PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : اعترافات تكان دهنده شما!(كمي تا قسمتي طنز)



SHAHA3
19-09-2012, 19:04
سلام دوستان در اين بخش قصد دارم اعتراف ميكنم... هارو كه تو ارشيوم دارم با شما به اشتراك بذارم اميد وارم شما هم اعترافاتونو با بقيه دوستان در اينجا به اشتراك بذاريد :ay:

SHAHA3
19-09-2012, 19:11
وقتی پدرم روزنامه میخونه روزنامه رو وسط آسمون و زمین تو هوا جلوی صورتش نگه میداره، اعتراف میکنم بچه که بودم یواشکی میرفتم پشت روزنامه طوری که پدرم منو نبینه و با مشت چنان میکوبیدم وسط روزنامه ،پاره که میشد هیچ، عینکش می افتاد ، و بابا کل مطلب رو گم میکرد. کلاً پدرم 30ثانیه هنگ میکرد. بعد یک نگاه عاقل اندر صفیحی به من میکرد و حرص میخورد. اما هیچی بهم نمیگفت و من مانند خر کیف میکردم. تا اینکه یه روز پدرم پیش دستی کرد و قبل از من روزنامه رو کشید و با داد گفت: نکن بچـه. منم هول شدم مشت رو کوبیدم تو عینکه بابام. عینک شکست. من 5 روز تو شوک بودم





سوار اتوبوس شدم، رفتن تو قسمت آقایون پیش یه آقایی نشستم و از خستگی خوابم برد، نزدیک مقصد دیدم زانوم درد میکنه فهمیدم آقایه کناری 3-2 بار با کیفش کوبیده تو پام تا بیدارم کنه چون میخواست پیاده بشه و من جلوش رو گرفته بودم، خیلی شاکی نگاش کردم، راننده هم بالا سرم بود. آقاء گفت : ببخشید خانم 5 بار صداتون کردم نشنیدین، ترسیدیم. اعتراف میکنم برای اینکه ضایع نشم که مثل خرس خواب بودم وانمود کردم که کَر هستم و با زبون کر و لالی و طلبکارانه عصبانیتم رو نشون دادم ، مرد بیچاره اینقدررررر ناراحت شده بود 10 دفعه با دست و ایما و اشاره از من معذرت خواهی میکرد






اعتراف میکنم راهنمایی که بودم به شدت جو گیر بودم، همسایگیمون یه خانومه بود که تازه از شوهرش طلاق گرفته بود، شوهره هم هر روز میومد و جلو در خونش سر و صدا راه مینداخت، خیلی دلم واسه خانومه میسوخت، یه روز که طرف اومده بود عربده کشی تصمیم گرفتم که برم و جلوش در بیام، رفتم تو کوچه و گفتم آهای چیکارش داری؟ یارو نه نگاه بم انداخت و یه پوزخندی زد و به کارش ادمه داد ، منم سه پیچش شدم ، وقتی دید من بیخیالش نمیشم گفت اصلا تو چیکارشی؟ منم جوگیر، گفتم لعنتی زنمه





احمقانه ترین کار زندگیم این بود که سعی کردم مفهوم ای دی اس ال رو برا مادربزرگم توضیح بدم





اعتراف میكنم بچه كه بودم با دختر و پسر خاله هام لباس كهنه میپوشیدیم میرفتیم گدایی با درامدش بستنی میگرفتیم كه همسایمون مارو لو داد و كتك خوردیم

SHAHA3
19-09-2012, 19:13
اعتراف میکنم به عنوان 1 مهندس میخواستم دیوار رو سوراخ کنم، شک داشتم که از زیر جایی که میخوام سوراخ کنم سیم برق رد شده باشه، واسه اینکه برق نگیرتم فیوز رو قطع کردم، تازه وقتی دیدم دریل کار نمیکنه کلی غصه خوردم که دریل سوخت !!






اعتراف میکنم بچه که بودم..جو گیر بودم نماز بخونم....بعد چادر گل منگولیمو میذاشتم مهرم میذاشتم رو به قبله وا میستادم شروع میکردم به نماز خوندن...اما جای سوره ها شعر کلاه قرمزیو می خوندم....>>>آقای راننده...آقای راننده...یالا بزن توو دنده....:دی






اعتراف میکنم یه بار پسر همسایه چهارسالمونو با باباش تو خیابون دیدم گفتم سلام نوید چطوری؟

دیدم بچهه تحویلم نگرفت باباهه خندید

اومدم خونه به مامانم گفتم نوید ماشالا چقد بزرگ شده!

مامان گفت نوید کیه؟

گفتم: پسر آقای ...

گفت اون اسمش پارساست اسم باباش نویده






بچه بودم
از خواب که بیدار میشودم چشمام که قی‌ میکرد از مامانم می‌پرسیدم چرا چشمام صبح که از خواب پا میشم توش آشغاله؟ مامانم که خودش دلیلشو نمیدونست بهم میگفت پسرم چون روزا شیطونی میکنی‌ شبا شیطون میاد پی‌ پی‌ می‌کنه تو چشات منم یک شب تا صبح بیدار موندم تا ببینم شیطون کی‌ میاد پی پی کنه تو چشمام.... اسکل بودم





چند وقت پیش :d
تو حیاط خونه سیگار میکشیدم که صدای باز شدن در حیاط اومد منم حول شدم سیگارو روی گوشیم خاموش کردم (!!) و بدترش اینکه بلافاصله گوشیو پرت کردم تو باغچه و سیگار خاموش موند تو دستم

SHAHA3
19-09-2012, 19:18
در اقدامی شجاعانه اعتراف میکنم که از درس تنظیم خانواده افتادم . اونم فقط به این خاطر که در جواب سوال احمقانه استادم که بهم گفت مگه این کلاس جای خوابه ؟ خیلی صمیمی و خرم گفتم : بیخیال استاد . کی تا حالا 8 صبح خانوادش تنظیم شده !!!!!! کلاس رفت رو هوا استادم منو انداخت بیرون تا کم نیاورده باشه






اعتراف می کنم معلم دوم دبستانم می گفت املا ها رو خودتون بنویسید که من با دوربین مخفیا می بینم کی به حرفام گوش می ده ...ازون روز کار من شده بود گشتن سوراخ سمبه های خونه و سوال های مشکوک از مامان بابام:امروز کی اومد؟ کی رفت؟ به کودوم وسیله ها دست زد؟ بیشترم به دریچه کولر شک داشتم






اعتراف می‌کنم
سر فینال جام جهانی‌ تا لحظه‌ای که اسپانیا گل زد فکر می‌کردم اسپانیا نارنجیه، هلند آبی‌، گل هم که زد کلی‌ لعنت فرستادم به هلند، بعد گل رو صفحه نوشت اسپانیا ۱ - هلند ۰ ، تازه فهمیدم کل بازی داشتم اشتباه فحش میدادم






اعتراف میکنم وقتی داداشم دو ماهش بود رفتم خندون تو آشپزخونه، مامانم گفت نارنگیتو خوردی؟ گفتم آره، تازه به آرشم دادم!

