در حدیث قدسی آمده است : من گنج مخفی بودم و دوست داشتم شناخته شوم ; پس خلق کردم تا شناخته شوم . سؤال این است : خدا چه نیازی داشت شناخته نشود؟
این حدیث در میان عرفا معروف است که : حضرت داوود(ع) علّت و انگیزهء آفرینش جهان را ازحضرت حقّ سؤال کرد و چنین پاسخ شنید: ج 6 ص 517نقل شده است .من گنج پنهانی بودم و خواستم شناخته شوم ; پس آفریدگان را آفریدم تا شناخته شوم .مولوی گوید: [گنج مخفی بُد, زپُرّی چاک کرد خاک را روشن تر از افلاک کرد]این حدیث که بارها در کتب عرفانی ذکر شده , در مقاصد الحسنة, سخاوی , ص 153آمده است .ابن تیمیه و سیوطی آن را حدیث نمی دانند, برای این که هیچ گونه سندی برای آن نیافته اند. نیز آن را درکتاب , چاپ استانبول , ص 62نقل کرده و مجعول و ساختگی دانسته است , اما وی و سیوطی این حدیث را از نظر معنی صحیح دانسته اند. علی قاری می گوید: معنای این حدیث از این آیه به دست می آید:و ما خلقت الجنّ و الانس الاّ لیعبدون . برای این که ابن عباس , عبادت را به معنای معرفت گرفته است .(1)می توان گفت : اساس آفرینش , جمال و زیبایی و عشق به جمال و زیبایی است . ذات حضرت حق , هم معشوق است و هم عاشق , و چون عاشق جمال خویش است , آفرینش را آینهء جمالش گردانید; پس اساس آفرینش و پیدایش جهان , عشق حقّ به جمال خویش و جلوهء جمال خویش است و او معشوق همهء آفرینش است . آفرینش وسیلهء ظهور حقّ و زمینهء معرفت و عشق خلق به معشوق حقیقی است .(2) ولی با توجه به این که سند این حدیث معلوم و مشخص نیست , خود به خود از دائرهء سؤال و پرسش حذف می شود. بنابراین نمی توانیم این سؤال را مطرح کنیم که : چرا خدا نیاز به معرفی خود بود؟ چون این حدیث مورد خدشه است .آن چه که متقن و غیر قابل خدشه است , آیهء شریفهء (3) است که علت اصلی خلقت انسان ها و جنیان را, عبادت و پرستش خدا معرفی کرده , عبادت و پرستش را باعث کمال عبد دانسته است , نه برطرف شدن نیاز خدا. خداوند متعال هیچ گونه نیازی ندارد, بلکه علّت خلق عالم , بالایی ووالایی انسان و به کمال رسیدن او است .من نکردم خلق تا سودی کنم بلکه تا بر بندگان جودی کنمعلامهء طباطبائی دربارهء علّت خلقت انسان فرمود: غرض نهائی از خلقت , حقیقت عبادت است ; یعنی این که بنده از خود و از هر چیز دیگر, ببُرد و به یاد پروردگار باشد و ذکر او را گوید. حقیقت عبادت این است که بنده , خود را در مقام ذلّت و عبودیّت وادارد, تا رو به سوی ربّ آورد. همین معنا, منظور آن مفسری است که عبادت را به تفسیر کرده است . وی می خواهد بگوید: حقیقت عبادت , معرفتی است که از عبادت ظاهری به دست می آید.(4)(پـاورقی 1.سید یحیی یثربی , عرفان نظری , ص 47(پـاورقی 2.همان .(پـاورقی 3.ذاریات (51 آیهء 56(پـاورقی 4.علامه طباطبائی , ترجمهء تفسیر المیزان , ج 18 ص 616
ادیان و مذاهب برای کنترل و رساندن بشر به کمال آمده اند, اکنون سؤال است که فلسفهء این آفرینش چه بوده که انسان آفریده شود و نفس امّاره هم به او داده شود, در نتیجه دچار جنایت و شهوت رانی شود و بعد در این دنیا یا دنیای دیگر محاکمه و مجازات شود؟ حالا گیریم که انسان به کمال هم رسید آخر که چه ؟
برای توضیح و روشن شدن جواب به چند جمله توجه بفرمایید:1 انسان خلق نشده که محاکمه و به جهنم برود;2 تمام عالم از جمله انسان زیبا و به بهترین وجه خلق شده است ;3 رسیدن به کمال و زیبایی ها, مطلوب و پسندیده است ;4 نفس امّارة در وجود انسان خوب و لازم است ;5 خلقت موجودات به اختیار خودشان نبود; یعنی خداوند متعال برای خلقت کرات آسمانی و زمین وموجودات عالم از آنان یا از کسی اجازه نگرفته و همهء موجودات مجبوراً خلق شده اند و به اختیار خودشان نبوده و نمی توانند به عدم برگردند;6 هر چه که موجود شد و پا به عالم وجود گذاشت دارای ارزش وجودی می شود و به عبارت دیگر وجوداز عدم بهتر است , عدم هیچ ارزشی ندارد, اما وجود ارزشمند است ولو مادی فکر کنیم , لذا عقلای عالم وحتی مادّیین بر سر موجودات رقابت و دعوا دارند, مثلاً برای رسیدن به ریاست از هم سبقت می گیرند, برای تهیه ملک و املاک و پول و جاه و مقام سر و دست می شکنند اینان گرچه مادی هم فکر می کنند با این حال آن هارا دارای ارزش می دانند و اگر ارزش مند نبود آن ها را دنبال نمی کردند.از اینها کشف می کنیم که وجود بهتر و ارزشمندتر از عدم است .جناب عالی که می فرمایید: اگر ملک و مال و منالی دارید, ریاستی دارید آیا حاضرید همه ءآن ها را رها کنید و به کسی دیگری بدهید؟ هرگز, چرا؟ زیرا آن ها را برای خود دارای ارزش می دانید یا اگر کسی بیمار شد, به پزشک مراجعه می کند و خود را رها نمی کند تا بیماری او را از پای در آورد, چون وجود خود رادارای ارزش می داند, اما جواب حلّی این است که انسان با اعمال خود می تواند به کمالاتی معنوی دست یابد,مثلاً با احسان به دیگران دارای ویژگی اخلاقی شود و از محسنین و نیکوکاران شود یا با جود و کرم به مردم ,دارای صفت جود شود و با تواضع و فروتنی به درجاتی از اخلاق زیبای الهی و معنوی برسد و خدای متعال انسان های مُحسن و نیکوکار و بخشنده و متواضع را دوست دارد, این گونه انسان ها که به این درجات از کمالات رسیده اند به قرب الهی و رضوان و لقاء او دست می یابند. اینان نه تنها از وجودشان در دنیا هیچ بدی وناخشنودی ندارند و هیچ گونه ظلم و ستمی بر کسی و بر موجودی راه نمی دارند, بلکه در دنیا ارزشمند و دارای اطمینان نفس و راحتی دل می باشند و وقتی که از دنیا رفتند و پا به جهان دیگر گذاردند از نعمت های بی انتهای الهی و زیبایی هایی که همهء مردم در دنیا به دنبالش می دوند, برای آنان آماده است . بنابراین , چرا انسان از این کمالات و وجود و هستی ها بدش بیآید و از آن ناراحت باشد و زبان اعتراض بگشاید.خداوند متعال انسان را برای جهنم خلق نکرده , بلکه او را برای بهشت خلق کرده است و هیچ انسانی هم مجبور نیست که دنبال نفس امّاره برود و دست به جنایت بزند, بنابراین , زمینهء کمالات و ارزش ها در انسان موجود است . پس انسان موجود با ارزشی است و می تواند با ارزش تر شود و به درجات بالا و بالاتر دست بیابد. در روایت آمده : ای انسان ارزش شما بهشت است آن را با غیر آن معاوضه نکنید. و قرآن می فرماید: هذا یوم ینفع الصادقین صدقهم لهم جنّات تجری من تحتها الانهار خالدین فیها ابداً رضی اللّه عنهم و رضوا عنه ذلک الفوز العظیم ;(1) امروز روزی است که راست گویی راست گویان به آنان سود می بخشد برای آنان باغ هایی از بهشت است که نهرها از زیر آن ها می گذرد و جاودانه در آن می مانند هم خداوند از آنان خشنود و هم آنان از خدا خشنود و این رستگاری بزرگ و فوز عظیم است .(پـاورقی 1.مائده (5 آیهء 119
كاربران زير از شما moeinm37 عزيز، سپاسگزاری كرده اند
چرا خداوند متعال عده اي را مي آفريند و به دنيا مي آورد,ولي بعد از مدتي مي برد؟ هدفش از آوردن و بردن چيست ؟ اگر از اول نمي آمدند, بهتر نبود؟!
