PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : طنز غمگین زندگی...



Vagrik
06-03-2011, 12:35
طنز شاید از لحاظ من واقعیت‌های جامعه ما باشه که میخواهیم از آنها فرار کنیم و به صورت رک به خود آدم میگن! غمگین هستش! ولی خندش به خاطر اینه که میخوای این واقعیت رو به همه بگی قبول نداری...!

این داستان، داستان دنباله دار من در رابطه با واقعیت‌های زندگی خواهد بود.

موفق باشید
نویسنده: واگریک شاهوردیان


در صورت کپی کردن داستان، حتما نام نویسنده و منبع را درج کنید.
با تشکر

Vagrik
06-03-2011, 12:36
سکانس اول: آشنایی



توی چت و در دنیای مجازی قراری تنظیم میکنه... آهی میکشه و با حسرت عکس طرف رو نگاه میکنه و در رویاهای خودش زندگی میکنه! مثلا عصبانی بشه، چه شکلی میشه! یا لباش چطوریه؟! و یا اندامش و هیکلش و اینجور چیزها

توی خودش فکر میکنه که اون طرف خیلی سرتر از من هستش و ... در همین رویاها بود که یکدفعه طرف زنگ میزنه...: کجایی؟
با دستپاچگی ساعتش رو نگاه میکنه، میگه توی تاکسی هستم! تا ۱۰ دقیقه دیگه میرسم اونجا... سریع لباسش رو عوض میکنه و از خونه میپره بیرون... یک موتور میگیره و میره سمت قرار و ۵۰ متر مونده به سر قرار از موتور پیاده میشه و یک دستی به موهاش میکشه و میره سمت قرار...

گوشیش رو سایلنت میکنه و درگوشش میزاره و شروع به صحبت کردن با یک شخص نامعلوم میکنه - بیشتر مواقع شخص مخاطب، کارگر و یا کارمند هستند که کلا هم بدهکار به اون طرف هستند!

میرسه به دختره و پیش خودش میگه، عجب جیگریه این! بلندتر با تلفن صوری صحبت میکنه و میگه ۵۰ میلیون تومان نقد واریز کن تا قرارداد رو امضا کنیم! - طرف اصلا نمیدونه قرارداد رو با چه ق مینویسند!

دختر هم نگاهی میکنه و پیش خودش میگه، عجب پولداری هستش این طرف!

ادامه دارد...
نویسنده: واگریک شاهوردیان

Vagrik
06-03-2011, 12:38
سکانس دوم: هندل زدن مغز طرف!

بعد از ۲ دقیقه صحبت الکی با موبایل خودش (!) و هنگامی که به صورت کامل زیرچشمی کل هیکل و ریخت و قیافه دختر را برانداز کرد، موبایلش رو به صورت کاملا الکی قطع میکنه و رو به دختر میکنه و میگه...
- خب... خوب هستید شما؟ خیلی خوشحالم از دیدنتون!
کــــــات! شاید هم به این صورت بتونیم سکانس رو اجرا کنیم! البته در مواقعی که پسر از هیکل دختر ناراضی باشه!
- سلام... خوبید شما؟ من واقعا شرمنده هستم! بایستی برم کار پیش اومده... یا یکی از بستگانمون همین الان فوت کرد...
کـــــــــــــــات! این چه وضعشه... دیگه این خانم که ریخت داره! ضایع میشیم که... قبلی رو ادامه میدیم!
پسر: نمیدونی چقدر لحظه شماری میکردم که شمارو امروز ببینم...
دختر: خواهش میکنم، اتفاقا من هم دوست داشتم شمارو ببینم، آقای مهندس!

پیاده به جای نامعلوم میرند و ۲ طرف با نگاههای زیرچشمی جنس مخالفشون رو بررسی میکنند!
پسر تو دلش میگه: عجب دختری این... به بچه ها نشون بدم، کف میکنن!
دختر پیش خودش زمزمه میکنه: چرا کفشهاش رو از اینا پوشیده! این که مال ۲-۳ سال پیشه!
پسر با خودش حرف میزنه: چه کفش‌هایی پوشیده...چه لاکهایی به پاهاش زده... ای جان!
دختر پیش خودش میگه: فکر کنم دوست خوبی باشه ولی کمی جواته!....
پسر هم کمی بلند فکر میکنه: من و این همه خوشبختی....
دختر: بله؟؟؟
پسر: هیچی با خودم بودم!