بیچاره مامانم بدو بدو رفت نارنگی رو از حلقش کشید بیرون! :دی





عموم میخواست وام یکی از دوستاشو جور کنه زنگ زد به رییس بانک کلی صحبت کرد باهاش... حرفش که تموم شد اس ام اس داد به رفیقش که دهن رییس بانک رو ****** اشتباهی سند کرد واسه رییس بانکه!!

SHAHA3
19-09-2012, 19:20
اعتراف می کنم کلاس اول دبستان بودم تحت تاثیر این حرفا که نباید به غریبه آدرس خونتون رو بدید، روز اول به راننده سرویس آدرس اشتباهی دادم و از یه مسیری الکی تا خونه پیاده رفتم و تازه فرداش موقعی که سرویس دنبالم نیومد تازه شاهکارم معلوم شد برای خانواده :دی





اعتراف میکنم چند ماه پیش تو شرکت بودم سر کارام یهو مدیر عامل از تو اتاق خودش گفت: امیرجووون...بلند گفتم جانم؟ گفت خیلی میخوامـــت....گفتم منم همینطور....گفت پیش ما نمیای؟؟؟؟ گفتم چرا..حمتاً..از پشت میزم بلند شدم برم تو اتاقش..به در اتاقش که رسیدم دیدم داره تلفن حرف میزنه با امیر دوستش

و من از شدت ضایعگی دیوارو گاز گرفتم






*اعتراف می کنم دختر خاله ام رو بعد از مدت ها دیده بودم و هفت ماهه باردار بود. خیر سرم اومدم جنسیت بچه رو بپرسم گفتم خب حالا قراره مامان شی یا بابا؟!





*اعتراف می کنم یه بار کولرمون سوخت یه لحظه فکر کردم به خاطره اینه که همه با هم جلوش دراز بودیم.





*اعتراف می کنمیه بار یه فامیلمون از انگلیس اومده بود و یه خورده شکلات با یه خمیر دندونه گنده. منم زود خمیردندون گنده سوغاتی آورده بود رو برداشتم. خلاصه یه ۶ ماهی مسواک می زدم با بدبختی آخه هم تلخ بود هم تند تا اینکه یه روز رفتم یه لوازم آرایشی برای مامانم رنگ مو بخرم دیدم!!!! از این خمیر دوندن اینجا هم داره با کلی کلاس از فروشنده پرسیدم آقا این خمیر دندنه چند؟ فروشنده هم گفت آقا این خمیر ریشه تازه فهمیدم چرا بعد از مسواک اونقدر دل پیچه می گرفتم.

SHAHA3
19-09-2012, 19:22
*اعتراف می کنم وقتایی که خیلی ناراحت می شم زار زار می شینم گریه می کنم. وقت دماغم آویزون می شه پاکشون نمی کنم، آخه شوره، خیلی خوشمزست، دوست دارم!





*اعتراف می کنم بیشتر ساعات التماسی که تو زندگیم داشتم مربوط به دوم ابتداییم میشه که به یک سگ التماس می کردم جون مامانت اینجا یخ زده پارس نکن من مثه آدم رد بشم…
احمق اینقدر پارس کرد ۱۰-۱۲ بار تو ۵ متر خوردم زمین: زانوم ترک خورد دماغمم شکست…







*اعتراف می کنم بچه که بودم چای شیرین درست کرده بودم. شکر فقط واسه یک چای مونده بود. منتظر بودم قاشق بیارن هم بزنم دیدم قاشق نمیارن. بعد کلی جیغ می زدم سر خواهرام. می دونین چی می گفتم؟ ای بابا قاشق نیاوردین شکرم حل شد همش چه جوری چای شیرین درست کنم الان؟






*اعتراف می کنم اون روز که استیو جابز مرد هی نت رو چک می کردم می دیدم نوشته جابز مرد هی با خودم می گفتم حالا این «جابر» کیه که مرده؟ نمی فهمیدم! بد هی دیدم به جای جابر نوشتن جابز! خیلی محق رفتم به داداشم گفتم این پیج های ایرانی گندشو درآوردن. مطالبشون همش کپی پیسه. اون احمق اولی اشتباهی جابر رو نوشته جابز اون منگل هایی که کپی پیست کردن نکردن بخونن ببینن اشتباه تایپی داره همینجوری جابز کپی کردن! همه نوشتن جابز مرد، جابز ال، جابز بل!!

داداشم گفت استاد، او جابز بود! صاحب اپل…







*اعتراف می کنم هر وقت گوشیمو تو خونه گم می کنم به داداشم می گم یه زنگ بزن صداش دربیاد ببینم کجاس یه بار کنترل تلویزیون گم شده بود گفتم یه زنگ بزن

SHAHA3
19-09-2012, 19:25
*اعتراف می کنم ۲ سال پیش یه همسایه داشتیم، از بچگی که فوتبال بازی می کردیم جلو درشون و وقتی که توپمون می افتاد تو حیاطشون زااااارت پاره می کرد. عقده داشتم. پسرش داماد شده بود. عروسی هم خونه خودشون بود. قبل از اینکه بره دنبال عروس آرایشگاه، ماشینشو که سانتافه بادمجونی بود گذاشته بود دم در. من که ا ینو نشون کرده بودم، رفتم موتور رفیقم رو گرفتم و طی یه عملیات از پیش تعیین شده یه کلاه کاسکت گذاشتم. رتم دم ماشینش روغن موتور سوخته (که رنگ ماشین رو به کل می بره) ریختم رو ماشینش، همین!!… اما خداییش دست به گل هاش نزدم… پسر خوبیم نه؟






اعتراف میکنم بچه که بودم یه بار با آجر زدم تو سر یکی از بچه های اقوام , تا ببینم دور سرش از اون ستاره ها و پرنده ها می چرخه یا نه!!!!!
تازه هی چند بارم پشت سر هم این کار و کردم , چون هر چی می زدم اتفاقی نمی افتاد!!!!

چند روز پیش دختر خالم گوشیشو خونمون جا گذاشته بود ... بهش اس ام اس(!) زدم گوشیتو جا گذاشتی!!!!!!!

* * * * * * * * * * * *



* * * * * * * * * * * *

اعتراف میکنم دوران راهنمایی روز معلم همه تخم مرغ آورده بودن که توش پر گل بود منم یه تخم مرغ خام آورده بودم که بزنم بخندیم! معلم اومد داخل همه سرو صدا کردن و شادی کردن تخم مرغارو میزدن به تخته منم این وسط تخم مرغو زدم به تخته ! ترکید رو تخته پاشید همه جا ، رو لباس معلمم ریخت ! سریع گفت کی بود ؟!!؟ هیچکی هیچی نگفت با این که میدونستن کار منه خلاصه از ته کلاس 4 - 5 نفر شلوغو آورد بیرون زدشون ولی نگفتن کار من بود ! چون شاگرد زرنگیم بودم معلمه شک نمیکرد بهم !
وقتی از کلاس اومدیم بیرون تا دو کیلومتر به صورت چهار نعل فرار کردم آخرم سر کوچه گرفتن زدنم !

* * * * * * * * * * * *

SHAHA3
19-09-2012, 19:27
* * * * * * * * * * * *

اون زمان که از این نوشابه شیشه ای ها بود یه روز خواستم یه شیشه که اضافه اومده بود رو بذارم تو در یخچال دیدم بلنده جا نمیشه. درش آوردم یکمش رو خوردم دوباره گذاشتم، در کمال تعجب دیدم نه، بازم جا نمیشه !!!!

