• ورود

    عضويت در سايت موبايلستان ايميل فعال سازي ارسال نشده است ؟ کلمه عبور خود را گم کرده ايد ؟
  • ثبت نام

  • صفحه 2 از 91 نخستنخست 12341252 ... آخرینآخرین
    نمایش نتایج: از 11 به 20 از 906

    SMS

    1. Top | #11


      درجه : مدير ارشد بازنشسته
      بخش : SMS & MMS
      شماره كاربري : 254376
      نام : 12
      نوشته ها: 27,317
      سپاس ها : 85,855
      سپاس از شما 126,663 بار در 27,687 پست
      جزئيات بيشتر

      پیش فرض

      فنجان قهوه


      فنجان قهوه را تعارفش کردم ... وقتی نگاهش کردم دلم سوخت ...اما وقتی یادم آمد که چطور با فریب و نیرنگ قول خرید خانه و ماشین ... مرا وادار به ازدواج کرد حالم به هم خورد ... هنوز قهوه اش را نخورده بود که گفت :آماده شو که می خواهیم جایی برویم..همین طور که از قهوه می نوشید از جیبش سوئیچی به من داد : امروز قول نامه اش کردم ...بریم محضر تا سند خانه را هم به نامت کنم ...ناگهان روی مبل ولو شد ..... سیانور اثر کرده بود.

      ------------------

      دخترک گل فروش


      دخترك گل فروش سالها در آرزوي خريدن يك كفش قرمزُ بود و پولهايي را كه از فروختن گل هاي مريم به دست آورده بود،در قلك كوچكش جمع مي كرد.
      آن روز صبح هم مثل هميشه، در فكر و رويايش بود كه ناگهان در اثر برخورد با اتوموبيلي به گوشه اي پرتاب شد. وقتي چشمانش را باز كرد خود را روي تختي سپيد و تميز ديدكه در كنار آن هديه اي قرار داشت.
      دخترك با خوشحالي هديه را باز كرد٬ يك جفت كفش قرمز بود!!!!!
      چشمان دخترك لبريز از شادي شد٬ ولي افسوس . . . . . . او نمي دانست كه پاهايش ديگر توان رفتن ندارد.

      ----------------------

      محبت


      دخترك بر خلاف هميشه كه به هر رهگذري مي رسيد، آستين لباس او را مي كشيد تا يك بسته آدامس به او بفروشد. اين بار رو به روی زني كه روي صندلي پارك نشسته و نوزادش را در آغوش گرفته،ایستاده بود و او را نگاه مي كرد. گاه گاهي كه زن به نوزاد لبخنند مي زد،لب هاي دخترك نيز بي اختيار از هم باز مي شد.مدتي گذشت،دخترك از جعبه بسته اي برداشت و جلو روي زن گرفت زن رو به سمت ديگري كرد:برو بچه،آدامس نمي خوام. دخترك گفت:بگير.پولي نيست.


      ---------------------


      .ميوه

      دخترك روي ميوه دست كشيد.آن را نزديك چشمش برد. بو كرد. لبخندزد:چه قدر قشنگه.چه قدر ام توپوله.مكثي كرد و پرسيد:مامان اسمش چيه؟ زن به چشم بي فروغ او نگاه كرد. آب دهان را فرو داد و گفت:توت فرنگي عزيزم.

      --------------------


      تو چی می خواهی؟



      ـ تو چی می خواهی؟

      یک،فریاد زد: من یه عالمه صفر می خوام که یه گوشه بشینم و یکی یکی اونارو جلوم بچینم.

      صفر مدتی فکر کرد و جواب داد:ولی من فقط یه دونه یک می خوام که اونو پشت سرم بذارم.
      وبلاگ من
      رز سیاه

    2. 15 كاربر زير از شما LIDA عزيز، سپاسگزاری كرده اند



    3. کسب و کار


    4. Top | #12


      درجه : مدير ارشد بازنشسته
      بخش : SMS & MMS
      شماره كاربري : 254376
      نام : 12
      نوشته ها: 27,317
      سپاس ها : 85,855
      سپاس از شما 126,663 بار در 27,687 پست
      جزئيات بيشتر

      پیش فرض

      زندگی


      زندگی حکایت مرد یخ فروشی است . . . که وقتی از او پرسیدند همه را فروختی؟
      گفت : نفروختم،
      تمام شد.

