PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : ✽ ✾ ✿ ❀ ❁ 【 اشعار و متون ادبی زیبا 】 ✽ ✾ ✿ ❀ ❁



صفحه ها : [1] 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16

LIDA
18-02-2012, 21:49
تذکر:





از ایجاد تاپیک جدا برای قرار دادن این گونه مطالب خودداری کنید

از قرار دادن اس ام اس های تکراری خودداری کنید

در هر پست 3 اس ام اس قرار بدهید

شعر هاي بلند وطولاني طبق قوانين حذف خواهد شد

LIDA
18-02-2012, 21:51
من چند نمونه اينجا قرار ميدم





همراه خود نسیم صبا می برد مرا

یارب چو بوی گل به کجا می برد مرا...؟

سوی دیار صبح رود کاروان شب

باد فنا به ملک بقا می برد مرا

با بال شوق، ذره به خورشید می رسد

پرواز دل به سوی خدا می برد مرا

گفتم که بوی عشق که را می برد ز خویش؟

مستانه گفت دل: که مرا... می برد مرا...

برگ خزان رسیده بی طاقتم رهی....

یک بوسه نسیم...، زجا می برد مرا...


-----------------------


همه عمر برندارم سر از این خمار مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد
دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی
چه حکایت از فراقت که نداشتم ولیکن
تو چو روی باز کردی در ماجرا ببستی
نظری به دوستان کن که هزار بار از آن به
که تحیتی نویسی و هدیتی فرستی...

سعدی


-------------------------


دلم آشفتۀ آن مایۀ ناز است هنوز مرغ پر سوخته در پنجۀ باز است هنوز...

جان به لب آمد و لب، بر لب جانان نرسید دل به جان آمد و او، بر سر ناز است هنوز...

گرچه بیگانه زخود گشتم و دیوانۀ عشق یار، عاشق کش و بیگانه نواز است هنوز...

خار گردیدم و بر آتش من، آب نزد غافل از حسرت ارباب نیاز است هنوز...

همه خفتند به غیر از من و پروانه و شمع قصۀ ما دوسه دیوانه، دراز است هنوز...

گرچه رفتی، ز دلم حسرت روی تو نرفت در این خانه، به امید تو باز است هنوز...

این چه سوداست عمادا، که تو در سر داری...؟! این چه سوزیست که در پردۀ ساز است هنوز...؟

LIDA
18-02-2012, 21:51
من چند نمونه اينجا قرار ميدم





همراه خود نسیم صبا می برد مرا

یارب چو بوی گل به کجا می برد مرا...؟

سوی دیار صبح رود کاروان شب

باد فنا به ملک بقا می برد مرا

با بال شوق، ذره به خورشید می رسد

پرواز دل به سوی خدا می برد مرا

گفتم که بوی عشق که را می برد ز خویش؟

مستانه گفت دل: که مرا... می برد مرا...

برگ خزان رسیده بی طاقتم رهی....

یک بوسه نسیم...، زجا می برد مرا...


-----------------------


همه عمر برندارم سر از این خمار مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد
دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی
چه حکایت از فراقت که نداشتم ولیکن
تو چو روی باز کردی در ماجرا ببستی
نظری به دوستان کن که هزار بار از آن به
که تحیتی نویسی و هدیتی فرستی...

سعدی


-------------------------


دلم آشفتۀ آن مایۀ ناز است هنوز مرغ پر سوخته در پنجۀ باز است هنوز...

جان به لب آمد و لب، بر لب جانان نرسید دل به جان آمد و او، بر سر ناز است هنوز...

گرچه بیگانه زخود گشتم و دیوانۀ عشق یار، عاشق کش و بیگانه نواز است هنوز...

خار گردیدم و بر آتش من، آب نزد غافل از حسرت ارباب نیاز است هنوز...

همه خفتند به غیر از من و پروانه و شمع قصۀ ما دوسه دیوانه، دراز است هنوز...

گرچه رفتی، ز دلم حسرت روی تو نرفت در این خانه، به امید تو باز است هنوز...

این چه سوداست عمادا، که تو در سر داری...؟! این چه سوزیست که در پردۀ ساز است هنوز...؟

LIDA
18-02-2012, 22:05
گرگ نزديک چراگاه و شبان رفته به خواب

بره دور از رمه و عزم چرايي دارد

مور هرگز به در قصر سليمان نرود

تا که در لانه ي خود برگ و نوايي دارد

گُهر وقت بدين خيرگي از دست مده

آخرين دّر گران مايه بهايي دارد

فرخ آن شاخک نورسته که در باغ وجود

وقت رُستن هوس نشو ونمايي دارد

صرف باطل نکند عمر گرامي پروين

آن که چون پير خرد راهنمايي دارد

پروین اعتصامی


------------------------


یاد دارم در غروبی سرد سرد می گذشت از کوچه ما دوره گرد

داد می زد:کهنه قالی می خرم دست دوم جنس عالی می خرم

کاسه و ظرف سفالی می خرم گر نداری کوزه خالی می خرم

اشک در چشمان بابا حلقه بست عاقبت آهی کشید بغضش شکست

اول ماه است و نان در خانه نیست ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟

بوی نان تازه هوشش برده بود اتفاقا مادرم هم روزه بود

خواهرم بی روسری بیرون دوید گفت:آقا سفره خالی می خرید؟



-------------------------


بي قرار توام و در دل تنگم گله هاست
آه بي تاب شدن عادت کم حوصله هاست
مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
در دلم هستي و بين من تو فاصله هاست
آسمان با قفس تنگ چه فرقي دارد
بال وقتي قفس پر زدن چلچله هاست
بي تو هر لحظه مرا بيم فرو ريختن است
مثل شهری که به روي گسل زلزله هاست
باز مي پرسمت از مساله دوري و عشق
و سکوت تو جواب همه مساله هاست

MAMAD*50 CENT
18-02-2012, 22:31
یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتم
در میان لاله و گل آشیانی داشتم ...
چون سرشک از شوق بودم خاکبوس درگهی
چون غبار از شکر سر بر آستانی داشتم...
درد بی عشقی ز جانم برده طاقت ورنه من
داشتم آرام، تا آرام جانی داشتم
.
.
.
.
میلادت بشارت آفتاب بود
و شکوه زیستن
بر بلندای قامت "ارشاد"
میلادت فریاد دادخواهی هابیل بود
و مژده حیات "انسان"
که در شبستان بی ستاره زئوس
حضور ستاره وار پرومته را
مژدگانی می طلبید
میلادت
زایش عشق بود و آگاهی
و تبسمی بر چهره انسان
طلوع خورشیدی اساطیری
در شب یلدای جهل
به خاطر آزادی.

.
.
.

دلتنگی های آدمی را ، باد ترانه ای می خواند


رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می گیرد


و هر دانه ی برفی به اشکی ناریخته می ماند


سکوت سرشار از سخنان ناگفته است


از حرکات ناکرده


اعتراف به عشق های نهان


و شگفتی های بر زبان نیامده


در این سکوت حقیقت ما نهفته است


حقیقت تو و من

Sorena
19-02-2012, 07:39
در و دیوار دنیا رنگی است.
رنگ عشق.
...خدا جهان را رنگ كرده است.
رنگ عشق.
و این رنگ همیشه تازه است و هرگز خشك نخواهد شد.
از هر طرف كه بگذری،
لباست به گوشه‌ای خواهد گرفت و رنگی خواهی شد.
اما كاش چندان هم محتاط نباشی؛
شاد باش و بی‌پروا بگذر،
"كه خدا كسی را دوست‌ تر دارد كه لباسش رنگی‌تر است"

عرفان نظرآهاری

*********

بگذار کسی نداند که چگونه من به جایِ نوازش شدن،
بوسیده شدن،
گزیده شده‌ام!

احمد شاملو

********

دردلم آرزوی آمدنت می میرد
رفته ای اینک، اما آیا
باز برمیگردی؟
چه تمنای محالی دارم
خنده ام می گیرد

حمید مصدق

Sorena
19-02-2012, 08:12
دارا جهان ندارد، سارا زبان ندارد
بابا ستاره ای در هفت آسمان ندارد
کارون ز چشمه خشکید، البرز لب فرو بست
دیو سیاه دربند، آسان رهید و بگریخت
رستم در این هیاهو، گرز گران ندارد
روز وداع خورشید، زاینده رود خشکید
زیرا دل سپاهان، نقش جهان ندارد
بر نام پارس دریا، نامی دگر نهادند
گویی که آرش ما، تیر و کمان ندارد
دریای مازنی ها، بر کام دیگران شد
نادر، ز خاک برخیز، میهن جوان ندارد
دارا کجای کاری، دزدان سرزمینت
بر بیستون نویسند، دارا جهان ندارد
آییم به دادخواهی، فریادمان بلند است
اما چه سود، اینجا نوشیروان ندارد
سرخ و سپید و سبز است این بیرق کیانی
اما صد آه و افسوس، شیر ژیان ندارد
کو آن حکیم توسی، شهنامه ای سراید
شاید که شاعر ما دیگر بیان ندارد
هرگز نخواب کوروش، ای مهر آریایی
بی نام تو، وطن نیز نام و نشان ندارد
سیمین بهبهانی

********

حیاط خانه ما تنهاست
حیاط خانه ی ما
در انتظار بارش یک ابر ناشناس
خمیازه میکشد
و حوض خانه ی ما خالی است
ستاره های کوچک بی تجربه
از ارتفاع درختان به خاک می افتد
و از میان پنجره های پریده رنگ خانه ی ماهی ها
شب ها صدای سرفه می آید
فروغ

*****

می خواهم به سرعت ِ پروانه ها پیر شوم!
مثل ِ همین گل ِ سرخ ِ لیوان نشین،
که پیش از پریروز شدن ِ امروز
می پژمرد!
دوست دارم که یک شبه شصت سال را سپری کنم،
بعد بیایم و با عصایی در دست،
کنار خیابانی شلوغ منتظرت شوم،
تا تو بیایی،
مرا نشناسی،
ولی دستم را بگیری و از ازدحام ِ خیابان عبورم دهی!
حالا می روم که بخوابم!
خدا را چه دیده ای!
شاید فردا
به هیئت پیرمردی برخواستم!
تو هم از فردا،
دست ِ تمام پیرمردان ِ وامانده در کنار ِ خیابان را بگیر!
دلواپس نباش!
آشنایی نخواهم داد!
قول می دهم آنقدر پیر شده باشم،
که از نگاه کردن به چشمهایم نیز،
مرا نشناسی!

LIDA
19-02-2012, 12:29
گر چشمان تو جز در پي زيبايي نيست
دل بکن آيينه اينقدر تماشايي نيست
حاصل خيره در آيينه شدن ها آيا
دو برابر شدن غصه آدم ها نيست؟
آنکه يک عمر به شوق تو در اين کوچه نشست
حال وقتي به لب پنجره مي آيي نيست
خواستم با غم عشقش بنويسم شعري
گفت هر خواستني عين توانايي نيست


--------------------------

زندگی بافتن یک قالی است

نه همان نقش و نگاری که خودت می خواهی

نقشه را اوست که تعیین کرده ، تو در این بین فقط می بافی

نقشه را خوب ببین !

نکند آخر کار ، قالی زندگیت را نخرند !


--------------------------------------

قمر آن نيست كه عاشق بَرَد از ياد او را يادش آن گل نه ، كه از ياد برد باد او را

مَلَكي بود قمر پيش خداوند عزيز مرتعي بود فلك خرّم و آزاد او را

چون خدا خلق جهان كرد به اين طرز و مثال دقتي كرد و پسنديده نيافتاد او را

ديد چيزي كه به دل چنگ زند در او نيست لاجَرَم دل ز قمر كَند و فرستاد او را

حسن هم داد خدا بر وي و حسن عجبي گر چه بس بود همان حسن خدا داد او را

بلبل از رشك وي اينگونه گلو پاره كند ورنه از بهر چه است اين همه فرياد او را؟

LIDA
19-02-2012, 12:31
ز ایـــران و از ترک و از تازیـــان

....ی پدیـــد آید اندر میــــــان

نه دهـقـان ، نه تـرک و نه تـازی بود

ســخن ها بـــه کـــردار بازی بود

هـمـه گـنـج ها زیر دامـان نهـنـد

بکوشـند و کوشش به دشـمن دهـنـد

به گـیـتـی کـسـی را نـمانـــد وفــــــا

روان و زبـــانـهـا شــود پــر جــفـا

بــریــزنــد خــون از پــی خواســتـه

شـــــود روزگــــار بــد آراســتـــه

زیــان کســان از پـی سـود خـویـش

بجـویـنـد و دیــن انـدر آرنـد پـیـش

فردوسی


-------------------------


هیچ می دانی چرا چون موج

در گریز از خویشن پیوسته می کاهم؟

زانکه بر این پرده ی تاریک

این خاموش نزدیک

آنچه می خواهم نمی بینم

وآنچه می بینم نمی خواهم.


----------------------------
موج موج خزر از سوگ سیه پوشانند

بیشه دلگیر و گیاهان همه خاموشانند

بنگر آن جامه کبودان افق،صبح دمان

روح باغ اند کزین گونه سیه پوشانند

چه بهاری است خدا را که در این دشت ملال

لاله ها آینه ی خون سیاووشانند

آن فرو ریخته گل های پریشان در باد

کز می جام شهادت همه مدهوشانند

نامشان زمزمه ی نیمه شب مستان باد

تا نگویند که از یاد فراموشانند

گرچه زین زهر سمومی که گذشت از سر باغ

سرخ گل های بهاری همه بی هوشانند

باز در مقدم خونین تو ای روح بهار

بیشه در بیشه درختان همه آغوشانند.

LIDA
19-02-2012, 12:32
طفلی به نام شادی،

دیریست گمشده ست

با چشم های روشن براق

با گیسویی بلند به بالای آرزو

هرکس از او نشانی دارد

ما را کند خبر

این هم نشان ما

یک سو خلیج فارس

سوی دگر خزر.

-----------------------------


تیغ بر فرق عدالت زده و خندیدند

خون به ابعاد غریبی علی پاشیدند

زاغ‏ها از دل شب کنده و بر روز زدند

روز و شب، گوشه محراب به هم پیچیدند

زخم بر سلسله باور و ایمان افتاد

همه افلاک از این زخم به خود لرزیدند

شب پر از رخوت نامردی مردم گردید

آسمان، ماه، ستاره، همگی خوابیدند

صبح، امّا دو سه تا کاسه شیر آوردند

کودکانی که علی را همه شب می‏دیدند

هق هق چاه شناور شده در گریه نخل

همه از هم فقط از درد علی پرسیدند

-----------------------------

ای قوم به حج رفته ، کجایید ، کجایید معشوق همین جاست ، بیایید ، بیایید

معشوق تو همسایه و دیوار به دیوار در بادیه سرگشته شما در چه هوایید؟

گر صورت بی‌صورت معشوق ببینید هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمایید

ده بار از آن راه بدان خانه برفتید یک بار از این خانه بر این بام برآیید

آن خانه لطیف است ، نشان‌هاش بگفتید از خواجه آن خانه نشانی بنمایید

یک دسته گل کو ، اگر آن باغ بدیدیت؟ * یک گوهر جان کو ، اگر از بحر خدایید؟

با این همه آن رنج شما گنج شما باد افسوس که بر گنج شما پرده شمایید

LIDA
19-02-2012, 14:25
مطمئن باش و برو
ضربه ات کاری بود
دل من سخت شکست
و چه زشت،
به من و سادگی ام خندیدی
به من و عشقی پاک، که پر از یاد تو بود
و به یک قلب یتیم،
که خیالم می گفت: تا ابد مال تو بود
تو برو !!
برو تا راحت تر،
تکه های دل خود را آرام
سر هم بند زنم ........


-----------------------------


همه از عشق و جنون می گویند
همه زین کاسه خون می گویند
نام هر گونه هوس عشق نهند
بیخود از ناز و فزون می گویند
عشق آنست که آتش فکند
آتش اندر دل سرکش فکند
عشق آنست که با یک دیدار
شعله در قلب مشوش فکند
خواستن را نرسیدن عشق است
سوختن و یار و ندیدن عشق است
کی تماس دو بدن عشق بود
دوری و درد کشیدن عشق است

--------------------------


دریا

صبور و سنگین

می خواند و می نوشت

خواب نیستم

خاموش اگر نشسته ام

مرداب نیستم

روزی که برخروشم و زنجیر بگسلم

روشن شود که آتشم و آب نیستم

LIDA
19-02-2012, 14:26
خاموشتر از گذشته محو سکوت شده ام…
چند برگ کاغذ،يک خودکار نيمه تمام،
و دلي که هيچگاه همراه من نبوده است در کنارم نشسته اند…
غافله دقايق از مقابلم مي گذرد..
.با حسرت نگاهش مي کنم.
ديگر حرفهايم براي کاغذ تازگي ندارد
دفترها خط مرا نمي خوانندو
کلمات که از ناشناخته ترين نقطه ي خيالم فرياد مي کشند
هيچ حسي را در کسي بيدار نمي کنند

--------------------


موج دریا را نباشد اختیار خویشتن دست بردار از عنان گیر و دار خویشتن
زهد خشک از خاطرم هرگز غباری برنداشت مرکب نی بار باشد بر سوار خویشتن
خار دیوار گلستانم که از بی‌حاصلی می‌کشم خجلت ز اوج اعتبار خویشتن
خلوتی چون خانه‌ی آیینه‌داری پیش دست بهره‌ای بردار از بوس و کنار خویشتن
می‌توانی آتش شوق مرا خاموش کرد گر دلت خواهد، به لعل آبدار خویشتن
دیدن آیینه را موقوف خواهی داشتن گر بدانی حال من در انتظار خویشتن
بس که چون آیینه صائب دیده‌ام نادیدنی می‌شمارم زنگ .... را بهار خویشتن


-----------------------------


چه خوش افسانه مي گويي به افسون هاي خاموشي
مرا از ياد خود بستان بدين خواب فراموشي

ز موج چشم مستت چون دل سرگشته برگيرم
كه من خود غرقه خواهم شد درين درياي مدهوشي

مي از جام مودت نوش و در كار محبت كوش
به مستي ، بي خمارست اين مي نوشين اگر نوشي

سخن ها داشتم دور از فريب چشم غمازت
چو زلفت گر مرا بودي مجال حرف در گوشي

نمي سنجد و مي رنجند ازين زيبا سخن سايه
بيا تا گم كنم خود را به خلوت هاي خاموشي

LIDA
19-02-2012, 14:36
عشقه آن گیاهی است که درباغ پدید آید در بن درخت ٬

اول بیخ در زمین سخت کند ٬

پس سر برآرد و خود را در درخت می پیچد ٬

و همچنان میرود تا جمله درخت را فرا گیرد ٬

و چنانش در شکنجه کشد که نم در میان رگ درخت نماند٬

و هر غذا که به واسطه آب و هوا به درخت می رسد به تاراج می برد

تا آنگاه که درخت خشک شود...

همچنان است در عالم انسانیت ٬

که خلاصه موجودات است ... ))

********************
یادی از سهراب :

(( شب سردي است و من افسرده
راه دوري است و پايي خسته
تيرگي هست و چراغي مرده
مي كنم تنها از جاده عبور
دور ماندند ز من آدمها
سايه اي از سر ديوار گذشت
غمي افزود مرا بر غم ها
فكر تاريكي و اين ويراني
بي خبر آمد تا به دل من
قصه ها ساز كند پنهاني
نيست رنگي كه بگويد با من
اندكي صبر سحر نزديك است
هر دم اين بانگ برآرم از دل
واي اين شب چه قدر تاريك است
خنده اي كو كه به دل انگيزم ؟
قطره اي كو كه به دريا ريزم ؟
صخره اي كو كه بدان آويزم ؟
مثل اين است كه شب نمناك است
ديگران را هم غم هست به دل
غم من ليك غمي غمناك است ... ))

*********************


دیدم که به پیش چشمم آن شوخ دارد نظـــری بــــه سوی اغیـــار

در خشم شدم ، ولـی بـه نــرمی گفتم : به فدای چشمت ای یار

خـــواهم کـــه دل از تــــو باز گیرم از بس کـــه تــو می دهیش آزار

گفتــا کـــه دلت کجاست ؟ گفتم: گردیـــده بــــه زلف تـــــو گرفـــتار

بـــا نــاز و غــرور خنـــده ای کـــرد بــگشـــود گــــره ز زلــــف زرتـــار

از هــر شکنش هــزار دل ریـــخت گفـتا : دل خود بجوی و بردار ...!

LIDA
19-02-2012, 14:40
زندگانی اشتی ضدهاست مرگ ان کاندر میانشان جنگ خاست
جنگ اضداد است این عصرجهان
صلح اضداد است عمر جاودان

رنج و غم را حق پی ان افرید
تا بدین ضد خوش دلی اید پدید

پس به ضد نور دانستی تو نور
ضد،ضد را می نماید در صدور

صد هزاران ضد،ضد را می کشد
بازشان حکم تو بیرون میکشد

از عدمها سوی هستی هر زمان
هست یارب کاروان در کاروان

صورت از بی صورتی اید برون
باز شد انا الیه راجعون

----------------------------



(( اگر زلفت به هر تاری اسیر تازه ای دارد مبارک باشد اما دلبری اندازه ای دارد

تغافل برد از حد شوخ چشم من ، نمی داند جفا قدری ، ستم حدی و ناز اندازه ای دارد

محبت را لب خاموش و گویا هر دو یکسانست چو بلبل ، آتش پروانه هم آوازه ای دارد

اگر سودای لیلی بر سرت افتاد مجنون شو که هر شهری به صحرای جنون دروازه ای دارد

دل (مجذوب) خود را با تغافل بیش از این مشکن که در قانون خوبان امتحان اندازه ای دارد ...))


--------------------------




دارم دلـــی ز هجـــر تــــو هـــر دم فگـــارتـر تا خــــود تـــو مــرهم دل افگــــار کیستــی

هـــر شب مــن و خیــال تــو و کنج محنتـی تا بــــا که ای و مونس و غمخوار کیستی

من با غـــم تـــو یــــار بعهد و وفای خــویـش ای بی وفا تو یــــار وفـــــــــا دار کیستــی

تا چنــــــد گـــرد کـــوی تو گـردم گهی بپرس کاینجـــا چـــه میکنـــــی و طلبکـار کیستی

جامی مـــدار چشم خـــلاصی ز قیـــــد عشق انــــدیشه کـــن به بین کــــه گـرفتار کیستی))

LIDA
19-02-2012, 21:22
دید مجنون را یکی صحرانورد در میان بادیه بنشسته فرد

ساخته بر ریگ ز انگشتان قلم می زند حرفی به دست خود رقم

گفت ای مفتون شیدا چیست این می نویسی نامه سوی کیست این؟

هرچه خواهی در سوادش رنج برد باد صرصر خواهدش حالی سترد

کی به لوح ریگ باقی ماندش تاکس دیگر پس از تو خواندش

گفت مشق نام لیلی می کنم خاطر خود را تسلی می کنم

می نویسم نامش اول وز قفا می نگارم نامه عشق و وفا

نیست جز نامی از او در دست من زان بلندی یافت قدر پست من

ناچشیده جرعه ای از جام او عشق بازی می کنم با نام او


---------------------------


((نشد یک لحظه از یادت جدا دل زهی دل،آفرین دل،مرحبا دل

زِ دستش یک دم آسایش ندارم نمیدانم چه باید کرد با دل

هزاران بار منعش کردم از عشق مگر برگشت از راه خطا دل

به چشمانت مرا دل مبتلا کرد فلاکت دل،مصیبت دل،بلا دل

از این دلداده من بستان خدایا زِدستش تا به کی گویم خدا دل

درون سینه آهی هم ندارد ستمکش دل ، پریشان دل ، گدا دل

به تاری گردنش را بسته زلفت فقیرو عاجزو بی دست وپا دل

بشد خاک و زِ کویت بر نخیزد زهی ثابت قدم دل،با وفا دل.

ز عقل و دل دگر از من مپرسید چو عشق آمد کجا غقل و کجا دل

تو « لاهوتی» ز دل نالی ، دل از تو حیا کن یا تو ساکت باش یا دل ... ))



-------------------------

من یقین دارم که برگ

کاین چنین خود را رها کردست در اغوش باد

فارغ است از یاد مرگ

لا جرم چندان که در تشویش از این بیداد نیست

پای تا سر،زندگیست

ادمی هم مثل برگ

میتواند زیست بی تشویش مرگ

گر ندارد همچو او ،اغوش مهر باد را

می تواند یافت لطف هرچه بادا باد را (فریدون مشیری)

LIDA
19-02-2012, 21:23
اینگونه در غروب غریبانه غرور

یاد طلوع گاه به گاه که مانده ای

درگیرودار وحشت این مردم بی عاطفه

مجنون چشمهای سیاه که مانده ای

این شهر را خسوف عشق فرا گرفته است

دیگربه شوق صورت ماه که مانده ای

اینجا تمام رهگذرانش غریبه اند

هی چشم انتظار که مانده ای


---------------------------



عزیزم چرا دنیا نمی فهمد

که انجا پای دیوار دختری ارام و غمگین میدهد جان

مردکی با صورتی ارام و مهتابی امان میخواهد از طوفان

نسیمی سرد و بی پروا میزند سیلی به گوش کودکی تنها

چرا دنیا نمی فهمد

که در خانه ای در انتهای کوچه ای تاریک و تنگ

عده ای هستند که می خواهند مرگ خود را از خدا

یا کلاغی روی بام میکند راز و نیاز

یا که انجا اسب تنها می دود شیهه کشان

چرا دنیا نمی فهمد

که انها با دلی غمگین و درد الود به او دل بسته اند




------------------------------



بکش رها کنم از این حصار فولادی

تنم اسیرتو این توییکه جلادی

کلافه هستم از این ازدحام افتها

واز هجوم ملخهای مرگ این ابادی

ازاین که تو باکره مانده ای درون این مرداب

که فصل چیدن خود را خبر نمی دادی

تو از دیار بهشتی نه از قبیله ما

تو مثل یک حوریی اگر چه ادمیزادی

LIDA
19-02-2012, 21:27
(( من پرّ کاه و غم عشق ، همسنگ کوه گران شد

در زیر این بار اندوه ، ای دل مگر می توان شد ؟

تا شد غمش هاله دل ، بر مه رسد ناله دل

دل رفت و دنباله دل ، جانم به حسرت روان شد

ره بردم از دل به کویش ، دل بستم از جان به مویش

عشق من و حُسن رویش ، افسانه و داستان شد

در بند زلفی و خالی ، گشتم چو مویی و نالی

گر بدر من شد هلالی ، زان ماه لاغر میان شد ...



-------------------------------


اه...

نمیدانم ارزوهای بربادرفته ام چه خواهدشد

ایا مثل یک قطره اشک بر گونه ام خواهد ماند

یا مثل زخمی دهن باز کرده یا مثل یک کوله بار برپشتم سنگینی خواهدکرد

اه...

چه زود به اشکال ادما نزدیک شدیم ودر حجم کوچک شهر قدکشیدیم

وچه باوقاحت از فصلهای کاغذهای دورشدیم

اه...

کدامین ابرسهم مرا از باران خواهد داد

کدامین ایینه مرا در تکرار خود گم خواهد کرد

باید رفت تا انتها رفت و ایمان اورد به اغاز فصلی سرد و دردناک


--------------------------

مرابه دست غرورت سپردی ورفتی

شبی که بارش باران مدام نم نم بود

گناه از تو ومن نبود زندگی این بود

نوشته بود جدایی به برگ تقدیرم

تو رفتی و چمدانت دوباره جامانده است

خدا کند که بیایی وگرنه میمیرم

تموم شهر پر است از هجوم شایعه ها

عجیب شایعه ایست این که بی تو میمیرم

LIDA
19-02-2012, 21:39
درختها

درختها میشنوند ترانه هایم را که گامهای اواره میخواند!وقتی که سقف سکوت ثانیه-

- هایم فر ریخت راز ویرانی ام را از درختها بپرسید

فرصتی نیست شاید دیگر دریچه های صبح به رویم باز نشود ودر شبی سرد

بی انکه مجالی برای بدرود داشته باشم کتاب فرسوده عمرم بسته شود و به

قابی کهنه تبعید شوم

اری فرصتی شایدنباشد بیا کوچه هارو کنار بزنیم انجا کاغذی به حرفهای ما

گوش خواهد می دهد

----------------------------



حسرت

وقتی تنها میشوم وکسی را به جز خدا نمی بینم

بلند میشوم می ایستم به روبرو نگاه میکنم

وقتی به عقب نگاه میکنم یک "دریا" حسرت پشت سرم می بینم . و وقتی به روبرو خیره میشوم

یک " کوه" ارزو مقابلم پدیدار میشه وبا خود می اندیشم و به این نتیجه میرسم

اگه برگردم عقب غرق" حسرت"و موج ان میشوم و اگر به جلو بروم بالا رفتن از"کوه" برام مشکل میشه

من هم از مرگ میترسم وهم نمی ترسم

نمی ترسم که ازان می ترسم و میترسم از ان که بمیرم و به ارزوهام نرسم

------------------------------

با چشم ها

ای کاش می توانستم خون رگهای خود را من قطره قطره قطره بگریم
تاباورکم کنند ای کاش میتوانستم یک لحظه میتوانستم ای کاش
برشانه های خود بنشانم این خلق بی شما را گرد حباب خاک بگردانم
تابا دو چشم خویش ببینند که خورشیدشان کجاست
و باورم کنند
ای کاش میتوانستم



" احمد شاملو"

LIDA
19-02-2012, 21:46
شکل مرگها

در میان گونه گونه مرگها

تلخ تر مرگی ست مرگ برگها

زانکه در هنگامه ی اوج و هبوط

تلخی مرگ است با شرم سقوط

وز دگرسو خوشترین مرگ جهان

زانچه بینی اشکارا و نهان

رو به بالا و ز پستیها رها

خوشترین مرگی ست مرگ شعله ها

دکتر شفیعی کدکنی

--------------------------


لحظه دیدار

لحظه دیدار نزدیک است

بازمن دیوانه ام مستم

باز میلرزد دلم دستم

بازگویی در جهان دیگری هستم

های...

نخراشی به غفلت گونه ام را تیغ

های...

نپریشی صفای زلفکم را دست

وابرویم را نریزی دل

ای نخورده مست

لحظه دیدار نزدیک است

"مهدی اخوان ثالث"

------------------------------


بسيار گل از كف من برده است باد

اما من غمین

گلهاي ياد كسي را پرپر نمي كنم

من مرگ هيچ عزيزي را باور نميكنم

سالها ميگذرد

روزها از پي هم مي ايد

پاييز در راه است

اينها راباور میکنم

دوري تو راباور نمي کنم

زنده ياد "احمدشاملو"

LIDA
20-02-2012, 13:58
سایه های شگفت

توازکدامین گوهری

که هزاران هزارسایه های شگفت خود را درتو می اویزند

و این چگونه تواند بود

که هر سایه ای را صورتی

وهر صورتی را طرزی و طرازی دیگر می بینم

وتو تنها یک ذات

وتو تنها یک چیز

و هر سایه ای را از تو نقشی دیگر

------------------------------


نمی دانم چه رازی ست نمی خواهم بدانم
ان هنگام که باران می بارد
بیش از اینکه محو زیبایی ان شوم
محو چکه چکه کردن سقف خانه ام میشوم
نمی دانم چه سری ست
نمی خواهم بدانم
ان هنگام که باران ان رحمت الهی
شوق باریدن می کند
بیش ازانکه فکر قدم زدن زیر باران باشم
فکر سوراخ ته کفشهایم می باشم
اری
بی شک قدم زدن زیر باران خیلی زیباست اما نه با کفشهای سوراخ شده
این است زشت و زیبا

-----------------------------
ادمی رنج می برد ممکن است

اما کاری به ان نداشته باشید

وازستاره"الده باران"رابنگرید

که چگونه اوج می گیرد

مادر دیگرشیر در پستان ندارد

نوزادجان می دهد

بسیار خوب

امامن از این مطلب چیزی نمیدانم

بیاییدوتماشاکنید

که این خط مدور که برکنده ی درخت کاج است

وقتی زیر میکروسکوپ دیده میشود

به صورت چه کل ستاره هایی نمایان میشود

این متفکران دوست داشتن را از یاد میبرند

منطقه" البروج" چنان در اینان اثرمی بخشد

که از نگریستن به کودکی که اشک می ریزد بازشان می دارد



کتاب بینوایان اثر"ویکتورهوگو"

LIDA
20-02-2012, 14:00
حیف،

می دانم که دیگر،

بر نمی داری از ان خواب گران، سر،

تا ببینی

خورده سال سالخورد خویش را

کاین زمان ،چندان شجاعت یافته ست، تا بگوید:

راست می گفتی پدر. (فریدون مشیری)


-----------------------



چه غم انگيز است وقتي که چشمه اي سرد و زلال در برابرت مي جوشد و مي خواند و مي نالد ،

تو تشنه ي آتش باشي و نه آب.

و چشمه که خشکيد ، و چشمه که از آن آتش که تو تشنه ي آن بودي ،بخار شد و به هوا رفت

و آتش کوير را تافت و در خود گداخت و از زمين آتش روييد و از آسمان آتش باريد

تو تشنه ي آب گردي و نه آتش ...

و بعد ، عمري گداختن از غم نبودن کسي که تا بود ، از غم نبودن تو مي گداخت ...

-----------------------

چه شب است یا رب امشب که زپی سحر ندارد

من و این همه دعاها که یکی اثر ندارد

همه زهر داده پیکان خورم و رطب شمارم

چه کنم که نخل حرمان به ازین اثر ندارد

تو بکش بکش به خنجر بنگر به جان عاشق

که به غیر عشقبازی گنه دگر ندارد


غلط آنکه گویند به دل ره است دل را

دل من زغصه خون شد دل تو خبر ندارد

دم آخر است عرفی به رخش نظاره ای کن

که امید بازگشتن کس ازین سفر ندارد

LIDA
20-02-2012, 14:02
بر لوح جان نوشته ام از گفته پدر

روز ازل که تربت او باد عنبرین

کای طفل اگر به صحبت بیچاره ای رسی

شوخی مکن به چشم حقارت بر او مبین

بر شیر از آن شدند بزرگان دین سوار

کاهسته تر از مور گذشتند بر زمین

گر در جهان دلی ز تو خرم نمی شود

باری چنان مکن که شود خاطری غمین ...



عماد فقیه


-----------------------------

سکوت



چه مهمانان بی دردسری هستند مردگان


نه به دستی ظرفی را چرک میکنند


نه به حرفی دلی را آلوده


تنها به شمعی قانعند


واندکی سکوت......


زنده یاد حسین پناهی


------------------------------------
دیر فهمیدن

تو دنیا چیزایی بدتر از تنها بودن هم هست


ولی گاهی وقتا


ده سالی طول می کشه تا آدم ملتفت بشه !


اکثرِ آدما وقتی حالیشون می شه


که دیگه خیلی دیر شده !


هیچی بدتر از دیر فهمیدن نیست !

LIDA
20-02-2012, 14:04
چراغ

بيراهه رفته بودم


آن شب


دستم را گرفته بود و مي کشيد


زين بعد همه عمرم را


بيراهه خواهم رفت


زنده یاد حسین پناهی


--------------------------


فواره وار ، سربه هوایی و سر به زیر

چون تلخی شراب دل ازار و دلپذیر

ماهی تویی و اب ، من و تنگ روزگار

من در حصار تنگ و تو در مشت من اسیر

پلک مرا برای تماشای خود ببند

ای رد پای گمشده باد در کویر

ای مرگ می رسی به من اما چقدر زود

ای عشق می رسم به تو اما چقدر دیر

مرداب زندگی همه را غرق می کند

ای عشق ، همتی کن و دست مرا بگیر

چشم انتظار حادثه ای ناگهان مباش

با مرگ زندگی کن و با زندگی بمیر

(فاضل نظری)

LIDA
20-02-2012, 14:12
چندبار امید بستی و دام برنهادی



تا دستی یاری دهنده، کلمه ای مهر آمیز،



نوازشی یا گوشی شنوا به چنگ آری؟



چند بار دامت را تهی یافتی؟



از پای منشین، آماده شو! که دیگر بار و دیگر بار دام باز گستری!


-------------------
درلحظه

به تو دست می سایم و جهان را در می یابم

به تو می اندیشم و زمان را لمس میکنم

معلق و بی انتها عریان می ورزم می بارم می تابم

آسمان ام ستارگان و زمین و گندم

عطر آگینی که دانه می بندد

رقصان در جان سبز خویش از تو عبور میکنم

چنان که نتدری از شب می درخشم

و فرو می ریزم.

-----------------------------
ترک (بر وزن کلک) فاصله ها بر پل پیوند میان من و تو

مرگ تلخ آرزوی رفته بر باد شب خاطره هاست

یاد یاری که سبب بود میان من و عشق

گل سرخ پرپر پرحسرت باغچه هاست

ماه بیدار شب افروز که شبهای غزل بود میان من و یار

شاخه ی خشک فروزنده به یمن قدم صاعقه هاست

شب پرواز گل گریه میان من و ماه

شب غمگین غزل خوانی بیتاب پر چلچله هاست

قصه شمع و پر سوخته رازیست میان من و دل

داستان دلبران از زبان شهرزاد شهر بی عاطفه هاست

LIDA
20-02-2012, 15:07
آنسوی پَرچینِ گریه ها ، سرپناهی خیس از مژه های ماه را بلدم که بیراههء دریا نیست
دگر از اینهمه " سلامِ " ضرب شده بر آداب لاجَرَم ، خسته ام ، بیا برویم...
آنسوی هرچه حرف و حدیثِ امروز است ، همیشه سکوتی برای آرامش و فراموشیِ ما ، باقیست
میتوانیم بدون تکلمِ خاطره ای حتی ، کامل شویم
میتوانیم دمی در برابر جهان ، به یک واژهء ساده قناعت کنیم
من حدس میزنم از آوازِ آن همه سال و ماه ، هنوز بیت ساده ای از غربتِ گریه را به یاد آورم
من خودم هستم
بیخود این آینه را روبروی خاطره مگیر
هیچ اتفاق خاصّی رخ نداده ست

تنها شبی هفت ساله خوابیدم


و

بامدادان هزار ساله برخواستم

نیما یوشیج


---------------------------


هرگز از مرگ نهر اسیده ام

اگر چه دستان اش از ابتذال شکننده تر بود

هراس من-باری-همه از مردن در سرزمینی ست

که مزد گور کن از بهای آزادی آدمی افزون باشد

جستن یافتن و آن گاه

به اختیار برگزیدن

واز خویشتن خویش

بارویی پی افکندن

اگر مرگ را از این همه ارزشی بیش تر باشد

حاشا حاشا که هرگز از مرگ هراسیده باشم

احمد شاملو - دی1341

-------------------------

( بودن )

گر بدین سان زیست باید پست

من چه بی شرم ام اگر فانوس عمرم را به رسوای نیاویزم

بر بلند کاج خشک کوچه ی بن بست

گر بدین سان زیست باید پاک

من چه ناپاک ام اگر ننشانم از ایمان خود چون کوه

یادگاری جاودانه بر تراز بی بقای خاک

احمد شاملو - 1332

LIDA
20-02-2012, 15:09
حرفامو باور کن بدجور گرفتارم .. هم بغض بارونم هر لحظه میبارم
این بی قراری ها تقصیر چشماته .. ای که نمیبینی تو قلب من جاته..
حرفامو باور کن .. بیرنگ و بینورم .. از حس پروازم یک آسمون دورم..
این خستگیهامو ای کاش که میدیدی .. من بی تو پژمردم اما نفهمیدی
حرفامو باور کن .. حرفی بزن با من .. این حس دلگیرو با یک نگاه بشکن..
این فاصله عشقو .. از یاد تو برده .. اسمم به دست تو انگاری خط خورده..
باور کنی یا نه درگیر تقدیرم .. یک روز از این روزا من بی تو میمیرم..


پیام مقامی


------------------------


"ستاره "

قرن هاست غرق دروغم!
می درخشم و
میفریبم
آدمک ها را

غرق در توهم درخشانی من
می میرند؛
بی آنکه بدانند ،
من مردم!

این فاصله دور و قرن ها دروغ!
،کاش
میدانستید
ستاره کی مرد!

-------------------------------


تو حس پنهانی
مانند یک شعر
درونم جاری
می نویسم تو را
خلاصه در چند جمله کوتاه
در نگاه اول
تو مغرور مثل یک مرد
و اما بعد...
تنها سکوتی در یک راز
که چشمانت حرف دل را میزند فریاد
هرچه که هست...
توحس پنهانی درونم
و گاهی در نگاهی عمیق تر
تو همان انعکاسی در آیینه
که رو به من لبخند میزند...

LIDA
20-02-2012, 15:14
از حلب تا کاشمر
میدان ظلمت بود
آن روزی
که تو خون واژه را با نور آغشتی
تو سخن را سحر کردی
در سحر دوشیزگی دادی.

آه!
عاشق را همیشه بغض این غم هاست
که به قربانگاه فردای شقایق می برد.
ای سبز!

تو
در ظلامی آنچنان ظالم
واژه ها را از پلیدی های تکرار تهی
با نور می شستی
«نور زیتونی» که نه شرقی ست نه غربی *

لیکن ای عاشق!
بی گمان
گنجای آوازی چنان را
در جهان
بیهوده می جستی.

«محمدرضا شفیعی كدكنی»


-----------------------

روح خداوند
شب است و لحظه ی حرمان مریم** وطفلی خفته در دامان مریم

وجود نازنينش بكر و بي عيب** خدا می داند و وجدانِ مریم

مسیح خالق و پیغمبر صلح** گلی خوشبوی از بُستانِ مریم

همان طفلی که از روح خداوند** نهالش تنجه زد در جانِ مریم

نه دستی بهر تیمار وجودش** نه دارویی که بُد درمانِ مریم

دلش در معرض اوهام وحشی** ولی چون کوه بُد پیمانِ مریم

ندای لا تَخَف لا تَحَزنوهآ** زسوی خالقِ سبحانِ مریم

شفا بخش دل پردرد او شد** بشد لطف خدا از آنِ مریم

بُوَداو روح «جاوید» خداوند** نبشته این چنین فرمانِ مریم
-------------------------------

میلادت بشارت آفتاب بود

و شکوه زیستن

بر بلندای قامت "ارشاد"

میلادت فریاد دادخواهی هابیل بود

و مژده حیات "انسان"

که در شبستان بی ستاره زئوس

حضور ستاره وار پرومته را

مژدگانی می طلبید

میلادت

زایش عشق بود و آگاهی

و تبسمی بر چهره انسان

طلوع خورشیدی اساطیری

در شب یلدای جهل

به خاطر آزادی.

شاعر: علی فیضی

Sorena
20-02-2012, 16:03
در اتاقی که به اندازه ی یک تنهایی است
دل من
که به اندازه ی یک عشق است
به بهانه های ساده ی خوشبختی خود می نگرد
به زوال زیبای گلها در گلدان
به نهالی که تو در باغچه ی خانه مان کاشته ای
و به آواز قناری ها
که به اندازه ی یک پنجره می خوانند

فروغ
*******

حال دنیا را بپرسیدم من از فرزانه ای!
گفت یا باد است یا خواب است یا افسانه ای
گفتمش احوال عمرم را بگو تا عمر چیست؟
گفت یا برق است یا شمع است یا پروانه ای!
گفتمش آنانکه میبینی بر او دل بسته اند ، گفت یا کورند یا مستند یا دیوانه ای...

*****

تو اگر برای حریمت حرمت قائل نمی شوی من برایش تنهایی را به جان می خرم
نمی خواهم جای دستهای آلوده ای که هر روز تن هزاران نفر را به آغوش می کشد
روی تنم خاطره شود ...
لیاقت می خواهد واژه " ما " شدن
لیاقت می خواهد "شریک " شدن
تو خوش باش به همین "با هم " بودن های امروزت... ...
من خوشم به خلوت تنهایی ام
تو بخند به امروز. . .
من میخندم به فرداهایت...
تو اگر برای حریمت حرمت قائل نمی شوی من برایش تنهایی را به جان می خرم
نمی خواهم جای دستهای آلوده ای که هر روز تن هزاران نفر را به آغوش می کشد
روی تنم خاطره شود ...
لیاقت می خواهد واژه " ما " شدن
لیاقت می خواهد "شریک " شدن
تو خوش باش به همین "با هم " بودن های امروزت... ...
من خوشم به خلوت تنهایی ام
تو بخند به امروز. . .
من میخندم به فرداهایت

reza0421
20-02-2012, 16:39
بــه مــن تکيــه کــن!
مــن تمــام هستــي ام را
دامني مي کنــم تــا تــو ســرت را بــر آن بنــهي!
تمــام روحــم را
آغــوش مي ســازم تا تــو در آن از هــراس بيــاســايي!
تمــام نيــرويــي را کــه در دوســت داشتــن دارم
دستــي مي کنــم تــا چهــره و گيســويــت را نــوازش کنــد!
تمــام بــودن خــود را
زانــويي مي کنــم تــا بــر آن بــه خــواب روي!
خــود را، تمــام خــود را
بــه تــو مي سپــارم تــا هــر چــه بخــواهي از آن بيــاشــامي!
از آن بــرگيــري، هــر چــه بخــواهي از آن بســازي، هــر گــونه
بخـواهي، بــاشــم!
از ايــن لحظــه مــرا داشتــه بــاش!(دکتر شریعتی)

-------------------------------------------------

بی دل و خسته در این شهرم و دلداری نیست
غم دل با که توان گفت که غمخواری نیست
شب به بالین من خسته به غیر از غم دوست
زآشنایان کهن یار و پرستاری نیست
یا رب این شهر چه شهری است که صد یوسف دل
به کلافی بفروشیم و خریداری نیست
فکر بهبود خود ای دل بکن از جای دگر
کاندر این شهر طبیب دل بیماری نیست

-----------------------------------


فریاد :

دل دیوونه ی ما با این صحبت ها شاد نمیشه
یک دم از غم دوری تو آزاد نمیشه
سکوت غوغا میکنددردل ماتم زده ی ما
شکستن این بغض سنگین جز به دست فریاد نمیشه . . .

reza0421
20-02-2012, 16:42
دریا :

دل من یاد دریا می کند گاهی

به فکر ساحل فردا می کند گاهی

برای دور افتادن ز غم ها گریه در‎ ‎روزها‎ ‎و شبها می کند‎ ‎گاهی . . .

-------------------------------------

شندیم می خوای بری باز من و تنها بذاری
هرچی یاد و خاطره ست پشت دلت جا بذاری
شنیدم گفتی نگاهش واسه چشمام عادیه
هر چیزی حدی داره محبتاش زیادیه
شنیدم یه مدتی می خوای ازم دوری کنی

اینه رسمش که با این دیوونه اینجوری کنی
شنیدم همین روزا بازم می خوای بری سفر
بسلامت ! عزیزم اما همینجور بی خبر
شندیم خسته شدی از بازیای سرنوشت
نکنه اینبار دیگه بی من می خوای بری بهشت
شنیدم گفتی که سرنوشتمون دست خداست اما
تو خوب می دونی حسابت از همه جداست
شنیدم گفتی باید برم سراغ زندگیم
شنیدم گفتی با اینکه خیلی چیز یادم داده
نمی دونم چی شده از چش من افتاده
شایدم تموم این شنیدنیها شایعه ست
از تو اما نمی پرسم گفته باشی فاجعه ست(مریم حیدر زاده)

--------------------------------------

هر کاری که می کنیم بی سرانجام است لعنت

هر راهی که می رویم منتهی به دام است لعنت

برسردر عشق و دوستی باید حک کرد/ بر هر چی رفیق بی مرام است لعنت . . .

reza0421
20-02-2012, 16:46
اين روزا عادت همه رفتن ودل شكستنه
درد تموم عاشقا پاي كسي نشستنه
اين روزا مشق بچه ها يه صفحه آشفتگيه
گرداي رو آينه ها فقط غم زندگيه
اين روزا درد عاشقا فقط غم نديدنه
مشكل بي ستاره ها يه كم ستاره چيدنه
اين روزا كار گلدونا از شبنمي تر شدنه
آرزوي شقايقا يه شب كبوتر شدنه
اين روا آسمونمون پر از شكسته باليه
جاي نگاه عاشقت باز توي خونه خاليه(مریم حیدر زاده)
-----------------------------------
خیلی وقته چشمهایم از فکر تو بارانیست
سال هاست دریای دلم از عشق تو طوفانیست
دیگر کاسه صبرم شده لبریز از درد بی تو بودن
خدایا انتظار دیدن یار چقدر طولانیست . . .

-------------------0---------------

همه تلخی دنیا... بودن تو یک سراب بود
همه دلتنگی و دردای من ...دوری از عشق خدا بود
تو از من سر تری من از تو دلگیرم ولیکن
نفس بودی برام گرچه
خود اون بی گناه بود
چقدر گفتم بدی هامو نبینی ...
چقدر خواستم گفتی باز تو همینی
به جون چشمای قشنگ و نازت .
عزیزم من میمیرم بی اراده
اگه نباشی تو بازم کنارم ...
گلم شعمت میشم میسوزم ساده...me

LIDA
20-02-2012, 19:00
یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتم

در میان لاله و گل آشیانی داشتم ...

چون سرشک از شوق بودم خاکبوس درگهی

چون غبار از شکر سر بر آستانی داشتم...

درد بی عشقی ز جانم برده طاقت ورنه من

داشتم آرام، تا آرام جانی داشتم

(رهی)


--------------------------

شبِ اشک،


صدایی از درونم به زمزمه است:


هیچ چیز همیشه گلیُ ماندگار نیست...

شبِ بی کوکب ،


شبِ انزوا وُ بی یاوری ،


صدایی از درونم به زمزمه است:


بندها را بگشا وُ راهی شو...

شبِ آماده شُدنُ تصمیمگیری،


سکوتی نفسگیر،


انتظار سرزدنِ خورشید،


ساعتِ حرکت


به سوی کرانه ای تازه...


-----------------------

اونروز عاشق میشدم انگار با همه وجود

فرقی نداره جای تو کی پشت اون پنجره بود

من فکر میکردم که تو دلیل این علاقه ای

وقتشه برگردم ولی به زندگی واقعی

وقتی تو رو می خواستم اونقدر رفتی سمت باد

تا احتیاج من به تو مفهومشو از دست داد

تنها که بودم ساختم اون چهره ی خیالیتو

عکس تو بیشتر از خودت پر کرد جای خیالیتو

نیومدی دنیای من حتی شب تولدت

من زندگی کردم ولی با فکر تو نه با خودت

تصویری از تو ساختم اما جلوم وامیستی

ثابت کنی که خود تو به اون قشنگی نیستی

LIDA
20-02-2012, 19:09
مرو ای روح از جانم
خداحافظ مگو با من
مرو ای روح از جانم
در این دنیای عاشق کش
تو هستی جان و جانانم
نهال خاطراتم را
به دیده آب می دادم
گل یاد تو می‌روئید
در رویای گلدانم
و گاهی بغض می‌کرد
ز چشمم ژاله می‌روئید
زمان آبستن غم بود
از پائیز مژگانم
پس از تو آسمان بر دوش
من آواره می‌گردم
و می‌گیرم در آن دست
سرم را در گریبانم.


--------------------------


آویخته ام در گذر باد دلم را
شاید ببرد تا عطش آباد دلم را

بگشایم از این مویه دری سوی تبسم

بگذارد اگر غم کمی آزاد دلم را

تا مهر جنون خورده به پیشانی اشکم

یک لحظه ندیده است کسی شاد دلم را

می سوزم از این درد که بی دردم و دردا

کس نیست بپرسد که چه افتاد دلم را

با بال دعا باد صبا می برد امشب

تا لحظه سوزانی میعاد دلم را

من صید کمند توام ای آه سحر خیز

مسپار خدا را تو به صیاد دلم را


--------------------------


کیفر شکستن دل تو رو
من دارم با چه عذابی پس میدم

هر نفس مردن و زنده شدنم

اینه قیمتی که هر نفس میدم

یه طرف شکستن پای فرار

یه طرف منت خلق روزگار

تن سپردن به تحمل خزون

به امید بی سرانجام بهار

من که از سپیده ها جاری شدم

ته این ظلمت چاه چه میکنم

من که از قید تنم رها بودم

توی این شکنجه گاه چه میکنم

میدونم که این همه شکستگی

کیفر شکستن تو هست و بس

من بدی کرده ام اما تو ببخش

راحتم کن از عذاب این قفس

LIDA
20-02-2012, 19:11
پدرم!
در این تاریکی شب که سوسوی چراغی همدم و مونسم گشته است از تو مینویسم.....

از تو که حدیث سکوت را در دلم به ترانه ای مبدل ساختی.

ای جلوه گاه خوبی ها....

تمام دفترهایم به خاطر تو ورق خورده اند.

لحظه ای در کنار آوارخانه آمالم به نظاره دردهایم بایست تا برایت از روح طوفانی خویش بگویم.

کاش لبخندهای تلخ مرا در قاب کهنه ای بر دیوار قلبت می آویختی تا همیشه از لبخندهایم تلاطم امواج یک شوق را بخوانی.

بدان که دیگر واژه تازه ای برای سرودن ندارم.


----------------------------------




از اشک زلالتر بود و من خیال بلورینم را از پشت ان نظاره گر بودم.
شفافیتش عشق را خجل میکرد و غرور ایینه ایش را میشکست.

نسیم که به دیدارش امده بود نگاهش را به زمین انداخت و لطافت خویش را نادیده گرفت.

و شاپرک بر ظرافت اندامش غبطه خورد.

غروب طلایی خورشید تنش را می ازرد.

اری لطافت او اه چکاوک را شرمگین می ساخت و عروجش را مایوس.

عشق در درونم به لرزه در امد و خود را زندانی دیوارهای دور افتاده قلبم کرد.

چشمهایش را بست و فریاد براورد.

او ارامش روح را متروک کرد و ان "شیشه ای قامت" نفسم را نوازش کرد.


---------------------------



نه از آشنایان وفا دیده ام

نه در باده نوشان صفا دیده ام

ز نامردمیها نرنجد دلم

که از چشم خود هم خطا دیده ام

به خاکستر دل نگیرد شرار

من از برق چشمی بلا دیده ام

وفای تو را نازم ای اشک غم

که در دیده عمری تو را دیده ام

طبیبا مخوان منعم از جام می

که درد درون را دوا دیده ام

حریم خدا شد چه شبها دلم

که خود را در عالم جدا دیده ام

از آن رو نریزد سرشکم ز چشم

که در قطره هایش خدا دیده ام

برو صاف شو تا خدابین شوی

ببین من خدا را کجا دیده ام

LIDA
20-02-2012, 19:15
در تو آواز مي‌شود
تنها، مهتاب
در انديشه‌ي روي تو نيست
گاهي باغچه
در فصل نارنج
بر چشم‌هاي منتظر شبنم
تار مي‌زند ياد تو را
بر شانه‌هاي برهنه شهر
آهنگ حماسه‌ي تو مي‌بارد
حتي بي‌خبرترين ترانه
در خلوت نگاه تو آواز مي‌شود
بي‌درد نيست
وقتي که ساقه‌هاي سبز تو مي‌خشکد
قلب من ترک برمي‌دارد


------------------------------



ز آه سینه سوزان ترانه می سازم
چو نی ز مایه جان این فسانه می سازم
به غمگساری یاران چو شمع می سوزم
برای اشک دمادم بهانه می سازم
پر نسیم به خوناب اشک می شویم
پیامی از دل خونین روانه می سازم
نمی کنم دل از این عرصه شقایق فام
کنار لاله رخان آشیانه می سازم
در آستان به خون خفتگان وادی عشق
برون ز عالم اسباب ، خانه می سازم
چو شمع بر سر هر کشته می گذارم جان
ز یک شراره هزاران زبانه می سازم
ز پاره های دل من شلمچه رنگین است
سخن چو بلبل از آن عاشقانه می سازم
سر و تن و دل و جان را به خاک می فکنم
برای قبر تو چندین نشانه می سازم
كشم به لجه شوریدگی بساط «امین»
كنون كه رخت سفر چون كرانه می سازم

------------------------------


ما همه از یک قبیله ی بی چتریم
فقط لهجه هایمان ، ما را به غربت جاده ها برده است
تو را صدا می زنم که نمی دانم
مرا صدا می زنم که کجایم
ای ساده روسری که در ایستگاه و پچ پچه ها
ای ساده چتر رها که در بغض ها و چشم ها
تو هر شب از روزهای سکوت
رو به دیوار به خوابی می روی
تو هر شب از نوارهای خالی که گوش می دهی
باز می گردی
ما همه از یک آواز
کلمات را به دهان و کتابخانه آوردیم
شاید آوازهایمان ، ما را به غربت لهجه ها برده است
ای بغض پرکنده در غربت این همه گلوی تر
ای تو را که نمی دانم
ای مرا که کجایم
کسی باید از نوارهای خالی به دنیا بیاید
کسی باید امشب آواز بخواند
کسی باید امشب
با غربت جاده ها و لهجه ها
به قبیله ی بی چتر برگردد
ما همه از یک گلوی پر از ترانه رها شده ایم
فقط سکوت هایمان ، ما را به غربت چشم ها برده است
کسی باید امشب
نخستین ترانه را به یاد آورد

LIDA
20-02-2012, 19:21
من از طرح زیبای هر خاطره،
سلامی غزل گونه خواهم نوشت،
که باور کنی گرچه دور از توام
فراموش هرگز نکردم تو را.
در این رخوت بی مجال زمان،
که احساس پژمرده،
همچون خزان،
به یاد تو من مانده ام آشنا،
که شاید، که من یاد باشم تو را!