* * * * * * * * * * * *

غزاله : اعتراف میکنم یه روز که دیر از خواب بیدار شده بودم از اتاق که رفتم بیرون دیدم خونه سوت و کوره فهمیدم که کسی خونه نیست و عصبانی شدم شروع کردم به غر زدن و فحش دادن به اعضای خونه که چرا نمیگن و میرن بیرون خدا براتون نخواد یهو دیدم بابام رو کاناپه نشسته داره منو با تعجب میبینه! اون لحظه فقط تونستم با سرعت باد برگردم تو اتاقم !

* * * * * * * * * * * *

اعتراف می کنم اولین باری که رفتم کارواش منم همراه کارگرها داشتم ماشینو میشستم که مسئول کارواش اومد خجالت زده جمعم کرد !
خوب چی کار کنم فکر کردم زشت اونا ماشین منو بشورن من وایستم نگاه کنم !

* * * * * * * * * * * *

SHAHA3
19-09-2012, 19:28
سر کوچمون یه حموم عمومی بود با دوستام میرفتیم جلوش که اسفالت نبود چاله میکندیم روش خاک میریختیم میشد باتلاق تا میومدن بیرون میافتادن توش ما هم میخندیدیم فرار میکردیم

* * * * * * * * * * * *

اعتراف میکنم امشب تو عروسی اومدم به داماد شاباش بدم دیدم کلا یه اسکناس ده هزارتومنی دارم ، اسکناس رو دادم بهش از دستش یه اسکناس پنج تومنی با یه دو تومنی گرفتم !!

* * * * * * * * * * * *

رفتم بلیط بخرم ، منشی بهم میگه سفر خوبی داشته باشین ، گفتم همچنین !!

* * * * * * * * * * * *

اعتراف می‌کنم که وقتی‌ پنج سالم بود عمه مامانم اومده بود ایران و اصلا فارسی بلد نبود منو برد که از سوپر مارکت سر کوچه سیگار بگیریم منم گفتم آقا یه بسته سیگار کنت با یک دونه تخم مرغ شانسی بدید ، عمه مامانم پرسید این چیه ؟ منم خیلی‌ خونسرد گفتم این جایزه سیگاره !

* * * * * * * * * * * *

اعتراف می‌کنم تو بچگی‌ دوست داشتم تو آینده آرایشگر بشم فقط به خاطر اینکه موهای ریخته شده رو کاشیهای سلمونی رو جارو کنم !!

SHAHA3
19-09-2012, 19:29
سامان : اعتراف میکنم کوچیک که بودم عشقم این بود که شیشه نوشابه رو حسابی تکون بدم تا گازشو بخورم. یه بار ناهار سر سفره روبروی بابام نشسته بودم جوری شیشه نوشابه رو تکون دادم که نتونستم جلوی گازشو بگیرم هول شدم شیشه رو سمت بابام گرفتم چشتون روز بد نبینه بابام خیس خالی شد از بس هول کرده بودم زول زده بودم بهش و شیشه خالی نوشابه همچنان دستم بود بقیش هم خودتون می دونید !

* * * * * * * * * * * *

آرش : اعتراف میکنم یه بار مهمونی بود به من گفتن برنج رو از تو پلوپز درسته برگردونم تو دیس و بیارم سر غذا ، دیس دستم بود و رو هوا گرفته بودم واسه خودم آرتیست بازی میکردم که یه دفعه برنج از تو دیس لیز خورد قلمبه از سمت برنجش افتاد روی موکت بدون اینکه پخش بشه. منم بلندش کردم مو ها و آشغالایی رو که بهش چسبیده بود تمیز کردم دوباره گذاشتمش تو دیس آوردم سر سفره !

* * * * * * * * * * * *

سارا : اعتراف می کنم یه روز عصر خواهرمو از خواب بیدار کردم گفتم صبحه مدرست دیر شده با چشم گریان بچه کلاس اولی رو فرستادم مدرسه !!

* * * * * * * * * * * *

علی : اعتراف میکنم آقایی داشت به یکی دیگه شیرینی میداد منم رفتم برداشتم گفتم قبول باشه جلوتر که رفتم برگشتم دیدم بنده خدا شیرینی واسه خونه خریده به دوستشم تعارف میکنه من فکر کردم نذریه !

* * * * * * * * * * * *

آرش : اعتراف میکنم وقتی تاکسی دنده عقب اومد سوار شدم راننده گفت آقا میخوام پارک کنم مسافر کش نیستم برو پایین داشتم از خجالت میمردم !
اعتراف میکنم ک یه روز جوجه رنگي گرفته بودم بعد شب شد ديدم خيلي تنهاست بعد حس مادرانه مرغ بهم دست داد بعد جوجه اوردم پيش خودم بخوابه بعد وقتي صبح بلند شدم ديدم جوجه له شده

SHAHA3
19-09-2012, 19:30
اعتراف ميکنم 15 سال پيش برا اولين باري که کشتي کج ديدم، از بالا رخته خواب پريدم رو داداش کوچيکه و بيچاره دو تا دنده و دماغش شکست. هنوزم مشکل تنفسي داره
**********************************
يه بار تو بچگي مداد نقاشيمو تيز کردم، ماهي قرمز عيد و توي تنگ به روش سرخ پوستا شکار کردم طفلکي ماهيه هنوز دلم براش ميسوزه
**********************************

اعتراف مي کنم وقتي 3-4سالم بود که کشف کردم خالم خواهر مامانم هست کلي ذوق مرگ شدم رفتم به دختر خالم گفتم مي دونستي مامانت خواهر مامان من ؟؟ گفت دروغ مي گي تازشم دروغ گو دشمن خداست . تا چند روز باهام قهر کرد بي جنبه
**********************************
اعتراف ميکنم بچه که بودم يه قورباغه رو از تو باغچه پيدا کردم و يهو حس پزشک بودن بهم دست داد و يه آمپول پر از آب بهش زدم بعد برا اينکه وَرَمِش بشينه جراحيش کردم بعد باند پچيش کردم و ولش کردم و کلي احساس آرامش وجدان کردم که قورباغه رو درمان کردم!!
**********************************
اعتراف ميکنم خيلي بچه که بودم آبجيم بهم گفته بود تو سرما هااا که ميکني بخار ميشه،اين بخارا ميره تو آسمون و ابر ميشه...منم تو روزاي سرد از درس و مشقم ميزدم ميرفتم ميشستم تو حياط ساعتها هاااا ميکردم که ابر شه برف بياد تعطيل شيم...!!!!

SHAHA3
19-09-2012, 19:39
**********************************
اعتراف ميکنم خيلي بچه که بودم آبجيم بهم گفته بود تو سرما هااا که ميکني بخار ميشه،اين بخارا ميره تو آسمون و ابر ميشه...منم تو روزاي سرد از درس و مشقم ميزدم ميرفتم ميشستم تو حياط ساعتها هاااا ميکردم که ابر شه برف بياد تعطيل شيم...!!!!