پسر: خب... کجا بریم؟
دختر: یه پارکی توی این نزدیکی هستش... بریم اونجا.
پسر: خب چرا کافی شاپ نریم؟ اونجا که راحت تر هستیم.
دختر: هر جور شما راحت تر هستید.

در هنگام پیاده روی به سمت کافی شاپ، پسر کمی خودش رو به دختر نزدیک میکند که دستی یا کناری بخوره به خودش! مثلا بگه به مردم: این که دست من رو نگرفته، فکر نکنید صاحاب نداره... من صاحابشم!

دختر میگه: کارتون چیه؟
پسر: من مدیر یک شرکت بازرگانی هستم. کارمون تجارت و واردات هستش!
دختر میگه: اوه مای گاش!

توضیح اوه مای گاش: اصلیت این کلمه از کشور آمریکا است. در ۲-۳ سال پیش، اوه مای گاد در ایران باب بود! ولی در این اواخر، بعضی از افراد که به خارج رفتند و برگشتند، اوه مای گاش میگن که بگن طرف خود آمریکایی هستش! به هر حال این کلمه زمانی به کار برده میشود که طرف میخواد این چیزهارو به طرف با زبون بی زبونی بگه:
من اهل شمیرانات هستم، انگلیسی زبان مادری منه!، با کلاس هستم و از این جور حرف ها!

پسر: شما کارتون چیه؟
دختر: منشی یک شرکت هستم!

توضیح: دخترها در بیشتر مواقع دروغ تحویل آدم نمیدن و همیشه راست میگن! ولی نمیدونم بیشتر دخترها از سیکل تا فوق لیسانس منشی شرکت هستند!!!

پسر: خوش به حال مدیر شرکت!

توضیح: در این مواقع، پسر خود شیرینی میکنه!

دختر: چرا؟

توضیح: پسر منتظر این کلمه بود.

پسر: آخه شما رو از صبح اول وقت میبینه تا وقتی که شرکت تعطیل میشه!

توضیح: رو به دختر میکنه که اگر صحبت نکنه، چهرش چطور میشه!

دختر با خنده ای: وااااای نظر لطفتونه...!

کـــــــــــــــــات! عزیز من! دختر که اینقدر زود خر نمیشه! صبر کن جای دیگه ای باهاش خوب تا کن!
از اول...
سه دو یک... حرکت!

دختر با پوزخندی: شما مگه منشی تو شرکتتون ندارید که چشمتون روی منشی شرکت دیگه ای است؟
پسر: چرا داریم، اتفاقا خیلی هم خوشگل هستش و خیلی به من پیشنهاد داده!!!!!!

توضیح: دخترها این کار رو یک بلوف سیاسی میدونند!

دختر: اوه، نایس!

توضیح: جواب یک بلوف رو با یک بلوف میده!

پسر: میدونی! من دنبال یک دختری هستم با متانت و خانواده دار و اهل کار باشه... واقعا خیلی کم پیدا میشه دختری با این خصوصیات اخلاقی!

دختر: اتفاقا پسر خوب پیدا نمیشه! هر پسری که با دختری دوست میشه، توقعاتی داره که واقعا آدم خجالت میکشه!

پسر پیش خودش اینو میگه: زکی! این که نشد روابط دوست دختر و دوست پسر!!!
و این رو بیان میکنه: نه بابا! یعنی واقعا اینقدر زمونه بد شده! واقعا خجالت نمیکشن؟

دختر: والا چی بگم!

پسر و دختر به کافی شاپ نزدیک میشوند...