------------------------------

جاده گفتی یعنی رفتن؟!
جاده یعنی تکرار همین واژه؟!
دریغ!!!
دوست دانایم دانا باش!
که حقیقت بس غم‌ناک‌تر است .. ...
جاده رفتن نیست!!!
که بتوانی با آسانی
چند کمند
سوی آفاقی چند
از پی صید ابعاد زمان اندازی!
.. که به دام آری آهوهای می‌روم و خواهم رفت و خوا ...
.. که به بند آری آهوهای چست زمان را
جاده رفتن نیست!!!
جاده مصدر نیست!!!
جاده تکرار یک صیغه‌ی غربت‌بار است!
جاده یک صیغه که تکرارش
گردبادی است که با خود خواهد برد!
که برد .. ...
هرچه برگ و بر باغ دل تو
هرچه بال و پر پروانه‌ی پندار مرا
جاده رفتن نیست!!!
جاده یعنی:
رفت ..
رفت .. ...
همین.!..

-------------------------


برف پاك كن ها
دست تكان می دهند
بر سه شنبه برف می بارد.

دست تكان می دهیم
-«خداحافظ»

برف پاك كن ها
از روی تو
برف سه شنبه را
می روبند.

من دست تكان می دهم
نقش تو را پاك می كنم
-«خداحافظ»

بر جاده خالی برف می بارد
و برف پاك كنی
دیوانه وار
به این سو و آن سوی جدار گلو
می كوبد.
در گلویم بر نام تو برف می بارد...

LIDA
20-02-2012, 19:33
دریای پر سخاوت چشمانت
چه ساده وبی ریا
مروارید های عشق را
به ساحل نگاهم ارزانی داشتند
ومن صداقت نگاهم
یک سبد پر از گلهای اطلسی را
پیشکش چشمانت کردم
ان روز
در طلوع قشنگ ارزوهایم
غروب سرد رویاهایم را ندیدم
چرا درخشش چشمانت
این را به نگفت
که جاده عشق تو
روزی به بن بست خواهد رسید
ودر این کوره راه من خواهم ماند
وخاطراتی از هم گسسته خاطره ای مثل ابر، خاطرهای مثل مه

--------------------------
من یه کویرم تو نم نم بارون
من خشکی صحرام تو شرشر ناودون
من یه باغچه خشک تو یه باغ پر گل
من سکوت ماهی تو نغمه بلبل
منم اون شمعی که تو غم تو میسوزه
توی اون بلبل عشقی کز خوشی دل میخونه
منم اون شاخه گلی کز غمت شده پرپر
تویی اون یاس خوشبو کز عشق ندیده کمتر
منم اون باد گریزون اواره دشت و بیابون
تویی اون ترنم عشق به پاکی قطرات بارون


----------------------------
زندگی دریاییست که به ساحل چشم می دوزد
شاید از او گوشه چشمی بیند
شاید بشنود که دل ساحل هوس همراه شدن با او را دارد
یا بشنود که صخره های ساحل ماسه شده اند
و حاضر شده اند دل به دریا بسپارند
شاید این بار موجم را جوابی باشد
نمی دانم تا به حال هزاران موج قربانی ساحل شده است
این موج هم فدای ساحل

LIDA
20-02-2012, 19:35
امشب روی برف های سفید در سایه خودم می نشینم
تا غم های یلداییم را به دست تاریکی شب بسپارم
امشب سبدی از انار دانه دانه برایتان می آورم
و تمام ناگفته های دلم را نذز آرزوهای شما می کنم
امشب با راز صدای نی لبک عابر کوچه شریک می شوم
و از فردا تمام ثانیه ها را به یاد عشق تشییع می کنم
امشب چون پاییز شبهایم را به زمستان می سپارم
و قصه ای طولانی از عشق را با تفالی بر حافظ برایتان بازگو می کنم
امشب به انتظار می مانم تا صبح فردا طلوع کند
و من شاید با بوسه های خورشید زیباتر از همیشه از خواب بیدار شوم
امشب هم لبخندم شیرین است هم چشمهایم اشکبار .....
امشب هم گم کرده ام هم گم شده ام......
امشب دلم پاییز زردش را به زمستانی سرد می سپارد....
امشب دوست دارم روی برف های سفید بنویسم
اگر دلتان آرام می گیرد به باورهایم بخندید....
امشب نمی دانم چه بنویسم؟؟؟
امشب هم آرامم هم دلتنگ....
امشب انگار یک نفر با من هست که به دلم سنگ می زند....
کاش امشب ستاره بودم و یک لحظه بیشتر پیش ماهم می ماندم
کاش امشب دوباره شروع می شدم و از نگاه یخ زده در دلم جا می ماندم
امشب نمی دانم چه بنویسم؟؟؟
امشب پر از بهانه ام ...پر ازتب.....پر از درد

-------------------------------


کمی با من مدارا کن
من از دست خودم خستم
اگرچه ساکتم اما...
به دنیای تو دل بستم
کمی با من مدارا کن
به یاد لحظه ی تردید
شبیه آن زمانی که
دلم از دیدنت لرزید
کمی با من مدارا کن
من از خاک و ـنه از سنگم
ببین صبرم زبانزد شد
پریده رنگ و دلتنگم
کمی با من مدارا کن
که این وادی پر درد است
و هر که دوستش دارم
نگاهش بی سبب سرد است


-------------------------

از كتابخانه ی ذهنم دفتر خاطراتم را بر می دارم
شروع به ورق زدن می كنم
و روزهای زندگیم را مرور می كنم
به صفحه هایی می رسم كه سوخته است
به دقت می خوانم،بله خاطرات توست
روزهای سوخته من
می خواهم آن صفحه ها را از دفتر خاطراتم پاره كنم
اما چه فایده كه ته برگ های آن بر روی دفتر خاطراتم می ماند
آرام دفتر خاطرات را می بندم
نگاهم به جلد آن می افتد
ردپایی بر روی آن به جا افتاده
ردپای توست كه روزهای زندگی من را به زیر پا گذاشتی
و از روی آن ها گذشتی
رد پای تو به روی خاطرات من مانده است و با نگاهم آن را دنبال میكنم
افسوس می خورم،اما نمی دانم ...
نمی دانم افسوس از رفتن توست یا عمر برباد رفته ی خودم
به انتظار باران می نشینم، كه رد پا را باران می شوید
و یا راهی دیگر،
ردپای بازگشت تو پاك خواهد كرد ردپای رفتنت را...

LIDA
21-02-2012, 12:53
مرگ،خوابی شیرین،
در آغوش خاك گرم كه جسم سرد مرا در آغوش میگیرد
تا همه ی بی مهری ها وسردی ها و نامردی ها را به فراموشی بسپارم.
و با چه محبتی مهرش را نثارم میكند بی منت.
و باد كه با وزش بر روی خاكم و نوازشی دلنشین آرامم می كند
و در لابه لای درختان برایم آوار می خواند
و درختان برایم دست می زنند
و حال با این یاران دیگر احساس تنهایی نخواهم كرد.
مرگ زیباست برای جسم سردم و روح بلند پروازم
كه باز خواهد گشت در آغوش گرم وبی نهایت محبت او.

********************


دست من خالی بود
دل من می ترسید
من گمان می کردم
تا همین جا کافی است
همه از عشق سخن می گفتند
زمزمه می کردم
پل که پشت سر من می ریزد...
پس چرا باید رفت؟؟؟
روز و شب غصه من ابر بارانی فردا بودش
چتر من باز نشد...
لطف باران که نذاشت
گریه ی تلخ مرا گوش کنند
همه ی دلخوشی ام
چند خطی شعر است
من کمی دلگیرم
همه ی ادم ها به دلم می خندند
همه سنگی دارند
که نشان می گیرند
قلب یکدیگر را
غیبت من شاید از سر دلتنگی است
جند سالی است که من منتظرم
پشت در جای دو کفشی مانده
زمزمه می کردم
پل که پشت سر من می ریزد...
پس جرا باید رفت؟؟؟

*************************

پنجره دل تنگم
از همه دلگیر است
از من نمی پرسید
چرا بی عشق نمی میرد؟؟؟
باغ رویای سبزم
همیشه پاییز است
از من نمی پرسید
چرا از بهار بهانه می گیرد؟؟؟
من کوچ می کنم و
تمامم را سمت خیال می برم
از من نمی پرسید
چرا دور می شوم از خود من؟؟؟
چه بوده خدایا
اندوه دل من
از من نمی پرسید
چرا اخر نشد غم من؟؟؟
هلهله های شادیم
به پای اینهمه درد
همه پایان گرفت
از من نمی پرسید
چرا شکسته دل من؟؟؟
قافله شب زده دیروزهایم
حنجره ام را بوسید
از من نمی پرسید
چرا فرصت یک داد نکردم من؟؟؟
زمان گذشت و
پنجره دل تنگم
از غم تنهایی پوسید
از من بپرسید
او از شماها سیر شد و
هزار تکه کرد دل من

LIDA
21-02-2012, 12:54
وقتی از فكر غزلهایم سرت آتش گرفت
باورم كردی ولیكن باورت آتش گرفت
درد من را با قفس گفتی، صدایت دود شد
مرغ عشقت ‌سوخت،بال كفترت‌ آتش گرفت
خیس باران آمدی سرما سیاهت كرده بود
آنقدر بوسیـدمت تا پیكرت آتش گرفت
گفته بودم من لبالب آتشم پروانه جان!
پس چرا پروا نكردی تا پرت آتش گرفت
گفته بودی شعرهایت ‌سرد وبی روحند مرد!
شعرهایم را نوشتی دفترت آتش گرفت
دستهایم را گرفتی رفتنت نزدیك بود
دستهایت داغ شد انگشترت آتش گرفت
من لبالب آتشم اما نمیدانی چقدر
سینه ام با نامه های آخرت آتش گرفت

********************

به قصد عشق رفتی از غم نان سردرآوردی
زدی دل را به دریا از بیابان سردر آوردی
تو مثل هیچ كس بودی كه مثل تو فراوان است
سری بودی كه روزی از گریبان سردرآوردی
تو می شد جنگلی انبوه باشی از خودت اما
قناعت كردی و از خاك گلدان سردر آوردی
دراین پس كوچه های پرسه ماندی تا مگر شاید
دری بر تخته خورد و از خیابان سردر آوردی
توكل شرط كامل نیست این را مولوی گفته است
بخوان آن را دوباره شاید از آن سردر آوری
"مسیحای من ای ترسای پیر پیرهن چركین"
چه پیش آمد كه از شعر زمستان سر در آوردی

**********************


عشق در حیطه فهمیدن ما نیست‏، بیا برگردیم
آسمان پاسخ پرسیدن ما نیست‏ ، بیا برگردیم
گریه هامان چقدر تلخ، ببین ! رنگ ترحّم دارد
تا زمین دشمن خندیدن ما نیست‏، بیا برگردیم
باغ از فطرت این جاده پر از بوی شكفتنها، حیف
شمّه ای مهلتِ بوییدن ما نیست، بیا برگردیم
بال سنگین سفر میشكند وای ملال انگیز است
هیچ كس منتظر دیدن ما نیست، بیا برگردیم
مثل گنجیم گرانسنگ كمی وسوسه آمیز ولی
دزد هم مایل دزدیدن ما نیست ، بیا برگردیم
خومانیم ببین! ما دلمان را به دو قسمت كردیم
عشق در حیطه فهمیدن ما نیست؟! بیا برگردی

LIDA
21-02-2012, 12:56
می خواستم عزیز تو باشم خدا نخواست
همراه و همگریز تو باشم خدا نخواست

می خواستم كه ماهی غمگین بركه ای
در دست های لیز تو باشم خدا نخواست

گفتم در این زمانه كج فهمِ كند ذهن
مجنون چشم تیز تو باشم خدا نخواست

می خواستم كه مجلس ختمی برای این
پائیز برگریز تو باشم خدا نخواست

آه ای پری هر چه غزلگریه! خواستم
بیت ترانه‏ای ز تو باشم خدا نخواست

مظلوم ساكتم! به خدا دوست داشتم
یار ستم ستیز تو باشم خدا نخواست

نفرین به من كه پوچی دستم بزرگ بود
می خواستم عزیز تو باشم خدا نخواست

********************


ارسال به
گر چه جسمم بی توست
روح من تنها نیست
روح من گرمی دستان تو را حس كرده است
و صدایی آرام
مثل لالایی باران در شب
این همه آرامش در صدای تو و من باز بگویم :تنها؟؟
روح من تنها نیست
روح من خسته این دوریهاست
روح من خسته ز هر تردیدی ست
آسمان ابری و . . .
تو اینجایی!!!

*****************


جوانمردا!
این شعرها را چون آینه دان !
آخر ، دانی كه آینه را
صورتی نیست ، در خود.
اما هركه نگه كند،
صورت خود تواند دیدن
همچنین می دان كه شعر را ،
در خود ،
هیچ معنایی نیست !
اما هر كسی، از او،
آن تواند دیدن كه نقد روزگار و
كمال كار اوست
و اگر گویی‚
”شعر را معنی آن است كه قائلش خواست
و دیگران معنی دیگر
وضع می كنند از خود “
این همچنان است كه كسی گوید :
”صورت آینه ،
صورت روی صیقلی یی است كه اول آن صورت نموده “
و این معنی را تحقیق و غموضی هست كه اگر در شرح آن
آویزم ، از مقصودم بازمانم

LIDA
21-02-2012, 12:57
گر آخرین فریب تو ، ای زندگی ، نبود
اینك هزار بار ، رها كرده بودمت
زان پیشتر كه باز مرا سوی خود كشی
در پیش پای مرگ فدا كرده بودمت
هر بار كز تو خواسته ام
بر كنم امید
آغوش گرم خویش برویم گشاده ای
دانسته ام كه هر چه كنی جز فریب نیست
اما درین فریب ، فسون ها نهاده ای
در پشت پرده ، هیچ مداری جز این فریب
لیكن هزار جامه بر اندام او كنی
چون از ملال روز و شبت خاطرم گرفت
او را طلب كنی و مرا رام او كنی
روزی نقاب
عشق به رخسار او نهی
تا نوری از امید بتابد به خاطرم
روزی غرور شعر و هنر نام او كنی
تا سر بر آفتاب بسایم كه شاعرم
در دام این فریب ، بسی دیر مانده ام
دیگر به عذر تازه نبخشم گناه خویش
ای زندگی ، دریغ كه چون از تو بگسلم
در آخرین فریب تو جویم پناه خویش

*************************


زیر این سقف کبود
راز ماندن در چیست ؟
گفت: دررفتن من
کوه پرسید :و من؟
گفت :در ماندن تو
بلبلی گفت:ومن؟
خنده ای کرد و گفت:
در غزلخوانی تو
آه از آن آبادی
که در آن کوه رود
رود مرداب شود
ودر آن بلبل سر گشته سرش را به گریبان ببرد
ونخواند دیگر
من و تو بلبل و کوه و رودیم
راز ماندن جز
در خواندن من ماندن تو رفتن یاران سفر کرده ی مان نیست بدان

*******************


شاید حضورش هیچ باشد
نه معنای عشق
نه مفهوم وصل
نه تعهد
نه تعلق
نه حتی تثبیت یك مالكیت قانونی
اما
حضوریست زیبا
به زیایی یادها و خاطره ها
به قشنگی احساس ها
حس عشق و دلدادگی
حس تعلق و وابستگی
حتی حس مالكیت
مالكیت ملكی به وسعت دل
و گستردگی احساس

LIDA
21-02-2012, 13:04
ای دو چشمانت رهی روشن بسوی شهر زیبائی

ای نگاهت باده ای در جام مینائی

اه بشتاب ای لبت همرنگ خون لاله خوشرنگ صحرائی

ره بسی دور است

لیك در پایان این ره قصر پر نور است

مینهم پا بر ركاب مركبش خاموش

میخزم در سایه ان سینه و اغوش

میشوم مدهوش

**********************



مانده ام در شب این جاده كمك می خواهم
كوله از شانه ام افتاده كمك می خواهم

روزگاریست كه آنسوی دعایم خالیست
محض روی گل سجاده كمك میخواهم

چشم پروانهءقلبم به گل روی شماست
آی ای مردم آزاده كمك می خواهم

دست كوتاه مرا از دهن موج بگیر
همنفس!سینه به دریا ده كمك می خواهم

عاشقی معترفم جرم بزرگیست ولی
اتفاقیست كه افتاده كمك میخواهم


*********************
با من بی كس تنها شده ، یارا تو بمان
همه رفتند ازین خانه ، خدا را تو بمان
من بی برگ خزان دیده ، دگر رفتنی ام
تو همه بار و بری ، تازه بهارا تو بمان
داغ و درد است همه نقش و نگار دل من
بنگر این نقش به خون شسته ، نگارا تو بمان
زین بیابان گذری نیست سواران را ، لیك
دل ما خوش به فریبی است ، غبارا تو بمان
هر دم از حلقه ی عشاق ، پریشانی رفت
به سر زلف بتان ، سلسله دارا تو بمان
شهریارا تو بمان بر سر این خیل یتیم
پدرا ، یارا ، اندوهگسارا تو بمان
سایه در پای تو چون موج چه خوش زار گریست
كه سر سبز تو خوش باشد ، كنارا تو بمان

GORJI
21-02-2012, 20:42
صحنه ی غریب زندگیتو یه
هممون در نقش یک بازیگریمبا همیم تو بازهای روزگارولی بی از درون هم خبریمبی خبریم
تولد یه خاطره است انگاری زندگی شروع یک نمایشه
کاشکی از دنیا این خاطره ها سهم ما تموم خوبیا بشه
تویه پشت صحنه دنیا یه ما خوبیو بدی میمونه یادگار
زندگی برای ما یه خاطره است از تمام قصه های روزگار
بهتره به قلبامون دروغ نگیم
زندگی هر جا که باشه میگذره
من و تو مسافریم تو این روزا
مثل خورشید تو نگاه پنجره
همیشه از صبح تا شب قایم میشیم
واسه پنهون کردن گریه هامون روی قلب و روحمون خط میکشیم
اگه باز از روزگار دلت گرفت لحظه هات ثانیه هات ابری شدن بیا با من بیا با من ........



غم های ترک خورده
چشمانم را می بندم
می بینم زمینی را که بی قرار عشق بود
واز فراق عشق ابتدا زرد شد
وناگاه قلبش از جفای یار ترک خورد
ولی زمین غم یار را عزیز شمرد
این گذشت تا که مجنون از فراق لیلی پیر شد
وقتی که یک روز از دل شب نویدی از آسمانها
به مجنون رسید
وعشقی نو در دل مجروح مجنون جریان یافت
نمی دانم آن روز مجنون زنده بود یا نه!!!


جای پا
خواب دیده بود ، در ساحل دریا و در حال قدم زدن با خدا. روبه رو در پهنه آسمان صحنه هایی از زندگی اش به نمایش در می آمد. متوجه شد که در هر صحنه دو جای پا در ماسه فرورفته است . یکی جای پای او و دیگری جای پای خدا.
وقتی آخرین صحنه از زندگی اش به نمایش در آمد، متوجه شد که خیلی اوقات در مسیر زندگی او فقط یک جای پا بود. همچنین متوجه شد که آن اوقات سخت ترین وناراحت کننده ترین لحظات زندگی اوبوده است.
این واقعاً او را رنجاند و از خدا درباره آن سوال کرد : خدایا تو گفته بودی چنانچه تصمیم بگیرم که با تو باشم ، همیشه همراه من خواهی بود . ولی من متوجه شدم که در بدترین شرایط زندگیم فقط یک جای پاست ، نمی فهمم چرا در موقعی که بیشترین احتیاج را به تو داشته ام مرا تنها گذاشته ای ؟!!!
خدا پاسخ داد :فرزند عزیز و گرانقدر من ، تو رادوست دارم و هیچ وقت تنهایت نمی گذارم . زمانهایی که تودر آزمایش و رنج بودی ، وقتی تو فقط یک جای پا می بینی ، من تو را به دوش گرفته بودم.

Sorena
22-02-2012, 08:36
سهراب سپهری

بايد امشب بروم‌.
من كه از بازترين پنجره با مردم اين ناحيه صحبت كردم
حرفي از جنس زمان نشنيدم‌.
هيچ چشمي‌، عاشقانه به زمين خيره نبود.
كسي از ديدن يك باغچه مجذوب نشد.
هيچ كسي زاغچه يي را سر يك مزرعه جدي نگرفت‌.

******

پشت هيچستان‌، چتر خواهش باز است‌:
تا نسيم عطشي در بن برگي بدود،
زنگ باران به صدا مي آيد.
آدم اين جا تنهاست
و در اين تنهايي‌، سايه ناروني تا ابديت جاري است‌.

*****

خواهم آمد ، و پيامي خواهم آورد.
در رگ ها ، نور خواهم ريخت .
و صدا خواهم در داد: اي سبدهاتان پر خواب‌! سيب آوردم ،
سيب سرخ خورشيد.
خواهم آمد ، گل ياسي به گدا خواهم داد.

*****

به نام خداوند جان و خرد
به کوروش به آرش به جمشيد قسم
به نقش و نگار تخت جمشيد قسم
که ايران همی قلب و خون من است
گرفته ز جان از وجود من است
بخوانیم این جمله در گوش باد
چو ایران نباشد تن من مباد

Sorena
22-02-2012, 09:19
دلم گرفته است / دلم گرفته است/ به ایوان میروم و انگشتانم را / بر پوست کشیده ی شب میکشم / چراغ های رابطه تاریکند / چراغ های رابطه تاریکند/ کسی مرا به آفتاب / معرفی نخواهد کرد / کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد / پرواز را بخاطر بسپار/ پرنده مردنی ست

*******

بعد از تو ما به قبرستان ها رو آوردیم/ و مرگ، زیر چادر مادر بزرگ نفس میکشید/ و مرگ، آن درخت تناور بود/ که زنده های اینسوی آغاز/ به شاخه های ملولش دخیل می بستند/ و مرده های آنسوی پایان/ به ریشه های فسفریش چنگ میزدند/ و مرگ روی آن ضریح مقدس نشسته بود/ که در چهار زاویه اش، ناگهان چهار لاله ی آبی/ روشن شدند. / صدای باد می آید/ صدای باد می آید، ای هفت سالگی/ بر خاستم و آب نوشیدم/ و ناگهان به خاطر آوردم/ که کشتزارهای جوان تو از هجوم ملخ ها چگونه ترسیدند...

******

هستی من آیهٔ تاریکیست/ که تو را در خود تکرار کنان/ به سحر گاه شگفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد/ من در این آیه ترا آه کشیدم، آه/ من در این آیه ترا/ به درخت و آب و آتش پیوند زدم

Sorena
22-02-2012, 09:21
شاید پرنده بود که نالید/ یا باد، در میان درختان/ یا من، که در برابر بن بست قلب خود/ چون موجی از تأسف و شرم و درد/ بالا میآمدم/ و از میان پنجره میدیدم/ که آن دو دست، آن دو سر زنش تلخ/ و همچنان دراز بسوی دو دست من/ در روشنائی سپیده دمی کاذب/ تحلیل میروند/ و یک صدا که در افق سرد/ فریاد زد:/ "خداحافظ. "

******

گوش دادم.../ نبضم از طغیان خون متورم بود/ و تنم... / تنم از وسوسه/ متلاشی گشتن.../ آه، من پر بودم از شهوت - شهوت مرگ/ هر دو پستانم از احساسی سر سام آور تیر کشید/ آه / من به یاد آوردم/ اولین روز بلوغم را / که همه اندامم/ باز میشد در بهتی معصوم/ تا بیامیزد با آن مبهم، آن گنگ، آن نا معلوم /گوش دادم/ گوش دادم به همه زندگیم .../ در حباب کوچک روشنائی خود را/ در خطی لرزان خمیازه کشید.

*******

من، حس میکنم/ من میدانم/ که لحظه نماز، کدامین لحظه ست./ اکنون ستاره ها همه با هم/ همخابه میشوند./ من در پناه شب/ از انتهای هر چه نسیمست، میوزم/ من در پناه شب/ دیوانه وار فرو میریزم/ با گیسوان سنگینم، در دستهای تو/ و هدیه میکنم به تو گلهای استوائی این گرمسیر سبز جوان را

Sorena
22-02-2012, 09:27
چنگ زد خورشید بر گیسوی من
آسمان لغزید در چشمان او
آه ، کاش آن لحظه پایانی نداشت
در غم هم محو و رسوا میشدیم
کاش با خورشید می آمیختیم
کاش همرنگ افقها می شدیم

*******

من خواب دیده ام که کسی می آید
من خواب یک ستاره ی قرمز دیده ام
و پلک چشمم هی می پرد و کفشهایم هی جفت میشوند
و کور شوم اگر دروغ بگویم
من خواب آن ستاره ی قرمز را وقتی که خواب نبودم دیده ام

********

پرنده گفت : چه بویی چه آفتابی
آه بهار آمده است
و من به جستجوی جفت خویش خواهم رفت
پرنده از لب ایوان پرید مثل پیامی پرید و رفت
پرنده کوچک
پرنده فکر نمی کرد
پرنده روزنامه نمی خواند
پرنده قرض نداشت
پرنده آدمها را نمیشناخت
پرنده روی هوا
و بر فراز چراغهای خطر
در ارتفاع بی خبری می پرید
و لحظه های آبی را
دیوانه وار تجربه می کرد
پرنده آه فقط یک پرنده بود

S.A.B.E.R
22-02-2012, 10:44
!
ﮔﺎﻩ ﺑﺎﮏﯾﮔﻞ ﺳﺮﺥ
ﮔﺎﻩ ﺑﺎﮏﯾﺩﻝ ﺗﻨﮓ
ﮔﺎﻩ ﺑﺎ ﺳﻮﺳﻮﯼ ﺍﻣﯿﺪﯼ ﮐﻤﺮﻧﮓ
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﮐﺮﺩ!
ﮔﺎﻩ ﺑﺎ ﻏﺰﻟﯽ ﺍﺯ ﺍﺣﺴﺎﺱ
ﮔﺎﻩ ﺑﺎ ﺧﻮﺷﻪ ﺍﯼ ﺍﺯ ﻋﻄﺮ ﮔﻞ ﯾﺎﺱ
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﮐﺮﺩ!
ﮔﺎﻩ ﺑﺎ ﻧﺎﺏ ﺗﺮﯾﻦ ﺷﻌﺮ ﺯﻣﺎﻥ
ﮔﺎﻩ ﺑﺎ ﺳﺎﺩﻩ ﺗﺮﯾﻦ ﻗﺼﻪﮏﯾﺍﻧﺴﺎﻥ
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﮐﺮﺩ!
ﮔﺎﻩ ﺑﺎ ﺳﺎﯾﻪ ﺍﺑﺮﯼﺳﺮﮔﺮﺩﺍﻥ
ﮔﺎﻩ ﺑﺎ ﻫﺎﻟﻪ ﺍﯼ ﺍﺯ ﺳﻮﺯ ﭘﻨﻬﺎﻥ
ﮔﺎﻩ ﺑﺎﯾﺪ ﺭﻭﺋﯿﺪ
ﺍﺯ ﭘﺲ ﺁﻥ ﺑﺎﺭﺍﻥ
ﮔﺎﻩ ﺑﺎﯾﺪ ﺧﻨﺪﯾﺪ
ﺑﺮ ﻏﻤﯽ ﺑﯽ ﭘﺎﯾﺎﻥ
ﻟﺤﻈﻪ ﻫﺎﯾﺖ ﺑﯽ ﻏﻢ............
ﺭﻭﺯﮔﺎﺭﺕ ﺁﺭﺍﻡ........

*******************************
ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺍﻡ ﺳﺮ ﺩﺭ ﮔﺮﯾﺒﺎﻥ
ﺑﯽ ﺗﻮ ﺩﺭ ﺷﺐ ﻫﺎﯼ ﻏﻤﮕﯿﻦ
ﺑﯽ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﺪ ﻫﻤﺪﻡ ﻣﻦ
ﯾﺎﺩ ﭘﯿﻤﺎﻥ ﻫﺎﯼ ﺩﯾﺮﯾﻦ
ﺁﻥ ﮔﻞ ﺳﺮﺧﯽ ﮐﻪ ﺩﺍﺩﯼ
ﺩﺭ ﺳﮑﻮﺕ ﺧﺎﻧﻪ ﭘﮋﻣﺮﺩ
ﺁﺗﺶ ﻋﺸﻖ ﻭ ﻣﺤﺒﺖ
ﺩﺭ ﺧﺰﺍﻥ ﺳﯿﻨﻪ ﺍﻓﺴﺮﺩ
ﮐﻨﻮﻥ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺩﺭ ﻧﮕﺎﻫﻢ
ﺗﺼﻮﯾﺮ ﭘﺮ ﻏﺮﻭﺭ ﭼﺸﻤﺖ
ﮏﯾﺩﻡ ﻧﻤﯽ ﺭﻭﺩ ﺍﺯ ﯾﺎﺩﻡ
ﭼﺸﻤﻪ ﻫﺎﯼ ﭘﺮ ﻧﻮﺭ ﭼﺸﻤﺖ
ﺁﻥ ﮔﻞ ﺳﺮﺧﯽ ﮐﻪ ﺩﺍﺩﯼ
ﺩﺭ ﺳﮑﻮﺕ ﺧﺎﻧﻪ ﭘﮋﻣﺮﺩ

@@@@@@@@@@@@@@@@
ﻣﻦ ﮔﺮﯾﺰﺍﻧﻢ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺧﺴﺘﻪ ﺗﺮﯾﻦ ﺷﮑﻞ ﺣﯿﺎﺕ
ﻭ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻏﺮﺑﺖ ﺗﻠﺦ
ﮐﻪ ﺑﻪ ﺍﺟﺒﺎﺭ ﺑﻪ ﭘﺎﯾﻢ ﺑﺴﺘﻨﺪ
ﻣﯽ ﮔﺮﯾﺰﻡ ﺍﺯ ﺷﺐ
ﻣﯽ ﮔﺮﯾﺰﻡ ﺍﺯ ﻋﺸﻖ
ﻭ ﺗﻮ ﺍﯼ ﭘﺎﮎ ﺗﺮﯾﻦ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﻫﺎ
ﻫﻤﻪ ﺟﺎ ﺩﺭﯽﭘﺗﻮ ﻣﯽ ﮔﺮﺩﻡ

S.A.B.E.R
22-02-2012, 10:52
ﺧﺴﺘﻪ ﺍﻡ ﺩﯾﮕﺮ ﺍﺯﯾﻦ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﻫﺎ
ﺧﺴﺘﻪ ﺍﺯ ﺑﯽ ﻣﻬﺮﯼ ﻭ ﺑﯽ ﺩﺍﺩﻫﺎ
ﺧﺴﺘﻪ ﺍﺯ ﺩﻟﺒﺴﺘﮕﯽ ﻭ ﯾﺎﺩ ﻫﺎ
ﺧﺴﺘﻪ ﺍﺯ ﺷﯿﺮﯾﻦ ﻭ ﺍﺯ ﻓﺮﻫﺎﺩ ﻫﺎ
ﺧﺴﺘﻪ ﺍﻡ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﺩﯾﻮﺍﻧﮕﯽ
ﺧﺴﺘﻪ ﺍﺯ ﻧﺎﺩﺍﻧﯽ ﻓﺮﺯﺍﻧﮕﯽ
ﺧﺴﺘﻪ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺩﺷﻤﻨﺎﻥ ﺧﺎﻧﮕﯽ
ﺧﺴﺘﻪ ﺍﻡ ﺍﺯﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﺑﯿﮕﺎﻧﮕﯽ
ﺧﺴﺘﻪ ﺍﻡ ﺍﺯ ﮔﺮﺩﺵ ﭼﺮﺥِ ﻓﻠﮏ
ﺧﺴﺘﻪ ﺍﺯ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﻭ ﺷﺐ ﻫﺎﯼ ﺗﮏ
ﺧﺴﺘﻪ ﺍﺯ ﺍﯾﻤﺎﻧﻢ ﻭ ﺗﺮﺩﯾﺪ ﻭ ﺷﮏ
ﺧﺴﺘﻪ ﺍﺯ ﺩﯾﻮ ﻭ ﺩَﺩ ﻭ ﺩﻭﺯﻭ ﮐﻠﮏ
ﺧﺴﺘﻪ ﺍﻡ ﺩﯾﮕﺮ ﺍﺯﯾﻦ ﺁﻭﺍﺭﻫﺎ
ﺧﺴﺘﻪ ﺍﺯ ﺳﻨﮕﯿﻨﯽ ﺩﯾﻮﺍﺭﻫﺎ
ﺧﺴﺘﻪ ﺍﺯ ﻇﻠﻢ ﻭ ﺑﺪ ﻭ ﺁﺯﺍﺭﻫﺎ
ﺧﺴﺘﻪ ﺍﺯ ﺑﯽ ﯾﺎﺭﯼ ﺑﯿﻤﺎﺭﻫﺎ
ﺧﺴﺘﻪ ﺍﻡ ﺍﺯ ﺗﺎﺑﺶ ﻣﻬﺮ ﻭ ﻗﻤﺮ
ﺧﺴﺘﻪ ﺍﺯ ﻧﺎﻣﺮﺩﻣﯽ ﻫﺎﯼ ﺑﺸﺮ
ﺧﺴﺘﻪ ﺍﺯ ﺑﯽ ﻓﻄﺮﺗﺎﻥ ﺑﯽ ﻫﻨﺮ
ﺧﺴﺘﻪ ﺍﻡ ﺍﺯ ﺧﺴﺘﮕﯽ ﻫﺎ، ﺑﯿﺸﺘﺮ…
ﺧﺴﺘﻪ ﺍﻡ، ﺧﺴﺘﻪ ﺍﻡ…
-----------------------------------
ﻣﺎﺩﺭ ﺍﯼ ﻭﺍﻻﺗﺮﯾﻦ ﺭﻭﯾﺎﯼ ﻋﺸﻖ ﻣﺎﺩﺭ ﺍﯼ ﺩﻟﻮﺍﭘﺲ ﻓﺮﺩﺍﯼ ﻋﺸﻖ ﻣﺎﺩﺭ ﺍﯼ ﻏﻤﺨﻮﺍﺭ ﺑﯽ ﻫﻤﺘﺎﯼ ﻣﻦ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﻭ ﺁﺧﺮﯾﻦ ﻣﻌﻨﺎﯼ ﻋﺸﻖ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﯽ ﺗﻮ ﺳﺮﺍﺳﺮ ﻣﺤﻨﺖ ﺍﺳﺖ ﺯﯾﺮ ﭘﺎﯼ ﺗﻮﺳﺖ ﺗﻨﻬﺎ ﺟﺎﯼ ﻋﺸﻖ ﻣﺎﺩﺭ ﺍﯼ ﭼﺸﻢ ﻭ ﭼﺮﺍﻍ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻗﻠﺐ ﺭﻧﺠﻮﺭ ﺗﻮ ﺷﺪ ﺩﺭﯾﺎﯼ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺗﮑﯿﻪ ﮔﺎﻩ ﺧﺴﺘﮕﯽ ﻫﺎﯾﻢ ﺗﻮﺋﯽ ﻣﺎﺩﺭ ﺍﯼ ﺗﻨﻬﺎﻧﺮﯾﻦ ﻣﺎ ﻭﺍﯼ ﻋﺸﻖ ﯾﺎﺩ ﺗﻮ ﺁﺭﺍﻡ ﻣﯽ ﺳﺎﺯﺩ ﻣﺮﺍ ﺍﺯ ﺗﻮ ﺁﻫﻨﮕﯽ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﻧﺎﯼ ﻋﺸﻖ ﺻﻮﺕ ﻻﻻﺋﯽ ﺗﻮ ﺍﻋﺠﺎﺯ ﮐﺮﺩ ﻣﺎﺩﺭ ﺍﯼ"ﭘﯿﻐﻤﺒﺮ ﺯﯾﺒﺎﯼ ﻋﺸﻖ" ﻣﺎﻩ ﻣﻦ ﭘﺸﺖ ﻭ ﭘﻨﺎﻩ ﻣﻦ ﺗﻮﺋﯽ ﺟﺎﻥ ﻣﻦ ﺍﯼ ﮔﻮﻫﺮ ﯾﮑﺘﺎﯼ ﻋﺸﻖ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﻭﺍﺭ ﺍﺯ ﺗﻮ ﺍﺣﯿﺎﺀ ﺷﺪ ﭼﻨﯿﻦ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﻋﺸﻖ ﺍﯼ ﺍﻧﯿﺲ ﻟﺤﻈﻪ ﻫﺎﯼ ﺑﯽ ﮐﺴﯽ ﺩﺭ ﺩﻟﻢ ﺑﺮﭘﺎ ﺷﺪﻩ ﻏﻮﻏﺎﯼ ﻋﺸﻖ ﺗﺸﻨﻪ ﺁﻏﻮﺵ ﮔﺮﻡ ﺗﻮﻣﻨﻢ ﻣﻦ ﮐﻪ ﻣﺠﻨﻮﻧﻢ ﺗﻮﺋﯽ ﻟﯿﻼﯼ ﻋﺸﻖ ﮏﯾﻟﺤﻈﻪ...ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺗﻮ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﻣﯽ ﺭﻭﺩ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﻫﺴﺘﯽ ﺗﻮ ﻫﺴﺖ ﻣﯽ ﺭﻭد
---------------------------------------- ﺷﺎﯾﺪ ﮐﻪ ﺍﻧﺪﮐﯽ ﺑﻨﺸﯿﻨﺪ ﮐﻨﺎﺭ ﺗﻮ ﺍﻣﺎ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺑﺎﺭ ِ ﺳﻔﺮ ﺑﺴﺖ ﻣﯽ ﺭﻭﺩ ﺁﻧﮑﺲ ﮐﻪ ﺩﻝ ﺑﺮﯾﺪﻩ ، ﺗﻮ ﭘﺎ ﻫﻢ ﺑﺒﺮّﯼ ﺍﺵ ﭼﻮﻥ ﻃﻔﻠﯽ ﺍﺯ ﮐﻨﺎﺭ ﺗﻮ ﺑﺎ ﺩﺳﺖ ﻣﯽ ﺭﻭﺩ ﺭﻓﺘﻦ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺭﺍﻩ ِ ﺭﺳﯿﺪﻥ ﻧﺒﻮﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﮔﺎﻫﯽ ﻣﺴﯿﺮ ﺟﺎﺩﻩ ﺑﻪ ﺑﻦ ﺑﺴﺖ ﻣﯽ ﺭﻭﺩ
--------------------------------------------

S.A.B.E.R
22-02-2012, 10:55
دﻟﺨﻮﺵ ﻋﺸﻖ ﺷﻤﺎ ﻧﯿﺴﺘﻢ ﻣﻦ ﺍﯼ ﺍﻫﻞ
ﺯﻣﯿﻦ
ﻋﺸﻖ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﻗﻠﺐ ﻭ ﺭﻭﺡ ﻣﻦ ﺑﺒﯿﻦ
ﻋﺸﻖ ﻣﻦ ﺩﺭ ﺫﻫﻦ ﻭ ﺩﺭ ﺟﺎﻥ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ
ﻋﺸﻖ ﻣﻦ ﺗﻨﻬﺎ ﺧﺪﺍﯼ ِ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺭﻭﺷﻦ ﺍﺳﺖ
ﻋﺸﻖ ﻣﻦ ﯾﺎﺩﺵ ﺑﻮﺩ ﺁﺭﺍﻡ ﺩﻝ ،
ﯾﺎﺩ ﺍﻭ ﻫﺮ ﻏﺼﻪ ﺍﯼ ﺭﺍ ﻣﺮﻫﻢ ﺍﺳﺖ
ﮔﺮ، ﺑﻪ ﺍﻭ ﺩﻝ ﺧﻮﺵ ﺑﺪﺍﺭﻡ ﺭﻭﺯ ﻭ ﺷﺐ
ﺟﺎﻥ ﺧﺴﺘﻪﯽﮐﻓﺘﺪ ﺩﺭ ﺗﺎﺏ ﻭ ﺗﺐ ؟
ﮔﺮ ﺳﺰﺍﻭﺍﺭ ﺭﻩ ﮐﻮﯾﺶ ﺷﻮﻡ
ﻓﺎﺭﻍ ﺍﺯ ﺩﻧﯿﺎ ﺷﺪﻩ ، ﺳﻮﯾﺶ ﺭﻭﻡ
ﺩﻝ ﺯﻗﯿﺪ ﺑﻨﺪﻫﺎ ﻭﺍ ﻣﯿﺸﻮﺩ
ﺩﺭ ﺑﻬﺸﺖ ﺍﻭﻟﯿﻨﺶ ﺑﺎﺯ ﻣﺎﻭﺍ ﻣﯿﺸﻮﺩ
ﻣﺮﻍ ﺩﻝ ﺗﻨﻬﺎ ﺳﺒﮑﺒﺎﻝ ﻭ ﺭﻫﺎ
ﺭﻭ ﺑﺴﻮﯼ ﻋﺮﺵ ﺍﻋﻼ ﻣﯿﺸﻮﺩ
___________________________________
ﻋﺎﺷﻖ ﺷﺪﻥ ﭼﻴﺰ ﺳﺎﺩﻩ ﺍﻳﺴﺖ. . .ﻣﻬﻢ
ﻋﺎﺷﻖ ﻣﺎﻧﺪﻥ ﺍﺳﺖ ، ﺑﻲ ﺍﻧﺘﻬﺎ..ﺑﻲ ﺯﻭﺍﻝ..ﺗﺎ
ﺍﺑﺪ..ﺑﻲ ﻣﻨﺖ!....
ﺑﯿﺨﻮﺩﯼ ﭘﺮﺳﻪ ﺯﺩﯾﻢ ﺻﺒﺤﻤﺎﻥ ﺷﺐ ﺑﺸﻮﺩ
ﺑﯿﺨﻮﺩﯼ ﺣﺮﺹ ﺯﺩﯾﻢ ﺳﻬﻤﻤﺎﻥ ﮐﻢ ﻧﺸﻮﺩ
ﻣﺎ ﺧﺪﺍ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﺳﺮ ﺩﻋﻮﺍ ﺑﺮﺩﯾﻢ
ﻭ ﻗﺴﻢ ﻫﺎ ﺧﻮﺭﺩﯾﻢ
ﻣﺎ ﺑﻪ ﻫﻢ ﺑﺪ ﮐﺮﺩﯾﻢ
ﻣﺎ ﺑﻪ ﻫﻢ ﺑﺪ ﮔﻔﺘﯿﻢ
ﻣﺎ ﺣﻘﯿﻘﺖ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺯﯾﺮ ﭘﺎ ﻟﻪ ﮐﺮﺩﯾﻢ
ﻭ ﭼﻘﺪﺭ ﺣﻆ ﺑﺮﺩﯾﻢ ﮐﻪ ﺯﺭﻧﮕﯽ ﮐﺮﺩﯾﻢ
ﺭﻭﯼ ﻫﺮ ﺣﺎﺩﺛﻪ ﺍﯼ ﺣﺮﻓﯽ ﺍﺯ ﭘﻮﻝ ﺯﺩﯾﻢ
ﺍﺯ ﺷﻤﺎ ﻣﯽ ﭘﺮﺳﻢ
ﻣﺎ ﮐﻪ ﺭﺍ ﮔﻮﻝ ﺯﺩﯾﻢ ؟
______________________________________
ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﻢ ﭼﻪ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺑﮕﻮﯾﻢ
ﺯﺑﺎﻧﻢ ﺩﺭ ﺩﻫﺎﻥ ﺑﺎﺯ ﺑﺴﺘﻪ ﺳﺖ
ﺩﺭ ﺗﻨﮓ ﻗﻔﺲ ﺑﺎﺯ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺍﻓﺴﻮﺱ
ﮐﻪ ﺑﺎﻝ ﻣﺮﻍ ﺁﻭﺍﺯﻡ ﺷﮑﺴﺘﻪ ﺳﺖ
ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﻢ ﭼﻪ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺑﮕﻮﯾﻢ
ﻏﻤﯽ ﺩﺭ ﺍﺳﺘﺨﻮﺍﻧﻢ ﻣﯽ ﮔﺪﺍﺯﺩ
ﺧﯿﺎﻝ ﻧﺎﺷﻨﺎﺳﯽ ﺁﺷﻨﺎ ﺭﻧﮓ
ﮔﻬﯽ ﻣﯽ ﺳﻮﺯﺩﻡ ﮔﻪ ﻣﯽ ﻧﻮﺍﺯﺩ
ﮔﻬﯽ ﺩﺭ ﺧﺎﻃﺮﻡ ﻣﯽ ﺟﻮﺷﺪ ﺍﯾﻦ ﻭﻫﻢ
ﺯ ﺭﻧﮓ ﺁﻣﯿﺰﯼ ﻏﻤﻬﺎﯼ ﺍﻧﺒﻮﻩ
ﮐﻪ ﺩﺭ ﺭﮔﻬﺎﻡ ﺟﺎﯼ ﺧﻮﻥ ﺭﻭﺍﻥ ﺍﺳﺖ
ﺳﯿﻪ ﺩﺍﺭﻭﯼ ﺯﻫﺮﺁﮔﯿﻦ ﺍﻧﺪﻭﻩ
ﻓﻐﺎﻧﯽ ﮔﺮﻡ ﻭﺧﻮﻥ ﺁﻟﻮﺩ ﻭ ﭘﺮﺩﺭﺩ
ﻓﺮﻭ ﻣﯽ ﭘﯿﭽﯿﺪﻡ ﺩﺭ ﺳﯿﻨﻪ ﺗﻨﮓ
ﭼﻮ ﻓﺮﯾﺎﺩﯽﮑﯾﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﮔﻨﮓ
ﮐﻪ ﻣﯽ ﮐﻮﺑﺪ ﺳﺮ ﺷﻮﺭﯾﺪﻩ ﺑﺮ ﺳﻨﮓ
ﺳﺮﺷﮑﯽ ﺗﻠﺦ ﻭ ﺷﻮﺭ ﺍﺯ ﭼﺸﻤﻪ ﺩﻝ
ﻧﻬﺎﻥ ﺩﺭ ﺳﯿﻨﻪ ﻣﯽ ﺟﻮﺷﺪ ﺷﺐ ﻭ ﺭﻭﺯ
ﭼﻨﺎﻥ ﻣﺎﺭ ﮔﺮﻓﺘﺎﺭﯼ ﮐﻪ ﺭﯾﺰﺩ
ﺷﺮﻧﮓ ﺧﺸﻤﺶ ﺍﺯ ﻧﯿﺶ ﺟﮕﺮ ﺳﻮﺯ
ﭘﺮﯾﺸﺎﻥ ﺳﺎﯾﻪ ﺍﯼ ﺁﺷﻔﺘﻪ ﺁﻫﻨﮓ
ﺯ ﻣﻐﺰﻡ ﻣﯽ ﺗﺮﺍﻭﺩ ﮔﯿﺞ ﻭ ﮔﻤﺮﺍﻩ
ﭼﻮ ﺭﻭﺡ ﺧﻮﺍﺑﮕﺮﺩﯼ ﻣﺎﺕ ﻭ ﻣﺪﻫﻮﺵ
ﮐﻪ ﺑﯽ ﺳﺎﻣﺎﻥ ﺑﻪ ﺭﻩ ﺍﻓﺘﺪ ﺷﺒﺎﻧﮕﺎﻩ
ﺩﺭﻭﻥ ﺳﯿﻨﻪ ﺍﻡ ﺩﺭﺩﯼ ﺳﺖ ﺧﻮﻧﺒﺎﺭ
ﮐﻪ ﻫﻤﭽﻮﻥ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﺩ ﮔﻠﻮﯾﻢ
ﻏﻤﯽ‌ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺩﺭﺩﯼ ﮔﺮﯾﻪ ﺁﻟﻮﺩ
ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﻢ ﭼﻪ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺑﮕﻮﯾﻢ
ﺍﻭ ﺳﺮﺳﭙﺮﺩﻩ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺳﺖ‚ﻣﻦ ﺩﻝ ﺳﭙﺮﺩﻩ
ﺑﻮﺩﻡ

LIDA
22-02-2012, 14:50
شب شد خیال آمدنت را به من بده
حسِ عزیز در زدنت را به من بده
امشب شبیه عشق رها شو درون من
روحِ شگرفِ بی بدنت را به من بده
ای مثل صبحْ آمده از لمـسِ آفتاب
من سردم است پیرهنت را به من بده
اینجا میان موزه‌ی شب خاك می خورم
یك شب هوای پرزدنت را به من بده
من با تو گفتن از تو ، تو را دور می شوم
ای من ، منِ همیشه ،من ات را به من بده
… حرفی نمانده است ، ولی محضِ یك حضور
فریادهای بی دهنت را به من بده
مردن مرا نشانه‌ی تلخی ست ، بعد از این
نامِ قشنگِ زیستن ات را به من بده

----------------------



نمی شود که بهار از تو سبزتر باشد ...

نمی شود که تو باشی، به مهربانی مهتاب
در آن زمان که روح دردمند ولگردم
بستری می جوید
بالینی می خواهد
تا شاید دمی بیاساید

نمی شود که تو باشی به مهربانی مهتاب
و این روح دردمند ولگرد
باز هم کوله را زمین نگذارد
و سر را بر زانوی مهربانی تو

نمی شود که تو باشی و شعر هم باشد
نمی شود که تو باشی، ترانه هم باشد
نمی شود که شب هنگام
عطر نگاه تو باشد
«محبوبه های شب» هم باشند.

نمی شود که تو باشی، من عاشق تو نباشم
نمی شود که تو باشی
درست همینطور که هستی
و من، هزار بار خوبتر از این باشم
و باز، هزار بار ، عاشق تو نباشم

نمی شود، می دانم
نمی شود که بهار از تو سبزتر باشد......


---------------------------


گفتم نگاه مردم این‌جا عجیب نیست؟
گفتی: فقط نگاهِ شقایق غریب نیست!

حالا كه عطر لاله و گل هم تقلّبی‌ست
احساس لمس عاطفه غیر از فریب نیست

وقتی خدا هم از دل خود ناله می‌كند
شب‌لرزه‌های گریة آدم عجیب نیست

دیگر برای شوكتِ دریا غزل نباف!
موجی كه در هوای تو یخ زد نجیب نیست

بس كن عزیز! فاجعه از جای دیگر است
تحریمِ زندگی فقط از ننگِ سیب نیست

می‌خوانم از نگاهِ پر از اضطراب تو
حتّی برای كشتنمان هم صلیب نیست

LIDA
22-02-2012, 14:52
می خواهم وقتی مردم به آسمان بروم
راستش نمی خواهم بمیرم
اما دلم می خواهد به آسمان بروم
برای اینکه خیالم تخت باشد
که در دستهای امنی هستم
نمی دانم چرا همه می خواهند به آسمان بروند
اما هیچ کس نمی خواهد بمیرد

---------------------------

باچتر آبیت به خیابان که آمدی
حتماً بگو به ابر به باران که آمدی

نم نم بیا به سمت قراری که درمن است
از امتداد خیس درختان که آمدی!

امروز روز خوب من و روز خوب توست
با خنده روئیت بنمایان که آمدی

فواره های یخ زده یکباره واشدند
تا خورد بر مشام زمستان که آمدی

شب مانده بود و هیبتی از ناگهان تو
مانند ماه تا لب ایوان که امدی

زیبایی رها شده در شعر های من!
شعرم رسیده بود به پایان که آمدی

...پیش از شما خلاصه بگویم ـ ادامه ام
نه احتمال داشت نه امکان که آمدی

...گنجشگها ورود تو را جار می زنند
آه ای بهار گمشده ...ای آنکه آمدی!

----------------------------



عجب تکلیف بی نهایتی است دوست داشتن
وقتی که دیگر نبود من به بودنش نیازمند شدم
وقتی که دیگر رفت من به انتظار آمدنش نشستم
وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد
من او را دوست داشتم
وقتی که او تمام کرد من شروع کردم
وقتی او تمام شد من شروع کردم
و چه سخت است تنها متولد شدن
مثل تنها زندگی کردن
مثل تنها مردن

LIDA
22-02-2012, 14:53
ارسال به
حقیقت دارد که تو می‌توانی با دست‌های من
سه تار قلم مو را بنوازی و نُت‌های رنگ پریده را فیروزه‌ای کنی
( باید بسیار زیسته باشی که این همه از آسمان آکنده‌ای)

حقیقت دارد که من می توانم با شعر های تو
با باران مشاعره کنم .. و بند نیایم
( باید بسیار گریسته باشم که این همه در واژه های تو غوطه‌ورم‌)

تا من بنفشه ها را میان شب های زمستان قسمت کنم ،
تو یک خوشه انگور به صدایت تعارف کن
خطی از شعرهایت را که بخوانی ،سال ، تحویل می شود
(حقیقت دارد که در حضور تو بودن .. همیشه از نبودن زیبا تر است)

----------------------------------


خلوتم را نشكن
شاید این خلوت من كوچ كند
به شب پروانه
به صدای نفس شهنامه
به طلوع اخرین افسانه
و غروبی كه در ان
نقش دیوانگی یك عاشق
بر سر دیواری پیدا شد.
خلوتم را نشكن
خلوتم بس دور است
ز هوای دل معشوق سهند
خلوتم راه درازی ست میان من و تو
خلوتم مروارید است به دست صیاد
خلوتم تیر وكمانی ست به دست سحر
خلوتم راه رسیدن به خداست
خلوتم را نشكن


----------------------------



چشمان‌ات راز ِ آتش است.
و عشق‌ات پیروزی‌ی ِ آدمی‌ست
هنگامی که به جنگ ِ تقدیر می‌شتابد.
و آغوش‌ات
اندک جائی برای ِ زیستن
اندک جائی برای ِ مردن
و گریز ِ از شهر


که با هزار انگشت


به‌وقاحت
پاکی‌ی ِ آسمان را متهم می‌کند.
کوه با نخستین سنگ‌ها آغاز می‌شود
و انسان با نخستین درد.
در من زندانی‌ی ِ ستم‌گری بود
که به آواز ِ زنجیرش خو نمی‌کرد ــ
من با نخستین نگاه ِ تو آغاز شدم.

LIDA
22-02-2012, 14:55
در انتهای هر سفر
در آینه
دار و ندار خویش را مرور می کنم
این خاک تیره این زمین
پاپوش پای خسته ام
این سقف کوتاه آسمان
سرپوش چشم بسته ام
اما خدای دل
در آخرین سفر
در آینه به جز دو بیکرانه ی کران
به جز زمین و آسمان
چیزی نمانده است
گم گشته ام، کجا
ندیده ای مرا ؟ ...

