• ورود

    عضويت در سايت موبايلستان ايميل فعال سازي ارسال نشده است ؟ کلمه عبور خود را گم کرده ايد ؟
  • ثبت نام

  • صفحه 2 از 393 نخستنخست 12341252102 ... آخرینآخرین
    نمایش نتایج: از 11 به 20 از 3925

    SMS

    1. Top | #11


      درجه : مدير بازنشسته
      بخش : SMS & MMS
      شماره كاربري : 254376
      نام : 12
      نوشته ها: 27,317
      سپاس ها : 85,855
      سپاس از شما 126,663 بار در 27,687 پست
      جزئيات بيشتر

      پیش فرض

      مطمئن باش و برو
      ضربه ات کاری بود
      دل من سخت شکست
      و چه زشت،
      به من و سادگی ام خندیدی
      به من و عشقی پاک، که پر از یاد تو بود
      و به یک قلب یتیم،
      که خیالم می گفت: تا ابد مال تو بود
      تو برو !!
      برو تا راحت تر،
      تکه های دل خود را آرام
      سر هم بند زنم ........


      -----------------------------


      همه از عشق و جنون می گویند
      همه زین کاسه خون می گویند
      نام هر گونه هوس عشق نهند
      بیخود از ناز و فزون می گویند
      عشق آنست که آتش فکند
      آتش اندر دل سرکش فکند
      عشق آنست که با یک دیدار
      شعله در قلب مشوش فکند
      خواستن را نرسیدن عشق است
      سوختن و یار و ندیدن عشق است
      کی تماس دو بدن عشق بود
      دوری و درد کشیدن عشق است

      --------------------------


      دریا

      صبور و سنگین

      می خواند و می نوشت

      خواب نیستم

      خاموش اگر نشسته ام

      مرداب نیستم

      روزی که برخروشم و زنجیر بگسلم

      روشن شود که آتشم و آب نیستم
      وبلاگ من
      رز سیاه

    2. 14 كاربر زير از شما LIDA عزيز، سپاسگزاری كرده اند



    3. کسب و کار


    4. Top | #12


      درجه : مدير بازنشسته
      بخش : SMS & MMS
      شماره كاربري : 254376
      نام : 12
      نوشته ها: 27,317
      سپاس ها : 85,855
      سپاس از شما 126,663 بار در 27,687 پست
      جزئيات بيشتر

      پیش فرض

      خاموشتر از گذشته محو سکوت شده ام…
      چند برگ کاغذ،يک خودکار نيمه تمام،
      و دلي که هيچگاه همراه من نبوده است در کنارم نشسته اند…
      غافله دقايق از مقابلم مي گذرد..
      .با حسرت نگاهش مي کنم.
      ديگر حرفهايم براي کاغذ تازگي ندارد
      دفترها خط مرا نمي خوانندو
      کلمات که از ناشناخته ترين نقطه ي خيالم فرياد مي کشند
      هيچ حسي را در کسي بيدار نمي کنند

      --------------------


      موج دریا را نباشد اختیار خویشتن دست بردار از عنان گیر و دار خویشتن
      زهد خشک از خاطرم هرگز غباری برنداشت مرکب نی بار باشد بر سوار خویشتن
      خار دیوار گلستانم که از بی‌حاصلی می‌کشم خجلت ز اوج اعتبار خویشتن
      خلوتی چون خانه‌ی آیینه‌داری پیش دست بهره‌ای بردار از بوس و کنار خویشتن
      می‌توانی آتش شوق مرا خاموش کرد گر دلت خواهد، به لعل آبدار خویشتن
      دیدن آیینه را موقوف خواهی داشتن گر بدانی حال من در انتظار خویشتن
      بس که چون آیینه صائب دیده‌ام نادیدنی می‌شمارم زنگ .... را بهار خویشتن


      -----------------------------


      چه خوش افسانه مي گويي به افسون هاي خاموشي
      مرا از ياد خود بستان بدين خواب فراموشي