**********************************
اعتراف ميکنم بچه که بودم فکر ميکردم خر مگس همون خره که بالداره. واسه همين هر موقع کارتوني نشون ميداد که توش يه اسب بالدار بود من سريع ميگفتم اِ خر مگس. همه فکر ميکردن روانيم


**********************************



اعتراف مي کنم چندروز پيش ميدان تجريش بودم ،يک خانمي ايستاده بود هي ماشين مي آمد مي گفت سر يخچال من هم هي مي خنديدم ،شاکي شد گفت به چي مي خندي گفتم هيچي شما مي خواهيد بريد سر يخچال خوراکي هم برداريد با ماشين مي ريد خودش هم خندش گرفت.
**********************************
اعتراف مي کنم يه بار به جاي خمير دندون از کرم موبر استفاده کردم وقتي فهميدم که کار از کار گذشته بود ، دهنم گس شده بود ، با ناخن که رو دندون مي کشيدم يه لايه ازش کم ميشد ، بدنم مور مور مي شد

اعتراف می کنم یکی از معضلات دوران بچگیم این بود که چرا من نمی تونم مثل شخصیت های کارتونی که اشک هاشون به دو طرف پرت می شد گریه کنم! کلی تلاش می کردم موقع گریه کردن مثل اونا باشم. مثلا سرمو بالا بگیرم دهنمو باز کنم یا چشامو تنگ کنم! ولی باز هم جواب نمی داد


در اقدامی شجاعانه اعتراف می کنم که از درس تنظیم خانواده افتادم . اونم فقط به این خاطر که در جواب سوال احمقانه استادم که بهم گفت مگه این کلاس جای خوابه ؟ خیلی صمیمی و خرم گفتم : بیخیال استاد . کی تا حالا 8 صبح خانوادش تنظیم شده !!!!!! کلاس رفت رو هوا استادم منو انداخت بیرون تا کم نیاورده باشه

SHAHA3
19-09-2012, 19:50
*اعتراف می کنم تموم سال های بچگی فکر می کردم مامان بابام منو توی حرم امام رضا پیدا کردن چون اولین عکسی که از خودم دارم بغل مامانم جلو حرمه!




*اعتراف می کنم وقتی کوچیک بودم از مامانم پرسیدم هواپیماهای جنگی چه جور ساختمان ها رو خراب می کنن. مامانم که اعصابش خرد بود گفت خودشون رو به ساختمان ها می کوبن. من تا 14 سالگی همین فکر رو می کردم.




*اعتراف می کنم اول راهنمایی که بودم تک خوان گروه سرود مدرسه بودم. یک بار قرار بود به خاطر مناسبتی جلوی مسئولان استان سرود بخونیم. سرود حماسی بود و 8 بیتش با من بود. نوبت من که شد شروع کردم به خوندن. من خوندم ولی نمی دونم چرا وقتی تموم کردم، آهنگ اضافه اومد. یکی دیگه که قرار بود بعتد از من هوهو کنه بیچاره موند چی کار کنه و خودتون بقیه اش رو حدس بزنید که چی شد...




*اعتراف می کنم یه بار از مسیری پیاده داشتم می رفتم خونه دوستم، رسیدم سر کوچشون دیدم ورود ممنوعه. رفتم از یه چهارراه بالاتر دور زدم از سر کوچشون وارد شدم!
*اعتراف می کنم یه بار سر کلاس خوابم برده بود استاد می خواست از کلاس بیرونم کنه. 3 دفعه گفت برو بیرون! گفتم: چشم الان می رم (اما هر کاری می کردم نمی شد!) دفعه آخر که داد زد گفت: پس چرا نمیری؟ منم داد زدم گفتم: بابا! پام خواب رفته!




*اعتراف می کنم وقتی که بچه بودم بدون اجازه مامان و بابا تلویزیون رو روشن کردم، چند دقیقه قبل از اومدنشون برای این که متوجه نشن یک پارچ آب روی تلویزیون ریختم تا زودتر خنک بشه.

SHAHA3
19-09-2012, 20:21
تو عروسي نشسته بودم يه بچه 3 ، 4 ساله اومد يک هسته هلو داد بهم، منم نازش کردم هسته رو گرفتم انداختم زير ميز، چند ثانيه بعد ديدم دوباره آوردش، اين دفعه پرتش کردم يه جاي دور ديدم دوباره آورد!! مي خواستم اين بار خيلي دور بندازمش که بغل دستيم بهم گفت آقا اين بچس سگ نيست! طرف باباي بچه بود!!






اعتراف میکنم دوره دبستان امتحان جغرافی داشتیم یه سوالش این بود: تنها قمر کره زمین؟ من هم با اطمینان کامل نوشتم قمر بنی هاشم!!!







اعتراف میکنم به عنوان 1 مهندس میخواستم دیوار رو سوراخ کنم، شک داشتم که از زیر جایی که میخوام سوراخ کنم سیم برق رد شده باشه، واسه اینکه برق نگیرتم فیوز رو قطع کردم، تازه وقتی دیدم دریل کار نمیکنه کلی غصه خوردم که دریل سوخت !






! اعتراف می کنم که: اولین باری که ویندوزم پرید من کل سیستم از مانیتور گرفته تا موس رو بردم شرکت تا برام ویندوز عوض کنند. بی معرفت ها بهم نگفتند که فقط باید کیس رو بیارم. این کار یه دو سه بار دیگه هم تکرار شد! …





- اعتراف می کنم که: به این سن که رسیدم هنوز وقتی می خوام از در خونه برم بیرون اگه جورابم سوراخ باشه عوضش می کنم با این فکر که اگر تصادف کردم و آمبولانس اومد و منو گذاشتن رو برانکارد و مردم دورم جمع شدن سوراخ جورابم ضایع نباشه…




- اعتراف می کنم که: امشب بعد از ۱ سال به این معما پی بردم که آقاجونم مسواکش رو کجا قایم می کنه که من نمی بینم. بارها دیدم که داره مسواک می زنه اما به محض اینکه بعدش می رم مسواک بزنم مسواکش غیب می شه. خب زیاد پیچیده نیست از مسواک من استفاده می کرده!

SHAHA3
19-09-2012, 20:23
- اعتراف می کنم که: هفته قبل یکی از فامیل هامون اومده بود ایران و اصلا فارسی بلد نبود. من رو برد که از سوپرمارکت سر کوچه سیگار بگیریم. منم گفتم آقا یه بسته سیگار کنت با یک دونه اسپری مو بدید. بنده خدا پرسید این چیه؟ منم خیلی خونسرد گفتم این جایزه سیگاره!




- اعتراف می کنم که: تو اسباب کشی همسایه مون من نشسته بودم پشت وانت یه طرفم گلدونشون بود یه طرف هم تلویزیون. ماشین که رفت تو چاله من گلدونه رو محکم گرفتم و تلویزیونه پخش شد کف آسفالت!





- اعتراف می کنم که: تا سن ۱۳-۱۲ سالگی با روسری می نشستم جلو تلویزیون مخصوصا از ایرج طهماسب خیلی خجالت می کشیدم. زیاد می خندید، فکر می کردم بهم نظر داره.





- اعتراف می کنم که: بچه که بودم خیلی وراج بودم. برای همین تا از مدرسه می اومدم همه خودشون رو به خواب می زدن.