------------------------------

چیزی نمی تونم بگم، قراره از من بگذری
چیزی نگو می فهممت، باید از این خونه بری
چند سال از امشب بگذره، تا من فراموشت کنم
تا با یه دریا تو خودم، خاموش خاموشت کنم ...
تنهاییآمو بعد از این، با قلب کی قسمت کنم
واسه فراموش کردنت، باید به چی عادت کنم
تو باید از من رد بشی، من باید از تو بگذرم ...
کاری نمی تونم کنم، باید بیُفتی از سرم
بعد از تو باید با خودم، تنهای تنها سر کنم ...
یک عمر باید بگذره، تا امشبو باور کنم
چند سال از امشب بگذره، با من یکی هم خونه شه ...
احساس امروزم به تو، تنها یه شب وارونه شه

چند سال از امشب بگذره، تا من فراموشت کنم
یک عمر باید بگذره، تا امشبو باور کنم ...

چیزی نمی تونم بگم ...

-----------------------------------

من همونم که همیشه غم و غصم بی شماره
اونی که تنهاترینه حتی سایه ام نداره

این منم که خوبیاشو کسی هرگز نشناخته
اونکه در راه رفاقت همه هستیشو باخته
هر رفیقه راهی با من دو سه روزی همسفر بود
انتهای هر رفاقت واسه من چه زود گذر بود
هر کی با زمزمه عشق،دو سه روزی عاشقم شد
عشق اون باعث زجره همه دقایقم شد
اونکه عاشق بود و عمری از جدا شدن میترسید
همه هراس و ترسش به دروغش نمی ارزید
چه اثر از این صداقت چه ثمر از این نجابت
وقتی قد سر سوزن به وفا نکردیم عادت

LIDA
22-02-2012, 14:58
آتش ، به شاخ و برگ وجودت چو درگرفت
ای عندلیب دلشده ، کارت به لانه چیست ؟
گر در شکنج عیق گرانجان نبوده ای ؟
بر پشت و دوشت ، این اثر تازیانه چیست ؟
هان ای دل ! ای اسیر غم دلستان ، بگو
تکلیف کار ما و تو در این میانه چیست ؟


--------------------------


اشكهایم آبی اند
از بس به آسمان نگریسته ام
و گریسته ام
اشكهایم زردند
از بس خواب سنبله های زرین را دیده
و گریسته ام
بگذار فرماندهان به جنگ بروند
و عاشقان به جنگلها
و دانشمندان به آزمایشگاهها
اما من
به دنبال یك تسبیح
و یك صندلی كهنه خواهم گشت
كه چونان پیشتر ها
دربان دروازه اندوه خود باشم

------------------------------


ایستاده ام
تنها
پشت میله های خاطرات دیروز
این جا
انگشت هایم را میشمارم
یک
دو
سه......
ودست های تو در هم فرو رفته اند
تو
غزل رامشت مشت به حراج گذاشتی
که مهربا نی ات را ثابت کنی
ولی...
ولی نفهمیدی کهمن
آن سوی خیابان
انتظارت را می کشم
تو بی وقفه فریاد کشیدی...
ومن
دیگر آزارت نمی دهم
زین پس
قصه هایم را برای هیچ کس تعریف نمیکنم
مطمئن باش...
هنوز هم قافیه را به چشمان تو
می بازم
مطمئن باش!

Sorena
22-02-2012, 15:02
بام را برافكن ، و بتاب ، كه خرمن تيرگي اينجاست‌.
بشتاب ، درها را بشكن ، وهم را دو نيمه كن ، كه منم

هسته اين بار سياه‌.
اندوه مرا بچين ، كه رسيده است‌.
ديري است‌، كه خويش را رنجانده ايم ، و روزن آشتي
بسته است‌.
مرا بدان سو بر، به صخره برتر من رسان ، كه جدا
مانده ام‌.
به سرچشمه «ناب» هايم بردي ، نگين آرامش گم كردم ، و
گريه سر دادم‌.
فرسوده راهم ، چادري كو ميان شعله و باد،دور از همهمه
خوابستان ؟
و مبادا ترس آشفته شود ، كه آبشخور جاندار من است‌.
و مبادا غم فرو ريزد، كه بلند آسمانه ي زيباي من است‌.
صدا بزن ، تا هستي بپا خيزد ، گل رنگ بازد، پرنده
هواي فراموشي كند.
ترا ديدم ، از تنگناي زمان جستم . ترا ديدم ، شور عدم
در من گرفت‌.
و بينديش ، كه سودايي مرگم . كنار تو ، زنبق سيرابم‌.
دوست من ، هستي ترس انگيز است‌.
به صخره من ريز، مرا در خود بساي ، كه پوشيده از خزه
نامم‌.

بروي ، كه تري تو ، چهره خواب اندود مرا خوش است‌.
غوغاي چشم و ستاره فرو نشست‌، بمان ، تا شنوده آسمان ها
شويم‌.
بدر آ، بي خدايي مرا بياگن‌، محراب بي آغازم شو.
نزديك آي‌، تا من سراسر «من» شوم‌.

*****


بر آبي چين افتاد ،سيبي به زمين افتاد.
گامي ماند. زنجره خواند.
همهمه اي : خنديد. بزمي بود، برچيدند.
خوابي از چشمي بالا رفت‌. اين رهرو تنها رفت ، بي ما
رفت‌.
رشته گسست‌: من پيچم‌، من تابم‌. كوزه شكست‌: من آبم‌.
اين سنگ ، پيوندش با من كو ؟ آن زنبور ، پروازش تا من
كو؟
نقشي پيدا آيينه كجا؟ اين لبخند، لب ها كو؟ موج آمد،
دريا كو؟
مي بويم‌، بو آمد. از هر سو، هاي آمد، هو آمد. من رفتم‌،
«او» آمد، «او» آمد.

******

در دوردست...
در دوردست، آتشی اما نه دودناک
در ساحلِ شکفته‌یِ دريایِ سردِ شب
پُرشعله می‌فروزد.

آيا چه اتفاق؟
کاخی است سربلند که می‌سوزد؟
يا خرمنی ــ که مانده ز کينه
در آتشِ نفاق‌ ؟

هيچ اتفاق نيست!

در دوردست، آتشی اما نه دودناک
در ساحلِ شکفته‌یِ شب شعله‌می‌زند،
وين‌جا، کنارِ ما، شبِ هول است
در کارِ خويش گرم
وز قصه باخبر.
او را لجاجتی است که، با هر چه پيشِ دست،
رویِ سياه را
سازد سياه‌تر.

آری! در اين کنار
هيچ اتفاق نيست:

در دور دست آتشی اما نه دودناک،

Sorena
22-02-2012, 15:04
دلم برای کسی تنگ است که آفتاب صداقت را
به میهمانی گلهای باغ می آورد
و گیسوان بلندش را به بادها می داد
و دستهای سپیدش را به آب می بخشید

دلم برای کسی تنگ است
که چشمهای قشنگش را
به عمق آبی دریای واژگون می دوخت
و شعرهای خوشی چون پرنده ها می خواند

دلم برای کسی تنگ است
که همچو کودک معصومی
دلش برای دلم می سوخت
و مهربانی را نثار من می کرد

دلم برای کسی تنگ است
که تا شمال ترین شمال با من رفت
و در جنوب ترین جنوب با من بود
کسی که بی من ماند
کسی که با من نیست
کسی . . .
دگر کافی ست.

********

دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم
دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است...

*******

ديشب باران قرار با پنجره داشت
روبوسي آبدار با پنجره داشت
يکريز به گوش پنجره پچ پچ کرد
چک چک، چک چک... چه کار با پنجره داشت؟

LIDA
22-02-2012, 15:05
دنبال یک پاک کن می گردم تا همه چیز را پاک کنم...
همه خاطراتم...همه زورد باوری هایم...همه آدم ها...
همه خانه ها...همه گورستان ها...
همه نوشته ها...نامه ها...همه کتاب ها...شعر ها...
همه دوستی ها...دلگیری ها...
همه غصه ها...همه کابوس ها...
همه تنهایی ها...همه عشق ها...
همه حرف ها...همه دوست داشتن ها...
همه رفتن ها و آمدن ها...
همه اعتماد کردن ها...همه خیانت ها...
همه این تخته سیاه لعنتی...همه من ! همه این زندگی...
دنبال یک پاک کن می گردم...

------------------------------

عشق فراموش کردن نیست
بلکه بخشیدن است
عشق گوش کردن نیست
بلکه درك كردن است
عشق دیدن نیست
بلکه احساس کردن است
عشق جا زدن و کنار کشیدن نیست
بلکه صبر کردن و ادامه دادن است

--------------------------


امشبم مثل هر شبم طولانی شده
سایه سیاهی سنگین شبانگاهان
چون هر شب بدون مهتاب من
گمشده پلیدیهای بی نور است
امشبم مثل هر شبم بیدارم
و به انتظار سپیده دمان
و طلوع آفتاب امیدها
غرق در سیاهی و تاریکی شب
با امید نامیدم به انتظار نور امید نشسته ام
و امشبم باز مثل هر شبم
پیش از طلوع از گمراهی و خستگی انتظاری طولانی
به خوابی آرام آغوش خواهم گشود.

Sorena
22-02-2012, 15:05
آيينه ها دچار فراموشي شده اند
و نام تو
ورد زبان كوچه ي خاموشي
امشب تكليف پنجره
بي چشمهاي باز تو روشن نيست
امشب در اين سكوت كوچه هاي خاموشي
تمام حوصله ام را
در يك كلام كوچك
در تو
خلاصه كردم
اي كاش مي شد
يك بار
تنها همين يك بار
تكرار مي شدي
تكرار

*******

دشتها آلوده ست ، درلجنزار گل لاله نخواهد رویید، در هوای عفن آوازپرستو به چه کارت آید؟
فکر نان باید کرد و هوایی که در آن نفسی تازه کنیم،
گل گندم خوب است ، گل خوبی زیباست
ای دریغا که همه مزرعه دلهارا علف هرزه کین پوشانده ست.
هیچکس فکرنکرد که در آبادی ویران شده دیگرنان نیست
... وهمه مردم شهر، بانگ برداشته اند، که چرا سیمان نیست
و کسی فکر نکرد
که چرا ایمان نیست
و زمانی شده است،
که به غیر از انسان ، هیچ چیز ارزان نیست.

********

در اين جهان لا يتناهي،
آيا، به بيگناهي ماهي،
( بغضم نمي گذارد، تا حرف خويش را
از تنگناي سينه بر آرم ! )
گر اين تپنده در قفس پنجه هاي تو،
اين قلب بر جهنده،
آه، اين هنوز زنده لرزنده،
اينجا، كنار تابه !
در كام تان گواراست ؛
حرفي دگر ندارم ! ...

Sorena
22-02-2012, 15:07
صداي آب مي آيد ، مگر در نهر تنهايي چه مي شويند؟
لباس لحظه ها پاك است‌.
ميان آفتاب هشتم دي ماه
طنين برف ، نخ هاي تماشا ، چكه هاي وقت‌.
... طراوت روي آجرهاست‌، روي استخوان روز.
چه مي خواهيم؟

****


شايد زندگي ام در جاي گمشده اي نوسان داشت
و من انعكاسي بودم
كه بيخودانه همه خلوت ها را بهم مي زد
در پايان همه روياها در سايه بهتي فرو مي رفت‌.
من در پس در تنها مانده بودم‌.
هميشه خودم را در پس يك در تنها ديده ام‌.

******8

سرچشمه رويش هايي‌، دريايي‌، پايان تماشايي‌.
تو تراويدي‌: باغ جهان تر شد، ديگر شد.
صبحي سر زد، مرغي پر زد، يك شاخه شكست : خاموشي
هست‌.
خوابم بر بود ، خوابي ديدم‌: تابش آبي در خواب ، لرزش
برگي در آب‌.
اين سو تاريكي مرگ ، آن سو زيبايي برگ‌. اينها چه‌،
آنها چيست‌، انبوه زمان ها چيست؟
اين مي شكفد، ترس تماشا دارد. آن مي گذرد، وحشت دريا
دارد.
پرتو محرابي ، مي تابي‌. من هيچم‌: پيچك خوابي‌. بر نرده
اندوه تو مي پيچم‌.
تاريكي پروازي‌، روياي بي آغازي ، بي موجي ، بي رنگي ،
درياي هم آهنگي‌!

*****

Sorena
22-02-2012, 15:09
کسی مرا به آفتاب
معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنی ست

*****

شاید حقیقت آن دو دست جوان بود
آن دو دست جوان که زیر بارش یکریز برف مدفون شد
و سال دیگر
وقتی بهار با آسمان پشت پنجره همخوابه می شود
و در تنش فوران می کند
فواره های سبز ساقه های سبکبار
شکوفه خواهد داد ای یار
ای یگانه ترین یار
ایمان بیاوریم به آغاز فصلی سرد

******

اي مهربانتر از من با من
در دستهاي تو آيا كدام رمز بشارت نهفته بود ؟
كز من دريغ كردي
تنها تويي مثل پرنده هاي بهاري
در آفتاب مثل زلال قطره بباران صبحدم
مثل نسيم سرد سحر
مثل سحر آب آواز مهرباني تو با من
در كوچه باغهاي محبت
مثل شكوفه هاي سپيد سيب ايثار سادگي است
افسوس آيا چه كس تو را از مهربان شدن با من مايوس مي كند؟

Sorena
22-02-2012, 15:10
شب تهی از مهتاب ،
شب تهی از اختر
ابر خاکستری بی باران پوشانده ،
آسمان را يکسر .
ابر خاکستری بی باران دلگير است
و سکوت تو پس پرده خاکستری سرد کدورت افسوس !
سخت دلگير تر است.

*********8

اينجاست ، آييد، پنجره بگشاييد، اي من و دگر من ها:
صد پرتو من در آب‌!
مهتاب ، تابنده نگر ، بر لرزش برگ‌، انديشه من ، جاده
مرگ‌.

آنجا نيلوفرهاست‌، به بهشت‌، به خدا درهاست‌.
اينجا ايوان ، خاموشي هوش ، پرواز روان‌.

در باغ زمان تنها نشديم‌. اي سنگ و نگاه ، اي وهم و درخت،
آيا نشديم؟

من «صخره – من» ام‌، تو «شاخه – تو» يي‌.
اين بام گلي‌، آري‌، اين بام گلي ، خاك است و من و پندار.

و چه بود اين لكه رنگ ، اين دود سبك ؟ پروانه گذشت؟
افسانه دميد؟

ني ، اين لكه رنگ ، اين دود سبك ، پروانه نبود، من بودم و
تو. افسانه نبود،
ما بود و شما.

******

ندانی که ایران نشست منست
جهان سر به سر زیر دست ِ منست
هنر نزد ایرانیان است و بـــس
ندادند شـیر ژیان را بکــس
همه یکدلانند یـزدان شناس
بـه نیکـی ندارنـد از بـد هـراس
دریغ است ایـران که ویـران شــود
کنام پلنگان و شیران شــود
چـو ایـران نباشد تن من مـبـاد
در این بوم و بر زنده یک تن مباد
همـه روی یکسر بجـنگ آوریــم
جــهان بر بـداندیـش تنـگ آوریم
همه سربسر تن به کشتن دهیم
بـه از آنکه کشـور به دشمن دهـیم
چنین گفت موبد که مرد بنام
بـه از زنـده دشمـن بر او شاد کام
اگر کُشــت خواهــد تو را روزگــار
چــه نیکــو تر از مـرگ در کـــار زار

******

من گمان می کردم
دوستی همچون سروی سرسبز
چارفصلش همه آراستگی ست
من چه می دانستم
هیبت باد زمستانی هست
من چه می دانستم
سبزه می پژمرد از بی آبی
سبزه یخ می زند از سردی دی
من چه می دانستم
دل هر کس دل نیست
قلبها ز آهن و سنگ
قلبها بی خبر از عاطفه اند

Sorena
22-02-2012, 15:11
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
وای ! جنگل را بیابان می کنند
دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان می کنند !
هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا
آنچه این نامردمان با جان انسان می کنند !
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
فرض کن : مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست
فرض کن : یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض کن : جنگل بیابان بود از روز نخست !
در کویری سوت و کور
در میان مردمی با این نصیبت ها صبور
صحبت از مرگ محبت ٬ مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانیت است
هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا
آنچه این نامردمان با جان انسان می کنند !

********

زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند
شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری
شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت
زندگی درک همین اکنون است
زندگی شوق رسیدن به همان
فردایی است، که نخواهد آمد
تو نه در دیروزی، و نه در فردایی
ظرف امروز، پر از بودن توست

*********

یادمان باشد که در این بهر دو رنگی و ریا
دگر حتی طلب آب ز دریا نکنیم
یادمان باشد اگر از پس هر شب روزیست
دگر آن روز پی قلب سیاهی نرویم
یادمان باشد اگر شمعی و پروانه به یکجا دیدیم
طلب سوختن بال و پر کس نکنیم

Sorena
22-02-2012, 15:12
بیش از این باده به پیمانه مریز
آبروی من دیوانه مریز
مرغ نالانبه چه کارت آید
دام بردارو دگر دانه مریز
من صراحی نیم ای ساقی عشق
خون منبر در میخانه مریز
آتش حسرت از آن برق نگاه
بر در محرم و بیگانه مریز

*******


مرا سفر به كجا مي برد؟
كجا نشان قدم نا تمام خواهد ماند
و بند كفش به انگشت هاي نرم فراغت
گشوده خواهد شد؟

كجاست جاي رسيدن ، و پهن كردن يك فرش
و بي خيال نشستن
و گوش دادن به
صداي شستن يك ظرف زير شير مجاور ؟

و در كدام بهار
درنگ خواهد كرد
و سطح روح پر از برگ سبز خواهد شد؟

شراب بايد خورد
و در جواني يك سايه راه بايد رفت‌،
همين‌.

******

زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود
تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست
آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست
فرصت بازی این پنجره را دریابیم
در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم
پرده از ساحت دل برگیریم
رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم

Sorena
22-02-2012, 15:13
دست من در رنگ هاي فطري بودن شناور شد:
پرتقالي پوست مي كندم‌.
شهرها در آيينه پيدا بود.
دوستان من كجا هستند؟
روزهاشان پرتقالي باد!

*******

سفرهايي ترا در كوچه هاشان خواب مي بينند.
ترا در قريه هاي دور مرغاني بهم تبريك مي گويند.
چرا مردم نمي دانند
كه لادن اتفاقي نيست ،
نمي دانند در چشمان دم جنبانك امروز برق آبهاي شط
ديروز است؟
چرا مردم نمي دانند
كه در گل هاي نا ممكن هوا سرد است؟

*****

زندگي يعني : يك سار پريد.
از چه دلتنگ شدي ؟
دلخوشي ها كم نيست : مثلا اين خورشيد،
كودك پس فردا،
كفتر آن هفته‌.
يك نفر ديشب مرد
و هنوز ، نان گندم خوب است‌.
و هنوز ، آب مي ريزد پايين ، اسب ها مي نوشند.
قطره ها در جريان‌،
برف بر دوش سكوت
و زمان روي ستون فقرات گل ياس‌.

Sorena
22-02-2012, 15:14
من در اين تاريكي
فكر يك بره روشن هستم
كه بيايد علف خستگي ام را بچرد.
من در اين تاريكي
امتداد تر بازوهايم را
زير باراني مي بينم
كه دعاهاي نخستين بشر را تر كرد.
من در اين تاريكي
درگشودم به چمن هاي قديم‌،
به طلايي هايي‌، كه به ديوار اساطير تماشا كرديم‌.
من در اين تاريكي
ريشه ها را ديدم
و براي بته نورس مرگ‌، آب را معني كردم‌.

*****

به تماشا سوگند
و به آغاز كلام
و به پرواز كبوتر از ذهن
واژه اي در قفس است‌.
حرف هايم ، مثل يك تكه چمن روشن بود.
من به آنان گفتم‌:
آفتابي لب درگاه شماست
كه اگر در بگشاييد به رفتار شما مي تابد.

******

من پيام وصل بودم در نگاهي شوخ
من سلام مهر بودم بر لبان جام
من شراب بوسه بودم در شب مستي
من سراپا عشق بودم ، کام بودم ، کام
مي نهادم گاهگاهي در سراي خويش
گوش بر فرياد خلق بينواي خويش
تا ببينم دردهاشان را دوايي هست
يا چه مي خواهند آن ها از خداي خويش؟

LIDA
22-02-2012, 22:11
شب، همه دروازه‌هایش باز بود
آسمان چون پرنیان ناز بود

گرم، در رگ های‌ ما، روح شراب
همچو خون می‌گشت و در اعجاز بود

با نوازش‌های دلخواه نسیم
نغمه‌های ساز در پرواز بود

در همه ذرات عالم، بوی عشق
زندگی لبریز از آواز بود

بال در بال كبوترهای یاد
روح من در دوردست راز بود

-------------------------

آمده ایم عاشق شویم
پذیره شدن دانه ای سرگشته
تا مرواریدی آفریده شود
به خون دلی
سینه ای به شكیبایی صدف می طلبد
جگر هزار توی سرخگل می خواهد
كه
خدنگ شبنمی به چله نشاند
و تا گلوی تفتیده آفتاب
پرتاب كند
هشدار
نطفه نهنگ است عشق نه كرمینه وزغی
و لمحه ای تلاطم طغیانش را
دلی به هیبت دریا می طلبد
هشدار ! روزگار
آمده ایم عاشق شویم

--------------------


ای مهربانتر از برگ در بوسه های باران
بیداری ستاره در چشم جویباران
آیینه نگاهت پیوند صبح وساحل
لبخند گاهگاهت صبح ستاره باران
بازآ در هوایت خاموشی جنونم
فریادها برانگیخت از سنگ کوهساران
ای جویبار جاری زین سایه برگ مگریز
کاینگونه فرصت از کف دادند بیشماران
گفتی به روزگاری مهری نشسته گفتم
بیرون نمی توان کرد حتی به روزگاران
بیگانگی زحد رفت ای آشنا مپرهیز
زین عاشق پشیمان سر خیل شرمساران
پیش از من وتوبسیار بودند و نقش بستند
دیوار زندگی را زینگونه یادگاران
وین نغمه محبت بعد از من وتو ماند
تا در زمانه باقیست آواز باد و باران

LIDA
22-02-2012, 22:14
دلم گرفته است
به ایوان میروم و انگشتانم را
بر پوست کشیده شب می کشم



چراغ های رابطه تاریکند
چراغ های رابطه تاریکند

کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به مهمانی گنجشک ها نخواهد برد
پرواز را بخاطر بسپار
پرنده مردنی ست


----------------------------

تردیدم آغازگر راهی نرفته است
راهی
كه می آغازمش
تا به پایانش برسانم
تا از احتمال حادثه و كشف
برهنه اش نكرده باشم
در جاده های تكرار
خواندنم نمی گیرد
اندیشه است
نه تردید
اینكه به بازگشتم وا می دارد
اندیشه آواز سر دادن
در افقی
كه هوایی دیگر دارد
كه هجایی زخمی پژواك های دیگر پس می گیرند
و تحریر دیگری به صدا داده می شود
نا آشنا برای گلوهای
پیر
همیشه از میانه هر راه
باز می گردم
تصویر پایان
نومیدم می كند
كلاف درهم این جاده ها
جغرافیای سفرهای ناتمام من است

------------------------



میخانه ای که تو برای خویشتن
پی افکنده ای
فراخ تر از هر خانه ای است
جهان از سر کشیدن می یی
که تو در اندرون آن می اندازی،
ناتوان است.
پرنده ای، که روزگاری ققنوس بود
در ضیافت توست
موشی که کوهی را بزاد
خود گویا تویی!

تو همه ای ، تو هیچی
میخانه ای، می یی
ققنوسی، کوهی و موشی،
در خود فرو می روی ابدی،
از خود می پروازی ابدی،
رخشندگی همه ی ژرفاها،
و مستی هم ی مستانی
- تو و شراب؟

Sorena
23-02-2012, 14:19
هم خونم و هم شیرم هم طفلم و هم پیرم
هم چاکر و هم میرم هم اینم و هم آنم
هم شمس شکرریزم هم خطه تبریزم
هم ساقی و هم مستم هم شهره و پنهانم
زین واقعه مدهوشم باهوشم و بی​هوشم
هم ناطق و خاموشم هم لوح خموشانم

********

آدمهای ساده را دوست دارم.
همان ها که بدی هیچ کس را باور ندارند.
همان ها که برای همه لبخند دارند. همان ها که همیشه هستند، برای همه هستند. آدمهای ساده را باید مثل یک تابلوی نقاشی ساعتها تماشا کرد؛ بس که هر کسی از راه می رسد یا ازشان سوءاستفاده می کند یا زمینشان میزند یا درس ساده نبودن بهشان می دهد.
آدم های ساده را دوست دارم. بوی ناب “آدم” می دهند

********

دردی گنگ ،بغضی تلخ
پیچیده در تمام سرم...
و من در سکوتی غریبانه
روزها را به شب
و شبها را به روز گره میزنم
شاید به رحم اید این فلک ...!!

Sorena
23-02-2012, 14:28
صدا در سینه ام حبس است تو ای دوست جای من فریاد کن............
صدا در سینه ام حبس است تو ای دوست جای من فریاد کن............

*****

دور از این هیاهو
دلم کویر می خواهد و
تنهایی و سکوت و
آغوش ِ سرد ِ شبی که آتشم را فرو نشاند.
نه دیوار،
نه در،
نه دستی که بیرونم کشد از دنیایم،
نه پایی که در نوردد مرزهایم،
نه قلبی که بشکند سکوتم،
نه ذهنی که سنگینم کند از حرف،
نه روحی که آویزانم شود.
من باشم و
تنهایی ِ ژرفی که نور ستارگان روشنش می کندو آرامشی که قبل از هیچ طوفانی نیست

*******

پشت تنهایی من که رسیدی ، گوشهایت را بگیر ! اینجا سکوت ، گوش تو را کر میکند اما ! چشمهایت را باز کن تا بتوانی لحظه لحظه ی اعدام ثانیه ها را نظاره کنی

Sorena
23-02-2012, 14:34
شراب خواستم...
گفت: ممنوع است!!
اغوش خواستم...
گفت: ممنوع است!!
بوسه خواستم...
گفت: ممنوع است!!
نگاه خواستم...
گفت: ممنوع است!!
حالا از پس ان همه سال دیکتاتوری عاشقانه با یک بطری گلاب امد بر سر خاکم و با اغوش میکشد با هرچه بوسه سنگ مزارم را چه سزاوار عکسی را که بر مزارم به یادگار مانده نگاه میکند و در حسرت نفس های از دست رفته و به ارامی اشک میریخت....!!

******

خدایا کفر نمی گویم ، پریشانم
چه می خواهی تو از جانم؟
مرا بی آنکه خود خواهم ، اسیر زندگی کردی
خداوندا تو مسئولی
خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است
چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است...

*******

جور دیگر باید دید؟؟؟؟؟

شعری نگفته ام
که بنویسم
تا بگویی , وای چه زیباست
تنها چند خط گریسته ام
میان دفتری که سالهاست
لذت خودکاری را به خویش ندیده است:
من نمیدانم چرا سهراب گفت:
"چشمها را باید شست جور دیگر باید دید"
من همه چیز را همانگونه که هست می بینم
آیا آن کودکی را که دراز کردست دست
و یا آ ن گل که ز بی مهری دهر پژمردست
و یا آن کس که از تنهایی
به نوشتن ترانه دل بست
جور دیگر دیدنش انصاف هست؟

Sorena
23-02-2012, 14:36
رهایم کردی و رهایت نکردم.
گفتم حرف دل یکی است ...
هفتصدمین پادشاه را هم اگر به خواب ببینی
کنار کوچه بغض و بیداری
منتظرت خواهم ماند
چشمهایم را بر پوزخند این و آن بستم
وصدای تو را شنیدم ..
دلم روشن بود که یک روز ...
از زوایای گر یه هایم ظهور میکنی
حالا هم
از دیدن این دو سه موی سفید آینه تعجب نمی کنم
فقط کمی نگران می شوم...
می ترسم روزی در آینه
تنها دو سه موی سیاه منتظرم باشند
وتو از غربت بغض و بوسه بر نگشته باشی
تنها از همین میترسم

******

کجاست بگو
اون که برات می مرده کو
اون که قسم میخورده که دوست داره
اما به جاش با یه قسم.هر چی که داشتی برده کو
تنها شدی
باز تف سر بالا شدی
گذاشت و رفت.دیدی دوست نداشت و رفت
اون که دل ساده و تنهاتو به صلابه کشید
یادت باشه منتظر اون که میگه دردتو میدونه نشی
حرفاشو باور نکنی.هرکی بیاد نمک به زخمت می زنه
ساده ی دل داده ی من گول نخوری.دوباره دیوونه نشی

*******

بدون تو سنگم.کنار تو ابرم
بیا تا گریه کنم.سر اومده صبرم
نه گریه مونده برام.نه خنده مونده برام
فقط یه کابوس کشنده مونده برام
همه ش تو این فکرم.الن تو فکر چیه
کجاست چیکار میکنه.الان کنار کیه
بدون تو سنگم.کنار تو ابرم
بیا تا گریه کنم سر اومده صبرم
اگه یه روز مردم.بیاو گریه کن و
یه شاخه نیلوفر بذار روی قبرم
یه حس گیج و سمج همیشه همدممه
میگن شکنجه بسه.میگم بازم کممه
نگات چرا چشمی به من نمیدوزه
چرا برای دلم.دلت نمی سوزه
تو فکرو ذکر منی ولی ازم دوری
دلت نخواسته منو.نگو که مجبوری

Sorena
23-02-2012, 14:38
دل استــ دیگر

خستــه میشود,,,

بیــ حوصله میشــود,,,

از روزگار از آدمـــــــها از خــودشـــــ از این قابــها

از اثباتــ از تـــــوضیــح

از کلماتــــی که رابـــطه ها را به گند میکشـــد,,,,

از اینـــ همه مهربانیــ كردن و نا مهربانی دیدنــ

از ســـــــــــــنگ صبور بودن و آخــــــــــــر هم مُهر ســـــنگ بودن خوردنـــــــ

از زهــــــر حرفـــ هایی

که تــــــا آخر عمـــــــر آدم را مـــــــی آزارد,,,

خســــــــــــته ام

*********

در نقش آسمان من گرچه طرح سیمرغ و پرستویی نیست

اما یکسره پر شده از کلاغانی سیاه بال

که در پی انتهای قصه من

عمر به سر میکنند

در پی نقطه ای که پایان من باشد

یا پایان دوری از دستان تو

فصل به فصل

بهار به بهار

زمستان تا زمستان

پر میزنند تا شاید بیابند

انتهای این کابوس سپید را

********

این روزها دلم اصرار دارد فریاد بزند اما . . .

من جلوی دهانش را می گیرم

وقتی می دانم او تمایلی به شنیدن صدایش ندارد !!!

این روزها من . . .

خدای سکوت شده ام

خفقان گرفته ام تا آرامش او خط خطی نشود .

Sorena
23-02-2012, 14:44
خوبــم
باور کنیــد
اشکها را ریخته ام
غصه ها را خورده ام
نبودن ها را شمرده ام .
این روزها که می گذرد .
خالــی ام .
خالــی ام از خشم ،
دلتنگــی ،
نفرت ،
و حتی از عشق ،
خالــی ام از احساس !
خوبــم ،
اما تــو باور نکن...!

****

تو هم می‌دانی
با گلوی لبریز از بغض
و نگهداشتن باران ، پشت چشمها
لبخند زنان در میان جمع نشستن
چقدر دشوار است …؟

*****

وقتی همه چیز ته کشیده باشد
دیگرچه فرقی می کند
من سیب دوست داشته باشم یا انار ؟
پاداشی که در کار نیست
کوله بارم را پر می کنم از فراموشی
و دگمه rec را خالی خالی فشار می دهم !
صفحه پاک می شود ...
به همین سادگی !

*****

چنگیز می شوم که سلاخی کنم تمام دیروزهای قشنگم را
که بتازم بر تمام قاصدکهای مهاجری که از تو خبر می آورند …
امروز با همه ی دنیا قهرم
اما تو صدایم کن برمی گردم . . .
سادگی کودکانه ام را می بینی؟!!!!!

Sorena
23-02-2012, 14:45
شدم عاشق دریا ، شدم ابری تو سرما ،

شدم نم نم بارون ، واسه دلی پر از خون ،

شدم صدای برگی ، زیر دست و پا خش خش نرمی ،

شدم آتیش خاموش ، واسه نگاهی از دور ،

شدم نگاه گرمی ، اما جسمی سرد و بی روح ،

بازم دلم گرفته ، خیلی وقته حرفی نگفته ،

آری....

شدم قطره ی اشکی ، کنار موج دریا ،

اما دلم نمی خواد ، دیده نشم با چشمات

******

آدمک آخر دنیاست,بخند
آدمک مرگ همین جاست,بخند
آن خدایی که بزرگش خواندی
به مثل تو تنهاست,بخند
دست خطی که تو را عاشق کرد
شوخی کاغذی ماست ,بخند
فکر کن درد تو ارزشمند ست
فکر کن گریه چه زیباست ,بخند
صبح فردا به شبت نیست که نیست
تازه انگار که فرداست ,بخند
راستی آن چه به یادت دادیم
پر زدن نیست که در جاست,بخند
آدمک نغمه ی آغاز نخوان
به خدا آخر دنیاست,بخند

******

گر به دولت برسي مست نگردي مردي
گر به ذلت برسي پست نگردي مردي
اهل عالم همه بازيچه دست هوسند
گر تو بازيچه اين دست نگردي مردي . . .

***

فـــریاد زدســتِ فلکِ شــعبده باز
آزاده به ذلـت و گدازاده به ناز
نر گس زبرهنگی سرافکنده به زیر
صــد پیرهـن حــریر پو شیـده پیــاز

Sorena
23-02-2012, 14:51
موج اوّل‚ همچو کوهی می نمود‚
نعره زن‚ می آمد و ره می گشود‚
پا به ساحل کوفت‚ یعنی "این منم‚
کز غریوی چرخ بر هم می زنم!"
موج دوِّم در پی اش بالید زود‚
موج اوّل را ز میدان در ربود!
خواست تا آرد خروشی بر زبان‚
موج سوم باز بر بستش زبان!
موج چارم موج سوم را شکست
تا به جای خود نشست آن خود پرست!

این جهان دریا و موج اند این بشر
رهسپارند در قفای یکدگر

موج من گفتم‚ نه موجی‚ شبنمی!
سر به سر عمرت درین عالم دمی.

شب نشسته‚ صبحدم‚ برخاسته‚
می برندت زین جهان‚ نا خواسته!

این نفس دریاب با یک هم نفس
تا که آن موجت نفرموده ست بس!

این نفس فردا نمی آید به دست
پس به شادی بگذرانش تا که هست!

"فریدون مشیری"


*******

درخت با جنگل سخن می گوید

علف با صحرا

ستاره با کهکشان

و من با تو سخن می گویم

نامت را به من بگو

دستت را به من بده

حرفت را به من بگو

قلبت را به من بده،

من ریشه های ترا دریافته ام

با لبانت برای همه لب ها سخن گفته ام

و دست هایت با دستان من آشناست


****

هرگز از مرگ نهراسیده ام
اگر چه دستانش از ابتذال، شکننده تر بود.
هراس من – باری – همه از مردن در سرزمینی است
که مزد گورکن
از آزادی آدمی
افزون تر باشد

Sorena
23-02-2012, 14:52
من بودم
وشدم
نه زان گونه که غنچه یی
گلی
یا ریشه یی
که جوانه یی
یا یکی دانه
که جنگلی -
راست بدان گونه
که
عامی مردی
شهیدی
تا اسمان برو نماز برد

******

باید استاد و فرود آمد

بر آستان دری که کوبه ندارد

چرا که اگر بگاه آمده باشی دربان به انتظار توست و

اگر بی گاه

به در کوفتنت پاسخی نمی آید.

*****

ا این همه ا

ای قلب در به در
از یاد مبر که ما یعنی من و تو

عشق را رعایت کردیم

از یاد مبر

که ما یعنی من وتو

انسان را رعایت کردیم

خود اگر شاهکار خدا بود یا نبود

Sorena
23-02-2012, 14:54
انكار ِ عشق را
چنین كه بر سر سختی پا سفت كرده ای
دشنه مگر
به آستین اندر
نهان كرده باشی.-
كه عاشق
اعتراف را
چنان به فریاد آمد
كه وجودش همه
بانگی شد.
نگاه كن
چه فرو تنانه بر در گاه نجابت
به خاك می شكند
رخساره ای كه توفانش
مسخ نیارست كرد.
چه فروتنانه بر آستانه تو به خاك می افتد
آنكه در كمر گاه دریا
دست
حلقه توانست كرد.
نگاه كن
چه
بزرگوارانه در پای تو سر نهاد
آنكه مرگش
میلاد پر هیا هوی هزار شهرزاده بود.
نگاه كن

******

لمسِ تن تو
شهوت است و گناه
حتی اگر خدا عقدمان را ببندد....
داغیِ لبت ، جهنم من است
...حتی اگر فرشتگان سرود نیکبختی بخوانند
هم آغوشی با تو ، هم خوابگیِ چرک آلودی ست
حتی اگر خانه ی خدا خوابگاهمان باشد.....
فرزندمان، حرام نطفه ترین کودک زمین است
حتی اگر تو مریم باشی و من روح القدس
خاتون من!
حتی اگر هزار سال عاشق تو باشم ،
یک بوسه
ـ یک نگاه حتی ـ حرامم باد !
اگر تو عاشق من نباشی

*****

وارطان بهار خنده زد و ارغوان شکفت/

در خانه زیر پنجره گل داد یاس پیر/

دست از گمان بدار/

بار مرگ نحس پنجه میفکن/

بودن به از نبود شدن خاص در بهار/

وارطان سخن نگفت...

وارطان سخن بگو مرغ سکوت جوجه مرگی فجیع را در آشیان به بیضه نشسته است...

Sorena
23-02-2012, 14:56
در ظلماتی که شیطان و خدا جلوه یکسان دارند

دیگر آن فریاد عبث را مکرر نمی کنم

مسلک ها به جز بهانه دعوایی نیست

بر سر کرسی اقتداری

و انسان

دریغا که به درد قرونش خو کرده است!!!

*******

دهانت را می بویند, مبادا که گفته باشی دوستت می دارم
دلت را می بویند , روزگار غریبی است نازنین
عشق را کنار تیرک راهبند تازیانه می زنند
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
در این بن بست کج و پیچ سرما
آتش را به سوختبار سرود و شعر فروزان می دارند
روزگار غریبیست نازنین
به اندیشیدن خطر مکن
آنکه بر در می کوبد شباهنگام
به کشتن چراغ آمده است
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
آنک قصابانند بر گذرگاهها مستقر
با کنده و ساطوری خون آلود
روزگار غریبیست نازنین
و تبسم را بر لبها جراحی می کنند و ترانه را بر دهان
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد
کباب قناری بر آتش سوسن و یاس
روزگار غریبیست نازنین
ابلیس پیروز مست , سور عزای ما را به سفره نشسته است
خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد

*****

تو نمیدانی غریو یک عظمت /
وقتی که در شکنجه یک شکست نمی نالد/
چه کوهی ست!/
تو نمی دانی مردن/
وقتی که انسان مرگ را شکست داده است /
چه زند کی ست!

Sorena
23-02-2012, 15:01
به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد
به جویبار كه در من جاری بود
به ابرها كه فكرهای طویلم بودند
به رشد دردناك سپیدارهای باغ كه با من
از فصل های خشك گذر می كردند
به دسته های كلاغان
كه عطر مزرعه های شبانه را
برای من به هدیه می آوردند
به مادرم كه در آینه زندگی می كرد
و شكل پیری من بود
و به زمین كه شهوت تكرار من درون ملتهبش را
از تخمه های سبز می انباشت سلامی دوباره خواهم داد
می آیم می آیم می آیم
با گیسویم : ادامه بوهای زیر خاك
با چشمهایم : تجربه های غلیظ تاریكی
با بوته ها كه چیده ام از بیشه های آن سوی دیوار
می آیم می آیم می آیم
و آستانه پر از عشق می شود
و من در آستانه به آنها كه دوست می دارند
و دختری كه هنوز آنجا
در آستانه پرعشق ایستاده سلامی دوباره خواهم داد

*****

کسی به فکر گل ها نیست
کسی به فکر ماهی ها نیست
کسی نمی خواهد
باورکند که باغچه دارد می میرد
...
فکر میکنم که باغچه را میشود به بیمارستان برد
من فکر میکنم ...
من فکر میکنم ...
من فکر میکنم ...
و قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است
و ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهی میشود

********

گریزان از این مردم كه با من
به ظاهر همدم و یكرنگ هستند
ولی در باطن از فرط حقارت
به دامانم دو صد پیرایه بستند
از این مردم كه تا شعرم شنیدند
به رویم چون گلی خوشبو شكفتند
ولی آندم كه در خلوت نشستند
مرا دیوانه ای بد نام گفتند

Sorena
23-02-2012, 15:03
ای زن که دلی پر از صفا داری

از مرد وفا مجو مجو هرگز

او معنی عشق را نمیداند

راز دل خود به او مگو هرگز

*****


بیش از اینها آه آری
بیش از اینها می توان خاموش ماند
می توان ساعات طولانی
با نگاهی چون نگاه مردگان ثابت
خیره شد در دود یک سیگار
...


*******

دیدمت وای چه دیداری وای
این چه دیداره دل ازاری بود
بیگمان برده ای از یاد ان عهد
که مرا با تو سرو کاری بود
این چه عشقی است که در بر دارم
من از این عشق چه حاصل دارم
میگریزی ز من و در طلبت
باز هم کوشش باطل دارم

*******

من پری کوچک غمگینی را میشناسم

که در اقیانوسی مسکن دارد

ودلش را در یک نی لبک چوبین

مینوازد آرام آرام

پری کوچک غمگینی که شب از یک بوسه میمیرد

و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد.

Sorena
23-02-2012, 15:05
*****

دخترک خندید و
پسرک ماتش برد !
که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده
باغبان از پی او تند دوید
به خیالش می خواست،
حرمت باغچه و دختر کم سالش را
از پسر پس گیرد !
غضب آلود به او غیظی کرد !
این وسط من بودم،
سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم
من که پیغمبر عشقی معصوم،
بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق
و لب و دندان ِ
تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم
و به خاک افتادم
چون رسولی ناکام !
هر دو را بغض ربود...
دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:
" او یقیناً پی معشوق خودش می آید ! "
پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:
" مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد ! "
سالهاست که پوسیده ام آرام آرام !
عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز !
جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم،
همه اندیشه کنان غرق در این پندارند:
این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت.........

****

ای هفت سالگی

ای لحظه های شگفت عزیمت

بعد از تو هرچه رفت ، در انبوهی از جنون و جهالت رفت

بعد از تو پنجره که رابطه ای بود سخت زنده و روشن

میان ما و پرنده

میان ما و نسیم

شکست

شکست

شکست

بعد از تو آن عروسک خاکی

که هیچ چیز نمی گفت ، هیچ چیز بجز آب ، آب ، آب

در آب غرق شد.

Sorena
23-02-2012, 15:08
جمعــﮧساڪـتـ ـ

جمعــﮧمتروکــ ــ

جمعــﮧچون ڪوچــﮧ هاـے ڪهنــﮧ ، غم انگیز

جمعــﮧاندیشــﮧ هاـے تنبل بیمار

جمعــﮧخمیازه هاـے موذی ڪشدار

جمعــﮧ بــے انتظار

جمعـﮧ تسلیمـ ــ

خانـﮧخالــے

خانـﮧدلگیر

خانـﮧدربستــﮧ بر هجوم جوانــے

خانـﮧتاریڪــے و تصوّر خورشید

خانـﮧ تنهایــــے و تفأل و تردید

خانـــﮧ پرده ، ڪــتابــــ ، گنجــــﮧ ، تصاویر

آه ، چــــﮧ آرام و پر غرور گذر داشتـــ ـ

زندگـــے من چو جویبار غریبــے

در دل این جمعــﮧ هاـے ساڪت متروڪـــ ــ

در دل این خانــﮧ هاـے خالــــے دلگیر

آه ، چـــــﮧ آرام و پر غرور گذر داشتــــ ...

******

چون نهالی سست می لرزد

روحم از سرمای تنهایی

می خزد در ظلمت قلبم

وحشت دنیای تنهایی

دیگرم گرمی نمی بخشی

عشق ای خورشید یخ بسته

سینه ام صحرای نومیدی ست

خسته ام ، از عشق هم خسته

*******

بعد از آن دیوانگی ها ای دریغ
باورم ناید که عاقل گشته ام

گوییا او مرده در من کاینچنین
خسته و خاموش و باطل گشته ام

Sorena
23-02-2012, 15:10
شبانگاهان که مه میرقصدارام

کنار اسمان صاف وخاموش

تو درخوابی ومن مست هوسها

تن مهتاب را گیرم در اغوش

*****

تو را می خواهم و دانم که هر گز

به کام دل در آغوشت نگیرم

تویی آن آسمان صاف و روشن

من این کنج قفس مرغی اسیرم

******

در منی اینهمه ز من جدا

با منی و دیده ات به سوی غیر

بهر من نمانده راه گفتگو

تو نشسته غرق گفتگوی غیر گفتی از تو بگسلم دریغ و درد

رشته وفا مگر گسستنی ست

بگسلم ز خویش و از تو نگسلم

عهد عاشقان مگر شکستنی ست؟

*******

Sorena
23-02-2012, 15:12
كاش از شاخه سرسبز حیات

گل اندوه مرا می چیدی

كاش در شعر من ای مایه عمر

شعله راز مرا می دیدی

*******

یاد بگذشته به دل ماند و دریغ
نیست یاری که مرا یاد کند
دیده ام خیره به ره ماند و نداد
نامه ای تا دل من شاد کند
خود ندانم چه خطایی کردم
که ز من رشته الفت بگسست
در دلش جایی اگر بود مرا
پس چرا دیده ز دیدارم بست
هر کجا مینگرم باز هم اوست
که به چشمان ترم خیره شده
درد عشقست که با حسرت و سوز
بر دل پر شررم چیره شده
گفتم از دیده چو دورش سازم
بی گمان زودتر از دل برود
مرگ باید که مرا دریابد
ورنه دردیست که مشکل برود

شب سرشاری بود؛ رود از پای صنوبرها، تا فراترها رفت؛ دره مهتاب اندود، وچنان روشن کوه، که خدا پیدا بود

روزی که دانش لب آب زندگی می کرد؛ انسان در تنبلی لطیف یک مرتع؛ با فلسفه های لاجوردی خوش بود!

******

گوش کن...

جاده صدا می زند

از دور قدم های تو را

و بیا تا جایی

که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد

بهترین چیز

رسیدن به نگاهی ست که از حادثه ی عشق تر است...

******


تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی همتی کن
و بگو ماهی ها حوضشان بی آب است

Sorena
23-02-2012, 15:20
کیستم من ؟

پسری آمیخته با درد یا که یک درد بزرگ ،شایدم صندوقچه درد

من ندانم کیستم !

از کجا آمده ام به کجا خواهم رفت ؟

پسری از جنس بارانم ؟

یا که یک دریای غم،شایدم صحرای غم !

من ندانم کیستم ؟ چیستم ؟

چه کسی می داند ؟

یکتا خالق هستی !

یافتم کیستم ...

آری من تنها ، بنده ی اویم ....

*******

...در باور باران فهم کردم شقایقی را

جنس کاغذ مرغوب

طلوع همانند شیشهای قدیمی اتاق

انباری پر از خشکبار برای زمستان

بوی کاه گل هنوز به راه

باران ببار آرام در سکوت آوار باغ

بلبل هنوز با گل دمساز است

و باز هم سلامی گرم به روی ماه شما

آرام ببار

*****

در این کوچه هایی که تاریک هستند
من از حاصل ضرب کبریت و تردید می ترسم
من از سطح سیمانی قرن می ترسم
بیا تا نترسم من از شهرهایی که خاک سیاشان چراگاه جرثقیل است
مرا باز کن مثل یک در به روی هبوط گلابی در این عصر معراج پولاد
مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات
اگر کاشف معدن صبح آمد صدا کن مرا
و من در طلوع گل یاسی از پشت انگشت های تو، بیدار خواهم شد
و آن وقت
حکایت کن از بمب هایی که من خواب بودم و افتاد
حکایت کن از گونه هایی که من خواب بودم و تر شد
بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند
. . .

Sorena
23-02-2012, 15:22
تا سواد قریه راهی بود

چشم های ما پر از تفسیر ماه زنده ی بومی

شب درون آستین هامان

میگذشتیم از میان آبکندی خشک

از کلام سبزه زاران گوش ها سرشار

کوله بار از انعکاس شهر های دور

منطق زبر زمین در زیر پا جاری

*****

نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر سحر نزدیک است
هر دم این بانگ برآرم از دل
وای این شب چقدر تاریک است

خنده ای کو که به دل انگیزم؟
قطره ای کو که به دریا ریزم؟
صخره ای کو که بدان آویزم؟

مثل این است که شب نمناک است
دیگران را هم غم هست به دل
غم من، لیک غمی غمناک است.

*******

مرد بقال از من پرسید :

چند من خربزه می خواهی؟

من از او پرسیدم:

دل خوش سیری چند ؟

*****

من به سیبی خشنودم.....

و به بوییدن یک بوته بابونه...

من به یک آیینه یک دلبستگی پک قناعت دارم......

LIDA
23-02-2012, 20:19
سارا به سین سفره ما ایمان ندارد
بعد از آن تصمیم کبری ابر ها هم
یا سیل می بارد یا باران ندارد
بابا انار و سیب و نان را می نویسد
حتی برای خواندنش دندان ندارد
انگار بابا هم کلاس اولی شد
هی می نویسد این ندارد آن ندارد
بنویس کی آن مرد در باران می آید
این انتظار خیس ما پایان ندارد
ایمان برادر گوش کن...نقطه سر خط
بنویس بابا مثل هر شب نان ندارد


------------------------

آنی تو
آن كنایه مرموز
كه در نهفت عشق روان است
دانستن ضرور
و گفتنش محال !
تو .... آنی تو
از ما گذشت
باید به ابر بیاموزیم
تا از عطش گیاه نمیرد
باید به قفلها بسپاریم
با بوسه ای گشوده شوند
بی رخصت كلید

-----------------------


چه گریزیست ز من؟
چه شتابیست به راه؟
به چه خواهی بردن در شبی اینچنین تاریک پناه؟
مرمرین پله آن عاج سفید ای دریغا که ز من بس دور است!.....
لحظه ها را دریاب چشم فردا کور است...

LIDA
23-02-2012, 20:20
حالا که رفته ای

پرده ها را می کشد

بی حوصله ی هیچکس

به گوشه ای می رود

سر بر زانو می گذارد و

فکر می کند

به روزی که نخواهد آمد

--------------------------

تو نیستی

این باران بیهوده می بارد

ما خیس نخواهیم شد ...

بی هوده این رودخانه بزرگ

موج برمی دارد و می درخشد

ما بر ساحل آن نخواهیم نشست ...

جاده ها که امتداد می یابند

بی هوده خود را خسته می کنند

ما با هم در آن ها راه نخواهیم رفت ...

دل تنگیها، غریبی ها هم بیهوده است

ما از هم خیلی فاصله داریم

نخواهیم گریست ...

بیهوده تو را دوست دارم ...

بیهوده زندگی می کنم

این زندگی را قسمت نخواهیم کرد ...


-----------------------

تو تنهایی


ومن صد بار تنهاتر


تو میدانی كه من جز با تو


با هر كس كه باشم...باز تنهاییم

LIDA
23-02-2012, 20:21
ارسال به
بی تو برگی زردم
بی تو خزانی سردم
بی تو من ابر پاییز
با تو من ابر بهاران
بی تو من تنهای تنها
شکسته در آرزوی فردا
بی تو من تنها و مدهوش
همچو یک شمع تنها و خاموش
بی تو روزهایم سرد است
چشمهای اشک آلودم با همه قهر است

---------------------------


اندکی در لحظه هایت جستجو کن
شب تنهایی با هم..
شاید اینگونه سزاوار فراموشی نبود
چقدر با عجله...
غبار می تکانی از ردپای آخرین خاطراتمان
کنون ای اولین و آخرینم
کاش احساس آبی مرا می شنیدی.
تا همیشه به تماشای شب میروم
و تکه هایی از عشق مدفون میراث من است
و قلمی که هیچ گاه نتوانست آخرین حرفهای مرا با تو بگوید

-----------------------------

دلم گرفته ....دلم عجیب گرفته
چرا گرفته دلت ؟ چرا؟
مثل اینکه تنهایی ...چه قدر هم تنها
دچار یعنی عاشق و فکر کن که چه تنهاست اگر ماهی کوچک
دچار آبی دریای بی کران باشد

LIDA
23-02-2012, 20:38
احمد شاملو

شبانه



مردی چنگ در آسمان افکند،

هنگامی که خون اش فریاد و

دهانش بسته بود.

خِنجی خونین

بر چهره ی ِ نا باور ِ آبی!-

عاشقان چنین اند.

کنار ِ شب خیمه بر افراز،

اما چون ماه بر آید

شمشیر از نیام برآر

و در کنارت بگذار.


------------------------

واحه ای در لحظه
به سراغ من اگر می آیید،

پشت هیچستانم.

پشت هیچستان جایی است.

پشت هیچستان رگ های هوا،پر قاصد هایی است

که خبر می آرند،از گل واشده ی دورترین بوته ی خاک.

روی شن ها هم،نقش های سم اسبان سواران ظریفی است که صبح

به سر تپه ی معراج شقایق رفتند.

پشت هیچستان ،چتر خواهش باز است:

تا نسیم عطشی در بن برگی بدود،

زنگ باران به صدا می آید.

آدم اینجا تنهاست

و در این تنهایی،سایه ی نارونی تا ابدیت جاری است.

به سراغ من اگر می آیید،

نرم و آهسته بیایید،مبادا ترک بردارد

چینی نازک تنهایی من.

سهراب سپهری


----------------------------

نشانی

« خانه ی دوست کجاست؟» در فلق بود که پرسید سوار.

آسمان مکثی کرد.

رهگذر شاخه ی نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید

و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:

« نرسیده به درخت ،

کوچه باغی است که از خواب خدا سبز تر است

و در آن عشق به اندازه ی پر های صداقت آبی است.

می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ،سر به در می آرد.

پس به سمت گل تنهایی می پیچی،

دو قدم مانده گل،

پای فواره ی جاوید اساطیر زمین می مانی

و ترا ترسی شفاف فرا می گیرد.

در صمیمیت سیال فضا،خش خشی می شنوی:

کودکی می بینی

رفته از کاج بلندی بالا، جوجه بر دارد از لانه ی نور

و از او می پرسی

خانه ی دوست کجاست؟»

سهراب سپهری

LIDA
23-02-2012, 20:47
در دور دست
قویی پریده بی گاه از خواب
شوید غبار نیل ز بال و پر سپید.
لب‌های جویبار
لبریز موج زمزمه در بستر سپید
در هم دویده سایه و روشن.
لغزان میان خرمن دوده
شبتاب می‌فروزد در آذر سپید.
همپای رقص نازک نیزار
مرداب می‌گشاید چشم تر سپید.
خطی ز نور روی سیاهی است:
گویی بر آبنوس درخشد زر سپید
دیوار سایه‌ها شده ویران.
دست نگاه در افق دور
کاخی بلند ساخته با مرمر سپید.


-----------------------



می‌رفتیم، و درختان چه بلند، و تماشا چه سیاه!
راهی بود از ما تا گل هیچ.
مرگی در دامنه‌ها، ابری سر کوه، مرغان لب زیست.
می‌خواندیم: «بی تو دری بودم به برون، و نگاهی به
کران، و صدایی به کویر.»
می‌رفتیم، خاک از ما می‌ترسید، و زمان بر سر ما
می‌بارید.
خندیدیم: ورطه پرید از خواب، و نهان‌ها آوایی
افشاندند.
ما خاموش، و بیابان نگران، و افق یک رشته نگاه.
بنشستیم، تو چشمت پر دور، من دستم پر تنهایی، و
زمین‌ها پرخواب.
خوابیدیم، می‌گویند: دستی در خوابی گل می‌چید.