      ---------------
      فرشته نگهبان


      مرد داشت در خیابان حركت می كرد كه ناگهان صدایی از پشت گفت: اگر یك قدم دیگه جلو بری كشته می شی . مرد ایستاد و در همان لجظه اجری از بالا افتاد جلوی پاش.مرد نفس راحتی كشید و با تعجب دوروبرشو نگاه كرد اما كسی رو ندید ..به محض اینكه می خواست از خیابان رد بشه باز همان صدا گفت : ایست
      مرد ایستاد و در همان لحظه ماشینی با سرعت عجیبی از جلویش رد شد .بازم نجات پیدا كرد .مرد پرسید تو كی هستی و صدا جواب داد من فرشته نگهبان تو هستم . مرد فكری كرد و گفت :
      پس اون موقعی كه من داشتم ازدواج می كردم تو کدوم گوری بودی ؟

      --------------------

      عشق

      یه روز یه پسره بود که یه دوست دختر داشت پسره نابینا بود دوست دختر شو خیلی دوست داشت میگفت اگه من دوتا چشم داشتم تا ابد با تو میموندم یه روز یکی پیدا شد و به پسره چشم داد پسره وقتی تونست دوستشو ببینه دید که اونم نابیناست گفت من دیگه نمیتونم با تو بمونم دختره گفت باشه اما وقتی داشت میرفت به پسره گفت مواظب چشمام باش.

      ------------------------

      وصیت میلیونر آمریکایی

      پس از مرگ یک میلیونر آمریکایی، معلوم شد که او تمام اموالش را به سه زن مسن که با او هیچ نسبتی نداشتند بخشیده است. در وصیتنامه مرد میلیونر آمده بود:" من در جوانی، به خواستگاری این سه خانم رفتم اما هیچ کدام درخواست ازدواجم را نپذیرفتند. بنابراین به کسب و کارم چسبیدم و میلیونر شدم، حال آن که اگر ازدواج کرده بودم نمی توانستم به این ثروت دست پیدا کنم. در واقع، من موفقیتم را مدیون این سه خانم هستم

      --------------------

      موش

      موش ازشکاف دیوار سرک کشید تا ببیند این همه سروصدا برای چیست .. مرد مزرعه دار تازه از شهر رسیده بود و بسته ای با خود آورده بود و زنش با خوشحالی مشغول باز کردن بسته بود.موش لب هایش را لیسید و با خود گفت : کاش یک غذای حسابی باشد اما همین که بسته را باز کردند ، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه یک تله موش خریده بود.
      وبلاگ من
      رز سیاه

    5. 15 كاربر زير از شما LIDA عزيز، سپاسگزاری كرده اند




    6. Top | #13


      درجه : مدير ارشد بازنشسته
      بخش : انجمن SMS
      شماره كاربري : 52006
      نام : محمدرضا
      نوشته ها: 21,039
      سپاس ها : 36,543
      سپاس از شما 83,300 بار در 20,662 پست
      جزئيات بيشتر

      پیش فرض

      خوب يه چندتا داستان از طرف من


      جوجه ها سر سفره ناهار گفتند:« آخرش كبدمون از كار مي افته، چرا بايد هر روز ناهار و شام تخم مرغ بخوريم و حتي يك بار هم يك ناهار درست و حسابي نداشته باشيم؟!»، خروس سرش را پايين انداخت، در چشمان مرغ اشك جمع شد و به فكر فرو رفت، آنها فردا ناهار مرغ داشتند.



      مادر گفت:اگر غذات رو نخوري مي گم «لولو» بيآد بخورتت، كودك باز هم گريه كرد،مادر داد زد:«لولو» بيا!، لولو آمد، كودك خنديد. مادر گفت:« لولو! واقعاً ما لولوها بچه هامون رو بايد از چي بترسونيم؟!»



      از صبح تا شب سيب مي خورد،هر سيب كه تمام ميشد سريع به سراغ سيب ديگري مي رفت،تنها اميدش پيدا كردن يك كرم سيب ديگر بود ... اما ناگذير با يك كرم دندان ازدواج كرد!