      ز موج چشم مستت چون دل سرگشته برگيرم
      كه من خود غرقه خواهم شد درين درياي مدهوشي

      مي از جام مودت نوش و در كار محبت كوش
      به مستي ، بي خمارست اين مي نوشين اگر نوشي

      سخن ها داشتم دور از فريب چشم غمازت
      چو زلفت گر مرا بودي مجال حرف در گوشي

      نمي سنجد و مي رنجند ازين زيبا سخن سايه
      بيا تا گم كنم خود را به خلوت هاي خاموشي
      وبلاگ من
      رز سیاه

    5. 14 كاربر زير از شما LIDA عزيز، سپاسگزاری كرده اند




    6. Top | #13


      درجه : مدير بازنشسته
      بخش : SMS & MMS
      شماره كاربري : 254376
      نام : 12
      نوشته ها: 27,317
      سپاس ها : 85,855
      سپاس از شما 126,663 بار در 27,687 پست
      جزئيات بيشتر

      پیش فرض



      عشقه آن گیاهی است که درباغ پدید آید در بن درخت ٬

      اول بیخ در زمین سخت کند ٬

      پس سر برآرد و خود را در درخت می پیچد ٬

      و همچنان میرود تا جمله درخت را فرا گیرد ٬

      و چنانش در شکنجه کشد که نم در میان رگ درخت نماند٬

      و هر غذا که به واسطه آب و هوا به درخت می رسد به تاراج می برد

      تا آنگاه که درخت خشک شود...

      همچنان است در عالم انسانیت ٬

      که خلاصه موجودات است ... ))

      ********************
      یادی از سهراب :

      (( شب سردي است و من افسرده
      راه دوري است و پايي خسته
      تيرگي هست و چراغي مرده
      مي كنم تنها از جاده عبور
      دور ماندند ز من آدمها
      سايه اي از سر ديوار گذشت
      غمي افزود مرا بر غم ها
      فكر تاريكي و اين ويراني
      بي خبر آمد تا به دل من
      قصه ها ساز كند پنهاني
      نيست رنگي كه بگويد با من
      اندكي صبر سحر نزديك است
      هر دم اين بانگ برآرم از دل
      واي اين شب چه قدر تاريك است
      خنده اي كو كه به دل انگيزم ؟
      قطره اي كو كه به دريا ريزم ؟
      صخره اي كو كه بدان آويزم ؟
      مثل اين است كه شب نمناك است
      ديگران را هم غم هست به دل
      غم من ليك غمي غمناك است ... ))

      *********************


      دیدم که به پیش چشمم آن شوخ دارد نظـــری بــــه سوی اغیـــار

      در خشم شدم ، ولـی بـه نــرمی گفتم : به فدای چشمت ای یار

      خـــواهم کـــه دل از تــــو باز گیرم از بس کـــه تــو می دهیش آزار

      گفتــا کـــه دلت کجاست ؟ گفتم: گردیـــده بــــه زلف تـــــو گرفـــتار

      بـــا نــاز و غــرور خنـــده ای کـــرد بــگشـــود گــــره ز زلــــف زرتـــار

      از هــر شکنش هــزار دل ریـــخت گفـتا : دل خود بجوی و بردار ...!
      وبلاگ من
      رز سیاه

    7. 12 كاربر زير از شما LIDA عزيز، سپاسگزاری كرده اند




    8. Top | #14


      درجه : مدير بازنشسته
      بخش : SMS & MMS
      شماره كاربري : 254376
      نام : 12
      نوشته ها: 27,317
      سپاس ها : 85,855
      سپاس از شما 126,663 بار در 27,687 پست
      جزئيات بيشتر

      پیش فرض

      زندگانی اشتی ضدهاست مرگ ان کاندر میانشان جنگ خاست
      جنگ اضداد است این عصرجهان
      صلح اضداد است عمر جاودان

