشان بهشت را به مردم می فروختند و مردم نادان هم با پرداخت هر مقدار پولی قسمتی از بهشت را از آن خود می کردند. فرد دانایی که از این نادانی مردم رنج می برد دست به هر عملی زد نتوانست مردم را از انجام این کار احمقانه باز دارد تا اینکه فکری به سرش زد... به کلیسا رفت و به کشیش مسئول فروش بهشت گفت:
قیمت جهنم چقدره؟
کشیش تعجب کرد و گفت: جهنم؟!
مرد دانا گفت: بله جهنم.
کشیش بدون هیچ فکری گفت: ۳ سکه
مرد سراسیمه مبلغ را پرداخت کرد و گفت: لطفا سند جهنم را هم بدهید.
کشیش روی کاغذ پاره ای نوشت: سند جهنم
مرد با خوشحالی آن را گرفت از کلیسا خارج شد. به میدان شهر رفت و فریاد زد: من تمام جهنم رو خریدم
این هم سند آن است. دیگر لازم نیست بهشت را بخرید چون من هیچ کس را داخل جهنم راه نمی دهم!

GORJI
25-09-2009, 00:03
سالها پيش که من به عنوان داوطلب در بيمارستان کار مي کردم، دختري به بيماري عجيب و سختي دچار شده بود و تنها شانس زنده ماندنش انتقال کمي از خون خانواده اش به او بود.
او فقط يک برادر 5 ساله داشت. دکتر بيمارستان با برادر کوچک دختر صحبت کرد.
پسرک از دکتر پرسيد: آيا در اين صورت خواهرم زنده خواهد ماند؟
دکتر جواب داد: بله و پسرک قبول کرد.
او را کنار تخت خواهرش خوابانديم و لوله هاي تزريق را به بدنش وصل کرديم، پسرک به خواهرش نگاه کرد و لبخندي زد و در حالي که خون از بدنش خارج مي شد، به دکتر گفت: آيا من به بهشت مي روم؟!
پسرک فکر مي کرد که قرار است تمام خونش را به خواهرش بدهند.



روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید .
روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است
مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی آن چه نوشته است؟
روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد: امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!




زمانی مردی تقاضا کرد که بهشت و جهنم را ببیند . وقتی به جهنم رسید ،از دیدن مردمی که دور میز ضیافت بزرگی نشسته بودند، حیرت کرد. بهترین غذاها روی میز انباشته شده بود. چه جشنی! شاید جهنم آنقدرها که می*گفتند، بد نبود! ولی وقتی از نزدیک به آنهایی که دور میز نشسته بودند، نگاه کرد متوجه شد که با وجود آن همه غذا همه از گرسنگی رو به مرگ*اند. می*دانید، به هر یک چوب غذا خوریی به طول یک متر داده بودند! هیچ راهی وجود نداشت که با ا ین چوب*ها بتوانند غذا را به دهانشان ببرند . هیچ کس حتی یک لقمه هم نخورده بود. واقعاً که چنین نزدیک به ضیافت نشستن و ناتوانی در خوردن حتی یک لقمه، جهنم بود. سپس مرد به بهشت رفت تا زندگی را در آنجا ببیند. در نهایت تعجب دید که مردمی درست با همان وضعیت دور میز ضیافت نشسته*اند. به هر نفر هم چوب*های غذا خوری یک متری داده شده بود! ولی در آنجا همه با شادمانی مشغول صرف غذاهای لذیذ بودند. سا کنان بهشت ... از چوب*های بلند برای غذا دادن به یکد یگر استفاده می*کردند.



دو راهب در خيابان گل آلودی در شهر قدم می زدند كه به دختری با جامه ابريشمين برخوردند . او به خاطر گل و لای می ترسيد از خيابان بگذرد .یکی از آندو گفت : بيا دختر ، و او را بر دوش خود از خيابان گذراند .
دو راهب تا شب سخن نگفتند ، سرانجام در دير ، دیگری نتوانست بی تفاوت بماند وگفت : راهبان نمی بايست به دختران نزديك شوند ، خاصه به دختران زيبايی چون او ، چرا چنين كردی ؟
اولی گفت : دوست عزيز ، من آن دختر را همانجا در شهر رها كردم ، اين تويی كه او را با خود تا اينجا آورده ای !



--------------------------------------------------------------------------------

هنگامی که برادران یوسف (ع) می خواستند او را به چاه بیفکنند ، وی خندید . برادرانش تعجب کردند وگفتند : برای چه می خندی ؟! حضرت یوسف (ع) راز خنده ی خود را اینگونه بیان کرد : فراموش نمی کنم روزی را که به شما برادران نیرومند نظر افکندم وخوشحال شدم و با خود گفتم : کسی که این همه یار و یاور نیرومند دارد از حوادث سخت چه غمی خواهد داشت ! آن روز به بازوان شما دل بستم ، اما اکنون در چنگالتان گرفتارم ، به شما پناه می برم ، ولی به من پناه نمی دهید ! خدا شما را بر من مسلط ساخت تا بیاموزم که به غیر او ( حتی برادرانم ) تکیه نکنم .

GORJI
25-09-2009, 00:05
مردي در جهنم بود که ناگهان فرشته اي براي کمک به او آمد و گفت : من تو را نجات ميدهم . براي اين که تو روزي کار نيکي انجام داده اي فکر کن ببين ميتواني آن را به خاطر بياوري ؟او فکر کرد و به ياد آورد روزي در راهي که ميرفت عنکبوتي را ديد . براي اين که اورا زير پايش له نکند راهش را کج کرد و از سمت ديگري عبور کرد .فرشته لبخندي زد و ناگهان تار عنکبوتي پايين آمد و فرشته گفت :تار عنکبوت را بگير و بالا برو تا به بهشت برسي.مرد تار عنکبوت را گرفت .در همين حال ديگر جهنميان هم که فرصتي براي نجات خود يافته بودند به سمت تار عنکبوت دست دراز کردند تا بالا بروند .اما مرد دست انها را کنار زد تا مبادا تار عنکبوت پاره شود و خود بيافتد.که ناگهان تار عنکبوت پاره شد . فرشته با ناراحتي گفت:تو تنها راه نجاتي را که داشتي با فکر کردن به خود و خودخواهي و فراموش ساختن ديگران از دست دادي .ديگر راه نجاتي براي تو نيست و فرشته ناپديد شد.



آرتور اش ٬قهرمان افسانه اي تنيس هنگامي که تحت عمل جراحي قلب قرار گرفت ، با تزريق خون آلوده ، به بيماري ايدز مبتلا شد . طرفداران آرتور از سرتاسر جهان نامه هايي محبت آميز برايش فرستادند . يکي از دوستداران وي در نامه خويش نوشته بود : چرا خداوند تو را براي ابتلا به چنين بيماري خطرناکي انتخاب کرده ؟
آرتور اش ، در پاسخ اين نامه چنين نوشت :
در سرتاسر دنيا بيش از پنجاه ميليون کودک به انجام بازي تنيس علاقه مند شده و شروع به آموزش مي کنند. حدود پنج ميليون از آنها بازي را به خوبي فرا مي گيرند. از آن ميان قريب پانصد هزار نفر تنيس حرفه اي را مي آموزند و شايد پنجاه هزار نفر در مسابقات شرکت مي کنند . پنج هزار نفر به مسابقات تخصصي تر راه مي يابند . پنجاه نفر اجازه ي شرکت در مسابقات ويمبلدون را مي يابند چهار نفر به مسابقات نيمه نهايي راه مي يابند و دو نفر به مسابقات نهايي . وقتي که من جام بهترين تنيس باز جهان را در دست هايم مي فشردم ، هرگز نپرسيدم که خدايا چرا من ؟ و امروز وقتي که درد مي کشم ، باز هم اجازه ندارم که از خدا بپرسم چرا من ؟




روزی پادشاهی اعلام کرد به کسی که بهترین نقاشی صلح را بکشد، جایزه بزرگی خواهد داد.
هنرمندان زیادی نقاشی هایشان را برای پادشاه فرستادند. پادشاه به تمام نقاشی ها نگاه کرد ولی فقط به دوتا از نقاشی ها علاقه مند شد.
در نقاشی اول، دریاچه ای آرام با کوه های صاف و بلند بود. بالای کوه ها هم آسمان آبی با ابرهای سفید کشیده شده بود.
همه گفتند: این بهترین نقاشی صلح است. در نقاشی دوم هم کوه بود ولی کوهی ناهموار و خشن، در بالای کوه آسمانی خشمگین رعد و برق می زد و باران تندی می بارید و در پایین کوه آبشاری با آبی خروشان کشیده شده بود.
وقتی پادشاه از نزدیک به نقاشی نگاه کرد، دید که پشت آبشار روی سنگ ترک برداشته، بوته ای روییده و روی بوته هم پرنده ای لانه ساخته و روی تخم هایش آرام نشسته است. پادشاه نقاشی دوم را انتخاب کرد.
همه اعتراض کردند ولی پادشاه گفت: صلح در جایی که مشکل و سختی ای نیست، معنی ندارد. صلح واقعی وقتی است که قلب شما با وجود همه مشکلات آرام و مطمئن است. این معنی واقعی صلح است.



رام كنندگان حيوانات سيرك براي مطيع كردن فيلها از ترفند ساده اي استفاده مي كنند.زماني كه حيوان هنوز بچه است، يكي از پاهاي او را به تنه درختي مي بندند. حيوان جوان هر چه تلاش مي كند نمي تواند خود را از بند خلاص كند اندك اندك اين عقيده كه تنه درخت خيلي قوي تر از اوست در فكرش شكل مي گيرد.وقتي حيوان بالغ و نيرومند شد ،كافي است شخصي نخي را به دور پاي فيل ببندد و سر ديگرش را به شاخه اي گره بزند. فيل براي رها كردن خود تلاشي نخواهد كرد
پاي ما نيز ، همچون فيلها،اغلب با رشته هاي ضعيف و شكننده اي بسته شده است ، اما از آنجا كه از بچگي قدرت تنه درخت را باور كرده ايم، به خود جرات تلاش كردن نمي دهيم،
غافل از اينكه براي به دست آوردن آزادي ، يك عمل جسورانه كافيست



مردي زير باران از دهكده كوچكي مي گذشت . خانه اي ديد كه داشت مي سوخت و مردي را ديد كه وسط شعله ها در اتاق نشيمن نشسته بود
مسافر فرياد زد : هي،خانه ات آتش گرفته است! مرد جواب داد : ميدانم
مسافر گفت:پس چرا بيرون نمي آيي؟
مرد گفت:آخر بيرون باران مي آيد . مادرم هميشه مي گفت اگر زير باران بروي ، سينه پهلو ميكني
زائوچي در مورد اين داستان مي گويد :
خردمند كسي است كه وقتي مجبور شود بتواند موقعيتش را ترك کند

GORJI
25-09-2009, 00:07
مردي در نمايشگاهي گلدان مي فروخت . زني نزديك شد و اجناس او را بررسي كرد . بعضي ها بدون تزيين بودند، اما بعضي ها هم طرحهاي ظريفي داشتند
زن قيمت گلدانها را پرسيد و شگفت زده دريافت كه قيمت همه آنها يكي است
او پرسيد:چرا گلدانهاي نقش دار و گلدانهاي ساده يك قيمت هستند ؟چرا براي گلداني كه وقت و زحمت بيشتري برده است ، همان پول گلدان ساده را مي گيري؟
فروشنده گفت: من هنرمندم . قيمت گلداني را كه ساخته ام مي گيرم. زيبايي رايگان است



دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد. نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبت‌هایش از درد چشم خود نالید. بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند. مرد جوان عصازنان به عیادت نامزدش می‌رفت و از درد چشم می‌نالید. موعد عروسی فرا رسید. زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهر هم که کور شده بود. مردم می‌گفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد. 20 سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود. همه تعجب کردند. مرد گفت: "من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم".



زيبايي و زشتي در ساحل درياي به هم رسيدند آن دو به هم گفتند: بيا در دريا شنا کنيم. برهنه شدند و در آب شنا کردند، و زماني گذشت و زشتي به ساحل بازگشت و جامه هاي زيبايي را پوشيد و رفت. زيبا نيز از دريا بيرون آمد و تن پوشش را نيافت، از برهنگي خويش شرم کرد و به ناچار لباس زشتي را پوشيد و به راه خود رفت. تا اين زمان نيز، مردان و زنان، اين دو را با هم اشتباه مي گيرند. اما اندک افرادي هم هستند که چهره زيبايي را مي بينند، و فارغ از جامه هايي که بر تن دارد، او را مي شناسند. و برخي نيز چهره زشتي را مي شناسند، و لباسهايش او را از چشمهاي اينان پنهان نمي دارد.

------------------

مرد قوي هيكل ، در چوب بري استخدام شد و تصميم گرفت خوب كار كند .
روز اول 18 درخت بريد . رئيسش به او تبريك گفت و او را به ادامه كار تشويق كرد . روز بعد با انگيزه بيشتري كار كرد ، ولي 15 درخت بريد .
روز سوم بيشتر كار كرد ، اما فقط 10 درخت بريد . به نظرش آمد كه ضعيف شده است . نزديكش رفت و عذر خواست و گفت : « نمي دانم چرا هر چه بيشتر تلاش مي كنم ، درخت كمتري مي برم»
رئيس پرسيد : «آخرين بار كي تبرت را تيز كردي ؟»
او گفت : «براي اين كار وقت نداشتم . تمام مدت مشغول بريدن درختان بودم



مرد جواني در آرزوي ازدواج با دختر کشاورزي بود. به نزد کشاورز رفت تا از او اجازه بگيرد. کشاورز گفت: پسر جان، برو در آن قطعه زمين بايست. من سه گاو نر را يک به يک آزاد ميکنم، اگر توانستي دُم یکی از اين سه گاو رو بگيري، ميتواني با دخترم ازدواج کني.
مرد جوان در مرتع، به انتظار اولين گاو ايستاد. در طويله باز شد و بزرگترين و خشمگين‌ترين گاوي که تا حالا ديده بود به بيرون دويد. فکر کرد گاوهاي بعدي، گزينه بهتري خواهند بود، پس به کناري دويد تا گاو از مرتع بگذرد و از در پشتي خارج شود.
دوباره در طويله باز شد. باورنکردني بود! در تمام عمر چيزي به اين بزرگي و درندگي نديده بود. گاو با سُم به زمين ميکوبيد و خرخر ميکرد. جوان بار دیگر با خود فکر کرد گاو بعدي هر چيزي هم که باشد، از اين بهتر خواهد بود. به سمت حصارها دويد و گذاشت گاو دوم نیز از مرتع عبور کند. براي بار سوم در طويله باز شد. لبخند بر لبان مرد جوان ظاهر شد. اين ضعيف ترين، کوچک ترين و لاغرترين گاوي بود که تو عمرش ديده بود. اين گاو، براي مرد جوان بود! در حالي که گاو نزديک ميشد، در جاي مناسب قرار گرفت و درست به موقع بر روي گاو پريد. دستش رو دراز کرد... اما گاو دم نداشت..!
زندگي پر از فرصت هاي دست يافتني است. بهره گيري از بعضي فرصت ها ساده است و بعضي مشکل. اما زماني که بهشون اجازه ميديم رد بشن و بگذرن (معمولاً در اميد فرصت هاي بهتر در آينده)، اين موقعيت ها شايد ديگه موجود نباشن. براي همين، هميشه اولين شانس رو بچسب!!!

LIDA
25-09-2009, 10:15
پیرمرد...

پیرمرد خسیس پولدار از خانه بیرون آمد....

به خیالش برای خرید نان به آن سر شهر رفت....

دیگر راه برگشت نداشت...

آلزایمر پیری کار خودش را کرده بود....

تمام ثروت کلانی که ۴۰ سال اندوخته بود ۱ ساعته بر باد رفت...

۵ سال است که گدای گوشه خیابان حسرت روزهای گذشته را می خورد...

**********

در گذشته هر وقت به هم می رسیدیم از ذخیره کار خیرمان می پرسیدیم

و امروز از ذخیره کارت سوختمان!

***********

گرسنگی

-- طفلک بیچاره ! معلوم نبیست از گرسنگی مرده یا از سرما !

-- حتماً یکی از این بچه های گدا گشنه خیابونیه که از دست مامورها دررفته .

×× دومی جمله اش رابا چنان لحنی ادا کرد که گویا در مورد موجودی غیر انسان حرف میزند ، گویا کسی داستان دخترک کبریت فروش را برایش تعریف نکرده بود

*********

دعا

تا حالا شده وقتی از تاکسی پیاده می شی راننده بقیه پولتو اسکناس پاره بده؟ یا مثلا کرایه زیاد بگیره؟ میدونم. شده. حتما خیلی ام سوختی. اما مطمئنم نشده که بگی الهی تصادف کنی یا مثلا ضربه مغزی بشی بعدم طرف یهو جلو چشمات بیفته و الکی بمیره.دیروز عصر یه راننده زیاد ازم پول گرفت. خیلی حرصم گرفت تو دلم گفتم: ایشالا دو قدم جلوتر تصادف کنی. بعد ایستادم به تماشا. تاکسی ده، بیست، پنجاه قدم وتا جایی که می دیدمش رفت وهیچیش نشد. وقتی رسیدم خونه فکر کردم خوبه خدا زیادم ما رو تحویل نمی گیره. تصور کن همه دعا های احمقانه این روزامون مستجاب می شد.

*************

آدامس

بعد از ظهر داغ تابستون بود. پسرک تک و تنها توی کوچه پرسه می زد. جز بغ بغوی گاه و بی گاه یاکریم و صدای وزوز کولر سرویس نشده یکی از همسایه ها هیچ صدایی نمیومد. پسرک بدون هم بازی حوصله اش سر رفته بود. کلافه از گرما به دیوار آجری تکیه داده بود و آدامس بادکنکی می جوید.هر از گاهی آدامس و باد می کردو بعد اون رو هف می کشید توی دهنش و دوباره می جوید و دوباره... صورتش عرق کرده بود و پیراهنش به تنش چسبیده بود اما اهمیتی نمی داد و همچنان می جوید.

پااااااااااااااااااااخ. تسمه کولر...

چشمان پسرک گشاد شده بود وتکه های آدامس به صورتش چسبیده بودن.

LIDA
25-09-2009, 10:20
سیندرلا

سیندرلا گفت: بی خیال بابا. هر دفه این کفشو میاری منم خر می شم دوباره زن پسر پادشاه می شم.
وزیر اعظم گفت: ضعیفه بپوش! قصه رو خراب نکن.
سیندرلا: چرا حرف زور می زنی؟
وزیر اعظم: ای فمینیست بیچاره معلوم الحال!
سیندرلا: بابا اون یه چیز دیگه ست!!! من می گم قصه ات تکراری شده...

- بعدشم کفش بلور و انداخت تو مستراح.

************

ایست آخر

خیابان کیپ بود و هر چند دقیقه ، یکی دو متر جلو میرفتم ، راهی برای فرار نبود


برای لحظه ای ، حرکت ماشین ها قدری شتاب گرفت .
همه برای گرفتن راه از دیگری و گریختن از تنگنای خیابان عجله داشتند .

در یک لحظه اتفاق افتاد...

با صدای ناهنجار بوق به جلویی کوبیدم ، عقبی کوبید به من و ………

صدای آژیر آمبولانس که از مدتی قبل شنیده می شد قدری بلندتر شد ،

اما کاری از دست کسی برنمی آمد .

چند دقیقه بعد راننده آمبولانس آژیر را خاموش کرد ،
برای همیشه …

**********

تشریح


گفت: حاضری؟... گفتم: ولش کن؛ گناه داره. گفت: نترس دیوونه! دردش نمیاد که؛ مرده.

از اون روز که شکم مارمولک بیچاره رو پاره کرد که فقط ببینه توش چیه، سالها گذشته. الان اون جراح شده، من طراح.

*************


همکلاسی
همیشه لابلای حرف هایش این جملات تکرار می شد :

شاگرد اول کنکور مکانیک که شده بودم ……
دانشجوی ممتاز که شده بودم……
روز جشن فارغ التحصیلی بود که ……

و رئیس اداره ساکت و آرام ، با چشمانی نیمه باز و لبخندی نرم ٬ همکلاسی سابق دانشکده اش را نگاه می کرد که حالا برای گذران زندگی و تامین هزینه سنگین اعتیاد خود مسئول توزیع جراید در اداره اش بود .


************

آواره

بعد از کلی در به دری بالاخره یه خونه پیدا کردم. هنوز خستگیم در نرفته بود که همسایه بغلی زد رو شونه م و گفت: ببخشید شما؟؟ گفتم: من؟... مخلصت مداد سیا! اینجا خالی بود منم بی جا! همسایه گفت: بزن به چاک داداش بذار هوا بیاد. ما خودمون اورجینالشو از جعبه مداد رنگی بیرون کردیم یه کم جامون وا شه!

LIDA
25-09-2009, 10:24
گرز کاوه

ضحاک گفت:جون بچه تون این طومار و امضا کنین که من هیشکی رو اذیت نکردم؛ مردم خودشون به زور مغز بچه هاشونو دادن به من. کاوه گفت: آره جون خودت! فک کردی کشکیه؟ الانه فریدون میاد باباتو در میاره. ضحاک گفت: زرشک! فریدون بدون طلسم اون گاوه که شیرشو خورده هیچ ...ی نمی تونه بخوره. کاوه گفت: پس خبر نداری! حاجیت از سر همون گاوه که کشتیش یه گرز درست کرده این هوا!

***********

مرغ عشق

گفتم: راست می گن مرغ عشق بدون جفتش می میره. قفس مرغ عشق و از میخ روی دیوار پایین آورد و گفت: اینو ببین! پارسال جفتش مرد؛ الان خیلی تنهاست ولی خوب، می بینی که زنده ست. بعد قفس به دست روی صندلی نشست و ادامه داد: مثل آدما دیگه. بدون هم نمیمیرن که. اما می تونن معنی زندگی همدیگه باشن.

*************

صدای تلویزیون اونقدر بلند بود که از پشت در بسته می فهمیدی گزارش فوتبال پخش می کنه. با عصبانیت در اطاق و باز کردم و رفتم تو که یهو صدای فریاد بابامو شنیدم: آفرین مک منه من! عجب گلی! چشمام از حدقه زده بود بیرون. بابام از کی اونقدر لوس شده بود؟؟ دهنم و کج کردم و گفتم: بابا...؟! مک منه کی؟ بابام خندید و گفت: مک منه من. اسم این فوتبالیسته مک منه منه!

**************

الیور تویست

الیور کوچولو ظرفش رو بالاتر برد و گفت: یه کم بیشتر! آقا گندهه نیم خیز شد و گفت: چی گفتی؟؟؟ الیور گفت: بیشتر! آقا گندهه گفت: با کمال میل! و یه ملاقه سوپ توی ظرف الیور ریخت. الیور از این مهربونی خوشحال شد و از اون به بعد سالهای سال توی یتیم خونه زندگی کرد. وقتی بزرگ شد برای خودش گدای شریفی شد و هرگز نفهمید که تو تمام این سالها تنها وارث یه خانوادهء پولدار بوده.

**********

آدم و حوا

واعظی بر منبر می گفت ، هر که نام آدم و حوا را نوشته بر در خانه آویزد شیطان بدان خانه نیاید . طلحک از پای منبر بر خواسته گفت :
مولانا ،شیطان در بهشت ، در جوار خدا ، به نزد ایشان رفت و بفریفت چگونه میشود که بر در خانه ما از اسم ایشان بپرهیزد ؟

LIDA
26-09-2009, 13:17
هیچ‌جا مثل اینجا نیست

رییس جمهور برای استقبال از سفینه از راه رسیده و غول‌پیکر موجودات غیرزمینی، به صحرای آریزونا رفت.

رییس جمهور گفت«صلح.»موجودی غیرزمینی که خیلی به انسان شباهت داشت گفت:«متشکرم. ما اعضای یک تور جهانی یک میلیون ساله هستیم. از بازگشت به وطن خیلی هیجان‌زده شده‌ایم.»
«خواهش می‌کنم از اینجا بازدید کنید. بعد هم سفر خوش.»
موجود غیرزمینی گفت:«نه، شما درست متوجه نشده‌اید. ما در وطن هستیم.»

----------------

مرد سالار
نویسنده: هپلی



پدر راهنمایی می کرد و پسر در حالی که نگاهش با چپ و راست شدن دست پدرش همراه شده بود به سخنانش گوش می کرد . -- زن مثل گردو می مونه باید خردش کرد و بعد مغزش را درآورد و جوید .-- زن مثل زعفرونه باید حسابی بکوبیش تا خوب عطر و رنگ بده -- زن مثل نمد میمونه باید یک نقشی بهش داد و تا میخوره کوبید تو سرش تا شکل بگیره
-- زن مثل ……………
پسر فریاد کشید : مواظب باش داره می سوزه …
پدر دستش را گزید و برسرش کوبید و گفت : خدا به دادم برسه این عزیزترین لباس مادرته !!

------------------------

اتوبوس
نویسنده: نرگس






با عجله خودم رو به ایستگاه اتوبوس رسوندم. خیلی دیر شده بود. اتوبوس تازه رسیده بود و تا سقفش پر بود. از پشت که نگاه می کردی چند تا دست و پا از در و پنجره زده بود بیرون. باید هر طور بود سوار می شدم. در حالی که با فشار از پله ها بالا می رفتم و خودمو جا می کردم صدایی رو شنیدم که گفت: خانم!.. فکر کردم حتما می خواد بگه برو جلو تر. تو دلم گفتم: مگه کوری. جا نیست که. واقعا که بعضی آدما چقدر خود خواه ان. با بی حوصله گی گفتم جلو جا نیست. در حالی که محکم هل ام می داد جلو، تقریبا جیغ زد: هی خانم پاتو بردار. پامو له کردی!

-------------------
درس اول
نویسنده: نرگس

پرسید: رودکی رو می شناسی؟

گفتم: آره!

گفت: کی بوده؟

گفتم: خوب، شاعر بوده دیگه!

گفت: دیگه، ازش چی می دونی؟

هیچ چیز دیگه ای نمی دونستم!

پرسید: فردوسی رو چی؟

گفتم: آره بابا!!!

گفت: حتما فقط اسم فردوسی رو بلدی!؟... می تونی یه بیت از شاهنامه رو بخونی؟

گوشام قرمز شدن... نمی تونستم!!!

گفت: مولوی رو چطور؟... حافظ؟...

کاملا غافلگیر شده بودم.

---------------

ایست گاه
نویسنده: نرگس
هنوز به ایستگاه نرسیده بودم که آخرین قطار حرکت کرد. تنها کاری که از دستم بر می اومد این بود که برای مسافرا دست تکون بدم. از روزی که از اون قطار جاموندم، سالها گذشته و من حالا توی ایستگاه متروک قطار زندگی می کنم.

LIDA
26-09-2009, 13:20
از بچگی ات ام همین جوری بودی
نویسنده: ابتهاج عبیدی
---------
از بچگی همیشه می دانست که باید، چند قدمی عقب تر از مادرش راه برود
یعنی شنیده بود و می دانست کار خوبی ست و خودش هم این جوری بیشتر دوست داشت
مادرش لحظه ای مکث کرد ،سر برگرداند و به آرامی گفت
جوونم بود،جوونای قدیم!مادر تو چرا همیشه از من پیرزن عقب می مونی؟از بچگی ات ام همین جوری بودی
همیشه باید برمی گشتم،عقب و نیگا می کردم تا بفهمم کجایی!
از ته دل خندید وپیرزن مات و مبهوت همچنان نگاهش می کرد

************

شادی
نویسنده: هپلی
-------------
با شادی پریدم تو بغل مادرم و ساک پر از پول رو دادم بهش ، مادرم گریه و دعا کرد ، خواهرم زیر سرم اشک شادی ریخت و داداش کوچکم دستم رو بوسید .
پول زیادی بود ، همه بدهی ها رو می تونستم با اون بدم ، تازه وضع زندگی مون هم بهتر می شد .
از در خونه که وارد شدم از حال رفتم ، تازه داشتم زندگی با یک کلیه رو تجربه می کردم

*************

نویسنده: امید

همیشه تو همه مراسمهای ختم و عزا شرکت میکرد.همیشه زیر تابوت رو می گرفت.اما حالا کسی نیست زیر تابوتش رو بگیره.حالا دیگه کی برای گدای محله مراسم بگیره...