براي پاسخ به اين سؤال لازم است به اين مثال توجه شود:شخصي خانهء بسيار کزچکي دارد و پنجاه نفر را براي مهماني دعوت کرده است و مي خواهد از آن ها در يک اتاق ده نفره پذيرايي کند! عقل سليم حکم مي کندپنجاه نفر را به پنج دستهء ده نفري تقسيم کند و هر دسته اي به نوبت وارد اطاق شوند و غذا بخورند و جاي خود را به ديگري واگذار کنند. در غير اين صورت هيچ کدام نمي توانند دعوت اين شخص را لبيک گويند و از سفره اش استفاده کنند.در علم الهي , حدود مثلاً پانصد ميليارد نفر استعداد حيات و استحقاق آمدن به دنيا را دارند و خدا از آن رو که عادل است , بايد به همهء هستي دهد وآنان را به دنيا بياورد. از طرفي دنيا ظرفيتش محدود است و امکان ندارد همه باهم در آن زندگي کنند و به حيات ادامه بدهند; پس به ناچار بايد به دسته هاي متعددي تقسيم شوند و هر کدام به نوبت بيايند و بروند تا جا براي ديگران فراهم شود و در نتيجه همه بتوانند از سفرهء الهي در دنيا بهره مند گردند.علاوه بر اين , خواه ناخواه روزي انسان , شادابي و طراوت ايّام جواني را ازدست مي دهد و نور چشمانش کم فروغ و قوهء شنوايي اش ضعيف و قامتش خم و پاهايش سست و کم کم زمين گير مي شود. در اين صورت از هر جهت نيازمندديگران مي شود و بايد عده اي از اين گونه افراد پرستاري کنند و آن ها را تر وخشک نمايند; نتيجه اين مي شود که پرستاران از زندگي خود مي مانند و چرخ زندگي آنان از حرکت مي ايستد, لذا حکمت اقتضا مي کند سالمندان و از کارافتاده ها و به طور کلي آن هايي که مزاحم کار ديگران هستند, از جهان کوچ کنند وبه عالم ديگري انتقال يابند, تا هم خود راحت شوند و هم ديگران .بنابراين , دنيا سراي موقت و آخرت جايگاه ابدي است و بشر آمده است چند روزي در دنيا بماند و کار کند و زحمت بکشد و توشهء مناسبي براي جهان ابدي فراهم کند و بدان جا کوچ نمايد.همين سؤال را حضرت موسي از خداوند پرسيد و ذات پروردگار پاسخي به او داده که جناب مولوي آن را به اين صورت بيان کرده است :[گفت موسي اي خداوند حساب نقش کردي , باز چون کردي خرابنر و ماده نقش کردي جان فزاوانگهي ويران کني آن را چرا؟!گفت حق : دانم که پرسش ترا نيست از انکار و غفلت و ز هوي ورنه تأديب و عتابت کردمي بهر اين پرسش تو را آزردميليک مي خواهي که در افعال مابازجويي حکم و سرّ قضاتا از آن واقف کني مرعام را پخته گرداني بدين هر خام را پس بفرمودش خدا اي ذولباب چون بپرسيدي , بيا بشنو جوابموسيا! .... بکار اندر زمين تا تو خود هم وادهي انصاف اين چون که موسي کشت و کشتش شد تمام خوشه هايش يافت خوبي و نظامداس بگرفت و مر آن ها را بريدپس ندا از غيب در گوشش رسيدکه چرا کشتي , کني و پروري چون کمالي يافت , آن را مي بري ؟گفت يارب : ز آن کنم ويران پست که در اين جا دانه هست و کاه هستدانه لايق نيست در انبار کاه کاه در انبار گندم هم تباهنيست حکمت اين دو را آميختن فرق واجب مي کند در بيختن گفت : اين دانش ز که آموختي ؟ نور اين شمع از کجا افروختي ؟گفت : تمييزم تو دادي اي خداگفت : پس تمييز چون نبود مرا؟در خلايق روح هاي پاک هست روح هاي تيرهء گلناک هستاين صدف ها نيست در يک مرتبه در يکي در است و در ديگر شبه واجب است اظهار اين نيک و تباه هم چنان کاظهار گندم ها ز کاه (1)(پـاورقي 1.برداشت از کتاب عدل الهي , استاد مطهري , ص 181
كاربران زير از شما moeinm37 عزيز، سپاسگزاری كرده اند
چرا خداوند متعال از ابتدا انسان را آفرید تا او گناه کند و در نتیجه به جهنم برود؟ چرا خداوند انسان را عاری از گناه نیافرید تا او با رضایت و شادمانی و برخورداری از نعمتها زندگی کند؟! اساساً چرا او به جای انسان فرشتگان را برای عبادت خویش نیافرید؟
پرسشگر محترم! در پاسخ توجه به چند نکته لازم است; 1. انسان موجودی مختار است; "إِنَّا خَلَقْنَا الاْ نسَـَنَ مِن نُّطْفَةٍ أَمْشَاجٍ نَّبْتَلِیهِ فَجَعَلْنَـَهُ سَمِیعَا بَصِیرًا # إِنَّا هَدَیْنَـَهُ السَّبِیلَ إِمَّا شَاکِرًا وَ إِمَّا کَفُورًا;(انسان،2و3) ما انسان را از نطفه مختلطی آفریدیم، و او را میآزماییم ]به همین خاطر[ او را شنوا و بینا قرار دادیم # ما راه را به او نشان دادیم، خواه شاکر باشد ]و بپذیرد[ یا کفران کند." بنابراین، میتوان راه هدایت و مستقیم را طی کند و میتواند به گمراهی و ضلالت برود و در نتیجه به گناهان آلوده شود. 2. خداوند متعال انسان را برای گناه کردن نیافرید; بلکه برای آفرینش انسان دو هدف را میتوان تصور کرد: 1. هدف متوسط; از آیات قرآن و روایات اسلامی برمیآید که هدف متوسط خلقت عبادت و بندگی خداست و این مطلب در تمام پدیدههای عالم، ساری و جاری است; "وَ إِن مِّن شَیْءٍ إِلآ یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِی وَ لَـَکِن لآ تَفْقَهُونَ تَسْبِیحَهُم...;(اسرأ،44) همه موجودات، تسبیح خدا میگویند; ولی شما تسبیح آنان را نمیفهمید." قرآن کریم، درباره هدف متوسط در انسان و جن میفرماید: "وَ مَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الاْ نسَ إِلآ لِیَعْبُدُون;(ذاریات،56) من جن و انس را نیافریدم جز برای این که عبادتم کنند." 3. هدف غایی و عالی; این هدف رسیدن به مبدأ و منشأ نور هستی است; یعنی نهایت سیر مخلوقات اوست; "وَ أَنَّ إِلَیَ رَبِّکَ الْمُنتَهَیَ ;(نجم،42) انتهای سیر انسان به سوی خداوند است." "إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّـآ إِلَیْهِ رَ َجِعُون;(بقره،156)...ما از خداییم و به سوی او برمیگردیم." آیات مذکور غایت و نهایت سیر را روشن میکنند; رسیدن به خدا، همان به کمال رسیدن مخلوقات است، پدیدههای هستی وقتی کمال آخر خود را مییابند که به خداوند متعال نزدیک شوند.(ر. ک: معارف قرآن، آیة الله مصباح یزدی، ج 3 ـ 1، ص 155ـ179، مؤسسه در راه حق، قم.) حضرت علیمیفرماید: "بیگمان خدای سبحان دنیا را مقدمهای برای زندگی پس از آن قرار داده و آن را برای مردم، محل آزمایش شمرده تا هرکس که نیکوکارتر است، بشناسد...".(فرهنگ آفتاب، فرهنگ تفصیلی نهج البلاغه، عبدالمجید معادیخواه، ج 1، ص 77، نشر ذره.) بنابراین، انسان برای به تکامل رسیدن خلق شده و به طور کلی آفرینش نیز در راستای همین هدف خلق شده و تکامل و نزدیک شدن به خداوند، همان هدف غایی و نهایی است و چنین هدفی ذاتاً دارای ارزش و بالاتر از آن خوبی یافت نمیشود; و در این راستا انسان میتواند با اختیار و امکاناتی که در خدمت دارد به این هدف برسد و در غیر این صورت کوتاهی و کم همتی از خود انسانها است و دیگر آن که خداوند متعال در خلقت به دنبال منافع خویش نیست، بلکه منفعت و سود خلقت به مخلوق (انسان) برمیگردد; زیرا خداوند متعال ناقص نیست که نیازمند سود و منفعت باشد. من نکردم خلق تا سودی کنم بلکه تا بر بندگان جودی کنمهمان طور که گذشت انسان موجودی مختار و با اراده است. و قرآن کریم به صراحت اختیار انسان را ثابت کرده و میفرماید: "وَقُلِ الْحَقُّ مِن رَّبِّکُمْ فَمَن شَآءَ فَلْیُؤْمِن وَ مَن شَآءَ فَلْیَکْفُر...;(کهف،29) بگو این حق است ]قرآن[ از سوی پروردگارتان! هرکس میخواهد ایمان بیاورد و هرکس میخواهد کافر شود!..." پس سعادت یا شقاوت انسان به دست خودش است، اگر راه کمال و صراط مستقیم را پیمود و رهنمودهای خداوند متعال را گوش داد و عمل کرد، سعادتمند شده و ازنعمتهای او در بهشت رضوان برخوردار میشود و لزومی ندارد که هیچ گونه شک و دودلی و یا تردید به خود راه دهد; بلکه با توکل و ایمان به خداوند متعال و عمل به دستورها و فرمانهای الهی راه راست و رسیدن به کمال نهایی را طی نماید. افزون بر آن چه گذشت، اگر خداوند متعال انسان را مانند سایر موجودات بدون اراده خلق میکرد، آن گاه پیمودن راه کمال و رسیدن به درجات عالی و... ارزش چندانی نداشت; بلکه آن چه نزد خداوند از ارزش بیشتری برخوردار است، به کمال رسیدن و نزدیک شدن به خداوند متعال با وجود مختار بودن دارای ارزش است.(ر. ک: تفسیر نمونه، آیةالله مکارم شیرازی و دیگران، ج 22، ص 393; ج 13، ص 375، دارالکتب الاسلامیه، تهران / انسانشناسی، تدوین مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی، ص 82 ـ 91، انتشارات مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی;، قم.)