      هر چقدر به دوستانش گفت اين كشتي من سي- 130 و توپولف نيست، فايده نداشت، ديگر دوستانش سوار كشتي اش نمي شدند ... و به همين دليل بود كه كارتون يوگي و دوستان يك دفعه و ناگهاني تمام شد.



      دوستش مي خورد و مي خوابيد اما او پله هاي ترقي را يكي يكي و با زحمت بالا مي رفت، به جايي رسيد كه ديگه بالا رفتن از پله ها براش ممكن نبود، ناگهان صداي دوستش را از آن بالا بالاها شنيد:« ديدي آسانسور ترقي هم وجود داره ؟!»

    7. 15 كاربر زير از شما GORJI عزيز، سپاسگزاری كرده اند




    8. Top | #14


      درجه : مدير ارشد بازنشسته
      بخش : انجمن SMS
      شماره كاربري : 52006
      نام : محمدرضا
      نوشته ها: 21,039
      سپاس ها : 36,543
      سپاس از شما 83,300 بار در 20,662 پست
      جزئيات بيشتر

      پیش فرض

      پروانه در ميان گل ها بود و او محو زيباي اش شده بود، ناگهان مشتي بر صورتش فرو آمد:« مگه خودت خواهر مادر نداري!»




      تخته پاك كن گفت:« الآن تو را پاك مي كنم.»، اما تنها كاري كه كرد اين بود كه همان چند خط سفيد روي تخته سياه را هم از بين برد.





      دماغش را عمل كرد، حالا به جاي اون دماغ گنده يه دماغ كوچولوي سربالا داشت، دو روز بعد از گرسنگي مرد، مادرش صد دفعه بهش گفته بود كه عمل جراحي بيني مخصوص آدماست نه فيل ها!






      مگس كش سوسك رو كشت، اما هيچ كس او را به خاطر سوء استفاده از اختياراتش محاكمه نكرد.





      تمام پل هاي پشت سر رو خراب كرده بود، عادتش بود كه از هر پلي كه رد ميشه اونو خراب كنه و براي برگشتن از هواپيما استفاده كنه!

    9. 13 كاربر زير از شما GORJI عزيز، سپاسگزاری كرده اند




    10. Top | #15


      درجه : مدير ارشد بازنشسته
      بخش : Nokia S80, Nokia S90, SMS-MMS
      شماره كاربري : 112748
      نام : احسان
      نوشته ها: 2,475
      سپاس ها : 1,667
      سپاس از شما 6,108 بار در 1,703 پست
      جزئيات بيشتر

      پیش فرض

      تاپیک جالبی هست
      تایید شد
      Android operating system is best
      MOBILESTAN




      کد:
      هیچ وقت زیر بار پستی و حقارت نرفتم،نمیرم و نخواهم رفت

      برهنه ات می کنند تا راحتر شکسته شوی، نترس گردوی کوچک. آنچه سیاه می شود روی تو نیست ، دست انهاست ...!!!

      دنیا، آدمهایی دارد که سکوت تو را در برابر ضعفِ ادبشان به پای نفهمی‌ تو می گذارند
      نه بزرگواریت.....!


      در زندگي باران نباش كه فكر كنند خودت را با منت به شيشه ميكوبي ؛ ابر باش تا منتظرت باشند كه بيايي

      از نظر انســــــــــــان ها ســــــــــــگ ها حیواناتی مفــــــــــــید و با وفا هستند
      اما از نظر گــــــــــــرگ ها، سگ ها گرگ هایی هستند که تن به بردگی داده اند تا در آســــــــــــایش و رفاه زندگی کــــــــــــنند!!