ادامه دارد!
نویسنده: واگریک شاهوردیان

Vagrik
07-03-2011, 09:13
‎وارد کافی شاپ میشن... پسر دستش رو روی جیبش میزاره و از بودن اسکناس در جیب مطمئن میشه...
‎جایی که دنج باشه، بهترین جا برای یک قرار بدون دردسر است. چرا که روز اول هستش و صحبت‌ها روی چت و گفتگوی اینترنتی میچرخه! و اگر خدایی ناکرده یکی گوش کنه، بلند به دوستش میگه، اه… اینارو … تازه باهم توی اینترنت باهم آشنا شدن…
‎به همین دلیل، روی این ۲ نفر فوکوس میکنند و این جملات بین فضولها رد و بدل خواهد شد:
‎اصلا به هم نمیخورن! توضیح: قرن بیست و یکم هنوز نمیدونن که اصل قیافه و تیپ نیست! اصل چیز دیگریست! توضیح روی این توضیح: اون چیز دیگر رو هم میتونید بد برداشت کنید و هم خوب! مسئله این است!
‎واقعا چی فکر کردن که توی اینترنت باهم آشنا میشن!؟ توضیح: انگاری خودشون اینکار رو نمیکنن!
‎کـــــــات! این چه وضعشه… چرا مردم رو اینقدر بدنام میکنید… بچسبید به موضوع داستان… اه! از اول… سه دو یک… حرکت
‎پسر: جای دنجی هستش! خوشم اومد. کلا جاهای خلوت رو دوست دارم.
‎دختر: دقیقا من هم جاهای خلوت رو دوست دارم!
‎توضیح: با گفتن این جمله بدونید که دختر داره طناب و نخ و این چیزهارو آماده میکنه! بعضی از پسرها توانایی گرفتن تار عنکبوت رو دارن، بعضی ها هم متاسفانه یک تیرآهن هم بدی، باز نمیتونن لمسش کنن!
‎گارسون میاد و میگه: چی میل داشتید؟
‎پسر رو به دختر میکنه و میگه: شما چی میل دارید؟
‎دختر هم برای اینکه دست و دلبازی پسر رو تست کنه، میگه: تراباناتو
‎توضیح تراباناتو: متاسفانه هیچ توضیح خاصی در رابطه با این اسم در کل فرهنگ های دنیا و ویکی پدیا بدست نیاوردیم! راهنمایی های مفیدی نیز گارسون کردند، و گفتند که این اسم اصلیتش برای ایتالیا هستش و نوعی کافه گلاسه است! به هر حال… ما که موندیم… شما هم تو کف باشید که این اسم از کجا برداشتند و نوشتن!
‎کــــــــــــــــات! این موضوع اصلا به شما ربطی نداره، وزارت بهداشت خودش میدونه که اینا چیه!
‎پسر بعد از شنیدن حرف دختر، در درون خودش میگه نوش جونت… بعدا هم ما تست میکنیم! بعدش رو به گارسون میکنه و میگه یک چایی سبز لطفا!
‎گارسون میره تا سفارش رو آماده کنه… پسر رو به دختر میکنه و میگه، شما دوست پسر داشتید؟
‎توضیح: مطمئن باشید به خاطر این سوال است که پسرها نمیتونند درس بخونند! همیشه و همه جا این سوال در ذهنشون است و …
‎برداشت اول: در صورتی که دختر از پسر خوشش نیامده باشد!
‎دختر: والا ۳-۴ تایی داشتم… ولی خب باهم مچ نبودیم!
‎برداشت اول در زیرمجموعه اول: وقتی که پسرک سمج است!
‎پسر: اصل تفاهم هستش که نداشتید به سلامتی! ولی فکر کنم باهم تفاهم داشته باشیم!
‎برداشت دوم در زیرمجموعه اول: وقتی که پسر حالگیری میشود!
‎پسر تا آخر وقت اون روز به خودش فحش میده که چرا به پارک نرفتند که پولش رو .... نکنه!

‎برداشت دوم: در صورتی که دختر از پسر خوشش بیاد!
‎دختر: اصلا دوست پسر نداشتم و کلا با کسی هم قرار نزاشتم.
‎معنی این جمله: یعنی اینکه من ۱۰۰٪ آماده هستم که پیشنهاد شمارو جواب مثبت دهم! تا به حال با کسی قرار نزاشتم و مطمئن باشید که شما اولین کسی هستید که به نظر من اکی هستید!