كاربران زير از شما moeinm37 عزيز، سپاسگزاری كرده اند
در پاسخ به این پرسش ابتدا باید به چند نکته توجه کرد:اول آنکه، معنای هدف باید مشخص شود. «هدف برای هر امر و هر راه، نقطهای است که آن راه و امر، به آن ختم میشود».دقت کافی در این نکته، ما را از خطاهای بسیاری ایمنی میبخشد. در طول تاریخ بشر، این خطاها بر سر راه کسانی قرار گرفته است که به معنای صحیح «هدف» نیندیشیده و یا آن را نیافتهاند. از این رو، به غلط آنچه را که لازمه زندگی و یا از اجزاء حیات دنیوی بشر بوده و در مواردی ایدهآل برای بخشی از زندگی به حساب میآمده، هدف برای کل حیات تلقی نمودهاند؛ و با توجه به چگونگی این تلقی و انتخاب، دچار زیان در زندگی یا شکستهای روحی شدهاند. در این باب، میتوان به کسانی اشاره کرد که بهرهمندی از لذتها و شهوتها را هدف دانستهاند؛ در حالی که این تصور غلطی است؛ چرا که آنچه جزء زندگی است نمیتواند هدف زندگی باشد. برای چنین افرادی پس از پایان زندگی، یعنی حیات دنیوی، رسیدن به هدف، هیچ تصویری ندارد. یا کسانی که رسیدن به مدارج عالی علمی را هدف زندگی خود دانستهاند، علاوه بر آنکه ممکن است در رسیدن به این مطلوب ناکام مانده و به دلیل احساس شکست، دید منفی و مأیوسانهای نسبت به زندگی بیابند؛ در صورت موفقیت نیز، پس از پایان زندگی دنیوی، نیل به هدف دیگر برای آنان معنا نخواهد داشت. بنابراین، باید «زندگی» و «هدف از زندگی» از یکدیگر متمایز شوند و آنچه داخل در محدوده زندگی است، هدف زندگی تلقی نشود. به هر صورت، هنگام پرداختن به پرسش از هدف زندگی، باید مافوق حیات طبیعی قرار گیریم؛ تا سراغ آن را در حیات طبیعی محض و شئون آن نگیریم. برای آگاهی بیشتر: عبدالله نصری، تکاپوگر اندیشهها (زندگی، آثار و اندیشههای استاد محمد تقی جعفری)، ص 220.دوم: باید هدف را به درستی بشناسیم. روشن است که متفکران و اندیشمندان بسیاری در همه جوامع با توجه به مکاتب گوناگون در طول تاریخ، هدفهای متفاوتی برای زندگی ترسیم و ارائه کردهاند. امّا این بدان معنا نیست که همه این نظرها درست و همه این هدفها صحیح شناخته و به دیگران شناسانده شده باشد. ضدیّت و یا تناقض بسیاری از این هدفها، نشانگر صحت این مدعا است. بیان یک مثال قدری از اهمیت این نکته پرده بر میدارد.فرض کنید بیماری دارید که نیاز فوری به دارویی خاص دارد. از طرفی، شما میدانید که این دارو تنها در یک داروخانه عرضه میشود؛ امّا شما این داروخانه را نمیشناسید. اکنون درمییابید که دانستن نام یا مشخصات این داروخانه از طرفی و یافتن آدرس آن از طرف دیگر؛ تا چه حد ضروری و جدی است. یعنی، همان قدر که دانستن نام و مشخصات داروخانه برای یافتن دارو مهم است، این که شما از کدام خیابان و به چه شکلی بروید تا به آن داروخانه برسید، اهمیت خواهد داشت. بدون شک اگر نام و آدرس و چگونگی رفتن به داروخانه به صورت اشتباه در اختیار شما قرار گیرد، لطمهای جانسوز و جبرانناپذیر برای شما در پی خواهد آورد. در اولین قدم از جستجو، برای یافتن هدف زندگی و راه رسیدن به آن، پای ما به زنگ خطری برخورد میکند که هر چند تکاندهنده است، برای هوشیاری و دقت بیشتر سودمند خواهد بود. آن زنگ خطر با زبان خود به ما چنین میگوید: «تنها یک بار این راه را خواهی رفت و یک بار زندگی را تجربه خواهی کرد» این اخطار و گوش زد مهم و جدّی، ما را بر آن میدارد که با دقتی متناسب با اهمیت موضوع و موشکافی بسیار، به کاوش بپردازیم و ضریب اطمینان بالایی برای یافته خود دست و پا کنیم.با توجه به نکات مذکور متوجه خواهیم شد که شناخت هدف زندگی، کار آسانی نیست تا در توان ما یا امثال ما که خود برای اولین و آخرین بار از این راه میگذریم، بگنجد. گویی باید دستی از آستین غیب برآید و با انگشت اشارهای، هدف و سمت و سوی آن را به ما بنماید.خوشبختانه و با کمال شعف باید بگوییم این دست برآمده و در تعیین هدف و چگونگی رسیدن به آن، کاری کارستان کرده است. خداوند مهربان که دوست دارد ما سعادتمند و نیک فرجام باشیم و برناتوانی ما در این باب، علیم است؛ حکیمانه و مشفقانه در حالی که به همه جهان هستی احاطه داشته، رمز و راز آن را از آغاز تا انجام میداند؛ هدف زندگی و راه رسیدن به آن را به خوبی و پله پله به ما میآموزد؛ و ما که این را کاملترین و مطمئنترین تعلیم میدانیم، با استفاده از آیات قرآنی یعنی سخن خداوند آن را برای شما باز میگوییم.خداوند متعال در آیات گوناگون این حقیقت را برای ما بازگفته است که همه جهان هستی و از جمله انسان به عالم بالا بازخواهند گشت و فرجام تمامی امور و پایان زندگی به سوی خداوند و از آنِ اوست: «وَ إِلَی اللّهِ عاقِبَةُ الْأُمُورِ؛ و فرجام کارها به سوی اوست»، (لقمان / 22).«وَ إِلَی اللّهِ تُرْجَعُ الْأُمُورُ؛ و [همه] کارها به سوی خدا بازگردانده میشود»، (آل عمران / 109).بر این اساس هدف، غایت، فرجام و آرمانی که اسلام برای بشر تصویر کرده است، فقط خداست و بس. آدمی با جدا شدن از اصل و حقیقت خویش که همان «روح خدا» است، دوباره به سوی خداوند در حرکت است و در واقع تمامی جهان به سوی آن هدف در سیلان و جریانند و ما چه بخواهیم، چه نخواهیم، چه بدانیم و چه ندانیم رو به سوی آن هدف و غایت داریم. هدفی که ماوراء زندگی و عالم مادی بلکه محیط بر عوالم بالاتر، برتر و دیگر است. بنابراین، هدف از زیستن آدمی در این دنیا، بازگشت مختارانه و آزادانه اوست به اصل خویش؛ و این عبارت است از حرکت و صعود و بازگشت به سوی خداوند. به بیان دیگر، انسان تنزل یافته باید تلاش کند تا دوباره خود را پاک گرداند و کمالات از دست رفته، محدود شده و یا زیر حجاب قرار گرفته خود را باز یابد و به حقیقت اصلی خود نائل شده، در موطن حقیقی یعنی قرب حضرت حق فایز گردد.اما چگونگی رسیدن به این هدف و کیفیت این بازگشت را نیز خداوند متعال خود روشن ساخته است. حضرت حق، رسالت تبیین این چگونگی را بر دوش برترین انسانها یعنی انبیاء قرار داده است و در واقع در پرتو پیروی از ایشان و عمل به هدایتها، ارشادات و تعالیم آنان است که آدمی میتواند به اصل خود یعنی حقیقت انسانیت و روح خدا که هدف اصلی، اصیل و اساسی زندگی اوست، دست یازد. به بخشی از آیات خدا در این باب توجه فرمایید: «...فَاتَّقُوا اللّهَ یا أُولِی الْأَلْبابِ الَّذِینَ آمَنُوا قَدْ أَنْزَلَ اللّهُ إِلَیْکُمْ ذِکْراً * رسُولاً یَتْلُوا عَلَیْکُمْ آیاتِ اللّهِ مُبَیِّناتٍ لِیُخْرِجَ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَی النُّورِ...؛ پس ای خردمندانی که ایمان آوردهاید! از خدا بترسید. راستی که خدا سوی شما تذکاری فرو فرستاده است: پیامبری که آیات روشنگر خدا را بر شما تلاوت میکند، تا کسانی را که ایمان آورده و کارهای شایسته کردهاند، از تاریکیها به سوی روشنایی بیرون برد»، (طلاق / 10 ـ 11).این آیات با لحن خاصی این حقیقت را مطرح میکنند که پیامبران آمدهاند تا با دستگیری انسان، او را از تاریکیهایی که به واسطه تنزلش از موطن اصلی خود، در آن افتاده است، خارج ساخته و او را به سوی نور که همان حقیقت انسان و «روح خدا»بودن اوست، ببرند.«یا أَیُّهَا النَّبِیُّ إِنّا أَرْسَلْناکَ شاهِداً وَ مُبَشِّراً وَ نَذِیراً * وَ داعِیاً إِلَی اللّهِ بِإِذْنِهِ وَ سِراجاً مُنِیراً؛ ای پیامبر، ما تو را [به سِمت ]گواه و بشارتگر و هشداردهنده فرستادیم؛ و دعوتکننده به سوی خدا به فرمان او و چراغی تابناک»، (احزاب / 45 ـ 46).این عبارات نیز بخوبی حکایتگر این حقیقت است که بعثت انبیا برای دعوت به سوی حضرت حق است و آنان همچون چراغی تابناک، روشنگر راه آدمی در رسیدن به مقصود و هدف زندگیاند.چون رسید اندر سبا این نور شرق غلغلی افتاد در بلقیس و خلقروح های مرده جمله پر زدند مردگان از گور تن سر بر زدندیکدگر را مژده میدادند، هان نک ندایی میرسد از آسمانزان ندا دینها همی گردند گبز شاخ و برگ دل همی گردند سبزاز سلیمان آن نفس چون نفخ صور مردگان را وا رهانید از قبور(مثنوی / 4/839 ـ 843)ناگفته نماند که قرآن کریم، ایمان و عمل صالح را دو رکن اساسی و دو ره توشه مهم برای رسیدن به هدف حقیقی و اصلی انسان در زندگی تلقی کرده است. از میان آیات بسیار، تنها به چند نمونه اشاره میکنیم: «لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ فِی أَحْسَنِ تَقْوِیمٍ * ثُمَّ رَدَدْناهُ أَسْفَلَ سافِلِینَ * إِلاَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ فَلَهُمْ أَجْرٌ غَیْرُ مَمْنُونٍ؛ براستی انسان را در نیکوترین اعتدال آفریدیم. سپس او را به پستترین [مراتب ]پستی بازگردانیدیم، مگر کسانی را که ایمان آورده و کارهای شایسته کردهاند که پاداشی بیمنت خواهند داشت»، (تین / 4 ـ 6).