*************

آرزوی بزرگ
نویسنده: امید

همیشه از بچگی دوست داشت سوار بنز آخرین مدل بشه.آرزو داشت یه روزی صاحب یدونه آخرین مدلش بشه.با خودش می گفت بزرک که بشم اینقدر کار می کنم پولدارمیبشم تابه آرزوم برسم.بالاخره به آرزوش رسید.23 سال و 9 روز بعد ساعت 6 صبح یه روز زمستان یه بنز الگانس وارد محوطه اجرای احکام میشه.اون با قاچاق هرویین به آرزوش رسید.حتی برای 19 دقیقه و 30 ثانیه.

************

مثل پروانه
نویسنده: نرگس

گفتم: من خیلی حساسم؛ درست مثل لاک پشت! اگه بخوره پشت لاکم، می رم تو خودم. اونوقت خیلی طول می کشه از لاکم بیام بیرون!

گفت: خیلی زحمت می کشی!!! اگه راست می گی مثل کرم های پشمالوی زشتی باش که وقتی از پیله شون میان بیرون، از قیافه شون معلومه که بیکار نخوابیده بودن.

LIDA
27-09-2009, 10:54
من و قلک

بابا پول تو جیبی ام رو که می داد ، مامان می گفت : بنداز تو قلک

هرروز شکم قلک از پول سر و صدا می کرد و شکم من از بی پولی .


------------------

انتظار

از همان لحظه ای که مرد خانه را ترک کرد و سر کار رفت ، زن دست بکار شد .لباس های مرد را تمیز و اتو کرد ، خانه را آراست ، غذای مورد علاقه مرد را پخت و بعد بهترین لباسش را که مرد دوست داشت پوشید و به انتظار مرد نشست .شب ، وقتی که مرد به خانه برگشت ، خسته بود !
زن بدون آنکه به مرد نگاهی بکند و حرفی بزند سفره شام را پهن کرد .مرد با خودش گفت : اصلا حوصله مرا ندارد !! با یک لقمه غذا می خواهد دهانم را ببندد ،
و بی آنکه نگاه منتظر زن را ببیند رفت و خوابید .و زن در حالی که همه شور و نشاط خود را با سفره شام جمع می کرد صبورانه به انتظار بیدار شدم مرد نشست تا بار دیگر سفره را بگسترد

-----------------


کاشف

با خودش شمرد؛ ((یک، دو، سه، چار، پنج، شیش، هف، هش، نه، ده.)) بعد دستای کوچیکشو توی هوا نگه داشت و گفت: ((مامان! بقیه شو چه جوری بشمرم؟)) و در کمتر از یه لحظه درست مثل یه دانشمند که انگار چیز خیلی مهمی رو کشف کرده، چشماش برق زد و جوراباش رو درآورد.

------------------

تولد

دیشب یه خواب عجیب دیدم:

زمستون بود؛ خیلی سرد. لوله های آب ترکیده بودن. از شدت سرما حتی آب، توی آوند های درخت یخ زده بود. آدم ها بی حرکت زیر حجم انبوه لباسهای زمستونی خوابشون برده بود. فقط برف بود که نرم می بارید و آروم داشت شهر رو دفن می کرد . . . هیچ جنبنده ای نفس نمی کشیدچند میلیون سال گذشت و خاک، آروم آروم برف رو با دفینه ش بلعید. توی خواب از خواب بیدار شدم و یه تک سلولی رو دیدم که جلوی چشمام داشت متولد می شد..

------------------

همراه

با آخرین نیروهای مانده ، با ته مانده امید با افسردگی تمام شماره اش را گرفتم ،
بوق سوم گوشی را برداشت :
* سلام ، می آیی امشب با هم یک کم قدم بزنیم ؟ می خوام باهات درد دل کنم
*** برای قدم زدن میایم ولی حوصله حرفاتو ندارم .
* ممنونم و گوشی را قطع کردم
شب ، توی رختخواب سرم را روی بالش گذاشتم و آرام آرام اشک ریختم و با سیاهی اتاق
درد دل کردم …… صبح در حالی که قدری سبک شده بودم باز هم دوست داشتم با کسی قدم بزنم

LIDA
27-09-2009, 10:59
هدیه

وقتی اومد خونه، پژمرده ترین گل رز دنیا با کوتاه ترین ساقه ای که بشه برای یه گل تصور کرد، تو دستش بود. از قیافه ام فهمید که تو ذوقم خورده. گل رو داد دستم و گفت: طفلکی لابه لای شاخه ها له شده بود. دلم سوخت. فکر کردم حتما هیچ کس یه رز پژمرده نمی خره.

------------

دردسر

پسرم! قربون قدت بشم؛ بیا این پرده رو وصل کن...
پسر گلم! دستت می رسه، این چمدون رو بذار بالای کمد...
پسرم رشیده؛ الان میاد بالای کابینت رو برای مامانش تمیز می کنه...
واااا بازم که ولو شدی جلوی تلویزیون! لنگای دراز‌‌ تو از وسط اطاق جمع کن!

-----------------

یک قصه عاشقانه

مرد سیگارش را توی زیرسیگاری له کرد .
زیر سیگاری پر از سیگارهای نصفه بود
خودکارش را به دست گرفت و دوباره بالای کاغذ سفید نوشت : یک قصه عاشقانه .
روی زمین ، دور و بر مرد پر از کاغذهای مچاله شده و پاره بود

-------------------

اتـومـاسیـــون

بعد از هفته‌ها از مأموریت برگشت. در آپارتمان را که باز کرد، چراغ راهرو اتوماتیک روشن شد. دست‌نوشته‌ی همسرش را روی ْآینه دید: «مایکرو تازه تعمیر شده،‌ ماشین ظرفشویی هم خریده‌ام. هماهنگ کرده‌ام مستخدم هفته‌ای یکبار برای شستن ظرف‌ها و لباس‌ها بیاید. (خودش کلید آپاتمان را دارد).
«با شرکت خدماتی قرارداد بسته‌ام هر شش ماه لوله‌کشی و پنجره‌های بیرونی را چک کنند.
«درخواست طلاق را برایت ایمیل کرده‌ام، جاهای خالی‌اش را پر کن و برای وکیلم فوروارد کن. همه‌چیز مرتب و منظم است.
«راستی! اتوماسیون در مورد بچه‌ها جواب نمی‌دهد، گذاشتمشان مدرسه شبانه‌روزی.
موفق‌باشی ـ همسرت»

--------------


طوفان و نوح

از دور می دیدمشان. جفت، جفت سوار کشتی می شدند. و من؛ از مغرب، گردن کشان و به خود پیچان هر لحظه به مشرق نزدیکتر می شدم.

پیرمرد، روی عرشه ایستاده بود؛ روبرو و چشم در چشم من. آنقدر نزدیک شده بودم که حلقه های اشک را در چشمهایش می دیدم. خواهشی غریب از نگاهش زبانه می کشید و طنینش در هزارتو هایم تا بی نهایت تکرار می شد: (( فقط یک روز دیگر مهلت بده!... ))

بی اختیار، راهم را به سمت جنوب کج کردم.

LIDA
28-09-2009, 14:43
لبوی داغ
نویسنده: اشکان نیری

یک شب پس از اولین خودکشی نافرجامم درحالی‌که هنوز روحم از دیازپام سبک‌تر از حد معمول بود به پیشنهاد دکتر معالجم به تجریش رفتیم و در هوای یازده درجه زیر صفر به ماشین‌هایمان تکیه دادیم و با چنگال‌های یک‌بار مصرف لبوی داغ خوردیم. آقای دکتر از خاطرات جوانی‌اش تعریف می‌کرد و می‌خندیدیم.

************

رئیس جدید
نویسنده: علی اشرفی


گفتم: چرا پکری؟ گفت: ای بابا! قدر ما رو که نمی‌دونن. بعد از ۱۵ سال خدمت ما رو فرستادن تو این زیرزمین.

گفتم: خب چه عیبی داره، تازه الآن که تابستونه اینجا خنک‌تره. گفت: این مهم نیست. یه جوجه‌مهندس لیسانسه رو کرده‌اند رئیس ماها.

گفتم: خب چه عیبی داره، خودت می‌گی «مهندس». بالاخره کار شما هم که فنی‌یه . . .

پرید وسط حرفم و گفت: بابا اینا مهم نیست، مهم اینه که رئیس جدید زنه! زن!

************

قوانین فضایی
نویسنده: نرگس

یک روز آدم فضایی های مونث دور هم جمع شدند تا تکلیفشون رو با آدم فضایی های مذکر روشن کنند. بعد از کلی بحث و رایزنی یک راه حل مشترک پیدا کردند. اون هم این که در مورد حقوقشون یک نامه سرگشاده بنویسند برای یک مرجع ذی صلاح! اما اون ها برای ارسال نامه یک مشکل کوچولو داشتند؛ نه این که فکر کنید مرجع ذی صلاحی برای بررسی نامه، وجود نداشت. نه!!! مشکل اصلی این بود که طبق قوانین مدنی، آدم فضایی های مونث اصلا اجازه خریدن تمبر رو نداشتند.

**************

احمق
نویسنده: نرگس

اول یه ابروش رو داد بالا! بعد انگار که عصا قورت داده باشه، کمرش رو صاف کرد و دست به سینه نشست. و بالاخره با یه لحن حکیمانه و صدای بم گفت:

(( جماعت نادان! ))

اونوقت با یه سرفه گلوش رو صاف کرد و حس کرد که از بقیه بیشتر می فهمه.


************

پیش‌دستی
نویسنده: علی اشرفی




چهاردهمین سالگرد عروسی وقتی از سر کار برگشت که همه‌ی گل‌فروشی‌ها تعطیل شده بود.

با خودش فکر کرد از گل‌های باغچه حیاط یه دسته‌گل رز درست کنه که همه گل‌هاش یک‌رنگ باشه.

خودش رزهای بنفش رو دوست داشت و همسرش رزهای صورتی.

با خودش فکر کرد که چهارده‌تا رز صورتی بچینه.

وقتی به خانه رسید دید یه نفر همه‌ی گل‌های بنفش باغچه رو چیده.

LIDA
28-09-2009, 14:48
تصمیم
نویسنده: هپلی

تصمیمو گرفتم

احساس کردم کوهی از قدرت و اطمینان و بی باکی در سینه دارم
می خواستم بهش بگم از کودکی خونه کوچیک قلبم به امید اون پرنور و گرم بوده . ولی وقتی کنارش رسیدم گلوم خشک شد
سرمو انداختم پائین
دفترچه خاطراتش روی میز بود
همون دفتری که یه عکس قلب سرخ داشت
همون دفتری که لای به لای برگ هایش را پر از یاس کرده بودم .
همون دفتری که روز تولد ۱۸ سالگی برایش خریده بودم
همون دفتری که وسط آن قلب سرخ ، اسم کس دیگری را نوشته بود

------------

بهشت زیر پای ماست
نویسنده: سحر

زن: از بچه‌دار شدنمون خیلی خوشحالم به خصوص که دیگه بهشت زیر پای ماست.

مرد: بهشت زیر پای مادران است عزیزم. زیر پای تو.

زن: روزی که سیب خوردم گفتی که با تو هستم و با من به زمین آمدی. باز هم با من باش. بهشت زیر پای ماست.

-------------

بازگشت
نویسنده: سحر


کلاف نخ دستم بود و می‌بستم. آدم جلوی تلویزیون ناخن‌هایش را می‌گرفت.

وقتی اومد تو از صورت برافروخته‌ش می‌شد فهمید خبری شده. پرسیدم: پس هابیل کو؟

قابیل گفت: کشتمش.

آدم خشکش زد.

کلاف از دستم افتاد و باز شد.

تازه امروز با برگشتنمون به بهشت موافقت شده بود.

---------------

وظیفه‌شناس!
نویسنده: علی اشرفی


سرجوخه دستور آتش را صادر کرد.

چند لحظه بعد اعدامی با چشمان بسته و بدن پر از گلوله روی زمین افتاده بود.

سرجوخه به طرف اعدامی رفت و چشمبند او را کنار زد. همکلاسی قدیمش را شناخت.

لوله هفت‌تیر را روی شقیقه همکلاسی گذاشت و تیر خلاص را شلیک کرد.

سپس هفت‌تیر را داخل غلاف چرمی‌اش قرار داد.

سرجوخه به طرف کارگزینی رفت تــا استعفایش را بنویسد.


----------------

استخدام فوری
نویسنده: علی اشرفی


به یک مجسمه ساز خبره برای ساخت مجسمه‌های عتیقه نیازمنیدیم.

متقاضیان نمونه‌ای از سر سرباز هخامنشی را بعنوان نمونه‌کار همراه داشته باشند.

سمساری عتیقه‌چی و پسران!

LIDA
28-09-2009, 14:53
غذا
نویسنده: نرگس

از دور می بینمش. با شتاب فرود میام به سمت زمین و از سوراخ می کشمش بیرون...

ممنونم کرم خاکی! من و جوجه ها خیلی گرسنه بودیم.


--------------------

بت پرست
نویسنده: نرگس

نوح گفت: تنها، کسانی باقی خواهند ماند که به خدای یکتا ایمان آورده و این وعده الهی را جدی بگیرند. سپس از هر حیوان یک جفت، نر و ماده را گرد هم آورد و همراه با ایمان آورندگان در کشتی جای داد.

در این میان، مردی مردد، در حالی که بت کوچکی را زیر پیراهن خویش پنهان کرده بود، پا به کشتی گذاشت.


----------------

شرایط خواستگاری
نویسنده: علی اشرفی




آقای معتقد، معتقد بود که همسرش باید مودب، تحصیلکرده، خوش‌اخلاق، نجیب، خانه‌دار، خانواده‌دار، اجتماعی، باگذشت، زیبا، خوش‌قامت، مقتصد، باسلیقه، فداکار، مهربان، صادق، بشاش، متین، صبور، باپشتکار، مصمم، نکته‌سنج، آداب‌دان و قانع باشد.
آقای معتقد می‌خواست آشپزی و خیاطی همسرش به حد کمال، موهایش بلند و انگشتانش ظریف و چشمانش نافذ و لبخندش همیشه روی لبانش نیمه‌پیدا باشد.
آقای معتقد شرایط دیگری را هم مدنظر داشت که اجل مهلتش نداد آن‌ها را لیست کند.

------------------

مسأله‌ی زندگی
نویسنده: علی اشرفی
-
به دنیا که اومدم، مسأله‌ی زندگی، زنده بودن بود.
بزرگتر که شدم مسأله‌ی زندگی، دوست داشته شدن بود.
بازهم که بزرگتر شدم، مسأله‌ی زندگی، عشق بود.
بعد از آن روزی رسید که مسأله‌ی زندگی، نان بود.
و سال‌ها گذشت . . .
تا وقتی که پیر شدم، مسأله‌ی زندگی زنده ماندن بود . . .

---------------------

بی سر خر! (زوجی که بچه‌دار نمی‌شوند)
نویسنده: اشکان نیری

توی راه‌پله و دور از چشم‌های مادرم که در آرزوی اولین نوه دودو می‌زد، بغلش کردم و کنار گوشش زمزمه کردم: «بی سر خر! منم مشکل دارم!» نفس‌اش را بیرون داد، دست‌هاش را دور گردنم انداخت و گفت: «مرسی! مرسی که توی این مشکل هم منو تنها نذاشتی!»

GORJI
29-09-2009, 19:53
شاگردی از استادش پرسيد:" عشق چست؟ "
استاد در جواب گفت: " به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچينی! "
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسيد: "چه آوردی؟ "
و شاگرد با حسرت جواب داد: " هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه های پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهای گندم زار رفتم ."
استاد گفت: " عشق يعنی همين! "
شاگرد پرسيد: " پس ازدواج چيست؟ "
استاد به سخن آمد که : " به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور. اما به ياد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی! "
شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت . استاد پرسيد که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: " به جنگل رفتم و اولين درخت بلندی را که ديدم، انتخاب کردم. ترسيدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم."
استاد باز گفت: " ازدواج هم يعنی همين!!



در بیمارستانی، دو بیمار در یک اتاق بستری بودند، یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش که کنار تنها پنجره اتاق بود، بنشیند ولی بیمار دیگر به سبب بيماريي كه داشت امكان اينكه حركتي داشته باشد نبود بطوريكه مجبور بود همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد، آنها ساعتها با هم صحبت می کردند ، از همسر، خانواده ، خانه، سربازی یا تعطیلاتشان با هم حرف می زدند و هر روز بعد از ظهر بیماری که تختش کنار پنجره بود ، می نشست و تمام چیزهائی که بیرون از پنجره می دید برای هم اتاقیش بدينصورت توصیف می کرد :
پنجره رو به یک پارک بود که دریاچه زیبائی داشت . مرغابی ها و قوها در دریاچه شنا می کردند و کودکان با قایقهای تفریحیشان در آب سرگرم بوده اند. درختان کهن به منظره بیرون زیبائی خاصی بخشیده بود و تصویری زیبا از شهر در افق دور دست دیده می شد.

همان طور که مرد کنار پنجره این جزئیات را توصیف می کرد، هم اتاقیش چشمانش را می بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می کرد و روحی تازه می گرفت. روزها و هفته ها سپری شد تا اینکه روزی مرد کنار پنجره از دنیا رفت و مستخدمان بیمارستان جسد او را از اتاق بیرون بردند. مرد دیگر که بسیار ناراحت بود تقاضا کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند. پرستار این کار را با رضایت انجام داد . مرد به آرامی و با درد بسیار خود را به سمت پنجره کشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره بیندازد. به اين فكر مي كرد كه بالاخره می توانست آن منظره زیبا را با چشمان خودش ببیند ولی در کمال تعجب با یک دیوار بلند خشك و بي روح مواجه شد.
مرد متعجب به پرستارگفت که هم اتاقیش همیشه مناظر دل انگیزی را از پشت پنجره برای او توصیف می کرده است ولي الان نشاني از آن مناظر نيست !؟
پرستار به او پاسخ داد: چگونه ممكن است ؟ چون آن مرد کاملاً نابینا بود



روزي اسب كشاورزي داخل چاه افتاد . حيوان بيچاره ساعت ها به طور ترحم انگيزي ناله مي كرد
بالاخره كشاورز فكري به ذهنش رسيد . او پيش خود فكر كرد كه اسب خيلي پير شده و چاه هم در هر صورت بايد پر شود . او همسايه ها را صدا زد و از آنها درخواست كمك كرد . آن ها با بيل در چاه سنگ و گل ريختند
اسب ابتدا كمي ناله كرد ، اما پس از مدتي ساكت شد و اين سكوت او به شدت همه را متعجب كرد . آنها باز هم روي او گل ريختند . كشاورز نگاهي به داخل چاه انداخت و ناگهان صحنه اي ديد كه او را به شدت متحير كردبا هر تكه گل كه روي سر اسب ريخته مي شد اسب تكاني به خود مي داد ، گل را پا يين مي ريخت و يك قدم بالا مي آمد همين طور كه روي او گل مي ريختند ناگهان اسب به لبه چاه رسيد و بيرون آمد
زندگي در حال ريختن گل و لاي برروي شماست . تنها راه رهايي اين است كه آنها را كنار بزنيد و يك قدم بالا بياييد. هريك از مشكلات ما به منزله سنگي است كه مي توانيم از آن به عنوان پله اي براي بالا آمدن استفاده كنيم با اين روش مي توانيم از درون عميقترين چاه ها بيرون بياييم




روزی سنگتراشی كه از كار خود ناراضی بود و احساس حقارت می كرد، از نزدیكی خانه بازرگانی رد می شه ، در باز بود و او خانه مجلل ، باغ و نوكران بازرگان را دید و به حال خود غبطه خورد و با خود گفت :
این بازرگان چقدر قدرتمندتر است. تا این كه یك روز حاكم شهر از آنجا عبور كرد، او دید كه همه مردم به حاكم احترام می گذارند حتی بازرگانان.
مرد با خودش فكر كرد : كاش من یك حاكم بودم ، آن وقت از همه قوی تر می شدم.
در همان لحظه ، او تبدیل به حاكم مقتدر شهر شد . در حالی كه روی تخت روانی نشسته بود، مردم همه به او تعظیم می كردند. احساس كرد كه نور خورشید او را می آزارد و با خودش فكر كرد كه خورشید چقدر قدرتمند است.
او آرزو كرد كه خورشید باشد و تبدیل به خورشید شد و با تمام نیرو سعی كرد كه به زمین بتابد و آن را گرم كند.
پس از مدتی ابری بزرگ و سیاه آمد و جلوی تابش او را گرفت . پس با خود اندیشید كه نیروی ابر از خورشید بیشتراست، و تبدیل به ابری بزرگ شد.
كمی نگذشته بود كه بادی آمد و او را به این طرف هل داد. این بار آرزو كرد كه باد شود و تبدیل به باد شد.
ولی وقتی به نزدیكی صخره سنگی رسید ، دیگر قدرت تكان دادن صخره را نداشت . با خود گفت كه قوی ترین چیز در دنیا صخره سنگی است و تبدیل به سنگی بزرگ و عظیم شد.
همن طور كه با غرور ایستاده بود ، ناگهان صدایی شنید و احساس كرد كه دارد خرد می شود. نگاهی به پایین انداخت و سنگتراشی را دید كه با چكش و قلم به جان او افتاده است!!!




سر کوچکی وارد داروخانه شد، کارتن جوش شیرنی را به سمت تلفن هل داد. بر روی کارتن رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره ای هفت رقمی.
مسئول دارو خانه متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش داد. پسرک پرسید،" خانم، می توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن ها را به من بسپارید؟" زن پاسخ داد، کسی هست که این کار را برایم انجام می دهد."
پسرک گفت:"خانم، من این کار را نصف قیمتی که او می گیرد انجام خواهم داد". زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است.
پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد،" خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو می کنم، در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت." مجددا زن پاسخش منفی بود".
پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت. مسئول داروخانه که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: "پسر...از رفتارت خوشم میاد؛ به خاطر اینکه روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری بهت بدم"
پسر جوان جواب داد،" نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم رو می سنجیدم، من همون کسی هستم که برای این خانوم کار میکنه
__________________

GORJI
29-09-2009, 19:56
يكي از جانبازان جنگ تحميلي، سالها پس از مجروح شدن به علت وضع وخيمش به ايتاليا اعزام و در يكي از بيمارستانهاي شهر رم بستري شده بود.
از قضا چند روزي بعد از بستري شدن اين جانباز جنگ تحميلي متوجه مي شود خانم پرستاري كه از او مراقبت مي كند نام خانوادگي اش مالديني است. اين جانباز ابتدا تصور مي كند تشابه اسمي است، اما در نهايت نمي تواند جلوي كنجكاوي اش را بگيرد و از خانم پرستار مي پرسد: آيا با پائولو مالديني ستاره شهر تيم آ.ث. ميلان نسبتي داري؟ و خانم پرستار در پاسخ مي گويد: پائولو برادر من است! جانباز ايراني در حالي كه بسيار خوشحال شده بود، از خانم پرستار خواهش مي كند كه اگر ممكن است عكسي به يادگار بياورد و خانم پرستار هم قول مي دهد تا برايش تهيه كند، اما جالب ترين بخش داستان صبح روز بعد اتفاق مي افتد. هنگامي كه جانباز هموطن ما از خواب بيدار مي شود، كنار تخت بيمارستان خود پائولو مالديني بزرگ را مي بيند كه با يك دسته گل به انتظار بيدار شدن او نشسته است و ... باقي اش را ديگر حدس بزنيد!



زن جوانی همراه همسرش کنار دیوار ایستاده بود و به شدت اشک می ریخت .
شیوانا از مقابل آنها عبور کرد . وقتی گریه زن را دید ایستاد و علت را از او پرسید.
زن گفت : همسرم جوان است و گاه گاه با کلامی زشت مرا می رنجاند!
او مرد لایق و خوبی است و تنها عیبی که دارد
بد دهنی و زشت کلامی اوست که گاهی مرا به گریه وا می دارد.
شیوانا با تاسف سری تکان داد و خطاب به مرد گفت:
هیچ انسانی لیاقت اشک های انسان دیگر را نداردو اگر انسان لایقی در دنیا پیدا شد
او هرگز دلش نمی آید که دل دیگری را به درد و اشک وا دارد .




یه جوونی تو بنی اسرائیل بیست سال اهل طاعت و بندگی بود، شیطون دلشو برگردوند. بهش گفت چه خبرته؟ جوونه بیست سال معصیت کرد بعد از اون وسوسه اومد جلو آینه خودشو نگاه کرد دید موی سرو صورتش کم کم داره سفید میشه.
گفت خدایا بیست سال طاعت کردم، بیست سال هم معصیتتو انجام دادم. رومم نمیشه بهت بگم دوباره منو قبول می کنی یا نه؟ با این آلودگی هایی که داشتم با این گند کاریایی که کردم بازم دستمو می گیری؟چه مهربونی ای خدا!
خطاب رسید، ندایی به گوش این بنده آلوده اومد.بنده من! «أحبَبتَنا فأحبَبناکَ» با ما دوستی کردی ما هم باهات دوستی کردیم. «تَرَکتَنا فتَرَکناک» مارو ترک کردی کا هم ترکت کردیم. اما «عَصَیتَنا فأمهَلناکَ» وقتی گناه میکردی ما مهلتت دادیم، عذابت نکردیم، زمینت نزدیم، به بلا دچارت نکردیم. «فإ رَجَعتَ إلَینا قَبِلناکَ» حالا اگه برگردی ما قبولت می کنیم. ما به گذشتت نگاه نمی کنیم.




یكی بود یكی نبود مردی بود كه زندگی اش را : با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود . وقتی مرد همه می گفتند به بهشت رفته است . آدم مهربانی مثل او حتما به بهشت می رفت. در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ی كیفیت فرا گیر نرسیده بود. استقبال از او با تشریفات مناسب انجام نشد. دختری كه باید او را راه می داد نگاه سریعی به لیست انداخت و وقتی نام او را نیافت او را به دوزخ فرستاد. در دوزخ هیچ كس از آدم دعوت نامه یا كارت شناسایی نمی خواهد هر كس به آنجا برسد می تواند وارد شود . مرد وارد شد و آنجا ماند. چند روز بعد ابلیس با خشم به دروازه بهشت رفت و یقه ی پطرس قدیس را گرفت: این كار شما تروریسم خالص است! پطرس كه نمی دانست ماجرا از چه قرار است پرسید چه شده؟ ابلیس كه از خشم قرمز شده بود گفت: آن مرد را به دوزخ فرستاده اید و آمده و كار و زندگی ما را به هم زده. از وقتی كه رسیده نشسته و به حرفهای دیگران گوش می دهد... در چشم هایشان نگاه می كند... به درد و دلشان می رسد. حالا همه دارند در دوزخ با هم گفت و گو می كنند... هم را در آغوش می كشند و می بوسند. دوزخ جای این كارها نیست!! لطفا این مرد را پس بگیرید!! وقتی رامش قصه اش را تمام كرد با مهربانی به من نگریست و گفت: « با چنان عشقی زندگی كن كه حتی اگر بنا به تصادف به دوزخ افتادی... خود شیطان تو را به بهشت باز گرداند »




چشمان پدر

اين داستان درباره پسر بچه لاغر اندامي ‌است كه عاشق فوتبال بود.
پسر در حالي كه اشك چشمانش را پر كرده بود پاسخ داد: مي‌دانيد كه پدرم فوت كرده است. آيا مي‌دانستيد او نابينا بود؟ سپس لبخند كم رنگي برلبانش نشست و گفت: پدرم به عنوان تماشاچي در تمام مسابقه‌ها شركت مي‌كرد. اما امروز اولين روزي بود كه او مي‌توانست به راستي مسابقه را ببيند و من مي‌خواستم به او نشان دهم كه مي‌توانم خوب بازي كنم.