‎به دلیل اینکه اینجا ایران است و فرهنگ مردم در هنگام دوست یابی شبیه فرهنگ عشق و عاشقی هند است، ما برداشت دوم رو میریم!

‎پسر: چی شد که به من جواب رد ندادی…؟
‎توضیح: کلا پسرها این سوال رو میپرسند که دخترها بهشون جواب بدن: چون که شما پسر خوب و نجیب و خوش تیپ و خوش برخورد و خوش قیافه و … هستید و من ازتون خوشم اومده .
‎دختر: امروز سرکار نرفته بودم، گفتم که با شما بیام بیرون. چون که دلم میگیره توی خونه تنها میشم!
‎توضیح: پسر به دلیل اینکه اعصابش به خاطر جواب دختر بهم ریخت، سعی میکنه یک سوال دیگه بپرسه که به جوابش برسه… ولی متاسفانه فعلا وقتش نیست که بپرسه.

‎در این بین که ۲ طرف گرم صحبت هستند… گارسون صورتحساب رو به صورت خودجوش بر روی میز میزاره و میره… یعنی اینکه: لاس زدن در کافی شاپ ممنوع، خندیدن های مزحک ممنوع (البته منظورش بیشتر به پسر هستش، چون پسرها یه جورایی دخترهای پسرهای دیگه رو به طرقی ۲در میکنند)، الان ۳ ساعت نشستید و جای ۲ نفر رو گرفتید و ۷۰۰۰ تومان سفارش دادید!
‎پسر یک نگاهی به دختر میکنه و تا میبینه که دختر بهش نگاه میکنه که ببینه عکس العمل خودش چیه، نفسش رو توی سینه حبس میکنه و هیکلش رو درست میکنه و صداش رو شفاف میکنه و نگاه تندی به گارسون میکنه…با اون نگاه اینو میفهمونه: آشغال عوضی مگر نمیبینی من مخ میزنم! یعنی چی!
‎گارسون نیز از پیشخوان باز بلند میشه و نزدیک میز میشه و میگه: میبخشید، لطفا سریع تر چون مشتری منتظر هستش که میز خالی بشه!!!
‎پسرها هم که کلا در این جنگ نگاه کردن، همیشه از گارسون شکست میخورند، اسکناس های خودشون رو مجبور میشند آماده کنند تا حساب سرویس رو بزارند روی فاکتور. زیرچشمی نگاهی به دختره میکنه و میبینه که دختر با خونسردی تمام رفتار پسر رو زیر نظر گرفته و مجبور میشه که به جای ۷۰۰۰ تومان ۸۰۰۰ تومان بزاره… و منتظر این سوال دختر میشه که الان …
‎دختر: شما ۸۰۰۰ تومان گذاشتید… ۷ تومان بود فاکتور! - یک توضیح مهم بدم… اینجا خود دختر منتظر جواب مورد علاقه اش میشه که پسر بایستی بگه…
‎پسر با اقتدار و غرور خاصی میگه: به گارسون هدیه میدم! - پیش خودش میگه: ای بابا… پس خود ۷۰۰۰ تومان رو بدم که به من بگی خسیس؟