    11. 12 كاربر زير از شما EHSAN عزيز، سپاسگزاری كرده اند




    12. Top | #16


      درجه : مدير ارشد بازنشسته
      بخش : SMS & MMS
      شماره كاربري : 254376
      نام : 12
      نوشته ها: 27,317
      سپاس ها : 85,855
      سپاس از شما 126,663 بار در 27,687 پست
      جزئيات بيشتر

      پیش فرض

      چشم ها

      پیرزن،نزديك مرد که رسید،ایستاد.سلام کرد. از داخل سبد شاخه گلی برداشت. به طرف او گرفت مرد چند سکه به او داد. لبخند زنان گل را گرفت و بو کرد. پیرزن کمی خم شد و آهسته گفت:چقدر عشق به شما می آد.
      و رفت. چند دقیقه بعد همسر مرد آمد و كنار اونشست. .مرد،گل را جلو روی اوگرفت:تو زیباترین چشمای دنیارو داری،عزیزم. زن زیر و بر گل رانگاه کرد.بویید.دستان مرد را محکم در دست گرفت مرد نفس راحتی کشید.

      --------------------------


      یک و دو

      ـ چرا اینقدر ساکتی؟ چی بگم؟! مکثی کرد:چرا این طوری نگاه می کنی؟! خودش را بر انداز کرد :نکنه،منظورت؟!
      یک،سر تکان داد. ـ هیچ اتفاق خاصی نیفتاده. ـولی تو که می گفتی با اون،خیلی چیزا عوض می شه! دو،به نقطه ایی خیره شد:آره.گفتم. چیزی ام عوض شد؟!می دونی،که خیلی برام مهّمه. نه.شاید ام... منظورم، اون یکی !!! یک،با تعجب پرسید:نه؟!تو داری درباره ی چی حرف می زنی؟! دو،فریاد زد:دندانه ها!!!!!

      --------------------------------

      آسانسور انفرادی

      همیشه آسانسور که سوار می‌شد و از لحظه‌ای که آن دربهای کشویی بهم می‌آمد با تمامی کسانی که با او سوار آسانسور بودند احساس نزدیکی می‌کرد. آدم‌هایی که معمولاً هیچ حرفی بین‌شان رد و بدل نمی‌شد و فقط گاه‌گاهی نگاهی دزدکی به یکدیگر بود و شماره‌ها که هر کسی کجا پیاده خواهد شد. شاید این نزدیکی بخاطر هم‌مسیری و هم راهی احساس می‌شد و شاید هم بخاطر بودنِ باهم در یک چهارچوب بسته و کوچک. هر چه که بود احساسش این بود که می‌تواند براحتی هر یکی را بغل کند. حالا تنها بود در یک چهاردیواریِ کوچک‌تر از یک آسانسور، یک انفرادی، داشت یاد می‌گرفت که چگونه خودش را بغل کند.

      -----------------------

      شب‌ها و روزها


      فرقی نمی‌کند که از عصر تا شب چه تلاشی کرده باشی برای لذت بردن، فرقی نمی‌کند که شبت را با الکل درصد بالا گذرانده باشی با بحث و رقص، یا با شراب و کتاب، یا با آغوش و نوازش، یا با خبر بچه‌ای در بطن نزدیک‌ترین کسان‌ات، یا با قدم زدن زیر نور ماه صبح که می‌شود و اینترنت را می‌خوانی ، غمی سنگین بر دلت می‌نشیند که چه می‌شود و چه بکنیم و عاقبت این بچه‌ها چه خواهد شد و نوزاد این روزها در جوانی چه‌ها به ما خواهد گفت و از این حرفها. از صبح غم جمع می‌کنیم و شب در به در دنبال چیزی که غم را بدر کند. شده حکایت این شب‌ها و روزهای ما.

      ---------------------

      عزادار


      آخرش مرد را بردند دارالمجانین. تحصیل‌کرده بوده و دکتر مهندس و این‌ها. پول هم داشته و خوب درمی‌آورده. زن که گرفته از همان اوایل بیچاره را آنقدری می‌زده که گریه می‌کرده به پهنای صورت.دخترک می‌گفت : توی ختم مادربزرگم مرا دیده بوده، می‌گفت عاشق آن صورت زرد و بدون آرایش و پر از غم شده بوده، عاشق آن چشمهای خیس.
      وبلاگ من
      رز سیاه

    13. 14 كاربر زير از شما LIDA عزيز، سپاسگزاری كرده اند




    14. Top | #17


      درجه : مدير ارشد بازنشسته
      بخش : SMS & MMS
      شماره كاربري : 254376
      نام : 12
      نوشته ها: 27,317
      سپاس ها : 85,855
      سپاس از شما 126,663 بار در 27,687 پست
      جزئيات بيشتر

      پیش فرض

      درد

      در طي اين هفت ماه درد بي پايان، براي اولين بار به خواب عميقي فرو رفته بود و خواب مي ديد. فرشته اي آمد وگفت: تو را، بر دو بخش خواهم كرد. بخشي را، به يادگار بر زمين خواهم گذاشت، و بخشي را با خود خواهم برد. لبخندي بر لبش نشست. دردش تمام شد. رفت.