- اعتراف می کنم که: رفته بودم واسه امتحان رانندگی، خیلی هم استرس داشتم. نوبت من که شد افسر بهم گفت دنده عقب برو. من هم که کلی هول شده بودم به جای اینکه دستم رو بذارم پشت صندلی و برگردم عقب رو نگاه کنم دستم رو انداختن پشت گردن افسر و محکم داشتم می کشیدمش طرف خودم!

SHAHA3
19-09-2012, 20:25
- اعتراف می کنم که: بزرگترین لذت دوران بچگی من این بود که روزهای بارونی تو راه مدرسه با او چکمه طوسی پلاستیکی که تا زیر زانوم بود مثل خل ها از جاهایی رد می شدم که آب جمع شده. وقتی قابلیت چکمه هام رو می دیدم که تا عمق زیاد هم پام خیس نمی شه کلی کیف می کردم. حس ماشین شاسی بلند بهم دست می داد.




- اعتراف می کنم که: ۲ ماه به همه گفتم خطم سوخته. خواهرم نگاه کرد دید سیم کارت رو برعکس انداختم تو گوشی.





- اعتراف می کنم که: مامان بزرگ خدا بیامرزم توی ۹۵ سالگی فوت کرد. صبح روزی که مامان بزرگم فوت کرده بود همه دور جنازش نشسته بودیم و همه داشتن گریه می کردن. جمعیت هم زیاد بود. من و داداشم تو بغل هم داشتیم گریه می کردیم. اشک فراون بود و خلاصه جو گریه بود. یکهو دختر خالم که تازه رسیده بود اومد تو حیاط و با جدیت داد کشید: مامان بزرگ زود رفتی! این رو که گفت کل خونه رفت رو هوا… حالا خندمون قطع نمی شد.





- اعتراف می کنم که: یکی از شب های قدر ساعت ۴ صبح داشتم از مسجد برمی گشتم خونه، توی کوچه مون دوستم رو از پشت دیدم که داره لواشک می خوره و هدفون تو گوششه. گفتم حالش رو بگیرم، دویدم و با تمام قدرت یه اردنگی نثارش کردم. برگشت و با چشمانی بهت زده نگاهم کرد. چند ثانیه تو چشمای همدیگه خیره شده بودیم، به خودم گفتم: اه این که امیر نیست!




- اعتراف می کنم که: من نماینده کلاسم و هفته پیش امتحان باکتری شناسی داشتیم. قبل از اومدن استاد عکس باکتری رو کاملا خنده دار رو تخته کشیدم و نوشتم بچه ها امتحان باکتریه. وسط امتحان، استاد باکتری دست گذاشت رو شونه ام و گفت: من این شکلی ام؟ من هم هول شدم گفتم بله. دیدم مثل عقاب بهم زل زده. اومدم درستش کنم گفتم بچه ها اینجوری میگن. فکر نکنم کسی از ۸ نمره بیشتر از ۳ بگیره

SHAHA3
21-09-2012, 10:37
بچه که بودم یکبار تلویزیونمون خراب شده بود و بردنش تعمیرگاه .اونجا پشت تلویزیون رو که باز کرده بودن کلی نقاشی و نامه اومده بود بیرون .اعتراف میکنم که من با همراهی داداشم هربار که مجری میگفت بچه های عزیز نامه ها و نقاشی هاتون رو برامون بفرستین ماهم نقاشی هامون رو داخل تلویزیون مینداختیم !!



بابام یه یادداشت داده بود به راننده اش تا ببره تلگراف کنه . یادداشتو خوندم . وای ! بابام که انقدر بیسواد نبود . جمله ها فعل درست و حسابی نداشت ، یادداشتو اصلاح کردم ، نمی خواستم آبروی بابام پیش رئیسش بره . بعدا که بابا باهام دعوا کرد ، فهمیدم که پول تلگراف رو به تعداد کلمه ها می گیرن و من کلی خرج رو دست اداره شون گذاشته بودم !


اعتراف میکنم اولین باری که سونی بازی کردیم فوتبال 99 بین دو نیمه یه ربع مکث کردیم بد بازی کردیم میگفتیم بازیکنا خسته میشن :|



یادش بخیر کلاس سوم بودم..یه روز معلم منو صدا کرد بیام پای تخته..چند تا سوال پرسید بلد نبودم.عصبانی شد اومد جلوم وایساد چونمو گرفت گفتم الان که دهنمو س...کنه. یه دیقه همینجوری نگام کرد بعد مث دیونه ها منو کشوند دفتر.ما هم ترسیده بودیم گفتیم الانه که پروندمو بذارن زیر بغلم که یه هو معلمه داد زد نیگا کنین این بچه چشاش دو رنگه
یعنیا تا به حال انقد به خودم افتخار نکرده بودم
.



اعتراف می کنم کارتون توی استوری(Toy Story) روم تاثیر گذاشته بود،سر همین اسباب بازی ها مو می چیدم کف اتاق و لای درو باز می ذاشتم.با دختر عمه ام نوبتی کشیک می دادیم تا ببینیم حرکت می کنن یا نه؟!



ترم جدید دانشگاه شروع شده بود منم با یکی از دوستام داشتم می رفتم دانشگاه.
دوستمم یه ماشین نو خریده بود من و سوار ماشین کرده بود هی پزمیداد.
نزدیک دانشگاه بعد اینکه ماشین و پارک کرد داشتیم میرفتیم که یه ماشین مدل بالا دیدم (هنو...
زم نمی دونم مدلش چیه فقط میدونم آئودی کروک بود) منم اومدم جلو رفیقم یه چیزی بگم حال و هوامون عوض شه گفتم : ای بابا ماشینه منو کی اینجا پارک کرده من صد بار گفتم ماشینو اینجا پارک نکنید گوش نمی کنن که.
چشمتون روز بد نبینه یهو دیدم شیشه ی دودیه ماشینه اومد پایین پسره سرشو آورده بیرون میگه: شرمنده ماشینتونو اینجا پارک کردیم دیگه جا نبود از دفعه دیگه اینجا پارک نمیکنم. من دیگه حالم انقد بد شد داشتم میرفتم تو در و دیوار .
رفیقمم اومده دلداری بده میگه : یارو رو تو خیابون دیدی تموم شد رفت دیگه نمیبینیش.
حالا من رفتم سر کلاس پسره هم مثل ستون نشسته سر کلاس .

SHAHA3
21-09-2012, 10:51
اعتراف ميكنم همين نيم ساعت پيش رفتم از تو يخچال يه ماالشعير تلخ ورداشتم رفتم جلو تلويزيون بشينم تو راه شكر هم برداشتم شيرين كنم كه زياد تلخ نباشه.....وقتي شكر ريختم كف زد بالا...اول انگشت شستمو گذاشتم لبه شيشه ديدم داره انگشتمو شوت ميكنه بعد شيشه رو كردم تو دهنم....با خودم گفتم الان تموم ميشه...تموم كه نشد بدتر شد، اينقدر فشار تو دهنم بود كه چشام داشت در ميومد...وقتي رفتم تو آشپزخونه از تو دماغم كف ميومد بيرون



من دبستان که بودم یه راننده سرویسی داشتیم خیلی بد دهنبود ، فحش خوار و مادر و میکشید به بقیه راننده ها . یه روزکه ایشون خیلی عصبانی بود برگشت به یه بنده خدایی گفت احمق راهنما بزن ، از قضا با لحن خیلی بدی این حرف و زد ... منم که ساده اصلا نمیدونستم راهنما چیه پیشهخودم فک میکردم میگه : احمق راهنما به زن ؟! خلاصه تا روزی که فهمیدم راهنما چیه با هرکی دعوام میشد خیلی جدی میگفتم احمق راهنما به زن ؟! پیش خودمم فکر میکردم هیشکی این فحش رو بلد نيست




.
یکم کوچیکتر که بودم...یه ادم احمقی بهم گفت اگه با اب داغ حموم کنی..اب ازتو کاشیها میریزه رو بچه جن ها...میسوزن...باباشون میاد میکشتت...تا چندسال با اب سرد حموم میکردم...هر هفته هم مریض بودم...