‎دو نفر از روی صندلی های خودشون بلند میشند و به سمت درب خروجی کافی شاپ حرکت میکنند. در این مسیر کوتاه، پسر و دختر کلا رفتارشون در درون خودشون جالب توجه است… بدین ترتیب که پسر و دختر در مسیر حرکت، زیرچشمی به جنس‌های مخالف نشسته بر روی صندلی های کافی شاپ نگاهی میندازند… یک قیاسی رو در بین مورد خودشون با موردهای دیگر انجام میدن! فکرهایی که میکنند جالب توجه است:
‎دختر در هنگام نگاه کردن روی میز یک زوج است متوجه وجود یک گل سرخ میشه … توی خودش آهی میکشه و میگه کی نوبت من میرسه!
‎اما اینجا فکر پسر جالب توجه است، در این فاصله زمانی که به سمت درب خروج حرکت میکنه، به تمامی دخترها نگاهی میندازه… روی یکی از دخترها زوم میکنه و پیش خودش میگه: اوه! اوه! اوه! عجب دختریه این… بعد پیش خودش خطاب به دوست پسرش میگه: کوفتت بشه… دوست پسر اون دختره نیز با نگاهی تمسخر آمیزی میفهمونه: ردت رو بکش و برو! مال منه…
‎پسر برای آخرین بار ممکن که از جلوی اون ۲ زوج رد میشه به اون دختر نگاهی میندازه … و در این هنگام که حواسش به جلو نیست، برخورد میکنه به یک مشتری دختر که از روبرو داشت میومد… دختر میگه: چه خبرته بابا! پسر که کلا با کل بدن خورده بود به دختره… یک نگاه با ترسی میندازه به دختره و میگه: اوووووف! میبخشید… - جای کلمه «میبخشید» اینو توی درون خودش میگه: این یکی عجب دافیه…
‎به همین منظور، پیش خودش قراری تنظیم میکنه که در ایام تنهایی به این کافی شاپ بیاد!!! تاکید میکنم، تنهایی!

‎پسر و دختر به درب خروج رسیدند و کلا پسر درب رو باز میکنه تا به دختر تعارف کنه که اول شما… دختر قدم اول رو که برداشت، باز هم پسر یک نگاهی به جمع میندازه و ببینه کسی رو از قلم ننداخته یا نه… بعدش خودش میره بیرون…

‎ادامه دارد...
نویسنده: واگریک شاهوردیان

Vagrik
08-03-2011, 12:07
از کافی شاپ میان بیرون و در فکر ساعت های سپری شده خودشان هستند...
پسر: چطور بود؟
دختر: خوب بود، مرسی.
دختر قدمش رو تندتر میکنه... پسر علت رو جویا میشه...
پسر: عجله داری؟
دختر: راستش الان بایستی خونه باشم.
پسر مردد میمونه که چیکار کنه و منتظر یک راه حل از سمت دختر میمونه...
دختر: من میرم مترو تا با مترو برم. خیلی نزدیکتر میشه، درضمن یک خریدی هم بایستی بکنم از مترو...
پسر: خرید؟ الان؟ مگه فروشگاههای مترو باز هستن؟
دختر: فروشگاه نیست! فروشنده های محترم هستند که توی کابین مترو اقدام به فروش میکنند!
پسر: دوره گرد؟ گدا؟ اینا...!!!؟
دختر: نه بابا... خیلی هم محترم هستند... روزیشون رو اینجوری در میارن! واقعا خیلی وضع مردم بد شده.
پسر: خب، بگذریم... بحث سیاسی نکنیم بهتره... خب... پس من میرسونمت تا دم درب مترو...


پسر و دختر به سمت مترو راه میرند...
فال میخری؟ آقا فال میگیری؟ - صدای یک پسر بچه بود.
پسر بی اعتنا به صدا به راه خودش با دختر ادامه میده... دختر برمیگرده به سمت صدا و یک فال از پسربچه میگیره و ۵۰۰ تومان میده بهش!
پسر با تعجب میگه: تا دم درب مترو از این بچه ها زیاد هستند! بیخیالشون شو! الکی پول .... میکنی.
دختر ناراحت میشه و جواب میده: ما مردم خودمون باید هوای خودمون رو داشته باشیم!
پسر تو فکر میره و ساکت میشه... دختر هم سرش رو پایین میندازه و راه میره...
باد سردی شروع به وزیدن میکنه و پسر و دختر یک لحظه از سرما به خودشون میپیچن...
با قدمهای سریع تر از قبل خودشون رو به درب مترو میرسونند.
دختر: خب... واقعا ممنون بابت همه چیز...
پسر: خواهش میکنم، کاری نکردیم. من هم ازت ممنونم که اومدی.
دختر: خواهش میکنم. دوست داشتم ببینمت!
پسر: منم دوست داشتم.
دختر: کاری نداری؟ من برم، دیرم شده
پسر: نه... مواظب باش
دختر: حتما. فعلا خداحافظی
پسر: خداحافظ