      *******

      وطن

      زماني عاشق شده بود كه هنوز نه زبان بلد بود و نه به درستي ميدانست كه كجا و براي چه آمده. ولي زماني فهميد، كه هم زبان بلد بود و هم مي دانست كه كجا و به چه منظور آمده. ديگر به رنگ موهايش هم توجهي نداشت . پس از پوشيدن كت مشكي، نگاهي به آينه كرده بود و متوجه شده بود كه چهره اش هيچ شباهتي به عكس شناسنامه اش ندارد. براي شركت در مراسم پايان سال از خانه خارج شد. شناسنامه اش را در اولين سطل زباله انداخت و ديگر هيچگاه به زبان مادري صحبت نكرد!

      **********

      معامله

      مرد مو سفيد وقتي رسيد كه دخترك مي خنديد. خندهايش را ديد و به خود لرزيد. قرار داد خريد كليه را امضا كرد و چكش را هم كشيد. خارج كه شد، نفسي كشيد و خنديد. دخترك ماند و چك و پس انداز سه ماه فاحشگي. او هنوز براي خريد قلب انتظار مي كشيد.

      ************

      کنار پارک نشسته بود و عصای سفیدش را محکم در دست جمع کرده بود ...صدای غرش آسمان را شنید ... بلند شد و دستش را برای گرفتن قطرات باران دراز کرد .. ناگهان سردی چیزی را در کف دستش احساس کرد... دختر بچه در حالیکه به سرعت از کنارش می گذشت فریاد زد : مامان...! پول رو دادم به اون گداهه...گفت به من بگو چکار کنم تا برای یک بار عاشق بشم و عاشق بمونم ؟ گفتم وقتی عاشق شدی دیگه به کسی نگاه نکن تا عاشق دیگری نشی ... روز بعد که دیدمش دیگه نگاهم نمی کرد.

      *********

      كوله ‌پشتی‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد.رفت‌ كه‌ دنبال‌ خدا بگردد و گفت: تا كوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت.
      نهالی‌رنجور و كوچك‌ كنار راه‌ایستاده‌ بود، مسافر با خنده‌ای‌ رو به‌ درخت‌گفت: چه‌ تلخ‌ است‌ كنار جاده‌بودن‌ و نرفتن؛ و درخت‌ زیرلب‌ گفت: ولی‌تلخ‌ تر آن‌ است‌ كه‌ بروی‌ وبی‌رهاورد برگردی. كاش‌ می‌دانستی‌ آنچه‌ درجست‌وجوی‌ آنی، همین‌جاست.
      وبلاگ من
      رز سیاه

    15. 13 كاربر زير از شما LIDA عزيز، سپاسگزاری كرده اند




    16. Top | #18


      درجه : مدير ارشد بازنشسته
      بخش : SMS & MMS
      شماره كاربري : 254376
      نام : 12
      نوشته ها: 27,317
      سپاس ها : 85,855
      سپاس از شما 126,663 بار در 27,687 پست
      جزئيات بيشتر

      پیش فرض

      چه کردند و ...


      در جوانی روزی به شکار رفته بودم و سواران به هر طرف می تاختنند ناگاه دیدم یک عابر پیاده با سنگی به پای سگی زد و پای آن سگ شکست وقتی که پیاده چند قدم برداشت اسبی لگدی بر او زد و پای آن عابر را شکست آن اسب هم چند قدم بیش نرفته بود که پای او در سوراخی فرورفت و شکست . من به خودم گفتم : دیدی چه کردند و چه دیدند .