GORJI
29-09-2009, 19:58
پسر كوچكي، روزي هنگام راه رفتن در خيابان، سكه اي يك سنتي پيدا كرد.
او از پيدا كردن اين پول ، آن هم بدون هيچ زحمتي، خيلي ذوق زده شد.
اين تجربه باعث شد كه او بقيه روزها هم با چشمان باز سرش را به سمت پايين بگيرد و در جستجوي سكه هاي بيشتر باشد.
او در مدت زندگيش، ۲۹۶ سكه ۱ سنتي، ۴۸ سكه ۵ سنتي، ۱۹ سكه ۱۰سنتي، ۱۶ سكه ۲۵ سنتي، ۲ سكه نيم دلاري و يك اسكناس مچاله شده يك دلاري پيدا كرد. يعني در مجموع ۱۳ دلار و ۲۶ سنت .
در برابر به دست آوردن اين ۱۳ دلار و ۲۶ سنت، او زيبايي دل انگيز ۳۱۳۶۹ طلوع خورشيد ، درخشش ۱۵۷ رنگين كمان و منظره درختان افرا در سرماي پاييز را از دست داد . او هيچ گاه حركت ابرهاي سفيد را بر فراز آسمان ها در حال ي كه از شكلي به شكلي ديگر در مي آمدند، نديد . پرندگان در حال پرواز، درخشش خورشيد و لبخند هزاران رهگذر، هرگز جزئي از خاطرات او نشد.!!!



شيخ بهلول مي‌فرمودند: زماني در مشهد به منزل يكي از آشنايان كه سيّد بود، رفتيم. اتفاقاً هوا باراني بود و خانم خانه هم زايمان كرده بود و چند تا بچه آورده بود و شوهرش هم در منزل نبود. متوجه شدم كه حالش مساعد نيست. به او گفتم: شما بخوابيد من از بچه‌ها نگهداري مي‌كنم و او هم خوابيد.
نصف شب ديدم، بچه‌ها خيلي گريه مي‌كنند، فهميدم كه خودشان را كثيف كرده‌اند. داخل حياط آمدم كه كهنه بياورم و آنها را پاك كنم و قُنداق نمايم؛ اما متأسفانه باران آمده بود و تمام آنها خيس شده بود. به داخل برگشتم و عباي خود را چهار تكّه كرده و به وسيله آن بچه‌ها را تميز كردم و قنداق نمودم. اذان صبح كه به طرف حرم حضرت رضا عليه السلام حركت كردم، در بين راه، چند سگ به من حمله كردند؛ مشغول دفع سگ‌ها بودم كه سيّدي آمد و سگ‌ها را رد كرد و به من گفت: «كسي كه تا صبح از بچه‌هاي ما مراقبت كرده، ما قادر نيستيم چهار تا سگ را از او دفع كنيم؟» بعد هم غيب شد.
آية الله سيبويه در مورد شيخ بهلول مي‌فرمودند: بزرگ فاضل ما، عالم با عمل و عارف سالك كامل، حافظ قرآن و ستاره درخشان و رسيده به درجه سير و سلوك و عرفان در اوج وصول، نور ديده ارباب معرفت و عقول، آقاي حاج شيخ محمدتقي بهلول



مردي در جهنم بود كه فرشته اي براي كمك به او آمد و گفت: من تو را نجات مي دهم براي اينكه تو روزي كاري نيك انجام داده اي. فكر كن ببين آن را به خاطر مي آوري يا نه؟ او فكر كرد و به يادش آمد كه روزي در راهي كه مي رفت عنكبوتي را ديد اما براي آنكه او را له نكند راهش را كج كرد و از سمت ديگري عبور كرد. فرشته لبخند زد و بعد ناگهان تار عنكبوتي پايين آمد و فرشته گفت تار عنكبوت را بگير و بالا برو تا به بهشت بروي. مرد تار عنكبوت را گرفت و در همين هنگام جهنميان ديگرهم كه فرصتي براي نجات خود يافتند به سمت تار عنكبوت دست دراز كردن تا بالا بروند، اما مرد دست آنها را پس زد تا مبادا تار عنكبوت پاره شود و خود بيفتد كه ناگهان تار عنكبوت پاره شد و مرد دوباره به سمت جهنم پرتاب شد فرشته با ناراحتي گفت: تو تنها راه نجاتي را كه داشتي با فكر كردن به خود و فراموش كردن ديگران از دست دادي. ديگر راه نجاتي براي تو نيست و بعد فرشته ناپديد شد....!




روی نیمکت پارک نشسته بود. دلش می‌خواست یک دوست پیدا می‌شد تا با او درد دل کند. کبوتری روی زمین مشغول خوردن خرده نان‌های ساندویچ او که روی زمین ریخته شده بود شد. نگاهی به کبوتر کرد و با خود گفت، در این دوره زمانه باید چیزی داشته باشی تا دوستان دورت جمع شوند وگرنه تنها خواهی ماند.




پادشاهي جايزه بزرگي براي هنرمندي گذاشت که بتواند به بهترين شکل , آرامش را تصوير کند .
نقاشان بسياري آثار خود را به قصر فرستادند . آن تابلوها ، تصاويري بودند از جنگل به هنگام غروب , رودهاي آرام و کودکاني که در خاک مي دويدند , رنگين کمان در آسمان ، و قطرات شبنم برگلبرگ گل سرخ .
پادشاه تمام تابلوها را بررسي کرد , اما سرانجام فقط دو اثر را انتخاب کرد . اولي , تصوير درياچه آرامي بود که کوههاي عظيم و آسمان آبي را در خود منعکس کرده بود . در جاي جايش مي شد ابرهاي کوچک و سفيد را ديد , و اگر دقيق نگاه مي کردند ، در گوشه چپ درياچه ، خانه کوچکي قرار داشت , پنجره اش باز بود ، دود از دودکش آن برمي خواست , که نشان مي داد شام گرم و نرمي آماده است .
تصوير دوم هم کوهها را نمايش مي داد . اما کوهها ناهموار بود . قله ها تيز و دندانه اي بود . آسمان بالاي کوهها بطور بيرحمانه اي تاريک بود , و ابر ها آبستن آذرخش , تگرگ و باران سيل آسا بود .
اين تابلو هيچ با تابلو هاي ديگر ي که براي مسابقه فرستاده بودند , هماهنگي نداشت . اما وقتي آدم با دقت به تابلو نگاه مي کرد ، در بريدگي صخره اي شوم جوجه پرنده اي را مي ديد . آنجا , در ميان غرش وحشيانه طوفان گنجشکي ، آرام نشسته بود .
پادشاه درباريان را جمع کرد و اعلام کرد که برنده جايزه بهترين تصوير آرامش ، تابلو دوم است . بعد توضيح داد :
آرامش آن چيزي نيست که در مکاني بي سرو صدا , بي مشکل ، بي کار سخت يافت مي شود , چيزي است که مي گذارد در ميان شرايط سخت , آرامش در قلب ما حفظ شود . اين تنها معناي حقيقي آرامش است .

GORJI
29-09-2009, 19:59
زندگي انسان

خدا خر را آفرید و به او گفت: تو بار خواهی برد، از زمانی که تابش آفتاب آغاز می شود تا زمانی که تاریکی شب سر می رسد. و همواره بر پشت تو باری سنگین خواهد ب د. و تو علف خواهی خورد و از عقل بی بهره خواهی بود و پنجاه سال عمر خواهی کرد و تو یک خر خواهی بود.
خر به خداوند پاسخ داد: خداوندا! من می خواهم خر باشم، اما پنجاه سال برای خری همچون من عمری طولانی است. پس کاری کن فقط بیست سال زندگی کنم و خداوند آرزوی خر را برآورده کرد...

************ ********* ********* ********* ***
خدا سگ را آفرید و به او گفت: تو نگهبان خانه انسان خواهی بود و بهترین دوست و وفادارترین یار انسان خواهی شد تو غذایی را که به تو می دهند خواهی خورد و سی سال زندگی خواهی کرد. تو یک سگ خواهی بود.
سگ به خداوند پاسخ داد: خداوندا! سی سال زندگی عمری طولانی است. کاری کن من فقط پانزده سال عمر کنم و خداوند آرزوی سگ را برآورد...

************ ********* ********* ********* ***
خدا میمون را آفرید و به او گفت: و تو از این سو به آن سو و از این شاخه به آن شاخه خواهی پرید و برای سرگرم کردن دیگران کارهای جالب انجام خواهی داد و بیست سال عمر خواهی کرد.و یک میمون خواهی بود.
میمون به خداوند پاسخ داد: بیست سال عمری طولانی است، من می خواهم ده سال عمر کنم. و خداوند آرزوی میمون را برآورده کرد.

************ ********* ********* ********* ***
و سرانجام خداوند انسان را آفرید و به او گفت: تو انسان هستی. تنها مخلوق هوشمند روی تمام سطح کره زمین.. تو می توانی از هوش خودت استفاده کنی و سروری همه موجودات را برعهده بگیری و بر تمام جهان تسلط داشته باشی. و تو بیست سال عمر خواهی کرد.
انسان گفت: سرورم! گرچه من دوست دارم انسان باشم، اما بیست سال مدت کمی برای زندگی است. آن سی سالی که خر نخواست ، آن پانزده سالی که سگ نخواست و آن ده سالی که میمون نخواست زندگی کند، به من بده.




و خداوند آرزوی انسان را برآورده کرد...
و از آن زمان تا کنون انسان فقط بیست سال مثل انسان زندگی می کند…!!!
و پس از آن،ازدواج می کند و سی سال مثل خر کار می کند مثل خر زندگی می کند ، و مثل خر بار می برد…!!!
و پس از اینکه فرزندانش بزرگ شدند، پانزده سال مثل سگ از خانه ای که در آن زندگی می کند، نگهبانی می دهد و هرچه به او بدهند می خورد...!!!
و وقتی پیر شد، ده سال مثل میمون زندگی می کند؛ از خانه این پسرش به خانه آن دخترش می رود و سعی می کند مثل میمون نوه هایش را سرگرم کند...!!!
و این بود همان زندگی که انسان از خدا خواست

LIDA
30-09-2009, 09:19
جلوی آینه
نویسنده: اشکان نیری

هر روز صبح جلوی آینه می‌ایستاد و از پشتِ کفِ خمیر دندان و مویی‌های مسواک بیست بار تکرار می‌کرد: «من رئیس اداره می‌شوم!» وقتی سر ماه از سر پستش تکان هم نخورد به کتاب مراجعه کرد و با دست‌های لرزان کتاب را ورق زد و ورق زد تا ناگهان به این جملات جادویی رسید که فراموش‌شان کرده بود: «درون‌تان را از نفرت خالی کنید و به تمام مردم دنیا عشق بورزید.» جلوی آینه رفت تا ذکر جدیدش را تمرین کند. کاغذ قبلی را برداشت و کاغذ جدید را گوشه‌ی آینه‌ی دستشویی فرو کرد. یک‌بار از نظر گذراند: «من همه‌ی مردم دنیا را دوست دارم و برای رسیدن آن‌ها به آرزوهایشان دعا می‌کنم.» چند دقیقه ساکت ایستاد و نگاه کرد. کاغذ را برداشت، پاره کرد و توی سطل آشغال کنار پایش ریخت.

************

پادشاه شدن
نویسنده: نرگس

از در که وارد شد پاهاش رو روی پادری ضدباکتری کشید و با اخمهای درهم به سمت اتاقش حرکت کرد. اتاق شماره نود و شش هزار و چهارصد و هفده.

با خودش فکر کرد: من خیلی معمولی ام؛ یه کار گر ساده!

اون روز حقیقت تلخی رو فهمیده بود؛ یه زنبور کارگر نمی تونه ملکه بشه!

**************
دلقک
نویسنده: هپلی


یه تو سری دیگه ......(صدای خنده تماشاچی ها)چندتا معلق تو هوا و یه زمین خوردن حسابی !!(و باز هم صدای خنده بلند تماشاچی ها)
کسی صدای آخ گفتن دلقک رو زیر اون ماسک مسخره نمی شنید .
مردم از ته دل می خندیدند
دلقک از ته دل اشک می ریخت .

************

نوزاد نارس (زوجی که بچه‌دار نمی‌شوند)
نویسنده: علی اشرفی

چندمین زایمان دخترم بود، این یکی هم مثل بقیه مردنی و نارس بود، قدش اندازه یه کف دست ...

عمه‌خانم من رو کشید کنار و گفت: «من به تو می‌گم، تو هم به مادرش بگو، بچه‌های اینقدری معمولا زنده نمی‌مونن، اگر بمونن یه عمر بدبختی و مریضی و عقب‌موندگی دنبالشه . . .، خلاصه اینکه بگو به این یه تیکه گوشت، به جای بچه‌اش دل نبنده . . .»الآن سی‌ساله، یه‌سال درمیون، برای نوه‌ام جشن تولد می‌گیریم. یه سال درمیون برای عمه‌خانم سال مرگ.

***********

زوجی که صاحب فرزند نمی‌شوند (۲)
نویسنده: سحر


بی‌بی می‌گفت: بچه لیاقت می‌خواد، خدا به همه بچه نمی‌ده.

مدام فکر می‌کنم چه بی‌لیاقتی‌ای کردم؟من که یک تومن باباهه رو کردم دو تومن . . . من که به جای نزول دادن، پولمو ریختم تو این خاک و خل و خونه‌سازی کردم تا مردم یه سقف داشته‌باشن . . . من که پشت همه در اومدم حالا اینطور بی‌پشت بشم؟مردم ته جیبشون شپش چهارقاپ می‌ندازه، ده تا ده تا پسر دارن و با خودشون می‌برند عملگی اونوقت چهار تا دوماد باید بشن میراث‌خور من!

LIDA
30-09-2009, 09:28
نقد
نویسنده: نرگس

روبروی هم نشسته بودند و زل زده بودند به چشم های هم.
منتقد گفت: نوشته شما اصلا داستانک نیست. تازه شم، یک لایه س. خیلی ام سطحیه. از نظر ادبی اصلا تو هیچ کدوم از این قالبای نمی دونم، پست مدرنیسم و کوبیسم و فمینیسم و اگزیستانسیالیسم و دیگه بگم...، فوویسم و کپیسم و اینا نمی گنجه. ( این آخری رو نداریم؟؟!) اصلا چی می گی جوجه؟!نویسنده جواب داد: خیلی ام داستانکه! تازه، یک لایه ام نیست؛ هزار لاست. بعدشم، پز این ...ایسماتو نده. اصلا خودت جوجه ای!

*********

متخصص
نویسنده: نرگس

از یه متخصص نازایی وقت گرفته بودیم. گفته بودن دکتر فوق العاده ایه. هنوز روی صندلی ننشسته بودیم که گفت: ایراد از کدومتونه؟خیلی تو ذوقم خورد. فکر کردم این ادبیات یه دکتره یا خاله زنک های فامیل؟
گفتم: من!

یه نگاهی به آزمایش‌های جورواجور چند ساله انداخت و ادامه داد: باید یه کورتاژ تشخیصی، بشی.همسرم گفت: هر جور تو بخوای. اصلا مجبور نیستی.
گفتم: دکتر احمق!
هشت ماه بعد دخترم رو به دنیا آوردم. کورتاژ تشخیصی می تونست اونو از ما بگیره.

*************


آرامش یک سرباز
نویسنده: هپلی

سال ها بود که می خواست به لحظه ای که مواد منفجره را در میان دست هایش
لمس کرد فکر نکند . نیمه های شب عرق ریزان از خواب پرید درزیر نور مهتابی که از پنجره می تابید کابوس لحظات گذشته دور می شد .سعی کرد یادآوری آن لحظه را به تاخیر بیاندازد سعی کرد که دوباره بخوابد
ولی حتی نمیتوانست روی خودش را بپوشاند
دیگر دستی نداشت که ....

***************

شمع
نویسنده: ابتهاج عبیدی


شمع بود، اما کوچک بود.

نور هم داشت اما کم بود.
شمعی که کوچک بود و کم، برای سوختن پروانه بس بود.

************

طوفان نوح ـ روز چهارم
نویسنده: علی اشرفی

چهار روز از توفان می‌گذشت، رعد همچنان می‌غرید، سطح زمین را دریایی فراگرفته بود و باران به‌شدت می‌بارید.نوح سکان کشتی را به دست گرفته و چشم به دوردست دوخته بود.از بت‌پرستِ مردد پرسید: آیا هنوز هم در ایمان به من شک داری؟مرد در حالی که با یک دست بت کوچکش را به سینه می‌فشرد و با دست دیگر دیواره‌ی عرشه را گرفته بود گفت: تو را خدایت حفظ کرده و من را هم خدایم.
نوح خشمگین فریاد زد: افسانه‌ی من جای آدم‌های لیبرال و نسبیت‌گرا نیـســــــــت!
با اشاره‌ی نوح، موجی برخاست و مرد را از کنار عرشه به آب‌های خروشان پرتاب کرد.

GORJI
30-09-2009, 21:27
یک ملا و یک راهب كه مراحلي از سير و سلوك را گذرانده بودند و از ديري به دير ديگر سفر مي كردند ، سر راه خود دختري را ديدند در كنار رودخانه ايستاده بود و ترديد داشت از آن بگذرد.
وقتي ان دو نزديك رودخانه رسيدند دخترك از آن ها تقاضاي كمك كرد. راهب بلا درنگ دخترك را برداشت و از رودخانه گذراند.
آن دو به راه خود ادامه دادند و مسافتي طولاني را پيمودند تا به مقصد رسيدند. در همين هنگام ملا كه ساعت ها سکوت كرده بود خطاب به همراه خود گفت:« دوست عزيز! ما نبايد به جنس لطيف نزديك شويم. تماس با جنس لطيف بر خلاف عقايد و مقررات مكتب ماست. در صورتي كه تو دخترك را بغل كردي و از رودخانه عبور دادي.»
راهب با خونسردي و با حالتي بي تفاوت جواب داد: من دخترك را همان جا رها كردم ولي تو هنوز به آن چسبيده اي و رهايش نمي كني



انيشتين برای رفتن به سخنرانی ها و تدریس در دانشگاه از راننده مورد اطمینان خود کمک می گرفت. راننده وی نه تنها ماشین او را هدایت می کرد بلکه همیشه در طول سخنرانی ها در میان شنوندگان حضور داشت بطوریکه به مباحث انیشتین تسلط پیدا کرده بود! یک روز انيشتين در حالی که در راه دانشگاه بود با صدای بلند گفت که خیلی احساس خستگی می کند؟
راننده اش پیشنهاد داد که آنها جایشان را عوض کنند و او جای انيشتين سخنرانی کند چرا که انيشتين تنها در یک دانشگاه استاد بود و در دانشگاهی که سخنرانی داشت کسی او را نمی شناخت و طبعا نمی توانستند او را از راننده اصلی تشخیص دهند. انيشتين قبول کرد، اما در مورد اینکه اگر پس از سخنرانی سوالات سختی از وی بپرسند او چه می کند، کمی تردید داشت.
به هر حال سخنرانی راننده به نحوی عالی انجام شد ولی تصور انيشتين درست از آب درامد. دانشجویان در پایان سخنرانی شروع به مطرح کردن سوالات خود کردند. در این حین راننده باهوش گفت: سوالات به قدری ساده هستند که حتی راننده من نیز می تواند به آنها پاسخ دهد. سپس انيشتين از میان حضار برخواست و به راحتی به سوالات پاسخ داد به حدی که باعث شگفتی حضار شد!



جغدي روي كنگره هاي قديمي دنيا نشسته بود. زندگي را تماشا مي كرد. رفتن و ردپاي آنرا و آدم هايي را مي ديد كه به سنگ و ستون، به در و ديوار دل مي بندند. جغد اما ميدانست كه سنگ ها ترك مي خورند، ستون ها فرو مي ريزند، درها مي شكنند و ديوارها خرابمي شوند. او بارها و بارها تاج هاي شكسته، غرورهاي تكه پاره شده را لابه لاي خاكروبههاي كاخ دنيا ديده بود. او هميشه آوازهايي درباره دنيا و ناپايداري اش مي خواند وفكر مي كرد شايد پرده هاي ضخيم دل آدم ها، با اين آواز كمي بلرزد.
روزي كبوتري ازآن حوالي رد مي شد، آواز جغد را كه شنيد، گفت: بهتر است سكوت كني و آواز نخواني.آدم ها آوازت را دوست ندارند. غمگين شان مي كني. دوستت ندارند. مي گويند بديمني وبدشگون و جز خبر بد، چيزي نداري.
قلب جغد پير شكست و ديگر آواز نخواند .سكوت او آسمان را افسرده كرد. آن وقت خدا به جغد گفت: آوازخوان كنگره هاي خاكي من! پس چرا ديگر آواز نمي خواني؟ دل آسمانم گرفته است .جغد گفت: خدايا! آدم هايت مرا وآوازهايم را دوست ندارند .خدا گفت: آوازهاي تو بوي دل كندن مي دهد و آدم ها عاشق دل بستن اند. دل بستن به هر چيز كوچك و هر چيز بزرگ. تو مرغ تماشا و انديشه اي و آن كه مي بيند و مي انديشد، به هيچ چيز دل نمي بندد. دل نبستن سخت ترين و قشنگ ترين كار دنياست. اما تو بخوان و هميشه بخوان كه آواز تو حقيقت است و طعم حقيقت تلخ .جغد به خاطر خدا باز هم بر كنگره هاي دنيا مي خواند و آن كس كه مي فهمد، مي داند آواز او پيغام خداست.



4 نفر بودند.اسمشون این بود: همه کس،یک کسی،هر کسی،هیچ کس. کار مهمی در ÷یش داشتند و همه مطمین بودند که یک کسی این کار را به تنجام می رساند.هرکسی می توانست این کار را بکند اما هیچ کس این کار را عملی نکرد.یک کسی عصبانی شد چرا که این کار کار همه کس بود اما هیچ کس متوجه نبود که همه کس این کار را نخواهد کرد.سرانجام داستان این طور تمام شد که هر کسی یک کسی را سرزنش کرد که چرا هیچ کس کاری را نکرده که همه کس می توانست انجام دهد!!!!



پیرمرد سالخورده ای با پسر و عروس خود زندگی می کرد. آن ها با پدر سالخورده خود ناسازگار بودند، تا اینکه روزی ظرف غذا از دست لرزان پیرمرد سالخورده به زمین افتاده و چند لک کوچک روی لباس عروس و شلوار فرزند مغرورش افتاد. ناگهان هر دو خروشیده و به یک باره از پدر کناره گیری کردند. از آن پس هنگام صرف غذا پیرمرد را در سفره ای جداگانه در گوشه اتاق می نشاندند و خود برسر میز غذا می نشستند. پیداست که این حرکت برای یک پدر علاقه مند به فرزند تا چه اندازه ناگوار و تحمل آن دشوار بود، اما برای رضایت خاطر پسر و عروسش هیچ نمی گفت و در کاسه چوبین مخصوص خود غذا می خورد و بچه هایش را دعا می کرد. یکی از نوه های شیرین زبان و باهوش پیرمرد، روزی از پدر جوان و بی عاطفه خود پرسید: «چرا چند روزی است سفره غذای پدر بزرگ را جدا کرده اید و صندلی او را در سر میز خالی می گذارید؟!» پدر گفت: «بخاطر اینکه پدربزرگ پیر و کثیف شده!» کودک با تعجب بسیار گفت: «همین؟!» پدر پاسخ داد: «آری.» چند روز گذشت. روزی به هنگام خوردن غذا، کودک را صدا زدند که برسر میز حاضر شود. کودک گفت: «الان می آیم.» دقایقی طول کشید، پدر و مادر گفتند: «پس چرا نمی آیی؟» کودک گفت: «مشغول هستم.» پدر و مادر تاکید کردند که; غذایت سرد می شود زودتر بیا. باز هم طفل نیامد. بالاخره به تندی و عتاب گفتند: «پس چرا نمی آیی؟» کودک گفت: «دارم کاسه می سازم، صبر کنید تا تمام شود، بعد می آیم.» پدر و مادر با تعجب گفتند: «کاسه برای چی؟! »کودک پاسخ داد: «مثل همان کاسه که شما برای پدر بزرگ ساختید، من هم دارم برای شما می سازم تا هر وقت به سن پدربزرگ رسیدید و پیر و کثیف شدید، سفره غذای شما را جدا کنم و در آن کاسه به شما غذا بدهم!

GORJI
30-09-2009, 21:32
یک روز گرم شاخه ای مغرورانه و با تمام قدرت خودش را تکاند و به دنبال آن برگهای ضعیف و کم طاقت جدا شدند و ارام بر روی زمین افتادندشاخه چندین بار این کار را دد منشانه انجام داد و با غرورخاصی تکرار کرد تا این که تمام برگها جدا شدند و شاخه از کارش بسیار لذت می برد. برگی سبز و درشت و زیبا به انتهای شاخه محکم چسبیده بودو همچنان در مقابل افتادن مقاومت می کرد. باغبان تبر به دست داخل باغ در حال گشت و گذار بود و به هر شاخه خشکی که می رسید ان را از بیخ جدا می کردو با خود می برد. وقتی باغبان چشمش به ان شاخه افتاد با دیدن تنها برگ از قطع کردنش صرف نظر کرد. بعد از رفتن باغبان مشاجره بین شاخه و برگ باله گرفت و دوباره شاخه مغرورانه با تمام قدرت چندین و چند بار خودش را تکاند تا این که به ناچاربرگ با تمام مقاومتی که داشت از شاخه جداشد و بر روی زمین افتاد باغبان در راه بازگشت وقتی چشمش به آن شاخه افتاد بی درنگ آن شاخه را از بیخ قطع کرد.شاخه بدون آنکه مجال اعتراض داشته باشد بر روی زمین افتاد.ناگهان صدای برگ جوان را شنیدکه می گفت اگر چه به خیالت زندگی ناچیزم در دست تو بودولی همین خیال واهی پرده ای بود بر چشمان واقع نگرت که فراموش کنی نشانه حیاتت من بودم



روزی پسر کوچکی در خیابان، سکه ای یک سنتی پیدا کرد. او از پیدا کردن سکه ان هم بدون زحمت خیلی ذوق زده شد. این تجربه باعث شد که او بقیه روزهای عمرش هم با چشمهای باز سرش را به سمت پایین بگیرد و به دنبال سکه بگردد!! او در مدت زندگیش، 296 سکه 1 سنتی، 48 سکه 5 سنتی، 19 سکه 10 سنتی، 16 سکه 25 سنتی، 2 سکه نیم دلاری و یک اسکناس مچاله شده پیدا کرد. یعنی جمعا 13 دلار و 26 سنت. اما در برابر بدست آوردن این ثروت! او زیبایی دل انگیز 31369 طلوع خورشید، درخشش رنگین کمان و منظره ریختن برگها در سرمای پاییز را از دست داد. او هیچ گاه ابرهای سفیدی را که بر فراز آسمان ها در حرکت بودند، ندید و پرندگان در حال پرواز، درخشش خورشید و لبخند هزاران رهگذر، هرگز جزئی از خاطرات او نشد.



شیطانی به شیطان دیگر گفت:به آن مرد مقدس متواضع نگاه كن كه در جاده راه می رود ، در این فكرم كه به سراغش بروم و روحش را در اختیار بگیرم. رفیقش گفت : به حرفت گوش نمی دهد او تنها به چیزهای مقدس می اندیشد .
اما شیطان ، به همان روش مشتاق و متعصب همیشگی اش ، خود را به شكل ملك مقرب ، جبریل در آورد و در برابر مرد ظاهر شد و به او گفت:
آمده ام به تو كمك كنم . مرد مقدس گفت: باید من را با شخص دیگری اشتباه گرفته باشی زیرا من در زندگی ام كاری نكرده ام كه سزاوار توجه یك فرشته باشم و مرد مقدس به راه خود ادامه داد بدون اینكه هرگز بداند از چه چیزی گریخته است ....