از دید پسر:
برمیگرده و به سمت پاتوق خودش راه میفته. خسته است. باز پسربچه رو میبینه.. پسربچه نگاهی میکنه و میشناسه و سمتش نمیره...
یک نفس عمیق میکشه و بیخیال سختی های زندگی میشه... به فکر دختر میره و کنکاش میکنه... دختر خوبیه؟ قشنگیش که قشنگ بود... برای زندگی مناسبه؟ یا برای عشق و حال؟



کــــــــــــــات! آقا جان، برادر من، خانم ها که نبایستی از خصلت مردها آشنا شوند! این چه وضعشه... میخوای بدون همدل باشی؟ دوست داری تا آخر عمرت ازدواج نکنی؟ خب نکن عزیز من!
پسر خطاب به کارگردان: خب خصلت پسر اینه... چیکارش کنم؟ هی که نباید سانسور کرد...!
کارگردان میگه: باشه اجراش کن... بعدا خودم یک کاری میکنم!!!


قدمهاشو تند برمیداره ... به فکر میره که چی به دوستاش بگه... ساعتش رو نگاه میکنه، ساعت ۹ شبه... میرسه به پاتوق خودش... یک کافی شاپ هستش... در همان لحظه ورود، پیش خودش گفت که چرا همینجا نیوردمش؟ و خودش هم به خودش جواب میده: خب شاید بیریخت بود... اونوقت ضایع میشدم!!!
میاد به تک تک بچه ها دست میده و با صاحاب کافی شاپ هم خوش و بش میکنه...
یکی از رفیقاش میاد جلو و پیشش میشینه و میگه: میبینم که با کسانی قرار میزارید و اینا... اون دافه کی بود؟
پسر با خنده ای میگه: به تو چه؟
چشماش رو گرد میکنه و با خنده جواب میده: باشه دیگه... داشتیم؟
پسر با لحن معمولی میگه: از دوستان فیس بوکم بود!
این لحظه برقی به چشماش - منظور دوست پسر - میزنه و میگه: خب... به سلامتی... ردیف شد؟
پسر میگه: نمیدونم... شاید!
دوستش خداحافظی میکنه و میره به سمت نوت بوکش و فیس بوکش رو باز میکنه و آروم برای خودش مشغول میشه.
پسر یک قهوه تلخ سفارش میده... یکدفعه دوستش لپ تاپش رو برمیگردونه و به پسر پروفایل یک دختر رو نشون میده و میگه: این بود؟
پسر نگاهی میندازه و میبینه خود دختره بود... عصبانی میشه و میگه: ادش نکنیا؟
دوستش میگه: اینو که خیلی وقته اد کردم!!!
پسر یک آهی میکشه و توی فکر میره که چطور دوستش اینو اول اد کرده؟


توضیح: تمامی نام های داستان، مستعار هستند و خطاب به کسی نیست.


فرناز وارد کافی شاپ میشه...

فرناز کیه: دختری از دانشگاه هنر، عاشق روابط پسرانه، عاشق حرکات خشن پسرانه، تیپ اسپرت
پسر(بابک) رو میبینه و به سمتش میاد...

بابک کیه: بابک همون بازیگر پسر هستش! در واقع بابک بوده که با دختر قرار گذاشته بود.
فرناز: سلام بابک جان. چطوری؟
بابک: سلام فرناز جان. خوبم. تو چطوری؟
فرناز احساس میکنه که بابک توی خودشه و میگه: از تو هر چی باشه بهترم. چته؟ چی شده؟
بابک: هیچی... تو خودمم...
فرناز: عجــــــب! پس تو خودتی...؟ یالله بگو جریان چیه؟
بابک: با پریسا قرار گذاشتم.

پریسا کیه: پریسا همون دختری که بابک اونو راهیش کرد. همونی که از پسر بچه فال گرفت و کلا بازیگر نقش اول است!
فرناز: پریسا؟ کدوم پریسا؟
بابک: پریسا... یکی از فرندهای فیس بوکم!
فرناز: او لالا... حالا فهمیدم چه کسی رو میگی... خب... این که ناراحتی نداره...
بابک: ناراحت نیستم... ۲ دل هستم!
فرناز: ۲ دل چی؟
بابک: که پیشنهاد بدم یا نه!
فرناز با تعجب: پیشنهاد ازدواج؟
بابک: نه بابا! پیشنهاد دوستی...
فرناز: کلک؟ منظور تو از دوستی چیه؟ منظور این علی رو فهمیدیم از دوستی چیه...