---------------------------


و طوفان اتفاق افتاد
كشتی ماند و اقیانوس، در شب تاریك وبیم موج
و كشتی بان بی فانوس
یكی می گفت: (( این دریا ...)) یكی می گفت: (( بیهوده است ...))
یكی فریاد زد (( خشكی ...)) یكی آرام گفت: (( افسوس ))
و اما (( پشت دریاها)) یقین شهری است رویایی
اگر رفتند با رویا،اگر ماندند در كابوس
(( خدا با ماست)) این را ناخدا می گفت پی در پی
اگر چه سخت در مانده ، اگر چه همچنان مایوس
كبوتر نه ، كلاغی نه ، و حتی برگی از زیتون
همه مردند بی احساس، همه مردند نا محسوس
هوائی شاعرانه، شر شر باران
و كشتی خفته بود آرام
در اعماق اقیانوس

Sorena
23-02-2012, 21:42
از صلح می‌گویند یا از جنگ می‌خوانند؟!
دیوانه‌ها آواز بی‌آهنگ می‌خوانند

گاهی قناریها اگر در باغ هم باشند
مانند مرغان قفس دلتنگ می‌خوانند

کنج قفس می‌میرم و این خلق بازرگان
چون قصه‌ها مرگ مرا نیرنگ می‌خوانند

سنگم به بدنامی زنند اکنون ولی روزی
نام مرا با اشک روی سنگ می‌خوانند

این ماهی افتاده در تنگ تماشا را
پس کی به آن دریای آبی‌رنگ می‌خوانند

*******

تا اختیار کردم سر منزل رضا را

مملوک خویش دیدم فرماندهٔ قضا را

تا ترک جان نگفتم آسوده‌دل نخفتم

تا سیر خود نکردم، نشناختم خدا را

*******

وای در من تاب دوری نیست

ای خیالت خاطر من را نوازشبار

بیش از این در من صبوری نیست

بی تو من تنهای تنهایم

من به دیدار تو می آیم

*****

تو بشکن چنگ ما را ای معلا

هزاران چنگ دیگر هست این جا

چو ما در چنگ عشق اندرفتادیم

چه کم آید بر ما چنگ و سرنا

Sorena
23-02-2012, 21:45
ای عجب دردی است دل را بس عجب

مانده در اندیشهٔ آن روز و شب

اوفتاده در رهی بی پای و سر

همچو مرغی نیم بسمل زین سبب

******

تلاش مطلب نایاب ما را داغ‌کرد آخر

جهانی رنج‌گوهر برد جز دریا نشد پیدا

دل‌گمگشته می‌گفتند دارد گرد این وادی

به جست و جو نفسها سوختم اما نشد پیدا

********

انقضـای حرفــــ هـــایت کـه تمامـــ شــود

دیگـــر بـه درد هیچـــــ کــس نمـی خـورد ...

بیمـــار مـی کنــد ! زخــم مــی زنــد !

انقضـای حرفــــ هـایت کـه تمــام شــود

بایـد اجـاره نشیــن کاغــذهای بـی سـر و پایــی شـوند

کــه عاقبتــــ همـــه شـــان مـچـــالگیستـــــــ ...

Sorena
23-02-2012, 21:47
اكنون كه اینجا شلوغ است این نامه را مینویسم
از گریه هام گذشته از خنده ها مینویسم
در این حوالی غریبم راهی به جایی ندارم
تنها تو را می شناسم تنها تورا می نویسم
عطر نگاه تو جاری است دركوچه های خیالم
یاد تو می افتم ای دوست از عشق ما مینویسم
بااینكه درلحظه هایم جای عبور تو خالی است
تكرار نام تو زیبا از ابتدا می نویسم
اینجا برای سرودن دیگر مجالی نمانده
چشم انتظار تو هستم تا انتها مینویسم

*****

این شعرها دیگر برای هیچ‌کس نیست
نه! در دلم انگار جای هیچ‌کس نیست

آن‌قدر تنهایم که حتی دردهایم
دیگر شبیه دردهای هیچ‌کس نیست

حتی نفس‌های مرا از من گرفتند
من مرده‌ام در من هوای هیچ‌کس نیست


دنیای مرموزی‌ست ما باید بدانیم
که هیچ‌کس این‌جا برای هیچ‌کس نیست


باید خدا هم با خودش روراست باشد
وقتی که می‌داند خدای هیچ‌کس نیست


من می‌روم هرچند می‌دانم که دیگر
پشت سرم حتی دعای هیچ‌کس نیست

******

تو مرا می فهمی

من تورا می خواهم

و همین ساده ترین قصه یک انسان است

تو مرا می خوانی

من تو را ناب ترین شعر زمان می دانم

و تو هم می دانی

تا ابد در دل من می مانی

از تو گفتن کار هر کس نیست ای زیبا غزل

از برای گفتنت باید که مولانا شوم

Sorena
23-02-2012, 21:48
در دایره‌ای که آمد و رفتن ماست

او را نه بدایت نه نهایت پیداست

کس می نزند دمی در این معنی راست

کاین آمدن از کجا و رفتن بکجاست

****

تا آدمیان به عشق می پردازند

خود را به سراب قدرتی می بازند

خون شد جگر انار وقتی می دید

از چوب ترش چوب فلک می سازند

******

در پرده اسرار کسی را ره نیست

زین تعبیه جان هیچکس آگه نیست

جز در دل خاک هیچ منزلگه نیست

می خور که چنین فسانه‌ها کوته نیست

*****

ماییم و می و مطرب و این کنج خراب

جان و دل و جام و جامه پر درد شراب

فارغ ز امید رحمت و بیم عذاب

آزاد ز خاک و باد و از آتش و آب

Sorena
23-02-2012, 21:50
ما ملامت را به جان جوییم در بازار عشق

کنج خلوت پارسایان سلامت جوی را

بوستان را هیچ دیگر در نمی‌باید به حسن

بلکه سروی چون تو می‌باید کنار جوی را

******

تجریش می روید!؟ .. نه آقا نمی روم
دربند می روید!؟ … نه بابا نمی روم

با این لکنته ای که امانت گرفته ام
اصلا به سمت عالم بالا نمی روم

راهم جنوب شهر ، خیابان عاشقیست
در کوچه های سرد شماها نمی روم

پشت تمام هستی خود ، ایست می کنم
بی دسته گل به دیدن لیلا نمی روم

گفتم به مادرم که اگر چه مخالفی
با من بیا به جان تو تنها نمی روم

امروز جیب خالی من جای عکس توست
فردا کنار عکس تو آیا نمی روم ؟!

حالا به انتهای خیابان رسیده ایم
کم کم پیاده می شوم ، اما، … نمی روم

ابر و غروب و زنگ در و اضطراب سبز
یا می روم درون دلش …. یا نمی روم …

*****

هر که خصم اندر او کمند انداخت

به مراد ویش بباید ساخت

هر که عاشق نبود مرد نشد

نقره فایق نگشت تا نگداخت

Sorena
23-02-2012, 21:53
امشب به یادت باز افتادم غریبه !
گل كرده یادت باز در یادم غریبه
می گویمت در پشت این دیوار مسدود
كی می رسد پیش تو فریادم غریبه؟
ویران شدم سهم من از بودن همین است
ویرانه ام ،ویرانه بنیادم غریبه !
ای كاش هرگز عشق در من گل نمیكرد
ای كاش هرگز دل نمی دادم غریبه!
برگرد پیش بغض های تشنه من
من مال تو با هرچه ابعادم غریبه !
ای كاش میشد می رسیدی با بهاران
تنهای تنها با تو دلشادم غریبه !

*****

من بدین خوبی و زیبایی ندیدم روی را

وین دلاویزی و دلبندی نباشد موی را

روی اگر پنهان کند سنگین دل سیمین بدن

مشک غمازست نتواند نهفتن بوی را

******


دیر یا زود

فرقی نداشت!

از همان اول

باور داشتم!

اما تو می گفتی: می مانم! شرط می بندم!

بیا ببین!

باختی

و اکنون تمام شهر

برای بُرد ِ من

جشن گرفته اند!

Sorena
23-02-2012, 21:56
دل من سخت شکست

و چه زشت به من و سادگی ام خندیدی

به من و عشقی پاک که پر از یاد تو بود

وبه یک قلب یتیم

که خیالم می گفت تا ابد مال تو بود

تو برو

برو تا راحت تر تکه های دل خود را
آرام سر هم بند زنم

*****

شاعر!
سالهاست...
میان دلهره ها
دست و پا میزنم
تو چه میدانی شاعر !

تو چه میدانی
...که چگونه دلتنگی
از گوشه ی دفترم
آویزان است !
شاعر!

اگر خواستی بدانی
که این همه سال
چگونه مات مانده ام ....
از ماه بپرس!

ماه خواهد گفت
قصه ی زنی را
که هر شب
پشت پنجره
تا صبح مات میشد ...

******

نمــــــــــــی گویم خسته شده ام .............نـــــــــــــــــ ــــــــــــه .....
امــــــــــا ......

نمــــــــــــی گویم ناامید شده ام ..............نـــــــــــــــــ ـــــــــــــه .....
امــــــــــا ....

نمــــــــــــی گویم کم طاقت شده ام ...........نــــــــــــــــــ ـــــــــــه .....
امــــــــــا ....

نمــــــــــــی گویم کم صبر شده ام............نــــــــــــــــ ــــــــــــــه .....
امــــــــــا



اما شــــــــــــــــــده ام

چــــــــــــــــــه شده ام !!!!

را نمیدانـــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــم

خودم هم نمیدانــــــــــــــــــم

فقــــــــــط شــــــــــــــــــــــــ ـده ام!! بودی در من نــــــــــــــــــــــــ ـــیست

فقط میگویم نکند ................
.
.
.

نکند نــــــــــــــابود شــــــــــــــــــده ام

Sorena
23-02-2012, 21:57
من به مهمانی چشمان تو عادت کردم
عاشقی را بخدا خوب رعایت کردم
آمدم پشت همان پنجره ی هر روزی
باز از پنجره ی بسته نگاهت کردم
تو که در باغچه هم صحبت گلها بودی
من به دنیای گل سرخ حسادت کردم
وقتی از چشم همه مردم شهر افتادم
پشت دیوار نگاه تو اقامت کردم
من که افسانه ی این شهر شدم چشم ترا
فقط اندازه ی یک عشق زیارت کردم
آنقدرها که تو گفتی دل من مشکل نیست
دیدی آنرا چقدر ساده روایت کردم
باز دلگیر شدی از حرکاتت پیداست
باز انگار نفهمیده جسارت کردم

******

نمی دانم چرا رفتی،
نمی دانم چراشاید خطا کردم ،
وتو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی،
نمی دانم کجا تاکی برای چه
ولی رفتی
وبعداز رفتنت باران چه معصومانه میبارید...
وبعداز رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت...
وبعداز رفتنت رسم نوازش درغمی خاکستری گم شد...
وگنجشکی که هرروز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت
تمام بالهایش غرق در اندوه غربت شد
وبعداز رفتن توآسمان چشمهایم خیس باران بود...

*****

ما هم چو شمٰا صنم پرستیم

پرهیز ز ما مکن برهمن

بردند قرار و صبرم از دل

حسن آن روی و لطف آن تن

Sorena
23-02-2012, 22:10
این بار اگر زن ِ زیبایی دیدید
هوس را زنده به گور کنید !
و خدا را شکر کنید برای خلق این زیبایی ...
زیر باران اگر دختری را سوار کردید
به جای شماره ، به او امنیت بدهید !
او را به مقصد ِ مورد نظرش برسانید ...
نه به مقصد ِ مورد ِ نظرتان !
در تاکسی خود را به در بچسبانید ، نه به او !
بیائید فارغ از جنسیت
کمی مـَـرد باشید

کمی
....... مـَـرد
...............باشید

****

میگفت: زندگی بافتن یک قالی است

نه به آن نقش و نگاری که تو میخواهی

نقش از قبل مشخص شده است

تو فقط می بافی

نقش را خوب ببین

نکند آخر کار

قالی زندگیت را خوب نخرند



جوابی بس کوتاه

مرا با چوب کاسبی مزن

قالی من مفتی چنگ خواهانش

نقش من نقش دل و احساس است

مپندار که در وجودم دلال میزند و خریدار میرقصد

******

به کوروش چه خواهیم گفت؟

اگر سر بر آرد ز خاک
اگر باز پرسد ز ما
چه شد دین زرتشت پاک
چه شد ملک ایران زمین
کجایند مردان این سرزمین
به کوروش چه خواهیم گفت؟
اگر دید و پرسید از حال ما
چه کردید بُرنده شمشیر خوش دستتان
کجایند میران سر مستتان
چه آمد سر خوی ایران پرستی
چه کردید با کیش یزدان پرستی
به شمشیر حق ، نیست دست
که بر تخت شاهی نشسته است ؟
چرا پشت شیران شکسته است ؟
در ایران زمین شاه ظالم کجاست ؟

Sorena
23-02-2012, 22:17
وقتی که تکیه گاه ِ کسی باشی ،

نبـــاید بتـــرسی ..

نباید پایت سُر بخــورد ..

نه اینکه بترسی ،

که خودت زمین میخوری ! نه ...

بترسی از اینکه ،

کسی که به تــو تکیه کرده ،

زمین بخورد و بشکــند !!

*****

بند ِ نـافـم را بـریـده انـد ، وقـت ِ تــولّـد ...

بــند ِ مهـرت امّــا ،

هــرگــز پـاره نمی شود ،

مـــادر .....

****

سیگار نمیکشم ..

نه اینکه نکشیده ام !

آخرین بار که روبرویم ،

چشمهایش را بست ..

آخرین نـخ را کشیدم ..

بعد تــرک کردم ..

او را ..

خاطراتش را ..

و سیگارم را !!

تمــام ِ آنچه را که ، آرامـم می کرد ..

*******

از بلندای افكارم ؛

سقوط میكنم

در پرتگاه های یك شب عمیق

عمیق ...

مثل زخم هایم

Sorena
23-02-2012, 22:19
آسمان همچون صفحه دل من است
روشن تر از جلوه های مهتاب
امشب از خواب خوش گریزانم
که خیال تو خوش تر از خواب است

*****

می شود برگشت
اشتیاق چشم هایم را تماشا کن
می شود در سردی سرشاخه های باغ
جشن رویش را بیفروزیم
دوستی را می شود پرسید
چشمها را می شود آموخت
مهربانی کودکی تنهاست
مهربانی را بیاموزیم...


*****

اتاق خلوت پاکی است
برای فکر چه ابعاد ساده ای دارد
دلم عجیب گرفته است
خیال خواب ندارم............ .....

Sorena
23-02-2012, 23:05
آنـها را بــِگیرید و زنجــیرِشان کــُنید ...
همانطور که مـــن و عشــقم را نابـــود کردنـــد ...
فردا ها نیــــز قاتــــل عشق های دیـــگـر خواهـــند بود ...
نابـــودشان کــنیـــــد ...
فـاصــلــه هــا ...
قاتل اند ...!

******

به چه دلخوش کردنم خواهی،

این روزهای زود گذر؟
این ثانیه های زیر حکم؟

یا که سالهای مرده؟

اما نه، گویی توان گفتن نداری، میخوانم من از چشمانت

سخن از مرده های این سالهاست...

یادمان نخواهد رفت قلم های بالای دار

در خاطرمان خواهد ماند مرد یا که مردانی در بند

کودکی در انتظار صدای پای پدر

مادری غرقِ خون در کوچه پس کوچه های شهر

تلخترین برگ این تراژدی، سکوتی از جنس من، تو

*******

قاصدک دلم عجیب هوای پریدن دارد!
یک فوت مهمان تو !
نه .... !
صبر کن .... !
انگار نگاه تو کافیست...!
نگاهش که میکنی ساده میپرد...!
تو نگاه کن خودش راه رسیدن را خوب میشناسد...!

LIDA
24-02-2012, 13:02
غمگینی
.ای دریا
قلبم راباتمام تنهائی به تو خواهم بخشید
قلب معصومم را
که به تنهائی یک گنجشک است
قلبم را به دریا خواهم داد
وبه دریا خواهم گفت
که با من مهربان باشد
وبه دریا خواهم گفت
من دلم غمگین است
وبه اندازه یک دنیا
خستگی را میشناسم من
قلب معصومم رابه دریا خواهم بخشید
تا به همراه ماهیها
به تنهائی خود فکرکنم
ای دریا
قلبم را بتومیبخشم
تا بیندیشم
به صداقت ماهیها

----------------------------

باغ در بهار
هنگام سیراب کردن باغ
زمانی که درختهای تشنه را آب میدهی
بیش از اندازه سیرابشان کن
و بوته ها را از یاد مبر
حتی بوته های بی بار را
یا اون بوته های ناچیزو ناتوان را
و از علفهای هرزه میان گلها مگذر.......................................ا نها نیز تشنه اند

تنها چمن سبز تازه یا سوخته را سیراب مکن
- - -
حتی خاک تشنه را پرستار باش و تازگی ببخش

-------------------------

عشق بددردیست
گرم وسوزان چون شنهای داغ بیابانهای وحشتناک
امادرد شیرینی است
شیرین همچنان گل
مثل خنده کودکی بروی مادر پر مهر دامن پاک.
دوست میدارم زراهی دور آید عشق
در شبی ظلمانی و سرد و گران بنیاد
گر بریزد درد ریزو سرکش و ...
مغرور
درد ریزد سرکش و مغرور
و دردل من گستراند دام
به سروروی شعرم آرام
ازآغاز تا انجام
عشق بددردیست
اما درد شیرین است

LIDA
24-02-2012, 13:05
زندگی شاید
یک خیابان دراز است که هرروززنی بازنبیلی ازآن میگذرد
زندگی شاید
ریسمانی است که مردی باآن خود را ازشاخه می آویزد
زندگی شاید
طفلی است که ازمدرسه بازمیگردد
زندگی شاید
افروختن سیگاریست درفاصله رخوتناک دوهمآغوشی
یاعبور گیج رهگذری است که کلاه از سربرمیدارد
وبه یک رهگذر دیگر
با لبخندی بی معنی میگوید
صبح بخیر
زندگی شاید آن لحظه مسدودیست
که نگاه من درنی نی چشمان تو خودرا ویران میسازد
ودراین حسی است
که من آن راباادراک ماه وبادریافت ظلمت خواهم آویخت
دراتاقی که به اندازه یک تنهائیست
دل من
که به اندازه یک عشق است
وبه بهانه های ساده خوشبختی خود مینگرد
به زوال زیبای گلها درکلدان
به نهالی که تو در باغچه مان کاشتی
وبه آواز قناریها
که به اندازه یک پنجره میخوانند

-----------------------------


سکوت پر از فریاد توخالی است
سکوتی را که یک نفر بفهمد
بهتر ازفریادی است که هیچکی نفهمد
سکوتی که سرشارازناگفته هاست
..ناگفته هائی که گفتنش یک درد
وناگغته هایش هزاران درد دارد
.....دنیا را ببین
-بچه که بودیم از آسمان باران می آمد
!!!بزرگ شده ایم از چشمهایمان میآید
بچه که بودیم همه چشمای خیسمونو میدیدن
بزرگ که شدیم هیچکسی نمیبینه

-----------------------------



قبل از انکه واپسین نفس را برارم
پیش از انکه پرده فرو افتد
پیش از پژمردن اخرین گل
من انم که زندگی کنم
من انم که عشق بورزم
من انم که بمانم!

LIDA
24-02-2012, 13:08
....اما چه سود
آرزوها رفت ازیادم چه زود
رفتم ازهرخاطری اما چه زود
آرزویم دیدنش یکبار بود
دیدم اورا.دیدمش -اما...چه سود؟
آه آن بیگانه با دنیای من
برنگاهم باغ ماتم راگشود
بروسیع دیگر جان خسته ام
جلوه بیگانگی هارامینمود
باد برسوگ دلم ماتم گرفت
چهره درهم بود ابرازچودود
ابر میباریدو میآمد بگوش
ازگلوی آب بانگ رود رود!
قطره اشکی بررخم غلطیدو گفت
نقطه پایان این افسانه بود.

-----------------------
دعا کردم که بمانی. بیای کنار پنجره.باران ببارد و باز شعر مسافر خاموش خود را بشنوی!
اما دریغ که رفتن راز غریب همین زندگیست. رفتی پیش از انکه باران ببارد!
این موسوم بخاطر تو.
هرچه بوده و هر چه که هست.
همین صدا. همینکلام. همین عشق.....
.-----------------------..
تو را به راستی،
تو را به رستخیز
مرا خراب کن!
که رستگاری و درستکاری دلم
به دستکاری همین غم شبانه بسته است
که فتح آشکار من
به این شکست های بی بهانه بسته است

LIDA
24-02-2012, 13:09
نمی دانم آیا
اگر لحظه ای بال خوابیده ی این پرنده
به پرواز هم نه،
به خمیازه ای باز باشد
به هفت آسمان تو
یک ذره بر می خورد؟


------------------------

(دعا کردم که بمانی؟؟؟؟؟؟؟؟؟)
ای سربلند شتابنده کیستی؟
-انسان خدای خاک!
(باران ببارد....)
هان بیشتر بگوی پدرومادرت کیست؟
مادر- نسیم صبح وپدر آفتاب ظهر
جای تولدت -نوروز سال حادثه .
-در شهر انتظار
همین صدا -همین کلام همین عشق

شکل قیامت سراپا یک معرفی است


-----------------------------

شکسته شاخه بیدی کنار رودم من
بنفشه ز بهاران بی سرودم من
به پای آتش عشقی سیاه میسوزم من
میان آتش خرمن گرفته دودم من
بباغ سینه من غنچه رنگ غم دارد
غبار مانده بر رخساره ای کبودم من
به هر دیار که رفتم برای دیدن یار
کسی نگفت چرا آمدم که بودم من
اگر چه در ره خورشید پای من وا ماند
ولی....
.!...؟
ولی در سایه خورشید سینه سوزم من

LIDA
24-02-2012, 13:11
مردم همه

تورا به خدا

سوگند میدهند

اما برای من

تو آن همیشه ای

که خدا را به تو

سوگند می دهم !


------------------------
شبی غمگین شبی بارانی و سرد مرا در غربت فردا رها کرد
دلم در حسرت دیدار او ماند.مرا چشم انتظار کوچه ها کرد
به من می گفت تنهایی غریب است.ببین با غربتش با من چه ها کرد
تمام هستیم بودو ندانست که در قلبم چه شوبی به پا کرد
و او هرگز شکستم را نفهمید اگرچه تا ته دنیا صدا کرد!


-----------------------------

خانه بدوش فنا در شب بارانی ام... داغ کدامین خطا خورده به پیشانی ام....
همسفربادها میروم از یاد ها فاصله ای نیست تا لحظه ویرانی ام...(ایرانیم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
کولی زلفت شبی خیمه بر این دشت زد... آه که تعبیر شد خواب پریشانی ام.......
در شب غربت مپرس حال خراب مرا.... یکسره بارانی ام یکسره طوفانی ام....

LIDA
24-02-2012, 13:14
تورا کنارمیگذارم
برای قلم هاوقلم موها
که نستعلیق ها ونقاشی ها
به ادراک این زیبائی شایسته ترند
توراکنارمیگذارم
برای دل قناریها
که عشق جرعه آبی خنک
برای حنجره آنهاست
من درحنجره حزین سه تارها خانه کرده ام
توبرای آنکه چون قلب زیبائی
درسینه شعرهای ناچیزمن بدرخشی
حیف هستی...


------------------------------

تا کجای قصه باید زدلتنگی نوشت
تا به کی بازیچه بودن توی دست سرنوشت
تا به کی با ضربه های درد بایدرام شد
یافقط باگریه های بی قرار آرام شد

بهردیدار محبت تا به کی درانتظار
خسته از این زندگی باغصه های بی شمار


-------------------------

آنجا که باغ در اسارت پائیز بود
بهار آمد باخلعتی از شکوفه های رنگین
وباغ رابه جشن شکوفائی ورقص شاپرکها دعوت نمود
جویباران به حمایت درختان تشنه میشتافتند
تا شاهد بردن برگ های نیمه جان به گورستان مرده هانباشند
چشم شقایق ها نگران شکفتن گلها بود
که مبادا توسن تگرگ در مسیر ذهن آنها بتازد
وفصل طلائی هم آغوشی را به حصار تنگ خاموشی مبدل سازد
تو همیشه با منی مثل نفس
پای به پای قدمهایم
.....
وقتی که هستی
تمامی زمستان را بدون چتر در باران میروم
وبی رنگی روزهایم را با مداد رنگی های یاد تو رنگ میکنم
.........
وقتی که نیستی گریه را بهانه میکنم
ای دشت سوخته من
بمیرم برای تو
که
در
حریم
اندیشه ات
سراب
تجلی
نمود

LIDA
24-02-2012, 13:17
من آن روح غم گرفته بارانم!

من آن غروب گمشده دورم
کز یاد تو غمگین
از لحظه های شادی جوانی دور
با خاطرات کهنه تو سنگین

آیا من آن کمانه رنگینم
در آسمان صاف بهر پاک؟
یا روح غم گرفته بارانم
در رقص دره های غبار خاک؟

آیا درخت سالم سرشارم
سنگین زبرگ غبار و شاخه های عطر آلود؟
یا بوته خار خشک بیابانم
با تیغه های نازک زهر آلود


-----------------------------



گل عشق
خواستم از میان گلهای رنگارنگ
بچینم وتقدیمش دارم-مدتی فکر کردم
که کدام گل میتواند شایسته اش باشد
سرانجام گلی راچیدم وآن را
چیدم و به او هدیه دادم
نیم نگاهی به من انداخت وبی رحمانه
گلبرگ های آن را پرپرکردو بر زمین ریخت
.
اشک از چشانم جاری شد ولی
او مستانه خندید و رفت

آخر چه میدانست گلی که پرپر کرد
گل
..عشق
---------من
بود

-------------------------
نگاه میکنم نمیبینم چشم مرا هوای تو پرکرده
گوش میکنم نمیشنوم گوش مرا صدای تو پر کرده
ای چشم من بدون تو نابینا
ای گوش من بدون تو ناشنوا
با من بمان همیشه بمان با من
با من بمان همی....

LIDA
24-02-2012, 13:32
پیوند جاودان
بوته اقاقیا بودم
با عشق تو بزرگ شدم
اینک که درختی پر از شاخ وبرگ شده ام
بیا مرا از ریشه بیفکن
همچنانکه میخواستم هیزم شکن این درخت
دستهای تو باشد


-----------------------
سنگ لجوج
میدانی چرااینچنین برسرراه تو ایستاده ام؟
میدانی این سنگ بزرگ چراراه براین جوی آب بسته است؟
خروشان میشوی وبه چهره ام سیلی میزنی
ملایم میشوی که شاید از کنار من بگذری
ای چشمه سرکش من سنگ لجوجم که راه برتو بسته ام
خروش ترا میپذیرم
سیلی ترا میخورم
به زمزمه هایت گوش میدهم
اما هیچگاه نخواهم گذاشت ازکنار من بروی
چون میدانم...اگر ازمن بگذری به دریا خواهی ریخت ودرآن بیکرانه
هیچ خواهی شد

---------------------------
در شب سرد زمستانی
کوره‌ی خورشید هم، چون کوره‌ی گرم چراغ من نمی‌سوزد
و به مانند چراغ من
نه می‌افروزد چراغی هیچ
نه فروبسته به یخ ماهی که از بالا می‌افروزد.

من چراغم را در آمدرفتن همسایه‌ام افروختم در یک شب تاریک
و شب سرد زمستان بود،
باد می‌پیچید با کاج
درمیان کومه‌ها خاموش
گم شد او از من جدا زین جاده‌ی باریک
و هنوزم قصه بر یاد است
وین سخن آویزه‌ی لب:
"که می‌افروزد؟ که می‌سوزد؟‌
چه کسی این قصه را در دل می‌اندوزد؟"
در شب سرد زمستان
کوره‌ی خورشید هم، چون کوره‌ی گرم چراغ من نمی‌سوزد

Sorena
25-02-2012, 15:43
چرا تا شکفتمـــــــ؟


چرا تا تو را داغ بودم ، نگفتمــــــــــ؟


چرا بی هوا سرد شد باد؟


چرا از دهــــان؟


حرفهای من؟


افتاد؟

*******

میگفت: زندگی بافتن یک قالی است
نه به آن نقش و نگاری که تو میخواهی
نقش از قبل مشخص شده است
تو فقط می بافی
نقش را خوب ببین
نکند آخر کار
قالی زندگیت را خوب نخرند

جوابی بس کوتاه
مرا با چوب کاسبی مزن
قالی من مفتی چنگ خواهانش
نقش من نقش دل و احساس است
مپندار که در وجودم دلال میزند و خریدار میرقصد

*********

حرفـﮯ دارم کـــ تا کنون آن را ننوشته‌امــــــ....زیرا سفیدتر از کاغذهاستـــــــ/...

*********

هر چه پارو می زنم
تا دور تر شوم
از تو
از یادت

انگار نزدیکتر می آید
همه ی خاطراتم
مصور!
صوتی!
های! دل!
دست از سرم بردار!

(تقدیر...)

*********

به نام عشق که زیباترین سر آغاز است

هنوز شیشه ی عطر غزل درش باز است


جهان تمام شد و ماهپاره های زمین

هنوز هم که هنوز است کارشان ناز است


هزار پند به گوشم پدر فشرد و نگفت

که عشق حادثه ای خانمان بر انداز است


پدر نگفت چه رازی است این که تنها عشق

کلید این دل ناکوک ناخوش آواز است


به بام شاه و گدا مثل ابر می بارد

چقدر عشق شریف است و دست و دل باز است


بگو هر آنچه دلت خواست را به حضرت عشق

چرا که سنگ صبور است و محرم راز است


ولی بدان که شکار عقاب خواهد شد

کبوتری که زیادی بلند پرواز است ...

Sorena
25-02-2012, 15:45
چه می شد که مرزی نبود
برای نثار محبت
و انسان کمال خدا بود چرا نه
چه می شد که نبض گل سرخ
طپش های هر قلب عاشق
وعشق آخرین حرف ما بود چرا نه
چه می شد که دست من و تو
پل محکم عشق می شد برای تمامی دنیا
و دنیا پر از شوق پروانه ها بود
و جنگل رهاورد گل دانه ها بود
چرا نه چرا نه
چه می شد که اندوه ما را
شبی باد همراه می برد
و فردا هوایی دگر داشت
گل مهربانی به بر داشت
چه می شد که خواب گل ناز
به رویای ما رنگ میزد
و رویا همان زندگی بود
چرا نه چرا نه
و دل شیشه غصه بر سنگ میزد
چه می شد که انسان عاشق
دلش پروانه می شد
و دنیا پر از بال بود چرا نه
وبا عشق می ماند با عشق می خواند
چه می شد که انسانکمال خدا بود
چرا نه چرا نه
چه می شد بلوغ ستاره
فضای شب تیره زندگی را
پر از شعر خورشید می کرد
چه می شد فروغ سپیده
کویر همه آرزوی ما را
گلستانی از عشق و امید می کرد
چه می شد که هو هوی مرغ شباهنگ
دل صخره و کوه را آب می کرد
و دریا حریم غم و غصه هاشو
گذرگاهی از عشق مهتاب می کرد
چرا نه چرا نه

******


وقتی تو نیستی
نه هست های ما
چونان که بایدند
نه باید ها…
مثل همیشه آخر حرفم
و حرف آخرم را
با بغض می خورم
عمری است
لبخند های لاغر خود را
در دل ذخیره می کنم:
باشد برای روز مبادا!
اما
در صفحه‌های تقویم
روزی به نام روز مبادا نیست
آن روز هر چه باشد
روزی شبیه دیروز
روزی شبیه فردا
روزی درست مثل همین روزهای ماست
اما کسی چه می‌داند؟
شاید
امروز نیز روز مبادا باشد!
¤¤¤
وقتی تو نیستی
نه هست های ما
چونانکه بایدند
نه باید ها…
هر روز بی تو
روز مبادا است!

Sorena
26-02-2012, 13:22
مهدی اخوان ثالث

درون کومه ای کز سقف پیرش می تراود گاه و بی گه قطره هایی زرد،

زنی با کودکش خوابیده در آرامشی دلخواه،

دود بر چهره او گاه لبخندی،

که گوید داستان از باغ رویای خوش آیندی.

نشسته شوهرش بیدار، می گوید به خود در ساکت پر درد:

گذشت امشب، فردا را چه باید کرد؟

********

این شعر و خوب و خالی نیست
هیچ همچون پوچ عالی نبست
این گلیم تیره بختی هاست
خیس خون داغ سهراب وسیاوشها / روکش تابوت تختی هاست

*******
قاصدک! هان، چه خبر آوردی؟
از کجا وز که خبر آوردی؟
خوش خبر باشی؛ اما، اما
گرد بام و در من
بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری، نه ز دیار و دیاری، باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تو را منتظرند
قاصدک؛
در دل من همه کورند و کرند
دست بردار از این در وطن خویش غریب
قاصد تجربه های همه تلخ
با دلم می گوید
که دروغی تو دروغ
که فریبی تو فریب
قاصدک هان، ولی آخر...ای وای
راستی آیا رفتی با باد؟!
با توام آی؛ کجا رفتی؟آی....
راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟
مانده خاکستر گرمی جایی؟
در اجاقی طمع شعله نمی بندم
خردک شرری هست هنوز؟
قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گـــــــــــریند...

Sorena
26-02-2012, 13:23
باغ بی برگی که میگوید که زیبا نیست

باغ بی برگی خنده اش خونیست اشک آمیز

جاودان بر اسب یال افشان زردش میچمد در آن

پادشاه فصلها پاییز

*****

بسان رهنوردانی که در افسانه ها گویند
گرفته کولبار زاد ره بر دوش
فشرده چوبدست خیزران در مشت
گهی پر گوی و گه خاموش
در آن مهگون فضای خلوت افشانگیشان راه می پویند
ما هم راه خود را می کنیم آغاز
سه ره پیداست
نوشته بر سر هر یک به سنگ اندر
حدیقی که ش نمی خوانی بر آن دیگر
نخستین : راه نوش و راحت و شادی
به ننگ آغشته ، اما رو به شهر و باغ و آبادی
دودیگر : راه نمیش ننگ ، نیمش نام
اگر سر بر کنی غوغا ، و گر دم در کشی آرام
سه دیگر : راه بی برگشت ، بی فرجام
من اینجا بس دلم تنگ است
و هر سازی که می بینم بد آهنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی برگشت بگذاریم
ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است ؟

******

از تهی سرشار
جویبار لحظه ها جاری ست
چون سبوی تشنه كاندر خواب بیند آب ، واندر آب بیند سنگ
دوستان و دشمنان را می شناسم من
زندگی را دوست می دارم
مرگ را دشمن
وای، اما با كه باید گفت این ؟ من دوستی دارم
كه به دشمن خواهم از او التجا بردن
جویبار لحظه ها جاری

Sorena
26-02-2012, 13:26
از تهی سرشار
جویبار لحظه ها جاری ست
چون سبوی تشنه كاندر خواب بیند آب ، واندر آب بیند سنگ
دوستان و دشمنان را می شناسم من
زندگی را دوست می دارم
مرگ را دشمن
وای، اما با كه باید گفت این ؟ من دوستی دارم
كه به دشمن خواهم از او التجا بردن
جویبار لحظه ها جاری

*******


همان رنگ و همان روی
همان برگ و همان بار
همان خنده ی خاموش در او خفته بسی راز
همان شرم و همان ناز
همان برگ سپید به مثل ژاله ی ژاله به مثل اشك نگونسار
همان جلوه و رخسار
نه پژمرده شود هیچ
نه افسرده ، كه افسردگی روی
خورد آب ز پژمردگی دل
ولی در پس این چهره دلی نیست
گرش برگ و بری هست
ز آب و ز گلی نیست
هم از دور ببینش
به منظر بنشان و به نظاره بنشینش
ولی قصه ز امید هبایی كه در او بسته دلت ، هیچ مگویش
مبویش
كه او بوی چنین قصه شنیدن نتواند
مبر دست به سویش
كه در دست تو جز كاغذ رنگین ورقی چند ، نماند

*******

ما چون دو دریچه روبه روی هم

اگاه ز هر بگومگوی هم

هر روز سلام و برسش و خنده

هر روز قرار روز اینده

عمر اینه ی بهشت اما اه

بیش شب و روز تیر و دی کوتاه

اکنون دل من شکسته و خسته ست

زیرا یکی از دریچه ها بسته ست

نه مهر فسون نه ماه جادو کرد

نفرین به سفر که هر چه کرد او کرد

Sorena
26-02-2012, 17:44
مــــرا از بـنــد آویــــزان کـنـیــد . . .

ســــر و تـــه ! ! !!

شــایـد فـکــــرش از ســرم بـیـفـتـــد...

*******

ای فلک، گر من نمیزادی اجاقت کور بود؟ من که خود راضی نبودم،زور بود. من که باشم یا نباشم کار گردون لنگ نیست، من بمیرم یا بمانم که کسی دلتنگ نیست.

******
تالاپ.

ماه بر بام خانه ام می افتد.

ادامه باران ها همیشه زیبا نیست

همین طور ادامه رویاها...

نیستی

و این شب سرد و غمگین

ادامه سرمه ای است

که تو به چشمانت کشیده ای...

*****

ابــرها را کـنار زده ام
منــتظرت
بـر پـشت بـام دلـم دراز کـشیـده ام
تـا لبـخـندت را
در آغـوش گـیـرم.
بیـا کـه آسمـان ِ سیـاهـم ستـاره زیـاد دیـده
مـاه کـم دارد
تـا بـدرخشد چـشمـانـم.

******

تو رفته ای و من

هنوز هم هستم ؛

هنوز هم می نویسم ات .

هنوز

قطره

قطره

شب هایم را به خورشید کوک می زنم .

هنوز همان مترسک ام ،

همان که می میرد برای سفیدی کلاغ ها !

تو رفته ای

و من

هنوز هم بی مخاطب ام !! . . .

هنوز هم هنوز . .

Sorena
26-02-2012, 17:51
چشمهایی خیس عشق

یک سبد ترانه

یک بغل غزل برای زندگی

این تمام حاصلم برای توست

شوقی دارم از هوای تو لطیف

حسی دارم از تبسم تو خوب...

این تمام باورم برای توست

ناخدا ترین خدای قلب من

ساحلم به نام توست !!!

*******

ای نگاهت از شب ِ باغ ِ نظر، شیرازتر
دیگران نازند و تو از نازنینان، نازتر

چنگ بردار و شب ما را چراغان کن که نیست
چنگی از تو چنگ‌تر ، یا سازی از تو سازتر

قصۀ گیسویت از امواج ِ تحریر ِ قمر
هم بلند آوازه‌تر شد، هم بلند آوازتر

گشته‌ام دیوان حافظ را ولی بیتی نداشت
چون دو ابروی تو از ایجاز، با ایجازتر

چشم در چشمت نشستم، حیرتم از هوش رفت
چشم وا کردم به چشم‌اندازی از این بازتر

از شب جادو عبورم دادی و دیدم نبود -
جادویی از سِحر چشمان تو پُر اعجازتر

آن‌که چشمان مرا تَر کرد، اندوه ِ تو بود
گر چه چشم عاشقان بوده ست از آغاز، تَر

********

آن مرد
كه در كوچه پس كوچه های خالی دلم
چون باد می پیچید
و در سكوت جاده ها
آواز تنهایی را زمزمه می كرد
مردی از تبار عشق بود
مردی از جنس انتظار ...
من نشانی از تو ندارم..
اما نشانیم را برای تو مینویسم..
در عصر های انتظار به حوالی بی كسی ام قدم بگذار
خیابان غربت را پیدا كن
و وارد كوچه های تنهایی شو ..
سپس در كلبه را باز كن ..
مرا خواهی دید
با بغضی كویری
كه غرق اشك
پشت دیوار ها نشسته ام..............

Sorena
26-02-2012, 17:52
من و دریــــــــــا، غزلی ناب سرودیم از تو
غزلی مثل تـــــــــــــو نایاب سرودیم از تو

بس کــــــــه زیبا شده آنان که ندانند تو را
در خیال اند کـــــه در خواب سرودیم از تو

آسمان بود کـــــــه از دست زمین می افتاد
بس که ما در تب و در تاب سرودیم از تو

گر چه با بوسه ای از دور دلی خوش کردیم
خوش تر از آن شب مهتاب ســـرودیم از تو

تشنگی، آه ... چه ها با من و این شعر نکرد
هر چــــــــــه با حنجره ی آب سرودیم از تو

موج بر موج شکن خــورده فقط می فهمد
که چه بی تاب در این قاب سرودیم از تو ..

********

یه کم آروم تر رد شو ،
نذار از خواب خوش پاشم !!
به من فرصت بده گاهی ،
فقط هم صحبتت باشم !!
فقط گاهی نگاهم کن ،
نگاهت پاک و محجوبه ..
همین که حس کنم هستی ،
برام بسه ، برام خوبه ...

********

عمری است بال بال بال می زنم

خود را به کور گنگ لال می زنم

سردرد درد درد درد می کشم

هی دست دست دست دستمال می زنم

تا خواب خواب خواب خواب می روم

تب خال خال خال خال می زنم

هی روز روز روز روز می رود

من پیک ، خاج ، شاه ، فال می زنم

هی عشق عشق زنگ زنگ می زند

من بوق بوق بوق اشغال می زنم

تو دست دست دست دست می زنی

من بال بال بال بال می زنم

Sorena
26-02-2012, 17:53
طول عمری بخاف من الحب
تمام عمرم از عشق می ترسیدم
وسیرة الحب
و از اینکه در مورد عشق با من سخن بگویند
وظلم الحب لكل اصحابه
و از قلب هایی که عشق آنها را با بی رحمی شکست



واعرف حكایات ملیانه آهات ودموع وانین
و داستان های عاشقانه ای را می شناسم که سرشار از غم و درد و تلخی بود
والعاشقین دابوا ماتابوا
ولی با همه ی این احوال عاشقان هرگز از عشق دست نکشیدند و از عاشقی توبه نکردند





طول عمری بقول
تمام عمر به خود می گویم
لا أنا قد الشوق ولیالی الشوق
من به آن اندازه ای نیستم که بتوانم دلتنگی ناشی از عشق و شب های اشتیاق را تاب بیاورم
ولا قلبی قد عذابوه
و قلب من هرگز نخواهد توانست در برابر تلخی و رنج عشق شکیبا باشد





وقابلتك انت
تا اینکه تو را دیدم
لقیتك بتغیر كل حیاتی
در یک لحظه تو تمام سرنوشت و هستی من را عوض کردی
معرفش ازای حبیتك یحیاتی
هیچ وقت نفهمیدم که چگونه در یک نگاه عاشق تو شدم

من همسة حب لقیتنی بحب
تنها با نجوای عشق من را دیدی که عاشق شدم
لقیتنی بحب وأدوب فی الحب
من را دیدی که دیوانه وار عاشق شدم و در هوای عشق ذوب گشتم
ادوب فی الحب صبح ولیل على بابوه
و شبانه روز بر سر درگاه عشق در آتش محبت می سوزم





فات من عمری سنین واسنین شفت كثیر
سالهای زیادی از زندگیم سپری شد و من داستان های عاشقانه ی بسیاری دیدم
كثیر و قلیل عاشقین
عاشقانی را دیدم که جام عشق را تا انتها سر کشیده بودند و عاشقانی که تنها جرعه ای از آن جام نوشیده بودند
الی بیشكی حالو لحالو
عاشقانی را دیدم که از عشق گله و شکایت می کنند
والی بیبكی على موالو
عاشقانی را دیدم که به خاطر تلخی داستان عاشقانه شان می گریند
اهل الحب صحیح مساكین صحیح مساكین
درست است ملت عشق انسان های ساده و رنج کشیده ای هستند





یاما الحب ناداه على قلبی ماردش قلبی جواب
بارها و بارها عشق من را به سوی خویش فرا خواند ولی من هر بار از پاسخ دادن به او امتناع می کردم
یاما الشوق حاول یحایلنی واقله روووح یاعذاب
بارها و بارها دلتنگی خواست من را اسیر خود کند ولی من هر بار به او می گفتم تو تنها باعث درد و رنج هستی از پیش من دور شو
یاما عیون شغلونی لكن ولا شغلونی
بارها و بارها چشم هایی که خواهان این بودند که لحظه ای من را در اختیار داشته باشند ولی نتوانستند
ألا عیونك انت هم بس الی خذونی وفی حبك امرونی
تنها چشمان تو بود که من را به سوی تو بردند و فرمان عشق را در گوشم زمزمه کردند

امرونی احب لقیتنی بحب
چشمانت به من فرمان عشق را دادند و تو را من عاشق یافتی
لقیتنی بحب وادوب فی الحب
من را دیوانه وار عاشق یافتی درحالیکه در آتش عشق در حال ذوب شدن بودم
ادوب فی الحب صبح ولیل على بابوه
و شبانه روز بر سر درگاه عشق در آتش محبت می سوزم


یاللی ظلمتوا الحب وقلتوا وعدتوا علیه قلتوا علیه مش عارف إیه
ای عاشقان شکست خورده چه بارهایی که بیرحمانه عشق را مورد حمله قرار دادید و در مورد او سخنان بیهوده گفتید
العیب فیكم یا فی حبایبكم
اشکال از شما و یا معشوق شما می باشد نه از عشق
اما الحب یاروحی علیه
ولی عشق... جانم فدای عشق

فی الدنیا مافیش احلى من الحب
هیچ چیز باشکوه تر از عشق در این دنیا نمی باشد
نتعب آآآه
خسته می شویم آه ه
نغلب آآآآه
رنج می کشیم آه
نشتكی منو لكن بنحب
از عشق گله و شکایت می کنیم ولی همچنان بر سر عهد و وفای به عشق باقی می مانیم




یسلام على القلب وتنهیدو فی وصال وفراق
من گرمترین درود خود را بر عشق و رنج هایی که در عشق و در وصال و جدایی وجود دارند می فرستم
وشموع الشوق لما یقیدو لیل العشاق
شمع های دلتنگی و نیاز شب های عاشقان را روشن می کند



یسلام على الدنیا وحلاوتها فی عین العشاق
عشق موجب شد جهان در نظر عاشقان زیبا و باشکوه باشد من بر آن زیبایی گرمترین درود خود را می فرستم
وانا خذنی الحب ولقیتنی بحب
من را دیوانه وار عاشق یافتی درحالیکه در آتش عشق در حال ذوب شدن بودم
ادوب فی الحب صبح ولیل على بابوه
و شبانه روز بر سر درگاه عشق در آتش محبت می سوزم

Sorena
26-02-2012, 17:58
حرمت شکست، آینه بندی حرام شد

فرصت برای عشق نوشتن تمام شد

در کوچه های یخزده اشکی عبور کرد

بغضی نشست، سایه ی غم مستدام شد

میگفت: (خسته ای! بنشین تا که بگذرد...

اینقدر زل نزن به من و ما... که بگذرد)

اما پلنگ زخمی چشمم حریص بود

فرصت نداشت ماه از آنجا که بگذرد

این بار تا فراز شکستن رساندمش

بر گور خالی ضربانها نشاندمش

یک فاتحه برای دل خویش خواندم و

در لابلای خالی دفتر کشاندمش

پُر شد تمام دفتر از آهنگ خشک باغ

از ردپای خسته ی یک قطره اشک داغ

حالا غروب میکنم و گوش میدهم...

می آورد نسیم صدای پَر کلاغ

خُردم! ولی صدای شکستن نمی دهم

پیوند را اجازه ی بستن نمی دهم

به این دلی که تو را دیگر سیر دیده است

حتی مجال با تو نشستن نمی دهم

*******

خاطرات زرد پاییزی را
مرور میکنم!
عابران عجول
عشقهای فرتوت
برگهای ریخته از سرم!
اما
گویا امیدی هست هنوز!
در بالاترین شاخه ام
برگ سبزی
در باد می رقصد!!! ...


*******

تنهایی و سکوت و غم و اضطراب ها
راهی دراز و سختی این انتخاب ها
چشم تو و حکایت یک التماس گرم
قلب من و تحمل رنج و عذاب ها
فرقی نمی کند چقَدَر عاشق منی
کو حال عشق و حوصله ی پیچ و تاب ها
با هر قدم ، به فاصله نزدیک تر شدیم
سودی نبرد قلب تو از این شتاب ها
شرمنده ام که با تو تعارف نمی کنم
دل کندم از قشنگی رنگ و لعاب ها
دلخور نشو اگر به تو عادت نمی کنم
خو کرده ام به خلوت خود مثل خواب ها
شاید اگر به عشق ، دلی اعتقاد داشت
سنگین نمی شد اینهمه جرم طناب ها ! . .

Sorena
26-02-2012, 18:01
به تو گفته بودم که بدون تو خواهم مرد

و تو رفتی....

در عجبم که چرا من هنوزم زنده ام؟

گفتم که بدون تو توان زنده ماندن نیست

و تو رفتی

هنوزم زنده ام

زنده ام

اما زندگی نمیکنم

نفس میکشم اما

فقط برای تو

گل کوچک باغچه ی عمرم

هنوزم میگویم اگر نباشی

باغچه ام می خشکد

*****

می دونم دلت گرفته ؛ من برات سنگه صبورم
چی شده تنها نشستی ؛ مثل تو از همه دورم

واسه من زندگی سرده ؛ نکنه تو هم غریبی
کاش می شد اشکهات و پاک کرد؛بمیرم تو هم بریدی؟

چه تبسم قشنگی ؛ وقتی به غمها بخندی
اخه ارزشی نداره ؛ دل به این دنیا ببندی

نازنین دنیا همینه ؛ اون که خوب بود بدترینه
نکنه تنهات گذاشته ؛ اخره عشقها همینه

این روزا عشقها خیاله ؛ حتی فکرشم محاله
عشق پاک پیدا نمی شه ؛ باشه هم رو به زواله

می دونی چقدر عزیزه ؛ قطره سپید شبنم
مثل اون اشکهای نازت ؛ رو تن گلهای مریم

نازنین خدا بزرگه ؛ غم و از خودت جدا کن
ما که تنها نمی مونیم ؛ افرین اخمات و وا کن

********

کاش می دانستی رقص تنهایی من

به میان شب و روز

همه از بهر چه بود

کاش می دانستی ،من بیگانه ز خود

جرم تنهاییم امروز ،همه عشق تو بود

در سکوت تلخ و ممتد ،من و تنهایی شب

و طنیین آشنا و دگر نیست صدایی جز عشق

و همین است که مرا میبرد اینگونه به ژرفای رکود

Sorena
26-02-2012, 18:02
آمد درست زیر شبستان گل نشست
در بین آن جماعت مغرورِ شب پرست



یک تکه آفتاب نه یک تکه از بهشت...

حالا درست پشت سر من نشسته است



این بیت مطلع غزلی عاشقانه نیست

این سومین ردیف نمازی خیالی است



گلدسته اذان و من های های های



الله اكبر و انا فی كل واد ... مست



سبحان من یمیت و یحیی و لا اله

الا هو الذی اَخَذَ العهد فی الست



)یک پرده باز پشت همین بیت می کشیم(

او فکر می کنیم ،در این پرده مانده است

.................................................. .

سارا سلام...اشهد ان لا اله... تو

با چشمهای سرمه ای ، ان لا اله ... مست



دل می بری که ...حی علی ...های های های

هرجا كه هست ،پرتو روی حبیب هست



بالا بلند ! عقد تو را با لبان من

آن شب مگر فرشته ای از آسمان نبست ؟



باران جل جل شب خرداد توی پارک

مهرت همان شب،اشهد ان ...، در دلم نشست



آن شب كبو (كبو) كبوتری از بامتان پرید

نم نم نما (نما) نماز تو در بغض من شكست



سبحان من یمیت و یحیـــــی و لا اله

الا هو الذی اخذَ العهد فی الست



سبحان رب هر چه دلم را ز من برید

سبحان رب هرچه دلم را زمن گسست



سبحان ربی الــ ... من و سارا ... بحمده

سبحان ربی الــ ... من و سارا دلش شكست



سبحان ربی الــ ...من و سارا به هم رسیم

سبحان تا به کی من و او دست روی دست؟



زخمم دوباره وا شد و ایاک نستعین

تا اهدنا الــ ... سرای تو راهی نمانده است



مغضوب این جماعت پر های و هو شدم
افتادم از بهشت بر این ارتفاع پست


***

یك پرده باز بین من و او كشیده اند

سارا گمانم آن طرف پرده مانده است

Sorena
26-02-2012, 18:13
تکه های پازل کودکی ام را کنار هم می چینم ...

دلی کوچک ...
پر از رویا ...
پر از آرزو ...
پر از خنده ...

شاید این همان چیزی ست
که تو در نگاهم می جویی
و من در روزگارم گم کرده ام!!!!!

******



این روزها

وسط هر شعری که می خوانم

[سوسو کنان]

قطاری رد می شود!

و در هر واگن

هزار صندلی است
که به هوای قافیه‌ی "مسافر" ردیف شده اند

********

کوچه ی برفی

چه شبها تا سحر نام تو را از دل صدا کردم

دلم را با جنون بی کسی ها آشنا کردم

نفهمیدم چه رنگی دارد این شبهای شیدایی

که قلبم را فقط با خاطراتت مبتلا کردم

چه حسی بود در قلبم شبیه کوچه ی برفی

به راه کوچه ی برفی تو را از خود جدا کردم

نفهمیدم که می میرم نباشی مثل پروانه

ترا من در ته این کوچه ی برفی رها کردم

چه شبها تا سحر در خلوتی بیرنگ

نشستم مو به موی خاطراتت را سوا کردم

به پای قاصدک بستم صبوری را شبیه گل

نوشتم به روی گل که من بی تو چه ها کردم

خبر دادی که می آیی سوار شاپرک در باد

بیا ای اوج زیبایی که غم ها را رها کردم

******

یک جهان بر هم زدم کز جمله بگریزم تو را

من چه می کردم به عالم گر نمی دیدم تو را

با هم مشکل پسندیهای طبع نازکم

حیرتی دارم که چون آسان پسندیدم تو را

من ز خود گم می شدم چون می شنیدم نام تو

خود را گم کرده تر می خواستم دیدم تو را

Sorena
26-02-2012, 18:16
تو نیستی
اما من برایت چای می ریزم ...
دیروز هم
نبودی که برایت بلیت سینما گرفتم !
دوست داری بخند
دوست داری گریه کن
و یا دوست داری
مثل آینه مبهوت باش
مبهوت من و دنیای کوچکم
دیگر چه فرقی میکند
باشی یا نباشی
من با تو زندگی میکنم !!?

**********

چه بیم از زعشق تو یاری ندارم
زکار تو گلگون عذاری ندارم
ندارم گلی تا بخندم به رویش
خزان خورده بیدم ؛ بهاری ندارم
به کف نیستم تار مشکین مویی
زهستس به جز شام تاری ندارم
به غیر از شباهنگ دلداده هر شب
نگاری و شب زنده داری ندارم
بسیج سفر دارم و رای رفتن
که غم دارم و غمساری ندارم
ندارم به زخم درون مرهمی را
نه مرهم که مرهم گذاری ندارم
نجویم زدیدار گیتی نشانی
ندارم تورا ؛ با تو کاری ندارم
ندارم کسی ؛ گر تورا هم ندارم
نگارین زیبا ! خدا هم ندارم؟؟؟؟؟؟

*********

عشق یعنی من می روم تو بمان

عشق یعنی آن روز وصال

عشق یعنی بوسه ها در طوله سال

عشق یعنی پای معشوق سوختن

عشق یعنی چشم را به در دوختن

عشق یعنی جان می دهم در راه تو

عشق یعنی دستانه من دستانه تو

عشق یعنی مریمم دوستت دارم تورو

عشق یعنی می برم تا اوج تورو

عشق یعنی حرف من در نیمه شب

********

زندگی آرام است، مثل آرامش یک خواب بلند.
زندگی شیرین است، مثل شیرینی یک روز قشنگ.
زندگی رویایی است، مثل رویای ِیکی کودک ناز.
زندگی زیبایی است، مثل زیبایی یک غنچه ی باز.
زندگی تک تک این ساعتهاست، زندگی چرخش این عقربه هاست، زندگی راز دل مادر من. زندگی پینه ی دست پدر است، زندگی مثل زمان در گذر…

Sorena
26-02-2012, 18:20
من روز خویش را

با آفتاب روی تو

کز مشرق خیال دمیده ست

آغاز می کنم.