كوله ‌پشتي‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد. رفت‌ كه‌ دنبال‌ خدا بگردد؛ و گفت: تا كوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت.نهالي‌ رنجور و كوچك‌ كنار راه‌ ايستاده‌ بود.مسافر با خنده‌اي‌ رو به‌ درخت‌ گفت: چه‌ تلخ‌ است‌ كنار جاده‌ بودن‌ و نرفتن؛ و درخت‌ زير لب‌ گفت: ولي‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ كه‌ بروي‌ و بي‌ رهاورد برگردي. كاش‌ مي‌دانستي‌ آن‌چه‌ در جست‌وجوي‌ آني، همين‌جاست. مسافر رفت‌ و گفت: يك‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ مي‌داند، پاهايش‌ در گِل‌ است، او هيچ‌گاه‌ لذت‌ جست‌وجو را نخواهد يافت. و نشنيد كه‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز كرده‌ام‌ و سفرم‌ را كسي‌ نخواهد ديد؛ جز آن‌ كه‌ بايد. مسافر رفت‌ و كوله‌اش‌ سنگين‌ بود. هزار سال‌ گذشت، هزار سالِ‌ پر خم‌ و پيچ، هزار سالِ‌ بالا و پست. مسافر بازگشت. رنجور و نااميد. خدا را نيافته‌ بود، اما غرورش‌ را گم‌ كرده‌ بود. به‌ ابتداي‌ جاده‌ رسيد. جاده‌اي‌ كه‌ روزي‌ از آن‌ آغاز كرده‌ بود. درختي‌ هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده‌ بود. زير سايه‌اش‌ نشست‌ تا لختي‌ بياسايد. مسافر درخت‌ را به‌ ياد نياورد. اما درخت‌ او را مي‌شناخت. درخت‌ گفت: سلام‌ مسافر، در كوله‌ات‌ چه‌ داري، مرا هم‌ ميهمان‌ كن. مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، كوله‌ام‌ خالي‌ است‌ و هيچ‌ چيز ندارم. درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتي‌ هيچ‌ چيز نداري، همه‌ چيز داري. اما آن‌ روز كه‌ مي‌رفتي، در كوله‌ات‌ همه‌ چيز داشتي، غرور كمترينش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت. حالا در كوله‌ات‌ جا براي‌ خدا هست. و قدري‌ از حقيقت‌ را در كوله‌ مسافر ريخت. دست‌هاي‌ مسافر از اشراق‌ پر شد و چشم‌هايش‌ از حيرت‌ درخشيد و گفت: هزار سال‌ رفتم‌ و پيدا نكردم‌ و تو نرفته‌اي، اين‌ همه‌ يافتي! درخت‌ گفت: زيرا تو در جاده‌ رفتي‌ و من‌ در خودم. و پيمودن‌ خود، دشوارتر از پيمودن‌ جاده‌هاست



ماهی کوچکی در اقیانوس به ماهی بزرگ دیگری گفت: ببخشید آقا، شما از من بزرگ تر و با تجربه تر هستید و احتمالاً می توانید به من کمک کنید تا چیزی را که مدت ها در همه جا در جست و جوی آن بوده ام و نیافته ام را پیدا کنم؛ ممکن است به من بگویید: اقیانوس کجاست؟!
ماهی بزرگ تر پاسخ داد: اقیانوس همین جاست که شما هم اکنون در آن شنا می کنید. ماهی کوچک پاسخ داد: نه! این که من در آن شنا می کنم آب است نه اقیانوس. من به دنبال یافتن اقیانوس هستم نه آب و با سرخوردگی دور شد.

LIDA
01-10-2009, 08:42
مامان ٬ می خوام برم ببینم آخر رودخونه کجاست ؟ میدونی ٬ مدت هاست توی این فکرم که آخرش کجاست و هنوزم سر در نیاوردم . فکر کنم آخرشم خودم باید برم آخرشو پیدا کنم و ببینم چه خبره
مادرش خندید و گفت
من هم وقتی بچه بودم ، خیلی از این فکرها می کردم ٬ رودخونه که اول و آخر نداره ؛ همینیه که هست ٬ همیشه جاری و به هیچ جا هم نمی رسه

----------------

ماشین

صبح روز شنبه با ماشین تمام اتوماتیکش از پارکینگ خارج شد و به سمت محل کارش حرکت کرد. هنوز راه زیادی رو طی نکرده بود که حس کرد ماشین، راه دیگه ای رو انتخاب کرده. با حالتی دستپاچه سعی کرد ماشین رو از حالت اتوماتیک خارج کنه. اما موفق نشد. ماشین، خارج از کنترل، از بزرگراه ها عبور می کرد و کم کم به پرتگاه های خارج از شهر نزدیک می شد.

---------------

بعد از مراسم

ـ ببین عقده‌ای‌ها دارن جنازه‌ی پیرمرد بدبختو هم به اسم خودشون سند می‌زنن... ببین!

ـ زشته... ولشون کن... الان زشته... باشه بعد از مراسم!

ـ بعد از مراسم چی؟

ـ الان شگون نداره بگم... زشته... به اسم بابامه مراسم... واسه اون زشت می‌شه... باشه بعد از مراسم... بیا بریم تو سایه وایستیم... مخ‌ام داره می‌ترکه!


---------------------

شاه
شاه بود و یک قلعهء خالی، بالای کوه قاف؛ در سکوت و تنهایی و بلندای اقتدارش.

یک روز، شاه، خمیازه کشید. دیگر می‌خواست به هیاهوی بندگان، بیاندیشد.

---------------

درخت
نویسنده: علی اشرفی




روزی که کنار خونه‌م اتوبان ساختند، کلی خوشحال بودم و به پسرخاله‌هام که تو کوچه‌های تنگ شهر زندگی می‌کردند یه عالمه فخر فروختم.
حتی وقتی صداگیرهای بتونی را جلو روم ساختند و باغچه رو از پیاده‌رو جدا کردند، بازم شب‌ها، می‌تونستم چراغای شهر رو بشمرم یا ماشین‌های شیکی رو که با سرعت از پیش چشمم می‌گذشتند.
و سال‌ها گذشت . . .
الان چهارده بهاره که هیچ پسربچه‌ای از تنه‌ی سنگین من بالا نرفته و شاخه‌های منو به طمع چیدن چند دونه توت، تکون‌تکون نداده.
و من آرزو می‌کنم که ای کاش ساکن یه باغچه‌ی قدیمی، کنار یه دیوار آجری بودم

LIDA
01-10-2009, 08:46
بدون تیتر

شب به ستوه آمده بود، که تو آمدی چشمانم را بستم. و این بار در چشمانم نشستی، گریستی، گریستم. بازی کودکانیمان یادت هست؟ هر کس که می توانست چوب کبریت را آتش بزند بی آنکه ذره ای از آن نسوخته باقی نماند او برنده بود. و بازنده بازی همیشه من بودم با انگشتان تاول زده و سوخته. شاید عمدی در کار بود؛ آن وقت که انگشتانم لب هایت را می بوسید زندگی آغاز می شد.
شب به ستوه آمده بود، که تو آمدی، بنزین، کبریت، خودت را سوزاندی بی آنکه ذره ای نسوخته در بدنت به جای بگذاری. و باز هم من بازنده بازی؛ با وجودی سراسر سوخته و تاول زده.
و حال دیگرنه لبی، نه انگشتی ونه آغازی. من مانده ام با چوب کبریت های نیمه سوخته ام.

*************
سبز سفید قرمز

ما 3 تا سال‌ها با هم بودیم. سبز و سفید و قرمز. رنگهای دیگه هم بودند، اما ما سه تا همیشه کنار هم بودیم. با هم بودنمون شده بود یه آرمان، خیلی‌ها بهش غبطه می‌خوردند. و لی دیشب آمدند، همه لامپ‌های مهتابی را جمع کردند. کبابی برای همیشه تعطیل شد.

************

شهر عشق
نویسنده: هپلی




نقشه رو ورق زد ، خیلی گشت ولی ....
اصلا نتونست پیداش کنه !
همون کسی که خیلی دوستش داشت توی اون شهر زندگی می کرد
ولی روی نقشه نبود !
باید دنبال یه نقشه دیگه می گشت که بتونه روش شهرعشق رو
پیدا کنه

************

برنده
نویسنده: نرگس






بهش حمله شده بود؛ یک نفر از روبرو، یک نفر از پشت سر. شمشیرش رو بالا آورد؛ از ماهیچه های گره دار بازوش می‌فهمیدی که یک جنگجوی پر قدرته. دستش رو پایین آورد؛ حریف بخت‌برگشته از پا دراومده بود.

آهسته چند قدم بلند و سنگین به عقب برداشت. گرزش رو از کمر باز کرد، توی هوا چرخوند و به سینهء دومی کوبید؛ خون توی صورتش پاشید.

صدایی رو شنید که با هیجان می گفت: تو برنده شدی.

می‌تونستی لبخند رضایت رو توی صورت رنگ‌پریده‌ش ببینی وقتی کامپیوتر رو خاموش کرد و با دست‌های لاغرش، چرخ صندلی‌چرخ‌دار رو به حرکت درآورد.

************

خاله سوسکه

بالاخره تابستون رسید. جلوی آیینه زلفم رو دوتا بافتم؛ یکی این ور، یکی اون ور. و بعد از سرخاب سفیداب چادر سیاهم رو سرم کردم.

رمضون دلتنگ بود؛ بهش گفتم که زود بر می گردم. می خواستم برم تهرون پیش بابام. باید به بابام می گفتم که: ((مردم دروغ گفتن بهت؛ من آخرش، زن رمضون شدم.))

توی همین خیالات از در خونه اومدم بیرون که یهو یکی جیغ زد: ((سوووووسک!)) مثل فشنگ، برگشتم توی خونه.

با این اوضاع، فکر کنم حالا حالا ها توی همدون موندگارم. می ترسم بابام فکر کنه الان بیوهء اون موش مرحومم.

ALI
02-10-2009, 06:58
اعتراضات رسمي يک ني ني چهارده ماهه!

اعتراضات رسمي يک ني ني چهارده ماهه! با تکيه بر ضرب المثل مشهور؛ فلفل نبين چه ريزه
آقاي پدر! در کمال احترام خواهشمندم اينقدر لب و لوچه ي غير پاستوريزه ، و سار و سيبيل سيخ سيخي آهار نشدتون را به سر و صورت حساس من نماليد ! plz
خانوم مادر! جيغ زدن شما هنگام شناسايي اجسام داخل خانه توسط حس چشايي من، نه تنها کمکي به رشد فکري من نمي کنه، بلکه براي دبي شير شما هم مضر است!!! لازم به ذکر است که سوسک هم يکي از اجسام داخل خانه محسوب مي شود!
پدر محترم! هنگام دستچين کردن ميوه، از دادن من به بغل اصغر آقاي سبزي فروش خودداري نماييد. چشمهاي تلسکوپي، گوشهاي ماهواره اي و سيبيلهاي دم الاغي اش مرا به ياد قرضهاي شما مي اندازد!
مخصوصاً وقتي که چشمهاي خود را گشاد کرده، و با تکان دادن سر و لبهايش " بول بول بول بول" مي کند! زهرمار، درد، مرض، کوفت! الهي کف شامپو تو چشت! شب بخوابي خواب بد ببيني! جيش کني تو شلوارت!
مادر محترم! شصت پا وسيله اي است شخصي، که اختيارش رو دارم! لطفاً هرگاه سعي در خوردن شصت پاي شما نمودم، گير بدهيد!
آقاي پدر! هنگام دعوا با خانوم مادر، به جاي پرت کردن قابلمه و ماهي تابه به روي زمين، از چيني هاي توي کابينت استفاده نماييد! اکشن بودن دعوا به همين چيزاست!
خانوم مادر! از مصرف هله هوله ي زياد پرهيز نماييد! اين عمل نه تنها براي سلامتي شما خوب نيست، بلکه موجب مي شود که شيرتان بوي" بچه سوسک مرده" بدهد.
آقاي پدر! کودکان توانايي کافي براي حفظ جيش خود ندارند و اين توانايي هنگامي که شما شکم مرا "پووووووف" مي کنيد به حداقل مي رسد! الان بگم که بعد شرمنده تون نشم!
___________________________

خنگ !!!

اولين بار که ناسا فضانوردان خود رابه فضا فرستاد متوجه شد خودکارها درجايي که
جاذبه صفر نمي نويسند
براي مبارزه با اين مشکل دانشمندان ناسا يک دهه وقت صرف کردنند وبعد از خرج
شدن 12ميليارد دلار توانستند خودکاري بسازند که در جاذبه صفر در زير آب و بر تمام
تمام سطوح بجز شيشه مينوشت و جوهرش در منهاي 300 درجه سانتي گرادهم يخ نميزد
اما روسها در اين ميان راه حل بهتري پيدا کردند :
! از همان ابتدا با مداد مي نوشتند !

اين مهم نيست که مرگ کي و کجا به سراغتان مي آيد
مهم اين است که شما در آن زمان آنجا نباشيد !
______________________

اگر شوهر آدم برنامه نويس باشد...

شوهر: سلام،من Log in کردم.
زن: لباسی رو که صبح بهت گفتم خريدی؟
شوهر: Bad command or File name.
زن: ولی من صبح بهت تاکيد کرده بودم
شوهر: Syntax Error, Abort, Retry, Cancel.
زن: خوب حقوقتو چيکار کردی؟
شوهر: File in Use, Read only, Try after some Time.
زن: پس حداقل کارت عابر بانکتو بده به من.
شوهر: Sharing Violation, Access Denied.
زن: می دونی، ازدواج با تو واقعا يک تصميم اشتباه بود.
شوهر: Data Type Mismatch.
زن: تو يک موجود بدرد نخور هستی.
شوهر: By Default.
زن: پس حداقل بيا بريم بيرون يه چيزی بخوريم.
شوهر: Hard Disk Full.
زن: ببينم ميتونی بگی نقش من تو زندگی تو چيه؟
شوهر: Unknown Virus Detected.
زن: خب مادرم چی؟
شوهر: Unrecoverable Error.
زن: و رابطه تو با رئيست؟
شوهر: The only User with Write Permission.
زن: تو اصلا منو بيشتر دوست داری يا کامپيوترتو؟
شوهر: Too Many Parameters.
زن: خوب پس منم ميرم خونه بابام.
شوهر: Program Performed Illegal Operation, It will be Closed.
زن: خوب گوشاتو بازکن، من ديگه بر نميگردم!
شوهر: Close all Programs and Logout for another User.
زن: می دونی، صحبت کردن باتو فايده نداره، من رفتم.
شوهر: Its now Safe to Turn off your Computer

_____________________
اجي مجي لا ترجي

يك زوج در اوايل ۶۰ سالگي، در يك رستوران كوچيك رمانتيك سي و پنجمين سالگرد ازدواجشان را جشن گرفته بودن. ناگهان يك پري كوچولوِ قشنگ سر ميزشون ظاهر شد و گفت:چون شما زوجي اينچنين مثال زدني هستين و درتمام اين مدت به هم وفادارموندين ، هر كدومتون مي تونين يك آرزو بكنين. خانم گفت: اوووه ! من مي خوام به همراه همسر عزيزم، دور دنيا سفر كنم. پري چوب جادووييش رو تكون داد و اجي مجي لا ترجي دو تا بليط براي خطوط مسافربري جديد و شيك Qm۲ در دستش ظاهر شد. حالا نوبت آقا بود، چند لحظه فكر كرد و گفت: خب، اين خيلي رمانتيكه ولي چنين موقعيتي فقط يك بار در زندگي آدم اتفاق مي افته ، بنابراين، خيلي متاسفم عزيزم ولي آرزوي من اينه كه همسري ۳۰ سال جوانتر از خودم داشته باشم. خانم و پري واقعا نا اميد شده بودن ولي آرزو، آرزوه ديگه !!! پري چوب جادوييش و چرخوند و……… اجي مجي لا ترجي و آقا ۹۲ ساله شد! پيام اخلاقي اين داستان مردها شايد موجودات ناسپاسي باشن ، ولي پريها… مونث هستند !!!!!!!!
________________________
آزمایش یک واکسن جدید
سازمان بهداشت جهانی برای آزمایش یک واکسن خطرناک وجدید

احتیاج یه داوطلب داشت. از میان مراجعین فقط سه نفر
واجد شرایط اعلام شدند:
یک آلمانی ،یک فرانسوی و یک ایرانی
قرار شد با تک تک آنان مصاحبه شود برای انتخاب نهایی
مصاحبه از آلمانی پرسید: برای ایمکار چقدر پول میخواهید؟
او گفت من صد هزار دلار، این را میدهم به زنم که اگر از این واکسن مردم
یا فلج شدم، زنم بی پول نماند.
مصاحبه گر او را مرخص کرد وهمین سوال را از فرانسوی نمود.
او گفت من دویست هزار دلار میگیرم، صدهزار تا برای زنم و صد هزار تا برای معشوقه ام.

وفتی او هم رفت، ایرانی گفت من سیصد هزار دلار می خواهم.

صد هزار برای خودم

صد هزار تا هم حق حساب شما

صد هزار تاش هم میدیم به آلمانی که واکسن را بهش بزنیم !!!
_________
پاسخ برنارد شاو
شخصي از برناردشاو پرسيد: براي ايجاد كار در دنيا بهترين راه چيست؟
او گفت: بهترين راه اين است كه زنان و مردان را از هم جدا كنند و هر دسته را در جزيره‌اي جاي دهند. آنوقت خواهي ديد كه با چه سرعتي هر دسته شروع به كار خواهند كرد. كشتي‌ها خواهند ساخت كه به وسيله آن هرچه زودتر به يكديگر برسند!

LIDA
02-10-2009, 07:51
قربان

دیشب اینقدر منو روی سنگ سائید که الان تیزه تیزم ولی چرا اینکارو با من کرد ؟
منو پیچید لای یه پارچه و نفهمیدم کجا داریم میریم ! فقط صدای راز و نیاز با خداش میومد
بعد از چند دقیقه سکوت با سرعت منو از لای پارچه در آورد و گذاشت زیر گلوی پسرش و کشید
ولی ...
حتی دستاش هم نمیلرزید
دوباره کشید
ولی ...

-----------------

مقتدرانه

مقتدرانه بالای ایوان ایستاده بود و به لشکری که نابود کرده بود می نگریست.
جسد کشته‌هایش، روی هم افتاده بود و هر لحظه، باد ، آن‌ها را به این سو و آن سو می‌برد.
احساس کرد که نباید به آنها فرصت تجدیدقوا بدهد. تصمیم گرفت خانه‌خرابـشان کند.
کبریتی روشن کرد، کاغذی را شعله‌ور ساخت و آن را درون لانه مورچه‌ها فرو کرد.


------------------

تمام

صدای ناقوس کلیسا از خواب بیدارم کرد. دستم را بسوی گوشی دراز کردم.- اه لعنتی اینجا هیچ وقت خدا گوشی آنتن نمی ده.صدای ضربات را در سرم احساس می کردم؛ سردرد عجیبی مرا گنگ کرده بود. باز خوابیدم.
صدای زنگ گوشی...
از خواب بیدار شدم. چهار خط آنتن پر بود.ساعت را نگریستم: دوازده ودوازده دقیقه.
یک شنبه تمام شده بود و من کلیسا را ازدست داده بودم

----------------

سوء تفاهم

زن، آه سردی کشید و با صدایی بغض‌آلود گفت: ((می‌دانم دوستم نداری. می‌دانم به خاطر ثروت پدرم با من ازدواج کردی. تا حالا آدم طمع‌کاری مثل تو ندیدم. اصلا از عشق و عاشقی هیچ‌چیز سرت نمی‌شود.)) و در حالی که کم کم لحن‌اش تندتر می‌شد، بغض‌اش شکست و با گریه گفت: ((بی‌احساس! سنگ‌دل!))
مرد، بدون این که کلمه‌ای حرف بزند، شالش را دور گردنش انداخت و اطاق را ترک کرد. زن فریاد زد: (( مگر با تو حرف نمی زنم؟! . . . شیخ مصلح الدین! . . . سعدی!))
-------------

عشق بچگی !

از همون بچگی علی و میترا با هم بودن وقتی به همدیگه نگاه می کردن ٬ چشم هاشون برق میزد

راستش رو بخوای ما بچه محل ها خیلی به علی حسودیمون می شد آخه هممون با هم بزرگ شده بودیم

وقتی رفتن خونه میترا اینا واسه خواستگاری همه نتیجه رو میدونستن الان بعد از ۵ سال هیچکدوممون رومون نمیشه تو صورت میترا نگاه کنیم چون باید شاهد سند طلاق اینا باشیم
کی فکر میکرد علی تو زندگی اینجوری باشه !!

LIDA
02-10-2009, 07:57
دروغ

او همیشه دروغ می گفت. به هر کس که می رسید به ترفندی با دروغی کاملا باورکردنی طرف را سردرگم زندگی می کرد.خودش هم نمی دانست چرا اینقدر از دروغ گفتن لذت می برد. فقط به این می اندیشید که چه کسی را و چگونه با دروغی بفریبد.روزی صحنه ی به دنیا آمدن کودکی را دید. فکر کرد، ترسید، کم آورد...یادش آمد او برای به دنیا آمدن به این زندگی به خودش هم دروغ گفته بود. پیش از آنکه کسی بداند او دروغ گوست خودش را کشت.

بدون هیچ یادداشتی
--------------

مهریه

دوشیزه مکرمه خانم ............آیا حاضرید با مهریه معلوم 1387 سکه تمام بهار آزادی به نیت سال اتحاد و انسجام ملی -14 شمش طلا به نیت 14 معصوم-۷ بار سفر مبارک حج به نیت هفت تن
-۱۲۴۰۰۰ شاخه نبات به نیت ۱۲۴۰۰۰ پیغمبر
به عقد دایم آقای .............. درآورم ؟
عروس :
(ای بابا ، کجای کاری ؟ تازه عروس رفته گل بچینه)

-----------------

مجهول

غرق حل مسئله بود. آنچنان تقلا می کرد که خستگی در چشمانش موج می زد. هرچه بیش تر تلاش می کرد، بیشتر در مسئله فرو می رفت.
پدر بزرگ می گفت: "هرگاه در حال غرق شدن هستی هرچه بیشتر دست و پا بزنی بیشتر فرو می روی." ولی او دست و پا زد، تلاش کرد، فرو رفت، غرق شد، مسئله شد. سال ها می گذرد و من در اعماق معادلات او یک مجهول اضافی می بینم

--------------

نشانی

مدارک‌مان را نشان دادیم و هر دو به سمت خروجی هزار و سیصد، حرکت کردیم. ظاهرا همه چیز مرتب بود. اما ناگهان یکی از مسئولین خروج، مانع مان شد؛ همسفرم مشکل خروج داشت و من مجبور بودم تنها بروم. وقتی از هم جدا می‌شدیم گفت که نگران نباشم؛ پیدایم می کند. اما من وحشت زده و نگران بودم. چون او نشانی‌ام را نمی دانست. از خروجی که گذشتم، دیگر صدایش را نمی‌شنیدم و فقط از پشت شیشه، لبخند آرام و مطمئن‌اش را دیدم و حرکت لبهایش را که گفت: پیدایت می‌کنم.سالها بعد دیدمش. در حالی که آن روز را کاملا فراموش کرده بودم. لبخندش را شناختم؛ تنها نشانی که از او داشتم. گفت: دیدی پیدایت کردم!
دکترها جوابم کرده‌اند. روی تخت دراز کشیده‌ام. در حالی که چشمان نگرانش را به من دوخته، لبخند می زنم؛ کاری که از خودش یاد گرفته ام. می گویم: باز هم من باید زودتر بروم. نه! نگران نباش! این بار من پیدایت می کنم. قرارمان روبروی خروجی هزار و چهار‌صد. نشان به نشان لبخند. اسم رمز: دیدی پیدایت کردم!

-----------------

اخلاص
نویسنده: علی اشرفی



ماشین گشت جلوی پای مأمور سر چهارراه ترمز کرد. افسر گشت نگاهی به سرتاپای مأمور کرد و گفت: آفرین! خیلی مرتبی. یه هفته مرخصی تشویقی می‌گیری. از صبح تا حالا چند تا جریمه نوشتی؟
_ قربان چهارده تا.
: همه‌اش چهارده‌تا؟! مرخصی‌ات باطل شد.ماشین گشت جلوی پای مأمور سر چهارراه ترمز کرد. افسر گشت نگاهی به سرتاپای مأمور کرد و گفت: از صبح تا حالا چند تا جریمه نوشتی؟
_ قربان چهارده تا.
: همه‌اش چهارده‌تا؟! فردا صبح خودت رو معرفی کن به بازداشت‌گاه.ماشین گشت جلوی پای مأمور سر چهارراه ترمز کرد. افسر گشت نگاهی به سرتاپای مأمور کرد و گفت: از صبح تا حالا چند تا جریمه نوشتی؟
_ قربان چهارده تا.
آفرین! یه هفته مرخصی تشویقی می‌گیری.

LIDA
04-10-2009, 08:03
تنهایی

سگ پارس می کرد، مرد آسوده بود. خریده بود او را برای نگهبانی از تنهاییش. روزی قلاده سگ پاره شد و سگ رفت؛ نگهبان تنهایی رفته بود. مرد ترسید، لرزید، خام شد، سگ شد...
سگ، پیر و خسته بر گشته است. فرزند مرد، نگهبانی خریده است برای تنهایی سگ و سگ روی قبر مرد زوزه ی تنهایی می کشد از فرار.

---------------

غول


یه گوشه کز کرده بود و عروسکش هم بغلش بود. رفتم پیشش نشستم و عروسکش رو ناز کردم. گفت: می‌دونی به چی فکر می‌کنم؟گفتم: آره، می‌دونم.گفت: خب،‌ چی فکر می‌کنم؟
گفتم: فکر می‌کنی ما غولیم و فقط تو آدمی و هر کاری که بکنی ما می‌فهمیم حتی اگر اونجا نباشیم.
دستم رو پس زد و عروسکش رو محکم بغل کرد. گفت: آره، از کجا می‌دونی؟
گفتم: آخه ما غولیم.

-----------------

چاپ سوم قطع صنوبر

اسمم را پرسید . بالای صفحه سفید اول برایم تقدیمیه نوشت . اولین مجموعه شعرش بود . "با باد در برگ های صنوبر برقصیم"اسم کتابش بود . کتاب را ورق می زنم . دو سوم صفحه سفید است و گاه گاهی آن پایین چیزی نوشته شده است . صفحه سیزده را می خوانم . صفحه سفید پوش است مثل یک روز برفی و ردپای کوتاه یک گربه روی برف . شعرش سه چهار خط است . صنوبر ایستاده است با دستانی گشوده باد صدایم می کند

با باد در برگ های صنوبر می رقصم صنوبر ا در آغوش می کشم/باران می بارد.
کتابش چاپ دوم شد . با همان صفحات سفید با دو سه خط شعر . دیروز صدای اره برقی که افتاده بود به جان صنوبرها پرستو ها را فراری داد . شاید صنوبرها چاپ سوم را در آغوش بکشند

-----------------

نگاه

:راستشو بگو تا حالا چند بار عاشق شدی؟خوب من عاشق دخترایی هستم که سرشون می زارن رو شیشه عقب ماشین و بیرون رو نگاه می کنن، درست موقعی که بابا مامانه هواسشون نیست، من عاشقش می شم.