      ********

      نجات

      با افکارش ورمی رود. با گذشته کوتاه اما خوش.پلکهایش از فرط ضعف به هم چسبیده.رد سرد اشک را روی پوستش حس می کند و نیز میله ای را که جسورانه تا عمق ریه هایش فرو رفته.سرانگشت کشیده همسرش را برای چندمین بار به امید پاسخی میفشارد.بغض راه تنگ نفسش را می بندد.فشار بر بدنش دوچندان می شود.می نالد: ؟«اشهد ان ...» ناگهان همه جا روشن می شود.نور تند خورشید چشمش را می زند.کسی فریاد می کشد:« یکی هم اینجاست.کمک کنید از زیر آوار بیرونش بکشیم...»

      ***********


      مادربزرگ


      مادر بزرگ بی قرار بود.آن شب آخرین شبی بود که او در کنار ما سپری میکرد.فردا قرار بود پدر،او را به خانه سالمندان ببرد.مادر دیگر نمیخواست او در کنار ما باشد.مادربزرگ حرفی نزد فقط به چهره تک تک ما نگاه کرد.او میخواست پیش ما بماند.ساعت از نیمه شب گذشته بود که مادربزرگ به اتاقش رفت.فردا صبح، هرچه صدایش کردیم از خواب بیدار نشد.او همیشه کنار ماست.

      ***************

      شاگردي از استادش پرسيد:" عشق چست؟ " استاد در جواب گفت: " به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني! " شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت. استاد پرسيد: "چه آوردي؟ " و شاگرد با حسرت جواب داد: " هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه هاي پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم ." استاد گفت: " عشق يعني همين"

      ************

      صحبت


      پسرک گفت : " گاهی اوقات قاشق از دستم می افتد . " پیرمرد گفت : " من هم همینطور . "پسرک آرام نجوا کرد : " من شلوارم را خیس می کنم . پیرمرد خندید و گفت : " من هم همینطور "پسرک گفت : " من خیلی گریه می کنم ."پیرمرد سری تکان داد و گفت : " من هم همینطور . "اما بدتر از همه این است که... پسرک ادامه داد:آدم بزرگ ها به من توجه نمی کنند .بعد پسرک گرمای دست چروکیده ای را حس کرد .می فهمم چه حسی داری . . . می فهمم
      وبلاگ من
      رز سیاه

    17. 14 كاربر زير از شما LIDA عزيز، سپاسگزاری كرده اند




    18. Top | #19


      درجه : مدير ارشد بازنشسته
      بخش : انجمن SMS
      شماره كاربري : 52006
      نام : محمدرضا
      نوشته ها: 21,039
      سپاس ها : 36,543
      سپاس از شما 83,300 بار در 20,662 پست
      جزئيات بيشتر

      پیش فرض

      در زدم و وارد شدم. پاهايش را روي ميز گذاشته بود و بوي گند سيگار برگش همه جا را گرفته بود. مدير هم بيصدا پشت ميزش نشسته بود. خداحافظي کردم و رفتم.
      بعدها گفتند براي ادامه تحصيل يا کسب درآمد بيشتر رفته ام ولي مشکل من فقط اين بود که نمي توانستم بوي گند را تحمل کنم!.


      --------------------------------------------------
      موش گفت:
      - افسوس!. دنيا روز به روز تنگ تر مي شود. سابق جهان چنان دنگال بود كه ترسم مي گرفت. دويدوم و دويدم تا دست آخر هنگامي كه ديدم از هر نقطه ي افق ديوار هايي سر به آسمان مي كشند آسوده خاطر شدم. اما اين ديوار هاي بلند با چنان سرعتي به هم نزديك مي شوند كه من از هم اكنون خودم را در آخرِ خط مي بينم و تله اي كه بايد در آن افتم پيش چشمم است.
      - چاره ات در اين است كه جهتت را عوض كني.