من با تو می نویسم و می خوانم

من با تو راه می روم و حرف می زنم

وز شوق این محال:

که دستم به دست توست!

من , جای راه رفتن

پرواز می کنم!



آن لحظه ها که مات

در انزوای خویش

یا در میان جمع

خاموش می نشینم:

موسیقی نگاه تو را گوش می کنم.

گاهی میان مردم , در ازدحام شهر

غیر ازتو , هر چه هست فراموش میکنم...

**********

در هیچ خیابانی
قدم نگذاشتم
جز اینکه فکر کردم
شاید
از کنار ِ تو در آن گذشته‌ام
در روزگاری که
محبوبم نبوده‌ای

و بر هیچ نیمکتی
ننشستم
جز اینکه فکر کردم
شاید
کنار ِ من بر آن نشسته‌ای
در روزگاری که محبوبت نبوده‌ام...

********

چشم، چشم، دو ابرو، نگاه من به هرسو

پس چرا نیستی پیشم، نگاه خیس تو کو

گوش گوش دوتا گوش، دودست بازیه آغوش

بیا بگیر قلبمو، یادم تو را فراموش

چوب، چوب، یه گردن، جایی نری تو بی من

دق میکنم میمیرم، اگه دور بشی از من

دست، دست، دو تا پا، یاد تو مونده اینجا

یادت میاد که گفتی بی تو نمیرم هیچ جا

من، من، یه عاشق، همون مجنون سابق
من، من، یه عاشق، همون مجنون سابق

Sorena
26-02-2012, 18:22
دگره باره بشوریدم بدان سانم به جان تو

.....

نخواهم عمر فانی را توی عمر عزیز من

نخواهم جان پر غم را توی جانم به جان تو

....

سخن با عشق می گویم که او شیر و من آهویم

چه آهویم که شیران را نگهبانم به جان تو

اگر بی تو برا فلاکم چو ابر تیره غمناکم

اگر بی تو به گلزارم به زندانم به جان تو

********

نامت را در پرانتزی می نویسم
که آن را برای همیشه خواهم بست ...

سالها بعد
چون دری قدیمی
بازش می کنند
زن بر دریچه خیره مانده
و مرد آرام دور می شود ...

حالا قلم مو را بردار !
موهای زن را سفید کن
گرامافون را خاموش
و اندوه را
در قاب هایی تاریک
از تمام دیوارها بیاویز ...

در کشیدن تار عنکبوت آزادی !

در بسته می شود
و نامت را در پرانتزی می نویسم
که آن را برای همیشه خواهم بست ...

سال ها بعد
چون قبری بازش می کنند
مردی
خودکارش
دستش
دلش
در بین یک پرانتز غمگین گیر کرده است ...

حالا قلم مو را بردار ...!


*******

نخواست او به من خسته بی گمان برسد

شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت

«کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد »

چه می کنی که اگر او را خواستی یک عمر

به راحتی کسی از راه ناگهان برسد

رها کند برود از دلت جدا باشد

به آنکه دوست تراش داشته!!! به آن برسد

رها کنی بروند تا دو پرنده شوند

خبر به دورترین نقطه جهان برسد

گلایه ای نکنی و بغض خویش را بخوری

که هق هق تو مبادا به گوششان برسد

خدا کند که نه ...!! نفرین نمی کنم که مبادا

به او که عاشق او بودم زیان برسد

خدا کند که فقط این عشق از سرم برود

خدا کند که فقط آن زمان نرسد

Sorena
26-02-2012, 18:24
داشتم از این شهر می رفتم

صدایم کردی

جا ماندم

از کشتی که رفت و غرق شد

- البته این می تواند یک قصه باشد -

در این شهر دود و آهن

دریا کجا بود

که من بخواهم سوار کشتی شوم

و تو صدایم کنی

فقط می توانم بگویم :

تونجاتم دادی

تا اسیرم کنی ...

*********

مقصر نبودی
عاشقی یاد گرفتنی نیست
هیچ مادری گریه را به کودکش یاد نمی دهد
عاشق که بودی
دستِ کم
تشری که با نگاهت می زدی
دل آدم را پاره نمی کرد
مهم نیست
من که برای معامله نیامده ام
اصل مهم این است
که هنوز تمام راه ها به تو ختم می شوند
وتو در جیب هایت تکه هایی از بهشت را پنهان کرده ای
نوشتن
فقط بهانه ای است که با تو باشم
اگر چه
این واژه های نخ نما قابل تو را ندارند .


********

" جام و خشم "



محو تماشای تو ، عاشق و شیدای تو

این دلِ بی دل شدو دل به دلت دل ببست



از نفس و بوی تو ، چشم و سیه موی تو

در تپش ولرز شد ، وز قدمت پا و دست



نفحه گیسوی تو ، چون قدح روی تو

سوی دلم چون نشد ، دلبرا! خواهدشکست



دل زپی اُلفِ تو ، در شب چون زُلف تو

بهره دل غم بشد ، زار و پریشان نشست



تیر سیه چشم تو ، خنجر آن خشم تو

بر دل من چون بشد ، جان ز دلم دل گسست



مرغ دلم مست تو ، جام می از دست تو

سوی حریفم بشد ، چون دلِ من مستِ مست



در طلب خام تو ، بر لب دل نام تو

در قفس غم بشد ، دل پُر از این دار پست

" مهدیار "

Sorena
26-02-2012, 18:28
سالهاست که می خواهم

شعر و سیگار را ترک کنم

اما نمی شود !

آخر چگونه

هم شب باشد و تو

و هم سیگار و قهوه

پس شعر چه می شود ؟!

یا اینکه

تو باشی و شعر

یاد اولین قرار

پس سیگار چه می شود ؟!

اصلا انگار

باید تو را ترک کنم ...!

********

از ازدحام این همه آدم دلم گرفت
دلبسته ام نبودی و کم کم دلم گرفت
از روز اول خلقت به یک نگاه
دیوانه تو گشتم و از غم دلم گرفت
پروانه شدی پر و بالم به باد رفت
در حسرت نگاه تو در برزخ خودم
یک سیب هم نچیدم و ماندم دلم گرفت
من خودم مقصر این ماجرا نبودم
از این همه لجاجت تو دلم گرفت

********

- به اندازه ی کلاغ ها که کاج را دوست دارند...


- به اندازه ی دختر کوچولویی که عروسکش را دوست دارد.....


- به اندازه ی پسر کوچولویی که آرزوی پلیس شدن را دوست دارد.....


- به اندازه ی آفتابگردانی که آفتاب را دوست دارد.....


- به اندازه ی بچه ها که عمو پورنگ را دوست دارند.....


- به اندازه ی بزرگتر ها که تام و جری را دوست دارند.....


- به اندازه ی مادر بزرگ که تسبیحش را دوست دارد......


- به اندازه ی دانش آموزی که روز آخر امتحانات را دوست دارد......


- به اندازه ی شاعری که لحظه ی سرودن را دوست دارد.....


- به اندازه ی مادری که عروسی تنها پسرش را دوست دارد.....


- به اندازه ی کودکی که دست تکان دادن برای هواپیما را دوست دارد.....


و....


همیشه دوستت دارم....


همیشه منتظرت هستم ....


و خوب میدانم : تا وقتی برفهای روی شانه هایم را نتکانم ....بهار نمی اید


پس بهارم


حالا که برفها رفته اند بیا ...

Sorena
26-02-2012, 18:29
دستم نمی رسد که تو را دست چین کنم،

این شاخه هم که خر شده سر خم نمی کند

وقتی گل انار لبت قسمت من است ،

پائیز از علاقه ی من کم نمی کند

یک سیب سرخ،سهم پدر بود و نصف کرد

دادش به توکه نصف کنی با من و...چه بد!

حواٌ شدم که مال تو باشم ، ولی خدا

من را شریک بچه ی آدم نمی کند

برفم که ذره ذره مرا ذوب میکنی

در آخرین سپیده دم قلٌه ی نگاه

هر کس که گر گرفته در آغوش گرم تو

دیگر توجهی به جهنٌم نمی کند

از شعر دم نزن! تو که شاعر نمی شوی!

خامم که عاشقت شده ام، نه؟! بگو بله!

از او که پای خوب و بدت ایستاده است

جز دل چه خواستی که فراهم نمی کند؟

باشد، بتاز اسب خودت را ، ولی سکوت

تنها جواب رج رج شلاقهای تو

بی زحمت چمن به تو آورده ام پناه ،

اسبی که رام عشق تو شد رم نمی کند...

********

در انتهای نگاهت عبور فصلی سرد

به جاده های پر از التهاب می بارید

ؤبا زبان پر از واژه های بارانی

سرود خیس خیابان به آب می بارید



ترانه های تو لبریز باد و بوران بود

سکوت خشک تو در گوش آسمان پیچید

ؤ برگ قصه ی سبز درختها پژمرد

که نسخه های زمین باز با خزان پیچید



شکوفه خنده ی خود را به خار ها بخشید

ؤ گریه های زمستان پر از تبسم شد

سکوت پنجره ها را شکست سنگی سخت

امید پشت تمام نگاه ها گم شد



غزل کنار قلم کاغذی پر از غم بود

که دست کودک احساس پاره اش می کرد

ؤ پیر مرد کهن سال کوژپشت مرگ

به پوزخند کثیفی اشاره اش می کرد



نگاه عقربه ها در مسیر یک ساعت

به تیک تاک زمان خیره بود و پا می زد

ؤ کودکی که نفس می کشید و می لرزید

میان گریه فقط ناله تا خدا می زد



کلاغ روی مترسک نشسته می خندید

ؤ مرد زیر هجوم گناه خم می شد

زنی به خوشه ی گندم نگاه می اندخت

ؤ سیب ، میوه ی ممنوعه باز کم می شد

Sorena
26-02-2012, 18:32
به تو می اندیشم

به تو و تندی طوفان نگاهت بر من

به خود و عشق عمیقت در تن

به تو و خاطره ها

که چرا هیچ زمانی من و تو ما نشدیم

جام قلبم که به دست تو شکست

من چرا باز تو را می بخشم؟؟؟

به تو می اندیشم

به تو که غرق در افکار خودی

من در اندیشه افکار توام

قانعم بر نگه کوته تو

هر زمان در پی دیدار توام…


******

هی نکوب پایت را و نزن دادو هوار

مگر از پاکی احساس نداری تو خبر لا مذهب؟

-به تو چه کوچه که مال تو نیست دوست دارم بزن پایم را وکنم دادو هوار مالک جان منی؟

جان من داد نزن

بس کن ودر گذر از داد و هوار

چون که در خانه یار

به خود جان عزیزت

یار من خواب مرا میبیند.

********

دیگر نمیگویم برایم نغمه های غم بخوان
دیگر نمیگویم از دیار غمها بگو
دیگر هرگزچشمهای زیبایت ، اشک چشمهایم را نخواهد دید
دیگر گوش به صدای غمناک زوزه باد نمیدهم
دیگر هرگز همراه صدای در گلوشکسته شب ، تا سحر بیدار نمیمانم
میخوام کشان کشان رفتن غمهای خود را بسوی شفق آتش گرفته شان نظاره گر باشم
میخواهم چهره ء زیبای افق را در صبحگاه مشاهده کنم
میخواهم صورت غمناک خودرابا شبنم خنک امید بشویم و اشکهای سوزان خود رابا دست سپیده بخشکانم
دیگر میخواهم قاصدک آرزوها رو صدا کنم واز او نشانی دیار شادمانی را بپرسم آخه....من ..... دیگر نمیگریم

********

چرا کسی به کلبه، دلم سرک نمی کشد؟

چرا یکی نمی رسد ز راه، چرا یکی نمی رسد؟

چرا در این هوای ماندگی، در این سراب

در این سکوت وهمناک جاده های آفتاب،

سکوت من به خانه نگاه تو نمی رود؟

چرا یکی نمی رود که آورد خبر ز تو

چرا، بگو مرا کسی به عمق جاده ها نمی برد؟

بگو که خسته ام، بگو

بگو که چشم های خسته ام ز بس که منتظر نشست، مرد!

ز قلب من به جز تو را، مگر شود کسی تپش

بگو چرا ز قلب هیچ کس، تو را چنین که مال من تپد، نمی تپد؟!

چرا کسی به کلبه دلم سرک نمی کشد؟

بگو چرا کسی در این نهایت جنون

که غرق می شوم به ژرفنای بادیه

که شرم می کنم بگویم از خدا!

که درد می کشم برای هجر تو

چرا کسی به من،

به من که جز برای تو نمرده ام نظر نمی کند؟

چرا پرنده دلم کنار جاده ها

به انتظار دیدن تو بی خبر نمی پرد؟

چرا، بگو چرا پرنده ای از این قفس

از این قفس که من گشوده ام درش نمی رهد؟

چرا دلم گرفته است؟

چرا خدای من در این هلاک گشتنم نظر نمی کند؟

چرا کسی به کلبه دلم سرک نمی کشد؟

چرا یکی نمی رسد ز راه، چرا یکی نمی رسد؟

Sorena
26-02-2012, 19:47
"...غم دل با تو گویم غار!
بگو آیا مرا دیگر امید رستگاری نیست؟"
صدا نالنده پاسخ داد :
" ...ـآری نیست"

*********

من اینجا از نوازش نیز چون آزار ترسانم
ز سیلی زن ، ز سیلی خور
وزین تصویر بر دیوار ترسانم


********

آن كه در خونش طلا بود و شرف
شانه ای بالا تكاند و جام زد
چتر پولادین ناپیدا به دست
رو به ساحل های دیگر گام زد.
در شگفت از این غبار بی سوار
خشمگین، ما ناشریفان مانده ایم.
آب ها از آسیا افتاد؛ لیك
باز ما با موج و توفان مانده ایم

********

هرکه گدای در مشکوی توست پادشاست
شه که به همسایگی کوی توست چون گداست
باغ جهان موسم اردیبهشت یا بهشت
گر نه ثناخوان گل روی توست بی صفاست
نرگس گلزار جنان هر که گفت یا شنفت
این که چو چشمان بی آهوی توست بی حیاست
سرو شنیدم که قد آراسته خاسته
مدعی قامت دلجوی توست بد اداست
رحم کن ای دیده رخ زرد من درد من
گرنه امیدیش به داروی توست بی دواست

*******

همه امشاسپندان را به نام آواز دادم لیك
به جای آب دود از چاه سر بر كرد ، گفتی دیو می گفت : آه
مگر دیگر فروغ ایزدی آذر مقدس نیست ؟
مگر آن هفت انوشه خوابشان بس نیست ؟
زمین گندید ، آیا بر فراز آسمان كس نیست ؟

Sorena
26-02-2012, 19:48
خانه ام آتش گرفته ست ، آتشی جانسوز
هر طرف می سوزد این آتش
پرده ها و فرشها را ، تارشان با پود
من به هر سو می دوم گریان
در لهیب آتش پر دود
وز میان خنده هایم تلخ
و خروش گریه ام ناشاد
از دورن خسته ی سوزان


*******

غم نیز چون شادی برای خود خدایی، عالمی دارد
نور سیاه و مبهمی دارد
پس زنده باشد مثل شادی غم

*******

هلا ! من با شمایم ، های ! ... می پرسم كسی اینجاست ؟
كسی اینجا پیام آورد ؟
نگاهی ، یا كه لبخندی ؟
فشار گرم دست دوست مانندی ؟
و می بیند صدایی نیست ، نور آشنایی نیست ، حتی از نگاه
مرده ای هم رد پایی نیست
صدایی نیست الا پت پت رنجور شمعی در جوار مرگ
ملول و با سحر نزدیك و دستش گرم كار مرگ
وز آن سو می رود بیرون ، به سوی غرفه ای دیگر
به امیدی كه نوشد از هوای تازه ی آزاد
ولی آنجا حدیث بنگ و افیون است - از اعطای درویشی كه می خواند
جهان پیر است و بی بنیاد ، ازین فرهادكش فریاد

********

خانه خالی بود و خوان بی آب و نان،
وآنچه بود، آش دهن سوزی نبود.
این شب است، آری، شبی بس هولناک؛
لیک پشت تپه هم روزی نبود.

Sorena
29-02-2012, 22:58
در قیر شب

دیر گاهی است در این تنهایی
رنگ خاموشی در طرح لب است.
بانگی از دور مرا می خواند،
لیک پاهایم در قیر شب است.

رخنه ای نیست در این تاریکی:
در و دیوار بهم پیوسته.
سایه ای لغزد اگر روی زمین
نقش وهمی است ز بندی رسته.

نفس آدم ها
سر بسر افسرده است.
روزگاری است در این گوشه پژمرده هوا
هر نشاطی مرده است.

دست جادویی شب
در به روی من و غم می بندد.
می کنم هر چه تلاش ،
او به من می خندد.

نقش هایی که کشیدم در روز،
شب ز راه آمد و با دود اندود.
طرح هایی که فکندم در شب،
روز پیدا شد و با پنبه زدود.

دیر گاهی است که چون من همه را
رنگ خاموشی در طرح لب است.
جنبشی نیست در این خاموشی:
دست ها ، پاها در قیر شب است.

********

دود می خیزد

دود می خیزد ز خلوتگاه من.
کس خبر کی یابد از ویرانه ام ؟
با درون سوخته دارم سخن.
کی به پایان می رسد افسانه ام ؟

دست از دامان شب برداشتم
تا بیاویزم به گیسوی سحر.
خویش را از ساحل افکندم در آب،
لیک از ژرفای دریا بی خبر.

بر تن دیوارها طرح شکست.
کس دگر رنگی در این سامان ندید.
چشم میدوزد خیال روز و شب
از درون دل به تصویر امید.

تا بدین منزل نهادم پای را
از درای کاروان بگسسته ام.
گرچه می سوزم از این آتش به جان ،
لیک بر این سوختن دل بسته ام.

تیرگی پا می کشد از بام ها :
صبح می خندد به راه شهر من.
دود می خیزد هنوز از خلوتم.
با درون سوخته دارم سخن.

*********

سپیده

در دور دست
قویی پریده بی گاه از خواب
شوید غبار نیل ز بال و پر سپید.

لب های جویبار
لبریز موج زمزمه در بستر سپید.

در هم دویده سایه و روشن.
لغزان میان خرمن دوده
شبتاب می فروزد در آذر سپید.

همپای رقص نازک نی زار
مرداب می گشاید چشم تر سپید.

خطی ز نور روی سیاهی است:
گویی بر آبنوس درخشد زر سپید.

دیوار سایه ها شده ویران.
دست نگاه در افق دور
کاخی بلند ساخته با مرمر سپید.

reza0421
25-03-2012, 21:44
ای قلب من بارانی ات کردند و رفتند

کنج قفس زندانی ات کردند و رفتند

در سایه های شب تو را تنها نوشتند

سرشار سرگردانی ات کردند و رفتند

احساس پاکت را همه تکفیر کردند

محکومِ بی ایمانی ات کردند و رفتند
******************************

تنهاییم را با تو قسمت می کنم
سهم کمی نیست
گسترده تر از عالم تنهایی من
عالمی نیست...
تنهاییم را با تو قسمت می کنم

سهم کمی نیست
گسترده تر از عالم تنهایی من
عالمی نیست
غم آنقدر دارم
که می خواهم تمام فصل ها را
بر سفره رنگین خود بنشانمت
بنشین....
غمی نیست!!!
حوای من!!!
بر من مگیر این خودستایی را که بی شک
تنها تر از من در زمین و آسمانت
آدمی نیست!!!!
آیینه ام را بر دهان تک تک یاران گرفتم
تا روشنم شد در میان مردگانم
همدمی نیست
همواره چون من نه
فقط یک لحظه خوب من، بیاندیش
لبریزی از گفتن
ولی در هیچ سویت
محرمی نیست!!!!

*******************************
التماس آخرینه
واسه ماهی خیلی سخته
طعم گرما رو چشیدن
روی دست گرم ساحل
عکس دریا رو کشیدن
دور ازآب سرد دریا
روی دست گرم ساحل
نیمه جون شده یه ماهی
می کنه عکس دو تا دل
شاهد لحظه مرگش
گرمیه خاک زمینه
دیدنه جفت قشنگش
التماس آخرینه
واسه ماهی خیلی سخته
طعم گرما رو چشیدن
روی دست گرم ساحل
عکس دریا رو کشیدن
تفلکی تو اوج گرما
دلش آروم نمیگیره
زول زده به موج دریا
نمی خواد تشنه بمیره
ماهیا زارو پریشون
همه با چشمای گریون
میبینن که توی ساحل
یه ماهی باز میکنه جون

Sorena
03-04-2012, 14:15
حق به شب بو بدهیم...
و نخندیم دیگر به ترک های دل هر گلدان...!!
و به انگشت نخی خواهیم بست، تا فراموش نگردد فردا..!
زندگی شیرین است! زندگی باید کرد...
و بدانم که شبی، خواهم رفت..!!!!!!!!
......و شبی هست که نباشد پس از آن، فردایی

فروغ
فرخزاد

**********

دهان دختر زیبا تهی ز دندان است
که هر شکسته دندان بهای یک نان است
هیچکس فکر نکرد که در آبادی ویران شده دگر نان نیست!
و همه مردم شهر بانگ برداشتن که چرا سیمان نیست!
و کسی فکر نکرد که چرا ایمان نیست
و زمانی شده است که به غیر از انسان هیچ چیز ارزان نیست

حميد مصدق

**********

و اما تو ! ای مادر !
ای مادر !
هوا همان چیزی ست که به دور سرت می چرخد
و هنگامی که تو می خندی ،
صاف تر می شود . .

حسین پناهی

********

من دلم می خواهد
خانه ای داشته باشم پر دوست
کنج هر ديوارش دوستهايم بنشينند آرام
گل بگو گل بشنو
هرکسي مي خواهد
وارد خانه پر عشق و صفايم گردد
يک سبد بوي گل سرخ
به من هديه کند
شرط وارد گشتن
شست و شوي دلهاست
شرط آن داشتن
يک دل بي رنگ و رياست
بر درش برگ گلي مي کوبم
روي آن با قلم سبز بهار
مي نويسم اي يار
خانه ي ما اينجاست
تا که سهراب نپرسد دیگر
خانه دوست کجاست؟


فریدون مشیری

Sorena
03-04-2012, 15:39
گاهــــــی دلم برای خودم تنگ می شود.
گاهـــی دلم برای باورهای گذشته ام تنگ می شود.
...گاهــــــــــی دلم برای پاکی های کودکانه ی قلبم می گیرد.
گاهی دلم ا زرهگذرانی که در این مسیـر بی انتها آمدند و رفتند، خسته می شود.
گاهـــــــی دلم از راهزنانی که ناغافل دلم را می شکنند می گیرد.
گاهــــــــی آرزو می کنم ای کاش دلــــــی نبود تا تنگ شود , تا خسته شود , تا بشکند...

********

زندگی شاید
ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه میاویزد
زندگی شاید طفلیست که از مدرسه بر میگردد
زندگی شاید افروختن سیگاری باشد ، در فاصلهء رخوتناک دو
همآغوشی
یا عبور گیج رهگذری باشد
که کلاه از سر بر میدارد
و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی میگوید " صبح بخیر "

**********


گفته بودی دلتنگی هایم را با قاصدک ها قسمت کنم تا به گوش تو برسانند،
می گفتی قاصدکها گوش شنوا دارند غم هایت را در گوششان زمزمه کن و به باد
بسپار
...من اکنون صاحب دشتی قاصدکم. اما مگر تو نمی دانستی قاصدکها
از خیسی اشک می میرند؟

******

LIDA
03-04-2012, 20:39
شجاع

حیف،

می دانم که دیگر،

بر نمی داری از ان خواب گران، سر،

تا ببینی

خورده سال سالخورد خویش را

کاین زمان ،چندان شجاعت یافته ست، تا بگوید:

راست می گفتی پدر. (فریدون مشیری)


---------------------------

چه غم انگيز است وقتي که چشمه اي سرد و زلال در برابرت مي جوشد و مي خواند و مي نالد ،

تو تشنه ي آتش باشي و نه آب.

و چشمه که خشکيد ، و چشمه که از آن آتش که تو تشنه ي آن بودي ،بخار شد و به هوا رفت

و آتش کوير را تافت و در خود گداخت و از زمين آتش روييد و از آسمان آتش باريد

تو تشنه ي آب گردي و نه آتش ...

و بعد ، عمري گداختن از غم نبودن کسي که تا بود ، از غم نبودن تو مي گداخت ...

دکتر علی شریعتی


-------------------------


سروده زیبایی از عرفی شیرازی ...

چه شب است یا رب امشب که زپی سحر ندارد

من و این همه دعاها که یکی اثر ندارد

همه زهر داده پیکان خورم و رطب شمارم

چه کنم که نخل حرمان به ازین اثر ندارد

تو بکش بکش به خنجر بنگر به جان عاشق

که به غیر عشقبازی گنه دگر ندارد


غلط آنکه گویند به دل ره است دل را

دل من زغصه خون شد دل تو خبر ندارد

دم آخر است عرفی به رخش نظاره ای کن

که امید بازگشتن کس ازین سفر ندارد

LIDA
03-04-2012, 20:47
بر لوح جان نوشته ام از گفته پدر

روز ازل که تربت او باد عنبرین

کای طفل اگر به صحبت بیچاره ای رسی

شوخی مکن به چشم حقارت بر او مبین

بر شیر از آن شدند بزرگان دین سوار

کاهسته تر از مور گذشتند بر زمین

گر در جهان دلی ز تو خرم نمی شود

باری چنان مکن که شود خاطری غمین ...



عماد فقیه

-------------------

بگذار یک دل سیر به درخت ها نگاه کنم

شاید شاخه ای در دلم سبز شود

انوقت می توانی در پاییز ان را بشکنی

وهیمه ی اجاقت کنی

برای لحظه ای که می تواند چشمهای خیس تو را گرم کند


-------------------------------------

چینی نازک تنهایی من

اری تو راست می گویی اسمان مال من است،پنجره،فکر،هوا،عشق،زمی ن مال من است

اما سهراب تو قضاوت کن بر دل سنگ زمین جای من است.

من نمی دانم که چرا این مردم،دانه های دلشان پیر است.

صبر کن ای سهراب،قایقت جا دارد؟

من هم از همهمه ی داغ زمین بیزارم...

به سراغ من اگر می ایید تندو اهسته چه فرقی دارد ،تو به هر جور دلت خواست بیا..

مثل سهراب دگر جنس تنهایی من چینی نیست که ترک بردارد.

مثل مرمر شده است،چینی نازک تنهایی من.......

LIDA
03-04-2012, 20:49
وقتی که دیگر نبود ،

من به بودنش نیازمند شدم.

وقتی که دیگر رفت ،

من در انتظار آمدنش نشستم.



وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد ،

من او را دوست داشتم.

وقتی که او تمام کرد ،

من شروع کردم .

وقتی او تمام شد ،

من آغاز شدم .

و چه سخت است تنها متولد شدن ،

مثل تنها زندگی کردن

مثل تنها مردن ...


-------------------------------

نمي خوام غصه برگيري


از اين قلبي كه دل خونه


نمي خوام بـــند برداري


از اين مرغي كه زندونه


تو را در پاكي هر صبح


تو را در تاري هر شـــب


دعا گويم كه آن رفــــــــــته


هماني كه دلم بشكســــــــت


تمام لـــــــــــحظه هايش را


بــــــــــــــــــــــــ ــــــــه خوشبختي بيـــــــــــــــــــــــ ــــــــــارايـــــــــــ ــــــــــــــــــــي


-----------------------------------


انگار دلم همیشه در ابهام است
دیگر همه چیز بین ما رفت به باد
هم تیشه شکست و کوه پابرجا ماند
هم گم شده در نشان کوه ها فرهاد
انگار صدای نسترن ها درد است
دیگر همه جا هق هق مرگ آواز است
دیگر همه جا حصار غم میبیند
مرغی که همیشه عاشق پرواز است
تو از پس شهر حادثه آمدی و
دنیای مرا ستاره باران کردی

حالا که دلم با نفست خو کرده
گویا که دگر هوای هجران کردی
گفتی که سفر آخر این قصه ماست
آخر تو چرا چنین سنگدل شده ای
آخر تو بگو،بگو و انکار نکن
دریای چه کس کنون تو ساحل شده ای؟
آه.....بی تو تمام زندگی ابهام است
تکرار نفس نشانه زندگی نیست
این آخر قصه من و توست ببین
تنهایی این یکی و آن دیگری نیست!!!

LIDA
03-04-2012, 20:51
چه ضیافت غریبی من و گیتار و ترانه

جای تو یه جای خالی شعر من شعر شبانه
هرم خورشیدی چشمات منو آب کرد و تموم کرد
لحظه ناب پریدن با یه دیوار روبروم کرد
تو ضیافت سکوتم تو اگه قدم بزاری
میبینی از تو شکستم ولی تو خبر نداری
بی تو از زمزمه دورم بی تو از ترانه عاری
زخم توزخم همیشه.اینه تنها یادگاری

---------------------------



رهایم کن بروای عشق از جانم چه میخواهی
به سوهان غمت روح مرا پیوسته میکاهی
مگر جز مهربانی از تو و چشمت چه میخواهم؟
تو خود از هر کسی بهتر از احساس من آگاهی
نیازی نیست تا پنهان کنی از من نگاهت را
گواهی میدهد قلبم مرا دیگر نمیخواهی

غزل هایم زمانی روی لبهای تو جاری بود
ولی امروز در چشمت نمی ارزد پر کاهی
دلم خوش بود گه گاهی برایت شعر میخواندم
تو هم سر میزدی از کوچه باغ شعر من گاهی
برو هر جا که میخواهی برو آسوده باش ,اما
مواظب باش مثل من نیفتی در چنین چاهی

-------------------------


آدمهای ساده را دوست دارم
همان ها که بدی هیچ کس را باور ندارند
همان ها که برای همه لبخند دارند
همان ها که همیشه هستند
......برای همه هستند ...
...آدمهای ساده را
باید مثل یک تابلوی نقاشی
ساعتها تماشا کرد؛
عمرشان کوتاه است
بس که هر کسی از راه می رسد
یا ازشان سوء استفاده می کند یا
زمینشان میزند
یا درس ساده نبودن بهشان می دهد !
.
.
.
آدم های ساده را دوست دارم
بوی ناب " آدم" می دهند

LIDA
03-04-2012, 21:27
گاهی می دانی سنگ سفتن است، یا آب در هاون زمان کوبیدن

می دانی که پا به بیراهه می گذاری....اما باز بی سبب پا می فشاری

گاهی دلت می خواهد عاقل نباشی و بی امان می کوشی همین نقطه را،

و همین نقطه معین را برابر کنی با حل بزرگترین وپیچیده ترین معادله زندگیت

گاهی می خواهد حالت بهم بخورد از این همه ساده اندیشی وبلاهت وافسوس

که هنوز آنقدر قدرت تخیل داری که می دانی انجام راه از آغازش نزدیکتر است و بی فرجام!!!

این شوق بی دلیل که موج می زند در تو و این کودکانه دیدنت را تا مرز جنون

آرام بسپار به شوق کهنه نا گفته هایت تا جایی همین نزدیکی ها آرام بگیری

و عشقت را از فرط لبریزی ...به عبث در پیاله این و آن نریزی


----------------------------------


دلم بيسکوييت مادري مي خواهد
با چاي شيرين
و تو که روبرويم بنشيني
با بوي نان سنگک تازه
و خورشيدي در سيني روز
و تو که دوباره
دقيقه ها را به عقب برگرداني
ماه را
بر پيشاني شب بگذاري
و چشم بگذاري بر حواس پرتي من
و من از تو بپرسم
آفتاب مهتاب چند رنگه ؟
و تو با لبهايي خندان
دوچرخه را روي جک بگذاري
و بگويي
سرخ و سفيد هفت رنگه !

-----------------------------



از قطره پرسیدند آرزویت چیست ؟
گفت به هم پیو ستن و جویبار شدن
از جویبار پرسیدند آرزویت چیست ؟
گفت : به هم پیوستن و رود شدن
رود را پرسیدند آرزویت چیست ؟
گفت به هم پیوستن و دریا شدن
دریا را پرسیدند آرزویت چیست ؟
گفت هیچ... !!!
ولی ای کاش قطره شبنمی بودم در کنار گلی بی خبر از همه جا

LIDA
03-04-2012, 21:38
چه خوش افسانه مي گويي به افسون هاي خاموشي
مرا از ياد خود بستان بدين خواب فراموشي

ز موج چشم مستت چون دل سرگشته برگيرم
كه من خود غرقه خواهم شد درين درياي مدهوشي

مي از جام مودت نوش و در كار محبت كوش
به مستي ، بي خمارست اين مي نوشين اگر نوشي

سخن ها داشتم دور از فريب چشم غمازت
چو زلفت گر مرا بودي مجال حرف در گوشي

نمي سنجد و مي رنجند ازين زيبا سخن سايه
بيا تا گم كنم خود را به خلوت هاي خاموشي

------------------------
در خلوت روشن با تو گریسته ام

برای خاطر زندگان

و در گورستان تاریک با تو خوانده ام

زیباترین سرودها را

زیرا که مردگان این سال

عاشق ترین زندگان بوده اند

دستت را به من بده

دستهای تو با من آشناست

ای دیر یافته با تو سخن می گویم

بسان ابر که با طوفان

بسان علف که با صحرا

بسان باران که با دریا


--------------------------

همراه خود نسیم صبا می برد مرا

یارب چو بوی گل به کجا می برد مرا...؟

سوی دیار صبح رود کاروان شب

باد فنا به ملک بقا می برد مرا

با بال شوق، ذره به خورشید می رسد

پرواز دل به سوی خدا می برد مرا

گفتم که بوی عشق که را می برد ز خویش؟

مستانه گفت دل: که مرا... می برد مرا...

برگ خزان رسیده بی طاقتم رهی....

یک بوسه نسیم...، زجا می برد مرا...

LIDA
03-04-2012, 21:39
همه عمر برندارم سر از این خمار مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد
دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی
چه حکایت از فراقت که نداشتم ولیکن
تو چو روی باز کردی در ماجرا ببستی
نظری به دوستان کن که هزار بار از آن به
که تحیتی نویسی و هدیتی فرستی...

سعدی

----------------------------



بیا با من مدارا کن که من مجنونم و مستم

اگر از عاشقی پرسی بدان دلتنگ آن هستم

بیا از غم شکایت کن که من هم درد تو هستم

اگر از حال من پرسی بدان نازک دل و خسته ام

بیا از درد حکایت کن که من محتاج آن هستم

اگر از زخم دل پرسی بدان مرهم بر آن بستم

----------------------

دلم آشفتۀ آن مایۀ ناز است هنوز مرغ پر سوخته در پنجۀ باز است هنوز...

جان به لب آمد و لب، بر لب جانان نرسید دل به جان آمد و او، بر سر ناز است هنوز...

گرچه بیگانه زخود گشتم و دیوانۀ عشق یار، عاشق کش و بیگانه نواز است هنوز...

خار گردیدم و بر آتش من، آب نزد غافل از حسرت ارباب نیاز است هنوز...

همه خفتند به غیر از من و پروانه و شمع قصۀ ما دوسه دیوانه، دراز است هنوز...

گرچه رفتی، ز دلم حسرت روی تو نرفت در این خانه، به امید تو باز است هنوز...

این چه سوداست عمادا، که تو در سر داری...؟! این چه سوزیست که در پردۀ ساز است هنوز...؟

LIDA
04-04-2012, 12:38
با صفحه ی شطرنج دلم چه کرده ای؟؟؟؟

که سربازهای حرفهایم تفنگ سکوت رو به من گرفته اند

قلعه های شادی ام فرو ریخته اند

اسبهای صداقتم رام تو گشته اند

فیلهای غرورم به زانو درامده ند

وزیر غیرتم در دوئل باخته

و شاه دلم همان یک حرکتش را به تو بخشیده

عشق یک بازی بود

من چه بی تجربه بازی کردم

-----------------------------


به راستی این بود زندگی یک برگ؟

که کوته زندگی کند

اما دلهره و هراسهای دم به دم

زرد و پریشانش گرداند

و سقوط کند شبی به روی خواب کوچه ای

وبه تماشا بنشینند

هراس را در چشم او برگهای سبز دیگر

و درخت دیگرمونس تنهایش نباشد

و هر دم در رخوت و تنهایی بیم از آن داشته باشد

که مبادا فردا در ازدحام گامهای عابران

بی تفاوت و پریشان این حوالی

ناخواسته ......خرد شود

جان دهد و بمیرد

به راستی این بود ؟

----------------------------
شـــــــــــــب!
راهی شب شده ام
خسته و دلزده ام
راه بس تاریک است و در این تاریکی رشته ی افکار من درگیر است
آه، صدایی آمد
زوزه ی گرگی بود و چه آرام و قشنگ
درد دل را میگفت ناله اش حساس بود
از صدای گرگ بر فراز آن کوه بلند من به خود لرزیدم
نه به این خاطر که صدا از گرگی بود
و نه تاریکی شب و نه آن کوه بلند، دره ی تنگ
بلکه آن صدا خاطره اش آشنا بود
نمیدانم کجا؟
آه نه، صبر کن!
آن صدا، بله آن سد بلا
همهه ی شهرم بود
بله آن قول وفا، جور و جفا در دیار من بود
آن صدا، صدای گرگ نبود صدای مرد نبود
چون در شهر من دیگر مرد نبود
که پر از نامردی در دلش خفته شدست اکنون شب شده است
گرگ ها جمع شده اند
چه کسی را بدرند
نگاهی به خودم انداختم
همچنان اینجایم!!

LIDA
04-04-2012, 12:44
صبح


دعایی است که هر روز می خوانی.
آمینی که مستجاب نمی شود این قوم شب زده را
که برای آمدنت لحظه شماری میکنند بدون آنکه دلیلش را در اعماق دلهایشان نفس بکشند.
تردید بین تو واینهمه روزمره گی، جاده های نبودنت را به درازا می کشد
تا خمیده قامتان طفلی انتظارشان را مویه کنند.





ظهر


زمین عطشان ِ لبهایی است که هنوز از پی سالها نور می تراوند وبه خورشید اقتدا کرده اند.
رودها هنوز جانب دستهایی هلهله می جوشند که لب تشنگی را وفاداری آموخت وبرادری را ادب.
آینه ها تکثیر می شوند در رویش روشن ِ تکه هایی که از بهشت ِ تن ِ آفتاب به ارث برده اند
وحنجره ها را داغی سه شعبه می سوزاند که بادهای سراسیمه عطر گیسوسس سه ساله را کل می کشند تا مادران جهان تو را رود رود گریه سر دهند.




عصرها


هر سنگی را که برداری زمین بوی خون می گیرد
که زمان را فراموشی سم ِ اسبان وگلاب گیری لاله ها میسر نیست.
هنوز از پی سالها فریاد زنی به گوش می رسد که رسول خورشید است وکاروان سالار ِ شقلیق ها
وسجاده ها،تلخی تبی را زمزمه میکنند که زنجیر بر زخمش خون گریست تا چله نشینی عشق از خم چهارم بتراود
هیچکس اسارت را تا این اندازه در وضو وعشق وستاره تکثیر نکرده
که آسمان با هر زبانی سجده کند دلتنگ است.
تا جهان زمانش را به وقت ظهور تو تنظیم کند.

LIDA
04-04-2012, 12:45
غروب



تاریخ به جمعه نمی رسد که برگی از تقویم غائب است
سالهاست جمعه که نمی شود! غروب از فراز هیچ منظره ای زیبا نیست
وبادها عطر پیراهنی را تازه می کنند
که قصد آمدن ندارد
تا چشمهای کنعانی دنیا نیامدنت را سفید تر گریه کند وزوزه ی گرگها استخوانهای برادریمان را عمیق تر بلرزاند.
تا چشمهای جهانیان ندبه را به اشک بشوید وانتظار را به خون گریه کند.
و ماه پنج انگشتش را از روی حضورت بردارد
که بشر تشنه ی یک آینه توست.



شب ها



غروب بی تو آنقدر کش می آید که استخوانهای مظلومیتمان فریاد رس می طلبد در انتظار بانگ جرسی که از کعبه سر می دهی.
بیداری شبهای انتظارمان را عطر یاس سرشار می کند.
چه بهشت روشنی از گلوی ابرها می بارد
که بعد از دریا تنها تو می دانی ضریح بی نشانش را
مهتاب که بریزد نسیم شانه می زند پریشانی گیسویت را
که رستاخیز زمین نزدیک تر شود.
مرا به سیاهی شب ها چه کار
که هیچ ظلمتی ذره ای از قامت آفتابیت نخواهد کاست.
قسم به نام روشن خورشید وقتی که خیبر را به تحیر وا داشت
وبه فرق شق القمر شده ی عشق وقتی به فزت رب ی متوسل شد
از راهی که تو در کوله داری باز نخواهم گشت
حتی اگر تمام جاده ها گام های مسافرت را فراموش کنند
که هر وقت تو به آینه بنگری صبح می شود

مریم حقیقت





ای جوان
رویاهایت را فرو مگذار
که بی آنان زندگانی را امیدی نیست
بی امید زندگی را آهنگی نباشد

از رویاهایت شتابان گذر مکن
که در التهاب این شتاب
نه تنها نقطه ی سر آغاز خویش
بلکه حتی سر منزل مقصود را گم کنی

زندگی مسابقه نیست
زندگی یک سفر است
وتو آن مسافری باش
که در هر گامش
ترنم خوش لحظه ها جاریست

LIDA
05-04-2012, 08:26
قلبی زیر سنگ



خلاصه کردن عالم خلقت در یک موجود، وبزرگ کردن یک موجود تامقام خدایی ،عشق ،یعنی این.

عشق درورد فرشتگان است بر کواکب.

جان آدمی چه محزون است هنگامی که حزنش از عشق است!

چه فقدان عظیمی است فراق موجودی که خود به تنهایی جان جهان است!

اوه!چقدر این نکته حقیقت دارد که موجودی که دوستش می داریم خدا می شود.

شبهه نیست که خدا هم به این خدای زمینی حسد می ورزید اگر خود بی چون و چرا جهان را برای جان،وجان را برای عشق نیافریده بود.

-----------------------------------


شبی مست رفتم اندر ویرانه ای
ناگهان چشمم بیافتاد اندر خانه ای نرم نرمک پیش رفتم


در کنار پنجره تا که دیدم صحنه ی دیوانه ای
پیرمردی کور و فلج درگوشه ای
مادری مات و پریشان همچنان پروانه ای


پسرک از سوز سرما میزند دندان به هم


دختری مشغول عیش و نوش با بیگانه ای


پس از ان سوگند خوردم مست نروم بر در خانه ای
تا که بینم دختری عفت فروشد بهر نان خانه ای

------------------------------


در دلم سیبی سرخ
پر آواز و سرور
دم به دم با دل تو می خواند
که تو خوب ترین عطر بهاران باشی
تو برایش چیزی، مثل یک ماه جدید
مثل سرخی تنهای زمستان باشی
سیب من سرخ تر از عشق تو نیست
سیب من تازه تر از عطر تو نیست
سیب من هر چه که باشد با توست . . .
مشکن سیبم را . . . !

LIDA
05-04-2012, 08:29
ما به اندازه هم سهم ز دریا بردیم
خوش به حال من ودریا و غروب و خورشید
و چه بی ذوق جهانی كه مرا با تو ندید
رشته ای جنس همان رشته كه بر گردن توست
چه سروقت مرا هم به سر وعده كشید
به كف و ماسه كه نایابترین مرجان ها
تپش تبزده نبض مرا می فهمید
آسمان روشنی اش را همه بر چشم تو داد
مثل خورشید كه خود را به دل من بخشید
ما به اندازه هم سهم ز دریا بردیم
هیچكس مثل تو ومن به تفاهم نرسید
خواستی شعر بخوانم دهنم شیرین شد
ماه طعم غزلم را ز نگاه تو چشید
منكه حتی پی پژواك خودم می گردم
آخرین زمزمه ام را همه شهر شنید

-------------------------

خون هر آن غزل كه نگفتم بپای تست
اینجا برای از تو نوشتن هوا كم است
دنیا برای از تو نوشتن مرا كم است
اكسیر من نهاینكه مرا شعر تازه نیست
من از تو می نویسم و این كیمیا كم است
دریا و من چه قدر شبیهیم گرچه باز
من سخت بیقرارم و او بیقرار نیست
با او چه خوب می شود از حال خویش گفت
دریا كه از اهالی این روزگارنیست
امشب ولی هوای جنون موج میزند
دریا سرش به هیچ سری سازگار نیست
ای كاش از تو هیچ نمی گفتمش ببین
دریا هم اینچنین كه منم بردبار نیست

------------------------
من بازهم دیر رسیدم شاید بهتر بود با قطار قبلی می امدم

روزی کنار رود اب کلید حل مشکلات من افتاد توی اب و بدجنس ترین ماهیها انرا ربود و به

دور دستها برد

من به دنبال ان ماهی به راه افتادم اما صیادی شاه ماهی مشکلات مرا صید کرد

" من باز هم دیر رسیدم شاید بهتر بود با قایق قبلی می امدم

LIDA
05-04-2012, 11:50
پرنده ی من

چه زیباست پروازت،

وقتی به شوق زندگی بر فراز آسمان دل پر می كشی.

و چه زیباست آوازت،

وقتی برای دلبری من احساس را فریاد می كشی.

دلم از خیال با تو بودن دیوانه شده،

پس برایش قفسی ساخته ام،

تا همیشه و هر حال كنارم باشد.


-------------------------------
شعرهايم را ميخواني ،...
ميگويي روان پريش شده ام ...
پيچيده است،...
قبــــول !
امـــا ...
مــن فقط ...
چشــــم هاي تو را مينويــسم ...
تو ساده تر نـگـــاه کــن

----------------------

دوستم داشته باش
که تو را می خوانم، که تو را می خواهم.
دوستم داشته باش
که تویی در نگهم، تو نوایم هستی
که تویی بال و پرم،
دوستم داشته باش.

چون تو را می یابم، آســــــــمان فرش من است
رود ســـــــرمست من است.
من تو را می جویم، با سرانگشت دلم روح پر نقش تو را می پویم
شــــادم از این پویش، مستم از این خواهش.

گر دمی بی تو شوم
آن دم گرم مرا، بازدم شاید ســرد

آه اگر پلک زنم
نکند محو شوی!
آه اگر گریه کنم
نکند پردهء اشک، نقش زیبایت را اندکی تیره کند!
از رهی می ترسم، که تو همراه نباشی با من
از شبی در خوفم، که صدایت برود، دور شود از گوشم.

آه، آن شب نرسد
یا اگر خواست رسید، من به آن شب نرسم...

LIDA
05-04-2012, 11:53
شيشه اي مي شکند....

يک نفر مي پرسد... چرا شيشه شکست؟

مادر مي گويد...شايد اين رفع بلاست.

يک نفر زمزمه کرد.... باد سرد وحشي مثل يک کودک شيطان آمد.

شيشه پنجره را زود شکست.

کاش آنشب که دلم مثل آن شيشه مغرور شکست عابري خنده کنان مي آمد...

تکه اي از آن را بر مي داشت مرهمي بر دل تنگم مي شد...

اما آنشب ديدم...

هيچ کس هيچ نگفت غصه ام را نشنيد....

از خودم مي پرسم آيا ارزش قلب من از شيشه پنجره هم کمتر است؟

دل من سخت شکست اما، هيچکس هيچ نگفت و نپرسيد چرا؟


-------------------------
یکبار خواب دیدن تو،به تمام عمر می ارزد

پس نگو!

نگو که رویای دور از دسترس خوش نیست

قبول ندارم!

گرچه به ظاهر جسم خسته است،

ولی دل دریایی است...

تاب و توانش بیش از اینهاست

دوستت دارم

و تاوان آن هر چه باشد،باشد

دوستت خواهم داشت، بیش از دیروز

باکی ندارم از هیچ کس و هر کس

که تو را دارم عزیز!!

---------------------------

اگر توی این سوی دنیا روی نیمکتی نشسته ای

و همه ی آنچه نداری کسی است ...

بدان آن سوی دنیا روی نیمکتی دیگر،

کسی نشسته است که همه ی آنچه ندارد تویی !

نیمکت های دنیا را بد چیده اند !! ...

MAMAD*50 CENT
05-04-2012, 16:33
نسل من جا مانده از تاريخ

نسل من آتشفشان

خفته در خاكستر خويش است

نسل من در

آستان خفتن و مرگ است

نسل من باروت

نم دار است

نسل من يك ناقص

الخلقه ست

نسل من خسته ست


:ax:



ای که در دل جای داری بر سر و چشمم نشین

کاندران بیغوله ترسم تنگ باشد جای تو

ماه و پروین از خجالت رخ فرو پوشند اگر

آفتاب آسا کند در شب تجلی روی تو

رسم تقوی می نهد در عشق بازی رأی من

کوس غارت مي زند در ملک تقوی روی تو

لم براي کسي تنگ است


:ax:



مدامم مست میدارد، نسـیم جعد گیسویت

خرابم میکند هردم، فریب چـشم جادویت

اگـر خـواهی که جاویـدان جهان یکسر بـیارائی

صبا را گـو که بـردارد زمـانی بـرقـع از رویت

و گـر رسم فـنا خواهی که از عـالـم بر انـدازی

بر افشان تا فـرو ریزد هـزاران جان ز هر مویت

مـن و بـاد صبا مسکین دو سرگـردان بی حاصل

من از افسون چشمت مست و او از بوی گیسویت

LIDA
05-04-2012, 20:03
برای دل بی صبر قرارم بده
رفتن ازین شهر را مجالم بده
برای یک نفس ارامش بی نبضم
قفسی تنگ از جنس خاكم بده
كاش شود زین درد بگریزم
اندكی اشک برای راهم بده
برای تسلای روح دردمندم
شانه ای گرم برای آهم بده
بعد شكستن سكوت تاریكم
سنگ قبری به اغوشم بده


--------------------------



دلم برای خدا ونماز تو تنگ است
برای قامت زیبا ودیدنت تنگ است
دلم هزار بار مرا به مسجدبرد
ولی برای میكده ومستیش بگو تنگ است
مرا دگر به خرابات پیر ها مبرید
برای دیدن روی نگار دل تنگ است
حدیث وموعظه وشرب خمر نیست حلال
دلم برای دعای سحر گهان تنگ است
برای رقص دلم ساغر ومی سازید....
زبس كه گنه كرده دل زدل دلم تنگ است
به من نگو كه دگر نی شناسمت ای دوست
چرا كه خود نشناسم خودی كه دل تنگ است
بیا كه خرقه ومذهب بدور افكندم
زبس كه شیخ ندیدم دلم خدا تن� ...

----------------------------------


• یك نامه برای تو
ای آشـنای مـن
از عمـق این دلم
ای همـنوای من
• یك نامه برای تو
ای نازنیـن بخوان
تا با خبـر شوی
از سـوز نای من
• یك نامه برای تو
با شـعری از صفا
هر خط آن ز عشق
با چاشـنی وفـا
• یك نامه برای تو
وصف نیـاز من
از درد این دلم
از قلـبی بی ریا
• یك نامه برای تو
از روی اشـتیاق
ای یار همـزبان
از حجم این اتاق
• یك نامه برای تو
ای دوست خوب من
تا من تـهی شـوم
از عقــده فـراق

LIDA
05-04-2012, 20:05
فردا برای توست...
برای چی نشستی
برای چی دست روی دست گذاشتی
فردا برای توست...
بشكن سد امروز رو
فراموش كن تلخی دیروز رو
فردا برای توست...
داره انتظار تورو میكشه
داره نقاشی رویاتو میكشه
فردا برای توست...
تصویری بساز از روشنی
دور كن كینه و دشمنی
فردا برای توست...
چشمانت رابازكن
زندگی تازه آغازكن ...


----------------------------
گلهای صورتی فدایی نگاه تو
من با تمام غشق و علاقه ام برای تو
ایا نمی شود مرا نیز جا دهی
در وسعت كنار دلت؟ دنیا برای تو
این دفترم چكیده ی احساس عاشقم
اما تمام حال و حواس هم برای تو
از لاله های واژگون هم واژگون ترم
انی بخند... الاله می شوم... برای تو
بعد از خدا تو عشق منی, با دلم بمان
شهر و دیاروخاطره,حتی عروسكم,یكجا برای تو
نیلوفرم بمان:
مرداب می شوم چه غمی ؟ زیبا برای تو
بگذار راحتت كنم,تو بمان گرمای خانه ام
من یك زنم تمام زنانگی ام برای تو

------------------------------


كنار من كه قدم می زنی هوا خوب است
پر از پریدن ام و جای زخم ها خوب است
برای حك شدن عشق در خیابان ها
به جا گذاشتن چند ردپا خوب است
قدم بزن پرام از حس" در كنار تویی"
قدم بزن پرام از حس اینكه "ما خوب است"
نخند حرف دل ام را نمی شود بزنم
خیال می كنم این جور جمله ها خوب است
بگیر دست مرا بشكن ام بپیچان ام
دو تكه ام كن و آتش بزن،بلا خوب است
به هر كجا كه مرا می بری نمی گویم
كجا بد است كجا دور یا كجا خوب است

LIDA
05-04-2012, 21:43
اگر نمی توانی بلوطی بر فراز تپه ای باشی،بوته ای در دامنه ای باش،
ولی بهترین بوته‌ای باش كه در كناره راه می‌روید.
اگر نمی‌توانی بوته‌ای باشی،علف كوچكی باش و چشم‌انداز كنار شاه راهی
را شادمانه‌تر كن.......
اگر نمی‌توانی نهنگ باشی، فقط یك ماهی كوچك باش،
ولی بازیگوش‌ترین ماهی دریاچه!
همه ما را كه ناخدا نمی‌كنند، ملوان هم می‌توان بود.
در این دنیا برای همه ما كاری هست كارهای بزرگ،
كارهای كمی كوچكتر و آنچه كه وظیفه ماست،
چندان دور از دسترس نیست.
اگرنمی‌توانی شاه راه باشی،كوره راه باش،
اگر نمی‌توانی خورشید باشی، ستاره باش،
با بردن و باختن اندازه ات نمی گیرند.
هر آنچه كه هستی، بهترینش باش..........

-----------------------------

من نشانی از تو ندارم،اما نشانی‌ام را برای تو می‌نویسم:

در عصرهای انتظار،به حوالی بی كسی قدم بگذار! خیابان غربت

را پیدا كن،وارد كوچه پس كوچه‌های تنهایی شو! كلبه‌ی غریبی‌ام را

پیدا كن، كنار بید مجنون خزان زده و كنار مرداب آرزوهای رنگی‌‌ام، در كلبه

را باز كن و به سراغ بغض خیس پنجره برو! حریر غمش ‌را كنار بزن! مرا خواهی

دید با بغضی كویری كه غرق انتظار است، پشت دیوار دردهایم نشسته‌ام..........

---------------------------------


وقتی نیستی نه هست‌های ما چونان كه بایدند،نه بایدها
مثل همیشه آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض می‌خوانم
عمری است لبخندهای لاغر خود را در دل ذخیره می‌كنم
برای روز مبادا........
اما در صفحه های تقویم روزی به نام روز مبادا نیست
آن روز هرچه باشد،روزی شبیه دیروز،روزی شبیه فردا،
روزی درست مثل همین روزهای ماست.
اما كسی چه می‌داند،شاید امروز نیز روز مبادا باشد.
وقتی نیستی،نه هست‌های ما چونان كه بایدند،نه بایدها
هر روز بی تاب، روز مباداست.
آیینه‌ها در چشم ما چه جاذبه‌ای دارند...
آیینه‌ها كه دعوت دیدارند.......
دیدارهای كوتاه از پشت هفت دیوار ....
دیوارهای صاف،دیوارهای شیشه‌ای شفاف،
دیوارهای تو،دیوارهای من،دیوارهای فاصله بسیارند.
آه.......دیوارهای تو همه آیینه‌اند،
آیینه‌های من همه دیوارند.

LIDA
05-04-2012, 21:44
باید گذشت و رفت....