      رنج و غم را حق پی ان افرید
      تا بدین ضد خوش دلی اید پدید

      پس به ضد نور دانستی تو نور
      ضد،ضد را می نماید در صدور

      صد هزاران ضد،ضد را می کشد
      بازشان حکم تو بیرون میکشد

      از عدمها سوی هستی هر زمان
      هست یارب کاروان در کاروان

      صورت از بی صورتی اید برون
      باز شد انا الیه راجعون

      ----------------------------



      (( اگر زلفت به هر تاری اسیر تازه ای دارد مبارک باشد اما دلبری اندازه ای دارد

      تغافل برد از حد شوخ چشم من ، نمی داند جفا قدری ، ستم حدی و ناز اندازه ای دارد

      محبت را لب خاموش و گویا هر دو یکسانست چو بلبل ، آتش پروانه هم آوازه ای دارد

      اگر سودای لیلی بر سرت افتاد مجنون شو که هر شهری به صحرای جنون دروازه ای دارد

      دل (مجذوب) خود را با تغافل بیش از این مشکن که در قانون خوبان امتحان اندازه ای دارد ...))


      --------------------------




      دارم دلـــی ز هجـــر تــــو هـــر دم فگـــارتـر تا خــــود تـــو مــرهم دل افگــــار کیستــی

      هـــر شب مــن و خیــال تــو و کنج محنتـی تا بــــا که ای و مونس و غمخوار کیستی

      من با غـــم تـــو یــــار بعهد و وفای خــویـش ای بی وفا تو یــــار وفـــــــــا دار کیستــی

      تا چنــــــد گـــرد کـــوی تو گـردم گهی بپرس کاینجـــا چـــه میکنـــــی و طلبکـار کیستی

      جامی مـــدار چشم خـــلاصی ز قیـــــد عشق انــــدیشه کـــن به بین کــــه گـرفتار کیستی))
      وبلاگ من
      رز سیاه

    9. 12 كاربر زير از شما LIDA عزيز، سپاسگزاری كرده اند




    10. Top | #15


      درجه : مدير بازنشسته
      بخش : SMS & MMS
      شماره كاربري : 254376
      نام : 12
      نوشته ها: 27,317
      سپاس ها : 85,855
      سپاس از شما 126,663 بار در 27,687 پست
      جزئيات بيشتر

      پیش فرض

      دید مجنون را یکی صحرانورد در میان بادیه بنشسته فرد

      ساخته بر ریگ ز انگشتان قلم می زند حرفی به دست خود رقم

      گفت ای مفتون شیدا چیست این می نویسی نامه سوی کیست این؟

      هرچه خواهی در سوادش رنج برد باد صرصر خواهدش حالی سترد

      کی به لوح ریگ باقی ماندش تاکس دیگر پس از تو خواندش

      گفت مشق نام لیلی می کنم خاطر خود را تسلی می کنم

      می نویسم نامش اول وز قفا می نگارم نامه عشق و وفا

      نیست جز نامی از او در دست من زان بلندی یافت قدر پست من

      ناچشیده جرعه ای از جام او عشق بازی می کنم با نام او


      ---------------------------


      ((نشد یک لحظه از یادت جدا دل زهی دل،آفرین دل،مرحبا دل

      زِ دستش یک دم آسایش ندارم نمیدانم چه باید کرد با دل

      هزاران بار منعش کردم از عشق مگر برگشت از راه خطا دل

      به چشمانت مرا دل مبتلا کرد فلاکت دل،مصیبت دل،بلا دل

      از این دلداده من بستان خدایا زِدستش تا به کی گویم خدا دل

      درون سینه آهی هم ندارد ستمکش دل ، پریشان دل ، گدا دل

      به تاری گردنش را بسته زلفت فقیرو عاجزو بی دست وپا دل

      بشد خاک و زِ کویت بر نخیزد زهی ثابت قدم دل،با وفا دل.