«إِنَّ الْإِنْسانَ لَفِی خُسْرٍ * إِلاَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ وَ...؛ واقعا انسان دستخوش زیان است، مگر کسانی که ایمان آورده و کارهای شایسته کردهاند»،(عصر / 2 ـ 3).بنابراین، بر اساس آیات قرآن چند امر روشن گشت:اول، هدف زندگی خارج از آن و در پایان راه آن قرار دارد، نه در متن آن.دوم، هدف زندگی رسیدن و بازگشت به حقیقت اصلی خود یعنی «حقیقت انسان» و «روح خدا» است.سوم، خداوند چگونگی و کیفیت رسیدن به این هدف را توسط انبیاء الهی برای ما روشن ساخته است. خداوند در کنار عقل که حجت درونی است و در راه رسیدن به هدف زندگی ما را به کلیاتی رهنمون میکند انبیا و کتب آسمانی را به منظور راهنمایی و معرفی جزئیات این راه و مسیر، فرستاده است. چهارم، ایمان و عمل صالح دو رکن اصلی و مهم برای نیل به هدف حقیقی زندگی تلقی شده است.از همه آنچه به طور فشرده و اجمالی گفتیم، روشن میشود هدف زندگی برای نوجوان، جوان، دانشجو، کارگر، کارمند، پزشک، عارف، هنرمند، معلم، زن، مرد و در یک کلمه «انسان»، یکسان است و البته هر کس به اندازه ایمان و عمل صالح خود که دارد و یا کسب میکند، میتواند به هدف حقیقی زندگی دست یابد. معنی این سخن این است که عارف بودن یا مذهبی بودن، لزوما از هنرمند بودن، یا جوان بودن یا تلاشگر بودن یا پزشک و کارگر و ... بودن جدا نیست؛ بلکه صاحبان هر شغل و هر حرفه و دارندگان هر ذوق و طبعی، میتوانند با شناخت صحیح هدف زندگی و چگونگی رسیدن به آن و به کار بستن اعمال، عقاید، اوصاف و اخلاق بخصوصی و در یک کلام «ایمان و عمل صالح» در سیر به سوی خداوند و بازگشت به حقیقت انسانی شرکت جویند. با این نگاه به هدف زندگی، تلاش در جهت ایمان وعمل صالح هر چند سخت باشد اما بسیار لذت بخش است. او رو به سوی خدا آوردن هر چند دوری برخی از اطرافیان را به دنبال دارد اما بسیار آرامش بخش و آمیخته با انس و لطف است و هجران از این وصال بسیار جانسوز است چنان که عبدالرحمن جامی در شرح این دو بیت از مولانا جلال الدین رومی:بشنو از نی چون حکایت میکند و زجداییها شکایت میکندکز نیستان تا مرا ببریدهاند در نفیرم مرد و زن نالیدهانداین گونه میسراید:حبذا روزی که پیش از روز و شب فارغ از اندوه و آزاد از طربمتحد بودیم با شاه وجود حکم غیریت به کلّی محو بودبود اعیانِ جهان بیچند و چون ز امتیاز علمی و عینی مصوننی به لوح علمشان نقش ثبوت نی ز فیض خوان هستی خورده قوتنی ز حق ممتاز و نی از یکدگر غرقه دریای وحدت سربهسرناگهان در جنبش آمد بحر جود جمله را در خود ز خود بیخود نمودامتیاز علمی آمد در میان بینشان را نشانها شد عیانواجب و ممکن ز هم ممتاز شد رسم و آئین دویی آغاز شدبعد از آن، یک موج دیگر زد محیط سوی ساحل آمد ارواح بسیطموج دیگر زد پدید آمد از آن برزخ جامع میان جسم و جانپیش آن کز زمره اهل حق است نام آن برزخ مثال مطلق استموج دیگر نیز در کار آمده جسم و جسمانی پدیدار آمدهجسم هم گردید طورا بعد طور تا به نوع آخرش افتاده دورنوع آخر آدم است و آدمی گشته محروم از مقام محرمیبر مراتب سرنگون کرده عبور پایه پایه ز اصل خویش افتاده دورگر نگردد باز مسکین زین سفر نیست از وی هیچکس مهجورترنی که آغاز حکایت میکند زین جداییها شکایت میکندامید آنکه خداوند ما و شما و همه جوانان، دانشجویان و انسانهای حقیقتجو را در شناخت هدف زندگی و رسیدن به آن، یاری دهد و ما را از اهل معرفت و نوشندگان شراب وصل گرداند.برای آشنایی بیشتر با مباحث پیش گفته، دو کتاب ذیل واقعا خواندنی است:1. انسان از آغاز تا انجام، علامه سیدمحمدحسین طباطبایی، ترجمه، تحقیق و تعلیقه از صادق لاریجانی، الزهراء، تهران.2. مقالات، استاد محمد شجاعی، سروش، تهران، ج اول.از منابع زیر نیز میتوانید استفاده نمایید:1. فلسفه و هدف زندگی، محمد تقی جعفری.2. زندگی ایدهآل و ایدهآل زندگی، محمد تقی جعفری.3. انسان از دیدگاه اسلام، عبدالله نصری.4. فلسفه و هدف زندگی، زین العابدین قربانی.5. هدف زندگی، شهید مرتضی مطهری.
در مورد شناخت هدف آفرینش، در قالب یک مقدمه و چند نکته و تذکر، به گفتگو می نشینیم:الف) مقدمهتذکر این نکته را به عنوان مقدمه خاطرنشان می سازیم که: «آفرینش» لباس «بوجود آمدن» است که خداوند آن را بر پیکره «نیستی» (عدم) پوشانده و با «بوجود آوردن همه» آنها را از زاویه نیستی به گرمای خورشید هستی منتقل ساخته؛ از این رو «وجود» خود نعمتی است که از آبشار الطاف الهی سرچشمه گرفته و اگر چیزی که امکان و شایستگی آفرینش و به وجود آمدن داشت اما آفریده نمی شد آن وقت جای انتقاد بود. زیرا عقلاً و فطرتاً معلوم است که همیشه «بودن» و «داشتن» بهتر از «نبودن» و «نداشتن» است. آن هم چه وجود و آفرینشی؟ خلقت انسان و تمام آفریده ها که در نقش خدمت گزاران آدمی اند:ابر و باد و مه خورشید و فلک در کارند تا تو نانی به کف آری و به غفلت نخوری!در نتیجه: اعتراض به آفرینش انسان، وجاهت عقلی و فطری ندارد. مثل آنکه: دانشگاهی به گونه رایگان تأسیس شده و بی هیچ چشم داشت در اختیار دانشجویان قرار بگیرد؛ و در عین حال، تنها شرط و خواسته متصدی آن «درس خواندن و انسان زیستن» باشد. روشن است که حکم عقل و فطرت شما و هر منصف دیگر آن است که این تأسیس و به وجود آمدن مرکز دانشگاهی نه تنها «نقمت» و بد اقبالی نیست که «رحمت» و نعمت است؛ و حتی شرط یاد شده نیز چیزی جز صعود بر نردبان ترقی و دست رسیدن به ملکوت انسانیت نیست.از این رو چون «وجود» و بازتابها، قوانین، ابعاد، حالات و سایر امور حاشیه ای اش چیزی جز خیر محض نیست، خدا خود اولین بانی و مبتکر این خیر و خوبی گردیده. به اینگونه که: اسباب تکامل و تعالی انسان (و بلکه هر موجود دیگر را) به تناسب وضع و حالش مقرر نموده و از ارسال پیامبران و امامان(ع) تا پدید آوری نعمتهای تکوینی دیگر، دریغ ننموده.ب) حکمت آفرینش؛ نکته ها و پرسشها1- دانسته شد که حکمت خلقت و آفرینش، هر چه باشد، چیزی جز خیر و خوبی نیست.2- طبق آیات و روایات، تنها یک چیز می تواند عظمت حکمت آفرینش انسان را انعکاس نماید و آن نیز تعبیر «خداگونه شدن انسان» است. خداوند، ما را آفرید تا آینه انعکاس صفات کمال و جمال او باشیم.3- اما چگونه می توان، «خدا گونه» گردیم؟ راه یک چیز است و آن «عبد بودن» آدم هاست.4- و متأسفانه ما ذهنیت صحیح و شیرینی از مفهوم «عبد» و «عبادت» نداریم. زمین وجود انسان، به کویر خار و تیغ تبدیل شده و راه بارور ساختن این زمین زراعی مستعد، زدون خار و خاشاکها از اوست. و این پیرایش همان چیزی است که «عبادت» می نامندش:جان لقمان که گلستان خداست پای جانش خسته خاری چراست؟در این بیت، «روح پاک انسان» (= مزرعه وجود او) به جان لقمان تشبیه شده و چنین تعبیر نموده که هر کداممان، لقمانی هستیم خموش و غافل که پای روح و جانمان، خسته از حرکت است چون آغشته به خارهای نفسانی و شیطانی است، پس «از کف لقمان بر آرید خار»!5- مفهوم «عبادت» فقط در نماز و روزه ... (آنهم این نماز و روزه های غیر عارفانه ما) خلاصه نشده و ابعاد وسیعتری داشته و شامل هر کار (حتی خوردن و خوابیدن ها...) تا توأم با قصد و انگیزه الهی می شود.6- هر چند، «غفلت» مقدمه مرگ است. اما «غفلت از هدف آفرینش» همان «مرگ» است: «حرم در پیش است و حرامی در پس؛ اگر رفتی، بردی و اگر خفتی، مردی»، (سعدی، گلستان، باب 2، حکایت 11)7- اساساً آفرینش (آنهم انسان) برای خداوند، ضروری است. چون وقتی که خدا را توصیف می کنیم باید اذعان داشته باشیم که: خدا یعنی «آن حقیقت حقی که تمام صفات خوب را داراست و هیچ یک از صفات ناشایست در او نیست». و از جمله آنها همان: بخشندگی، مهربانی، روزی دهی، آفرینندگی، نعمت رسانی و ... است؛ و کاملاً روشن است که: این صفات به 2 طرف نیاز دارند. یکی دارنده صفات، و دیگری بهره مند از صفات. چنانچه تا روزی خوری نباشد، روزی دهی معنا پیدا نمی کند. از اینرو نتیجه می گیریم: «مقتضای خداوندگاری، آفریدگاری و خلقت است». یعنی، خواهی یا نخواهی خدا باید بیافریند و گرنه خدا نیست! چه، آفرینش همان تبلور رحمت و نعمت اوست و اگر خدا به خود اکتفاء می کردو کسی را نمی آفرید، بی شک خدایی بخیل یا عاجز بود! مانند آنکه: سخاوتمندی یک ثروتمند خیراندیش وقتی اثبات می شود که پول از جانش جدا کرده و دست به نیکوکاری بزند؛ در غیر اینصورت هم در لقب «سخاوتمندی» اش دروغگو است و هم در نیک اندیشی و نیکوکاری اش (سخاوت). اما نباید از نظر دور داشت که خدا به خلقت ما نیازی نداشت، (همچنانکه آن خیر نیکوکار نیز نیازی به کمک به مستمندان ندارد. همچنان که در تفسیر آیه هود 119 و 118 که می فرماید: «... خداوند مردم را آفرید تا به آنها رحمت نماید» گفته شده: خداوند می خواست از سفره رحمت او بهره بردای شود، از اینرو انسان را افرید تا او نیز کارهایی کند که شایستگی برخورداری از رحمت را بدست آرد تا در نهایت به وی اجازه استفاده از سفره رحمت الهی داده شود (خلقهم لیفعلوا ما یستوجبون به رحمته فیرحمهم) تفسیر صافی، ذیل آیه 56 ذاریات. و شعر زیر نیز اشاره به همین معنی دارد.