دوباره واژه سفر را در قاب تنهایی اتاق
خاطراتم میخکوب میکنم سرزمین خشک خاطره یخ زده و فرسوده شده
زندگیم بوی غربت و بی قراری گرفته
رفاقتها پوچ وتو خالیست
وحال کوچ تبلور زندگیست
باید رفت و
به اندازه تمام تنهایی ها
فریاد را
در آغوش کشید
باید رفت و....

--------------------------
یاریست در خاطرم...
شوریست در سرم
آتشین سهبا ایست در ساغرم
ولی در خاطرش نیست یادم
شاید خیال او همان ستاره ایست که زاده شده از کمند راه شیری وجودم؛
یا تلاقی دو صور است در امتداد آسمان زندگیم...
یاریست در خاطرم...
سکوت است شلوغی و گرمی بازارم؛
آه است نوازنده ی تار و تنبور شب نشینی های دل تنهایم؛
اشک دیده قطره ی باران است از ابر های بی قرار آسمان وجودم؛
دلم خاکستر پایمال شده ی آتش تنهایی است
وفکرم ماهی رها شده ی سواحل آشفتگی هایم...
یاریست در خاطرم...
با جشمان جاده های در انتظار وصال هم نگاهم؛
با شمع ها ی بی پروا در سوختن هم سودایم؛
چون خاک های رها شده درزیر سم روزگار در فنایم؛
یاریست در خاطرم....
ولی افسوس کاندر خاطراونیست یادم.

و اما یه جمله از جبران خلیل جبران:

صبوری، عشقی است که بیمار غرور شده.


----------------------------

مادرم برایم افسانه می گفت...
پر از شیدایی زمانه ؛لبریز از افسونگری جانانه
ومن غافل از گذر عمر؛ در كنار جویبار زمانه؛ تنها سراپا گوش بودم.
روزگار همچنان می نوشت و من شدم افسانه...
من در خیال خود ان رود خروشان بودم وجوانیم سنگهای صیغلی خفته در بستر روزگار.
اما من تنها افسانه ای از ان روزها و رودها بودم...
با خاطراتی خیس كه دیگر با چشم جان هم خوانده نمی شدند.
من همان روزها هم افسانه ای كهنه بودم كه
بارها و بارها در گذشته های دور نوشته و فراموش شده بودم و
غافل در تكراری جدید ؛از بوی ماندگی ان؛ سرمست می شدم و خیره در چشمان معصوم كودكم برایش افسانه می گفتم:
افسانه ی قدیمی زندگی را...

LIDA
05-04-2012, 21:47
چه میكردی.........


من نه بر می گردم
نه جایی می روم
من فقط شبیه شما
شبیه یک مشت سکوت آفتاب ندیده می شوم
و گذران تلخ لحظه هایی را اندازه می گیرم
که جز زل زدن ،
به جدایی من از ما
کاری از دستشان ساخته نیست
چه باید كرد وقتی كاری ازت ساخته نیست

جه باید كرد وقتی لحظات به هر دلیلی ازت میگریزند

تو بودی چه میكردی؟

------------------------
كودكی............



بر درخت اقاقیا تكیه می‌دهی
و برگها می ریزند
برگها كوچك و زرد پناهت می‌دهند
ابرها می آیند و تو بارانها را خواهی دید
و پنجره هایی كه هر روز با حجم تنهـایی آدم
شكلی دوباره می گیرند
با شانه‌های خمیده تكیه می‌دهی و نگاه می‌كنی
صدای تابی كه آرام، می‌آید و می‌رود
می‌آید و می‌رود...........
كودكی تاب خورده است و رفته است
با گیسوانی لرزان در باد....و تو
تو هنوز نگاه می‌كنـی به رد گامهایی كه بر شن‌ها دویده اند
بر شن‌ها می‌دوی امَا،امَا كودكی باز نمی گردد!!!
بر درخت اقاقیا برگی نمانده است !!!!!

----------------------------------


به من نگاه کن

به درون قلب من نگاه کن

ببین که آیا من از چیزی غمگین یا نگرانم

ببین که آیا من کار بدی انجام داده ام

به من بیاموز که چگونه تو را دوست داشته باشیم

برای هر روز وهمیشه.

MAMAD*50 CENT
05-04-2012, 22:22
پرکن پیاله را کین آب آتشین
دیریست به حال خرابم نمیبرد
این جام ها که در پی هم میشود تهی
دریای آتش است که ریزم به کام خویش
من باسمند سرکش و جادویی شراب
تا بیکران عالم پندار رفته ام
تا دشت پر ستاره اندیشه های گرم
تا مرز ناشناخته های مرگ و زندگی
هان ای عقاب عشق از اوج قله های مه آلود دور دست
پرواز کن به دشت غم انگیز عمر من
آنجا ببر مرا که شرابم نمیبرد
آن بی ستاره ام که عقابم نمیبرد


**http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif***http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif****http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif****http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif*****http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif****http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif**


ماندن، سنگ بودن است و رفتن، رود بودن
بنگر که سنگ بودن به کجا می رسد جز خاک شدن
و رود بودن به کجا می رود جز دریا شدن . . .


**http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif***http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif****http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif****http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif*****http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif****http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif**

پروانه ها در پیله دنیا را نمی فهمند
تقویم ها روز مبادا را نمی فهمند
دریا برای مردم صحرانشین دریاست
ساحل نشینان قدر دریا را نمی فهمند . . .

MAMAD*50 CENT
05-04-2012, 22:24
حرف کمی نبود قرار ومدار عشق
اما چه فایده –
که نفهمیم یار را!
ای روح های ناب !
دوباره به پا کنید
قدری برای اهل زمستان
بهار را

**http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif***http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif****http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif****http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif*********http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif



خشک است گلوی حرف های هر روزی !

از چه بگوییم ؟

از عشق ؟

از امید ؟

از روزهایی که در فرار می گذرد ؟

از چه بگوییم؟

از تیک و تاک ساعت و چهار سوی یک اتاق و تنهایی ؟

یا از شبهایی که جای روز می شود و روزهایی که هیچ ؟

در پی چه باشیم؟

آینده ای نامعلوم؟

حقهایی که می خورند و یا عشقهایی که می کشند ؟

کدام ؟

تنها می بینیم ٬ سکوت می کنیم و می شکنیم !!!

با اینهمه ٬ تنها یک کاش باقی می ماند ...

کاش هیچگاه بزرگ نمی شدیم ...

کاش ..


**http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif***http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif****http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif****http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif*********http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif


هرکجاهستم باشم، آسمان مال من است، پنجره،فکر،هوا،عشق،زمین مال من است، چه اهمیت دارد،گاه اگرمیرویندقارچ های غربت؟!.......
سهراب سپهری

MAMAD*50 CENT
05-04-2012, 22:28
گاهی اوقات دستهایم به آرزوهایم نمی رسند

شاید چون آرزوهایم بلندند

ولی درخت سرسبز و شاداب صبرم می گوید :

امیدی هست ؛ چون خدایی هست

آری ، و چه زیبا نوشته بود

همواره با خود تکرار میکنم،

امیدی هست ؛ چون خدایی هست.


**http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif***http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif****http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif****http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif*********http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif


سکوت ميکنم
نه به احترام آنان که از فريادم خسته شدند!
نه براي آنانی که به دنبال سکوتم هستند!
نه براي دل او که ميخواهد با سکوتم،مرا بشکند!
و نه برای بودنی تکراری
سکوت ميکنم،
چون صدای تو را در سکوت می شنوم

**http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif***http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif****http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif****http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif*********http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif

سرم را بالا کردم ٬ سرش را بالا کرد
دید که مرا می شناسد ٬ خندیدم
گفت: دوستیم ٬ گفتم دوست دوست
گفت تا کجا؟ ٬ گفتم دوستی که تا ندارد
گفت تا مرگ ! ٬ خندیدم و باز گفتم : دوستی تا ندارد
گفت باشد تا پس از مرگ ٬ گفتم : نه نه نه ٬ تا ندارد
گفت: قبول باز هم با هم دوستیم تا بهشت تا جهنم تا هر جا که با شد
گفتم: تو برایش تا هر جا که دلت می خواهد یک تا بگذار اما من اصلا تا نمی گذارم
نگاهم کرد ٬ نگاهش کردم
او می خواست حتما دوستی مان تا داشته باشد. دوستی بدون تا را نمی فهمید
گفت : بیا برای دوستی مان یک نشانه بگذاریم
گفتم : باشد تو بگذار ٬ گفت : سلام
هروقت که همدیگر را می بینیم سلام می کنیم ٬ گفتم : قبوله
سلام ها ادامه داشت ٬ یعنی که سالهای سال دوستیم ٬ دوست دوست
او امشب آمده است تا خداحاظی کند. می خواهد برود برود آن دور دورها
می گوید : می روم اما زود بر می گردم ٬ من می دانم می رود و بر نمی گردد
خندیدم .... می دانستم دوستی او تا دارد مثل همیشه

MAMAD*50 CENT
05-04-2012, 22:29
" حیرت "
نام دیگر من است
وقتی دستم
به زنگ خانه ی خدا نمی رسد
و رهگذری زنگ را برایم می زند
" حیرت "
نام دیگر من است
وقتی هنگام تشکر می بینم
رهگذر خود خداست !

**http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif***http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif****http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif****http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif*********http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif

گریه شاید زبان ضعف باشد
شاید کودکانه شاید بی غرور…
اما هر وقت گونه هایم خیس می شود
می فهمم نه ضعیفم نه کودکم بلکه پر از احساسم…

**http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif***http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif****http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif****http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif*********http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif

تو کجایی سهراب؟
آب را گل کردند چشمه ها را بستند ...
و چه ها که بادل کردند / صبر کن ای سهراب،قایقت جا دارد؟
من هم از همهمه داغ زمین بیزارم.


**http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif***http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif****http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif****http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif*********http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif

نباید شیشه را با سنـــــــــگ بازی داد !
نباید مست را در حال ِ مستــــــی . . . دست ِ قاضـــــــــی داد !
نباید بی تفاوت !
چتر ماتـــــــــــــــــم را . . . به دست ِ خیــــــــــــــــس ِ باران داد !
کبوترها که جز پرواز ِ آزادی نمی خواهند !
نباید در حصار ِ میـــــــــــــله ها . . . با دانه ای گنــــــدم . . . به او تعلیم ِ مانـــــــــــدن داد !

MAMAD*50 CENT
05-04-2012, 22:32
سرنوشت کارخودش را میکند وماابزار ناآگاه اوهستیم.
آنچه را ما حادثه،تصادف،شانس،اتفاق،پی شامد،تصمیم،انتخاب،عکس العمل،مخالفت،موافقت،مانع، مایل،مساعد،نامساعدو....میخو انیم،
همه حقایقی هستندکه چون نمیشناسیم ونمیفهمیم،به این اسامی نامفهوم آنهارامی نامیم.
یک حادثه طرحی آگاهانه ودقیق وبسیار حساب شده وپیش بینی شده ای است که مدت ها قبل ،شایدازآغاز حیات،،،ازنخستین روز خاقت ،همان دستی که همه چیز کاردست اوست ومعماری که همه چیزرااو ساخته ،آن طرح راریخته وپرداخته ملیاردملیاردملیاردهاعوامل واحتمالات ووقایع را طوری تنظیم کرده که این دو سوار دریک قرن متولدشوندودریک نسل و دریک .... ودر یک ملیت ودر یک شهر ودر یک مسیرقراربگیرندوبه یک نقطه ی مشترکی برسند....
آن گاه با هم دریک ساعت وروز وسال معینی تصادف کنند....
حادثه ای وجود آید....
...یا عشقی

**http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif***http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif****http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif****http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif*********http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif

باغبانی پیرم که به غیر از گلها از همه دلگیرم
کوله ام غرق غم است
آدم خوب کم است
عده ای بی خبرند
عده ای کور و کرند
عده ای هم پکرند
دلم از این همه بد میگیرد
و چه خوب آدمی میمیرد...




**http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif***http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif****http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif****http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif*********http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif

شاعري از زبان معشوقه اش گفته است: ((مرا به خاطر چهره ي گلگون و چشمان خمار پر فسون دوست مدار ، چه مي ترسم كه روزي دوران اينها به سر آيد و آتش تو به سردي گرايد. مرا دوست بدار بي آنكه علتش را بداني...))

MAMAD*50 CENT
05-04-2012, 22:33
خاموشی ویرانه ها زیباست" /
این را زنی در آبها میخواند/
در آبهای سبز تابستان/
گوئی که در ویرانه ها میزیست/
ما یکدگر را با نفسها مان/
آلوده میسازیم/
آلودهٔ تقوای خوشبختی/
ما از صدای باد میترسم/
ما از نفوذ سایه های شک/
در باغهای بوسه ها مان رنگ میبازم /
ما در تمام میهمانی های قصر نور/ از وحشت آوار میلرزیم

**http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif***http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif****http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif****http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif*********http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif

"در انتظار دره ها رازیست"/
این را به روی قله های کوه/
بر سنگهای سهمگین کندند/
آنها که در خط سقوط خویش/
یک شب سکوت کوهساران را /
از التماسی تلخ آکندند/
" در اضطراب دستهای پر، آرامش دستان خالی نیست/
خاموشی ویرانه ها زیباست" /
**http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif***http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif****http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif****http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif*********http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif
کودکی هایم عاشق تاب بازی بود...
تاب می خورد و می خندید
بزرگی هایم هم تاب بازی را دوست دارد...
هر از گاهی دست بی تابی هایم را می گیرد و به تاب بازی می برد!
نمی دانم چه رازی در میان است...
ولی همین که بی تابی هایم را به تاب می سپارد
دیگر بی تاب نیستم!
بزرگی هایم تاب می خورد و می خندد...!

MAMAD*50 CENT
05-04-2012, 22:35
تو شاهکار خالقی"تحقیر را باور نکن"
بر روی بوم زندگی هر چیز می خواهی بکش
زیبا و زشتش پای توست"
تقدیر ر ا باور نکن"تصویر اگر زیبا نیود نقاش خوبی نیستی،

از نو دوباره رسم کن"تصویر را باور نکن"
خالق تو را شاد آفرید آزاد آزاد آفرید، پرواز کن تا آرزو "
زنجیر را باور نکن"

**http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif***http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif****http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif****http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif*********http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif

دل تنگم! مزن سنگم! توانم نیست
آری! آشیانم نیست!
یار مهربانم نیست!
بی جرم از برم دامن کشیده است او
من خود، زخمی ام زین غم
مزن سنگم دل تنها! مزن سنگم!
توانم نیست.

**http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif***http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif****http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif****http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif*********http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif
خدايا........
اگر مهربان نباشم چگونه شاد باشم؟؟؟
و اگر شاد نباشم چگونه تو را احساس كنم؟؟؟
خدايا.....
تمام لحظه هاي زندگيم را از شادي مهربانيت سرشار كن..........

MAMAD*50 CENT
05-04-2012, 22:37
برای از عشق نوشتن ، برای اینکه این قلم دوباره بر روی صفحه کاغذ غوغا کند احساس درونم تنها تو را میخواهد .
برای نوشتن کلام مقدس دوستت دارم ، برای از تو نوشتن ، از یک احساس پاک تا قلب تو ، احساسم تنها قلب مهربان تو را میخواهد!
با احساستر از قلب تو احساس من است که از قلب مهربانت مینویسد.
از اینکه تو را دارم ، نه غمی دارم و نه لحظه تلخی دارم ، روزهای شیرین زندگی در کنار تو بیادماندنیست.
در این روزهای قشنگ احساسم تنها با تو است ، و تنها تو را باور دارد.
پس مینویسم با همین احساس ، در حالی که تو را در قلبم دارم و تا ابد دوستت دارم .
مینویسم به عشق تو ، برای تو ، برای یک غوغای دیگر ، با یک احساس پاک.
در این روز قشنگ ، یک روز دیگر از روزهای عاشقی احساس درونم تنها تو را میخواهد .
با احساس تر از احساسم حضورت در کنارم است ، عزیزم تنها تو را دارم ، تنها از تو میخوانم و مینویسم تا زنده بماند اینهمه عشق ، اینهمه خاطره و لحظه های شاد با تو بودن .
از تو مینویسم با تکرار ، تکرار دوستت دارم ، بدون تو نمیتوانم ، با تو زنده ام.
پس با تکرار مینویسم که با احساس بخوانی راز درون قلبم را .
در قلبم رازیست که محرم آن راز تویی ، خاطره ایست که یاد آن تکرار لحظه زیبایی آشناییست !
برای نوشتن نام مقدست ، برای از (تو) نوشتن احساس درونم تنها احساس درونی تو را میخواهد ! پس با آن احساس قشنگت متنهای مرا پر احساستر کن عزیزم .
**http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif***http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif****http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif****http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif*********http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif
**http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif***http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif****http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif****http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif*********http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif
**http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif***http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif****http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif****http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif*********http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif
چه کسی میگوید:که گرانی شده است ؟دوره ارزانیست!دل ربودن ارزان دل شکستن ارزان! دوستی ارزان است! دشمنیها ارزان ,چه شرافت ارزان! تن عریان ارزان, آبرو قیمت یک تکه نان و دروغ از همه چیز ارزانتر, قیمت عشق چقدر کم شده است . کمتر از آب روان, وچه تخفیف بزرگی خورده , قیمت هر انسان...!

MAMAD*50 CENT
05-04-2012, 22:39
با تو آغاز نکردم که روزی به پایان برسانم.
عاشقت نشدم که روزی از عشق خسته شوم.
با تو عهد نبستم که روزی عهدم را بشکنم.
همسفرت نشدم که روزی رفیق نیمه راهت شوم.
همسنفت نشدم که روزی عطر نفسهایم را از تو دریغ کنم.
و با یاد تو زندگی نمیکنم که روزی فراموشت کنم.
با تو آغاز کردم که دیگر به پایان نیندیشم.
عاشقت شدم که عاشقانه به عشق تو زندگی کنم.
با تو عهد بستم که با تو تا آخرین نفس بمانم.
همسفرت شدم که تا پایان راه زندگی با هم باشیم.
همسنفست شدم که با عطر نفسهایت زنده بمانم.
و با یادت زندگی میکنم که همانا با یادت زندگی برایم زیباست.
همچنان لحظات زیبای با تو بودن میگذرد ،
از آغاز تا به امروز عاشقانه با تو مانده ام ای همسفر من در جاده های نفسگیر زندگی.
اگر در کنار من نباشی با یادت زندگی میکنم ،
آن لحظه نیز که در کنارمی با گرمی دستهایت و نگاه به آن چشمان زیباست زنده ام.
ای همنفس من بدون تو این زندگی بی نفس است ،
عاشق شدن برایم هوس است و مطمئن باش این دنیا برایم قفس است.
با تو آغاز کرده ام که عاشقانه در دشت عشق طلوع کنم ، طلوعی که با تو غروبی را نخواهد داشت.
و همچنان لحظات زیبای با تو بودن میگذرد ، لحظه هایی سرشار از عشق و محبت.
با تو بودن را میخواهم نه برای فرداهای بی تو بودن.
با تو بودن را میخواهم برای فرداهای در کنار تو بودن.
با تو بودن را میخواهم برای فرداهای عاشقانه تر از امروز.
پس ای عزیز راه دورم با من باش ، در کنارم باش و تا ابد همسفرم باش

**http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif***http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif****http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif****http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif*********http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif

من مناجات درختان را هنگام سحر
رقص عطر گل یخ را با باد
نفس پاک شقایق را درسینه کوه
صحبت چلچله ها را صبح
نبض پاینده هستی را در گندم زار
گردش رنگ وطراوت را درگونه گل
همه را می شنوم،می بینم!
فریدون مشیری
**http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif***http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif****http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif****http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif*********http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif
چو خاری به دل داری از روزگار
چو نتوانی از دل برون کرد خار
چو درمان و دارو
چو تدبیر و نیرو نیاید به کار
درآن تنگایی که اندوه و رنج
دلت را فرا گیرد از هر کنار
رها کن تن خسته ات را در آن باغ تا بی نهایت بهار
شنا کن سبکبال پروازبار
مگر ساعتی دور از این کارزار
بیاسایی از گردش روزگار

MAMAD*50 CENT
05-04-2012, 22:41
حیف
می دانم که دیگر
برنمی داری از آن خواب گران سر تا ببینی
خوردسال سالخورد خویش را
کاین زمان چندان شجاعت یافته است
تا بگوید::
راست می گفتی پدر.......!

**http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif***http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif****http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif****http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif*********http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif

یادت هست مادر؟
اسم قاشق را گذاشتی قطار، هواپیما، کشتی؛ تا
یک لقمه بیشتر بخورم.
یادت هست؟
شدی خلبان، ملوان، لوکوموتیوران
میگفتی بخور تا بزرگ بشی
آقا شیره بشی...
خانوم طلا بشی
و من عادت کردم که هر چیزی را بدون اینکه دوست
داشته باشم قورت بدهم حتی بغض های نترکیده ام را...
**http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif***http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif****http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif****http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif*********http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif
الو سلام، منزل خدا کجاست؟
این منم مزاحمی که آشناست، هزار دفعه این شماره را گرفته است ولی هنوز پست خط در انتظار یک صداست،شما که گفته اید پاسخ سلام واجب است! به ما که می رسد حساب بنده هایتان جداست؟
الو الو دوباره قطع و وصل می شود.
خرابی از دل من است یا که عیب سیمهاست....!

MAMAD*50 CENT
05-04-2012, 22:42
بعضی حرفا رو نمیشه گفت ... باید خورد...
ولی بعضی حرفا رو نه می شه گفت ... نه میشه خورد
می مونه سر دل! میشه دل تنگ! میشه بغض! میشه سکوت!
میشه همون وقتی که خودتم نمیدونی چه مرگته!


**http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif***http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif****http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif****http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif*********http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif


یک وقتایی هست که...
باید لم بدی یه گوشه...
و جریان زندگیت رو فقط مرور کنی...
بعدشم بگی...
به سلامتی خودم که اینقدر تحمل داشتم

**http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif***http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif****http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif****http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif*********http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif

چه خنده دار که
ناز را ميکشيم
آه را ميکشيم
انتظار را ميکشیم
فرياد رامي کشیم
... ... ... درد را ميکشیم
ولي بعد از اين همه سال آنقدر نقاش خوبي نشده ايم که بتوانيم
دست بکشيم

LIDA
06-04-2012, 10:57
باید فراموشت کنم .... چندیست تمرین می کنم
من می توانم ! می شود ! ....
آرام تلقین می کنم .....حالم ، نه ، اصلا خوب نیست ....تا بعد، بهتر می شود ....
فکری برای این دلِ آرام غمگین می کنم .....
من می پذیرم رفته ای ..... و بر نمی گردی همین ! خود را برای درک این ، صد بار تحسین می کنم .... کم کم ز یادم می روی .... این روزگار و رسم اوست ! ...... این جمله را با تلخی اش ،.....
صد بار تضمین میکنم.

-----------------------
تا مي شوم؛

در بين دست هاي روزگار

انگار ميخواهد

ببوسد و بگذاردم کنار!!!

خوشحالم از اين احترام

من مچاله نميشوم...

----------------------------
سالها رفت و هنوز

یک نفر نیست بپرسد از من

که تو از پنجره ی عشق چه ها می خواهی؟

صبح تا نیمه ی شب منتظری

همه جا می نگری

گاه با ماه سخن می گویی

گاه با رهگذران،خبر گمشده ای می جویی

راستی گمشده ات کیست؟

کجاست؟

صدفی در دریا است؟

نوری از روزنه فرداهاست

یا خدایی است که از روز ازل ناپیداست...؟

LIDA
06-04-2012, 11:05
قسم بر عاشقان پاک با ایمان
قسم بر اسبهای خسته در میدان

تو را در بهترین اوقات اوردم
قسم بر عصر روشن، تکیه کن بر من

قسم بر روز، هنگامی که عالم را بگیرد نور
قسم بر اختران روشن اما دور

رهایت من نخواهم کرد


برای درک آغوشم,شروع کن,یک قدم با تو
تمام گامهای مانده اش با من

تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید
ترا در بیکران دنیای تنهایان


رهایت من نخواهم کرد

---------------------------

از او که رفته نباید رنجشی به دل گرفت

آنکه دوستش داریم همه گونه حقی بر ما دارد

حتی حق آنکه دیگر دوستمان نداشته باشد

نمی توان از او رنجشی به دل گرفت

بلکه باید تنها از خود رنجید

که چرا باید آنقدر شایسته ی محبت نباشیم که دوست ما را ترک کند ...

و این خود دردی کشنده است ...

---------------------------

معشوق نزدیک است
و من هراسی ندارم.
در آغوش او آرام می گیرم
به کجا می رویم ؟ او بهتر می داند
او مرا به کجا خواهد برد؟
او بهتر می داند
من فقط می دانم که مرا هر جا ببرد،
از خود دور نخواهد کرد،
و این همه ی آن چیزی است که نیازمندم.
زیرا در او سرور و آرامش نهفته است؛ آرامشی برتر از همه ی آرامش ها و سروری بی کران

LIDA
06-04-2012, 11:31
خانه ي دوست كجاست
و كسي مي گويد سر خود بالا كن
به بلندا بنگر و خودت خواهي يافت خانه دوست كجاست...
خانه دوست در آن عرش خداست،
خانه ي دوست در آن قلب پر از نور خداست
و فقط دوست خداست...


------------------------------
خانه ي "كاه گِل" مهرباني هايت

يك سفره باعطر خوب "نان و ريحان و چاي"

گرماي بخاري زغالي كُنج اتاق

و فانوسي كه روشني بخش اين اتاقك زيباست

پنجره اي با پرده هاي آويخته از طرح نرگس

و """محبتي""" كه بي دريغ بر من ميكني

مرا دوباره به آنروزهاي نيلي ميبرد...كودكي هاي شيرين بي تكرار

روزهايي كه موهايم را مي بافتي و در گوشم

قصه ي گرگ و بره را تكرار ميكردي

گوئي ميدانستي بايد بدانم

تا اين روزهاي "گرگي" را خوب بشناسم

نميدانم چه مينويسم ...باور كنيد

كمي مدارا ...كمي

كم آورده ام



------------------------



تو ....
مي روي ...

پاي درخت نارنج...همانجا كه عطرش مرا ياد خدا مي اندازد .....

مي نشيني و گلها را در دامنت ميريزي..مي بافم غنچه ها را به هم ...

ميخواهم روزي بر موهايت ببندم

دوباره بهانه ميگيرم نبودنت را و خيال مي كشم بر اين بوم سياه

ميخواهم ببوسمت

دوري

نزديكتر بيا

LIDA
06-04-2012, 15:29
سکوت پر از فریاد توخالی است
سکوتی را که یک نفر بفهمد
بهتر ازفریادی است که هیچکی نفهمد
سکوتی که سرشارازناگفته هاست
..ناگفته هائی که گفتنش یک درد
وناگغته هایش هزاران درد دارد
.....دنیا را ببین
-بچه که بودیم از آسمان باران می آمد
!!!بزرگ شده ایم از چشمهایمان میآید
بچه که بودیم همه چشمای خیسمونو میدیدن
بزرگ که شدیم هیچکسی نمیبینه

-----------------------------
مهربانی ممنوع!
دست سوزنده مشتاقت را
درنهان خانه جیبت بگذار
تا که پابند نباشی به کسی دست دهی
خارهائی هستند
زسرپنجه دوست
با سرانگشتانت میجنگند

دوستی مسخره است
مهربانی ممنوع!
وتو ای یگانه ترین
درنهانخانه جیبت بگذار
دست سوزنده مشتاقت را

من وتو درسلسله بایدها
میبایست دستهامان رازنجیر کنیم
بازبان دگران قصه هامان را تفسیر کنیم
ونگوئیم که بازیگر یک قصه نامعتبریم
-
کاش میدانستی که نباید
حس کرد
که نبایددل بست
درفضائی که پراز همهمه آدمکهاست
من گرفتارترین تنهایم
تو گرفتارترین
دل مابسته وابستگی است
قصه ماندن ما
طرح یک خستگی است

--------------------------


رفته هاخاطره اند
که چنان رهگذر فرداها
هردم ازمرززمان میگذرند
رفته هاخاطره اند
که زروی پس ابریشمی خاطره
هرزمان میآیند هرزمان میگذرند
وتو دربستر این آمدن ورفتنها
همچنان گرم به اندیشه های
من میمانی

رفته ها خاطره اند
وتو در دامن زربافته قوس وقزح
که زتنهائی این دره گمشده ژرف
تابه آن قله نادیده دور
تا به آن آینده باز همچنان میگذری

رفته هاخاطره اند
وبه ره مانده با خاطره ها
وتوفانوس بدست
ازسراپرده بی روزن شب
به افق های درخشنده روز
میگشائی به دلم پنجره ها

رفته ها خاطره اند وتودرآن خاطره ءخاطره ها
وتو آن رهگذر فرداها
که سبکپا چونسیم
ازره خاطره من میگذری

رفته ها خاطره اند
وتو با لاله زردی که درآن صبح بهار
پیش من آوردی
بازهم میآئی
بازهم میگذری
باز هم در دل من میمانی

LIDA
06-04-2012, 15:33
تا به کی باید رفت
ازدیاری به دیاری دگر
نتوانم.نتوانم جستن
هر زمان عشقی ویاری دگر
کاش ما آن دوپرستو بودیم
که همه عمر سفر میکردیم
ازبهاری به بهاری دگر

آه اکنون دیریست
که فرو ریخته در من گوئی
تیره آوازی ازابر گران
چو میآویزم با بوسه تو
روی لبهام میپندارم
میسپارد جای عطری گذران
آنچنان آلوده هست عشق نمناکم با بیم زوال
که همه زندگیم میسوزد
چون ترا مینگرم مثل این است
که از هر پنجره ای -تکدرختم را
سرشار از برگ در تب خزان مینگرم
مثل این است که تصویری را
روی جریانهای مغشوش آب روان
مینگرم شبو روز
شب وروز
شبو روز
بگذار فراموش کنم
تو چه هستی .جز یک لحظه که چشمان مرا میگشاید
در برهوت آگاهی.
.
.
.
بگذار
که
فراموش کنم

----------------------
امروز آدمکی را دیدم
روزگارش را پرسیدم
دست به چانه اندوه گذاشت
چنپاتمه نشست
نفس گرمش را به امانت برباد سپرد
کوله اش راازکول انداخت
وقرانی هایش راازکیسه درآورد نشان دادوگفت
دستهایم از تف طاول بسته است
من درویشم
کشکولم را برمیدارم
باقرانی هائی که ازشمامیگیرم
سالهاست که میگردم درآبادی وچه ناآبادی
شهرهاتان وتمدن هاتان وقضاوتهاتان بر شماارزانی باد
نفس گرمش راازباد گرفت
برباد نشست
چون باد گذشت.
--------------------

ابرها مشت گره خورده‌ یک بغض ترند
که پس از صاعقه ای، سخت به خود می لرزد
و دم حادثه‌ عشق فرو می ریزد
راز سربسته دل،
ناگهان می ترکد ...
و هوای دل من ابری نیست؛
بلکه بارانی ست
پیش تو مشت دلم باز شده ست
پاک دل باخته ام
مدتی ست
در دلم حادثه عشق
آغاز شده ست

LIDA
06-04-2012, 20:48
کایت بارانی بی قرار است این گونه که من دوستت می دارم
شوریده‌وار و پریشان باریدن
بر خزه‌ها و خیزاب‌ها
به بیراهه و راه‌ها تاختن.
بی‌تاب، بی‌قرار
دریایی جستن
و به سنگچین باغ بسته دری سرنهادن
و تو را به یاد آوردن
چون خونی در دل
که همواره فراموش می‌شود.
حکایت بارانی بی‌قرار است
این‌گونه که من دوستت می‌دارم.»


-------------------------


بیا!
برای این پنجره
کمی لبخند بزن
که سُر می‌خورد
روی بی‌تابی این دیوار
من که هنوز
صدای پای آن فرشته‌ی پابرهنه را
کنار کفش‌های گنگ‌ام می‌شنوم
و دنیا ذره‌ذره
از لابه‌لای سیم‌های خاردار
چکه می‌کند
بیا!
برای این پرده
کمی دست تکان بده
تا فکر کنم
که غروب همیشه
پشت کوه
اتفاق می‌افتد
بیا!
می‌خواهم
تکانده شوم در انگشتان‌ات
روی زنگ خانه‌ام.

------------------------

ماجراى مرا پايانى نبود
در تمام اتاق‏ها
خيال‏هاى تو پرپرزنان مى‏رفتند و مى‏آمدند
و پرندگانى
بال‏هاى تو را مى‏چيدند و به خود مى‏بستند
كه فريبم دهند
موسی
در آتش تكه‏هاى عصايش مى‏سوخت
بع‏بع گوسفندانى گريان
در فراق شبان گمشده
در اتاقم مى‏پيچيد
و من
تكه تكه
فراموش مى‏شدم.

LIDA
06-04-2012, 20:49
اشکم ولی بپای عزیزان چکیده ام
خارم ولی بسایه گل آرمیده ام
با یاد رنگ و بوی تو ای نو بهار عشق
همچون بنفشه سر بگریبان کشیدهام
چون خک در هوای تو از پا افتاده ام
چون اشک در قفای تو با سر دویدهام
من جلوه شباب ندیدم به عمر خویش
از دیگران حدیث جوانی شنیده ام
از جام عافیت می نابی نخورده ام
وز شاخ آرزو گل عیشی نچیده ام
موی سپید را فلکم رایگان نداد
این رشته را به نقد جوانی خریده ام
ای سرو پای بسته به آزادگی مناز
آزاده من که از همه عالم بریده ام
گر می گریزم از نظر مردمان رهی
عیبم مکن که آهوی مردم ندیده ام

------------------------------


خیال خام پلنگ من به سوی ماه جهیدن بود

... و ماه را ز بلندایش به روی خاک کشیدن بود

پلنگ من ـ دل مغرورم ـ پرید و پنجه به خالی زد

که عشق ـ ماه بلند من ـ ورای دست رسیدن بود

.

گل شکفته ! خداحافظ اگر چه لحظة دیدارت

شروع وسوسهای در من به نام دیدن و چیدن بود

من و تو آن دو خطیم آری موازیان به ناچاری

که هر دو باورمان ز آغاز به یکدگر نرسیدن بود

اگر چه هیچ گل مرده دوباره زنده نشد اما

بهار در گل شیپوری مدام گرم دمیدن بود

شراب خواستم و عمرم شرنگ ریخت به کام من

فریبکار دغلپیشه بهانهاش نشنیدن بود

.

چه سرنوشت غمانگیزی که کرم کوچک ابریشم

تمام عمر قفس میبافت ولی به فکر پریدن بود
-----------------------


تو را نادیدن ما غم نباشد
که در خیلت به از ما کم نباشد
من از دست تو در عالم نهم روی
ولیکن چون تو در عالم نباشد
عجب گر در چمن برپای خیزی
که سرو راست پیشت خم نباشد
مبادا در جهان دلتنگ رویی
که رویت بیند و خرم نباشد
من اول روز دانستم که این عهد
که با من می​کنی محکم نباشد
که دانستم که هرگز سازگاری
پری را با بنی آدم نباشد
مکن یارا دلم مجروح مگذار
که هیچم در جهان مرهم نباشد
بیا تا جان شیرین در تو ریزم
که بخل و دوستی با هم نباشد
نخواهم بی تو یک دم زندگانی
که طیب عیش بی همدم نباشد
نظر گویند سعدی با که داری
که غم با یار گفتن غم نباشد
حدیث دوست با دشمن نگویی
که هرگز مدعی محرم نباشد

LIDA
06-04-2012, 20:53
مرگ باد آنرا که با هر بندگي
سازگار است از براي زندگي
نه...نمي گويم-نبايد برد رنج
برد بايد رنج اما بهر گنج
ليک- گنج ما پس از عمري تلاش
لقمه اي نان بوده از بهر معاش
تا توانستيم زحمت برده ايم
عاقبت هم نان خالي خورده ايم
ليک آنان هم که گنجي برده اند
بهره اي برنا گرفته مرده اند
گر ز خوردن چيزي افزون داشتند
روز آخر جمله را بگذاشتند
دست خالي از پس رنجي گران
رو نهان کردند اندر خاکدان

------------------------


نوکِ زبانم می ماند جا
آخرین هجا
نمی شنوی؟
می خواهم شیطان شوم
ببوسم اَت
سر بگذارد روی شانه هایت مار
پیچِ
گیسوانم
تند
سٌر می خورم و
غیب می شوم
تازیانه که بچرخد.

-----------------------


بر می گردم
و با هم
به حرکت ابر ها نگاه می کنیم
وقتی بر پوستمان عبور می کنند
فرض کن اینجا کوهی است
بر دامنه اش نشسته ایم
به هم
به ابرها
با هم
نگاه می کنیم

اگر بخواهی می میرم
آنوقت می نشینی همینجا
و بر علف های خوابیده دست می کشی
ببوس مرا
وقتی برف می نشیند
بر جای خالی من
بر علف های خوابیده

من از سایه ی ابرها می بارم
از خودم که هرگز تو را به یاد نمی آورد
قلبم خیس است
و پیراهن هایم
روی شاخه ها
به شکل کلاغ ها
یخ بسته اند

دست هایم
با تاج گل های سپید
پیر می شوند
بر می گردم و موهایم را
دوباره از کنار گوشهایم جمع می کنم

ابرها تمام نمی شوند
به من نگاه می کنی
نیستم
و جای پاهایم تا آنسوی دامنه رفته است

پیش می روم
و تصویر مردی با کلاه و عشق
در حرکت سایه ها
شکل می گیرد
نیستم
و نت ها
در مرد
در باران
می بارد

LIDA
07-04-2012, 11:30
ای دل،چنان بنال که آن نازنین
آگه شود ز رنج وعشق پاک من
با او بگو که مهر تو از دل نمی رود
هر چند....
ای آسمان،به سوز دل من گواه باش
کز دست غم به کوه و بیابان گریختم
داری خبر که شب همه شب دور از آن نگاه
مانند شمع،سوختم و اشک ریختم؟
تنها نه عشق و زندگی و آرزوی من
او هستی من بود که آینده دست اوست

----------------------------


چندی است که سخت از خودم لبریزم

آن گونه که باید از خودم بگریزم

.
انگار که شیر آب هرزی هستم
.
.
چک چک چک چک به پای خود می ریزم

-------------------------

زندگــی آرام اســت
مثل آرامش یک خـــواب بلند
زندگـــی شــــــــیریـــن است
مثل شیرینی یک روز قشنگ
زنـــــدگـــی رویایـــــی است
مثل رویـای ِ یکی کـودک ناز
زندگــــــی زیبایــــــــی است
مثل زیبایی یک غنـچه ی باز
زندگی تک تک این ساعت هاست
زندگـی چـرخش این عقربه هاست
زندگـــــی راز دل مــــــادرم است
زندگـــی پیــــنه ی دست پدر است
زندگــی مثل زمان در گـــذر است ...

LIDA
07-04-2012, 11:31
دست عشق از دامن دل دور باد!
ميتـــوان آیا به دل دستـــور داد؟
ميتـــوان آیا به دریا حـــــكم كرد
كه دلت را یادی از ساحـل مباد؟
موج را آیا تــوان فرمود: ایست!
باد را فـــرمــود: باید ایســـــتاد؟
آنكه دســـــتور زبان عشــــق را
بي گـــــزاره در نهــاد ما نهــــاد
خــــوب می‌دانست تیـــــغ تیز را
در كف مســـــتی نمی‌بایســت داد

--------------------------



دیگر،در لب من،نه عشق،نه احساس
دیگر، در جان من، نه شور نه فریاد
آن همه خورشید ها که در من می سوخت
چشمه ی اندوه شد ز چشم ترم ریخت
کاخ امیدی که برده بودم تا ماه
آه،که آوار غم شد وبر سرم ریخت

-----------------------

دیدی در آن کویردرختی غریب را؟
محروم از نوازش یک سنگ رهگذر
تنها نشسته،بی برگ وبار
زیر نفسای آفتاب،درالتهاب
در انتظار قطره ی باران
در آرزوی آب.

LIDA
07-04-2012, 11:33
برف نرم

در یک روز برفی روی برف قدم برداشتم

از برف خواستم تا با من بازی کند

او بازی کرد و در همان ابتدا آب شد و مرد

و زمستان این رایک جنایت هولناک خواند
.
.
درد من حصار برکه نیست ، درد ما زیستن با ماهیانی است که فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است

-----------------------
با چشمانت ببین در اوج پستی
در اوج خفت و خواری غلطانی
خودرا ببین که درلوح فساد جاری
گرفته ای،بیدار شو،عاشق شو
عشق بورز و زندگی را نو کن
باخویش،با خاطره،با آهنگ
زندگی کن،زندگی کن،زندگی کن

--------------------------
ای من! زبان دل‌شکنی از خدا بخواه
روح سوار بر بدنی از خدا بخواه
هرگاه بغضی آمد و چشمت جلا گرفت
دستی بر آر و نم‌زدنی از خدا بخواه
ای هر چه راه رفته و نارفته‌ات خراب!
عمر دوباره ساختنی از خدا بخواه
ای دل اگر لیاقت گل را نداشتی
انگشت های خارکنی از خدا بخواه
ای من! مریض روز و شب خلق تندرست!
یا زنده‌ باش یا کفنی از خدا بخواه

LIDA
07-04-2012, 11:41
اگر در این شهر پرآوازه من هم راهی داشته باشم
اگر یک راهی به کوچه دلدارداشته باشم
اگر که بخت خفته ام با من کمی دمساز گردد
من هم به رویش می رسم
من هم همچون باران محبت،بر کویرش می بارم
و من هم با نگاهم شاید درمانی برای دردهایش باشم
شاید من هم بتوانم خانه یا آلونکی در قلب مجروحش پیدا کنم
شاید هنوز جای خالی ماند باشد که سالم باشد
شاید بتوانم با باران اشک هایم گلهای پژمرده عشقش را آب دهم
ولی حیف وصد حیف که در حسرت کاش ها می سوزم ومی سازم...

----------------------------

من همه زندگی ام را در تو میبینم
در صدایت،در نگاهت..
که غم ها را از دلم می شوید
یک عزیزم گفتنت
همه چیز را از یادم می برد
طرح غم را ندیده بودم
حالا شادی را نمی فهمم

این همه چیز توی این دنیا اختراع شده
اما اکسیری برای دلتنگی نیست
گاهی مثل یک نسیم از کنار صورتم رد می شوی
میدانم..تو آنجا تنهائی و من اینجا...

----------------------------
باد،پیچید در ترانه برگ
برگ،لرزید از بهانه باد
هر کجا برگ خشک بود،افتاد
باغ نالید وگفت:
باد،مباد!

در شگفتم ،گناه باد چه بود؟
برگ،خشکیده بود،باد ربود.
باد،هرگز نبود دشمن برگ
مردن برگ،دست باد نبود

زندگی ذره ذره می کاهد
خشک وپژمرده می کند چون برگ
مرگ،ناگاه می برد چون باد
زندگی کرده دشمنی یا مرگ؟

برگ خشکم به شاخسار وجود
تا کی آن باد سرد،سر برسد
تو هم ای دوست،ذره ذره مکش!
تا نخواهم که زودتر برسد!

LIDA
07-04-2012, 11:45
دلم را گندم می کارم.
دیدگانم را جویباری می سازم
دیگر هیچ کبوتری بی دانه نخواهد ماند.
دیدگانم را ابری می سازم
تا پیوسته ببارد.
دیگر کویری بر زمین نمی ماند.
سینه ام را اقیانوسی می سازم.
دیگر هیچ ماهی از تشنگی نخواهد مرد

-----------------------------

قصه ی عشقی که میگم، عشق لیلای مجنونه با یه روایت دیگه، لیلی جای مجنونه
مجنون سر عقل اومده، شده آقای این خونه
تعصب و یه دندگیش، کرده لیلی رو دیوونه
اما لیلی بی مجنونش، دق میکنه میمیره
با یه اخم کوچیکِ اون دلش ماتم میگیره
میگه باید بسازه و این مثل یه دستوره
همین یه راه مونده واسش، چون عاشقه مجبوره!

------------------------------

کی می خواد مثل تو باشه ،مثل تو که بی نظیری
مثه تو که با نگاهت ، منو از خودم می گیری
کی می خواد مثل تو باشه ،مثل تو که تکیه گاهی
تو به داد من رسیدی،توی تردید و سیاهی
همه چی از تو شروع شد،همه چی با تو تمومه
چرا دنیارو نبینم ، وقتی چشمات روبرومه
عشق تو پناه آخر ، واسه قلب نیمه جونه
کی می خواد مثل تو باشه ، کی مثه تو مهربونه
وقتی که چشای خیسم، دیگه جایی رو نمی دید
جزتوهیچ کس تو دنیا، حال وروزمو نفهمید
همه چی از تو شروع شد،همه چی با تو تمومه
چرا دنیارو نبینم ، وقتی چشمات روبرومه

LIDA
07-04-2012, 11:48
دیروز مسیر قصه‌هام یه جاده بود به خورشید
امروز به بیراهه شدهبه شوره زار تردید
از بود و از نبودم دل کندم و بریدم
تا نیمه‌جون و خسته بهاین گره رسیدم

به من کمک کن ای عشق این گره رو وا کنم
به قیمت سقوطم راهمرو پیدا کنم

کلاف سرنوشت من سردرگمه همیشه
طلسم کور این گره یه لحظه وانمی‌شه
طناب سرنوشت من تنها پل عبوره
اما به بیراهه میره با گرهی کهکوره

نه پشت سر راهی دارم نه راهی پیش رومه
اینجا نه آغاز برام نه راه منتمومه
ببین که جون ندارم همیشه در تلاشم
نذار تو این بیراهه هستیم رو منببازم

به من کمک کن ای عشق این گره رو وا کنم
به قیمت سقوطم راهم رو پیداکنم

به من کمک کن ای عشق این گره رو وا کنم
به قیمت سقوطم راهم رو پیداکنم

-------------------------



این پنجره
از دیروز بی تابی می کند
و با هر ضربه پتک
به دیوار خانه رو به رو
به خود می لرزد
امروز حتی کبوتر همسایه را
مهمان خورده نان های سفره ما نکرد
از وقتی
شیشه پنجره آن طرف کوچه خورد شد
بخار روی پنجره
دائم
چک چک
می کند . .

---------------------------

دلتنگی های آدمی را ، باد ترانه ای می خواند
رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می گیرد
و هر دانه ی برفی به اشکی ناریخته می ماند
سکوت سرشار از سخنان ناگفته است
از حرکات ناکرده
اعتراف به عشق های نهان
و شگفتی های بر زبان نیامده
در این سکوت حقیقت ما نهفته است
حقیقت تو و من

LIDA
07-04-2012, 16:33
لحظه ای دشت بیارای: بهار

دل من خاطره ی سرد زمستان دارد

خنده برلب گل باغ

هوس شستن تن با دم باران دارد

شاد بنشسته برآن پیر درخت بلبل مست

چونکه او شادترین خاطره از فصل بهاران دارد

لحظه ای خانه بیارای: بهار

دل من حرف فراوان دارد

------------------------

صبح را بهانه ام

فارغ ز همه ی حرف های پار

سبز

زرد

یا که

خاکستری

هرچه بودگذشت

باید گذشت را نهادینه کرد

در قساوت مردمان تحجر

در خوش خیالی مردمان تجدد

مردمان سعی و خطا همیشه ول معطلند

تاریخ را ننوشته اند تا کتابش را بنشانی بر تارک قفسه ی کتابخونه

گرچه فردا را بی صبرانه منتظرم

گرچه دلم اوج را می طلبد

اما از شکارچیان خام خیال می ترسم

چقدر باید لجاجت راتکرار کرد


---------------------------

خواستم شعری بگویم حس من یاری نکرد

واژه ها دل مرده اند

یا که من از واژه ها دل کنده ام

خسته ام از زرد گفت مردمان خسته دل

کاشکی دستم بگیرد خاطرمست خیال

خواستم شعری بگویم سبز سبز

اهل دل

اهل امید

واژه ها چندی است از تکرار ها رنجیده اند

LIDA
07-04-2012, 16:36
شب بود و شعر و من

حرف از بهار بود

ای ابر های تیره خیال بارانتان که نیست

از چه سبز را زما گرفته اید

بیچاره دل که دل را حریف نیست

بیچاره من که از خود بریده ام

در چکاچک جنگ و جدال و بحث

در بی خیالی مردمان منم زدن

در تردد تردید و دو دلی

در سکوت در برابر جوانکی که سالهای دور را بنده نیست

ای ابر های تیره بارانتان که نیست

از چه ایچنین پشته پشته

پر از .. تید

شب است و شعر ومن

یاد بهار زمن گرفته خواب

کجاست زمزمه باران

کجاست جاری آب

------------------------


آمدی چون آمد خورشید

آمدی چون بارش باران

قصه گفتی سبز

بر غبار خسته ی دلها نشاندی رونق امید

آمدی در روزگاری که جهان در دست استکبار جان میداد

دین

تنهای تنها بود

دلت گرم و روانت شاد

که بنشاندی به سطر این کتاب کهنه

فصلی مملو از آزاد

اگر چه مردان جهل زنامت خشم می گیرند

ولی یادتو می ماند

برروی صفحه پندار

---------------------------


این است پایان حکایت زرد مان
بغضی که اسمان داشت شکست
دیریست جاده دگر نمی زند
حرف از عبور خاطره های سبز
اینجاست اخر یک داستان تلخ
با ریزش اخرین برگ یک درخت
اری چقدر تلخ تمام شد
یک عمر زندگی و وداع برگ
دیریست قافله رفتست جا مانده ایم
تنها به خاطرتماشای فصل زرد
اینجاست که مرگ بی داد می کند
در فصل بی قراری برگ
از پشت لحظه های مبهم بی قراریمان
چون برگ زرد یک درخت غصه می خوریم
روز وداعست باید که خواند
این است پایان حکایت زردمان

LIDA
08-04-2012, 08:59
این شبــــهای بــــارانــــی

غــــــم انگیز است تنـــــــهایــــــی

بـــــــه امـــــــید نگـــــــاهی تلــخ که می آیـــــی

به احســــاست قســــــم یــــک شب

دلم می میرد از حسرت و من آهسته می گویم :

تــــــو هــــــــم دیـــــگر نمـی آیــــی .....

--------------------
اي مسافر ! اي جدا ناشدني ! گامت را آرام تر بردار ! از برم آرام تر بگذر ! تا به کام دل ببينمت .
بگذار از اشک سرخ گذرگاهت را چراغان کنم .
آه ! که نميداني ... سفرت روح مرا به دو نيم مي کند ... و شگفتا که زيستن با نيمي از روح تن را مي فرسايد ...
بگذار بدرقه کنم واپسين لبخندت را و آخرين نگاه فريبنده ات را .
مسافر من ! آنگاه که مي روي کمي هم واپس نگر باش . با من سخني بگو . مگذار يکباره از پا در افتم ... فراق صاعقه وار را بر نمي تابم ...
جدايي را لحظه لحظه به من بياموز... آرام تر بگذر ...
وداع طوفان مي آفريند... اگر فرياد رعد را در طوفان وداع نمي شنوي ؟! باران هنگام طوفان را که مي بيني ! آري باران اشک بي طاقتم را که مي نگري ...
من چه کنم ؟ تو پرواز مي کني و من پايم به زمين بسته است ...
اي پرنده ! دست خدا به همراهت ...
اما نمي داني ... نمي داني که بي تو به جاي خون اشک در رگهايم جاريست ...
از خود تهي شده ام ... نمي دانم زمانی که باز گردي مرا خواهي ديد ؟؟؟

----------------------

جاده اسم منو فریاد میزنه

می گه امروز روز دل بریدنه

کوله باری که پر از خاطره هاست

روی شونه های لرزون منه

...

پشت سر گذاشتن خاطره ها

همه ی عشقا و دلبستگی ها

خیلی سخته ولی چاره ندارم

جاده فریاد می زنه بیا

...

جاده آغوششو وا کرده برام

منتظر مونده که من باهاش بیام

قصه ی تلخ خداحافظی رو

می خونم با اینکه بسته س لبام...

LIDA
08-04-2012, 09:20
دشت هايی چه فراخ!

کوههايی چه بلند !

در گلستانه چه بوی علفی می آمد!

من در اين آبادی ، پی چيزی می گشتم :

پی خوابی شايد ،

پی نوری ، ريگی ، لبخندی .



پشت تبريزی ها

غفلت پاکی بود ، که صدايم می زد .

پای نی زاری ماندم ، باد می آمد ، گوش دادم :

چه کسی با من حرف می زد ؟

سوسماری لغزيد

راه افتادم .

يونجه زاری سر راه ،

بعد جاليز خيار ، بوته های گل رنگ

و فراموشی خاک



لب آبی

گيوه ها را کندم ، و نشستم ، پاها در آب :

" من چه سبزم امروز

و چه اندازه تنم هوشيار است!

نکند اندوهی ، سر رسد از پس کوه .

چه کسی پشت درختان است!

هيچ ، می چرد گاوی در کرد.

سايه هايی بی لک ،

گوشه ای روشن و پاک

کودکان احساس ! جای بازی اينجاست.

زندگی خالی نيست :

مهربانی هست، سيب هست ، ايمان هست.

آری

تا شقايق هست ، زندگی بايد کرد .

LIDA
08-04-2012, 09:36
بی باورم هنوز

ترانه ای که طعم برف دارد

روی شانه های برهنه ام می لغزد

و قطره قطره اب می شود

هجاهای کوتاه و بلندی که انجماد حقیقت است

و از سرانگشتانم می چکد

مشتی واژه

بی هیچ ایمانی

ترنم بی باوریم شاید

در زمستانی که مرا نوشیده است

---------------------
در دل این کوه سنگی

عشق را

زیباتر از رویای دیرین یافتم .

آفتاب ،

باران ،

زیبایی هستی گل ،

من خدا را

در دل این سنگها هم یافتم .

-------------------------
گفتي كه به احترام دل باران باش
باران شدم وبه روي گل باريدم
گفتي كه ببوس روي نيلوفر را
از عشق تو گونه هاي او را بوسيدم
گفتي كه ستاره شو،دلي را روشن كن
من هم چو گل ستاره ها تابيدم
گفتي كه براي باغ دل پيچك باش
بر ياسمن نگاه تو پيچيدم
گفتي كه براي لحظه اي دريا شو
دريا شدم وتو را به ساحل ديدم
گفتي كه بيا و لحظه اي مجنون باش
مجنون شدم و زدوريت ناليدم
گفتي كه شكوفه كن به فصل پاييز
گل دادم و با تَرنُّمتْ روييدم
گفتي كه بيا و از وفايت بگذر
از لهجه ي بي وفاييت رنجيدم
گفتم كه بهانه ات برايم كافيست
معناي لطيف عشق را فهميدم

MAMAD*50 CENT
08-04-2012, 10:28
وقتی كسی را دوست داری،

گفتن آسان تراست، شنیدن آسان تراست،

بازی كردن آسان تراست، كاركردن آسان تراست....!

و وقتی كسی تو را دوست دارد،

خندیدن آسان تراست...!

واگر تنهای تنها باشی،

به مرگ فكركردن ازهمه چیزآسان تراست....!

*http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif*****http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif*****http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif******http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif****http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif*



رقص باد را در پریشانی گیسوانت


رقص نور را در درخشش چشمانت

رقص آتش را در شراره لبهایت

رقص گل ها ر ا در عِطر وجودت

و رقص زندگی را در همیشه بودنت

میخواهم


*http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif*****http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif*****http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif******http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif****http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif*


از کودکی پرسیدند عشق چیست ؟ گفت بازی
از نوجوانی پرسیدند عشق چیست؟ گفت کینه
ازجوانی پرسیدندعشق چیست ؟ گفت پول وثروت
از پیری پرسیدند عشق چیست؟ گفت عمر
ازگل پرسیدند عشق چیست ؟ گفت از من خوشبوتر
از پروانه پرسیدند عشق چیست ؟گفت از من زیباتر .
از خورشید پرسیدند عشق چیست؟ گفت از من سوزانتر
ودر آخر از خود عشق پرسیدند ای عشق تو کیستی ؟؟
گفت به خدا قسم نگاهی بیش نیستم

LIDA
08-04-2012, 18:48
دلم گرفته
دلم عجیب گرفته
و هیچ چیز
نه این دقایق خوشبو که روی شاخه ی نارنج می شود خاموش

نه این صداقت حرفی
که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست

نه هیچ چیز
مرا ازهجوم خالی اطراف نمی رهاند

و فکر می کنم

که این ترنم موزون حزن تا به ابد

شنیده خواهد شد ...