: بعدش، بعدش چی می شه؟- خوب اینقدر دختر خانوم رو نیگا می کنم تا ماشین دور می شه و من دیگه نمی بینمش بعد میری دنبال ماشین دیگه؟نه دوباره می گردم دنبال یه دختر تنهایی که پشت ماشین سرشو گذاشته رو شیشه و بیرون رو نیگا می کنه بعد دوباره تو عاشقش میشی؟نه این بار اون دختره هستش که عاشق من شده می دونی دلم واسه ی دختر می سوزه،حتما باباش داره سرش غر می زنه که چرا مجبورش کرده خیابونو دوباره دور بزنه...

----------------

پیرمرد و دریا

همان طور خیره شده بود به دریا
اصلا پلک نمی زد
هر روز غروب وقتی از ماهیگیری برمی گشت ٬ همین جا می نشست و فکر می کرد
با خودش حرف میزد !- آخه چرا ؟این همون دریاست که من با ماهی هاش شکم مادر و خواهرم رو سیر می کنم دریایی به این بزرگی و آرومی چرا میون این همه ماهیگیر فقط پدر من رو کشید تو خودش
بیچاره انقدر کارکرده بود که قیافش چند سال از سنش پیرتر شده بود
یک سال بعد پیرزنی همان جا خیره به دریا شده بود داغ شوهر و فرزند بدجوری ته دلش سنگینی میکرد .

LIDA
04-10-2009, 08:09
به بابا سلام کن!!!


دخترم، به بابا سلام کن.

گربه چند لحظه‌ای خیره به مرد نگاه کرد. از تخت خواب پایین پرید. به سبد خواب جدیدش رفت.مدتی توی آن جا به جا شد. در آخر پشتش را به آن ها کرد و خوابید.زن موهای مرد را نوازش کرد: بهش حق بده عزیزم. تو الان سر جای اون خوابیدی!

-----------------

جهان سوم

قیچی باغبانی و ساقه کوچک را روی میز گذاشت و لیوان آب نیم‌خور شده را زیر شیر آب گرفت. در حالی که لیوان با آب کم فشار پر می‌شد با خودش فکر کرد که چطور هزینه‌های گلخانه را پایین بیاورد؟ ناگهان هوای داخل لوله، جریان خارج از کنترلی از آب ایجاد کرد که لیوان را از دستش سُر‌‌ داد و لیوان، داخل روشویی افتاد. چند لحظه به سطل زباله نگاه کرد. سپس قلمهء‌ کوچک گیاه را داخل لیوان لب پَر شده گذاشت.

------------------

ماشین مدل بالا

پسرک گیج بود نمی‌دونست که به سمت ماشین مدل بالایی که می‌دید بره یا نه یه نگاهی به جیب‌هاش انداخت امروز فقط ۳۰۰ تومان کار کرده بود و این پول کافی نبود تا از سرزنش «آقا» در امان بمونه.
مردد با گاه‌هایی آهسته به سمت ماشین مدل بالا رفت اون چیزی رو که چشمهای معصومش میدید باور نمی‌کرد. به یاد حرف «آقا» افتاد که با تندی بهش گفته بود سمت ماشین‌های مدل بالا پیداش نشه. حالا منظورشو خوب می‌فهمید راهش رو کج کرد و به سمت خونه رفت.
امشب می‌تونست به خاطر ۳۰۰ تومان کار کردن از خودش دفاع کنه. سعی کرد تا خون تصویر «آقا» رو پشت فرمان ماشین مدل بالا فراموش نکنه

-------------------


استقامت


وقتی پنیر پیتزا را لابه لای مواد می ریخت خوب می دانست پنیر باید فاصله بین لقمه تا دهان مشتری را استقامت کند. وقتی اندک حقوق ماهیانه اش را می گرفت خوب می دانست تکدانه هزاری ها باید فاصله اول تا آخر ماه را استقامت کند. وقتی کودک معلول او دنیا آمد، خوب می دانست، کودکش باید فاصله بین مرگ تا زندگی را استقامت کند.او وقتی طناب دار را به گردنش می آویخت خوب می دانست طناب باید فاصله بین سقف تا گردنش را لحظاتی استقامت کند.

------------------

قصه ی همیشگی


جمعیت به هم فشرده شد و چند کفش هم لگد مال و خاکی ،‌

تا یک نفر دیگر هم بتواند سوار شود .

اتوبوس به زحمت از جا کنده شد ...

تنها چیزی که به جا ماند ،‌نگاه خیره ی یکی از مسافر ها بود ،‌به در ب اتومبیلی که برای یک شخص مهم تر ،‌باز شد .

LIDA
05-10-2009, 08:46
مستی


وقتی مرد مست می کرد، زن را می زد. زن غمگین می شد، پشیمان می شد و کودک را می زد، کودک گریان ته لیوان را سر می کشید، مستی را به رنگ سیاه نقاشی می کشید و بعد خدا را می زد.
گونه های خدا سرخ شده است از این همه مستی.

***********

خنده

وقتی می خواست دنیا بیاید همه منتظر بودند، گریه کند. مانند همه ­ی دیگر، اشک بریزد از این همه رنج که در آینده باری خواهد شد روی دوش هایش. ولی در لحظه ورودش به دنیا خندید. پزشکان او را غیر طبیعی خواندند.
سال ها می گذرد واو در حالی که به سفیدی روپوش های تیمارستان عادت کرده، هنوز به دماغ عمل کرده ی پیرزن زائو؛ حلقه بدل زن همسایه، زیب باز شلوار پدر و خلقت ناخوانده خود می خندد.

*************

چهار دیواری

تنهایی خسته اش کرد.

با اولین صدا ،‌سمت در ‌،دوید و به بهانه ی تمیز کردن چهار چوب ،‌ در را گشود ،
تا شاید سلامی و حرفی... و این روز لعنتی کش دار تمام شود .
در که بسته میشد ‌،صدایی توی ساختمان پیچید؛
همسایه ی فضول !

***************

فریاد خسته

خسته بود .شاد بود.خیلی فریاد کشیده بود.صدایش خفه بود. آمده بود خانه داد زده بود :پیروز شدیم. معلوم بود گریه کرده بود.از شادی. زنش گفت :خسته نباشی مرد! بعد از یک ماه مرد آن شب راحت خوابید.پسرشان نیامده بود خانه. حتما جایی کمک انقلابیون بود. سه چهار روز می شد پیدایش نبود.
خسته است.شاد نیست.امروز آن قدر فریاد کشیده است: انقلاب ،آزادی .تا کسی سوار تاکسی اجاره ای اش شود.و چندرغازی بدست آورد ونصفش کند با صاحب تاکسی.حتی حوصله ندارد جواب سلام زنش را بدهد.صدایش خس خس می کند.از بس فریاد کشیده است.معلوم است گریه کریه کرده است.روی گونه های زنش هم رد اشک است .
بعد از سی سال سر کوچه عکس پسر چهارده ساله اشان را زده اند وبزرگ نوشته اند شهید انقلاب.شهادت:/۵۷/۱۱/۲۱

****************

استراتژی

وقتی مادر، مرا با زانوی زخمی و چشم ورم کرده دید، خیلی سعی کرد که خودش را کنترل کند. اما به هر حال با صدایی شبیه لولای روغن نخورده، جیغ بارانم کرد: (( با کی دعوا کردی؟ سر چی؟ کجا؟ صد‌بار نگفتم...؟ )) و ((...)). سعی کردم توضیح بدهم که من دعوا را شروع نکرده‌ام اما بی‌فایده بود. و تمام مدتی که مادر، زخم زانویم را تمیز می‌کرد، از این همه، چرا؟ با کی؟ چطور؟ و کجا؟ چیزی را از قلم نیانداخت.
وقتی کارش تمام شد، شنیدم که ادامه بازجویی را به پدر سپرد. پدر به سختی چشم از تلویزیون برداشت و گفت: (( ببین پسرم! مادرت همیشه، درست می گوید. اما اگر تو دعوا را شروع نکرده بودی نباید می‌ایستادی و مثل توپ فوتبال، لگد می خوردی.)) بعد دوباره چشم به تلویزیون دوخت و ادامه داد: ((‌ امروز که گذشت. برای از حالا به بعدت می گویم. یادت باشد؛ لگد، از مشت، کاری‌تر است.))

LIDA
05-10-2009, 08:52
خوش نویس

با خطّ دلتنگی ، نوشتم :
محبوب من !
در جان من و دور از منی ...
استاد مرا تحسین میکند و یک سرمشق جدید به من میدهد!

--------------

گنجشک

گنجشک بالای درخت داشت به این فکر می‌کرد که چطور می‌تونه به دخترکی که روی نیمکت پایین درخت داره با حسرت، ساندویچ خوردن دخترکی که لب حوض، روبه روی درخت نشسته رو نگاه می‌کنه، کمک کنه.
بعد از کلی فکر کردن و کلنجار رفتن فهمید که جثه‌اش خیلی کوچکتر از اونیه که بره و ساندویچ رو از دست دخترک، لب حوض بگیره و به نگاه حسرت بار دخترکی که حالا به درخت تکیه داده بود خاتمه بده.
برای همین پر زد و رفت لب حوض و یواش یواش شروع کرد به چرخیدن دور دخترک تا حس امنیت رو ازش بگیره.
وقتی به بالای دخت برگشت، رفتن دخترک رو از لب حوض دید و چشمان دخترکی که به دنبالش رفت.
حداقل حالا خیالش راحت بود چون می‌دونست چیزی رو که چشم نمی‌بینه دل هم طلب نمی‌کنه!

------------------

تیر خلاص ...

بال نمیزنم .. اما اوج میگیرم ...

سرو صدایمان مرداب را پر کرده ... جیغ و داد و خنده ...شاد و زنده میروم و میایم ..مرداب زیر بال هایم و اسمان در مرداب ...شیرجه میزنم توی اب و .... خیلی خوشمزه است ... دوباره اوج میگیرم ...تیـــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــر...!هو میشوند همه ... صدای بال های یک دسته پرنده ی وحشت زده چرت مرداب را پاره میکند .....
کودکی با شادی میخندد و دست میزند ...
بین نیزار افتادم و میبینم که همه میروند و از زمین و ادم هایش دور میشوند ...کسی منتظرم نمی ماند ....
سگ به رویم میخندد ..تیر خلاصی را میزند با دندان هایش ...
توی کیسه ی شکارچی میافتم..و
دنیا تمام میشود .


--------------------


فینگلیشی مثل عاشقانه هات
***
هر چند به من ربطی نداشت ولی گوشی رو بر داشتم و براش( فینگیلیشی درست مثل

رفتارای مثلا عاشقانش) نوشتم:"؟lanati ruzi chan vade ashegh mishi" ولی این بار گوشی دلش نیومد و پیام رفت کنج بقیه نگفته ها.رفتم سراغ رعنا دخترک کتاب "همنوایی شبانه ی ارکستر چوب ها" :
"... او سه شخصیت متفاوت دارد.شخصیت اول زنی بود زیبا، با هوش؛ سرزنده و خوش مشرب.شخصیت دوم پسری بود لوس وننر؛ و شخصیت سوم، دختری فوق العاده ضعیف و شکننده که بر اثر مراقبت های عاشقانه ی مردی موقتا اعتماد به نفس پیدا کرده بود اما از ترس آنکه مبادا دوباره زمین بخورد، به محض احساس کمترین حمله، به صورت مخاطبش پنجه می کشید"
روزگاریست این رعنا را می شناسم...
ترانه ی خواننده تلویزیون به خنده ام انداخت:
"احتمالا احتمالا دارم عاشقت می شم..."

LIDA
06-10-2009, 08:22
شکار

هی رفیق اون دیگه چیه !!!
-- نمیدونم ! من که تاحالا همچین موجودی ندیده بودم ٬ داره به ما نیگاه هم میکنه
بنگ گ گ
هی رفیق ٬ پاشو ٬ چرا افتادی رو زمین !
این موجوده بنظر خطرناک میاد
پاشو دیگه ٬ باید فرار کنیم

**********

عشق پلاستیکی


داشت برای دوستش تعریف می کرد(همیشه این کارش بود، هر وقت او را می دید از شخصی ترین مسائل زندگی اش با او صحبت می کرد.) با اینکه رفیقش دهان بد بویی داشت و این برای او قابل تحمل نبود:
تا حالا سابقه نداشته، الان درست هفت روزه که با هم قهریم، تو خیابون با فاصله از هم راه می ریم، شبا هم جامونو جدا از هم می زاریمو می خوابیم؛ مرد به دلیل عرق سوز بودن پاهایش گشاد گشاد به طرف در رفتو یک لنگه دمپایی وارونه و آن یکی که پیش کفش دور افتاده بود را پا کرد و به سمت کوچه روانه شد.
دو دمپایی با فاصله از هم می رفتند و کفش به آن ها خیره بود

************

سکه

صبح:
پسرک، پولِ اتوبوسِ رفتن به مدرسه را انداخت تو دستگاه قمار و بدون بلیط سوار اتوبوس شد.
عصر:
متصدی قمارخانه دستگاه جدید بازی را با اشتیاق تشریح می‌کرد:
«بشتابید! بشتابید! فقط با انداختن یک سکه، هزار برابر آن را برنده شوید. هزار برابر هزار برابر . . .»
پسرک حالا یک سکه داشت و باید به خانه برمی‌گشت. نگاهی به سکه انداخت و نگاهی به دستگاه قمار و نگاهی به ایستگاه اتوبوس.
سکه را به گدای جلوی قمارخانه داد و پیاده به خانه برگشت

*************

بوسه

از دور خیره اش بودم؛ مدام در حال بوسیدن بود، لب هایش که خسته شد، دوید و آمد کنارم نشست. طفلک لب هایش خشک شده بود از آن همه بوسه.انگشت در دهان کردم و به آن ها کشیدم.
پرسیدم: چه می کنی؟
گفت: بوسه هایش را می خرم.
موقع رفتن به تمامی در های امام زاده دست کشیدم، همگی تر بودند

***************

برای وزیر(کردان)

از شطرنج بازی کردن لذت می‌برد. با خودش بازی می‌کرد. و همیشه هم می‌باخت. بعد از تمام شدن بازی عصبانی می‌شد، به خودش قول می‌داد که دیگر بازی نکند. ولی لحظاتی بعد، دوباره شروع می‌کرد...
دیروز وقتی دیدمش با خوشحالی تمام داشت برای دوستانش تعریف می‌کرد که چگونه توانسته بعد از این همه سال خودش را ببرد. می‌گفت: فریبش دادم. با آنکه مهره های سیاه از آن من بود، اول شروع کردم. هر بار که مهره ای از بازی خارج می‌شد، خودم دوباره آن را وارد بازی می‌کردم و خلاصه توانستم ببرمش.
امروز، وقتی برای تشخیص هویت به پزشکی قانونی رفتم، پزشکان علت مرگش را خفگی ناشی از گیر کردن مهره سرباز سفید در گلویش می‌دانستند.

LIDA
06-10-2009, 08:25
عملیات


یه بار دیگه نقشه رو مرور کرد
منتظر فرصت مناسب بود
دیگه موقع عملی کردنش بود !
حرکت کرد و آروم آروم از بین چند تا مانع رد شد
کسی نبود ٬ بالاخره رسید
تا دستشو دراز کرد...
-- اون سیب زمینی ها ماله شامه ٬ ناخنک نزن بچه
عملیات لو رفته بود

************

زنگ

فصل مدرسه که می‌شد سر ظهر زنگ خانه‌اش را می‌زدیم و فرار می‌کردیم. گمان می‌کردیم که نمی‌فهمد مائیم. وقتی که مرد، شنیدیم که سال‌هاست ناشنواست

************

مرد مرد.

دخترک همیشه به او می‌گفت تو مانند برادر نداشته‌ی من می‌مانی و تو را مانند یک برادر دوست دارم. خواهرانه نوازشش می‌کرد. آن روز که مرد فهمید دخترک عاشقش شده‌است و می‌خواهد به او پیشنهاد ازدواج بدهد از فرط غیرت مرد

************

نا مادری

خالی از حسّ مادرانه ،‌
منتظر امدن همسر شد .
بچه ها که نبودند خانه سوت و کور بود.
همسر برایش گل خرید .
به شادی ِ‌مادر بچه ها حسودی اش شد ،
با عجله اشک ها را پاک کرد و گلدان را پر از اب

**************

مجسمه


مجسمه‌ساز از داربست پایین آمد. پادشاه به مجسمهء غول‌پیکرش خیره شد و با حیرت گفت: «آفرین استاد! شباهت بی وصفی با من دارد. فقط احساس می‌کنم بینی‌اش کمی از بینی من بزرگتر است.»
اظهار نظر احمقانهء پادشاه فقط برای چند لحظه وقت مجسمه‌ساز را می‌گرفت. بنابر‌این دوباره از داربست بالا رفت و تظاهر کرد که با چکش به قلم ضربه می‌زند و کمی خاک سنگ را از روی بینی مجسمه پایین ریخت. پادشاه فریاد زد: «کافیست! کافیست!» مجسمه‌ساز از داربست پایین آمد. پادشاه گفت: «نه، استاد! حالا احساس می‌کنم خیلی کوچک شد.»

LIDA
06-10-2009, 20:14
زرد

مداد رنگی‌ها توی جعبه داشتند با هم حرف می‌زدند، مداد قرمز با غرور خاصی می‌گفت: من رنگ عشقم، رنگ گل رز، تمام عاشقا از من خوششون می‌یاد و منو انتخاب می‌کنن.
مداد زرد از خجالت خودش رو به گوشه‌ی جعبه کشید تا از تیرس نگاه بقیه‌ی مداد‌ها دور باشه، در همین وقت صاحب مدادها به سمت جعبه اومد، یه نگاه کوتاه به مداد‌ها انداخت و مداد زرد رو برداشت و روی کاغذ کنار جعبه نوشت: عزیزم این قناری زرد رنگ را و از من بپذیر، این نشان عشق من به توست. وقتی مداد زرد به جعبه برگشت تمام مدادها داشتند با تحسین بهش نگاه می‌کردند اما از مداد قرمز خبری نبود....

***************
گمشده

صدای شدید ترمز ، ارامش ِ خیابان را بر هم زد
در خود پیچید و به گوشه ای افتاد ...
اتومبیل با تردید ،از جا کنده شد ، به سمت فرار ...
یک هفته بعد ،‌ در روزنامه صبح ، کادر کوچکی کنار جدول کلمات متقاطع التماس میکرد :
.... گمشده ....

****************

کام

او را در دستانم فشردم. یاد آن غروب لعنتی افتادم. اولین باری که او را دیده بودم خیلی راحت توانسته بودم او را بدست آورم. بغض و کینه ی آن روز مرا برای انجام هر کاری نرم کرده بود. اولین کام را از او گرفته بودم، او نیز از این بابت سرخ شده بود. تمام شب را با هم صبح کردیم...
به خودم آمدم. دیگر سرخی گونه هایش مرا جذب نمی کرد.آخرین کام تلخ را ازاو گرفتم، آرام خاموشش کردم و او را در جوی آب انداختم.

*************

غافلگیری

روزی که به استاد گفت: «غافلگیری عادتمه»، همکلاسیم زد به پهلوم و گفت: «هنوز غافلگیرت نکرده؟»
حتی استادها هم از رفتارش فهمیده بودند...
با این که ازش خوشم می‌اومد، به روی خودم نمی‌آوردم، ترجیح می‌دادم طبق عادتش رفتار کنم و بگذارم غافلگیرم کنه.
روزی که سر کلاس شیرینی آورد و اعلام کرد ازدواج کرده، واقعا غافلگیر شدم.

***************


آرامش

مرد با عصبانیت از خانه خارج شد.

صدای بسته شدن در، شیشه های پنجره را لرزاند.

زن نفس راحتی کشید.

LIDA
06-10-2009, 20:22
سراب

تشنه بود. تشنگی امانش را بریده بود. می‌دانست که اگر چند فرسخی از دروازه‌های شهر دور شود، شرعاً مسافر است و روزه‌اش خواهد شکست.
سوار مرکبش شد و از دروازه‌ی شهر بیرون رفت تا حرمت شرع را نگه دارد.
می‌دانست در چند فرسخی دروازه‌های شهر، چاه آبی خواهد یافت.
اما . . .
هر چه از شهر بیرون‌تر رفت، جز سراب چیزی ندید.

---------------


دخترانه ها


بچه دومش هم دختر بود .یکی برگشت و گفت :
- اشکال ندارد .دختر هم خوب است .
گفت : هم خوب نه .خیلی خوب است .
باز هم دختر زایید.اسمش را گذاشتند "ماه بس".
باز هم دختر .همه گریه می کردندجز بابا که می خندید و شکر می کرد.

-----------------

مه

داشتم تو خیابون تنهایی راه میرفتم
هوا یهو مه آلود شد و ترسیدم دیگه قدم بردارم
واسه همین نشستم رو زمین تا مه بر طرف بشه
وقتی مه از بین رفت دیدم بغل دستم یه خانم نشسته
پرسیدم : شما ؟!!
گفت : من همسرتم دیگه ٬ یادت رفت ؟

--------------------

لحظه

روی نیمکتی در پارک نشسته بودم و به درخت و ریزش برگ های پاییزی اش، خش خش خورد شدنشان در زیر پای پیاده ها وتمام کلیشه های پاپیزی خیره بودم. از جلوی کلیشه هایم رد شد و کنارم نشست. به من خیره شد در حالی که هنوز من روبرویم را می نگریستم. ناگهان دستانم را گرفت و در میان دستانش قرار داد. برگشتم و نگاهش کردم، حال او بود که به روبرویش خیره بود...

-----------------

نذر و برف

ترسیده بود .صدای سرفه ی خشک پسرش می آمد.همه ی چراغ ها خاموش بود.خواب دیده بود حیاط خانه شان پر است لیوان های رویی یخ و مردمی که می آیند و می روند و برف می بارید و همه جا سپید بود.گازشان قطع بود ولی عرق کرده بود.نفس نفس می زد و باز صدای سرفه ی خشک پسر دو ساله اش را می شنید.نگاه کرد به پسرکش .اشک آمد توی چشمانش.
می خواست چیزی نذر کند برای پسرش.ولی تردید داشت.به زنش گفت.زن تردیدی نداشت.قانعش کرد.دو هزار تومان نذر کرد برای پسرکش.
برف می آمد.گازشان قطع بود.مرد خوشحال بود.نذرش را ادا کرده بود. صدای سرفه خشک پسرش نمی آمد.چراغ ها خاموش بود. خوابیدند با شکم گرسنه.

LIDA
07-10-2009, 13:38
ناجی



کبوتری که بالش زخمی شده ، بر بالای تیرک تلگراف
می نشیند . این خبربه سرعت به تمام نقاط دنیا مخابره
می شود . چند شاهین برای نجات اوداوطلب می شوند !

-----------------

همه به جز من !


نویسنده ی بزرگ ،

در نوشته اش ا ز مردم خواست تا به استعداد ها و توانمندی های افراد توجه کنند و
با رعایت ضوابط ،‌یکدیگر را یاری دهند و برای رسیدن به هدف هایشان ،‌ یکدیگر را لگد مال نکنند
‌تا هر کس بر حسب توانایی هایش به شهرت و محبوبیت و موفقیت برسد‌ ...
مغرورانه نوشته اش را یکبار دیگر خواند ،یک نوشته ی عالی و تاثیر گذار ...
تلفن را برداشت و چندین تماس ...
دوست های خوب چندین ساله ، کارهای چاپ خارج از نوبت مطالبش را در پرتیراژ ترین روزنامه ی شهر ، برعهده گرفتند !!!

-------------------

پیپ


پیپ را به گوشه ی دو لبش گذاشت و با مهارتی خاص پی درپی پک می زد. کودک در کنارش چمباتمه زد، زانو های کوچکش را با دو دست درآغوش کشید و خود را به پدر چسباند.این کار برایش لذت بخش بود. نمی دانست بوی توتون او را مست می کند یا گرمای پدر. مرد که تازه متوجه حضور او شده بود با نگاهش او را دور کرد، ولی کودک همچنان دود های پخش در هوا را می بلعید و خودش را بیشتر به مرد می چسباند.
سال هاست که دیگر مرد پیپ نمی کشد...
جوان پیپ به دستی را می بینم که خودش را به گوری در گورستان چسبانیده است.

-------------------

دودنامه


در قبیله سرخپوست‌ها دو تا دلداده زندگی می‌کردند به نام‌های «نیمه‌ءتاریک‌ماه» و «زَهره‌ءشیر». هر وقت زهرهء‌شیر برای یک لقمه شکار به آن‌سوی رودخانه می‌رفت نیمهءتاریک‌ماه با کلی دردسر آتش بزرگی درست می‌کرد و با دود به زهرهءشیر علامت می‌داد: یک حلقه دود یعنی سلام. دوتا یعنی دوستت دارم. سه تا یعنی دلم تنگ شده .پنجاه تا یعنی خدانگهدار!
و آن‌وقت زهرهءشیر درحالی که پاهایش را دراز کرده بود با خیال راحت چپق‌اش را روشن می‌کرد و با یک حلقه دود علامت می داد که یعنی:

«من هم همه این ها که گفتی!»

---------------

عوض شدن
نویسنده: Nasser


به خودش گفت از فردا یه آدم جدید میشم بعد بزرگ روی کاغذ نوشت

((من یه آدم جدید هستم)).

یه ماه گذشت چشمش افتاد به کاغذ خندش گرفت نوشته ی قبلی رو خط زد جاش نوشت.

من هیچ وقت عوض نمیشم.

LIDA
07-10-2009, 13:43
۶ آذر

روی تخته نوشتم:«دیوارهای دانشگاه را بلندتر از دیوارهای زندان می سازند، حق دارند؛ نگهبانی از فکرها سخت تر از نگهبانی از جرم است.»*
استاد که وارد کلاس شد، نگاهی به تخته انداخت و گفت:«هر کی اینو نوشته بیاد پاکش کنه»
از ته کلاس بلند شدم و رفتم تخته را پاک کردم و دوباره نوشتم:«روز دانشجو گرامی باد!»
شانه بالا انداخت و خودش تخته را پاک کرد: درس امروز را شروع می کنیم.هرگاه جریان منفی وارد دیود شود، دیود آف می شود.

-----------------

مسیر(نئشه/خمار)

قصه قصه ی عجیبی بود...
نرسیدن به پایان آرزو بود.

آرزو نرسیدن به پایان بود.

به قول خودش: "می خوام نباشه"

قصه قصه ی عجیبی است...

پایان آرزوست...

آرزوست پایان...

خودم می گویم: "می خواهم نباشم."

-----------------

از صبح تا شب


از صبح تا ظهر دوید و داد و فریاد کرد و بازی کرد و همه را خنداند
از ظهر تا شب دنبال حق خود دوید وحق دیگران را خورد و همه را گریاند
شب ، بیکار شد و حساب کتاب کرد و وقتی کلی کم اورد، گریست
زندگی اش به همین راحتی به پایان رسید .


--------------------

حادثه


گفتم: فقط یک بوسه
لبخند زد.
گفتم: لا اقل کمی با هم حرف بزنیم.
شانه بالا انداخت و گفت: داستان هایت دارند بوی عاشقی می گیرند...
پشت کرد، رفت و محو شدنش تا تمام شدن داستانک طول کشید.

-------------------

گاو
نویسنده: سعید آقایی


مش حسین آقا، رفته بود از ده بالا چند تا کاغذ و قلم گرفته بود. گیر داده بود که ننه اقدس بهش حساب یاد بده، بهونشم این بود که خودش بره و شیر گاوها رو بفروشه. می گفت: اگر خودم بفروشم، دیگه نمی خواد به دلال ها پول اضافی بدم. نیمه های شب وقتی از خواب پا شدم، دیدم مش حسین آقا داره زیر لب یه چیزی زمزمه می کنه و می نویسه : صد و پنجاه لیتر، صد و پنجاه و یک لیتر، صد و پنجاه و دو لیترو ...