علی کیه: علی همون رفیق بابک هستش که الان داره با لپ تاپش یه کارایی میکنه!
بابک: منظور علی چی بود؟
فرناز: والا... منظورش این بود که ...
نگاهی به علی میکنه و میگه: بگـــــــــم؟
علی اعتنایی بهش نمیکنه و چشماش رو زوم میکنه به صفحه نوت بوکش!
فرناز رو به بابک میکنه و میگه: منظورش اینه که بایستی با ۱۰۰ تا دختر کیف و حال کنی تا بدونی مزه کدوم بیشتره...!



کـــــــــــــــــــات! بابا این چه وضعشه... ما که نمیخوایم کل مردم رو زیر سوال ببریم...!
فرناز: یعنی چی؟ خب کل پسرها اینطوری هستند؟
کارگردان: بابا داریم آدم‌هایی که با دین هستند...
فرناز: با دین؟ کدوم دین؟ اسمشون مسلمونه... کارهاشون چیه؟
کارگردان: هر کاری دوست دارین انجام بدید!
کارگردان با عصبانیت: سه دو یک... حرکت


بابک: خب حتما راست میگه! تو رو کی مزه کرده؟
فرناز: بی ادب... من شمارو مزه میکنم!
بابک ادای فرناز رو در میاره و میگه: وااااایش بی ادب!
فرناز حالت قهر رفاقتی میره پشت پیش خوان و یک نسکافه تلخ سفارش میده... و برمیگرده و پیش بابک میشینه و میگه: خــــب
بابک با پوزخندی میگه: چی خب؟
فرناز میگه: تعریف کن... چطور مطوریاست این عروسمون؟
بابک: بابا روز اول شما میگید عروس؟ بشناسیمش ... کلاهبردار از آب در نیاد که بخواد از ما جدا بشه و مهریه اش رو بخواد...
الان یکی از رفیقامو ۲۵۰ میلیون تومان بریدن! چرا که زنش بهانه کرده... ماشالله این قانونه که داریم! همش به زن حق میدن!
فرناز: خوبه خوبه... چرا شاکی شدی...؟
بابک: آخه مثل افراد سنتی حرف زدی!
فرناز: ای بابا! نمیشه با تو شوخی کرد! بابا بگو اون یارو کی بود... چطور بود...؟
بابک: خیلی دختر مشکوکی بود... ولی خیلی خوشگل بود! البته یک دخترهایی هم توی اون کافی شاپ میان که بدک نبودند! ولی این مجذوبم کرد!
فرناز: به به...! چشم ما روشن! تو با یک دختر میری توی کافی شاپ و چشمت روی کسان دیگری هستش؟
بابک: من که نمیتونم چشمم رو ببندم و توی کافی شاپ بشینم...!
فرناز: عجب... حالا قهوه تلخت رو بخور و زود برو خونه دیره...
علی پوزخندی میزنه و میگه...: فرناز جان، شما کی میرید خونه؟
فرناز: به تو هیچ ربطی نداره عزیزکم!


نور چراغ ماشین کلانتری توی کافی شاپ میفته و صدای ۴ پخ پخ پخ پخ میاد... صاحب کافی شاپ با دست علامت میده که داریم میبندیم... ماشین سمند کلانتری آرام به حرکت در میاد تا به مغازه های دیگر اعلام خاموشی بده...


بابک قهوه اش رو تا ته یک نفس میخوره که سریع تر بره... به فرناز میگه، میخوای باهم بریم.
فرناز میگه... مرسی... خودم بعدا میرم.


چراغ کافی شاپ خاموش میشه ...


ادامه دارد...

Jamal.M
10-03-2011, 23:54
با عرض معذرت از واگريك عزيز به علت مغايرت با قوانين بخش مقاله نويسي (http://forum.mobilestan.net/showthread.php?t=109081)اين تاپيك قفل ميشود