من نکردم خلق تا سودی کنم بلکه بر بندگان جودی کنم8- زحماتی که انسان در مسیر عبادت (کسب کمال) تحمل می کند، خود رحمت است. زیرا بدست آوردن مجانی کمال، کمال کمتری است از به دست آوردن با زحمت کمال، (همان).9- اگر اعتراض شود که خلقت من، بدون نظر خواهی از خودم بوده و هیچ تمایلی به آن نداشتم! پاسخ می دهیم که:اولاً: اصلاً آدم، قبل از خلقتش وجودی نداشته تا بخواهد موافقت یا مخالفت (که از عوارض وجود است) نماید.ثانیاً: وقتی که اساس خلقت، نوعی رحمت است، در نتیجه نپذیرفتن خلقت، نوعی نخواستن رحمت است، و این نیز صد در صد ناشایست می باشد. مانند کسی که در دریا رو به غرق شدن است و از سویی فریاد می زند که «من راضی نیستم نجاتم دهید!»؛ آیا مقتضای عقل و حکمت، نجات است یا رها کردن؟10- خداوند، از روی بازی و بیهودگی نیافریده و تمام آفرینش را برای انسان آفرید و انسان را برای عبادت، از این رو لازم است پیرامون مفهوم و مصادیق عبادت صحبت شود:هر عامل اجرایی، اهدافی متعدد برای حتی یک کار، در نظر می گیرد: اهداف ابتدایی، متوسط و نهایی. خداوند نیز، یک هدف نهایی دارد و آن «عبادت انسان هاست». اما رسیدن به این هدف، خود به واسطه ها و اهداف میانی وابسته است. و آنگاه که تمام مقدمات و هدف های نهایی انجام شد، یکسری نتایج و فوائد از همان هدف نهایی بدست می آید.اینک باید دید که این اهداف مرحله ای ، از نظر خداوند، کدامند؟ در اینجا از روایتی که توسط حضرت امام صادق(ع) گزارش شده کمک می جوئیم:«جد بزرگوارم حضرت امام سجاد(ع) به یارانش اینچنین خطاب فرمودند: ای مردم! خداوند، بندگانش را به این انگیزه آفرید که نسبت به او «معرفت» و شناخت پیدا کنند؛ که با وجود این آگاهی است که می توانند او را «عبادت» نمایند؛ و آنگاه که به مقام «عبودیت» رسیدند، به مرحله ای می رسند که از عبادت هر آنچه غیر اوست، رهیده شده و نوعی بی نیازی از غیر خدا شاملشان می شود»، (تفسیر نور الثقلین، 5/132؛ و تفسیر صافی، ذیل آیه ذاریات: 56).تا اینجا بدست می آید که هدف میانی خلقت، همان «معرفت به خداست» همچنان که راه نیل به آن، «عبادت» است «ان اعبدونی هذا صراط مستقیم» (یس، آیه 61) و از اثرات و فوائد این نیز، نیل به آن مقامی است که «به جز خدا نبیند» و صد در صد خالص می شود. همان منزلتی که دارنده اش به مقام «کمال انقطاع» یعنی: گسستگی کامل از غیرخدا و قرب به خدا، نائل می گردد. اینک این سؤال مطرح می شود که: وقتی، ثمره بذر معرفت، لقاء الله بوده و میوه او نیز، بریدن از خلق و پیوستن به حق (خدا) است؛ چگونه می توان آن «معرفت» را تحصیل نمود؟پاسخ این پرسش، در ادامه همان روایت آمده:«شخصی که این مراحل و مراتب را از زبان امام سجاد(ع) شنید از ایشان سؤال کرد: فما معرفه الله؟ شناخت خدا چیست؟ آن حضرت نیز فرمودند: معرفه اهل کل زمان امامهم الذی تجب علیهم الطاعه؛ شناخت خدا به این است که مردم هر زمان، امام زمان خود را بشناسند و واجب اطاعت از او رویکرد نمایند»، )(همان تفاسیر)آری! علت اینکه اگر مردم (بویژه جوانان) نسبت به هدف آفرینش، عبادت و حتی خداشناسی انگیزه ندارد این است که از «امام زمانشان» کمترین آگاهی و معرفت نیندوخته اند! به عبارتی: وقتی مزه خداشناسی را می چشیم که «امام شناسی» را پشت سر گذاشته باشیم.در یک کلمه: خدا، جهان را آفرید تا برای انسان باشد. و انسان را آفرید تا ببینده جمال ائمه اطهار(ع) (بعنوان جمال خدا و نماینده او) باشد! بلکه حرف از این هم بالاتر است؛ او آفریدمان تا عاشق باشیم و به مرام محبت آن بزرگواران رو نمائیم. دلیل این گفته، حدیث صحیح و کاملاً معتبر «کساء» است که در آن از قول خدا چنین آمده: «فقال الله - عز وجل - یا ملائکتی و یا سکان سماواتی! انی ما خلقت سماء مبینه و لا ارضا مدحیه و لا قمراً منیراً و لا شمساً مضیئه و لا فلکا یدور و لا بحراً یجری و لا فلکاً یسری الا فی محبه هؤلاء الخمسه ... هم اهل بیت النبوه و معدن الرساله، هم فاطمه و ابوها و بعلها و بنوها؛خداوند چنین می فرماید: ای ملائکه من! و ای کسانیکه در آسمانهایم سکونت دارید! بدانید که من این آسمان برافراشته و زمین هموار و ماه نورافشان و آفتاب درخشنده و مدار فلک ستارگان و این دریای توفنده و کشتی جاری بر آن را نیافریدم مگر به یک انگیزه و هدف!! و آن، محبت و دوست داشتن این پنج نفر است... که آنها اهل و خویشان نبوت و معدن رسالت اند، یعنی فاطمه و پدر فاطمه؛ فاطمه و همسر فاطمه؛ فاطمه و فرزندان فاطمه.»، (حدیث شریف «کساء» به سند صحیح توسط جابر بن عبدالله انصاری و او از حضرت صدیقه شهیده فاطمه زهرا(س) نقل گردیده و در انتهای مفاتیح الجنان ذکر شده).و این حقیقی است که دو مرتبه بر آن تأکید شده: «الا لاجلکم و محبتکم؛ همه را آفریدم فقط بخاطر شما و به خاطر محبت به شما».ملاحظه می فرمائید که اگر بذر محبت و عاشقی فاطمه و پدر و همسر و فرزندان(ع) در قلبمان نهاده شد و آنگاه آنها را شناختیم، به تدریج لقاء خدا حاصل می شود و این عشق آنچنان سر می دواند که از زمین خاکی و خاکیان جدا شده و سرشاخه وجودمان فقط به گرمای خورشید الهی رو می نماید؛ و این نیست مگر بخاطر اثر معجزه آسای عشق پاک و حقیقی به عزیز کرده های خدا (5 تن(ع)) و ارتباطش با عبادت. چرا که از نظر لغت عرب به انسانی «عبد» می گویند که سر تا پا تعلق به مولا و صاحب خود دارد، اراده اش تابع اراده او، و خواستش تابع خواست اوست. چنین کسی در برابر او مالک چیزی نبوده، و در اطاعت او هرگز سستی به خود راه نمی دهد. و به تعبیر دیگر «عبودیت» _ آنگونه که در متون لغت آمده _ اظهار آخرین درجه خضوع در برابر معبود است، و به همین دلیل تنها کسی می تواند معبود باشد که نهایت انعام و اکرام را کرده و او کسی جز خدا نیست. بنابراین عبودیت، نهایت اوج تکامل یک انسان و قرب او به خداست. عبودیت، اطاعت بی قید و شرط و فرمانبرداری در تمام زمینه هاست. و بالاخره عبودیت کامل آن است که انسان جز به معبود واقعی یعنی کمال مطلق نیندیشد، جز در راه او گام بر ندارد، و هر چه غیر اوست فراموش کند، حتی خویشتن را!»، (تفسیر نمونه، آیت الله مکارم شیرازی، 22 / 387). و خود همین حالات، امتحاناتی اند که از رهگذر آن انسان شناخته شده و خود را عملاً به خدا معرفی می کند، (بر اساس آیه ملک 2، مسأله ازمایش و امتحان انسان و ارزیابی کیفیت و چگونگی عمل او، به عنوان یک هدف آفرینش نیز معرفی شده، ر.ک: تفسیر نمونه 22 / 386؛ 24/316).حال که دانستیم رسیدن به هدف خلقت در گرو تحصیل معرفت به پیشوایان معصوم(ع) است، دیگر تکلیف چیستی، چگونگی و ضرورت «عرفان» نیز مشخص می گردد. چه، عرفان همان شناخت چهارده آینه خدانمایی است که نگرش عاشقانه به آنها، محبت و معرفت خدا را بر قلبمان انعکاس می دهد. و دقیقاً از اینروست که در شأن ائمه بزرگوارمان چنین گفته شده که: «ما اهل بیت، وجه الله ایم». یعنی: چونان، چهره که صاحب چهره را معرفی می کند، ما نیز شناساننده خدائیم. و اساساً کسی می تواند عرفان را تجربه کند که به آن بزرگواران رو نماید. به این دلیل که در زیارت جامعه کبیره خطاب به آنها عرض می کنیم: «... من عرف الله بدأ بکم و من وحده قبل عنکم: هر که به درجه عرفان و شناخت خدا رسیده بواسطه شما به این درجه نیل یافته و هر که به مقام توحید و یقین به یکتایی او دست یافته از شما پذیرفته است» (ر.ک: مفاتیح الجنان، زیارت جامعه).مرگ، پایان زندگی و هدف نیستتا وقتی انسان هست، هدف نیز هست. مرگ انسان پایان راه نیست بلکه تازه آغاز کار است؛ کار برداشت خرمن کشت زار دنیایی مان! اما در عین حال، «مرگ بر هم زننده خوشی های شماست و تیره کننده شهوت های شماو دور کننده شما از هدف هایتان. میهمانی است ناخواسته و حریفی است شکست ناپذیر؛ و جنایتکاری و قاتلی است که هیچگاه پیگرد ندارد. هم اکنون دامهایش بر دست و پای شما آویخته و ناراحتی ها و مشکلاتش شما را احاطه نموده و تیرهایش شما را هدف قرار داده... این مرگ است که بر شما تسلط دارد و حملاتش پی در پی در راه است. و صد البته که کمتر ممکن است تیرش به هدف اصابت نکند و ضربه اش کارگر نشود»، (نهج البلاغه، خطبه 230). ولی تکلیف ما نه ترس بی ثمر از مرگ است و نه فراموشی آن. بلکه «با جدیت و کوشش (به انجام وظیفه) بپردازید، و برای این سفر مهیا شده و از دنیا که منزل جمع آوری زاد و توشه اش است، تا می توانید استفاده ها کنید و فریبش را نخورید که او غداری است مکار، (همان)... و همچنین بهترین کمک کار آخرتمان»، (همان). پس نه دست از کار کشیدن نه به دنیا چسبیدن.