      ز عقل و دل دگر از من مپرسید چو عشق آمد کجا غقل و کجا دل

      تو « لاهوتی» ز دل نالی ، دل از تو حیا کن یا تو ساکت باش یا دل ... ))



      -------------------------

      من یقین دارم که برگ

      کاین چنین خود را رها کردست در اغوش باد

      فارغ است از یاد مرگ

      لا جرم چندان که در تشویش از این بیداد نیست

      پای تا سر،زندگیست

      ادمی هم مثل برگ

      میتواند زیست بی تشویش مرگ

      گر ندارد همچو او ،اغوش مهر باد را

      می تواند یافت لطف هرچه بادا باد را (فریدون مشیری)
      وبلاگ من
      رز سیاه

    11. 10 كاربر زير از شما LIDA عزيز، سپاسگزاری كرده اند




    12. Top | #16


      درجه : مدير بازنشسته
      بخش : SMS & MMS
      شماره كاربري : 254376
      نام : 12
      نوشته ها: 27,317
      سپاس ها : 85,855
      سپاس از شما 126,663 بار در 27,687 پست
      جزئيات بيشتر

      پیش فرض

      اینگونه در غروب غریبانه غرور

      یاد طلوع گاه به گاه که مانده ای

      درگیرودار وحشت این مردم بی عاطفه

      مجنون چشمهای سیاه که مانده ای

      این شهر را خسوف عشق فرا گرفته است

      دیگربه شوق صورت ماه که مانده ای

      اینجا تمام رهگذرانش غریبه اند

      هی چشم انتظار که مانده ای


      ---------------------------



      عزیزم چرا دنیا نمی فهمد

      که انجا پای دیوار دختری ارام و غمگین میدهد جان

      مردکی با صورتی ارام و مهتابی امان میخواهد از طوفان

      نسیمی سرد و بی پروا میزند سیلی به گوش کودکی تنها

      چرا دنیا نمی فهمد

      که در خانه ای در انتهای کوچه ای تاریک و تنگ

      عده ای هستند که می خواهند مرگ خود را از خدا

      یا کلاغی روی بام میکند راز و نیاز

      یا که انجا اسب تنها می دود شیهه کشان

      چرا دنیا نمی فهمد

      که انها با دلی غمگین و درد الود به او دل بسته اند




      ------------------------------



      بکش رها کنم از این حصار فولادی

      تنم اسیرتو این توییکه جلادی

      کلافه هستم از این ازدحام افتها

      واز هجوم ملخهای مرگ این ابادی

      ازاین که تو باکره مانده ای درون این مرداب

      که فصل چیدن خود را خبر نمی دادی

      تو از دیار بهشتی نه از قبیله ما

      تو مثل یک حوریی اگر چه ادمیزادی
      وبلاگ من
      رز سیاه

    13. 10 كاربر زير از شما LIDA عزيز، سپاسگزاری كرده اند




    14. Top | #17


      درجه : مدير بازنشسته
      بخش : SMS & MMS
      شماره كاربري : 254376
      نام : 12
      نوشته ها: 27,317
      سپاس ها : 85,855
      سپاس از شما 126,663 بار در 27,687 پست
      جزئيات بيشتر

      پیش فرض

      (( من پرّ کاه و غم عشق ، همسنگ کوه گران شد

      در زیر این بار اندوه ، ای دل مگر می توان شد ؟

      تا شد غمش هاله دل ، بر مه رسد ناله دل

      دل رفت و دنباله دل ، جانم به حسرت روان شد

      ره بردم از دل به کویش ، دل بستم از جان به مویش

      عشق من و حُسن رویش ، افسانه و داستان شد

      در بند زلفی و خالی ، گشتم چو مویی و نالی

      گر بدر من شد هلالی ، زان ماه لاغر میان شد ...



      -------------------------------


      اه...

      نمیدانم ارزوهای بربادرفته ام چه خواهدشد

      ایا مثل یک قطره اشک بر گونه ام خواهد ماند

      یا مثل زخمی دهن باز کرده یا مثل یک کوله بار برپشتم سنگینی خواهدکرد

      اه...