----------------------

دست هایم خالیست
و درونم سرشار...

پرم از آرزوهای پوشالی

و دلم خوش است به خواب شیرین شب بو
و رهایی گیسوان بید در دستان وحشی باد...

و چه زیباست،
پشت پا زدن به آن هایی که تو را رنجاندند!

و چه خوب است،
گاه گاهی دروغ بگویی به دلت
و نگذاری که بداند،
[بی نهایت تنهاست...

--------------------

محاکمه!
کیسه کوچک چای تمام عمر دلباخته لیوان بود
ولی هر بارکه حرف دلش را میزد
صدایش در آب جوش میسوخت...
کیسه کوچک چای با یک تکه نخ رفت ته لیوان
و حرف دلش را آهسته گفت..
لیوان سرخ شد!!

LIDA
08-04-2012, 18:50
ما که این همه برای عشق


آه و ناله ی دروغ می کنیم


راستی چرا


در رثای بی شمار عاشقان


-که بی دریغ-


خون خویش را نثار عشق می کنند


از نثار یک دریغ هم


دریغ می کنیم؟


قیصر امین پور

------------------------

می خواهم به کرامت شهره ات کنم در شهر.

من با تمام ذره ذره ی وجودم ایمان دارم به کرم شیرینِ دلبرانه ات.

تو خسیس ترین کریمی هستی که صاحبخانه ی این شلوغ بازار ملکش را به او اجاره داده است.

حتی خودت هم هرگز نمی توانی بر این کنیه ات مفسر شوی؛مگر آنکه لا اقل برای لحظه ای جامه ی روح عاشقانه ی مرا بر تن کنی.

تا برای لحظه ای هم که شده به جای من باشی و درست مثل من در تمام ثانیه هایت و در هر فروز و فراز مژگانت تصویر کسی را ببینی که با تمام نفس هایش عاشق شدنت را به تو کرامت می کند و درست به همان اندازه خسیس است در عاشقی و دوست داشتنت.

دردناک است که تو در مقابل دیدگان معشوقت در دریای عاشقی هایت غرق شوی اما او نیم نگاهش را هم از تو دریغ بدارد وحتی رشته ای از محبتش را برای نجات وجود نهیفت خرج نکند.

دردناک است اما حتی خودت هم نمی فهمی.....

--------------------

من ناتوان تر از شمیم یاس
بیکس تر از آهوی در بندم
من با خدایم حرفها در هر خفا دارم
من یک زمینی حرفها با آن خدا دارم
ای کاش مانند ستاره بی گناه بودم
بودم ولی از هر چه ناپاکیست جدا بودم
دلم چون پاره های ابر
وچشمانم لبالب از شتاب اشک
خدایا رحم کن بر من
رحم...

LIDA
08-04-2012, 18:51
میرسد روزی که بی هم میشویم ،
یک به یک از جمع هم کم می شویم ،
میرسد روزی که ما در خاطرات ،
موجب خندیدن و غم می شویم ،
گاه گاهی یاد ما کن ای رفیق ،
میرسد روزی که بی هم میشویم

--------------------------



در مایه‌ی دشتی
آتشی در سینه دارم جاودانی
عمر من مرگی‌ست نامش زندگانی
رحمتی کن کز غمت جان می‌سپارم
بیش از این من طاقت هجران ندارم
کی نهی بر سرم پای ای پری از وفاداری
شد تمام اشک من بس در غمت کرده‌ام زاری
نوگلی زیبا بود حسن و جوانی
عطر آن گل رحمت است و مهربانی
ناپسندیده بود دل شکستن
رشته‌ی الفت و یاری گسستن
کی کنی ای پری، ترک ستمگری
می‌فکنی نظری آخر به چشم ژاله‌بارم
گر چه ناز دلبران دل تازه دارد
ناز هم بر دل من اندازه دارد
هیچ‌گه ترحمی نمی‌کنی بر حال زارم
جز دمی که بگذرد که بگذرد از چاره کارم
دانمت که بر سرم گذر کنی به رحمت اما
آن زمان که برکشد گیاه غم سر از مزارم

------------------------

امشب سر بيغوله‌ها من خانه دارم

آشفته‌ام ، آشفته‌ها را قصه دارم


خواهم دوباره تازه سازم قصه‌ي درد

قدر تمام آسمانها غصه دارم


خورشيد اگر مي‌سوزد از دردي شب و روز

من صد چنان دردي در اين غمخانه دارم


ترسم بسوزد هستي و كاشانه يكجا

زين آتش بنهفته كاندر سينه دارم


ياران سفر كردند زين منزل سبكبال

چون پر زنم بار گنه ره توشه دارم


درمان غم ، گر هست در يك جرعه‌ي مي

من روز و شب سر در خم ميخانه دارم

LIDA
08-04-2012, 18:53
من ِ عاشق دلی دیوانه دارم

به هر زلف پریشان خانه دارم

ز گل ها دل بریدن کار من نیست

چه سازم ؟ حالت پروانه دارم

مهدی سهیلی

-------------------------


تا ابد سهم من از عشق تو آه است عزیز
هر طرف می‌روم آنجا تَه ِ چاه است عزیز
دیگران از سر اجبار سلامی‌دارند…
حال و احوال تو انگار به راه است عزیز
دانه ای نیست میان ورقم می‌دانم
مرغ من خام غزلهای سیاه است عزیز
مهره ی مار مرا ابر گروگان برده
طالعم نیمه ی زندانی ماه است عزیز
نه پلنگم نه کبوتر نه عقابی سرمست ..
دام موهات مرا پشت و پناه است عزیز
بی تفاوت نرو از آن طرف پنجره‌ها….
چشم من زل زده بر نیمه ی راه است عزیز
خوب می‌شد اگر امروز دوچشمان من …!
تا ابد ، ملتمس نیم نگاه است عزیز
فاصله بین من و توست خدا می‌داند
بوسه ازآن طرف راه مباح است عزیز
من هواخواه نفس در قفس چشم توام …
عشق سرخورده که گفته است گناه است عزیز…!


سید مهدی نزادهاشمی

-----------------------


تو همیشه در یاد منی


آسمان به آسمان،


کوچه به کوچه


رویا به رویا.


هر جایی که می نگرم با منی.


اما ...


دلم برایت تنگ می شود !!!

LIDA
08-04-2012, 18:55
عطش، عطش تو بمان گرم، تا بهانه دیگر
همیشه قلب مرا زخم، زخم کهنه کاری
همیشه دست ترا تیغ، تیغ فاتحانه ی دیگر
سکوت در دل این آشیانه ی ممتد وای
کجاست منزل امنی، کجاست خانه ی دیگر
خروش و جوشش دریاچه در کرانه ی من بین
که این ترانه نبوده است در کرانه ی دیگر
جوانه سبز نبوده است در گذشته ی این باغ
بمان تو سبزی این باغ، تا جوانه ی دیگر
زمان حادثه خوش آمدی، سلام بر رویت
که شب نشسته به خنجر در آستانه ی دیگر
به جان دوست از این تازیانه باک ندارم
که زخم جان مرا هست تازیانه ی دیگر
کجاست آرامشی در دلتنگستانی دگر!

------------------------


یک نفر نیست بپرسد از من
که تو از پنجره عشق چه ها می خواهی؟
صبح تا نیمه شب منتظری
همه جا می نگری
گاه با ماه سخن می گویی
گاه با رهگذران،خبر گمشده ای می جویی !
راستی گمشده ات کیست؟کجاست؟
صدفی در دریا است؟
نوری از روزنه فرداهاست؟
یا خدایی است که از روز ازل پنهان است؟

-------------------------
همه ي پنجره ها خنديدند
و نسيمي كه پر از عاطفه بود،
پرده را مي رقصاند
افق آهسته دميد
نبض يخ بسته ي من باز تپيد،
"دلم عاشـــــــق شــده بود"
عاشق گرمي آن واژه ي پاك
عاشق مطلع جوشنده ي نور
عاشق يك گل سرخ،
عاشق شهر بلور.
"واژه ي تـازه ي من، پنـجره ي چشـــــــم تو بود،"
ناگهان برقي زد؛
باد و باران گفتند:
آسمان تعطيل است!"
پرده ها،
پنجره ها،
و نسيم سحري
" رؤيا " بود

LIDA
08-04-2012, 18:57
این شهر پر از صداے پاے مردمیستـ

کهـ همچنانـ کهـ تو را میبـوسند. . .

طنابــِ دارتـ را میبافند...

مردمانے کهـ صادقانهـ دروغ میگویند

و عاشقانهـ خیانتـ میکنند. . .


کاش. . .

دلها آنقدر پاکـ بـود

کهـ براے گفتنـِ " دوستتــ دارمـ "

نیازے بهـ قسمـ خوردنـ نبـود !

------------------------------


دخترک خنده کنان گفت که چیست
راز این حلقه ی زر
راز این حلقه که انگشت مرا
این چنین تنگ گرفته است به بر

... ... راز این حلقه که در چهره ی او
این همه تابش و رخشندگی است
مرد حیران شد و گفت :
حلقه ی خوشبختی ست ، حلقه زندگی است

همه گفتند : مبارک باشد
دخترک گفت : دریغا که مرا
باز در معنی آن شک باشد
سال ها رفت و شبی

زنی افسرده نظر کرد بر آن حلقه ی زر
دید در نقش فروزنده ی او
روزهایی که به امید وفای شوهر
به هدر رفته ، هدر

زن پریشان شد و نالید که وای
وای ، این حلقه که در چهره ی او
باز هم تابش و رخشندگی است
حلقه ی بردگی و بندگی است ..

-----------------------------


بی قرار توأم و در دل تنگم گله هاست

آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست

مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب

در دلم هستی وبین من و تو فاصله هاست

آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد

بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست

بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است

مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست

باز می پرسمت از مسئله دوری و عشق

و سکوت تو جواب همه مسئله هاست

LIDA
08-04-2012, 18:59
صدایم می‌زنی تکرار درتکرار، آهسته
نمی‌دانی که می‌خشکانیم هر بار، …آهسته
تو در تسبیح چشمان من دیوانه می‌گردی
مرا آبستن خود می‌کنی انگار، آهسته
نمی‌آیی به دستم تا ابد ای روح سرگردان
تو را نه من خودم را می‌کشم بر دار، آهسته
مرا از تنگ خود بیرون کشیده فکر تو گویا …
بیندازد به چنگ مرغ ماهیخوار، آهسته
قسم خوردم به جان هرچه می‌خواهی بدون تو…
که می‌ریزد سیاهی از درو دیوار،آهسته
ولی باور نکردی و پریدی از لب دیوار ….
عذابم می‌دهی آوار درآوار، آهسته
بخوان تا بار دیگر از زمین مرده بر خیزم
بخوان خوبم بخوان اما نه این مقدار، ….آهسته

-------------------------------


دل من غصه نخور
این دیگهتقدیر تو
که همیشه تنها باشی
دلت از غصه بمیره
اره،اون بر نمیگرده
تو دیگه تنهای تنها
وسط این همه مردم
دیگه نباید دل ببندی
قصه عاشقا همین
یه روزی باید جداشن
هر کدوم برن به راهی
که دیگه نوری نداره
اره این یه اشتباه
که دل بدی به عشقت
همه عشقای عالم
همشونخواب و خیالن
یه وقتی جدی نگیری
یه روزی میزاره میره

--------------------------


دور از تو ندارم من نه سر و نه سامانی
عمریست که این غم را میدانم و میدانی
تاریکی شب با من ، اشکم همه در دامن
پوشیده دلم بر تن شولای پریشانی
روزی که تو را دیدم از عشق تو ترسیدم
افسوس نپرسیدم از عهدی و پیمانی
از عشق غزل خواندی ، پیش دل من ماندی
گفتی که از این پس هم می خوانی و می مانی

MAMAD*50 CENT
08-04-2012, 20:19
دوست یعنی:
کسی که گذشته تو رو درک کنه!
آینده تو رو باور داشته باشه!
و همان طوری که هستی قبولت کنه!!


*http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif*****http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif*****http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif******http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif****http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif*


وقتی زشتی و زیبایی بهانه ای میشه برای از بین بردن همه خاطرات
وقتی که صورت بهانه ای میشه برای ندیدن سیرت
اونجا که پاکی و صداقت و صفا و وفا و یکدلی
اونجا که عشق و محبت و دوست داشتن
همه و همه طعمه زیبایی میشه
عشق به زندگی دیگه معنای خودشو از دست می ده
دوست داشتن حرمت خودشو ازدست می ده


*http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif*****http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif*****http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif******http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif****http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif*


یک نیمه ی من شعور افلاطون است
یک نیمه ی دیگرم دل مجنون است
من بر لب تیغ راه رفتم یک عمر
این رنگ حنا نیست بر پایم،خون است

MAMAD*50 CENT
08-04-2012, 20:21
سلام بر شاخه گلبرگهای بهاری
سلام بر قلب زیبایی که داری
تویی خوشبخت ترین گل در گلستان
مکن پاک این مسیج یادگاری
*http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif*****http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif*****http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif******http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif****http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif*
من امشب سخت بیمارم
و در بیماریم مرگی فرو خفته٬
نگاه دیده‌ام لرزان و بی‌تاب است٬
نمی‌دانم چرا دستان اندوهم٬
کمی سرد و کمی پر التهاب٬
تن بیمار من می‌سوزد از درد فراق٬
چرا امشب چراغ خانه خاموش است٬
چرا دستم عرق کرده٬
چرا چشمان من گریان و نالان است٬
عجب ایام نامردی٬
من امشب خواه یا ناخواه٬
دلم را می‌سپارم بر سر باد هوای صبح گاهی
تا نسیم آن٬زداید غصه‌های بیشمارم را٬
نمی دانم چرا این دل گرفتست و
چرا من بی صدا در غربت یارم٬
چنین بی‌تاب می‌گریم٬
خدایا نالم از درد فراق یار دیرینم٬
من امشب درد را دیدم٬
من امشب نیز می میرم٬
من امشب کوه‌های غصه‌هایم را فرو می‌ریزم اما٬
کاش میشد قطره اشک را٬
از روی لب‌های سحر برداشت...

*http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif*****http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif*****http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif******http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif****http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif*

مثل آن مسجد بین راهی تنهایم! هر کس که می آید مسافر است، می شکند....!
هم نمازش را.....
هم دلم را...
"غم"

MAMAD*50 CENT
08-04-2012, 20:30
دلخوش عشق شما نیستم من ای اهل زمین
عشق را در آسمان قلب و روح من ببین
عشق من در ذهن و در جان من است
عشق من تنها خدای ِ آسمان روشن است
عشق من یادش بود آرام دل ،
یاد او هر غصه ای را مرهم است
گر، به او دل خوش بدارم روز و شب
جان خسته کی فتد در تاب و تب ؟
گر سزاوار ره کویش شوم
فارغ از دنیا شده ، سویش روم
دل زقید بندها وا میشود
در بهشت اولینش باز ماوا میشود
مرغ دل تنها سبکبال و رها
رو بسوی عرش اعلا میشود

*http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif*****http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif*****http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif******http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif****http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif*

(( قند )) خون مادر بالاست .
دلش اما هميشه (( شور )) مي زند براي ما ؛
اشک‌هاي مادر , مرواريد شده است در صدف چشمانش ؛
دکترها اسمش را گذاشته‌اند آب مرواريد!
حرف‌ها دارد چشمان مادر ؛ گويي زيرنويس فارسي دارد!
دستانش را نوازش مي کنم ؛ داستاني دارد دستانش

*http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif*****http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif*****http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif******http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif****http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif*


از زرتشت پرسيدند: زندگي خود را بر چند اصل استوار كردي؟
فرمود:
1. دانستم كار مرا ديگري انجام نميدهد پس تلاش كردم
2. دانستم خدا مرا مي بيند پس حيا كردم.
3. دانستم رزق مرا به كس ديگر نمي دهد،‌پس آرام شدم.
4. دانستم پايان كارم مرگ است،‌پس مهيا شدم.

MAMAD*50 CENT
08-04-2012, 20:36
ماهی شده بود باورش
توراگه بندازن سرش
میشه عروس ماهیا
شاه ماهی میشه همسرش
ماهی باورش نبود
تورو اگه بندازن سرش
نگاه گرم ماهیگیر
میشه نگاه اخرش

*http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif*****http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif*****http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif******http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif****http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif*

گاهی که دلت به اندازه تمام غروبها می گیرد و می پنداری که کسی دلهره های قلب کوچکت را نمی شناسد و یا کابوس های شبانه ات را نمی داند ، به یاد داشته باش که این تمام واقعه نیست،
از دل هر کوه کوره راهی می گذرد و هر اقیانوسی به ساحلی می رسد ... و شبی نیست که طلوع سپیده ای در پایانش نباشد..
*از چهار فصل دست کم یکی بهار است *

*http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif*****http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif*****http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif******http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif****http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif*

دوستت دارم‌ها را نگه می‌داری برای روز مبادا،
دلم تنگ شده‌ها را، عاشقتم‌ها را…
این‌ جمله‌ها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمی‌کنی!
باید آدمش پیدا شود!
باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا، از امروز گفتنش پشیمان نخواهی شد!
سِنت که بالا می‌رود کلی دوستت دارم پیشت مانده، کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مانده که خرج کسی نکرده‌ای و روی هم تلنبار شده‌اند!
فرصت نداری صندوقت را خالی کنی.! صندوقت سنگین شده و نمی‌توانی با خودت بِکشی‌اش…
شروع می‌کنی به خرج کردنشان!
توی میهمانی اگر نگاهت کرد اگر نگاهش را دوست داشتی
توی رقص اگر پا‌به‌پایت آمد اگر هوایت را داشت اگر با تو ترانه را به صدای بلند خواند
توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود اگر استدلالی کرد که تکانت داد
در سفر اگر شوخ و شنگ بود اگر مدام به خنده‌ات انداخت و اگر منظره‌های قشنگ را نشانت داد
برای یکی یک دوستت دارم خرج می‌کنی برا ی یکی یک دلم برایت تنگ می‌شود خرج می‌کنی! یک چقدر زیبایی یک با من می‌مانی؟
بعد می‌بینی آدم‌ها فاصله می‌گیرند متهمت می‌کنند به هیزی… به مخ‌زدن به اعتماد آدم‌ها!
سواستفاده کردن به پیری و معرکه‌گیری…
اما بگذار به سن تو برسند!
بگذار صندوقچه‌شان لبریز شود آن‌‌وقت حال امروز تو را می‌فهمند بدون این‌که تو را به یاد بیاورند
غریب است دوست داشتن.
و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن...
وقتی می‌دانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد ...
و نفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛
به بازیش می‌گیریم هر چه او عاشق‌تر، ما سرخوش‌تر، هر چه او دل نازک‌تر، ما بی رحم ‌تر.
تقصیر از ما نیست؛
تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شده‌اند

MAMAD*50 CENT
08-04-2012, 20:43
من صبورم اما ...به خدا دست خودم نیست اگر میرنجم...
یا اگر شادی زیبای ترا به غم غربت چشمان خودم میبندم.
من صبورم اما... چقدر با همه ی عاشقیم محزونم
...
و به یاد همه ی خاطره های گل سرخ ..مثل یک شبنم افتاده ز غم مغمومم.
من صبورم اما... بی دلیل از قفس کهنه ی شب میترسم.
بی دلیل از همه ی تیرگی تنگ غروب و چراغی که تو را از شب متروک دلم دور کند.
من صبورم اما ....آ این بغض گران صبر چه میداند چیست؟؟؟


*http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif*****http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif*****http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif******http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif****http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif*



خدايا!
من دلم قرصه!
كسي غير از تو با من نيست
خيالت از زمين راحت، كه حتي روز روشن نيست
كسي اينجا نميبينه، كه دنيا زير چشماته
... ... ... يه عمره يادمون رفته، زمين دار مكافاته
فراموشم شده گاهي، كه اين پايين چه ها كردم
كه روزي بايد از اينجا، بازم پيش تو برگردم
خدايا وقت برگشتن، يه كم با من مدارا كن
شنيدم گرمه آغوشت
اگه ميشه منم جا كن...


*http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif*****http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif*****http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif******http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif****http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif*



اگه یک روز دستم به آسمون رسید
رو ابرها می نویسم دوستت دارم
تا هر وقت بارون گرفت
تک تک قطره های بارون بهت بگن
دوست دارم

MAMAD*50 CENT
08-04-2012, 20:54
زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم
زندگی زمزمه پاک حیات ست، میان دو سکوت
زندگی، خاطره آمدن و رفتن ماست
...
لحظه آمدن و رفتن ما، تنهایی ست
من دلم می خواهد،
قدر این خاطره را ، دریابی

*http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif*****http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif*****http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif******http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif****http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif*


دلم میخواهد کسی «باشد»
«خوب» باشد...
«مهربان »‌ باشد...
... ...
« بس» باشد...
همه ی این بودن هایش فقط برای من باشد...
فقط برای من .....
*http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif*****http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif*****http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif******http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif****http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif*
محبتت را میگذارند پای احتیاجت
صداقتت را میگذارند پای سادگیت
سکوتت را میگذارند پای نفهمیت
نگرانیت را میگذارند پای تنهاییت
و وفاداریت را پای بی کسیت
و آنقدر تکرار میکنند که خودت
باورت میشود که تنهایی و بیکس و محتاج
*http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif*****http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif*****http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif******http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif****http://static1.cloob.com//public/images/smiles/16.gif*
آخر پاییز شد ، همه دم می زنند از شمردن جوجه ها !!
بشمار ، تعداد دل هایی را که به دست آوردی ...
بشمار ،تعداد لبخند هایی که بر لب دوستانت نشاندی ...
بشمار ، تعداد اشک هایی که از سر شوق و غم ریختی ...
...
فصل زردی بود ، تو چقدر سبز بودی ؟!
جوجه ها را بعدا با هم میشماریم ...

LIDA
09-04-2012, 11:41
دلتنگ بارانم که نامت را، بر شیشه‌های مِه‌گرفته باز بنویسم.
مابین فصل‌ها، آواره‌ ی توام، ای فصل ناپدید.
لب‌های بوسه‌خواه ترا یاد می‌کنم: باران ناشکفته پاییز.
از نگاه آبی‌ات، اندوه من بسیار مشحون است.
می‌روی، پشت سرت پاییز می‌آید.
لااقل با ابرها، مرزها را کاش می‌شد پاک کرد.
باد هم دیوانه ی فریادهای ماست...
گاهی سراغی از دل دیوانه‌ام بگیر. شب‌ها که ماهتاب...
هیچ‌کس پنجره را این‌همه ..... نکرد. ماه وقتی که نبود.
و خزان هم وسیع‌تر شده است، از همین ابرهای بی باران.

-----------------------
منم غریبی سرگردان در کوچه های عزلت

کفن پوش یک دل بی مرهم

تسبیح به دست از حرمت سایه ها می گذرم.

در مرگ لحظه ها

از عرصه صدایی کم رنگ

به آغوش خاموش دلم فرا خوانده می شوم.

صدای پای شب را

دور از چشم باران

دفن می کنم.

---------------------
حکایتم کن

برای دستهایی که مرا جستند

و برای چشمانی که مرا قطره قطره...

برای لبهایی که ترانه ام کردند

و بعد شاید مرثیه ای

حکایتم کن به غروب رسیده ام!!!

LIDA
09-04-2012, 11:44
صداي قدم‌هايت را هنوز هم مي‌شنوم.!..

آن‌روزها عاشقانه با هم گام برمي‌داشتيم.

شب‌ها ستاره بوديم در آسمان، .. و هر صبح مي‌رفتيم تا رسيدن به خورشيد.

آن‌روزها در کنار هم، به شماره‌ي قدم‌هامان فکر نمي‌کرديم.

آن‌روزها هيچ‌چيز اهميت نداشت!!!!!!! هيچ‌چيز به اندازه‌ي تو اهميت نداشت.!..

اما..

اين‌روزها سکوت را حس مي‌کنم.!.. و مي‌دانم که فاصله‌ها را دوست ندارم.

در اين‌روزها من تمام دقايق و ثانيه‌ها را مي‌شمارم، تا رسيدن به تو.

----------------------------


من تو را در قفس سينه خود مي خواهم
من تو را مي خواهــم !
نبري از يادت
آن شب تنهايي
آن شب ملتهب رويايي
دست من در طلب ماه به رخسارت خورد
دستي اما دل من را افسرد
من به چشمان تو جان بخشيدم
ني كه در چشمان تو جان را ديدم
نبري از يادت
من تو را مي خواهم
باز بي چون و چرا مي خواهم

--------------------------


يكبار، يكبار ديگر فانوس بگذار و بگذر
در اين شب نابرابر، فانوس بگذار و بگذر

بي‌آسماني همين است تركيب بغرنج انسان
اي شيخ شوخ مكرّر، فانوس بگذار و بگذر

آن كس كه بر عرشه مي‌برد امروز ما را چه دانست
فرق كلاغ و كبوتر، فانوس بگذار و بگذر

ترسي ندارد اسيريم جرأت كن و بال بگشا
بر آفتاب مكدّر ،فانوس بگذار و بگذر

برگرد شهر مرا هم، اين كوچه شب‌هاي بي‌عشق
بر كاج و سرو و صنوبر، فانوس بگذار و بگذر

آنگاه باران شب را، دامن كشان بر سر ما
شعري بخوان، شعر آخر، فانوس بگذار و بگذر

LIDA
09-04-2012, 11:49
ما نه آنیم که فردوس برین بفروشیم
آسمان را به تمنای زمین بفروشیم

ننگمان باد اگر از پی دنیا برویم
خام دینار شویم و دل و دین بفروشیم

سنگمان باد اگر آینه‌ای برداریم
ننگمان باد اگر داغ جبین بفروشیم

ما نه آنیم که در بند کمندی باشیم
یا به پیکار کمان را به کمین بفروشیم

زین به پشتند حریفان همه از بیم نبرد
ما ولی جان گران پشت به زین بفروشیم

شرق و غرب از کرم ما صله‌گیرست، مباد!
خرِ رومی بخریم، آهوی چین بفروشیم

دل، مبادا! به هیاهوی چپ و راست دهیم
دین، مبادا! به یسار و به یمین بفروشیم

شرف ما به سوی هیچ طرف مایل نیست
ما نه آنیم که در معرکه این بفروشیم

حجره ی حنجره هرچند که پُر رونق شد
ننگمان است که آواز حزین بفروشیم

-----------------------------


دیگر برای اینکه گریه نکنم

هیچ بهانه ای ندارم


گریه...
گاهی رمز تدبیر اشتباهات است


کاش چمدان عشقمان را آنقدر سنگین نمی بستیم
که وسط راه آن را به زمین بیاندازیم
و راه را بدون آن ادامه دهیم


زندگی بدون عشق انقدر خالیست که
بعضی مواقع حتی زودتر از سکوت می شکند


و تو...
ای کاش مرا می فهمیدی
اما حالا که میروی قرار میان ما هیچ...
ولی بگو به چه بهانه ای میروی؟؟؟؟؟؟؟؟؟

----------------------


پیش بیا ! پیش بیا ! پیش تر!

تا كه بگویم غم دل بیشتر


دوست ترت دارم از هرچه دوست

ای تو به من از خود من خویشتر


دوست تر از آنكه بگویم چقدر

بیشتر از بیشتر از بیشتر


داغ تو را از همه داراترم

درد تو را از همه درویشتر


هیچ نریزد بجز از نام تو

بر رگ من گر بزنی نیشتر


فوت و فن عشق به شعرم ببخش

تا نشود قافیه اندیشتر

LIDA
09-04-2012, 11:52
می نوازم...
موسیقی دلتنگی را!
من تنهایم و آنقدر در دل غصه دارم که کمرنگ شده ام.
سکوت کن...چند لحظه سکوت کن!
صدای دلتنگی هایم را شنیدی؟؟

ثانیه های امروز به آغاز فردا چه نزدیکند و
لحظه ها چه پر شتاب از پی هم می آیند؛
ولی افسوس که برای لحظه ی دیدار تو ،
ثانیه ها به اندازه ی یک قرن ،
بر صفحه ی ساعت ،سنگینی می کنند..

------------------------


چهره ی ماه مرا کی خسوفی به سیاهی می برد

این همه تیرگی از سایه ی خورشید نبودمن که خورشید نبودم. . . یک شب

در نتابیدن خود غرق شدم و چنان دیواری

به بلندای تحاشی، انکاربر رخ ماه جهان

گردی از سردی و غم افشاندم من ِ در حسرت خورشید شدن

روی مهتاب خدا را به خسوفی جعلی پوش

آندم و خدا را آن شب. . . باز هم رنجاندم

و چه تنها ماندم . . .

------------------------------


برای تو ، برای دلی که آرام بی هوا ، بی دلیل دل بست

می نویسم ، برای تو برای نگاهی که لحظه ای ، نقطه ای، به نگاهی رسید

می نویسم برای تو ، برای دل برای نگاه ...

اما برای هوایم چه کسی خواهد نوشت؟

وقتی صدای باران ،ترانه ی برگریزان درختان ،سکوت شب و ماه... هوایی ام می کند

تو برای هوای من می نویسی؟

LIDA
09-04-2012, 17:31
این افق دیدش که جاندادش یکی خورشید
چه زيبا بود آن لحظه که جان دادش در آن دریا
چه زيبا بود در آن لحظه که آسمانم سیه پوشید
چه زيبا بود در آن لحظه که اشکانش درخشیدندو افتادند
چه زيبا بود که شب گردان همه آواز غم خواندند
چه زيبا بود که عشاقش همه بر خود بلرزیدند
چه زيبا بود که مردم رقص مرگ کردندو خوابیدند
چه زيبا بود که مرگش این همه غوغا به پا کردش
چه زيبا بود که نقاشان همه دریای خون دیدند
چه زيبا بود که مطرب ها همه آواز غم خواندند

--------------------------------------

تو سرشناس ترین شخص کوچه ی فالی
در آستانه ترین اتفاق امسالی
به سیب ِ سرزدنت گاز می زنم اما
درست در وسطِ ماه ِ مهر هم کالی!
ردیف و قافیه وقتی تو نیستی این است:
مفاعلن فعلاتن مفاعلن (خالی)!
من و همیشگی ِ انتظار ِ سرزدنت
چه حُسن ِ عاقبتی داشتم! چه اقبالی!
بیا به سهم خودت زیر دِین ِ عشق نباش
به یک جواب سلام ِ اگرچه اجمالی
فقط به یک سر ناخن هوای بوسه زدن
به چسب ِ وسوسه ی نامه های ارسالي ...

----------------

باور نکن پروانه ها در خواب هستند
تاریکی است و دم به دم بی تاب هستند
شیرازه ی دفتر اگر پاچیده از هم
در هر ورق انشای ایشان ناب هستند
من خوانده ام آهنگ موزون ثنا را
از راست آی اینها همه اسباب هستند
طعم حقیقت در میان عشق جاری ست
امیال ما شاید به روی آب هستند
در دستهای سرد دل خوابیده احساس
از دست آنهایی که با ارباب هستند
خوبان اگر هم رفته اند از مهر تا مهر
چون هاله ای دور و بر مهتاب هستند

LIDA
09-04-2012, 17:32
خدا به من گفت
وقت اذان است
هر وقت که خواهی وقت نماز است
به نماز بدیدم هاله سفیدی به دور هرکس
گفتم که شاید نوری خدا ییست
بله همین است تطهیر روح است
رویت همیشه به سوی او است
چو خود زيبا ست
زيبا دوست دارد
پس بیا زيبا باشیم تا او مارا بخواند ...

--------------------------


دیدی ای دل!!!
تو نگفتی...
مکث کردی،
یار زيبا پر کشید
صبر کردی
خنده کردی
یار زيبا پر کشید
حس زيبایت، چرا پنهان نمودی؟
دست دست کردی
یار زيبا پر کشید
در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست
شک داشتی ،استخاره کردیو
یار زيبا پر کشید
گریه کردی؟
یار زيبا رفت،
عشق زيبایت پرید
یار زيبا پر کشید ...

------------------------


آسمان آبی و ُ دریا رام
پلـّه های آب بر ساحل ،گشاده راه
روی هر پله بخفته اژدها
غلطان به روی موجها
با کف آلوده دهان
کوبد تن ِ خود را
به آب و ساحل ِ سنگی
و قایق روی آب ِ نیلگون
و ُ مرد گاهی میزند پارو
وَ می رانـد
به آن نقطه ، که آب و آسمان
یک خط ِ ممتد گشته در باور
وقایق می شود پنهان
وُمی ماند افق تنها ، پا برجا
و َ می گویم : که او هم رفت
هماند م ،باد می آرد
صدای شاد و زيبای زنی را که
می خواند ،نشاط انگیز
او آمد

LIDA
09-04-2012, 17:37
کاش می شد لحظه ای با یار خود تنها شوم
بی غم و اندوه از تنهائی ی فردا شوم
سر به روی شانه های مهربان او نهم
غرق خوبی های بی پایان آن زيبا شوم
آن دو چشم ناز و زيبا را ببوسم چون دو دست
همنشین خسته ی آن ماه بی همتا شوم
دل بشویم با نگاه ناز او از درد و غم
می بنوشم از لبانش،فارغ از غم ها شوم
از محبت های پاک و ساده ی آن نازنین
همچو گل های قشنگ اطلسی زيبا شوم
مهربانی و قشنگی،پاکی و آزادگی
این صفات خوب را من جملگی دارا شوم

-------------------------


درگیر هق هقم
در خلوت بی روح و سرد خویش
با سوز و صد ملال!
یک کوچه دورتر
با خنده های ناز
می رقصی و به دور خودت چرخ می زنی
آسوده به خیال!
این آسمان تیره و تار ، این هوای سرد
امشب برای تو
مانند روز روشن و گرم است نازنین!
گویا که ماهتاب
این شب در این زمان
آرام
فرود آمده در چشم مست تو!
جان میکنم در این شب تاریک و بی وفا
لعنت بر این زمانه ی عاشق ستیز و پوچ
آه ای خدای من!
آخر چگونه کرد دو دست مرا رها
اینگونه دست تو!؟
ای رمز عاشقی

------------------------


نگه کن دلم را چه زيبا گرفته
غروبی که در قلب صحرا گرفته
نگه کن چه زيبا چه وحشی چه تنها
نگاهت درون دلم جا گرفته
سکوتم چو ساحل ،سراسر هیاهو
غروبی ز امواج دریا گرفته
میان هجوم غزلهای وحشی
دل تو دلم را به یغما گرفته
وجودم ،سراسر، غزل از غم تو
غزل هم ز بود تو معنا گرفته
غروب دلم را ندیدی که بی تو
چه زيبا،چه زيبا،چه زيبا،گرفته!... ...

-------------------------


از قدیم و ندیم می گفتند
عشق زيبا است مثل یک لبخند
زندگانی بدون او مثل
چایی دبش منتهی بی قند
عاشقی گاه خانمان سوز است
می کشاند گهی تو را دربند
هان حذر کن از عاشقی امروز
گفته بودند عاقلان هرچند
لیک مامای بنده عاشق بود
ناف من را به عشق ببریدند
آدمی را که بنیه اش عشق است
نپذیرد ز هیچ خلقی پند
آرزو می کنم تو هم گـَردی
مثل من گِـرد عشق روزی چند
تا ببینی که زندگی زيبا است
فرودین تا به آخر اسفند ...

LIDA
09-04-2012, 17:40
حس خشم تو میان دل من گم شده است
باز زيبا ، نکند ، سوء تفاهم شده است
باز زيبا ، نکند عاشقی مریم تو
بازی و دستخوش تهمت مردم شده است
باز زيبا ، نکند حرف جدیدی زده اند
صحبت سیب و یا صحبت گندم شده است
من دیوانه دلم تنگ تو بود و دیدم
دل زيبای گلم ، قحط تبسم شده است
جرم من چیست ، بگو ، معجزه ی ماه بهشت
باز در ذهن قشنگت چه تجسم شده است
قهر کردی گل من ، چشم ، ولی حق با توست
هر زمان
صحبتی از حق تقدم شده است
آخر شعر بیا لطف کن و زيبا شو
اسمت انگار میان غضبت گم ...

-------------------------
چیزی که دریا را زيبا می کند
اندیشیدن به حبابی کوچک است
در اعماق آب ها
زیر سقفی از صدف
در انتظار رها شدن
و پیوستن به آسمان
***
چیزی که آسمان را زيبا می کند
ابر نه
لکّه ی کوچکی ست
که خیال ابر شدن دارد
تا باران
برای شستن گناه زمینیان
***
چیزی که کویر را زيبا می کند
احساس دانستن این که چاهی در دلش پنهان کرده
که عطشت را افزایش می دهد (*)
***
چیزی که جنگل را زيبا می کند
خیالگونه دیدن جوانه ایست
در عمق جنگل
در آغاز تلاشی تا درخت تناو ...

-------------------------
ای شب- ای شب سیاه
تو هم می توانی مهربان باشی
تو هم می توانی زيبا جلوه کنی
و در تاریکی خودت بدرخشی
بسیار زيبا
چون من اینطور می پندازم
که حتی در سیاهی تو
عشق ها و محبت ها گم نمی شوند
بلکه فقط چهره های دو رو محو می شوند.

LIDA
09-04-2012, 17:49
پیش از آنی که با غزل آیی، دفترم شوره زار ماتم بود
ماه برکوی دل نمی‌تابید، خانه ام انتهای عالم بود

کنج آیینه‌ام نمی‌خندید برق سوسوی کوکب بختم
بی‌سحرگاه خنده خیست، باغ بی‌باغ، قحط شبنم بود


تا رسیدی خدا تبسم کرد، با عبور تو کوچه پیدا شد
قبل از آنی که بگذری از دل، عطر در انحصار مریم بود

محو شب مانده بودم و مبهوت از خیالی که با تو زیبا شد
قد کشیدی از عمق احساسم، لرز قلبم چو شانه بم بود

بین عقل و جنون غزل رویید، شانه در شانه، خستگی خوابید
دست عشقت چه قدرتی دارد، کارد آن سوی استخوانم بود

چشم‌هایت مرا صدا می‌کرد، روح من سر به زیر می‌انداخت
رد شدم آزمون جرات را، درصد عشق‌بازی‌ام کم بود

ماه؛ بین من و تو قسمت شد، عشق از روی سادگی خندید
جای انگشت‌های حوا ماند روی سیبی که دست آدم بود

--------------------------


تلفیق شراب و شب و سیب است نگاهت
لبریـــــــز غـــــزلهـای عجیب است نگاهت
مــــوهای سیاه تــــــو شبیه شب یلداست
باجلوه ی مهتــــــــــاب رقیب است نگاهت
ای صاحب حــور و پـری و کژدم و ماهی
آمیزه ای از سحر و فریب است نگاهت
دشتی ست پر از شعر و غزل،برکه و باران
ماوای غـــــزالان غـــــریب است نگــــاهت
امشب عـرق شـرم بــــه آیینه نشسته ست
ازبس که نجیب است و نجیب است نگاهت
تو وسوسه انگــــــــــــــیزترین شعر خدایی
چون آیه ی آییــــــنه و سیب است نگاهت

---------------------


حدیث عشق تو را در ازل سروده خدا
به نام حضرت چشمت غزل سروده خدا
به راویان تو در هر کرانه عیدی داد
برای گفتن تو در ترانه بیتی داد
و بیت بیت تورا دسته کرد با مویت
تمام شعر تبرک شد است از بویت
بچرخ ،رقص قلم در میان دست تو است
تمام صفحه ی امشب خراب و مست تو است
ورق زدی به قناری شبی که جاری بود
نوید هر قدمت رستن بهاری بود
سرود و نغمه ی تو قطعه قطعه شد آواز
شبیه قصه ی آوازی الهه ی ناز
خدا سرود تورا راوی تو من بودم
برای خواندن این شعر از تو ممنونم

LIDA
09-04-2012, 20:25
می‌خواهمت چنان که شب خسته خواب را
می‌جویمت چنان که لب تشنه آب را

محو توام چنان که ستاره به چشم صبح
یا شبنم سپیده‌دمان آفتاب را

بی‌تابم آنچنان که درختان برای باد
یا کودکان خفته به گهواره تاب را

بایسته‌ای چنان که تپیدن برای دل
یا آنچنان که بال پریدن عقاب را

حتی اگر نباشی، می‌آفرینمت
چونانکه التهاب بیابان سراب را

ای خواهشی که خواستنی تر ز پاسخی
با چون تو پرسشی چه نیازی جواب را

قیصر امین پور
-----------------


ای نگاهت از شب ِ باغ ِ نظر ، شیرازتر
دیگران نازند و تو از نازنینان، نازتر

چنگ بردار و شب ما را چراغان کن که نیست
چنگی از تو چنگ تر، یا سازی از تو سازتر

قصۀ گیسویت از امواج ِ تحریر ِ قمر
هم بلند آوازه تر شد، هم بلند آوازتر

گشته ام دیوان حافظ را ولی بیتی نداشت
چون دو ابروی تو از ایجاز، با ایجازتر

چشم در چشمت نشستم، حیرتم از هوش رفت
چشم وا کردم به چشم اندازی از این بازتر

از شب جادو عبورم دادی و دیدم نبود -
جادویی از سِحر چشمان تو پُر اعجازتر

آن که چشمان مرا تَر کرد، اندوه ِ تو بود
گر چه چشم عاشقان بوده ست از آغاز، تَر

علیرضا قزوه

-----------------------
افتاد
آنسان که برگ
- آن اتفاق زرد-
می افتد

افتاد
آنسان که مرگ
- آن اتفاق سرد-
می افتد

اما
او سبز بود و گرم که
افتاد

قیصر امین پور

LIDA
10-04-2012, 12:15
احمد شاملو

شبانه



مردی چنگ در آسمان افکند،

هنگامی که خون اش فریاد و

دهانش بسته بود.

خِنجی خونین

بر چهره ی ِ نا باور ِ آبی!-

عاشقان چنین اند.

کنار ِ شب خیمه بر افراز،

اما چون ماه بر آید

شمشیر از نیام برآر

و در کنارت بگذار.

-----------------------


احمد شاملو



آغاز



بی گاهان به غربت

به زمانی که در نرسیده بود-

چنین زاده شدم در بیشه ی جانوران و سنگ،

و قلبم در خلاء تپیدن آغاز کرد.

گهواره ی تکرار را ترک گفتم

در سرزمینی بی پرنده و بی بهار.



نخستین سفرم باز آمدن بود از چشم اندازهای امید فرسای ماسه وخار

بی آنکه با نخستین قدم های نا آزموده ی نوپایی ی خویش به راهی دور رفته باشم.

نخستین سفرم باز آمدن بود.

دور دست امیدی نمی آموخت.

لرزان بر پاهای نو راه

رو در افق سوزان ایستادم.

چراکه سرابی در میانه بود.

دور دست امیدی نمی آموخت.

دانستم که بشارتی نیست:

این بی کرانه زندانی چندان عظیم بود که روح

از شرم نا توانی در اشک پنهان می شد.

------------------------


بسوده ترین کلام است

دوست داشتن.



رذل آزار ناتوان را دوست می دارد



لئیم پشیز را وبَزدل قدرت و پیروزی را.



آن نا بسوده را

که بر زبان ماست

کجا آموخته ایم؟

LIDA
10-04-2012, 12:17
نفسم تنگ شده باز هوامی خواهم

به چه رویی بنویسم که تورا می خواهم

وقت باران همه ی پنجره ها می رقصد

باز کن پنجره را باز ,هوا می خواهم

بی سبب نیست که من خیره به لبهای توام

فکر بی جا نکنی واژه ی(ما)می خواهم

مرز ما بیشتر از یک قدمی فاصله نیست

دو قدم راه بیا چون که دوتا می خواهم

بی سبب نیست که در مزرعه ات می مانم

عاشق ساده ای از جنس شما می خواهم


---------------------

یه موتور می خوام یه جاده که به آخر نرسه
پشت چشمک چراغش ، پاسبون سرنرسه
یه موتور می خوام که من رو ببره از این سکون
رخش بی ترمز من باشه واسه فتح جنون
یه موتور می خوام ‚ یه جاده که نهایتش تو باشی
ترک لحظه هام بشینی ‚ با من از دنیا جدا شی
یه موتور می خوام که چرخش مثل روزگار نچرخه
فکر راه تازه باشه روی یک مدار نچرخه
یه موتور می خوام که من رو ببره تا لب پرواز
گریه هام رو قاب بگیره توی زیر و بم آواز
یه موتور می خوام ‚ یه جاده که نهایتش تو باشی
ترک لحظه هام بشینی ‚ با من از دنیا جدا شی

-----------------------

دست مرا بگیر و ببر شهر دیگری
مانند ماهیان که پی نهر دیگری…

شیرین نکرد کام تو را این دیار اگر
در جام من نریخت مگر زهر دیگری
...
با عاشقان، زمانه بگو آشتی نکن!
غمگین نمی‌شویم جز از قهر دیگری

عشق، آن عصای معجزه در دست‌های توست
بگذار با تو بگذرم از بحر دیگری

تلخ و رسول‌کُش شده این روزگار، کاش
ایمان بیاورم به تو در دهر ِ دیگری…

LIDA
10-04-2012, 12:37
یادت میاد اونروزا رو که لحظه لحظه بام بودی
هر جای زندگیِ من همیشه پا به پام بودی
روزا گذشتو دلمون برای هم دیوونه بود
ترانه های تو برام یه جورایی نشونه بود
اما یه روز خیلی بد چشم حسودا کاری شد
جدا شدم ازت ولی جای تو خیلی خالی شد
رفتی و من با یه غرور گذشتم از عشق و دلم
برگشتی اما پس زدم گفتم دیگه باید برم
یه نامه دست من دادی گفتی بخون حرف دلو
ترانت و خوندم ولی دیر بود بگم بمون نرو
سالها گذشتو و من هنوز در به در نگاهتم
با این غرور لعنتی یه گوشه بی قرارتم
کاشکی صدامو بشنوی بیا بدون پشیمونم
به اون خدا بدون تو نمی تونم نمیـــــمونم.


--------------------------
تب ازنگاه توسوخت وسوزاندتوان ِدلم
در این سراب ِتفدیده ی خزان ِمشکلم

تودرهزاران هزار بار ضرب گشته ای
ودرکرانه ی بیکرانه روئیدی خوشگلم

مراتوان ِحساب ِحاصلت نیست ای عزیز
که تقسیم بردست ِتقدیرباشدتوای گُلم

--------------------------------
حالا که هر دو مون هستیم
میخوام بی پرده تر باشم
بذار با مشرق چشمات
کمی همسایه تر باشم
می خوام تو موج احساسم
نگاهم تازه تر باشه
یه جایی کنج قلبت هست
پر از گر مای آوازِ
می دونم دلخوری ازمن
بمونُ مهربونی کن
با دستات این تن سردُ
بگیرو آسمونی کن
اگه درگیرُ بی تابم
اگه با گریه می خوابم
اگه مثل زمستونم
یه عکس پاره تو قابم
دلیلش نازنین من
نبود لمس دستاتِ
ببین این مرد زخمی رو
چطور پای تو افتاده

LIDA
10-04-2012, 17:18
باز هم نرم و آهسته از متن تاریکی ها می گذرم

و پشت همان هزار پیچ همیشگی برای آسمان ،

شمعی روشن می کنم

و به جای همه شمع ها از پروانه های سوخته ، عذر می خواهم.

بغض را به پاس الفت دیرینه ، می گذارم بماند دیرتر از همه برود

اما حرف من ، چون کاغذ مچاله ای در باد می دود

نمی دانم کجای این بی کجایی پر شتاب آرام می گیرد .

باید بروم

باید دست های بی روز و بی عشقم را از این همه تلاطم رها کنم

تا دورترین جاده های بی شب و بی تمام ، ماه را بیدار کنم.

باید بروم ......

-----------------------
روی سکوی کنار پنجره، همه شب جای منه.
چند ورق کاغذ و یک دونه قلم، همیشه یار منه.
کاغذای خط خطی، از کنار در بازه پنجره....،
می پرن توی کوچه،سرحال از اینکه آزاد شدن.،
نمی دونن که اسیر دل سنگ باد شدن.......،
دیگه بیداریه شب عادتمه،همدم سکوت تنهایی من.،
تیک،تیک ساعتمه...تیک،تیک ساعتمه......
حالا من موندم و یک دونه ورق، که اونم از اسم تو سیاه می شه.،
همه چیم تو زندگی، آخرش به پای تو هدر می شه...
چشمونم فاصله رو، از پنجره دید می زنه...
دلم اسم تو رو فریاد می زنه........،
درای پنجره رو تا انتها باز می کنم......،
تو خیالم با تو پرواز می کنم........،

---------------------------
گلی از شاخه اگر می چینیم
برگ برگش نکنیم
و به بادش ندهیم
لااقل لای کتاب دلمان بگذاریم
و شبی چند از آن را
هی بخوانیم و ببوسیم و معطر بشویم
شاید از باغچه کوچک اندیشه مان گل روید

LIDA
10-04-2012, 17:32
من زود زود نزد تو باز می گردم
تو بمان تا من،
پایگاه پروانه های سپید را از شبنم پاکیزه سازم
تو بمان تا من،
زنبوران طلایی مست را از آغوش گل ها به خانه شان برسانم
تو بمان تا من،
لب مهتاب را بر پیکر دریایی شب بگزارم
تو بمان تا من،
ماهیان برکه آرام را خواب کنم
تو بمان تا من،
دست شکوفه را به دست بهار از رسیده بگزارم
تو بمان تا من،
تمام فرشته های قشنگ افسانه را
به آشیانه خوابگاه چشم بچه ها برسانم
تو یک لحظه ، به فرصت یک نگاه صبر کن تا من
زود زود نزد تو بازگردم

-------------------------


غمگینی
.ای دریا
قلبم راباتمام تنهائی به تو خواهم بخشید
قلب معصومم را
که به تنهائی یک گنجشک است
قلبم را به دریا خواهم داد
وبه دریا خواهم گفت
که با من مهربان باشد
وبه دریا خواهم گفت
من دلم غمگین است
وبه اندازه یک دنیا
خستگی را میشناسم من
قلب معصومم رابه دریا خواهم بخشید
تا به همراه ماهیها
به تنهائی خود فکرکنم
ای دریا
قلبم را بتومیبخشم
تا بیندیشم
به صداقت ماهیها
.-----------------

با توام
ای لنگر تسکین!
ای تکان‌های دل!
ای آرامش ساحل!
با توام
ای نور!
ای منشور!
ای تمام طیف‌های آفتابی!
ای کبود ِ ارغوانی!
ای بنفشابی!
با توام ای شور، ای دلشوره‌ی شیرین!
با توام
ای شادی غمگین‌!
با توام
ای غم!
غم مبهم!
ای نمی‌دانم!
هر چه هستی باش!

اما کاش...
نه، جز اینم آرزویی نیست:
هر چه هستی باش!
اما باش!

LIDA
12-04-2012, 11:25
به آج های پاک شده خودم دست می زنم

به جاده هایی که پر از منند

به این دو پای لعنتی که نمی خواهند به خورشید برسند

سوار اسب عقاید

بالا می آورم

روی قواعد

روی کلمات

وکنار علامتهایی شبیه سئوال

سکوت می کنم

و اگر سرفه ای یا عطسه ای کردم

و دی اکسیدسمی لهجه از آن متصاعد شد

برمن خرده نگیرید

چرا که به اصالت بیمارم

و جملات را اگر از آخر می خوانم

تفاوتی ندارد

برای کسی که جز سکوت اختیاری ندارد.

--------------------------------


نمی دانم ولی احساس ما را ، کسی در بی کسی های خودش کشت -
کسی که با حضور دست سردش ، به آیین جدایی می زند مشت -
کسی که بر غبار شیشه آن شب ، نوشت از سردی فام سر انگشت -
کسی که انتهای غصه هایش ، ندارد حسرت آیین زرتشت -
کسی که با حضور سبز سبزش ، بلور زندگی شاید کند رشد -
کسی که بد شنید و خوبیم گفت ، همو که کرده است دیگر به من پشت -

-------------------------

قانون صفا


آبادی ما رسمی ازین دست ندارد

آن شیوه که در شهر شما هست ندارد



تنها شدن و بیخبری سهم شماهاست

همسایه ی ما این هنر پست ندارد



با اهل شما صحبت لبخند محال است

این شهر چرا مردم سرمست ندارد؟!



در شهر شما بوقلمون ها چه عزیزند!

یکرنگی این مردم یکدست ندارد



کنج قفس عاقلی ارزانیتان باد!

این بادیه یک کوچه ی بن بست ندارد!



من خلوت این دهکده را ساده نبخشم

زیرا که به جز هر چه که خوبست ندارد!



اینجا همه در سادگی عشق سهیمند

قانون صفا ماده و پیوست ندارد!

LIDA
12-04-2012, 11:33
این روزا «گوزن»‌و سر نمی‌بُرن
می‌شکنن شاخش‌و می‌فرستن تو باغ
این روزا طاق‌و نمی‌ریزن سرش
سر گله‌شون‌و می‌کوبن به طاق

آخر نمایشا عوض شده
همه نقش هم‌و بازی می‌کُنن
اونایی که چشم‌شون به «قدرت»ه
هم‌پیاله‌هاش‌و راضی می‌کُنن

نمی‌دونم اگه برگردیم عقب
دل «طوقی» واسه کی پر می‌زنه؟
اگه «فرمون»‌و یه شب دوره کُنن،
چندتا چاقو پشت «قیصر» می‌زنه؟

نمی‌دونم اگه برگردیم عقب
«داش‌آکل» به عشق کی سر می‌کُنه؟
اگه «رستم»‌و ببینه روی خاک
پشتش‌و بازم به خنجر می‌کُنه؟

پای روضه‌ی خودت گریه نکن
وقتی گریه ننگ مردونگی‌یه
دوره‌ای که عاقلاش زنجیرین
«سوته‌دل» شدن یه دیوونگی‌یه

این روزا دوره‌ی غیرت‌‌کُشی‌یه
کی می‌دونه «قیصر» این‌روزا کجاست؟
بُکشی و نکُشی، می‌کُشنت!
این‌جا بازارچه‌ی «آب‌منگول‌»ی‌هاست.

----------------------

خونه این خونه‌ی ویرون
واسه من هزار تا خاطره داره
خونه، این خونه‌ی تاریک
چه روزایی رو به‌یادم میاره

اون روزا یادم نمی‌ره
دیوارِ خونه پُر از پنجره بود
تا افق، همسایه‌ی ما
دریا بود، ستاره بود، منظره بود.
خونه، خونه جای بازی برای آفتاب و آب بود
پُرِ نور واسه بیداری، پُرِ سایه واسه خواب بود

پدرم می‌گفت:
«قدیما کینه‌هامون رو دور انداخته بودیم
توی برف و باد و بارون، خونه رو با قلبامون ساخته بودیم.»