      ------------------------------------------------

      مايكل به جلو نگاه كرد و مرد سياهپوش را ديد كه به او زل زده بود .
      ياد دوستش جيمي افتاد كه هميشه در مورد اين مرد سياه پوش مي گفت :
      - او يك زندانبان مخصوصه كه تا خودت قبول نكني ، حكم زندان رو برات نمي خونه!
      مايكل نگاهي به هم بندش انداخت كه با اشتياق به او نگاه مي كرد،
      و بعد ياد همكارش استوارت افتاد كه او را قبلا در اين مورد نصيحت كرده بود

      ------------------------------------------------

      در پایان مصاحبه شغلی برای استخدام در شرکتی، مدیر منابع انسانی شرکت
      از مهندس جوان صفر کیلومتر پرسید:
      برای شروع کار، حقوق مورد انتظار شما چیست؟
      مهندس گفت: حدود 75000 دلار در سال، بسته به اینکه چه مزایایی داده شود.
      مدیر منابع انسانی گفت: خب، نظر شما درباره 5 هفته تعطیلی، 14 روز تعطیلی با حقوق،

      بیمه کامل درمانی و حقوق بازنشستگی ویژه و خودروی شیک و مدل بالای در اختیار چیست؟
      مهندس جوان از جا پرید و با تعجب پرسید: شوخی می کنید؟
      مدیر منابع انسانی گفت: بله، اما اول تو شروع کردی.


      ------------------------------------------------------------
      شاگردان من، فکر مي کنم با مطالعه ي دقيق اين ساکنان پيشين، از الگو هاي رفتاري، شيوه ي زندگي ابتدايي و بي هدف آن ها، چيز هايي که به آن اهميت مي دادند، و از تخريب کامل و مطلق خود و محيط زيستشان، به آساني بتوان دريافت که سزاوار چيزي جز نابودي کهکشانشان نبودند، يعني کاري که ما انجام داديم.
      سوالي نيست؟.

    19. 13 كاربر زير از شما GORJI عزيز، سپاسگزاری كرده اند




    20. Top | #20


      درجه : مدير ارشد بازنشسته
      بخش : انجمن SMS
      شماره كاربري : 52006
      نام : محمدرضا
      نوشته ها: 21,039
      سپاس ها : 36,543
      سپاس از شما 83,300 بار در 20,662 پست
      جزئيات بيشتر

      پیش فرض

      ۱-قیام

      حضرت که ظهور کرد، خدمت ایشان رسید و بعد از دقایقی عرض عشق و ارادت، اشکهایش را پاک کرد و پرسید: آقا! اول علیه کدام دشمن قیام می کنیم؟ صهیونیستها؟، وهابیت؟ یا بهائیت؟

      فرمود: «قیام می کنیم» نه، «قیام می کنید». شما برو علیه خودت قیام کن!


      ۲-عمو

      چای را که دم کرد، چراغها را خاموش کرد و پنج شش دقیقه برای خودش روضه خواند؛ روضه اش که تمام شد، بلند شد و رفت دو تا چای ریخت و آورد؛ «آقا! خودتان گفتید هرجا روضه عمویم عباس خوانده شود، من آنجا حاضرم»



      ۳- آخر الزمان

      جنگ تمام شده بود و او که سه چهار سال بیشتر نداشت، گوشه ای ایستاده بود و گریه می کرد. پدرش برایش گفته بود که وقتی دنیا پر از ظلم شود، حضرت مهدی ظهور می کند و انتقام مظلومان را می گیرد. یاد حرف پدرش افتاد. در حالی که اشک از چشمانش سرازیر بود و هق هق گریه اش فضا را پر کرده بود، صدا زد: آقا مهدی! بیا! دیگه دنیا پر از ظلم شده! ببین بابامو کشتن! ببین داداشامو کشتن! ببین خیمه هامونو آتیش زدن! ببین عمه رو کتک زدن!



      ۴- مسیح

      مسیح زودتر از بقیه بلند شد و ایستاد. تکبیر را که شنید دست هایش را بالا برد و نیت کرد: چهار رکعت نماز ظهر به امامت حجت بن الحسن… الله اکبر


      ۵- جمعه

      گفت:«لطفاً این پرونده ها را بشمار» … گفتم:«مثل هفته قبل … هنوز به سیصد تا هم نرسیده». غمی روی چهره اش نشست. گفت: «یاران من کی کامل می شوند؟…»

    21. 12 كاربر زير از شما GORJI عزيز، سپاسگزاری كرده اند





    صفحه 2 از 91 نخستنخست 12341252 ... آخرینآخرین

       توضیحاتی درباره این موضوع

    مجوز های ارسال و ویرایش

    • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
    • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
    • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
    • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
    •