      چه زود به اشکال ادما نزدیک شدیم ودر حجم کوچک شهر قدکشیدیم

      وچه باوقاحت از فصلهای کاغذهای دورشدیم

      اه...

      کدامین ابرسهم مرا از باران خواهد داد

      کدامین ایینه مرا در تکرار خود گم خواهد کرد

      باید رفت تا انتها رفت و ایمان اورد به اغاز فصلی سرد و دردناک


      --------------------------

      مرابه دست غرورت سپردی ورفتی

      شبی که بارش باران مدام نم نم بود

      گناه از تو ومن نبود زندگی این بود

      نوشته بود جدایی به برگ تقدیرم

      تو رفتی و چمدانت دوباره جامانده است

      خدا کند که بیایی وگرنه میمیرم

      تموم شهر پر است از هجوم شایعه ها

      عجیب شایعه ایست این که بی تو میمیرم
      وبلاگ من
      رز سیاه

    15. 10 كاربر زير از شما LIDA عزيز، سپاسگزاری كرده اند




    16. Top | #18


      درجه : مدير بازنشسته
      بخش : SMS & MMS
      شماره كاربري : 254376
      نام : 12
      نوشته ها: 27,317
      سپاس ها : 85,855
      سپاس از شما 126,663 بار در 27,687 پست
      جزئيات بيشتر

      پیش فرض

      درختها

      درختها میشنوند ترانه هایم را که گامهای اواره میخواند!وقتی که سقف سکوت ثانیه-

      - هایم فر ریخت راز ویرانی ام را از درختها بپرسید

      فرصتی نیست شاید دیگر دریچه های صبح به رویم باز نشود ودر شبی سرد

      بی انکه مجالی برای بدرود داشته باشم کتاب فرسوده عمرم بسته شود و به

      قابی کهنه تبعید شوم

      اری فرصتی شایدنباشد بیا کوچه هارو کنار بزنیم انجا کاغذی به حرفهای ما

      گوش خواهد می دهد

      ----------------------------



      حسرت

      وقتی تنها میشوم وکسی را به جز خدا نمی بینم

      بلند میشوم می ایستم به روبرو نگاه میکنم

      وقتی به عقب نگاه میکنم یک "دریا" حسرت پشت سرم می بینم . و وقتی به روبرو خیره میشوم

      یک " کوه" ارزو مقابلم پدیدار میشه وبا خود می اندیشم و به این نتیجه میرسم

      اگه برگردم عقب غرق" حسرت"و موج ان میشوم و اگر به جلو بروم بالا رفتن از"کوه" برام مشکل میشه

      من هم از مرگ میترسم وهم نمی ترسم

      نمی ترسم که ازان می ترسم و میترسم از ان که بمیرم و به ارزوهام نرسم

      ------------------------------

      با چشم ها

      ای کاش می توانستم خون رگهای خود را من قطره قطره قطره بگریم
      تاباورکم کنند ای کاش میتوانستم یک لحظه میتوانستم ای کاش
      برشانه های خود بنشانم این خلق بی شما را گرد حباب خاک بگردانم
      تابا دو چشم خویش ببینند که خورشیدشان کجاست
      و باورم کنند
      ای کاش میتوانستم



      " احمد شاملو"
      وبلاگ من
      رز سیاه

    17. 9 كاربر زير از شما LIDA عزيز، سپاسگزاری كرده اند




    18. Top | #19


      درجه : مدير بازنشسته
      بخش : SMS & MMS
      شماره كاربري : 254376
      نام : 12
      نوشته ها: 27,317
      سپاس ها : 85,855
      سپاس از شما 126,663 بار در 27,687 پست
      جزئيات بيشتر

      پیش فرض

      شکل مرگها

      در میان گونه گونه مرگها

      تلخ تر مرگی ست مرگ برگها

      زانکه در هنگامه ی اوج و هبوط

      تلخی مرگ است با شرم سقوط

      وز دگرسو خوشترین مرگ جهان

      زانچه بینی اشکارا و نهان

      رو به بالا و ز پستیها رها

      خوشترین مرگی ست مرگ شعله ها

      دکتر شفیعی کدکنی

      --------------------------


      لحظه دیدار

      لحظه دیدار نزدیک است

      بازمن دیوانه ام مستم

      باز میلرزد دلم دستم

      بازگویی در جهان دیگری هستم

      های...