اس بود در زد و منم تعارف کردم که مامانم یه کم دیگه میاد و بیاین تو. هرچی صبر کردم سیب زمینی ها سرخ نشد. بیشتر شبیه آب پز بود. به اون خانوم همسایه نشون دادم گفت آبشونو خوب نگرفتی اینجوری شده. برو بیار. منم اوردم ولی دو سه تا که خوردم دیدم دوس ندارم. همه رو همسایه مون خورد. شبش که برای مامانم تعریف کردم هوار کشید سرم که تو سزخ کن آب و مایع ظرفشویی ریخته بوده که سوختگیاش کنده بشه. همسایه مون تا ۲ هفته مریض بود خونه مون نیومد :))))) ولی هیچ وقت نفهمید چرا


دوم راهنمائی که بودیم مسابقه دو شرکت کردیم احتمالا چون امکانات کم بود مسیر مسابقرو علامت گذاری نکرده بودن فقط گفتن از فلان جا برید فلانه جا !!
من (مثه بقیه ) اول مسابقرو با جوگیری شروع کردم دوئیدن اونموقعم انرژی داشتیم در حده گ...
راز !! یکی دو ساعتی گذشته بود خیلی تند میدوئیدم هنوز ... ولی چشمو گوشم کلا از کار افتاده بودن انگار اصن هیچیو مغزم دیگه تحلیل نمیکرد یه آن برگشتم پشت سرمو نگاه کردم دیدم کلا هیچ کس نیست چن دقیقه نشسته بودم از دور چند نفر میان سمتم گفتم حتما بقیه ورزشکاران دیگه !!
آغا منم باز مثه چی شروع کردم دوئیدن ... بعد چن دقیقه دیدم یارو ها نیستشون جا موندن ... کلی خر کیف شدم سرعتمم بیشتر کردم !!
چشتون روز بد نبینه مسیرو اشتباهی رفته بودم اون مسئولین برگزاری مسابقه بودن که داشتم دنبالم میدوئیدن ... بعدها با ماشین گرفتنم !!

پ.ن = همه اشک تو چششون حلقه زده بود آخه تو قرعه ها دس بردن یه جفت کفش بم دادن (تحت تاثیر بچه های آسمان ) ... ینی احساس کزت داشتم تو اون لحظات :|



تو تاکسی که نشستم دیدم دوست پدرم عقب تاکسی نشسته، به روی خودم نیاوردم که دیدمش. 2 دقیقه بعد اومد کرایه رو حساب کنه و گفت 2 نفر. من دستشو گرفتم و کلی باهاش کشتی گرفتم که توروخدا شرمنده نکن و این حرفا. بعد اینکه پولو ...
داد دوباره یک کرایه دیگه هم حساب کرد و گفت این هم مال این آقا. تازه فهمیدم دفعه اول کرایه خودش و پسرش رو حساب کرده بود!!!

SHAHA3
21-09-2012, 20:57
اعتراف میکنم که سر زنگ زبان انگلیسی تو همه مقاطع به خاطر خورده زبانی که بلد بودم ، خیلی با غرور و اعتماد به نفس داوطلب خوندن از روی متن درس میشدم. هربار که سعی میکردم لهجه رو خوب بیام و مثلا بگم آره منم هستم ! همون ابتدای کار ذارت میگفتم "لیسن دوازده " و دیگه سرآغاز تپق زدنها بود با کلاسی شاد و سرشار از خنده .:">


بچه که بودم،یه بار یدونه ماهی قرمزُ از وسط نصف کردم که دو تا بشه،بعدشم انداختمش تو آب :|
خیلی هم ناراحت بودم که چرا تکون نمیخوره :دی



تا ۱۳ ۱۴ سالگی وقتی تو پیام بازرگانی میگفت 'برای کسب اطلاعات بیشتر به روزنامه های کثیرالانتشار مراجعه نمایید' فکر میکردم کثیرالانتشار اسم یه روزنامه س حتی یه بار رفتم به مرده گفتم آقا یه روزنامه کثیرالانتشار بدین گفت خودت بردار، منم دیدم نداره برگشتم خونه!




امروز یکی با وانتش عین گاو اومد جلوم. منم اومدم یدونه ازین بوق ممتدا فحش دارا بزنم، دستم از رو بوق ول شد، دو تا ازین بوق کوچیکا سلامیا زدم! :))) بعد اون دستشو واسم بلند کرد. منم بلند کردم رفتیم :))) .


نگاره: Navid Omidian . سوم ابتدائی که بودم مدرسه بغلیمون بچه های استثنائی بودن 24 ساعته خدا این لامصبا اردو بودن مارو تا بهشت زهرام نمیبردن !! اعتراف میکنم خودمو زده بودم به قطه نخاعی بودن لبو لوچمم رو هم کج کرده بودمو آب دهنمم جاری ساخته بودم خلاصه کلی استتار کرده بودم خودمم انداختم وسطشون ... کلی خر کیفو مشعوف بودمو اینا که دیدم یه زنه اومد گفت پسر جان تو اسمت کیه از چه ناحیه فلجی منم یه رب زور زدم بش فهموندم نویدم و قطه نخاعیم !! تا مدرسون پس گردنی خوران بردم یه فص کتکم از معاونمون خوردم ... یادم رفته بود قطه نخاعیها کمر به پائین حرکت ندارن واسه خودم بین اون بچه ها

SHAHA3
22-09-2012, 12:11
اعتراف میکنم هر بار در ماژیک وایت بورد و باز میکنم اول بو میکشم


من تا سن 3-4 سالگي پستونك ميخوردم بعد يه روز گم شد مامانم بهم گفت كه قورتش دادي! ديگه نبايد پستونك بخوري اگه ميخوايش بايد از تو شكمت در بياريم تا همين چن وقت پيش فكر ميكردم واقعا خورده بودمش! نميدونم چرا هذم نميشد فقط!!! چن روز پيش از صندوق اسرار آميز انباري پيداش كردم اشك شوق از چشام ريخت بعد يهو با پستونك اومدم تو خونه با صداي بچگونه گفتم مامان پستونكمو نخورده بودم يه ساعت خنديديم


چند روز پیش وار دنت که شدم دیدم یکی از دوستان خبر فوت یکی از دوستانش رو داده بود .پائینش هم یه نفر دیگه خبر بیماری یکی از دوستانش رو داده بود و طلب دعا برای شفاش کرده بود . من یه 2,3 دقیقه ای حواسم جای دیگه بود بعد که برگشتم کامنت بذارم حواسم نبود کی مریض بوده کی مرده.اشتباه زیر پست اونی که مرده بود نوشتم خدا شفاش بده زیر پست اونی هم که مریض بود نوشتم خدا رحمتش کنه .آقا اینارو نوشتیمو یه چرخی هم تونت زدیم و رفتیم بیرون . فرداش که وارد نت شدم توی جفت پستها اینقدر بهم بد و بیرا گفته بودن که خودمم از خودم بدم اومد . مخصوصا تو اون پستی که طرف مریض بود گفتم خدا رحمتش کنه.