امروز به جای صدای خروس با داد و بیداد ننه اقدس از خواب پا شدم. گویا مش حسین آقا داشت کاغذای دیشبُ به خورد گاوها می داد؛ می خواست شیرشون زیاد شه

Sorena
07-10-2009, 15:12
دختری بود نابینا
که از خودش تنفر داشت
که از تمام دنیا تنفر داشت
و فقط یکنفر را دوست داشت
دلداده اش را
و با او چنین گفته بود
« اگر روزی قادر به دیدن باشم
حتی اگر فقط برای یک لحظه بتوانم دنیا را ببینم
عروس حجله گاه تو خواهم شد »

***
و چنین شد که آمد آن روزی
که یک نفر پیدا شد
که حاضر شود چشمهای خودش را به دختر نابینا بدهد
و دختر آسمان را دید و زمین را
رودخانه ها و درختها را
آدمیان و پرنده ها را
و نفرت از روانش رخت بر بست

***
دلداده به دیدنش آمد
و یاد آورد وعده دیرینش شد :
« بیا و با من عروسی کن
ببین که سالهای سال منتظرت مانده ام »

***
دختر برخود بلرزید
و به زمزمه با خود گفت :
« این چه بخت شومی است که مرا رها نمی کند ؟ »
دلداده اش هم نابینا بود
و دختر قاطعانه جواب داد:
قادر به همسری با او نیست

***
دلداده رو به دیگر سو کرد
که دختر اشکهایش را نبیند
و در حالی که از او دور می شد گفت
« پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشی »

Sorena
07-10-2009, 15:19
روزی مردی خواب دید كه مرده و پس از گذشتن از پلی به دروازه بهشت رسیده است. دربان بهشت به مرد گفت: برای ورود به بهشت باید صد امتیاز داشته باشید، كارهای خوبی را كه در دنیا انجام داده اید، بگوئید تا من به شما امتیاز بدهم.
مرد گفت: من با همسرم ازدواج كردم، 50 سال با او به مهربانی رفتار كردم و هرگز به او خیانت نكردم.
فرشته گفت: این سه امتیاز.
مرد اضافه كرد: من در تمام طول عمرم به خداوند اعتقاد داشتم و حتی دیگران را هم به راه راست هدایت می كردم.
فرشته گفت: این هم یك امتیاز.
مرد باز ادامه داد: در شهر نوانخانه ای ساختم و كودكان بی خانمان را آنجا جمع كردم و به آنها كمك كردم.
فرشته گفت: این هم دو امتیاز.
مرد در حالی كه گریه می كرد گفت: با این وضع من هرگز نمی توانم داخل بهشت شوم مگر اینكه خداوند لطفش را شامل حال من كند.
فرشته لبخندی زد و گفت: بله، تنها راه ورود بشر به بهشت موهبت الهی است و اكنون این لطف شامل حال شما شد و اجازه ورود به بهشت برایتان صادر شد!



این شعر یک پسربچه 10 ساله افریقایی هست که جایزه بهترین شعر سال 2007 رو گرفت:

وقتی به دنیا میام، سیاهم، وقتی بزرگ میشم، سیاهم
وقتی میرم زیر آفتاب، سیاهم، وقتی می ترسم، سیاهم
وقتی مریض میشم، سیاهم، وقتی می میرم، هنوزم سیاهم
و تو، آدم سفید
وقتی به دنیا میای، صورتی ای، وقتی بزرگ میشی، سفیدی
وقتی میری زیر آفتاب، قرمزی، وقتی سردت میشه، آبی ای
وقتی می ترسی، زردی، وقتی مریض میشی، سبزی
و وقتی می میری، خاکستری ای
و تو به من میگی رنگین پوست؟؟؟

"When I born, I Black, When I grow up, I Black,
When I go in Sun, I Black, When I scared, I Black,
When I sick, I Black, And when I die, I still black...
And you White fellow,
When you born, you pink, When you grow up, you White,
When you go in Sun, you Red, When you cold, you blue,
When you scared, you yellow, When you sick, you Green,
And when you die, you Gray...
And you call me colored???.. ......."

LIDA
08-10-2009, 14:43
نمایشگاه الکامپ و عاشقی


اولین نظر که دیدمش عاشقش شدم . همیشه می گفتم عشق با نگاه اول بی معنی اما حالا خودم گرفتار شده بود .
با ۳ تا از دوستان رفتیم نمایشگاه الکامپ خیلی شلوغ بود یکی دو تا سالن رو گشتیم اومدیم سالن ۳۸ گشتیم و گشتیم تا رسیدیم به غرفه سونی همون جا بود که دیدمش قلبم شروع کرد به تالاپو تولوپ پاهام سست شد نمی خواستم دیگه از اونجا برم اما چاره ای نبود چهار پنج دفعه به بهانه های مختلف اومدم پیشش بسوزه پدر عاشقی هر بار که میدیدمش می خندید منم بیشتر عاشقش می شدم خیلی خوشگل بود اما حیف حیف که.......................................
. خانم مسئول اون غرفه انقدر از خصوصیاتش گفت که من بیشتتر بیشتتر عاشقش شدم وقتی حرف می زد من نمیتونستم ازش چشم بردارم اما بازم حیف و صد حیف که من پول نداشتم بخرمش عجب لپ تاپی بود مبارکه صاحابش حالا من باید همش حسرت بخورم بسوزه پدر بی پولی و عاشقی.

**************


هنوز خدا هست .

مادر مریض شده بود . دارو نبود . مُرد . بابا رفته بود دنبال شیر خشک . نبود . برگشت. ترسیده بود پسرش بمیرد .
دخترش گریه نمی کرد . چشم باز نمی کرد و سینه های پرشیر راویه را نمی مکید .راویه گریه می کرد .گریه می کرد و پژمرده می شد .باید خو می کرد به تنهایی . هفته ای می شد از مردش خبر نبود .
بابا پسرش را داد راویه .تا شیر دهد .شاید فردا راویه و بابای پسر بروند مصر .آن جا غذا هست .امید هست .شاید این بچه زنده بماند . شاید روزی برگشتند غزه .

***************

خاله سوسکه

خاله سوسکه : ببینم ٬ من اگه زنت بشم و یه وقت دعوامون شد ٬ منو با چی میزنی ؟
آقا موشه : زدن دیگه قدیمی شد عزیزم ٬ با تویوتا کمری زیرت میکنم
خاله سوسکه : ایش ش ش ش ٬ من میرم زنه قصاب میشم ٬ حداقل بنز داره


*****************


غریق

یک دست دیده میشد .. ملتمس برای بودن
موج می امد و او را در خود میخواست...
موج می کشید و زندگی می کشید
صاحب ِ دست در کشاکشی سخت ،‌
در اب بلعیده شد

و

یک مادر برای زندگی ماند ،‌
با دسته ای گل ‌، برای دریا ...

***************


قهرمان


بابا چیزی نمی گوید .پسر بی‌قرار است . عصبانی است . نگاه می کند به بابا مثل نگاه شکارچی پی شکارش . می‌خواهد از بابا زهر چشم بگیرد . ولی می‌ترسد . شاید زورش نرسد به بابا ، به بابای قهرمان ، قهرمان بوکس . لبش را می‌خورد . سرخ است . قلبش تند‌تند می‌زند . می‌خواهد حمله کند به بابا .انگار می‌جنگد برای بقاء . تحمل خماری را ندارد. تحمل سرباری را ندارد .تحمل تحقیر را ندارد . دست ‌می‌برد سوی میله آهنی . بابا آرام است . دستش را می‌کند توی جیب کت نیم‌دارش .هنوز نشانه‌ی ‌ کوچک فلزی رنگ ورو رفته‌ی بازی‌های آسیایی روی سینه کت هست . پسر نعره می‌کشد.
مردم جمع شده‌اند . دو نفر مرد را بلند می‌کنند . نشانه‌ی کوچک فلزی زیر خون گم شده است . مرد را می‌برند توی ‌آمبولانس . دست مرد توی جیبش مشت شده است . کسی پارچه‌ی سفید می‌کشد روی صورت مرد . مرد مشتش را از جیب کت نیمدارش بیرون نیاورده‌ بود .

LIDA
08-10-2009, 14:50
کلنگ

حوصله درس گوش دادن را نداشتم، سرم را روی نیمکت گذاشتم و به گذشته نه چندان دور برگشتم:
زمانی که تازه وارد دانشگاه شده بودم ساختمان کلنگ خورده در حال تعمیر دفتر امور دانشجویی آن چنان توی ذوقم زد که شاید دیگر ساخت سلف جدید، مسجد، تربیت بدنی، تمام آشغال های جلوی خوابگاه و ... در طول این دو سه سال دیگر برایم اهمیتی نداشت.استاد: آهای خوابیدی ؟!
به خودم آمدم و سرم را بالا آوردم که دیدم جزوه ام قرمزِ قرمز شده است و از موهای پس کله نفر جلویی خون می چکد.مغزم پخش شده بود روی نیمکت.تیزی سر کلنگ کارگری که کلاس پشت سری را تعمیر می کرد از دیوار رد شده و کله ام را متلاشی کرده بود.

-----------------

آزادی


تو آزادی !مرد ناباور است .صدای دوستاقبان مهربان است.- تو آزادی می‌تونی بری ،هر جا که دلت بخواد .
مرد تکان می‌خورد.- یعنی که واقعا می‌تونم برم ؟دوستاقبان لبخند می‌ِزند . مرد تکیده است . ریشش بلند است .چشمانش گود نشسته است .- البته که می‌تونی بری ...تکون بخور
مردپر صدا نفس می‌کشد . هوای آزادی تکانش می‌دهد . به چشمان حیله‌گر دوستاقبان نگاه می‌کند .حرف زدن دوستاقبان نرم است .- اصلا برا همین از زندان بیرونت آوردم ...د یالا تکون بخور .
مرد با تردید راه می‌افتد .می‌لنگد .کمر خمیده‌اش راست می‌شود .برمی‌گردد و به دوستاقبان نگاه می‌کند . دوستاقبان لوله‌ی سرد تفنگ را تو مشت می‌فشرد .قدم‌های مرد تندتر می‌شود . دوستاقبان سرجای خود ایستاده است .مِژه نمی‌زند . به لبانش لبخند نشسته است . مرد پا می‌گذارد به دو .یک‌هو صدای گلوله می‌اید .صدای خفه‌ی گلوله که به گوشت نشسته باشد .مرد به زانومی‌افتد .دوستاقبان جست می‌زند .خودش را می‌رساند بالای سر مرد . خونا ز سینه مرد می‌جوشد .
- می‌خواس فرار کنه . ایست دادم ....ناچار شدم....

---------------------

سه تفنگدار

تک تیر انداز با تفنگ دوربین دار خود در فاصله نسبتا مناسب سه تفنگدار را نشانه رفته بود. مدتی می گذشت که رفتارشان را تحت نظر گرفته بود. عجیب می نمودند.
اولی: کاریزما و البته مهرش
دومی: غرورش
سومی: عشقش
منتظر اسم رمز بود تا شلیک کند، باید کار را تمام می کرد.
بنگ.. بنگ... بنگ...
سه تفنگدار بالای سرش بودند.
بی سیم غرق در خون مدام اسم رمز را تکرار می کرد:
تقاطع...تقاطع...تقاطع

----------------

پشیمانی

گفت :

-آقا ، می دانم پایان اینجا مرگ است و چه سعادتی برتر از این ، اما می خواهم اجازه دهید تا برای آخرین بار اهلم را ببینم وتوشه ای برایشان گرد آورم .زود برخواهم گشت .

رفت .زود برگشت .پایانش مرگ نبود ، پشیمانی بود .

-------------------


شفاهی


دختر گفت: شفاهی دارم، حالا چیکار کنیم؟
پسرک کمی فکر کرد: خوب به چیزای خوب فکر می کنیم که حواست پرت بشه.

همون جا همون لحظه اونا عاشق شدن..

Sorena
08-10-2009, 15:20
اشک و دستمال کاغذی

دستمال کاغذی به اشک گفت:
قطره قطره ات طلاست!
یک کم از طلای خود حراج میکنی؟
عاشقم!با من ازدواج میکنی؟!


اشک گفت:ازدواج اشک و دستمال کاغذی؟
تو چقدر ساده ای؛خوش خیال کاغذی!
توی ازدواج ما تو مچاله میشوی!
چرک میشوی و تکه ای زباله میشوی!
پس برو و بی خیال باش،عاشقی کجاست؟
تو فقط دستمال باش!

دستمال کاغذی دلش شکست،گوشه ای کنار جعبه اش نشست!
گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد
در تن سپید و نازکش دوید خون درد!

آخرش دستمال کاغذی مچاله شد
مثل تکه ای زباله شد!
او ولی شبیه دیگران نشد
چرک و زشت مثل این و آن نشد
رفت اگرچه توی سطل آشغال؛
پاک بود و عاشق و زلال!

او با تمام دستمال های کاغذی فرق داشت!
چونکه در دل خودش ، دانه های اشک کاشت

LIDA
10-10-2009, 12:59
شش "یک خط " برای غزه


راه شیری چه خودنمایی می کند در آسمان غزه تاریک .گفت : چه خبر؟ گفت: فتح و حماس افتاده اند به جان هم و اسرائیل به جان ما .
مرد گفت : می روم بیرون چیزی گیر بیاورم برای خوردن . هیچ وقت برنگشت .
به بچه هایش قول داده بود فردا برایشان غذایی جدید بپزد . نیمه شب آرام برگ درختان را می چید .
وقتی آمد خانه کفش های خونی اش را زیر شیر آب گرفت . خیلی راحت می شست . برایش عادی شده بود .
از پشت شیشه ی دودی بنز قیافه اش معلوم نیست . عقالش را مرتب می کند . رادیو از غزه می گوید .هیچ احساسی ندارد این پادشاه همسایه . جز سیری و شکم درد .

---------------

گـنــج


من ره صد ساله را یک‌شبه طی کردم.بدون درد و خونریزی، بدون لشکرکشی، بدون تمرین و ممارست،
و حتی، بدون هیچگونه استعداد خدادادی، یک‌شبه،قیمت چند دیناری من، شد چند صد هزار دلار،
وقتی که صاحبم، من را پرتاب کرد سمت رئیس جمهور.


---------------------


تحفه آخرین دیدار

با قدم های استوار و همیشه آرام داخل سالن شد. همراه با همتای خود. همه منتظر او بودند...
رفت سر جای خود و با صدای رسای خود آغاز کرد.. ...دوستان عزیز...!!
ناگهان از جلو رویش صدای درآمد.. و کفشی حواله اش گردید. همراه با تحفه ی « ای سگ این تحفه الوداعی تو »با چابک دستی خود را کناره کرد که دومش هم آمد...آنرا هم رد کرد...
خیلی هراسان گردیده بود... لیکن خود را آرام گرفت.
نباید خود را میباخت... چون حاکم اصلی این کشور بود.
لاکن چه نازنین الوداعی از طرف ملت زیر دستش..در آخرین دیدارش.

-------------------


یلدا...


دست ها رو جلوی دهانش برد و « ها ه » کرد ...

امشب طولانی ترین شبی است که روی این کارتن ها می لرزد و می خوابد.

با خود فکر کرد: وسط این سرمای لعنتی یک قاچ هندوانه ی خنک هم عجیب می چسبد !

---------------------

تریاکی


- برو به اوستا بگو این وافوری که واسه من ساختی سوراخش کوچیکه .
-- برو به اربابت بگو ٬ سوراخش به اندازه ای هست که کل زندگیت از توش رد شه

LIDA
10-10-2009, 13:04
نیمکت آخری


روز اول دانشجوییم رفتم ته کلاس روی اون نیمکت آخری نشستم. استاد شروع کرد به درس دادن ، بعد از چند دقیقه متوجه شدم چیزی سر در نمیارم. خیره بودم به گچ که یه دفعه خود گچ شدم تا شاید بفهمم استاد چی می گه. همین که استاد منو کشید رو تخته جیغم رفت هوا. اونم گرفت من دو نصف کردو یه نصفمو انداخت زیر پا خورد کرد. یه دفعه دیدم استاد یه چیزی بارم کرده و بچه ها هم به من که مات و مبهوت به تخته نیگا میکنم می خندن. اونجا درست روی نیمکت آخری، استاد خوردم کرد.

-------------------

سه تا پاکت

بابام در حالی که سرفه می کرد داد زد: من رفتم نون بگیرم. پریدم تو اتاقش، ده دقیقه وقت داشتم، نه رو میزش بود، نه توی کمد، نه کنار تلفن، نه تو قفسهٔ کتابا، نه زیر تخت، نه کنار تلویزیون، نه تو جیب لباساش، نه کنار پنجره. خسته شدم و لبهٔ تخت که نشستم دیدمشون، زیر بالشش بودن، هر سه پاکت را بر داشتم، یه نگاهی به اتاق انداختم ، همه چیز مرتب و سر جاش بود. رفتم تو اتاقم و خودم را زدم به خواب.
شنیدم در آپارتمان را باز کرد. ده، نه، هشت، وارد اتاقش شد، هفت، شش، پنج، چار، از اتاقش خارج شد، سه، دو، یک و اومد بالا سر من. گفت: بده شون! چشمم را باز کردم: چی رو؟ گفت: ده ثانیه وقت داری، بعدش فقط یک جسدی! . . . ده، نه، هشت، هفت، شش، پنج . . . می دونستم شوخی ندارد، برا همین با ترس گفتم: بخدا من برشون نداشتم. . . ادامه داد: . . . چار، سه، دو، یک.
دستش را گذاشت دور گلوم و فشار داد. صورتم قرمز شد، نفسم داشت قطع می شد که چشمش افتاد به پاکتای سیگار ولو شده زیر تخت. برشون داشت و در حالی که به زحمت نفس می زد گفت: ازت خوشم اومد، حقوق که گرفتم یه جایزه پیشم داری و برگشت اتاقش.

--------------------

مرگ اجباری


پسرم ٬ وقتی من مُردم ٬ یه مراسم آبرومندانه و گرون میگیرین ها ٬ زیر ۳۰ تومن نباشه ٬ سوم و هفتم برو با رستوران نایب حرف بزن رزور کن ٬ مسجد هم خودت میدونی کجا باشه ٬ حجره خانوادگی هم تو بهشت زهرا دادم دیوار و کف رو سنگ گرانیت کنن . حواست کجاس ؟ با تو بودما
** اه ه ه ه ٬ باز شروع کرد ٬ بزار سریالمو نگاه کنم ٬ هر روز شدی سوهان روح ٬‌ بمیر راحت شیم از دستت

--------------------


کیف

غروب که بر می گشت خانه، از اتوبوس که پیاده شد، کیف قهوه ای رنگ جیبی کهنه ای را یافت که کنار جدول خیابان افتاده بود. کسی آن دور و بر نبود. ده چک پنجاهی، آینهٔ جیبی رنگ و رو رفته‌ای، کارت شناسایی، کارت عضویت کتابخانه، چند عکس سه در چهار مربوط به زمان های مختلف، همراه بو ی عطر ارزان قیمت زنانه‌ای، همهٔ آن چیزی بود که در کیف قرار داشت. یافتن مالک کیف کار مشکلی نبود، مسئله این بود آیا باید او را می یافت. به دو سه جا زنگ زد؛ فهمید طرف در مرخصی است. نشانی خانه اش را به دست آورد، که چندان دور نبود. خانه را که یافت، زنگ را زد و گفت با فلانی کار دارد. پس از مدتی دختر جوانی روی صندلی چرخ دار در را باز کرد. خودش بود. گفت: فکر کنم این مال شماست.
غروب که بر می گشت خانه، فکر کرد چه غروب زیبایی دارد امروز.

---------------------

یک


فقط یک انار توی یخچال بود .هم من دلم می خواست بخورمش .هم او . گندید

LIDA
10-10-2009, 14:15
ماهی بزرگ - روایت اول


یاد حرف پدربزرگش افتاد:«رودخونه ماهی پرورش می‌ده، دریا نهنگ». همین حرف باعث شده بود که مزرعه پدری‌اش را رها کند و به شهر بیاید.
کمک راننده فریاد زد: «داریم حرکت می‌کنیم کسی جانمونه». پک آخر را به سیگارش زد و ته سیگارش را زیر پا له کرد. به سرعت سوار اتوبوس شد و روی صندلی نشست. نگاهی به ساک کهنه‌اش انداخت. حاصل ۲۰ سال کارگری و دستفروشی‌اش شباهتی به نهنگ نداشت.

*************

جبر

مستر پوآرو بعد از آن که توانست پی ببرد قاتل این جنایات کیست، رفت و گوشه ای نشست. از جیب کتش سیگار برگی در آورد و شروع به کشیدن کرد.
معادلاتش همگی درست بود... چگونه ممکن بود؟
قاتل همه ی قتل ها خودش بود.
سرش را همراه با حرکت دود سیگار رو به آسمان بلند کرد و گیج و گنگ به خدایش نگریست. فیلم نامه نویس هم در حالی که نیشش تا بنا گوش باز مانده بود به او خیره شد.

***************

قول

مرد گفت: قول بده قول بده زود تر از من نمیری...

خانومیش گفت: قول می دم، ولی...

-: ولی چی

-: تو هم باید قول بدی اون جا شیطونی نکنی و به حوریا نیگا هم نکنی تا من بیام...


************

خدا


روی کاغذ نوشت: خدایا چی از جون من می خوای، همین الان همش مال تو
طناب دار و دور گردنش انداخت و ...

تو داستانا اومده اون سال ها بین زمین و هوا دست و پا می زد.

- : پدر بزرگ بعدش بعدش چی شد؟

-: دخترم خدا داستان خدا شدنشو هیچ وقت واسه کسی کامل تعریف نکرد.

***************

ترانسفورماتور



سیم پیچ اولیه وقتی جریانی را در سیم پیچ ثانویه القا کرد، چشمکی به او زدو گفت:
"سعی کن عادت نکنی ما هیچ وقت به هم نمی رسیم

LIDA
11-10-2009, 15:42
سرش را از روی بالش بلند کرد و هق هق را شروع کرد، زن دستش را روی شانه اش گذاشت: چی شده مرد چرا گریه می کنی؟ خواب دیدی؟
مرد:به خدا نمی خواستم، اصلا دست من نبود.
پتو را روی خودش کشید:خیانت کردم

************

کودک فلسطینی

ازش پرسیدم

هفت سین یعنی چی؟؟

گفت:

- سنگ

- سنگر

- .... یلغارگر

- سفره خالی

- سینه های پردرد

- سرهای خونین

- سپرهای بی دفاع

*************

دار

طناب آویزان را پشت سرش انداخت .سرم را بالا برد . - زندگی‎ات دست منه . نمی‎خوام جوونی‎ت ببری زیر خاک .- خودت هم می‎دونی کار من نبوده . تو فقط می خوای عقده‎ی اینکه بابا پوزتُ مالوند به خاک رو خالی کنی .- دو دقیقه‎ی دیگه توی آسمون ّآویزونت می‎کنن .طناب دار را تکان داد .نیشخند زد .
-زندگیت بند ِ یک رکوع و سجود .
پشت کرد به من . طناب را هل داد .طناب به صورتم خورد . طناب ایستاد بین من و بهرام‌خان .سر بهرام‌خان را قاب گرفته بود . بی‌تردید گفتم :- قبول .
چهره‌ی پیروز بهرام‌خان از بین حلقه‌ی دار پیدا بود . لبخند زدم . دستش را آورد جلو . بوسیدمش . زانوش را خم کرد .پایش را کشید بالا . بوسیدمش . فریاد زد :- من از خون این جوون گذشتم . این جوون می‌تونه زندگی کنه .
مادر گریه می‌کند . باد می‌وزد توی صورتم . بابا ایستاده‌است . سرش بالاست . این بار بهرام‎خان نیست دستش را بکشد جلو و راه نجات نشانم دهد .مردی بلند می‌خواند :
- بنا به حکم …گریه مادر گر می‌گیرد . پاهای بابا سست شده ‌است . باد می‌رقصد توی کاج‌ها
- به جرم قتل عمد آقای بهرام …..
مادر زوزه می‌کشد .

***************

تو چی می خواهی؟



ـ تو چی می خواهی؟

یک،فریاد زد: من یه عالمه صفر می خوام که یه گوشه بشینم و یکی یکی اونارو جلوم بچینم.

صفر مدتی فکر کرد و جواب داد:ولی من فقط یه دونه یک می خوام که اونو،پشت سرم بذارم.

***************
زبان

زن روی صندلی پارک کنار مرد نشست.به ساعت نگاه کرد.مرد نفس راحتی کشید.زن کمی خود را جمع و جور کرد.سر پایین انداخت.مرد لبخند زد
زن به او رو کرد:راستش رو بخوای،نمی خواستم بیام.
مکث کرد:ولی جواب یه سوال بد جوری بهم ام ریخته بود.
سکوت کرد.مرد دست به سینه شد.
زن آب دهان را قورت داد:می خواستم بدونم تو ،واقعن منو دوست داری؟
ته مانده ی نفس را بیرون داد.
مرد چشم بست.نفس در سینه جمع کرد.
زن با انگشت شست کف دست دیگرش را فشار میداد.
مرد چشم گشود و نفس را با صدایی شبیه ارررر....بوو اررر...از گلو خارج کرد.
زن نفس راحتی کشید:می دونستم.می خواستم از زبون خودت شنیده باشم.

LIDA
11-10-2009, 15:46
پایان راه

با اینکه نود و اندی از عمرش می گذره ولی انگار بچه است.بچه که بود هیچی نمی دونست،کربلایی یوسف خدابیامرز می گفت اون زمان پدرش سعی کرد همه چیز یادش بده که حالا از قرار معلوم همچین موفق هم نبوده.نتیجه هاش میگن:«پیره مرد پاک پاک خله»،اما پسر کوچیکش میگه آدم خل که نوه نتیجه نداره.تازه، ندیده هاش هم هر روز از سر و کولش بالا میرن.
ثریا خانم دختر برادر بزرگترش که چند سال پیش فوت کرده میگفت که موقع زن گرفتنش جوون رشید و قد بلندی بوده ولی الان که کوتوله است و با یه فوت نقش زمین میشه.قوز هم که داره و نمیتونه راه بره و یکی دائما غذا می زاره تو دهنش،چونکه دستاش از خیلی وقت پیش چسبیده ن به صندلی و بلد نیست بازش کنه... .خودمونیم مرده ها چقدر خالی بند بودند!ولی یه روز از خود پیره مرد که تو پذیرایی بود همه رو یواشکی پرسیدم و اون نگاه طرف دیگه کرد و با صدای لرزان گفت: «گم شدم،گم شدم.خونم کجاست؟»... .آخه یه پیره مرد دنیا دیده راهشو گم میکنه؟بابا انگاری هیچی نمیدونه!

--------------------

انگشتر الماس
نویسنده: داستانک آبی


در یک مهمانی حضور دارد.در نظرش مراسم باشکوهی است.به لباس های مهمانان نگاه می کند؛بسیار زیبا شده اند.خطاب به دوستش سیمین:«چه انگشتر زیبایی داری».سیمین:«الماس اصل است».
انگشتر سیمین را در دستان خود امتحان می کند.انگشتر الماس در دستان سفید و جوان دخترک، زیبایی او را دو چندان کرده است.آرزو می کند روزی لنگه ی آن را بخرد.
سالها می گذرد.با اضافه کار در یک سازمان، پس اندازی کسب نموده است.در مغازه جواهر فروشی با اینکه انگشتری الماس – به مانند آنچه در خاطرش بود- براحتی در انگشتان کج و معوجش نمی رود،و لی آن را می خرد.اکنون در میهمانی ها،کسی از انگشترش نمی پرسد.