      نخراشی به غفلت گونه ام را تیغ

      های...

      نپریشی صفای زلفکم را دست

      وابرویم را نریزی دل

      ای نخورده مست

      لحظه دیدار نزدیک است

      "مهدی اخوان ثالث"

      ------------------------------


      بسيار گل از كف من برده است باد

      اما من غمین

      گلهاي ياد كسي را پرپر نمي كنم

      من مرگ هيچ عزيزي را باور نميكنم

      سالها ميگذرد

      روزها از پي هم مي ايد

      پاييز در راه است

      اينها راباور میکنم

      دوري تو راباور نمي کنم

      زنده ياد "احمدشاملو"
      وبلاگ من
      رز سیاه

    19. 8 كاربر زير از شما LIDA عزيز، سپاسگزاری كرده اند




    20. Top | #20


      درجه : مدير بازنشسته
      بخش : SMS & MMS
      شماره كاربري : 254376
      نام : 12
      نوشته ها: 27,317
      سپاس ها : 85,855
      سپاس از شما 126,663 بار در 27,687 پست
      جزئيات بيشتر

      پیش فرض

      سایه های شگفت

      توازکدامین گوهری

      که هزاران هزارسایه های شگفت خود را درتو می اویزند

      و این چگونه تواند بود

      که هر سایه ای را صورتی

      وهر صورتی را طرزی و طرازی دیگر می بینم

      وتو تنها یک ذات

      وتو تنها یک چیز

      و هر سایه ای را از تو نقشی دیگر

      ------------------------------


      نمی دانم چه رازی ست نمی خواهم بدانم
      ان هنگام که باران می بارد
      بیش از اینکه محو زیبایی ان شوم
      محو چکه چکه کردن سقف خانه ام میشوم
      نمی دانم چه سری ست
      نمی خواهم بدانم
      ان هنگام که باران ان رحمت الهی
      شوق باریدن می کند
      بیش ازانکه فکر قدم زدن زیر باران باشم
      فکر سوراخ ته کفشهایم می باشم
      اری
      بی شک قدم زدن زیر باران خیلی زیباست اما نه با کفشهای سوراخ شده
      این است زشت و زیبا

      -----------------------------
      ادمی رنج می برد ممکن است

      اما کاری به ان نداشته باشید

      وازستاره"الده باران"رابنگرید

      که چگونه اوج می گیرد

      مادر دیگرشیر در پستان ندارد

      نوزادجان می دهد

      بسیار خوب

      امامن از این مطلب چیزی نمیدانم

      بیاییدوتماشاکنید

      که این خط مدور که برکنده ی درخت کاج است

      وقتی زیر میکروسکوپ دیده میشود

      به صورت چه کل ستاره هایی نمایان میشود

      این متفکران دوست داشتن را از یاد میبرند

      منطقه" البروج" چنان در اینان اثرمی بخشد

      که از نگریستن به کودکی که اشک می ریزد بازشان می دارد



      کتاب بینوایان اثر"ویکتورهوگو"
      وبلاگ من
      رز سیاه

    21. 7 كاربر زير از شما LIDA عزيز، سپاسگزاری كرده اند





    صفحه 2 از 393 نخستنخست 12341252102 ... آخرینآخرین

       توضیحاتی درباره این موضوع

    مجوز های ارسال و ویرایش

    • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
    • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
    • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
    • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
    •