اعتراف میکنم بچه بودم فک میکردم یه کشور داریم اسمش خارجه
کلن 2 تا کشور داریم ایران و خارج




اعتراف می کنم پنجم ابتدایی که بودم بعد از خوندن زندگینامه ی چند تا مخترع جو گیر شدم با دوستام تصمیم گرفتیم یه اختراع کنیم:| موجوداتی بودیم واسه خودمون.

SHAHA3
22-09-2012, 17:50
اعتراف میکنم که دیروز برای گرفتن جزوه فیزیک که شنبه امتحان دارم پاشدم رفتم تا اون سر شهر خونه ی دوستم و قبل از اینکه بره باشگاه ازش گرفتم که برم فوتو کنم . چون دیرش شده بود و جزوه هم زیاد بود گفت که فوتو که زدی جزوه رو بیار باشگاه تحویلم بده ! منم فوتو رو زدم و رفتم باشگاه که ورودیش منو راه نداد گفت بیرون باید منتظر بمونید . منم تو این سرما حدود دوساعت وایسادم ولی هیچکس نیومد تازه فهمیدم که از این در نمیان بیرون ! خلاصه با هزار گرفتاری رفتم دوباره خونشون و جزوه رو بهش پس دادم و دیگه از سرما و خستگی داشتم میمردم ! یه تاکسی گرفتم رفتم خونه ،جزوه های فوتو شده رو هم همشو تو تاکسی جا گذاشتم !




اعتراف میکنم تو نصب بازی یا نرم افزار همش موس رو میگیرم جولویه اون نوار سبزه تا به اون برسه بعد که یکم میره جلو خر کیف میشم میگم ایول بودو بودو برس به اون سبزه دیگه (چیزی نمونده (رو به نوار سبزرنگ !!!!




اعتراف میکنم اولین کلمه ای که به جای مامان به زبون آوردم هواکش بود...



.
اعتراف میکنم مهدکودکی که بودم همش به خواهر بزرگترم میگفتم کینقاشیمو میفرستی برنامه کودک که توی تلویزیون نشون بدن (که چیبشه؟؟ :))) )؟ اونم همش میگف بعدا، بعدا. یه روز گفت سپید بیا که برنامه کودک داره نقاشیتو نشون...
میده. منم خوشحال رفتم دیدم بله راست میگه! آقا ۵ دیقه نگاه کردم دیدم نقاشی منو هنوز داره نشون میده و از نقاشی بقیه بچه ها خبری نیس، گفتم چرا عوض نمیشه؟ گفت برنده شدی دیگه امروز فقط اینو نشون میدن، منم دیگه از هیجان داشتم میمردم، و اعتراف میکنم حداقل یه ۱ ساعتیمیخه تلویزیون بودم... اعتراف میکنم اون تلویزیون یه تلویزیون قدیمیبود که دو لایه شیشه داشت و خواهر من نقاشیمو بین دو تا شیشه گذاشته بود!



اعتراف می کنم وقتی از خیابون رد میشم اسم تابلو مغازه هارو می خونم اگه تو ماشینم باشم سعی میکنم همرو بخونم اگه نشه یه جورایی وجدان درد میگیرم اَصَن یه وضعی!!! این عادتو از بچگی دارم چون معلم کلاس اول دبستانمون گفته بود تابلوی مغازه هارو تیتر روزنامه هارو بخونین تا روخونیتون قوی بشه دیگه این مونده تو سرم!!!



یه شب خونه ی عموم مهمون بودیم و شب هم میخواستیم اونجا بمونیم. منم مشغول بازی با یه سری اسباب بازیهای دختر عموم بودم. یه قیچی کوچیکی هم بین وسیله هاش بود. نمیدونم اون شب چه مرگم بود که قیچی رو باید روی همه چی امتحان میکردم. دیگه خسته شده بودم که کشوی کمد اتاق رو باز کردم، همین جوری یه لباسی دستم رسید قیچی زدم که متاسفانه پاره شد!! حالا چی! لباس زن عموم بود! منم اون لحظه خیلی ترسیدم. تصمیم گرفتم بذارمش توی شلوارم! و توی یه فرصت مناسب دوورش بندازم تا کسی نفهمه. آخر شب رفتم دستشویی. دیدم چاره ای نیست! با همون افکار بچگانه تصمیم گرفتم بکنمش توی سوراخ راه آب که کسی نبینه. با هزار بدبختی زور زدم که بره پایین. ولی بدبختانه رد نمیشد!! اصن یه وضعی. خلاصه فقط یه کم پایین رفت. منم دیگه نه دستم بهش میرسید نه میتونستم بیشتر ردش کنم. دیگه اومدیم خوابیدیم تا اینکه صبح شد و از شانس ما یکی رفته بود دووش بگیره. که متوجه شده بود راه آب گرفته! همه جمع شدن ببینن قضیه چیه. آخرش اومدن با سیخ راه آب رو باز کنن. حالا خودتون تصور کنین که چه جوی برقرار شده بود وقتی بعد از کلی تلاش و اکتشاف موفق شدن لباس زن عموم رو از سوراخ بیرون بکشن :))) همه حیرت زده به همدیگه و اون لباس نگاه میکردن. من از ترس رنگم سفید شده بود! عموم احساس خوبی نداشت!! زن عموم هم شرمنده به نظر میرسید... :)))) .

SHAHA3
24-09-2012, 18:11
اعتراف میکنم وقتی بچه بودم با داداشم (2 سال تز من بزرگتر) توپ پلاستیکی رو که به زور واسم خریده بودن پاره کردیم ببینیم توش چه شکلیه!!!





اعتراف میکنم بچه که بودم با تعاریفی که از خدا شنیده بودم فکر میکردم خدا قویترین موجود دنیاست و همیشه منو میبینه و هرچی میگم میشنوه و این جرفا..
بعد عادت داشتم همیشه خدا رو به مبارزه میطلبیدم!!
مثلا میخواستم از خیابون رد بشم اینور اونور رو نگاه نمیکردم تو دلم به خدا میگفتم "ببینم میتونی یه کاری کنی ماشین بهم بزنه یا نه!" و از خیابون رد میشدم...اونور که میرسیدم کلی ذوق میکردم که روی خدا رو هم کم کردم!!




اعتراف میکنم 6 سالم که بود با دخترخاله هام نقشه کشیدیم که مزاحم تلفنی بشیم،واسه همین مرغ همسایه رو قرض گرفتیم، زنگ میزدیم خونه مردم، میگفتیم ببخشید مرغ ما با شما کار داره بعد گوشی رو میگرفتیم جلو نوک این مرغه،اینقد دم و پر وبال این مرغه رو میکشیدیم و میزدیم تو سرش که صداش تا آسمون میرفت! الان روح اون مرغه هرشب میاد به خوابم!