خونه عشقِ مادرم بود
که تو باغچه‌اش گُلِ اطلسی می‌کاشت
خونه، روحِ پدرم بود
چیزی رو همپای خونه دوست نداشت

سیلِ غارتگر اومد
از تو رودخونه گذشت
پُلا رو شکست و بُرد
زد و از خونه گذشت
دستِ غارتگر سیل
خونه رو ویرونه کرد
پدرِ پیرمو کُشت
مادرو دیوونه کرد

حالا من مونده‌م و این ویرونه‌ها
پُرِ خشم و کینه‌ی دیوونه ها
منِ زخمی، منِ خسته، منِ پاک
می‌نویسم آخرین حرفو رو خاک:
«کی میاد دست توی دستم بذاره
تا بسازیم خونه‌مون رو دوباره؟»


--------------------------اهل طاعونی این قبیله‌ی مشرقی‌ام
تویی این مسافر شیشه‌ایی شهر فرنگ
پوستم از جنس شبه، پوستِ تو از مخمل سرخ
رختم از تاوله، تن‌پوش تو از پوست پلنگ

بوی گندم مال من هر چی که دارم مال تو
یه وجب خاک مال من هر چی می کارم مال تو

تو به فکر جنگل آهن و آسمون خراش
من به فکر یه اتاق اندازه‌ی تو واسه خواب
تن من خاک منه، ساقه‌ی گندم تن تو
تن ما، تشنه‌ترین تشنه‌ی یک قطره‌ی آب

بوی گندم مال من هر چی که دارم مال تو
یه وجب خاک مال من هر چی می کارم مال تو

شهر تو، شهر فرنگ
آدماش ترمه قبا
شهر من، شهر دعا
همه گنبداش طلا

تن تو، مثل تبر
تن من، ریشه‌ی سخت
تپش عکس یه قلب
مونده اما روی درخت

بوی گندم مال من هر چی که دارم مال تو
یه وجب خاک مال من هر چی می کارم مال تو

نباید مرثیه‌گو باشم واسه خاکِ تنم
تو آخه مسافری، خونِ رگِ این‌جا منم
تن من دوست نداره زخمی‌ی دستِ تو بشه
حالا با هر کی که هست، هر کی که نیست، داد میزنم:

بوی گندم مالِ من، هر چی که دارم مالِ من
یه وجب خاک مالِ من، هر چی می‌کارم مالِ من

LIDA
12-04-2012, 11:35
یک‌نفر میآد که من منتظر دیدنشَم
یک‌نفر میآد که من تشنه‌ی بوییدنشَم
خالی سفرمونو پر از شقایق می‌کُنه
واسه موج‌های سیا، دستا رو قایق می‌کُنه

مثل یه معجزه اسمش تو کتابا اومده
تن اون شعرای عاشقانه گفتن بلده

همیشه غایب من، زخم‌ها رو مرهم میذاره
همیشه غایب من گریه هام‌و دوست نداره
نکنه یه وقت نیآد، صداش به دادم نرسه
آینه‌ها سیا بشه، کور بشه چشم ستاره

مثل یه معجزه اسمش تو کتابا اومده
تن اون شعرای عاشقانه گفتن بلده

زخم این حنجره‌ی خسته، همیشه غایبه
کلید صندوق در بسته، همیشه غایبه
نعره‌ی اسب سفید قصه‌ی مادر بزرگ
بهترین شعرهای سر بسته، همیشه غایبه

مثل یه معجزه اسمش تو کتابا اومده
تن اون شعرای عاشقانه گفتن بلده

شاید این «همیشه غایب» تو باشی
تو اگه اومدنی نیستی بگو
اگه ما رو خواستنی نیستی بگو!

--------------------------


دیگه دِه مثلِ قدیم نیس که از آب دُر می‌گرفت
باغاش انگار باهارا از شکوفه گُر می‌گرفت:
آب به چشمه! حالا رعیت سرِ آب خون می‌کنه
واسه چار چیکه‌ی آب، چل‌تا رو بی‌جون می‌کنه.
نعشا می‌گندن و می‌پوسن و شالی می‌سوزه
پای دار، قاتلِ بیچاره همونجور تو هوا چِش می‌دوزه

ــ «چی می‌جوره تو هوا؟
رفته تو فکرِ خدا . . .؟»

ــ «نه برادر! تو نخِ ابره که بارون بزنه
شالی از خشکی درآد، پوکِ نشا دون بزنه:
اگه بارون بزنه!
آخ! اگه بارون بزنه!».

------------------------------
شنبه روز بدی بود
روز بی‌حوصلگی
وقت خوبی که می‌شد
غزلی تازه بگی

ظهر یکشنبه‌ی من
جدول نیمه‌تموم
همه خونه‌هاش سیاه
روی خونه جغد شوم

صفحه‌ی کهنه‌ی یادداشت‌های من
گفت دوشنبه روز میلاد منه
اما شعر تو میگه که چشم من
«تو نخ ابره، که بارون بزنه
آخ اگه بارون بزنه،
آخ اگه بارون بزنه»

غروب سه‌شنبه خاکستری بود
همه انگار نوک کوه رفته بودن
به خودم هی زدم، از اینجا برو
اما موش خورده، شناسنامه‌ی من

عصر چهارشنبه‌ی من
[هه] عصر خوشبختی‌ی ما
فصل گندیدن من
فصل جون‌سختی ما

روز پنج‌شنبه اومد
مثل سقاهک پیر
رو نوکش یه چیکه آب
گفت به من: بگیر بگیر

جمعه، حرف تازه‌ای برام نداشت
هر چی بود پیش‌تر از اینها گفته بود . . .

LIDA
12-04-2012, 11:36
سبز منم که می‌زنم رنگ به برگ و بارِ تو
روز منم که می‌خزم باز به سایه‌سار تو

یار منم که می‌برم حافظه‌ی دیار را
دوست منم قدم قدم دور اما کنارِ تو

ناب منم که می‌خرم تلخ‌ترین شراب تو
آب منم که می‌روم تا تهِ خواب‌زار تو

داغ که نه باغ توام، لاله‌ی زخمگاهِ من
مست منم که می‌چکم از سر آبشار تو

اوج منم، غزل منم، موج به اندازه‌ی تو
باد منم به نرمی‌ی حریر تیغ‌دار تو

شور منم به ساز تو، تلخ‌تر از نماز تو
راز منم بسته‌ی تو، سبزترین بهار تو

---------------------------
مرا نترسان دوست
مرا نترسان یار
مرا نترسان خوب
من از سرودن شعری بلند نمی‌ترسم.

ـ بلند؟
یعنی کمند.
برای تو باید
دوباره شعری گفت.

مرا نترسان دوست
مرا نترسان یار
مرا نترسان خوب
که من نمی‌ترسم.

من از سرودن منظومه‌های آتش‌رنگ
در برودت این شبگیر هراس ندارم
که رنگ گونه‌ی تو:
ـ اتفاق رویش لاله است
بر تن این دشت.

با من بگو
که می‌شود آیا
از درگاه عشق
بی‌شعر تازه‌یی برگشت؟

دوباره مرکب
دوباره قلمدان،
دوباره رخت شاعری‌ام را
بیار
ـ ای بیدار!
برای تو باید دوباره شعری گفت.

مرا نترسان یار،
که من نمی‌ترسم.

---------------------------

بوی عیدی، بوی توپ، بوی کاغذ رنگی
بوی تند ماهی دودی، وسط سفره‌ی نو
بوی خوب نعنا ترخون سر پیچ کوچه‌ها
[بوی یاس جانماز ترمۀ مادر بزرگ]
با اینا زمستونو سر میکنم
با اینا خستگیمو در می‌کنم

شادی شکستن قلک پول
وحشت کم شدن سکه‌ی عیدی از شمردن زیاد
بوی اسکناس تا نخورده‌ی لای کتاب
با اینا زمستونو سر میکنم
با اینا خستگیمو در می‌کنم

فکر قاشق زدن یک دختر چادر سیاه
[فکر قاشق زدن دختر ناز چشم سیاه]
شوق یک خیز بلند از روی بُته‌های نور
برق کفش جفت شده تو گنجه‌ها
با اینا زمستونو سر میکنم
با اینا خستگیمو در می‌کنم

بازی الک دولک تو کوچه‌ها
[عشق یک ستاره ساختن با دولک]
نرس ناتموم گذاشتن جریمه‌های عید مدرسه
بوی یک لاله عباسی که خشک شده لای کتاب
[بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب]
با اینا زمستونو سر میکنم
با اینا خستگیمو در می‌کنم

[بوی باغچه، بوی حوض، عطر خوب نذری
شبِ جمعه، پی فانوس، توی کوچه گم شدن
توی جوی لاجوردی، هوس یه آب‌تنی
با اینا زمستون‌و سر می‌کنم
با اینا خستگی‌مو در می‌کنم]

LIDA
12-04-2012, 11:39
مرا ببخش بی‌بی بی‌من
مرا ببخش قندک روشن
مرا ببخش لاله‌ی شیشه
مرا ببخش شعر همیشه

من از تو با همه گفتم که گریه بگیرم
من از تو با تو نگفتم که در تو بمیرم

ابری نباش بی‌بی آبی
بپوش امشب رخت آفتابی
گریه نکن بی‌بی بی‌دل
نبض من باش موج بی‌ساحل

مرا ببخش اگر تو را به باد سپردم
اگر تو را به اوج ترانه نبردم
مرا ببخش اگر رفیق و یار نبودم
مرا ببخش اگر که ماندگار نبودم

مرا ببوس بی‌بی بی‌لب
مرا ببر تا لب امشب
مرا بخوان بی‌بی‌ بی‌ساز
مرا برقص تا ته آواز

مرا ببخش اگر تو را به شعر شکستم
در مرگ برگ اگر چه به گریه نشستم
مرا ببخش اگر که دریاوار نبودم
ببخش اگر که خانه نگهدار نبودم

مرا ببخش!

-----------------------
روز پاییزی میلاد تو در یادم هست
روز خاکستری‌ی سرد سفر یادت نیست
ناله‌ی ناخوش از شاخه جدا ماندن من
در شب آخر پرواز خطر یادت نیست
تلخی‌ی فاصله‌ها نیز به یادت مانده‌ست
نیزه بر باد نشسته‌ست و سپر یادت نیست

خواب روزانه اگر درخور تعبیر نبود
پس چرا گشت شبانه، در به در یادت نیست؟
من به خط و خبری از تو قناعت کردم
قاصدک، کاش نگویی که خبر یادت نیست

عطش خشک تو بر ریگ بیابان ماسید
کوزه‌یی دادمت ای تشنه، مگر یادت نیست؟
تو که خودسوزی هر شب‌پره را می‌فهمی
باورم نیست که مرگ بال و پر یادت نیست
تو به دلریختگان چشم نداری، بی‌دل
آنچنان غرق غروبی که سحر یادت نیست

-------------------------

با صدای بی‌صدا،
مث یه کوه بلند،
مث یه خواب کوتاه،
یه مرد بود، یه مرد.

با دست‌های فقیر،
با چشم‌های محروم،
با پاهای خسته،
یه مرد بود، یه مرد.

شب، با تابوت سیاه،
نشست توی چشم‌هاش؛
خاموش شد ستاره،
افتاد روی خاک.

سایه‌ش هم نمی‌موند
هرگز پشت سرش؛
غمگین بود و خسته،
تنهای تنها.

با لب‌های تشنه
به عکس یه چشمه
نرسید تا ببینه
قطره
قطره
قطره‌ی آب
قطره‌ی آب.

در شب بی‌تپش
این‌طرف، اون‌طرف
می‌افتاد تا بشنفه
صدا
صدا
صدای پا
صدای پا.

LIDA
12-04-2012, 11:42
کاشکی تاریکی می‌رفت، فردا می‌شد
صبح می‌شد، چشمون تو پیدا می‌شد
لب‌های ناز تو با قصه‌ی عشق
مث گلهای بهاری وا می‌شد

تا دلم شکوه رو آغاز می‌کنه
دیگه اشکم واسه من ناز می‌کنه

یادته قول دادی پیشم بمونی
قصه‌ی عشق، زیر گوشم می‌خونی
نمی‌دونست دل وا مونده‌ی من
که تو رسم بی‌وفایی می‌دونی

تا دلم شکوه رو آغاز می‌کنه
دیگه اشکم واسه من ناز می‌کنه

هنوز از عشق تو لبریزه تنم
عاشق چشمون ناز تو منم
نمی‌دونم چرا من هم مث تو
نمی‌تونم زیر قولم بزنم؟

تا دلم شکوه رو آغاز می‌کنه
دیگه اشکم واسه من ناز می‌کنه

----------------------------


نماز

تن تو، ظهر تابستون‌و به یادم میآره
رنگ چشم‌های تو بارون‌و به یادم میآره
وقتی نیستی زندگی فرقی با زندون نداره
قهر تو تلخی‌ی زندون‌و به یادم میآره

من نمازم تو رو هر روز دیدنه
از لبت دوستت دارم شنیدنه

تو بزرگی مث اون لحظه که بارون می‌زنه
تو همون خونی که هر لحظه تو رگ‌های منه
تو مث خواب گل سرخی، لطیفی مث خواب
من همونم که اگه بی تو باشه، جون می‌کنه

من نمازم تو رو هر روز دیدنه
از لبت دوستت دارم شنیدنه

تو مث وسوسه‌ی شکار یک شاپرکی
تو مث شوق رها کردن یک بادباکی
تو همیشه مث یک قصه، پر از حادثه‌یی
تو مث شادی خواب کردن یک عروسکی

من نمازم تو رو هر روز دیدنه
از لبت دوستت دارم شنیدنه

تو قشنگی مث شکل‌هایی که ابرا می‌سازن
گل‌های اطلسی از دیدن تو رنگ می‌بازن
اگه مردای تو قصه بدونن که این‌جایی
برای بردن تو با اسب بالدار می‌تازن

من نمازم تو رو هر روز دیدنه
از لبت دوستت دارم شنیدنه

--------------------------
یارب مرا یاری بده، تا خوب آزارش کُنم
هجرش دهم، زجرش دهم، خوارش کُنم، زارش کُنم

از خنده‌های دلنشین، وز بوسه‌های آتشین
صد شعله در جانش زنم، صد فتنه در کارش کُنم

بندی به پایش افکنم، گویم خداوندش منم
چون بنده در سودای زر، کالای بازارش کُنم

گوید: میفزا قهر خود، گویم: بکاهم مهر خود
گوید که: کمتر کُن جفا، گویم که: بسیارش کُنم

هر شامگه در خانه‌ای، چابک‌تر از پروانه‌ای
رقصم بر بیگانه‌ای، وز خویش بیزارش کُنم

چون بینم آن شیدای من، فارغ شد از سودای من
منزل کُنم در کوی او، باشد که دیدارش کُنم

گیسوی خود افشان کُنم، جادوی خود گریان کُنم
با گونه‌گون سوگندها بار دگر یارش کُنم

چون یار شد بار دگر، کوشم به آزار دگر
تا این دل دیوانه را راضی ز آزارش کُنم

LIDA
12-04-2012, 11:52
رو سر بنه به بالین، تنها مرا رها کُن
ترکِ منِ خرابِ شبگردِ مُبتلا کُن

ماییم و موجِ سودا، شب تا به روز تنها
خواهی بیا ببخشا، خواهی بُرو جفا کُن

از من گریز! تا تو هم در بلا نیفتی
بُگزین رهِ سلامت، ترکِ رهِ بلا کُن

ماییم و آبِ دیده در کُنجِ غم خزیده
بر آبِ دیدۀ ما صد جای آسیا کُن

خیره‌ کُشی‌ست، ما را، دارد دلی چو خارا
بُکشد کسش نگوید: «تدبیرِ خونبها کُن»

بر شاهِ خوبرویان واجب وفا نباشد
ای زردروی عاشق، تو صبر کُن، وفا کُن

دردی‌ست غیرِ مُردن، آن را دوا نباشد
پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کُن

در خواب، دوش، پیری در کویِ عشق دیدم
با دست اشارتم کرد کز عزم سوی ما کُن

گر اژدهاست بر رَه، عشق است چون زُمرد
از برق این زُمرد، هین، دفعِ اژدها کُن

-----------------------


من به خود می‌گویم:
«چه کسی باور کرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاکستر کرد؟»

با من اکنون چه نشستن‌ها، خاموشی‌ها،
با تو اکنون چه فراموشی‌هاست.

چه کسی می‌خواهد
من و تو «ما» نشویم
خانه‌اش ویران باد!

من اگر «ما» نشوم، تنهایم
تو اگر «ما» نشوی،
ـ خویشتنی

از کجا که من و تو
شور یکپارچگی را در شرق
باز برپا نکنیم

از کجا که من و تو
مُشتِ رسوایان را وا نکنیم.

من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه برمی‌خیزند

من اگر بنشینم
تو اگر بنشینی
چه کسی برخیزد؟
چه کسی با دشمن بستیزد؟
چه کسی
پنجه در پنجۀ هر دشمنِ دون
ـ آویزد

-------------------------


میونِ اینهمه کوچه که به‌هم پیوسته
کوچه‌ی قدیمی ما، کوچه‌ی بُن‌بسته

دیوار کاهگلی یه باغِ خشک
که پُر از شعرایِ یادگاریه
بین ما مونده و اون رودِ بزرگ
که همیشه مثلِ بودن جاریه

صدای رودِ بزرگ، همیشه تو گوشِ ماس
این صدا لالایی خوابِ خوبِ بچه‌هاس
کوچه اما هر چی هست، کوچه‌ی خاطره‌هاس
اگه تشنه‌اس، اگه خشک، مالِ ماس، کوچه‌ی ماس

توی این کوچه به‌دنیا اومدیم
توی این کوچه داریم پا می‌گیریم
یه روزم مثلِ پدربزرگ باید
تو همین کوچه‌ی بُن‌بست بمیریم

اما ما عشق رودیم، مگه نه؟
نمی‌تونیم پشتِ دیوار بمونیم
ما یه عمره تشنه بودیم، مگه نه؟
نباید آیه‌ی حسرت بخونیم

دستِ خسته‌مو بگیر
تا دیوارِ گِلی رو خراب کنیم
یه روزی، ـ هر روزی باشه ـ دیر و زود
می‌رسیم با هم به اون رودِ بزرگ
تنای تشنه‌مونو
می‌زنیم به پاکیِ زلالِ رود.

LIDA
12-04-2012, 20:14
میونِ اینهمه کوچه که به‌هم پیوسته
کوچه‌ی قدیمی ما، کوچه‌ی بُن‌بسته

دیوار کاهگلی یه باغِ خشک
که پُر از شعرایِ یادگاریه
بین ما مونده و اون رودِ بزرگ
که همیشه مثلِ بودن جاریه

صدای رودِ بزرگ، همیشه تو گوشِ ماس
این صدا لالایی خوابِ خوبِ بچه‌هاس
کوچه اما هر چی هست، کوچه‌ی خاطره‌هاس
اگه تشنه‌اس، اگه خشک، مالِ ماس، کوچه‌ی ماس

توی این کوچه به‌دنیا اومدیم
توی این کوچه داریم پا می‌گیریم
یه روزم مثلِ پدربزرگ باید
تو همین کوچه‌ی بُن‌بست بمیریم

اما ما عشق رودیم، مگه نه؟
نمی‌تونیم پشتِ دیوار بمونیم
ما یه عمره تشنه بودیم، مگه نه؟
نباید آیه‌ی حسرت بخونیم

دستِ خسته‌مو بگیر
تا دیوارِ گِلی رو خراب کنیم
یه روزی، ـ هر روزی باشه ـ دیر و زود
می‌رسیم با هم به اون رودِ بزرگ
تنای تشنه‌مونو
می‌زنیم به پاکیِ زلالِ رود.

----------------------


تو بارونی، تو بارونی ـ ببار که باغم بکُنی
تو آفتابی، تو آفتابی ـ بتاب که داغم بکُنی

تو می‌تونی با یک نگاه، دلها رو بی‌تاب بکُنی
هزار هزار ستاره رو از خجالت آب بکُنی
کویر خشک و تشنه رو سیراب سیراب بکُنی

روز و شب زنجیری‌ها آفتاب و مهتاب نداره
چشمۀ چشما به‌خدا خشکیده و آب نداره
دلی که منتظر باشه خواب نداره، خواب نداره

تو می‌تونی کلید باشی قفل درها رو وا کُنی
پاهای پینه‌بسته رو از زنجیرها جدا کُنی
تو می‌تونی برکه‌ها رو دریا کُنی، دریا کُنی

تو می‌تونی اگه بخوای قیامتی برپا کُنی
کبوترای خسته رو از قفسا رها کُنی
تو می‌تونی دیو شب‌و رسوا کُنی رسوا کُنی

تو بارونی، تو بارونی ـ ببار که باغم بکُنی
تو آفتابی، تو آفتابی ـ بتاب که داغم بکُنی

-------------------------
در تو خلاصه می‌شوم، با تو زلال می‌شوم
از پَر پیراهن تو، پُر پَر و بال می‌شوم

در شب یلدایی تو، صاحب روز می‌شوم
صاحب تحویل شبِ اولِ سال می‌شوم

در قفس ابری شب، ماهِ اسیر بوده‌ام
با تو رهاتر از همه، ماه هلال می‌شوم

تا ملکوت جذبه‌ات، شبانه راه می‌روم
چون‌که نظر کرده‌ی نور لایزال می‌شوم

برای از تو، من شدن؛ مرا مجال بس نبود
پس از تو در هوای تو، خود مجال می‌شوم

خاصیت سروده‌ها، تمام خواستن نبود
برای از تو دم زدن، شعر محال می‌شوم

جز غزل شیشه‌یی‌ام، شعر مرا سنگ بدان
چون پس از این شاعر تو، بر این روال می‌شوم

LIDA
12-04-2012, 20:18
پرستار

شب از شب‌های پاییزی‌ست.
از آن همدرد و با من مهربان شب‌های شک‌آور،
ملول و خسته‌دل، گریان و طولانی.
شبی که در گمانم من که آیا بر شبم گرید، چنین همدرد،
و یا بر بامدام گرید، از من نیز پنهانی.
و اینک (خیره در من مهربان) بینم
که دست سرد و خیس‌ش را
چو بالشتی سیه زیر سرم ـ بالین سوداها ـ گذارد شب
من این می‌گویم و دنباله دارد شب.

خموش و مهربان با من
به‌کردار پرستاری سیه پوشیده پیشاپیش، دل برکنده از بیمار،
نشسته در کنارم، اشک بارد شب.
من این می‌گویم و دنباله دارد شب.


--------------------------
اغ من

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر؛ با آن پوستین سردِ نمناکش.
باغ بی‌برگی،
روز و شب تنهاست،
با سکوت پاک و غمناکش.

ساز او باران، سرودش باد.
جامه‌اش شولای عریانی‌ست.
ور جُز اینش جامه‌ای باید،
بافته بس شعلۀ زرتار پودش باد.

گو بروید یا نروید، هرچه در هرجا که خواهد، یا نمی‌خواهد.
باغبان و رهگذاری نیست.
باغ نومیدان،
چشم در راه بهاری نیست.

گر ز چشمش پرتو گرمی نمی‌تابد،
ور به رویش برگِ لبخندی نمی‌روید؛
باغ بی‌برگی که می‌گوید که زیبا نیست؟
داستان از میوه‌های سر به گردون‌سای اینک خفته در تابوتِ
[پستِ خاک می‌گوید.

باغ بی‌برگی
خنده‌اش خونی‌ست اشک‌آمیز.
جاودان بر اسبِ یال‌افشانِ زردش می‌چمد در آن
پادشاه فصل‌ها، پاییز.
---------------------

قاصدک! هان، چه خبر آوردی؟
از کجا، وز که خبر آوردی؟
خوش خبر باشی، امّا، امّا
گِرد بام و درِ من
بی‌ثمر می گردی.

انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری نه ز دیّار و دیاری ـ باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تو را منتظرند
قاصدک!
در دلِ من همه کورند و کرند.

دست بردار ازین در وطنِ خویش غریب.
قاصدِ تجربه‌های همه تلخ،
با دلم می‌گوید
که دروغی تو، دروغ؛
که فریبی تو، فریب.

قاصدک! هان، ولی . . . آخر . . . ای‌وای!
راستی آیا رفتی با باد؟
با توام، آی! کجا رفتی؟ آی . . .!
راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟
مانده خاکسترِ گرمی، جائی؟
در اجاقی ـ طمعِ شعله نمی‌بندم ـ خُردک شرری هست هنوز؟

قاصدک!
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می‌گریند.

LIDA
12-04-2012, 20:38
دریچه‌ها

ما چون دو دریچه، رو به‌روی هم،
آگاه ز هر بگو مگوی هم.
هر روز سلام و پرسش و خنده،
هر روز قرار روز آینده.
[عمر آینۀ بهشت، اما . . . آه
بیش از شب و روز تیر و دی کوتاه]
اکنون دل من شکسته و خسته‌ست،
زیرا یکی از دریچه‌ها بسته‌ست،
نه مهر فسون، نه ماه جادو کرد،
نفرین به سفر، که هرچه کرد او کرد.

---------------------------
تاريخ اين ايام را
هر کس که خواهد خواند،
جز اين سخن از ما نخواهد راند:
اين نسل سر در گم،
بر توسن انديشه‌هاشان لنگ،
فرسنگ در فرسنگ
جز سوی ترکستان نمی‌رانند
تاريخ پيش از خويش را باری نمی‌خوانند.

-------------------------


دلتنگی‌های آدمی را
باد ترانه‌ای می‌خواند،
رویاهایش را
آسمان پرستاره نادیده می‌گیرد،
و هر دانه برفی
به اشكی نریخته می‌ماند.

سكوت،
سرشار از سخنان ناگفته است؛
از حركات ناكرده،
اعتراف به عشق‌های نهان
و شگفتی‌های بر زبان نیامده.

در این سكوت،
حقیقت ما نهفته است.
حقیقت تو
و من.

LIDA
12-04-2012, 20:38
برای تو و خویش
چشمانی آرزو می‌كنم
كه چراغ‌ها و نشانه‌ها را
در ظلمات‌مان
ببیند.

گوشی
كه صداها و شناسه‌ها را
در بیهوشی‌مان
بشنود.

برای تو و خویش، روحی
كه این همه را
در خود گیرد و بپذیرد.

و زبانی
كه در صداقت خود
ما را از خاموشی خویش
بیرون كشد
و بگذارد
ار آن چیزها كه در بندمان كشیده است
سخن بگوییم.


---------------------------
می‌خواهم آب شوم
در گستره افق
آنجا كه دریا به آخر می‌رسد
و آسمان آغاز می‌شود.

می‌خواهم با هر آنچه مرا در بر گرفته
یكی شوم.

حس می‌كنم و می‌دانم
دست می‌سایم و می‌ترسم
باور می‌كنم و امیدوارم
كه هیچ چیز با آن به عناد برنخیزد.

می‌خواهم آب شوم
در گستره افق
آن جا كه دریا به آخر می‌رسد
و آسمان آغاز می‌شود.


---------------------------

چند بار امید بستی و دام برنهادی
تا دستی یاری‌دهنده،
كلامی مهرآمیز،
نوازشی ،
یا گوشی شنوا
به چنگ آری؟

چند بار
دامت را تهی یافتی؟

از پای منشین!
آماده شو كه دیگر بار و دیگر بار
دام بازگُستری.

LIDA
12-04-2012, 20:39
پس از سفرهای بسیار و عبور
از فراز و فرود امواج این دریای طوفان‌خیز،
بر آنم که در کنار تو لنگر افکنم؛
بادبان برچینم؛
پارو وا نهم؛
سُکان رها کنم؛
به خلوت لنگرگاهت در آیم
و در کنارت پهلو گیرم
آغوشت را بازیابم.
استواری امن زمین را
زیر پای خویش.



* * *

پنجه در افكنده‌ایم
با دست‌های‌مان
به جای رها شدن.

سنگین سنگین بر دوش می‌كشیم
بار دیگران را
به جای همراهی كردنشان.

عشق ما نیازمند رهایی است
نه تصاحب.

در راه خویش
ایثار باید
نه انجام وظیفه.



* * *

سپیده‌دمان از پس شبی دراز
در جان خویش آواز خروسی می‌شنوم از دور دست
و با سومین بانگش
درمی‌یابم که رسوا شده‌ام.

LIDA
12-04-2012, 20:40
زخم‌زننده ،
مقاومت‌ناپذیر،
شگفت‌انگیز و پُر راز و رمز است؛
آفرینش و
همه آن چیز ها
كه "شدن" را
امكان می‌دهد.


------------------------


این‌همه پیچ،
این‌همه گذر ،
این‌همه چراغ،
این‌همه علامت!
و همچنان استواری به وفادار ماندن
به راهم،
خودم ،
هدفم ،
و به تو.

وفایی كه مرا
و تو را
به سوی هدف
راه می‌نماید.



----------------------------
جویای راه خویش باش
از این‌سان كه منم.
در تكاپوی انسان‌شدن.

در میان راه،
دیدار می‌كنیم
حقیقت را،
آزادی را،
خود را.

در میان راه،
می‌بالد و به بار می‌نشیند
دوستی‌یی كه توان‌مان می‌دهد
تا برای دیگران
مأمنی باشیم و یاوری.

این است راه ما؛
تو،
و من.

LIDA
12-04-2012, 20:41
در وجود هر كس
رازی بزرگ نهان است.
داستانی،
راهی ،
بیراهه‌یی،

طرح افكندن این راز
_ راز من و راز تو، راز زندگی _
پاداش بزرگ تلاشی پُر حاصل است.



* * *

بسیار وقت‌ها
با یكدیگر از غم و شادی خویش سخن ساز می‌كنیم.
اما در همه چیزی رازی نیست.

گاه به سخن گفتن از زخم‌ها نیازی نیست.

سكوتِ ملال‌ها
از راز ما
سخن تواند گفت.



* * *

به تو نگاه می‌كنم و می‌دانم
تو تنها نیازمند یكی نگاهی
تا به تو دل دهد،
آسوده‌خاطرت کُند،
بگشایدت،
تا به درآیی.

من پا پس می‌كشم؛
و در نیم‌گشوده،
به روی تو بسته می‌شود.

LIDA
12-04-2012, 20:41
در وجود هر كس
رازی بزرگ نهان است.
داستانی،
راهی ،
بیراهه‌یی،

طرح افكندن این راز
_ راز من و راز تو، راز زندگی _
پاداش بزرگ تلاشی پُر حاصل است.



* * *

بسیار وقت‌ها
با یكدیگر از غم و شادی خویش سخن ساز می‌كنیم.
اما در همه چیزی رازی نیست.

گاه به سخن گفتن از زخم‌ها نیازی نیست.

سكوتِ ملال‌ها
از راز ما
سخن تواند گفت.



* * *

به تو نگاه می‌كنم و می‌دانم
تو تنها نیازمند یكی نگاهی
تا به تو دل دهد،
آسوده‌خاطرت کُند،
بگشایدت،
تا به درآیی.

من پا پس می‌كشم؛
و در نیم‌گشوده،
به روی تو بسته می‌شود.

LIDA
13-04-2012, 18:40
تو و ناز و فتنه گری
من و افغان سحری
تو و چو گل دل آزاريها
من وچو مرغ شب زاري ها
چند از من بيخبری
ز دو عالم تو را خواهم
تو را خواهم ببين اشكم ،ببين آهم
نكند تا كی در آن دل آه زارم اثری
غم دل نسرايم پيش كسی
نزنم نفسی با همنفسی
كه ندارم جز تو كسی
نه دلم را سر انجامی، نه آرامی، نه كامی از دلارمی
نه تو را يك شب از رحمت بر حال من نظری
بی گل رويت با غم وحسرت يارم
آه و ناله بوُد كارم
بی تو چشمه ی خون بارم
آتشی به سينه دارم
جان اسيرم بسته ی بندت، صيد كمندت
بی تو ز جان گذرم
ز جهان گذرم
از من چون ميگذری
ز چه رو سوی ما نگهی
نكنی نگهی ز وفا به رهی نكنی
ببری جان و دل اما نام عاشق نبری

-----------------------


در این شب پر از سکوت دلم چه آه می کشد

و نقش چهره ی تو را کنار ماه می کشد

نشسته سرد و نا امید کنار راه بی کسی

و چشم های منتظر به سمت راه می کشد

به جرم فکر بودنت چه ظالمانه روزگار

ببین گذشته ی مرا پر از گناه می کشد

تو پشت کرده ای به من چه ساده است این دلم

که پشت کردن تو را چو تکیه گاه می کشد

به یاد آن گذشته ای که لحظه لحظه اش تویی

من و دل شکسته ای که سر به چاه می کشد


----------------------
پاي تكبير درخت، رقص باران بنويس

و اگر چتري نيست ، كمي آسان بنويس

سجده ی قامت برگ ، ریشه در رقص ِ قنوت

شاخه در حال ِ ركوع ، مشق ايمان بنويس

از فلوتي كه خدا، مي نوازد آرام

روي نت های قنوت ، درس انسان بنويس

كوچه را دور بزن ، كوچه ها منحني اند

فرم ِ این حادثه را ، شکل ِ میدان بنويس

زنگ ِ فریاد سكوت ، در هوا پيچيده ست

گوش كن همهمه را ، كمي از آن بنويس

فصل ناهنجاريست ، فصل بی برگی ِ باغ

خشكساليست ولي ، تو فراوان بنويس

LIDA
13-04-2012, 18:41
من و تو قصه ی یک کهنه کتابیم . مگه نه؟
یه سوالیم ، یه سوال بی جوابیم . مگه نه؟
یه روزی قصه ی پرغصه ی ما تموم میشه
آخرش نقطه ی پایان کتابیم . مگه نه؟
پشت هم موج بلا میشکنه و جلو میاد
وای بر ما که رو آب مثل حبابیم . مگه نه؟
کی میگه ما با همیم ، ما که با هم جفت غمیم
دو تا عکسیم و به زندون یه قابیم . مگه نه؟
ای خدا ابر محبت چرا بارون نداره
آسمون خشکه و ما تشنه ی آبیم . مگه نه ؟
کار دنیا رو که چشمم دیده بود گفت به دلم
ما دو تا پنجره ی رو به سرابیم . مگه نه . مگه نه ؟
اگه تا دامن خورشید خدا هم برسیم
آخر از بوسه خورشید کبابیم مگه نه؟

-------------------------


شناور سوی ساحل های ناپیدا
دو موج رهگذر بودیم
دو موج همسفر بودیم
گریز ما
نیاز ما
نشیب ما
فراز ما
شتاب شاد ما با هم
تلاش پاک ما توام
چه جنبش ها که ما را بود روی پرده دریا
شبی درگردبادی تند روی قله خیزاب
رها شد او ز آغوشم
جدا ماندم ز دامانش
گسست و ریخت مروارید بی پیوندمان بر آب
از آن پس در پی همزاد ناپیدا
بر این دریای بی خورشید
که روزی شب چراغش بود و می تابید
به هر ره می روم نالان به هر سو می دوم تنها

------------------------


خداحافظ مگو بامن مرو ای روح از جانم

در این دنیای عاشق کش تو هستی جان وجانانم

نهال خاطراتم را به دیده آب می دادم

گل یاد تو می روئید در رویای گلدانم

وگاهی بغض می کردم ز چشمم ژاله می بارید

زمان آبستن غم بود از پاییز چشمانم

پس ازتو آسمان بر دوش من آوار می گردد

ومی گیرم زاندوهت سرم را در گریبانت

بیا وبر دل سردم بیفشان نور عشقت را

که من بی روی تو هرگز در این وادی نمی مانم

ببین تندیس عشقم را که از فرجام می لرزد

نگیری گر تو دستم را زهم پاشیده می مانم

بمان با دست سرشارت غبار آینه بزدا

که ابر شوق چشمم را به پای تو ببارانم

تمنایم همه اینست ای تصویر رویایی

برای خواهش اشکم بمان در قاب چشمانم.

GORJI
14-04-2012, 15:04
می خوردن و شاد بودن آيين منست

فارغ بودن ز کفر و دین؛ دین منست

گفتم به عروس دهر کابین تو چیست

گفتــا دل خـرم تـو کابین مـن است

***

امشب می جام یـک منی خواهم کرد

خود را به دو جام می غنی خواهم کرد

اول سه طلاق عقل و دین خواهم کرد

پس دختر رز را به زنـی خواهم کرد



***



چندان بخورم شراب کاین بوی شراب

آید ز تراب چون روم زیر تراب

گر بر سر خـاک من رسد مخموری

از بوی شراب من شود مست و خراب

***

GORJI
14-04-2012, 15:04
در پای اجل چو من سرافکنده شوم

وز بیخ امید عمر بـرکنده شوم

زینهار گلم بجز صراحی نـکنید

باشد که ز بوی می دمی زنده شوم

***

آنان که اسیر عقل و تمییز شدند

در حسرت هست و نیست ناچیز شدند

رو باخبرا تو آب انــگور گـُـزین

کان بـی خـبران بغوره میویز شدند

***

ای صاحب فتوا ز تو پر کارتریم

با این همه مستی ز تو هُشیار تریم

تو خون کسان خوری و ما خون رزان

انصاف بـده کـدام خونخوار تریم؟

***

GORJI
14-04-2012, 15:05
گویند که دوزخی بود عاشق و مست

قولی است خلاف، دل در آن نتوان بست

گر عاشق و مست ، دوزخی خواهد بود

فردا باشد بهشـت همچون کف دست !

***

گویند بهشت و و حور عین خواهد بود

و آنجا می ناب و انگبین خواهد بود

گر ما می و معشوقه گزیدیم چه باک

آخر نه به عاقبت همین خواهد بود ؟



***

گویند بهشت و حور و کوثر باشد

جوی می و شير و شهد و شکر باشد

پر کــن قـدح بـاده و بـر دستم نِه

نـقدی ز هزار نـسیه بـهتـر باشد

***

GORJI
14-04-2012, 15:05
گویند بهشت عدن با حور خوش است

من می گویم که آب انگور خوش است

اين نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار

که آواز دهل برادر از دور خوش است

***

مـن هیچ ندانم که مرا آن که سرشت

از اهل بهشت کرد یا دوزخ زشت

جامی و بتی و بربطی بر لب کشت

اين هر سه مرا نقد و تو را نسیه بهشت

***

چون آمدنم به من نبد روز نخست

وین رفتن بی مراد عزمی ست درست

بر خیز و میان ببند ای ساقی چست

کاندوه جهان به می فرو خواهم شست

***

GORJI
14-04-2012, 15:05
جــز راه قـلـنـدران مـیخـانه مـپوی

جز باده و جز سماع و جز یار مجوی

بر کف قدح باده و بر دوش سبوی

می نوش کن ای نگار و بیهوده مگوی

***

ساقـی غـم مـن بلند آوازه شده است

سرمستی مـن برون ز اندازه شده است

با مـوی سپید سـر خوشم کـز می تو

پيرانه سرم بهار دل تازه شده است

***

چه خوش صید دلم کردی بنازم چشم مستت را

که کس مرغان وحشی را از این خوش تر نمی گیرد

GORJI
14-04-2012, 15:09
بي قرار توام و در دل تنگم گله هاست
آه بي تاب شدن عادت کم حوصله هاست
مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
در دلم هستي و بين من تو فاصله هاست
آسمان با قفس تنگ چه فرقي دارد
بال وقتي قفس پر زدن چلچله هاست
بي تو هر لحظه مرا بيم فرو ريختن است
مثل شهری که به روي گسل زلزله هاست
باز مي پرسمت از مساله دوري و عشق
و سکوت تو جواب همه مساله هاست



گر چشمان تو جز در پي زيبايي نيست
دل بکن آيينه اينقدر تماشايي نيست
حاصل خيره در آيينه شدن ها آيا
دو برابر شدن غصه آدم ها نيست؟
آنکه يک عمر به شوق تو در اين کوچه نشست
حال وقتي به لب پنجره مي آيي نيست
خواستم با غم عشقش بنويسم شعري
گفت هر خواستني عين توانايي نيست




زندگی بافتن یک قالی است

نه همان نقش و نگاری که خودت می خواهی

نقشه را اوست که تعیین کرده ، تو در این بین فقط می بافی

نقشه را خوب ببین !

نکند آخر کار ، قالی زندگیت را نخرند !

GORJI
14-04-2012, 15:19
عجب صبری خدا دارد ...

اگر من جای او بودم.

همان یک لحظه اول ،

که اول ظلم را میدیدم از مخلوق بی وجدان ،

جهانرا با همه زیبایی و زشتی ،

بروی یکدیگر ،ویرانه میکردم.




عجب صبری خدا دارد ...

اگر من جای او بودم .

که در همسایه ی صدها گرسنه ، چند بزمی گرم عیش و نوش میدیدم ،

نخستین نعره مستانه را خاموش آندم ،

بر لب پیمانه میکردم .




عجب صبری خدا دارد ...

اگر من جای او بودم .

که میدیدم یکی عریان و لرزان ، دیگری پوشیده از صد جامۀ رنگین

زمین و آسمانرا

واژگون ، مستانه میکردم .

GORJI
14-04-2012, 15:19
عجب صبری خدا دارد ...

اگر من جای او بودم .

نه طاعت می پذیرفتم ،

نه گوش از بهر استغفار این بیدادگرها تیز کرده ،

پاره پاره در کف زاهد نمایان ،

سبحۀ، صد دانه میکردم .




عجب صبری خدا دارد ...

اگر من جای او بودم .

برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان ،

هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو ،

آواره و ، دیوانه میکردم .




عجب صبری خدا دارد ...

اگر من جای او بودم .

بگرد شمع سوزان دل عشاق سر گردان ،

سراپای وجود بی وفا معشوق را ،

پروانه میکردم .

GORJI
14-04-2012, 15:20
عجب صبری خدا دارد ...

اگر من جای او بودم .

بعرش کبریایی ، با همه صبر خدایی ،

تا که میدیدم عزیز نابجایی ، ناز بر یک ناروا گردیده خواری میفروشد ،

گردش این چرخ را

وارونه ، بی صبرانه میکردم .




عجب صبری خدا دارد ...

اگر من جای او بودم.

که میدیدم مشوش عارف و عامی ، ز برق فتنۀ این علم عالم سوز مردم کش ،

بجز اندیشه عشق و وفا ، معدوم هر فکری ،

در این دنیای پر افسانه میکردم .




عجب صبری خدا دارد ...

چرا من جای او باشم .

همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و ،تاب تماشای تمام زشتکاریهای این مخلوق را دارد ...

و گر نه من بجای او چو بودم ،

یکنفس کی عادلانه سازشی ،

با جاهل و فرزانه میکردم .

عجب صبری خدا دارد ... عجب صبری خدا دارد ...

LIDA
14-04-2012, 17:00
وقتی استخوانهایم پوک شد
قلعه ی شنی آرزوهایم ناگهان فروریخت.
لحن آبی ذهنم،درآب شدن خانه ی شمعی
پرنده ای به نام آزادی را،چله نشست.
دخترآب،خرس عروسکی اش رادرخالی دستهای من
باحسرت درآغوش گرفت
به امیداینکه شاید
شاید،پشت بارانهای شمالی،تجلی کنم.
دخترآب
زاده ی قوم پاک آریا
زودزود،باشالیزارهای شمال سبزمیشوم
تادستهای حریصت،رویش همیشگی ام رالمس کند
ودرمردمک آبی نگاهم ،بخوانی که،چشمهایم همیشه برای توست.

----------------------------


ای خدادیگرنیامد.
عشقم درندیدنهایش گم شد.
باران ،سمفونی غم انگیزی مینواخت آن شب.
تلخ است قصه ی عادت
چهره ی ماهم فراموش میشود
ای خدادیگرنیامد
اوکه دل دادبه نگاری تازه تر
چهره ی اورانیزفراموش می کند
شاید،شایدروزی مجسمه ای ازجنس خداشوم و درکنج معبدافتخاراتش خاک بخورم
امااگرمحتاجم باشد،بازحاجتش را،روامیکنم
ای خدادیگرنیامد.

---------------------
ازتوسرودن پرواز ازبلندای تورماهیگیرپیراست برای این بچه ماهی نقره ای.
باتوبودن رادرخواب هم ندیده بودم.
چه خوشمزه است بوسه برگونه های سوزانت که انگار اتشفشانی خاموش دوباره بیدارگشته است تا اب کند یخهای قطبی قلبم را.
می دانم دوستم داری وتوهم خوب میدانی که پریدن را ازتو خواهم اموخت تا اسمان خراش خدا.
ازان روز که دستهای برف گونه ات را دردست سردم فشردم وتا امروز که سر برشانه هایت نهادم انگار حبابی بود که به دست کودک اپارتمان نشین به فضای بی ترانه ی اتاق رها گشته بود
وجنازه اش برنقش دل انگیز باغچه ی قالی سر به مرگ نهاد
تا زیر فشار راه رفتن منتظر پنجشنبه ها بماند
و در ان محیط مصنوعی الوان سرنوشتش را مرورکند.
ایمان دارم که خداتورابرای من افرید تا منتظربمانی که من بزرگ شوم وبااسبک چوبیم بیایم
وتورا ازدست دیو بی شاخ موسفید نجات دهم
وباخود به سرزمین خانه های بی سقف ببرم تا،تو باشی ومن باشم وفرسنگها اواز.

LIDA
14-04-2012, 17:02
اگرخفقان یک مرد،رامیفهمیدی
بغزفروبرده درگلو را میگویم
این چنین خیره درچشمهایم نمیگفتی به سلامت.
من قدیمی هستم
درشهری قدیمی نفس میکشم
دوستانم همه قدیمی هستند
قدیمی فکرمیکنند
نمیخواهم،نمیتوانم روشنفکرباشم
اگرامروزی بودن این چنین است،میخواهم درگذشته بمیرم
امروزی هابه غیرت میگویندشک.
اگرغیرت شک باشد،میخواهم شکاک بمیرم.
روزی خدافرشتگان رامجبورکردانسان راسجده کنند
میدانست که بعضی انسانها،قبل ازمردن،میمیرند
مردن اگرچاره ی آزادیست،همین امشب درگذشته، میمیرم.

---------------------------


چیک چیک، باران مینویسد،انشایی درباره ی نبردسوزان تن من،تن تو.
اتفاق مقدس ،من وتو،نه،ما
امیزش اب وخاک
تن لخت شالیزارازشهوت باران خیس شد
چترمی شوم برتن عریانت
شاید،شاید،رگهای حریص من ازخون توارضاء شوند
تورابه خودمی فشارم ،تا درتونفوذکنم ،تابفهمی که چقدردوستت دارم.
من درطرح بکر،تنت، خدارادیدم که چه ماهرانه برجستگیهای صورتی وقهوه ای رابادستهایش تراشیدبرای من
ودرنقش پاهایت، جایی هم برای من گذاشت.

--------------------------
یک مشت عطرشالیزار،تقدیم توکه ازپشت شالیهای جوان به آهنگ بادمیرقصی.
یک پیاله پرازدریا،برای من، تاازاین همه آبی مست شوم.
شکوفه های صورتی وسپیدرا،میبافم بردستهای مهربانت
تا،زایش زمین رادربلوغ تابستان مادری کنی.
من ازمهتابی خانه ی تو
تاآفتابی پنجره های باز
پاورچین پاورچین، فاصله ها رامیدوم
تاپروازرا،جزء من وتوخدایی نباشد.
پیچک تنهایی من، درخودنمایی شب بوها
دل به نیلوفری بست که وارث قصه های مادربزرگ بود
همان مادری که هنوز،باچشمهای آبیش دوستم دارد.

LIDA
14-04-2012, 17:03
پروانه ی شیشه ای،ازپشت فانوسک خیال من
به روی پیچکی نقره ای،که زاییده ی آب بود،نشست.
غوک درخت ابریشمی که شکارآرزوهایم راهمیشه نقشه می کشد
اینبار،ناباورانه شکست خورد.
همیشه باختن،سرنوشت من نیست!
یاس دست نیافتنی که به تازگی درخوابهایم میبینمش
چنان،به ابرچشمهایم،پاکوبید،که ناگهان،بی مقداربارید.
بانوی یاس،وقتی آوازی ازآینه برایم خواند
سواربربالهای ستاره،پروازهای نور،راتماشامیکردم.
من ازشبهای کنج تنهایی،طناب نازکی به احساسش آویخته ام
تاشایدهمه ی قوانین رادرخیالم پاک کند
که بتوانم خدارابادستهایم ،اندازه کنم.

---------------------------


خوابیدن باتو،میان بوته های مرطوب
خوابیدن باتو،زیرسقفی ازعلف
درشعاعی ازمه،گم شدن درتو.
تراوش های شبنم،بوسه های نوربه برهنگی،به شیارهای سبزبرگ.
آه...چقدرروانی میشوم،ازعطرتنت.
چقدرقلبم ،تندتندمیزند،وقتی احساسم را،استادانه مینوازی.
برای توبکرمیمانم،فقط برای تو
تابیایی که،دست میان احساست ببرم وتماشاکنم چشمهایت راوقتی خواب ازآن میچکد
وباتوبخوابم تاصبح نیلوفر.
اگردستهای تردید،دست ازسرمابردارند
اگرثانیه های خسته،کمی تندتربدوند
باتومیخوابم،برای همیشه...

---------------------------
ازتباربارانم
ازحاشیه های سبزشمالی
سادگی درنفسهایم جاریست
ازاتاقم تادریا،راهی نیست
خاطراتم رابردفترماسه ها،باانگشتانم نوشتم
تاهمه بدانندکه من شمالی هستم،عطرشالیزار،توی دستم
باران برخاک میتراود،مست میشوم
شبنم برذهن گیاه میتراود،مست میشوم
من از،زمزمه ی قمری ها،پرازهیجانم
من از،عشق بازی پرستوها،پرازهیجانم
ساده میخوابم،ساده عاشق میشوم وساده میمیرم
چون که من شمالی هستم،عطرشالیزار،توی دستم
من تورادوست دارم،اورادوست دارم،همه رادوست دارم.
مادرم باشکوفه هارویید
پدرم با مه، سبزشد
معشوقه ام راجنگل زایید
طبیعت خدایم شد
آری من همینم،ساده ی ساده
چون که من شمالی هستم،عطرشالیزارتوی دستم.

LIDA
14-04-2012, 17:05
روزگار،ای روزگارلعنتی
اگرمیدانستم اینگونه نامردی،نمیگفتم به پایت آب میشوم تاآخرین قطره.
روزگار،ای روزگارکاغذی
ماقدیمی می اندیشیدیم وفکرکردیم ،مردشده ایم
اماصدافسوس که ازمردانگی فقط آموختیم پای حرفمان ایستاده بمیریم.
کاش میفهمیدی روزگاردرسکوت مردن چه حسی دارد
کاش میپرسیدی که آیادوست دارم بازیچه ات شوم.
روزهای جوانیم سواربربال مرغان هوایی گذشت ورفت
ومن دراین فکرگیرکرده ام که چه آرزوهایی داشتم ودیگرندارم
چه هامیبینم وباورندارم.

-------------------------
من وحرفهای نگفته
من وهزارویک سخن بردل
من وآینه هایی که هرگزدروغ نمیگویند
من ودقیقه های تنهایی
وای باران باران چه میشوداگرزودتربباری؟
من وشب وپنجره
آن که به جایی نرسیدفریادبود.
من وخوابهای سیاه وسفید.
آن که بوسیدمش گل نبود،خاربود
بین ماهرپنجره دیواربود.
من ومسافری که مقصدنداشت
من وخداکه باکسی هم سفره نشد.
درخانه ماهمیشه بازاست
نمیدانم چراکسی برای مانذری نمی آورد.
من وعقده های بچگی
من واین همه میل پریدن
من وتو...
من ودرختی که هیچوقت سیب نداد.
من ومنی که درمن مرد.
من وتقدیروروزهایی که به همین سادگی گذشت...

-----------------------
عاشقانه ای برای توکه ازپشت پرچین کوتاه باغهای شمالی نگاهم میکنی.
برای تودخترک روستایی که عطرماهی وماسه دردستهایت جاریست.
برای تومینویسم که ساده عاشق میشوی
که درچشمهایت معجزه ی دریانهفته.
صدایم کن که ازشالیزاربه سویت بدوم
صدایم کن که جنگل هنوزدلش برای میرزاتنگ است.
دخترآب،مادرت باریدونارنج زارهاعروسی شد.
سادگی ازتومعنی گرفت.
اززایش سینه های توسفیدرودسیراب شد.
صدایم کن که بهانه میخواهم برای رفتن به دریا
بهانه ای که لب ساحل بانگرانی منتظرم باشد.
ترانه ای محلی بخوان وازمیان باغهای چای میهمانم کن به آن زیبای همیشه آبی.
من به میهمانی چشمهای توعادت دارم ای زیبای همیشه آبی.

LIDA
14-04-2012, 17:09
>درشهرباران صداقت جاری ست.
همشهریهایم درجیبشان سادگی دارند.
درچشمهای آبی مابرای دروغ جایی نیست.
هنوزازمعجزه ی انگورمست میشویم
مستی راهی ست برای تنهاشدن باخدا.
سفیدرودازشوق هم آغوشی باران اشک درچشمهایش حلقه زده.
اینجادستهای مردم بوی نان میدهد.
هنوزازبرکت شالیزارخواهرانم عروس میشوندوکودکان راازشیرسیراب میکنند.
اینجادرختان هرگزنمیمیرند.
درشهرباران مال دنیاملاک سنجش نیست
هرکه فقیرترباشدغنی ترمیرود.
اینجاکبوترباکبوتر،بازبابا زراکسی نمیفهمد.
شهرماهمیشه بارانی ست.
-------------------------


بارویای سقفی برای همه به باغهای کودکی ام سرمیخورم.
به کوچه باغ ودیوارگلی که باهمه ی کوتاهی مراازآن همه لبخندجداکرده.
سالهای گرم برفی زودآب شد.
پدربزرگ ازخاطرات کودکی میگفت وماحسرت میخوردیم.
ماازآن سالهای شیرین میگوییم وکودکانمان حسرت میخورند.
وقتی بچه بودم مادرم بوی بهارنارنج میدادوچقدرچشمهایش زیبابود.
آن روزهایک دنیافامیل داشتیم وحال دردهکده ام کسی مرانمیشناسد.
کاش هرگز بزرگ نمیشدم یادست کم آدمهابزرگ نمیشدند.
وقتی بچه بودم کسی به جهنم نمی رفت.
مادران همه ی آدمهارابه بهشت راه میدادند.
آنوقتهابااینکه کوچک بودم درخیابان گم نمیشدم
اماحالاگاهی وقتهاخودم راهم گم میکنم.
درزمانه ای که آتش رانمادکفرمیدانندبه پروانه شدن می اندیشم.
شایدپریدن دریچه ای باشدبه لبخند ی قدیمی.

-----------------------


باران چقدربایدبباری تادریاشوم؟
چندهزاردرخت بایددرمن برویدتاجنگل شوم؟
روح سبزوساحلی من درمن نمیگنجد.
شبهاماسه هارادرآغوش میگیرم اماخوابم نمی گیرد.
کاش میدانستم چقدرخوب بودن نیازاست تاپروانه شدن.
شالیهارادروکردندوپاییزشد
امسال هم نیاموختم چگونه شالیزارشوم.
چقدربخشش نیازاست تاتکه ای ازخداشوم؟
آنقدرقالبم کوچک شده که ازخداشدن هم ارضانمیشوم.
اینجاجای من نیست
بالهایی برای پریدن میخواهم.

LIDA
14-04-2012, 18:40
بهارکه پرستوهامی آیندمن کوچ میکنم.
مقصدمن شهرآرزوهای آبی ست.
بهارکه بیایدشکوفه هاناخواسته میشکفند
ومن باچمدانی پرازبرف به سوی خورشیدمیروم.
لحظه ی ناب دل کندن ازنداشته هایم
وخداحافظ ای داشته های من:
شالیزار
جنگل
دریا
ونیلوفر.
توراهم میبرم نیلوفر
اماآنجامرداب نیست.
آنجاآسمان هم دریایی ست.
بهارکه بیایدمن میروم ونارنجهابهاری میشوند.
میروم به جایی که هرقطره ی باران دریچه ای به دریاست.
آنجاهواآبی ست
خداآبی ست
وچشمهای من انعکاس دنیایی لبریزازآبی ست.

-----------------------


شالیزارسبزشد،بازپیش من نیستی
پرستو،جوجه اش بالغ شد،بازپیش من نیستی
دلم پوسید،دلم دق کرد،جوانی تمام شدوبازپیش من نیستی
سوی چشمم را،گریه برداشت وباخودش برد
تابستان هم تمام شدوبازپیش من نیستی
آسمان کبودشد،ابربارید،فاصله عادت شدوبازپیش من نیستی
هوس پرکشیدوازدلم دورشد
باتوبودن دلیل بودن شد
این دل بیچاره برایت تنگ شد
درحسرت مردم وبازپیش من نیستی.

--------------------------


دلم برای این همه زیبایی تنگ شده بود.
برای مادرم:دریا
پدرم:جنگل
برادرم:شالیزار
ودوستانم :دهقانان فقیر.
مادرم ارام بود.مواج شد.
پدرم سبزبود.پائیزشد.
برادرم برکت داشت.ثمرندادودوستانم هنوزفقیرمانده اند.
خانواده ام راهمه پرسیدند.
اما وارثان فقرزیر پاهای بدبوی ماشینها له شدند.