امام کاظم(ع) می فرمایند: «اعمل لدنیاک کانک تعیش ابداً و اعمل للاخره کانک تموت غدا؛ آنچنان برای دنیاتان کار کنید که گویا همیشه در آن می مانید، و آنچنان برای آخرت تکاپو کنید که گویا همین فردا از دنیا می روید» (من لا یحضره الفقیه، 3/156).اینک که دانستم هدف از آفرینش تکامل و راه آن «عبادت خداست» لازم است تا انواع عبادت را بیان نمائیم:_ خداشناسی (عیون اخبار الرضا(ع)، 1/150/51)_ اندیشیدن در ملکوت آسمانها و زمین (غررالحکم، 1792)_ تفکر در نعمت های خدا (غررالحکم، 1147)_ کسب درآمد حلال (ارشاد القلوب، 203)_ متین و گرم سخن گفتن (غرر، 3421)_ سلام را بلند گفتن (غرر 3421)_ نگاه از روی محبت فرزند به پدر و مادر (تحف العقول، 46)_ «محبت اهل بیت(ع) افضل عبادات است» (محاسن 1/247/462)_ نگاه به عالم (امالی طوسی، 454/1015)_ نگاه به پیشوای عادل (امالی طوسی، 454/1015)_ نگاه دوستانه و با انگیزه الهی به برادر دینی کردن (امالی طوسی، 454/1015)_ حسن ظن به خدا (الدره الباهره، 18)_ آب دادن به مسلمان (تنبیه الخواطر، 1/39/ و ص 65)_ کمک به مرد عیالوار (تنبیه الخواطر، 1/39/ و ص 65)_ عیب پوشی کردن (تنبیه الخواطر، 1/39/ و ص 65)_ کار و تلاش برای کسب درآمد حلال و تأمین فرزندان و زندگی خود (تنبیه الخواطر، 1/39/ و ص 65)_ تفکر درباره خدا و قدرت او (کافی 2/55/3)_ اخلاص (تنبیه الخواطر، 2/19)_ عفت (کافی 2/468/8)_ ترک عادت بد (غرر 2873)_ زهد ورزیدن (غرر 2872)_ یادگیری علوم دینی (خصال 30/104)_ اداء حق مؤمن (اختصاص 30/104)_ سکوت (خصال 35/8)_ روزه (ارشاد القلوب 205)_ خضوع (غرر 10506)نکته ای که در پایان توجه بدان ضروری است این است که کمال یا انحطاط بشر در اثر رفتارهای اختیاری بشر و به تدریج صورت می گیرد و در اثر این کمال یا انحطاط، شخصیت روحی او تجسم پیدا می کند ولی قبل از آن هنوز شکل نیافته بود مانند بذر گلابی و این سخن معقولی نیست که خلاصه این بذر یا شکوفه گلابی چون چند ماه بعد تبدیل به گلابی می شود پس برای چه آن را بکاریم یا آبیاری کنیم بلکه همین الان او را بخوریم، همین طور انسان، هرگونه پاداش یا عذاب متنوع بر شکل گیری آن شخصیت روحی و ویژگی های نفسانی است آن گاه سخن دقیق قرآنی علامه طباطبایی را در بحث تجسم اعمال در نظر داشته باشید که در این صورت پاداش یا عذاب امری بیگانه و خارجی نیست بلکه صورت ملکوتی یا ناسوتی همین اعمال و رفتار و باطن ماست و لذا یکی از اسامی روز قیامت «یوم تبلی السرایر» است. آگاه بودن باغبان به این که این نهال گلابی چند ماه بعد ثمر می دهد مانع از اقدام او به کاشتن آن نخواهد شد. در ضمن مانع رشد طبیعی آن نخواهد شد. خدای متعال آگاه است که ما با علم و اختیار خود چه رفتارهایی را برمی گزینیم آن گاه آن رفتارها در شخصیت ما چه اثری خواهد داشت.مسأله قضا و قدر همان مشیت الهی است که در نظام هستی هر چیز را با محاسبه دقیق و معین به طور قانونمند و سازوار در چارچوب نظام علت و معلول قرار داده است. شناخت صحیح مشیت خداوند و خواست انسان مبتنی برداشتن تصور صحیح از مشیت خداوند در نظام جهان و انسان است. تردیدی نیست که هیچ رخدادی در جهان جز به مشیت خداوند اتفاق نمیافتد. برگی که از درخت ساقط میشود و یا کاری که از انسان سر میزند هر دو به مشیت خداوند است. اما چگونگی جریان مشیت در این دو تفاوت دارد. زیرا انسان تفاوتی عمده و اساسی با دیگر موجودات دارد و آن اینکه دارای اختیار است. به عبارت دیگر خداوند خواسته است که انسان مختار باشد و به اختیار خود بتواند کاری را انجام دهد. بر این اساس اختیار انسان در طول مشیت و قضا و قدر خداوند است. یعنی خداوند خواسته که انسان توان خواستن و انتخاب کردن را داشته باشد. از همینرو اگر شما علتها و عوامل کاری را کاملا فراهم و بر آن اقدام نمودید آن واقعه اتفاق خواهد افتاد. مثلا اگر آتش و بنزین و اکسیژن را در کنار هم قرار دهید قطعا انفجار رخ خواهد داد. این همان نظام متقن و تخلف ناپذیر هستی است. حال زمانی که اسباب و علل کاری را فراهم میسازید و آن کار صورت میپذیرد آیا بدون مشیت الهی صورت گرفته؟ مسلما این چنین نیست ولی مشیت خدا چیزی زاید بر در دسترس قرار دادن همان اسباب و علل و تأثیر بخشی به آن نیست. در مورد انسان هم مشیت او بر آزاد و مختار بودن انسان است. بنابراین فعالیتهای ارادی انسان جبرا از او صادر نمیشود و مستند به خواست آزاد خود اوست. درعین حال به مشیت الهی نیز استناد دارد به این معنا که اگر تکوینا نمیخواست چنین بشود به او آزادی و اختیار نمیداد و مانند دیگر اجزای طبیعی در مسیر واحدی انسان را به حرکت در میآورد. از اینجاست که میبینیم برخلاف پندار برخی از متکلمین و مستشرقین اسلام قائل به مشیت و تقدیر الهی است اما تقدیر به معنایی که گفتیم هرگز مستلزم جبر نیست. برای توضیح این مطلب، به نکات ذیل دقت کنید:الف) خدای سبحان هستی بخش کائنات است و هر چیزی در اصل وجود و گرفتن فیض، به ذات اقدس او وابسته است.ب ) هم چنان که خداوند کائنات را آفریده است، به آنها نیز آگاهی و احاطه علمی دارد «الا یعلم من خلق ؛ ؛ آیا کسی که آفریده است نمیداند؟»، (سوره ملک، آیه 14). یعنی، خدا به دو صورت بر اشیا احاطه دارد: یکی اشراف وجودی، دوم احاطه علمی؛ ولی هیچ یک با اختیار انسان تنافی ندارد. انسان با وصف اختیاری که خداوند به او بخشیده، در قبضه قدرت حق قرار دارد. در این جا اگر انسان از خود اختیاری نداشته باشد، با وصف این که مشیت پروردگار بر انسان مختار قرار گرفته است، در آن صورت مشیت حق درباره انسان نافذ نبوده است. به عبارت دیگر اختیار و آزادی انسان، در طول قدرت پروردگار خواهد بود. بنابراین از جمله اشیایی که در قبضه قدرت حق قرار دارد، «اراده انسان» است؛ ولی نه بدین معنا که اراده از انسان سلب گشته و او مجبور است؛ چون «اراده» ذاتا با اختیار همراه است و معنا ندارد که گفته شود: «به کسی اراده داده شده است، ولی در عین حال آن کس اختیاری از خود ندارد». در این صورت انسان به جبر، مختار و با اراده است.به این شعر زیبا از مولوی دقت کنید:آن یکی بر رفت بالای درخت میفشاند او میوه را دزدانه سختصاحب باغ آمد و گفت ای دنی از خدا شرمت بگو چه میکنی؟گفت از باغ خدا بنده خدا میخورد خرما که حق کردش عطاپس به بستش سخت آندم بر درخت میزدش بر پشت و پهلو چوب سختگفت آخر از خدا شرمی بدار میکشی این بیگنه را زار زارگفت کز چوب خدا این بندهاش میزند بر پشت دیگر بندهاشچوب حق و پشت و پهلو آن او من غلام و آلت فرمان اوگفت توبه کردم از جبر ای عیار اختیار است اختیار است اختیار بنابراین، قدرت مطلقه پروردگار نه تنها باعث جبر نیست، بلکه باعث اختیار و اراده انسان است.یکی از اقسام علل، علتهای قریبه و بعیده است؛ مثلاً نوشته کاغذ معلول حرکت قلم و حرکت قلم معلول حرکت دست و حرکت دست معلول اراده و اراده معلول نفس انسان است و نفس ما نیز معلول ذات احدیت است. در این جا ملاحظه میکنید که همه این علل حقیقی هستند و خدای سبحان نیز علت العلل انجام این رفتار (نوشتن) است.مولوی در تمثیل زیبایی این حقیقت را چنین بیان کرده است:مورکی بر کاغذی دید او قلم گفت با مور دگر این راز همکه عجائب نقشها آن کلک کرد همچو ریحان و چو سوسن زار و وردگفت آن مو را صبح آن پیشهور وین قلم در فعل فرع است و اثرگفت آن مور سیم کزبازو است کاصبع لاغر ز زورش نقش بستهمچنین میرفت بالا تا یکی مهتر موران فطن بود اندکیگفت کز صورت مبینید این هنر کان به خواب و مرگ گردد بیخبرصورت آمد چون لباس و چون عصا جز بعقل و جان نجنبد نقشهابیخبر بود او که آن عقل و .... بی زتقلیب خدا باشد جماد(دیوان مولوی، دفتر چهارم، ص 275)گفتنی است که خدای سبحان هر کاری را از طریق علل و اسباب خودش انجام میدهد.امام صادق(ع)میفرماید: «ابی اللّه ان یجری الاشیاء الا بالاسباب؛ خدای سبحان هر کاری را توسط اسباب ویژه خودش انجام میدهد»، (بحارالانوار، ج 20، ص 90). و در مثال مذکور خداوند از طریق عقل، اراده، بازو و انگشت این نقش را ترسیم میکند. حال نقش «اراده» در این میان چه خواهد بود؟ خداوند از طریق اراده انسان، این نقش را میآفریند. این عمل تحت پوشش و در طول قدرت الهی است و در عین حال از روی اختیار انسان انجام گرفته است؛ چون ملاک در اختیار بودن فعل، وجود «اراده» است. فیض الهی را میتوان نظیر جریان الکتریسیته برای یک دستگاه «رایانه» دانست. از یک طرف اگر جریان الکتریسیته نباشد، همه چیز متوقف است. ولی از طرفی نمیتوان نقش دستگاه رایانه و کاری که انسان با آن انجام میدهد را نادیده گرفت.خدای سبحان به همه انسانها و آنچه انجام دادهاند و یا در حال انجام آن هستند و یا در آینده انجام خواهند داد احاطه علمی دارد؛ ولی نه بدین معنا که چون خدا میداند، ما چه بخواهیم و چه نخواهیم، انجام خواهد شد. خدای سبحان چه چیزی را میداند؟ خداوند میداند که افراد بشر با اراده خود، چه چیزی را انتخاب کردهاند و چه چیزی را انجام میدهند.در این جا علم الهی، نظیر دوربینی است که برای تلویزیونهای مداربسته نصب شده و هر آنچه در مقابل دوربین انجام میگیرد، منعکس میکند. علم الهی نیز همه آنچه هست را نشان میدهد؛ چه از روی جبر، نظیر امور طبیعی یا از روی آزادی و اختیار، نظیر امور انسان.استادی دانشجوی خود را میشناسد و میداند که با وصفی که دارد، در امتحان با نمره عالی موفق خواهد شد، حال آیا این دانستن، اختیار و اراده را از دانشجو سلب میکند؟ دانستن خداوند نیز چنین است.علم الهی به گذشته و آینده یکسان است؛ یعنی، همان گونه که خداوند به رفتار اختیاری انسان در گذشته آگاه است، نسبت به رفتار اختیاری انسان در آینده نیز عالم و آگاه است و همان طور که آگاهی به گذشته با اختیار انسان منافات ندارد، آگاهی نسبت به آینده نیز با اختیار انسان منافات ندارد.در یک گفت و شنودی، خیام سروده است:من می خورم و هر که چو من اهل بود می خوردن من به نزد او سهل بودمیخوردن من حق ز ازل میدانست گر می نخورم علم خدا جهل بودخواجه نصیر طوسی در جواب فرموده است:گفتم که گنه به نزد من سهل بود این کی گوید کسی که او اهل بودعلم ازلی علت عصیان کردن نزد عقلا زغایت جهل بودبرای تفصیل بیشتر ر.ک:«جبر و اختیار»، ص 50 استاد جعفر سبحانی«جبر و اختیار» زینالدین قربانی«جبر و اختیار» محمد تقی جعفری«انسان و سرنوشت» شهید مطهری
كاربران زير از شما moeinm37 عزيز، سپاسگزاری كرده اند
خداوند که عالم به همه خفیات است یقیناً می دانسته است که ابلیس به آفرینش آدم اعتراض می کند وسبب گمراهی آدمیان می شود بنابراین آیا نمی شود گفت که خلقیات او بیهوده وشر بوده است ؟
سر منشاء اینگونه سؤالها از آنجا ناشی می شود که نظامی را که خداوند برای حیات انسانها وجنیان از جمله شیطان مقرر فرموده واضح وروشن نیست .مبنای این نظام براین است که انسانها میان راه خیر وشر قرار گیرند وبه سوی هردو دعوت شوند وهیچکدام از این دعوتها بصورت جبری وقهری نباشد که اختیار را ازانسان سلب کند . "یا معشر الجن والانس الم یأتکم رسل منکم یقصّون علیکم آیاتی وینذرونکم لقاء یومکم هذا قالوا شهدنا علی انفسنا وغرتهم الحیوة الدنیا وشهدوا علی انفسهم انهم کانوا کافرین ." (1) ( ای گروه جن وانس آیا برای هدایت شما از جنس خود شما رسولانی نیامد که آیات مرا برای شما بخوانند وشما را از مواجه شدن با این روز سخت محشر بترساند؟آنها با نهایت پشیمانی جواب دهند که ما به جهالت وبدی برخودگواهی می دهیم وزندگانی دنیا آنها را مغرور ساخت ودرآن حال می فهمند وبرخود گواهی دهند که به راه کفر وضلالت می رفتند . )این شواهد نشان می دهد که قرآن وراه دعوت پیامبر اسلام( متعلق به هر دوطایفه جن وانس است وراه خیر وشر وصعود وسقوط باید دربرابر آنها قرار داده شود تا جن وانس بتوانند از میان این دو راه یکی را انتخاب کند . دعوت به هردو سو باید بگونه ای باشد که به سرحد جبر و غلبه نرسد و امکان عدم پذیرش دعوت الهی وجود داشته باشد . وجن و انس در میان فجور وتقوی انتخابگر باشد ، " ونفسٍ وما سوّیها فألهمها فجورها وتقویها " (2)انسان می تواند هریک از این راهها را با لوازمی که دارد انتخاب کند مثلاً رفتن به راه ضلالت و دور شدن از قرب الهی و محروم گشتن از نعمات اخروی و یا انتخاب راه هدایت و در نتیجه قرارگرفتن در معرض بلایا و محنت ها و آزمایشات در دنیا و تحمل آنها .همانگونه که امام (ع) فرمودند : « انسان در پشت حجاب باید قرار بگیرد مثل حجاب شهوت و حجاب خشم و بعد رفع این حجابها و سلوک در این راه برای انسان ممکن باشد و این کمالات از فضایل او شمرده شود ومناسب با انتخاب و سعی وتلاشی که نموده استحقاق جزا وپاداش برای اوثبت شود و یا بالعکس بخاطر سوء انتخاب وفساد وتباهی که براه انداخته است، مجازات گردد . »لذا با اصل اختیار، حیات جن و انس معنا پیدا می کند .مطابق آیه : " فلّله حجة البالغة فلو شاء لهدیکم " (3)( برای خدایتعالی حجتهای بالغی است که اگر می خواست همه شما را هدایت می کرد ).بنابراین این سؤال و سؤالاتی از قبیل اینکه : چرا خداوند کسانی راکه به راه گمراهی وسقوط می رونداصلاً آفرید ؟.... با فهم خوب فلسفه حیات جن و انس تناقض دارد. بنابراین فلسفه زندگی انسان با اختیار معنا پیدا کرده وجزا وپاداش الهی واستحقاق موجودات را معین می کند وعدالت الهی تحقق پیدا میکند وهر چیز درجایگاه خودش قرار می گیرد . وبا اینکه خداوند می داند که ابلیس وبسیاری از انسانها به کدام راه می روند باز راه سقوط وصعود نیز قرار داده شد تا ایشان هریک از دوراه را که می خواهند انتخاب کنند وبروند . در حقیقت خداوند هریک ازراههای حق وباطل را برای رهروانش قرار داده است . " الذی خلق الموت والحیاة لیبلوکم ایکم احسن عملاً" (4) وآیاتی مانند : " ذالک الیوم الحق فمن شاء اتخذ الی ربه سبیلاً " و " اناّ هدیناه السبیل امّا شاکراً وامّا کفوراً " راه را نشان می دهد . وامکان سقوط وصعود در نظام آفرینش است که افراد می توانند جایگاه خودشان را در هستی مشخص کنند .بنابراین اگر خداوند یک راهی را بصورت یکطرفه قرار دهد وفقط انجام اعمال خیرامکان داشته باشد ، اراده وانتخابی تحقق نمی یابد وارسال رسل ، انزال کتب وجزا وپاداش معنا پیدا نمی کند . انسان می تواند آیینه تمام نمای اسماء وصفات الهی از جمله مظهر مغفرت وتوبه پذیری وصفات دیگر باشد وهمه این صفات با وجود قابلیت اختیار در انسان معنا پیدا می کند . واگر اجتماع انسانی نبود خطا ولغزشی که براین اساس پیش می آید ، نبود وخیلی از اسماء الهی مانند عفووغفور بودن خداوند به ظهور نمی رسید . بادرک فلسفه خلقت انسان وجن ، باید گفته شود که خداوند راه سقوط وصعود را برای انسانها قرار داد واز طرف دیگر ، پیامبران وکتب آسمانیش را فرستاد تا جمیع اطلاعات لازم جهت سلوک درراه سعادت واجتناب از لغزشها وسقوط را به آنها ارائه کنند وآنها را از رفتن به راه سقوط نهی کرده وبه راه ثواب وسعادت تشویق کنند . واحد تحقیق وپژوهش
1 ) سوره انعام / آیه 130 2 ) سوره شمس/ آیه 8 3) انعام / آیه 1494) ملک / آیه 2
كاربران زير از شما moeinm37 عزيز، سپاسگزاری كرده اند
اینکه میگوییم خداوند علیم و حکیم است، چرا خداوند مخلوقی را خلق کند و بعد خودش بگوید: »اکثرهم لا یعقلون« »اکثرهم لا یشکرون« »قلیل من عبادی الشکور« و... او که به علم ازلی خود میدانست این بنده مطیع نخواهد بود چگونه حکمتش اجازه داد چنین موجودی را خلق کند؟
خداوند حکیم است و جهان خلقت را برای ظهور خلیفةالله خلق کرده است و خلیفةالله انسان کامل است و بقیه تبع هستند و به تناسب زمینهای که دارند از برکت انسان کامل بهرهمند میگردند از جمله اکثریتی که واقعاً تعقل نمیکنند و عقل را حاکم وجود خود قرار نداده و رویهشان شکر نیست، اینان نیز هر کدام به تناسب ظرفیتشان از برکت انسان کامل بهرهمند میگردند و خداوند از ابتدا کسی را برای کافر شدن و جهنمی شدن خلق نکرده است تا خلقت آن فرد قبیح باشد بلکه همه را برای فیض بردن خلق کرده و به همه عقل و فهم و فطرت حقطلب عطا کرده تا به کمک آنها راه رسیدن به فیض کامل را بپیمایند و مقرب گردند و اگر قلیلی به خواست و اراده خود، خود را محروم میکنند، این با علم و حکمت خدا منافات ندارد و آفریدن آنها قبیح نیست زیرا وجود آنها به عنوان جزئی از جهان لازمه خلقت و توأم آن است و خداوند با علم به این که آنان راه باطل را میروند و انتخاب سوء میکنند، آنان را میآفریند. چون خلقت مجموعه به هم پیوسته با خلق آنها همراه است. البته خداوند علاوه بر عقل و فطرت، پیامبران را هم به دعوت آنان میفرستد تا انعام خدا را کامل کند و هیچ جهتی علیه او نباشد و اگر محرومیت و خسرانی هست، از جانب خود آنان باشد.