تا راهنمایی به سبقت میگفتم سرقت. اول راهنمایی که رفتم تازه فهمیدم این دوتا باهم فرق دارن.




حدود 10 سال پیش که 13..14 سال داشتم.مامانم تو روی بند فرش پهن کرده بود تا خشک بشه.من با پسر خالم سعید که یه سال ازم کوچیکتره یه کش تومبون به این بند وصل کردیم و شد شبیه تیر کمون.کش حدوده یه متری میشد.من دو سه تا سنگ باهاش پرت کردم کلی حال داد.بهد پسر خالم گفت نوبت منه.یه سنگ گذاشت.کش رو کشید ول کرد سنگ رفت شیشه همسایه رو آورد پایین..ما اومدیم خونه نشستیم پای شطرنج.خودشم مهره ها رو طوری چیدیم انگار مثلا خیلی وقته بازی میکنیم.چند دقیقه بعد همسایه اومد کلی داد و هوار.منم مرام گذاشتم عوض پسر خالم گردن گرفتم.بعد ایشون (پسرخالم)منو مسخره کرد که چرا شیشه رو شکستم...بعد ها کلی نامردی دیگه هم بهم کرد



اعتراف می کنم با دوستم رفته بودیم رستوران،که یه پسری که تازه غذاشو سفارش داده بود ،یک گاز از ساندویچش خورد رفت.من دوستم یه نگاهی به هم کردیم وحمله کردیم به غذای طرف در حال بلعیدن بودیم که آقا برگشت. نگو رفته موبایلشو بیرون جواب بده.دوباره یک نگاهی به هم کردیم و الفرار. . .

SHAHA3
26-09-2012, 14:44
من تو دوران سربازی آبدارچی فرماندهی بودم
اعتراف میکنم که هر روز صبح ميش...دم تو چایی فرمانده پادگان!



اعتراف میکنم 1هفته قبل از عروسیم،مسول تالار زنگ زد به تفن بابام،(بابام حموم بود)من جواب دادم.طرف گفت مراسمتون سر جاشه؟کنسل نشده؟
منم گیج!!!گفتم :مراسم؟چه مراسمی؟
یارو میگفت فلان روز برنامه داشتید.(تاریخ عروسی رو میخوند برام)
منم بهش گفتم :بنده تو جریان نیستم.و قطع کردم




اعتراف می کنم بچه که بودم وقتی می شنیدم یکی میگه "موهامو بلند کردم" فکر می کردم یعنی یه دارویی چیزی میزنه به موهاش تا بلند بشه!



من حدودا 11 سال پیش که اولین بار با (( کامران و هومن )) آشنا شدم 9 سالم بود بعد من بدون اینکه به اسم این ها توجه کنم احساس می کردم او مو بلنده زنه اون مو کوتاه هستش و همیشه واسم سوال بود که چرا این مو بلنده اندام زنانه نداره !؟ این قضیه تا 15 سالگیم به طول انجامید تا من بفهمیم هر دو این ها مرد هستند !


فکر نکنم به اعتراف نیاز داشته باشم چون هر چی میشد مینداختن گردن من چه اعتراف می کردیم چه نمی کردیم تقصیر من بود :|

SHAHA3
03-10-2012, 15:03
اعتراف میکنم هرکسی با انجام کار خاصی میتونه شما را خوشحال کنه !

ولی ....

فقط یک نفر خاص میتونه بدون انجام کاری شما را خوشحال کنه ... !!!



اعتراف میکنم بعد از سه سال برای اولین بار به آبی و قرمزه روی شیر دستشویی دانشگاه اعتماد کردم با اینکه 3 ساعت گذشته اما هنوز خیلی پشیمونم ..!


اعتراف میکنم سال دوم دانشگاه بودم یه بار خیلی کلاسم دیر شده بود کرایه رو زودتر دادم به راننده بقیه ی پولی که بهم داد پاره بود . همزمان می خواستم بگم این پوله پاره ست عوضش کنید هم می خواستم بگم سر ورزنده پیاده میشم گفتم: آقا ببخشید لطفن سر ورزنده منو پاره کنید!!!


بچه که بودم و هنوز سواد نداشتم فکر میکردم علامت وسط پرچم ایران پیازه!!!!





اعتراف می کنم اول دبستان که بودم زنگ تفریح که میشد از ترس اینکه آخر زنگ تفریح نتونم صفو پیدا کنم یکی از هم کلاسیامو نشون می کردم تا آخر زنگ تعقیبش می کردم که صفو پیدا کنم!

irmacfa
05-10-2012, 01:28
یه بار به دختر خالم گفتم تلتو بده داشته باشم
خدا شاهده
خداشاهده
تل رو از سرش در اورد بهم داد و گفت بیا از اینا زیاد دارم
خدا با کیا شدیم هفتادوپنجمیلیون

Sent from my HTC EVO 3D X515m using Tapatalk 2

LiBeRaL
29-03-2013, 17:29
اعتراف: خدایا منو بخاطر شارژهایی که با پروفایل دخترونه، از پسرها گرفتم، ببخش و بیامـــرز. http://www.forum.mobilestan.net/images/smilies/Animated/bu.gif

Mohimier
29-03-2013, 21:11
اعتراف می کنم که دو سه روز پیش از شمال برگشتیم دو تا سوتی دادم
گوشی بابام با گوشی عموم یکیه( neo) پس شارژرهاشون هم 99% عین همن.من دیدم روی میز یه شارژر افتاده و یادم رفت که گوشی عموم با بابام یکیه شارژر رو برداشتم و الان که تهرانیم چمدون رو باز کردم دیدم ااااا شارژر بابام که سره جاشه!!!این ماله عموم بوده!!!!
یه بار هم داشتیم همونجا فوتبال بازی میکردیم من خسته اومدم یه جا نشستم پام رفت رو در یه پارچ!!!!مشکل اینجاست که پلاستیکی پرپری نبود جنسش خوب بود خلاصه شیکست و پسر عمم دید اما نمیدونست جنسش خوبه....منم دیدم حواسش پرته فوری برداشتم گذاشتم پشت یه درخت کاج....حالا خدا کنه کسی نبینه!!!

ehsan pishro
17-06-2014, 15:15
اعتراف میکنم تا۹سالگی وقتی آبو تا ته باز میکردم فک میکردم اگه یکی از دستام زیرش باشه آب هدر نمیره




اعتراف میکنم وقتی بچه بودم فک میکردم اگه نفسمو حبص کنم
زمان می ایسته
تازه چن باری هم تو کما رفتم
وقتی ک تکلیف ننوشته بودم و معلم منو صدا میزد




اعتراف میکنم داستانایی که بابا بزرگم برای خوابوندنم میخوند :یه روز یه گرگه اومد عموتو خورد الانم اگه تو نخوابی میاد تورم میخوره




اعتراف میکنم وقتی به کسی زنگ میزنم و جواب نمیده پشتش هی تک مینذازم تا بگم من صد بار زنگ زدم تو جواب ندادی




اعتراف می کنم همیشه سعی کردم بیدار بمونم تا اون لحظه ای رو که خوابم می بره درک کنم اما تا امروز هرگز لحظه قبل از خواب یادم نمونده