-------------------

میم عین
میم عین گفت
- فلانی شاعر خوبی نیست .
گفتم
-مگه تو هم می دونی شعر چیه ؟
فردا رفتم کلاس شعر میم عین .
-------------------

نگهبان
نویسنده: امیر حبیبی




و با صدای تیر همه بیرون ریختند . صدا از طرف اسلحه خانه بود و از تفنگ نگهبان آن که حالا دیگر چیزی از صورتش باقی نیست ، آنقدر که اولین سربازی که دوید تا بگوید آمبولانس حرفش تمام نشده زرتی توی صورت پاس بخش بالا اورد. دیگر توی خاموشی و قرق پادگان همه از همه جا آمدند تا ببینند چطور نگهبان اسلحه خانه خودش را به آن روز انداخته . و حالا که چراغ های جیپ افسر سر می پیچد ،ازجلوی آسایشگاه دور میزند و می رود بسمت اسلحه خانه ، سرخی سیگار ها لحظه ای غلاف می شوند .
و آن اولین سرباز که هی چس دود می کند تا نکند یک هو بزند زیر گریه برای چیزی که دیگر نیست .


---------------------

بهترین


کمترین:«ما بهتریم، و بهترین خواهیم شد».

بیشترین:«ما کهتریم،می خواهیم بهترین باشیم».

کمترین:«کهترین را پایمال کنید! بنگ،بنگ...».

بیشترین:«نزن،ن ز...ن!تو بهترینی... ».

LIDA
12-10-2009, 16:14
خیابان

مرد زنش را گم کرده بود و حالا در خیابان به دنبالش می گشت . قدم هایش را تندکرد.لحظه ای ایستاد و دستش را بر شانه ی زنی گذاشت .جا خورده بود مرد. زن هم.
- نمی دانستم زیباییت تا به این حد است.
چیزی نگفت زن . بازوهای همدیگر را گرفتند و در شلوغی خیابان فرو رفتند.لحظه ای بعد مردی به دنبال زنش در جمعیت گم شد.

-----------------

خوش نشین

پیرمرد باغبان زیر درختی نشسته است و مشغول استراحت. با تکیه بر درخت، دستانش را به بیلی که در دست دارد سپرده است و میل به کارکردن ندارد.
رهگذری گفت:«مش حسن پاشو کارکن،بی حوصلگی را بگذار کنار!».به آرامی و جدی جواب داد:«جان خیلی خوش نشین است،اگر زیاد بهش فشار بیاوری در می آید …».

--------------------

غارغار
نویسنده: تهرونی


یکی بود یکی نبود
یه آقاهه با یه کلاغه تصادف کرد. با خودش فکر کرد بد نیست کلاغه را برداره و پر از کاه کنه و بذاره تو سالن پذیرایی‌اش. پیاده شد و کلاغه را که لنگان لنگان دور می‌شد گرفت. اما ناگهان صدها کلاغ از زمین و آسمان ریختند دور و برش و شروع کردند به غار غار کردن و الله اکبر گفتن .
قاهه ـ رنگ پریده ـ کلاغه را ول کرد و پرید تو ماشینش و حالا نرو که کی برو...

-------------------

همین حوالی

مرد توی رودخانه افتاد. در حال غرق شدن، فریاد می زد و کمک می خواست.
چند جوان موبایل به دست با شنیدن صدای مرد، کنار رودخانه امدند .
چندروز بعد بلوتوث «غرق شدن واقعی یک ادم» سوژه ی خنده و تفریح شب نشینی ها شد.

------------------------

قمارباز
نویسنده: مرتضی توکلی




با لبه آستینش عرق سرد پیشانیش را پاک کرد. حریف با خنده تحقیرآمیزی گفت:

- آخرین تاس زندگیت رو بریز شازده! «جفت شیش» نیاری، غیر از شلوارت همه چیت رو باید بذاری بری.

همه زدند زیر خنده. چشم‌هایش را بست. توی خیالش مقابل خدا به خاک افتاده بود و با گریه التماس می‌کرد: «فقط یه بار دیگه کمکم کن. قول میدم تا آخر عمر دست به تاس نزنم». با ناامیدی تاس‌ها را رها کرد. صدای تحسین از هر طرف بلند شد: - دمت گرم!- ایول داره!- بابا تخته‌باز! حریف با صدایی آرام‌تر از بقیه گفت:
-بر پدرت لعنت که اینقدر شانس داری چشمهایش را باز کرد. «جفت شش». خنده بلندی کرد و گفت:
- شانس کدومه بچه! حاجیت بیشتر از عمر بابات تخته بازی کرده.
- اگه جیگرش رو داری یه دست دیگه بزنیم. سر هرچی داشتی و هرچی بردی مغرورانه نگاهی به حریفش انداخت و گفت: - امشب تا همه زندگیت رو نگیرم ولت نمی‌کنم. بچین تخته رو

ALI
13-10-2009, 15:39
تاجر زرنگ:

روزي يک تاجر وارد شهري دور افتاده مي شود. اين تاجر اعلام مي کند که هر گربه را به قيمت 200 تومان مي خرد.در آن شهر انقدر گربه زياد بوده که مردم از دست آنها کلافه شده بودند. مردم شهر هم که تا به حال 1000 تومان پول را يک جا نديده بودند، به جنب و جوش مي افتند و شروع مي کنند به شکار گربه ها. در عرض مدت کمي هزاران گربه را به تاجر مي فروشند تا کم کم گربه در شهرشان ناياب مي شود.در نتيجه قيمت گربه خيلي بالا مي رود و تاجر اعلام مي کند که حاضر است هر گربه را تا 500 تومان هم بخرد. ولي ديگر گربه اي در شهر وجود نداشت که مردم به تاجر بفروشند. خلاصه ... يک روز تاجر اعلام مي کند که براي مدت کوتاهي مي رود مسافرت و وقتي برگردد از اين شهر خواهد رفت و گربه ها را هم خواهد برد. انبار گربه ها را هم مي سپارد به شاگردش که تا برميگردد مواظب گربه ها باشد. شاگرد تاجر مي رود سراغ مردم شهر و مي گويد از آنجا که شما انسانهاي شريفي هستيد من حاضرم هر گربه را 250 تومان به شما بفروشم تا هر وقت تاجر برگشت شما گربه ها را به قيمت 500 تومان به تاجر بفروشن و مردم هم قبول مي کنند. و همه گربه ها را از شاگرد مي خرند. فرداي آن روز ديگر از شاگرد هم خبري نبود و بازرگان هم هيچوقت به شهر برنگشت.
+++++++++++++++++++++++++++
چمدان:

بعد از مدتها کارکردن تو شرکت تصميم گرفتم به يک مسافرت تفريحي برم و وقتي قضيه رو با رئيس مطرح کردم اون هم پذيرفت و قرار شد فردا با اتوبوس به سفر برم . خانومم که از اين تصميم من به شک افتاده بود اول مخالفت کرد که من تنها به سفر برم ولي با اصرار من و دادن اين توضيح که دارم به يک ماموريت سري ميبرم قانع شد و من فرداي اون روز عازم سفر شدم از اول قرار بود که من دو روز در سفر باشم ولي چون خيلي بهم خوش گذشت يک روز رو هم بيشتر سپري کردم، بماند که خانومم بابت اون يک روز کلي من رو سئوال پيچ کرد! بالاخره روز موعود فرا رسيد و من براي اينکه موقع مراجعه به خانه با رفتار خشن خانومم مواجه نشوم کلي سوغات خريدم و همه اونها رو تو يک چمدان که اون هم از همون شهر خريده بودم جا دادم و با اتوبوس به سمت شهرمون سفر کردم .
دير وقت بود که به مقصد رسيدم و با دادن مشخصات چمدانم را از شاگرد راننده گرفتم و به طرف خانه رفتم وقتي رسيدم، خانومم اومد به استقبالم ولي مثل گروه تجسس شروع کرد به وارسي سر و وضعم و به شوخي پرسيد آقا خوش گذشت من هم گفتم بي شما که خوش نميگذره حالا بيا ببين برات چي خريدم و در همون حال زيپ چمدان رو باز کردم و مثل برق گرفته ها خشکم زد خواستم زيپ چمدان رو ببندم ولي خانومم نگذاشت و باريش خند گفت به به معلومه که خوش گذشته لباسهاي خانوم خانوما اينجا چيکار ميکنه؟! اين لباس زير مال کيه من که زبونم بند اومده بود به زحمت گفتم اين وسايل مال من نيست! ولي کي اين حرفها رو قبول ميکرد. و اون شب من در حياط خوابيدم و لذت سفر به عذاب تبديل شد ولي از اونجا که بيگناه بودم فرداي اون روز صاحب چمدان که خانوم مسني هم بود به منزل ما زنگ زد و سراغ چمدان اش رو گرفت و منو از مخمصه نجات داد .
+++++++++++++++++
سعدی طنزپرداز

یکم اردیبهشت روز بزرگداشت شیخ شیراز است. به همین بهانه قسمتی از مطلبی به عنوان « طنز سعدی در گلستان» را با هم می‌خوانیم. توضیح آنکه انتشارات گل‌آقا به زودی کتابی را با نام « طنز سعدی در گلستان و بوستان» به بازار نشر می‌فرستد که حاصل تلاش عمران صلاحی، شاعر و طنزپرداز معاصر و تصویرگری غلامعلی لطیفی اس... گفتیم یکی از علتهایی که خنده آور است، این است که شخص از وجود صفتی در خودش غافل است، اگر چه این غفلت موقتی باشد. و خنده نیز تا وقتی است که چنین غفلتی دوام دارد. وصف این صورت از غفلت، در حکایت ماقبل آخر باب چهارم گلستان چنان با مهارت توصیف شده که شاید یکی از روشن‌ترین مثالها باشد:
یکی در مسجد سنجار، به تطوع بانگ گفتی به ادایی که مستمعان را از او نفرت بودی و صاحب مسجد، امیری بود عادل و نیک سیرت. نمی‌خواستش که دل‌آزرده گردد. گفت:
ای جوانمرد، این مسجد را مؤذنانند قدیم. هر یکی را پنج دینار مرتب داشته‌ام. تو را ده دینار می‌دهم تا جایی دیگر روی.
حالا اگر مؤذن از این قرار، متنبه و آزرده می‌شد، جنبه مضحک داستان هرگز به وجود نمی‌آمد، اما جنبه مضحک داستان، از همین جا شروع می‌شود. زیرا مؤذن از خود و از تحقیر و تمسخر خفیفی که این قرار نسبت به او دارد غافل است. سعدی می‌گوید: بر این قول اتفاق کردند و برفت... اما این غفلت همچنان ادامه دارد و به این جهت مضحک‌تر می‌شود: پس از مدتی، در گذری پیش امیر بازآمد و گفت: ای خداوند، بر من حیف کردی که به ده دینار از آن بقعه بدر کردی که انجا که رفته‌ام بیست دینارم همی دهند تا جای دیگر روم و قبول نمی‌کنم!
دو جمله « بر من حیف کردی» و « قبول نمی‌کنم»، نشانه آن است که این غفلت دیگر از حد خود گذشته و به بلاهت نزدیک شده است. بقیه حکایت را می‌خوانیم:
امیر از خنده بیخود گشت وگفت:
زنهار تا نستانی که به پنجاه راضی گردند!
به تیشه کس نخراشد ز روی خارا گل
چنانکه بانگ درشت تو می‌خراشد دل!
+++++++++++++++++
دزد مال مردم

نقل است در روزگاری نه چندان دور کاروانی از تجار بهمراه مال التجاره فراوان به قصد تجارت راهی دیاری دوردست شد. در میانه راه حرامیان کمین کرده به قصد غارت اموال به کاروان یورش بردند. طولی نکشید که محافظان کاروان از پای درآمده یا تسلیم گشته و دزدان به جمع آوری اموال و اثاث از روی شتران مشغول شدند. حرامیان هرچه بود گرد آوردند از مسکوکات و جواهرات و امتعه و هر چه ارزشمند بود به زور ستاندند. در بین اموال مسروقه یکی ازحرامیان کیسه ای پر از سکه های زر یافت که بسیار مایه تعجب بود چه آنکه در داخل همان کیسه به همراه سکه های زر تکه کاغذی یافت که روی آن آیه ای از قرآن در مضمون دفع بلا نوشته شده بود. حرامی شادی کنان کیسه را به نزد سر دسته دزدان برد و تمسخر کنان اشارتی نیز به دعای دفع بلا نمود. رئیس دزدان چون واقعه بدید دستور داد صاحب کیسه را احضار کنند. طولی نکشید که تاجری فلک زده مویه کنان به پای سردسته حرامیان افتاد که آن کیسه از آن من بود و لعن و نفرین بسیار نثار عالم دینی نمود و همی گفت که من گول آن عالم را خوردم و تا آن لحظه معتقد بودم که دعای دفع بلا واقعا کارگر خواهد بود. رئیس حرامیان اندکی به فکر فرو رفت سپس دستور داد کیسه زر را به صاحبش بر گردانند. یکی از حرامیان برآشفت که این چه تدبیری است و مگر ما قطاع الطریق نیستیم. رئیس دزدان پاسخ چنین داد: ای ابله، درست است که ما دزد مال مردمیم اما هرگز قرار نبود که دزد ایمان مردم باشیم
++++++++++++++++++
در اواخر سالهای ۱۱۰۰، مغول جوانی به نام تموچین در یک جدال خونین ریاست قبیله اش را بدست آورد. کمی بعد او بر مغولهای دیگر نیز چیره شد. به این ترتیب، تموچین پایه ی حکومتی را در کاراکوروم در شمال مغولستان بنا نهاد. با اینحال مغول جوان همیشه در سفر بود. در سال ۱۲۰۶، زمانی که دهه ی چهارم زندگیش را می گذارند، تموچین خود را “فرمانروای همه ی قبایلی که در یورت (خیمه ی مغولی) زندگی می کنند خواند. همان سال، در گردهم آیی روسای قبایل مغولی، به تموچین عنوان چنگیزخان داده شد. به نظر می رسد این عنوان به معنی “کسی که حیطه ی فرمانرواییش به بزرگی اقیانوس است” باشد. نکته ی مهم این است که نمی دانیم آیا مغولها هرگز اقیانوس را دیده بودند یا خیر. به هر حال، چنگیزخان نقشه ی فرمانروایی بر دنیا را داشت.
هر کسی می تواند خیال فرمانروایی بر دنیا را در سر بپروراند، اما لااقل مغولی که در یک قبیله ی بدوی در گوشه ی پرتی از دنیا زندگی می کند می داند که راه سختی را در پیش دارد. در اولین قدم، چنگیز خان باید برنامه ی جهانگشاییش را به مردم خودش می پذیراند. برای اینکار، و بخصوص برای اینکه مغولها راضی به زحمت و جان نثاری در راه خان شوند، چنگیز به آسمان متوسل شد. خان مغول “شمن”ی داشت که واسطه ی ارتباط او با آسمان بود. قرار بر این شد که شمن اعلام کند که روزی سوار بر اسب خالدارش به آسمان عروج کرده است و با خدای مغولها گفتگو کرده است. به مغولها گفته شد که “آسمان آبی بی پایان” تصمیم گرفته است که چنگیز خان فرمانروای جهان شود.
و اینگونه بود که ندا از آسمان رسید و برای مغول ها تنها راه ممکن اطاعت از رییس شان بود. بعدها چنگیزخان بارها به مغولها یادآوری کرد که او بنابر فرمان “آسمان آبی بی پایان” برای حکمرانی بر مردم جهان انتخاب شده است. و اینگونه شد که هرگاه کسی، در هر مکانی، با چنگیز خان مخالفت می کرد، در واقع از در ِ مخالفت با “آسمان آبی بی پایان” در آمده بود و سرش را از دست می داد.

LIDA
14-10-2009, 13:49
قلب سفید

پاکت نامه را که با مهر و موم های فانتزی و زیبا تزئین شده بود پاره کرد... :

- حالا تمام وجودم شده ای ،وتمام احساسم...قلبم را از هرچه و هرکه خالی کردم تا فقط برای تو باشد می خواهم از این به بعد فقط برای تو بتپد و .........
قلمش را برداشت و روی یک کاغذ سفید،سفیدِ ساده فقط نوشت:
القلبُ حَرَمُ الله،فلا تًَسْکُن حرمُ الله غیرَالله......


----------------

مر۳۰

آقای استاد محترم سخنرانی اش را شروع می کند ،آنقدر از ارزش و اهمیت و قدمت زبان و ادبیات فارسی(پارسی) می گوید که دهانش کف می کند !از فردوسی می گوید و سی سال زحمتش ،از که و که و که...!از چه و چه و چه ...!خلاصه اینکه خودش را خفه می کند که: فارسی را پاس بداریم!

از روی سن که پایین می آیدهمکاران و شاگردان یکی یکی خسته نباشیدها و تقدیر ها و تشکر ها را نثارش می کنند و او در جواب فقط خیلی متواضعانه می گوید:

merci…!!!


-----------------

مث خودش..

داشت می رفت حرم که دوباره بهانه گیری های خواهر کوچکترش شروع شد . اینروزا اصلا نمی تونست تحملش کنه ،اونم همینطور.تو راه بعد از اینکه مفصل به دعوا ها و جر و بحث های خودش و خواهرش فکر کرد، به این نتیجه رسید که باید باهاش مث خودش حرف بزنه . اصلا باید با هرکسی مث خودش حرف زد!
وارد حرم شد و به امام رضا سلام داد. رفت یه گوشه نشست. حواسش پرت دورو برش بود که خانم مسنی که کنارش نشسته بود برگشت و گفت: حاج خِنُم جان،بِبَخشِن،شما گوشه ی چارقدتان نُقُلی چیزی نِدِرِن؟ مو از صبح ضعف دِرُم!یاد فکرهاش افتاد. صداش رو ریز کرد و گفت:نِه،حاج خانُم جان!نِدِرُم!
حاج خانوم بنده خدا سرخ شد و گفت :خِجِلت بیکیش!برو خُدِتِ مِسخره کن!
فهمید برای اینکه بتونه با هرکسی مث خودش حرف بزنه احتیاج به کمی تمرین داره!
*اگه با لهجه ی مشهدی آشنایی داشته باشین شاید بیشتر لذت ببرین!!

-------------------

دلم را تنها گذاشتم!


حالا هوا هنوز تاریک است. هوا تاریک است و چراغ ها خاموش. و مردمان در خواب! و من، فکر کردم که بیدار شده ام...!! ....و دلم از شوق بیدار مانده بود... و حالا من و تو تنها هستیم! و دلم که سالهاست تنها مانده،با تو همنشین می شود... و دلم که سال های سال است صدایش را نمی شنوند،باتو از درد می گوید،
...و رازهایی که می دانی! ثانیه ها می گذرد،ثانیه های هم صحبتی دلم با تو!..ثانیه های من در سکوت می گذرد!! فرصت تمام می شود در خلوت از دلم می پرسم:با خدا چه می گفتی آنقدر غریبانه که من نمی شنیدم؟ می گوید: از تو شکایت می کردم ،تو که سالهاست صدای مرا نمی شنوی!

------------------

درخت
نویسنده: امیر حبیبی







مرد تا سکوی پنجره خزید . کارگر های شهرداری ایستاده کنار درختی گه گاه از بی حوصلگی کلاه از سر برداشته و باز می چپاندند توی سر شان . سرم مرد به زمین افتاده بو د و خون به لوله اش برمی گشت . سه چهار نفر از همسایه ها با کارگر ها مشغول به جر و بحث شدند . مرد هر چه تلاش می کرد نمی شناختشان . کلاه های زرد رنگ تکانی خوردند ازسمت وانت بار اره به دست بازگشتند . زن سر رسید و سراسیمه مرد را خواباند روی تخت . جیغ اره طنین انداز شد . و تلاش زن برای مهارتشنج مرد . گپ و گفت همسایه ها در کار اره خاموش شده بود . سوزن سرم بیرون افتاده بود و دست مرد بی حال روی ملحفه ها ی خونی . دیگر شاخه های بزرگ را تمام زده بودند و زن زنگ زده بود برای آمبولانس . یکی از همسایه ها فریاد زد سیم و درخت از روی کابل ها فرود آمد .و همچنان زن نام کوچه را پشت گوشی فریاد می زد .

LIDA
14-10-2009, 14:39
پیرزن تنها
اولین تصویری که در ذهنم از دیدن چهره تکیده اش تصویر شد ، گنجشککی تنها بود ، بیمار و هراسان در زیر درختی در بی آبی سخت کوهپایه ای بی صدا، که چند صباحی از دم وباز دمش بیش نمانده است. اضطرابی سخت در صورت و آرامشی نرم در سیرت، شیارهای روزگاران بر صورت و خاطرات بی وفایان در سیرت، شوهرش مرده، خاطره ای از او بر چهره مانده ، در خانه سوخته پسرش تنها و بیکس می خوابد، زیرا که همسر جگر گوشه اش با او راحت نیست !!!تاریخ تولد خود را نمی دانست، حتی برای اثبات ندانستنش قسم نیز می خورد ، چهر ه اش نماینگر آن بود که همه مغول را نیز دید ه است ...بوی کباب و سرخی سیب او را به بسا ط ما کشانده بود، اما غرورش اجازه هیچ درخواستی را از ما نمی داد، تنها در گوشه ای با جامگانی که سا لها از قدمت سوزن زدنشان می گذشت ، نشست. چه آرامشی، چه هراسی، چه دردی و چه نشاطی، همه چیز در او بود.تنهایش را به عظمت یک نخل پر رطب حس کردم،جنوبی پیرزن، آفتاب خورده، شوهر مرده، پسر رانده بی کس، در انتظار مرگ...آیا لبان او را نیز روزی پسری آرزو کرده است ؟؟؟
کجا، زیر کدامین درخت، در کنار کدامین بساط، در کدامین فصل جان او را خواهی گرفت ؟؟؟

----------------------

زد روی ترمز. با خستگی پرسید: کجا؟

بهشت‌زهرا.

با خودش فکر کرد: «اگه داداش باهام راه بیاد و بازم ماشینش رو بهم بده، با دو سه شب مسافرکشی تو هفته، شهریه این ترمم جور می‌شه.»

پایش را روی پدال گاز فشرد. ماشین پرواز کرد. اتوبان، بی‌انتها به نظر می‌رسید. در گرگ و میش آسمان، رویایی دراز پلک‌هایش را سنگین‌تر کرد. صدای پچ‌پچ مسافرهای صندلی عقب، مثل لالایی نرمی در گوش‌هایش ریخت.

یکباره صدای برخورد جسمی سنگین، او را از خواب پراند. ناخودآگاه ترمز کرد. مثل کابوس‌زده‌ها، از ماشین بیرون پرید. وسط جاده، پسری هم‌قد و قواره خودش، مچاله افتاده بود و هنوز نیمی از گل‌های رز و مریم را در دست داشت

-----------------

کنسرت

جمعیت بی صبرانه منتظر اجرای نمایش بودند ٬ صدای تشویق قطع نمیشد .
با کنار رفتن پرده اشتیاق چندین ساله جمعیت برای شنیدن صدای ویلون مشهور ترین نوازده چندبرابر شده بود .
پرده کنار رفت و پیرمردی با لباس مندرس نمایان شد و صدای کف زدن مردم با تعجب و شرمساری قطع شد
همان پیرمردی بود که هنگام ورود به تالار ٬ جلوی در ایستاده بود و می نواخت تا نوجه مردم را جلب کند ولی فقط چند سکه جمع کرده بود .

---------------------

ماندن
گفت : سلام !
گفتم : سلام !
معصومانه گفت : می مانی ؟
گفتم : تو چطور ؟
محکم گفت : همیشه می مانم !
گفتم : می مانم .

روزها گذشت . روزی عزم رفتن کرد . گفتم : تو که گفته بودی می مانی ؟!
گفت : نمی توانم ! قول ماندن به دیگری داده ام .... باید بروم !

----------------

قول
هیچ یک قول نداده بودند .
تمام عمر منتظر ماند .
ایمان تنها ناجی اش بود . می دانست که خواهد شنید ؛ بالاخره روزی گفت ‌ :
دوستت می دارم
می دانست که دیگر به هیچ قولی نیاز نیست !

LIDA
14-10-2009, 15:54
«فلفل»

از کنار مرد پالتو پوش رد شد .گرمای تنش را درون ریه فرستاد؟گرمای لحضه ای محو شد . سرما از زیر لباس پاره پوره درون گوشت تنش نفوذ می کرد.

_دیگه نمی تونم تحمل کنم .

یواش دستش را از جیبش بیرون آورد و دانه های گرد و ریز و سیاه رنگ فلفل را به دهان خود گذاشت .

بدنش گرم شد . پوست صورت و گوش هایش از گرما می سوخت . لبخند زد و از خیابان دور شد،به بیرون شهر رفت

****************

«دعوای داستانی»

زن جیغ کشید :چرا داری خودت را می زنی ؟نویسنده در حالی که داشت با خودکار خودش را می زد گفت :داشتم حس و حال قهرمان داستانم را بعد از کتک خوردنش تجربه می کردم


*******************

«دعوای داستانی»

زن جیغ کشید :چرا داری خودت را می زنی ؟نویسنده در حالی که داشت با خودکار خودش را می زد گفت :داشتم حس و حال قهرمان داستانم را بعد از کتک خوردنش تجربه می کردم


***************

«ترس»

آسمان نیمه تاریک بود .مدام به پشت سرش نگاه می کرد . یک نفر داشت او را تعقیب می کرد . وحشت کرد و عرق از سرو صورتش جاری شد . به خودش جرات داد و ایستاد،داد زد:مگه مرض داری ....

باقی حرفش را خورد ،کسی نبود جز سایه اش .

***************


«خواب »

شب بود.خواب بود.ستاره ها چشمک می زدند. صدای در را حس کرد.رفت در را باز کرد.هیچ کس پشت در نبود.خواست در را ببندد،بسته نمی شد . هرچه زور در توان داشت به کار برد ،فایده ای نداشت کار خودش را می کرد . در آنقدر باز شد که از پاشنه کنده شد . بیحس ایستاد و نگاه کرد . صبح از خواب بیدار شد .لباسش را پوشید،سوت زنان بیرون آمد.در را دید که از پاشنه کنده شده و افتاده است .بیحس ایستاد و نگاه کرد.

LIDA
14-10-2009, 16:09
«پل»

کار ساختن پل تمام ده بود. کارگرها خسته و کوفته به سوی خانه هایشان می رفتند. یکی از آنها می لنگید. این را می شد از عصایی که در دست داشت فهمید . اوستا وسایل بنایی اش را در دست داشت و همراه کارگرها می رفت . آفتاب داغ و سوزان از زیر ابرهای پنبه گون بیرون زده بود و عرق از سروصورت کارگرها می ریخت . یکی از آنها با آستینش عرف را از روی پیشانیش پاک می کرد ...

نقاش با قلم مو آخرین سنگ پل را کشید . کار ساختن پل تمام شده بود .

****************

بیوه عاشق

زن كه بیوه شده بود، عاشقانه در اندوه همسر از دست رفته اش، گُر و گُر اشك می ریخت. نجیب زاده ای كه عشق زن در گلویش گیر كرده بود جلو رفت و با احترام از احساسات فائقه اش با او سخن گفت. زن
بی تاب و اشك ریزان فریاد زد: حقیر پست! از جلوی چشمهایم دور شو! آخر الان هم وقت صحبت از
عشق است؟ نجیب زاده دستپاچه گفت: «می دانید! قدرت و جاذبۀ زیبایی شما چشم عقلم را كور كرده
بود.»
زن كه تحت تاثیر قرار گرفته بود و تا بناگوش سرخ شده بود، گفت:
- اوه! پس اگر مرا در حالیكه این طور ماتم زده و اشك ریزان نیستم، ببینید؛ چه می گوئید؟!!


****************

فرار


پول که نداشت ، هرچی هم نامه نوشته بود به سازمان و دانشگاه پولی برای
تحقیقاتش ندادن . تو خوابگاه روی تختش دراز کشیده بود که از بلندگو صداش کردن !!
رفت دم در ..... یه مرد شیک با یک دسته گل به استقبالش اومد و بدون اینکه حرفی بزنه گل و یک
پاکت رو به دستش داد و رفت !! طاقت نداشت که برسه توی اطاقش ، همون جا پاکت رو باز کرد !!
یه چک بود به مبلغ ۶ میلیون ...
یه نامه هم بود ؟!
شروع کرد به خوندن نامه :
بدین وسیله از شما دعوت می شود تا با سفر به کشور ما ....
درجا خشکش زد ، دسته گل از دستش افتاد ، فکر می کرد خواب می بینه !
دسته گل رو برداشت و رفت ...