كاربران زير از شما moeinm37 عزيز، سپاسگزاری كرده اند
اگر شخصی که از او غیبت میشود، شناخته شده باشد، غیبت است، یعنی دو طرف غیبت کننده و کسی که غیبت را میشنوند، شخص را بشناسند. در غیر این صورت غیبتی واقع نمیشود. علمای اخلاق علاوه بر ذکر شرطهای متعدد در تصدیق غیبت مینویسند: "شخص مورد غیبت مشخص باشد چه با ذکر نام و سیار مشخصات یا با اشاره و کنایه، به طوری که شنونده، طرف را بشناسد. پس، اگر کلّی و نامعلوم باشد و یا آن که شنونده او را نشناسد، غیبت محسوب نمیشود".(1)در عین حال بدزبانی و مسخره کردن مردم، مورد مذمت و نکوهش شدید قرآن و معصومین(ع) قرار گرفته است. خداوند میفرماید: "وای بر هر عیب جوی مسخره کننده"(2)مولای متقیان امام علی(ع) فرمود: "آن کس که زیاد سخن میگوید، زیاد اشتباه میکند و آن کس که زیاد اشتباه میکند، حیاءش کم میشود و کسی که حیاءش کم شد، پارسایی اش نقصان میگیرد و کسی که پارسایی اش نقصان گرفت، قلبش میمیرد و کسی که قلبش بمیرد، وارد جهنم میشود".(3)در هر حال پشت سر این و آن حرف زدن و مسخره کردن افراد ناشناس هر چند غیبت محسوب نشود، اما از هرزه گویی جدا نیست.زبان هرزه گو صاحبش را بدنام کرده و عاقبتش را خراب میکند. پی نوشتها:1. محمد رضا مهدوی کنی، اخلاق عملی، ص 141.2. سوره همزه (104) آیه 1.3. نهج البلاغه فیض الاسلام، ص 1240، خطبه 341
كاربران زير از شما moeinm37 عزيز، سپاسگزاری كرده اند
اگر هدف فقط پرستش بود، خداوند که موجودات دیگری مانند فرشتگان عبادتگر را آفریده بود، چرا دیگر انسان فتنهگر و سرکش خلق شد؟
این پرسش در حقیقت براساس دو پیش فرض شکل گرفته به این ترتیب که "هدف آفرینش فقط پرستش بوده" و دیگر اینکه "این هدف هم خارج از ذات خدا، وجود داشته باشد". به عنوان مثال: فرض شده که خدا کسی است که نیاز به پرستش دیگران دارد حال که نیاز به پرستش دیگران دارد باید دید چه کسی بهتر پرستش میکند؟ فرشتگان یا انسانها؟!
در پاسخهای قبلی پیشفرضهای این پرسش را از اصل باطل کردیم و گفتیم: هدف آفرینش انسان تنها پرستش نبوده و از طرفی اصلاً هدفی خارج از ذات خدا و نیاز به پرستش وجود ندارد. و بیان شد که خداوند غنی بالذات است و هیچ کمبودی ندارد که بخواهد با پرستش جبران کند و این انسان است که برای تکاملش نیاز به بندگی و پرستش خدا دارد.
اما در مورد علت اینکه چرا خداوند موجودات مختلفی آفرید، چرا برخی را به صورت فرشته و بعضی را به صورت انسان آفریده است؟ باید گفت: ظرفیتهای این موجودات متفاوت است، مثلاً، ظریفت انسانها این است که میتوانند به مقام انسان کامل برسند، میتوانند به جائی برسند که جلوهی حضرت حق بشوند، و به صورت آگاهانه و با اختیار و آزادی که دارند، میتوانند مراحل تکامل و کمال را بپیمایند ومظهر اسماء خداوند بشوند. و عبادت آزادانه و شخص مختار، با عبادتی که فرشته انجام میدهد که اختیار سرپیچی ندارد این دو قابل مقایسه نیست.
چنانچه حکایت شده پیامبر فرمودند: "ضربهی شمشیر امیرالمؤمنین(ع) در روز خندق از عبادت جن و انس برتر است." علت چیست؟! به خاطر اینکه این عبادت، عبادت آزادانه و عبادت با اختیار و آگاهانه است؛ در حالی که فرشته اگر عبادت میکند در حقیقت، از این آزادی برخوردار نیست، زیرا قوهی شهوت و غضب ندارد، راههای انحرافی به رویش بسته است یک راه بیشتر ندارد، و آن عبادت خدا و اطاعت از پروردگار است. و عصمتش هم از اینجا ناشی میشود و تفاوت عصمت فرشته با عصمت پیامبران نیز، در همین جاست که پیامبر، با توجه به اینکه مثلاً قوهی شهوت و غضب دارد و میتواند راه انحرافی برود، ولی با اختیار نمیرود.
بنابراین هر چند برخی از انسانها ممکن است خونریزی کنند و همچنین آلوده به گناه شوند و افرادی مثل صدام و هیتلر در انسانها پیدا شود، ولی آن گلهای سرسبدی که در این اجتماع انسانی پیدا میشوند، انسانهای کاملی مانند پیامبران و امیرالمؤمنین علی(ع) و امثال آنها یک لحظه عبادتشان، گاهی از عبادت تمام فرشتگان برتر است.
پس چنین نیست که خدا:
اولاً: نیازی به پرستش فرشتگان یا غیر فرشتگان داشته باشد تا بگوییم: حالا کدام یک بهتر پرستش میکنند، او را بیافریند.
ثانیاً: سرکشی برخی از افراد، دلیل نمیشود که ما بتوانیم آن انسانهای کامل، و عبادتهای آنها را با دیگران حتی با فرشتگان مقایسه کنیم.
كاربران زير از شما moeinm37 عزيز، سپاسگزاری كرده اند
خداوند برخی از موجودات را به تناسب کاری که برای آنان در نظر گرفته، کامل و بیعیب آفریده است ؛ از جمله این موجودات، فرشتگانند که وجود هر یک از آنها متناسب و هم سنخ با مأموریتی است که حضرت حق از آفرینش آنها در نظر داشته است. ولی خداوند انسان را به گونهای دیگر و در عالم طبیعت آفرید تا با تلاش و مجاهده با نفس، فضایل و ملکات اخلاقی را کسب کرده، پله پله نردبان تکامل و ترقی را طی کند. اگر خداوند انسان را با تمامی ملکات اخلاقی و فضایل نفسانی میآفرید، نمیبایست او را به دار دنیا که دار تکلیف است، میآورد. در صورت تکامل ابتدایی انسان، اوامر و نواهی الهی که برای نایل شدن به مقامات معنوی است، بیمعنا میشد و انزال کتب، ارسال رسل و اوصیا و ائمه اطهار جملگی لغو و بیفایده میگشت. تمامی اینها مقدماتی برای آزمایش انسان است تا با پشت پا زدن به خواستههای نفسانی و نادیده گرفتن تمایلات نفس اماره به مقام خلیفْ اللهی نایل شده، در بهشت برین جای گیرد. اگر انسان کامل میبود، حتی خلقت آسمان و زمین و حیوانات و گیاهان و اشیا که همگی برای بهرهدهی به انسان آفریده شدهاند، بیهوده میبود. در برخی از آیات در باره علت خلقت انسان آمده است: (و هو الذی خلق السموات و الأرض فی ستْ ایام...لیبلوکم أیکم أحسن عملاً...){1}؛ «و اوست کسی که آسمانها و زمین را در شش روز آفرید تا بیازماید عمل کدام یک از شما نیکوتر است». در آیه دیگری در این باره آمده است: (انا جعلنا ما علی الأرض زینْ لها لنبلوکم أیهم أحسن عملاً);{2} «هرچه را در روی زمین است، زینت آن قرار دادیم تا آزمایش کنیم که کدامیک از مردم خوشعملترند». از این آیه به دست میآید که نعمتهای زمینی همگی برای انسان آفریده شده است تا او با بهرهگیری از آنها با انجام اعمال نیک در آزمایشهای الهی سرافراز و پیروز شود و گوی سبقت را در این زمینه از دیگران برباید. در آیه دیگری آمده است: (...فمن کان یرجوا لقأ ربه فلیعمل عملاً صالحاً و لا یشرک بعبادْ ربه أحدا);{3} «پس هر کس به لقای پروردگارش امیدوار است، بایست عمل نیک انجام دهد و در پرستش پروردگارش، کسی را شریک نسازد». از این آیه مشخص میشود که راه رسیدن به لقای الهی، عمل صالح و شرک نورزیدن در عبادت است. در آیه دوم سوره ملک آمده است: (الذی خلق الموت و الحیاْ لیبلوکم أیکم أحسن عملاً)؛ «او که مرگ و زندگی را بیافرید تابیازماید که کدام یک از شمایان عملتان نیکوتر است». یعنی غرض از مرگ و زندگی، عملِ نیکِ بیشتر است که میبایست از انسان سر زند. بدیهی است که اعمال و افعالی که در شرع مقدس اسلام مقرر شده، برای رسیدن به قرب حق و معرفت الهی است. برای همین است که در سوره ذاریات آیه 56 آمده است: (و ماخلقت الجن و الانس الا لیعبدون)؛ «جن و انس را جز برای عبادت خویش نیافریدم». برخی از مفسران گفتهاند که مقصود از «لیعبدون»، «لیعرفون» است؛ یعنی جن و انس را جز برای آن که مرا بشناسند، خلقت نکردم. بر این اساس خلقت موجودات و زمین و آسمان و نعمتهای موجود در آنها همگی برای افراد مکلّف از جن و انس است تا ایشان با اعمال صالح خود و دوری از زشتیها به قرب الهی و معرفت حق نایل گردند. و اگر انسان از روز نخست، کامل آفریده میشد، اساس خلقت بیهوده و آمدن انسان در عالم طبیعت و دار تکلیف، لغو و بیفایده بود.