****************

زن

شعر را دوست می داشت تا آنکه از فردوسی خواند
زن و اژدها هر دو در خاک به / جهان زین هر دو ناپاک پاک به
و از سعدی
زنان را ستایی سگان را ستا / که یک سگ به از صد زن پارسا

تاریخ را دوست می داشت تا آنکه خواند
زن را خرید و فروش می کردند یا به عوض بدهی می پرداختند ، کنیزان را به مهمان پیش کش می نمودند ، دختر را چون ننگ به زیر خاک می کردند و ...

کتابهایش را دور ریخت و به پای مادرش سجده رفت ...

************

درخت

می پرسید چرا درختان با آنکه جان دارند توان و اشتیاق حرکت ندارند !
روزی که کنار یک درخت پیر مرغ عشق کوچکش برای همیشه پرواز کرد ، فهمید که چرا ...

LIDA
15-10-2009, 10:21
مبارک است مبارک


جان با عجله خودش را به بیمارستان رساند. نه

پس اندازی داشت و نه پولی. با سابقه کار یک روزه، از کجا باید می آورد هزینه بیمارستان را بدهد. اما مهم نبود، از پس آن بر می آمدند. شیرینی بچه به دردش می ارزد.

در بخش زنان زایمان، نگاهی به شریل انداخت که 2 قنداق بغلش بود. جا به جا غش کرد.

------------------------

آسانسور
- وقتی تو این آسانسور گیر افتادیم، ظهر بود، الان باید غروب باشه، فکر می کنی کسی سراغمون بیاد؟ - بعیده، می دونم ساعت اداری تمام شده. - می دونی اگر زیاد نفس بکشیم ممکنه هوا کم بیاریم و خفه بشیم؟ - خب نفس نکش - چرا تو نفس نکشی؟ دعوا بالا گرفت. صبح روز بعد پیدایشان کردند. هر دو مرده بودند اما نه از خفگی.

------------------

راهزن
قطار، سوت کشید و از تونل خارج شد. دور کوچکی زد و در ایستگاه از نفس افتاد. آفتاب در خشان کوهستان، گرمی مطبوعی داشت. ÷شت ایستگاه، رودخانه در زیر پل می غرید و کف آلود ، دره را با صدای خود پر می کرد.

3نفر راهزن منتظر قطار بودند تا حرکت کند و از پیچ بگذرد. دینامیت ها آماده انفجار بودند. مسئول فیتیله دست روی دسته داشت. ناگهان چشمش سیاهی رفت و افتاد روی چاشنی ها. صدای انفجار در دره پیچید. قطار هنوز توی ایستگاه بود.

---------------------

انتظار
از انتظار کشیدن خسته شده بودیم و تصمیم گرفتیم بر گردیم، رفتم تا از مسئول سالن بپرسم تا کی باید انتظار بکشیم که در سالن باز شد. بوی گلاب، دیدن خادمان حرم امام رضا(ع) با اون پرهای رنگی، کفترها حرم و پنجره فولادی،میخکوبم کرد. برگشتم و به همراهانم گفتم: حرم، حرم امام رضاع و با شیل جمعیت وارد سالن شدم. قربانت برم امام رضا(ع). حتی بازسازی حرمت هم باعث شد که اولین لحظه دیدن آن ضریح، با تمام وجود اشک بریزم و شفای مریض مان را بخواهم

------------------

شانس
آدم به ظاهر بدشانسی بود. خیلی بدبین بود. دست به هر کاری می زد، بد می آورد و با کوچکترین تلنگری از کوره در می رفت و عصبانی می شد، تا روزی که به او خبر دادند ارثیه کلانی از یکی از اقوام به او رسیده است. باورش نمی شد، حالا دیگر به بدشانسی یا خوش شانسی فکر نمی کرد، باورهایش تغییر کرده بود.

LIDA
16-10-2009, 12:55
زبان درخت

میشائیل انده

در گفت‌وگوی ماه با درخت، صحنه‌ای عاشقانه به صورت غیرمستقیم توصیف می‌شود. بازی‌های ظریف و عاشقانه‌ای که از دید ما پنهان می‌ماند ولی هر دو با علاقه شدید به آن می‌نگرند. درخت: شش ش ش س س س شخ خ خ خ خ ش ش ...ماه: چی گفتی؟ دوباره بگو!درخت: چ چ چ چ چ و و و و ش ش ش...
ماه:‌عزیزم، اصلا منظورتو نمی‌فهمم.درخت: اوه، ببخشید این زبون درختاس.ماه: آها! خب معنی‌اش چیه؟
درخت: معنی‌اش، خب، چطوری بگم؟ بیانگر یه چیزه، چیزی کاملا مشخص در عالم عشق و عاشقی که فقط درختا می‌شناسن و شایدم دست بالا دو سه آدم تو دنیا. چون تو طبیعت هیچی نیست که برای اون توی دنیای آدما معادلی نباشه. این یه چیز واقعا عجیب و غریبه اما متاسفانه نمی‌شه هیچ جوری ترجمه‌اش کرد

--------------------




هشدار به همه جادوآموزان

میشائیل انده

تبدیل یک شاهزاده به قورباغه، کار چندان خاصی نیست و نسبتا آسان انجام می‌گیرد و هر روز خدا ]در مدرسه‌‌های جادوگری[ هر رئیس بخش جادوگری که از کوره در می‌رود، انجام‏اش می‌دهد. اما تبدیل قورباغه به شاهزاده، نیازمند هنر والا، یا قدرت بالا یا عشق بزرگ است.

------------------

یه سوسک قهوه ای آمریکایی آروم از دریچه چاه حموم بیرون اومد. فرزند
سی وهفتم یه خونواده پنجاه تایی سوسک بود که مسئولیت نگهداری
یازده بچه سوسک رو داشت.همیشه از اینکه سوسک بود و زندگی کثیفی
داشت از خودش متنفر بود. آرومو کسل روی دیوار سیمانی به سمت پنجره
شکسته حموم حرکت کرد. با دیدن خورشید که گرمو مداوم میتابید آروم
گرفتو بی حرکت از تماشای خورشید لذت برد.سرحال شدو تصمیم گرفت
که حتی اگه سوسکه بهترین سوسک دنیا باشه.به سرعت به سمت چاه میرفت که یه دفعه سنگینی دمپایی را رو تنش احساس کرد

--------------------
هشت پیک پرواز خوبی داشته باشی


هشت پیک با سدان صدفی که تازه خریده بود داشت وارد بزرگراه میشد که یه دفعه یه پراید مشکی از طرف راست ازش طوری سبقت گرفت که نزدیک بود سدان از جاده خارج بشه هشت پیک که دست فرمون خوبی داشت و راننده ی قابلی بود پاشو روی گاز گذاشت و توی چند ثانیه به دنده ی پنج رسوند و سدان تازه نفس با سرعت 180 به پرواز دراومد .
دیگه داشت به پراید میرسید که یه صدایی شبیه بال زدن پشت سرش شنید توی آینه نگاه کرد اما چیزی ندید به حساب اینکه خیالاتی شده اهمیتی نداد اما توی شیشه ی جلو یه لحظه تصویر موهای بلند و طلایی یه دختر رو دید که توی باد پریشون بود. اومد سرش رو برگردونه اما وقتی به یاد سرعت زیادش افتاد نیمه ی راه پشیمون شد . اما دیگه خیلی دیر شده بود .

----------------------

فرار سه ی خاج


آخرین باری که از پنجره با دوربین دیجیتالش اطاق دختر رو نگاه کرد یک عکس از دخترک توی یه قاب با روبان و شمعهای بلند مشکی دید و ناگهان دو تا چشم پیر و خشمگین به جای اونا ظاهر شد که به لنز دوربین دوخته شده بود .

از ترس داشت قالب تهی میکرد سریع دوربین رو از پشت پنجره کنار کشید و با خودش گفت :

باید زودتر از اینجا بروم .

LIDA
16-10-2009, 13:04
قمار خونه ی ساحل



ژوکر که شاد و شنگول از درقمار خونه ی ساحل بیرون زد دید مرد ی که چندی پیش داشت بازی میکرد حالا نشسته روی اسکله و زل زده به دریای تاریک شب. همونطورجست و خیز کنان اومد کنار مرد و پرسید : چیه کشتی های شما همین جاها غرق شده ؟یارو یه نگاهی به سر تا پای ژوکر انداخت و گفت :
- برو پی کارت بابا اون موقع که لازمت داشتم نیومدی حالا اومدی لودگی هم میکنی؟
در همین حال از جاش بلند شد و چند قدمی به طرف دریا حرکت کرد.ژوکر همینطور که بالا و پایین میپرید با مسخرگی تکرار کرد :- حالا اومدی لودگی هم میکنی ؟؟یه نگاهی به مرد انداخت و گفت :
- مرد حسابی حالا خوبه که پولاتو باختی. ژوکر رو خوش شانسا میکشند تو اگه شانس داشتی که الان پاتو روی اون نمیذاشتی !الوار شکسته ی اسکله ی قدیمی آخرین قدم زندگی رو تحمل نکرد.

--------------------

هدف

شب تاریکی بود حتی یه ستاره هم توی آسمون نبود.سرباز با تفنگ دوربین دارش سنگر دشمن رو رصد میکرد.که از دور یه نور قرمز رنگی دید . مثل همیشه تفنگ رو نشونه رفت آموزش دیده بود که اگه روی سیگار روشن رو هدف بگیره بخاطر لگد اسلحه تیر درست میخوره وسط پیشونی دشمن.

نشونه گرفت و شلیک کرد.
چند صد متر اونورتر توی سنگر دشمن سربازی که سیگار روشنی رو سر یه چوب زده بود و بالای سنگر گرفته بود وقتی نور شعله پوش اسلحه رو از دور دید وسطش رو نشونه گرفت و ماشه رو کشید.

------------------


داستان سرباز خشت

وقتی بردنش برای سربازی،فکر نمیکرد یه روزی در مقابل عقایدش قرار بگیره.

سرباز خشت همیشه معتقد بود کثیف ترین کار توی دنیا کشتن ادماست حتی اگر برای دفاع باشه.وقتی کسی رو میکشی چه عمدا یا سهوا یا برای دفاع یا حتی برای قصاص فرقی نمی کنه . به هر حال مسیر زندگی برات عوض میشه . دیگه هیچوقت نمیتونی مثل سابق بشی . انگار یه چیزی توی زندگیت تغییر میکنه . همیشه یادت می مونه و همیشه توی زندگی موضعی که در برابر انسانیت میگیری عوض میشه.
سرباز خشت هیچوقت نمیخواست کسی رو بکشه . برای همین وقتی به خط مقدم اعزام شد مجبور شد با یه گلوله دست راستش رو هدف بگیره و به همه بگه که تیر از اسلحه در رفته . طوری که استخوان ساعد شکسته بود . و چون از نزدیک شلیک کرده بود استخوان ریز ریز شده بود. سرباز خشت تمام طول خدمت را بعد از اینکه حالش کمی بهتر شد توی خدمات بود. و همه کار کرد اما کسی رو به قتل نرسوند.

----------------------

ساده لو
پرنده ای که آشیان نداشت دنبال آشیانه ای شیک و خرم میگشت و مردی به او نیز آشیانه داد ... اما پرنده هیچ گاه فکر نمی کرد آخرین باری باشد که دنبال آشیانه می گردد اما بعدها به لطف آن مرد پی برد که مرد او را چگونه از یافتن خانه بی نیاز کرده ! لطفی که همه ی خوشی پرنده را از او گرفته بود...


--------------------

گمشده ی زندگی
فریادی به گوش می رسید فریادی که از زجه ی یک زن شکل می گرفت و به دنبال آن اسمی زیبا از دختری زیباتر ... صداها هر لحظه واضح تر می شدند! اما در آخر دیگه هیچ صدایی شنیده نشد و تنها یک صدا می آمد (چخخخ .. چخخخ) صدای بیل زدن... هر لحظه نیز صدای بیل زدن کمتر شنیده میشد و جایش را به سکوت می داد. سکوتی از همه چیز (تبسم)

LIDA
18-10-2009, 08:19
دست هاي خوني

زهرا به پدرش نگاه مي كرد . پيرمرد روي زمين درازكش بود و به زور چشمهايش را باز و بسته مي كرد.دست هاي زهرا خوني بود. لحظه اي سرش را به پايين رها كرد وديگر به پدرش نگاه نكرد. چاقوي بلندي در دست داشت كه قطره هاي خون رويش سر سره بازي مي كردند، با آن شكمي را پاره كرده بود . از درون شكم پيرمرد صداي خرخر به گوش مي رسيد . زهرا عرق مي ريخت و دستش مي لرزيد. زير چشمي دوباره به پدرش نگاهي انداخت . نفس عميقي كشيد و بلند به پدرش گفت: پدر جان گرسنه نخواب، چرا صبر نمي كني يه تيكه گوشت گوسفند درست كنم تا با هم بخوريم


*******************

. وعده

به ما مي گفتند اگر ناله نكنيم، ديگرآزاد مي شويم،ديگر خلاصيم. مي گفتند كه دارند مارا به جايي كه آرزويش را مي كرديم مي برند. سرجوخه به سربازانش مي گفت اذيتمان نكنند. هرچه مي گفتند انجام مي داديم. خوشحالي به حركت وادارمان مي كرد. حاضر بوديم تمام تندي هاي سربازان وكوه را تحمل كنيم وبه آن راحتي كه مي گفتند برسيم .در طول مسير سرگيجه مي گرفتيم، گاهي مي ايستاديم ونفس نفس مي زديم ، سكندري مي خورديم و عرق از سر ورويمان جاري مي شد. كار ما دشوارتر بود.سربازاني كه در جلويمان حركت مي كردند دائم در گوش هم پچ پچ مي كردند و بعد بلند مي خنديدند ،آنها را كه مي ديدم مشتمان از خشم سفت مي شد.دستهايشان بسته نبود.سعي مي كردم خشمم فروكش كند، چون ديگركم كم به بالاي كوه مي رسيديم و به آسودگي. درست نمي دانستيم آنجايي كه مي گويند بالاي كوه است چگونه مكانيست. وقتي بالا رسيديم تعجب كرديم. هيچ چيز نبود، نه خانه اي، نه لانه اي، نه درختي، نه جانداري. سرجوخه بلند فرياد كشيد:يكي يكي از همين جا پرتشان كنيد پايين.

*******************

قدر نشناس

آنچنان خوروپف مي كرد كه صدايش تا بيرون از ماشين مي رفت . اما همان صدا نمي توانست بيدارش كند.ويبره ي موبايل هم صداي خفيفي مي داد . چراغ هنوز سبز نشده بود. ماشين كناريش هم توجهي به حامد نداشت. وقتي ثانيه شمار قرمز رنگ عدد ده را نشان مي داد بچه ي آدامس فروشي كنارماشين حامد ايستاد و چند بار به شيشه تقه زد. حامد از خواب بيدارشد، خميازه اي كشيد و دو دستش را به عقب كشيد. لحظه اي پسرك را كه چشم هايي پر از التماس داشت نگاه كرد. پسرك خيلي خودماني و لهجه دار گفت:‹‹بالا خره بيدار شدي›› و بعد خنده اي كرد. حامد هم كه تازه متوجه چراغ شده بود گازش را گرفت و رفت.

***************

آرام

نازنين:آرام گفتم دوستت دارم، آرام گفتم براي تو مي ميرم ، آرام به تو گفتم خواب وبيداري من مملو از توست، آرام گفتم عاشقت هستم، آرام گفتم هميشه وجودت را در كنارم حس ميكنم، آرام به تو گفتم نمي توانم جز تو به صورت مرد ديگري نگاه كنم، آرام به تو گفتم تو را از هركس ديگر بيشتر دوست دارم، آرام به تو گفتم هيچ وقت نمي خواهم دستان تو را جدا از دستان خودم ببينم، آرام گفتم زندگيم بي تو تباه است، من همه ي اين ها را گفتم وتو بي وفايي كردي. رفتي كه با كس ديگري باشي. فقط به من بگوچرا؟!چرا با من اين كار را كردي؟
ساجد: چون تو تمام اين حرفهايت را آرام گفتي ومن متوجه نشدم.


*******************

خواب و خستگي


در اداره از خستگي داشت خوابم مي برد كه مدير من را از دور ديد و نتوانستم بخوابم. وقتي به خانه رسيدم خستگيم بيشتر شده بود و دلخوش خواب بودم كه فهميدم پايه ي تختم در رفته است . كمي طول كشيد تا درستش كنم و خسته تر شدم. مي خواستم بخوابم كه تلفن زنگ زد و خبر اخراجم را شنيدم، از دنيا خسته شدم، مدتي اين خبر در ذهنم تاب خورد و نگذاشت بخوابم. پس از مدتي خواستم بخوابم كه فهميدم فن كوئلي كه نيمساعت پيش خودم روشنش كرده بودم باد سرد بيرون مي دهد، من كه كار با آن را بلد نبودم خواستم درستش كنم اما نتوانستم و خستگيم به اوج رسيد. از زير زمين چند پتو بالا آوردم ودستم را روي كمرم كه درد گرفته بود گذاشتم و پتوها را روي خودم انداختم ، خواستم بخوابم كه از خستگي مفرط خوابم نبرد.

LIDA
18-10-2009, 08:24
كابوس

هر شب خيلي راحت خوابم مي برد و هيچ وقت كابوس نمي برد. يك بار كه كابوس برد از خواب پريدم و ديگر حاضر نشدم فرود بيايم.

-----------------

پاساژ خوب


صاحب پاساژ در دل خود گفت اي كاش مي شد ،اين دخترو پسرهایی كه دست در دست هم از پاساژ بيرون مي روند بيشتر، مغازه ها را گشت مي زدند.مدیر به پاساژ قديميش كه در مكان خلوتي واقع بود نگاه می کرد. در فكر فرو رفته بود که ناگهان متوجه شد تمام افراد دارند به سمت او ومغازه هايش بر مي گردند. همانطور كه خشكش زده بود، از يكي از آنها كه رنگش پريده بود پرسيد، چه شده؟
پسر فرياد زد: گشت ارشاااااد !!?!

----------------------

فقیر راضی

در گیر و دار خرید و شلوغی فروشگاه بودم که از کنارم پیر زن فقیری كه دستان زبرش را به نشاني كمك بالا گرفته بود به آرامی عبور کرد و سر به زیر راهروی فروشگاه را پیمود تا از مقابلش دختری دست در دست مادر دوخته گذشت و پیرزن در همان لحظه خدا را شکر کرد و آهسته گفت بیچاره …
مادر دست دختر جوانش را محکم گرفته بود و دختر که معلول ذهنی بود سر تکان می داد و نخودي می خندید.
---------------------------

پرورش …

«همیشه به من لبخند می زند و سرم را می بوسد . همیشه به من پول توجیبی خوبی می دهد و برایم از بیرون پیتزا و همبرگر می خرد. من را روي كمرش مي گذارد تا اسب سواري بکنیم و تابستان ها هم اسمم را در کلاس تنیس می نویسد. شب ها موقع خواب بغلم می کند و تا خوابم نبرده است از اتاق بیرون نمی رود.»
- «کافیه حامدجان اگه این توصیفاتی که از پدرت گفتی به گوش رئیس پرورشگاه برسه حتماً خوشحال می شه، خب حالا نوبت توِ رضا ، پدر خياليت رو توصیف کن.»

-------------------

تولّد

هراسان به من نگا ه می کرد و صورت در صورت من دستانش را به دیوارعمود کرده بود.آسمان تیرهای آبی خودش را به زمین شلیک می کرد و آن ها رگبار بر سروصورت رضا می خوردند.شبی سرد بود همراه با صدای لرزان رضا.او با بخار دهانش به من گفت کمکم کن.من گفتم تو چگونه می خواهی من را به اصفهان برسانی و او گفت من نمی خواهم زنم درد بکشد.هنوز جنگ ادامه داشت و من هم از طرفي چاره نداشتم، به او جوابي مثبت دادم وپس ازسه ساعت ونیم از تهران به اصفهان رسیدیم.رضا خدارا شکرکردوگفت عجب داستانی داشتیم ومن گفتم باشروع زندگی این بچه داستان های بیشتری نیزدرراه هست.دیگروقتش بودبسم الله گفتم ونوزادرابه دنیابدرقه کردم.مادربهوش شد،اسمش راگذاشت مهدی وپدرنیزگفت:«آری،

LIDA
21-10-2009, 09:07
سب يا ماهی

روزی شخصی میخواست شیوانا را مسخره کند . بدین منظور در مقابل جمعیت از او پرسید : استاد ! میتوانید به من بگویید چرا به اسب میگویند اسب و نمیگویند ماهی !

شیوانا تبسمی کرد و گفت : در ابتدا به اسب ، ماهی میگفتند . اما روزی یک انسان مثل تو پرسید چرا جای این دو را عوض نکنیم ؟! و از آن روز به بعد به اسب گفتند اسب و به ماهی گفتند ماهی


-------------------------

باور تو
روزی پلنگی وحشی به دهکده حمله کرده بود . شیوانا با تعدادی از جوانان برای شکار پلنگ به جنگل اطراف دهکده رفتند . اما پلنگ خودش را نشان نمیداد و دائم از تلة شکارچیان میگریخت .
سرانجام هوا تاریک شد و یکی از جوانان دهکده با این تصور که پلنگ دارای قدرت جادویی است و مقصود آنها را حدس میزند خودش را ترساند و ترس شدیدی را بر گروه حاکم کرد . شیوانا با خوشحالی گفت که زمان شکار پلنگ فرا رسیده است و امشب حتماً پلنگ خودش را نشان میدهد .
از قضا پلنگ همان شب خودش را به گروه شکارچیان نشان داد و با زخمی کردن جوانی که به شدت میترسید ، سرانجام با تیرهای بقیه از پا افتاد . یکی از جوانان از شیوانا پرسید :
« چه چیزی باعث شد شما رخ نمایی پلنگ را پیش بینی کنید در حالیکه شبهای قبل چنین چیزی نمیگفتید ؟ »
شیوانا گفت : « ترس جوان و باور او که پلنگ دارای قدرت جادویی است باعث شد پلنگ احساس قدرت کند و خود را شکست ناپذیر حس کند . این ترس ها و باورهای فلج کنندة ما هستند که باعث قدرت گرفتن زورگویان میشوند . پلنگ اگر میدانست که در تیم شکارچیان کسانی حضور دارند که از او نمیترسند هرگز خودش را نشان نمیداد

---------------------

کسی به حیوان مرده لگد نمی زند......


شاهزاده ای که در دبیرستان نظام درس می خواند، روزی با یکی از همشاگردیها به نزاع پرداخت.
همشاگردی جسور و بی باک لگدی به شاهزاده نازک نارنجی زد و او را نزد دیگران تحقیر کرد.
شاهزاده که انتظار چنین رفتاری را نداشت، به مدیر مدرسه شکایت برد.مدیر مدرسه با تعجب از شاگرد پرسید:پسر، برای چه این کار را کردی؟ مگر نمی دانی که این شاهزاده در آینده شاه این مملکت می شود؟ پسر جواب داد: چرا، خیلی خوب هم می دانم.به این دلیل به او لگد زدم که بعدها ،وقتی که شاه شد، به دوستانم بگویم که در جوانی چنین کاری را کرده ام!با این تفسیر اگر کسی به شما حسادت کرد،نباید ناراحت شوید. یقینا امتیازات قابل توجهی در شما بوده که حسادت او را برانگیخته است. همه دشمنیها را جدی تلقی نکنید، زیرا برخی از آنها از رقابت و چشم و همچشمی ناشی می شوند.

*--------------------------

موفقیت مانند سایه همراه توست
روزي شيوانا براي تعمير سقف سالن اصلي مدرسه، تعدادي كارگر معمار را دعوت كرد. يكي از معماران با بي ميلي و ناراحتي كار را انجام مي داد و دايم از طولاني بودن ساعات كار و كند گذشتن زمان گلايه مي كرد.
شيوانا به او گفت: «حتي اگر كاري را دوست نداري آن را خوب انجام بده! تو به خاطر مهارت در كارت در اين ديار مشهوري و بي ميلي و بي طراوتي باعث مي شود كه هم وجودت زودتر خسته شود و هم شهرت و اعتبارت از بين برود. موفقيت فقط به دنبال كساني نيست كه كارشان را دوست دارند، بلكه از آن كساني است كه كار را خوب انجام مي دهند. اگر به موفقيت احترام بگذاري و دوستش داشته باشي و به خاطر آن كارهايي را كه دوست هم نداري خوب انجام دهي خواهي ديد كه موفقيت هميشه در زندگي مانند سايه همراه تو خواهد بود.»

---------------------

همزبونی
دخترك كلمات انگليسي كه توي كلاس ياد گرفته بود را آروم آروم تكرار مي كرد تا يادش بمونه. يه دفعه نگاهش به زن و مرد توريستي افتاد كه به طرفش ميومدن، خودشو آماده كرد، لبخندي بر روي لبهاش نشوند، دستش را بالا آورد، سينه اش رو صاف كرد و گفت: Hello.
زن توريست لبخندي زد، دستش را بالا گرفت و گفت: س . . . لام . . . عل . . . يكم . . .
خيلي زود از كنار هم گذشتند ولي لبخند هنوز روي لبهاشون بود.

LIDA
21-10-2009, 09:31
دروغگويي مي ميرد و به جهان آخرت مي رود.در آنجا مقابل دروازه هاي بهشت مي ايستد سپس ديوار بزرگي مي بيند که ساعت هاي مختلفي روي آن قرار گرفته بود.
از يکي از فرشتگان مي پرسد “اين ساعت ها براي چه اينجا قرار گرفته اند؟”
فرشته پاسخ مي دهد :”اين ساعت ها ساعت هاي دروغ سنج هستند و هر کس روي زمين يک ساعت دروغ سنج دارد و هر بار آن فرد يک دروغ بگو يد عقربه ي ساعت يک درجه جلوتر ميرود”.

مرد گفت :”چه جالب آن ساعت کيه؟!”
فرشته پاسخ داد :”مادر ترزا او حتي يک دروغ هم نگفته بنابراين ساعتش اصلاً حرکت نکرده است.
- واي باور کردني نيست . خوب آن ساعت کيه؟
فرشته پاسخ داد : ساعت آبراهام لينکلن(رئيس جمهور سابق آمريکا) عقربه اش دوبار تکان خورد!
- خيلي جالبه راستي ساعت من کجاست ؟
فرشته پاسخ داد : آن در اتاق کار سرپرست فرشتگان است و از آن به عنوان پنکه سقفي استفاده مي کنند.

*********************

گنج دانش
لورا در مدرسه به ديوانه كتاب معروف بود. هميشه سرش توي كتاب بود. مي‌گفت: دانش گنج است.
امروز آخرين رمان نويسنده محبوب خود را مي‌خواند كه از كتابخانه امانت گرفته بود.
صفحه آخر را كه برگرداند بليتي از لاي كتاب سريد و چرخان كف اتاق افتاد. فردا يك ميلياردر مي‌شود.

****************

حمله


خرس يكي زد به پشتم. اصلاً نفهميدم از كجا آمد. دست‌هايش را دور من حلقه كرد.
گفتم ديگر كارم تمام است. اما بايد سعي خودم را مي‌كردم. لا جان تر از آني بود كه فكرش را مي‌كردم.
با اولين ضربه من ولو شد. مجبور شدم خسارت بدهم‌، براي اينكه لباس كار كارگر ساندويچ فروشي را پاره كرده بودم. بيچاره براي چند دلار ناقابل مجبور بود لباس خرس بپوشد.

*******